<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های جوهرِ خیال</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Joharekhial</link>
        <description>برای نِوشته هایِ خواندِه نَشدِه ...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 05:05:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4805399/avatar/8EB5dE.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>جوهرِ خیال</title>
            <link>https://virgool.io/@Joharekhial</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تا ابد؛ یک وعده بغض</title>
                <link>https://virgool.io/@Joharekhial/%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D8%A8%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-%D9%88%D8%B9%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%BA%D8%B6-kquwdfbmqszl</link>
                <description>دستگیره ی در را می‌چرخانم ، میخواهم وارد شوم؛ وارد خانه‌ی مان.اما منظره رو به چشمانم مرا وادار به توقف میکند.او را میبینم که دیگر او نیست؛ موهای نامرتب،چشم های به خون نشسته و لب هایی سفید ، به مانند گچ دیوار.قابلمه ای مسی در دستانش به چشم میخورد،آن را جوری نگه داشته که گویی با ارزش ترین شی در دنیاست.قاشق به قابلمه نزدیک میشود، پر میشود و سپس...لقمه در گلویش گیر میکند، بغض میشود .اشک ها بر رخش میدوند و من...من تماشا میکنم و سینه ام سنگین میشود.میخواهم چیزی بگویم اما واژه ها خالی از هر تسکین اند.پس به سکوت تن میدهم.قاشق را کاملا پر نمیکند، میدانم که عمدی است.نمیخواهد تمام شود.با هر لقمه چشمانش را میبندد، احتمالا چهره او را میبیند.دست های زحمت‌کشش و لبخند ‌گرمش و ادویه های مخصوصش.چشم هایش را باز میکند، حال تنها سهمش از او هجوم خاطرات است .با هر قاشق بغضی که میخورد، سینه ام سنگین تر میشود و چشم هایم تار.اشک هایم میریزند،نه فقط برای او،برای خودم.حتی تصور از دست دادنش هم بند بند تنم را به لرزه می اندازد. این درحالی‌ست که او از دست دادن را زندگی میکند.لقمه ها کوچک تر میشود و قابلمه خالی تر.اما چشم ها پر میشوند و بغض ها سنگین تر.برای آخرین بار قاشق را پر میکند ، بغضی میخورد و به قابلمه ی خالی خیره میشود.قابلمه خالی است. جای او نیز.با صدای بی رمقی که در ته گلو حبس کرده میگوید:&quot;میگن تو رفتی مامان...&quot;قابلمه را در دستانش می‌فشرد:&quot; نمیخوای دیگه برام غذا درست کنی؟ &quot;انگشتانش به آرامی روی قابلمه حرکت میکنند:&quot; من هنوز آشپزی یاد نگرفتم مامان، بلد نیستم...&quot;صدای گریه اش خانه را پر می‌کند‌ ، خوب میدانم دردی که از آخرین غذای مادرش چشیده با هیچ مسکنی درمان نمیشود.یادم ‌می آید که مادرش می‌گفت:&quot; دنیا اونقدر بی رحمه که میتونه چیزی رو که فکر میکنی تا ابد مال تو هستش رو تو یک ثانیه ازت بگیره...&quot;</description>
                <category>جوهرِ خیال</category>
                <author>جوهرِ خیال</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 03:03:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به تو؛ همبازی کوچکم</title>
                <link>https://virgool.io/@Joharekhial/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D9%87%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9%D9%85-ofdhsqlcsoli</link>
                <description>گاهی اوقات بی‌آنکه بفهمم در خاطرات حبس می‌شوم؛ جلوتر نمی‌روم و آن‌ها را از نو زندگی میکنم.زمانِ حال از کفم می‌رود، اما صادقانه شکایتی ندارم؛ چرا که خاطراتِ شیرین، تلخیِ حال را می‌بلعند و محو می‌کنند. در یکی از آن‌ها، من دختربچه‌ای شاد هستم؛ به همان اندازه‌ای که عاشقِ عروسک‌ها و مدادشمعی‌های‌هفت‌رنگم هستم، از فوتبال و هر آنچه مربوط به ورزش است بیزارم (شاید بعداً دلیلش را گفتم).در مقابل، همبازیِ همیشگیِ من پسر‌بچه‌ای است که تمامِ دنیایش در فوتبال خلاصه می‌شود. انگار همین دیروز بود که روی مبلِ قهوه‌ای‌رنگِ خانه‌ی مادربزرگ نشسته بودم و پاهایم را بی‌هدف تکان می‌دادم و او، با همان چشم‌های آبی‌اش که سرشار از شیطنت‌های کودکانه بود، دستم را می‌کشید و می‌گفت: «هستی! بیا فوتبال دیگه!»تا آخرین لحظه مقاومت می‌کردم و غرغرکنان می‌گفتم: «نمیااام.» هرچند می‌دانستم که برنده‌ی نهایی اوست. ساعت‌ها دورِ خانه می‌دویدیم و فوتبال بازی می‌کردیم، گاهی هم والیبال. خوب یادم است که چادرِ گل‌دارِ مادربزرگ را برمی‌داشت و به‌عنوانِ تورِ والیبال استفاده می‌کرد؛ او هم چاره‌ای جز همکاری نداشت. در این بین پدربزرگ هم نقشِ گزارشگر را بر عهده می‌گرفت و با تمامِ وجودش ما را همراهی می‌کرد. بازی تنها زمانی به پایان می‌رسید که یکی از ما ناکار شده باشد یا برنده. در تمامِ طولِ بازی غر می‌زدم، لذت می‌بردم و خسته می‌شدم؛ خیلی وقت‌ها هم زخمی. یک‌بار هنگامِ بازی پایم طوری روی فرش کشیده شد که پوستی باقی نمانده بود؛ دردش را به‌خاطر ندارم، اما قیافه‌ی او را چرا. تحملِ دردم بالا بود و هنگامی که مادربزرگ به انگشتانم چسب‌زخم می‌زد، چیزی نمی‌گفتم؛ اما در عوض او چشم‌هایش را روی هم فشار می‌داد و آخ‌ آخ می‌کرد که باعث خنده‌ام می‌شد.در مواقعی که درخواستش را برای بازی رد می‌کردم و می‌گفتم که می‌خواهم خاله‌بازی کنم، برای جلبِ توجه، ترفندهای متفاوتی را به‌کار می‌برد؛ گاهی اوقات خطرناک و احمقانه عمل می‌کرد. کفِ دست‌هایش را تا آنجایی که مانندِ لبو سرخ شوند، روی بخاری فشار می‌داد و می‌گفت: «هستی! ببین دستم سوخت!» من هم با چشم‌های گردشده حرکاتش را نگاه می‌کردم و می‌گفتم: «ببینم کجاش سوخته؟»گاهی اوقات هم با تخسی صدایش را نازک می‌کرد و ادایم را درمی‌آورد؛ من هم کفری می‌شدم و دور تا دورِ خانه دنبالش می‌دویدم. گاهی اوقات هم بی‌اندازه مهربان و مظلوم می‌شد؛ یادم می‌آید که عادت داشتم گاهی سرم را روی پای مادربزرگ بگذارم و بخوابم، وقتی چشم‌هایم بسته می‌شد او با صدای خیلی آرام سوال می‌کرد: «هستی رو پای من بخوابه؟»همه چیز خوب بود؛ دست‌کم تا این نقطه. اما زمان نقشه‌های دیگری داشت که چندان خوشایند نبود. رفته‌رفته شکافی ایجاد شد؛ بین ما نه، بین بزرگترها. شکاف آن‌قدر رشد کرد و گسترده شد که ندیدن‌ها به ماه کشیده شد، بعد هم به سال. ارتباط، خاطرات و بازی‌ها، همه و همه جایشان را به فراموشی دادند.در این بین گویی زمان دلش به رحم آمد و پس از چند سال فرصتی برای دیدار نصیبِ ما کرد. او را دیدم؛ گمان کرده بودم که قرار است با همان همبازیِ کودکی‌ام روبه‌رو شوم. چیزی را از یاد برده بودم؟ بله! باز هم زمان... یک سال از من کوچک‌تر است، اما حالا قد کشیده، بلندتر از من شده و عینک می‌زند؛ صدایش مردانه‌تر شده و چشم‌هایش... هنوز همان هستند اما کمی آرام‌تر. در همین حین که سعی دارم تغییراتی که می‌بینم را هضم کنم، صدای مادربزرگ در ذهنم پدیدار می‌شود که می‌گفت: «پسرا یهو رشد می‌کنن.»ناشیانه می‌گویم: «چه بزرگ شدی...» خواهرش با خنده می‌گوید: «بغلش کن دیگه!»همبازیِ کوچکم که حالا بزرگ شده، سرخ و سفید می‌شود؛ من هم همین‌طور. به نظر می‌رسد آفتِ این شکاف، ناخواسته به وجودِ ما هم رخنه کرده. بغلش می‌کنم؛ دیگر بوی بچه‌ها را نمی‌دهد؛ در عوض بوی عطری تند و خنک روی پیراهنش نشسته؛ عطری مردانه. کمتر حرف می‌زند؛ شیطنتِ همیشگی جایش را به خجالت داده؛ شاید باید بگویم نجابت؟ مطمئن نیستم.احساساتِ متناقضی دارم؛ هیجان، شادی، اضطراب و... کمی عذابِ وجدان. از چه؟ نمی‌دانم. این‌ها هم بازیِ زمان است و آن شکافِ لعنتی. سخت است عواقبِ کارِ نکرده را بچشی و سهمت سکوت باشد و لحظه‌هایی که دیگر برنمی‌گردند. روزها به ما فکر می‌کنم؛ به اینکه اگر زمان کمی با ما مهربان بود چه می‌شد؟ چیزی فرق می‌کرد؟به همبازیِ ازدست‌رفته‌ام فکر می‌کنم؛ به تو. بعد هم فکرها تبدیل به بغض می‌شوند؛ بغض‌های خاموش. در حقیقت، فکرِ اینکه ممکن است مرا گوشه‌ای در ذهنت دفن کرده باشی، سخت آزارم می‌دهد. امان از فکرها...</description>
