<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Jooje_tighi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Jooje_tighi</link>
        <description>«روباه چیزهای زیادی می‌داند، جوجه تیغی اما فقط یک چیز می‌داند، یک چیز خیلی مهم!»

(آرکیلوکوس)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 18:37:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/41974/avatar/TcB339.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Jooje_tighi</title>
            <link>https://virgool.io/@Jooje_tighi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سرگرمی‌هایم فقط راه‌های قشنگِ فرار من‌اند!</title>
                <link>https://virgool.io/SaintGeorge/%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D9%85%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%B4%D9%86%DA%AF%D9%90-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%AF-owzjtxjh8yl8</link>
                <description>همیشه مشغولم...نه از آن مشغول بودن‌های مهم و پرافتخار،از آن مشغول بودن‌های بی‌صدا،که بیشتر شبیه پناه گرفتن‌ هستند تا زندگی کردن.فیلم می‌بینم،نه فقط برای لذت بردن،برای این‌که دو ساعت هم که شده،کسی دیگر جای من فکر کند،کسی دیگر درد بکشد،کسی دیگر به‌ جای من زندگی کند.فوتبال تماشا می‌کنم،و با هر گُل،برای چند ثانیه یادم می‌رودچگونه در گِل گیر کرده‌ام.با هر بُرد،برای لحظاتی فراموش می‌کنمچگونه بُردِ موشک رویاهایمکوتاه و کوتاه‌تر می‌شوند.با هر باخت،برای دقایقی از یاد می‌برمکه هنوز و همچنانبعضی باخت‌های زندگی‌امتا لحظه‌ی مرگ روی باورهایم چنبره انداخته‌اند.با دوست‌ها می‌خندم،بلند، واقعی، شاید حتی از ته دل…اما یک‌جایی وسط همان خنده‌هایک نسخه‌ی ساکت‌تر از من،فقط نشسته و نگاه می‌کند.به دانشگاه می‌روم،بین کلاس‌ها، بین حرف‌ها، بین آدم‌ها،انگار نقش کسی را بازی می‌کنمکه دقیقاً می‌داند دارد به کجا می‌رود؛و الحق و والانصافچه بازیگر خوبی شده‌ام،حتی خودم هم بعضی وقت‌ها باورم می‌شود.شب‌ها اما،وقتی هیچ‌چیز باقی نمی‌ماندجز سکوت،و نسخه‌‌ای بی‌دفاع‌ از من،وقتی همه‌چیز آرام می‌شود،وقتی صداها می‌خوابند،وقتی نورها خاموش می‌شوند،وقتی دیگر چیزی برای پرت کردن حواسم باقی نمی‌ماند،می‌فهممتمام روز را فقطکمی بیشتراز خودم فاصله گرفته‌ام.من می‌مانمو فکرهایی که انگار تمام روزپشت در منتظر ایستاده بودند.خیال‌های رنگارنگ،بی‌دعوت، سمج،بلدند دقیقاً همان‌جاهایی دست بگذارندکه وانمود می‌کنم وجود ندارند.و من اما،صبح روز بعد،دوباره فرار می‌کنم،به یک فیلم جدید،به یک مسابقه‌ی دیگر،به یک گفت‌وگوی طولانی،به یک برنامه‌ی شلوغ،به هر چیزی که کمک کندکمی دیرتربه خودم برسم.من یک دونده‌‌ی حرفه‌ای هستم،در مسیری که هیچ خط پایانی ندارد.و شاید دلنشین‌ترین بخشش این است:کمترکسی به دویدنم شک می‌کند،چون از بیرون،همه‌چیز شبیه یک زندگی کاملاً عادی‌ست.راستش را بگویم؟!من زندگی نمی‌کنم،میان‌برهای قشنگیبه سمت نرسیدن پیدا می‌کنم.و ماهر شده‌امدر پرت کردن حواس خودم؛آن‌قدر ماهرکه بعضی روزهاحتی حواس دیگران را هم پرت می‌کنم.آنقدر پرت،که بگویند اگر نبودی حس و حالی نبود.نگران من نباش!متاسفانه بلد شده‌امهر صبح و هر طلوع و هر لحظه،با انرژی مثال‌زدنی،به فرارم ادامه دهم…!هرچه نباشد،منهیچ‌وقت نگذاشته‌امخودمبه خودم برسد.سال‌هاستبی‌وقفهاز خودم جلو می‌زنم.راستش را بخواهی،منمظنون اصلیِتمامِ فرارهای خودم هستم؛قاتلِ مسیر خودم،قربانیِ همان فرار،و با هر طلوع خورشید،بی‌وقفه به تعقیب و گریز ادامه می‌دهم…چون ظاهراًهیچ‌کس به اندازه‌ی مندر فرار کردن از خودش پشتکار ندارد...!</description>
                <category>Jooje_tighi</category>
                <author>Jooje_tighi</author>
                <pubDate>Thu, 19 Feb 2026 17:25:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در زمانه‌ای که محتویاتِ 🩲ِ بچه‌ی نیکی‌لاکچری تولد کریس رونالدو را می‌بلعد، دنبالِ ریشه‌ها نگرد!</title>
                <link>https://virgool.io/farhang-andishe/%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%DB%8C%D8%A7%D8%AA%D9%90-%F0%9F%A9%B2%D9%90-%D8%A8%DA%86%D9%87-%DB%8C-%D9%86%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%84%D8%A7%DA%A9%DA%86%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D8%B3-%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7%D9%84%D8%AF%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D9%84%D8%B9%D8%AF-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%90-%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%AF-mgitaomclknr</link>
                <description>گوشه‌ای از این کره‌ی خاکی،یکی از مشهورترین و شاخص‌ترین چهره‌های دنیا؛کسی که شهرتش از توضیح جلوتر است،نشسته پای کیک تولدش.کسی که نامش راحتی آن‌هایی که فوتبال نمی‌بینند هم شنیده‌اند.با صدها میلیون دنبال‌کننده در سراسر جهان(۶۷۰ میلیون!)،با ثروتی که عددش برای خیلی‌ها قابل‌ِ تصور و تخمین نیست(نزدیک به ۱.۵ میلیارد دلار، به‌عنوان ثروتمندترین ورزشکارِ تمامی ادوار!)با کارنامه‌ای که سالیانِ سال درباره‌اش به گفتگو خواهند نشست،چهل و یک سالگی‌اش راساده فوت می‌کند.یک شمع؛از همان‌هایی که در خرازی‌های معمولی هم پیدا می‌شود.روی یک کیک ساده‌،که زمانِ صرف‌شده برای تمامی مراحل تزئینشبه‌سختی از یک‌ساعت گذر می‌کند.بی‌نور،بی دود،بی‌نمایش.همه‌چیز آن‌قدر معمولی‌ستکه اگر اسم صاحب تولد را ندانی،هیچ‌چیزِ این تصویرداد نمی‌زند با چه کسی طرفی!تولدهای ۳۲، ۳۳، ۳۷ و ۳۹سالگی درکنار خانواده و کیک‌های خانگیِ جورجیناپَز :)گوشه‌ای دیگر از همان کره‌ی خاکی اما،عده‌ای بی‌نام و نشان،حرفم را پس می‌گیرم...!عده‌ای با نام و نشان،امابی‌اصل و نسب،تعیین جنسیتِ دستاوردِ زیستیِ نه‌چندان خلاقانه‌شان رادر مجلل‌ترین تالارِ شمال شهربه سور می‌نشینند.این‌بار اما،نور هست،دود هست،و گل‌آرایی‌ای که بیشتر شبیه مراسم تاج‌گذاری لوییِ چهاردهم است!هیجانِ کاذب،برای خبری که نهایتاًچند ثانیه بعدبا صدای ترکیدنِ یک بادکنکلو می‌رود.مهم نیست چیست؛آبی یا صورتی!مهم این است کههمه ببینند...فیلم‌بردار هست،نورپرداز هست،سناریو هست،تمرینِ جیغ هست.و جنینی که هنوزهیچ ایده‌ای نداردچرا این‌همه آدمبرای محتویاتِ خصوصی‌ِ کامل شکل‌نگرفته‌اش،سراپا ذوق و هیجان ایستاده‌اند!۱۰۰۰ ایده‌ی جذاب برای جشن تعیین جنسیت :)روزگار غریبی‌ست نازنین...اسطوره‌ای شمعش را فوت می‌کند؛بی‌هیاهو.تازه‌به‌دوران‌رسیده‌ایبرای خبری سراسر کم‌اهمیت،نورافکن می‌آورد،آتش به‌پا می‌کند،و زرق و برقِ مراسمشچشمان آسمان را می‌آزارد!یکی آن‌قدر ریشه داردکه فارغ از آیین و مذهب،جدا از ملیت و جبر جغرافیا،ساده‌بودنبه اعتبارش اضافه می‌کند؛و یکی آن‌قدر به قاب وابسته استکه با خاموشیِ نور،خودش هم خاموش می‌شود!یکی اگر بی‌سروصدا بنشیند،باز هم جهان می‌فهمد کجاست؛دیگری اگر روی سِن نایستد،انگار هیچ‌وقت نبوده است!این‌جا ماجرا نه پول است،نه شهرت،نه اعداد و ارقامی که جلوی اسم‌ها ردیف می‌شوند؛مسئله، تفاوتِ ریشه‌هاست؛تفاوت آن‌چه زیرِ خاک جان گرفته،با رویه‌ای از روییدنی‌های سطحیکه فقط مقابلِ نورقد کشیدن بلدند.ریشه‌ها امادیده نمی‌شوند؛کارِ خودشان را می‌کنند،اندک‌نوریبرای این‌که در تاریکیِ خاکبروند و بروند و بروند،کافی‌ست.نیازی به اثبات ندارند!این‌همه نور و جَلا اما،سهمِ چیزهایی‌ستکه حتی به بودنِ خودشان هممطمئن نیستند.ریشه‌ها را نمی‌شود دید؛دوام، تنها مدرکِ وجودشان است!پسدر زمانه‌ای کهدوام، بی‌سر و صداستو نمایش پرنور،دنبالِ ریشه‌ها نگرد... :)پست قبلی:https://vrgl.ir/ch7vc</description>
                <category>Jooje_tighi</category>
                <author>Jooje_tighi</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 13:07:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«که با من هرچه کرد آن آشنا کرد» یا &quot;!?Et tu, Brute&quot;| بحث بحثِ توقعه رفیق :)</title>
                <link>https://virgool.io/SaintGeorge/%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D9%87%D8%B1%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%D8%A2%D9%86-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-et-tu-brute-%D8%A8%D8%AD%D8%AB-%D8%A8%D8%AD%D8%AB%D9%90-%D8%AA%D9%88%D9%82%D8%B9%D9%87-%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%82-kz7uvpzbaqkz</link>
                <description>بحث بحثِ توقعه :)وقتی حافظ شیرین‌سخن با سوزِ دل می‌گه:من از بیگانگان هرگز ننالمکه با من هرچه کرد آن آشنا کرد!وقتی سعدی علیه‌الرحمه این‌‌جوری سرِ دردِ دل رو باز می‌کنه که:از دشمنان برند شکایت به دوستانچون دوست دشمن است شکایت کجا بَریم؟!وقتی چشمه‌ی نور و حقیقت، امام‌علی(ع) واژه‌ها رو گلایه‌مند کنار هم می‌چینه که:الدَّهْرُ انْزَلَنِی ثُمَّ انْزَلَنِی ثم انْزَلَنِی حَتَّى یُقال معاویة وَ عَلى.روزگار، مرتبه مرا پایین آورد، پایین آورد، پایین آورد، تاآنجا که می‌گفتند«معاویه و علی» :)یا وقتی...وقتی همه و همه، با ویلیام شکسپیر انگلیسی هم‌زبان می‌شن؛اون‌جا که هنرمندانه و از قولِ قیصرِ رومی،در قامت آخرین واژه‌های به‌خون‌آغشته‌اش می‌نویسه:&quot;!?Et tu, Brute&quot; «بروتوس، تو هم؟!»همه‌ی این‌ها...یعنی بحث، بحثِ توقعه رفیق:)&quot;Et tu, Brute?!&quot;بروتوس فقط یکی از سناتورها نبود.پسرخوانده‌ی سزار بود؛نزدیک، مورد اعتماد،و از معدود آدم‌هایی که سزار واقعاً به قضاوتش تکیه می‌کرد.همین نزدیکی بودکه ضربِ خنجر رو کشنده‌تر می‌کرد؛می‌دونی چطوری؟!کشته شدنِ ژولیوس سزار از مشهورترین صحنه‌های نمایشنامه شکسپیره که در پرده سوم به تصویر کشیده می‌شه.سزار با نادیده گرفتنِ هشدارهای فال‌گیر و همسرش به سِنا می‌ره؛جایی که با انگیزه و توطئه‌چینیِ قبلی، توسط نماینده‌ها دوره می‌شه.متالوس سیمبر، درخواست رای‌گیری برای بخششِ برادر تبعیدی‌ش رو مطرح می‌کنه؛درخواستی که سزار بی‌درنگ و قاطعانه ردش می‌کنه.در همین لحظه، کاسکا از پشت گردن سزار رو می‌گیره و باقی دسیسه‌چین‌ها، ضربات چاقو رو یکی‌یکی و پشتِ هم وارد می‌کنن.بروتوس اما...آخرین نفر از این جَمعه که چاقو رو به بدنِ نیمه‌جانِ سزار فرو می‌کنه؛ضربه‌ای که یکی از ماندگارترین جملات تاریخ رو از زبان سزار جاری می‌کنه:)&quot;!?Et tu, Brute&quot; یا «بروتوس! تو هم؟!» ‌جمله‌‌ای کوتاه و ساده،با مفهومی تلخ و دردناک؛اون‌قدری که به یه اصطلاح لاتین در فرهنگ غرب تبدیل شده و هنوز هم در ادبیات ملل اروپایی، برای نشون دادن اوجِ یک خیانت دردناک، به‌عنوان یک نماد ازش استفاده می‌شه.و این پایانِ کار نیست...شکسپیر، به‌عنوان نابغه‌ی اهل قلم، ادامه‌ی این جمله رو هم از زبان سزار اضافه می‌کنه:«پس بر خاک بیفت سزار!»چرخشِ قلمی که این معنا رو تداعی می‌کنه: سزار بعد از فهمیدن این خیانت و دیدن بروتوس در اون حالتِ شوم، حتی نخواسته لحظه‌ای بیشتر زنده بمونه!پلوتارک، تاریخ‌ نگار و زندگی‌نامه‌نویسِ یونان باستان، حتی پا رو فراتر می‌ذاره و می‌گه:سزار هنگام مرگ، تنها با دیدنِ بروتوس در میان خائنین، توگای(جلیقه رومی) خود رو بر سر کشیده‌ و از پای درآمده است:)دوره کردنِ سزار و درخواست متالوس سیمبر برای رفع تبعید برادرش!رد قاطعانه‌ی درخواست نمایندگان از طرف سزار!اجرای دسیسه و درنهایت (: !?Et tu Bruteبعضی زخم‌ها،قرن نمی‌شناسن…و درد، دقیقاً از همین‌جا شروع می‌شه.از جایی کههیچ‌کس و شاید در مقیاس بزرگ‌تر هیچ جامعه‌ای،واقعاً از دشمن‌هاش ضربه‌ی کاری نمی‌خوره.ضربه‌ها معمولاً از همون‌جا میانکه با خیالِ راحتپشتت رو بهشون کردی؛از جایی که مطمئن بودی«این یکی بلد نیست»‌آدم با شنیدنِ بدی از غریبه‌ها فرو نمی‌ریزه؛آدم‌هابا یه «تو هم؟!»فرو می‌ریزن!تو هم؟!بعدِ این‌همه «نه، اون فرق می‌کنه» گفتن؟!بعدِ این‌همه...؟!و شاید به‌همین دلیله کهبیشترِ مانه از خیانت می‌ترسیم؛نه حتی از دشمنی؛ما از این می‌ترسیمکه انتخاب‌هاموناشتباه از آب دراومده باشن :)از این‌که یه روزی،یه‌جایی،وسطِ شلوغی‌های زندگی،یه اتفاقِ ساده باعث بشهبی‌هوا و ناخواسته زمزمه کنیم:«Et tu…?!»🙃«ترورِ سزار» اثری از وینچنزو کاموچینیحسن ختام (مرحوم حمیدرضا صدر🌱)https://www.aparat.com/v/BLlZb</description>
                <category>Jooje_tighi</category>
                <author>Jooje_tighi</author>
                <pubDate>Sun, 01 Feb 2026 18:20:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه روز که دیگه نیستم، با اینا یاد من بیفت...!</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%A7-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D9%81%D8%AA-msldq9iotgee</link>
