<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Jooje_tighi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Jooje_tighi</link>
        <description>«روباه چیزهای زیادی می‌داند، جوجه تیغی اما فقط یک چیز می‌داند، یک چیز خیلی مهم!»

(آرکیلوکوس)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:51:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/41974/avatar/TcB339.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Jooje_tighi</title>
            <link>https://virgool.io/@Jooje_tighi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Jooje_tighi/%DA%86%D8%B1%D8%A7%D8%BA-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-zog0w67f1np5</link>
                <description>.سیس نگیر!آقا بخش داخلی کدوم طبقه‌ست؟_ نمی‌دونم خانم. از انتظامات بپرسید.باشه بابا فهمیدیم دانشجوی پزشکی هستی، این‌جوری سیس نگیر!_ 🙂□ چرا بهش نگفتی دانشجوی پزشکی نیستی؟_ چون احتمال داشت بگه حالا هر خری که می‌خوای باش.□ آره راست می‌گی._ ما از کی لباس خودمونو می‌پوشیم؟□ از ترم بعد، شایدم ترم بعدش..._ خدا رو شکر. دیگه کسی با پزشک اشتباه‌مون نمی‌گیره.□ آره خداروشکر. اون سبزه، با خدمات اشتباه‌مون می‌گیرن!نخ‌ریسی!منتظری ترم یکی‌ها بیان؟_ نه، چرا باید منتظر ترم یکی‌ها باشم؟پس چرا هیچ حرکتی نمی‌زنی؟_ چه حرکتی؟این‌همه دارن بهت نخ می‌دن. نمی‌فهمی؟_ نخ؟دیگه اینا اسمش نخ نیست، طنابه. ندیدی دختره چجوری...؟_ من برنامه‌ای واسه عاشق شدن ندارم.گمشو بابا! این سیگمابازیا آخر عاقبت نداره..._ سیگمابازی چیه؟ این‌جا نخ‌ریسیه مگه؟نخ‌ریسی هم بلد نیستی آخه… تو نخ‌ریسی پشما رو تبدیل به نخ می‌کنن._ خب الان من دارم چی‌کار می‌کنم؟تو داری نخا رو تبدیل به پشم می‌کنی!آینده‌‌‌نگری!_ چرا نمیاید شما دوتا؟ یکی‌تون بیاد تیمشو انتخاب کنه دیگه.● من یه تماس دارم، شما بازی کنید میام._ آها، سلام برسون :)● به کی؟!_ به همونی که صبح تا ظهر سر کلاس به هم چشم و ابرو میاید.● ما خیلی حواس‌مون هست کسی نفهمه، تو از کجا فهمیدی؟_ من رِندَم!● (می‌خندد و تلفن‌به‌دست از گیم‌نت خارج می‌شود.)_ می‌بینی که اون رفت. اون گوشی بی‌صاحابو بذار کنار بیا بازی‌تو بکن.■ بارسا رو برام بردار اومدم..._ برداشتم. شب بخیرت رو که گفتی، روی ماهش رو هم که بوسیدی، سلام برسون و تشریف بیار ترکیبتو بچین.■ به کی سلام برسو... روی ماه کی رو؟ درباره کی صحبت می‌کنی؟_ درباره همونی که رشته‌ش فوریت‌پزشکیه و شما فوری رفتی تو کارش. اسمشم بگم یا کافیه؟■ نمی‌خواد بگی، کافیه._ واقعاً شما واسه درس خوندن اومدید دانشگاه که درگیرِ این‌چیزا شدید یا واسه این‌چیزا اومدید دانشگاه و درگیرِ درس هم شدید؟!■ درس همیشه هست._ عشق و علاقه همیشه نیست؟!■ نه نیست._ چرا فکر می‌کنی نیست؟■ چون به خودت یه نگاه بنداز... چهار سال از ما بزرگتری، گوشی‌تو همراهت بیرون نیاوردی و الان ده دقیقه‌ست داری ترکیب می‌چینی و تمام تمرکزت رو اینه که کوارتسخلیا رو از اول بذاری تو ترکیب یا نیمه دوم بیاریش تو زمین!_ ههه! حداقلش اینه که کوارتسخلیا بی‌منت تمام تلاشش رو برام می‌کنه. توام سعی کن تو زندگیت به همچین مهره‌ای بازی بدی...!(دقیقه ۲۰؛ اخراج کوارتسخلیا از زمین بازی🟥)چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم!این کتابِ گنده چیه دستت گرفتی؟_ کتاب درسیدرباره چیه؟_ تکنیک اتاق‌عملمی‌گم حالا دقیقاً چی‌کاره می‌شی آخرش؟!_ تکنولوژیست جراحییعنی چی‌کار می‌کنی مثلاً؟_ خب سه تا فاز داره، این‌جوریه که قبل از عمل...چراغ‌ها رو روشن می‌کنی؟_ چچچ چی؟ چراغ؟ آخه نه، دارم می‌گم که، اجازه بدید.خب چی؟ عرقِ جراح رو خشک می‌کنی؟_ ععع عرقِ جراح؟! نه نه، من همون چراغ‌ها رو روشن می‌کنم.خب، گفتی سه‌تا فازه. دومی‌ش چی؟_ هیچی… چیز خاصی نبود.آخرش چی؟ آخرِ عمل._ آخرش؟آره، آخرِ عمل که مریض رو می‌برن بیرون._ هیچی. چراغ‌ها رو من خاموش می‌کنم!هیپنوتیزم!تو هم فارغ‌التحصیل شی می‌تونی مُهر داشته باشی؟_ آره باید داشته باشم.عهه فک نمی‌کردم به تو هم مُهر بدن!_ یه مُهر ساده‌ست، برای ثبتِ اقداماتی که انجام می‌دیم.نه، خیلی مهمه. خاله‌ت می‌گفت «م» خیلی از مُهرش مواظبت می‌کنه._ ینی چجوری؟ شبا بغل خودش می‌خوابونه؟مزه نریز. هیپنوتیزم رو کی بهتون یاد می‌دن؟_ هیپنوتیزم؟! چرا باید یاد بدن اصلا؟خاله‌ت می‌گفت «م» بلده. قرار شده یه‌روز که وقت داشت مامان رو هم ببریم پیشش._ چرا؟ چرا باید به کارشناس مامایی هیپنوتیزم یاد بدن؟ چرا باید مادرجون رو بردارید ببرید پیشش هیپنوتیزم؟!که ببینیم یادش میاد انگشترش رو کجا گم کرده یا نه._ انگشتر؟ ماما؟ هیپنوتیزم؟ ینی چی؟ اصلا اینا چه ربطی بهم دارن؟... خب باشه ببریدش.تو هم کاش یاد بگیری._ نه ممنون. تو هر شهری یه‌نفر بلد باشه کافیه!پدربزرگت می‌گه کاش تو هم درس بخونی، از مسیر همین رشته‌ت بری ماما بشی._ مامان من پسرم، پسرا ماما نمی‌شن.بهش گفتم. گفت اینا همه‌ش بهونه‌ست. _ درکش می‌کنم. هرچی نباشه مادر خودشم قدیما قابله بود، شنیدم نصف روستا رو اون زائونده.داری تیکه می‌ندازی؟!_ نه والا جدی می‌گم. تازه کل ابزارش دوتا سنگ کنار چشمه بوده... این‌جوری که زنا موقعِ زا یه‌پاشونو می‌ذاشتن رو یه سنگ، اون‌یکی پا رو...بسه، نمی‌خواد واسه من تقویم تاریخ بگی. به‌جای حسودی برو هیپنوتیزم یاد بگیر._ حسودی؟ درجریانی رتبه‌ی من خیلی بهتر شده دیگه، نه؟رتبه‌تو به رخ نکش. به‌قولِ بابابزرگت اتاق عمل و این‌چیزا همه‌ش کاسبیه. قدیم که اتاق عمل نبود ملت چی‌کار می‌کردن مگه؟_ ملت می‌مُردن.نه این‌که الان شما با عمل زنده نگه‌شون می‌دارید. همین زنِ همسایه سُر و مُر و گنده رفت اتاق عمل، بعدِ چندساعت جنازه‌شو تحویلِ شوهرش دادن._ اگه سُر و مُر و گنده بود چرا رفت اتاق‌عمل؟!از زبون کم نمیاری هیچ‌وقت. هرچی که هست ما همیشه آرزومونه تو یه‌چیزی بشی...!_ بهش فکر می‌کنم :)https://cdn.imgurl.ir/uploads/b699479_animation.gif(گیف!)هزار سالِ دیگه هم...!گریه نکنیا!_ سعی می‌کنم.کی می‌خوای دست از بی‌تابی برداری؟! می‌دونی چقدر گذشته؟_ نه.۹ ماه، شاید هم بیشتر... هرکی بود تاالان فراموش کرده بود. انقدر خودتو اذیت نکن._ چجوری؟!چجوری به سر و وضعت می‌رسی؟ همون‌جوری به روحت هم برس._ جسم رو می‌شه ناز و نوازش کرد، روح رو نه...!🎵پخش‌کننده‌ی موسیقی به وسط ترانه می‌رسد:هزار سالِ دیگه هم،غمت تمومِ باغچه رو یه شوره‌زار می‌کنه؛برو فقط نگاه کن، با خنده‌هام با صورتم زمان چی‌کار می‌کنه!پست‌های مظلوم اخیر که فریادرسی جز خدا ندارند:شب‌نوشت‌های من، «ت.ت»، یک تختِ تیمارستان!(یک، دو، سه، چهار و پنج)</description>
                <category>Jooje_tighi</category>
                <author>Jooje_tighi</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 10:19:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب‌نوشت‌های من، «ت.ت»، یک تختِ تیمارستان! (۵)| پایان فصل اول</title>
                <link>https://virgool.io/@Jooje_tighi/%D8%B4%D8%A8-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AA%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%AE%D8%AA%D9%90-%D8%AA%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%B5-fam6ydzgu6hv</link>
                <description>.شب‌نوشت‌های من، «ت.ت»، یک تختِ تیمارستان! (۱)شب‌نوشت‌های من، «ت.ت»، یک تختِ تیمارستان! (۲)شب‌نوشت‌های من، «ت.ت»، یک تختِ تیمارستان! (۳)شب‌نوشت‌های من، «ت.ت»، یک تختِ تیمارستان! (۴)آقای &quot;م&quot; این‌روزها در ذوق‌زدگیِ مطلق به سر می‌برد. مریدِ بیمار جدیدی شده که چندروز پیش به این‌جا آورده‌اند؛ مردی نسبتاً جوان با عینکی ذره‌بینی که به او چهره‌ای اهل مطالعه می‌بخشد. چیزی از او نمی‌دانم. آقای &quot;م&quot; می‌گوید او یک اقتصاددانِ برجسته است که در همه‌چیز خیلی سرش می‌شود!آقای &quot;م&quot; ساعت‌ها می‌نشیند و مثلِ مولوی‌ای که شمسش را پیدا کرده، با جان و دل به تئوری‌های جوانِ عینکی گوش می‌دهد؛ مثلاً امروز صبح با صدای آقای &quot;م&quot; که درباره‌ی چیزی به نامِ «پدیده‌ی هارپ» سوال می‌کرد، بیدار شدم. چیزی که مردِ جوان آن را یک «برنامه‌ی پژوهشی یونوسفر فعال با فرکانس بالا» توصیف کرد.با قطعیت می‌شود گفت سطح مباحث در این اتاق هرگز تا این اندازه بالا نبوده؛ برای همین است که گاهی، شنیدنِ بعضی از نظراتِ مرد جوان، برای من و آقای &quot;ع&quot; که ناچار به شنیدن هستیم هم جالب است. برای مثال او معتقد بود سازوکارِ دوره‌ی ریاست‌جمهوریِ «محمد مخبر» باید در معتبرترین دانشکده‌های اقتصادِ ایران و جهان تدریس شود. همچنین باور داشت که این دوره‌ی طلاییِ پنجاه روزه را می‌توان با دورانِ نخست‌وزیری «امیرعباس هویدا» قیاس کرد و ...با وجود تردیدهای بسیاری که درباره‌ی این اقتصاددانِ دیوانه دارم، خوشحالم که آقای &quot;م&quot; او را دوست دارد؛ پیش از آمدنِ او، زمان زیادی صرفِ قد و وزن کردنِ چشمیِ اندامِ پزشکان و پرستاران می‌شد، اما حالا این زمان به مباحثِ تحلیلی اختصاص یافته است. دفترچه‌ای که آقای &quot;م&quot; سایزهای تخمینی‌اش را در آن یادداشت می‌کرد نیز هم‌اکنون محل نکته‌برداری شده است.حوالی ظهر که آخرین کلمه از آخرین جمله‌ی آخرین مبحث هم گفته شد، آقای &quot;م&quot; که ظروفِ علم و دانش خود را تا حدِ سرریز پر کرده بود، خودکار و دفترش را زیر بالشش گذاشت و مثل بُزغاله‌ای که به دنبال پیشروی گله می‌رود، پشت سرِ استاد راه افتاد و به حیاط رفت.آقای &quot;ع&quot; اما سر جایش ماند و جُم نخورد.چشم‌ ِانسان‌‌‌ها زودتر از بقیه‌ی جاهای‌شان غمگین می‌شود. می‌توانستم غم را در چشمانِ آقای &quot;ع&quot; ببینم وقتی فهمید قرار است آقای &quot;پ&quot; به ‌زودی و پس از دریافت تاییدیه نهایی سلامتِ روان از این‌جا مرخص شود و به آغوشِ طبیعت بازگردد. روی تختش نشسته بود، زانوهایش را تا حدِ ممکن به سینه‌اش نزدیک کرده بود و دستانش را سفت و محکم دور آن‌ها گره زده بود. فکر کنم آدم‌ها وقتی کسی را ندارند که بغل‌شان کند، این‌طور خودشان را در آغوش می‌گیرند.آقای &quot;پ&quot;، کودکِ میان‌سالی که به‌جهتِ بی‌دندانی و برای رفع نیازهای غذایی‌اش محتاجِ کمک‌های جنون‌آمیز از طرف آقای &quot;ع&quot; بود، همین روزها به خانه می‌رود و احتمالاً به همت خانواده به دندان‌پزشک مراجعه می‌کند و پس از مدتِ مدیدی دستِ‌دوم‌خوری، لذت شیرینِ جوییدنِ یک غذای کارنکرده را تجربه می‌کند.بله! آقای &quot;پ&quot;، یا بهتر بگویم، عروسکِ سبیلویِ آقای &quot;ع&quot;، دارد برای همیشه می‌رود و بساطِ خاله‌بازی‌ زودتر از چیزی که به نظر می‌رسید جمع خواهد شد.برای آقای &quot;پ&quot; خوشحال بودم. «خوشحالی» تنها احساسی‌ست که می‌توانم برای هرکس که از این‌جا به خانه می‌رود داشته باشم.نمی‌دانم آقای &quot;پ&quot; را به چه دلیلی به این‌جا آورده بودند، اما از همان ابتدا هم می‌شد متوجه تفاوت او با سایر افرادِ این‌جا شد. نه این‌که مثلاً عادی‌تر از دیگران رفتار کند یا خدایی‌نکرده از بقیه کمتر دیوانه باشد، نه. تفاوتش این بود که از همان روز اول پذیرفته بود در جایی قرار گرفته که به آن تعلق دارد.همیشه وقتی چندنفر را می‌دید که دورِ هم نشسته‌اند و همدیگر را به‌خاطر این که هیچ‌کدام قبول ندارند دیوانه‌اند تایید می‌کنند، با توپ و تشر به آن‌ها می‌فهماند که این‌جا بودن‌شان به‌خاطر این است که باید این‌جا باشند. برای‌شان مثال می‌زد که در همین لحظه که آن‌ها این‌جا حضور دارند، یک پزشک در مطبش نشسته و اسپرسویش را نوشِ‌جان می‌کند، یک نقاش در اتاق کارش نشسته و اثر جدیدی را به زیباییِ هرچه‌تمام‌تر خلق می‌کند، یک برنامه‌نویس درحال کدنویسی برای یک شرکتِ غول‌آسا است، یک معلم مشغولِ آموزش و سر و کله زدن با دانش‌آموزان، و یک وکیل...!و درآخر نتیجه‌ می‌گرفت: «این‌جاییم. چون لیاقت این رو نداشتیم که جای دیگه‌ای باشیم...یا شاید هم شانسش رو!»کسی چه می‌داند؟! شاید همین‌ افکار او را دیوانه کرده بودند و همین‌ها هم از او یک دیوانه‌ی عاقل ساخته بودند.خورشیدِ سرخِ غروب که پدیدار شد، آقای &quot;م&quot; به‌عنوانِ کاپیتانِ خودخوانده‌ی «زردِ قناری‌ها»، جلسه‌ای را با حضور اعضای تیم در حیاط برگزار کرد. موضوع جلسه «احتمال انحلالِ تیم ریشه‌دارِ تیمارستان در سایه‌ی بی‌توجهی مسئولینِ آسایشگاه» بود که آقای &quot;م&quot; در این جلسه به تشریح وظایف و مسئولیت‌های اعضای تیم در راستای به‌سلامت گذر کردن از این پیچِ تاریخی پرداخت و سخنانش را با بیتِ خودساخته‌ی «الا یا ایها الساقی ادر کأسا و ناولها / که عشق آسان نمود اول ولی زردِ قناری‌ها!» به پایان برد.پس از بازگشت به اتاق، آقای &quot;م&quot; خَرذوق از این‌که جوانِ عینکی اجازه داده او را «آقای بافِت» صدا کند، به تنبک‌نوازی با شکمش پرداخت و همزمان آقای &quot;ع&quot; را تهدید کرد که اگر بار دیگر در جلساتِ تیم غیبت کند او را بدون هیچ‌گونه مماشاتی اخراج می‌کند؛ کاری هم به این ندارد که خودِ آقای &quot;ع&quot; باعث و بانیِ ورودِ او به تیم بوده و اولین‌بار او را کشان‌کشان برده و به تیم معرفی کرده است.آقای &quot;ع&quot; بی‌توجه به تهدیداتِ آقای &quot;م&quot; زیر لب و با صدایی آرام گفت: «حالا چرا آقای بافِت؟»آقای &quot;م&quot; جواب داد: «بافِت، وارِن بافِت، بزرگترین اقتصاددانِ جهان، موفق‌ترین سرمایه‌گذار بازار سهام، یکی از ثروتمندترین...!»آقای &quot;ع&quot; صدها سوالی که درباره‌ی علتِ این نام‌گذاری داشت را قورت داد و با سر گفته‌های آقای &quot;م&quot; را تایید کرد.چهره‌ی غم‌زده‌اش دلِ نداشته‌ام را خون می‌کرد. همان‌قدر که از ترخیصِ قریب‌الوقوعِ آقای &quot;پ&quot; خوشحال بودم، غصه‌ای که آقای &quot;ع&quot; مجبور بود تنهایی به دوش بکشد برایم آزاردهنده بود. هرچقدر از پایانِ بدونِ مرگ و میرِ آن رویه‌ی چندشِ غذارسانی رضایت داشتم، از این‌که آقای &quot;ع&quot; حتی نمی‌توانست به کسی بگوید که برای چه ناراحت است دلگیر بودم. ناراحت بودن یک درد است و ‌به‌تنهایی ناراحت بودن هزار درد!در همین فکر و خیالات بودم که که آقای &quot;ع&quot; به یکباره و طوری که انگار در کسری از ثانیه برقِ ۲۲۰ وُلت از تمامی اعضا و جوارحش عبور کرده باشد از جا پرید و اتاق را ترک کرد. اولین پرستاری که دید، از او نشانی اتاق مدیریت را خواست و دوباره به دویدن ادامه داد.آقای &quot;م&quot; سری با این مضمون که «گیرِ عجب دیوانه‌ای افتاده‌ایم» تکان داد و با ژستی روشنفکرانه، جزوه‌اش را برداشت تا سرفصل‌های مباحثِ اقتصادی_سیاسی_اجتماعی_امنیتی_فرهنگی‌اش با &quot;آقای بافِت&quot; را مرور کند.هروقت آقای &quot;م&quot; سرگرمِ یک مشغله‌ی کوچک می‌شود، می‌توانم زندگی را در چشمانش ببینم که هنوز جریان دارد. آدم‌های زیادی دیده‌ام، خیلی زیاد. و باور دارم آقای &quot;م&quot; فقط کمی عشق لازم دارد تا به آرام‌ترین مردِ کره‌ی زمین تبدیل شود، یک مردِ سالم و معمولی، مثلِ خیلی از مردهای دیگر!همسرِ آقای &quot;م&quot; چگونه توانسته به او خیانت کند؟! خیانت به امانت و تصاحبِ مال و اموال، خیانتِ عاطفی و دل دادن به دیگری آن‌هم در مدتی کمتر از مدت زمان لازم برای تعویضِ یک لباس، همه‌ی این‌ها به کنار، چگونه توانسته به آقای &quot;م&quot; بگوید که هرگز او را دوست نداشته و هرچه گفته و کرده، فقط نوعی دروغِ سرگرم‌کننده بوده است؟ اصلاً چگونه توانسته روحِ سرزنده‌ی آقای &quot;م&quot; را از تنش جدا کرده و به سرقت ببرد؟!لابسترها با معده‌شان غذا را جوییده، با پاهای‌شان مزه آن را می‌چشند و در زمان مناسب با صورت‌شان ادرار می‌کنند. انسان‌ها هم بهتر نیستند. با چشمانِ‌شان فریب می‌دهند، با قلب‌شان خیانت می‌کنند، با مغزشان دست به فساد زده و با زبان کوچک‌شان آدم می‌کُشند!شب شده بود و شام را آورده بودند و آقای &quot;ع&quot; که به‌خاطر یک پُرس غذای بیشتر آدم می‌کشد، هنوز نیامده بود شامش را بخورد. انگار کارش با مدیریت بیش‌تر از چیزی که پیش‌بینی می‌کرد طول کشیده بود.آقای &quot;م&quot; و آقای بافِت دوساعتی را به تحلیل بازارهای مالی پرداختند، تاثیرِ نسبت پی بر ای (p/e) بر قیمتِ سهام و کاربرد آن در تفسیر وضعیت شرکت‌های بورسی را بررسی کردند و درآخر از پیشنهادات‌شان برای رونقِ بازار بورس و بازیابی اعتماد مردم به این بازارِ مکاره پرده‌برداری کردند.چیزی از رفتنِ آقای بافِت نگذشته بود که آقای &quot;ع&quot; مثل یک اسب آبیِ شاد وارد اتاق شد و چند لحظه‌ای به هلهله پرداخت.سیر تا پیازِ اعمال پنهانیِ این چندوقت و مراودات پنهانی‌اش با آقای &quot;پ&quot; را برای آقای &quot;م&quot; تعریف کرد و گفت که همه‌ی این‌ها را برای مدیریت هم توضیح داده و آن‌ها را متقاعد کرده که آقای &quot;پ&quot; هنوز سلامت روانِ کافی برای ترخیص از مجموعه را ندارد. اعضای مدیریت هم بعد از این‌که موفق شده بودند دهان‌شان را که از شدت تحیر و تعجب باز مانده بوده ببندند، متفق‌القول تایید کردند کسی که حاضر بوده فقط و فقط به‌خاطر نرفتن به دندان‌پزشکی، روزی سه وعده غذای نیمه‌جویده‌ بخورد، به هیچ عنوان صلاحیتِ حضور در جامعه را ندارد.آقای &quot;م&quot; که از شنیدنِ شرح ماجرا چشمانش داشت از حدقه بیرون می‌زد، به‌گونه‌ای که انگار تمامِ عمر لال بوده است، ساکت شد و آرام‌آرام دراز کشید.چراغ‌ها که خاموش شد، جز صدای لرزان آقای &quot;م&quot; که ده دقیقه یک‌بار می‌پرسید: «درست فهمیدم؟ یعنی تو غذاشو می‌ذاشتی دهنت، با دندونای خودت می‌جوییدی، می‌ریختی تو قاشق و این‌بار می‌ذاشتی دهنِ اون؟ توروخدا بگو که درست نفهمیدم.» صدای دیگری نمی‌آمد و این چرخه‌ی ده دقیقه‌ای، پس از سه ساعت و بعد از این‌که آقای &quot;م&quot; اطمینان حاصل کرد این اتفاقات کاملاً واقعی بوده و آقای &quot;ع&quot; تمامِ این کارها را کرده، به سوختنِ واشر سرسیلندرِ او و سکوت کاملِ اتاق منجر شد.«ت.ت»، یک تختِ تیمارستان.شامگاهِ۱۴۰۵/۲/۱۸</description>
