<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Hamed</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Jokesonu</link>
        <description>https://t.me/jokesonu2 در تلگرام مارا دنبال کنید</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:57:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2253279/avatar/gxcaFI.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Hamed</title>
            <link>https://virgool.io/@Jokesonu</link>
        </image>

                    <item>
                <title>My First Born</title>
                <link>https://virgool.io/@Jokesonu/my-first-born-etcx4u86h6bv</link>
                <description>پاشو تکون بده خودتو.خستم کردیجلو چشمم نباشبوی حماقتت کل خونه رو برداشتهحتی عرضه اشتباه جدید رو هم نداریفقط کارای قدیمی درس هایی ک هیچ وقت نمی فهمی و نادیده میگیری فقط حرف و حرف و حرفدهنت کف کرد انقد فک زدی مثه ی سگ احمق پارس می‌کنی و منتظری به سمتت استخون پرت کنن‌.له له میزنی برای حقیر ترین چیزا و فقط بازی توی نقش یه فلک زده رو یاد گرفتی ‌برانگیختن ترحم بقیه با تکراری ترین و قدیمی ترین رفتارلعنتی تو حتی پشت فکراتم فکری نیسخودت رو پرتاب کردی ته دره و داری فقط نزدیک تر شدنتو به قهقهرا تماشا می‌کنییاد اون زمانی افتادم ک داشتی کتابو مینوشتی و کل دانشکده عاشقت بودن.تو مینوشتی اونا زمزمه میکردن میخوندی اونا دست میزدن راه میرفتی اونا پشتت می دویدنحرفاتو میشنیدن سیگار بعدی رو روشن میکردنتو گل سر سبد بودی اونا لذت میبردن از دیدنتدست به هرچی می‌زدی زندش میکردی تو مثال عینی تشخیص بودی...میخندیدی و خندت باعث شادابی همشون میشد محال بود اتفاقی بیفته و تو عاملش نباشی رنگ دستت بود و  نقش میبستی دلت نمی‌خواست بخوابی چون رویا رو زندگی میکردیتو فقط خودت بودی و تنها چیزی ک مهم بود همین بودرفته رفته شرایط تغییر کرد و آدما تغییر کردند تو همچنان خودت بودی ولی دیگ کم رنگ شده بودی توجهی جلب نمی‌کردی تکراری بودیخسته کننده بودی رنگ و رفته و سرد بودیخاکسترت همه جا دیده می شد صدات زنگ سابقش رو از دست داده بود تاریخ مصرفت سر رسیده بود انگار ک کفن مد شده بودمجالی برای انرژی تو وجود نداشتهمه چیز و همه کس تورو از خودت دور میکرد آدمایی ک یروزی ذوق دیدنت رو داشتنالان براشون صرفا ی ایده مرده بودیبا هنرت اونا رو سنگین کرده بودی چشماشون خسته بود از زیباییت گوششون بسته بود از غنای کلامت تنها چیزی ک اونا رو میتونس آروم کنه پایان تو بود.!تقلا برای هضم و گذر از این شرایط تورو فرتوت کرد تو دیگ حتی زیبا نبودی رنگت بی اهمیت شده بود رقت انگیز بودی افکارت کور تر و خشکیده تر می شد مقصرو دیگران می‌دونستی و ناراحتیت فقط از بی معرفتی بقیه بود ضعیف بودی و شکسته تر می شدی همیشه از ی مسیر می رفتی و تغییری تو خودت نمی‌دادی هم دوران خوبتو داشتی هم بدتو ولی همیشه خودت لعنتیت بودیحتی وقتی ک فک میکردی نیستی و دور شدی این شرایط فقط یه راه حل برات میذارهاونم پذیرفتن نقش مقصر زندگی خودت نقش ها تغییر میکنن پس توهم باید تغییر بکنی بخند و از صحنه بیا پایین تا بقیه هم به نقش دست زدن برات برسن .این صحنه می چرخه هممون قراره نقش های متنوع بگیریم و گذر کنیم .نقشتو خوب بازی کن ولی خودت رو با اون یکی ندون.یه آدم تک نقش همیشه بازندس حتی اگ همیشه نقش برنده داشته باشه .</description>
                <category>Hamed</category>
                <author>Hamed</author>
                <pubDate>Thu, 01 Jun 2023 11:23:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Aunt&#039;s Housband</title>
                <link>https://virgool.io/@Jokesonu/aunts-housband-peruzhabauz8</link>
                <description>صدایی شبیه به غازبلندی به اندازه بوق کامیونتیزی صدا شبیه به کشیده شدن گچ روی تخته سیاهموها به کم پشتی سعید طوسی به شلختگی ماشاالله توی خانه به دوشدماغی شبیه به فرشید کریمی و به خوش تراشی علی بیرانوندقدی نزدیک به جای کلید تو در ؛پهنایی در حد هالکبرآمدگی شکم مهران غفوریان قبل از عمل وزن حسین رضا زادهراه رفتن شبیه به پنگوئنمحاسن هاشمی رفسنجانیلهجه احمد ذوقیدست ها به توپولی اکبر عبدیتوانایی جسمی در حد قیمت تو دور همی(سروش جمشیدی)بی اعصاب مثه علی پروین اشتها مثل جویی تو فرندزاخلاق مریم امیر جلالی اعتماد به نفس در حد استیو جابزبد دهن مثل روی کنت همچین آدمی برای هممون آشناس نه؟!تازه فک کن نصیحتتم بکنه.?</description>
                <category>Hamed</category>
                <author>Hamed</author>
