<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Just Write it</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@JustWriteIt</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 23:47:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/14486/avatar/5dDCJd.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Just Write it</title>
            <link>https://virgool.io/@JustWriteIt</link>
        </image>

                    <item>
                <title>افکارِ پررو و گردنِ شکسته!</title>
                <link>https://virgool.io/@JustWriteIt/%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D9%BE%D8%B1%D8%B1%D9%88-%D9%88-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%86%D9%90-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87-dtwzaob6etvq</link>
                <description>فقط بگذار کمی بیشتر توی سرت بچرخند! فوقش گردنت میشکند!تا حالا شده افکارت آنقدر پررو شوند که به محض سر زدنشان در ذهنت، بخواهند به زبان هم بیایند؟ اصلاً آنقدر پررو شده اند که حق طبیعی خودشان بدانند که به محض به وجود آمدن، بخواهند به گوش کسی هم برسند؟ اصلاً برایشان بی معنا باشد که فقط در ذهن خودت بگردند و حتی به وجود آمدنشان هم فرمِ خطابی داشته باشد؛ یعنی انگار همه اش داری در ذهنت خطاب به کسی فکر می کنی! انگار هیچ وقت جرأتش را نداشته ای که یک لحظه در دنیا فقط خودت باشی و خودت! آدمی که این ترس را نهانی در وجودش داشته باشد پررو تر هم خواهد شد زمانی که همیشه کسی بوده باشد در زندگی اش که مشتاقانه به افکارش گوش داده باشد؛ مثلاً دوستی که حتی در جواب ویس های طولانی بیخودت که تهش با عذاب وجدان معذرت خواهی کرده باشی که آنقدر سرش راخورده ای، گفته باشد فلانی! هیچ وقت معذرت نخواه از من، تو به این فکر نکن که چرت میگی، تو فقط بگو! و این جملات، افکارت را سرخوش تر کنند و پررو تر! دیگر تا حدی که اصلاً نتوانی با خودت تنهایی فکر کنی، نتوانی فکری را به دوش بکشی، نتوانی افکارت را کنترل کنی! بلکه هربار افکارت سُر بخورند و سرریز شوند. تا اینجای کار مانعی احساس نمی کنی و هیچ چیزی در دنیا نیست که به تو بفهماند که آقا جان، به این میگویند پرروییِ افکار، که همان ترس از تنها ماندن با خودت است! هربار که کسی هست که تو را بشنود، تو حتی این مرضِ پرروییِ افکار را پای خوش صحبتی ات میگذاری، اینکه حتی قشنگ حرف میزنی! تا وقتی افکارت شنیده میشود، این مرض، به تو توهم های قشنگی هم میدهد و هیچ نمیگذارد احساس کنی که چقدر وحشت زده ای از اینکه فقط تو باشی و چندتا فکر! چقدر ترسناک است برایت دنیا اگر فقط خودت بودی و افکارت! تا وقتی شنیده شوی و حتی تشویق شوی به بیشتر و بیشتر حرف زدن، چرا اصلاً باید احساس کنی یک جای کار عجیب می لنگد؟ اما خب وجود آنقدر هم با تو مهربان نیست و بی تفاوتیِ خودش را یکجایی رو میکند. مثلاً دوستی که همیشه مشتاق هر حرفت بود، بی حوصله میشود، غمگین میشود، پر از دغدغه میشود، عاشق میشود و هزاران شدنِ دیگر که هیچ وقت نگذاشته اند چیزی به حالِ سابقِ خودش بماند. تو میمانی و افکارت، بدون اینکه کسی باشد که بشنودشان! آنجاست که حالی ات میشود که یک جای کار عجیب در حال لنگیدن است! اعتیادت را حس میکنی! می بینی ذهنت شده شبیه یک بشکه پر از آشغال، در هم و بر هم. هرجایش را که میخواهی مرتب کنی، آشغال دیگری از گوشه ای دیگر روی سرت آوار میشود. می شوی شبیه یک بچه چهار ساله که اتاق نامرتبش را داده اند دستش و گفته اند باید مرتب کنی همه اسباب بازی های روی هم تلمبار شده ات را! نتیجه چه میشود؟ با حیرانی و وحشت به دور و بر اتاق نگاه کردن و زیر گریه زدن! ناتوانی مطلق! آنجاست که احساس میکنی به جز قشنگی افکارت، یک عامل دیگر هم روی کار است: ناتوانی در تنها ماندن با افکارت! انگار همیشه افکارت را تبدیل کرده ای به  یک ویروس تا دفعشان کنی و از شرشان رها شوی! اصلاً انگار تمام هدفت همیشه همین بوده که به وجودشان بیاوری که دفعشان کنی و الان که راهی برای دفعش نداری مریضت کرده اند، توی جانت میپیچند و بی تابت میکنند! خلاصه که من گم شده ام. انگار با هر بار حرف نزدن از افکارم و بلند بلند بیانشان نکردن، رویم تلمبار میشوند و من سنگینی هرکدامشان را روی گردنم و سرم احساس میکنم. چه میدانستم که با هربار گفتنشان دارم توانی را از خودم سلب میکنم! دوستی هایم را محکم میکردم به خیال خودم و غرق خوشیِ شنیده شدن بودم. اما این سنگینی افکار روی سر و کولم مثل وزنه زدن است، باید بیایند آوار شوند و من آنقدر دست و پا بزنم که یاد بگیرم راه نجاتی پیدا کنم. اما اگر نیافتم چه؟ احتمالا سر وکله ام میشکند و یاد میگیرم با سر و گردن شکسته زندگی کنم! همیشه که نباید سبک بال و با سر و گردن سالم راه رفت! همه که بلد نیستند با سر وگردن سالم راه بروند!</description>
