<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سوفیا مهر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Jostejoogar</link>
        <description>جستجوگری در حال جنگیدن برای یافتن خودش</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 10:28:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1440406/avatar/t4Tlui.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سوفیا مهر</title>
            <link>https://virgool.io/@Jostejoogar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دهلیز</title>
                <link>https://virgool.io/@Jostejoogar/%D8%AF%D9%87%D9%84%DB%8C%D8%B2-jwspqpdndupk</link>
                <description>اینجارا که میخوانم میبینم میشنوم لمس میکنم بو میکشم که چقدر دوستت داشتم.انگار هزار سال گذشته است.انگار من مرده ام‌.مرده به یقین همین اندازه از دل از دلدادگی به دورند. من مرده ام.مرا زنده کن.</description>
                <category>سوفیا مهر</category>
                <author>سوفیا مهر</author>
                <pubDate>Thu, 19 Jan 2023 02:13:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای برای عباس</title>
                <link>https://virgool.io/@Jostejoogar/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3-uz5c0xvaczfy</link>
                <description>عزیزِ دلِ من ! عباس جان!سلام عباس جانامیدوارم حالت خوش باشد. البته خوشی که در جان شماست و ما که دوست داریم شما هرجا هستی خوش باشی. آن طرف دنیا یا همین جا. فرقی نمیکند.غرض از مزاحمت ، چند کلمه ای درباره چیزهای جدیدی است ‌که ازت خواندم. گفته ام قبلا برایت من زیاد میخوانم و میشنوم. از تو مخصوصا که کنجکاوم ببینم تو چطور فکر میکنی  یا چطور میبینی این دنیا را. یک کافه ای هست که من زیاد دوستش دارم. نزدیک خانه مان هم هست . کاش بودی روزی میبردمت آنجا. فضای سنتی دارد. گمان نمیکنم که دوست داشته باشی اما روی من را که زمین نمیگذاری؟ هان؟! آنجا من همیشه دنبال کتاب های نخوانده ای هستم که چند صفحه ای بخوانم و بعد ببینم اگر دوست داشتم ادامه بدهم .مثلا بخرم یا امانت بگیرم. چند هفته پیش کتابی از تو را آنجا دیدم که مصاحبه ای بود و میشد در آن شوق و ذوق مخاطبانی که برای آن کارگاه یک روزه آمده بودند را دید. سوالهای تخصصی میپرسیدند و میخواستند از کارت سر دربیاورند که البته کمی فضولی هم هست . من گاهی فکر میکردم الان است که بگویی بابا این ها راز من است چرا باید راز کارهایم را اینجا لو بدهم. اما تو نه این حرف ها را زدی و نه حتی گارد گرفتی برعکس، فکر کردی که واقعا چرا؟ چرا در فلان صحنه فلان چیزها را جا گذاشتی یا نگذاشتی! اینکه گفتی الان دارم بهش فکر میکنم و احتمالا دلیلش این است یا آن است برایم جالب بود! اما غرض از این روده درازی ها یکی از همین جواب هایی است که به مخاطبت دادی!چرا شما در فیلم هایتان فاصله با بیننده را حفظ میکنید ؟ مثلا انتهای فیلم گروه کارگردانی و پشت صحنه را نشان میدهید ؟تو یک خاطره تعریف کردی از جوانی ات! حول بیست سالگی که در استودیویی کار میکنی و رییس استودیو شب ها بعد از کار تو را به خانه تان میرساند. همین رییس چند وقت قبل معشوقه اش را که شبیه یکی از هنرپیشه های خارجی است ، از دست داده و حالا فیلمی با بازی همان هنرپیشه در سینما روی پرده است. این رییس هرشب تو را میبرد سینما و یک ساندویچ به تو میدهد و تو هم مجبوری تا انتهای فیلم بنشینی کنار رییس. رییس هرشب درست در جایی از فیلم با دیدن هنرپیشه بلند بلند شروع به گریه میکند و تو هر شب متاثری و به او میگویی فلانی این فقط فیلم است ها ! واقعی نیست! برای مخاطبت ادامه میدهی که به گمانم از همان شروع شد که دلم نمیخواست کسی از دیدن فیلم های من آنقدر متاثر شود که بهم بریزد یا اشکش جاری شود. برای همین انتهای طعم گیلاس پشت صحنه را نشان دادم تا بگویم ببین این فیلم فقط یک فیلم است ما دوربینی داشتیم که با آن یک قصه ساختیم، این واقعی نیست !ادامه ی حرفهات برایم جالب تر بود!میگویی از همان زمان از کسانی که من را احساساتی میکردند ، یک کتاب، یک فیلم ، یک آخوند یک آدم ، هرکسی، دوری کردم. اجازه ندادم با احساساتم مرا فریب بدهند. من هم نمیخواهم با احساساتتان شما را فریب بدهم. عباس جان این همان چیزی است که من نیاز داشتم. من باید میشنیدم که احساساتم میتواند من را فریب دهد. میتواند قلبم من را مجاب کند که چیزی را باور کنم که دروغ است. چشمانم و باورم را نبینم. واقعیت را نبینم از همان روز فیلم ها برایم فیلم است و بازیگران ، بازیگر. من هم اجازه نمیدهم احساساتم را به بازی بگیرند.خواه یک آدم یک صحنه یا یک نوشته. ممنونم عباس جانمراقب خودت باشما اینجا وسط گلوله ایم و خیابان ها خونی است. آنطرف ها چه خبر؟ برایم بنویس!</description>
                <category>سوفیا مهر</category>
                <author>سوفیا مهر</author>
                <pubDate>Sun, 25 Sep 2022 15:29:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رگ ها، خطوط پیشانی و موهای مجعدش</title>
                <link>https://virgool.io/@Jostejoogar/%D8%B1%DA%AF-%D9%87%D8%A7-%D8%AE%D8%B7%D9%88%D8%B7-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AC%D8%B9%D8%AF%D8%B4-agosfcpiqze4</link>
                <description>امروز روز خاصی است این را از هوا، از آفتاب بی رمقی که در سالن افتاده و از هوای خنک کولر میفهمم. حس من به هوا، به روز، به حالی که در لحظه ها جاریست مثل حس است که به بدنم دارم.  سال های نوجوانی بدنم را دوست نداشتم مشخصا انحنای پشت شانه هایم را. لباس های چسبانی که می پوشیدم و سعی میکردم انحنای پشتم زیبا باشد. مثل بازیگر های زن که انگار تماما صاف بودند و حتی بدنشان تاب کمی چربی یا کمی خمیدگی را نداشت. در نوجوانی، در بلوغ خیلی چیزها در مقبولیت حل می شود. حس بدی که به خودت داری با تعریف و تمجید یک غریبه از تو دور میشود. تو همین که برای کسی یا کسانی زیبا باشی برای خودت هم قابل قبولی. برای من که اینطور بود تو را نمیدانم. شاید علت اینکه من بدنم را نمی‌شناسم همین رفیق نبودن من با اوست. گاهی بدنم چیزهایی به من میگوید در آینه یا در نگاه دیگران که میفهمم بدنم من را بهتر می شناسد تا خودم. او تابلوی من است.تابلوی هر آنچه بر من میرود؛ حسرت ها اندوه ها خشم ها. این را نگه دار. حالا بیا با من در این چند هفته گذشته نه همین دوشنبه قبل را میگویم . آخرین جلسات کلاس هستیم نشسته ام روی صندلی های آخر کلاس. صندلی ها را به دیوار تکیه داده اند و وقتی سین حرف می زند می‌تواند در چشم تک‌تک ما نگاه کند. کاملا مسلط و یکپارچه. از سین برایت نگفته ام.آدم عمیقی است آدم به شدت عمیقی است. تفکراتش سیر اندیشه‌اش لایه لایه و فرو رونده است در بین حرف زدن به یکی از ما خیره می شود و درذهنش، کاملاً برایم عیان است، بدون تلاش زیادی اما متمرکز به دنبال کلمات می گردد. انتهای هر داستان هر فیلم از ما نظر می‌خواهد. شاید بر حسب عادت این جلسات به اولین نفری که خیره می شود من هستم.&quot; خانم نظرتون چیه ؟&quot; من اغلب چیزی برای گفتن دارم ‌.از فلان قسمت خوشم آمد به نظرم شکل گرفته بود شخصیت‌پردازی نداشت.من در تمام جلسه حاضرم ذهنم نگاهم فرم بدنم. سین    آنقدر متمرکز است که من فکر می کنم تمام آنچه در ذهن دارد آشفتگی ها و خستگی ها را جایی چال میکند. آخر چطور میشود در ذهنت ترازویی داشته باشی و در یک کفه واقعیتی که میبینی میشنوی لمس می کنی را بگذاری و در کفه دیگر کلماتی را برای بیان و انتقال آن واقعیت ها دقیقا هم وزن هم ردیف و یک به یک پیدا کنی؟ذهن چند لایه اش ، گوش های تیزش و نگاه نافذی که به صحبت‌های ما دارد برایم جذاب است .بخیل نیست دزد هم نیست. تو هم معلم بودی و میدانی که در معلمی هم می توان دزدی کرد می‌توان حسود بود بخیل بود اما او نیست. این دوشنبه اما اوضاع فرق میکرد تن من از زیر هزار خروار سنگ برخاسته بود انگار من را در جوی آبی کنار خیابان چندین بار چک و لگد نثارم کرده بودند و خونین رها شده بودم. چشم هایم می سوخت چیزی در حفره بدنم سنگین اما خالی بود. میدانی که کلاسهای سین چقدر برایم مهم است. خودم را جمع کردم و رفتم . یادم هست به تو پیام میدادم. تو روزهاست که نیستی جسمت هست اما روحت نیست. متلاطم اما سردی. چیزی درونت در جریان است اما درونگرا تر از آنی که حرف بزنی. اغلب خسته ای انگار ذهنت فرتوت شده است انگار تو را با چیزی می کشند و تو از هر طرف در کشاکشی. آن روز در اتوبوس فکر می کردم جواب ندادن هایت سکوتت تنهایت چقدر من را آشفته می کند. آن مرد پرشور و حرارت در مقابلم نیست و انگار من رو به یک صندلی خالی نشسته ام‌. اما مسئله تو نبودی، برایم واضح است که مسئله تو نیستی مسئله بدن من است. مسئله احساس خفگی ناشی از دفن شدن است مسئله ی من، خودم هستم اصلا مگر مسئله اول هرکسی خودش نیست؟چند هفته ی گذشته در من چیزی دفن شده است.بی حسی بی اشتیاقی . چیزی من را به شوق نمی آورد. نیاز در من مرده و خوشحالی پس از برآورده شدن نیاز هم با آن درمن مرد است و من می دانم که هرچه هست در بدنم رخ داده در بدنی که نمی‌شناسمش .ذهن آدم را گول میزند هزار مسئله دیگر را باز می کند که شاید علت این است آن است.  