                <description>این پست بخاطر وجود پتانسیلِ شخصی‌سازی در تمام ۸ میلیارد انسان کره‌ی زمین، در چالش هفته منتشر شد. درصورت شرکت در چالش زیر همین پست اطلاع بدید..یه روز که دیگه نیستم؛به‌هر دلیلی،لطفا با اینا یاد من بیفت!با شنیدن صدای قمیشی اون‌جا که می‌گه &quot;رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی، قانون جنگلو زیر پا گذاشتی، این‌جا قهرن سینه‌ها با مهربونی، تو تو جنگل نمی‌تونستی بمونی...!&quot;، یا اون‌جا که می‌گه &quot;چشمای منتظر به پیچ جاده...&quot; یا اون‌جا که می‌گه &quot;بی‌خیالِ حرفایی که تو دلم جا مونده...&quot; یا اون‌جا که...ولش کن، هرجا هر ترانه‌ای ازش شنیدی یاد من بیفت:)دیگه با چیا؟!الان بهت می‌گم.با شنیدن چاوشی اون‌جا که می‌گه &quot;همیشه می‌لنگه یجای زندگیم، الهی من بمیرم برای زندگیم...&quot;با تماشای بازیای پرسپولیس، با هر گلی که زد و با هر گلی که خورد، با هر بردی که هوادارا رو برد آسمون و با هر باختی که حس و حال زندگی رو از طرفدارا گرفت؛ کلا هرچی که به این عشقِ ریشه‌دارِ از کودکی تا بزرگی مربوط می‌شد...با فوتبال، هرجا که داشتن بازی می‌کردن و هرجا که داشتن تماشا می‌کردن و هرجا که داشتن تحلیل می‌کردن و هرجا که دیدی دارن بابتش کری می‌خونن و هرجا...با سینما، هرجا که متفاوت از دفعات قبل شگفت‌زده‌ت کرد، با سیاه و سفیدای کوراساوا، با بازیای اعجاب‌‌انگیز دی‌لوییس و هاپکینز، با تعلیقای هیچکاکی، با &quot;پاپیون&quot;، مخصوصا اون‌جا که تهش می‌گه &quot;آهای حرومزاده‌ها! من هنوز زنده‌ام!&quot;(درسته احتمالا من دیگه هنوز زنده نیستم ولی تو یاد من بیفت)با تماشای برکینگ‌بد و بتر کال سال...با هندونه، اونجا که نه اونقدر سرد بود که دندونات یخ بزنه و نه اونقدر گرم که عطشت رو بیشتر کنه...با سیگار، هرجا که دیدی یکی موقع خواستنش، دلش واسه ریه‌هاش سوخت و ازش دست کشید...با عشق‌های پاک نافرجام، اون‌جا که فک می‌کردی تهش چقدر قشنگه و تهش چقدر زشت شد همه‌چی...با دیدن غرور، اونجا که داشتیش و بخاطرش همه فک می‌کردن بجای قلب تو دلت پیچ و مهره‌ست و بجای عصب یه مشت سیم رد شده، درحالیکه تو واسه مرغ و خروسایی که شبونه شکارِ سمور شده بودنم تو خلوتت گریه کردی...با دیر رسیدنا، اونجا که فک می‌کردی زودتر از همه می‌رسی و دیرتر از همه رسیدی، به قرار ملاقات نه‌ها، به...با فلوکستین، کلومیپرامین، بوپروپیون، اونجا که یهویی فک می‌کنی همه آثار مثبت‌شون تلقینه و خودسر قطع‌شون می‌کنی و می‌بینی عهه زندگی عجب جهنمیه...با خون، اونجا که دیدی یکی ازش هیچ ترسی نداره و به دیدنش یه‌جوری عادت کرده انگار هرروز می‌بیندش...با صداقت، اونجا که دیدی چقدر به ضررت تموم شد و چقدر بابتش تحقیر شدی...با حس عدالت‌خواهی، اونجا که هروقت بابتش به کسی خرده گرفتی، صورتت پر شد از برچسبای رنگی‌رنگی...با شکستگی، هرجا که دیدی یکی واسه دلخوشی دادن به خودش میگه &quot;چیزی نیست، مو برداشته...&quot;با دیر دکتر رفتن، اونجا که دیدی یکی خودشو با لجبازی ناقص کرد...با آتیش گرفتن قلبت، هرجا که یادت افتاد چه چیزایی بوده که دیگه نیست، چه چیزایی هست که قراره نباشه...با عکس گرفتن، هرجا که دیدی یکی خود واقعیش از عکسش چندبرابری خوشگلتره...با موهای پرکلاغی، هرجا که دونه‌دونه سفید شدن‌شون رو دیدی و حس کردی...با قوز بینی، اونجا که یه‌سری مُد سال می‌شه و یه‌سری نشونه نافرمی صورته و تو درهرحال معتقدی بهت میاد، فقط چون خودت به این روز دراوردیش...با قرآن، اونجا که شرمنده‌ش شدی و کاری از دستت برنیومد...با ماشینای چینی، اون‌جا که گفتی &quot;چقد جذاب و خفنن&quot; و یکی دیگه بلافاصله گفت &quot;ذهنت فقیره اینا تو اروپا از رده خارج حساب میشن...&quot;با حس سرافکندگی جلو آدمایی که یه زمانی بیش از حد روت حساب می‌کردن و با حس سرافرازی، وقتی بالاخره موفق شدی و دیدی یه‌سری از همون آدما، دستاوردت واسشون آخرین درجه اهمیتو داشت...هرجا که حس کردی مذهبیِ جمع غیرمذهبیا و غیرمذهبیِ جمع مذهبیایی...هربار حرف جدی‌ای زدی و شوخی گرفته شد و هربار شوخی‌ای کردی و جدی گرفته شد...هرجا که بهت گفتن سطح طنزت فوق‌العاده‌ست و پشت سرت گفتن عجب دلقکیه...هرجا که فک کردن بی‌غم‌ترین آدم جهانی، فقط چون می‌خندوندی‌شون(درحالی‌که هیچکدوم توان حمل بار غمی که اون‌لحظه به دوش می‌کشیدی رو نداشتن...)هرجا که چیزی گفتی و چندسال بعد یه روزی و یه جایی بهت گفتن اون روز حق با تو بود، درحالی‌که اون روز با تمام توان سرزنشت کرده بودن...با هربار حرف ناحقی که شنیدی و دم نزدی چون برات عزیز بودن، درحالی‌که تو واسشون عزیز نبودی وگرنه اون حرفو بهت نمی‌زدن...با چایی، اون‌جا که وقتی سرد می‌شه میگی من سرد میخورم و وقتی لبتو سوزوند میگی اصلش همینه...با چایی، اون‌جا که حال نداری بری قند برداری و وقتی کسی هم برات میاره واسه اینکه نفهمن تنبلیت میومده می‌گی &quot;نه بعضی چاییامو بدون قند می‌خورم...&quot;با حرف زدنات تو تنهایی با خدا، اونجا که هزارتا نذر ادانکرده و وعده زیرپاگذاشته داری و می‌تونی خدا رو تصور کنی که میگه &quot;این‌بارم خرت از پل می‌گذره و فراموشم می‌کنی، پس انقدر واسه گول زدنم انرژی نذار...&quot;با ناراحتیات، اون‌جا که نه می‌تونستی به کسی بگی‌شون، نه می‌تونستی پیش خودت نگه‌شون داری...با شوکه شدنات، اونجا که می‌فهمی از این‌ ثانیه به بعد هیچی قرار نیست مث سابق بشه...با قهقهه‌هات، اونجا که بلافاصله بعدش با خودت فک می‌کنی و آخرین بارِ قبل از اینو یادت نمیاد و همین باعث میشه این‌بارم واست احمقانه بنظر بیاد...با خنده‌های عصبی، اونجا که هم خودت می‌فهمی واقعی نیستن هم دور و وریات...با مرگ، اونجا که مطمئن نیستی بعدش چی میشه و دوس داری همین‌جا جاودانه باشی و با مرگ، وقتی برات مهم نیست بعدش چی میشه و فقط میخوای درآغوشش بگیری...با لُپ بچه‌ها، هرجا که دیدی دودستی میتونی بکشی‌شون و انرژی بگیری...با بچه‌ها، هرجا که حس کردی چقدر جالب و عجیبه که انقدر زیاد دوسِت دارن...با گیم‌نت، هرجا که رفیقتو بردی و فاز برداشتی و با گیم‌نت، هرجا که مفتضحانه باختی و با قاطعیت گفتی &quot;اخراجی نمی‌دادم حریفم نمی‌شدی...&quot;با اون سکانسِ حبیب که می‌گه &quot;کی ضرر کرد؟ من یا اون؟ کی بدبخت شد؟ من یا اون؟&quot;هرجا که حس کردی چقدر زودتر از چیزی که فک می‌کردی داری پیر و پیرتر میشی...هرجا که زندگی واست یه بازی مسخره‌ی بی‌رحم و دنیا واست یه عروس هزارداماد جلوه کرد و حالت از هردوشون به هم خورد...با هردفعه که اومدی پیروزمندانه بخندی و یادت اومد چه شکستای فجیحی که قبلا نخوردی و چه شکستای فجیح‌تری که بعداً قرار نیست بخوری...با پدر و مادر، خواهر و برادر، خانواده‌ت، اون‌جا که زیرچشمی نگاشون می‌کنی و تو دلت می‌گی یه روزی جبران می‌کنم...با کارت بانکیت، اون‌لحظه که کاکتوسم از گزند خشکسالیش در امان نبود و روت نمی‌شد از بابات پول بگیری چون بچگیات فک می‌کردی ۱۸سالگی از خونه میزنی بیرون و مستقل می‌شی...هرجا که مطمئن بودی یکی داره دروغ میگه و مجبور بودی بین سر تکون دادن و تایید الکی یا به‌پا شدن جنگ جهانی سوم یکیو انتخاب کنی...هرجا که به بی‌مزه‌ترین شوخی‌های یکی خندیدی چون فک می‌کردی اگه نخندی ممکنه وقتی یه روزی خبر خودکشیش اومد عذاب وجدان بگیری...هرجا که خواستی اون جمله آخر و حس نهاییتو به طرفت بگی و نگفتی چون ترسیدی چیزیو بشنوی که اصلا دلت نمی‌خواد...اون‌جا که بلد نبودی دل طرفو ببری و اونم انقدر باهوش نبود که با خودش فک کنه تو چرا باید ولادت امام جعفر صادق(ع) رو هم شخصاً بهش تبریک بگی...هرجا که فک کردی حتی اگه همین الانم مربی منچستر بشی می‌تونی نجاتش بدی، نه فورا ولی حتما...با نوشابه و دلستر و سون‌آپ و هرچی تو این خونواده‌ست، اون‌جا که دوپامینی که قندِ داخل‌شون تولید می‌کنه رو حس کردی...اون‌جا که خواستی عاشق شی و پیش خودت گفتی &quot;من رو چه به عاشقی؟!&quot;اون‌جا که خواستی &quot;دوباره&quot; عاشق شی و پیش خودت گفتی &quot;این‌دفعه دیگه نه!&quot;اون‌‌لحظه که مطمئن بودی طرف فهمیده ازش بدت میاد و حتی فهمیده تو هم فهمیدی ازت بدش میاد...با خوابیدن، اون‌جا که خوابت نمیاد و صرفا هیچ فعل دیگه‌ای واسه انجام دادن به ذهنت نمیاد، پس انجامش می‌دی...اون‌زمان که حساب‌کتاب کردی چندهزارتا رکعت نماز قضا داری و وسطش گفتی بجاش یه‌بار توبه می‌کنم و خدا می‌بخشه و بعدش واسه اینکه خدا دست پیشو نگیره گفتی &quot;خیلیا اصن نمیخونن بابا&quot; و با وجدانت کنار اومدی...اون لحظه‌هایی که مطمئن بودی باهوش‌ترین آدم اون جمع فامیلی و دوستانه و ...هستی و بخاطر همین اطمینان که بهش یقین هم داشتی از خودت یخرده بدت اومد...اون‌لحظه‌هایی که زنگ خوردن تلفن رو دیدی و جرئت جواب دادنش رو نداشتی، چون از شنیدن اون اتفاقی که احتمال می‌دادی افتاده باشه وحشت داشتی...اون‌زمانایی که عصبانی شدی و داد زدی و بد و بیراه گفتی و کمتر از یک ثانیه بعدش مث سگ پشیمون شدی...هروقت که واقعا نفهمیدی صدات معمولیه یا تو دسته‌بندیِ &quot;خوب‌ها&quot; قرار می‌گیره...هروقت رفتی زیر دوش و مث زنبوری که تو اتاقک گیر افتاده شروع به وزوز(زمزمه) کردی و بدون بلیط‌فروشی کنسرت گذاشتی...هروقت یکی رو از ته دل مسخره کردی(نه بخاطر ظاهرش) و بلافاصله به خودت قول دادی هیچ‌وقت بچه‌دار نشی تا خدا فرصت نکنه با قراردادنِ همون صفت تو بچه‌ت ازت انتقام بگیره...اون‌جا که دلت خواست برگردی سال ۲۰۰۹ و به‌جای angry birds بازی کردن، ده تا دونه بیتکوین بخری و میلیاردر شی(اون نظریه‌ی ذهن فقیر تایید شد.چرا ده‌تا آخه؟ چرا صدتا نه مثلا؟)هرزمان که صبح پا شدی و دیدی گلوت درد می‌کنه و This is the end تو مغزت پلی شد...هرزمان که صبحت رو تو دنیای &quot;دوست دارم زندگی رو&quot;ی سیروان خسروی شروع کردی و شب که شد با &quot;بوی گندم مال من&quot;ِ داریوش و چایی‌نبات و منقل و چندمتر طناب و یه چارپایه چندقدم فاصله داشتی...اون‌لحظه که می‌تونستی هزارتا موقعیتِ دیگه واسه این‌که وقتی نیستی به یادت بیفتن نام ببری و هم‌زمان مطمئن بودی همین موارد رو هم کمترکسی کامل می‌خونه پس بی‌خیال بقیه‌ش شدی:)از سری‌عکس‌های موجود در گالری که خیلی هم بی‌ربط نیست:)پ‌ن: این پست درصورت استقبال، احتمالا قسمت ۲ دارد...</description>
                <category>Jooje_tighi</category>
                <author>Jooje_tighi</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 08:44:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو خشاب، یک گلوله، دریافت شد...تمام!</title>
                <link>https://virgool.io/SaintGeorge/%D8%AF%D9%88-%D8%AE%D8%B4%D8%A7%D8%A8-%DB%8C%DA%A9-%DA%AF%D9%84%D9%88%D9%84%D9%87-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA-%D8%B4%D8%AF%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-oljy92aai13a</link>
                <description>.چشمانتسرکوبگر بودند،تیرشان بر دلم نشست.خنده‌هایتفریبنده بودند،دست‌نشانده‌شان شدم.موهایتمواج بودند،روی موج‌شان سوار شدم.صدایتآرامش بود،آشوب اما به جانم انداخت.حرف‌هایتدلنشین بودند،وسوسه‌ام کردند.وعده‌هایتشیرین بودند،اغوایم کردند.حرکاتتگرم و پرحرارت،آتش زدند،مراکز حیاتی عقلم را!می‌خواهم انقلاب کنم،شاید شاهزاده‌ی رویاها شدی،انقلاب اگر شکست خورد،عیبی ندارد،رهبر قلبم باش!همین حالا هم،هردو پای‌مان گیر است.جرم تو؟!اقدام علیه امنیت قلبم!جرم من؟!تماشا و سکوت منفعلانه!مهلکه‌ای‌ست جانِ دل!اسلحه‌ها را که زمین گذاشتیم،جنگ که تمام شد،شهرِ دودزده‌ی قلبم که سامان گرفت،پس از این معرکه‌ی محض،انتخابات آزاد برقرار است!تو می‌توانیتروریستِ عاطفه باشی،می‌توانیمحاربِ جانم شوی،من؟!می‌توانممعترض‌ به چشمانت بمانم،می‌توانماغتشاشگرِ روحت شوم،خدا را چه دیدی؟!شاید هم هردومزدورِ خاطرات شدیم،آری!عشقبه‌هرحالجوخه‌ی اعدام است...!</description>
                <category>Jooje_tighi</category>
                <author>Jooje_tighi</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jan 2026 01:59:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غم؟ آره! کم؟ نه! خودکشی؟ نباید! دِق؟ شاید...!</title>
                <link>https://virgool.io/SaintGeorge/%D8%BA%D9%85-%D8%A2%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D9%85-%D9%86%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D9%86%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D9%90%D9%82-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-r8blnxwhc831</link>
                <description>تراپیست: خب…چی شد اومدی؟مراجع: گفتن حرف بزنم بهتره تا این‌که خبرم بره تو کانال حوادث.تراپیست: منطقیه. الان حالت چطوره؟مراجع: زنده‌ام...همین خودش یه جور مقاومت منفعلانه‌ست.تراپیست: مگه به خودکشی فکر می‌کنی؟مراجع: نه. تنبلم. این کارا برنامه‌ریزی می‌خواد.تراپیست: پس فقط غمگینی!مراجع: غمگین نه… فقط با دنیا تفاهم‌نامه ندارم.تراپیست: یعنی چی؟مراجع: یعنی من بلد نیستم به چیزایی بخندم که بقیه بابت‌شون قهقهه می‌زنن.تراپیست: اوهوم... دیگه؟مراجع: دنیا هم بلد نیست بابت چیزایی که من جدی می‌گیرم مکث کنه.[مکث کوتاه]تراپیست: فکر می‌کنی اشکال از کجاست؟مراجع: معمولاً می‌گن از منه.تراپیست: و نظر خودت؟مراجع: اگه نظری داشتم تو الان بیکار بودی.تراپیست[چیزی می‌نویسد]_ پس سردرگمی؟مراجع: نه.من دقیقاً می‌دونم چیا نمی‌خوام.تراپیست: پس مشکل چیه؟مراجع: دنیا اصرار داره فقط همونا رو بخوام.تراپیست: خب بنظرت دلیل این اصرار چیه؟مراجع: دنیا عاشق آدمای خاصه…تراپیست: تو خاص نیستی؟مراجع: چرا.تراپیست: توی چی؟مراجع: زیادی عادی بودن.تراپیست: عادی بودن که خیلی خوبه.مراجع: تاوقتی که متفاوتای دور و ورت زیاد نباشن![مکث]تراپیست: از چی خسته‌ای؟مراجع: از توضیح دادن.تراپیست: ولی الان که داری خوب توضیح می‌دی.مراجع: پول دادم.تراپیست[چندلحظه‌ای با خودکارش بازی می‌کند.]تراپیست: از عشق بگو.مراجع: میشه نگم؟!تراپیست: چرا؟مراجع: چون هنوز مطمئن نیستم درباره‌ی چی‌ش حرف بزنم.تراپیست: یعنی چی؟ بیشتر توضیح بده.مراجع: نمیتونم.تراپیست: چیه؟ تجربه بدی داشتی؟!مراجع: تجربه آره، بد؟ نه.تراپیست: از تجربه‌ت بگو.مراجع: بعضی وقتا دونفر همدیگه رو دوست دارن،همدیگه رو درست فهمیدن،ولی زمان‌بندی‌شون اشتباهه.تراپیست: مقصر این اشتباه کیه؟مراجع: یه‌سری میگن خدا،یه‌سری میگن بازی سرنوشت،یه‌سری میگن...تراپیست: تو چی میگی؟مراجع: من می‌گم اشتباها دردآورن،ولی درد چیز بدی نیست.تراپیست[با لبخندی تصنعی]: احتمالا می‌دونی دیگران خیلی با این حرفت موافق نیستن.مراجع: مهم نیست، خودم موافقم.تراپیست: یعنی چی؟!مراجع: درده که نشون میده کجا رو باید علاج کنی،وقتی همه‌چی خیلی بی‌درد جلو بره،آدم دیرتر میفهمه کجای کار باندپیچی میخواست!تراپیست: نظر جالبیه. کتاب میخونی؟مراجع: بعضی چیزا تو هیچ کتابی نیست.تراپیست: هنوز بهش فکر می‌کنی؟مراجع: آدم به بعضی آدما فکر نمی‌کنه…باهاشون زندگی می‌کنه،حتی وقتایی که ازشون دوره،حتی وقتایی که...تراپیست[حرف مراجع را قطع می‌کند]_ این اذیتت می‌کنه؟مراجع:نه.بیشترساکتم می‌کنه.تراپیست: پس ولش نکردی!مراجع: آدم زندگی‌شو ول نمی‌کنه.تراپیست: اونم همین نظرو داره؟مراجع: سوال بعد!تراپیست: دوس داری دوباره باهم باشید؟مراجع: نشنیدی میگن &quot;اگر من بخشی از رویای تو باشم تو روزی به من بازخواهی گشت.&quot;؟ واسه پائولو کوئلیوئه.تراپیست: جمله قشنگیه و تاحد زیادی درستم هست، ولی تو هیچ‌کدوم از آثار کوئلیو همچین چیزی نیست.مراجع: چرا، هست. واسه کتاب کیمیاگره.تراپیست: دوسه باری خوندمش، توش نیست.مراجع: من دوس دارم این جمله واسه پائولو کوئلیو باشه، خب؟تراپیست: خیلی خب.[در دفترش چیزی می‌نویسد!]_ چیِ مردم کلافه‌ت میکنه؟مراجع: اینکه فک می‌کنن همه باید یه نسخه‌ی واحد از خوشبختی رو دانلود کنن.تراپیست: و تو دانلود نکردی؟مراجع: کردم، باز نشد.تراپیست[با لبخند]: چرا؟ فایلش خراب بود؟مراجع: نه فقط به سیستم من نمیخورد.تراپیست: پس چرا به سیستم بقیه خورده؟مراجع: نخورده! فقط صدای ذهنشون رو بستن تا صدای ارور اذیتشون نکنه.تراپیست: تو چرا این کارو نمیکنی؟مراجع: چون بعدها باید با صدای بلندتر خودمو قانع کنم.[مکث کوتاه]تراپیست: گفتی بعدها...بعدها یعنی کِی؟مراجع: بعدها ینی وقتی که خیلی‌چیزا درست شد.تراپیست: پس ناامید نیستی؟مراجع: گفتم هستم؟تراپیست: خب این خیلی خوبه، اینو درباره خودت دوس داری؟مراجع: خیلی‌چیزا رو درباره خودم دوس دارم.تراپیست: چه عالی! میشه بگی چیا؟مراجع: مثلا اینکه کم نمیارم.تراپیست: بیشتر توضیح بدهمراجع: اگه فک کنم یه مسیری ارزش رفتن داره تا تهش میرم.تراپیست: اگه وسط راه وسیله‌ت خراب بشه چی؟مراجع[لبخند می‌زند]: مگه گفتم وسیله نیاز دارم؟!تراپیست[بعد از نوشتن، مکث می‌کند]:می‌دونی… خیلی از مراجع‌هام دقیقاً برعکس تو فکر می‌کنن.مراجع: خوش به حالشون.تراپیست: می‌گن اگه آدم زیادی فکر کنه، زندگی از دستش در می‌ره.مراجع: زندگی هیچ‌وقت از دست آدم در نمی‌ره، این آدمه که از دست زندگی در می‌ره.[مکث]تراپیست: تا حالا شده حس کنی زیادی تنهایی؟مراجع:نه.بیشتر حس کردم زیادی با خودمم.تراپیست: این خسته‌کننده نیست؟مراجع: چرا، ولی خوبیش اینه که تنها چیزِ خسته‌کننده‌ی دنیا نیست.تراپیست: اگه اون برگرده چی؟مراجع:برگشتن آدما شبیه فیلما نیست...هیچ‌کس با موسیقی متن نمیاد.تراپیست: پس منتظرش نیستی؟مراجع:من منتظرِ درست شدنِ خودمم.تراپیست: چرا؟مراجع: تا وقتی برگشت بتونم دنیا رو زیر و رو کنم.تراپیست(با لبخندی به پهنای صورت): بااین‌اوصاف اگه من جاش بودم حتما برمی‌گشتم.مراجع: فعلا که جاش نیستی.تراپیست: فکر می‌کنی مشکل دنیا چیه؟مراجع:دنیا عجله داره.برای قضاوت،برای خوشحال بودن،برای نتیجه گرفتن.تراپیست: و تو؟مراجع[با لبخندی محو]: من؟ احتمالا یه مکث بی‌موقعم.تراپیست: مکثِ بی‌موقع...ترسناکه...نه؟مراجع:برای کسایی که می‌ترسن چیزی از دست بدن، آره.من فقط می‌ترسم چیزی رو نفهمیده رد کنم.تراپیست [ساکت می‌ماند. قلم در دستش می‌لرزد.]راستش…منم بعضی وقتا نمی‌دونم دارم کمک می‌کنمیا فقط یادداشت برمی‌دارم که خودم کمتر فکر کنم.مراجع [نگاهش می‌کند، بدون طعنه]:حداقل تو بابتش پول می‌گیری.[هر دو خیلی کوتاه لبخند می‌زنند.]تراپیست:جلسه‌ امروزمون تمومه.مراجع:می‌دونم.تراپیست:الان حالت چطوره؟ بهتری؟مراجع (در آستانه‌ی رفتن):نه.ولی واقعی‌تر شدم.[مکث]تراپیست:همینم بعضی روزا کافیه.مراجع: آره کافیه[در را باز میکند]...البته فعلا![در بسته می‌شود.][تراپیست به صندلی خالی نگاه می‌کند.آرام، روی برگه می‌نویسد]:«مراجع امروز نیازی به درمان نداشت.فقط نمی‌خواست تنها کسی باشدکه صدای ارور را می‌شنود.»حسن ختام:https://www.aparat.com/v/nmwflkvپست قبلی:https://vrgl.ir/VGvhI</description>