                <category>Just Write it</category>
                <author>Just Write it</author>
                <pubDate>Fri, 08 Sep 2023 01:18:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگی که سرباز و دشمنش یکی است!</title>
                <link>https://virgool.io/@JustWriteIt/%D8%AC%D9%86%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D9%88-%D8%AF%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%B4-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ksp1j4kdizj9</link>
                <description>عکس از اینستاگرام _shageyاصطلاح &quot;جنگ تنهایی&quot; را اولین بار از خانم ر. ب. شنیدم. هیچ وقت نپرسیدم چطور آن اصطلاح را کشف کرده، یا اصلاً مال خودش است یا جایی خوانده آن را! اما از همان روز اول که شنیدمش دائم به وجودم چسبیده است، دائم به آن فکر می کنم. به گمانم این اصطلاح را خودش یافته در سخت ترین روزهایش، درست در میان لحظاتی که باور نمیکرده روزی خودش را در آن بیابد! قشنگیِ اصطلاح &quot;جنگ تنهایی&quot; به تناقض درونش است. از یک طرف، جنگ است! وقتی میگویی جنگ، داری خبر از یک چیز خیلی جدی میدهی. مثلاً نمیگویی درگیری! یا نمیگویی مشکل! میگویی جنگ! جنگ مهم است. جنگ خانمان برانداز است، جنگ همیشه بزرگ است. با چسباندن واژۀ &quot;تنهایی&quot; به جنگ، خانم ر. ب. این جنگ را به درون خودش میکشاند. دامنه اش را معلوم میکند و محدودش میکند به خودش. هروقت میخواهد خبر از غم عمیق و خانمان براندازی در وجودش دهد، میگوید این جنگ تنهایی من است. با این کار، اعتبار آن جنگ را به خودش محدود میکند. به تو میگوید نه کاری از تو ساخته است در این جنگی که برپاست، و نه لازم است که برای تو اعتباری داشته باشد این جنگ! تو چه بفهمی اش و چه نفهمی اش، چه توان لمسش را داشته باشی یا نداشته باشی باز هم جنگ باقی میماند برای من. چون این جنگ، جنگ تنهایی من است. جنگی است که هرشب، اگرنه هر روز، به سراغم می آید، هیچ کس نمیبیندش، هیچ کس آنقدر ترسناک نمی یابدش اما برای من ترسناکترین است، برای من شکل واقعی خود جنگ است! هربار که اصطلاح خانم ر. ب. را با خودم تکرار میکنم، به خودم میگویم به گمانم همۀ مشکلاتی که با خودمان داریم، از جنس جنگ تنهایی است! آنقدر آن مشکلات از نظر دیگری غیرمشکلند و گاه آنقدر غیرقابل لمسند برای دیگری یا حتی پوچ و آسان، که تو حتی گاهی خجالت میکشی به روی خودت بیاوری که با چنین چیزی در درونت درگیری، که شب و روزت را اسیر خودش کرده است. اما خودت ته وجودت این را میدانی که هرچقدر هم احمقانه، اما برای تو بزرگترین غم است، بزرگترین درگیری دنیاست، جنگ است، جنگ! اما با وجود همۀ جنگ بودنش، جنگ خاص توست، جنگ تنهایی توست. این وجودِ تو با همۀ تاریخ و پیشینۀ خاص خودش است که این جنگ را جنگ کرده! پس جنگی است که تو تنها در اعماق تنهایی ات داری و جایش همانجاست! این نه از جنگ بودنش می کاهد و نه از اعتبارش! مگر میشود انکار کرد جنگ بودنش را! اما چیزی که با این اصطلاح به خوردِ وجودم رفت این بود که گاهی توهم برت میدارد که چون میتوانی این غم را به دیگری ابراز کنی، یا از آن حرف بزنی، پس غمی نیست که خاص تو باشد! به گمانم این فقط یک توهم است. هر جنگی که داری، جنگ تنهایی خودت است، مالِ خود خود خودت است! تنهاترین لحظات زندگی ات را تصور کن، آن مشکلات متعلقند به همانجا. خب میگویی که چه؟ بنظرم وقتی بدانی این جنگ بزرگی که در جریان است، جنگ تنهایی توست، آرام میگیری! خودت را به در و دیوار نمیزنی که انکارش کنی، که به دیگری نسبتش دهی، که به زور به خوردِ دیگری بدهی. با خودت آرام میگویی این جنگ من است، میخواهد بزند ناکارم کند؟ خب دست خودم است که امشب بگذارم مرا ناکار کند یا جان سالم از آن به در ببرم! با خودت میگویی این جنگ توست! برای هیچ کس هیچ اعتباری ندارد اما با این وجود، جنگ است لامصب و من میخواهم از این جنگ جان سالم به در ببرم! جنگی است که یک سرباز دارد و همان سرباز دشمن نیز هست. خودش بمب می اندازد و خودش خنثایش میکند هربار. نمیتوانی بگویی بیهوده است! جنگی در کار است اما جنگ تنهایی توست! </description>