                <category>جوهرِ خیال</category>
                <author>جوهرِ خیال</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 12:21:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نَمدِ روی مضراب</title>
                <link>https://virgool.io/@Joharekhial/%D9%86%D9%8E%D9%85%D8%AF%D9%90-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%B6%D8%B1%D8%A7%D8%A8-cmucaew0f3qr</link>
                <description>به انگشتان کشیده‌اش خیره شده‌ام، مضراب‌ها به نرمی روی ساز حرکت می‌کنند؛ ترکیبی از لطافت و ضخامت.در کنارش پایه‌ی نُتی به چشم می‌خورد، همراه با کتابی باز.در بالای صفحه، عنوان قطعه نوشته شده است: «آواز ابوعطا».هنگام ساز زدن به‌ندرت لبخند می‌زند، با این حال شادی‌اش مشهود است.خوب می‌دانم که از نواختنِ درآمدها و پیش‌درآمدهای طولانی بیزار است؛ البته بهتر است بگویم بیشتر از تمرین‌کردنشان.پس از چند دقیقه، قطعه به پایان می‌رسد و او نفس عمیقی می‌کشد، سپس مضراب‌ها را روی ساز قرار می‌دهد؛ فقط برای چند ثانیه.به کتاب نگاه می‌کند، یک صفحه عقب می‌رود؛ قطعه «گرایلی شستی» است.شروع به نواختن می‌کند، نگاهی به کتاب نمی‌اندازد.لذت می‌برم و در همین حد می‌دانم که ریتم آهنگ «شش‌هشت» است و «دُرّاب»‌های نسبتاً زیادی دارد.راستش را بگویم، واقعاً نمی‌دانم «شش‌هشت» است یا نه؛ فقط حدس می‌زنم.خرسندی در سراسر چهره‌اش پیداست، چراکه قطعه‌هایی با ریتم تندتر را بیشتر دوست دارد.به پایان قطعه نزدیک می‌شود و چند میزان آخر را می‌زند.مجدداً مضراب‌ها را روی ساز قرار می‌دهد و زیر لب می‌گوید:«هر وقت آهنگای استاد پایور رو می‌زنم، مچم درد می‌گیره.»می‌پرسم: «با تمرین بیشتر درست می‌شه، نه؟»به نشانه‌ی تأیید سری تکان می‌دهد و بلند می‌شود، به سمت میز حرکت می‌کند.روی میز هفت کتاب نسبتاً قطور و دو دفتر نُت قرار دارد که اکثرشان به پایان رسیده‌اند.ظاهر کتاب‌ها فریاد می‌زنند که بارها و بارها ورق خورده‌اند.کاغذها کمی رنگ‌ورفته و پاره به نظر می‌رسند، با این حال خوب نگهداری شده‌اند؛ جلد شده و سیمی.به مضراب‌ها نگاهی گذرا می‌اندازم؛ نمدها پرز گرفته‌اند اما همچنان سر جایشان باقی‌اند.برخلاف انتظارم، به سراغ کتاب‌ها نمی‌رود؛ در عوض چکش کوک را برمی‌دارد و در عرض چند ثانیه پشت سنتور می‌نشیند و شروع به کوک‌کردن سیم‌ها می‌کند؛ سیم‌های سفید، بعد هم تعدادی از سیم‌های زرد.ناشیانه سؤال می‌کنم: «کوک کردن سنتور سخته؟»می‌خندد و همراه با کمی طعنه می‌گوید: «فکر نکنم کوک کردن هفتاد‌ودوتا سیم کار راحتی باشه!»همین کافی است تا ساکت شوم.ادامه می‌دهد: «به‌خاطر همین کسایی که سنتور می‌زنن چندتا ساز دارن؛ برای هر دستگاه باید کوک عوض بشه.»با گیجی می‌پرسم: «دستگاه؟»با کمی تأسف نگاهم می‌کند: «موسیقی ایرانی هفت تا دستگاه داره؛ شور، سه‌گاه، همایون و چهارگاه...»می‌خواهد ادامه بدهد، اما نگاه گنگ و مبهم من لحظه‌ای متوقفش می‌کند: «هر آهنگی متعلق به یکی از این دستگاه‌هاست.»ـ «این دوتایی که الان زدی دستگاهش چی بود؟»آهی می‌کشد: «شور.»می‌خواهم شک‌هایم را برطرف کنم، پس می‌پرسم: «آهنگ قبلیه شیش‌هشت بود؟»ابرویی بالا می‌اندازد: «نه، شیش‌شونزده.»دروغ چرا، کمی از خودم ناامید می‌شوم. چند وقتی است که برای یاد گرفتن تئوری موسیقی دست‌وپا می‌زنم، اما پیشرفتی نمی‌بینم.«می‌گن ساز زدن آرامش‌بخشه... واقعاً اینطوره؟»آهی می‌کشد و موهایش را به عقب هدایت می‌کند:«آرامش هم جزئی از فراینده، اما کوتاهه.»گیج می‌شوم: «یعنی... لذت‌بخش نیست؟»با جدیت تمام می‌گوید: «موضوع لذت نیست، حتی علاقه هم نیست، فقط صبره.»صدایش را صاف می‌کند: «و استمرار.» سپس ادامه می‌دهد:«وقتی چیزی رو دوست داشته باشی، براش تلاش می‌کنی و منتظرش می‌مونی، حتی اگه تا ابد طول بکشه، نه؟»چیزی نمی‌گویم؛ منتظرم ادامه دهد:«ساز زدن هم همین شکلیه؛ ترکیبی از کلافگی، لذت و صبر.»«گاهی اوقات مجبوری فقط یک بخش کوتاه رو بارها و بارها تمرین کنی تا اون صدایی که باید رو بشنوی. اگه قطعه‌ای باشه که دوست نداشته باشی، سخت‌ترم هست... اما وقتی به اون لذت می‌رسی، می‌فهمی واقعاً ارزشش رو داشته.»با کمی تردید سؤال می‌کنم: «پس همش لذت نیست؟»«گفتم که، بیشترش صبره. راستش موسیقی شبیه یه جاده‌ی بی‌انتهاست. هرچی بیشتر جلو می‌ری، می‌بینی چیزای زیادی هست که نمی‌دونی، پس برای رسیدن به اون لذته، باید صبور باشی.&quot;به سنتورش نگاهی کوتاه می‌اندازد: «یک چیز دیگه‌ای که درمورد موسیقی دوست دارم اینه که باعث می‌شه به هیچ چیز دیگه‌ای فکر نکنم؛ وقتی ذهن و بدن درگیر می‌شن، صداهای مزاحم ناپدید می‌شن.»بی‌مقدمه می‌گویم: «من آدم عجولی‌ام، گمونم به‌دست آوردن چیزی که تو داری برای من سخت‌تره.»لبخند می‌زند: «اما لذتِ به‌دست آوردن چیزای سخت بیشتره.»حالا همه‌چیز واضح‌تر به نظر می‌رسد.ورق‌های تا‌شده، پرزهای نمد و سیم‌های ناکوک، همه بویی از صبوری می‌دهند.به عقیده‌ی او این صبر است که لذت را پایدار می‌کند.سه شنبه ، ۳۰ بهمن ۱۴۰۳****مضراب: ابزار نواختن سنتور.چکش کوک: ابزار تنظیم کوک سیم‌های سنتور.دستگاه (موسیقی ایرانی): چارچوب اصلیِ ملودی‌ها.شور: یکی از دستگاه‌های موسیقی ایرانی.درآمد: بخش شروعِ یک دستگاه.پیش‌درآمد: قطعه‌ی مقدماتی قبل از اجرای اصلی.شش‌هشت (۶/۸): نوع وزن/ضرب موسیقی</description>
                <category>جوهرِ خیال</category>
                <author>جوهرِ خیال</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 16:21:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو مرا نمی‌شناختی، اما...</title>
                <link>https://virgool.io/@Joharekhial/%D8%AA%D9%88-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D8%A7-qstu7iliir2z</link>
