<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Juliet</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Julie24</link>
        <description>من يک مهاجرم، از رويايى به رويایى ديگر:)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:40:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2048839/avatar/wnobEL.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Juliet</title>
            <link>https://virgool.io/@Julie24</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هنر</title>
                <link>https://virgool.io/@Julie24/%D9%87%D9%86%D8%B1-jgran0yoilel</link>
                <description>تو هنر بودی. از دنیای هنر بیرون آمده بودیو خدا می‌داند من چقدر هنر را دوست دارم. حتی بیش‌تر از خودم. بیش‌تر از زندگی و خدایم. هنر تقدس دارد هر چیزی که یادآور آن باشد، مقدس. هنر غم دارد و شادی.زیبایی و زشتی.کرختگی و انرژی.حتی جنایت و مکافات. برای همین، در مقابلت بی‌نوا بودم.شب‌هایم روشن شد و ابله‌وارانه تو را طلب می‌کردم. نیازی به گتسبی نبود.من تو را هرزمانی، هر جایی می‌دیدمو همین معجزه بود. هنر اعجاز می‌کرد و در برابرش تسلیم بودم. زورِ این زخم‌دیده‌ به هنر نمی‌رسید.تو خودِ هنر بودی.سوژه نبودی. سوژه‌ها معمولا عجیب و غریب هستند.موقتی و زودگذر.مناسبِ بورس و مُد. اثری هنری هم نبودی.هنر در تو جلوه می‌کرد.نه تو در هنر. تو، خودِ هنر بودی. خودش.</description>
                <category>Juliet</category>
                <author>Juliet</author>
                <pubDate>Sun, 11 Aug 2024 19:20:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوتفاهم</title>
                <link>https://virgool.io/@Julie24/%D8%B3%D9%88%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%87%D9%85-i9icognzgh5k</link>
                <description>خانوم دکتر من واسه اینکه بتونم ببینمتون،سه روز توی نوبت بودم، سعی میکنم خلاصه بگم حرفام رو که زیاد وقت نگیرم؛_گوش میکنم ..+راستش همه چیز برمیگرده به سیزده سال پیش، وقتی عاشق بوی دخترونه‌ی مقنعه ی مدرسش بودم!من نقشه کشی میخوندم و دیوونه ی بازیگری، اونم ریاضی میخوند اما جای معادله و عدد، دوست داشت بدونه تو سر آدما چی میگذره!سال آخر دبیرستان بهترین روزای زندگیمون بود، نیم ساعت قبل از زنگ آخر از دیوار مدرسه میپریدم بیرون و هنوز زنگشون نخورده جلوی در مدرسه منتظرش بودم.اون هیچ وقت نفهمید!که من واسه هزینه ی فلافل و سمبوسه‌ی مسیرِ مدرسه تا خونه تمام طول هفته تکالیف نقشه کشی بچه هارو انجام میدادم و پول میگرفتم ازشون ..حالمون خوب بود که خوردیم به کنکور،من از کنکور متنفرم خانوم دکتر!از تغییر مسیرهای یهویی متنفرم&quot;به هم قول دادیم هر جفتمون توی یه شهر قبول بشیم، انتخابمونم شیراز بود .من قبول نشدم ..اما اون قبول شد و رشته ی مورد علاقشو به دوری‌مون ترجیح داد و رفت.منم باید میرفتم سربازی، این دوری من رو عاشق‌تر میکرد و اون رو دلسردتر! حق داشت خب! ..اختلاف مدرک تحصیلی رو میگم، آخه من وقتی ازسربازی برگشتم مجبور بودم برم سرکارو جایگزین پدر کار افتادم باشم.لابه‌لای سختیای زندگی داشتم دست و پا میزدم که برگشت بهم گفت&quot; من و تو راهمون خیلی وقته سواشده، بهتره دچار سوتفاهم نباشیم!&quot;به همین راحتی گفت سوتفاهم و رفت پیِ تفاهمی که توی همه چی دنبالش میگشت الا دلِ من که براش لرز میگرفت؛&#x27;بعد از سیزده سال هفته‌ی پیش جلوی محل کارم یه نفر زده بود به ماشینم و کارت ویزیتش رو گذاشته بود و رفته بود.اسمش رو که روی کارت دیدم، اول باورم نشد اما بعد از کلی پیگیری فهمیدم خودشه ..ماشینم قراضه تر از این حرف هاست که برم پیِ خسارت اما به عنوان مریض وقت گرفتم .. مریضش بودم خب&quot;!انقدر توی کارش بزرگ شده که واسه دیدنش سه روز توی نوبت بودم.انقدر فکرش پرته که بعد از این همه حرف زدن هنوز داره نگاهم میکنه و نفهمیده من همون سوتفاهمی‌ام که بزرگترین تفاهم زندگیم رو ازم گرفت ...!تلگرام:https://t.me/alabaaaaaaaa</description>
                <category>Juliet</category>
                <author>Juliet</author>
                <pubDate>Thu, 14 Dec 2023 03:52:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ من</title>
                <link>https://virgool.io/@Julie24/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%85%D9%86-tn1infopzhrr</link>
                <description>داستان از زخم های کهنه شروع می شود از سر خوردگی ها و عقده های بیشماری که مثل کرم های کوچک در هسته قلبم میلولند و در خون غلیظی که روی دفترم بالا می آورم غرق می شوند. من دارم میمیرم و آنچه که قرار است بعد از من به یادگار بماند هم خواهد مرد. دیگر هیچ کجا نمی نویسند یگانه ترین میراث این زن؛ سیاه مشق هایش بود. و آنگاه که مرا به باد فراموشی بسپارند، استخوان هایم پوسیده خواهد شد. اینک، برهنه میشوم و به پشت روی تخت دراز میکشم، در این اتاق که دیوارهایش از کفن دلگیر تر هستند و پنجره هایی که هر صبح برایم مرثیه میخوانند. اشهد را به خاطر نمی آورم پس محبوب رویاهایم را زیر لب زمزمه میکنم او که شب ها از چشمانم برمیخیزد و روزها در هرم لب هایم بخار می شود. دلم برای خودم میسوزد، سهمم از تمام این دیدار ها انتظار است وگرنه اگر میتوانستم گاهی به خوابت می‌آمدم و برایت سیگار و عطر می‌آوردم و حتی نامه هایم را. آنوقت، مرا میبوییدی و عاشقانه هایم را نجوا میکردی.کاش میشد تو را به آغوش بکشم و روی شانه هایت اشک بریزم، باور کن عزیزم، این زن دارد میمیرد و از پوسیده شدن استخوان هایش میترسد. گمان میکنم تو عشق مرا مثل سوسک زیر پاهایت له میکنی اما مرگ من برایت ترحم برانگیز نیست؟ لطفا مرا دوست بدار حالا که تنهایت می‌گذارم.</description>