                <pubDate>Thu, 30 Mar 2023 00:50:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Routine</title>
                <link>https://virgool.io/@Jokesonu/routine-fb6bsvtclejw</link>
                <description>به قدری توی روزمرگی غرق شدیم که مواقعی پیش میاد ؛یادمون نمیاد که ثمره این تلاش هامون در نهایت قراره مارو به کجا برسونه؛چی شد درگیر این روزمرگی به این شکل شدیم ؟!تصمیمات لحظه ای ما؛قالب کلی زندگی ما رو تشکیل میدن و دیگ خبری از Big Picture نیست.نه جاه طلبی ؛نه پیشرفتی ؛نه هدفی.فقط اضطراب و سردرگمی.این حس که همیشه انگار دیرت شده ؛این که انگار داری از قطار جا میمونی.این حس بد که انگار داری مرتکب یک اشتباه تکراری میشی.تلخ ترین نکته در رابطه با این قضیه ؛اینه ک هرچی بیشتر می گذره بیشتر داخلش فرو میری و کمتر به چیزی ماورای اون فکر می‌کنی و دایما تورو بیشتر و بیشتر مثل یه باطلاق داخل خودش غرق می کنه .رفته رفته وقتی خودت رو از بیرون نگاه می‌کنی میبینی ؛تبدیل به شخصیتی شدی که کاملا متضاد با چیزیه که میخواستی بشی.ولی همچنان ته دلت به خواسته هات فکر میکنی و هنوز به معجزه  امیدواری ‌‌.نه دوست من .پذیرفتن حقیقت تلخ به مراتب  بهتره از امیدواری کاذب.</description>
                <category>Hamed</category>
                <author>Hamed</author>
                <pubDate>Fri, 24 Mar 2023 14:24:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Wild Tale</title>
                <link>https://virgool.io/@Jokesonu/wild-tale-dxbautcikyaz</link>
                <description>صدای هوادارها به گوش می رسه.شور و هیجان خارج از وصفی موج می زنه.همه باهم یک صدا یک چیز رو تکرار می کنند:«بکشش»!محیط پر از خون شده ؛خشونت به حدی زیاد شده که هیچ رسانه ای اجازه پخش این تصاویر رو نداره.همه چیز حال و هوای حیوانی به خودش گرفته .برای بقاء درون سیستم؛باید تبدیل به یکی از چرخ دنده هاش بشی.از این قفس فقط یک نفر زنده خارج میشه؛برای تموم کردن این داستان اون یک نفر باید من باشم.فقط یک ضربه تا کشتنش فاصله دارم ولی بعد از زدن این ضربه؛همه چیز قراره به یک شکل دیگ ای اتفاق بیفته .با کشته شدن اون قراره یک بخشی از خودمم بمیره ولی چاره دیگ ای نیست.اگه نکشمش در نهایت قراره جفتمون کشته بشیم؛چون احتمال زنده خارج شدن دو نفر از این قفس محاله.فرار کردن جفتمون هم از این قفس غیر ممکنه؛چون هرجایی که ما دونفر باهم روبرو شیم؛ قراره این قفس و این جدال ساخته بشه.روز هوادار ها به زور تراژدی داستان می چربه و می کشمش.بعد از این اتفاق پلک می زنم و میبینم که تنها تو اتاقی نشستم و آب از آب تکون نخورده ؛چون اون خیلی وقت بود که مرده.!</description>
                <category>Hamed</category>
                <author>Hamed</author>
                <pubDate>Sun, 19 Mar 2023 23:14:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Statatic</title>
                <link>https://virgool.io/@Jokesonu/statatic-xh66ybsoiqqz</link>
                <description>فرض کردن این ک بعد زمان وجود نداشته باشه آدم رو عجیب ب فکر وا میداره.اگه گذشته و حال و آینده ای وجود نداشت منحصرا و همشون محدود میشدن ب یک زمان واحد و پویا ن پشیمونی از چیزی وجود داشت و ن امیدواری ب چیزی ن تلاش مثمر ثمری برای تغییر یا ساخت چیزی همه چیز ب ایده آل ترین شکل خودش می‌رسید زندگی در لحظه با هدف لذت مطلق از لحظه .ک البته باید بگم ک گویا اگ زمان وجود نداشته باشه جسمیتی برای هیچ ذره ای نمیشه قایل شد و باید خودمون رو توی دنیای استاتیک درون  قاب عکس تصور کنیم و این بده ?#جبر_کهکشانی#</description>
                <category>Hamed</category>
                <author>Hamed</author>
                <pubDate>Sat, 18 Mar 2023 22:47:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Deadend</title>
                <link>https://virgool.io/@Jokesonu/deadend-m4mlhxmq6lri</link>
                <description>هم حرف؛حرف حساب بود هم شنونده عاقل بود اما نشد ک نشد بریم از اول حرف؛ حرف حساب بود شنونده عاقل بود مطلب گیرا بود اما نشد ک نشد بریم دوباره از اول حرف؛ حرف حساب بود شنونده معقول بود مطلب جذاب بود هدف مشخص بود اما نشد ک نشد دوباره حرف؛ حرف درستی بود شنونده تلاششو میکرد مطلب لازم برای شنیدن بودهدف بجایی بود ابزار هم در راستای هدف بوداما نشد ک نشد دوباره حرف بدی نبودشنونده می‌شنوید مطلب بدی نبود در نوع خودش هدف دار بودابزار درستی بود همه چی درست تو جای خودش این دفعه شد ولی خودم نخواستم اجرا شهب هدف رسیدن و معنا دار شدن اخرین بن بست پیچ در پیچ زندگیه آخرین لحظه باید بشه ن زودتر ن دیرتر</description>