                <category>Jooje_tighi</category>
                <author>Jooje_tighi</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 13:01:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب‌نوشت‌های من، «ت.ت»، یک تختِ تیمارستان! (۴)</title>
                <link>https://virgool.io/@Jooje_tighi/%D8%B4%D8%A8-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AA%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%AE%D8%AA%D9%90-%D8%AA%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%B4-x35avk17q7zh</link>
                <description>.شب‌نوشت‌های من، «ت.ت»، یک تختِ تیمارستان! (۱)شب‌نوشت‌های من، «ت.ت»، یک تختِ تیمارستان! (۲)شب‌نوشت‌های من، «ت.ت»، یک تختِ تیمارستان! (۳)صبحِ کله‌‌‌ی سحر که خروس هنوز بین بیداری و نیم‌ساعت چُرتِ بیشتر مردد است، سر و صدای گوش‌خراشِ آقای &quot;م&quot; و آقای &quot;ع&quot; بر سرِ آن‌که کدام‌یک شایسته‌ی کسب عنوان «بیمارِ برترِ ماه» است، می‌توانست هر موجود ساکن و متحرکی را هوشیار و صد البته دیوانه کند.این عنوانِ مَن‌درآوردی را مدیریت مجموعه هر ماه به کسی می‌دهد که در تمام زمینه‌ها از همه برتر بوده باشد. از این دست مشوق‌ها همیشه روح تازه‌ای به افرادِ این‌جا تزریق می‌کند؛ مثلاً همین ماه پیش بود که به پاس قدردانی از زحمات آقای &quot;ن&quot; در امرِ پاک‌سازی و نظافت محوطه، شورای مدیریت تصویب کرد که یک سطل زباله‌ به اسمِ او نام‌گذاری شود.انسان‌ها به عنوان تنها مخلوقاتِ جهان که قادر به دروغگویی‌ هستند، از اعتمادبه‌نفسِ بالایی نیز برخوردارند. آقای &quot;م&quot; با هجده فقره ضرب و جرح عمدی، چهل و دو فقره بیمارآزاری و بیست و دو فقره رفتار خلاف عفتِ عمومی در یک ماه اخیر، و آقای &quot;ع&quot; با بیست و یک فقره ایجاد مزاحمت برای کارکنان، سی و دو فقره سرقتِ ریز و درشت(شامل غذا، مسواک، دمپایی، میز و صندلی و ...) و هفده فقره رفتار خلاف موازین بهداشتی در یک ماه اخیر، هر دو خود را لایق‌ترین فرد ممکن برای کسب این عنوان می‌دانستند.خوشبختانه پس از دو سه ساعت سر و کله زدن و فرو کردنِ دلایل کافی و وافی در حلقِ یکدیگر، هردو از شدت خشکیِ دهان کف کرده و به بیهوده‌ترین مباحثه‌ی تاریخ بشریت پایان دادند!آقای &quot;ع&quot; هنوز هم مثلِ کسانی که دو زندگیِ پنهانی و کاملاً مخفیانه را مدیریت می‌کنند، دور از چشمِ همه و به همان روشِ بیمارگونه‌ی سابق آقای &quot;پ&quot; را سیر می‌کند.درست مثلِ دره‌ای در ناکجاآباد که دور تا دورش را بوته‌های خار کوچک و بزرگ گرفته‌اند، دهانِ آقای &quot;پ&quot; پر شده از تبخال‌های رنگارنگ! این تبخال‌ها در سایزها و اندازه‌های مختلف، گوشه به گوشه‌ی لب و لوچه‌‌ی او را تسخیر کرده‌اند.با وجود این‌که تردیدی نبود کار به این‌جا می‌کشد، آقای &quot;ع&quot; به‌شدت باور دارد که این‌ها همگی ناشی از کابوس‌های شبانه‌ی آقای &quot;پ&quot; بوده و هیچ ربطی به این ندارد که غذاها قبل از ورود به دهانِ آقای &quot;پ&quot;، چنددقیقه‌ای در دهان خودش آسیاب می‌شوند.هرچقدر هم آقای &quot;پ&quot; تاکید می‌کند که بیست سالی است اصلاً خواب ندیده که بخواهد کابوس دیده باشد، مقاومت جانانه‌ی آقای &quot;ع&quot; و توضیحات(خزعبلات) او درباره نوعی از کابوس‌ها که خود انسان‌‌ها متوجه‌شان نمی‌شوند، درنهایت آقای &quot;پ&quot; را کاملاً قانع می‌کند. آن‌قدر قانع که خودم شنیدم به پزشکی که برای بازدید صبحگاهی آمده بود و دهانش را چک می‌کرد گفت: «خیلی کابوس می‌بینم دکتر. خیلی. خیلی خیلی زیاد.»آقای &quot;ع&quot; اسمش را با زحمت به خاطر می‌آورد، روزی شش بار اتاقش را گم می‌کند، مسواکش را در یخچال و میوه‌اش را در جامسواکی می‌گذارد، با این‌که چند سالی از آقای &quot;م&quot; بزرگ‌تر است، او را هربار &quot;بابا&quot; صدا می‌زند و تقریباً روزی نیست که از هر جنبنده‌ای که می‌بیند درباره علتِ این‌جا بودنش و این‌که اصلاً این‌جا کجاست سوال نکند...او اما هرروز، سه‌‌ وعده، صبح، ظهر و شب، راس ساعت، بدون کمک گرفتن از کسی برای پیدا کردن مسیر و مقصد، می‌رود و آقای &quot;پ&quot; را پیدا می‌کند و هرچه که او اخیراً قصد داشته بخورد و نتوانسته است را با صبر و حوصله‌‌ی همیشگی‌اش جوییده و در دهان او می‌گذارد.این کار به‌اندازه‌ای برای او جدی و حیثیتی به نظر می‌رسد که شک ندارم اگر روزی یک‌ پروفسور با چندین مقاله‌ی معتبر در دانشکده‌های پزشکی هاروارد، آکسفورد، کمبریج، استنفورد و هاپکینز، برای معاینه‌ی آقای &quot;پ&quot; به این‌جا بیاید، از تبخال‌های او نمونه‌ای بردارد و پس از یک سال آزمایش بی‌وقفه با هفتصد صفحه نتیجه‌ی آزمایش بازگردد و بگوید: «همه‌ی این نتایج به‌علاوه‌ی تجربه‌‌ی شصت ساله‌ی من در طبابت، فقط دو احتمال را نشان می‌دهد: ۱_ تبخالِ دهانی ناشی از غذای آلوده ۲_ تبخالِ دهانی‌_تناسلی ناشی از رابطه‌ی محافظت‌نشده»...، آقای &quot;ع&quot; در همان لحظه و بدون مکث می‌گوید: «احتمال دوم صحیح است!» و آقای &quot;پ&quot;ِ بخت‌برگشته‌ای که ده سال است از این‌جا بیرون نرفته و اوج ارتباطش با جنس مخالف، نگهداریِ یک مرغِ مینای ماده در گوشه‌ی اتاقش به‌مدت چندهفته بوده است را به هرچیزی که بگویید متهم می‌کند.راستش دیگر نمی‌دانم چه مقدار از مغز آقای &quot;ع&quot; هنوز سالم است و کار می‌کند.مردی که تا همین چند ماه پیش برای خودش کسی بود و خانواده‌ای داشت، مردی با شغل، درآمد، خانه، ماشین و یک یا شاید چند حساب بانکی؛ مردی با احتمالاً ده‌ها هدف، رویا و آرزو، امروز همه‌ی باقی‌مانده‌ی توانش را گذاشته تا هیچ‌کس و هیچ‌چیز نتواند جلوی آخرین کاری که به او حسِ زنده بودن می‌دهد را بگیرد. آخرین چیزی که به او القا می‌کند هنوز مفید است...!اوضاع و احوال آقای &quot;م&quot; هم چندان روبه‌راه‌ نیست. حوالی ظهر که دخترش برای ملاقات هفتگی‌ آمد، آقای &quot;م&quot; آن‌قدر به او فحش داد که نفسش بند آمد. اگر قرار بود یک دایره‌المعارفِ فحش و دشنام به کوششِ جمعی از نویسندگان نوشته شود، قطعاً سرپرستی تیمِ نویسندگان را به آقای &quot;م&quot; می‌سپردند.دخترِ بیچاره آن‌قدر گریه کرد که می‌شد با اشک‌هایش آکواریوم خالیِ آقای &quot;ع&quot; را پر کرد.تنها چیزی که به ذهن می‌رسد و می‌تواند این اتفاق و موارد مشابه را توجیه کند، این است که احتمالاً دختر آقای &quot;م&quot; کم‌وبیش شبیه مادرش است و هر بار آقای &quot;م&quot; را به یاد او می‌اندازد. از این‌گونه موارد کم نداشتیم...پسری که نامزدی به نام «عسل» داشت و پس از خیانتِ زهرناکِ او، یک کامیون اجاره کرد و با عصبانیت به بزرگترین شعبه‌ی شیرین‌عسل استان حمله برد و پس از آن‌که مدتی را در چنگال قانون گذراند او را به این‌جا آوردند.یا مثلاً یکی از اقوام آقای &quot;ن&quot; آقایی بود که پس از طرد شدن توسط همسرش «دریا»، ویلای شمالش را زیر قیمت فروخت و برای این‌که دیگر هیچ‌چیز نتواند او را به یادِ دریا بیندازد، دختری به نام «صحرا» را به همسری برگزید.یا آن‌ دیگری که هروقت «باران» می‌بارید جیغ می‌کشید و ...!نمی‌دانم فرار انسان‌ها از چیزهایی که حال‌شان را بد می‌کند تا کجا موثر است. آیا صحبت نکردن از «مرگ» و دوری از هر چیزی که آن را تداعی می‌کند، می‌تواند باعث شود که مرگ هیچ‌وقت به سراغ‌شان نیاید؟! آیا می‌توان با استفاده نکردن از کلمه‌ی «بدبختی»، آن را به دست فراموشی سپرد؟!آقای &quot;ع&quot; برای آن که حال و هوای آقای &quot;م&quot; کمی عوض شود، به او پیشنهاد داد به «زردِ قناری‌ها» بپیوندد و هر بعد از ظهر با آن‌ها بازی کند. آقای &quot;م&quot; با اکراه فراوان پیشنهاد را پذیرفت؛ فقط بیست و پنج دقیقه از رفتن‌شان به حیاط گذشته بود که از پنجره دیدم آقای &quot;م&quot; بازوبند کاپیتانی را بر بازو بسته و تیمش را با فحش و فَضیحت فرماندهی می‌کند.بازوبندی که قطعا با شایستگی به دست نیامده بود؛ چراکه می‌توانستم آقای &quot;ی&quot; (کاپیتان قبلی تیم) را هم ببینم که تقریباً تمام بدنش(قسمت‌هایی که برای عموم قابل دیدن بودند) کبود است.البته آقای &quot;ی&quot; هنوز در بازی حضور داشت و لنگان لنگان مسابقه را ادامه می‌داد. همین نشان می‌دهد آقای &quot;م&quot; علی‌رغم تمام خشونت‌ها، چیزی در دلش نیست...و البته در سرش!آقای &quot;م&quot; اگرچه تقریباً به یک یاغی تمام‌عیار تبدیل شده، اما بخشی از وجودش هنوز یک کودک ده ساله مانده که بستنی وانیلی لیس می‌زند و در عالمِ خیال دست دختر رویاهایش را گرفته و با یک مینی‌ونِ قدیمی، به جهان‌گردی و کمپ زدن در دلِ طبیعت مشغول است.شب که ماه خرامان خرامان به وسط آسمان کشیده شد، بحثی جدید که از تمام بحث‌های پیشین غیر ضروری‌تر بود، بین آقای &quot;م&quot; و آقای &quot;ع&quot; در گرفت. موضوع بحث «تعداد خیارهایی که می‌توان با نمک موجود در دریاچه ارومیه خورد» بود.آن‌قدر دقیق و با ظرافت مغز تک‌تکِ افراد حاضر در شعاع پانصد متری را سنباده می‌کشیدند که پرستارِ بخش ناچار شد بعد از از کار انداختنِ چراغ‌ها، تلویزیون و هر وسیله دیگری که نور و صدا ساطع می‌کرد، دهانِ هر دوی‌شان را یک ساعت زودتر از همیشه مُهر و موم کند و برود.زمزمه‌کنان، به غرغر و تکرارِ تعداد خیارهای تخمینی‌شان ادامه دادند تا خواب هر دو را در آغوش گرفت.«ت.ت»، یک تختِ تیمارستان.شامگاهِ۱۴۰۵/۲/۱۱</description>
                <category>Jooje_tighi</category>
                <author>Jooje_tighi</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 06:40:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب‌نوشت‌های من، «ت.ت»، یک تختِ تیمارستان! (۳)</title>
                <link>https://virgool.io/@Jooje_tighi/%D8%B4%D8%A8-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AA%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%AE%D8%AA%D9%90-%D8%AA%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%B3-e7x2unw2f25c</link>
                <description>.شب‌نوشت‌های من، «ت.ت»، یک تختِ تیمارستان! (۱)شب‌نوشت‌های من، «ت.ت»، یک تختِ تیمارستان! (۲)نمی‌دانم آدم‌های خیلی مهربان دستِ آخر دیوانه می‌شوند یا آدم‌های خیلی دیوانه دستِ آخر مهربان! هرچه که هست آقای &quot;ع&quot; اخیراً بیش‌از حد مهربان شده، اگرچه که خودِ عبارتِ &quot;بیش از حد&quot; هم بالاخره تعریف مشخصی دارد و اصلاً مطمئن نیستم یواشکی سیب جویدن و در دهانِ آقای &quot;پ&quot; گذاشتن را می‌توان حتی در دسته‌ی &quot;بیش از حدها&quot; گنجاند یا نه. آقای &quot;پ&quot; مردی میانسال و ساکن اتاق بغل است، تقریبا دیگر دندان سالمی ندارد و از ترس این‌که سر و کارش به دندان‌پزشکی بیفتد به هیچ پزشک و پرستاری از دندان‌درد شکایت نمی‌کند. امروز صبح شنیدم آقای &quot;ع&quot; زیر گوشش گفت که درد را یک‌جوری تحمل کند و باقی موارد را فقط به او بسپارد.او آن‌قدر با دقت و طمانینه سیب و آجیل و سایر تنقلات سفت و سخت را جویده و مثل یک پرنده‌ی مادر که با نوکِ خود جوجه‌هایش را تغذیه می‌کند آن‌ها را داخل دهانِ آقای &quot;پ&quot; می‌گذارد که اگر کمی به تناسخ و جهان‌های موازی معتقد باشی بااطمینان می‌توانی تضمین کنی او در زندگیِ قبلی‌اش یک خردکنِ همه‌کاره‌ی ژاپنی با موتور ۶۰۰ وات و تیغه‌ای تمام فلزی از جنس استیلِ ضدزنگ بوده است.گاهی فکر می‌کنم با ادامه‌ی همین روند به‌احتمال زیاد آقای &quot;پ&quot; را آخر یک میکروبِ مقاوم که همزمان چهار منشا باکتریایی، ویروسی، انگلی و قارچی دارد از پا در می‌آورد. میکروبی که در بهترین حالت بیست سال فقط شناسایی ژنتیکی‌اش طول می‌کشد و چشم‌انداز تولید دارو برای آن زودتر از ۲۱۰۰ میلادی نخواهد بود.خبر خوب این‌که آقای &quot;م&quot; دو روز است که دیگر به دستبند نیازی ندارد و می‌تواند آزاد و رها به اتاق‌های مختلف سرک کشیده و به فعالیت موردعلاقه‌اش که بیمارآزاری است مشغول شود. از کشوی بخش پرستاری چسب‌قطره‌ای کش می‌رود و کف دمپایی‌ها می‌ریزد و به‌محض این‌که کسی دمپایی‌اش را می‌پوشد او را با انگشت اشاره نشان داده و با صدایی که به شیهه یک اسب ماده‌ی سالخورده شباهت دارد قهقهه می‌زند. پرستاران و کارکنان تقریبا او را به حال خودش رها کرده‌اند و به‌جز داروهای روزمره‌ و همیشگی‌اش از چیز دیگری برای متوقف کردنِ او استفاده نمی‌کنند.راستش زمانی مجبور به گرفتن این تصمیم شدند که تجویز داروهای آرام‌بخشی که کاربرد‌ دیگرشان بی‌هوش کردن سگ‌های هار بود هم برای نشاندنِ تحرک و جوش و خروش آقای &quot;م&quot; کفایت نکرد. دکتر اسم آن را مقاومت دارویی گذاشته و به پرستاران می‌گفت این یک‌جور بن‌بستِ درمانی به شمار می‌رود چون از این‌جا به بعد مغز آقای &quot;م&quot; خودش را تقریباً به هر نوع آرام‌بخش با هر دُز و مقداری به‌سرعت عادت می‌دهد...! جالب است که انگار مغز انسان‌ها خیلی خیلی زودتر از روح‌شان به همه‌چیز عادت می‌کند!حوالی ظهر و چنددقیقه بعد از این‌که کارکنانِ بخش گوشِ آقای &quot;ن&quot; که در انتهای سالن ساکن است را از لای دندان‌های آقای &quot;م&quot; درآوردند، رییس بخش سرزده به این‌جا آمد تا از آخرین وضعیت امکانات رفاهی و درمانی موجود مطلع شود. او به همه پرسنل خدا قوت گفت و درراستای بهبود وضعیت حقوق و مزایای آن‌ها چنددقیقه‌ای نطق کرد. همگی برایش محکم دست زدند و لحظاتی بعد از رفتنش به او فحش دادند. نمی‌دانم آدم‌ها آن بیرون هم همین هستند یا نه اما آدم‌های این‌جا برای این‌که دست از سرشان بردارند دورویی یاد گرفته‌اند.آقای &quot;ع&quot; بعد از آن‌که ناهار خودش را خورد و ناهار آقای &quot;پ&quot; را هم ذره‌ذره جَوید و در دهانش گذاشت، آمد تا چُرتی بزند و کمی به خودش و دندان‌هایش استراحت بدهد. آقای &quot;م&quot; که نباشد آقای &quot;ع&quot; در کمتر از ده ثانیه به خواب عمیق می‌رود. با حضور آقای &quot;م&quot; در اتاق این عدد به یک ساعت و چهل و پنج دقیقه می‌رسد.آقای &quot;م&quot; تمام روز را این‌طرف و آن‌طرف می‌دود و من، تنها و خالی این گوشه‌ی اتاق به صدای یورتمه رفتنش در سالن دلخوشم.امیدوارم آقای &quot;م&quot; روزی از این‌جا به خانه برود، به یک خانه‌ی گرم که کسی یا کسانی آن‌جا منتظرش هستند تا دوباره شور و حال سابق را به جریان بیندازند، نه به سردخانه‌ای که جز یک یخچال با چند کشوی دومتری و چند جسد یخ‌زده و یک سیستم تهویه پیشرفته و یک سکوتِ بی‌پایان چیز دیگری در آن نیست.هوای تازه در هردو جریان دارد، یکی از لابه‌لای برگ درختان گذشته و در راه به گل‌های یاس باغچه سری می‌زند و پس از احوال‌پرسی با پروانه‌های روی چمن از پنجره خود را مهمان کرده و صورت او را نوازش می‌کند و دیگری از لابه‌لای پروانه‌های خاک‌گرفته‌ی هواکش قدیمی اتاق عبور کرده و وارد فضایی می‌شود که عدم وجود جریان یکنواختِ هوا در آن، باعث می‌شود بدن او مثل یک تکه گوشت که مدتی بیرون از فریزر مانده بگندد.غروب مثل همیشه دلگیر و افسرده بود و اگر گهگاهی صدای داد و فریاد تیمِ گل‌کوچیکِ تیمارستان که خودشان خودشان را به «زردِ قناری‌ها» موسوم کرده‌اند نمی‌آمد، شاید چرخان‌چرخان خودم را از پله‌ها به پایین پرت می‌کردم. «زردِ قناری‌ها» را فقط برای تداعی «آبی‌اناری‌ها» که لقب تیم بارسلونا است انتخاب کرده‌اند وگرنه نه‌ رنگ پیراهن‌شان زرد است، نه صدای‌شان به قناری کوچک‌ترین شباهتی دارد. بعید می‌دانم کسی هم بین آن‌ها بوده باشد که قبلاً به‌ جزایر قناری سفر کرده باشد. درکل هیچ‌کدام مطلقاً هیچ ربطی به این اسم ندارند. البته که شخصاً این را به گزینه‌ی دیگرشان که «سوخته‌‌های فوتبال جهان» بود ترجیح می‌دهم. این‌ها برخی‌شان ممکن است واقعاً استعداد سوخته به شمار بروند، ولی گستره‌ی این استعداد سوخته در اغراق‌آمیزترین شکل ممکن هم شاملِ منطقه و استان‌شان می‌شده، نه «جهان»!ماهِ شب مثل اغلب اوقات آرام و متین بود.خوشبختانه آقای &quot;م&quot; بالاخره بنزینش تمام شد و چنددقیقه‌ای‌ست که خاموش شده...!دلم برایش تنگ شده بود.این را آقای &quot;ع&quot; هم به او می‌گوید و هردو با آرامشی مثال‌زدنی به خواب می‌روند.«ت.ت»، یک تختِ تیمارستان.شامگاهِ۱۴۰۵/۲/۶</description>