                <category>Just Write it</category>
                <author>Just Write it</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jun 2023 00:06:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودت را گول نزن! واقعیت که عوض شدنی نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@JustWriteIt/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%DA%AF%D9%88%D9%84-%D9%86%D8%B2%D9%86-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D8%B9%D9%88%D8%B6-%D8%B4%D8%AF%D9%86%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-tfduog2i9dpr</link>
                <description>گاهی هم آنقدر از خودت بدت می آید که توان نوشتن برایت باقی نمی ماند. چون اساساً نوشتن هم یک راه است برای روبرو شدن با خودت. شاید اصلاً نوشتن مانند نگاه کردن به آینه است. یک صفحۀ سفید را می گذاری جلویت و پرش میکنی از خودت. اتفاقاً آن نوشته ها خودِ خودِ آن لحظات تو اند. چون اگر همان صفحه را مثلاً فردا بگذاری جلویت، جور دیگری پرش می کنی، کلمات دیگری خودش را نشانت میدهند. پس این نوشتۀ الان من هم چیزی نیست جز همین خودِ الانِ من و هر کلمه ای که این صفحۀ خالی را پر میکند تکه های الانِ منند. دقیقاً به همین خاطر است که هربار که در نفرت از خودم غرق میشوم، نوشتن تبدیل میشود به آخرین چیزی که میتواند به ذهنم برسد. مثل زمانی که هرچقدر زور زده ای موهایت باز هم کج و کوله خودش را نشان میدهد و برای همین، دست آخر ناامید میشوی و به جای تلاش برای درست کردن آن موهای سرکش، خودت را معاف میکنی از آینه تا حداقل زشتی شان را نبینی، درست است که نگاه نکردن در آینه، واقعیتِ زشت موهایت را عوض نمیکند اما حداقل نمی بینی شان و ندیدنش حداقل سبب میشود تخیلی برایت بماند تا واقعیت را تحریف کنی. اما خب نکتۀ تناقض آمیز ماجرا اینجاست که وقتی زشتیِ خودت که امانت را بریده، و هی سعی میکنی فکرت را از آن منحرف کنی، تمام دنیایت را میگیرد خیلی هم کاری از دستت ساخته نیست برای اینکه تا ابد فراموشش کنی. یعنی به هرحال نمیتوانی تا ابد از آن فرار کنی که! مثل وقتی که خودت را می نشانی و میگویی بس کن اینقدر اضطراب این موی بیخود را نگیر، یک سشوار دست بگیر و برگرد جلوی آینه تا درستش کنی. من هم پس از دیدن این همه زشتی و تنفر از خود، راهی ندارم جز اینکه یک صفحۀ سفید باز کنم و بگویم خب چه مرگت است بالاخره؟ یعنی در وسط این همه تنفر، باید برگردم به خودم نگاه کنم چون اساساً راه دیگری بلد نیستم. اما قرار نیست که حتی نوشتن هم نجاتم دهد. چون انگار توی یک هزارتو گم شده ام. نوشتن فوقش به من نشان میدهد که ببین الان توی این هزارتو، این راه ها را رفته ای. اما آیا میتواند راه برون رفتی از این هزارتو هم نشانم دهد؟ بعید است. اساساً بنظرم هیچ چیز نمی تواند مرا از این هزارتو نجات دهد مگر اینکه کلاً همه چیز را جوری توصیف کنم که دیگر زندگی ام شکلِ این هزارتویی را که در هر راهش هیج نکتۀ مثبتی در خودم نمی یابم، نگیرد. یعنی مثلاً بیایم بگویم ببین شاید اصلاً زندگی ات شکل هزارتو نیست، بلکه شکل پله است یا چه میدانم شکل راه های مختلفی است که به همدیگر منتهی میشوند. بنظرم تنها راه چاره همین است. این مرا یاد کانت می اندازد وقتی با نقد هیوم در فلسفه مواجه شد. یعنی در واقع یاد حرف استادم راجع به این روبرویی کانت با هیوم. میگفت کانت نتوانست توی زمین هیوم به هیوم جوابّ نقدش را بدهد، در عوض زمین دیگری درست کرد که دیگر در آنجا نقد هیوم اعتباری نداشت. این یعنی هیچ کس نمیتواند نفی کند این هزارتویی را که در آنم، این همه حس نفرت از خودم که گریبانم را گرفته! اما فقط میتوانم زمینم را عوض کنم تا این نفرت ها شاید رنگ دیگری بگیرند. آن هزارتو سرجای خودش