                <category>Jooje_tighi</category>
                <author>Jooje_tighi</author>
                <pubDate>Sat, 13 Dec 2025 21:08:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«اون‌جا که زندگی می‌گه: تمام؟! تو آروم بگو: هنوز نه! | چرا 12th Fail فقط یه فیلم انگیزشی نیست؟»</title>
                <link>https://virgool.io/Naghdi-no/%D8%A7%D9%88%D9%86-%D8%AC%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%87-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D9%88-%D8%A2%D8%B1%D9%88%D9%85-%D8%A8%DA%AF%D9%88-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%87-%DA%86%D8%B1%D8%A7-12th-fail-%D9%81%D9%82%D8%B7-%DB%8C%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%D8%B4%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-e3sfhlcu8h23</link>
                <description>گاهی یه فیلم، بدون این‌که ادعا کنه قراره زندگیت رو زیر و رو کنه، فقط یه سؤال کوچیک گوشه‌ی ذهنت می‌کاره؛ سؤالی که نمی‌تونی راحت ازش بگذری. «12th Fail» دقیقاً از همین جنسه. نه می‌خواد زورکی تکونت بده، نه ادای قهرمان‌ها رو درمیاره، نه شخصیت اصلیش قراره دنیا رو نجات بده! «دوازدهم‌ردی» اتفاقاً خیلی خاکی و بی‌ادعا شروع می‌شه؛ مثل یه رفیق که میاد روبه‌روت می‌شینه و یواش‌یواش سر درد و دلش باز می‌شه:)ولی همین بی‌صدایی یه‌جایی گیرت می‌ندازه…همون‌جایی که ناخودآگاه مکث می‌کنی و از خودت می‌پرسی: اگه من جای اون بودم...ادامه می‌دادم؟ رها می‌کردم؟ یا...؟!و همین سؤال ساده باعث می‌شه کل فیلم تبدیل بشه به تجربه‌ای که اصلاً دلت نخواد نیمه‌کاره رهاش کنی!#RESTART!امتیاز فیلم در سایت IMDB : هشت و هفت‌دهم از ده (8.7/10) ⭐️| رتبه‌ی 69 در بین 250 فیلم برتر.خلاصه داستان(بدون اسپویلِ فیلم‌خراب‌کن):قصه از دلِ زندگی یه پسر کاملاً معمولی شروع می‌شه؛ پسری که نه پول درست‌وحسابی داره، نه پارتی، نه هیچ‌چیزی که بشه جزو امتیازهای یه شروعِ خوب حسابش کرد، کسی که حتی واسه درآوردن چندرغاز پول واسه کمک‌خرج خانواده هم یه مسیر صاف‌وساده پیش روش نیست. خانواده‌ش دوستش دارن، ولی توان پشتیبانی از رویاهای بزرگ رو ندارن. مدرسه‌ش یه‌جوریه که آدم رو بیشتر به تسلیم شدن عادت می‌ده تا اینکه بخواد یاد بده رویا داشتن چیز بدی نیست. شهری هم که توش بزرگ شده، به‌کل رویاهای بزرگ رو یه شوخی کوچیک می‌بینه😅ولی وسط همه‌ی این «نداشتنا»، اون‌پسر یه چیز داره؛یه تصمیم کوچیک اما محکم:این‌که نذاره گذشته‌ی به‌هم‌ریخته‌ش، آینده‌شو تعیین کنه.اون دقیقاً تو نقطه‌ای وایساده که خیلیا همون‌جا کوتاه میان و می‌گن «خب دیگه… تا همین‌جا بود»!اما یه جرقه‌ی ذهنی کوچیک کافیه تا متوجه بشه:زندگی فقط برای آدمایی عوض می‌شه که خودشون حاضرن یه‌بار دیگه از نو شروع کنن؛برای اونایی که وسطِ همه‌ی «نمی‌شه‌ها»، آروم و خونسرد می‌گن:«شاید بشه:)»داستان فیلم واقعیه و از زندگی «مانوج کومار شارما» الهام گرفته شده، پسر روستایی و فقیری که بعدها تونست افسر ارشد IPS بشه و به یکی از بالارده‌ترین مقام‌های پلیس در سطح ملی دست پیدا کنه!داستان از جایی شروع می‌شه که مانوج تو یه منطقه‌ی دور افتاده به نام «چمبال» زندگی می‌کنه، جایی که شهرتش بیشتر با راهزن‌ها و خلافکارهاش گره خورده:)تو روستای محل زندگی مانوج، هر سال دانش‌آموزای سال آخر با تقلب قبول می‌شن! چطوری؟! این‌طوری که خود مدیرای مدرسه بهشون کمک می‌کنن که بتونن سریع‌تر فارغ‌التحصیل شن و به کارهای سطح پایین و پادویی و حمالی توی روستا مشغول بشن!تااین‌که یه سال، درست وسط امتحانا، رئیس پلیس منطقه که تازه به اونجا منتقل شده، سرزده وارد مدرسه می‌شه و اجازه تقلب رو به دانش‌آموزا نمی‌ده. و نتیجه؟! اون سال همه‌ مردود شن!همین اتفاق و حوادث ریز و درشتی مثل آشنایی تدریجی مانوج با اون افسر، باعث می‌شه مانوج فکر کنه بهترین راه برای مبارزه با فساد سیستماتیک، داشتن قدرته و بهترین راه رسیدن به این قدرت؟ قبولی توی سخت‌ترین آزمون استخدامی جهان(UPSC)!فکری که برای کسی با شرایط مانوج، حتی درحد تصور و رویاپردازی هم مسخره به نظر میاد...!اما این دقیقاً همون‌جاییه که قصه‌ی اصلی کلید می‌خوره:)نقاط قوت فیلم:● بازی خیره‌کننده‌ی بازیگر نقش اول؛ قهرمانی که ادا درنمی‌آورد!یکی از بزرگ‌ترین برگ برنده‌های فیلم، بازی ویکرانت ماسی در نقش مانوج هست. حرکت چشم‌ها، نحوه‌ی راه رفتن، حالات چهره، خستگی صورت، همه و همه باعث شده نقشی که به‌راحتی می‌تونست تبدیل به یه کاراکتر اغراق‌شده و تصنعی بشه، به خوبی هرچه‌تمام‌تر ایفا بشه.● روایت صادقانه، بدون فانتزی‌های معمولِ بالیوودی!برخلاف اکثر فیلم‌هایی که درباره‌ی انگیزه و امید و تلاش و سایر مفاهیم مشابه ساخته می‌شن، «12th Fail» به‌طرز عجیبی صادقانه‌ست، نه موسیقی به نیت درآوردن اشک مخاطب نواخته می‌شه، نه دوربین لحظات حساس فیلم رو سانتی‌مانتال می‌کنه، نه از شکست‌ها افسانه ساخته می‌شه و همین صداقت قصه‌ست که به دل می‌شینه.● کارگردانی منظم، جزئی‌نگر و بی‌سر و صدا!لازم نیست منتقد حرفه‌ای باشی تا بفهمی کارگردان حواسش کاملا به جزئیات بوده، جزئیاتی که دیده نمی‌شن، حس می‌شن!لوکیشن‌های واقعی و معناداررنگ‌های کم‌زرق و برقنمادپردازی‌های قابل‌فهمدوربین روی دست که حس &quot;زندگی واقعی&quot; می‌دهحذف جلوه‌های اغراق‌آمیز بالیوودینوعی از کارگردانی که باعث می‌شه حس کنی داری زندگی کاملاً واقعیِ یه شخصیت کاملاً واقعی رو تماشا می‌کنی، نه یه فیلم انگیزشی پر زرق و برق که می‌خواد زردی‌جات رو تو مغزت فرو کنه.● ریتم منطقی و روایت مرحله‌به‌مرحله!داستان با حوصله‌ی بیننده جلو می‌ره، نه عجله داره، نه کشش می‌ده؛ تلاش، شکست، شروعِ دوباره، سردرگمی، امید، ناامیدی...همه با ضرباهنگ طبیعی زندگی پیش می‌رن، موردی که باعث می‌شه فیلم باورپذیر و انسانی باقی بمونه.● شخصیت‌پردازی قوی(به‌خصوص رابطه‌ی احساسی مانوج و شرادا)!رابطه‌ی مانوج و شرادا نه انقدر کم‌رنگه که یه عاشقانه‌ی سطحی به نظر برسه، نه انقدر پررنگه که کل داستان رو یکجا به حاشیه ببره. عشق‌شون پایه‌ست، آرومه، حمایتگره، تا نیستیِ مطلق می‌ره و برمی‌گرده...شرادا افسونگرِ مسیر مانوج نیست، فقط کنارش ایستاده! از اون ایستادنا که می‌گه &quot;تو فقط باش، تمومِ کم و کسرش با من🙃&quot;همین باعث می‌شه این عاشقانه‌ی ساده به یه مفهوم عمیق تبدیل بشه: «آدم درست، همیشه مسیرت رو روشن‌تر می‌کنه، شک داری؟ فقط بهش فرصت بده!»«تو گفتی اگه من بهت بگم «دوستت دارم»، دنیا رو زیر و رو می‌کنی!مانوج…من دوستت دارم.حالا برو و دنیا رو زیر و رو کن:)»● الهام‌بخشی واقعی، نه کوچه‌بازاری!فیلم نمی‌گه «رویاهاتو دنبال کن، جهان کمک می‌کنه»،نمی‌گه «کافیه بخوای، بخواه و به دستش بیار».به‌جاش یه حقیقت ملموس رو رک و راست تو صورتت می‌کوبه:“اگه بخوای، باید زمین بخوری، شکست بخوری، دوباره شروع کنی…شاید حتی بازم شکست بخوری و این مسیر هرچقدر که طول بکشه، همیشه سخت‌تر از چیزیه که فکرشو بکنی!”درنتیجه الهام‌بخشیِ اثر از جنس دروغ‌های انگیزشی نیست؛ از جنس واقعیتیه که به آدم انرژی می‌ده چون قابل‌لمسه.«حتی اگه فقط یکی‌مون موفق بشه،انگار همه‌مون موفق شدیم.از نو شروع کن...از نو!»دیالوگ برتر فیلم:در ستایش اثرگذاری‌های کوچک:)حسن ختام:🎵 من مردِ لحظه‌های دشوارم، اینو به لحظه‌هام نشون می‌دم...:)https://www.aparat.com/v/zJWtjامیدوارم از خوندن این مطلب و تماشای این فیلم لذت ببرید💚ولادت حضرت فاطمه(س) و روز زن مبارک🌹پست قبلی:https://vrgl.ir/piZQq</description>
                <category>Jooje_tighi</category>
                <author>Jooje_tighi</author>
                <pubDate>Thu, 11 Dec 2025 10:46:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایه‌روشن(۱)|‌«آن‌گاه که زخم‌ها ژنتیکت را مهندسی می‌کنند!»</title>
                <link>https://virgool.io/Sayehroshan/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%DB%B1-%D8%A2%D9%86-%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D8%B2%D8%AE%D9%85-%D9%87%D8%A7-%DA%98%D9%86%D8%AA%DB%8C%DA%A9%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D9%87%D9%86%D8%AF%D8%B3%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-wpow2mrs0frs</link>
                <description>مقدمه:(معرفی مختصر انتشارات سایه‌روشن)در هر بخش از سایه‌روشن، یک مونولوگ یا دیالوگِ تأمل‌برانگیز روایت می‌شوداز همان‌ها که چندلحظه‌ای من و تو را از روزمرگی جدا کرده و در سکوتِ فکر رهایمان می‌سازد.این‌جا، در سایه‌روشن، هر واژه بهانه‌ای‌ست برای مکث؛هر مونولوگ نوری است بر تاریکیِ درون،و هر دیالوگ گفت‌وگویی‌ست میان تو و بخشی از خودت!در سایه‌روشن، فقط چند خط می‌نویسم؛چند خط دل‌نوشت،نه فقط برای شنیدن،نه فقط برای خواندن،برای ماندن و آرامیدن در پستوی ذهن!سایه‌روشن(۱):(🎙سریال Dexter، فصل پنجم، قسمت ششم)«بعضی از تجربه‌ها انقدر بزرگن که DNAت رو تغییر می‌دن!»https://www.aparat.com/v/ses8l21چند خط دل‌نوشت:بعضی تجربه‌ها فقط زخمی روی پوستت نمی‌گذارند؛آن‌ها می‌خزند در رگ‌هایت،می‌رسند به عمیق‌ترین لایه‌های وجودت،آرام، بی‌صدا،و همه‌چیزت را تغییر می‌دهند.چیزی درونت می‌شکند،بی‌صدا، اما برای همیشه.و یک‌روز،بی‌آن‌که بفهمی،دیگر «تو» تمام می‌شود!می‌کوشی همان باشی که بودی اما،چیزی در نگاهت،در سکوتت،در نفس کشیدنت…می‌گوید که دیگر «او» نیستی.سختی‌ها می‌آیند و می‌گذرند؟!شاید!اما همه‌شان؟!نه!می‌مانند؛مثل کُدی در ژنِ وجودت که بی‌صدا بازنویسی شده،نه معجزه‌ای در کار است،نه بازگشتی.فقط «تویی»،با دردهایی که دیگر از جنسِ خودت‌اند.و باید بدانی:«زخم‌ها بهترین مهندسین ژنتیک‌اند!»Hello Dexter Morgan...!پی‌نوشت:احتمالا تامدتی فقط و فقط در سایه‌روشن بنویسم؛ از سِری‌ فیلم و سریال‌های محبوبم، از همین‌‌دست مطالب، و در همین‌ فضا!درصورتی که توضیح سکانس‌های موردنظر برایتان جالب بود، از این به بعد چندخطی فضای سکانس موردذکر را شرح می‌دهم.</description>
                <category>Jooje_tighi</category>
                <author>Jooje_tighi</author>
                <pubDate>Wed, 08 Oct 2025 12:56:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دردِ فانتوم| «نیست، نبودنش اما درد می‌کند!»</title>
                <link>https://virgool.io/SaintGeorge/%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%90-%D9%81%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%88%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%D8%B4-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-vlxvfxkrhu08</link>