                <category>Hamed</category>
                <author>Hamed</author>
                <pubDate>Sat, 11 Mar 2023 17:49:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Trivial Damage</title>
                <link>https://virgool.io/@Jokesonu/trivial-damage-zzrmozfcgc9c</link>
                <description>خندیدن گریستن است .ناراحتی خوشحالی است .رفتن آمدن است.نشستن ایستادن است.خوردن گرسنگی است.نگاه کردن نادیده گرفتن است.شنیدن بی اهمیتی است.گوش کردن سرپیچی است.گریستن ندیدن است.خوشحالی رفتن است .برگشتن گرسنگی است.بی اهمیتی خندیدن است .سرپیچی ناراحتی است .ندیدن دیدن است .دیدن شنیدن است‌‌.گریستن دیدن است .خوردن دیدن است .نشستن دیدن است .گوش کردن دیدن است .رفتن دیدن است .برگشتن دیدن است .همه چیز دیدن است و همه چیز ندیدن.مهم حال تو است .حتی آن هم مهم نیست.همه چیز همه چیز است و هیچ چیز همه چیز نیست.</description>
                <category>Hamed</category>
                <author>Hamed</author>
                <pubDate>Fri, 10 Mar 2023 16:28:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Vertigo</title>
                <link>https://virgool.io/@Jokesonu/vertigo-b1lzpbut5syl</link>
                <description>از خنده او به نظر می رسید که متوجه چیزی شده است .به سمت او رفتم تا ببینم موضوع از چه قرار است ..بله.درست حدس زدم.او بویش را حس می کرد .از وجودش مسرور شده بود.لبخندش جایش را به قهقهه ای از ذوق مرگی داد.چشمی برای انتظار نداشت ولی انتظار کشیدن را خوب یادگرفته بود.نزدیک تر که شدم متوجه شدم که سراسیمه به دنبال چیزی می گردد.اطرافش را با دستان کم توانش زیر و رو می کرد.خواستم کمکی به او کنم و از او سوالی بپرسم ولی دلم نیامد خلوت اورا بهم بزنم ‌.از او فاصله گرفتم و از اتاق خارج شدم.خودم را مشغول نوشتن کردم که ناگهان نگاهم به اتاق افتاد.باورم نمی شد؛دیگر خبری از او و خنده هایش نبود.به در و پنجره اتاق نگاه کردم ؛غیر ممکن بود بتواند از این جا خارج شده باشد .از خانه خارج شدم ؛از همسایه ها سوال پرسیدم که آیا از او خبری دارند ؟!همه با تعجب به من نگاه می کردند.شدت سردرگمی من به حدی رسیده بود که می توانستم به راحتی همه چیز را انکار کنم.به خانه برگشتم؛دوباره به اتاق سر زدم.اتاق تغییر کرده بود ولی بازهم خبری از او نبود .تغییرات اتاق حتی برای یک لحظه هم به سوال من تبدیل نشد ؛ کجا رفتی ؟!باردیگر به سمت نوشته هایم رفتم ؛حتی دیگر دست خط من نبود.نویسنده داستانم تغییر کرده بود و من را حتی از داستان خودم هم بیرون کرده بودند.</description>
                <category>Hamed</category>
                <author>Hamed</author>
                <pubDate>Fri, 10 Mar 2023 13:45:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Eutupia</title>
                <link>https://virgool.io/@Jokesonu/eutupia-h5vtj6tzrz9h</link>
                <description>داستانش بلنده ولی گفتنش خالی از لطف نیست.روزی روزگاری یه سرزمینی بود که خیلی سرسبز و حاصل خیز بود.مردمانش مهربون و قانع بودند .از یه طرف به آب و از ۳ طرف دیگه به جاهایی به مشرف بود که تحت سلطه خودش بود.آمار جرم و جنایت در آن سرزمین تقریبا برابر با صفر بود.نه فرمانروایی وجود داشت و نه حکومتی.هیچ سازمانی برای ایجاد نظم و کنترل مردم وجود نداشت.از روز ازل یه توافقی بین خود مردم اتفاق افتاده بود که همشون بدون هیچ استثنا و کم و کاستی رعایت می کردند.همه در کنار هم به شکل یه ارتش منظم به سمت یه هدف مشخص می رفتند.«تصاحب کل جهان »اونا خودشون رو صاحب کل جهان می دونستند و به این حرف به شکل یه باور قلبی نگاه می کردند؛با این که جمعیت اونا به یک درصد از جمعیت جهان هم نمی رسید تونسته بودند چیزی حدود ۷۰ درصد ثروت جهان رو مال خودشون کنند.خودشون رو مجهز به قوی ترین و سریع ترین تکنولوژی های ممکن کنند ولی داستان این جا تموم نمی شد.اونا محدوده فکری خودشون رو گسترده تر کرده و متوجه اشتباه قبلشون شدند؛این که هدفشون به اندازه کافی دور از دسترس نبود و کم کم از حالت آرمانی خودش خارج می شد.همین فکر باعث شد تا همه چیز بهم بریزه و دو دستگی بین مردم اون سرزمین اتفاق بیفته.دسته اول کسانی بودند که خوشحال و قانع بودند و از آرامش ابدی  صحبت می کردند که از قدیم به آن ها وعده داده شده بود.دسته دوم کسانی بودند که فهمیدند تصاحب این جهان براشون کافی نیست و به دنبال به دست آوردن چیز بیشتری بودند و تصمیم به سرمایه گذاری برای ساخت تجهیزاتی که اونا رو به سمت بخش های کشف نشده از کهشکانی هنوز تصاحب نکردند.