اما من میدانم در بدنم چیزی رخ داده که عمیق و بی پرده است. میفهمم که چیزی در من مرده و من دوشنبه در آگاهانه ترین حالت این چند هفته بودم . درست همان دقیقه های اول کلاس پذیرفتم که بدنم در حال خیانت به من است. تو سین را ندیدی می توانی عکسش را ببینی همه جا هست در صفحات در اینستا. سین موهای مجعد کوتاهی دارد جوگندمی و به شکل زیبایی از جلوی پیشانی روییده اند. بدن لاغری دارد حتی لاغر تر از من و نگاه غمگینی که حتی وقتی سینه سپر می کند و شانه هایش را عقب می دهد هم بدنش نمی تواند غم چشم هایش را بپوشاند .او خم شده بود رو به پایین ، دست هایش از روی زانو به سمت پایین رها بودند و با شدت چیزی می گفت که من نمی فهمیدم کلمات می‌فهمیدم اما ربط واژه ها را نمی فهمیدم. ناگهان او و تمام کلاس پیش چشمانم شروع به چرخیدن کرد. انگار ما در یک دایره دور سین میچرخیدم و چیزی از او شروع به جوانه زدن کرد رگ هایش ، خطوط پررنگ پیشانی‌اش و موهای مجعد اش در حرکتی هماهنگ از او برآمدند و هیکل متوازنی را ساختند و من دلم خواست از آن بالا بروم شاخه های رگ هایش را بگیرم و بالا بروم شاخه های پیشانی اش را و چین های مغزش را . در لابلای چین ها ریشه هایی را می دیدم که فرو رفته در چشمانش بودند. او هم با ما می چرخید و می‌چرخید . شاخه هایش در هوا پیچ و تاب میخورد و راهش را پیدا میکرد. بعد ناگهان همه چیز ایستاد .دوباره کلاس کلاس شد و سین جایش را عوض کرد تا کسی داستانش را بخواند و من دلم پر کشید برای تو دلم خواست که پرواز کنم به سمت تو که دستانم شاخه های درختی باشند که در باد می چرخد و پرواز میکند به جانب تو انگشتان تو را لمس کنم انگشتانم را بیندازم در انگشتانت باهم پرواز کنیم . همان موقع این ها را برایت نوشتم اما تو تا یک ساعت بعد پیام ها را نخواندی و من همه پیام ها را پاک کردم .بعدتر نوشتم بیا چند روز حرفی نزنیم. </description>
                <category>سوفیا مهر</category>
                <author>سوفیا مهر</author>
                <pubDate>Thu, 18 Aug 2022 16:04:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایستاده ام به تماشای کسی شبیه تو</title>
                <link>https://virgool.io/@Jostejoogar/%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%B4%D8%A8%DB%8C%D9%87-%D8%AA%D9%88-p6fkpfpbpnpe</link>
                <description>ایستاده ام رو به روی بالکن و منتظرم پیازها آرام آرام سرخ شوند.بوی پیاز پیچیده در هوای خانه و من آمدم که در بالکن را باز کنم و هوا عوض شود اما ناگهان میخکوب شدم و صحنه رو به رو من را کشید از آن خانه بیرون از آن آشپزخانه،از نهار ظهر که باید آماده باشد و میرسند تا میزغذای آماده پذیرای شان باشد.میدانی من چطور پیاز را سرخ میکنم؟برایت نگفته ام .این روش را کسی به من یاد داد که لذت آشپزی هایش با من است.فرز و تند دو خورشت و یک برنج را آماده میکرد اما نرم و بی تنش.من موقع آشپزی چند غذا همزمان،آشفته ام.آشفتگی از قدم هایی که برمیدارم ،از به هم زدن کابینت ها و از قاشقی که به ماهیتابه میکوبم پیداست.اما او چنان با آرامش آشپزی میکند که دوست داری تکیه بدهی به جایی و نگاهش کنی.او به من گفت که قبل از ریختن روغن در ماهیتابه اول پیازها را بریز ،بگذار آب پیازها تبخیر شود ،فرصت بده پیازها در خودشان جمع شوند و بعد روغن را بریز و این گونه من یکی از رازهای آشپزی اش را فهمیدم.رازهای ما ،همان ها که در جایی در عمیق ترین لایه های ما دفن هستند،همان ها هستند که باعث میشوند جایی در لحظه ای ناگهان تکان بخوریم.ناگهان بفهمیم که اینجا نیستیم.جایی هستیم بیرون از اینجا و اکنون.من که هرازگاهی به آینده هم میروم و نه فقط گذشته.میروم به رویا به آرزو به لحظه هایی که محال هستند اما هیچ محالی محال نیست .میدانی که!همین ‌که حالا در من میشکفند و بال میگیرند در هوای اینجا،یعنی محال نیست .اینجا هر چند وقت یکبار خانه ی چندین سال ای را خراب میکنند و ساختمانی را علم میکنند.کارگرها داد میزنند ،مهندس ها با ماشین هایشان در کوچه رفت و آمد میکنند و ماشین های سنگین دود میکنند در کام‌ما.اما من به تو فکر میکنم که چطور باید باشی حالا؟مثلا کاری میکنی یا نشسته ای به فکر به تحلیل به نگاه؟تو حالا میخندی و صحبت میکنی یا مینویسی و حساب و کتاب میکنی؟بعد میپیچم در خودم و وارد این تردید بی نهایت میشوم که تو را پوشانده.دست هایم را به لبه ی بالکن میگذارم و سردی این میله ی فلزی من را شوکه کند.برایت نگفته ام ،فرصتی نبود که بگویم،هرگاه این حوالی پیدایت میشود ،دستم را به چیزی میزنم که تمام عصب هایم هجوم بیاورند به آن ناحیه و تو از محوطه ی خاطره ام دور شوی همان چند لحظه ،زندگی می آید و جای تو را میگیرد.این کار را بارها با ماهیتابه های داغ ،انجام داده ام.دستم را به لبه آن ها میکشم و ناگهان سوزشی عمیق میپیچد در تنم.پیازها رنگ عوض میکنند اول زرد و بعد زردتر و کم کم نارنجی .زیر ماهیتابه را خاموش میکنم .اینبار نمیخواهم تو از من بیرون بروی.میخواهم بایستی در ورودی این بدن و تنم را نوازش کنی.نوازش کنی با کلماتت و در خودت فرو بروی و از آن لایه های عمیقت برایم کلمات را بیرون بکشی.میخواهم دست بکشی و من را نزدیک خودت نگه داری .درست روی سینه ات و من صدای قلب پرتپش تو را بشنوم.میخوام بشینیم روی مبل و من دست هایت را بگیرم.گرم هستند و خاص.میخواهم حجم تنت را فراموش نکنم.هرازگاهی باید تو را بیاورم این حوالی تا فراموش نکنم چطور تنم را بوسیدی و دست انداختی تا موی من را نوازش کنی.آخرین چیزی که میخواهم فراموش کردن توست.اصلا به من چه ربطی دارد که حالا دیگر تو حتی اسم من را به یاد می آوری یا نه .تو رفته ای و یادت هم رفته است که من چگونه بودم.چند زمستان هم گذشته است.آن‌زمستانی که من با تو به مسافرت رفتم.با تو خندیدیم با تو بوسیدیم و تو مدام میگفتی عاشقتم دوستت دارم .این دو جمله رمز ما بود.هرکسی دیگر که این ها را به زبان می آورد در زیر سایه ی لحن و بیان و صدای تو بود.تو بودی که من میشنیدمش.تو بودی که صدایش را میبوییدم.بوی صدای تو ماندگار است.حالا هم به مشامم میرسد.بوی دهانی که قبل از معاشقه ،کام گرفته است.ساختمان رو به رویی نیمه کاره است.هنوز دیوارها را نکشیده اند.چقدر کند پیش میروند.چقدر طول میکشد ،ساختن خانه ای... راستی تو میدانی چرا؟چرا خانه ها دیر ساخته میشوند و قلب ها دیر التیام می یابند؟کاش بدانی من اینجا قلبم تند میزند.میلرزد .تو را میبوسد.گوشه ی لب هایت را.چشم های بسته ات را .گردنت را و قفسه ی سینه ات را.کاش واژه ها نور بودند میشد روانه کرد.باید بروم پیازها سرد شده اند.گوشت ها یخ باز کرده اند و میز نهار منتظر ایستاده است.ظهر نزدیک است.چیزی دست و پا کنم.تو هم برو .شاید وقتی دیگر.پ.ن:در تمام این متن آهنگ&quot;سراب قلبم&quot; از هایده را گوش میدادم.میدونم که یه روز توی میای سراغ قلبمتو یه روز مثل گل وا میشی تو باغ قلبمتو میدونی که تو دست هات واسه من عمر دوباره است تو میدونی که تو چشمات شب من غرق ستاره استباغ غمگین زمستون پیش تو گلخونه میشهشب ساکتم‌ سراسر مستی شبونه میشه.</description>
                <category>سوفیا مهر</category>
                <author>سوفیا مهر</author>
                <pubDate>Tue, 12 Apr 2022 09:24:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دل به تنگ آید</title>
                <link>https://virgool.io/@Jostejoogar/%D8%AF%D9%84-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D8%A2%DB%8C%D8%AF-ymiqepsjxnbp</link>
                <description>اینجا همه چیز تنگ است  تاریک است  و تو نیستی که ببینی چراغ لحظه ها چه بی اندازه بی تاب است بی رنگ بی بو  دود میشود  کام میگیرد  اما  پر نمیشود  خالی نمیشود راه هوا را کبود کرده اند راه قلب را پنجره ای نیست چشم های پشت پنجره را  چیزی کم است که شاخه ی تر دست های توست.دلتنگم دلم به تنگ آمده قلبم مچاله شده واژه ها را میچینم بوی تو را دارندبوی دهانت را که کام گرفته بودی.</description>
                <category>سوفیا مهر</category>
                <author>سوفیا مهر</author>
                <pubDate>Tue, 12 Apr 2022 00:59:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو با آبی دریا و سبزی عشقه می آمیزی در هم</title>
                <link>https://virgool.io/@Jostejoogar/%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D9%88-%D8%B3%D8%A8%D8%B2%DB%8C-%D8%B9%D8%B4%D9%82%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%D9%85%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%85-b7yrk1iac6uc</link>