                <category>Jooje_tighi</category>
                <author>Jooje_tighi</author>
                <pubDate>Sun, 26 Apr 2026 18:30:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب‌نوشت‌های من، «ت.ت»، یک تختِ تیمارستان! (۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@Jooje_tighi/%D8%B4%D8%A8-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AA%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%AE%D8%AA%D9%90-%D8%AA%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%B2-q26ry6nk9wsv</link>
                <description>.شب‌نوشت‌های من، «ت.ت»، یک تختِ تیمارستان! (۱)آقای &quot;م&quot; بعد از سپری کردن دوره‌ای که در آن بیش از حد بیدار می‌ماند، وارد دوره‌‌ای شده که در آن بیش از حد می‌خوابد. نمی‌دانم این به اضافه شدنِ دو قرص جدیدتر به قرص‌های قبلی‌اش ارتباط دارد یا نه، هرچه که هست او دیگر خودش را نمی‌زند. خودش را نمی‌زند چون اغلب روز را بیدار نیست که خودش را بزند. و خودش را نمی‌زند چون دیگر اصلاً دستش به خودش نمی‌رسد. بله، چندروزی‌ست آقای &quot;م&quot; را به دسته‌هایم دستبند می‌کنند.نه از آن دستبندهای فلزی و محکم که زندانیان را با آن می‌بندند، از آن دستبندهای نازکِ پلاستیکی. نمی‌دانم چرا این را نوشتم، مگر جنس دستبند چقدر در اصل ماجرا تفاوت ایجاد می‌کند؟!راستش گاهی دلِ نداشته‌ام برای او می‌سوزد. البته گاهی هم فکر می‌کنم خوب است آدم‌ها بعضی‌وقت‌ها دست‌شان به خودشان نرسد.آقای &quot;م&quot; احتمالاً اولین‌بارش است که بسته می‌شود. من ولی بارها بسته شده‌ام، به آقای &quot;الف&quot; بسته شده‌ام، به آقای &quot;س&quot; بسته شده‌ام، به آقای &quot;ف&quot;، آقای &quot;ن&quot;، آقای &quot;ب&quot;، آقای...!راستش امروز را از این بسته شدن خوشحال بودم. می‌توانستم به‌سبب همراهی با آقای &quot;م&quot; بعد از مدت‌ها بیرون بروم و یک روحانی را از نزدیک ببینم و با چیزی که به آن برجسته می‌گفتند آشنا شوم. چراکه صبح امروز که دوباره مثل هرروز گل روی‌مان به گل روی دیوارهای سبزآبی و مات و مبهوتِ اتاق روشن شد، خبر رسید که مدیریت آسایشگاه در راستای افزایش سطح معنویت بیماران، از یک روحانی برجسته دعوت به عمل آورده است و به همین مناسبت قرار است همگی در حیاط جمع شویم.آقای &quot;ع&quot; به خانم پرستار گفت که دوست دارد او من و آقای &quot;م&quot; را به محوطه ببرد. خانم پرستار قبول کرد.آقای &quot;ع&quot; این‌روزها آرام‌تر از همیشه است. البته او تقریبا همیشه آرام است، آن‌قدر که گاهی فکر می‌کنم من و آقای &quot;م&quot; در اتاق تنهاییم. آقای &quot;ع&quot; دیگر آوازهای بی‌هوا و بی‌مقدمه نمی‌خوانَد، دیگر صدای تلویزیون را زیاد نمی‌کند، دیگر از خاطرات جوانی‌اش نمی‌گوید...بار آخر که پزشک او را معاینه کرد شنیدم که به خانم پرستار گفت آقای &quot;ع&quot; احتمالاً به‌زودی دیگر هیچ‌چیز یادش نمی‌آید، حتی از قدیم!امیدوارم پزشک او اشتباه کند. آقای &quot;ع&quot; مرد خوبی است، خیلی خوب. راستی هنوز هم خانواده‌اش به دیدنش نمی‌آیند، حتی چندباری از بخش با آن‌ها تماس گرفتند و در جواب فقط از مشغله‌ها و ضیق وقت و حوصله‌ی خانواده آقای &quot;ع&quot; شنیدند. امیدوارم یک‌روز بیایند. بالاخره امیدِ واهی هم نوعی از امید است.با همت آقای &quot;ع&quot; و دسته در دستِ آقای &quot;م&quot; به حیاط رسیدیم. نور خورشید چشمانِ آقای &quot;م&quot; را زد. آمد دستش را جلوی چشمانش بگیرد که فقط دسته‌های من را کمی لرزاند و سپس یادش آمد دستانش بسته است و ترجیح داد بی‌خیال شود و فقط چشمانش را روی هم بگذارد.حیاط نسبتاً شلوغ بود. نمی‌دانم چندنفر در این‌جا هستند اما به نظرم همه آمده بودند.آقای میان‌سالی پشت بلندگو رفت و چیزی به اسمِ صلوات درخواست کرد. چندنفری از درون جمعیت آن را فرستادند. آقای &quot;م&quot; نفرستاد. آقای سخنران شروع به سخنرانی کرد. از این گفت که هرچیزی در این جهان به صورت مستقل سخن می‌گوید. راست می‌گفت، مثلا خود من! گفت انسان‌ها باید بتوانند از هرچه که پیرامون خود می‌بینند بیاموزند.به دیوار اشاره کرد: «الان مثلا این دیوار...آجر به آجرش با آدم حرف می‌زنه...این صندلیا...همه‌شون حرف می‌زنن...این میز...!»آقای &quot;م&quot; درحالی‌که کم‌کم چشمانش را باز می‌کرد با تعجب و زیرلب گفت: «این دیوونه کیه آوردن؟!»سخنران گفت: «از شما برادران عزیز هم می‌شود آموخت، مبادا فکر کنید از کسانی که آن بیرون هستند خدایی‌ناکرده چیزی کم و کسر دارید!»آقای &quot;ع&quot; با حالتی که انگار ذوق‌زده‌تر از هروقت دیگری بود رو به آقای &quot;م&quot; پوزخند زد: «هه هه هه واقعا دیوونه‌ستا...!»آقای سخنران یک ساعتی حرف زد و رفت. تقریبا همه حاضرین به‌جز کادر مدیریتی و درمانی و کارکنان، متفق‌القول معتقد بودند یک ساعت از وقت گران‌بهایشان هدر رفته است. آقای &quot;م&quot; از این که نتوانسته بود این یک ساعت را هم مثل هجده ساعت دیگرِ شبانه‌روز بخوابد ناراحت بود.آقای &quot;ع&quot; هم غرغرکنان ناراحتی خود را از برخی سخنان آقای سخنران ابراز کرد. از این‌که او اصرار داشته افرادِ این‌جا نباید خودشان را کوچک بشمارند عصبانی بود: «چرا ما باید خودمونو پست‌تر از آدمای اون بیرون بدونیم؟! اصلا همین‌که هی اینو به زبون میاره که نباید این‌جوری فکر کنیم یعنی خودش درباره ما دقیقا همین‌جوری فکر می‌کنه؛ همین‌که ما پست و حقیریم. من تا همین امروز یک‌بار هم چنین‌چیزی به ذهنم خطور نکرده بود ولی الان دیگه نمی‌تونم از فکرش بیرون بیام!»آقای &quot;ع&quot; درحالی این‌ها را تند و تند می‌گفت که آقای &quot;م&quot; خُر و پُفش به آسمان رفته بود.حوالی ظهر بوی غذا در سالن‌ پیچید. امروز سه‌شنبه بود. ناهار سه‌شنبه‌ها سوسیس‌تخم‌مرغ است. بدیهی است که به‌خاطر عدم تداعیِ احتمالیِ واژه‌ی &quot;سوییس&quot; برای آقای &quot;م&quot; و باهدف جلوگیری از تکرار اتفاقات تلخ گذشته و همچنین حفظ مال و جان و ناموسِ کارکنان و البته آقای &quot;ع&quot;، برای آقای &quot;م&quot; املت زده بودند.آقای &quot;م&quot; همه‌چیزش را انکار می‌کند و همچنان سفت و سخت معتقد است تاکنون هیچ‌گاه زنی را حتی لمس هم ننموده است، چه برسد به این‌که ازدواج کرده باشد و دختر بزرگ و داماد و حتی نوه داشته باشد. آقای &quot;م&quot; اما همزمان با دیدن جعبه کمک‌های اولیه تشنج می‌کند چون آرم روی آن او را یاد پرچم کشوری می‌اندازد که همسرش بعد از بالا کشیدنِ مال و اموالش دست‌دردستِ یارِ جدید به آن‌‌جا سفر کرده است. حقا که آدم‌ها عجیب‌ترین جنبندگان زمین هستند!غروب‌ها چند نفر از اتا‌ق‌های مختلف به این‌جا می‌آیند و آقای &quot;ع&quot; را با خودشان به حیاط می‌برند و فوتبال بازی می‌کنند. با شور و شوق فراوان می‌گویند آقای &quot;ع&quot; دروازه‌بان به‌اصطلاح خفنی است و بدون او در هیچ مسابقه‌ای پیروز نمی‌شوند. این را دیروز به آقای &quot;ع&quot; یادآور شدند. از آن‌جایی که آقای &quot;ع&quot; تقریبا هرروز صبح ری‌استارت می‌شود امروز هم مجددا موضوع را برایش روشن کردند و احتمالاً فردا و همچنین پس‌فردا و همچنان روزهای بعدتر هم چاره‌ای جز برگزاری این جلسه توجیهی نخواهند داشت. آقای &quot;ع&quot; هرروز با ناز و ادا این را تکرار می‌کند که از روزهای اوجش فاصله گرفته و دیگر سن و سالی از او گذشته است و هرروز هم بعد از بیان این جملات همراه‌شان می‌رود و با محافظ فلزی که بر سر دارد یاد و خاطره‌ی پیتر چکِ سال‌های نه‌چندان‌دور را زنده می‌کند.جالب است! دستان آقای &quot;ع&quot; که ممکن بود با قرار گرفتن در یک مسیر درست بتوانند آینده‌ی دروازه‌بانی تیم ملی مملکت را تضمین کنند؛ اکنون فقط جایی‌اش را می‌خارانند، دندان‌هایش را مسواک می‌زنند، سیفون توالت را می‌کشند و در کاربردی‌ترین حالت ممکن مانع از گل خوردن تیمش در لیگِ گل‌کوچیکِ تیمارستان می‌شوند.شب برای یکی از بیماران اتاق بغل تولد گرفته بودند. آقای &quot;م&quot; همچنان خوابش می‌آمد و نرفت و ترجیح داد همه‌چیز را زیر پتو جشن بگیرد. آقای &quot;ع&quot; خسته‌ی دروازه‌بانی بود و سریع و سیر کیکش را خورد و برگشت و از آقای &quot;م&quot; رخصت گرفت که سهم کیک او را هم بخورد و مجدد رفت و مجدد کیک خورد و مجدد برگشت و دراز به دراز خودش را روی تختش انداخت و پس از کمی چپ و راست شدن روی تخت چشمانش را بست.روز شلوغی بود... آقای &quot;ع&quot; هم موافق است. شنیدم که همین را به آقای &quot;م&quot; گفت و او هم پتویش را روی سرش کشید و پس از چندلحظه‌ی کوتاه به خوابی عمیق رفت.«ت.ت»، یک تختِ تیمارستان.شامگاهِ۱۴۰۵/۱/۳۱خواب رفت.</description>
                <category>Jooje_tighi</category>
                <author>Jooje_tighi</author>
                <pubDate>Tue, 21 Apr 2026 10:50:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب‌نوشت‌های من، «ت.ت»، یک تختِ تیمارستان! (۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@Jooje_tighi/%D8%B4%D8%A8-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AA%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%AE%D8%AA%D9%90-%D8%AA%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%B1-zshxzkmdjxd4-zshxzkmdjxd4</link>
                <description>.امروز آقای &quot;م&quot; خوشحال بود، خوشحال‌تر از تمام روزها و شب‌های دیگر...!آن‌قدر خوشحال که حتی وقتی متوجه شد آقای &quot;ع&quot; دوباره مسواکش را اشتباهی زده فقط و فقط به تخلیه‌ی نیم‌لیتر از حجم مثانه‌اش درون آکواریوم او اکتفا کرد.بد هم نبود، ماهی‌های آقای &quot;ع&quot; همگی بلافاصله و به‌صورت گروهی به روی آب آمدند و بازیِ «هرکی تونست بیشتر شناور بمونه» انجام دادند، آن‌قدر در این رقابت جدی و مصمم بودند که حتی در همین لحظه که تقریبا از نیمه‌های شب هم گذشته هنوز هیچ‌کدام شکست را نپذیرفته‌اند.امروز آقای &quot;م&quot; خوشحال بود، می‌خندید، می‌گفت «بالاخره قبول کرد، بالاخره!»راست می‌گفت...امروز که خانم پرستار برای بررسی صبحگاهی آمد، بالاخره پذیرفت که آقای &quot;م&quot; هرگز ازدواج نکرده و همیشه‌ی خدا تنهای تنها زندگی کرده است.آقای &quot;م&quot; اما دروغ می‌گوید، خودم همان شش ماه قبل که آمد از زبان دخترش شنیدم که به دکتر گفت «بابام تاجر فرش بود. مادرم همه‌چیزش رو ازش گرفت، با یه مرد جدید و اقامت‌دار آشنا شد و باهم رفتن سوییس!»، می‌گفت «پدرم از اون روز به بعد هرروز عجیب و عجیب‌تر شد و الان به جایی رسیده که دیگه هیچ‌کدوم از رفتارهاش قابل‌کنترل نیست!»حتی یادم است آن‌روزهای اول بین کارکنان بخش شایعه شده بود که آقای &quot;م&quot; احتمالاً فقط به این دلیل داشته آقای &quot;ع&quot; را با فرو کردن ساندویچ سوسیس‌بندری در حلقومش خفه می‌کرده که «سوسیس» او را به‌یاد «سوییس» انداخته بوده...! یادش بخیر! آقای &quot;ع&quot; را درحالی از زیر دست و پای آقای &quot;م&quot; بیرون کشیدند که درکنار مری و نای، جای یک لوله‌ی سوم هم در گلویش باز شده بود.آقای &quot;ع&quot; هم مرد خوبی‌ است، شنیدم درحالی‌که داشته یک کودک خردسال را از برخورد با قطار مترو نجات می‌داده لحظه‌ی آخر سرش با سر قطار مماس شده و مدتی در کما بوده و سپس به این‌جا آمده است. راستش همیشه منتظر بودم خانواده آن پسربچه به عیادت آقای &quot;ع&quot; بیایند، تااین‌که از پچ‌پچِ پرستاران بخش شنیدم حتی خانواده‌ی خود آقای &quot;ع&quot; هم به دیدنش نمی‌آیند و فقط ماه‌به‌ماه هزینه‌های درمان را به حساب مرکز واریز می‌کنند.آقای &quot;م&quot; اما هرهفته دخترش را می‌بیند. دختر آقای &quot;م&quot; اشکش همیشه دمِ مشکش است و هروقت می‌آید نصف حرف‌هایش را لابه‌لای گریه‌هایش می‌گوید و من خیلی متوجهش نمی‌شوم. یکبار شنیدم که می‌گفت «بابا زودتر خوب شو بریم خونه‌ی ما...دوس نداری با بچه‌ها بازی کنی؟ خیلی سراغ‌تو می‌گیرن، همه‌ش می‌گن آقاجون کی میاد...این‌جام که اجازه نمی‌دن بیارم‌شون.» آقای &quot;م&quot; تقریباً هربار همین را پاسخ می‌دهد: «من چیزیم نیست، تو هم لازم نیست هرهفته بیای این‌جا. من اصلا دختر ندارم. کلا بچه ندارم. حتی همسر هم ندارم. من هیچ‌وقت ازدواج نکردم. هیچ‌وقت.»قرص‌های آقای &quot;م&quot; از آقای &quot;ع&quot; بیشتر است. قرص‌های آقای &quot;م&quot; آبی، قرمز، سفید، نارنجی و صورتی هستند اما آقای &quot;ع&quot; فقط دو قرص سبز و زرد دارد. بین خودمان بماند، هیچ‌وقت نفهمیدم چرا قرص‌های کسی که فقط کمی در انتخاب‌ها و اعتمادهایش اشتباه کرده از قرص‌های کسی که با قطارِ مترو شاخ‌به‌شاخ شده و مدتی را در آن‌دنیا گذرانده و دورِ سرش همیشه‌ی خدا با چیزی شبیه به یک کلاه‌خودِ نظامی محاصره شده بیشتر است!حوالی ظهر پایه‌ی چپم درد گرفت. همان درد دیرینه که ناشی از لگدهای گاه و بی‌گاه آقای &quot;ب&quot; در آن‌ روزهاست. از وقتی آقای &quot;ب&quot; را به جایی که به آن سردخانه می‌گفتند بردند و آقای &quot;م&quot; به این‌جا آمد، دیگر کسی به پایه‌هایم لگد نمی‌زند.من آقای &quot;م&quot; را دوست دارم، آقای &quot;ع&quot; را هم!از وقتی این‌دو به این اتاق آمده‌اند همه‌چیز آرام‌تر شده. حالا گهگاهی آقای &quot;ع&quot; _که دیگر فقط حافظه بلندمدتش کمی کار می‌کند_ ناگهان و بی‌مقدمه با صدایی گوش‌خراش «ﻗﻄﺎر رد ﺷﺪ و رﻓﺖ ﻣﺴﺎﻓﺮا ﻣﻮﻧﺪن، ﻣﺴﺎﻓﺮا ﻛﻪ ﺑﺮن ﻗﻄﺎر ﻣﻰ ﻣﻮﻧﻪ، ﺗﻮ ﺑﺮف ﺑﺎروﻧﻰ ﻗﻄﺎر ﻗﻠﺐ ﻣﻨﻪ، ﻗﻠﺐ ﺷﻜﺴﺘﻪ ی ﻣﻦ ﺗﻮ ﺑﺮف ﻣﺪﻓﻮﻧﻪ...» را فریاد می‌زند و تا آقای &quot;م&quot; در استکان چای یا لیوان آب او تف نمی‌اندازد از آژیر کشیدن دست برنمی‌دارد، این‌که دیگر چیز خاصی نیست. یا مثلاً...غروب این‌جا دل‌گیر است، دل‌گیرتر از تمام غروب‌های تمامِ جاهای دیگر.راستش آن‌قدر دل‌گیر که من هم دلِ نداشته‌ام می‌گیرد.گاهی به این فکر می‌کنم چرا بین این‌همه تخت که در جاهای مختلف ساکن شده‌اند، کار من باید به این‌جا می‌کشیده است. نه این‌که این‌جا را دوست نداشته باشم، نه! اتفاقا همیشه فرضیه‌ای درباره آدم‌های این‌جا داشته‌ام. به‌نظرم این‌ها آدم‌هایی بوده‌اند که فکر می‌کردند مردمِ آن بیرون دیوانه‌اند و مردمِ آن بیرون آدم‌هایی بوده‌اند که فکر می‌کردند این آدم‌ها دیوانه‌اند و از آن‌جایی که تعداد مردمِ آن بیرون بیشتر بوده، زورشان چربیده و این جماعت را به تیمارستان فرستاده‌اند.سعی می‌کنم کمی بخوابم. سخت است. خوابیدن در این‌جا برای خیلی‌ها سخت است. نمی‌دانم آن بیرون هم همین است یا نه.گاهی به آدم‌های این‌جا مایعی تزریق می‌کنند که ‌آن‌ها را خیلی زود می‌خواباند. باید جالب باشد. کاش من هم می‌توانستم تجربه‌اش کنم...!«ت.ت»، یک تختِ تیمارستان.شامگاهِ۱۴۰۵/۱/۲۷</description>
                <category>Jooje_tighi</category>
                <author>Jooje_tighi</author>
                <pubDate>Fri, 17 Apr 2026 13:53:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرگرمی‌هایم فقط راه‌های قشنگِ فرار من‌اند!</title>
                <link>https://virgool.io/SaintGeorge/%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D9%85%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%B4%D9%86%DA%AF%D9%90-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%AF-owzjtxjh8yl8-owzjtxjh8yl8</link>
                <description>همیشه مشغولم...نه از آن مشغول بودن‌های مهم و پرافتخار،از آن مشغول بودن‌های بی‌صدا،که بیشتر شبیه پناه گرفتن‌‌اند تا زندگی کردن.فیلم می‌بینم؛نه برای لذت،برای این‌که دو ساعت هم که شده،کسی دیگر جای من فکر کند،کسی دیگر درد بکشد،کسی دیگر به‌ جای من زندگی کند.فوتبال تماشا می‌کنم؛و با هر گُل،برای چند ثانیه یادم می‌رودچگونه در گِل گیر کرده‌ام.با هر بُرد،برای لحظاتی فراموش می‌کنمچگونه بُردِ موشک رویاهایمکوتاه و کوتاه‌تر می‌شود.با هر باخت،برای دقایقی از یاد می‌برمکه هنوز و همچنانبعضی باخت‌های زندگی‌امتا لحظه‌ی مرگ روی باورهایم چنبره زده‌اند.با دوستان می‌خندم،بلند، واقعی، شاید از ته دل…اما یک‌جایی وسطِ همان خنده‌هایک نسخه‌ی ساکت‌تر از من،فقط نشسته و تماشا می‌کند.به دانشگاه می‌روم،بین کلاس‌ها، بین حرف‌ها، بین آدم‌ها،انگار نقش کسی را بازی می‌کنمکه دقیقاً می‌داند به کجا می‌رود؛و الحق و والانصاف،چه بازیگر خوبی شده‌ام،حتی خودم هم بعضی وقت‌ها باورم می‌شود.شب‌ها اما...وقتی هیچ‌چیز باقی نمی‌ماندجز سکوت،و نسخه‌‌ای نیمه‌جان از من،وقتی همه‌چیز آرام می‌شود،وقتی صداها می‌خوابند،وقتی نورها خاموش می‌شوند،وقتی دیگر چیزی برای پرت کردن حواسم باقی نمی‌ماند،می‌فهممتمام روز را فقطکمی بیشتراز خودم فاصله گرفته‌ام.من می‌مانمو فکرهایی که انگار تمام روزپشت در منتظر ایستاده بودند.خیال‌های رنگارنگ،بی‌دعوت، سمج،بلدند دقیقاً همان‌جاهایی دست بگذارندکه وانمود می‌کنم وجود ندارند.و من اما،صبح روز بعد،دوباره فرار می‌کنم،به یک فیلم جدید،به یک مسابقه‌ی دیگر،به یک گفت‌وگوی طولانی،به یک برنامه‌ی شلوغ،به هر چیزی که کمک کندکمی دیرتربه خودم برسم.من یک دونده‌‌ی حرفه‌ای هستم،در مسیری که هیچ خط پایانی ندارد.و شاید دلنشین‌ترین بخشش این است:کمترکسی به دویدنم شک می‌کند،چون از بیرون،همه‌چیز شبیه یک زندگی کاملاً عادی‌ست.راستش را بگویم؟!من زندگی نمی‌کنم،میان‌برهای قشنگیبه سمت نرسیدن پیدا می‌کنم.و ماهر شده‌امدر پرت کردن حواس خودم؛آن‌قدر ماهرکه بعضی روزهاحتی حواس دیگران را هم پرت می‌کنم.آنقدر پرت،که بگویند: اگر نبودی حس و حالی نبود.نگران من نباش!متاسفانه عادت کرده‌امهر صبح و هر طلوع و هر لحظه،با انرژی مثال‌زدنی،به فرارم ادامه دهم…!هرچه نباشد،منهیچ‌وقت نگذاشته‌امخودمبه خودم برسد.سال‌هاستبی‌وقفهاز خودم جلو می‌زنم.منمظنون اصلیِتمامِ فرارهای خودم هستم؛قاتلِ مسیر خودم،قربانیِ همان فرار،و با هر طلوع خورشید،بی‌وقفه به تعقیب و گریز ادامه می‌دهم…راستش را بخواهی،هیچ‌کس به اندازه‌ی مندر فرار کردن از خودش پشتکار ندارد...!</description>