فکر گروه دوم ؛مثل یه آفت به جون این سرزمین افتادو باعث شد قناعت مردم دستخوش تغییر بشه و در ادامه نزاع و درگیری سنگینی بین این دو دسته اتفاق افتاد.دیگ خبری از ارتش یکپارچه با هدف یکسان نبود .گروه اول روز به روز ضعیف تر و خسته تر شدند و گروه دوم مشتاق تر و قوی تر .کار به جایی رسید که گروه دوم به قدری از امکانات سرزمین برای هدفشون استفاده کردند که آسیب پذیری این سرزمین برای دشمنانشون قابل لمس تر شده بود.اونا بخاطر بلند پروازیشون ؛هدفی که براشون ملموس بود را کنار گذاشته بودند و بقیه سرزمین ها جسارت کافی رو درونشون برای حمله به این سرزمین پیدا کردند.سرزمین های اطراف ؛باهم متحد شده و تصمیم به نهایی سازی حمله به این سرزمین گرفتند.اونا از هر طرف به این سرزمین حمله ور شدند و در نهایت بخش زیادی از این سرزمین سرسبز و حاصل خیز رو به نابودی کشیدند و مجمعی تشکیل داده وتصمیم به ایجاد یه حکومت واحد گرفتند.اما چالش اصلی آن ها در انتخاب رهبر بود.مشکل اصلی اینجا بود که هیچ دوستی بین این سرزمین ها وجود نداشت و تنها وجه اشتراک اونا  دشمن مشترک اونا بود.یه مدتی بدون حکومت و فرمانروای واحد سپری کردند اما در نهایت به این نقطه رسیدند که هر کدوم از اونا این  فرمانروایی رو مطلقا برای خودشون می خواستند و از این برابری نسبی خسته شده بودند.بهم حمله ور شدند و خسارت های جبران نشدنی به همدیگه زدند.گونه بشری هرروز کم رنگ تر می شد؛باقی مانده مردم تصمیم به تشکیل گروه های مختلف مذهبی گرفتند و جهان رو در جهت نابودی می دیدند.از مذهب به عنوان وسیله ای برای کنترل و جهت دادن به افکار عمومی استفاده ؛و سعی در آروم کردن خشم مردم و رام کردن آن ها داشتند.گروه های مذهبی روز به روز قدرت بیشتری گرفته و نفوذ اونا بر مسایل سیاسی بیشتر و بیشتر می شد.چند حزبی شدن مردم از طریق مذهب های مختلف؛بر حق دونستن خودشون باعث شد تا جنگ ایده لوژیک دیگ اتفاق بیفته و این دوباره این تاریخ تکرار بشه.بعد سال ها جنگ ؛اکثریت مردم تصمیم به انکار و نادیده گرفتن دین گرفته و سعی به رفتارهایی از قبیل انسان گرایی گرفتند.اون ها تعصباتشون رو کنار گذاشته و سعی به دید منطقی تر گرفتند .در ابتدا اوضاع آرام تر شده بود ولی رفته رفته قشر ضعیف تر جسارت کافی برای حمله به قشر قوی تر گرفت و سعی به انقلاب کمونیستی گرفت .باز هم جنگ و بازهم نابودی.این قصه سر دراز دارد .دایما تاریخ در حال تکرار بوده ؛کلیات ثابت با جزییاتی شبیه به هم .جنگ همان جنگ است فقط ابزار و اندیشه های پشت آن به روز تر و خود خواهانه تر می شود.ماهیت انسان به صورتی است که دایما خواهان بیشتر است .هرگز قرار نیست قانع شود و آرامش یابد.می جنگد و می کشد تا کشته شود.بود و نبودش تفاوتی رقم نمی زند.تقلا برای بقا جایش را به تلاش برای زندگی شیک؛و در نهایت فرار از نابودی .زندگی به همین سادگی بوده و قرار است ادامه پیدا کند.این چرخه اجتناب ناپذیر است.</description>
                <category>Hamed</category>
                <author>Hamed</author>
                <pubDate>Fri, 10 Mar 2023 01:06:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>swelling</title>
                <link>https://virgool.io/@Jokesonu/swelling-av07eqawfh3q</link>
                <description>داره کم کم خوشم میاد.همچین بدم نیست.نمی دونم تا الان از این زاویه بهش نگاه شده یانه.حداقل می دونم که من ندیده بودم .اوضاع داره تنگ تر میشه؛اتفاقات سریع تر میفتن.انقد سرعت زیاد شده که اکثرمون داریم ازش جا میمونیم.چشماتو می بندی و باز می‌کنی میبینی که همه چی غریبس؛حتی بوی نو بودن هم نمی‌ده فقط تغییر کرده ؛همون قبلیاس یکم عوض شده.هرروز به یه شکل جدیدی روز شروع میشه.اتفاقات قبل رو به یادمیاری ولی اهمیتی واست نداره؛چون چیز خاصی از قبل دستگیرت نمیشه .عملا هیچ فایده ای نداره به یاد آوردن اتفاقات.چون نتیجه ای رو برات به ارمغان نمیاره.از گذشته نمیتونی درسی بگیری چون جابجایی زمان انقد سریعه که دیگ کم کم داره نامحسوس و عادی میشه.نه امید به آینده ؛نه ترس از گذشته؛ فقط حال.سعی کن امروزو تموم کنی .فقط همین .</description>
                <category>Hamed</category>
                <author>Hamed</author>
                <pubDate>Thu, 09 Mar 2023 22:28:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Kamikaze</title>
                <link>https://virgool.io/@Jokesonu/kamikaze-eo3fvrakatey</link>