                <description>نشسته بود به تماشای فیلمی که بر پرده بود.نزدیک بودم .ناگهان کارگردان آمد دستش را گذاشت روی صندلی کناری و گفت فیلم را دیدید؟گفتم بله.گفت این فیلم مدنظر من نبود.این فیلمی که دیدید حاصل کار تدوین گر بود.من به خاصیت رفت و برگشتی زمان اعتقاد دارم.لبخند زدم و با ذوق گفتم من هم دوستی دارم که با هم از این خاصیت زمان صحبت میکنیم.نگاهم کرد دقیق.گفت با من غذا میخوری؟ گفتم بله با کمال میل و ناگهان دری باز شد و ما به باغ بزرگی رفتیم پر از درخت با شکوفه های صورتی .عمارتی بزرگ میان باغ بود.و ما پرواز کردیم تا داخل اتاقی شدیم.چند مرد با کت و شلوار نشسته بودند.من تعجب کردم.میان اینها من چه میکنم.میشناختم شان.نویسنده بودند و شاعر و ادیب .او مرا برده بود به میهمانی آنها.نمیدانم آبی کیشلوفسکی را دیده ای یا نه.من با سه گانه او زندگی میکنم.بیشتر با آبی.با ژولیت که از مردمک چشمش ، تشییع جنازه همسر و پسرش را میبینیم.بعدتر بهت و حیرتش و دردش را وقتی دستانش را به سنگ های دیوار میکشد.اما جایی هست که برای من درخشان است و پر از دلهره و عمیق است و پرمایه.ژولیت نشسته است در کافه ای و فنجانی قهوه جلوی اوست.قند را به قهوه میزند و ما حرکت خورشید را از سایه روشن روی این فنجان میبینیم گویی که ساعت ها گذشته است.گویی فنجان قهوه خورشید است که گذر زمان را به ما نشان میدهد.صبر و سکوت ژولیت در آن صحنه و تصویری که از او نمیبینیم.معنایی که از این تصاویر میفهمیم‌و نمیفهمیم.گویی کارگردان میخواهد ما در مسیر زندگی به این تصاویر برگردیم و هر بار چیز جدیدی از آن برداشت کنیم.زندگی همین اندازه ساده است و پرمعنا و غیرقابل فهم و روزمره.جالب است .این زندگی پیچیده در هم برایم جالب است.معنای این زندگی چیست؟ما چرا به این دنیای پرتناقض آمده ایم؟چرا هرچیزی در این دنیا جای چیزی دیگر را تنگ میکند؟از عشق که بگویی آزادی چه میشود؟از آزادی بگویی تعهد چه میشود ؟و بعد از متعهد بودن پی میبری که شور و شعف را از دست داده ای.چه اندازه این دنیا تو در تو است.پدرم تعریف میکند که مافوقش در زمان جنگ تفنگ را به رویش گرفته است که باید برگردید و جعبه ی مهمات را بردارید و بیاورید آن هم وقتی دشمن سنگر آنها را گرفته است و آتش است که میبارد.این ها را وقتی گفت که دنیا برای من سفید و سیاه بود.وقتی کمال را میخواستم وقتی دنیا آرمانی بود .گفت فکر نکن جنگ آسان است.راست میگفتی پدرم ،حالا من حتی میفهمم که زندگی هم ساده نیست گرچه به غایت ساده میگذرد.نشسته ام رو مبل خانه مادرم.آهنگی آرام پخش میشود.کسی نیست.خانه تمیز است و مرتب.دلم میجوشد .آرامش زیاد نگرانم میکند.به خیال تو فرو میروم.به دست هایت به فرم ناخن هایت فکر میکنم.به دوست داشتنت .به جمله&quot;عاشقتم&quot;.جمله سنگینی است.بگذار بگویم آخرین چیزی که انتظار داشتم از تو بشنوم این جمله بود.تو؟ نه!حالا تو اینجایی نشسته ای روی مبل .پرتقالی برمیداری و پوست میکنی.ساده این کار رامیکنی.خیلی معمولی.گوشی زنگ میخورد.جواب میدهی.قولی میدهی و قطع میکنی.میگویم بیا برایت سیب پوست بکنم.تلویزیون را روشن میکنی.برمیگردی سیب را ازمن میگیری و من به انگشتانت خیره میشوم.خم میشوم صورتت را میبوسم.برمیگردی بوسه ای روی موهایم میزنی.روی میز جلوی مان دو کاسه بادام و پسته است.چند دانه پوست میکنم  و میگذارم کف دستت.مرا بغل میکنی.محکم.خیلی محکم.شانه ام درد میگیرد.میخندم.رهایم میکنی.میبوسمت.تو میبوسی .میپیچیم در هم.ناگهان همه چیز درهم میرود.حالا ما ایستاده ایم کنار رودخانه ای .کنار یک کافه با یک دسته گل .دست هایت پر از کاغذ است.کاغذ بزرگی را با دست هایت بالای سرت گرفته ای.من نگاهت میکنم.کیف میکنم.ذوق میکنم.مردم اطرافت را گرفته اند.دستم را محکم گرفته ای.گاهی اخم میکنی اما دستم را رها نمیکنی.من به سگی نگاه میکنم که سرش را با بطری گرم میکند.باز میپیچیم در هم.نشسته ایم به سیگار کشیدن.من هم میکشم.از جعبه ی تو.سیگار را گوشه ی دهانت گذاشته ای و به جنگل زیر پایمان نگاه میکنی.من فقط لب میزنم به سیگار.میخواهم ادای تو را دربیاورم.حالم بد میشود می اندازم پایین ،جایی میان درخت های درهم فرورفته فرود می آید.تو میپری وسط آب .بدن عریانت را دوست دارم.من اما نشسته ام کنار آب .در رودخانه پرواز میکنی.در خود فرورفته ای.چشم هایت غمگین است.من دستم را باز میکنم.می آیی در آغوشم .سرت را میگذاری روی سینه ام.میپیچم خودم را به دور تو.سبز میشوم.ریشه میدهم.عشقه میشوم و تو را در برمیگیرم.با شاخه هایم با برگ هایم.با ریشه هایم.تو را گرم میکنم.ناگهان چشم هایت شکوفه میدهد و دستهایت شاخه ای میشود بلند.به بلندای آسمان.</description>
                <category>سوفیا مهر</category>
                <author>سوفیا مهر</author>
                <pubDate>Wed, 16 Mar 2022 21:08:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جناب قاضی کاش روی از خویش برمی کشیدید</title>
                <link>https://virgool.io/@Jostejoogar/%D8%AC%D9%86%D8%A7%D8%A8-%D9%82%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D8%AF-if1zwwsram4z</link>
                <description>چیزی نیست در برابرم چیزی نیست در این کشاکش لحظه ها .هرچه هست سنگینی بار تنهایی است.مگر میشود تنهایی را تقسیم کرد.مگر میشود با کسی از درون گفت.مگر میشود از بغض ها و گلوی فشرده گفت.مگر میشود فهمید بغض چطور راه پیدا کرده است .مگر میشود غم ها را تقسیم کرد.مگر میشود چینی های بندزده ی وجود را به کسی نشان داد.مگر میشود آرزوها را امیدها را عشق را به کسی نشان داد.مگر میشود گفت چه اندازه دلم تنگ است.مگر میشود گفت ای کاش می آمدید و اینجا باهم لبی به چای داغ درون این سینی میزدیم.مگر میشود گفت که با چه اشتیاقی من این چای را دم کردم.مگر میشود گفت نگاهتان با من بود در آن سفر به دیار دور .مگر میشود لب از لب باز کرد و چشم گشود به زیبایی ها.مگر میشود گفت چه سفیدی چشم ها که به در دوخته شد.مگر میشود گفت که اشک از کجا آمده است .مگر میشود گفت شوری اشک، آب وامانده از  غم های سالیان است.مگر میشود گفت چه صدای دلنشینی چه لطیفید شما.مگر‌میشود گفت چه بی ملاحظه بودم آن روزها که همکلاسیم را رنجاندم نرسیده به آن باغ بزرگ .مسخره اش کردم  .مگر میشود گفت من نمیدانستم که محبت تا چه اندازه ظریف است و من تا چه اندازه زمخت بودم.مگر میشود گفت دلم میلرزد به دل های شکسته پشت سرم که فکر میکنم.مگر میشود گفت چه زیبایید شما بانو .مگر میشود گفت دوستت دارم عزیزدلم.مگر میشود گفت تمام من گاهی یک آه میشود.مگر میشود گفت حسرت آن چشم ها هنوز با من است.مگر میشود گفت التماس نگاهم را ندیدید مگر میشود گفت ... مگر میشود ... نه ... نمیشود... من گفتم تو شنیدی ... اما نه من گفتم نه تو شنیدی .... کاش قاضی باشد کاش کسی باشد که بداند اندرون دلها را ... میخواهد به قضاوت بنشیند خب بنشیند چه مهم است مگر؟فقط کسی باشد که بشنود که همان را بشنود که &quot;باید&quot; ... همین.</description>
                <category>سوفیا مهر</category>
                <author>سوفیا مهر</author>
                <pubDate>Wed, 16 Mar 2022 01:30:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نفس</title>
                <link>https://virgool.io/@Jostejoogar/%D9%86%D9%81%D8%B3-avr39ktwqfov</link>
                <description>دلم هوا میخواهد.احساس خفگی میکنم.چیزی راه گلویم را بسته.نفس ندارم.اکسیژن کم است .هر چه هست باید از ریه هایم کار بیشتری بکشم.با خودم میگویم عمیق تر نفس بکش.عمیق تر.تلاشت را بکن .هرچه بیشتر نفس میکشم.هرچه طولانی تر نفس میکشم هوای کمتری میگیرم.ته گلویم میسوزد.سوزش درست سمت راست گلوست.بعد کم کم پخش میشود سرتاسر گلو را میگیرد.نفس کم دارم.دست هایم را بلند میکنم.انگار با بالابردن آنها بتوانم هوا را هل بدهم پایین.در گلو .قفسه سینه سینگین میشود .سنگی روی سینه است انگار.سعی میکنم سرم را بالا بیاورم .بالاتر از زمین.دوباره به سختی سرم برمیگردد پایین.چشم هایم را بازتر میکنم.دستهایم را مشت میکنم.پایم را زمین میکوبم بدنم را میکشم بالا تا تمام توانم را بریزم بیرون و اینگونه است که کم‌کم رمق هر کاری از دست میرود.نفس بالا نمی آید.هیچ اکسیژنی باقی نمیماند.دست ها را رها میکنم.چشم ها را رها میکنم.پاها را رها میکنم سنگینی شان زیاد شده است.سر و صورت را رها میکنم و دست از تلاش بر میدارم.</description>
                <category>سوفیا مهر</category>
                <author>سوفیا مهر</author>
                <pubDate>Tue, 15 Mar 2022 16:23:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویاها را بشمر</title>
                <link>https://virgool.io/@Jostejoogar/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B4%D9%85%D8%B1-ybwlrauufpuf</link>