                <description>تو مرا نمی‌شناختی، اما من چرا.می‌دانستم که بند بندِ وجودت روی صحنه جان می‌گیرد.می‌دانستم که حضورت شبیه به چیزی مانند امید است.و بهتر از همه می‌دانستم که بی‌قید و شرط عشق می‌ورزی.از دور تماشایت می‌کردم، تماشایی همراه با تحسین.دوست داشتنت سخت نبود؛ نه دردی بود و نه غمی.تمامش شادی بود.نه فقط برای من، برای همه همین‌طور بود.اولین دیدارمان را به خاطر دارم؛ دور و برت را آدم گرفته بود.بچه‌های کوچک رهایت نمی‌کردند و تو هم با حوصله‌ای وصف‌نشدنی به تک‌تک آنها گوش می‌دادی.آن روز نزدیک شدم.تنها یک جمله گفتم.اما تو تمامِ ماجرا را خواندی و بدونِ هیچ حرفی بغلم کردی.آغوشت بوی امنیت می‌داد، بویی آشنا.گویی همیشه کنارم بوده‌ایو من هرگز غریبه نبوده‌ام.خاطره ساختن را خوب بلدی؛ از آنهایی که تا ابد وسط قلبِ آدمی حک می‌شود.در وقتِ تاریکی، خاطراتی را که هدیه کردی از درون صندوقچه‌ی قلبم بیرون می‌آورم و آنها مانند نور عمل می‌کنند.بگذار از دومین دیدارمان بگویم؛ قبل از نزدیک شدن، یک دل سیر نگاهت کردم، از دور.اما تو باز هم از میان آن هیاهو پیدایم کردی، بغلم کردی؛ این بار محکمتر.باز هم همان احساس را داشتم؛ نزدیکیِ توأم با آرامش.از آن روز عکسی به یادگار دارم. دفعه اول نگاهش کردم تا طبق عادت خودم را نقد کنم، اما حضور تو و دست‌هایت که مرا محکم در آغوش گرفته‌اند، این کار را غیرممکن می‌کند.خنده‌ام واقعی است، واقعی‌تر از همیشه.به تو نگاه می‌کنم؛ لبخندت سر جایش است اما موهایت کمی سفید شده‌اند؛ خستگی‌ات درون لبخند محو شده، درون هنر.راستش را بخواهی، بار اولی که بغلم کردی، بعدش ترسیدم.از بزرگ شدن ترسیدم.واضح‌تر بگویم، ترسیدم آن‌قدر بزرگ شوم و قد بکشم که دیگر در آغوشت جا نشوم.اما بار دوم، معنای ترسم را گرفتی.تقریباً هم‌قدت بودم؛ باز هم بغلم کردی.لبخند زدی و گذر زمان را به سخره گرفتی.زورمان به زمان نمی‌رسد، اما حداقل می‌توانیم خاطره‌ها را برای خودمان نگه داریم و باز هم خاطره بسازیم.تو مرز بودی؛ بیشتر از دوستی، کمتر از عشق.شبیه به خانواده.این را بدان که جایگاهت درون قلبم تثبیت شده است.همیشه خودت را هنرمند معرفی می‌کنی، اما من می‌گویمتو خودِ هنر هستی.احتمالاً هیچ‌وقت این نوشته را نمی‌خوانی؛ اشکالی هم ندارد.در هر حال، این واژه‌ها برای توصیف تو ناچیزند..</description>
                <category>جوهرِ خیال</category>
                <author>جوهرِ خیال</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 01:01:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیشتر از یکم(بخش دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@Joharekhial/%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9%D9%85%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-u827h6elo9hm</link>
                <description>چشم‌هایش به صفحه گوشی خیره مانده. معمولاً جلسات را با احوالپرسی‌های همیشگی‌اش آغاز می‌کرد، اما امروز اتاق درمان حال و هوای دیگری دارد؛ کمی گرفته و غمگین، انگار که چیزی او را آزار می‌دهد.لبخند کم‌رنگی می‌زند. برعکس همیشه، بی‌مقدمه سراغ تمرین می‌رود: «هستی، یه پا جلو، یکی عقب.» اضافه می‌کند: «همین‌طوری بمون.» گوش می‌دهم. در این حین، نگاهی گذرا به او می‌اندازم.این بار چشم‌هایش به نقطه‌ای محو خیره مانده‌اند. صدای پیامک‌های گوشی‌اش اتاق را پر کرده. هر چند ثانیه یک‌بار آن‌ها را چک می‌کند. چهره‌اش بیشتر درهم می‌رود و کمتر صحبت می‌کند. دیگر حین تمرین، درباره کلاس سنتورم یا اینکه چه آهنگ‌های جدیدی یاد گرفته‌ام، سوالی نمی‌پرسد. سکوت می‌کند و غرق می‌شود؛ غرقِ افکارش..حالا که دقت می‌کنم، نوک بینی‌اش قرمز شده. عینکش را روی چشمانش تنظیم می‌کند و به ساعتش نگاهی می‌اندازد: «هستی، میری روی نردبون حرکت کششی انجام بدی؟» به نشانه تأیید سری تکان می‌دهم.چیزی که «نردبان» خطاب می‌شد، شباهت کمی به آن داشت. تنها میله‌های طرحِ چوبی بودند که با میخ به دیوار متصل شده‌اند. پاهایم روی میله دوم و دست‌هایم روی میله سوم قرار گرفت. خودم را به عقب کشیدم؛ فشار زیادی روی انگشتانم احساس می‌کردم.حالا چشمانش به زمین خیره مانده. مرا نمی‌بیند. و من هم او را. امروز مثل خودش نیست.کم‌کم با خود فکر می‌کنم نکند اتفاق ناگواری برایش پیش آمده؟ سپس ذهنم خودبه‌خود سناریو می‌سازد، یکی از دیگری بدتر. در همین حین، خودم را تسلی می‌دهم: «چیزیش نیست، بزرگش نکن.»عادت بدی دارم؛ معمولاً تغییرات درونی و بیرونی آدم‌های محبوبم را بیشتر از آنچه هست می‌بینم و در آن گم می‌شوم.نفس عمیقی می‌کشد. استپ‌ها را از گوشه اتاق برمی‌دارد و به حالت پل می‌چیند. بعد می‌گوید: «خوبه شادی...» بلافاصله با دستپاچگی خودش را اصلاح می‌کند: «هستی بیا، چرا گفتم شادی...» انگار تیر خلاص را زده باشد. یادم نمی‌آید در این پنج سال، اسمم را فراموش کرده باشد. نگران می‌شوم، بیشتر از قبل.«این دفعه پشت سر هم از روشون رد شو، بدون مکث. تا حالا این‌طوری انجام ندادی، نه؟»می‌گویم: «نه.»در حالی که صدای غیرمعمول شکستن قولنج انگشتانش سکوت اتاق را پر کرده، اضافه می‌کند: «مواظب باش، باشه؟»سری تکان می‌دهم و شروع می‌کنم. استپ‌ها شیب زیادی دارند و باعث می‌شوند تعادلم راحت‌تر از حد معمول به هم بخورد. خودم را حفظ کرده‌ام، اما فعلاً.قدم اول، دوم، سوم خوب پیش رفته‌اند، اما در قدم چهارم پایم پیچ می‌خورد. می‌خواهم خودم را نگه دارم، اما موفق نمی‌شوم و با صدای بلندی زمین می‌خورم.او طبق معمول هول می‌شود: «هستی یوااااش! مواظب باش!»می‌خواهم بگویم برای «مواظب بودن» دیر است، اما بی‌موقع خنده‌ام می‌گیرد و می‌گویم: «چشم، چیزیم نشد.»به لطف کفپوش‌های اتاق درمان، کم پیش می‌آید کسی آسیب ببیند.پس از چند ثانیه، او هم متقابلاً می‌خندد؛ این بار واقعی: «خیلی صدا داد» در حالی که استپ‌ها را کمی جابه‌جا می‌کند، می‌گوید: «الان شیبش رو کم کردم، دوباره برو.»-«بله، چشم.»از اول شروع می‌کنم و این بار تمرین بدون خطا به پایان می‌رسد.می‌خواهد چیزی بگوید، اما صدای پیامک‌ها توجهش را جلب می‌کند. اثری از لبخند نیست.در حالی که عینکش را درمی‌آورد، با صدایی آرام‌تر از حد معمول می‌گوید: «زانوت رو بگیر بالا، هستی.»این کنجکاوی لعنتی، یا همان فضولی خودمان، کاسه صبرم را لبریز می‌کند. پس با کمی تردید می‌پرسم: «ناراحتین... یا خسته؟»رشته افکارش پاره می‌شود و نگاهی نه‌چندان مطمئن می‌اندازد: «کی؟ منو می‌گی؟»برای لبخند زدن تقلا می‌کنم: «فقط فکر کردم چیزی شده...»تک‌خنده‌ای می‌کند، اما چشم‌هایش حرف‌های دیگری برای گفتن دارند: «نه من... من فقط تو فکرم، همین.»صدایی که در سرم می‌پیچد، مرا از حرف زدن بازمی‌دارد:«به تو ربطی نداره، ادامه نده.»به چهره‌ی پرتناقضش نگاه می‌کنم:لب‌ها می‌خندند.  چشم‌ها غمگین‌اند.  و دست‌ها... احتمالا سرد.این بار اوست که سکوت اتاق را می‌شکند:«مگه... قیافه‌ام خیلی داغونه؟»جا می‌خورم، اما کلمات بی‌اراده و به سرعت از دهانم خارج می‌شوند: «نه نه، شما که هیچ‌وقت داغون نیستین، من فقط نگران شدم.»از جواب خودم پشیمان می‌شوم. فکرها رهایم نمی‌کنند:«این چه جوابی بود!»  «فقط می‌گفتی نه.»  «زیاده‌روی نکردی؟»اما خنده‌ی او صداها را ساکت می‌کند:«آهان... نه، چیزی نیست. تو فکر بودم.»ادامه نمی‌دهم، چون می‌دانم چیزی هست، اما به من مربوط نیست.اما مگر فکرها امان می‌دهند؟ اول به شکست عشقی فکر می‌کنم، اما بعد یادم می‌آید که اخیراً گفته بود کسی را ندارد.احتمال دوم، شکست مالی است که منطقی‌تر به نظر می‌رسد؛ چون ماه پیش به همکارش می‌گفت: «دیگه پنجشنبه‌جمعه هم کار می‌کنم.»