                <description>طرف نصف عمرشو نشئه بوده ؛اومده به من حرف از ارزشمند بودن زندگی میزنه.رفیق تو اگه مفهوم زندگی رو درک می‌کردی و زیباییش به چشمت می اومد که دنبال این داستان ها نمی رفتی .دوست دارم زندگی رو از نگاهت ببینم ولی همچین داستان ناشناخته ایم نخواهد بود.همچین آدمی همه عمرش به دنبال لذت های لحظه ای می‌ره.چرا؟چون فقط جلوی پاش رو میبینه‌.هیچ برنامه ای برای آینده نداره و فقط صرفا تلاش می‌کنه که خلا درونش رو با خوش گذرونی پر کنه و تنهایی اسیرش نکنه.بنظر ساده ترین راه ممکن میاد ولی وقتی خودش رو تو آیینه می‌بینه ؛متوجه میشه که چقدر این راه حل براش پر هزینه تموم شده.اون جوونی و زیباییشو ؛بهتره بگم همه چیزشو خرج کرده تا به این پیری زودرس همراه با لبخند نصفه و نیمه که یجورایی مشمئز کننده به نظر میرسه ؛رسیده  ولی عمق فاجعه اون جاست که به نظرش این مسیر ؛تقدیرش بوده و انتخاب خودشو کتمان و همه چیزو محکوم به جبر می دونه.با اون دید هممون در قبال زندگیمون مسئولیتی نداریم و فقط محکوم به لذت از زندگیمون هستیم و همه چی در ساده ترین حالت خودش باقی می مونه.شاید حق با طرف باشه شایدم ن؛مهمترین چیز اینه که جهان ذهنی ما خیلی بزرگتر و مهم تر از جهان بیرونیه که توش هستیم .اندیشه مریض از صدتا تفنگ کشنده تره.!</description>
                <category>Hamed</category>
                <author>Hamed</author>
                <pubDate>Thu, 09 Mar 2023 14:40:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Ghost Writer</title>
                <link>https://virgool.io/@Jokesonu/ghost-writer-k9gnx5nvpbfe</link>
                <description>خداییش سخته.خداییش سخته نوشتن.سخته نوشتن برای کسی که همه عمرشو نوشت ولی نوشته هاش خونده نشد.دیگ کار از ناامیدی گذشته و داره تبدیل میشه به سنبل استقامت و تلاش بیهوده .سنبل؟!بعید می‌دونم .شاید میشه گفت بهش یه عادت مریض که برای فرار از تنهایی بهش پناه برد ولی نه اونقدر مریض که بشه بهش گفت مریض.می‌دونی یه جورایی مثل ورزش مغز میمونه ؛حس می‌کنی داری قوی ترش می‌کنی ولی نمیدونی که چه چیزایی رو داره این ورزش ازت میگیره .باعث ورزیده شده مغزت که نمیشه هیچ ؛اونو خسته و پیر ترم می‌کنه .آن چنان تجربه ایم ازش به دست نمیاری که بگی مسیر خوبی رفتی.برات یه ابزاریه که تورو از کثیفی دورت دور می‌کنه به این امید که شاید تغییری ایجاد کنه ولی در آخر به این نتیجه میرسی که همه این متن ها رو فقط برای یه چیز نوشتی«شهرت».اسم مریض هم نمیتونه این حجم از رذالت و محتاج توجه بودن رو انتقال بده .</description>
                <category>Hamed</category>
                <author>Hamed</author>
                <pubDate>Thu, 09 Mar 2023 12:57:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Good Old Time</title>
                <link>https://virgool.io/@Jokesonu/good-old-time-e1yrnhy3d7er</link>
                <description>داشتم راه می رفتم که به صورت کاملا اتفاقی از مقابل یک مغازه ی لباس فروشی ردشدم که لباس هایش متعلق به دهه ۸۰_۹۰ میلادی بود.با به تن کردن ان لباس ها می‌توانستید خودتان را جای هر آرتیستی که در آن دوران می درخشید تصور کنید.برای لحظاتی زندگی را از منظرگاه او تجربه کنید .جالب تر آن جایی بود که وقتی لباسی را می پوشیدید ؛محیط مغازه شبیه به ماندگار ترین محیطی می شد که آن هنرمند ؛آن لحظه را رقم زده بود.بعد از امتحان کردن تعدادی لباس ؛تصمیم به خروج از مغازه گرفته و به سمت محل کار راهی شدم .اما به محض این که از مغازه خارج شدم متوجه تغییراتی شدم.دگر خبری از آن شلوغی و همهمه نبود؛خبری از آن شهر کثیف و لجن زار انسانی با روکش مدرنیته نبود.همه چیز ساده تر به نظر می رسید؛ گویا آن مغازه بیش از یک فروشگاه بود.محلی بود برای جسمیت بخشیدن برای روح های سرگردانی که حقشان را از این جهان نگرفته بودند و گویا پایان نیافته بودند.در سر در آن مغازه تابلویی با این عنوان نصب شده بود:«با لبخند وارد شوید »?</description>
                <category>Hamed</category>
                <author>Hamed</author>
                <pubDate>Thu, 09 Mar 2023 12:15:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Green Giant</title>
                <link>https://virgool.io/@Jokesonu/green-giant-xw8ybmhxofjn</link>