                <category>Juliet</category>
                <author>Juliet</author>
                <pubDate>Tue, 21 Nov 2023 00:14:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رقص</title>
                <link>https://virgool.io/@Julie24/%D8%B1%D9%82%D8%B5-ozzq75s8xcwa</link>
                <description>صدای قدم هایت از دور آشنا تر است شاید چون به نزدیک بودن عادت نداریم.در تنش رقص های روزانه. با لباس های جذب سیاه و سفید پوسیده. این رقص نمایشی است که ابدیت من و توست. من و تویی که هر روز پاهای برهنه خود را به کفش های تخت سفید بزک می کنیم و ارتعاش نفس هایمان را روی چرخش نا محرم بودن دست ها حس می کنیم. روی صحنه ی نمایش قدم می گذاری و کنار من می آیی. لبانت از همیشه خشک تر و سردیت از همیشه سرد تر است. چشمان بی نگاهت همانطور مبهوت دست مرا می گیرد و جلوی حضار شروع به بازی دادن نور می کنیم. موج بوی اصطکاک چرخش تو را هیچکس جز خنده های بی گناه من نمی فهمد. هیچکس. هیچ کدام از تماشاچی ها! فقط وقتی نمایش تمام می شود تو می روی و من می روم و روح من در پی آمدن روح تو همانطور همانجا می رقصد.</description>
                <category>Juliet</category>
                <author>Juliet</author>
                <pubDate>Thu, 16 Nov 2023 10:46:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازی با اعداد</title>
                <link>https://virgool.io/@Julie24/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF-swkmbvbim94y</link>
                <description>اولینِ روزِ دومینِ ماهِ سومینِ فصلِ امسال! کاش سالِ چهارصد و چهار بودیم تا بازی با اعدادم کامل می‌شد. ماه امشب نیمه‌کامل شده.می‌درخشد و من هم جسمم دیگر یاری نمی‌کند.بنده قویا اقرار می‌کنم که ناتوانم.منتها ناتوانی بهانه نیست! بلکه ریشه‌اش از تلاش‌هایِ مستمرِ بدونِ نتیجه می‌آید و بله. اصلا من خسته‌ام؛آنقدر خسته شده‌ام که حالا اگر بالایِ سرم هم بی‌آیی و دستانت را دراز کنی -احتمالا- سرم را نتوانم بالا بگیرم. کاش از من کلونی ساخته می‌شد تا رنج‌‌ها تقسیم می‌شد؛اما خب چه می‌شود کرد؟ بگذریم.راستی بیان کردم که درخششِ ماه امشب مرا بوسید؟  البته این نوشته مال دیشبه :)</description>
                <category>Juliet</category>
                <author>Juliet</author>
                <pubDate>Tue, 24 Oct 2023 20:19:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ورزش کردنِ یک فردِ سیگاری!</title>
                <link>https://virgool.io/@Julie24/%D9%88%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86%D9%90-%DB%8C%DA%A9-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%90-%D8%B3%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-zygf4dzjk6iu</link>
                <description>حالا که تمامِ ظروف و قابلمه‌ها را شسته‌ام به زندگیِ دردناکِ اوشین فکر می‌کنم. بیچاره! آخی! یا آن پسر بچه‌ای که دوروز تنها در خانه زیسته و چندین اپیزود فیلم ساخته شده!البته گله‌ای نیست. زندگیِ ما چندان فیلمی نیست. دمَ‌هایم را از این نَخ طولانی می‌گیرم. خوابم می‌آید اما هنوز به کارهایم نرسیده‌ام. نه ورزشِ در خانه را انجام دادم نه تمرین‌هایِ کتابم را انجام دادم. البته پادکست گوش داده‌ام و به تو هم فکر کردم. وقت برایِ تراپی هم رزرو کردم. همچین به یَللی هم گذرانده نشد. راستی نگفته بودم که شروع به ورزش کرده‌ام؟ خودمان را گول می‌زنیم دیگر. گاهی با امّید به برگشتن! گاهی به فردایِ بهتر! گاهی هم به‌به! عاشقِ‌ پارادوکس‌هایِ این‌چنینی‌‌ام. اما فعلا همین از دستم بر می‌آید. کاچی به زِ هیچی؟ نمی‌دانم. شاید.</description>
                <category>Juliet</category>
                <author>Juliet</author>
                <pubDate>Tue, 24 Oct 2023 20:12:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نویسنده سادیسمی</title>
                <link>https://virgool.io/@Julie24/%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%B3%D9%85%DB%8C-uvp6brz8u5jj</link>
                <description>احساس می‌کنم زندگی‌ام از قلم یک نویسنده سادیسمی بازگو شده است. خوشی به من نیامده. هر گاه می‌گویم امروز روز خوبی‌ست کائنات با پشت دست در دهانم می‌کوبد. نه تنها خودم، بلکه اطرافیانم هم یک مشت آدم بخت برگشته ای بیش نیستند. آن روز همکلاسی ام پرسید: تابستان کجاها رفته‌اید؟ چیزی برای گفتن نداشتیم. ناگهان دوستم گفت &quot;ما فقط به‌گا رفته‌ایم&quot;. نمی‌دانم کجای کار می‌لنگد. آخر من به کائنات مادر قهوه چه بدی‌‌ای کرده‌ام که این چنین دهانم را سرویس می‌کند؟ شب ها تا می‌آیم سر روی بالشت بگذارم خبر می‌رسد که برخیز و به به‌گایی جدید خوش آمد بگو. بگذارید بخوابم، با خیال راحت، مانند کودکی هایم بی دغدغه.عزیزکم مرا ببخش که در این نامه‌ام فحاشی کرده‌ام، میدانم غر زدن هایم تو را خسته می‌کند. اما گر شرح حالم را جویایی، خلاصه کلامم این است:&quot;به‌گایی است که بی وقفه می‌آید&quot;</description>
                <category>Juliet</category>
                <author>Juliet</author>
                <pubDate>Thu, 28 Sep 2023 21:13:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عطر فروشی</title>
                <link>https://virgool.io/@Julie24/%D8%B9%D8%B7%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C-xka0qy466zh4</link>