اما پس پیامک‌های رگباری این وسط چه می‌شوند؟  یا چشم‌هایش که در چند قدمی فرو ریختن بودند؟  قسط پرداخت‌نشده دارد؟ یا موضوع دعوای خانوادگی است؟دیگر عقلم به جایی قد نمی‌دهد تا اینکه با صدای او به خودم می‌آیم.«خسته نباشی، عزیزم.»  بلافاصله می‌گویم: «شما هم خسته نباشین، ممنون.»در همین حین، بیمار بعدی وارد می‌شود. امید کوچولو که معمولاً بعد از من می‌آید، به سرعت خودش را به او می‌رساند و بغلش می‌کند.او هم متقابلاً بغلش می‌کند و با انرژی بی‌سابقه‌ای می‌گوید: «خوبی جوجه؟» سپس سرش را می‌بوسد: «دلم برات خیلی تنگ شده بود!»در عرضِ چند ثانیه، همانی شد که قبلا میشناختم .حداقل تا قبل از امروز فکر میکردم که میشناسمش.پسرک چیزی نمی‌گوید و با خنده‌ی بانمکش به من نگاه می‌کند. برایش دست تکان می‌دهم.می‌گوید: «خسته نباشی، برو!»از حرفش خنده‌ام می‌گیرد: «باشه، الان می‌رم.»در حالی که کیفم را برمی‌دارم، او می‌گوید: «بگو خسته نباشی، هستی‌خانوم.»با صدای بچگانه‌اش جمله‌ها را تکرار می‌کند. من هم خداحافظی می‌کنم.جلسه تمام شد، اما فکرهایم نه.</description>
                <category>جوهرِ خیال</category>
                <author>جوهرِ خیال</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 11:50:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلمات ظالم اند، شاید هم آدمها</title>
                <link>https://virgool.io/@Joharekhial/%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D8%B8%D8%A7%D9%84%D9%85-%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%87%D9%85-%D8%A2%D8%AF%D9%85%D9%87%D8%A7-k9k7i45kn7yb</link>
                <description>اخیرا بیشتر از همیشه سکوت میکنم، در عوض گوش میدهم، درد میکشم و باز هم سکوت میکنم.کلمات در گلویم خفه میشوند و جایشان را به بغض میدهند.بغضم را قورت میدهم و میگویم:&quot; الان وقتش نیست.&quot;این روند روزها ادامه پیدا میکند. و بعد هم صدایی در ذهنم میگوید:&quot; پس کی وقتشه؟&quot; ، جوابی ندارم.دورم را آدم گرفته است . رد میشوند و زخم میزند، با کلمات.اما یکی از آنها می ایستد، ساکت نمیشود و شلیک میکند، با کلمات. دیگری به او خیره می ماند درحالی که میداند حق با من است. به چشم هایم زل میزند و درماندگی ام را انکار میکند، گمان میکند همیشه حق با اوست! .پس حق من این وسط چه میشود؟ یادم آمد،من که حقی ندارم!. هیچوقت نداشتم.تنها حق من سکوت است و بغض هایی که در گلو خفه میشوند.مکالمه با او دست کمی از حضور در میدان نبرد ندارد، نبردی ناعادلانه.اسلحه ی او زبانش است و کلمات.و من؟ کاملا بی دفاع گوش میدهم، زخم میخورم و باز هم بغض میکنم.کلمات ظالم اند، اما آدم ها ظالم تر.</description>
                <category>جوهرِ خیال</category>
                <author>جوهرِ خیال</author>
                <pubDate>Tue, 28 Apr 2026 23:10:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جست و جوی کمی آرامش!</title>
                <link>https://virgool.io/@Joharekhial/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%AC%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-mpczkwhb0qv0</link>
                <description>این روزها هیچ چیز سر جای خودش نیست، من هم همینطور.احساس هسته ای را دارم که از مدارش خارج شده باشد.(فرض میکنم که قبلا روی مدار بوده ام.)مدتی میشود که شب ها خوابم نمیبرد ،وقتی هم که بی خوابی را شکست میدهم، کلمات هجوم میاورند ، بعدش هم فکرها.مامان می گفت اخیرا، گاهی اوقات در خواب حرف میزنم، انکار میکردم. حتی میخندیدم. اما اطرافیان مهر تایید را زدند.اضطراب امانم را بریده، هر چند قبلش هم آدم مضطربی بودم.منتظرم از آسمان چیزی نازل شود یا اینکه از خیابان صدایی را بشنوم. بهتر است به اضطراب، بی حوصلگی و خشم را هم اضافه کنم.سازم ناکوک است، درس های عقب افتاده دارم و جزوه های نوشته نشده ، کلاس هایی که معلق مانده اند و آدم هایی که از آنها بی خبرم.( مورد آخر سخت ترینش است.)در این لا به لا، معده درد هم گاهی حضورش را اعلام میکند و دوباره غیبش میزند، انگار در تلاش است تا یادآوری کند:&quot; فکر نکنی رفتممم، هنوز هستم.&quot;امیدوارم پراکنده نویسی مرا ببخشید، حالا بیایید کمی به عقب برگردیم، به روز هجومِ موشک ها.قرار بود آن روز هم یک روز عادی باشد، ساعت ۶ و ۳۰ دقیقه صبح داشتم به دوست صمیمی ام میگفتم :&quot;احتمالا عید میزنه.&quot; او هم با غر غر جواب داد:&quot; آره فکر کنم ، چه بساطی داریما...&quot;میخواستم فضا از این بحث دور شود پس شروع کردم و درمورد چیز های دیگری گفتم.سریال های بروز شده ای که دلم میخواهد ببینم اما وقتش را ندارم، ریزش موهایم که از اوایل امسال شروع شد و آهنگ هایی که مورد علاقه ی هر دوی ما است.چند ساعتی به همین منوال گذشت، به اضافه ی مرور کردن های قبل از امتحان [ که همه اش به یکباره هدر رفت].از طرفی بخاطر اتفاقاتی که بخاطر محدودیت ها به آن ها میگویم * اسمش را نبر* هم ناراحت بودم اما چه میشد کرد...سرتان را درد نمی آورم، اولین امتحان به خیر و خوشی تمام شده بود و فقط دو امتحان دیگه تا پایان روز باقی مانده بود.همه غرق در هیاهو بودیم و درمورد پاسخ ها بحث میکردیمتا اینکه صدای اولین انفجار به گوش رسید، سپس دومین انفجار.نزدیک بود، خیلی نزدیک.شیشه ها میلرزید ، بعضی ها جیغ میکشیدند، بعضی گریه میکردند و بعضی ها هم خوشحالی!.و اما من... من کاملا منجمد شده بودم ، مانند یک مجسمه.از یاد بردم که کی هستم؟ ، چی هستم؟ اصلا چرا اینجا هستم؟کتاب و جزوه و خودکارهایم به علاوه بطری آبم، همه پخش و پلا شده بودند.دوستم صدایم زد نه یکبار، بلکه سه بار.!اشاره کرد که وسایلم را جمع کنم، اما من همچنان کاری نمیکردم ، تا اینکه یک نفر دچار تشنج شد. لحظه ای به خودم آمدم ، خواستم برای کمک بروم . اما ازدحام اجازه نمیداد. دیگران زودتر از من به او رسیده بودند.دوستم بازوی مرا گرفت، وسایلم را جمع کرد و مرا کشان کشان با خودش برد. خدا میداند اگر او نبود من الان در چه وضعیتی بودم.با گوشی که متعلق به خودم نبود به مامان پیامک دادم تا نگران نشود، چند دقیقه بعد اینترنت قطع شد و تلفن ها از کار افتادندقبل از آن، مامان گفت که تنها برنگردم.دور خودم میچرخیدم و به اطراف نگاه میکردم، وحشت زده بودم ، اما این لبخند روی لبم چه میگفت؟ چه بلایی سرم آمده؟خودم هم نمیدانم.در همین حین کسی خطاب به من گفت:&quot; لبخندت رو دوست دارم دختر، به منم آرامش میده.&quot;میخواستم جوابی بدهم اما از سخن گفتن عاجز بودم، او نمی دانست که دلم مثل سیر و سرکه میجوشد و خودم هم نمیدانم که لبخندم این وسط چه میگوید.یک ساعتی گذشت و من هنوز منتظر کسی از خانه مان بودم که به همراهش برگردم، دوستم خداحافظی کرد.سالن تقریبا خالی بود. من بودم و چند نفر دیگر.پس از چند لحظه به خودم آمدم و دیدم دارم اشک میریزم.از آن لبخند مضحک به اشک رسیدم، بهتر است بگوییم فروپاشی روانی.همه ی چشم ها به سمت من برگشت، دورم را آدم گرفته بودخیلی هارا نمیشناختم اما فامیلی ام را صدا میزدند و دلیل گریه ام را میپرسیدند.