                <category>Jooje_tighi</category>
                <author>Jooje_tighi</author>
                <pubDate>Thu, 19 Feb 2026 17:25:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن‌گاه که محتویاتِ 🩲ِ بچه‌ی نیکی‌لاکچری تولد کریس رونالدو را بلعید!</title>
                <link>https://virgool.io/@Jooje_tighi/%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%DB%8C%D8%A7%D8%AA%D9%90-%F0%9F%A9%B2%D9%90-%D8%A8%DA%86%D9%87-%DB%8C-%D9%86%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%84%D8%A7%DA%A9%DA%86%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D8%B3-%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7%D9%84%D8%AF%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D9%84%D8%B9%D8%AF-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%90-%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%AF-mgitaomclknr</link>
                <description>.گوشه‌ای از این کره‌ی خاکی،یکی از مشهورترین و شاخص‌ترین چهره‌های دنیا؛کسی که شهرتش از توضیح جلوتر است،نشسته پای کیک تولدش.کسی که نامش راحتی آن‌هایی که فوتبال نمی‌بینند هم شنیده‌اند.با صدها میلیون دنبال‌کننده در سراسر جهان(۶۷۰ میلیون!)،با ثروتی که عددش برای خیلی‌ها قابل‌ِ تصور و تخمین نیست(نزدیک به ۱.۵ میلیارد دلار، به‌عنوان ثروتمندترین ورزشکارِ تمامی ادوار!)با کارنامه‌ای که سالیانِ سال درباره‌اش به گفتگو خواهند نشست،چهل و یک سالگی‌اش راساده فوت می‌کند.یک شمع؛از همان‌هایی که در خرازی‌های معمولی هم پیدا می‌شود.روی یک کیک ساده‌،که زمانِ صرف‌شده برای تمامی مراحل تزئینشبه‌سختی از یک‌ساعت گذر می‌کند.بی‌نور،بی دود،بی‌نمایش.همه‌چیز آن‌قدر معمولی‌ستکه اگر اسم صاحب تولد را ندانی،هیچ‌چیزِ این تصویرداد نمی‌زند با چه کسی طرفی!تولدهای ۳۲، ۳۳، ۳۷ و ۳۹سالگی درکنار خانواده و کیک‌های خانگیِ جورجیناپَز :)گوشه‌ای دیگر از همان کره‌ی خاکی اما،عده‌ای بی‌نام و نشان،حرفم را پس می‌گیرم...!عده‌ای با نام و نشان،امابی‌اصل و نسب،تعیین جنسیتِ دستاوردِ زیستیِ نه‌چندان خلاقانه‌شان رادر مجلل‌ترین تالارِ شمال شهربه سور می‌نشینند.این‌بار اما،نور هست،دود هست،و گل‌آرایی‌ای که بیشتر شبیه مراسم تاج‌گذاری لوییِ چهاردهم است!هیجانِ کاذب،برای خبری که نهایتاًچند ثانیه بعدبا صدای ترکیدنِ یک بادکنکلو می‌رود.مهم نیست چیست؛آبی یا صورتی!مهم این است کههمه ببینند...فیلم‌بردار هست،نورپرداز هست،سناریو هست،تمرینِ جیغ هست.و جنینی که هنوزهیچ ایده‌ای نداردچرا این‌همه آدمبرای محتویاتِ خصوصی‌ِ کامل شکل‌نگرفته‌اش،سراپا ذوق و هیجان ایستاده‌اند!۱۰۰۰ ایده‌ی جذاب برای جشن تعیین جنسیت :)روزگار غریبی‌ست نازنین...اسطوره‌ای شمعش را فوت می‌کند؛بی‌هیاهو.تازه‌به‌دوران‌رسیده‌ایبرای خبری سراسر کم‌اهمیت،نورافکن می‌آورد،آتش به‌پا می‌کند،و زرق و برقِ مراسمشچشمان آسمان را می‌آزارد!یکی آن‌قدر ریشه داردکه فارغ از آیین و مذهب،جدا از ملیت و جبر جغرافیا،ساده‌بودنبه اعتبارش اضافه می‌کند؛و یکی آن‌قدر به قاب وابسته استکه با خاموشیِ نور،خودش هم خاموش می‌شود!یکی اگر بی‌سروصدا بنشیند،باز هم جهان می‌فهمد کجاست؛دیگری اگر روی سِن نایستد،انگار هیچ‌وقت نبوده است!این‌جا ماجرا نه پول است،نه شهرت،نه اعداد و ارقامی که جلوی اسم‌ها ردیف می‌شوند؛مسئله، تفاوتِ ریشه‌هاست؛تفاوت آن‌چه زیرِ خاک جان گرفته،با رویه‌ای از روییدنی‌های سطحیکه فقط مقابلِ نورقد کشیدن بلدند.ریشه‌ها امادیده نمی‌شوند؛کارِ خودشان را می‌کنند،اندک‌نوریبرای این‌که در تاریکیِ خاکبروند و بروند و بروند،کافی‌ست.نیازی به اثبات ندارند!این‌همه نور و جَلا اما،سهمِ چیزهایی‌ستکه حتی به بودنِ خودشان هممطمئن نیستند.ریشه‌ها را نمی‌شود دید؛دوام، تنها مدرکِ وجودشان است!پسدر زمانه‌ای کهدوام، بی‌سر و صداستو نمایش پرنور،دنبالِ ریشه‌ها نگرد... :)پست قبلی:https://vrgl.ir/ch7vc</description>
                <category>Jooje_tighi</category>
                <author>Jooje_tighi</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 13:07:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«که با من هرچه کرد آن آشنا کرد» یا &quot;!?Et tu, Brute&quot;| بحث بحثِ توقعه رفیق :)</title>
                <link>https://virgool.io/SaintGeorge/%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D9%87%D8%B1%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%D8%A2%D9%86-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-et-tu-brute-%D8%A8%D8%AD%D8%AB-%D8%A8%D8%AD%D8%AB%D9%90-%D8%AA%D9%88%D9%82%D8%B9%D9%87-%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%82-kz7uvpzbaqkz</link>
                <description>بحث بحثِ توقعه :)وقتی حافظ شیرین‌سخن با سوزِ دل می‌گه:من از بیگانگان هرگز ننالمکه با من هرچه کرد آن آشنا کرد!وقتی سعدی علیه‌الرحمه این‌‌جوری سرِ دردِ دل رو باز می‌کنه که:از دشمنان برند شکایت به دوستانچون دوست دشمن است شکایت کجا بَریم؟!وقتی چشمه‌ی نور و حقیقت، امام‌علی(ع) واژه‌ها رو گلایه‌مند کنار هم می‌چینه که:الدَّهْرُ انْزَلَنِی ثُمَّ انْزَلَنِی ثم انْزَلَنِی حَتَّى یُقال معاویة وَ عَلى.روزگار، مرتبه مرا پایین آورد، پایین آورد، پایین آورد، تاآنجا که می‌گفتند«معاویه و علی» :)یا وقتی...وقتی همه و همه، با ویلیام شکسپیر انگلیسی هم‌زبان می‌شن؛اون‌جا که هنرمندانه و از قولِ قیصرِ رومی،در قامت آخرین واژه‌های به‌خون‌آغشته‌اش می‌نویسه:&quot;!?Et tu, Brute&quot; «بروتوس، تو هم؟!»همه‌ی این‌ها...یعنی بحث، بحثِ توقعه رفیق:)&quot;Et tu, Brute?!&quot;بروتوس فقط یکی از سناتورها نبود.پسرخوانده‌ی سزار بود؛نزدیک، مورد اعتماد،و از معدود آدم‌هایی که سزار واقعاً به قضاوتش تکیه می‌کرد.همین نزدیکی بودکه ضربِ خنجر رو کشنده‌تر می‌کرد؛می‌دونی چطوری؟!کشته شدنِ ژولیوس سزار از مشهورترین صحنه‌های نمایشنامه شکسپیره که در پرده سوم به تصویر کشیده می‌شه.سزار با نادیده گرفتنِ هشدارهای فال‌گیر و همسرش به سِنا می‌ره؛جایی که با انگیزه و توطئه‌چینیِ قبلی، توسط نماینده‌ها دوره می‌شه.متالوس سیمبر، درخواست رای‌گیری برای بخششِ برادر تبعیدی‌ش رو مطرح می‌کنه؛درخواستی که سزار بی‌درنگ و قاطعانه ردش می‌کنه.در همین لحظه، کاسکا از پشت گردن سزار رو می‌گیره و باقی دسیسه‌چین‌ها، ضربات چاقو رو یکی‌یکی و پشتِ هم وارد می‌کنن.بروتوس اما...آخرین نفر از این جَمعه که چاقو رو به بدنِ نیمه‌جانِ سزار فرو می‌کنه؛ضربه‌ای که یکی از ماندگارترین جملات تاریخ رو از زبان سزار جاری می‌کنه:)&quot;!?Et tu, Brute&quot; یا «بروتوس! تو هم؟!» ‌جمله‌‌ای کوتاه و ساده،با مفهومی تلخ و دردناک؛اون‌قدری که به یه اصطلاح لاتین در فرهنگ غرب تبدیل شده و هنوز هم در ادبیات ملل اروپایی، برای نشون دادن اوجِ یک خیانت دردناک، به‌عنوان یک نماد ازش استفاده می‌شه.و این پایانِ کار نیست...شکسپیر، به‌عنوان نابغه‌ی اهل قلم، ادامه‌ی این جمله رو هم از زبان سزار اضافه می‌کنه:«پس بر خاک بیفت سزار!»چرخشِ قلمی که این معنا رو تداعی می‌کنه: سزار بعد از فهمیدن این خیانت و دیدن بروتوس در اون حالتِ شوم، حتی نخواسته لحظه‌ای بیشتر زنده بمونه!پلوتارک، تاریخ‌ نگار و زندگی‌نامه‌نویسِ یونان باستان، حتی پا رو فراتر می‌ذاره و می‌گه:سزار هنگام مرگ، تنها با دیدنِ بروتوس در میان خائنین، توگای(جلیقه رومی) خود رو بر سر کشیده‌ و از پای درآمده است:)دوره کردنِ سزار و درخواست متالوس سیمبر برای رفع تبعید برادرش!رد قاطعانه‌ی درخواست نمایندگان از طرف سزار!اجرای دسیسه و درنهایت (: !?Et tu Bruteبعضی زخم‌ها،قرن نمی‌شناسن…و درد، دقیقاً از همین‌جا شروع می‌شه.از جایی کههیچ‌کس و شاید در مقیاس بزرگ‌تر هیچ جامعه‌ای،واقعاً از دشمن‌هاش ضربه‌ی کاری نمی‌خوره.ضربه‌ها معمولاً از همون‌جا میانکه با خیالِ راحتپشتت رو بهشون کردی؛از جایی که مطمئن بودی«این یکی بلد نیست»‌آدم با شنیدنِ بدی از غریبه‌ها فرو نمی‌ریزه؛آدم‌هابا یه «تو هم؟!»فرو می‌ریزن!تو هم؟!بعدِ این‌همه «نه، اون فرق می‌کنه» گفتن؟!بعدِ این‌همه...؟!و شاید به‌همین دلیله کهبیشترِ مانه از خیانت می‌ترسیم؛نه حتی از دشمنی؛ما از این می‌ترسیمکه انتخاب‌هاموناشتباه از آب دراومده باشن :)از این‌که یه روزی،یه‌جایی،وسطِ شلوغی‌های زندگی،یه اتفاقِ ساده باعث بشهبی‌هوا و ناخواسته زمزمه کنیم:«Et tu…?!»🙃«ترورِ سزار» اثری از وینچنزو کاموچینیحسن ختام (مرحوم حمیدرضا صدر🌱)https://www.aparat.com/v/BLlZb</description>
                <category>Jooje_tighi</category>
                <author>Jooje_tighi</author>
                <pubDate>Sun, 01 Feb 2026 18:20:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه روز که دیگه نیستم، با اینا یاد من بیفت...!</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%A7-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D9%81%D8%AA-msldq9iotgee</link>
                <description>این پست بخاطر وجود پتانسیلِ شخصی‌سازی در تمام ۸ میلیارد انسان کره‌ی زمین، در چالش هفته منتشر شد. درصورت شرکت در چالش زیر همین پست اطلاع بدید..یه روز که دیگه نیستم؛به‌هر دلیلی،لطفا با اینا یاد من بیفت!با شنیدن صدای قمیشی اون‌جا که می‌گه &quot;رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی، قانون جنگلو زیر پا گذاشتی، این‌جا قهرن سینه‌ها با مهربونی، تو تو جنگل نمی‌تونستی بمونی...!&quot;، یا اون‌جا که می‌گه &quot;چشمای منتظر به پیچ جاده...&quot; یا اون‌جا که می‌گه &quot;بی‌خیالِ حرفایی که تو دلم جا مونده...&quot; یا اون‌جا که...ولش کن، هرجا هر ترانه‌ای ازش شنیدی یاد من بیفت:)دیگه با چیا؟!الان بهت می‌گم.با شنیدن چاوشی اون‌جا که می‌گه &quot;همیشه می‌لنگه یجای زندگیم، الهی من بمیرم برای زندگیم...&quot;با تماشای بازیای پرسپولیس، با هر گلی که زد و با هر گلی که خورد، با هر بردی که هوادارا رو برد آسمون و با هر باختی که حس و حال زندگی رو از طرفدارا گرفت؛ کلا هرچی که به این عشقِ ریشه‌دارِ از کودکی تا بزرگی مربوط می‌شد...با فوتبال، هرجا که داشتن بازی می‌کردن و هرجا که داشتن تماشا می‌کردن و هرجا که داشتن تحلیل می‌کردن و هرجا که دیدی دارن بابتش کری می‌خونن و هرجا...با سینما، هرجا که متفاوت از دفعات قبل شگفت‌زده‌ت کرد، با سیاه و سفیدای کوراساوا، با بازیای اعجاب‌‌انگیز دی‌لوییس و هاپکینز، با تعلیقای هیچکاکی، با &quot;پاپیون&quot;، مخصوصا اون‌جا که تهش می‌گه &quot;آهای حرومزاده‌ها! من هنوز زنده‌ام!&quot;(درسته احتمالا من دیگه هنوز زنده نیستم ولی تو یاد من بیفت)با تماشای برکینگ‌بد و بتر کال سال...با هندونه، اونجا که نه اونقدر سرد بود که دندونات یخ بزنه و نه اونقدر گرم که عطشت رو بیشتر کنه...با سیگار، هرجا که دیدی یکی موقع خواستنش، دلش واسه ریه‌هاش سوخت و ازش دست کشید...با عشق‌های پاک نافرجام، اون‌جا که فک می‌کردی تهش چقدر قشنگه و تهش چقدر زشت شد همه‌چی...با دیدن غرور، اونجا که داشتیش و بخاطرش همه فک می‌کردن بجای قلب تو دلت پیچ و مهره‌ست و بجای عصب یه مشت سیم رد شده، درحالیکه تو واسه مرغ و خروسایی که شبونه شکارِ سمور شده بودنم تو خلوتت گریه کردی...با دیر رسیدنا، اونجا که فک می‌کردی زودتر از همه می‌رسی و دیرتر از همه رسیدی، به قرار ملاقات نه‌ها، به...با فلوکستین، کلومیپرامین، بوپروپیون، اونجا که یهویی فک می‌کنی همه آثار مثبت‌شون تلقینه و خودسر قطع‌شون می‌کنی و می‌بینی عهه زندگی عجب جهنمیه...با خون، اونجا که دیدی یکی ازش هیچ ترسی نداره و به دیدنش یه‌جوری عادت کرده انگار هرروز می‌بیندش...با صداقت، اونجا که دیدی چقدر به ضررت تموم شد و چقدر بابتش تحقیر شدی...با حس عدالت‌خواهی، اونجا که هروقت بابتش به کسی خرده گرفتی، صورتت پر شد از برچسبای رنگی‌رنگی...با شکستگی، هرجا که دیدی یکی واسه دلخوشی دادن به خودش میگه &quot;چیزی نیست، مو برداشته...&quot;با دیر دکتر رفتن، اونجا که دیدی یکی خودشو با لجبازی ناقص کرد...با آتیش گرفتن قلبت، هرجا که یادت افتاد چه چیزایی بوده که دیگه نیست، چه چیزایی هست که قراره نباشه...با عکس گرفتن، هرجا که دیدی یکی خود واقعیش از عکسش چندبرابری خوشگلتره...با موهای پرکلاغی، هرجا که دونه‌دونه سفید شدن‌شون رو دیدی و حس کردی...با قوز بینی، اونجا که یه‌سری مُد سال می‌شه و یه‌سری نشونه نافرمی صورته و تو درهرحال معتقدی بهت میاد، فقط چون خودت به این روز دراوردیش...با قرآن، اونجا که شرمنده‌ش شدی و کاری از دستت برنیومد...با ماشینای چینی، اون‌جا که گفتی &quot;چقد جذاب و خفنن&quot; و یکی دیگه بلافاصله گفت &quot;ذهنت فقیره اینا تو اروپا از رده خارج حساب میشن...&quot;با حس سرافکندگی جلو آدمایی که یه زمانی بیش از حد روت حساب می‌کردن و با حس سرافرازی، وقتی بالاخره موفق شدی و دیدی یه‌سری از همون آدما، دستاوردت واسشون آخرین درجه اهمیتو داشت...هرجا که حس کردی مذهبیِ جمع غیرمذهبیا و غیرمذهبیِ جمع مذهبیایی...هربار حرف جدی‌ای زدی و شوخی گرفته شد و هربار شوخی‌ای کردی و جدی گرفته شد...هرجا که بهت گفتن سطح طنزت فوق‌العاده‌ست و پشت سرت گفتن عجب دلقکیه...هرجا که فک کردن بی‌غم‌ترین آدم جهانی، فقط چون می‌خندوندی‌شون(درحالی‌که هیچکدوم توان حمل بار غمی که اون‌لحظه به دوش می‌کشیدی رو نداشتن...)هرجا که چیزی گفتی و چندسال بعد یه روزی و یه جایی بهت گفتن اون روز حق با تو بود، درحالی‌که اون روز با تمام توان سرزنشت کرده بودن...با هربار حرف ناحقی که شنیدی و دم نزدی چون برات عزیز بودن، درحالی‌که تو واسشون عزیز نبودی وگرنه اون حرفو بهت نمی‌زدن...با چایی، اون‌جا که وقتی سرد می‌شه میگی من سرد میخورم و وقتی لبتو سوزوند میگی اصلش همینه...با چایی، اون‌جا که حال نداری بری قند برداری و وقتی کسی هم برات میاره واسه اینکه نفهمن تنبلیت میومده می‌گی &quot;نه بعضی چاییامو بدون قند می‌خورم...&quot;با حرف زدنات تو تنهایی با خدا، اونجا که هزارتا نذر ادانکرده و وعده زیرپاگذاشته داری و می‌تونی خدا رو تصور کنی که میگه &quot;این‌بارم خرت از پل می‌گذره و فراموشم می‌کنی، پس انقدر واسه گول زدنم انرژی نذار...&quot;با ناراحتیات، اون‌جا که نه می‌تونستی به کسی بگی‌شون، نه می‌تونستی پیش خودت نگه‌شون داری...با شوکه شدنات، اونجا که می‌فهمی از این‌ ثانیه به بعد هیچی قرار نیست مث سابق بشه...با قهقهه‌هات، اونجا که بلافاصله بعدش با خودت فک می‌کنی و آخرین بارِ قبل از اینو یادت نمیاد و همین باعث میشه این‌بارم واست احمقانه بنظر بیاد...با خنده‌های عصبی، اونجا که هم خودت می‌فهمی واقعی نیستن هم دور و وریات...با مرگ، اونجا که مطمئن نیستی بعدش چی میشه و دوس داری همین‌جا جاودانه باشی و با مرگ، وقتی برات مهم نیست بعدش چی میشه و فقط میخوای درآغوشش بگیری...با لُپ بچه‌ها، هرجا که دیدی دودستی میتونی بکشی‌شون و انرژی بگیری...با بچه‌ها، هرجا که حس کردی چقدر جالب و عجیبه که انقدر زیاد دوسِت دارن...با گیم‌نت، هرجا که رفیقتو بردی و فاز برداشتی و با گیم‌نت، هرجا که مفتضحانه باختی و با قاطعیت گفتی &quot;اخراجی نمی‌دادم حریفم نمی‌شدی...&quot;با اون سکانسِ حبیب که می‌گه &quot;کی ضرر کرد؟ من یا اون؟ کی بدبخت شد؟ من یا اون؟&quot;هرجا که حس کردی چقدر زودتر از چیزی که فک می‌کردی داری پیر و پیرتر میشی...هرجا که زندگی واست یه بازی مسخره‌ی بی‌رحم و دنیا واست یه عروس هزارداماد جلوه کرد و حالت از هردوشون به هم خورد...با هردفعه که اومدی پیروزمندانه بخندی و یادت اومد چه شکستای فجیحی که قبلا نخوردی و چه شکستای فجیح‌تری که بعداً قرار نیست بخوری...با پدر و مادر، خواهر و برادر، خانواده‌ت، اون‌جا که زیرچشمی نگاشون می‌کنی و تو دلت می‌گی یه روزی جبران می‌کنم...با کارت بانکیت، اون‌لحظه که کاکتوسم از گزند خشکسالیش در امان نبود و روت نمی‌شد از بابات پول بگیری چون بچگیات فک می‌کردی ۱۸سالگی از خونه میزنی بیرون و مستقل می‌شی...