                <description>دقیقش را بخواهید چهارسال و چندروز و چندلحظه‌ای از آن‌ اوقات عجیب می‌گذرد، پس در این لحظات _که احتمالا مصادف با زمان شکار خفاش‌های میوه‌خوار است_ سعی بر این دارم که در شطرنج واژه‌ها، مهره‌‌ها را به درستی برگزینم. مبادا فرسودگیِ حاصل از گذرِ این چندین و چندمیلیون ثانیه، زبان ذهنم را قفل کند.نشسته بودم و آرام بودم و نفهمیدم به‌یک‌باره دریچه‌ی جهنم از کدام سو باز شد و چه شد که آن دردِ ناخوانده و مرموز، به‌‌فاصله‌ی چند نَفَس، با آن عجله‌ی وصف‌ناشدنی(گویی که ماموریتی عقب‌افتاده به او محول شده و باید هرچه زودتر آن را به اتمام برساند!) به عضوی از اعضا، یا بهتر بگویم، به جانِ سلول‌به‌سلولِ زندانِ تنم افتاد.صریح بگویم، شاید بهتر بود ادبیات فارسی واژه‌‌ای دَرخور برای توصیف چنان وضعیتی پیش‌بینی می‌کرد. &quot;درد&quot; کلمه‌ی حقیری‌ست، نمی‌تواند ضایعه‌ای که بین ده تا پانزده برابرِ انواع زایمان و سه تا پنج برابرِ انواع خودسوزی زجر به جسم و روح آدمی منتقل می‌کند را به توصیف بنشینَد.حدود ده قلم داروی مُسکّن و قوی، اعم از قرص و کپسول‌های مجاز و ممنوعه اتحاد کردند، جمیع آن‌ها موفق نشدند درجه‌ی هولناکیِ ماجرا را حتی ده درصدی کاهش دهند.ذهنی که فشارِ ضایعه از کارش انداخته بود و جسمی که دیگر توان تقلا نداشت، اِذن کوچک‌ترین تلاشی برای توسل به طبیبانِ ایام تعطیلی را به خود و اطرافیان ندادند.ساعاتی بعد، آستانه‌ی تحمل به‌تدریج بالا و بالاتر می‌رفت، به‌مانندِ تنی که گلوله‌‌ای کنجکاو ساعاتی پیش بر آن نشسته و هوشی که همان گلوله بی‌هوش و زمین‌گیرش نموده، به آرامشی دست یافتم که هرچند از اعماق جان به کاذب بودنش واقف بودم اما به‌شدت برایم خواستنی بود. لب‌تشنه را سراب هم کمی سیراب می‌کند!به جگرگوشه‌ها اطمینان دادم که حادثه‌ی ویژه‌ای درکار نبوده و نیست.تورم تدریجی و لحظه‌به‌لحظه‌ی ناحیه‌ی درد را به روی خودم و خودشان نیاوردم.روز بعد از پایان ایام تعطیلی، به محل‌کار رفتم، کاری که از همان کله‌ی سحر نیازمند فعالیت بدنی بود. درد قدیمی‌شده را تاب نیاوردم و به‌اصرار یکی از دوستان به درمانگاه رفتیم. مطابق‌ انتظار، متخصص مذکور وقت خالی برای مراجعین جدید نداشت. یکی از بیماران که رنگ رخساره‌ام سِرِّ درون او را تاحد زیادی ترساند وقتش را به من داد و گفت به‌دلایلی ترجیح می‌دهد آخرین‌نفر ویزیت شود. دروغ می‌گفت. وضعیت من را به‌حدی ترحم‌برانگیز دیده بود که درد و مرضش برای لحظاتی فراموشش شده بود.متخصص پس از معاینه و سبک و سنگین کردن ناحیه‌ی درد، با گفتاری سراسر تردید که از هیچ زاویه‌ای به تشخیص قطعی یک فوق‌تخصص شباهت نداشت گفت: &quot;می‌شود گفت عفونت است!&quot; او هم دروغ می‌گفت. چندروز بعد و پس از تصویربرداری‌های خاص و متنوع، پزشک دیگری گفت &quot;می‌شود گفت دیگر چاره‌ای جز قطع عضو نیست!&quot;تاکیدش روی واژه‌ی &quot;دیگر&quot; به‌معنای به‌اصطلاحِ خودش گلدن‌تایمِ ازدست‌رفته‌ای بود که فرصت طلایی هر اقدام درمانی دیگری را از هر طبیبی گرفته بود. گُلدِن‌تایم را تا قبلِ آن به‌عنوان قانون سال‌های نه‌چندان‌دور فوتبال می‌شناختم که پس از به ثمر رسیدن اولین گل از سمت هریک از طرفین بازی در اوقات اضافه، مسابقه را به سود همان طرف به پایان می‌رساند.این‌بار اما بازی شروع‌نکرده‌ای باید تمام می‌شد که حتی نفهمیدم سوت آغازش را چه‌کسی نواخته بود!پس از جاری شدن جملات بعدی از زبان پزشک که دیگر برایم اهمیتی نداشتند و نامفهوم شنیدم‌شان، بیرون زدم و در تمام مسیرِ بازگشت به منزل نمی‌خواستم پایم را در اقیانوس این افکار، که چه شده، چه دارد می‌شود، و چه قرار است بشود تَر کنم.کار از کار گذشته...قطع عضو...بدون درمان...باید تخلیه کنیم...متاسفم...هرچه‌سریع‌تر...قطع عضو...برای هرکاری دیر است...خیلی خیلی نادر است...شاید هفتاد نفر در تمام ایران...قطع عضو...ممکن است وضع حتی برای عضو نزدیک وخیم شود...هرچه زودتر بهتر...تخلیه...هفت‌هزار نفر در کره‌ی زمین..‌.قطع عضودر انتظار مترو نشستم. کودکی خردسال بستنی یخی دوقلویی به دست داشت، مادرش اصرار داشت هرچه سریع‌تر تمامش کند، مترو رسید. پسرک به‌سرعت اتصال بین دوقُلوی یخی را از وسط قطع کرد، یک‌طرف را در دهان گذاشته و بلعید، دیگری را به سطل زباله انداخت...قطع عضو!یکی دو ایستگاه مانده به مقصد، زمین‌های بایر کنار خطوط ریلی، تابلوی رنگ و رورفته، تخلیه نخاله در این مکان مطلقا ممنوع است...تخلیه!پشت درب خروج قطار و آماده‌ی ورود به ایستگاه مقصد، مرد فربه‌ای کلافه، تلفن‌به‌دست، مشغول پیام دادن، تلفنش زنگ می‌خورد، سراسیمه پاسخ می‌دهد: چه عجب آقا! شما بالاخره زنگ زدی به ما. جنسو تحویل گرفتی ما باید حرص تسویه‌شو بخوریم. پاسش کن سریع، مام گرفتاریم، سریع‌تر لطفا، هرچی زودتر بهتر...هرچه زودتر بهتر!عضوی که دیگر می‌توانم مهره‌ی سوخته محسوبش کنم، به‌طور اعجاب‌انگیزی متورم و سخت گشته است؛ آن‌قدر سخت و محکم که شاید اگر در این روزها پایم جایی لغزیده و زمین بخورم تَق! صدا بدهد.برای گردن‌بند شدن یا در شیشه‌ی الکل نگه‌داری کردن هم زیادی ترسناک و سورئال به‌نظر می‌رسد. ترجیح می‌دهم گمنام دفن شود. امیدوارم با زباله‌های بیمارستانی دفعش نکنند، هرچه باشد سال‌ها برایم زحمت کشیده است. تقصیر او نیست که دستِ روزگار قرار است دست‌های او و رفقای همیشگی را برای همیشه از هم جدا کند.همان‌قدر که برای لحظاتِ سختِ پیش‌رو دل‌سوخته و غم‌زده‌ام، برای‌شان لحظه‌شماری هم می‌کنم. دیگر تحمل همه‌چیز سخت است، کاش فقط تمام شود!از جنسِ بدِ روزگار و گوشه‌چشمِ خدایی که روزی (یا شبی) از او خواهم پرسید &quot;این‌چنین الطاف به چه سبب روا داشتی؟!&quot; بی‌هوشی کامل برای جراحی نه ممکن بود و نه مطلوب.پس تجربه‌ی نظاره‌ی از ابتدا تا انتهای صحنه‌هایی نصیبم شد که اگر قرار بود در فیلم‌هایی &quot;ارّه&quot;مانند، مشابه آن‌ها را به تماشا بنشینم نیز، به‌تندی از آن منع می‌شدم.تلاش مُصِرانه‌ی جراحان برای بیرون کشیدنِ دل و روده‌ی تمامی اجزای ارتباطی عضو مذکور با سایر اعضای بدن، تکان‌تکان خوردن بدن بی‌حسم و چشمانی که محکوم به تماشای زنده و مستقیم ماجرا بودند، همه و همه کمدیِ سیاه شگفت‌انگیزی در نظرم پدید آوردند، قطع‌به‌یقین مثلش را هیچ‌گاه در هیچ اثری نخواهم دید.حالا چهار و اَندی سال از آن‌روز و آن روزها می‌گذرد، سال‌هایی که از جدایی‌مان گذشته نتوانسته جای خالی‌اش را پر کند، برای کسی که پیشنهاد الصاقِ اعضای مصنوعی را نپذیرفته یعنی جای خالی همیشه همان‌طور خالی می‌مانَد. گمان می‌کنم از همان روز ازل قانون نانوشته‌ای وضع شده که می‌گوید ای احمق‌ها! جای خالی را نه زمان پر می‌کند نه مصنوعات!دیگر تنها از من یک منِ هزارساله مانده‌ است و یک بخیه‌ی خطی‌ و یک درد غریب، بله درست خواندید، درد!درد فانتوم (به انگلیسی Phantom Pain) احساس درد در اندامی است که دیگر وجود ندارد، به این معنی که فرد پس از قطع عضو یا از دست دادن یک اندام، همچنان در آن اندام احساس درد می‌کند. این درد که تا سال‌ها و به‌غلط یک اختلال روانشناختی گمان می‌شد، یک تجربه کاملاً واقعی است و با توهم یا تصور اشتباه و خیالی تفاوت دارد!این تعریفی‌ست که به نقل از منابع علمی‌_پزشکی معتبر نوشته شده است. ماجرا اما به‌‌گمانم پیچیده‌تر از این‌هاست، این را به عنوان یک محقق یا یک علاقه‌مند به موضوعات پزشکی نمی‌گویم.دردِ فانتوم مثل یک مُسَلسَل عضو بخت‌برگشته‌ای که دیگر نیست را به رگبار می‌بندد؛ از عضوی که دیگر نیست می‌نویسم، نه جای بخیه‌اش، نه محل جراحی، نه...، دقیقا خودِ خودِ همان عضو، همان که دیگر نیست.هرگاه سرزده می‌آید و مهمانت می‌شود، مبهوت می‌شوی. متحیر از این‌که چگونه می‌توانی چاره‌اش کنی، چگونه التیام می‌یابد؟ مگر &quot;نبودن&quot; را هم می‌توان مرهم نهاد؟!مرهم به کنار، اگر کسی پرسید کجایت درد می‌کند چه می‌گویی؟! همان که سال‌ها پیش دورش انداختند؟!همان که دیگر نیست؟!چهارسالی می‌شود قطع شده و هنوز نبودنش درد می‌کند، چهارسال، فاصله‌ی دو جام‌جهانی، فاصله‌ی دو رویداد المپیک، مدت‌زمان یک‌دوره ریاست‌جمهوری، اتفاقا آن‌روزها هم انتخابات بود. رییس‌جمهوری انتخاب شد. دستِ بر قضا او هم به‌طور دردناکی جدا شد و اتفاقا او هم نیست و نبودنش درد می‌کند!این‌گونه قابل‌درک‌تر است. خیلی‌‌ها دیگر نیستند، خیلی‌ها، خیلی‌چیزها، دیگر نیستند، نبودن‌شان ولی درد می‌کند.حیا نیست، نبودنش درد می‌کند.وفا نیست، نبودنش درد می‌کند.صفا هم نیست، نبودنش درد می‌کند.راستی!عشق حقیقی چندوقتی‌ست از بین‌مان رفته، نبودنش بدجور درد می‌کند.صداقت، دوست قدیمی‌مان! دیگر یک اصل نیست، به‌سفری دور و دراز رفته، نبودن او هم درد می‌کند.تعهد و یکرنگی، دو یار نه‌چندان‌دور! دیگر نخ‌نما شده‌اند، رخت‌بربسته و آرام‌آرام رفته‌اند، نبودن‌شان درد می‌کند.سرمایه‌مان! در بورس و ارز و طلا و کالا و تورم دود شد، رفت و نبودنش درد می‌کند.عُمرمان! گذرش را بر لب جوی‌نَنشسته دیدیم و گذشت و رفت و نبودنش درد می‌کند.راستی!هیچ...همین.رفته‌اند،ما را گذاشته‌اند با جای‌خالی‌شان،با دیگر نبودن‌‌شان،آری!دیگر نبودن‌شان درد می‌کند!https://www.aparat.com/v/wbbq0yiحسن ختام:نبودنتنقشه ى خانه را عوض کرده استو هرچه مى گردمآن گوشه‌ى دیوانه‌ى اتاق را پیدا نمى‌کنم احساس مى‌کنمکسى که نیستکسی که هست رااز پا در می‌آورد!(گروس عبدالملکیان)https://www.aparat.com/v/edz01c0</description>
                <category>Jooje_tighi</category>
                <author>Jooje_tighi</author>
                <pubDate>Mon, 07 Jul 2025 10:32:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«ایهاالناس! شاخه‌های این مرتیکه نمی‌ذارن خورشید به سیسی‌ِ من بتابه!»</title>
                <link>https://virgool.io/@Jooje_tighi/%D8%A7%DB%8C%D9%87%D8%A7%D8%A7%D9%84%D9%86%D8%A7%D8%B3-%D8%B4%D8%A7%D8%AE%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AA%DB%8C%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B0%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D9%90-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%87-fbygltidfzfa</link>
                <description>ازدحام بی سابقه ای در بوستان &quot;آخرین کپسول&quot; حکم فرماست؛ هرکس به شیوه ای ساز خودش را میزند و نگهبان های گماشته شده دیگر نمیتوانند افسار کار را در دست بگیرند، ماجرا انگار با دفعات پیشین فرق دارد، جمعیتِ نالانِ موجود در صحنه به هیچ صراطی مستقیم نیستند! بار آخر را درست یادم است، آن مردک معتاد، ریموتِ مکانیابِ بابا ننه اش را در ازای چند گرم موادمخدر به پول تبدیل کرده و کار که از کار گذشته بود، در نشئگی و چُرت قِیلوله اش، روح پدر و مادر فقیدش را در خواب دیده بود که با ناله و نفرین، او را به خاطر گم کردن نشانی کپسولشان به فحش و دشنام بسته بودند. بعد هم دست از پا درازتر و بدون اطلاع از مفاد آیین نامه پُر بند و تبصره ی کپسولستان(!) آمده بود مدیریت با کولی بازی ریموت جدید بگیرد، زهی خیال باطل! الحق و الانصاف اعتیاد عجب بلای خانمانسوزیست...والدینی روشنفکر با آن دَک و پُز، آخر کِی به ذهنشان خطور میکرد که دستِ آخر تورم موجود در قیمت کالاهای اساسی(همان چارمثقال مواد را عرض میکنم!)  موجب خُماری تکفرزندشان شده و گورِشان گم شود؟!دیگر فقط خدا میداند لابه لای کدام ریشه از کدام درختند! البته مدیریت هم میداند، منتها راستش را بخواهید سفارش ریموتِ جدید و واگذاری اش به یک مُفنگی معلوم الحال که معلوم نیست دوباره قرار است چه دست گُل جدیدی به آب دهد، انصافاً صرفه اقتصادی ندارد!کاش آن دو عزیزِ خُلدآشیانِ کپسول مکان در زمان حیات، به جای برنامه ریزی های خاص برای جاویدشدنشان در طبیعت و تماشای کلیپ هایی با این مضامین(که خوراکِ اکسپلور افراد عشقِ روشنفکری است!) کمی وقت هم برای تربیت یگانه کودکشان میگذاشتند.توجه: تماشای این ویدئوی کوتاه برای درک مطلب ضروری و لازمالاجرا میباشد.(به طوری که اگر نبینید پست را متوجه نخواهید شد!) https://www.aparat.com/v/dgqt3z9 اگر موفق به مشاهده ویدیو داخل آپارات نشدید، از لینک زیر تماشا بفرمایید🙏 https://uupload.ir/view/vid_44531004_225842_823_avgy.mp4/ از زمانی که این بوستان لعنتی تاسیس شده، سَکَنه منازل اطراف از این دست اتفاقات کم ندیدند!یکی از همسایه ها که ازقضا با آبدارچی مدیریت بوستان هم رفیق است برایم تعریف کرد روزی از روزهای تابستان، نوجوانی هفده هجده ساله رفته بوده یواشکی پای پدربزرگش نفت بریزد که نگهبانان با هوشیاری مُچَش را گرفته و مانعش شدند. مثل اینکه مرحومِ پدربزرگ که کُمپِلِت اَجمَعین(!) دو پسر داشته، تمامی مال و اموال را به نامِ فرزند کوچکتر زده و پسر دیگر(که پدرِ این پسرک باشد) را هم به دلایلی از ارث محروم کرده، حالا نوجوان مذکور که دیده پدرش آه در بساط ندارد و باعث و بانی اش هم کسی نیست جز پدربزرگِ فقید، تصمیم گرفته ریشه پدربزرگش را با یک پیتِ نفت بِخُشکاند!همسایه مان به نقل از آبدارچی مدیریت بوستان میگفت تنها ساعاتی بعد از آن سوءقصد و در کمال تعجب همگان، به یکباره همه برگهای پدربزرگ ریخته و حالا گروه مدیریتی درحال تحقیق هستند که این برگریزان علتِ زیست شناختی داشته یا صرفا از سرِ حیرت و سرگشتگی آن مرحوم به وقوع پیوسته است!تصویر لورفته از پدربزرگِ مذکور| ساعاتی پس از مشاهدهی سوءقصد نفتی!  حالا که چانه ام گرم شده بگذارید بگویم:حدودا بیست روز قبل هم حراست مرد میانسالی را در وضعیتی عجیب و غیرقابل پخش دستگیر کرد، او را درحالی گرفتند که داشت پای شریکِ کاریِ از دار دنیا رفته اش اجابت مزاج میکرد! در اعترافاتش به پلیس گفته بود که بخاطر ارادت ویژه ای که به مرحوم داشته، میخواسته با کودِ انسانی خدمتی به او و محصول سال بعدش کرده باشد، ماجرا اما آنطور که من شنیدم به کلاهی که چندسال قبل آن مرحوم سر این بنده ی خدا گذاشته بی ارتباط نبود، بله! باز هم یک انتقامِ تراژیکِ دیگر...! تصاویر ضبط شده دوربین های کنترل نامحسوس| قبل، حین و بعد از دستگیری متهم! شکار لحظه ها| تصویری کمیاب از شریکِ فقید حین تماشای عملیات موسوم به &quot;انتقام متعفن&quot;!   شلوغیِ این دفعه هم انگار از قاعده حواشی پیشین مستثنا نیست:فک و فامیل و تعدادی چند از فالوئرهای یکی از این شاخ های مجازی، با یورش به بوستان قصد دارند با ارّه موتوری بزرگی که در دست یکی از افرادشان است، دَخل درخت نسبتا کهنسالی که به عقیده شان اجازه نمیدهد نور خورشید به بلاگرِ فقید برسد را بیاورند. از من نشنیده بگیرید، آن درخت کهنسالِ پرشاخ و برگ بخشدار سابق است که به جهتِ بُنیه ی قوی، استخوانبندی درشت و هیکل پروار و گوشتالویش، ماشاءالله شاخه هایش یک سر و گردن از همه اموات کوچک و بزرگ بوستان بلندتر شده و آنطور که متوجه شدم الحمدُلِاالله محصول امسالِ بخشدار هم آورده ی خوبی برای صندوق مدیریت داشته است، برخلاف بازدهی شغلی شخص خود بخشدار در زمان حیات! (شاید بتوان از همین امر نتیجه گرفت که یک مسئولِ مُرده در اکثر مواقع مفیدتر از یک مسئول زنده خواهد بود!)از بحث دور نشویم...خواهر مرحومه یکسره جیغ میزند که «ایهاالناس! شاخه های این مرتیکه نمی ذارن خورشید به سیسیِ من بتابه!»یک پسر جوان هم که انگار از دنبال کننده های سینه چاکِ(بخوانید هَوَل!) آن درگذشته است طوری یقه میدرانَد که گویی خواهر مادرش زیر خاک خفتهاند!مدیریت خَدوم بوستان به اقوام بخشدار خبر دادهاند که احتمالا خودشان را رسانده و شخصاً به خدمت بازماندگانِ بلاگر رسیده و کار را فیصله بدهند.دستِ آخر، با درایت مامورین و ریش سفیدی بزرگترها و وعده و وعیدِ مدیریت، قرار بر این شد که بخشدار هفته آتی هرس شده تا غائله بدون خون و خونریزی ختم به خیر شود.روحانیِ بخش عقیدتی مدیریت هم به خویشاوندان بخشدار اذعان کرد قطع به یقین اصلاح شاخ و برگهای اضافی آن مرحوم موجب آرامش خاطر ریشه های او گشته و اینکه بخشدار یک سری سبُک کند برای خودش هم بهتر است و ...!تصویر یکی از نیروهای خدماتی زحمتکش که نمیدانم دقیقا درگیر کجای بخشدار است! اغلب اوقات اتفاقات خوب و دلنشینِ بوستان به سرعت زیر سایه ی چالش های عجیب و منزجرکننده گم میشوند:مثلا اوایل بهار همین امسال بود، طبق معمول ساعت شلوغی بوستان و سر زدنِ بازماندگان به اموات و به نوعی دید و بازدید عید!دختربچه ای با شوق و ذوق فراوان به سوی یکی از درگذشتگان دوید و با خوشحالی توام با شگفتزدگی رو به مادرش کرد و گفت:«مامااان! مامااان! عزیزجون شکوفه دادهههه!»تا فضا آمد رنگ و بوی دراماتیک به خودش بگیرد، کمی آنطرفتر دختربچه ای دیگر که شاهد ماجرا بود رو به پدرش کرد و گفت:«بابایییی! پس چرا مامان جون هنوز شکوفه نداده؟!»مادر دخترک هم که از شواهد پیدا بود دل خوشی از مادرشوهر مرحومش ندارد، با لحنی که انگار تمام عمرش منتظر این لحظه بوده گفت:«به ذات برمیگرده دخترم، به ذات!»هیچی دیگر! طولی نکشید که نزاع پر سر و صدای زن و شوهر کامِ همه ی حاضرین و ناظرین را زهرمار کرد!هرچقدر هم اطرافیان با بیان جملاتی از قبیلِ «منظورش ذات درخت بود!»، «ذات مواد آلی خاک رو گفت بنده خدا!» و ... سعی در آرام کردن مرد داشتند، خانم_که مثل اکثر خانم های امروزی با دو عنصر متانت و وقار بیگانه بود_ داد و فریاد میکرد که «چرا چرت و پرت میگید؟! ذات خودِ عجوزه ش رو گفتم، چطور مامان من پارسال هشتاد و پنج کیلو انجیر داد؟! مامان این چی؟ چارتا شکوفه نداده دل بچه م خوش باشه!»عزیزجون شکوفه داده! کاش بودی و میدیدی!واقعا مارکوس گاروی زیبا گفته بود که «مردم بدون شناخت فرهنگ، اصلیت و تاریخ گذشته خود مثل درخت بدون ریشه هستند!»هنوز که هنوز است، اکثریت قریب به اتفاقمان معتقدیم دلنشین ترین اقدامی که در این بوستان انجام شد همان پیوند سالهای نخستین تاسیس بود.دختر و پسر جوانی که قبل از رفتن سر خانه و زندگیشان براثر تصادف فوت کرده و ناکام از دنیا رفته بودند، درنتیجه ی طبع ظریفِ اتاق فکر مدیریت و به همتِ بخش خدمات، به شکل خلاقانه ای به یکدیگر پیوند خورده و رشد کردند.گرچه همین اقدام هم با اعتراض برخی مقامات و گلایه ی روحانیت محترم بوستان همراه بود، چراکه باغبانان سهواً گیلاسهای بانو را با آلبالوهای آقا پیوند زده بودند که در نوع خودش چالش برانگیز بود و حواشی کوچک و بزرگی را به دنبال داشت!و تمام:</description>