                <description>من آدم متخیّلی هستم.یعنی چه ؟ یعنی زیاد تخیل میکنم و رویا میبافم.زمان کنکور در آن اتاق ۵ در ۳ ، تنها تفریح من گوش دادن به آهنگ و تخیل کردن بود. آن آرزوهایی که میخواستم به آنها برسم.مهاجرت کنم ، عاشق  شوم ،پر امید ادامه بدهم به علم به تخصص .آن زمان ها هر چیزی قابل به دست آوردن بود.هرچیز فاصله اش تا من فقط خواستنش بود.سال سوم دانشگاه اوج‌ بی خیالی من شد .از اول هم این رشته را دوست نداشتم.چندین بار صحبت کردم با اساتید و دوستانم اما هیچ دیدی به آینده نداشتم.نمیدانستم این رشته چیست و آن یکی آینده اش کجاست.الان میدانم که اشتباه کردم که عوض نکردم آن رشته لعنتی را .اما آن من نمیدانست و ایده ای از کار و محیط واقعی زندگی نداشت.پس ماندم و سخت و سخت و سخت گذشت.باورت نمیشود که چقدر دلم آرامش میخواست .آینده ای نمیدیدم و مدام فکر میکردم آخرش که چی ؟اما باز ادامه میدادم.اصلا چه کسی به من گفت که ادامه بده وقتی جان به سر شده ای؟فکر کنم پدرم.پدرم حرف های درخشانی میزند زیاد فکر میکند و به گمانم صداقت زیادی با خودش دارد.آن روزها میگفت آدمیزاد به هرچیز عادت میکند.این قدرت آدمیزادی است.به گمانم من هم به دنبال عادت کردن بودم.به دنبال راهی که بتوان این چندسال را به سر کرد.انگار وقتی تمام شود دیگر لازم نیست برگردم و نگاهی بکنم.دفترش بسته میشود.اما نشد.تا این لحظه دفتر آن ۴ سال در ذهن من بسته نشده است.گاهی به عقب نگاه میکنم و تعداد سالهایی که گذشته میشمارم.از شروع ۱۲ و از پایان ۸ سال گذشته است.بچه ای که آن سال خوش قبولی که من از خوشحالی در هوا پرسه میزدم، به دنیا آمد حالا ۱۲ ساله است!عجب!دلم میریزد از سرعت این همه سال.من حالا ۳۰ ساله ام.سنی که به گمانم آن وقت ها معادل میانسالی بود و حالا نمیدانم.در آن دوران خیال تنها راه نجات من بود که ذهنم را رها کنم در آرزوها در رویاها در هوای خنکی که میدانستم شدنی نیست.آرزوهایی که زندگی نمیکردم.رویاهایی که فقط خواستن بودند.هندزفری را میگذاشتم روی گوشم و تخیل و تخیل و تخیل.همان سالها با سینما بیشتر آشنا شدم.حافظ را بیشتر میخواندم.به گمانم چندباری عاشق شدم.حتی اعتراف هم کردم.مثل حالا عاشق ایده ها بودم عاشق کسی که ایده ها زندگی میکند و البته نشد که نشد.بعدها پایم را زمین گذاشتم.فهمیدم که باید بسازم آنچه که میخواهم را .نه کسی می آید و نه تخیلی به انجام میرسد .این دنیا ، دنیای قدم برداشتن است.سخت و آرام.به کندی پیش میرود.گاه سالها و روزها تغییری نمیبینی و از خودت میپرسی من کجای کارم ؟ و من به تو میگویم تو در مسیری.قدم ها را برمیداری و حسرت زده به دست هایت نگاه میکنی که ای وای چرا خالی اند. چرا تا این اندازه بی رمق اند.تو اما نمیدانی که زندگی نردبان ندارد.برای تو ندارد.دیگران؟ شاید!شاید!بابا گفت آدمیزاد به همه چیز عادت میکند این معنای آدمیزادی است.من میگویم نجات دهنده در گور خفته است.خفته ... گور ... نجات دهنده ... چه ترکیب درخشانی!</description>
                <category>سوفیا مهر</category>
                <author>سوفیا مهر</author>
                <pubDate>Sat, 12 Mar 2022 08:13:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ موروثی</title>
                <link>https://virgool.io/@Jostejoogar/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%85%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%AB%DB%8C-awmspstrbaa7</link>
                <description>وقتی عباس کیارستمی مرد من تا چند روز آهنگ &quot;امیر بی گزند &quot; را گوش میکردم.همین حالا هم.مرگ او برایم عین مردن یکی از نزدیکانم بود.آن چهره ی تیره ی تکیده روی تخت که انگار مرگ را دیده بود در همان حوالی.بچگی ها یک هم بازی داشتم به اسم آذر.دختر شجاعی بود.پردل.برعکس من که کم دل بودم و ترسو.بعدها در نوجوانی با پسرها سر و سرّی داشت.همان پسرهای محله که چشمک میزدند و تیکه می انداختند و ما از خنده رودبر میشدیم.من بچه سر به زیری بودم.تعریف های دیگران هم مزید برعلت میشد.احساس میکردم که چه خوب است که دیگران من را میخواهند و دوستم دارند و حجب و حیا شد این دیواری که من را دوست داشتنی میکرد.در دلم اما خبری دیگر بود.مهم‌نیست .سالها گذشته است و آدم های آن دوران یا مرده اند یا پیر شده اند یا افسرده.آن پسری که آذر دوستش داشت در آب غرق شد.خیلی زود بود .خیلی .یک هفته قبل از غرق شدنش در آب ،تابوت جدیدی برای مرده های محل خریده بودند.پسر به رفیقش گفته بود چه تابوت قشنگی ،هفته بعد همان تابوت را در تشییع جنازه اش استفاده کردند.میبینی زندگی بی اساس است.بی مایه.بی مقدار.اساس ما بر پایداری است برباقی ماندن.دنیا میکوبد بر دهانت که تو غلط کردی.من اساسم همین است که میبینی.مرگ هست.تو میمیری .نزدیکانت میمیرند و تو هیچ کاری نمیکنی.نه امیدت.نه دعاهایت.هیچ.هیچ در هیچ.صحنه بعدی ببرمت خوابگاه دانشگاه ، یک شبی مادربزرگم زنگ زد وسط حرف زدن ها گفت چرا تو یکبار به ما زنگ نمیزنی ؟ فقط ما زنگ‌میزنیم و تو یادی از ما نمیکنی؟من آن موقع سر پرسودایی داشتم.از آنها که انگار وقتی آمدی دانشگاه ،پس قرار است کار بزرگی کنی.در کلاس درس ،بعد از کلاس درس ،در کتابخانه که سرم را میزدی آنجا بودم تهم را میزدی آنجا.میرفتم مراسم‌های مذهبی .سخنرانی ها ،تریبون های آزاداندیشی.وسط این کارهای بزرگ‌ وقتی نمی ماند به مادربزرگم زنگ بزنم.حالا اما دلم میخواهد زمین دهن بازکند و من آب شوم از این بی محبتی .از این بی مایگی از این پستی که چطور همان چند صباح بودن اون را این طور هدر دادم.چند ماه بعد مرد و من حسرت زده ام.دلم هنوز تنگ است و هیچ وقت خوابش را هم ندیدم.صحنه بعدی ... صحنه را رها کن بچسب به امروز که ما منتظر جواب آزمایشیم.یکی دیگر دوباره از ما سرطان گرفته.سرطان...سرطان... این بیماری موروثی ما... مادربزرگم ...پدربزرگم... دایی پدرم...دخترخاله ها و پسرخاله هایشان... بچه های اینها...میدانی میتوانم عدد بدهم از مرگ با این لعنتی ... وقتی سرطان می آید امید میرود سیاه میشود جلو چشمانت و تو دوباره به یاد مسیری میفتی که قبلا هم رفته ای.دارو ...درد...گریه ... شیمی درمانی ... دکتر ... تاسی سر... درد ... درد... زار زدن ... امید بستن... دعا کردن ... ناامید شدن... قطع امید کردن... روزهای آخر... زرد شدن... ورم کردن ... خون ... خون ... خون ... خط ممتد... و قبرستان و مسجد و خرما و سیاهی و سیاهی و سیاهی ... هوا اینجا گرفته است .دل من هم .دوست بچگی ها به خاطر نازایی طلاق گرفت و به گمانم از حرف ها خسته شده بود.رفت با کسی که دوستش داشت با او هم بچه دار نشد اما هنوز هم از نظر من شجاع است که دل کند که نماند در آن زندگی پر از طعنه پر از حرف .رفت دنبال دلش .آن زمان ها هم برایش مهم نبود با کی میچرخد.با پسرها بود و خوش بود.دیواری نداشت.کسی تعریفش را نمیکرد اما به غایت خودش بود.مرگ برایم این چیزها را ریخته است.حرف ها و حدیث ها را.حالا زندگی رویش را به من کرده .آن روی زشت و زیبایش را .من انتخاب کردم که نباشم.آنچه آنها میخواهند نباشم و کاش آزادی بیشتری داشتم برای نبودن برای نخواستن برای ندیدن و نشنیدن.آدمی به چیست ؟به نفس کشیدن ؟به بودن ؟به عشق ورزیدن ؟به شعف از دیدن یک یار؟به دلدادگی؟به چه؟به هرچه فکر میکنم موقتی است .رفتنی،دلدادگی... نفس کشیدن ... شور...شعف .اصلا شعف بر منقطع بودن استوار است.در رفت و برگشتنی بودن که اگر همیشه باشد که شعف نیست.اما آنچه ممتد است و استوار و همیشگی همین زندگی است .چه اگر بمیریم‌که دیگر مرده ایم و چه فرقی میکند بعد از آن چه میشود.تا هستیم همین زندگی هست.همین را داریم که با آن درآمیزیم و بیامیزیم.اما مرگ عین یک سایه ، عین چتر،عین چادری میفتد روی این زندگی.همه جا هست و من را دنبال میکند.این را وقتی میفهمی که آدمی در حال مرگ روبه رویت،هرلحظه به آن دم رفتن نزدیکتر میشود.تو میبینی مرگ را که در اتاق پرسه میزند گاهی مینشید گاهی بالا میرود گاهی از سقف می آید پایین گاهی کنار تو می ایستد و متفکرانه به تن بیمار در بستر نگاه میکند و انگار انتظار دیگران برای زودتر خلاص شدن بیمار از این رنج ،بیشتر برای رهایی از دست حضور این سیاهی مرگ از اطراف این اتاق است.وقتی بیمار مرد ،انگار باری را پایین میگذاری ،فکر میکنی مرگ طعمه اش را گرفته و رفته است .زهی خیال باطل.چند روز یا چند سال دیگر دوباره در اتاقی پیدایش می شود.اما من وقتی به مرگ می اندیشم به همان اندازه به آزادی در این زندگی فکر میکنم.اگر آزاد بودم که حتمت تا اندازه ای هستم چه میکردم ؟زندگی را میبلعیدم.چطور ؟نمیدانم.نمیدانم.خیلی افتضاح است که ندانی چطور زندگی کنی!این درد من است.زنده ام اما نمیدانم چطور میشود این زندگی را تا ته نوشید.اگر به لذت است؟اگر به رنج است ؟اگر به شادی است؟به چیست؟من نه چندان لذت برده ام و نه چندان شاد بوده ام.مدام در پی اثبات خودم به این و آن فرصتب برای شادی و لذت نبوده است.اما تا بخواهی به خودم رنج داده ام‌.خودم را رنجانده ام.ترسانده ام و ترس هایم را به خودم قبولانده ام.نمیدانم زندگی چیست؟و باید چه کرد ؟ای کاش جوابی بود!میدانم نیست و هر چه هست تلاشی است برای یافتن پاسخ این پرسش.به راستی زندگی چیست و باید چه کرد ؟</description>
                <category>سوفیا مهر</category>
                <author>سوفیا مهر</author>
                <pubDate>Fri, 11 Mar 2022 19:20:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرگردان دالان های میدان نقش جهان</title>
                <link>https://virgool.io/@Jostejoogar/%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%82%D8%B4-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-hascsimyjkws</link>