                <description>اولیـن باری که عاشق شدم بیست سالم بود به سختی تونستم کار پیدا کنم تا کمک خرج خانواده ام بشـم  از اینکه توی یکی از ادکلن و عطر فروشی های معروف شهـر کار پیدا کرده بودم خوشحال بودم اولین باری که دیدمت روزی بود که صدای کفش های پاشنه بلندت سکوت را شکست و من که پشت میز نشسته بودم سرم رو بالا اوردم و با دیدنت انگار زمان متوقف شـد با اون لباس های رنگ روشنت و موهای فرت مثل عروسک ها شده بودی اخ نگم از چشم های درشت و مژه های بلندت از عینک افتابی مارکِت و سگ پاکوتاه نژاد دار توی بغلت همون لحظه ی اول فهمیـدم خیلی پولداری و دنیا ها بین ما فاصله است برای اینکه کم نیارم سینه ام رو سپر کردم و جوری وانمود کردم انگار صاحب ادکلن فروشی منم اما از لباس های ساده و گوشی معمولی ام پیدا بود که شاگرد مغازه ام امدی و شیشه ادکلن مورد علاقه ات رو خریدی و رفتی و همون روز که سوار ماشین مدل بالای خارجی ات که متعلق به خودت بود شدی با اینکه هنوز هفده سالت بود به سن قانونی نرسیده بودی ماشینی که مال تو بود و من حتی اسمش را هم بلد نبودم؛ و این بلد نبودن چقـدر دردناک است گاهی تو را میدیدم که هربار خوشگل تر و شیک پوش تر از قبل بودی و در پاساژ های اطراف پرسه میزدی گاهی تنها و گاهی با رفیق هایت که جنس مخالف هم زیاد بین انها بـود و من هربار که چشم های تو را میدیدم عجیب دلم میلرزید و گاهی ارزو میکردم کاش بتوانم حتی شده یک بار مژه های قشنگت را لمس کنم! چند ماهی از اولین دیدارم با تو گذشت شایعه پخش شد دختر پولدار چشم طوسی با فردین صاحب موبایل فروشی که کنارِ عطرفروشی بود دوست شده است؛ اما وقتی رفت و امدت به ان موبایل فروشی زیاد شد و تقریبا هر روز به انجا میرفتی  فهمیدم شایعه نبوده! ای کاش شایعه بود هربار که تو وارد موبایل فروشی فردین میشدی رگِ غیرت من متورم میشـد و تو اصلا اینو درک نمیکردی روزی وارد موبایل فروشی شدی و ناگهان وسطِ ظهر کرکره ها پایین کشیده شد عجیب حالم خراب شد که چرا باید توی موبایل فروشی با او خلوت میکردی چند ساعت بعد با چشم گریان بیرون امدی و من برای اولین بار به سمتت امدم و دلیل گریه ات را پرسیدم و تو گفتی فردین به تو دست درازی کرده است چه لحظه ی عجیبی بود انگار دیگر خودم نبودم و خون جلوی چشم هایم را گرفت نمیدانم چه شد که ساعتی بعد جنازه فردین کف موبایل فروشی افتاده بود و دورِ دست های خونی من دستبند پیچیده شده بود و حالا که این نامه را مینویسم اخرین روزِ زندگی من است و فردا قرار است به جرم قتلِ فردین اعدامم کنند! کاش میفهمیدی ان روز که فردین را کشتم دلیلش ناموس پرستی و جوانمردی نبود؛ عـشق بود! ولی چیزی که بیشتر از همه مرا غمگین میکند این است که میدانم تو هرگز نامه مرا نخواهی خواند چون قرار است این نامه بین دیوار های اجری زندان دفن شـود</description>
                <category>Juliet</category>
                <author>Juliet</author>
                <pubDate>Thu, 28 Sep 2023 21:09:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شیدای ماه</title>
                <link>https://virgool.io/@Julie24/%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-elvbmajmxxen</link>
                <description>شیدای ماه بود، از هنگامی ک ماه بر پرده سیاه شب ظاهر میشد همچون مجنون به ماه نگاه میکرد و خیره میماند.آرزو داشت در ماه زندگی کند،در دفترچه ارزو هایش نوشته بود:از دختر ماه به اهل ماه سلامامیدوارم نامه مرا بخوانید و به دنبال این دختر اهل ماه ک روی زمین گیر افتاده بیاید،در و دیوار از اتاقش عکس ماه پر شده بود و همیشه میگفت:ماهِ، سیاره زمین برای ان زیباست که فقط یکی است،اگر مثل سیاره های دیگر چند ماه داشت جذابیتی نداشت،چیز های خوب که زیبا  بسیار کم هستند و اگ عاشق شان هستیم باید قدرشان بدانیم.ماه معشوقه راستین او بود ،خود را دختر ماه مینامید، شبانگاه وقتی که همه شهر به خواب میرفتند و نور اضافی در شهر نبود به روی بام خانه میرفت و محو تماشا میشد،همیشه میگفت:ماه  پدیده خارق العاده ایست فکرش را بکن از، اوایل ماه،زیبا و ظریف ،اواسط یک قرص کامل و نورانی ،مست نور ماه در اواسط ماه بود همیشه روی تقویم علامت میزد و وقتی ماه کامل و نورانی بود زیر نور ماه مینشست و خود را در نور و زیباییش غرق میکرد.یک شب که اتفاقا هم شبی بود که ماه نورانی و کامل بود ،وقتی همه به خواب رفتند روبه روی پنجره روبه ماه زیر نورش نشست وبه ماه چشم دوخت ،احساس کرد کسی پشت سرش است ولی توجه نکرد و گفت خیالاتی شده.ولی درست حدس زده بود ،ان شب اهالی ماه به دنبال مجنون ماه اومده بودند تا اورا را بلخود ببرند و از حبس زمین ازاد کنند.فردای ان روز جنازه دختر را روبه روی پنجره پیدا کردند ،دکترها دلیل مرگ را نامشخص میدانست و میگفتند دلیل مرگ ازادی روح از زندان تن بوده و این دختر بی هیچ دلیلی به استقبال مرگ رفته وشاید این چیزی خارج از تصور ماست، درست بود دخترِ مجنون ماه به ماه رفته بود و در دریای نور، پاک و زیبایی غرق شده بود.</description>
                <category>Juliet</category>
                <author>Juliet</author>
                <pubDate>Thu, 28 Sep 2023 20:59:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;دست‌هایی محزون&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@Julie24/%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D8%B2%D9%88%D9%86-bqgxmsk9nvwl</link>
                <description>با هر لمس کوتاه انگشت های کشیده اش، بر روی کلاویه های پیانو غمی عمیق در رگ هایم جریان پیدا می کرد.آن صدا توان اینکه همانند سرمای زمستان، تا مغز استخوان رسوخ کند را داشت. غم انباشته شده در قلبش را با تک تک سلول های بدنم لمس میکردم. دردی که از قلبش نشات میگرفت قابل لمس بود. برای اویی که توان حرف زدن نداشت، موسیقی تنها راه ارتباط بود.وقتی انگشتان کشیده اش را روی کلیدهای پیانو میرقصاند،مانند بافنده ای ماهر نت ها را یک به یک بهم می بافت،و سرانجامِ آن، شال پشمی ای از جنس طناب دار بود.قطرات باران دیوانه وار همراهی اش می‌کردند و این میان رعد و برق بود که میدان رقص را خالی نمیگذاشت.افسار پیانواش را در دست گرفته بود و تصمیم نداشت در برابر پاییز خشمگین کم بیاورد؛ هیچ یک از آنها نمی‌دانستند میان جنگشان هارمونی زیبایی را ایجاد کرده اند.قطرات باران که با سرعت به زمین فرود می آمدند و رعد و برقی که برایشان نور بر زمین می انداخت که راهشان را گم نکنند و صدای پیانو به آنها راه غمگین کردن انسان ها را نشان میداد.</description>