                <category>Jooje_tighi</category>
                <author>Jooje_tighi</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jan 2025 19:20:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«یحیی»| سه نوار از حماسی‌ترین رویای هر مبارز!</title>
                <link>https://virgool.io/MyGunpen/%DB%8C%D8%AD%DB%8C%DB%8C-%D8%B3%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D9%85%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D8%B1-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-lpgj3mnzvxfx</link>
                <description>نوار اول را اگر به زادروزت اختصاص دهیم یحیی! باید نوشت از نوزادی که اردوگاه آوارگان فلسطینی در خان‌یونس اولین نگاهش را به نظاره نشست، درست است یحیی، همان اردوگاهی که از فاجعه‌ی روز نکبت، ماوای ستم‌دیدگانی شد که به ناجوانمردانه‌ترین طُرُق ممکن از خانه و زندگی خود در عسقلان به بیرون رانده شده بودند...تو ولی یحیی، روز تولدت روز برکت بود، این را سالیانی‌چند بعد از ولادتت فهمیدیم؛ آن‌گاه که شادی آن ملت‌ مظلوم از پیروزی‌های ریز و درشت محور مقاومت را به چَشم دیدیم، آن‌موقع که حرص و خشم حرامیان از رشادت‌های تو را به گوش شنیدیم و آن‌لحظه که صلابت حیدری سخنان نافذت را با پوست و گوشت و استخوان حس کردیم. https://www.aparat.com/v/nzlw645 فلسطین و جبهه مقاومت که هیچ یحیی! خاورمیانه و حومه هم نه! این‌بار جهان فهمید سرزمین زیتون خاستگاه شیر دلیری‌ست که خواب را از چشم کفتارها ربوده است! https://www.aparat.com/v/ylpil2j نوار دوم اسارتت بود یحیی! اسارت؟! مگر تو را هم می‌شود اسیر کرد؟! راستش را بخواهی، برای همه‌ی آن‌هایی که تو را می‌شناختند، بیش‌از حد مضحک بود یحیی! آن‌ها مردی را به چهاربار حبس ابد محکوم کردند که خودش قائل‌ترین به کلام محمد(ص) بود که فرمود دنیا زندان مومن است! آن‌ها اسیر تو بودند یحیی! دیوید رمنیکِ روزنامه‌نگار گفت سنوار زندان اسرائیل را یک دانشگاه می‌دانست، مکانی برای یاد گرفتن زبان، روان‌شناسی و تاریخ دشمن! راست می‌گفت یحیی! همه‌جوره بَلَدشان شدی، زبان‌شان را یاد گرفتی، روزنامه‌هایشان را خواندی، برنامه‌های عبری‌زبان‌شان را از رادیو گوش دادی و تا توانستی افکار و نظریات سیاست‌مداران و روسای اطلاعاتی‌شان را مطالعه کردی، کتاب هم نوشتی یحیی! واژه‌هایت را در «خار و میخک» ردیف کردی تا تاریخ سرزمین غزه مکتوم نمانَد، تو انگار به‌مراتب زیرک‌تر از آن‌چیزی بودی که آن‌ها می‌پنداشتند‌‌، مصداق بارز همان المُؤمِنُ كَيِّسٌ که خاتَم انبیاء فرمود! بیست‌وسه‌سال زمان کمی نیست یحیی! بین خودمان بِمانَد، تو به‌اندازه‌ی تمامی روزهای عمر من پشت میله‌های فلزی ماندی و ذره‌ای از آرمان‌های استوارت عقب‌نشینی نکردی! فتبارک‌الله احسن‌الخالقین!‌‌بعد از آزادی هم بی‌خیالت نشدند یحیی! نمی‌شد بی‌خیال تو شد، به خیال خودشان جنگ روانی ترتیب دادند و گفتند آهای ایهاالناس! سنواری که آن‌قدر به او امید داشتید اصلا در غزه نیست! غافل بودند که این معلق‌بازی‌ها، آن هم پیش یحیای ما، یحیایی که خودش یک غازی کاربلد است تاثیر عکس دارد، یک نشست خبری ترتیب دادی و به توله‌صهیون‌ها اعلام کردی هم‌اکنون این‌جایی! همین‌جا در نشست سخنرانی داری و پس از آن برای پیاده‌روی به خیابان‌های غزه می‌روی، گفتی وقتش را هم دارند، یک جنگنده بفرستند تا تو را بزند! گویی تاثیر رسانه را مثل کفِ دست بلد بودی، شکستِ‌نفسی نکن یحیی! اگر بلد نبودی که عالم و آدم را یاد آهای حرام‌زاده‌ها! من هنوز زنده‌امِ پاپیون نمی‌انداختی! این‌جا هم حرامزاده‌ها تیرشان به سنگ خورد یحیی، دقیقا مثل همان سکانس، این‌بار اما هالیوودی نه، واقعی، در میدان! کفِ خیابان! https://www.aparat.com/v/lgcel3e راستی خانه‌ات را هم بمباران کردند یحیی! تا چندروز با این‌خیال که سنوار را ترور کردیم شاد بودند و تو بعد از چند روز رفتی و مبل خانه‌ات را از زیر آوار درآوردی و نشستی و این نشستنِ عرق سرد بود بر پیشانی حرامزادگان موساد!یادش بخیر! چه نمادی هم شدی یحیی!:)تو اما یحیی یادمان هست گفته بودی از مرگ! گفتی از روزی که مرگ انسان مقدّر می‌شود و روایت کردی از مولایمان، کلام حیدر کرار(ع) را به رخ فرومایگانی کشیدی که سودای‌شان است بین شیعه و سنی تفرقه انداختن! تو یک‌تنه یحیی کساد کردی سوداگری‌شان را، پادشاه یک تیر و چندنشان‌ها خودت بودی یحیی! زیر بارِ حواشی چرک دشمنان ماندن؟! حاشا و کلّا! https://www.aparat.com/v/ewi4369 گفتی اگر قرار باشد از مرگ بهراسی، از مرگ در بستر می‌هراسی! تو اهل بلوف نبودی یحیی، یقین داشتیم که راست می‌گویی! https://www.aparat.com/v/avn233f و اما وای از نوار سوم یحیی! آخرین پرده از این نمایش هنرمندانه! راستش را بگو یحیی! کدام حضرتِ درگاهش را واسطه کردی که این‌چنین خریدارانه تو را نگریست؟!به فرقِ شکافته‌ی مولا قسمش دادی یا سر بریده‌ی آن مُرسَل همنام که بدکارِگان بر آن جشن گرفتند؟!به علی‌اکبر اِرباًاِربا شده‌اش توسل کردی یا علمدار بی‌دست دشت کربلایش؟! راستی تو هم علمدار بودی یحیی! رفته بودی آب... نه!نه! رفته بودی آزادی بیاوری یحیی! مثل همان یحیی که سال‌های نه‌چندان دور، همان‌ شبِ قبل از آزادی را می‌گویم، «نبیه عواضه» می‌گفت با صدایی بلند خطاب به زندانیان گفتی: «اگر شما را آزاد نکنم السنوار نیستم!»تو یحیی! حسین‌وار خدا را در آغوش کشیدی، کمتر از این هم انتظار نمی‌رفت، تو می‌دانستی فلسفه‌ی عاشورا پیروزی‌ست، آثار واقعه را هنوزکه‌هنوز است می‌بینی یحیی، یادمان هست نگاهت به تسلیم و سازشِ با ظالمان چه بود، گفتی «باید در همان مسیری که شروع کرده‌ایم پیش برویم، صلح و مذاکره در کار نیست؛ یا پیروز می‌شویم یا کربلا رخ می‌دهد!» این‌جا کربلا شده است یحیی! خودمانی بگویم، تو خود به‌راستی روضه‌ی مجسّم گودال قتلگاهی! یزیدیان شاد و مسرور از قتل تو، تو و اصحاب مقاومت اما زنده به همان‌چه در نینوا گذشت، همان خون پاک را می‌گویم که شکوفه‌ها از آن رویید، راستی تو هم یکی از آن شکوفه‌هایی یحیی! حاج‌قاسم و سید حسن و اسماعیل و یاران هم لاله‌‌ی همان دشت تشنه بودند! وای بر من یحیی! درست می‌گویی! &quot;بودند&quot; یعنی چه؟! هستند...! هستند و هستی که این شیربچه‌ها با دست خالی هم انگار دست‌شان پُر است، مسرور از وعده‌ی الهی که عِندَ رَبِّهِم یُرزَقونید شما، عشق‌شان شده است شبیه شما شدن، مثل شما نگریستن و مانند شما مردانه جنگیدن!امان از این سکانس آخر یحیی! رویایی‌تر از این هم می‌شد؟!  https://www.aparat.com/v/gye022e نه در بسترِ خواب پَر کشیدی، نه در تصادفات جاده‌ای مجروح شدی، سکته قلبی و مغزی؟! سکته‌شان دادی یحیی! جرئت نکردند حتی به تن نیمه‌جانت نزدیک شوند، آزادگان عالم جملگی سوگند یاد می‌کنند یحیی! تا خون در رگ‌های خسته‌ات جریان داشت جنگیدی، سلاحِ وصله‌پینه‌شده و چوب‌دستی لحظات پایانی‌ات سرمشق شد برای ما! آسوده بخواب مجاهد! سنوارها بیدارند...🌱حسن ختام: https://www.aparat.com/v/dmrue5b برخاسته از دل و جان، تقدیم به روح مطهر مجاهدِ شهید یحیی السنوار، به‌امید عاقبت‌به‌خیری🌹</description>
                <category>Jooje_tighi</category>
                <author>Jooje_tighi</author>
                <pubDate>Tue, 22 Oct 2024 09:57:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی چالش هفته: &quot;اسم و رسم!&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D9%88-%D8%B1%D8%B3%D9%85-ukpinnvwnuwq</link>
                <description>ایده چالش:همونطور که میدونید این دنیا پر هست از آدمهای بزرگ با کارهای بزرگ؛ آدمهایی که بیشتر اوقات، تا وقتی درقید حیات هستن کسی از حجم و تاثیر فعالیتهای بزرگشون باخبر نمیشه و بعضیهاشون درکمال تعجب حتی بعد از مرگ هم از این قاعده مستثنی نمیشن!از طرف دیگه، این دنیا پُرتَر هست از آدمهای کوچیک با کارهای کوچیک؛ آدمهایی که بیشتر اوقات، تو همون مدت چنددهسالهی حیات، ریزترین و بیاثرترین فعالیتهاشون رو به هرطریقی به رخ دیگران میکشن، معمولیترین جایگاههای شغلی و تحصیلی رو بهعنوان مهمترین مناصب معرفی و از عادیترین فعالیتهای زندگیشون، با خاصترین تعابیر یاد میکنن! نگید که تابهحال همچین فردی به تورِتون نخورده!&quot;اسبق&quot;! دیگه ببینید دبیر فعلی الان در چه حاله!به همین بهانه، بهنظرتون جالب و باحال نمیشه اگه هرکدوم از ما با خلاقیت خودمون و با زاویهدید منحصربهفردی که داریم، این خصلتِ نهچندانزیبا رو بهشکل بامزه و با تهمایهی طنز به چالش بکشیم؟!😉پس اول یه نگاه به مراتب عالی بنده بندازید(بگید کدومش برا متن بیو شیکتره!) و بعد خودتون دست به قلم شید و با هشتگ &quot;چالش هفته&quot; و &quot;اسم و رسم&quot; مطالبتون رو منتشر کنید، جایزهشم حس و حال بهتریه که نسبت به خودتون و فضای ویرگول پیدا میکنید😅 یاعلی🌱It&#039;s all good man!خدمت سربازی: مدیر اسبق بخش پاکیزگی محیط راهروها، دفاتر، مراکز و سرویسهای خدماتی و بهداشتی فرماندهی پهپاد نیروی هوافضای سپاه پاسداران انقلاب اسلامیگفتنیست در محیط پادگان، بعضی از روی تنبلی در ذکر عنوان و گاهاً عناد، به این منصب &quot;نظافتچی&quot; نیز میگفتند!رییس اسبق بخش آبخیزداری و تنظیم خوراک کارکنان مدیریت تربیتبدنی فرماندهی نیروی هوافضای سپاه پاسداران انقلاب اسلامیمتاسفانه کم نبودند حسودان و کوتهبینانی که این عنوان مهم و حیاتی را &quot;آبدارچی&quot; خطاب میکردند!دبیر اسبق بخش تنظیم و سازماندهی مرقومهها و عریضههای ارسالی و دریافتی و مسئول امحای اوراق باطله و ناکارآمد دبیرخانهی مدیریت تربیتبدنی فرماندهی نیروی هوافضای سپاه پاسداران انقلاب اسلامینتوانستند و نخواهند توانست با لفظ &quot;سرباز دبیرخونه&quot;، این نقش اساسی و پررنگ در سازماندهی زیرساختهای اداری نظام را کمرنگ جلوه دهند، ضمن اینکه تداوم نشست و برخاست پای دستگاه خردکن و تخلیهی مداوم مخزن دستگاه، جز نشانهی تواضع و فروتنی نیست... درخت هرچه پربارتر افتادهتر!مسئول اسبق حفاظت فیزیکی مرتفع و مسلح از مراکز زیرساختی، نظامی، مدیریتی و اداری پادگان فرماندهی نیروی هوافضای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در شعاع معین و گستردهبدگهران از آن پایین با فریاد طنینانداز &quot;تا کِی؟!&quot; (مخففِ &quot;تا کی قرار است در سرما و گرما مثل سگ بالای برجک پست بدهی؟!&quot;)، قصد تضعیف روحیهی جهادی و تحقیر این مسئولیت ثقیل را داشتند که خوشبختانه با درایت بیمثال و هوشمندی بیسابقه از گزند نیش آنها در امان ماندم!دارندهی مدال و کاپ قهرمانی بهعنوان دفاع چپِ تیم فوتبال مدیریت تربیتبدنی فرماندهی نیروی هوافضای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در سری مسابقات چهارجانبهی دهه کرامتجان میدهم، جام نه!دارندهی عنوانِ مرامی و لفظی &quot;بازیکن اخلاق&quot; در سری مسابقات چهارجانبهی دهه کرامت از زبان مسئولدفتر مدیریت تربیتبدنی فرماندهی نیروی هوافضای سپاه پاسداران انقلاب اسلامیزمانی که این عبارت از دهان مبارک ایشان خارج شد، چهار درجهدار نظامی هم در اتاق نشسته و شاهد بودند، به همین سوی چراغ!مشاهیر:تکاندهندهی دست برای علی پروین، اسطورهی تیم فوتبال پرسپولیس و فخر تیم ملی فوتبال جمهوری اسلامی ایران(هنگام معاشرت و گفتگو با اعضای تیم پیشکسوتان پرسپولیس)گیرندهی عکس سلفی با علیرضا منصوریان، بازیکن اسبق تیم ملی فوتبال جمهوری اسلامی ایران(با اصرارِ ایشان و اکراه و انکارِ اینجانب)من و یکی از طرفدارام! هرچی بهش گفتم منم یه آدم معمولی مث بقیه به خرجش نرفت، چه ذوقی هم کرده😊تحصیل:گیرندهی اسبقِ یک دستگاه جاسوییچیِ منقش بهعنوان جایزهی شاگرد اولی دبستان گیرندهی اسبقِ دهها لوح تقدیر از مدارس راهنمایی، دبیرستان، آموزشوپرورش و سازمانهای ذیربطزنندهی اسبقِ اولین گل هِد سری مسابقات فوتبال دهه فجر در نقش کمکنندهی رویِ تیم سالبالایی و پرمدعای حریفپاورقی: یهدفعه هم تو حیاط مدیر مدرسه زد رو شونم گفت &quot;چه پسری!&quot;(الحمدالله روزای آخر سال تحصیلی بود و سال بعدش مدیر عوض شد.)ورزش:آقای گل ادوار لیگ برتر گلکوچیک در سری مسابقات آسفالتی &quot;سرِ بنبست نبوت&quot;اولین زنندهی بالانسدیواری باشگاه ژیمناستیک درمقابل دیدگان مربی سانس بعدازظهرکِشندهی بلندترین فریادِ &quot;نینجا شمشیری درمیان خیزران!&quot; هنگام اجرای فنون نانچیکو در باشگاه نینجوتسو سِنسی پورقلیدارندهی نشان سومی والیبال بهعنوان لیبروی تیم سهند آریایی امید البرز ایرانیان در سری مسابقات جام رمضان و با دو انگشت شکستهفک میکردید فقط علی دایی بلده با طحال پاره بازی کنه؟! خیر! من خود خطرم!پن ۱: کمالگرایی را کنار گذاشته و کاربران را از خواندن اسم و رسمهای جذابتان بینصیب نگذارید.پن ۲: این چالش زمان معین و مشخصی ندارد اما مثل هر عنصر دیگری، تا داغ است بهرهبرداری از آن لذت بیشتری خواهد داشت...یاحق!پست قبلی: https://vrgl.ir/mPYdA </description>
                <category>Jooje_tighi</category>
                <author>Jooje_tighi</author>
                <pubDate>Fri, 16 Aug 2024 12:00:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این‌بار هم شکست خوردیم! |نگاهی به فیلم &quot;هفت سامورایی&quot; اثر ماندگار آکیرا کوروساوا</title>