                <description>تو در من میپیچی تصویر مات و درهم و برهم این خیالات منی.وقتی به پیچیدگی روح یک انسان فانی نگاه میکنم.ما میمیریم .این مسلم است و قطعی و حتی تو با آن مرزهای در هم فرو رفته ات نمیتوانی آن را منکر شوی.این یقین این دنیایی ماست.ما فانی هستیم و تهی و پر و آشفته و بی شناسنامه.چرا برایمان اسم میگذارند تا ما را به جایی به کلمه ای بند کنند؟چرا ما را میپیچند در زرورق اسم ها .اسم های خشن،اسم های مذهبی ،اسم های تاریخی ،اسم گل .از ابتدای به دنیا آمدن ما را به کلمه ها وصل میکنند و ما با کلمات خو میگیریم.این بچه چیزی نمیگوید اما کلمه را میفهمد.عجیب است که ما میتوانیم کلمات را تمییز دهیم.بکن از نکن .میشود از نمیشود.ما نه تنها کلمات که ترکیب حروف را هم میفهمیم.ما انسان های فانی.ما انسانهای هرلحظه رونده.میدانی مرگ در تمام عمر در اطراف من پرسه زده است.چند وقتی یکبار .چند سالی یک نفر و ما را میبرد در بهت و بیچارگی.ما چکارمیکردیم؟میانه ی پذیرایی از مهمانان مراسم نگاهمان خیره میماند به فرش های مسجد و حسینیه که چه وقت؟و کِی؟نورهای زرد و قرمز از پشت شیشه ی ماشین در هم تنیده بودند و در پیچ و تاب خیابان که پیش میرفت و لحظه ای نمی ایستاد تا رنگ ها منقطع شوند و نپاشند درهم.خیابان های اینجا منظم هستند و ترتیب دار و مثلا تو با یک مستطیل میرسی به میدان یا یک خط صاف تو را میبرد به کلیسا.میدان برایم مستطیلی است که کمی کج شده به سمت غرب به سمت غروب .میروم از ورودی سپه. مردم ایستاده اند در صف .نگاه میکنم متعجب . سیب زمینی ها را میبینم با طعم سس های لبنانی و هندی و کچاپ و چه و چه.آقای جلویی پرسید شما در صف هستید گفتم نه.راهم را کشیدم از بازارهای کناره ی میدان .بوی شوید و نعناع و گل محمدی درهم است.بدلیجاتی را میبینم که دوسال پیش بعد ار فروختن همه طلاها آمدم اینجا و یک گردنبند خریدم.صحنه های آن عروسی میپیچد در ذهنم.دنبال مغازه هایی هستم که &quot;آن&quot; را میفروشند.راسته خلوت است .میپرسم کجا میفروشند؟مغازه کناری را نشان میدهد.مرد فروشنده کوتاه قد است و کمی چاق درست رو به روی قیصریه .هزار تای &quot;آن&quot; ها را چیده روی پیشخوان .دست میبرم.لمس میکنم.نگاه میکنم.رنگ است که میپاشد.قرمز ،آبی ،زرد،سبز.میپرسد چی میخوای آبجی؟هرچی اینجا هست چندبرابرش در انبار دارم.فقط بگو چه رنگ و چه شکل.میدانی هدیه ها یک میزانی دارند از هماهنگی با من با تو.مثلا فکر کن آن‌کتاب .پلی است میان تو و سلین و من و جلال.من در خواندنش به ۴ نفرمان فکر میکنم.به تند و عجول و بی احساس بودن آن دو و به تو و به خودم .به مانیفست به ایده به تصویر به منظره.به سلین که نوشته هایش چیزی‌ از ایده ندارد و خالی از توصیف است و دنیا برایش موضوعیت دارد نه درون بلکه همین دنیای پیش رو و پشت گوش و قابل لمس.نمیپچد در کلمات .خودش را حل نمیکند .بلکه کلمات اند که به استخدام اویند.کلمات برایش حکم‌ مهره دارند و مهره ها را کنار هم میگذارد و مینشیند به بافتن و بافتن و بافتن.انتخاب نکردم .دست بردم لمس کردم ولی نسبتی نیافتم.میان خودم و تو و این هدیه.هیچ نسبتی نبود.نه تو را معنی میداد و نه من را.راستش فقط برایم معنای این شهر بود و من میخواستم از این شهر چیزی با تو باشد.حتی وقتی من نباشم.وقتی مایی نباشد وقتی وصلی و اتصالی نباشد.سرم‌را گرداندم و راهم را کشیدم سمت قیصریه.چندتا مغازه هم آنجا بود.صادراتی داشتند و رنگهای جدید و ترکیب های زیبا.از قیصریه هم زدم بیرون.توی راستای کنار میدان،آدم در هم می لولیدند و تنهامان بهم میخورد.ایستاده بودند به تماشا.صدای مسگری می آمد.داخل یک‌مغازه دختری نقره کاری میکرد و مردی رو به رویش نشسته بود و کار را وارسی میکرد.دلم مانده یکبار بنشینم کنار مسگرها و نقره کارها با آن صدای کوبیدن روی مس و نقره که از دورها می آید و میپیچد در خاطرم.باز رفتم و چیزی ندیدم .چشم میگرداندم چیزی را پیدا کنم که برای تو باشد .موضوعش تو باشی و من چیزی ببینم در آن که بشود به تو ربطش داد.هدیه ها ما را به یاد هم می اندازد ما را میبرد در بوها و تن ها و دست ها و بازوها.ما را میبرد به هم نشینی ها به رد و بدل شدن کلمات.دانشگاه دوستی داشتم که همراه بودیم در فیلم دیدن .من با او آرنوفسکی را کشف کردم و کیشلوفسکی را.با او آبی رادیدم .قرمز را.حتی مرثیه ای برای یک رویا را قبل از سحر آن ماه رمضان دیدیم که من سرگیجه گرفتم و بین راهروهای حیاط خوابگاه تلوتلو میخوردم.هم او بود که لاهیری را به من شناساند.حالا تنها کتابی که از لاهیری داشت با من است.هدیه نداد ، جاگذاشت .نمیدانم کجای این شهر است.نمیدانم چه میکند.انگار بعد از آن سالها نخواستم او را ببینم.تلاشی نکردم اما خاطراتش در من است.شناور با همین کلمات و حتی بیشتر از آن.تو پیچیده ای برایم در ابرها و دودها و تن ها.تو را میبینم که با من راه میروی در میانه ی این میدان و لب میزنی به لیوان لاته در آن کافی شاپ.تو پروازمیکنی از روی حوض و مینشینی روی گنبد مسجد شیخ لطف الله و دست مرا میگیری و میبری بالای عالی قاپو کنار شاه عباس روی استکان های کمرباریک تا چوگان ببینیم در میانه ی سینی قدیمی مادرم.تو بامنی در لابه لای جسجوها و پیدانکردن ها‌.اصلا تو اسطوره ی سوال های بی جوابی‌.سوالهای تکرارشونده در، در هم تنیدگی های مکانها و زمان ها.من اما با کشیده میشوم.در دالان های این میدان تا ...تا میرسم به آن پسر که چند دختر رو به رویش ایستاده اند و اسباب جدا میکنند و شوخی میکنند و پسر با نکته سنجی اسباب را برایشان کنار هم میچیند و فروشش را بیشتر میکند.متوجه من نیست.میپرسم اینها از چه جنس است ؟ نگاه نمیکند من اما خیره شده ام تا جواب بگیرم.یک بار خواستم برگردم راهم را .گفتم نه.این خودش است.طرحش شکل هندسی اش .بی حروف.بی کلمه .فقط تصویری است از این شهر که هنرمندی آن را خلق کرده.تو هم خلق میکنی.به هم پیچیده و تو در تو.تو هم .تو هم .رنگها و ریزه کاری هایش.آن صبوری برای آماده کردنش و به تو فکر کردم وقتی در اتاقت روی آن میز کتاب میخوانی مانیفست ها را در ذهن در خود فرو رفته ات کنار هم میگذاری.بعضی کلمه داشتند.یاد مرزها افتادم .مرز ما کلمات بودند و خلسه بی حجابی ما بود.شاید هنرمندهای این میدان هم میدانستند که کلمات مرز هستند که ۸۰ درصد این میدان عاری از کلمه است و هیچ کلمه برایم کافی نبود تا این میدان را توصیف کند که اگر بود من وقت سرگردانی ها در این میدان غرق نمیشدم.دست گذاشتم روی آن که هیچ نداشت جز نقش.جزنگار .جز رنگ .بی هیچ کلمه ای.سربرگرداندم تو نبودی.نه روی عالی قاپو در در میدان چوگان و نه روی شیر بازار قیصریه.ترسیدم.هدیه ات را بغل کردم و تا خانه دویدم.</description>
                <category>سوفیا مهر</category>
                <author>سوفیا مهر</author>
                <pubDate>Tue, 08 Mar 2022 01:35:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیا برویم به پل های اصفهان</title>
                <link>https://virgool.io/@Jostejoogar/%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D9%88%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B5%D9%81%D9%87%D8%A7%D9%86-ixkexownlcbd</link>
                <description>روی پل خواجو راه می‌رویم. می‌پیچیم ،دوباره پل را برمی‌گردیم. اول راه شناسنامه‌ای از تاریخ پل گذاشته بودند و علت خاص بودن این پل و دلیل ساختنش که قسمت خواجو را وصل می‌کرده به دروازه شیراز. آخر آن موقع‌ها دروازه شیراز فقط جایی برای شروع رفتن به سمت شیراز بوده ؛خانه و ساختمان این طرف شهر نبوده‌است .اصلا از نورباران به این طرف بیابان بوده و تخت فولاد خارج از شهر محسوب می‌شده. تخت فولاد حالا درست وسط شهر است .راستی تو را تخت فولاد نبرده‌ام. آن‌جا را حتماً برویم. سرتاسر مرده‌است که خوابیده .بعضی جاها خانوادگی خوابیده‌اند انگار فامیل هایی که بعد از عمری سگ‌دو زدن چپیدند کنار هم .راستی می‌دانستی که من و تو آخورمان مرگ است؟ امروز ده بار از زبان چاووشی این را شنیدم .هر ده بار به وقتی فکر کردم که ما دیگر نیستیم.واقعا نیستیم ها!جالب نیست؟! صدای مگسی می‌آید که در اتاق حبس شده.من می‌توانم در را باز کنم شاید فرار کند و گوشم را از این صدای ویز ویز رها کنم،اما تکان نمیخورم‌. تو که این‌جا نیستی اما برایت می‌گویم که چطور حس آدم‌های قدیم در من حلول می‌کند وقتی پا روی خواجو می‌گذارم انگار من هم زنی هستم روسری به سر چارقد به کمر که بار نانی دارم یا آردی که باید از این طرف آب ببرم آن طرف آن طرف، و شهر برایم بی‌معناست و صدای سم اسب‌ها است که با صدای قاطرها قاطی شده و صدای مؤذن که بالای گنبد ایستاده. واقعاً آدمیزاد هر کاری که انجام داده‌است چیزی از خودش به‌جا گذاشته‌است .پل ساخت روی رودخانه تا زندگی‌اش را بگذراند اما روی پل هنرمندی اش را هم اثبات کرده .شاید اصلا در پی اثبات هنرمندی هم نبوده شاید آن روزها هنر مثل آب خوردن ،نان خوردن، چیزی بوده واجب که سر سفره باید باشد. بله سفره حتی همین سفره قلم‌کاری !دیدی لابد تابه‌حال .چرا برایت هدیه سفره قلم‌کاری نفرستم؟ بس که غذا خوردن در سفره قلم‌کاری زیباست. ترکیب نان و سبزی و سفره قلم‌کاری کنار هر غذایی تو را می‌برد به پل‌های اصفهان،به نقش جهان. ببین حتی سفره هم برایشان موضوعیت هنری داشته‌است زندگی می‌کرده‌اند هنر را و این مگر غیر از معنای اصیل زندگی است .سارتر می‌گوید تو تا عمل نکنی چیزی نیستی همین من مدام در ذهنم چرخ می‌خورد که بنویسم اما تا ننویسم تا عمل نکنم هنوز به نویسندگی نرسیده‌ام. از نظر سارتر تو همان طرحی هستی که می‌آفرینی .دیگران به تو می‌گویند خوب باش مهربان باش به دیگران خدمت کن احترام بگذار و پدر و مادرت اما لحظه انتخاب بین دوراهی‌ها که می‌مانی تخم‌مرغ بخوری یا تن ماهی این تو هستی که می‌آفرینی آن لحظه و آن عمل را و چه زیبا آفریده‌اند هنر را سر سفره ما و در شهر ما. در جایی‌که ما راه می‌رویم و نفس می‌کشیم .تو را پل مارنان هم باید ببرم. آن‌جا چشم لازم نداری وقتی آب را بعد از هزار روز باز کردند آنجاکه می‌روی فقط گوش‌کن .