هرجا که مطمئن بودی یکی داره دروغ میگه و مجبور بودی بین سر تکون دادن و تایید الکی یا به‌پا شدن جنگ جهانی سوم یکیو انتخاب کنی...هرجا که به بی‌مزه‌ترین شوخی‌های یکی خندیدی چون فک می‌کردی اگه نخندی ممکنه وقتی یه روزی خبر خودکشیش اومد عذاب وجدان بگیری...هرجا که خواستی اون جمله آخر و حس نهاییتو به طرفت بگی و نگفتی چون ترسیدی چیزیو بشنوی که اصلا دلت نمی‌خواد...اون‌جا که بلد نبودی دل طرفو ببری و اونم انقدر باهوش نبود که با خودش فک کنه تو چرا باید ولادت امام جعفر صادق(ع) رو هم شخصاً بهش تبریک بگی...هرجا که فک کردی حتی اگه همین الانم مربی منچستر بشی می‌تونی نجاتش بدی، نه فورا ولی حتما...با نوشابه و دلستر و سون‌آپ و هرچی تو این خونواده‌ست، اون‌جا که دوپامینی که قندِ داخل‌شون تولید می‌کنه رو حس کردی...اون‌جا که خواستی عاشق شی و پیش خودت گفتی &quot;من رو چه به عاشقی؟!&quot;اون‌جا که خواستی &quot;دوباره&quot; عاشق شی و پیش خودت گفتی &quot;این‌دفعه دیگه نه!&quot;اون‌‌لحظه که مطمئن بودی طرف فهمیده ازش بدت میاد و حتی فهمیده تو هم فهمیدی ازت بدش میاد...با خوابیدن، اون‌جا که خوابت نمیاد و صرفا هیچ فعل دیگه‌ای واسه انجام دادن به ذهنت نمیاد، پس انجامش می‌دی...اون‌زمان که حساب‌کتاب کردی چندهزارتا رکعت نماز قضا داری و وسطش گفتی بجاش یه‌بار توبه می‌کنم و خدا می‌بخشه و بعدش واسه اینکه خدا دست پیشو نگیره گفتی &quot;خیلیا اصن نمیخونن بابا&quot; و با وجدانت کنار اومدی...اون لحظه‌هایی که مطمئن بودی باهوش‌ترین آدم اون جمع فامیلی و دوستانه و ...هستی و بخاطر همین اطمینان که بهش یقین هم داشتی از خودت یخرده بدت اومد...اون‌لحظه‌هایی که زنگ خوردن تلفن رو دیدی و جرئت جواب دادنش رو نداشتی، چون از شنیدن اون اتفاقی که احتمال می‌دادی افتاده باشه وحشت داشتی...اون‌زمانایی که عصبانی شدی و داد زدی و بد و بیراه گفتی و کمتر از یک ثانیه بعدش مث سگ پشیمون شدی...هروقت که واقعا نفهمیدی صدات معمولیه یا تو دسته‌بندیِ &quot;خوب‌ها&quot; قرار می‌گیره...هروقت رفتی زیر دوش و مث زنبوری که تو اتاقک گیر افتاده شروع به وزوز(زمزمه) کردی و بدون بلیط‌فروشی کنسرت گذاشتی...هروقت یکی رو از ته دل مسخره کردی(نه بخاطر ظاهرش) و بلافاصله به خودت قول دادی هیچ‌وقت بچه‌دار نشی تا خدا فرصت نکنه با قراردادنِ همون صفت تو بچه‌ت ازت انتقام بگیره...اون‌جا که دلت خواست برگردی سال ۲۰۰۹ و به‌جای angry birds بازی کردن، ده تا دونه بیتکوین بخری و میلیاردر شی(اون نظریه‌ی ذهن فقیر تایید شد.چرا ده‌تا آخه؟ چرا صدتا نه مثلا؟)هرزمان که صبح پا شدی و دیدی گلوت درد می‌کنه و This is the end تو مغزت پلی شد...هرزمان که صبحت رو تو دنیای &quot;دوست دارم زندگی رو&quot;ی سیروان خسروی شروع کردی و شب که شد با &quot;بوی گندم مال من&quot;ِ داریوش و چایی‌نبات و منقل و چندمتر طناب و یه چارپایه چندقدم فاصله داشتی...اون‌لحظه که می‌تونستی هزارتا موقعیتِ دیگه واسه این‌که وقتی نیستی به یادت بیفتن نام ببری و هم‌زمان مطمئن بودی همین موارد رو هم کمترکسی کامل می‌خونه پس بی‌خیال بقیه‌ش شدی:)از سری‌عکس‌های موجود در گالری که خیلی هم بی‌ربط نیست:)پ‌ن: این پست درصورت استقبال، احتمالا قسمت ۲ دارد...</description>
                <category>Jooje_tighi</category>
                <author>Jooje_tighi</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 08:44:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو خشاب، یک گلوله، دریافت شد...تمام!</title>
                <link>https://virgool.io/SaintGeorge/%D8%AF%D9%88-%D8%AE%D8%B4%D8%A7%D8%A8-%DB%8C%DA%A9-%DA%AF%D9%84%D9%88%D9%84%D9%87-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA-%D8%B4%D8%AF%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-oljy92aai13a</link>
                <description>.چشمانتسرکوبگر بودند،تیرشان بر دلم نشست.خنده‌هایتفریبنده بودند،دست‌نشانده‌شان شدم.موهایتمواج بودند،روی موج‌شان سوار شدم.صدایتآرامش بود،آشوب اما به جانم انداخت.حرف‌هایتدلنشین بودند،وسوسه‌ام کردند.وعده‌هایتشیرین بودند،اغوایم کردند.حرکاتتگرم و پرحرارت،آتش زدند،مراکز حیاتی عقلم را!می‌خواهم انقلاب کنم،شاید شاهزاده‌ی رویاها شدی،انقلاب اگر شکست خورد،عیبی ندارد،رهبر قلبم باش!همین حالا هم،هردو پای‌مان گیر است.جرم تو؟!اقدام علیه امنیت قلبم!جرم من؟!تماشا و سکوت منفعلانه!مهلکه‌ای‌ست جانِ دل!اسلحه‌ها را که زمین گذاشتیم،جنگ که تمام شد،شهرِ دودزده‌ی قلبم که سامان گرفت،پس از این معرکه‌ی محض،انتخابات آزاد برقرار است!تو می‌توانیتروریستِ عاطفه باشی،می‌توانیمحاربِ جانم شوی،من؟!می‌توانممعترض‌ به چشمانت بمانم،می‌توانماغتشاشگرِ روحت شوم،خدا را چه دیدی؟!شاید هم هردومزدورِ خاطرات شدیم،آری!عشقبه‌هرحالجوخه‌ی اعدام است...!</description>
                <category>Jooje_tighi</category>
                <author>Jooje_tighi</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jan 2026 01:59:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غم؟ آره! کم؟ نه! خودکشی؟ نباید! دِق؟ شاید...!</title>
                <link>https://virgool.io/SaintGeorge/%D8%BA%D9%85-%D8%A2%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D9%85-%D9%86%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D9%86%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D9%90%D9%82-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-r8blnxwhc831</link>
                <description>تراپیست: خب…چی شد اومدی؟مراجع: گفتن حرف بزنم بهتره تا این‌که خبرم بره تو کانال حوادث.تراپیست: منطقیه. الان حالت چطوره؟مراجع: زنده‌ام...همین خودش یه جور مقاومت منفعلانه‌ست.تراپیست: مگه به خودکشی فکر می‌کنی؟مراجع: نه. تنبلم. این کارا برنامه‌ریزی می‌خواد.تراپیست: پس فقط غمگینی!مراجع: غمگین نه… فقط با دنیا تفاهم‌نامه ندارم.تراپیست: یعنی چی؟مراجع: یعنی من بلد نیستم به چیزایی بخندم که بقیه بابت‌شون قهقهه می‌زنن.تراپیست: اوهوم... دیگه؟مراجع: دنیا هم بلد نیست بابت چیزایی که من جدی می‌گیرم مکث کنه.[مکث کوتاه]تراپیست: فکر می‌کنی اشکال از کجاست؟مراجع: معمولاً می‌گن از منه.تراپیست: و نظر خودت؟مراجع: اگه نظری داشتم تو الان بیکار بودی.تراپیست[چیزی می‌نویسد]_ پس سردرگمی؟مراجع: نه.من دقیقاً می‌دونم چیا نمی‌خوام.تراپیست: پس مشکل چیه؟مراجع: دنیا اصرار داره فقط همونا رو بخوام.تراپیست: خب بنظرت دلیل این اصرار چیه؟مراجع: دنیا عاشق آدمای خاصه…تراپیست: تو خاص نیستی؟مراجع: چرا.تراپیست: توی چی؟مراجع: زیادی عادی بودن.تراپیست: عادی بودن که خیلی خوبه.مراجع: تاوقتی که متفاوتای دور و ورت زیاد نباشن![مکث]تراپیست: از چی خسته‌ای؟مراجع: از توضیح دادن.تراپیست: ولی الان که داری خوب توضیح می‌دی.مراجع: پول دادم.تراپیست[چندلحظه‌ای با خودکارش بازی می‌کند.]تراپیست: از عشق بگو.مراجع: میشه نگم؟!تراپیست: چرا؟مراجع: چون هنوز مطمئن نیستم درباره‌ی چی‌ش حرف بزنم.تراپیست: یعنی چی؟ بیشتر توضیح بده.مراجع: نمیتونم.تراپیست: چیه؟ تجربه بدی داشتی؟!مراجع: تجربه آره، بد؟ نه.تراپیست: از تجربه‌ت بگو.مراجع: بعضی وقتا دونفر همدیگه رو دوست دارن،همدیگه رو درست فهمیدن،ولی زمان‌بندی‌شون اشتباهه.تراپیست: مقصر این اشتباه کیه؟مراجع: یه‌سری میگن خدا،یه‌سری میگن بازی سرنوشت،یه‌سری میگن...تراپیست: تو چی میگی؟مراجع: من می‌گم اشتباها دردآورن،ولی درد چیز بدی نیست.تراپیست[با لبخندی تصنعی]: احتمالا می‌دونی دیگران خیلی با این حرفت موافق نیستن.مراجع: مهم نیست، خودم موافقم.تراپیست: یعنی چی؟!مراجع: درده که نشون میده کجا رو باید علاج کنی،وقتی همه‌چی خیلی بی‌درد جلو بره،آدم دیرتر میفهمه کجای کار باندپیچی میخواست!تراپیست: نظر جالبیه. کتاب میخونی؟مراجع: بعضی چیزا تو هیچ کتابی نیست.تراپیست: هنوز بهش فکر می‌کنی؟مراجع: آدم به بعضی آدما فکر نمی‌کنه…باهاشون زندگی می‌کنه،حتی وقتایی که ازشون دوره،حتی وقتایی که...تراپیست[حرف مراجع را قطع می‌کند]_ این اذیتت می‌کنه؟مراجع:نه.بیشترساکتم می‌کنه.تراپیست: پس ولش نکردی!مراجع: آدم زندگی‌شو ول نمی‌کنه.تراپیست: اونم همین نظرو داره؟مراجع: سوال بعد!تراپیست: دوس داری دوباره باهم باشید؟مراجع: نشنیدی میگن &quot;اگر من بخشی از رویای تو باشم تو روزی به من بازخواهی گشت.&quot;؟ واسه پائولو کوئلیوئه.تراپیست: جمله قشنگیه و تاحد زیادی درستم هست، ولی تو هیچ‌کدوم از آثار کوئلیو همچین چیزی نیست.مراجع: چرا، هست. واسه کتاب کیمیاگره.تراپیست: دوسه باری خوندمش، توش نیست.مراجع: من دوس دارم این جمله واسه پائولو کوئلیو باشه، خب؟تراپیست: خیلی خب.[در دفترش چیزی می‌نویسد!]_ چیِ مردم کلافه‌ت میکنه؟مراجع: اینکه فک می‌کنن همه باید یه نسخه‌ی واحد از خوشبختی رو دانلود کنن.تراپیست: و تو دانلود نکردی؟مراجع: کردم، باز نشد.تراپیست[با لبخند]: چرا؟ فایلش خراب بود؟مراجع: نه فقط به سیستم من نمیخورد.تراپیست: پس چرا به سیستم بقیه خورده؟مراجع: نخورده! فقط صدای ذهنشون رو بستن تا صدای ارور اذیتشون نکنه.تراپیست: تو چرا این کارو نمیکنی؟مراجع: چون بعدها باید با صدای بلندتر خودمو قانع کنم.[مکث کوتاه]تراپیست: گفتی بعدها...بعدها یعنی کِی؟مراجع: بعدها ینی وقتی که خیلی‌چیزا درست شد.تراپیست: پس ناامید نیستی؟مراجع: گفتم هستم؟تراپیست: خب این خیلی خوبه، اینو درباره خودت دوس داری؟مراجع: خیلی‌چیزا رو درباره خودم دوس دارم.تراپیست: چه عالی! میشه بگی چیا؟مراجع: مثلا اینکه کم نمیارم.تراپیست: بیشتر توضیح بدهمراجع: اگه فک کنم یه مسیری ارزش رفتن داره تا تهش میرم.تراپیست: اگه وسط راه وسیله‌ت خراب بشه چی؟مراجع[لبخند می‌زند]: مگه گفتم وسیله نیاز دارم؟!تراپیست[بعد از نوشتن، مکث می‌کند]:می‌دونی… خیلی از مراجع‌هام دقیقاً برعکس تو فکر می‌کنن.مراجع: خوش به حالشون.تراپیست: می‌گن اگه آدم زیادی فکر کنه، زندگی از دستش در می‌ره.مراجع: زندگی هیچ‌وقت از دست آدم در نمی‌ره، این آدمه که از دست زندگی در می‌ره.[مکث]تراپیست: تا حالا شده حس کنی زیادی تنهایی؟مراجع:نه.بیشتر حس کردم زیادی با خودمم.تراپیست: این خسته‌کننده نیست؟مراجع: چرا، ولی خوبیش اینه که تنها چیزِ خسته‌کننده‌ی دنیا نیست.تراپیست: اگه اون برگرده چی؟مراجع:برگشتن آدما شبیه فیلما نیست...هیچ‌کس با موسیقی متن نمیاد.تراپیست: پس منتظرش نیستی؟مراجع:من منتظرِ درست شدنِ خودمم.تراپیست: چرا؟مراجع: تا وقتی برگشت بتونم دنیا رو زیر و رو کنم.تراپیست(با لبخندی به پهنای صورت): بااین‌اوصاف اگه من جاش بودم حتما برمی‌گشتم.مراجع: فعلا که جاش نیستی.تراپیست: فکر می‌کنی مشکل دنیا چیه؟مراجع:دنیا عجله داره.برای قضاوت،برای خوشحال بودن،برای نتیجه گرفتن.تراپیست: و تو؟مراجع[با لبخندی محو]: من؟ احتمالا یه مکث بی‌موقعم.تراپیست: مکثِ بی‌موقع...ترسناکه...نه؟مراجع:برای کسایی که می‌ترسن چیزی از دست بدن، آره.من فقط می‌ترسم چیزی رو نفهمیده رد کنم.تراپیست [ساکت می‌ماند. قلم در دستش می‌لرزد.]راستش…منم بعضی وقتا نمی‌دونم دارم کمک می‌کنمیا فقط یادداشت برمی‌دارم که خودم کمتر فکر کنم.مراجع [نگاهش می‌کند، بدون طعنه]:حداقل تو بابتش پول می‌گیری.[هر دو خیلی کوتاه لبخند می‌زنند.]تراپیست:جلسه‌ امروزمون تمومه.مراجع:می‌دونم.تراپیست:الان حالت چطوره؟ بهتری؟مراجع (در آستانه‌ی رفتن):نه.ولی واقعی‌تر شدم.[مکث]تراپیست:همینم بعضی روزا کافیه.مراجع: آره کافیه[در را باز میکند]...البته فعلا![در بسته می‌شود.][تراپیست به صندلی خالی نگاه می‌کند.آرام، روی برگه می‌نویسد]:«مراجع امروز نیازی به درمان نداشت.فقط نمی‌خواست تنها کسی باشدکه صدای ارور را می‌شنود.»حسن ختام:https://www.aparat.com/v/nmwflkvپست قبلی:https://vrgl.ir/VGvhI</description>
                <category>Jooje_tighi</category>
                <author>Jooje_tighi</author>
                <pubDate>Sat, 13 Dec 2025 21:08:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«اون‌جا که زندگی می‌گه: تمام؟! تو آروم بگو: هنوز نه! | چرا 12th Fail فقط یه فیلم انگیزشی نیست؟»</title>
                <link>https://virgool.io/Naghdi-no/%D8%A7%D9%88%D9%86-%D8%AC%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%87-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D9%88-%D8%A2%D8%B1%D9%88%D9%85-%D8%A8%DA%AF%D9%88-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%87-%DA%86%D8%B1%D8%A7-12th-fail-%D9%81%D9%82%D8%B7-%DB%8C%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%D8%B4%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-e3sfhlcu8h23</link>
                <description>گاهی یه فیلم، بدون این‌که ادعا کنه قراره زندگیت رو زیر و رو کنه، فقط یه سؤال کوچیک گوشه‌ی ذهنت می‌کاره؛ سؤالی که نمی‌تونی راحت ازش بگذری. «12th Fail» دقیقاً از همین جنسه. نه می‌خواد زورکی تکونت بده، نه ادای قهرمان‌ها رو درمیاره، نه شخصیت اصلیش قراره دنیا رو نجات بده! «دوازدهم‌ردی» اتفاقاً خیلی خاکی و بی‌ادعا شروع می‌شه؛ مثل یه رفیق که میاد روبه‌روت می‌شینه و یواش‌یواش سر درد و دلش باز می‌شه:)ولی همین بی‌صدایی یه‌جایی گیرت می‌ندازه…همون‌جایی که ناخودآگاه مکث می‌کنی و از خودت می‌پرسی: اگه من جای اون بودم...ادامه می‌دادم؟ رها می‌کردم؟ یا...؟!و همین سؤال ساده باعث می‌شه کل فیلم تبدیل بشه به تجربه‌ای که اصلاً دلت نخواد نیمه‌کاره رهاش کنی!#RESTART!امتیاز فیلم در سایت IMDB : هشت و هفت‌دهم از ده (8.7/10) ⭐️| رتبه‌ی 69 در بین 250 فیلم برتر.خلاصه داستان(بدون اسپویلِ فیلم‌خراب‌کن):قصه از دلِ زندگی یه پسر کاملاً معمولی شروع می‌شه؛ پسری که نه پول درست‌وحسابی داره، نه پارتی، نه هیچ‌چیزی که بشه جزو امتیازهای یه شروعِ خوب حسابش کرد، کسی که حتی واسه درآوردن چندرغاز پول واسه کمک‌خرج خانواده هم یه مسیر صاف‌وساده پیش روش نیست. خانواده‌ش دوستش دارن، ولی توان پشتیبانی از رویاهای بزرگ رو ندارن. مدرسه‌ش یه‌جوریه که آدم رو بیشتر به تسلیم شدن عادت می‌ده تا اینکه بخواد یاد بده رویا داشتن چیز بدی نیست. شهری هم که توش بزرگ شده، به‌کل رویاهای بزرگ رو یه شوخی کوچیک می‌بینه😅ولی وسط همه‌ی این «نداشتنا»، اون‌پسر یه چیز داره؛یه تصمیم کوچیک اما محکم:این‌که نذاره گذشته‌ی به‌هم‌ریخته‌ش، آینده‌شو تعیین کنه.اون دقیقاً تو نقطه‌ای وایساده که خیلیا همون‌جا کوتاه میان و می‌گن «خب دیگه… تا همین‌جا بود»!اما یه جرقه‌ی ذهنی کوچیک کافیه تا متوجه بشه:زندگی فقط برای آدمایی عوض می‌شه که خودشون حاضرن یه‌بار دیگه از نو شروع کنن؛برای اونایی که وسطِ همه‌ی «نمی‌شه‌ها»، آروم و خونسرد می‌گن:«شاید بشه:)»داستان فیلم واقعیه و از زندگی «مانوج کومار شارما» الهام گرفته شده، پسر روستایی و فقیری که بعدها تونست افسر ارشد IPS بشه و به یکی از بالارده‌ترین مقام‌های پلیس در سطح ملی دست پیدا کنه!داستان از جایی شروع می‌شه که مانوج تو یه منطقه‌ی دور افتاده به نام «چمبال» زندگی می‌کنه، جایی که شهرتش بیشتر با راهزن‌ها و خلافکارهاش گره خورده:)تو روستای محل زندگی مانوج، هر سال دانش‌آموزای سال آخر با تقلب قبول می‌شن! چطوری؟! این‌طوری که خود مدیرای مدرسه بهشون کمک می‌کنن که بتونن سریع‌تر فارغ‌التحصیل شن و به کارهای سطح پایین و پادویی و حمالی توی روستا مشغول بشن!تااین‌که یه سال، درست وسط امتحانا، رئیس پلیس منطقه که تازه به اونجا منتقل شده، سرزده وارد مدرسه می‌شه و اجازه تقلب رو به دانش‌آموزا نمی‌ده. و نتیجه؟! اون سال همه‌ مردود شن!همین اتفاق و حوادث ریز و درشتی مثل آشنایی تدریجی مانوج با اون افسر، باعث می‌شه مانوج فکر کنه بهترین راه برای مبارزه با فساد سیستماتیک، داشتن قدرته و بهترین راه رسیدن به این قدرت؟ قبولی توی سخت‌ترین آزمون استخدامی جهان(UPSC)!فکری که برای کسی با شرایط مانوج، حتی درحد تصور و رویاپردازی هم مسخره به نظر میاد...!اما این دقیقاً همون‌جاییه که قصه‌ی اصلی کلید می‌خوره:)نقاط قوت فیلم:● بازی خیره‌کننده‌ی بازیگر نقش اول؛ قهرمانی که ادا درنمی‌آورد!یکی از بزرگ‌ترین برگ برنده‌های فیلم، بازی ویکرانت ماسی در نقش مانوج هست. حرکت چشم‌ها، نحوه‌ی راه رفتن، حالات چهره، خستگی صورت، همه و همه باعث شده نقشی که به‌راحتی می‌تونست تبدیل به یه کاراکتر اغراق‌شده و تصنعی بشه، به خوبی هرچه‌تمام‌تر ایفا بشه.● روایت صادقانه، بدون فانتزی‌های معمولِ بالیوودی!برخلاف اکثر فیلم‌هایی که درباره‌ی انگیزه و امید و تلاش و سایر مفاهیم مشابه ساخته می‌شن، «12th Fail» به‌طرز عجیبی صادقانه‌ست، نه موسیقی به نیت درآوردن اشک مخاطب نواخته می‌شه، نه دوربین لحظات حساس فیلم رو سانتی‌مانتال می‌کنه، نه از شکست‌ها افسانه ساخته می‌شه و همین صداقت قصه‌ست که به دل می‌شینه.● کارگردانی منظم، جزئی‌نگر و بی‌سر و صدا!لازم نیست منتقد حرفه‌ای باشی تا بفهمی کارگردان حواسش کاملا به جزئیات بوده، جزئیاتی که دیده نمی‌شن، حس می‌شن!لوکیشن‌های واقعی و معناداررنگ‌های کم‌زرق و برقنمادپردازی‌های قابل‌فهمدوربین روی دست که حس &quot;زندگی واقعی&quot; می‌دهحذف جلوه‌های اغراق‌آمیز بالیوودینوعی از کارگردانی که باعث می‌شه حس کنی داری زندگی کاملاً واقعیِ یه شخصیت کاملاً واقعی رو تماشا می‌کنی، نه یه فیلم انگیزشی پر زرق و برق که می‌خواد زردی‌جات رو تو مغزت فرو کنه.● ریتم منطقی و روایت مرحله‌به‌مرحله!داستان با حوصله‌ی بیننده جلو می‌ره، نه عجله داره، نه کشش می‌ده؛ تلاش، شکست، شروعِ دوباره، سردرگمی، امید، ناامیدی...همه با ضرباهنگ طبیعی زندگی پیش می‌رن، موردی که باعث می‌شه فیلم باورپذیر و انسانی باقی بمونه.● شخصیت‌پردازی قوی(به‌خصوص رابطه‌ی احساسی مانوج و شرادا)!رابطه‌ی مانوج و شرادا نه انقدر کم‌رنگه که یه عاشقانه‌ی سطحی به نظر برسه، نه انقدر پررنگه که کل داستان رو یکجا به حاشیه ببره. عشق‌شون پایه‌ست، آرومه، حمایتگره، تا نیستیِ مطلق می‌ره و برمی‌گرده...شرادا افسونگرِ مسیر مانوج نیست، فقط کنارش ایستاده! از اون ایستادنا که می‌گه &quot;تو فقط باش، تمومِ کم و کسرش با من🙃&quot;همین باعث می‌شه این عاشقانه‌ی ساده به یه مفهوم عمیق تبدیل بشه: «آدم درست، همیشه مسیرت رو روشن‌تر می‌کنه، شک داری؟ فقط بهش فرصت بده!»«تو گفتی اگه من بهت بگم «دوستت دارم»، دنیا رو زیر و رو می‌کنی!مانوج…من دوستت دارم.حالا برو و دنیا رو زیر و رو کن:)»● الهام‌بخشی واقعی، نه کوچه‌بازاری!فیلم نمی‌گه «رویاهاتو دنبال کن، جهان کمک می‌کنه»،نمی‌گه «کافیه بخوای، بخواه و به دستش بیار».به‌جاش یه حقیقت ملموس رو رک و راست تو صورتت می‌کوبه:“اگه بخوای، باید زمین بخوری، شکست بخوری، دوباره شروع کنی…شاید حتی بازم شکست بخوری و این مسیر هرچقدر که طول بکشه، همیشه سخت‌تر از چیزیه که فکرشو بکنی!”درنتیجه الهام‌بخشیِ اثر از جنس دروغ‌های انگیزشی نیست؛ از جنس واقعیتیه که به آدم انرژی می‌ده چون قابل‌لمسه.«حتی اگه فقط یکی‌مون موفق بشه،انگار همه‌مون موفق شدیم.از نو شروع کن...از نو!»دیالوگ برتر فیلم:در ستایش اثرگذاری‌های کوچک:)حسن ختام:🎵 من مردِ لحظه‌های دشوارم، اینو به لحظه‌هام نشون می‌دم...:)https://www.aparat.com/v/zJWtjامیدوارم از خوندن این مطلب و تماشای این فیلم لذت ببرید💚ولادت حضرت فاطمه(س) و روز زن مبارک🌹پست قبلی:https://vrgl.ir/piZQq</description>