                <link>https://virgool.io/Naghdi-no/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D9%85-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%87%D9%81%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%DA%A9%DB%8C%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%A7%D9%88%D8%A7-jogprfhfhj51</link>
                <description>نقدینو(یا نقدی‌نو!)در نقدینو _همون‌طور که از توضیحات انتشارات پیداست_ فیلم‌هایی که ارزش دیدن و پرداختن دارن رو معرفی و چندخطی درباره‌شون می‌نویسم، امید است که مورد اقبال و توجه شما خوانندگان عزیز قرار بگیره...یاعلی🌱مقدمه:اولین فیلمی که در این سری‌مطالب قصد دارم به آن بپردازم، فیلم &quot;هفت سامورایی&quot; محصول سال ۱۹۵۴، ساخته‌ی آکیرا کوروساوا کارگردان مطرح و فقید ژاپنی‌‌ست، اثری به‌یادماندنی که بعد از گذشت چنددهه از تولید و ساخت، هنوز هم در نظرسنجی‌ها و آراء مردم و منتقدین، از جایگاه ویژه و منحصربه‌فردی برخوردار است. گفتنی‌ست در این سال‌ها، چندین و چند اثر ریز و درشت، به‌تقلید از &quot;هفت‌سامورایی&quot; تولید و روی پرده سینماها رفتند، هیچ‌کدام اما به درخشش و محبوبیت اثر اولیه‌ی کوروساوا دست نیافتند!هفت سامورایی 1954داستان فیلم(بدون لو رفتن خط اصلی فیلمنامه):در گیرودار جنگ‌های داخلی و نزاع‌های اجتماعی دوران سنگوکو، کشاورزان روستایی را می‌بینیم که از تجاوزات سالیانه‌ی گروه چهل نفره‌ی راهزن‌ها به ستوه آمده‌اند؛ مهاجمان بی‌رحمی که محصولات‌ و دسترنج طول سال‌ مردم دهکده را می‌دزدند، زنان و دختران‌شان را به اسارت گرفته و باخود می‌برند، دست آخر هم خرابه‌ای خالی از حس زندگی و مملو از ناله و فغان به جا می‌گذارند. در اوج ناامیدی و با راهنمایی پیرمرد سالخورده‌ی روستا(به‌نوعی کدخدای دِه)، کشاورزانِ به‌جان‌آمده تصمیم می‌گیرند دست به کاری سخت و بی‌سابقه زده و برای محافظت از روستا چند سامورایی استخدام کنند.این درحالی‌ست که سامورایی‌ها اغلب، افرادی متکبر و مدعی هستند و ازطرفی چندوعده‌ی بخور و نمیرِ برنج(تنها حق‌الزحمه‌ای‌ که اهالی ده توان پرداخت آن را دارند) نمی‌تواند پیشنهاد وسوسه‌انگیزی به نظر برسد...!نقاط قوت فیلم:شخصیت‌پردازی فوق‌العاده‌ی سامورایی‌هادیالوگ‌های عمیق و اثرگذار در موقعیت‌های مختلفنقش‌آفرینی قوی و به‌یادماندنی شخصیت‌های اصلیموسیقی متنشیوایی و انسجام داستان علی‌رغم طولانی‌بودن فیلمدرگیرنشدن خط داستانی با کلیشه‌های مرسومپایان‌بندی شکوهمندنقدینو پلاس (کمی حرفه‌ای‌تر درباره‌ی فیلم):از اونجایی که در &quot;نقدینوپلاس&quot;، به‌ناچار کمی تا قسمتی از جزئیات فیلم در بیان من آشکار می‌شه، ترجیحاً مطالعه‌ی این بخش رو به پس از تماشای فیلم موکول کنید(هرچند یه فیلم خوب حتی بعد از لو رفتن داستان هم ارزش دیدن داره، یا بهتر بگم، جزئیات یه فیلم خوب رو هیچ‌وقت نمیشه آشکار کرد!)...یاعلی🌱+اگر بخواهیم به یک نکته‌ی منحصربه‌فرد در ساختار &quot;هفت سامورایی&quot; اشاره کنیم، بدون شک كادربندی‌های «كوروساوا» بیش از همه‌‌ی عناصر خودنمایی می‌کند، به‌قدری دقیق و ریزبینانه که قاب‌هایی از فیلم را به آثار نقاشان حرفه‌‌ای و بزرگ تاریخ شبیه کرده، مثلاً:- چشم‌انداز پهناور در آغاز فیلم- تمامی صحنه‌‌های خاكسپاری- صحنه‌ی آسیاب آبی بعد از مرگ پیرمرد و زمانی كه &quot;كیكوچیو&quot; نوزاد بازمانده را در آغوش می‌گیرد.- صحنه‌ی گریه‌ی &quot;كاتسوشیرو&quot; بعد از پایان جنگ- اولین نمای سكانس پایانی در كنار گورها++نکته‌ی دیگری که نباید از کنارش به‌سادگی گذشت، شخصیت &quot;کیکوچیو&quot;، مرد عجیب‌وغریب و به‌نوعی سامورایی هفتم داستان است؛ بچه‌کشاورزی که با رفتارهای تهاجمی، شور و حال وصف‌ناشدنی و حرکات عجیبش، انگار سودای این را دارد که کمبودها و ضایعه‌های روحی‌ زندگی‌‌اش را در پسِ ظاهر یک سامورایی قوی و جنگجو پنهان کند، در اکثر صحنه‌های حضور او، رفتار اطرافیان و بازخورد همراهان به اعمالش، حس تعجبی ناشی از رویارویی با یک دلقک ترسناک و مهارناشدنی‌ست.&quot;کیکوچیو&quot;ی داستان &quot;کوروساوا&quot; اما، در مواقع حساس واژه‌هایی را به زبان می‌آورد که هم شخصیت‌های اصلی فیلم و هم بیننده، بعدتر با حقایق تلخ موجود در آنها رودررو می‌شوند، شاید بی‌راه نباشد اگر بگوییم &quot;کیکوچیو&quot; خط واصل افکار دهقانان و سامورایی‌هاست، نقطه‌ی عطفی که گاهی غیرمنصفانه نادیده گرفته می‌شود!+++بدون‌شک &quot;کوروساوا&quot; پایان‌بندی فیلم رو با آگاهی کامل به تمامی جزئیات روایی و ساختاری به تصویر کشیده، داستان &quot;هفت سامورایی&quot; در نهایت به سرانجامی شاهکار منجر می‌شه که یه تحلیل روانكاوانه‌ی عمیق از روابط آدم‌ها رو به رخ بیننده می‌کشه؛ زمانی كه آرامش و شادی جای خودش رو به نگرانی و اضطراب می‌ده و دهکده بعد از مدت‌ها رنگ و بوی زندگی می‌گیره، تابش آفتاب روی شالیزارهای روستا گذشته رو به خاكستری از خاطره بدل می‌كنه، اسطوره‌ها فراموش می‌شن و برای بازماندگان‌شون، تنها خاطره و انزوای تحمیلیه که باقی می‌مونه.فاصله‌ی سامورایی‌ها با دهقانانِ غرق در شادمانی، زدوده شدن خاطره‌ی اسطوره‌ها رو در ذهن روستاییان تداعی می‌كنه و از همه زیباتر عشق نافرجام «كاتسوشیرو» و «شینو» تداعی‌كننده‌ی انزوای جبری انسان‌هاست. اینجاست که دیالوگ پایانی و به‌نوعی عمیق‌ترین جملات فیلم درنهایت از زبان &quot;کامبه‌یی&quot;(شخصیت اصلی) جاری می‌شه، کلماتی که ابتدا تعجب همراه او(و بیننده!) رو به همراه داره ولی بعد از چندلحظه می‌شه به واقعیت تلخ نهفته در اون‌ پی برد...!درواقع،&quot;کامبه‌یی&quot; در پایان فیلم از شکستی حرف زد که در آغاز هم به اون اشاره داشت، همون‌موقع که &quot;کاتسوشیرو&quot; اصرار داشت کامبه‌یی اون رو به مُریدیِ خودش قبول کنه، سامورایی عارف‌مسلک قصه‌ی کوروساوا از شکست‌ها یاد کرد؛ بی‌راه نبود که یکی از منتقدین، &quot;هفت سامورایی&quot; رو &quot;حماسه‌ی یک شکست&quot; تعبیر کرده بود!حسن ختام:قرائت صلوات و فاتحه‌ای نثار درگذشتگان جمع علی‌الخصوص افسانه‌ی سینمای جهان، مرحوم مغفور &quot;آکیرا کوروساوا&quot;پ‌ن: هرگونه بازخورد، انتقاد، پیشنهاد و نظر دررابطه با محتوای فعالیت در انتشارات و روند نوشتن درباره فیلم‌ها با روی گشاده پذیرفته می‌شود.پست قبلیم: https://vrgl.ir/2uL19 </description>
                <category>Jooje_tighi</category>
                <author>Jooje_tighi</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jul 2024 23:38:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;به کجا چنین شتابان؟! علی از خودش پرسید!&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/SaintGeorge/%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%DA%86%D9%86%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF-t0b4bvh28zzz</link>
                <description>پرده‌ی اول(حضور):مدت نسبتاً مدیدی‌ست که در گذر ثانیه‌های گاه و بی‌گاه، به حضور می‌اندیشم، حضور مبهم در کاروانسرای هستی، حضور در ملک و املاکی که روی کره‌ی خاکی به امانت گرفتیم، حضور در لحظه‌هایی که آغاز و پایان‌شان را به‌درستی نمی‌دانم، حضور در بینِ این به‌قولِ اگزوپری &quot;آدم‌بزرگ‌ها&quot;، حضور میانِ...!پوستر فیلم (حضور) محصول ۱۹۷۹پرده‌ی دوم(حاشیه):هرچه بیشتر سعی می‌کنم از حواشی دوری کنم، مغناطیس جنجال‌های زندگی قوی‌تر اجزاء وجودی‌ام را جذب می‌کند. دوران دبیرستان دوستی به‌شوخی می‌گفت:&quot;اگر فوتبالیست می‌شدی جفت‌دست زلاتان ابراهیموویچ را از پشت می‌بستی!&quot; می‌گفتم من آدم آرام و متینی هستم تاوقتی که خلافش ثابت شود؛ هنوز هم همین را می‌گویم.پرده‌ی سوم(دریچه‌ای به سوی روشنایی یا تمدید تاریکی‌ها؟!)گاهی حادث شدن یک اتفاق ویژه می‌تواند به لحظات شیرین یک زندگی بدل شود، درحالی‌که به سرانجام نرسیدن همان رخداد منجر به ادامه‌ی روزگار روزمره و ملال‌آور سابق خواهد شد؛ این‌روزها مسیری را پیگیری و دنبال می‌کنم که مقصدش، هم توانایی ایجاد انگیزه‌‌ای اعجازآور در قلب و روحم را دارد، هم می‌تواند تیرگی‌های ذهنی‌ام را به انحای مختلف وسعت ببخشد.               فارغ از نتیجه‌ و به قول چاپلین &quot;خوشبختی، فاصله‌ی میان دو بدبختی است!&quot;شادی پس از گل ایران بعد از گشودن دروازه اسپانیا، جام‌جهانی۲۰۱۸(لحظاتی قبل از اعلام آفساید توسط کمک ‌داور مسابقه!) پرده‌ی چهارم(خواب):از همان دوران کودکی هروقت غم عالم روی سرم هوار می‌شود، به خواب پناه می‌برم؛ چند نمونه‌ی خاص از این رفتار را به یاد دارم، بعد از اینکه عمویم پدرم را _که مدت تقریباً زیادی مریض‌احوال بود_ از بیمارستان آورد و گفت:&quot;کلی عکس و آزمایش گرفتن، ولی کسی درست نمی‌فهمه چشه.&quot; خوابیدم، بعد از شنیدن علت قطعی بیماری مهلکم از زبان پزشک و گوش کردن به جزئیات مراحل غیرمنتظره‌‌ای که باید صورت می‌گرفت و آگاهی از عوارضی که تا پایان عمر قرار بود با آن‌ها روزگار بگذرانم هم بدون رد و بدل کردن واژه‌ و فشار به غدد اشکی عازم مترو شدم و تمام مسیر را خوابیدم، وقتی داور سوت پایان فینال واقعی آسیا را زد و پرسپولیس(بخوانید معشوقم) دو بر یک از تیم کره‌ای شکست خورد و نایب‌قهرمان شد هم خوابیدم...!   تعبیر خودم این است که خواب هم مثل مرگ، می‌تواند ناخوشایندی لحظات را به گونه‌ای از فراموشی مطلق بسپرد. عمیقاً بابت این سازوکار دفاعی از هستی‌بخش یکتا سپاسگزارم.پرده‌ی پنجم(دوپامین):چندصباحی‌ست که در مواقع بروز فکر و خیال‌های آواره و اعصاب‌خردکن، به‌صورت ارادی دستور ترشح بی‌دلیلِ دوپامین را به مغزم صادر می‌کنم، شاید ازنظر علمی این مهم بی‌معنا به‌نظر برسد ولی ایرادی ندارد، چون برای من نیز علمی که قادر به توجیه این فرایند نیست کاملاً بی‌معناست.چندوقت‌پیش مادرم پس از یادآوری و ردیف‌کردن مجموعه‌ای از تمامی ماجراها و دغدغه‌های موجود در خانه، خانواده و فامیل، حجم فعالیت‌هایی که باید برای بهبود مسائل انجام شود را به چندمورد از کارهایی که باید فردای آن‌روز در زمینه‌های مختلف انجام می‌دادم پیوند زد و با لحنی نیمه‌نگران درمیان گذاشت؛ در پاسخ گفتم:&quot; شاید باورت نشه ولی همه‌ش درست می‌شه، هیچ کار خاصی هم نیاز نیست انجام بشه، من هیچ اضطرابی ندارم.&quot; با چهره‌ای که در آن نگرانی جای خود را به شگفت‌زدگی داده بود گفت:&quot;آفرین! همیشه دوست داشتم پسرم همین‌قدر آروم و آسوده و(با کمی مکث) تنِ لَش باشه.&quot; وقتی با خنده و تحسین مکرر من روبرو شد خودش هم نتوانست نخندد و مشکلات انگار به‌یکباره حل و فصل شدند.پرده‌ی ششم(نمی‌شه غصه ما رو یه‌لحظه تنها بذاره؟!)دیرزمانی‌ست که می‌دانم ضایعه‌ها باهم می‌آیند، همان‌روزی که متوجه می‌شوی یکی از بزرگترین آرزوهایت درحال نقش‌برآب‌شدن هستند داخل حیاط خانه می‌روی و با جسم بی‌جان حیوان خانگی‌ات مواجه می‌شوی، هنوز چنددقیقه‌ای از کفن و دفنش نمی‌گذرد که به خیابان می‌زنی و بعد از چندسال با مادر یکی از هم‌کلاسی‌های دبستان که بیشتر از کس و کارت پیگیر زندگی و کار و بارت هست رودررو می‌شوی و مجبوری سلام و احوال‌پرسی زننده‌ای را به‌جای بیاوری؛ یعنی همان‌کس که همیشه آمار کنجکاوی‌های گستاخانه‌اش را از دوست و آشنا می‌شنیدی، آن‌روز بی‌بروبرگرد باید از نزدیک ببینی، به خانه برمی‌گردی و خبر ناگواری از احوال یکی از بستگان نورون‌هایت را قلقلک می‌کند، گوشی را روشن می‌کنی و...! مذهبی‌ها می‌گویند لقد خلقنا الانسان فی کَبَد (به این مفهوم که خدا انسان را در رنج آفریده است)، غیرمذهبی‌ها آن را بدبیاری و بداقبالی ناشی از تولد در خاورمیانه می‌‌دانند، آتئیست‌ها اسمش را...، هرچه که هست به‌قول حسین منزوی عزیز: &quot;نمی‌شه غصه ما رو یه‌لحظه تنها بذاره، نمی‌شه این قافله ما رو تو خواب جا بذاره!&quot; https://www.aparat.com/v/e48c907 پرده‌ی آخر(به‌کجا چنین شتابان؟!):یکی از معدود سریال‌های ایرانی موردعلاقه‌ام &quot;به کجا چنین شتابان&quot; است، اول به‌خاطر متن هوشمندانه‌ی فیلم‌نامه و هدفی که مجموعه دنبال می‌کند، دوم به‌خاطر درخشش بی‌کم و کاست بابک حمیدیان(بازیگر موردعلاقه‌ام) و بازی بی‌مثال آهو خردمند(در نقش یک مادربزرگِ تراز)، سوم موسیقی تیتراژ پایانی که علیرضا افتخاری مثل همیشه در آن اثری به‌یادماندنی از خود به‌جای گذاشته است، نکته‌ی آخر اما همین عبارتِ نام مجموعه است، نامی که برگرفته از شعر زیبای محمدرضا شفیعی کدکنی‌ست، گاهی‌اوقات که عواطف و احساساتم بر افکار و اعمالم چیره می‌شوند، پژواک این پرسش در راهروهای مغزم مثل یک ترمزدستی عمل می‌کند؛ می‌دانم که فاصله‌ی میان اوج عزت و حضیض ذلت گاهی از مویی باریک‌تر است، &quot;شتابان&quot; رفتن در جاده‌‌ی علایق لزوماً &quot;شتابان&quot; رسیدن به مقصد را به ارمغان نمی‌آورد...!«به کجا چنین شتابان؟»گَوَن از نسیم پرسید«دلِ من گرفته زینجاهوس سفر نداریز غبار این بیابان؟»«همه آرزویم، اماچه کنم که بسته پایم...»«به کجا چنین شتابان؟»«به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم»«سفرت به خیر! اما، تو و دوستی خدا راچو ازین کویرِ وحشت به سلامتی گذشتیبه شکوفه ها به بارانبرسان سلامِ ما را!» https://www.aparat.com/v/a3408tk حسن ختام:مصریان باستان اعتقاد داشتندکه پس از مرگ، از آن هاتنها دو سوال پرسیده می شود:آیا شادی را یافتی؟!آیا شادی را آفریدی؟!•لئو بوسکالیا• https://www.aparat.com/v/tdxd7z1 پست قبلی:متأسفم آسِیدمهدی! ما همگی فاحشه‌ایم!(شاید🔞)از مالش تا آرامش: دکتر دست‌غیب رام می‌شود!🔞</description>
                <category>Jooje_tighi</category>
                <author>Jooje_tighi</author>
                <pubDate>Wed, 19 Jun 2024 22:43:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متأسفم آسِیدمهدی! ما همگی فاحشه‌ایم!(شاید🔞)</title>
                <link>https://virgool.io/@Jooje_tighi/%D9%85%D8%AA%D8%A3%D8%B3%D9%81%D9%85-%D8%A2%D8%B3%D9%90%DB%8C%D8%AF%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D9%87%D9%85%DA%AF%DB%8C-%D9%81%D8%A7%D8%AD%D8%B4%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-hblzdmlyiud7</link>