صدای آب با آن عظمتش و آن لطافت اش که از روی سکوها پایین می‌ریزد آن‌جا همهمه‌ی آدم‌ها را گم کن ،گوشت را بده به صدای آبی که می‌ریزد پایین .صدای عظیمی است و تو در خود میروی و می اندیشی به پل به آدم ها به شهر به لحظه ها که انگار اینجا کنار آب و پل ایستاده اند و پیش نمیروند.شب ها زیر پل بادکنک‌های چراغ‌دار می‌فروشند و هرازگاه بچه‌ای را می‌بینی با این بادکنک‌ها که به تو نزدیک می‌شود و تو گویی هر بچه‌ای چراغ‌دارِ آن روزهاست که آمده پل را بررسی کند که فرستاده‌ی شاه است برای پاییدن آدم‌ها در شب اما تو خاموش باش و گوش‌کن. بهت گفتم من در برابر عظمت آب ،پل،نقش‌جهان، حتی دریای شمال فقط سکوت می‌کنم. انگاری جریانی راه افتاده‌است در من که وقتی حرف می‌زنم سرعتش کم می‌شود. می‌گذارم آن زیبایی آن عشق آن مهر که در اصفهان با آب  ،که جزء جدا نشدنی اصفهان است،  آرام راه بیفتد و من را پر کند اما هیچ‌وقت پر نمی‌شود. گاهی خسته می‌شوم اما پر نمی‌شوم .انگار کوچک‌تر از آن هستم که برای همه زیبایی صبوری کنم اما من آزادم و این بزرگ‌ترین دارایی‌ام را می‌گذارم جیبم و یادم می‌ماند که می‌توانم در خانه باشم یا روی صندلی آشپزخانه یا روی تخت یا خانه‌ی مامان اما می‌آیم روی پل خواجو تا دستم را دراز کنم به سمت آن‌هایی که می‌فهمیدند روح آدمیزاد را .من در هر مکتبی هم که بیندیشم نمی‌توانم منکر روح شوم. کاش می‌شد برای کسی بگویم که سوال‌هایم سرریز کرده‌است سارتر  می‌گوید اخلاق را می‌توان آفرید در دوراهی‌ها تو انتخاب می‌کنی اما بدان که تو راهی را می‌روی که می‌خواهی تمام بشریت به آن راه روانه شوند .این‌جا من ترسیدم .چطور انتخابم را برای عزیزترینِ زندگی‌ام بخواهم ؟چطور راه‌هایی که رفته‌ام اما غلط بوده اما رفته‌ام چون می‌خواستم که رفته باشم را با او شریک شوم ؟این‌ها آدمیزاد برایشان جدی است آدمیزاد را مسئول می‌خواهند .من مسئول توام مسئول او و مسئول آن‌ها .سنگینی این آشوبم می‌کند .پس آن‌ها که این دانه‌های زیبا را پاشیدند در این شهر می‌خواسته‌اند که همین راه را برویم؟و کیشلوفسکی که می‌خواسته است که ما فکر کنیم به مرگ به خیانت به صلح و به چشم‌چرانی؟ یا می‌خواست ما هم فیلم‌هایی بسازیم ؟من چه می‌کنم هیچ جز اندکی خواندن و ترسیدن. جرئت ندارم چیزی بنویسم چون پتکی است بالای سرم که کسی آن را رها می‌کند تا من با خودم بگویم که نمی‌توانی که نمی‌شود. کاش این‌ها را رها کنم کاش باور کنم این دنیا فقط خودم را دارم. تو کجایی خوبی ؟با تو نمی‌آمیزم چرا؟ تو را نفس نمی‌کشم .کاش می‌شد با دست‌های تو کتاب‌ها را ورق زد اما نه من دیگر دست‌ها و صورت تو را نمی‌خواهم من می‌خواهم دور شوم و در سکوت‌های تو راه پیدا کنم .بیایم در سکوت هات و تو را بشنوم .صدای شکستن ات را وسط آزادی و رهایی .صدای خرد شدن استخوان‌های استدلال‌هایت را آنجاکه بی‌رحم می‌شوی اما مهربانی آنجاکه تمام حواست را می‌دهی به زن روبرویت اما من در سکوت تو می‌دانم که دیروز تمام حواست به زن دیگری بود و تو را من در آن سکوت‌ها دنبال می‌کنم .در عمل چه هست ؟می‌دانی برتری تو همین عمل توست تو می‌آفرینی لحظه‌ای را که می‌خواهی می‌آفرینی تجربه ات را .تو در تجربه کثیری اما در سکوت تنهایی و من زن هستم و آدم باورهام کاش حل می‌شدم در اصفهان در پل‌ها در نقش‌جهان و در سکوت تو .</description>
                <category>سوفیا مهر</category>
                <author>سوفیا مهر</author>
                <pubDate>Sat, 05 Mar 2022 19:50:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دالانِ تاریک دوست داشتنت</title>
                <link>https://virgool.io/@Jostejoogar/%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86%D8%AA-pdgy15ydxdg6</link>
                <description>دوست داشتن یک فعل است یا احساس ؟چطور می‌توانیم بگوییم که کسی مارا دوست دارد؟چه فعلی از او سر می‌زند یا چه احساسی در او شکل می‌گیرد که ما می‌گوییم او ما را دوست دارد؟ حالا زاویه دید را عوض می‌کنم چه می‌شود که من کسی را دوست می‌دارم ؟دوست داشتن کسی در من چطور بروز می‌کند ؟رقت قلبم نسبت‌به او. این اولین واکنش بدن نسبت‌به دوست داشتن کسی است .قلبم نسبت‌به او روان می‌شود.بی‌هیچ مانعی انگار او را احساس می‌کنم بعد می‌خواهم که او را ببینم و در آغوش بگیرم در کنارش باشم،حرف بزنیم در چشم‌های یکدیگر نگاه کنیم و پی به قلب من ببرد. اما گاهی من از این فراتر نمی‌روم کار نمی‌کنم عملی که نشان دهد او را دوست دارم .دوران دانشگاه خوابگاه ما سوئیتی بود یعنی چند اتاق با راهرویی مشترک و یک آشپزخانه‌ی مشترک ما چهار نفر هم اتاقی،هر روز ناهار درست می‌کردیم و غذای خوابگاه را نمی‌خوردیم اما یکی از دختران آن سوئیت هم هر روز هم پای ما غذا درست می‌کرد نه به اندازه ی یک نفر به اندازه چندنفر.شبی دورهمی داشتیم به‌گمانم اتاق عفت بود همان که چای را می‌ریخت داخل شیشه مربایی و برایمان می‌آورد . یکی از بچه‌ها فلانی را دیده اند با پسر هم دانشکده ای کهه غذای هرروز ظهر را برای دوست پسرش می‌پزد و یک تنانگی هم بینشان بوده. ببین من از جای سنتی حرف می‌زنم که صحبت با هم‌کلاسی پسر هم نگاه‌های بد داشت ،تنانگی! حرف زیادی بود !اما حالا که فکر می‌کنم من در عاشقانه‌ترین لحظاتم خواسته‌ام که برای معشوقم چیزی بپزم غذایی ،سوپی و یا حتی لیوان آبی وقتی به سرفه می‌افتد.حالا آن دختر را میفهمم . آن وقت‌ها عشق برایم اسطوره بود اما حالا برایم زمینی است و برآمده از همین من با تمام نداشته ها و نقص‌هایش که سوپر وُمن نیست اما عصاره دوست داشتن را می‌تواند بریزد در غذاها .اما حالا هم گاهی احساس بی‌کفایتی می‌کنم در ابراز عشق و عادت کرده ام نگاهم به دست دیگران باشد. نمی‌توانم در عملم دوست داشتن را نشان دهم اما کی گفته که دوست داشتن به عمل است؟ اصلا مگر دوست داشتن فعلی دوطرفه است؟ نمی‌شود کسی را دوست‌داشت که او نداند و نفهمد اما تو در قلبت او را نگهداری ؟می‌شود اما به‌گمانم در تنهایی دوست داشتن او تبدیل به دوست داشتن موجودی می‌شود ،که من در خودم او را ساخته‌ام. دوست‌داشتن موجود که شمایل او را دارد اما از او دور و دورتر شده‌است. من در خیالم با محوریت شخصیت او داستان‌سرایی می‌کنم او را در موقعیت‌های مختلف قرار می‌دهم و کنش‌های او را می‌سازم در کنار خودم قدم می‌زند با من عشق بازی می‌کند با دیگران مراوده می‌کند و درنهایت او کسی می‌شود که در ذهن من ساخته و پرداخته شده است.دوست داشتن آدم‌ها در تنهایی بدون فعل او ،بدون واکنش او ،معشوق را به ورطه نابودی می‌برد و دیگر معشوق نیست بلکه تصور من از معشوق است .سوال دیگرم که میچرخد در مخیله ام،این است که برای دوست داشتن باید چه کرد اگر منافع او با منافع من در تضاد بود؟ باید او را انتخاب کرد ؟به نظرم دوست داشتن در تضاد منافع خودش را نشان می‌دهد آنجاکه بین خودت و او دست به انتخاب می‌زنی انتخاب سختی است من بارها خودم را انتخاب کرده‌ام چرا چون سختی انتخاب او برایم سنگین بوده‌است .خودخواهی است یا هرچه من انتخابم را کرده بودم .بخواهی بدانی من جز آنچه که واقعاً هستم نمی‌توانم چیز دیگری را به نمایش بگذارم .قلب من در من ،در رفتار من ، حضوری مداوم دارد پس انتخاب صادقانه‌اش همان چیزی است که با یکپارچگی در چهره و حرکات و نگاه‌های من می‌بینید. بازگردیم به سؤال اصلی دوست داشتن یک فعل است ؟به‌گمانم دوست داشتند یک فعل است به گمانم جواب من آری است ،فعلی است برآمده از درون که یکپارچه است و دغل در آن نیست. اما دوست داشتن پیچیده است ،دوست داشتن همسر درهم‌تنیده است به دوست داشتن بچه‌هایمان، دوست داشتن دارایی‌هایی که با هم ساخته‌ایم ،نمی‌توان همسر را دوست داشت اما به حضور بچه‌ها و دارایی‌ها و روابطی که با هم ساخته‌ایم بی‌اعتنا بود .دوست داشتن در روابط خانوادگی به واسطه نخ‌هایی است که ما را به‌هم وصل می‌کند .به‌سبب خاطراتی که داریم. اما سوال من اینجاست که آیا این روابط هم زیرمجموعه دوست‌داشتن ها هستند ؟به نظرم اگر در بین این آدم‌های تنیده در تعارفات و سبب‌های خانوادگی و دوستانه کسی پیدا شود که بتوان با او از ایده‌ها و فکرها حرف زد، به درون او راه یافت ،یا بتوانیم تکه‌ای از خودمان را برایش نمایان کنیم بله این‌هم دوست داشتن است.اما این دوست داشتن‌ها همگی ساخته‌وپرداخته شدنی است رابطه‌ای است که آرام‌آرام با کلام و حرکت و رفتار و با نوعی تنانگی رشد می‌کند و شبیه ب چیزی می‌شود عین روحی که حلول می‌کند در آن دو نفر. این‌ها برساخته هستند. اما نوعی از دوست داشتن هم هست که از ابتدا نمای کاملی دارد نیاز به ساخت ندارد، عمیق‌ترین احساسات را از لحظه اول برمی‌انگیزد و این تویی که به‌دنبال او کشیده می‌شوی و دوست داشتن بی‌نیاز به توست و گاهی می‌اندیشی اگر کسی دیگر هم بود، همین احساسات را داشت چون تلاشی نکرده‌ای، هر چه هست &quot;کشف&quot; است و نه ساخت .نمی‌توانم بگویم این نوع دوست داشتن کامل‌ترین است اصلا کامل بودن در چیست؟ اما می‌توانم بگویم شکل یگانه‌ای از عشق است از دوست داشتن است که تنها در دوست داشتن فرزند وجود دارد .از طرفی دوست داشتن در نظرم نوعی حمایت یا همراه بودن را با خود می‌آورد .