باقی است فقط باید ترکش کنم و بروم زمین دیگری بیابم که در آن، این نفرت ها مثلاً بشوند دوست داشتن خود. الن دوباتن خیلی تلاش میکند مفهوم loser را بی اعتبار کند. اما همۀ تلاشش برای من مثل تلاش کانت است در برابر نقد هیوم. الن جان، خیلی هم خوب است ک کمکمان میکنی ک راه دیگری برای فهم خودمان پیدا کنیم، که loser بودن را فاقد اعتبار کنی. دمت خیلی هم گرم. اما راستش را بخواهی، به هرحال یک جایی وجود دارد توی دنیا که از آن زاویه، loser معنا دارد، میشود حسش کرد، میشود خفه ات کند. حالا هی من خودم را از اینور نگاه کنم یا آنور، انگار هی دارم زور میزنم که به این loser بودن رنگ و لعاب بزنم اما در نهایت loser است دیگر، نیست؟ این حرفهای الن مثل یک حرفهای یک دوست مهربانِ دلسوز (شاید نه چندان صادق) می ماند که در برابر تو که پیشش غرق گریه شده ای و میگویی واقعاً من چرا اینجوری ام؟ شانه ات را بمالد و بگوید ببین، تو همۀ تلاشت را کردی، یا مثلاً بگوید زندگی ات مگر کم سخت بوده؟ چرا اینقدر با خودت نامهربانی؟ واقعیت زندگی ات را ببین که از کجا به اینجا رسیده ای؟ هرچند حرفهای دوستت سبب میشود که آرامتر شوی ولی همان زمان ته دلت به خودت میگویی درست است که از فلان جایِ بیخود به اینجا رسیده ام و این پیشرفت بزرگی بوده است اما قضیه این است که اینجایی که رسیده ام هنوز بیخود است! و این یک واقعیت است که از هر چیزی عیانتر است. حالا این تصمیم خودت است که کدام وری نگاهش کنی و تمرکزت رو بگذاری روی کدام ورش. تو بگذار روی مسیری که آمدی و خودت را با آن بسنج اما مگر این عوض میشود که اینجایی که رسیده ای کافی نیست؟ هنوز هم بی نسبت است با آرزوهایت؟ پس چه فرقی میکند که چقدر راه آمده ای؟ چه فرقی میکند که دو ساعت وقت گذاشته ای که موهای زشتت را درست و درمان کنی، وقتی بعد از آن همه تلاش باز هم کج و کوله می ایستد؟ فرقی نمیکند به نظرم، چون در نهایت تو باید با همین موی زشتی که دو ساعت برایش وقت گذاشته ای، در دنیا وارد شوی، جایی که شاید یک آدم دیگر ربع ساعت وقت گذاشته اما با تو قابل مقایسه نیست موهای قشنگش! چه اهمیتی دارد که هرکدام چه مسیری  را برای اینجا بودن طی کرده ایم فقط در نهایت، بر اساس دستاورد همین الانمان، بر اساس نتیجه ای که به دست آورده ایم قضاوت میشویم، زندگی میکنیم، کار پیدا میکنیم، دوست میشویم و هزاران چیز دیگر! اصلاً می دانی چیست الن؟ با عرض معذرت باید بگویم که بنظرم هیچ چیزی در دنیا نمیتواند این واقعیت را تغییر دهد وقتی احساس loser بودن تمام وجودت را گرفته! loser بودن یک واقعیت است الن، فقط میتوانی بپذیری اش! از پیج اینستاگرام  _shagey</description>
                <category>Just Write it</category>
                <author>Just Write it</author>
                <pubDate>Fri, 19 May 2023 22:48:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینقدر همه چیز را تا ماتحتش تحلیل نکن!</title>
                <link>https://virgool.io/@JustWriteIt/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D8%AA%D8%AD%D8%AA%D8%B4-%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84-%D9%86%DA%A9%D9%86-fdjfgfdnf6vy</link>
                <description>چشم آقای هگل! می چسبم به همین وجود! خواندن هگل سخت است. همه این را می دانند. حتی کسی که تابحال یک کتاب فلسفی دست نگرفته است، به محض شنیدن نام هگل، فقط یک کلمه در ذهنش می آید: سخت! بله درست است، سخت است. اما استادمان، هگل را تبدیل کرده به یک لقمۀ خوشمزه که میتوانی پیش از خوردنش، خوب نظاره اش کنی و کیفش را ببری و بعدش هم به راحتی از حلقومت پایینش دهی و لذت ببری و تازه از خوردنش سیر هم نشوی. اینگونه خواندن هگل، یک مزیت دارد و آن هم این است که تو میتوانی با مفاهیمی که به دستت می آید بازی کنی، وسط خواندن متن هگل، یک مفهوم از آن را برداری و ببری با خودت هرجا که دلت می خواهد، آن را قلقلک دهی، سر و شکلش را عوض کنی و ربطش دهی به چیزهایی که بی ربط ترین است به منظور هگل، اما خب هرچیزی مایۀ تخیل است و مفهومِ جدیدِ خوب-از-حلقوم-پایین-رفته هم بهترین دست مایه است برای تخیل. متشکرم هگل! هگل کوتاه نمی آید که کتاب منطقش، با چیزی غیر از وجود -خودِ وجود- شروع شود (نترسید، قرار نیست از هگل بگویم). هرچقدر هم منتقدانش خودشان را بالا می برند و محکم بر زمین گرم می زنند، باز هم می ایستد محکم و میگوید نخیر! بچسب به همین وجود! حالا تو هی بیایی و بگویی آخر هگل جان، ممکن نیست! اصلاً چجوری باید این وجودی را که تو میگویی پیدا کنم؟ یا مثلاً بگویی آقای هگل، تو کلی پیشفرض داری و نمی توانی به راحتی از همین وجود شروع کنی! دلت خوش است! اما هگل کوتاه بیا نیست و سفت و سخت میگوید نه تنها میشود از وجود شروع کرد بلکه تنها راهِ ممکن است برای اینکه بتوانی در فلسفه حرفی بزنی، معلوم است که کلی پیشفرض داری قبلش اما بیا و تلاش کن و بچسب به همین وجود. با همین وجود پیش برو. فرض کن تنها دارایی ات است و هیچ چیزی نداری جز همین وجود. به این بچسب و پیش برو، پشیمان هم نمی شوی. استادمان معتقد است تنها روش درست در فلسفه، روشی است که هگل یافته. هیچ کس هم حرفش را قبول ندارد. هروقت این حرف را از او میشنوم تنم مور مور میشود. سختم است با روش هگل فکر کنم. اما خب دقیقاً اینجاست که تخیل به آرامی راهش را باز می کند، مفهوم وجودِ هگل را تغییر میدهد و یک تعبیر دیگری برای خودش در آن می سازد بی آنکه هیچ ارتباطی به هگل بیچاره داشته باشد. هگل میگوید ول کن که چه پیشفرضی داری، ول کن که چه چیزی باعث شده این وجود به دستت برسد، فقط به همین وجود بچسب. برای منی که عادت کرده ام به تحلیل هرچیزی تا خرتناقش، چطور میتوانم بچسبم به همین چیزی که همین الان در برابرم حاضر و عیان است (که صدالبته این حرف هگل نیست، حرف تخیل من است). البته برای فهمیدن چنین چیزی، لازم نیست حتما هگل بلد باشیم، کافی است یک دوست صادق داشته باشیم که وقتی نشسته ای به خیال خودت، زمین و زمان را تحلیل میکنی، در یک جملۀ کوتاه به تو بگوید فکر نمیکنی از سر ترس است که چنین چسبیده ای به تحلیلِ جزئیِ این امری که جلوی رویت است؟ ترس از کنترل نداشتن بر آنچه رخ داده؟ بعد هم دوستت صدایش را لطیف تر کند و بگوید ول کن! خل میشوی! بچسب به همین واقعیتی که برایت نمایان است و نخواه که تا ماتحتش را تحلیل کنی! نمیتوانی! ممکن نیست! حرف هگل و دوستِ صادقِ من هیچ ربطی به هم ندارند اساساً! اما هر دوی آنها یک غُل غُلِ بیهودۀ از سر ترس را در درونم خاموش میکنند. برایم راه پس نمیگذارند. فقط راه پیش را نشانم میدهند. میگویند جلوی پایت را ببین. واقعیت را ببین. قدم بعدی ات را بردار. تحلیل آنچه باعث شده این واقعیتِ الان را داشته باشی، تنها راه نجاتت نیست. راه نجات دیگر این است که یک قدم برداری در راه پیش رویت. منی که عادت کرده ام دائم به این فکر کنم که چه شد که اینگونه شد، چگونه میتوانم صرفاً به قدم بعدی ام فکر کنم؟ هگل حرفش روشن است. میگوید همۀ این قدرت تحلیلت را بگذار برای آنچه همین الان پیش رویت است، برای همین وجود. لازم نیست بروی قبلش را تحلیل کنی جانم! هگل آقا! من که به جایی نرسیده ام از تحلیل کردنِ هر آن چیزی که برایم رخ میدهد. تازه توانم را هم گرفته از اینکه واقعیت را بپذیرم و با آن پیش بروم. انگار همیشه عقبم از خودِ واقعیتم. از بس دنبال دلیل هایی ام که باعث شده این واقعیت اتفاق بیفتد. شاید بهتر است درست مثل تو، بگویم نقطه سرخط، از همین واقعیتِ الان شروع میکنیم و قدم بعدی را برمیداریم. بدون اینکه مثل یک بیمارِ تحلیل، به عقب برگردیم، هر چیزی را تا ماتحتش تحلیل کنیم که طبق حرف دوست صادقمان، ممکن نیست جانم! فقط نترس! قدم بعدی ات را بردار. </description>
                <category>Just Write it</category>
                <author>Just Write it</author>
                <pubDate>Fri, 17 Mar 2023 18:36:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانم ب. د. اگر ممکن است کمی بیمارِ زمان شو لطفاً!</title>
                <link>https://virgool.io/@JustWriteIt/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%A8-%D8%AF-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%85%D9%85%DA%A9%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%88-%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7%D9%8B-l7gmu8mtbrtn</link>