بالاخره به سمت خانه حرکت کردم، اما پیاده!. چاره ای نداشتم.مسیر طولانی نبود ، تقریبا با خانه نیم ساعت فاصله داشتماما آن روز ،مسیر طوری بود که انگار کِش آمده.با تمام توان دویدم، موهایم نامرتب تر از همیشه بود ، هر لحظه نزدیک بود که کیفم از دستم سر بخورد ، اما مگر اهمیتی داشت؟به سختی نفس میکشیدم اما بالاخره رسیدم، چند ثانیه ای نگذشته بود که باز هم صدای انفجار آمد، دو تا پشت سرهم.در را باز کردم ، مستقیم به سرویس بهداشتی رفتم و دست و رویم را شستم، اما سرگیجه و معده درد همه چیز را بدتر کرده بود.آن روز گذشت و امروز که من در حال نوشتن در ویرگول هستم میگویند گوگل وصل شده است، برای من که فعلا اینطور نیست.برای شما چطور؟در روز های اول جنگ چشمم به نوشته هایی افتاد که در حال خاک خوردن اند. توی نوتِ گوشیم.نوشتن را دوست داشتم و دارم ، دوست داشتم آنها را در جایی قرار بدهم اما آنقدر با فکر هایی از قبیل &quot; هنوز خیلی خوب نیستن.&quot; تعلل کردم که تمام راه های ارتباطی بسته شد.از جمله تلگرام و اینستا و....اما با ویرگول آشنا شدم و الان اینجا هستم.هر چند که بخش نظرات همچنان غیر فعال است و این مرا عذاب میدهد.به همین دلیل به لینک ناشناس رجوع کردم، نمیدانم هنوز کار میکند یا نه ، اما میخواستم بگویم که شنوای نظراتتون هستم💗.https://abzarek.ir/service-p/msg/3565926</description>
                <category>جوهرِ خیال</category>
                <author>جوهرِ خیال</author>
                <pubDate>Sat, 18 Apr 2026 11:51:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاغذی برای عزیزِ از دست رفته...</title>
                <link>https://virgool.io/@Joharekhial/%DA%A9%D8%A7%D8%BA%D8%B0%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D9%90-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-mclhpngisohy</link>
                <description>برای تو مینویسم عزیز کرده ، ... برای تو، در دفتر خاطرات خودت. همانی که اینجا جا گذاشتی ، روی میز چوبیِ من.امروز تقریبا دو ماه از رفتنت میگذرد. باورش سخت است نه؟ دو ماه زندگیِ بدون تو ، دو ماه بدون خنده هایت، شکایت هایت و... چشم هایت.اوایل بهار است،شکوفه ها درحال پدیدار شدن هستند و هوا... هوا هر روز آفتابی است ،همانگونه که تو دوست داری.میبینی؟ گویا آسمان هم با من سَرِ لج دارد ، کنایه میزند که تو نیستی .کجایی که چهره ی خسته ام را ببینی عزیز کرده؟ این روزها آینه هم از من فراری است، حق هم دارد، این غریبه را نمیشناسد. موهایش بلند تر از قبل است و به نامرتب بودنشان ذره ای اهمیت نمیدهد، عینکش. عینکش را نمیزند و چشمانش کم سو تر شده اند، رمقی برای تماشا ندارد . پیراهن سرمه ای رنگش خیلی وقت است که چروک مانده و قصد اتو کردنش را هم ندارد. هدیه ی تو بود.. یادت هست؟ دست و دلم به اتو کردنش نمیرود، پیراهن برای من است، اما... بعد از دوماه هنوز هم... هنوز هم بوی تورا میدهد عزیز کرده.بگذریم... گمانم اگر اینجا بودی غر میزدی که چرا موهایم اینطور شده اند، چرا همه جای خانه را خاک گرفته است و چرا چیزی نمیخورم.این ها مجازاتِ من است نه؟ عقربه های ساعت از زمان رفتنت متوقف شده اند، نه گذشته ای میبینم ، نه حال و نه آینده ای.راستی قبل از تو چه بودم؟ که بودم؟ این فکر ساعت ها در سرم میچرخید و میچرخید ، جوابی نداشتم . اما فقط تا امروز.&quot;با تو متولد شدم&quot; ، بدون هیچ اغراقی این جوابِ من است.این را میگویم تنها برای خشنودی تو. نقاش خسته ات، خیلی وقت است که قلم را به دست نگرفته و رنگی به بوم نپاشیده.راست میگفتی، &quot;زندگی که فقط توی بوم های سفیدت خلاصه نمیشه&quot; زندگی در تو خلاصه میشد، همه چیز تو بودی، همه ی من.حالا که رنگ ها و خط ها و طرح ها از توصیف این درد عاجزند ، قَدر تو را میدانم، تو معنا بودی، رنگ بودی و خط.خیلی وقت است که بوم زندگی ام خالی از رنگ است ، خالی از تو.نمیدانستم که میتوانی بی رحم هم باشی عزیز کرده، گرچه خوب میدانم مقصر همه ی اینها منم، نقاش خسته ات.اوج بی رحمی ات را آن جایی نشان دادی که رفتی.بدون صدا، بدون حرف و با آرامش.میخواستم صدایت بزنم و بپرسم چرا دفتر خاطراتت را نبردیاما وقتی بازش کردم ، جواب رو به روی چشمانم ظاهر شد:&quot;من هم جزء خاطراتت بودم عزیز کرده...!&quot;خوب میدانستی همین برای به جنون رسیدنم کافی است، نه؟من را بی سر و صدا دفن کردی، در همین دفتر و در اعماق قلبت.حق داری عزیزِ من، حق داری.دوستان و آشنایان میگویند هفته ی پیش به فرانسه رسیدی، از وقتی فهمیدم، شروع کردم. شروع به یادگیری زبان فرانسه.عجیب است نه؟میدانی فرانسوی ها وقتی دلتنگ میشوند چه میگویند عزیز کرده؟ «Tu me manques» یعنی « تو ازم کم شدی.»خیلی وقت است که از من کم شدی عزیز کرده، خیلی کم.و من نمیدانستم که گاهی... خیلی زود دیر میشود.</description>
                <category>جوهرِ خیال</category>
                <author>جوهرِ خیال</author>
                <pubDate>Thu, 16 Apr 2026 11:15:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیشتر از یکم</title>
                <link>https://virgool.io/@Joharekhial/%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9%D9%85-smgcsbbyvcrt</link>
                <description>مرکز توانبخشی خلوت تر از همیشه بود، دختر جوان درحالی که انتظار میکشید نگاهی کوتاه به ساعتش انداخت.&quot;۸ و ۱۰ دقیقه ی شب&quot;، موهایش را مرتب کرد و نفسش را بیرون داد و به کاردرمانگری که درحال تمرین با پسر بچه ای سمج و بیش فعال بود نگاه کرد، به دکتر موردعلاقه اش.همه چیز درمورد او متفاوت بود، تن صدایش که همیشه آرام و دلنشین به گوش میرسید، لبخند گرمش که حتی آخر وقت ها هم به ندرت محو میشد و چشم هایی که جزء به جزء حرکات را دنبال میکردند، بر خلاف بقیه کاردرمانگرها هیچوقت برای جلب توجه صدایش را بالا نمیبرد بلکه با آرامش دیگران را به خود جذب میکرد ، از نشان دادن احساساتش ترسی نداشت. دختر جوان همیشه خدا خدا میکرد که این جلسه را هم با او سپری کند، زیرا او تعیین کننده نبود و هر جلسه یکی از سه کاردرمانگر با او جلسه داشتند ، منشی هماهنگی ها را انجام میداد. اما این اواخر شانس به او رو کرده بود و ۴ هفته متوالی با دکتر موردعلاقه اش کلاس داشت. کسی که جلسات طاقت فرسا را به لحظه های ارزشمند تبدیل میکرد. دکتر درحالی پسر بچه را به سمت *استپ* ها هدایت میکرد با لحن آرام و همیشگی اش گفت:&quot; یکم دیگه تحمل کنی تمومه ، بعدش میری خونه، باشه آرتین؟&quot;پسر بچه با پرخاشگری پاهایش را به زمین کوبید:&quot; نه!، من همین الان میرم خونمون، مامان گفته شام پیتزا داریم .&quot;دکتر سر او را نوازش کرد و درحالی که استپ های رنگی را به شکل مربع روی زمین میچید گفت:&quot; غر نزن جوجه، آخریشه، بعدشم مامانت که هنوز نیومده&quot;. استپ ها طوری به شکل مربع چیده شده بودند که دقیقا وسط آنها یک نقطه خالی وجود داشت، دکتر به آرتین اشاره ای کرد&quot; برو اون وسط وایسا جوجه.&quot; پسرک با بی میلی داخل فضای خالی استپ ها قرار گرفت و منتظر ماند، سپس دکتر ادامه داد:&quot; من رنگ هر کدومشو گفتم تو باید بپری رنگ رو به روش.