                <category>Jooje_tighi</category>
                <author>Jooje_tighi</author>
                <pubDate>Thu, 11 Dec 2025 10:46:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایه‌روشن(۱)|‌«آن‌گاه که زخم‌ها ژنتیکت را مهندسی می‌کنند!»</title>
                <link>https://virgool.io/Sayehroshan/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%DB%B1-%D8%A2%D9%86-%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D8%B2%D8%AE%D9%85-%D9%87%D8%A7-%DA%98%D9%86%D8%AA%DB%8C%DA%A9%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D9%87%D9%86%D8%AF%D8%B3%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-wpow2mrs0frs</link>
                <description>مقدمه:(معرفی مختصر انتشارات سایه‌روشن)در هر بخش از سایه‌روشن، یک مونولوگ یا دیالوگِ تأمل‌برانگیز روایت می‌شوداز همان‌ها که چندلحظه‌ای من و تو را از روزمرگی جدا کرده و در سکوتِ فکر رهایمان می‌سازد.این‌جا، در سایه‌روشن، هر واژه بهانه‌ای‌ست برای مکث؛هر مونولوگ نوری است بر تاریکیِ درون،و هر دیالوگ گفت‌وگویی‌ست میان تو و بخشی از خودت!در سایه‌روشن، فقط چند خط می‌نویسم؛چند خط دل‌نوشت،نه فقط برای شنیدن،نه فقط برای خواندن،برای ماندن و آرامیدن در پستوی ذهن!سایه‌روشن(۱):(🎙سریال Dexter، فصل پنجم، قسمت ششم)«بعضی از تجربه‌ها انقدر بزرگن که DNAت رو تغییر می‌دن!»https://www.aparat.com/v/ses8l21چند خط دل‌نوشت:بعضی تجربه‌ها فقط زخمی روی پوستت نمی‌گذارند؛آن‌ها می‌خزند در رگ‌هایت،می‌رسند به عمیق‌ترین لایه‌های وجودت،آرام، بی‌صدا،و همه‌چیزت را تغییر می‌دهند.چیزی درونت می‌شکند،بی‌صدا، اما برای همیشه.و یک‌روز،بی‌آن‌که بفهمی،دیگر «تو» تمام می‌شود!می‌کوشی همان باشی که بودی اما،چیزی در نگاهت،در سکوتت،در نفس کشیدنت…می‌گوید که دیگر «او» نیستی.سختی‌ها می‌آیند و می‌گذرند؟!شاید!اما همه‌شان؟!نه!می‌مانند؛مثل کُدی در ژنِ وجودت که بی‌صدا بازنویسی شده،نه معجزه‌ای در کار است،نه بازگشتی.فقط «تویی»،با دردهایی که دیگر از جنسِ خودت‌اند.و باید بدانی:«زخم‌ها بهترین مهندسین ژنتیک‌اند!»Hello Dexter Morgan...!پی‌نوشت:احتمالا تامدتی فقط و فقط در سایه‌روشن بنویسم؛ از سِری‌ فیلم و سریال‌های محبوبم، از همین‌‌دست مطالب، و در همین‌ فضا!درصورتی که توضیح سکانس‌های موردنظر برایتان جالب بود، از این به بعد چندخطی فضای سکانس موردذکر را شرح می‌دهم.</description>
                <category>Jooje_tighi</category>
                <author>Jooje_tighi</author>
                <pubDate>Wed, 08 Oct 2025 12:56:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دردِ فانتوم| «نیست، نبودنش اما درد می‌کند!»</title>
                <link>https://virgool.io/SaintGeorge/%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%90-%D9%81%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%88%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%D8%B4-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-vlxvfxkrhu08</link>
                <description>دقیقش را بخواهید چهارسال و چندروز و چندلحظه‌ای از آن‌ اوقات عجیب می‌گذرد، پس در این لحظات _که احتمالا مصادف با زمان شکار خفاش‌های میوه‌خوار است_ سعی بر این دارم که در شطرنج واژه‌ها، مهره‌‌ها را به درستی برگزینم. مبادا فرسودگیِ حاصل از گذرِ این چندین و چندمیلیون ثانیه، زبان ذهنم را قفل کند.نشسته بودم و آرام بودم و نفهمیدم به‌یک‌باره دریچه‌ی جهنم از کدام سو باز شد و چه شد که آن دردِ ناخوانده و مرموز، به‌‌فاصله‌ی چند نَفَس، با آن عجله‌ی وصف‌ناشدنی(گویی که ماموریتی عقب‌افتاده به او محول شده و باید هرچه زودتر آن را به اتمام برساند!) به عضوی از اعضا، یا بهتر بگویم، به جانِ سلول‌به‌سلولِ زندانِ تنم افتاد.صریح بگویم، شاید بهتر بود ادبیات فارسی واژه‌‌ای دَرخور برای توصیف چنان وضعیتی پیش‌بینی می‌کرد. &quot;درد&quot; کلمه‌ی حقیری‌ست، نمی‌تواند ضایعه‌ای که بین ده تا پانزده برابرِ انواع زایمان و سه تا پنج برابرِ انواع خودسوزی زجر به جسم و روح آدمی منتقل می‌کند را به توصیف بنشینَد.حدود ده قلم داروی مُسکّن و قوی، اعم از قرص و کپسول‌های مجاز و ممنوعه اتحاد کردند، جمیع آن‌ها موفق نشدند درجه‌ی هولناکیِ ماجرا را حتی ده درصدی کاهش دهند.ذهنی که فشارِ ضایعه از کارش انداخته بود و جسمی که دیگر توان تقلا نداشت، اِذن کوچک‌ترین تلاشی برای توسل به طبیبانِ ایام تعطیلی را به خود و اطرافیان ندادند.ساعاتی بعد، آستانه‌ی تحمل به‌تدریج بالا و بالاتر می‌رفت، به‌مانندِ تنی که گلوله‌‌ای کنجکاو ساعاتی پیش بر آن نشسته و هوشی که همان گلوله بی‌هوش و زمین‌گیرش نموده، به آرامشی دست یافتم که هرچند از اعماق جان به کاذب بودنش واقف بودم اما به‌شدت برایم خواستنی بود. لب‌تشنه را سراب هم کمی سیراب می‌کند!به جگرگوشه‌ها اطمینان دادم که حادثه‌ی ویژه‌ای درکار نبوده و نیست.تورم تدریجی و لحظه‌به‌لحظه‌ی ناحیه‌ی درد را به روی خودم و خودشان نیاوردم.روز بعد از پایان ایام تعطیلی، به محل‌کار رفتم، کاری که از همان کله‌ی سحر نیازمند فعالیت بدنی بود. درد قدیمی‌شده را تاب نیاوردم و به‌اصرار یکی از دوستان به درمانگاه رفتیم. مطابق‌ انتظار، متخصص مذکور وقت خالی برای مراجعین جدید نداشت. یکی از بیماران که رنگ رخساره‌ام سِرِّ درون او را تاحد زیادی ترساند وقتش را به من داد و گفت به‌دلایلی ترجیح می‌دهد آخرین‌نفر ویزیت شود. دروغ می‌گفت. وضعیت من را به‌حدی ترحم‌برانگیز دیده بود که درد و مرضش برای لحظاتی فراموشش شده بود.متخصص پس از معاینه و سبک و سنگین کردن ناحیه‌ی درد، با گفتاری سراسر تردید که از هیچ زاویه‌ای به تشخیص قطعی یک فوق‌تخصص شباهت نداشت گفت: &quot;می‌شود گفت عفونت است!&quot; او هم دروغ می‌گفت. چندروز بعد و پس از تصویربرداری‌های خاص و متنوع، پزشک دیگری گفت &quot;می‌شود گفت دیگر چاره‌ای جز قطع عضو نیست!&quot;تاکیدش روی واژه‌ی &quot;دیگر&quot; به‌معنای به‌اصطلاحِ خودش گلدن‌تایمِ ازدست‌رفته‌ای بود که فرصت طلایی هر اقدام درمانی دیگری را از هر طبیبی گرفته بود. گُلدِن‌تایم را تا قبلِ آن به‌عنوان قانون سال‌های نه‌چندان‌دور فوتبال می‌شناختم که پس از به ثمر رسیدن اولین گل از سمت هریک از طرفین بازی در اوقات اضافه، مسابقه را به سود همان طرف به پایان می‌رساند.این‌بار اما بازی شروع‌نکرده‌ای باید تمام می‌شد که حتی نفهمیدم سوت آغازش را چه‌کسی نواخته بود!پس از جاری شدن جملات بعدی از زبان پزشک که دیگر برایم اهمیتی نداشتند و نامفهوم شنیدم‌شان، بیرون زدم و در تمام مسیرِ بازگشت به منزل نمی‌خواستم پایم را در اقیانوس این افکار، که چه شده، چه دارد می‌شود، و چه قرار است بشود تَر کنم.کار از کار گذشته...قطع عضو...بدون درمان...باید تخلیه کنیم...متاسفم...هرچه‌سریع‌تر...قطع عضو...برای هرکاری دیر است...خیلی خیلی نادر است...شاید هفتاد نفر در تمام ایران...قطع عضو...ممکن است وضع حتی برای عضو نزدیک وخیم شود...هرچه زودتر بهتر...تخلیه...هفت‌هزار نفر در کره‌ی زمین..‌.قطع عضودر انتظار مترو نشستم. کودکی خردسال بستنی یخی دوقلویی به دست داشت، مادرش اصرار داشت هرچه سریع‌تر تمامش کند، مترو رسید. پسرک به‌سرعت اتصال بین دوقُلوی یخی را از وسط قطع کرد، یک‌طرف را در دهان گذاشته و بلعید، دیگری را به سطل زباله انداخت...قطع عضو!یکی دو ایستگاه مانده به مقصد، زمین‌های بایر کنار خطوط ریلی، تابلوی رنگ و رورفته، تخلیه نخاله در این مکان مطلقا ممنوع است...تخلیه!پشت درب خروج قطار و آماده‌ی ورود به ایستگاه مقصد، مرد فربه‌ای کلافه، تلفن‌به‌دست، مشغول پیام دادن، تلفنش زنگ می‌خورد، سراسیمه پاسخ می‌دهد: چه عجب آقا! شما بالاخره زنگ زدی به ما. جنسو تحویل گرفتی ما باید حرص تسویه‌شو بخوریم. پاسش کن سریع، مام گرفتاریم، سریع‌تر لطفا، هرچی زودتر بهتر...هرچه زودتر بهتر!عضوی که دیگر می‌توانم مهره‌ی سوخته محسوبش کنم، به‌طور اعجاب‌انگیزی متورم و سخت گشته است؛ آن‌قدر سخت و محکم که شاید اگر در این روزها پایم جایی لغزیده و زمین بخورم تَق! صدا بدهد.برای گردن‌بند شدن یا در شیشه‌ی الکل نگه‌داری کردن هم زیادی ترسناک و سورئال به‌نظر می‌رسد. ترجیح می‌دهم گمنام دفن شود. امیدوارم با زباله‌های بیمارستانی دفعش نکنند، هرچه باشد سال‌ها برایم زحمت کشیده است. تقصیر او نیست که دستِ روزگار قرار است دست‌های او و رفقای همیشگی را برای همیشه از هم جدا کند.همان‌قدر که برای لحظاتِ سختِ پیش‌رو دل‌سوخته و غم‌زده‌ام، برای‌شان لحظه‌شماری هم می‌کنم. دیگر تحمل همه‌چیز سخت است، کاش فقط تمام شود!از جنسِ بدِ روزگار و گوشه‌چشمِ خدایی که روزی (یا شبی) از او خواهم پرسید &quot;این‌چنین الطاف به چه سبب روا داشتی؟!&quot; بی‌هوشی کامل برای جراحی نه ممکن بود و نه مطلوب.پس تجربه‌ی نظاره‌ی از ابتدا تا انتهای صحنه‌هایی نصیبم شد که اگر قرار بود در فیلم‌هایی &quot;ارّه&quot;مانند، مشابه آن‌ها را به تماشا بنشینم نیز، به‌تندی از آن منع می‌شدم.تلاش مُصِرانه‌ی جراحان برای بیرون کشیدنِ دل و روده‌ی تمامی اجزای ارتباطی عضو مذکور با سایر اعضای بدن، تکان‌تکان خوردن بدن بی‌حسم و چشمانی که محکوم به تماشای زنده و مستقیم ماجرا بودند، همه و همه کمدیِ سیاه شگفت‌انگیزی در نظرم پدید آوردند، قطع‌به‌یقین مثلش را هیچ‌گاه در هیچ اثری نخواهم دید.حالا چهار و اَندی سال از آن‌روز و آن روزها می‌گذرد، سال‌هایی که از جدایی‌مان گذشته نتوانسته جای خالی‌اش را پر کند، برای کسی که پیشنهاد الصاقِ اعضای مصنوعی را نپذیرفته یعنی جای خالی همیشه همان‌طور خالی می‌مانَد. گمان می‌کنم از همان روز ازل قانون نانوشته‌ای وضع شده که می‌گوید ای احمق‌ها! جای خالی را نه زمان پر می‌کند نه مصنوعات!دیگر تنها از من یک منِ هزارساله مانده‌ است و یک بخیه‌ی خطی‌ و یک درد غریب، بله درست خواندید، درد!درد فانتوم (به انگلیسی Phantom Pain) احساس درد در اندامی است که دیگر وجود ندارد، به این معنی که فرد پس از قطع عضو یا از دست دادن یک اندام، همچنان در آن اندام احساس درد می‌کند. این درد که تا سال‌ها و به‌غلط یک اختلال روانشناختی گمان می‌شد، یک تجربه کاملاً واقعی است و با توهم یا تصور اشتباه و خیالی تفاوت دارد!این تعریفی‌ست که به نقل از منابع علمی‌_پزشکی معتبر نوشته شده است. ماجرا اما به‌‌گمانم پیچیده‌تر از این‌هاست، این را به عنوان یک محقق یا یک علاقه‌مند به موضوعات پزشکی نمی‌گویم.دردِ فانتوم مثل یک مُسَلسَل عضو بخت‌برگشته‌ای که دیگر نیست را به رگبار می‌بندد؛ از عضوی که دیگر نیست می‌نویسم، نه جای بخیه‌اش، نه محل جراحی، نه...، دقیقا خودِ خودِ همان عضو، همان که دیگر نیست.هرگاه سرزده می‌آید و مهمانت می‌شود، مبهوت می‌شوی. متحیر از این‌که چگونه می‌توانی چاره‌اش کنی، چگونه التیام می‌یابد؟ مگر &quot;نبودن&quot; را هم می‌توان مرهم نهاد؟!مرهم به کنار، اگر کسی پرسید کجایت درد می‌کند چه می‌گویی؟! همان که سال‌ها پیش دورش انداختند؟!همان که دیگر نیست؟!چهارسالی می‌شود قطع شده و هنوز نبودنش درد می‌کند، چهارسال، فاصله‌ی دو جام‌جهانی، فاصله‌ی دو رویداد المپیک، مدت‌زمان یک‌دوره ریاست‌جمهوری، اتفاقا آن‌روزها هم انتخابات بود. رییس‌جمهوری انتخاب شد. دستِ بر قضا او هم به‌طور دردناکی جدا شد و اتفاقا او هم نیست و نبودنش درد می‌کند!این‌گونه قابل‌درک‌تر است. خیلی‌‌ها دیگر نیستند، خیلی‌ها، خیلی‌چیزها، دیگر نیستند، نبودن‌شان ولی درد می‌کند.حیا نیست، نبودنش درد می‌کند.وفا نیست، نبودنش درد می‌کند.صفا هم نیست، نبودنش درد می‌کند.راستی!عشق حقیقی چندوقتی‌ست از بین‌مان رفته، نبودنش بدجور درد می‌کند.صداقت، دوست قدیمی‌مان! دیگر یک اصل نیست، به‌سفری دور و دراز رفته، نبودن او هم درد می‌کند.تعهد و یکرنگی، دو یار نه‌چندان‌دور! دیگر نخ‌نما شده‌اند، رخت‌بربسته و آرام‌آرام رفته‌اند، نبودن‌شان درد می‌کند.سرمایه‌مان! در بورس و ارز و طلا و کالا و تورم دود شد، رفت و نبودنش درد می‌کند.عُمرمان! گذرش را بر لب جوی‌نَنشسته دیدیم و گذشت و رفت و نبودنش درد می‌کند.راستی!هیچ...همین.رفته‌اند،ما را گذاشته‌اند با جای‌خالی‌شان،با دیگر نبودن‌‌شان،آری!دیگر نبودن‌شان درد می‌کند!https://www.aparat.com/v/wbbq0yiحسن ختام:نبودنتنقشه ى خانه را عوض کرده استو هرچه مى گردمآن گوشه‌ى دیوانه‌ى اتاق را پیدا نمى‌کنم احساس مى‌کنمکسى که نیستکسی که هست رااز پا در می‌آورد!(گروس عبدالملکیان)https://www.aparat.com/v/edz01c0</description>
                <category>Jooje_tighi</category>
                <author>Jooje_tighi</author>
                <pubDate>Mon, 07 Jul 2025 10:32:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«ایهاالناس! شاخه‌های این مرتیکه نمی‌ذارن خورشید به سیسی‌ِ من بتابه!»</title>
                <link>https://virgool.io/@Jooje_tighi/%D8%A7%DB%8C%D9%87%D8%A7%D8%A7%D9%84%D9%86%D8%A7%D8%B3-%D8%B4%D8%A7%D8%AE%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AA%DB%8C%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B0%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D9%90-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%87-fbygltidfzfa</link>