                <description>مارسل! چیزی نیست! تو فقط بیمار زمانی!خانم ب. د. زمان را به هیچ جایش نمی گیرد. نه اینکه فکر کنید انسان کُندی است و بی توجه به گذر زمان، یک کارِ ساده را ساعتها طول می دهد. نه! اتفاقاً انسانی است که هیچ کاری را آنقدر طول نمی دهد و بسیار دقیق است در مدیریت کردن زمانش. اما با این وجود، زمان را نمی بیند، زمان مثل یک کوله بار سنگین هردم روی کمرش سنگینی نمی کند، زمان مثل یک روح هردم بر او احضار نمی شود و نمی ترساندش بلکه با فراغ بال، هر لحظه از زمان را به راحتی به لحظه ای دیگر پیوند می زند و از آن عبور میکند، درست مثل  یک پل که با کنار هم قرار گرفتن تکه های مختلف چوب ساخته شده باشد. این ها را نمی گویم که فکر کنید خانم ب. د. انسان خوش خیال و راحت گیری است در زندگی! خیر! اتفاقاً خیلی هم حالش بد است این روزها و به قول خودش نمی داند دارد چکار می کند. اما راستش را بخواهید هربار که از انبوه غم هایش می گوید، من می بینم که دارد به راحتی از آن پل چوبی رد می شود، حالا این وسط، یا با یک حیوان وحشی روی این پل روبرو می شود، یا اصلاً گاهی حوصله اش سر می رود از اینکه باید تنهایی روی این پل راه برود یا اینکه گاهی با خوشحالی و کله ملق زنان از روی این پل رد می شود اما بهرحال رد می شود بی آنکه متوجه پل زیر پایش شود. خب ممکن است با خودتان فکر کنید، آخر مگر کدام دیوانه ای غیر از این عمل می کند؟ یا اصلاً دهانتان را به نشانۀ بدبینی کج کنید و بگویید مگر اصلاً ممکن است که غیر از این عمل کرد؟ من فکر می کنم که ممکن است! و همچنین این فکر را هم می کنم که من تنها آدمی نیستم که خیلی وقت ها به جای عبور از این پل چوبی، فقط زل می زند به این پل، تلاشِ بیهوده و پوچی می کند برای اینکه به پل بچسبد و از آن عبور نکند و یا هر لحظه که بر روی این پل چوبی قدم برمیدارد، وجودِ سهمگینِ این پل لعنتی را هر دم حس می کند و وجودش در هم مچاله می شود از اینکه چاره ای ندارد جز گام برداشتن بیشتر و بیشتر. بیایید اسم این آدم ها را به جای دیوانه، بگذاریم بیمار زمان! بزرگترین بیمار زمان، مارسل پروست است. هربار که کتابش را باز کردم و پاراگراف هایی را خواندم که در آنها، دیوانه وار و بیمارگونه به توصیف یک امر جزئی پرداخته است، بیماری ام تشدیدتر شد. راستش را بخواهید اولین بار با دیدن درد مارسل بود که اصلاً توانستم دردم را بفهمم و آن بی قراری مبهم، تازه دست و پا درآورد و شکل گرفت و مثل یک روحِ حاضریراق و آماده هر دم خودش را به من نشان داد. متشکرم مارسل! خانم ب.د. مارسل پروست را نمی شناسد. چه بهتر! اینگونه هیچ وقت سر از حرفهای بی سر و ته من دربارۀ این لحظۀ خاص و جزئی ای که در آنیم و در یک آنی، دیگر در آن نیستیم درنمی آورد. اما راستش را بگویم تمام این نوشته از سر این آرزوی واهی است که کاش خانم ب. د. مارسل را میشناخت. کاش خانم ب. د. می دانست وقتی یکی بیمار زمان است چگونه دردی می کشد. شاید هم ته دلم آرزو میکنم کاش خانم ب. د. به بیماری زمان گرفتار بود، حسش میکرد و اصلاً حتی گاهی این بیماری امانش را می برید، به نفس نفسش می انداخت و از اینکه مثل یک بیماریِ عادی نبود که در تنش بپیچد بلکه مانند یک روحِ بی تفاوت بر او احضار میشد از آن میترسید. اینگونه شاید به راحتی نمی توانست مدت زمانِ لعنتیِ باقی مانده در این کشور غریب را با بی تفاوتی سر کند، یا اِبا داشت از اینکه وجودش در این زمان ها را صرفاً یک ماجراجویی تکراری ای بداند که نظیرش هزارها بار در زندگی اش پیش آمده است، یا نمی چسبید به بیماری های همیشگی اش و آنها را دستاویزی نمی کرد برای اینکه دلش میخواهد صرفاً این روزها تمام شوند و برود سر مرحلۀ دیگری از زندگی اش. پروست بیمار زمان است. از واژۀ هرگز می ترسد و هیچ چیز برایش هراسناکتر از این نیست که این لحظه ای که دارد به سر میبردش، هیچ وقتِ هیچ وقت تکرار نخواهد شد. هروقت مارسل را روی تختش که دائم در آن، مشغول نوشتن بوده تصور میکنم، احساس میکنم فقط در حال چنگ زدن بوده به زمانی که ذاتاً قابل چنگ زدن نیست. اما خب به گمانم حداقل بیشتر از هرکس دیگری به آن چنگ زده و تلاش خودش را کرده است تا به همۀ آن لحظاتِ بی اهمیتی  که همه مان مثل خانم ب. د. با بی اعتنایی رد می کنیم، بچسبد، آنقدر توصیفشان کند که گاهی حالمان از این همه توصیفش بهم بخورد و حوصله مان سر برود. اما دقیقاً در همان لحظاتی که از سر خستگی و بیحوصلگی کتابش را می بندیم دردش مثل روح بر ما احضار میشود و دیگر هم ولمان نمی کند. خانم ب. د. عزیز کاش به قولم عمل کرده بودم و پیش از آنکه هر روزمان برایت بی اهمیت تر و پوچ تر از روزهای قبلمان گردد، کتاب پروست را برایت گرفته بودم، شاید اینطور روحِ بی تفاوت زمان، امان را از تو میگرفت و واژۀ هرگز برایت ترسناکترین واژۀ ممکن میشد. </description>