                <description>عقب عقب حرکت می کرد و دستاش رو سرش بود.سعی می کرد ارامشش رو حفظ کند ولی خیلی تو این کار موفق نبود .از ترس می لرزید و قدم های سستی برمی داشت.با نگاهی ملتمسانه نگاه می کرد ولی غرورش اجازه نمی داد تا به زبان بیاورد.این چند لحظه برایش خیلی طولانی و پر اتفاق بود.راه دیگری وجود نداشت .باید تسلیم می شد.سرش رو پایین برد و فکر می کرد.باید یک راهی وجود داشته باشد.این نمیتواند پایان داستان باشد.ناگهان صدای مهیبی آمد و حواسشان برای لحظاتی پرت شد.این فکر به ذهنش رسید که ممکنه هنوزم دیر نشده باشد .وقتی اطراف رو نگاه کرد دید موجود بسیار بزرگی به سمت آن ها در حال حرکته و کسانی که تا الان مشکل او بودند در حال فرار بودند.ترس و هیجان باهم ترکیب شده بود و حس عجیبی را درونش ایجاد کرده بود.تصمیم غریزی به فرار گرفته بود ولی پاهایش سست تر از این حرفا بودند ‌.نمیتوانست حرکت کند و فقط نگاه می کرد.وقتی که نزدیک تر شد احساس کرد که اورا میشناسد.فقط امیدوار بود که درست حدس زده باشد.نزدیک و نزدیک تر شد و تنها کاری که از دستش بر می آمد نگاه کردن بود.لبخند بر لبانش سبز شد و حدسش درست بود ‌.اون شرک بود.مثل همیشه نقش ناجی را برای او ایفا کرده بود .او احساساتش را ورای خواستن شرک نمی دانست.جمله و اعتقاد قلبی همیشگی اش را به زبان آورد:«اون زشت نبود...شرک عشقه؛شرک زندگیه..»?</description>
                <category>Hamed</category>
                <author>Hamed</author>
                <pubDate>Wed, 08 Mar 2023 11:52:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Vicious Cycle</title>
                <link>https://virgool.io/@Jokesonu/vicious-cycle-khgxzdrvd9s7</link>
                <description>نگاهش به در خشک شده بود.کوچیکترین صدایی توجهش رو به خودش جلب می کرد.گریه می کرد.دعا می کرد .بلند بلند به خودش دلداری می داد و فکر می کرد.عصبانی بود و عرق می ریخت.از هیجان و اضطراب زیاد؛ قلبش شدیداً می تپید و اون رو سراسیمه می کرد.کم می خوابید و قهوه زیاد می خورد .به تلویزیون خیره می شد و تماشا نمی کرد.دایما منتظر و در حال فکر بود.دل بسته بود به احتمالات مثبت و واقعیت محتمل رو نادیده می گرفت.گهگاهی خسته می شد و به پنجره پناه می برد.کلافه شده بود از انتظار واهی.لحظه ای به فکر خودش نیفتاده بود و فقط متمرکز و منتظر یک چیز بود؛پستچی!قرار بود تنها یادگاری که از پسرش باقی مونده بود رو براش بیاره.در طول این سال ها قناعت رو خوب یاد گرفته بود.یه یادگاری هم میتونست حالش رو دگرگون کنه.خیلی وقت بود که با بی هویتی دست و پنجه نرم می کرد .هویتش رو از مادر بودن برای پسرش می گرفت.خودش رو فراموش کرده بود.حتی اسمش رو هم به خاطر نمی آورد.هیچ چیز دیگه ای وجود نداشت.فقط پسرش بود .بعد از مدتی پستچی آمد و بسته ای به او تحویل داد.با صورتی گریون بسته رو باز کرد و داخل آن تنها یک چیز دید ؛یک کیف پول چرمی.داخل اونو باز کرد و عکس خودش رو دید .تمام این مدت به دنبال خودش میگشت .ماهیت وجودی فرزندش ؛فقط ابزاری برای پیدا کردن خودش بود.او از خودش متنفر بود!!</description>
                <category>Hamed</category>
                <author>Hamed</author>
                <pubDate>Wed, 08 Mar 2023 00:07:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>False Positivity</title>
                <link>https://virgool.io/@Jokesonu/false-positivity-frdpxjqhp9hy</link>
                <description>مواقعی ممکنه احساس کنید که اتفاقاتی به صورت رندوم ؛بدون هیچ تلاش و اهمیتی از سمت شما داره شمارو به سمت یک اتفاق مثبت می بره.با خودت میشینی فکر می‌کنی و میگی :«ممکنه شانس آورده باشم».این اشتباه ترین برداشتیه که میتونید از این اتفاقات داشته باشید.سیر این اتفاقات قراره شمارو به سمت خوش خیالی سوق بده ولی آینده نه چندان دور ؛حباب این فکر قراره بترکه و ضربه محکمی رو خواهید خورد.جایی می رسید که فرسخ ها از نقطه شروع عقب تر ؛زمان خیلی کمتری نسبت به قبل خواهید داشت.هیث لجر فقید تو فیلم &quot;Dark knight&quot;می‌گفت:«هر زمانی که احساس می کنید همه چیز روبراهه و خوش حالید دارید اشتباه حساب می کنید».هیچ آسودگی قرار نیست بیهوده به دست بیاد.برای تک تک لحظات به ظاهر خوبتون؛ باید سختی متحمل بشید.زحمت بکشید و زحمت بکشید و زحمت بکشید که شاید راه رسیدن به خواستتون هموار تر بشه.مثبت گرایی بیشتر اوقات منجر به سرخوردگی میشه و چیزی جز حس بد به ارمغان نمیاره.منفی گرایی هم باعث میشه که ذهنتون واکنش سخت تری نسبت به پذیرش اتفاقات مثبت نشون بده .تنها خنثی بودن و بی اهمیتی می‌تونه شمارو تو وضعیت منطقی قرار بده و اوضاع رو براتون آسون تر بکنه.بنظرم موفقیت رابطه مستقیم با تلاش و بی اهمیتی داره .مثل همون ضرب المثل قدیمی که میگه:«تو نیکی کن و در دجله انداز ».باید تلاش کنید بدون ذره ای اهمیت به نتیجه.گفتنش آسونه ولی انجامش واقعا سخت.البته تلاش کردن رو میگم ?</description>
                <category>Hamed</category>
                <author>Hamed</author>