                <category>Juliet</category>
                <author>Juliet</author>
                <pubDate>Thu, 07 Sep 2023 21:47:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین سکانس</title>
                <link>https://virgool.io/@Julie24/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B3%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%B3-qve32sgrnmo9</link>
                <description>تو دیگه داری می ری، این اختتام رؤیاستاین آخرین سکانسه فیلمِ کازابلانکاستمن مردِ نقش اول، مغرور و بی تبسمتو اون زنی که می ره با مردِ نقش دومبارون بباره یا نه، صحنه دراماتیکهتصویرت از تو چشمام می ریزه چیکه چیکهدوربین یواش یواش از تو صحنه میره بیرونمن می مونم با سایه م، من می مونم با باروناین اشکا مصنوعی نیست تو دیگه داری میریداری چشاتو از من، از نقشِ من می گیریراهی نمونده باقی، فیلم نامه اینو می گهمن و یه جای خالی، تو و یه مردِ دیگه...از وقتی که نگاهت از تو نگاهم رد شداین فیلم عاشقانه، یه فیلمِ مستند شدبازی دیگه یادم رفت، نقشم خودِ خودم بودنقش کسی که چشماش لبریزِ عشق و غم بوداسکارو من می گیرم... اما چه فرقی دارهنقش سیاهی لشکر، با یه ابرستارهوقتی تو رو ندارم، وقتی تو دورِ دوری،وقتی باید بسازم با حسرت و صبوریاین فیلم موندگاره، گیشه ها غبضه می شناما بازم من بی تو، اما بازم تو بی من...تو دیگه داری می ری، این آخرین پلانهتیتراژ میاد و آهنگ، همراه این ترانه...</description>
                <category>Juliet</category>
                <author>Juliet</author>
                <pubDate>Thu, 07 Sep 2023 21:30:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ستارگان</title>
                <link>https://virgool.io/@Julie24/%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86-arvje38irfat</link>
                <description>سایه‌ی اشعار ستارگان کنار شب دراز کشیده‌است.میبینمشان،دور اند و دور و دقیقاً همانقدر نزدیک،نمیدانم شاید هم من برای به‌دست‌آوردنشان خسته‌ام و دست‌هایم تاب‌و توان بالا برده شدن را ندارند،پس به انتظار سقوط ستارگان مینشینم.با چشم‌های خسته و نیمه‌باز مینویسم؛من دلتنگ توام.و این دلتنگی دردیست که در هیچکدام از داروخانه‌های شهر برایش درمانی نیست،لطفا اگر میشود بازگرد،دکتر گفته است که باید تکه‌های گم‌شده‌ات سر جای قبلی گذاشته شود.حالا انگار کمی بهترم،کمتر توی خودم فرو میروم،سحابی جبار را بیشتر از گذشته‌ دوست دارم،ورقات دفترم‌را کمتر خط‌خطی میکنم؛اما یک‌چیزی هست که انگار سر جایش نیست،نمیدانم انگار بایدهای یک بودنِ واجب را باد بُرده است و پهن‌ کرده‌است روی درختِ رهایی کنار جاده،همانجا که سایه‌ی ستارگان خاک شده‌است.تمام تنم خسته‌و ازهم متلاشی شده‌است،و نوای حزن‌آمیز آرشه نمیگذارد که تو از یادها روی،کمی تمام شده‌ام،کمی همه‌چیز به آخر رسیده‌است و کمی مانده است تا دوست‌داشتنت از لا‌به‌لای شکاف‌های قلبم به عالم دنیوی رسوخ کند،کمی مانده تا به دریا بروم و دیگر بازنگردم،بروم تا که دریا شوم.کمی.. فقط کمی.</description>
                <category>Juliet</category>
                <author>Juliet</author>
                <pubDate>Wed, 23 Aug 2023 23:17:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دستانمان؛</title>
                <link>https://virgool.io/Phenomenons/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%85%D8%A7%D9%86-vijewmbsrakw</link>
                <description>من از تو می‌پرسم،حالا آن دست‌ها کجااند؟در جیبِ کاپشن مشکی‌ات؟یا در دوطرف خودکار آبی،به‌رنگ نامه‌های من؟یا شاید میان گیسوان یک غریبه‌ که هرکه باشد من نیستم.. میدانی که از نوازش و بوسیده شدن گریزانم ، من از عشق بدم می‌آید.گاهی فکر میکنم دستت زیر چانه‌ات داربست شده‌است و چشم‌هایت نقطه‌ای کور از قدیمی‌ترین کافه‌ای شهر را نشان گرفته‌اند به مقصد مرور خاطرات چرکیده در ذهن،و دستِ دیگر قاشق بخت‌برگشته‌را در فنجان قهوه می‌چرخاند و می‌چرخاند و می‌چرخاند تا سرنوشت تلخِ شکلات،قهوه‌ات را کمی شیرین کند.ما به‌هنگام دیدار با تکان‌دادنِ سر برهم درود میفرستادیم،یادت می‌آید؟دستان من همیشه توی جیبم بوده‌اند،یا گرفته شده توسط کتاب‌ها و یا چفت شده در یکدیگر،من هرگز برای بسودن دستانمان از غرورم نکاستم،اما خوب یادم می‌آید که تو همیشه در کودتایی عظیم برای کاهش فاصله‌ها می‌بودی،زمانی که کتابی را از دستم میگرفتی،رسید کافه را به‌من می‌دادی تا نگهش دارم،یا وقت‌هایی که دست‌ می‌آوردی و موهایم را کنار میزدی.ولیکن ما چشمانِ هم را داشتیم،لبخندِ تورا،آرامش نگاهِ مرا.حالا ما غریبه‌ایم،غریبه‌ترین‌ها.و یادآور من باش ، تو فکر نمیکنی که استخوان‌های انگشتانمان خاطرات را به یادهای طویل می‌سپارند؟و هنگام شکنجه‌کردنِ کلاویه‌های پیانو به دستانمان نگاه میکنیمو یادمان می‌آید ، هرآنچه که از یاد بُرده بودیم.</description>
                <category>Juliet</category>
                <author>Juliet</author>
                <pubDate>Wed, 23 Aug 2023 20:51:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آسایشگاه‌</title>
                <link>https://virgool.io/@Julie24/%D8%A2%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-ccw9nsvbreye</link>