                <description>نمی‌دانم تابه‌حال از آقا سیدمهدی قَوام(مجتهد و عالِم بزرگ دینی)، سبک زندگی و ماجراهای پردرس و بحثش چیزی شنیده‌اید یا خیر، پس علی‌الحساب این پرده‌ی کوتاه از حکایت میان ایشان و فاحشه‌ی خیابان لاله‌زار را تماشا کنید: https://www.aparat.com/v/OP8NL  https://www.aparat.com/v/r878upt چندوقت پیش که طبق عادت مواقع فراغت، &quot;دیوار&quot; را باز کردم تا چرخی درآن بزنم، چشمم به یک آگهیِ تاحدودی غیرمعمول خورد که شوربختانه، پس از باز کردن آن با تصویری غیرمعمول‌تر مواجه شدم:ازقضا متن آگهی هم درنوعِ خود جالب‌توجه بود       (لباس مجلسی &quot;جلوباز!&quot;، بازدید حضوری یا ویدیوکال!):ازآنجایی که آوازه‌ی دیوار و آگهی‌های پررمز و رازش را قبل‌تر هم شنیده بودم، شستم خبردار شد که کالای موردنظر، احتمال زیاد به‌همراه محتویات ارائه می‌شود!با نوای &quot;سلام حضوری چند؟ ویدیوکال چند؟&quot; وارد گود شدم تا یک‌درصدِ باقی‌مانده‌ی تردیدم را هم به حقیقت تبدیل کنم، با اعلانِ دیوار و پیام تصویری که ازطرف صاحب آگهی دریافت کردم، متوجه شدم دیوار آگهی را حذف کرده، اتفاقا خانم مجلسی(!) هم در پاسخ به همان پیامی که دیوار برایش ارسال کرده بود شرایطش را برای ربات دیوار(ربات بی‌چاره شرایط چه سرش می‌شود؟!) ارسال کرده بود و همان تصویر را برای من و احتمالاً nنفر دیگری که چتِ او را سوراخ کرده بودند فرستاد.کمی از نرخ خدماتش گفت، از محل‌هایی که آباد(!) کرده و همچنان موقعیت آبادانی درآن‌ها فراهم است نام برد. نمی‌دانم چه شد که درخلل بحث، حس شوخ‌طبعی‌ام با روحیه‌ی انقلابی‌ام دست بیعت داده و گفتم &quot;به مناسبت دهه‌ی فجر یه تخفیف بذار!&quot; او اما پاسخی داد بس قانع‌کننده!برای جلب اطمینانِ من(که فکر نکنم پسر است و سرکارم گذاشته)، تصویری از صفحه‌ی اول و آیدی اینستاگرامش برایم فرستاد و گفت اکانتش خصوصی‌ست، درخواست فالو بدهم، قبول که کرد بروم دایرکت برای هماهنگی، بعد شماره می‌دهد و می‌رویم برای باقی ماجرا(البته به‌جای &quot;باقی ماجرا&quot; از لفظ دیگری استفاده کرد!)وارد صفحه‌اش شدم، با یک برانداز از شمایل پیج و استوری‌های برگزیده و تصاویر اشتراکی و... متوجه واقعی بودن هویتِ خاله &quot;س&quot;(خداروشکر اینجا همگی اهل حقیقتند، پس اسم و آیدی کاملش بماند برای اهلش!) شدم.در دایرکتش پیام دادم و خودم را معرفی کردم، کمی عشوه و غمزه‌‌ی ماهرانه حواله‌ام کرد و اندکی از جراحی‌ای که اخیراً انجام داده بود برایم گفت، ضمن این‌که به تعداد بالای مشتریان &quot;دیواری&quot; اشاره کرد و گفت در همان چنددقیقه که آگهی‌اش بالا بوده، کلی رزروی و پیغام و پسغام دریافت کرده و الحمدالله کسب و کارش حسابی سکّه است، با شوق و ذوق فراوان چند تصویر هم از تعددِ پیام‌های عجیب و غریب ملت همیشه درصحنه فرستاد تا سندیت ادعایش را اثبات کند(الحق‌والانصاف، آمار و ارقامی که چندوقت‌یک‌بار سازمان‌های سلامتِ جنسی و... از قد و وزن آلات جنسی مردم کشورهای گوناگون ازجمله میهن عزیزمان ایران ارائه می‌کنند، به دور از واقعیت نیست، بنده پس از مشاهده‌ی اجمالی تصاویر ارسالی می‌توانم این را در هر محکمه‌ای شهادت بدهم!)ازاون‌جایی که از کودکی و بی‌اغراق، تمام دخترهای فامیل، محله، شهر و کشورم رو به چشم خواهرِ تنی و نداشته‌م دیده‌م؛ و ازاون‌جایی که خودم به‌عنوان یه پسر، در جامعه‌ی خانوادگی، تحصیلی، نظامی(محل خدمت) و ... با پسرهای هم‌سن‌سال خودم _با هر منش و رفتاری_ زیاد سر و کار داشته‌م، روابط هرزی که به هردلیلی دخترها و بانوان این جامعه رو به ورطه‌ی &quot;کالا&quot; شدن می‌کشونن، عمیقاً روی مغزم رژه می‌رند.پس دست به کار شدم و با این پیام‌ها(که احساسات و عقاید واقعی‌ و دلی‌‌ام درآن لحظه بودند) سعی کردم برای مدت کوتاهی قلبم را به زبان بیاورم و صادقانه کلمات را کنار هم قطار کنم...این‌که چقدر از این نوعِ بیان برای هدفی که دنبال می‌کردم صحیح بود و چقدرش خیر، خوره‌ای بود که تاقبل از دیده‌شدنِ پیام‌ها توسط بانوی مذکور به جانم افتاده بود.او اما پس از خوانش واژه‌ها خندید؛ خنده‌ای ازسرِ تمسخر، شاید هم ازسرِ تعجب، این‌که چگونه میل بی‌افسارش می‌تواند با گذران عادی زندگی و روال بی‌هیجان کارمندی سر کند، یااا‌ به‌فرضِ اینکه مشکل او تماماً مالی‌ست و این کار را ازسرِ نداری انجام می‌دهد، فرداروز که با شغلی دیگر و در جایی دیگر منابع مالی‌اش تامین شد، جواب نفسِ بی‌قرار و آتشینش را چه بدهد، درست است، الحق که خنده‌‌دار به نظر می‌رسید...!راستش را بخواهید من هم در دلم خندیدم، کمی به خودم، کمی به گفتارم، کمی به اعمالم، کمی به روزگار و اندکی به جنسِ بَشَر!درآن لحظات که فاحشه‌ی موردنظر مشغول جلوه‌گری در کلمات و آب و رنگ دادن به فضای شکل‌گرفته بود _و از این جلوه‌گری لذت می‌بُرد_، در افکارِ بی‌آب و رنگم، به فحشایی اندیشیدم که انگار جمله‌ی آدمی به آن دچار است.راستش از قدیم‌الایام، &quot;هرزگی&quot; را صفتی دیدم که آدم‌ها به برخی علف‌ها نسبت می‌دهند؛ آن‌ها علوفه‌ای که یا با سامانه‌‌های &quot;ریشه‌ای&quot; عمیق و گسترده‌شان، از فرسایش آبی و بادیِ زمین‌های غیرزراعی جلوگیری می‌کنند، یا در مواقع خشک‌سالی به داد دام‌داران رسیده و دام و طیور گرسنه را پروار می‌کنند را هرز می‌خوانند، علف‌هایی که...!واقعاً چگونه اشرف مخلوقات توانسته این نام را بر آن‌ها بگذارد؟!قبل از خواب و پس از خاموشی منابع نور، یاد &quot;آسید‌مهدی&quot; می‌افتم، چه شد که او توانست و من نتوانستم؟!باز هم آوای ذهنم، طبق معمول سر شوخی را باز کرده و می‌گوید &quot;می‌بینی؟! روسپی هم روسپی‌های قدیم!&quot;نمی‌دانم، شاید راست می‌گوید، به او محل نمی‌گذارم، ازآنجا که به صدق گفتار و خلوص نیتم(حداقل در زمان مطرح کردن آن پیشنهاد!) اطمینان دارم، و باتوجه به حرف‌هایی که بعد از آن بین‌مان رد و بدل شد، نمی‌توانم باورناپذیری واژه‌هایم را بهانه‌ی محقق نشدن هدف بدانم.نفس عمیقی می‌کشم، چشم‌هایم را می‌بندم، فقط یک‌چیز به ذهنم می‌رسد؛ شاید &quot;آسیدمهدی&quot; و آن &quot;فاحشه‌ی لاله‌زار&quot;، هردو از زاویه‌ی دید خودشان به عمق هرزگی بَشر پی برده بودند، درست است!                    هردو در یک‌آن، بی‌ریشگی اعمال آدمی و عاقبت این سستی نَفس را با تمام وجود حس کرده و فرمان زندگی را به مسیر رستگاری چرخاندند، هرکدام از ظن خود به هدفی نگریستند که خالی از پوچی‌ بود، احتمالاً مقصدی را دیدند که اثری از هرزگی در آن دیده نمی‌شد، و در دوردست‌هایش زیبارویی از آن‌ سمت ابرها دست تکان می‌داد...!بله احتمالاً همین است...باهمین افکار به خواب می‌روم!حسن ختام: https://www.aparat.com/v/TqJFV گریس: تو فکر می کنی من یه فاحشه ام؟!تامی: همه ی ما فاحشه ایم گریس، هر کدوم از ما بخش های مختلفی از بدن‌مون رو می‌فروشیم، یکی فکرشو می‌فروشه یکی شعورشو یکی انسانیتش رو...!(پیکی بلایندرز)پست قبلی: https://vrgl.ir/MtUAg </description>
                <category>Jooje_tighi</category>
                <author>Jooje_tighi</author>
                <pubDate>Wed, 14 Feb 2024 22:54:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از مالش تا آرامش: دکتر &quot;دست‌غیب&quot; رام می‌شود!🔞</title>
                <link>https://virgool.io/@Jooje_tighi/%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%AA%D8%A7-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%BA%DB%8C%D8%A8-%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-kxczlncmijrl</link>
                <description>باتوجه به فراگیری بیش‌ازپیش فضای مجازی و پیام‌رسان‌‌های گوناگون در کشور، اگر بیش از ده سال سن داشته باشید و بیش از ده بار از صفحات مجازی بازدید کرده باشید، احتمالا چندباری با کلیپ‌های تبلیغاتی و فریبنده‌ی کلینیک‌های زیبایی و لاغری و ...مواجه شده‌اید؛ ازقضا بنده هم با یکی‌شان آشنا شدم! پزشک شاغل در این کلینیک، انواع و اقسام خدمات زیبایی(بوتاکس، لیپوماتیک...) را به مراجعین داخلی و خارجی ارائه می‌دهد و طبق عادت و رسم همیشگی‌اش، پس از هرجراحی کلیپی چندثانیه‌ای را درحال گفت‌و‌گو با زیباجو(!)ی خود انجام داده و نظر و میزان رضایت او را جویا می‌شود. در این گفت‌و‌گوها اما تمرکز و توجه هربیننده و شنونده‌ای به رفتار عجیب‌و‌غریب و گاهاً متقابل جراح‌زیبایی و زیباجو(!) جلب می‌شود، به‌قدری که اغلب نظرات و واکنش‌هایی که زیر این پست‌ها رد و بدل می‌شود نیز، به پدیده‌ی &quot;رضایت معکوس&quot; اشاره می‌کنند، یعنی در هر ویدئو، این دکتر دست‌غیب(نامش این نیست، بنابر دلایلی ترجیح دادم با این نام خطابش کنم) است که بسیار راضی‌تر به نظر می‌رسد.باوجود درج ایموجی🔞 در عنوان پست، مجدداً تاکید می‌کنم اگر چشم و گوشتان هنوز باز نشده و یا قرار است پس از مشاهده این‌چندثانیه فیلم توصیه به حذف و اصلاح پست داشته باشید از مشاهده‌ی این چهار ویدئوی(کمی تا قسمتی مستهجن) جداً خودداری نمایید.ماشاءالله! ماشاءالله! https://www.aparat.com/v/jbG0Z وری‌وری بیوتیفول! https://www.aparat.com/v/LElUq تگزاسی دوست‌داشتنی! https://www.aparat.com/v/XHzNt کلینیک زیبایی همه رو خوشگل می‌کنه! https://www.aparat.com/v/q5a6e مردم چی می‌گن؟!واکنش طنزآمیز کاربران مجازی به این پدیده‌ی عجیب‌وغریب را شاهد هستیم:)مدت‌های مدیدی به همین‌منوال می‌گذرد و دکتر صغیر و کبیر را از الطاف علمی و غیرعلمی‌اش بهره‌مند می‌سازد...یک ویدئو(و واکنش‌ها به آن) اما با تمام ویدئوهای دیگر متفاوت است، یک مراجع محجبه و الجزایری به کلینیک رفته و از خدمات زیبایی آن‌جا استفاده کرده است، دکتر دست‌غیب(!) هم ترک عادت نکرده و با او گفت‌گویی چندثانیه‌ای ضبط می‌کند: https://www.aparat.com/v/XTYhU درست دیدید، درکمال‌تعجب و در رخدادی بی‌سابقه، این‌بار می‌توانیم هردو دست دکتر را درحین گفت‌و‌گو مشاهده کنیم، فاصله‌ای معنادار حفظ شده و لحن &quot;دست‌غیب&quot; عزیز صدوهشتاد درجه با دفعات قبل(و بعد!) تفاوت دارد و گویی تازه متوجه وظایف اصلی‌اش شده است!خواندن نظرات مردم(از اقشار و اقوام مختلف) زیر این پست متفاوت خالی از لطف نیست:)💎 !!!چند تشکر!🙏از دکتر عزیز که بنده را در مسیر آشنایی بیشتر با سندروم دست بی‌قرار و همچنین کشف پدیده‌ی جالب &quot;کلینیک زیبایی همه رو خوشگل می‌کنه!&quot; یاری داد عمیقاً سپاسگزارم.صمیمانه از مراجعین خون‌گرم کلینیک &quot;دست‌غیب و شرکاء&quot; سپاسگزارم که نشان دادند روسری و چادر و سایر متعلقات حجاب، پارچه‌هایی سنگین و غیرقابل تحمل هستند و تازمانی که سنگینی اعضا و جوارح دکتر(و دکترها...!) موجب لذات و آزادی‌های مدنی بیشتر می‌شود، احدالناسی به این آسانی‌ها تن به حجاب اجباری(!) و مزاحم نخواهد داد. از دوستانی که اخیرا با کنش‌ها و فعالیت‌های آزادی‌خواهانه و اجتماعی_سیاسی(بخوانید طنزآمیز!) و نظرات ضدونقیض، این حقیر رو وادار به نگارش و تدوین یک‌ساعته‌ی این مطلب نمودند کمال قدردانی را دارم.ًیک تبریک!🌱ولادت حضرت فاطمه زهرا(س) و روز زن را خدمت یکایک بانوان عفیف، محترم و تلاشگر ایران تبریک و تهنیت عرض می‌نمایم🌹 https://www.aparat.com/v/gyFOi </description>
                <category>Jooje_tighi</category>
                <author>Jooje_tighi</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jan 2024 18:00:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عروسک، بغض، کفش، خون، وصیت‌نامه، کودک و دیگر هیچ!</title>
                <link>https://virgool.io/FreeFreePalestine/%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%DA%A9-%D8%A8%D8%BA%D8%B6-%DA%A9%D9%81%D8%B4-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D9%88%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%87%DB%8C%DA%86-u5vpgpslpgjm</link>
                <description>روی سینه‌‌اش نوشته‌اند مجهول! می‌دانی مجهول یعنی چه؟! یعنی کسی برای شناسایی‌اش نیامده. می‌دانی کسی برای شناسایی‌اش نیامده یعنی چه؟! یعنی احتمالا خانواده‌ و کس و کاری وجود ندارد که برای تشخیص هویت بیاید؟! می‌دانی...؟!محکم بغلش کن مادر! کودکی که روزبه‌روز قد کشیدنش را دیدی...دلبندی که با هر خنده‌‌ش خندیدی و با هر شیرین‌زبانی‌اش دلت برایش ضعف رفت...محکم بغلش کن! مبادا چندصباح دیگر برای پیدا کردن مدفن کوچکش به زحمت بیفتی و حسرت همین لحظات وداع را به دوش بکشی! محکم بغلش کن...!دنبال چه می‌گردی برادر؟ پدری که هرلحظه بودنش &quot;کوه&quot; را برایت تداعی می‌کرد یا مادری که غم لحظه‌هایت را به دوش می‌کشید؟! برادری که پشتوانه‌ی پستی و بلندی‌های زندگی‌ات بود یا خواهری که غم‌خوارِ غم‌های بزرگ و شادترینِ شادی‌های کوچکت بود؟! همسری که قلبت را به قلبش گره زدی یا فرزند نورسیده‌ای که مدت‌ها منتظر درآغوش کشیدنش بودی؟! دنبال چه می‌گردی...؟! محمود درویش! به راستی چه کسی بهتر از تو توانست این لحظات خون‌بار و وصف‌ناپذیر تاریخی را این‌چنین زیبا به تصویر بکشد: &quot;اگر از تو درباره غزه پرسیدند، بگو به آنها که در آنجا شهیدی است که شهیدی آن را حمل میکند و شهیدی از وی عکس میگیرد و شهیدی او را بدرقه میکند و شهیدی بر وی نماز میخواند...!&quot;کی گفته مرد گریه نمی‌کنه؟! مگر نه اینکه با کفش‌ها باید دَوید؟! مگر نه اینکه کودکان بادقت بند کتانی‌شان را گره می‌زنند مبادا هنگام بازی از پایشان بیرون بیاید؟! مگر نه اینکه...؟!عبارت &quot;گور دسته‌جمعی&quot; را بارها شنیده‌ام...گودالی بزرگ و طویل حفر می‌کنند، تمامی اجساد را در آن می‌اندازند زیرا نه مجالی برای حفر تک‌به‌تک است و نه ...! &quot;کفن دسته‌جمعی&quot; را اما نخستین‌بار است به چشم می‌بینم، تعداد اعضای تکه‌تکه‌شده آن‌قدر زیاد و پراکنده است که...!خواهر کوچکم هایا! با چشم‌های کوچکت چه‌ها دیدی که تمام توان ناچیزت را به دست‌های کودکانه‌ات دادی و با کلمات دوست‌داشتنی‌ات وصیت‌نامه‌ای این‌چنین جان‌گداز را برای ما تماشاگرانِ بی‌قدر به جای گذاشتی؟!سلام، من هایا هستم و اکنون وصیت نامه ام را می‌نویسم١. پول‌های من ۸۰ شِکِل است: ۴۵ شِکِل (واحد پول) برای مامان، ۵ شکل برای زینت، ۵ برای هاشم، ۵ برای تیتا، ۵ برای خاله هبة، ۵ برای خاله مریم، ۵ برای دایی عبود و ۵ برای عمه سارة.۲. اسباب بازی‌ها و همه چیزهایم برای دوستانم، زینت خواهرم، ریما، منة، أمل۳. لباس‌های من: برای دخترعموهایم و اگر چیزی باقی ماند، انفاق کنید.۴. کفش‌های من: به فقرا و نیازمندان اهدا کنید، البته بعد از شستن!شرمنده‌ام برادر! آن حاکمان و سردمدارانی که سال‌ها عروسکِ خیمه‌شب‌بازی قدرت‌های مستبد و ظالم شدند، فکر این جایش را نکرده بودند...فکر این‌جایی که لابه‌لای خرابه‌ها عروسک‌ها زودتر از صاحبانشان پیدا می‌شوند! شیرینی است یا نان؟! فرقی نمی‌کند، تو متفاوت‌ترین کودک این روزهایی...! به تک‌تک قطرات خون پاکت قسم همانگونه که تلخی این لحظات را به جان می‌خریم، روزی در کنار و دست‌به‌دست هم حلاوت پیروزی بزرگ را ‌خواهیم چشید! طاقت بیاور دلبندم...نان این صبوری را خواهیم خورد و شیرینی این مقاومت را بین همه‌ی آن‌هایی که پشت‌مان بودند تقسیم خواهیم کرد.برادر کوچکم! به لرزش پاها و معصومیت چشمانت سوگند &quot;ظلم پایدار نخواهد ماند!&quot;: https://www.aparat.com/v/kXmig فدای فلسطین! https://www.aparat.com/v/UKsOF پست قبلی:پائولایت را در آغوش بگیر، قبل از اینکه سرد شود!</description>