                <description>ازدحام بی سابقه ای در بوستان &quot;آخرین کپسول&quot; حکم فرماست؛ هرکس به شیوه ای ساز خودش را میزند و نگهبان های گماشته شده دیگر نمیتوانند افسار کار را در دست بگیرند، ماجرا انگار با دفعات پیشین فرق دارد، جمعیتِ نالانِ موجود در صحنه به هیچ صراطی مستقیم نیستند! بار آخر را درست یادم است، آن مردک معتاد، ریموتِ مکانیابِ بابا ننه اش را در ازای چند گرم موادمخدر به پول تبدیل کرده و کار که از کار گذشته بود، در نشئگی و چُرت قِیلوله اش، روح پدر و مادر فقیدش را در خواب دیده بود که با ناله و نفرین، او را به خاطر گم کردن نشانی کپسولشان به فحش و دشنام بسته بودند. بعد هم دست از پا درازتر و بدون اطلاع از مفاد آیین نامه پُر بند و تبصره ی کپسولستان(!) آمده بود مدیریت با کولی بازی ریموت جدید بگیرد، زهی خیال باطل! الحق و الانصاف اعتیاد عجب بلای خانمانسوزیست...والدینی روشنفکر با آن دَک و پُز، آخر کِی به ذهنشان خطور میکرد که دستِ آخر تورم موجود در قیمت کالاهای اساسی(همان چارمثقال مواد را عرض میکنم!)  موجب خُماری تکفرزندشان شده و گورِشان گم شود؟!دیگر فقط خدا میداند لابه لای کدام ریشه از کدام درختند! البته مدیریت هم میداند، منتها راستش را بخواهید سفارش ریموتِ جدید و واگذاری اش به یک مُفنگی معلوم الحال که معلوم نیست دوباره قرار است چه دست گُل جدیدی به آب دهد، انصافاً صرفه اقتصادی ندارد!کاش آن دو عزیزِ خُلدآشیانِ کپسول مکان در زمان حیات، به جای برنامه ریزی های خاص برای جاویدشدنشان در طبیعت و تماشای کلیپ هایی با این مضامین(که خوراکِ اکسپلور افراد عشقِ روشنفکری است!) کمی وقت هم برای تربیت یگانه کودکشان میگذاشتند.توجه: تماشای این ویدئوی کوتاه برای درک مطلب ضروری و لازمالاجرا میباشد.(به طوری که اگر نبینید پست را متوجه نخواهید شد!) https://www.aparat.com/v/dgqt3z9 اگر موفق به مشاهده ویدیو داخل آپارات نشدید، از لینک زیر تماشا بفرمایید🙏 https://uupload.ir/view/vid_44531004_225842_823_avgy.mp4/ از زمانی که این بوستان لعنتی تاسیس شده، سَکَنه منازل اطراف از این دست اتفاقات کم ندیدند!یکی از همسایه ها که ازقضا با آبدارچی مدیریت بوستان هم رفیق است برایم تعریف کرد روزی از روزهای تابستان، نوجوانی هفده هجده ساله رفته بوده یواشکی پای پدربزرگش نفت بریزد که نگهبانان با هوشیاری مُچَش را گرفته و مانعش شدند. مثل اینکه مرحومِ پدربزرگ که کُمپِلِت اَجمَعین(!) دو پسر داشته، تمامی مال و اموال را به نامِ فرزند کوچکتر زده و پسر دیگر(که پدرِ این پسرک باشد) را هم به دلایلی از ارث محروم کرده، حالا نوجوان مذکور که دیده پدرش آه در بساط ندارد و باعث و بانی اش هم کسی نیست جز پدربزرگِ فقید، تصمیم گرفته ریشه پدربزرگش را با یک پیتِ نفت بِخُشکاند!همسایه مان به نقل از آبدارچی مدیریت بوستان میگفت تنها ساعاتی بعد از آن سوءقصد و در کمال تعجب همگان، به یکباره همه برگهای پدربزرگ ریخته و حالا گروه مدیریتی درحال تحقیق هستند که این برگریزان علتِ زیست شناختی داشته یا صرفا از سرِ حیرت و سرگشتگی آن مرحوم به وقوع پیوسته است!تصویر لورفته از پدربزرگِ مذکور| ساعاتی پس از مشاهدهی سوءقصد نفتی!  حالا که چانه ام گرم شده بگذارید بگویم:حدودا بیست روز قبل هم حراست مرد میانسالی را در وضعیتی عجیب و غیرقابل پخش دستگیر کرد، او را درحالی گرفتند که داشت پای شریکِ کاریِ از دار دنیا رفته اش اجابت مزاج میکرد! در اعترافاتش به پلیس گفته بود که بخاطر ارادت ویژه ای که به مرحوم داشته، میخواسته با کودِ انسانی خدمتی به او و محصول سال بعدش کرده باشد، ماجرا اما آنطور که من شنیدم به کلاهی که چندسال قبل آن مرحوم سر این بنده ی خدا گذاشته بی ارتباط نبود، بله! باز هم یک انتقامِ تراژیکِ دیگر...! تصاویر ضبط شده دوربین های کنترل نامحسوس| قبل، حین و بعد از دستگیری متهم! شکار لحظه ها| تصویری کمیاب از شریکِ فقید حین تماشای عملیات موسوم به &quot;انتقام متعفن&quot;!   شلوغیِ این دفعه هم انگار از قاعده حواشی پیشین مستثنا نیست:فک و فامیل و تعدادی چند از فالوئرهای یکی از این شاخ های مجازی، با یورش به بوستان قصد دارند با ارّه موتوری بزرگی که در دست یکی از افرادشان است، دَخل درخت نسبتا کهنسالی که به عقیده شان اجازه نمیدهد نور خورشید به بلاگرِ فقید برسد را بیاورند. از من نشنیده بگیرید، آن درخت کهنسالِ پرشاخ و برگ بخشدار سابق است که به جهتِ بُنیه ی قوی، استخوانبندی درشت و هیکل پروار و گوشتالویش، ماشاءالله شاخه هایش یک سر و گردن از همه اموات کوچک و بزرگ بوستان بلندتر شده و آنطور که متوجه شدم الحمدُلِاالله محصول امسالِ بخشدار هم آورده ی خوبی برای صندوق مدیریت داشته است، برخلاف بازدهی شغلی شخص خود بخشدار در زمان حیات! (شاید بتوان از همین امر نتیجه گرفت که یک مسئولِ مُرده در اکثر مواقع مفیدتر از یک مسئول زنده خواهد بود!)از بحث دور نشویم...خواهر مرحومه یکسره جیغ میزند که «ایهاالناس! شاخه های این مرتیکه نمی ذارن خورشید به سیسیِ من بتابه!»یک پسر جوان هم که انگار از دنبال کننده های سینه چاکِ(بخوانید هَوَل!) آن درگذشته است طوری یقه میدرانَد که گویی خواهر مادرش زیر خاک خفتهاند!مدیریت خَدوم بوستان به اقوام بخشدار خبر دادهاند که احتمالا خودشان را رسانده و شخصاً به خدمت بازماندگانِ بلاگر رسیده و کار را فیصله بدهند.دستِ آخر، با درایت مامورین و ریش سفیدی بزرگترها و وعده و وعیدِ مدیریت، قرار بر این شد که بخشدار هفته آتی هرس شده تا غائله بدون خون و خونریزی ختم به خیر شود.روحانیِ بخش عقیدتی مدیریت هم به خویشاوندان بخشدار اذعان کرد قطع به یقین اصلاح شاخ و برگهای اضافی آن مرحوم موجب آرامش خاطر ریشه های او گشته و اینکه بخشدار یک سری سبُک کند برای خودش هم بهتر است و ...!تصویر یکی از نیروهای خدماتی زحمتکش که نمیدانم دقیقا درگیر کجای بخشدار است! اغلب اوقات اتفاقات خوب و دلنشینِ بوستان به سرعت زیر سایه ی چالش های عجیب و منزجرکننده گم میشوند:مثلا اوایل بهار همین امسال بود، طبق معمول ساعت شلوغی بوستان و سر زدنِ بازماندگان به اموات و به نوعی دید و بازدید عید!دختربچه ای با شوق و ذوق فراوان به سوی یکی از درگذشتگان دوید و با خوشحالی توام با شگفتزدگی رو به مادرش کرد و گفت:«مامااان! مامااان! عزیزجون شکوفه دادهههه!»تا فضا آمد رنگ و بوی دراماتیک به خودش بگیرد، کمی آنطرفتر دختربچه ای دیگر که شاهد ماجرا بود رو به پدرش کرد و گفت:«بابایییی! پس چرا مامان جون هنوز شکوفه نداده؟!»مادر دخترک هم که از شواهد پیدا بود دل خوشی از مادرشوهر مرحومش ندارد، با لحنی که انگار تمام عمرش منتظر این لحظه بوده گفت:«به ذات برمیگرده دخترم، به ذات!»هیچی دیگر! طولی نکشید که نزاع پر سر و صدای زن و شوهر کامِ همه ی حاضرین و ناظرین را زهرمار کرد!هرچقدر هم اطرافیان با بیان جملاتی از قبیلِ «منظورش ذات درخت بود!»، «ذات مواد آلی خاک رو گفت بنده خدا!» و ... سعی در آرام کردن مرد داشتند، خانم_که مثل اکثر خانم های امروزی با دو عنصر متانت و وقار بیگانه بود_ داد و فریاد میکرد که «چرا چرت و پرت میگید؟! ذات خودِ عجوزه ش رو گفتم، چطور مامان من پارسال هشتاد و پنج کیلو انجیر داد؟! مامان این چی؟ چارتا شکوفه نداده دل بچه م خوش باشه!»عزیزجون شکوفه داده! کاش بودی و میدیدی!واقعا مارکوس گاروی زیبا گفته بود که «مردم بدون شناخت فرهنگ، اصلیت و تاریخ گذشته خود مثل درخت بدون ریشه هستند!»هنوز که هنوز است، اکثریت قریب به اتفاقمان معتقدیم دلنشین ترین اقدامی که در این بوستان انجام شد همان پیوند سالهای نخستین تاسیس بود.دختر و پسر جوانی که قبل از رفتن سر خانه و زندگیشان براثر تصادف فوت کرده و ناکام از دنیا رفته بودند، درنتیجه ی طبع ظریفِ اتاق فکر مدیریت و به همتِ بخش خدمات، به شکل خلاقانه ای به یکدیگر پیوند خورده و رشد کردند.گرچه همین اقدام هم با اعتراض برخی مقامات و گلایه ی روحانیت محترم بوستان همراه بود، چراکه باغبانان سهواً گیلاسهای بانو را با آلبالوهای آقا پیوند زده بودند که در نوع خودش چالش برانگیز بود و حواشی کوچک و بزرگی را به دنبال داشت!و تمام:</description>
                <category>Jooje_tighi</category>
                <author>Jooje_tighi</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jan 2025 19:20:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«یحیی»| سه نوار از حماسی‌ترین رویای هر مبارز!</title>
                <link>https://virgool.io/MyGunpen/%DB%8C%D8%AD%DB%8C%DB%8C-%D8%B3%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D9%85%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D8%B1-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-lpgj3mnzvxfx</link>
                <description>نوار اول را اگر به زادروزت اختصاص دهیم یحیی! باید نوشت از نوزادی که اردوگاه آوارگان فلسطینی در خان‌یونس اولین نگاهش را به نظاره نشست، درست است یحیی، همان اردوگاهی که از فاجعه‌ی روز نکبت، ماوای ستم‌دیدگانی شد که به ناجوانمردانه‌ترین طُرُق ممکن از خانه و زندگی خود در عسقلان به بیرون رانده شده بودند...تو ولی یحیی، روز تولدت روز برکت بود، این را سالیانی‌چند بعد از ولادتت فهمیدیم؛ آن‌گاه که شادی آن ملت‌ مظلوم از پیروزی‌های ریز و درشت محور مقاومت را به چَشم دیدیم، آن‌موقع که حرص و خشم حرامیان از رشادت‌های تو را به گوش شنیدیم و آن‌لحظه که صلابت حیدری سخنان نافذت را با پوست و گوشت و استخوان حس کردیم. https://www.aparat.com/v/nzlw645 فلسطین و جبهه مقاومت که هیچ یحیی! خاورمیانه و حومه هم نه! این‌بار جهان فهمید سرزمین زیتون خاستگاه شیر دلیری‌ست که خواب را از چشم کفتارها ربوده است! https://www.aparat.com/v/ylpil2j نوار دوم اسارتت بود یحیی! اسارت؟! مگر تو را هم می‌شود اسیر کرد؟! راستش را بخواهی، برای همه‌ی آن‌هایی که تو را می‌شناختند، بیش‌از حد مضحک بود یحیی! آن‌ها مردی را به چهاربار حبس ابد محکوم کردند که خودش قائل‌ترین به کلام محمد(ص) بود که فرمود دنیا زندان مومن است! آن‌ها اسیر تو بودند یحیی! دیوید رمنیکِ روزنامه‌نگار گفت سنوار زندان اسرائیل را یک دانشگاه می‌دانست، مکانی برای یاد گرفتن زبان، روان‌شناسی و تاریخ دشمن! راست می‌گفت یحیی! همه‌جوره بَلَدشان شدی، زبان‌شان را یاد گرفتی، روزنامه‌هایشان را خواندی، برنامه‌های عبری‌زبان‌شان را از رادیو گوش دادی و تا توانستی افکار و نظریات سیاست‌مداران و روسای اطلاعاتی‌شان را مطالعه کردی، کتاب هم نوشتی یحیی! واژه‌هایت را در «خار و میخک» ردیف کردی تا تاریخ سرزمین غزه مکتوم نمانَد، تو انگار به‌مراتب زیرک‌تر از آن‌چیزی بودی که آن‌ها می‌پنداشتند‌‌، مصداق بارز همان المُؤمِنُ كَيِّسٌ که خاتَم انبیاء فرمود! بیست‌وسه‌سال زمان کمی نیست یحیی! بین خودمان بِمانَد، تو به‌اندازه‌ی تمامی روزهای عمر من پشت میله‌های فلزی ماندی و ذره‌ای از آرمان‌های استوارت عقب‌نشینی نکردی! فتبارک‌الله احسن‌الخالقین!‌‌بعد از آزادی هم بی‌خیالت نشدند یحیی! نمی‌شد بی‌خیال تو شد، به خیال خودشان جنگ روانی ترتیب دادند و گفتند آهای ایهاالناس! سنواری که آن‌قدر به او امید داشتید اصلا در غزه نیست! غافل بودند که این معلق‌بازی‌ها، آن هم پیش یحیای ما، یحیایی که خودش یک غازی کاربلد است تاثیر عکس دارد، یک نشست خبری ترتیب دادی و به توله‌صهیون‌ها اعلام کردی هم‌اکنون این‌جایی! همین‌جا در نشست سخنرانی داری و پس از آن برای پیاده‌روی به خیابان‌های غزه می‌روی، گفتی وقتش را هم دارند، یک جنگنده بفرستند تا تو را بزند! گویی تاثیر رسانه را مثل کفِ دست بلد بودی، شکستِ‌نفسی نکن یحیی! اگر بلد نبودی که عالم و آدم را یاد آهای حرام‌زاده‌ها! من هنوز زنده‌امِ پاپیون نمی‌انداختی! این‌جا هم حرامزاده‌ها تیرشان به سنگ خورد یحیی، دقیقا مثل همان سکانس، این‌بار اما هالیوودی نه، واقعی، در میدان! کفِ خیابان! https://www.aparat.com/v/lgcel3e راستی خانه‌ات را هم بمباران کردند یحیی! تا چندروز با این‌خیال که سنوار را ترور کردیم شاد بودند و تو بعد از چند روز رفتی و مبل خانه‌ات را از زیر آوار درآوردی و نشستی و این نشستنِ عرق سرد بود بر پیشانی حرامزادگان موساد!یادش بخیر! چه نمادی هم شدی یحیی!:)تو اما یحیی یادمان هست گفته بودی از مرگ! گفتی از روزی که مرگ انسان مقدّر می‌شود و روایت کردی از مولایمان، کلام حیدر کرار(ع) را به رخ فرومایگانی کشیدی که سودای‌شان است بین شیعه و سنی تفرقه انداختن! تو یک‌تنه یحیی کساد کردی سوداگری‌شان را، پادشاه یک تیر و چندنشان‌ها خودت بودی یحیی! زیر بارِ حواشی چرک دشمنان ماندن؟! حاشا و کلّا! https://www.aparat.com/v/ewi4369 گفتی اگر قرار باشد از مرگ بهراسی، از مرگ در بستر می‌هراسی! تو اهل بلوف نبودی یحیی، یقین داشتیم که راست می‌گویی! https://www.aparat.com/v/avn233f و اما وای از نوار سوم یحیی! آخرین پرده از این نمایش هنرمندانه! راستش را بگو یحیی! کدام حضرتِ درگاهش را واسطه کردی که این‌چنین خریدارانه تو را نگریست؟!به فرقِ شکافته‌ی مولا قسمش دادی یا سر بریده‌ی آن مُرسَل همنام که بدکارِگان بر آن جشن گرفتند؟!به علی‌اکبر اِرباًاِربا شده‌اش توسل کردی یا علمدار بی‌دست دشت کربلایش؟! راستی تو هم علمدار بودی یحیی! رفته بودی آب... نه!نه! رفته بودی آزادی بیاوری یحیی! مثل همان یحیی که سال‌های نه‌چندان دور، همان‌ شبِ قبل از آزادی را می‌گویم، «نبیه عواضه» می‌گفت با صدایی بلند خطاب به زندانیان گفتی: «اگر شما را آزاد نکنم السنوار نیستم!»تو یحیی! حسین‌وار خدا را در آغوش کشیدی، کمتر از این هم انتظار نمی‌رفت، تو می‌دانستی فلسفه‌ی عاشورا پیروزی‌ست، آثار واقعه را هنوزکه‌هنوز است می‌بینی یحیی، یادمان هست نگاهت به تسلیم و سازشِ با ظالمان چه بود، گفتی «باید در همان مسیری که شروع کرده‌ایم پیش برویم، صلح و مذاکره در کار نیست؛ یا پیروز می‌شویم یا کربلا رخ می‌دهد!» این‌جا کربلا شده است یحیی! خودمانی بگویم، تو خود به‌راستی روضه‌ی مجسّم گودال قتلگاهی! یزیدیان شاد و مسرور از قتل تو، تو و اصحاب مقاومت اما زنده به همان‌چه در نینوا گذشت، همان خون پاک را می‌گویم که شکوفه‌ها از آن رویید، راستی تو هم یکی از آن شکوفه‌هایی یحیی! حاج‌قاسم و سید حسن و اسماعیل و یاران هم لاله‌‌ی همان دشت تشنه بودند! وای بر من یحیی! درست می‌گویی! &quot;بودند&quot; یعنی چه؟! هستند...! هستند و هستی که این شیربچه‌ها با دست خالی هم انگار دست‌شان پُر است، مسرور از وعده‌ی الهی که عِندَ رَبِّهِم یُرزَقونید شما، عشق‌شان شده است شبیه شما شدن، مثل شما نگریستن و مانند شما مردانه جنگیدن!امان از این سکانس آخر یحیی! رویایی‌تر از این هم می‌شد؟!  https://www.aparat.com/v/gye022e نه در بسترِ خواب پَر کشیدی، نه در تصادفات جاده‌ای مجروح شدی، سکته قلبی و مغزی؟! سکته‌شان دادی یحیی! جرئت نکردند حتی به تن نیمه‌جانت نزدیک شوند، آزادگان عالم جملگی سوگند یاد می‌کنند یحیی! تا خون در رگ‌های خسته‌ات جریان داشت جنگیدی، سلاحِ وصله‌پینه‌شده و چوب‌دستی لحظات پایانی‌ات سرمشق شد برای ما! آسوده بخواب مجاهد! سنوارها بیدارند...🌱حسن ختام: https://www.aparat.com/v/dmrue5b برخاسته از دل و جان، تقدیم به روح مطهر مجاهدِ شهید یحیی السنوار، به‌امید عاقبت‌به‌خیری🌹</description>
                <category>Jooje_tighi</category>
                <author>Jooje_tighi</author>
                <pubDate>Tue, 22 Oct 2024 09:57:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی چالش هفته: &quot;اسم و رسم!&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D9%88-%D8%B1%D8%B3%D9%85-ukpinnvwnuwq</link>