&quot;پسرک با بی قراری خودش را تکان میداد و چیزی نمیگفت.ترتیب استپ ها به این شکل بودند، قرمز و آبی رو به روی هم و نارنجی و سبز هم رو به یکدیگر.دکتر بی مقدمه شروع کرد:&quot; قرمز&quot;پسرک بیشتر از ۵ ثانیه مکث کرد ، قاعدتا باید روی آبی میپرید اما هنوز در تشخیص رنگ ها مشکل داشت.دکتر با همان خونسردی و لحن آرام ادامه داد:&quot;آرتین منو نگاه، روبه روی قرمز چه رنگیه؟&quot;پسرک بدون توجه به سوال روی رنگ سبز پرید. دکتر برای جلب توجه او بشکنی زد:&quot;اصلا قرمز کو؟&quot;پسرک بلافاصله روی رنگ قرمز پرید، دکتر ادامه داد:&quot;بپر روی رنگ رو به روش.&quot; پسرک با تخصی به چشم های دکتر زل زد:&quot;نمیپرم.&quot;-&quot;اگه نپری دیرتر میری خونه&quot;پسرک غرغرکنان بالاخره روی رنگ آبی پرید.این تمرین یک ربع ادامه پیدا کرد و بعد از آن مادر آرتین با کوله پشتی آبی رنگ و موهای پریشان وارد اتاق شد:&quot; خسته نباشید.&quot; پسرک طوری به سمت مادرش دوید که گویی از زندان آزاد شده باشد، خودش را با بی قراری به زمین کوبید:&quot; بریم بریم ، بریم پیتزا بخوریم.&quot;مادرش درحالی که سعی داشت او را کنترل کند ، با صدای خسته ای گفت:&quot;نکن آرتین ، زشته.&quot; مکثی کرد و ادامه داد:&quot; امروز چجوری بود دکتر ؟&quot;. درحالی که به پسرک نگاه میکرد گفت:&quot; برعکس هفته پیش، امروز اصلا تمرکز نداشت.. بی قراری میکرد.&quot; سپس به مادرش نگاه کرد:&quot;زیاد کارتون دیده؟&quot; زن آهی کشید : &quot; این هفته پیش پسرخالش بود، همش باهم کارتون میدیدن.&quot;دکتر به آرامی سرش را تکان داد:&quot;سعی کنید کمترش کنید، حداکثر روزی نیم ساعت.&quot;-&quot;چشم&quot;پسر با پرخاشگری و درحالی که غرغر میکرد گفت:&quot;نمیخوام!، نیم ساعت کمه.!&quot;-&quot;مگه نگفتی به حرف دکتر گوش میکنی؟&quot; سپس نگاهش را به دکتر داد و با کلافگی گفت:&quot; دکتر یه چیز دیگه... جهت هارو هنوز یاد نگرفته، دیوونه ام کرده.&quot;-&quot;مگه خانم مهراوند بهش تمرین نداد؟&quot;-&quot;چرا ، ولی اصلا همکاری نمیکنه...&quot;دکتر درحالی که لبخند میزد گفت:&quot; نگران نباشید ، جلسه بعد همینجا یادش میدم.&quot;زن با رضایت گفت:&quot;دستتون درد نکنه.&quot; سپس به همراه پسرش خداحافظی کردند و از اتاق خارج شدند.دکتر دکمه ی آستینش را محکمتر کرد، بر خلاف بقیه کاردرمانگراهای مطب ، او لباس فرم نمیپوشید.همیشه پیراهن هایی با رنگ ملایم به تن داشت.با قدم های آرام به سمت میز عسلی کوچکی که گوشه اتاق بود رفت، لیوان آبی را که روی ان قرار داشت را برداشت و به سرعت نوشید و رویش را به سمت دختر جوان برگرداند و با مهربانی گفت:&quot;بیا تو دخترِ خوب.&quot;دختر جوان که به این لقب عادت کرده بود سری تکان داد:&quot;چشم.&quot; سپس کفش هایش را دراورد و پالتویش را به چوب لباسی که به دیوار متصل بود آویزان کرد و بعد از آن رو به روی دکتر قرار گرفت.&quot;چه خبرا؟ چطوری؟.&quot;-&quot;خوبم ممنون&quot;-&quot;خب عالیه&quot;روی صندلی اش نشست ، درست رو به روی او.-&quot;آماده ای؟&quot;-&quot;بله.&quot;-&quot;خب هستی یه پات رو بزار جلو ، یکی عقب.&quot;دختر جوان بعد از این همه سال، تمرین ها را از بر بود،به ندرت به کمک نیاز پیدا میکرد، دکتر فقط به او سرمشق میداد و نظارت میکرد.بلافاصله کاری به او گفته شده بود را مثل همیشه انجام داد‌.-&quot;احساس کشش داری؟&quot;-&quot;یکم.&quot;-&quot;پس پای چپت رو ببر عقب تر ، بزار قشنگ کش بیاد&quot;درحالی که سعی داشت تعادلش را حفظ کند ، پای چپش را عقب تر برد، درد بیشتری را احساس میکرد.دکتر درحالی که به پاهای دختر نگاه میکرد ادامه داد:&quot; هستی ،درد داره؟&quot;دختر درحالی که برای حفظ تعادل با خودش کلنجار میرفت پاسخ داد:&quot; ن.. نه خیلی.&quot;-&quot;نه خیلی ؟&quot;-&quot;یکم.&quot;-&quot; قابل تحمله؟&quot;دختر مکثی کرد و درحالی که بین درد میخندید گفت:&quot; یکم بیشتر از یکم&quot;دکتر خنده ای کرد:&quot;اشکال نداره هستی، چند دقیقه همینطوری بمون.&quot;تمرین ۵ دقیقه ای ادامه پیدا سپس دکتر ادامه داد:&quot;هستی بیا اینجا.&quot; دختر که حرکت بعدی او را از بر بود به سمتش رفت، دکتر طبق انتظارش وزنه های نیم کیلو گرمی به پاهای او بست :&quot; محکمه؟&quot;-&quot;بله.&quot;سپس گفت:&quot; بریم رو تردمیل؟&quot;دختر سری تکان داد و به سمت تردمیل رفت.-&quot;میخوام برعکس بدویی.&quot;دختر درحالی لبخند میزد با تردید به او نگاهی انداخت تا مطمئن شود که این یک شوخی نیست.دکتر خنده ی شیطنت آمیز اما آرامی کرد:&quot; بیا،نترس&quot;دختر روی تردمیل ایستاد، منتظر حرکت بعدی او شد.&quot;برای شروع میتونی میله رو بگیری.&quot;، میخوام روشنش کنم آماده باش&quot;تردمیل روشن شد، سرعت متوسط بود. دختر سعی داشت قدم هایش را با تردمیل هماهنگ کند اما سنگینی وزنه ها سختی کار را چند برابر کرده بود، قصد داشت کمتر از میله ها استفاده کند اما موفقیت چندانی نصیبش نشد‌‌.با لحنی نا مطمئن سوال کرد:&quot; الان دارم درست میرم؟&quot;-&quot;آره ، عالیه &quot; ، برای چند لحظه ی دیگر به دختر خیره ماند و حرکاتش را زیر نظر گرفت:&quot; یکم تند تر بشه؟&quot; سپس سرعت را ۳ واحد بالاتر برد. قدم ها نامنظم شد و حفظ تعادل سخت تر، هماهنگی قدم ها با تردمیل دشوار تر شد، او جا مانده بود، دیگر راه نمیرفت بلکه پاهایش به تردمیل کوبیده میشد، قطره های عرق روی صورتش جولان میدادند و دکتر او را نگاه میکرد. با صدای بریده گفت:&quot;دارم می خور-&quot; قبل از تمام شدن جمله اش ، تردمیل متوقف شد و در همین حین تعادل دختر بهم خورد، در چند قدمی افتادن قرار داشت اما دکتر بازویش را گرفت:&quot;نمیخوری زمین هستی.&quot; ، سپس با لحن مهربانِ همیشگی اش اضافه کرد:&quot; مواظب باش، باشه؟&quot;احساسات برای لحظه ای بی رحمانه به او هجوم آوردند، ترکیبی از احساس ترس، امنیت، دلگرمی و شاید هم کمی خجالت:&quot;چشم.&quot;-&quot;خسته که نیستی؟&quot;سری به نشانه مخالفت تکان داد اما چهره اش چیز دیگری میگفت.دکتر لبخند کوتاهی زد:&quot; خوبه، بیا پایین.&quot;از تردمیل پایین آمد و رو به روی او ایستاد، نگاهی کوتاه به او انداخت، منتظر حرکت بعدی بود.دکتر درحالی که به سمت او حرکت میکرد گفت:&quot;بزار وزنه ها رو در بیارم.&quot; ، نمی‌دانست چرا، اما هر بار که او این کار را انجام میداد، انگار قلبش برای لحظه‌ای از حرکت می‌ایستاد، نفسش حبس میشد و بی اراده به او نگاه میکرد، دلش میخواست زمان متوقف شود.زانو زد و درحالی چسب وزنه هارو باز میکرد گفت:&quot;از سنتورت چه خبر؟ خوب پیش میره؟&quot;&quot;بله خوبه،هر هفته میرم.&quot;دلش میخواست بیشتر حرف بزند، توضیح دهد و درباره او بداند اما نگران بود که بی اراده از خط قرمز رد شود، هرچند اشتباه میکرد.-&quot;گفتی چند ساله که میزنی؟&quot;گلویش را صاف کرد: &quot;امسال میشه ۸ سال که میزنم.&quot;لبخند گرمی از سر تحسین زد:&quot; پس دیگه حسابی حرفه ای شدی.&quot;تک خنده ای کرد:&quot;نه هنوز خیلی مونده.&quot;&quot;خوبه ، ادامه بده.&quot;نفس عمیقی کشید و بلند شد:&quot;هستی ، گردو شکستم برو، روی خط.