وقتی با تو از درونیات نامکشوف می‌گوید که آسیب‌پذیرش می‌کند، تا آنجایی‌که مراقب او باشی ،که اطمینان بدهی که در کنار او می‌مانی تا نگران چیزی نباشد، تا چیزی او را آزار ندهد ،حتی اگر از آرزویی می‌گوید به او بگویی که هستی ،تا او اگر دستی دراز کرد دستش را بگیری. برای آرزوهایش عاقبت خوب ببینی و در او می‌بینی که این آرزو به ایستگاه آخر میرسد و حتی اگر نرسد هم در نگاه تو تأثیری نخواهد داشت .سؤال من اما آن‌جاست که ذهن من کجا دربرابر دوست‌داشتنی می‌ایستد؟ کجا ندای قلب را خفه می‌کند ؟و اجازه تداوم دوستی را نمی‌دهد؟ برای من جایی است که ارزش من در حال نادیده گرفته شدن است آنجاکه در فضای بین دو نفر چیز ی آزار می‌دهد رابطه را .مثلاً حضور شخص سوم یا احساس زیادی بودن یا دیوانگی‌های طرف مقابل در نمایش دادنِ دوست داشتن.هر چه هست عزت من را تهدید می‌کند اما فقط این نیست .مسئولیت من در برابر تو چه می‌شود ؟در برابر هر چیزی که به تو وصل است به آینده ات ،زندگی ات و آرامش تو.مسئولیت من گمانم این است که بپیرایم هر آنچه که قرار است به تو آسیب برساند و این مسئولیت با تمام قلبم اجرا میشود نه از وظیفه. فرمان ازجایی درونی‌تر می‌آید .بله این نگاه من به دوست داشتن است. بله این نگاه من به دوست داشتن توست .دوست داشتن تویی که ایستاده‌ای در برابرم، نشسته‌ ای با دستی زیر چانه ، راه می‌روی درطول راهروهای بیمارستان ،با اسباب‌بازی‌هایت بازی می‌کنی ،کنار گاز قاشق غذا را چند بار به لبه‌ی قابلمه می‌زنی، کنار بخاری پاهایت را در شکمت بغل کرده‌ای و در آغوشم گرفتمت آب شده ای و به درونم رفته‌ای و چشم‌هایت با آن چروک‌های اطرافش با ذوق نگاهم می کنند. برای توست! قلب من !برای توست!</description>
                <category>سوفیا مهر</category>
                <author>سوفیا مهر</author>
                <pubDate>Tue, 22 Feb 2022 23:01:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاکستر مرا باد خواهد برد روزی</title>
                <link>https://virgool.io/@Jostejoogar/%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-lq4zja3u98sk</link>
                <description>جاودانگی برای من کلمات هستند که میتوان با آن در ذهن و قلب نفوذ کرد و آن را اشغال کرد تسخیر کرد و کاری کرد که دل سپرده شود به حجم کلماتی که معنا را در آنها میریزیم .چقدر من غریبه بودم با معنای کلمات که جهان بینیِ نویسنده در آن ریخته میشود.چقدر من خودم را نمیشناختم .وقتی نوشته هایم را ورق میزنم سرشار از حسرتم.حسرت.حسرت.واژه پرتکرار نوشته هایم است.چرا؟میخواهم بدانی من اصیل نزیسته ام .من فقط از دیگران زندگی را عاریه گرفته ام .موفقیت بزرگترین عاریه ی ما و قرض ما از دیگران است .من دنبال هرچه بوده ام که موفقیت معنا میشده.نمره بیست ،شاگرد اول،رتبه خوب،ازدواج دهن پرکن،خانه ی شهری،محله ی باکلاس ،لباس های چشم پرکن،حرف های گوش پرکن،کتاب...اینها از من نیست .من هرچه از خودم بوده است را وقتی کنار هم میگذارم اندک اند .همین نوشتن ها ،لحظاتی در تدریس که خواسته ام مفهومی را به روش خودم آموزش بدهم.لحظاتی که کتابی یا فیلمی را بلعیده ام و اینها همه من را به ابدیت وصل کرده اند و خنده ها و چشم ها و نگاه ها.من از اینها داشته ام اما اندک.بیشتر اوقات خواسته ام در چشم باشم و این دور بوده است از معنای من .راستی معنای من چیست؟این زندگی را چرا به دست من داده اند؟من با آن چطور مواجه میشوم؟قبلا ها جاده ای بود برایم که ایستگاه داشت.ایستگاه ها را رد میکردی و بعد از ه ایستگاخ نفسی میکشیدی که این هم به خیر گذشت.اما حالا زندگی برایم خمیری است که ورز میدهم .از هر طرف به آن ضربه ای میزنم که چه بیرون میریزد از من از احساسم از تعبیرم از این لحظه که در هم پیچیده ام .آه همه چیز از آن کتاب شروع شد که بجویم که بگردم به دنبال خودم که عاریه نیست که از آنِ من است .از درونم می آید بی واسطه‌.من بی واسطه دوست دارم که عشق بورزم بی واسطه خواهان دوست داشته شدنم و رابطه و شور و هیجان و تعبیر و عمق و کنار زدن لایه هایی که خودم هم تا به حال ندیده ام .من‌بی واسطه میخواهم‌سهمی از جاودانگی داشته باشم برای همین می نویسم.میخواهم ترس هایم را بیینم ترسم از تنهایی از خالی بودن از هیچ بودن .من میترسم اگر کسی نباشد چیزی نباشد تا پر کند این حجم خالیِ مرا .آمدن تو برایم درخشان است که خدا تو را آورده باشد یا کائنات یا قانون آمار و احتمال .نگاه تو به خودت به جهانی که میبینی در برابر چشمانت و میشنوی و حس میکنی.تو که قضاوتگر نیستی و میپذیری هر بالا و پایینی را و میپذیری احساسات غلیان پیدا کرده ی مرا که بالا می آید .تو هم سهم من از ابدیتی قلب ِ من.</description>
                <category>سوفیا مهر</category>
                <author>سوفیا مهر</author>
                <pubDate>Mon, 21 Feb 2022 13:54:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایستاده ای در برهوت در غبار و کف دستهایم رو به توست</title>
                <link>https://virgool.io/@Jostejoogar/%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D9%87%D9%88%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%BA%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%DA%A9%D9%81-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%AA-ivmiu8vg13cn</link>
                <description>من حالا یک قدم از تو فاصله گرفته ام .برخورد تن هامان از بین رفته و احساسات هم چنان بروز میکنند.تو را از دورتر میبینم که پدر دو بچه ای و همسر زنی هستی که دوستت دارد و دوستش داری . میتوانم نمای کامل تری از شما ببینم .حتی خانواده ی مذهبی ات که در پس زمینه توست و پشتیبان خانواده ای که ساخته ای.احساساتم زخم خورده اند و خون باز کرده اند.من گاهی جوش هایی روی سطح بدنم نمایان میشود که نه میتوان از شرشان خلاص شد و نه میتوان نادیده گرفت.فقط باید صبر کرد تا خون و چرک و چربی به سطح بیاید و آن وقت زمان رسیدگی به آن جوش است.دوستی داشتم که هرازگاهی با کسی در رابطه بود،عمیقا دل میبست و در هر جدایی سختی های روحی زیادی میکشید.یک رابطه تلفنی با آدم معروفی داشت،مرد شناخته شده ای که متاهل بود و همسر مذهبی هم داشت. من مخالف آن رابطه بودم. چرا ؟چون معلوم است رابطه با فرد متاهل اشتباه است . حتی اگر او بارها و بارها از رابطه مزخرف و بی ثمر با همسرش بگوید . نفر سوم یک رابطه شدن اشتباه است باید گذاشت تا رابطه دو نفر به روال خود پایان یابد شاید راهی برای نجات رابطه پیدا شد .شاید آن رابطه ۸فقط به درمان احتیاج داشته باشد .نمیدانم.به هرحال نفر سوم یک رابطه شدن فقط مثل مسکّن است .برای یکی احساس خوشایندی است از حضور یک منبع دلخوشی و دلگرمی در کنار اجاق سرد زندگی اش و عملا راه فراری است از رابطه سمی با همسرش.چه کسی ضرر میکند؟هر سه نفر.آن دو فرصت بررسی رابطه شان رو از دست می دهند و نفر سوم فقط دل خوش به سردیِ آن دو نفر است بدون اینکه واقعا جایگاه مشخصی داشته باشد.این جایگاه مشخص برایم مسئله است .من در ابهام ،معلق بین زمین و آسمان نمیتوانم زندگی کنم .ذهن من نیاز به جایی برای آرامش دارد. نیاز به جایگاهی در قلب و روان طرف دیگرم که بدانم آنجا متعلق به من است . بروز فیزیکی و کلامی دارد .حسش میکنم. روح و روانم،تن و بدنم این دوست داشتن را لمس میکند. من احساسات عمیقم را از پنهانی ترین لایه ها بیرون میکشم و وارد رابطه میکنم. با همسر رابطه ای احساسی دارم اما در سطح است با شالوده ای از عادت و روزمرگی. عمیق ترین احساساتم را ،عمیق ترین دوست داشتت هایم را وسط رابطه با تو گذاشتم .من خودم را در این رابطه تکثیر کرده ام .تصویر تو که ایستاده ای در کنار خانواده ات و این سوال با من است که چرا من چنین کردم؟چرا عمیق ترین احساساتم را پهن کرده ام روی زمین و پایم روی این زمینِ سست است؟تو تجربه دوست داری و من به اشتراک گذاشتن احساسات و افکار و ایده ها در عمیق ترین حالت ممکنِ آن .تعریف من از رابطه با تو سرگرمی نیست و این در حالِ خطرناک شدن است برایم .پس باید فاصله گرفت .این فاصله به من کمک میکند کم کم احساساتم را جمع کنم در دستم بگیرم نوازش شان کنم و به آنها قول بدهم که از آنها محافظت خواهم کرد. که بی مبالاتی من بوده است که آنها را مخفی کرده ام اجازه نداده ام از پشت نقاب منطقی ام بیرون بیایند این اشتباه من بوده است و جبران خواهم کرد.قلبِ منمن همچنان دوستت دارم ،بی ریا ،بی غش، عمیق و پیچیده در خاطرات ماناما باید مراقب خودم باشم .</description>
                <category>سوفیا مهر</category>
                <author>سوفیا مهر</author>
                <pubDate>Sun, 20 Feb 2022 11:20:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماهی ها زیر آب برای تو آواز میخوانند</title>
                <link>https://virgool.io/@Jostejoogar/%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%A2%D8%A8-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF-xtd9bmgtldw4</link>