                <description>آرام در محوطه‌ی بزرگ آسایشگاه‌ قدم می‌گذارم... نمی‌دانم سنگینی جو برای تنهایی بیش از اندازه‌ی آدم‌هاست یا هوای‌ شهر دلگیر است...پیرمردی روی نیمکتِ ته حیاط نشسته و به من زل‌زده است... انگار می‌خواهد چیزی ‌به من‌ بگوید؛با قدم‌های کوچک و تند خودم را به او می‌رسانم و با صدایی که انگار شوق دارد سلام می‌گویم... او هم با دستانِ پینه بسته‌ی پژمرده‌اش سمعکش را تکانی می‌دهد و باد به غبضه‌اش می‌اندازد و جوابم را می‌دهد...من هر جمعه به خانه‌ی سالمندان می‌آیم و با آنها دردو دل می‌کنم و صدا‌هایی که پر از تجربه‌ است را ضبط می‌کنم تا در طول هفته در خلوتم به آنها گوش دهم...پیرمرد که گویی مرا چندین مرتبه در آسایشگاه دیده بود و می‌دانست برای چه می‌آیم؛ بدون مقدمه شروع به صحبت کرد.‌‌..جوون بودم و خام... چه می‌دونستم باید به فکر خودمم باشم... میتونم بدون بی‌احترامی رو حرف بزرگتر حرف بزنم... آقاجونم برام دخترِ ماه‌خاتونو نشون کرده بود... ولی من خاطر‌ خواه نازگل بودم! دخترِ مشدی‌علی سرایدار مسجد بود... مردِ پرابهتی بود یه محل سرش قسم می‌خوردن...ولی آقاجونم یه کینه قدیمی ازش داشت... هر وقت می‌پرسیدم ازش که چرا؟!جواب نمی‌داد و می‌گفت: یا دختر ماه خاتون یا هیچکس! دورِ دختر اون پیری‌ام خط بکش که شدنی نیست...نمی‌دونستم باید چیکار کنم... چندین بار برای نازگل نامه فرستاده بودم... می‌دونستم اونم بی‌میل نیست ولی اونم گرفتارِ خان باباش بود...مشدی‌علی از سر لج و لج بازی دخترشو صیغه‌ی ناصر  پسرِ قصاب کرده بود...پسرِ لاغر مردنی و ساده‌ای بود، ولی هرچی که بود نازگل منو ازم گرفته بود...ما‌ام یه رسم مرامی داشتیم... کسی که به نام یکی دیگه زده می‌شد؛ دیگه حق نداشتیم به‌ سایه‌اشم فکر کنیم...منم به اجبار رفتم خواستگاریِ مریم دخترِ ماه خاتون... خوش برو رو بود ولی به پای نازگل نمی‌رسید!هرچی که بود عروسی کردیم رفتیم سر خونه زندگیمون...زندگی خوبی داشتیم نمی‌گم بد بود ولی حسرتی که آدم تو زندگیش به دوش میکشه رو چیزی نمیتونه درست کنه...سی سال گذشت... مریم مریض بود... تنگی نفس داشت... می‌دونستم دووم نمیاره... منم از دار دنیا یه پسر داشتم که اونم رفته بود سر خونه زندگیش...مریم بعد سه ماه تو بیمارستان فوت شد... کسی‌ام نداشتم که بیاد مراسم ختمش... پسرمم اومد دید کسی نیست بدون اینکه بهم بگه بیا بریم خونه ما، گفت: نمیشه تنها بمونی... وسایلتو جمع کن میبرمت آسایشگاه اونجا راحت تری... منم که انگار چاره‌ای نداشتم، به ناچار راهی اینجا شدم...چند ماه از اومدنم به اینجا می‌گذشت که یکیو دیدم... نمیدونم چشاش یه برق خاصی داشت که حالمو دگرگون کرده‌ بود!پرس‌و‌جو کردم... فهمیدم اسمش نازگلِ...مطمئن شدم خودشه!نمی‌دونستم خوشحال باشم یا ناراحت...اصلا اون اینجا چیکار میکرد؟!ناصر کجا غیبش‌زده بود؟!بعد اون همه سال بازم برق چشماش دست‌وپامو شل می‌کرد...تصمیم گرفتم باهاش حرف بزنم... ولی نمی‌دوستم چه عکس‌العملی نشون میده...تو حیاط که روی چمنا نشسته بود، رفتم پیشش حال ناصرو جویا شدم... گفت: ناصر کیه؟!گفتم: اسم پدرتون چیه؟!گفت: مشدی‌علی.گفتم: منو میشناسید؟! چنگیزم پسرِ آقا مرتضی.گفت: نه نمیشناسم...هرچی گفتم، گفت نمیدونم... نمیشناسم... یادم نیست...از پرسنلا که پرسیدم، گفتن آلزایمر گرفته...کسیو یادش نمیاد...ولی چند روز پیش که دم پنجره نشسته بودم، داشت چند تا نامه رو زیرو رو می‌کرد... دقت که کردم، فهمیدم همونایی‌ان که من براش فرستاده بودم... باورم نمی‌شد تا الان نگه‌شون داشته باشه!جوون میدونی چیه... گاهی نباید به حرف بزرگترا گوش کرد... نه اینکه جلوشون قد اعلم کنی، نه!ولی یک جوری باید بهشون بگی که سرنوشتمو خودم باید رقم بزنم حتی اگه غلط باشه...اینارم نمی‌دونم چرا بهت گفتم... از دور که دیدمت؛ این حرفا رو دلم اینور اونور میرفتن...خب جوون من برم که وقت قرصای نازگلِ...اگه عاشق شدی؛ هیچوقت پا رو دلت نزار که بعدا حسرتش رو دلت نمونه...!پیرمرد بلند شد و روی شانه‌ام زد و از نظرم دور و دورتر شد...حتی یادم رفت ضبط صوت را روشن کنم...بعضی اوقات به این فکر می‌کنم که در همه جای جهان عاشق‌هایی هستند که هیچوقت به عشقشان نمی‌رسند...ولی ما باید بجنگیم!خدا اگر تلاش‌های بی‌وقفه‌ی ما را ببیند؛بی‌شک دست به سینه‌ نمی‌ماند...:)</description>
                <category>Juliet</category>
                <author>Juliet</author>
                <pubDate>Tue, 22 Aug 2023 13:47:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلهای نرگس</title>
                <link>https://virgool.io/@Julie24/%DA%AF%D9%84%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%B1%DA%AF%D8%B3-qgpyununjqts</link>
                <description>با آرنج به آرامی به پهلوی مرجان میزنم و میگویم تو باورت میشه؟» چشم از صحنه ی مقابلش بر نمیدارد. لبخند دندان نمایی میزند و میگوید«مگه تو باورت شده؟»راست میگفت من هم باورم نمیشد. راستش رابخواهید هیچکس در این محله باورش نمیشد روزی محبوبه را پای سفره ی عقد ببیند. دختری که داغ ازدواجش را بر دل پدرش حاج فتاح هم گذاشتهبود.من هم هیچ وقت در مغزم نمیگنجید که شاهد همچین اتفاقی باشم اشک درون چشمانم حلقه میزند. دلم برای محبوبه میسوزد؛ بیشتر از آن چیزیکه فکر کنید بر میگردم به سمت پنجره تا کسی متوجهی حال بدم .نشود نگاهم می افتد به گلهای نرگس توی باغچه پرت میشوم به سالهای که خودم هم زندگی نکردمشان به سالهایی قصه اش را از مادرم شنیده بودم! همیشه میگفت برای محبوبه همه چیز از همین گلهای نرگس شروع شد از اولین باری که حسین توی کوچه دور از چشم بقیه به محبوبه گل نرگس داد.مادرم دوست گرمابه و گلستان محبوبه است.رابطه یشان برمیگردد به کودکیشان، دقیقا مثل رابطه ی منو مرجان مادرم میگفت حسین همسایه ی دیوار به دیوار حاج فتاح بود و به گفته ی خودش از همان بچگی دل باخته بود به محبوبه که دختر همسایه شان بود. حتما الان فکر میکنید مثل قصه ی درون کتابها حالا حسین میرود خواستگاری و از حاج فتاح جواب رد میشنود؟ نه. اتفاقا حسین عزیز حاج فتاح بود. وقتی بعد از قضیه ی گل نرگس با خانواده پا پیش گذاشت برای خواستگاری حاج فتاح میگفت:کسی بهتر از حسین برای دختر یکی یکدانه یمن؟ کسی که یک محل سر معرفتش قسم می خورند.»قصه ی عشق و عاشقیشان برمیگردد به اولین سالهای جنگ ایران و عراق، آن زمان حسین فرمانده ی گردان بود قرار شده بود یک هفتهبعد از خواستگاری عقد کنند. مادرم میگفت فردای روز خواستگاری حسین با یک گل نرگس در خانه ی حاج فتاح میآید و با کسب اجازه از حاجی میخواهد که آن گل نرگس را به عنوان یادگاری از روز خواستگاری در باغچه ی خانه ی حاج فتاح بکارند و این جوری میشود که اولین گل نرگس این باغچه را حسین و محبوبه به دست هم میکارند.درست در روزهایی که یک محله پی کارهای عقد این دو جوان بود به حسین خبر میدهند که خیلی فوری و فوتی خودش را به جبهه برساند.مادرم میگفت محبوبه از دلشوره و غصه توان روی پا ایستادن نداشت. حاج فتاح میگفتمگر حسین اولین بار است که به جبهه میرود؟ عقد را میندازیم برای وقتی که برگشت. جای یک هفته دیگر میشود یک ماه دیگر...»محبوبه به مادرم گفته بوده حسین لحظه ی رفتن قول شرف داده که برمیگردد. میدانید بنظرم پای بعضی از قولها ماندن سخت تر از آن چیزی است که تصورش را میکنید حسین نه یک ماه بعد برنگشت نه حتی یک سال یا دوسال بعد... مادرم میگفت محبوبه نه خیلی حرف میزد. نه خیلی غذا میخورد. فقط هر روز مینشست پشت پنجره و زل میزد به گل نرگس توی باغچه یک سال بعد از خواستگاری محبوبه یک روز می آید دنبال مادرم و میروند گل نرگس میخرند و می آورند در همین باغچه کنار گل نرگس قبلی میکارند. مادرم میگفت بعد از اینکه گل را کاشتیم یادم آمد که امروز سالگرد روز خواستگاریشان بوده. از آن روز به بعد هر سال در همان تاریخ محبوبه یک شاخه گل نرگس توی این باغچه می کارد آخرین باری که با مرجان گلها را شمردیم بیستویکی بودند.مادرم میگوید سه سال بعد از رفتن حسین یک مامور میآید و آن خبر نحس را به خانواده اشمیدهد. خبری که آخرین امید پدر و مادرش رانیز ناامید می کند.مامور یک پلاک آورده و میگوید این پلاک در محل کشف پیکر یکی دو تا از همرزمان حسین پیدا شده ولی آنجا خبری از پیکر حسین نبوده. میگوید فرزندتان مفقود الاثر شده مفقود الاثر وقتی که پلاکش پیدا شده باشد احتمال زیاد یعنی شهید...مادرم میگفت هنوز صدای گریه های پدر و مادر حسین در گوشم میپیچد همیشه به این جا که میرسید میگفتم:بیچاره محبوبه چه زجری کشیده...» مادرم حرف قشنگی میزد میگفت بیشتر از همه ی آدمها عاشق از دل هم خبر دارند. میگفت محبوبه از دل حسین خبر داشت که دست از انتظار نمیکشید.یک ماه بعد از پیدا شدن پلاک یک روز مادر حسین میآید و پلاک را برای محبوبه می آورد و میگوید:این یادگاری پسر من دست تو باشد که سه سال تمام به پایش نشستی ازدواج کن محبوبه جان؛ حسین من به همین قدر صبر تو هم راضی نبوده تو تک فرزندی پدرت برایت آرزوها دارد.»اما محبوبه فقط یک جمله میگوید«حسین به من قول برگشتن داده.» محبوبه نه آن سال و نه تا ۲۱ سال بعد ازدواج نکرد. فکر میکرد حسین اسیر شده. حاج فتاح با تمام رابطهایی که داشت نتوانست اسم را در میان اسرای جنگی پیدا کند.ده سال بعد از جنگ بود که اسرا آزاد شدند مادرم میگفت یک دفعه هزار نفر آزاد میشدند و در میان آن هزار نفر خبری از حسین نبود میگفت امید آخرین روزنه ی زندگی محبوبهبود.تنها چیزی که او را سرپا نگه داشته بود. در تمام این سالها مادرم ازدواج میکند. من به دنیا می آیم حاج فتاح آسمانی میشود اما محبوبه هنوز امید داشت که حسین بر میگردد. مادرم میگفت در چشمان حاج فتاح میدیدم که آرزوی دیدن محبوبه را در لباس عروس دارد اما دل ندارد اورا مجبور به ازدواج با فرد دیگری کند.راستش را بخواهید همه چیز مثل یک خواب بود. برنگشتن حسین را حتی پدر و مادرش هم باور کرده بودند اما محبوبه نه...بهار امسال بود سال ۱۳۸۱ با مرجان از مدرسه برمیگشتیم حال و هوای کوچه فرق کرده بود؛ در خانه ی پدر حسین خیلی شلوغ بود؛ دور از جان فکر کردم پدرش فوت شده تا اینکه رسیدیم به در خانه شان و آن بنر را دیدیم.بازگشت فرزند آزاده یتان به آغوش گرم خانواده را تبریک عرض میکنیم.»حسین برگشته بود؛ درست در زمانی که تنها کسی که برگشتنش را هنوز باور داشت محبوبه بود. با تکان دستهای مرجان از فکر و خیال در میآیم اینجا رو نگاه کن الان بله میگه.»برگشتم و به محبوبه چشم دوختم که در آستانه ی ٤٥ سالگی به عقد با مردی در آمده بود که سالها عاشقش بود مادرم راست میگفت: «بیشتر از همه آدم های عاشق از دل هم خبر دارند...»این چنل تلگرامم همین الان زدمhttps://t.me/albaa_curly</description>
                <category>Juliet</category>
                <author>Juliet</author>
                <pubDate>Fri, 04 Aug 2023 14:12:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مغازه‌یِ خرازی</title>
                <link>https://virgool.io/@Julie24/%D9%85%D8%BA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%DB%8C%D9%90-%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%B2%DB%8C-jajx72krdibk</link>
                <description>تاکسی که جلوی پام نگه داشت . .جلو یه پیرزن نشسته بود.عقب هم یه دختر جوون ،رفتم عقب نشستم. بعد از منم یه کارمند جوون نشست، همونجوری که به جلو نگاه میکردم حواسم به دخترهه پرت شد..ازین تیپ های شلخته بود،یه گوشی ساده که یه عروسک همبهش وصل بود دستش.بامزه بود، انقد چیزای ریز و کوچولو به خودش وصل کرده بود ...مثلِ یہ مغازه‌یِ خرازی که وقتی به ویترینش نگاه میکنی انگار همه رو لازم داری ، شده بود.داشتم به دختری فکر میکردم که بعد از چند ماه دوستی اینترنتی قرار بود ببینمش.هیچوقت به همدیگه عکس ندادیم. همیشه منتظر دیدن همدیگه بودیم.دیدم دخترهه گوشیش رو درآورد ،شروع کرد به نوشتن... عشقم!خیلی دوستت دارماا . .حتی این آقای فوضولی که کنارم نشسته هم میدونه چقد عاشقتم!  بعد از چند ثانیه یه پیام برای گوشیم اومد !(:?</description>