                <pubDate>Mon, 06 Mar 2023 19:35:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>4 Fucking Music</title>
                <link>https://virgool.io/@Jokesonu/4-fucking-music-ysgounpaetuz</link>
                <description>تویی ک فقط ۴ تا آهنگ ازت یادگاری مونده. از اونجایی که داری پلی میشی گفتم که تورو از ی حس توی ذهنم تبدیل کنم ب ی متن توی نوشته هام.شاید اینطوری راحت تر بتونم پرونده نیمه بازت رو مختومه کنم.«سلام.امیدوارم حالت خوب باشه و تکلیفت با خودت مشخص تر شده باشه.هیچ ایده ای ندارم که دقیقا الان کجایی وپیش کیی ؛حالت خوبه بده درگیری سر ذوقی افسرده ای خوشحالی یا هر چیز دیگه ...امیدوارم خودت رو پیدا کنیخودت رو دوست داشته باشی سعی کنی در جهت پیشرفت خودت حرکت کنیاز سر لجبازی با خودت و دیگران راه نابودیتو هموار تر نکنیتنهایی مفید تری رو در خلوت بسازیب فکرای بی سروتهت شلیک کنی و نذاری خواب رو از چشای قشنگت بگیرن داری پلی میشی بازی میدی دوباره قلبمو این آهنگا دیگ برام معنای دیگ ای پیدا کردن جز چیزی ک باید باشند و شنیده بشنهمش و همش و همش فقط خودت میای تو ذهنم انگار ک ساز گرفتی تو دستتو خودت داری میخونیشون برام با صدای خواننده هاشونهویتشون رو از تو میگیرن برام شاید باورت نشه من میتونم صحبت کنم با این آهنگا ب سختی اسمتو ب یاد میارم و حتی مطمین نیستم ک درست یادمه ولی این آهنگا می‌دونم قراره تا آخرین لحظات برام معنا دار باشند می‌دونی آدما اثراتشون چ مثبت چ منفی روی همدیگه میذارن و یجایی مسیرشون جدا میشه و میرن ولی این اثر قراره همیشه راهش رو توی زندگی اون فرد ادامه بده .تو ممکنه تموم بشی ولی اثرت روی من ن.»عالی می‌نوازی ذهنمو.</description>
                <category>Hamed</category>
                <author>Hamed</author>
                <pubDate>Fri, 03 Mar 2023 16:16:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Bad Poetry</title>
                <link>https://virgool.io/@Jokesonu/bad-poetry-xj3kc4rr2skq</link>
                <description>دیره واسه شروع                    ولی ن اونقدر دیر می‌خوام حرف بزنم باهات.       ولی ن اونقدر صریحمی‌خوام حرفمو بگم                ولی ن اونقدر دقیقآدم خوبی هستی.                    ولی ن اونقدر شریفمیتونی حالمو خوب کنی          ولی ن اونقدر طبیبمیتونی حرفمو بفهمی              ولی ن اونقدر عمیقآدم خوبی هستم                     ولی ن اونقدر عزیزمی‌خوام بشناسی منو.             ولی ن اونقدر عجیبمی‌خوام بدونی ک خستم         ولی ن اونقدر فجیعمی‌خوام بشنوی منو.               ولی ن اونقدر مهیب  منو داری واسه خودت.            ولی ن اونقدر اسیر علاقه  داری ب من                  ولی ن اونقدر شدیدمی‌خوام بگذرم ازت.                ولی ن اونقدر سریعمی‌خوام باشم کنارت.               ولی ن اونقدر شفیق</description>
                <category>Hamed</category>
                <author>Hamed</author>
                <pubDate>Fri, 03 Mar 2023 16:15:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Be Precious</title>
                <link>https://virgool.io/@Jokesonu/be-precious-r0yhyzbkzffe</link>
                <description>ما انسان ها با تصمیماتمون روی خودمون ؛قیمت گذاری میکنیم.شما با انجام کارها ؛درآمدی کسب نمیکنیدبلکه وقت و عمرتون رو به اون قیمت به فروش می‌گذارید.ارزش خودتون و زمانتون رو؛توی اون دریافتی تون ازش خلاصه میکنید.طبعا هر اندازه که کار هوشمندانه تری انجام بدید؛ارزش گذاری درست تر و احترام بالاتری برای خودتون و وقتتون قائل شدید.شاید احساس کنید که حرف من اینه که هرکسی که کار هوشمندانه تری انجام میده آدم قابل احترامی هستش ولی اینطور نیست.این موضوع کاملا درونیه و تماما بستگی به خود فرد و درونیات اون داره و تفاوت عمده اون؛در حس فرد نسبت به خودشه.هر اندازه سطحی تر نسبت به این دسته از مسائل نگاه بشه ؛دیرتر و سخت درک خواهد شد و در بلند مدت آسیب بزرگتری روی فرد به جا خواهد خواهد گذاشت.برای مثال هممون آدمایی اطرافمون میشناسیم که تو سن خیلی بالا؛به این نتیجه می‌رسند که چقدر در برابر کرده های خودشون پشیمون و مسیری که اون رو طی کردند رو اشتباه خطاب میکنند.«ممکنه جنس خوبی نباشید؛ولی سعی کنید فروشنده خوبی باشید»چیزی به اسم تقلب و تقلبی وجود نداره:تلقین?تبدیل? تغییربه همین سادگی </description>
                <category>Hamed</category>
                <author>Hamed</author>
                <pubDate>Fri, 03 Mar 2023 16:13:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>The Beginning At The End</title>