&quot;دختر روی خطی که کفپوش های پلاستیکی اتاق ایجاد کرده بودند ایستاد و شروع به حرکت کرد. سعی داشت بصورت منظم روی خط حرکت کند اما هر از گاهی از محدوده خارج میشد.&quot;عجله نکن، آروم انجامش بده.&quot;طبق عادت موهایش را به پشت گوشش هدایت کرد:&quot;چشم‌.&quot; سپس ادامه داد.تمرین حدود ۳ دقیقه ادامه پیدا کرد .به آرامی از صندلی اش بلند شد و گفت:&quot;خوبه هستی، حالا چهار دست و پا شو.&quot;دختر بلافاصله بصورت چهار دست و پا روی کفپوش های پلاستیکی دراز کشید، سپس او ادامه داد:&quot;دست و پای مخالف بالا&quot; مکثی کرد:&quot;سعی کن زانوت خم نشه.&quot;همه ی گفته های او را دنبال میکرد، هر چند کنترل زانویش کمی سخت بود.&quot;فردا دوباره امتحان داری؟&quot;&quot;بله، امتحان فلسفه و روانشناسی دارم...&quot;مکثی کرد:&quot;تاریخم هست اما تستیه.&quot;آه کوتاهی کشید:&quot; مدرسه تون سخت گیره.&quot; سپس ادامه داد:&quot; البته دبیرستان های نمونه همشون همینن.&quot;به نشانه تایید سری تکان داد.&quot;گفتی هر روز کلاس فوق برنامه م داری نه؟&quot;با خنده ای که حاکی از خستگی بود پاسخ داد:&quot; بله، شنبه زبان دارم ، یکشنبه سنتور، دوشنبه ها و سه شنبه ها هم اینجام.&quot;در حالی که عینکش را روی چشم هایش تنظیم میکرد گفت:&quot; پس فقط سه روزِ خالی داری...&quot; سپس ادامه داد:&quot; خیلی سخته به همه چیز برسی...&quot;دختر خنده ای کرد:&quot; سخته ولی عادت دارم.&quot;درحالی که لبخند میزد با مهربانی گفت:&quot;خیلی تلاش میکنی، ولی به خودت فشار نیار، مهارت هات از همه چیز مهم تره، مثل سنتور و زبانت.&quot; مکثی کرد :&quot; و ورزش.&quot;دختر که منظور او را میدانست لبخندی زد و به تمرین ادامه داد. پس از چند دقیقه ای بلند شد و گفت:&quot; خوبه ، پاشو هستی.&quot; درحالی که عینکش را تمیز میکرد گفت:&quot; رو پنجه راه برو.&quot; روی پنجه هایش ایستاد اما زانوهایش خم شد، به سختی اما روان و سریع مسیر را طی کرد و سپس برگشت.او درحالی که با رضایت لبخند میزد گفت: &quot;خوبه ،آفرین.&quot;خواست چیزی بگوید اما صدایی آشنا هردو را متوقف کرد، در اتاق رو به رو باز شد، دکتر بود، مدیر کلینک توانبخشی،هستی بعضی روزها با او جلسات کاردرمانی را میگذراند،اما هر لحظه با او مانند یک عذاب بود، لحن تندی داشت، و پیش از حد سوال میپرسید، و همین ها برای او ناخوشایند بود.بی مقدمه شروع به احوال پرسی کرد، تن صدایش بلند و پر انرژی بود: &quot;سلام به هستی خانوم!.&quot;دختر با لحن آرامی پاسخ داد:&quot;سلام دکتر.&quot; دکترش هم به او سلامی کرد ، بالاخره رئیسش محسوب میشد،سپس با لحن و حالتی نه چندان دل چسب اما پر سر و صدا ادامه داد:&quot;چطوری؟ اوضاع خوبه؟&quot; اشتیاقی در او مشخص نبود، هر چه بود تظاهر بود، استعداد درخشانی در تظاهر کردن داشت.&quot;بله ممنون.&quot;&quot;از مدرسه چه خبر،کارنامه دادن؟&quot;همیشه درمورد نمره و مهارت های او کنجکاوی میکرد، شاید بهتر است بگویم فضولی، به قصد مقایسه با دخترش.&quot;بله دادن.&quot;&quot;معدل چند؟.&quot; لبخند نه چندان دلچسبش محو نمیشد.او با اعتماد به نفس پاسخ داد&quot; ۱۹.۷۰&quot;تغییری ناگهانی در لحنش ایجاد شد&quot;خوبه، افرین.&quot;&quot;مرسی.&quot;&quot;موفق باشی، من میرم با اجازه.&quot; در اتاق بسته شد.نگاهش را به سمت دکتر برگرداند و جا خورد.این نگاه تازه بود، آن لطافت همیشگی ، جایش را به جدیت داده بود همراه کمی خشم. با لحنی محکمتر از معمول اما همچنان آرام گفت:&quot; چرا دکتر هر چی میپرسه جوابشو میدی؟&quot;از نگاه کردن به چشم هایش خودداری کرد: &quot;آخه.. خب دکتر-&quot; انگشتانش را بی اختیار بهم قفل کرده بود و برای لحظه ای ادامه نداد.&quot;از این به بعد جوابشو نده.&quot; با کلافگی نفسش را بیرون داد.&quot;اما آخه.. &quot; دستی روی شانه اش احساس کرد، گرمایش به او سرایت کرد ، بر خلاف کلام سردش. این بار صدایش آرام تر به گوش میرسید،خیلی آرام:&quot; دفعه بعدی بپرس معدل دختر خودش چند شده..&quot;دختر خنده ای تصنعی کرد:&quot; دکتر هیچوقت مال دخترش رو نمیگه...&quot;هنوز هم از نگاه کردن به او خودداری میکرد، با لحن آرام تری ادامه داد:&quot; هستی منو نگاه کن.&quot;برای لحظه ای نفسش بند آمد، سرما به انگشتانش نفوذ کرد و در عین حال چیز دیگری در قلبش احساس میکرد،شاید امنیت.با تردید به او نگاه کرد، نگاه کردن به آن چشم ها دشوارتر از همیشه بود ، آن هم از این فاصله.&quot;دیگه جوابشو نده،چون به دکتر هیچ ربطی نداره، باشه؟&quot;&quot;چشم.&quot; ، به آرامی از او فاصله گرفت و نگاهی کوتاه به ساعت انداخت سپس گفت:&quot;حالت پهلوانی بشین.&quot;، بلافاصله گفته ی او را انجام داد.&quot;امروز نمیخوام که پاهاتو تو اون حالت جا به جا کنی ، بجاش یه پات رو بیشتر بیار جلو تا کشش داشته باشی.&quot; سعی داشت چیزی شنیده بود را اجرا کند اما چندان موفق نبود، هنگامی که پای راستش را به سمت جلو می آورد، تعادلی باقی نمی ماند و همه چیز بهم میریخت. &quot;میخوام وزنت رو بندازی به سمت جلو.&quot; سپس کنار او ایستاد :&quot; اگه بخوای میتونی دستمو بگیری که راحت تر بشه برای شروع.&quot; بدون مخالفت دستش را گرفت، حالا بیشتر وزنش روی دست او بود، انگشتان هردو از شدت فشار به زردی میزد ، دست او گرم بود ، مانندِ لبخندش.دکتر درحالی که حرکاتش را زیر نظر گرفته بود، تک خنده ای کرد:&quot; هستی سعی کن بیشتر وزنت رو بندازی روی پای راستت.&quot;با صدای بریده ای پاسخ داد:&quot; چشم.&quot;​&quot;سخته؟&quot;&quot;یکم.&quot;خندید اما آرام تر از همیشه:&quot;هیچوقت بیشتر از یکم نمیشه؟&quot;دختر با گیجی به او نگاهی کرد:&quot; جان؟&quot;خنده ی شیطنش آمیزش هنوز کمرنگ نشده بود:&quot; همیشه میگی یکم.&quot; او که تازه منظورش را فهمیده بود ، متقابلا خندید:&quot; فکر کنم عادته..&quot;&quot; شاید بخاطر اینه که خودت قوی ای.&quot;تا ۵ دقیقه حرفی بینشان رد و بدل نشد و تمرین ادامه پیدا کرد.&quot;هستی روی پنجه راه برو، یه بار دیگه.&quot; دختر با یادآوری تمرینِ ناتمام به دلیل ورود ناگهانی دکتر ( مدیر کلینیک) خنده ای کرد اما نه خیلی بلند، سپس ادامه داد ، پس از نزدیک به یک ربع تقلا برای اتمام تمرین باصدایی متوقف شد.&quot; خسته نباشی هستی.&quot;دختر با ناباوری به ساعت نگاه کرد، جلسه تمام شده بود و مانند همیشه او گذر زمان را حس نکرده بود&quot; شماهم خسته نباشین، دستتون درد نکنه.&quot;سپس با قدم های آرام به سمت چوب لباسی حرکت کرد و پالتویش را به همراه جوراب هایش برداشت و پوشید، موهایش را مرتب کرد و به سمت در حرکت کرد، قبل از خروج به سمتش برگشت&quot; خداحافظ، شب خوبی داشته باشین.&quot; دکتر لبخندی زد و دست مشت شده ش را به سمت او گرفت، دختر هم که معنی این کار را میدانست متقابلا مشتش را به مشت او زد اما نه خیلی محکم، خداحافظی شان اغلب اینگونه بود.&quot;خدافظ دختر خوب.&quot;</description>
                <category>جوهرِ خیال</category>
                <author>جوهرِ خیال</author>