                <category>Juliet</category>
                <author>Juliet</author>
                <pubDate>Fri, 21 Jul 2023 10:40:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بلوار چمران</title>
                <link>https://virgool.io/@Julie24/%D8%A8%D9%84%D9%88%D8%A7%D8%B1-%DA%86%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%86-gwmofsrpyzdy</link>
                <description>تابستون دو سال پیش جایی کلاس می‌رفتم. که ایستگاه مترو دقیقا بهش چسبیده بود.ساعت هشت که تعطیل میشدیم، تا با بچه‌ها خداحافظی میکردیم. ربع ساعتی طول میکشید.وقتی سوار میشدم یه دختر قد بلند که همیشه کوله پشتی داشت رو می‌دیدم...تقریبا سه ماهی میشد که هر شب می‌دیدمش اونقدر چهره همو دیده بودیم، کهحتی تغییر‌های کوچیک صورت همدیگه رو هم متوجه میشدیم...مثلا اولین بار تو زندگیم سیبیل گذاشتم.تا منو دید خندید.افتاده بود رو دور خنده. قطع هم نمی‌شد.اولین بار سر سیبیل گذاشتنم باهاش هم کلام شدم.بهش گفتم:حالا چرا اینقدر میخندی؟!گفت:چهرت شده مثل قصاب‌هایی که اعصاب ندارن.وقتی می‌خندید دوتا چال کوچیک زیر چشماش پیدا میشدن.ابروهاش پیوندی بود و همیشه تو دلم میگفتم ابرو قجری رو ببین!دیگه بهش عادت کرده بودم.به حضورش!به اینکه سر ساعت هشت و ربع یه کتاب داستان دستش باشه.و خیلی آروم بیاد بشینه جای همیشگیش.تمام مدت سرش تو کتاب بود.الا وقتی که از بلوار چمران شیراز رد میشدیم.‌تنهایی جایی که قطار از اون زیر زمین تاریک و مخوفش می‌اومد بالا.زل میزد به ماشین‌ها، به درخت‌ها، به خیابون،انگار بار اولش بود که می‌دید.شیش ماه تموم این مسیر رو با هم رفتیم و اومدیم.غم و خوشحالی همدیگه رو می‌فهمیدیم.مثل دوتا رفیقیه روز گفت: دارم از ایران میرم.مجبورم که یه مدت، شاید هم همیشه نباشم.حرف دلم رو بهش نگفتم.گذاشتم بره.شاید ترسیدم بگه نه و همون نیمچه رابطه دوستی‌مون هم از بین بره.ترس همیشه همراهم بود.ترسی که صدای قلبمو سرکوب می‌کرد.بعد دو سال از یه شماره ناشناس برام پیام اومد.ساعت هشت و ربع میدون احسان، میای؟!نمی دونم چه جوری رفتم. فقط هیجان داشتمترس قدرت پاهامو ازم گرفته بود.بالاخره دیدمش،با همون طرز لباس پوشیدنش،تغییر نکرده بود.فقط لبخنداش پر رنگ تر شده بودن.تموم طول مسیر به هم خیره شدیم.دوباره قطار رسید به بلوار چمرانبهش گفتم: هنوز عادت قدیمیت رو ترکنکردی.خیره میشی.راستی! چرا آخر حرفاتو میخوری.آخر کلماتت رو خوب ادا نمیکنی.گفت: میترسم.اونم مثل من می‌ترسیداز جاده‌ای که تهش معلوم نبود،از حرف‌هایی که نتیجه مشخصی نداشتن.از اینکه دوستی ساده و رابطه عادیمون هم از بین بره.ترس چیز خوبی نبود.دوسال از بهترین لحظه‌هایی که می‌تونستیم کنار هم باشیم رو به خاطر ترس ار دست دادیم.به قول بابابزرگم:آدم ترسو همیشه می‌بازه و تقصیر‌ها رو گردن قسمت میندازه.اما من دیگه نترسیدم!دستشو گرفتم و دقیقا وسط بلوار چمران شیرازگفتم دوستت دارم...(:</description>
                <category>Juliet</category>
                <author>Juliet</author>
                <pubDate>Fri, 21 Jul 2023 10:21:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد از ظهر جمعه</title>
                <link>https://virgool.io/@Julie24/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B8%D9%87%D8%B1-%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87-k8ywxvwxjazj</link>
                <description>بعد از ظهر جمعه بود بعد از چند روز بارندگی بلاخره هوا آفتابی شد، به سارا گفتم هوس پیاده روی کردم باهام میای؟ بدون مکث گفت چرا که نه بزن بریمتوی پیاده رو آهسته قدم میزدیم که با دیدن پسری ماتم زده که روی نیمکت نشسته بود و تند تند به سیگار پُک میزد یهو پرت شدم به اوایل جوونیم و خاطرات دختری که فکر میکردم این همون کسیه که قراره مابقی عمرمو کنارش سپری.کنماولش همه چی خوب بود از علایق مشترک مون می گفتیم از تفکرات و خط فکری مون حرف میزدیم از خاطرات بچگی مون تعریف می کردیم و باهم خوشحال بودیم ولی از یه جایی به بعد کم کم همه چی عوض شد، حرفها و تعریفهاش تند و زهر دار شده بود وروزی نبود که از پیشنهادهای جدیدش حرفی نزنه یه روز می گفت یکی از پسرای کلاس مون که خیلی پولداره بهم پیشنهاد داده ولی من بخاطر تو رد کردمیه روز می گفت یکی از پسرای دانشگاه که خیلی خوشتیپه و همه دخترادنبالشن بهم . علاقه داره ولی بخاطر تو بهش محل نمیدم یه روز می گفت یکی از پسرای فامیل مون که خارج درس می خونه ازم خواستگاری کرده و خلاصه روزی نبود که من رو با ترس و تحقیر و اضطراب مواجه نکنه.....هروقت هم :که از طرف کسی مثلا پیشنهاد جدیدی نداشت شروع میکرداز خودم ایراد میگرفت یه بار می گفت تو خیلی آروم و خجالتی هستی من پسرای شر و شلوغ روخیلی دوست دارمیه بار می گفت کاش قدت یکم بلندتر بود من همیشه دوست داشتم با یه پسر قد بلند باشمیبار می‌گفت پسرای که ته ریش دارن خیلی جذابن کاش ته ریش داشتی...اوایل با خودم فکر میکردم حق داره و من خیلی واسش کمم و از طرفی هم دوستش داشتم واسه همین به هر دری زدم تا راضی نگهش دارم و اونجوری بشم که اون دوست داره هر چقدر کار میکردم خرج لباس و کافه و رستوران می شد،هر مناسبتی که پیش می اومد حتی شده بود از دوستام پول قرض می کردم تا بتونم براش بهترین هدیه ها رو بخرم هر ماه واسه خودم لباس جدید میخریدم و دائم به سرو وضعم می رسیدم تا ازم خوشش بیادحتی با پدر پدرم به مشکل خورده بودم و دائم باهاش بحث می کردم که چرا نمیتونی یه ماشین خوب بخری...خلاصه تمام مدت به هر دری می زدم تا از دستش ندم،به خاطرش با خانوادم به مشکل خورده بودم،یه عالمه بدهکاری روی دستم مونده بود،عصبی و ترسو شده بودم و حتی اخلاق و سلیقه خودمو دیگه فراموش کرده بودم،اما هرچقدر بیشتر تلاش میکردم اون منت هاش تلخ تر و توقعاش بالا تر می رفت....