                <description>من شب ها روتینی دارم برای پوستم .صورتم را با شوینده ای میشویم که از آقای فروشنده ی مورد اعتمادم خریدم،بعد مسواک زرد رنگم را برمیدارم ،سرآن را جدا میکنم و تمیز و مرتب ،دانه دانه دندان هایم را مسواک میزنم .بعد داخل اتاق کنار میز آرایش با پنبه ای تونر را به صورتم میزنم تا باقی مانده ی هر آنچه که روز به صورتم زده ام را پاک کنم .در طی ۱۰ سال گذشته ،آرام آرام به سمتی رفتم که خودم برایم مهم تر شد.ظاهرم در طول سالهای دانشگاه چندان برایم مهم نبود.معتقد بودم چیزهای مهم تری در چنته دارم اما ظاهرم آهسته آهسته برایم تبدیل شد به دغدغه ی اولم.دایره روابطم از همان سالها محدود بود به خانواده خودم و همسر.اما چیزی را که در تمام سالهای نوجوانی و ۴ سال دانشکده ،سعی کردم با سختی های خوابگاهی بودن و دور از خانواده بودن ،حفظش کنم ،کم کم از دست دادم.نمیتوانم یک کلمه خاص برایش پیدا کنم و بگویم دقیقا چه چیزی را از دست دادم.بگذار برایت یک خاطره بگویم.سال اول دانشگاه استاد ادبیاتی داشتیم که عرفان،حوزه تخصصی اش بود.فعال ترین دانشجوی آن کلاس من بودم.بعد از کلاس می ایستادم تا تمام بچه ها سوال هایشان را بپرسند و آخر من بودم که گاهی استاد را تا یک ساعت بعد مشغول سوالهایم میکردم.استادمهربانی بود که روح های آشفته را می شناخت.من آن آشفته ی سرشار از سوال بودم که مدام میپرسیدم.از خودم ،از خدا،از دنیا از بودن ها و نبودن ها.سوالاتم زیاد بود اما هنوز نمی دانستم که جواب ها و سوال ها یک به یک نیستند.(نظریه ی یک به یک بودن توابع که یادت هست؟)نمیدانستم دنیا خطی نیست که در آن تاریکی،بتوانی آن را عین یک طناب به دست بگیری و جلو بروی و آخر،سر دیگر آن طناب تو را بیندازد داخل هزارخوشبختی بی دردسر تا ابد.نمیدانستم دنیا شکل مشخصی ندارد.سیال است و من قرار نیست خط کشی هایم را به دنیا تحمیل کنم و این دنیاست که در نهایت صفحه بازی من را میچیند.هنوز عقلم به اینها قد نمیداد.اما یک برگ برنده داشتم و آن سوالاتم بود‌ که می آمدند و پشت در ذهن من می ایستادند و جواب میخواستند.اما من از حدود سال ۹۳ بعد سوالاتم را دور ریختم.شاید چون خیلی زود ناامید شدم‌.ذهن آشفته ام ،من را بهم ریخته بود و به دنبال بی خیالی یک زندگی روزمره بودم.ارتباطم با آدم های اطرافم ضعیف بود و دست و پا میزدم که به دیگران نشان دهم که مثل آنها هستم و چه دست و پا زدن های بیهوده ای.من روزمرگی را به ذهن آشفته ی سرشار از سوالم ترجیح دادم.چرا؟چون راه آسان تری بود.برای بقا باید ذهن را گذاشت روی حالتِ کمترین میزان مصرف انرژی و من زندگی ام را گذاشتم روی این حالت.یعد چه شد؟سرگردان شدم.سوالاتم را گم کرده بودم عین راهنمایی که قطب نمایش را گم کند.سوالاتم برای شفاف شدن ذهنم،برای معنا دادن به این زندگی بی معنا که انگار دنباله ای است از تصاویر بی ربط ،گم کرده بودم .اگر سوالاتم را داشتم به تصاویر نظم میدادم تا برایم قصه بگویند.قصه ها معنای زندگی ما هستند.قصه هایی که میگویند در آن روز یا شب چه اتفاقی افتاد و ما به فکر فرو میرویم و سوالی ما را در برمیگرد که راستی اگر آن روز آن اتفاق نمی افتاد،حال و روز آدم های قصه چه می شد؟راستی اگر من تو را نمیدیدم ،حال و روزم چه می شد؟حالا این روزها سوالاتم را کم کم از گوشه و کنار جمع میکنم.اما یک سوال من را رها نمی کند.امروز باهم صحبت کردیم و بعد من و پسرک رفتیم خیابان گردی و خرید که چقدر خوب بود و گویی میبینم که این بچه رفیق آینده من خواهد بود،در تمام آن لحظات تو بودی که جلو چشمانم را گرفته بودی .خنده هایت،آن دندان های سفیدت،حالت نگاهت از پشت عینک تازه ات و آن چروک های کنار چشمانت که وقت خندخ جمع میشوند کنار هم و کلماتت.نوع بیان کلماتت که میکشی دنباله شان را و دو انگشت اشاره و شست که وقتی عمیق میشوی میبری سمت لبهایت و چشم هایت که به دنبال یک مفهوم خیره می شوند به گوشه تصویر و انگشتان دستت موقع کشیدن سیگار و ریش های جوگندمی ات و تب خال روی لبت که حالا دو هفته است که هنوز آثارش وجود دارد و هر دفعه وقتی تصویرت روی صفحه می افتد مم از خودم میپرسم که چرا این تب خال کامل خوب نشده.میدانی این ها همه تصویر من است از تو .اما همه تو نیست سوالی که من را رها نمی کند این است که چرا ذهنم تو را رها نمیکند؟تویی که در من است ،من را منی که در درون و بیرون من است را رها نمیکند؟راستش اول خیال کردم کار،کار هورمون هاست، اما بعد فاصله گرفتم و دیدم چیزی در من هست که این سال ها نبود.این سالها که من به روتین پوستم رسیدم و کار کردم و کلاس برگزار کردم و مشاوره دادم و ظرف شستم و جارو کردم و تمام روزمرگی های زندگی را با قدرت انجام دادم ،در تمام این ها چیزی در من نبود که حالا هست.نمیدانستم چیست که یک آن صحنه ای در یک رستوران یادم آمد.با سین بودیم بعد از دو سال دوری به خاطر کرونا ،رستورانی با فضای باز قرار گذاشته بودیم و در آن لحظه در مورد شوهر دغل باز یکی از دوستانمان صحبت میکردیم.سین آدم درست و حسابی است .از آنها که صبورند و آرام و محکم تصمیم میگیرند و حواسشان به خیلی چیزها هست و لحن آرام و مودبشان تو را وادار میکنند چند لحظه دورِ تند ذهنت را آرام کنی تا با حرف های دقیقش هم فرکانس شوی.آن لحظه که خاطرم آمد ،سین جمله ی درخشانی را گفت که تا امشب برایم تداعی نداشت.گفت:ببین مریم من برای رابطه با آدم ها سعی میکنم از ظاهرشان عبور کنم و با قلب های شان ارتباط بگیرم.معیار من قلب آدم هاست.قلب شان را لمس میکنم.بعد تصویر تو آمد بالا در ذهنم.تو را مجسم کردم .تو هم قلب را نشانه میگیری.با صداقتت با آزادی ترسناکت حتی با پیچیدگی هایت که تسخیر میکنی آدم را چون خودم را در آن پیچیدگی ها میبینم.تو لایه های ترس و اضطراب و اسارت فکر و اندیشه را کنار میزنی و رسوخ میکنی که لایه هایی زیرین .تو ندای قلبت را گوش میکنی و این انگار خالص ترین گوهری است که به ما داده اند.قلب های متعارض ما،قلب های مه آلود،قلب های آشفته و حیرت زده .آری تو آمدی و سوالات هم آمدند و من برایم تداعی شد که لمس قلب چگونه است خوب ِ من .هجدهم بهمن ماه هزار و چهارصد</description>
                <category>سوفیا مهر</category>
                <author>سوفیا مهر</author>
                <pubDate>Sun, 13 Feb 2022 12:35:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید روزی فراموشی بگیرم اما لبخندت را از یاد نمی برم</title>
                <link>https://virgool.io/@Jostejoogar/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D9%85-n2hsqtdh5u2m</link>
                <description>به لحظه ای که کنارم مینشینی فکر میکنم به اینکه احتمالا دست هایت را دور کمرم می اندازی وقتی کنار اجاق گاز غذا میپزم یا به لحظه ای که کنارم دراز میکشی و تماشایم میکنی و من از نزدیک خنده ات را میبینم ‌. راستش من بیش از همه چیز به خنده ات مشتاقم .اولین عکسی که برایم فرستادی را یادت هست؟ به غایت خندیده بودی.داخل مغازه ،روی موتوری نشسته بودی آن طرف تر از مغازه درست پشت سرت دیوارهای آجری بود و تو دستهایت را روی موتور قفل کرده بودی. سرت رو به جلو بود لبهایت ،لبهایت باز شده بودند و دندانهایت به غایت میخندیدند انگار که وسیله جدید تو را ذوق زده کرده بود .دستهایت، چشمهایت، تنت همه در پسِ آن خنده ات بود . در پس انحنای لبهایت .حالا دوباره می آییم رو در روی هم ،دراز کشیدیم و لمس میکنیم همه ی آنچه در این یک ماه و اندی از دور میدیدیم و حرف میزنیم و حرف میرنیم و واژه ها گرم میشوند و چیزی بین ما تغییر میکند .میدانی بعد از لمس تن ها انگار فضای بین ما جسمانی تر می شود و دیگر تقدسی ندارد این رابطه انگار ما وارد فضایی میشویم که قبلا هم تجربه کرده ایم با دیگران .باخودمان میگوییم این هم تجربه شد بعد سکوتی بین ما جاری میشود و این سکوت برایم هولناک است انگار پرتگاهی بین دو تخته سنگ که نمیدانیم از این یکی تا دیگری پرت میشویم یا نجات می یابیم .نجات این رابطه به حفظ آن نیست ، اشتباه نکن!نجات این رابطه به ساختن خاطراتی است که درون مان ریشه بزند و عمیق کند درک مان از محبت را .مگر این دنیا جز با محبت حق به خلقتش میگردد؟بیست و سوم بهمن ۱۴۰۰</description>
                <category>سوفیا مهر</category>
                <author>سوفیا مهر</author>
                <pubDate>Sun, 13 Feb 2022 00:17:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امروزم به نام توست</title>
                <link>https://virgool.io/@Jostejoogar/%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%AA-lkbtuv1krzna</link>
                <description>من تا پیش از امروز چیزی کم داشتم نمیدانستم چیست اما کم بود تو آمدی و من دانستم آنچه کم دارم مکث در لحظه هایی است که میگذرد مکث در کلماتی است که بر زبان می آورم من کم داشتم نگاهت را و درونت را من کم داشتم احترام به خودم و احترام به لحظه هایم را من نیاز دارم که دوباره بشنوم دوباره ببینم و گاهی بایستم در میان کلاف درهم این زندگی و نگاهی کنم به آنچه امروز میبینم و ببخشم خودم را بابت آنچه دیروز انتخاب کردم من نیاز دارم این زندگی را بشکافم و خودم را ببینم و خودم را در آغوش بگیرم و ببوسم گونه های سرخ شده از وحشتم را و نگاه آغشته به حسرتم را و بشنوم قرن ها سکوتم را در مقابل آنچه برایم تدارک دیده شده بود من نیاز دارم بایستم و روی پاهای خودم راه بروممن نیاز داشتم که تو را دیده باشم در این زندگی حتی اگر فقط یک روز باشدرد تو در نگاه من خواهد ماند تو در دیدگان من خواهی بود</description>
                <category>سوفیا مهر</category>
                <author>سوفیا مهر</author>
                <pubDate>Wed, 05 Jan 2022 21:21:00 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>