                <pubDate>Tue, 14 Apr 2026 13:12:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین شعله ی آگاهی</title>
                <link>https://virgool.io/@Joharekhial/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%B9%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-up1s1fn5y0iq</link>
                <description>چشم هایش را به زمین دوخته بود،انگشتان ظریفش را به فنجان قهوه فشار میداد، فنجان داغ بود، اما دست هایش...هنوز سرد بودند، چه احساسی داشت؟ ترس؟ اضطراب؟نه.. شاید هم غم، فهمیدنش مشکل بود.در این فاصله هر از گاهی ، نگاهی کوتاه به من می انداخت ودوباره چشم هایش را به زمین میدوخت، از حرف زدن طفره میرفت... انگار، منتظر بود تا من به تنهایی بفهمم موضوع از چه قرار است، اما مشکل دقیقا همینجا بود، من صبور نبودمنه به اندازه او، همیشه دلم میخواست سریع به جواب برسمسریع مشکلات را حل کنم، سریع غم ها را فراموش کنم، سریع از سختی ها عبور کنم... اما حالا او، رو به روی من نشسته بود، نقطه ی مقابل من. مثل همیشه این من بودم که سکوت را میشکستم. نفسی عمیق کشیدم :-رو به راهی؟فنجان قهوه را جابه جا کرد، پوزخندی زد، و دوباره به کف زمین خیره شد. ادامه دادم:-هیچوقت توی شروع کردن مکالمه ها خوب نبودم...سوالم نابجا بود ، نه؟بالاخره سرش را بلند کرد، موهای قهوه ای رنگش را دور انگشتش پیچید و گفت:+تو میگی نابجا، من بهش میگم بی فایده.مکثی کرد:چیزی که مشخصه نیاز به پرسش ندارهسکوت کردم ، جوابی نداشتم. مثل همیشه.آهی کشید و ادامه داد:+همیشه همین کار رو میکنی ... حتی وقتی جواب درست جلوی چشمته، سوال میپرسی.خودم را روی صندلی جا به جا کردم:-این تحقیره یا تعریف؟خندید، این بار با صدای بلند. خیلی وقت بود که صدای خندیدنش را نشنیده بودم.+یه سوال بی فایده ی دیگه.سرم را به نشانه مخالفت تکان دادم.- این یکی خیلیم بی فایده نبود.برای لحظه ی کوتاهی ، چشم هایش گرد شد.،پرسید:+نبود؟درحالی که به ساعتم نگاه میکردم گفتم:- خندیدی، این خیلی اتفاق نمیفته، پس..قبل از اینکه حرفم را تمام کنم وسط حرفم پرید:+ادامه نده-عوض شدی...+منظورت چیه؟!-قبلا صبور تر بودی.. وسط حرفم نمیپریدی.+حرفت قانع کننده نبود.-همیشه از تغییر میترسیدی، نه؟این بار سکوت کرد، جوابی نداد و دوباره چشم هایش را به زمین دوخت ، انگشتانش به سمت فنجون حرکت کرد.مکالمه با او یک الگوی تکراری داشت:سکوت، تحقیر من و دوباره سکوت.این چرخه تا جایی ادامه پیدا میکرد که یک نفر از ما تسیلم شود ، تا قبل از امروز آن یک نفر همیشه من بودم.پس از چند ثانیه بی مقدمه گفت:+کراواتت.. خیلی بد رنگه.برای چند لحظه مکث کردم:-با دقت نگاه کن.. بازم بد رنگه؟پس از چند لحظه خیره شدن، نفس عمیقی کشیدیک جرعه از قهوه اش را نوشید، هنوز جوابی نداشت.-کادوی تولدم بود... تو خریدیش.بلافاصله سرفه کرد، اما مصنوعی.-از چی فرار میکنی؟انگار برای پاسخ دادن با خودش می جنگید، به اطراف نگاه میکرد، تند تر از حد معمول نفس میکشید و بغضش را پس میزد. همین ها کافی بود تا از سوالم پشیمان شوم.به قول او، همان سوال های بی فایده.میخواستم او را از این پریشانی رها کنم ، پس سوال دیگری پرسیدم اما نه از آن بی فایده ها.- گفتی بیام اینجا ، موضوع چیه؟رویش را برگرداند، در چند قدمی گریه قرار داشتاما خودش را کنترل کرد:+میخواستم.. حرف بزنیم.-فکر کنم الانم داریم اینکارو میکنیم.+نه اینطوری...با کلافگی دست هایم را بهم قفل کردم:-واقعا یادت نبود؟ یا تظاهر کردی که یادت نیست؟کراوات رو میگم.در حالی که به دستم اشاره میکرد با صدایی آرام تر از حد معمول پرسید:+چرا اون حلقه هنوز دستته؟-چرا سوالم رو با سوال جواب میدی؟مکثی کردم و به حلقه خیره شدم:-دوست نداشتم درش بیارم.+چرا؟!-شاید چون.. منتظر بودم.+پنج سال گذشته.با لحنی طعنه آمیز گفتم:-دقیقا ! ، پنج سال گذشته و تو هر سال ازممیخوای بیام اینجا . فکر نکردی که...اینکارت باعث میشه امیدوار بشم؟درحالی که بعضش را پس می زد پرسید:+امیدوار بودی؟ به چی؟-به ما+تو...این بار حرفش را قطع کردم:-میخوای بگی من احمق بودم؟صندلی ام را نزدیکتر بردم و ادامه دادم،این بار با صدای آرام تر:-همیشه از تغییر میترسیدی، سعی میکردی همه چیز روهمونجوری که هست حفظ کنی ، حتی آدما رو. بیشتر ازتغییر از تنهایی میترسیدی ، هر کاری میکردی که آدمارو توی زندگیت نگه داری ، بیش از حد تلاش میکردی تا جایی کهخودت رو یادت میرفت و میدونی چیه؟ مشکل تو دقیقاهمینجاست، همین باعث میشه که آدما زودتر ترکت کنن..از جنگیدن با خودش دست برداشت، اشک ها بی وقفه روی گونه اش سر میخوردند:+میخوای به چی برسی؟-دارم چیزایی رو میگم که نیازی داری بشنوی.با احتیاط دستش را لمس کردم:-همین الانشم ترسیدی... دستات یخ زدن.میان اشک های روی گونه اش کوتاه خندید:+حداقل دستای تو گرمه، مثل همیشه.آهی کشیدم، سپس ادامه دادم:- وقتی بیش از حد اهمیت میدی، وقتی خودت رو یادت میره ، حتی وقتی میبینم همیشه سعی میکنی مهربون باشی... این-برای لحظه ای نگاهش کردم:-این کارات خفه م میکنه...چشم هایش روی حلقه ام قفل شده بود:+بخاطر همین ولم کردی؟-من هیچوقت ولت نکردم، فقط تصمیم گرفتم از دور تماشات کنم، فکر کردم شاید اینطوری یه نگاهی به خودت بندازی اما-میان حرفم پرید:+مامانم میگفت، مهربونی مثل یه شمعه...با تردید پرسیدم:-شمع؟حالا چشم هایش روی فنجان قهوه قفل شده بود:+وقتی همه جا تاریکه ، آدما نمیتونن همدیگرو ببینن ، نه؟ممکنه بهم برخورد کنن، ناخواسته بهم آسیب بزنن.نفسش را بیرون داد:+ولی اگه یکی شمع داشته باشه، این اتفاق نمیفته.ادامه داد: توی زندگیم همیشه من بودم که شمع رو روشن نگه میداشتم، نه برای خودم، برای بقیه.فکر میکردم اینطوری دنیا جای بهتری میشهحال خودم بهتر میشه. با خودم گفتم حتما یکی پیدا میشهکه برای منم شمع روشن کنه، اما برعکس شد.هر کی که از کنارم گذشت شمع رو فوت کرد....بغضش را قورت داد:تمام این مدت تنهایی روشن نگهش داشتم ...اما فکر کنم دیگه داره آب میشه.برای لحظه ای فکر کردم، از خودم متنفر شدم، پرسیدم:- منم اینکارو کردم؟خنده ی تلخی کرد:+نه تو شمع رو فوت نکردی، فقط از کنارش رد شدی...فکر کنم بهش نیازی نداشتی.این بار دستش را محکم تر فشردم، سرمایش روی پوستم نشست:- اون‌ کارم... بخاطر خودت بود. میدونی...حتی وقتی شمع روشنه آدما میتونن بهم آسیب بزنن.بعضیا قدر روشنایی رو نمیدونن، چشماشون به تاریکی عادت کرده...اشک هایش را پاک کرد:+میبینی؟ خیلی ساده لوح بودم، شمع رو برای بقیه روشن نگه داشتم ، بعدش... خودم توی تاریکی موندم.لبخند زدم:-حالا وقتشه برای خودت روشنش کنی،خیلی سخت نیست.صدایش را صاف کرد:دوست ندارم اینو بگم ولی انگار حق با توئه.دستش را رها کردم:-میتونی از الان شروع کنی، اول برو...با تردید از روی صندلی بلند شد و به سمت در حرکت کرد.من هنوز نشسته بودم ، نگاهش میکردم.وقتی به در رسید مکث کرد و پرسید:+بازم میبینمت؟سرم را به نشانه تایید تکان دادم:-میدونی که همیشه اینجام.</description>
                <category>جوهرِ خیال</category>
                <author>جوهرِ خیال</author>
                <pubDate>Tue, 14 Apr 2026 13:08:49 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>