                <link>https://virgool.io/@Jokesonu/the-beginning-at-the-end-qbjrwa3lr3ji</link>
                <description>از وقتی فهمیدم ک زور طبیعت بیشتر از زور اراده منه نگاهم ب مسایل خیلی تغییر کرده.قبل تر در مواردی سعی میکردم خودم یا دیگران رو قانع کنم ؛با هیجان از استدلال و فکر خودم دفاع کنم.هر فکری رو راحت توی ذهنم جا ندم.روی ندونسته هام سرپوش نذارم و تقلا کنم برای تکمیل ندونسته هام .اماهمه این خصوصیات ب مرور برام کمرنگ تر شدو تبدیل شدم ب یکی از همونایی ک همیشه برام سوال بود چطوری با خودشون کنار میان.فهمیدم ک با خودشون کنار نمیان.اهمیت نمیدن و فراموش میکنن.چرا ک انقد توی مشکلاتشون و منجلابی ک جامعه یا روزگار یا هر متهم دیگ ای براشون درست کرده فرو رفتن ک شنیده شدن صدای کم اهمیت این دسته از مسائل؛تقریبا ناممکنه.تبدیل شدیم ب ی سری مرده متحرک ک از زنده بودن و زندگی ؛فقط تقلید نسبی نفس کشیدن رو اونم از طریق دود سیگار و حبس کردن اون هوا تو ریه هامون رو یادگرفتیم و هر لحظه با انجامش ب تمرین این تظاهر تکراری اقدام می‌کنیم.کیفیت حال و آیندمون هر لحظه دستخوش تغییر میشه و چیزی ب اسم تورم دیواری شده بین مکان ذهنی ما و واقعیت پیش روی ما در آینده نزدیک و دور.و از همه دردناک تر اینه ک این اتفاقات انقد تکرار شده ک تقریبا دیگ عادت کردیم و دایما سعی میکنیم در ورژن پایین تری از قبلمون با این شرایط مدارا کنیم.گوشمون پر شده از اتفاقات منفی و تنها دل خوش کردیم ب معجزه و مدام ب بهتر شدن اوضاع فکر میکنیم و خودمون رو امیدوار میکنیم .اگه ذره ای جسارت ب خرج بدیم و واقعیت رو ببینیم و هضم کنیم شاید ریسک پذیریمون رو بیشتر کنیم و تصمیم ب تغییر شرایط بگیریم و استراتژیی رو پیاده سازی کنیم.هرچند احتمال موفقیت زیاد نیس ولی همون روزنه هم ارزش تلاش رو داره و نگاه انقلابی و آرمان گرایی می‌تونه رنگ واقعی تری از زندگی رو ب نمایش بگذاره و هدفی ک نتیجه میشه از این حرکت؛ می‌تونه الهام بخش و شروع کننده ی سری جنبش های انسانی دیگ بشه و در نتیجه شکل واقعی تری از زندگی رو بوجود بیاره و مارو از این کرختی و منفعلی خارج می‌کنه.اگه زندگی واقعی تری تجربه کنیم مغزمون ب طور منظم تری دستور به ترشح هورمون های لازمه بدن رو میده و در نتیجه رفتار سالم تری رو میتونیم از همدیگه شاهد باشیم.شاید اگه همچین اتفاقاتی بیفته درک واقعی تری از واژه زندگی پیدا کنیم و لذت کافی رو از زمانی ک بدون انتخاب و اختیار خودمون محکوم ب گذروندن توی این محیط هستیم رو ببریم و از زمین و زمان بخاطر اتفاقات بدمون ایراد نگیریم.با جریان طبیعت همگام بشیم و با آغوش باز ب استقبال تجربه های جدید تر بریم.کاش میشد بفهمیم ک چقد کوچیکیم تو جهان هستی چقد ناچیزیم در برابر کایناتفقط ی ذره معلق تو خلأ هستیم ک توی محیطی کروی شکل؛ ک از قضا جفت شدیم روی سطحش و درک شهودی نداریم از معلق بودنمون در خلأ .ب اندازه ای احمق و جاه طلبیم ک حس می‌کنیم ک هر چیزی ک تا الان بوجود آمده برای ماست و قراره بهشون تسلط پیدا کنیم.ماشین هواپیما موشک فضا نورد و... تولید میکنیم و خودمون رو بزرگ تر از چیزی ک هستیم جلوه می‌دیم .در نهایت این کارها قراره به کجا ختم بشه ؟مگ خبر داریم ک چقد دیگ قراره وجود داشته باشیم که این همه خودمون رو ب اب و اتش می‌زنیم ؟!چندین دهه در تلاشیم ک چیزی رو ب دست خودمون خلق کنیم و از پیشبرد این هدف و نتیجه هاش خوشحالیم در حالی ک همین مخلوق در آینده ن چندان دور قراره مارو نابود کنه و به ریشمون بخنده.چرا باید چیزی رو بسازی ک خودتو نابود کنه؟!این افکار و آرمان ها از کجا تو مغز محدود ما شکل میگیره؟آیا بخشی از تکامله ک همه رو ب نابودی می‌رسونه تا قوی ترین ورژن مخلوق بوجود بیاد ؟ایا ما در مرحله آزمون و خطا خدا هستیم ک آیا مخلوق محبوب اون هستیم یا قرارع چیزی جای مارو بگیره؟همونطور ک ما جای چیزایی قبل خودمون رو گرفتیم؟!اگ خدا کامله پس از ابتدا باید بدونه ک کامل ترین چیه و اونو ایجاد کنه آیا خلقت ما جهت سرگرمی اونه؟چ هدفی می‌تونه از خلقت ما داشته باشه ؟چرا اصلا باید در وهله اول خالقی وجود داشته باشه ؟چرا باید تو این کالبد انسانی توی این محیط فیزیکی با این محدودیت‌ها قرار بگیریم ؟چرا هیچ چیزی مشخص نیست و ما باید با این همه چرا روبرو بشیم؟!خستگی این سوالات عمری رو دوش ما بوده و قرار نیس رهامون کنه بنابراین باید شل کرد و لذت برد حتی ب غلط.??</description>
                <category>Hamed</category>
                <author>Hamed</author>
                <pubDate>Fri, 03 Mar 2023 16:11:53 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>