                <description>ایده چالش:همونطور که میدونید این دنیا پر هست از آدمهای بزرگ با کارهای بزرگ؛ آدمهایی که بیشتر اوقات، تا وقتی درقید حیات هستن کسی از حجم و تاثیر فعالیتهای بزرگشون باخبر نمیشه و بعضیهاشون درکمال تعجب حتی بعد از مرگ هم از این قاعده مستثنی نمیشن!از طرف دیگه، این دنیا پُرتَر هست از آدمهای کوچیک با کارهای کوچیک؛ آدمهایی که بیشتر اوقات، تو همون مدت چنددهسالهی حیات، ریزترین و بیاثرترین فعالیتهاشون رو به هرطریقی به رخ دیگران میکشن، معمولیترین جایگاههای شغلی و تحصیلی رو بهعنوان مهمترین مناصب معرفی و از عادیترین فعالیتهای زندگیشون، با خاصترین تعابیر یاد میکنن! نگید که تابهحال همچین فردی به تورِتون نخورده!&quot;اسبق&quot;! دیگه ببینید دبیر فعلی الان در چه حاله!به همین بهانه، بهنظرتون جالب و باحال نمیشه اگه هرکدوم از ما با خلاقیت خودمون و با زاویهدید منحصربهفردی که داریم، این خصلتِ نهچندانزیبا رو بهشکل بامزه و با تهمایهی طنز به چالش بکشیم؟!😉پس اول یه نگاه به مراتب عالی بنده بندازید(بگید کدومش برا متن بیو شیکتره!) و بعد خودتون دست به قلم شید و با هشتگ &quot;چالش هفته&quot; و &quot;اسم و رسم&quot; مطالبتون رو منتشر کنید، جایزهشم حس و حال بهتریه که نسبت به خودتون و فضای ویرگول پیدا میکنید😅 یاعلی🌱It&#039;s all good man!خدمت سربازی: مدیر اسبق بخش پاکیزگی محیط راهروها، دفاتر، مراکز و سرویسهای خدماتی و بهداشتی فرماندهی پهپاد نیروی هوافضای سپاه پاسداران انقلاب اسلامیگفتنیست در محیط پادگان، بعضی از روی تنبلی در ذکر عنوان و گاهاً عناد، به این منصب &quot;نظافتچی&quot; نیز میگفتند!رییس اسبق بخش آبخیزداری و تنظیم خوراک کارکنان مدیریت تربیتبدنی فرماندهی نیروی هوافضای سپاه پاسداران انقلاب اسلامیمتاسفانه کم نبودند حسودان و کوتهبینانی که این عنوان مهم و حیاتی را &quot;آبدارچی&quot; خطاب میکردند!دبیر اسبق بخش تنظیم و سازماندهی مرقومهها و عریضههای ارسالی و دریافتی و مسئول امحای اوراق باطله و ناکارآمد دبیرخانهی مدیریت تربیتبدنی فرماندهی نیروی هوافضای سپاه پاسداران انقلاب اسلامینتوانستند و نخواهند توانست با لفظ &quot;سرباز دبیرخونه&quot;، این نقش اساسی و پررنگ در سازماندهی زیرساختهای اداری نظام را کمرنگ جلوه دهند، ضمن اینکه تداوم نشست و برخاست پای دستگاه خردکن و تخلیهی مداوم مخزن دستگاه، جز نشانهی تواضع و فروتنی نیست... درخت هرچه پربارتر افتادهتر!مسئول اسبق حفاظت فیزیکی مرتفع و مسلح از مراکز زیرساختی، نظامی، مدیریتی و اداری پادگان فرماندهی نیروی هوافضای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در شعاع معین و گستردهبدگهران از آن پایین با فریاد طنینانداز &quot;تا کِی؟!&quot; (مخففِ &quot;تا کی قرار است در سرما و گرما مثل سگ بالای برجک پست بدهی؟!&quot;)، قصد تضعیف روحیهی جهادی و تحقیر این مسئولیت ثقیل را داشتند که خوشبختانه با درایت بیمثال و هوشمندی بیسابقه از گزند نیش آنها در امان ماندم!دارندهی مدال و کاپ قهرمانی بهعنوان دفاع چپِ تیم فوتبال مدیریت تربیتبدنی فرماندهی نیروی هوافضای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در سری مسابقات چهارجانبهی دهه کرامتجان میدهم، جام نه!دارندهی عنوانِ مرامی و لفظی &quot;بازیکن اخلاق&quot; در سری مسابقات چهارجانبهی دهه کرامت از زبان مسئولدفتر مدیریت تربیتبدنی فرماندهی نیروی هوافضای سپاه پاسداران انقلاب اسلامیزمانی که این عبارت از دهان مبارک ایشان خارج شد، چهار درجهدار نظامی هم در اتاق نشسته و شاهد بودند، به همین سوی چراغ!مشاهیر:تکاندهندهی دست برای علی پروین، اسطورهی تیم فوتبال پرسپولیس و فخر تیم ملی فوتبال جمهوری اسلامی ایران(هنگام معاشرت و گفتگو با اعضای تیم پیشکسوتان پرسپولیس)گیرندهی عکس سلفی با علیرضا منصوریان، بازیکن اسبق تیم ملی فوتبال جمهوری اسلامی ایران(با اصرارِ ایشان و اکراه و انکارِ اینجانب)من و یکی از طرفدارام! هرچی بهش گفتم منم یه آدم معمولی مث بقیه به خرجش نرفت، چه ذوقی هم کرده😊تحصیل:گیرندهی اسبقِ یک دستگاه جاسوییچیِ منقش بهعنوان جایزهی شاگرد اولی دبستان گیرندهی اسبقِ دهها لوح تقدیر از مدارس راهنمایی، دبیرستان، آموزشوپرورش و سازمانهای ذیربطزنندهی اسبقِ اولین گل هِد سری مسابقات فوتبال دهه فجر در نقش کمکنندهی رویِ تیم سالبالایی و پرمدعای حریفپاورقی: یهدفعه هم تو حیاط مدیر مدرسه زد رو شونم گفت &quot;چه پسری!&quot;(الحمدالله روزای آخر سال تحصیلی بود و سال بعدش مدیر عوض شد.)ورزش:آقای گل ادوار لیگ برتر گلکوچیک در سری مسابقات آسفالتی &quot;سرِ بنبست نبوت&quot;اولین زنندهی بالانسدیواری باشگاه ژیمناستیک درمقابل دیدگان مربی سانس بعدازظهرکِشندهی بلندترین فریادِ &quot;نینجا شمشیری درمیان خیزران!&quot; هنگام اجرای فنون نانچیکو در باشگاه نینجوتسو سِنسی پورقلیدارندهی نشان سومی والیبال بهعنوان لیبروی تیم سهند آریایی امید البرز ایرانیان در سری مسابقات جام رمضان و با دو انگشت شکستهفک میکردید فقط علی دایی بلده با طحال پاره بازی کنه؟! خیر! من خود خطرم!پن ۱: کمالگرایی را کنار گذاشته و کاربران را از خواندن اسم و رسمهای جذابتان بینصیب نگذارید.پن ۲: این چالش زمان معین و مشخصی ندارد اما مثل هر عنصر دیگری، تا داغ است بهرهبرداری از آن لذت بیشتری خواهد داشت...یاحق!پست قبلی: https://vrgl.ir/mPYdA </description>
                <category>Jooje_tighi</category>
                <author>Jooje_tighi</author>
                <pubDate>Fri, 16 Aug 2024 12:00:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این‌بار هم شکست خوردیم! |نگاهی به فیلم &quot;هفت سامورایی&quot; اثر ماندگار آکیرا کوروساوا</title>
                <link>https://virgool.io/Naghdi-no/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D9%85-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%87%D9%81%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%DA%A9%DB%8C%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%A7%D9%88%D8%A7-jogprfhfhj51</link>
                <description>نقدینو(یا نقدی‌نو!)در نقدینو _همون‌طور که از توضیحات انتشارات پیداست_ فیلم‌هایی که ارزش دیدن و پرداختن دارن رو معرفی و چندخطی درباره‌شون می‌نویسم، امید است که مورد اقبال و توجه شما خوانندگان عزیز قرار بگیره...یاعلی🌱مقدمه:اولین فیلمی که در این سری‌مطالب قصد دارم به آن بپردازم، فیلم &quot;هفت سامورایی&quot; محصول سال ۱۹۵۴، ساخته‌ی آکیرا کوروساوا کارگردان مطرح و فقید ژاپنی‌‌ست، اثری به‌یادماندنی که بعد از گذشت چنددهه از تولید و ساخت، هنوز هم در نظرسنجی‌ها و آراء مردم و منتقدین، از جایگاه ویژه و منحصربه‌فردی برخوردار است. گفتنی‌ست در این سال‌ها، چندین و چند اثر ریز و درشت، به‌تقلید از &quot;هفت‌سامورایی&quot; تولید و روی پرده سینماها رفتند، هیچ‌کدام اما به درخشش و محبوبیت اثر اولیه‌ی کوروساوا دست نیافتند!هفت سامورایی 1954داستان فیلم(بدون لو رفتن خط اصلی فیلمنامه):در گیرودار جنگ‌های داخلی و نزاع‌های اجتماعی دوران سنگوکو، کشاورزان روستایی را می‌بینیم که از تجاوزات سالیانه‌ی گروه چهل نفره‌ی راهزن‌ها به ستوه آمده‌اند؛ مهاجمان بی‌رحمی که محصولات‌ و دسترنج طول سال‌ مردم دهکده را می‌دزدند، زنان و دختران‌شان را به اسارت گرفته و باخود می‌برند، دست آخر هم خرابه‌ای خالی از حس زندگی و مملو از ناله و فغان به جا می‌گذارند. در اوج ناامیدی و با راهنمایی پیرمرد سالخورده‌ی روستا(به‌نوعی کدخدای دِه)، کشاورزانِ به‌جان‌آمده تصمیم می‌گیرند دست به کاری سخت و بی‌سابقه زده و برای محافظت از روستا چند سامورایی استخدام کنند.این درحالی‌ست که سامورایی‌ها اغلب، افرادی متکبر و مدعی هستند و ازطرفی چندوعده‌ی بخور و نمیرِ برنج(تنها حق‌الزحمه‌ای‌ که اهالی ده توان پرداخت آن را دارند) نمی‌تواند پیشنهاد وسوسه‌انگیزی به نظر برسد...!نقاط قوت فیلم:شخصیت‌پردازی فوق‌العاده‌ی سامورایی‌هادیالوگ‌های عمیق و اثرگذار در موقعیت‌های مختلفنقش‌آفرینی قوی و به‌یادماندنی شخصیت‌های اصلیموسیقی متنشیوایی و انسجام داستان علی‌رغم طولانی‌بودن فیلمدرگیرنشدن خط داستانی با کلیشه‌های مرسومپایان‌بندی شکوهمندنقدینو پلاس (کمی حرفه‌ای‌تر درباره‌ی فیلم):از اونجایی که در &quot;نقدینوپلاس&quot;، به‌ناچار کمی تا قسمتی از جزئیات فیلم در بیان من آشکار می‌شه، ترجیحاً مطالعه‌ی این بخش رو به پس از تماشای فیلم موکول کنید(هرچند یه فیلم خوب حتی بعد از لو رفتن داستان هم ارزش دیدن داره، یا بهتر بگم، جزئیات یه فیلم خوب رو هیچ‌وقت نمیشه آشکار کرد!)...یاعلی🌱+اگر بخواهیم به یک نکته‌ی منحصربه‌فرد در ساختار &quot;هفت سامورایی&quot; اشاره کنیم، بدون شک كادربندی‌های «كوروساوا» بیش از همه‌‌ی عناصر خودنمایی می‌کند، به‌قدری دقیق و ریزبینانه که قاب‌هایی از فیلم را به آثار نقاشان حرفه‌‌ای و بزرگ تاریخ شبیه کرده، مثلاً:- چشم‌انداز پهناور در آغاز فیلم- تمامی صحنه‌‌های خاكسپاری- صحنه‌ی آسیاب آبی بعد از مرگ پیرمرد و زمانی كه &quot;كیكوچیو&quot; نوزاد بازمانده را در آغوش می‌گیرد.- صحنه‌ی گریه‌ی &quot;كاتسوشیرو&quot; بعد از پایان جنگ- اولین نمای سكانس پایانی در كنار گورها++نکته‌ی دیگری که نباید از کنارش به‌سادگی گذشت، شخصیت &quot;کیکوچیو&quot;، مرد عجیب‌وغریب و به‌نوعی سامورایی هفتم داستان است؛ بچه‌کشاورزی که با رفتارهای تهاجمی، شور و حال وصف‌ناشدنی و حرکات عجیبش، انگار سودای این را دارد که کمبودها و ضایعه‌های روحی‌ زندگی‌‌اش را در پسِ ظاهر یک سامورایی قوی و جنگجو پنهان کند، در اکثر صحنه‌های حضور او، رفتار اطرافیان و بازخورد همراهان به اعمالش، حس تعجبی ناشی از رویارویی با یک دلقک ترسناک و مهارناشدنی‌ست.&quot;کیکوچیو&quot;ی داستان &quot;کوروساوا&quot; اما، در مواقع حساس واژه‌هایی را به زبان می‌آورد که هم شخصیت‌های اصلی فیلم و هم بیننده، بعدتر با حقایق تلخ موجود در آنها رودررو می‌شوند، شاید بی‌راه نباشد اگر بگوییم &quot;کیکوچیو&quot; خط واصل افکار دهقانان و سامورایی‌هاست، نقطه‌ی عطفی که گاهی غیرمنصفانه نادیده گرفته می‌شود!+++بدون‌شک &quot;کوروساوا&quot; پایان‌بندی فیلم رو با آگاهی کامل به تمامی جزئیات روایی و ساختاری به تصویر کشیده، داستان &quot;هفت سامورایی&quot; در نهایت به سرانجامی شاهکار منجر می‌شه که یه تحلیل روانكاوانه‌ی عمیق از روابط آدم‌ها رو به رخ بیننده می‌کشه؛ زمانی كه آرامش و شادی جای خودش رو به نگرانی و اضطراب می‌ده و دهکده بعد از مدت‌ها رنگ و بوی زندگی می‌گیره، تابش آفتاب روی شالیزارهای روستا گذشته رو به خاكستری از خاطره بدل می‌كنه، اسطوره‌ها فراموش می‌شن و برای بازماندگان‌شون، تنها خاطره و انزوای تحمیلیه که باقی می‌مونه.فاصله‌ی سامورایی‌ها با دهقانانِ غرق در شادمانی، زدوده شدن خاطره‌ی اسطوره‌ها رو در ذهن روستاییان تداعی می‌كنه و از همه زیباتر عشق نافرجام «كاتسوشیرو» و «شینو» تداعی‌كننده‌ی انزوای جبری انسان‌هاست. اینجاست که دیالوگ پایانی و به‌نوعی عمیق‌ترین جملات فیلم درنهایت از زبان &quot;کامبه‌یی&quot;(شخصیت اصلی) جاری می‌شه، کلماتی که ابتدا تعجب همراه او(و بیننده!) رو به همراه داره ولی بعد از چندلحظه می‌شه به واقعیت تلخ نهفته در اون‌ پی برد...!درواقع،&quot;کامبه‌یی&quot; در پایان فیلم از شکستی حرف زد که در آغاز هم به اون اشاره داشت، همون‌موقع که &quot;کاتسوشیرو&quot; اصرار داشت کامبه‌یی اون رو به مُریدیِ خودش قبول کنه، سامورایی عارف‌مسلک قصه‌ی کوروساوا از شکست‌ها یاد کرد؛ بی‌راه نبود که یکی از منتقدین، &quot;هفت سامورایی&quot; رو &quot;حماسه‌ی یک شکست&quot; تعبیر کرده بود!حسن ختام:قرائت صلوات و فاتحه‌ای نثار درگذشتگان جمع علی‌الخصوص افسانه‌ی سینمای جهان، مرحوم مغفور &quot;آکیرا کوروساوا&quot;پ‌ن: هرگونه بازخورد، انتقاد، پیشنهاد و نظر دررابطه با محتوای فعالیت در انتشارات و روند نوشتن درباره فیلم‌ها با روی گشاده پذیرفته می‌شود.پست قبلیم: https://vrgl.ir/2uL19 </description>
                <category>Jooje_tighi</category>
                <author>Jooje_tighi</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jul 2024 23:38:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;به کجا چنین شتابان؟! علی از خودش پرسید!&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/SaintGeorge/%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%DA%86%D9%86%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF-t0b4bvh28zzz</link>
                <description>پرده‌ی اول(حضور):مدت نسبتاً مدیدی‌ست که در گذر ثانیه‌های گاه و بی‌گاه، به حضور می‌اندیشم، حضور مبهم در کاروانسرای هستی، حضور در ملک و املاکی که روی کره‌ی خاکی به امانت گرفتیم، حضور در لحظه‌هایی که آغاز و پایان‌شان را به‌درستی نمی‌دانم، حضور در بینِ این به‌قولِ اگزوپری &quot;آدم‌بزرگ‌ها&quot;، حضور میانِ...!پوستر فیلم (حضور) محصول ۱۹۷۹پرده‌ی دوم(حاشیه):هرچه بیشتر سعی می‌کنم از حواشی دوری کنم، مغناطیس جنجال‌های زندگی قوی‌تر اجزاء وجودی‌ام را جذب می‌کند. دوران دبیرستان دوستی به‌شوخی می‌گفت:&quot;اگر فوتبالیست می‌شدی جفت‌دست زلاتان ابراهیموویچ را از پشت می‌بستی!&quot; می‌گفتم من آدم آرام و متینی هستم تاوقتی که خلافش ثابت شود؛ هنوز هم همین را می‌گویم.پرده‌ی سوم(دریچه‌ای به سوی روشنایی یا تمدید تاریکی‌ها؟!)گاهی حادث شدن یک اتفاق ویژه می‌تواند به لحظات شیرین یک زندگی بدل شود، درحالی‌که به سرانجام نرسیدن همان رخداد منجر به ادامه‌ی روزگار روزمره و ملال‌آور سابق خواهد شد؛ این‌روزها مسیری را پیگیری و دنبال می‌کنم که مقصدش، هم توانایی ایجاد انگیزه‌‌ای اعجازآور در قلب و روحم را دارد، هم می‌تواند تیرگی‌های ذهنی‌ام را به انحای مختلف وسعت ببخشد.               فارغ از نتیجه‌ و به قول چاپلین &quot;خوشبختی، فاصله‌ی میان دو بدبختی است!&quot;شادی پس از گل ایران بعد از گشودن دروازه اسپانیا، جام‌جهانی۲۰۱۸(لحظاتی قبل از اعلام آفساید توسط کمک ‌داور مسابقه!) پرده‌ی چهارم(خواب):از همان دوران کودکی هروقت غم عالم روی سرم هوار می‌شود، به خواب پناه می‌برم؛ چند نمونه‌ی خاص از این رفتار را به یاد دارم، بعد از اینکه عمویم پدرم را _که مدت تقریباً زیادی مریض‌احوال بود_ از بیمارستان آورد و گفت:&quot;کلی عکس و آزمایش گرفتن، ولی کسی درست نمی‌فهمه چشه.&quot; خوابیدم، بعد از شنیدن علت قطعی بیماری مهلکم از زبان پزشک و گوش کردن به جزئیات مراحل غیرمنتظره‌‌ای که باید صورت می‌گرفت و آگاهی از عوارضی که تا پایان عمر قرار بود با آن‌ها روزگار بگذرانم هم بدون رد و بدل کردن واژه‌ و فشار به غدد اشکی عازم مترو شدم و تمام مسیر را خوابیدم، وقتی داور سوت پایان فینال واقعی آسیا را زد و پرسپولیس(بخوانید معشوقم) دو بر یک از تیم کره‌ای شکست خورد و نایب‌قهرمان شد هم خوابیدم...!   تعبیر خودم این است که خواب هم مثل مرگ، می‌تواند ناخوشایندی لحظات را به گونه‌ای از فراموشی مطلق بسپرد. عمیقاً بابت این سازوکار دفاعی از هستی‌بخش یکتا سپاسگزارم.پرده‌ی پنجم(دوپامین):چندصباحی‌ست که در مواقع بروز فکر و خیال‌های آواره و اعصاب‌خردکن، به‌صورت ارادی دستور ترشح بی‌دلیلِ دوپامین را به مغزم صادر می‌کنم، شاید ازنظر علمی این مهم بی‌معنا به‌نظر برسد ولی ایرادی ندارد، چون برای من نیز علمی که قادر به توجیه این فرایند نیست کاملاً بی‌معناست.چندوقت‌پیش مادرم پس از یادآوری و ردیف‌کردن مجموعه‌ای از تمامی ماجراها و دغدغه‌های موجود در خانه، خانواده و فامیل، حجم فعالیت‌هایی که باید برای بهبود مسائل انجام شود را به چندمورد از کارهایی که باید فردای آن‌روز در زمینه‌های مختلف انجام می‌دادم پیوند زد و با لحنی نیمه‌نگران درمیان گذاشت؛ در پاسخ گفتم:&quot; شاید باورت نشه ولی همه‌ش درست می‌شه، هیچ کار خاصی هم نیاز نیست انجام بشه، من هیچ اضطرابی ندارم.&quot; با چهره‌ای که در آن نگرانی جای خود را به شگفت‌زدگی داده بود گفت:&quot;آفرین! همیشه دوست داشتم پسرم همین‌قدر آروم و آسوده و(با کمی مکث) تنِ لَش باشه.&quot; وقتی با خنده و تحسین مکرر من روبرو شد خودش هم نتوانست نخندد و مشکلات انگار به‌یکباره حل و فصل شدند.پرده‌ی ششم(نمی‌شه غصه ما رو یه‌لحظه تنها بذاره؟!)دیرزمانی‌ست که می‌دانم ضایعه‌ها باهم می‌آیند، همان‌روزی که متوجه می‌شوی یکی از بزرگترین آرزوهایت درحال نقش‌برآب‌شدن هستند داخل حیاط خانه می‌روی و با جسم بی‌جان حیوان خانگی‌ات مواجه می‌شوی، هنوز چنددقیقه‌ای از کفن و دفنش نمی‌گذرد که به خیابان می‌زنی و بعد از چندسال با مادر یکی از هم‌کلاسی‌های دبستان که بیشتر از کس و کارت پیگیر زندگی و کار و بارت هست رودررو می‌شوی و مجبوری سلام و احوال‌پرسی زننده‌ای را به‌جای بیاوری؛ یعنی همان‌کس که همیشه آمار کنجکاوی‌های گستاخانه‌اش را از دوست و آشنا می‌شنیدی، آن‌روز بی‌بروبرگرد باید از نزدیک ببینی، به خانه برمی‌گردی و خبر ناگواری از احوال یکی از بستگان نورون‌هایت را قلقلک می‌کند، گوشی را روشن می‌کنی و...! مذهبی‌ها می‌گویند لقد خلقنا الانسان فی کَبَد (به این مفهوم که خدا انسان را در رنج آفریده است)، غیرمذهبی‌ها آن را بدبیاری و بداقبالی ناشی از تولد در خاورمیانه می‌‌دانند، آتئیست‌ها اسمش را...، هرچه که هست به‌قول حسین منزوی عزیز: &quot;نمی‌شه غصه ما رو یه‌لحظه تنها بذاره، نمی‌شه این قافله ما رو تو خواب جا بذاره!&quot; https://www.aparat.com/v/e48c907 پرده‌ی آخر(به‌کجا چنین شتابان؟!):یکی از معدود سریال‌های ایرانی موردعلاقه‌ام &quot;به کجا چنین شتابان&quot; است، اول به‌خاطر متن هوشمندانه‌ی فیلم‌نامه و هدفی که مجموعه دنبال می‌کند، دوم به‌خاطر درخشش بی‌کم و کاست بابک حمیدیان(بازیگر موردعلاقه‌ام) و بازی بی‌مثال آهو خردمند(در نقش یک مادربزرگِ تراز)، سوم موسیقی تیتراژ پایانی که علیرضا افتخاری مثل همیشه در آن اثری به‌یادماندنی از خود به‌جای گذاشته است، نکته‌ی آخر اما همین عبارتِ نام مجموعه است، نامی که برگرفته از شعر زیبای محمدرضا شفیعی کدکنی‌ست، گاهی‌اوقات که عواطف و احساساتم بر افکار و اعمالم چیره می‌شوند، پژواک این پرسش در راهروهای مغزم مثل یک ترمزدستی عمل می‌کند؛ می‌دانم که فاصله‌ی میان اوج عزت و حضیض ذلت گاهی از مویی باریک‌تر است، &quot;شتابان&quot; رفتن در جاده‌‌ی علایق لزوماً &quot;شتابان&quot; رسیدن به مقصد را به ارمغان نمی‌آورد...!«به کجا چنین شتابان؟»گَوَن از نسیم پرسید«دلِ من گرفته زینجاهوس سفر نداریز غبار این بیابان؟»«همه آرزویم، اماچه کنم که بسته پایم...»«به کجا چنین شتابان؟»«به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم»«سفرت به خیر! اما، تو و دوستی خدا راچو ازین کویرِ وحشت به سلامتی گذشتیبه شکوفه ها به بارانبرسان سلامِ ما را!» https://www.aparat.com/v/a3408tk حسن ختام:مصریان باستان اعتقاد داشتندکه پس از مرگ، از آن هاتنها دو سوال پرسیده می شود:آیا شادی را یافتی؟!آیا شادی را آفریدی؟!•لئو بوسکالیا• https://www.aparat.com/v/tdxd7z1 پست قبلی:متأسفم آسِیدمهدی! ما همگی فاحشه‌ایم!(شاید🔞)از مالش تا آرامش: دکتر دست‌غیب رام می‌شود!🔞</description>
                <category>Jooje_tighi</category>
                <author>Jooje_tighi</author>
                <pubDate>Wed, 19 Jun 2024 22:43:46 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>