                <category>Jooje_tighi</category>
                <author>Jooje_tighi</author>
                <pubDate>Wed, 18 Oct 2023 23:26:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;پائولا&quot;یت را در آغوش بگیر، قبل از اینکه سرد شود!</title>
                <link>https://virgool.io/SaintGeorge/%D9%BE%D8%A7%D8%A6%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%A9%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D8%B4%D9%88%D8%AF-kp2dnzkuqeod</link>
                <description> https://www.aparat.com/v/GMxl7 “میکیس تئودوراکیس” که این قطعه را ساخته و نواخته می‌گوید: هفت ماه قبل از کودتای نظامی دیکتاتور معروفِ کشور شیلی ” اگوستو پینوشه”؛ با دختری به نام &quot;پائولا&quot; آشنا شدم. پائولا اصلا زیبا نبود، سیه‌چهره بود و لهجه داشت، ولی هنگام حرف زدن تمام احساسات  و عواطفش در حرکات و خطوط چهره‌اش طوری به نمایش درمی‌آمد که حتی اگر حرف هم نمی‌زد متوجه مقصود و منظورش می‌شدم؛ مملو از عواطف و احساسات انسانی بود که این آشنایی به عشقی عمیق وسوزان بین من و او انجامید!یک هفته قبل از کودتای ۱۱ سپتامبر ۱۹۷۳ می‌خواستم از پائولا تقاضای ازدواج کنم ولی هربار موضوعی پیش می‌آمد که این مسئله را به &quot;تعویق&quot; می‌انداخت؛ تا روز ۱۱سپتامبر که دفتر خاطراتِ این عشق برای همیشه بسته شد؛ زیرا پائولا به همراه &quot;ویکتور خارا&quot; و چندصد نفر دیگر از انقلابیون توسط مزدوران پینوشه دستگیر و به ورزشگاه سانتیاگو منتقل شده و همگی اعدام شدند.بعد از مرگ پائولا احساس کردم که همه زندگی من مرده و به یغما رفته است. با تلاش فراوان و به کمک افسری که برخی از آهنگ‌هایم را گوش می‌کرد، جسد پائولا را در سردخانه یافتم. در خطوط چهره‌اش خداحافظی و نگرانی برای من موج می‌زد.جسد سردش را مدّت‌ها در بغل گرفتم و بوسیدم تا سربازها به زور مرا از پائولا جدا کردند و من زندگی‌ام را در سردخانه سرد تنها گذاشتم...پیاده و با حال خراب به خانه رسیدم و درحالی‌که از خود بی‌خود بودم قطعه‌ای به یاد پائولا ساختم که این قطعه با‌شکوه بعدها موسیقی متن فیلم (حکومت نظامی) شد. بعد از پائولا ده‌ها دختر زیبا و فوق‌العاده در زندگی‌ام پیدا شدند ولی هیچ‌کدام نتوانستند جای خالی پائولا را برایم پر کنند و من همچنان تنها و در حاشیه زندگی هستم. وقتی که غمگین و تنها می‌شوم به یاد پائولا می‌افتم و در پهنای صورتم اشک‌هایم سرازیر می‌شوند. قطعه پائولا را گوش می‌دهم و شب پائولا به خوابم می‌آید. حرف نمی‌زند، اما من از خطوط چهره‌اش می‌فهمم که می‌گوید &quot;تئودور عزیزم! درسته که زندگی کوتاه بود ولی چند ماه با تو بودن زندگی کوتاهم را بسیار طولانی کرد و حتی هنگامی که جسم سوزان تو در سردخانه جسم سردم را درآغوش گرفت، من زنده شدم و همواره در کنار تو هستم ولی این را بدان وقتی که ناراحت و غمگین می‌شوی، من هم ناراحت و غمگینم و زمانی که تو شادی من با تمام وجودم شادم!&quot;تو ای دوست نادیده‌ام!&quot;پائولا&quot; استعاره‌ای‌ست از تمامی به تعویق‌ انداختن‌ها و تاخیراتی که منجر به آفات شدند؛ دست‌دست کردن‌هایی که جز حسرت چیزی به جای نگذاشتند.روزی، در جایی که معلوم نیست کجاست، به ازای تک‌تک ثانیه‌هایی که به جای ابراز و به پیش‌بردن علایق واقعی‌ات دست روی دست گذاشتی، خود را سرزنش خواهی کرد... پس تا دیر نشده پائولایت را در آغوش بگیر!حسن ختام:(داستان کوتاهِ &quot;اندوه&quot; نوشته‌ی آلیستر دانیل)هیچ حواسم نبود، دو فنجان ریختم...!</description>
                <category>Jooje_tighi</category>
                <author>Jooje_tighi</author>
                <pubDate>Mon, 16 Oct 2023 20:43:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>الان مشاوره می‌دم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Jooje_tighi/%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%85-ues0xlim1o2w</link>
                <description>در گوشه‌ای از زمین خدا یه مزرعه بود که توش چند تا گاو نر و ماده بود؛ اما بین نرها و ماده ها سیم خاردار کشیده بودند که یک وقت نرها غلط زیادی نکنند و روشون خیلی تو روی ماده‌ها باز نشه اما یکی از گاوها هر روز دورخیز می‌کرد و از سیم خاردار مزرعه می‌پرید اون طرف و مستقیم می‌رفت سراغ گاوهای ماده و برای اثبات نظریه‌های فروید سخت تلاش می‌کرد!القصه یک روز وقت رفتن، سخت‌افزار(!) حیوون گیر می‌کنه به سیم‌خاردار و جا در جا کنده می‌شه. گاوهای نر دیگه که همیشه شاهد غیبت چند ساعته‌ی مشارالیه بودند، وقتی دیدند او دیگر تحرّکی ندارد و برای پریدن به آن‌ور سیم‌خاردار تلاشی نمی‌کند، خیلی تعجب کردند. پیش خودشون گفتند نکنه تحقیقاتش در مورد نظریه‌های جنسی فروید به پایان خودش رسیده! این شد که بی‌خیال نشخوارشون شدند و دسته‌جمعی رفتند ازش پرسیدند تحقیقاتت به پایان رسید؟ گفت نه! پرسیدند پس چرا دیگه اونطرف‌ها نمی‌ری؟! گاو کمی مِن و مِن کرد، بادی به غبغبش انداخت و گفت:&quot;خب... تحقیقاتم داشت به جاهای خوبی می‌رسید که دستخوش تحریم‌های ظالمانه‌ی روزگار شد! برای همین الان دیگه فقط مشاوره می‌دم!&quot;عکس حضرت هگل در این مطلب صرفا تزئینی بوده و فاقد هرگونه ارزش افزوده می‌باشد!</description>
                <category>Jooje_tighi</category>
                <author>Jooje_tighi</author>
                <pubDate>Sat, 27 May 2023 20:53:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بِشین عراق!</title>
                <link>https://virgool.io/@Jooje_tighi/%D8%A8%D9%90%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D9%82-okcqsc0yeny0</link>
                <description>سگ نگهبان و باوفای باغ که پدربزرگم به‌دلیل وفاداری و مهارتش، علاقه‌ای وافر به او داشت_علاقه به حدی که گاهی میان او و فرزندانش فرق می‌گذاشت_ پس از سال‌ها تلاش بی‌وقفه و بی‌دریغ، در کمال تعجب همگان و در مدت‌زمان یک ماه، سه بار دستان صاحبش را گاز گرفت.چندماهی از آن ماجرا گذشت. پدربزرگم که روی کاناپه‌ی بزرگ وسط پذیرایی نشسته بود، آهی از سر افسوس سر داد و با صدایی که معلوم بود دوست دارد تاثیرگذارتر از همیشه به گوش دیگران برسد رو به جمع کرد و گفت: &quot;سگ نگهبان خوب از نون شب واجب‌تره!&quot;از پیچ و خم صورتش مشخص بود بنده‌ی خدا دلهره و نگرانی‌های روزانه‌ای که برای وضع ناامن باغش داشت و مجبورش می‌کرد هرروز صبح اول وقت راهی جاده شود _تا مبادا چهار بزِ چموش و پانزده ‌تا مرغِ ریقویش را دزد ببرد_ امانش را بریده است.از آنجایی که در آن لحظه تمام معضلات موجود در خانواده به‌طور کامل حل و فصل شده بود(حالا این‌که به تازگی یک موتورسیکلت از روی پای عمویم رد شده و پایش را قَلَم کرده بود و عموی دیگرم درحال دست و پنجه نرم کردن با کرونا بود و پزشک به او گفته بود احتمالاً چند روز بیشتر مهمان‌‌مان نیست و آن‌یکی عمویم از داربست سقوط کرده و در کما بود و صدای غیژغیژ پیچ و مهره‌های کمر مادربزرگم هنگام نشست و برخاستش به گوش می‌رسید و ... که دیگر معضل حساب نمی‌شود)، این موضوع به تک‌معضلِ جمع تبدیل شده و همگی به دنبال راه حلی برای برون‌رفت از مشکل، عمیقاً در فکر فرو رفتند.ناگهان شوهرعمه‌ام به گونه‌ای که انگار لامپی در سرش روشن شده باشد، ذوق‌زده رو به جمع کرد و گفت:&quot; من یکی سراغ دارم. یه سگ عراقیِ اصیل، از اون نژاددارها!&quot;اگر موافق باشید، از فرایند طولانیِ هماهنگی، طی کردن مسافتی نسبتاً زیاد تا محل نگهداری سگ، بازدید و نقل و انتقال سگ به صندوق‌عقب ماشین پدربزرگم به دلیل ضیق وقت و حوصله، صرف نظر می‌کنیم.پدربزرگم تاکید کرده بود که می‌خواهد خودش شخصاً سگ مورد نظر را به محل استقرار برده و او را با محیط جدیدش آشنا کند؛ پس ماشین و محموله‌ی عقبش را بااحتیاط فراوان به منزل بردیم.پدربزرگم در صندوق را بالا زد، نگاهی به سگ و نگاهی به شوهرعمه‌ام انداخت و گفت:&quot;دستت درد نکنه! از قیافه‌ش معلومه سگ خوبیه!&quot;با آن‌که متوجه نشدم دقیقاً از کجای قیافه‌اش می‌توان فهمید سگ خوبی است اما، به تجربه و نگاه کارشناسانه‌ی پدربزرگم اعتماد کردم و گفتم:&quot;خداییش عجب چیزی گیرمون اومد!&quot;پیروزمندانه سوار ماشین شدیم. پدربزرگم پشت فرمان نشست، من و پسرعمه‌ام هم رفتیم صندلی عقب تا به خیال خودمان از محموله‌ی ارزشمند و گرانبهای داخل صندوق محافظت کنیم؛ حالا نمی‌دانم مثلا قرار بود چه حادثه‌ی ناگواری برای سگ رخ بدهد یا اگر هم برفرض اتفاقی هم برایش می‌افتاد، نشستنِ ما روی صندلی عقب چه کمکی به او می‌کرد؟!پدربزرگم گفت:&quot;باید یه سر بریم ابزارفروشی یه هرزگردِ قلاده براش بگیریم.&quot; به طرف ابزارفروشی راه افتادیم. از آینه‌ی وسط به چهره‌ی بشّاش پدربزرگم نگاه کردم. لبخند رضایتمندی به لب داشت. بالاخره یک سگ خوب و اصیل گیرش آمده بود.به ابزارفروشی که رسیدیم، پدربزرگم از ماشین پیاده شد و فرصت خوبی بود که ما هم پیاده شویم و مثل بادیگاردهای مجرب و حرفه‌ای دو طرف صندوق بایستیم. چند دقیقه‌ای گذشت که پدربزرگم درحالی‌که یک دستش هرزگرد بود و با دست دیگرش به ماشین اشاره می‌کرد، به همراه مردی که قیافه‌اش بیشتر شبیه مشتری‌‌ها بود تا ابزارفروش‌ها(مگر ابزارفروش‌ها چه شکلی‌اند؟) به طرف‌مان آمد.صندوق ماشین را که بالا زد سگ بی‌نوا که حسابی به خودش ترسیده بود سعی کرد روی دوتا پایش بایستد.به زور خودش را جمع و جور کرد و نیم‌خیز شد. پدربزرگم که می‌خواست نژاد اصیل سگ را به بهترین نحو ممکن در چشمان مرد همراه فرو کند، به چشمان تعجب‌زده‌ی سگ خیره شد، بادی به غبغب انداخت و با صدایی خش‌دار و قدرتمند گفت :&quot;بِشین عراق!&quot;نگاهی به پسرعمه‌ام انداختم، از نگاه کج و معجوش مشخص بود او هم از این‌که پدربزرگم نامبرده را با لفظ کوتاه‌شده‌ی &quot;عراق&quot; خطاب کرد جا خورده، من اما سری در جَیب تفکر فرو برده و با توجه به شناختی که از ادبیات پدربزرگم داشتم متوجه شدم حرف &quot;ی&quot; آخر را بی‌دلیل حذف نکرده است، احتمالاً خطاب کردن یک سگ &quot;عراقی&quot; با لفظ &quot;عراق&quot; ابهت بیشتری به سگ می‌بخشد، از کجا معلوم، شاید هم از آچار &quot;فرانسه&quot; الهام گرفته بود!مرد همراه بلافاصله بعد از شنیدن جمله‌ی قاطع و تاثیرگذار &quot;بشین عراق!&quot;، رو به پدربزرگم کرد و با پوزخندی خصمانه گفت:&quot;حاجی این‌که عراقی نیست! من خودم یه سگ عراقی دارم بذار عکسشو نشونت بدم.&quot; و مشتاقانه دستش را داخل جیب پشتی شلوارش برد تا گوشی را درآورده و تیر آخر را بر پیکر بی‌جان پدربزرگم وارد کند.همه‌چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. پدربزرگم با نگاهی عجیب که همزمان عصبانیت، ناامیدی، شرمساری و چند حس دیگر را القا می‌کرد به ترتیب نگاهی به سگ، من، پسرعمه‌ام و مرد گوشی‌به‌دست انداخت. شکل و شمایلش شبیه دیوار فروریخته‌ی برلین بود.وای! مگر چنددرصد امکان داشت در یک ظهر تابستانی داغ که یاکریم کنار خیابان اَنَا‌الحق می‌زد مردی را در ابزارفروشی ببینیم، از ماجرای ما و سگ جدیدمان مطلع شود، سگ‌مان را به او نشان دهیم، و او بگوید یک اصیلش را در خانه دارد و این نسخه‌ی داخل صندوق فیک است!مرد با شوق و ذوق گالری‌اش را باز کرد و بعد از کمی بالا و پایین کردن بالاخره عکس سگش را پیدا کرد. از روی کنجکاوی نزدیک شدم تا بالاخره تصویر واقعی یک سگ عراقی اصیل را ببینم، هرچند خودمان یکی‌ بهترش را در صندوق عقب داشتیم!به صفحه‌ی گوشی مرد خیره شدیم. جثه و قد و بالای سگ به قدری بزرگ بود که حس کردم نصفش در عکس جا نشده! ناگهان فکری که از سرم گذشت را بلند به زبان آوردم:&quot;این سگ عراقیه نه این!&quot;پدربزرگم نگاهی معنادار به من انداخت و من نگاهی بی‌معنا به زمین!سگِ ازهمه‌جا بی‌خبر که چندلحظه‌ای بود از سگی اصیل و نژاددار به سگی ولگرد و به‌دردنخور تبدیل شده بود با چشمانی حقیر به پدربزرگم و حاضرین در جمع نگاه می‌کرد. پدربزرگم که چندلحظه‌ای بود دستش را روی در بازشده‌ی صندوق عقب گذاشته بود و آماده‌ی اتمام هرچه سریع‌ترِ ماجرا بود به محض دیدن عکس در صندوق را بست. سگ به طرز معجزه‌آسایی سرش را دزدید تا مورد اصابت در قرار نگرفته و عقلش مثل نژادش ضایع نگردد.چندماهی از آن ماجرا می‌گذشت و سگ فعلی حالا دیگر با آن سگ حقیر داخل صندوق تفاوت داشت. نه که خیال کنید یک سگ شکاری و نگهبان خوب از آن درآمد، نه! آن چندماه حتی شنیدن کوچک‌ترین صدایی از جانب او، به یک آرزوی دست‌نیافتنی تبدیل شده بود. سگ بی‌نوا لال بود. هرچقدر هم تحریکش می‌کردیم فایده‌ای نداشت. حتی یادم هست یک‌بار پسرعمویم(که آن زمان ده سال داشت) با یک چوب‌دستی  تمامی سوراخ‌ها و نقاط حساس او را تحریک کرد ولی سگ لام تا کام واق نزد. تفاوتش با سگِ چندماه پیشِ داخل صندوق از آن جهت بود که او الان دیگر پروار شده بود. آن سگ استخوانی و لاغرمردنی حالا انصافاً در دوران اوج بدنی به سر می‌بُرد!بعد از اینکه ولگردیِ مشارالیه پس از چندماه به همگان اثبات شد، پدربزرگم با چشمانی اشکبار و درحالی‌که درِ بزرگ باغ را برای خروج باشکوه سگ ولگرد(عراقِ سابق) باز می‌کرد، صدا زد:&quot; مشکی! گمشو برو بیرون!&quot; من که قبل از شنیدن این جمله حس می‌کردم قطرات جمع‌شده در چشمان پدربزرگم ناشی از غلیانِ احساسات و تلخیِ وداع است، موهای سیخ‌شده‌ی تنم را خواباندم و به افق خیره شدم. با خودم فکر کردم احتمالا پای اشکِ شوق در میان است.اما نه! اشک به گونه‌ای در چشمان پدربزرگم می‌لغزید که گویی غم دنیا روی دوشش سنگینی می‌کند. حق هم داشت بنده‌ی خدا! روزی پنج‌ کیلوگرم اسکلت مرغ به عبارت کیلویی سه هزار تومانِ آن‌روز، آن هم هشت ماهِ آزگار، می‌شود به عبارتی سه میلیون و ششصدهزار تومان وجه رایج مملکت. تازه اگر هزینه‌ی ایاب و ذهابِ سگ را در نظر نمی‌گرفتیم!سگ خرامان‌خرامان از در ورودی باغ(که حالا برای او در خروجی بود) بیرون رفت. همان‌طور که با نگاه‌مان بدرقه‌اش می‌کردیم گفتم:&quot;سگ خوبی بود. احتمالاً یکی دیگه می‌گیره می‌بَرَدش!&quot; پدربزرگم نگاهی معنادار به من انداخت و من نگاهی بی‌معنا به جاده‌ای که سگ در انتهایش بود... و سگ نیز بعد از چند متر رفتن، برگشت و جوری به ما نگاه کرد که این معنی در آن نهفته بود: &quot;خاک بر سر بی‌لیاقتتان! یک سگ خوب و اصیل، بی‌صاحب نمی‌ماند! کور خواندید این دفعه خودم صاحب خودم را انتخاب می‌کنم!&quot;میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است!مطالب قبلیم:پیله!چالش هفته| پاسخنامه دست‌انداز!این‌ منبع‌ سوراخ‌ است! ?</description>
                <category>Jooje_tighi</category>
                <author>Jooje_tighi</author>
                <pubDate>Fri, 07 Apr 2023 12:03:57 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>