                <category>Just Write it</category>
                <author>Just Write it</author>
                <pubDate>Tue, 07 Mar 2023 21:50:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فاقد صلاحیت لازم برای دوستی!</title>
                <link>https://virgool.io/@JustWriteIt/%D9%81%D8%A7%D9%82%D8%AF-%D8%B5%D9%84%D8%A7%D8%AD%DB%8C%D8%AA-%D9%84%D8%A7%D8%B2%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-frfdhcyresio</link>
                <description>تا به حال شده است که یک دوستی، رفیقی، غمخواری کسی بیاید و به تو بگوید فعلاً صلاحیت دوست جدید پیدا کردن نداری؟ نه اینکه از سر بدخواهی یا نارفیقی بگوید، نه! واقعاً صادقانه و با خیرترین نیتش! بیاید جلوی تو بنشیند یا در یک ویس طولانی با آرامش برایت توضیح دهد که دوست خوبم! فعلاً بیخیال شو! (یا شاید هم کلاً بیخیال شو!) لطفاً با دیگران دوست نشو! دلیلش هم این باشد که تو زیادی صمیمی می­شوی، زیادی دوستی می کنی، زیادی دروازه ­های وجودِ طرفِ مقابل را باز می­ کنی، زیادی تلاش می کنی به ته وجودش دست بزنی (تو بخوان روحش را لمس می­کنی مثلاً)، زیادی سعی می کنی آدابِ وجود داشتن آن آدم را در دنیا بفهمی، مثلِ جزئیاتِ اینکه وقتی می رود یک فروشگاه مواد غذایی، معمولاً طرف کدام قفسه ها می رود و کدام قفسه ها اصلا هیچ وقت به چشمش هم نیامده اند، یا مثلا شب ها که به خانه برمیگردد چه کار میکند تا خستگی اش در رود، در چه نوری دوست دارد بخوابد، وقتی در اتاقش را قفل می کند چه حالتی می ایستد و هزاران هزار جزئیات دیگر که وجود داشتنِ سه بعدیِ آن آدم را کامل و دقیق نشانت می­دهد.از قرار معلوم، تماشای یک آدم در همۀ جزئیاتِ وجود داشتنش، آدم را بی کفایت میکند برای دوستی و در نتیجه، باید دست بردارد از نزدیک شدن به دیگران. چرا؟ چون وقتی دروازه های وجودِ یک آدم دیگر تا این حد برایت باز شود، جایی برای خودت نمی ماند. به همین راحتی! تو میشوی آن آدم انگار. میتوانی صبح چشم هایت را باز کنی و به جای اینکه خودت را بیابی، آن آدمِ دیگر را در درونت بیابی! اما مگر ذهن و توجه یک آدمِ متناهی تا کجا یاری می کند که حالا بخواهی یک آدمِ دیگر را هم در درونت زندگی کنی؟ اما مشکل فقط به اینجا ختم نمی شود که! وقتی یک آدم دیگر، اینقدر تو را راه بدهد به درونش، تو هم این خیال برت میدارد که پس این توقعی کاملاً طبیعی است که بخواهی طرف مقابلت هم این تمایل را داشته باشد که تو هم دروازه های وجودت را با همین جزئیات برایش باز کنی! اما خیر اصلاً هم اینطور نیست و در این مواقع، فقط تو می مانی و مشتی توقع عجیب و غریب که طرف مقابل، دهانش از شنیدنشان باز می ماند. تازه ممکن است جمله ای را که به تازگی از یک فیلم یاد گرفته ای، بلغور کنی و بگویی بنظرم دوستی ما بیشتر شبیه یک خیابان یکطرفه است تا یک خیابان دوطرفه و پیش خودت فکر کنی که چه جملۀ رسا و نمادینی عرض نموده­ ای. اما خیر جانم! هیچ کس اینطور نیست! اصلاً بیا بگوییم آداب زندگی اجتماعی این نیست. اولین ادب زندگی اجتماعی این است که خودت را حفظ کنی، سرت در کار و آدابِ وجود داشتن خودت باشد و حالا هر از گاهی اتفاقی یک نگاهی هم به مقابلت کنی و ببینی چه چیزی آنجاست و بعدش هم پیش دیگران سرت را بالا بگیری و بگویی آره! فلانی را می گی؟ باهاش دوستم، خیلی با هم رفیقیم! بله، گویا دوست بودن با دیگران چنین است و من فعلاً فاقد صلاحیت لازم برای آنم چون خودم را گم کرده ام بین این همه تصویر و جزئیات، و نشانی از خودم ندارم فعلاً! باشد که واجد شرایط لازم گردم و سپس اقدام به دوستی نمایم!آهان! آره! همینجوری دقیقا! گاهی و  اتفاقی!</description>
                <category>Just Write it</category>
                <author>Just Write it</author>
                <pubDate>Thu, 02 Mar 2023 20:14:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوگواری کن اما حد وسط را رعایت کن خواهشاً!</title>