یه روز که شروع کرد حرفای صابقشو زدن بلند شدم که برمبا تعجب :گفت چی شد کجا میری؟:گفتم دیگه تحمل حرفها و رفتارهاتو ندارم هرکار کردم که تو راضی باشی اما انگار قرار نیست اونی باشم که تو میخوای :گفت یعنی چی؟:گفتم یعنی از این لحظه به بعد میتونی به تمام پیشنهاداتت به طور جدی فکر کنی و به هرکدوم که دوست داشتی جواب مثبت بدی...بعد همینطور که مات و مبهوت نگاهم میکرد زدم بیرون و رفتم تو پارکی که همون نزدیکیها بود روی یه نیمکت نشستم و یه پاکت سیگارو تا ته کشیدم... از اون ساعت به بعد دیگه نه باهاش تماس گرفتم نه بهش پیام دادم اما راستش امید داشتم که به اشتباهش پی ببره و بیاد سراغم ، ولی ازش خبری نشد من هم علارغم تمام دلتنگی و وابستگی که بهش داشتم از اونجایی که به معنای واقعی دیگه بریده بودم و توان این همه فشار و ناراحتی رو نداشتم دیگه سراغشونگرفتم. در همین حین که مشغول مرور خاطراتم بودم یهو سارا :گفت چی شده؟ داری به چی فکر میکنی؟ دستمو از جیب کاپشنم بیرون آوردم و مثل بچه ای که از خواب ترسناکی پریده و به آغوش مادرش پناه میبره انگشت هامو لای دستش جفت کردم و گفتم هیچی داشتم فکر میکردم بعضی وقت ها تو زندگی اتفاق هایی می افته که فکر کنیم دنیا به آخر رسیده اما خبر نداریم که از چه حادثه ترسناکی داریم جون سالمبه در می بریم....</description>
                <category>Juliet</category>
                <author>Juliet</author>
                <pubDate>Tue, 11 Jul 2023 21:15:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عروسک</title>
                <link>https://virgool.io/@Julie24/%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%DA%A9-odgnomczh9qk</link>
                <description>وقتی یه دختر بچه ی دبستانی بـودم؛ یه روز که از مدرسـه برگشتـم؛ بابام برام یه عروسک خریده بـود عروسک باربی که موهای لخت طلایی و بلند داشت اون عروسک همه ی دنیای من شده بود همیشه مو هاشو شونه میزدم و با کش موهای کوچولوی خودم میبستـم شبا بغلـش میکردم و میخوابیـدم تو پارک؛ تو مهمونی؛ حتی تو مدرسه هم پیشـم بود اسمشـو گذاشته بودم دریا! اخه دریا و موج هاش خیلی زیبا هستـن؛ به نظر من عروسکم به اندازه ی دریا قشنگ بـود وقتی میخواستـم به یکی ثابت کنم دوسش دارم میگفتم &quot;به اندازه ی دریا دوست دارم&quot; اون باربی کوچولو شده بود معیار من برای دوست داشتـن! حالا میخـوام بگم _ دلبـــــر  به اندازه ی دریا؛ عروسک بچگـی هام دوست دارم! </description>
                <category>Juliet</category>
                <author>Juliet</author>
                <pubDate>Tue, 11 Jul 2023 21:03:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای تو که نیستی....</title>
                <link>https://virgool.io/@Julie24/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%DA%A9%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-wzhktarafhxp</link>
                <description>نمیدونم بعد از اینهمه‌سال چجوری باید برات بنویسم.میگن خاک سرده،روح مُرده‌هارو با خودش می‌بره. پس چیشد که بعد از اینهمه مدت هنوز کنج ذهنم دارمت و هنوز صدات توی سرم میچرخه؟حالا که دیگه خیلی ساله تو نیستی.تو زیر خاک موندی و من هنوز که هنوزه کنار قبرت نیومدم،به عکست خیره نموندم،باهات حرف نزدم. راستی میدونی چندوقته حرف نزدیم؟آخرین‌بار رو یادت هست؟تو شروعش کردی و من تمومش کردم.- الو الو.. بدون هیچ پاسخی قطع کردم،ازت متنفر شدم و آرزو کردم ای‌کاش بمیری.وقتی شنیدم مُردی گریه کردم.تموم راه رو تا خونه اشک ریختم و بعدش عکست رو پاره کردم ریختم توی سطل‌آشغال گوشه‌ی اتاق. وقتی خانوادم از مرگت حرف میزدن خودم‌رو بی‌تفاوت نشون میدادم،اما کم‌کم آه سرد رفتنت به دلم نشست و بعد از اون هرگز حفره‌ی خالی توی قلبم ترمیم نشد.بزرگ شدم،خیلی بزرگ‌تر از آخرین‌باری که همدیگه‌رو دیدیم و بدون هیچ حرفی از کنار همدیگه گذشتیم و نمیدونستیم آخرین‌باره. راستی موهام رو کوتاه کردم؛کوتاهِ کوتاه. دیگه‌هم گوشه‌ی صفحه‌ی کتاب‌هام امضا نمیزنم.زندگی خوبی‌های چندانی به ما نکرد.میدونی،گاهی فکر میکنم خوب شد که نموندی‌و این مصیبت‌هارو ندیدی،دارم فکر میکنم که خاک چیکار با تو کرده؟وقتی زندگی اینجوری مارو نابود کرد.بهت سر میزنم.قول میدم میام و روی مقبره‌ی پُر از رازت بابونه میچینم،یادت میاد بهار میشد و همه‌جا پُر میشد از بابونه و ما میچیدیم و برگ‌برگشون میکردیم ببینیم فالمون چی از آب درمیاد؟ آره،نه،آره،نه،آره،نه ؛ دیدی فالمون خوب در نیومد؟گفتن زمان همه‌چیز رو درست میکنه،اما این یک باور غلط‌اندازه. زمان باعث میشه آروم بگیریم،اما به سادگی نمیتونه از یادمون ببره،ما که فراموش نمیکنیم چی بهمون گذشت.دیگه وقتی اسمت رو میشنوم به سمت صداهه برنمیگردم،باور کردم که تو رفتی.تو رفتی و ندیدی که چی به سرم اومد،نموندی و خلبان اون هواپیمای لعنتی نشدی،نموندی و پات به تیم‌ملی فوتبال باز نشد؛چیزی که همیشه آرزوت بود. تو دیگه رفتی و بهار رو احساس نمیکنی،اما من برات مینویسم و آرزو میکنم دور قبرت پُر شده باشه از شکوفه‌های بهاری. دیگه دنیا بوی عید نمیده،خیلی‌وقته که اینطور شده،قبل‌تر شاید نه اما حالا برای جا موندت توی همون بازه‌ی زمانی احساس خوبی دارم،اگه تاحالا زنده میموندی مثل من زنده زنده پوچ میشدی.یک‌روز بالاخره پیشت میام،لطفاً فراموشم نکن. من فکر میکنم اونجایی که تو هستی دیگه عشق معنا نداره،اما تو هنوز عاشقم هستی؟</description>
                <category>Juliet</category>
                <author>Juliet</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jul 2023 23:55:46 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>