                <link>https://virgool.io/@JustWriteIt/%D8%B3%D9%88%DA%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%86-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%AD%D8%AF-%D9%88%D8%B3%D8%B7-%D8%B1%D8%A7-%D8%B1%D8%B9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DA%A9%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%B4%D8%A7%D9%8B-xef9rtsrho9w</link>
                <description>مشکل، حافظه است! باور کن!کسی می­داند سوگواری (grief) برای یک فقدان باید چه شکلی باشد؟ بهتر است اینطور باشد که به روی خودت نیاوری و به خودت بگویی به­ جای آن فقدان، فقط روی فلان و فلان تمرکز کن و حواست را از آن پرت کن؟ یا بهتر است که بگذاری آن فقدان را احساس کنی یعنی در درونت بجوشد و تمام وجودت را پر کند تا جایی که از تو سرریز شود؟ شاید هم جایی حد وسط این دوتاست. اما همیشۀ خدا آنچه درست است، حد وسط است. مثلاً وقتی مقاله ­ای را میخوانی که طرفدار یک نظر رادیکال است، پیش خودت میگویی که می­دانم حتماً مقالۀ دیگری هست که خلاف این نظر را گفته و طرفِ دیگر رادیکال را گرفته است و اما باز هم با خودت میگویی نه بابا نشد، هیچکدامشان واقعیت نیستند، چون مطمئنی یک مقالۀ دیگری هست که آمده گفته آقا اصلاً نه این کاملاً درست است، نه آن یکی. حقیقت ماجرا یک جایی این وسط است و باید یکم از این نظریه را قرض بگیریم و کمی هم از آن یکی دیگر و خَلاص و پِلاص! اما وقتی پای نظریه وسط نباشد و در عوض، در زمین واقعیت باشی، یعنی زمینی که با تمام اعضای بدنت در آن جا خوش کرده ­ای، حد وسط بودن سخت است، شاید هم بی­ معنا. مثلاً در عمل،  تو یا خوشحالی یا ناراحت، حالا بیاییم بگوییم یک جایی این وسط باش که هم نشانی از خوشی داشته باشی و هم نشانی از غم، خب یعنی چطور باشم؟ یعنی همین الان منی که روی صندلی نشسته ام و گردن درد گرفته ام پس از اینکه ساعت ها خودم را به مطالعه مشغول کرده ام تا فقدان را حس نکنم، باید چگونه باشم که بگوییم آهان! الان این حد وسط است! جوری که نه فقدانت را انکار کرده ای و نه به آن تن داده ای! باریکلا! اصلاً وقتی حد وسط را یک موجود مستقل حساب نکنی و آن را صرفاً با دو تا طرف رادیکال توضیح دهی و بگویی هم این باشد و هم آن، چگونه میتوانی بگویی حد وسط اصلاً خودش یک حالت مستقل است که باید آن باشیم، به جای اینکه آن دوتا امر رادیکالی باشیم که خلاف همند؟ ولی خب، با همۀ این تفاسیر، همه این را می دانند که نه این وری بودن خوب است و نه آن وری بودن، ولی هیچ کس نمیگوید بین دو ور بودن چگونه است دقیقا؟ اینکه هم فقدانت را به روی خودت بیاوری و قبول کنی وجودش را و هم تمرکزت را بگذاری روی چیزی دیگر تا این فقدان یادت برود، اصلاً چگونه بودنی است؟ شاید مسئله سر مقدار است: مثلاً اینکه اینطور نباشد که اصلاً اصلاً به روی خودت نیاوری که فقدانی هست اما همان لحظه که فقدانت را به یاد می آوری با خودت صحبت کنی، خودت را مجاب کنی و بگویی خب حالا ک چه؟ یا مثلاً به خودت بگویی زودباش و دلیل های منطقی ات را به یاد بیاور، همان­ دلیل­ هایی که موقع عصبانیتت و تازه بودن زخم هایت داشتی آنها را دانه دانه جلوی احساسات خامت ردیف میکردی اما الان که چند روز گذشته حافظه ات یاری نمی کند آن دلیل ها را به یاد بیاوری و تمام چیزی که بر تو دوباره حاضر و عیان است همان احساسات خام است! خب پس چاره ای نیست جز این نتیجه که پیدا کردن این حد وسط مسخره تنها یک راه دارد و آن هم تقویت حافظه است تا دلیل های منطقی را هربار به یاد بیاورم، دانه دانه دوباره به آن­ها فکر کنم و اجازه دهم منطقی بودنشان بپیچد توی جانم تا جایی که آن احساسات خام سرکش جایشان تنگتر و تنگتر شود و بروند بچپند یه گوشه از مغزم. گویا حد وسط بودن یعنی هی خودِ عاقلت را بر خودت احضار کردن و تسلیم شدن در برابر فرمانروایی ­اش. باشد قبول! منِ عاقل بیا حکفرمایی کن و حد وسط بودن را نشانم بده، احساس فقدان آزارم میدهد!</description>
                <category>Just Write it</category>
                <author>Just Write it</author>
                <pubDate>Thu, 02 Mar 2023 01:52:39 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>