<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ﻣﺍﻟﻳﺧﻭﻟﻳﺍ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Just_malikholia</link>
        <description>نوشته های دختر سیگاری.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 23:42:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2343690/avatar/RbM7QH.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ﻣﺍﻟﻳﺧﻭﻟﻳﺍ</title>
            <link>https://virgool.io/@Just_malikholia</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عشق یک درونگرا &quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@Just_malikholia/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7-gk7gvrfvxgk0</link>
                <description>قشنگ ترین توصیف درمورد عشق یک درونگرا رو صادق هدایت اینجوری گفت:“نه تنها او را میخواستم، بلکه تمام ذرات تنم ذرات تن او را لازم داشت ، فریاد میکشید که لازم دارد و آرزوی شدیدی میکردم که با او در یک جزیره گمشده ای باشم که آدمیزاد در آنجا وجود نداشته باشد، آرزو میکردم که یک زمین لرزه یا طوفان و یا صاعقه آسمانی همه این رجاله ها که پشت دیوار اطاقم نفس میکشیدند، دوندگی میکردند، کیف میکردند همه را میترکانید و فقط من و او میماندیمآرزو میکردم که یک شب را با او بگذرانم و با هم در آغوش هم میمردیم.”...</description>
                <category>ﻣﺍﻟﻳﺧﻭﻟﻳﺍ</category>
                <author>ﻣﺍﻟﻳﺧﻭﻟﻳﺍ</author>
                <pubDate>Mon, 04 Sep 2023 21:41:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پذیرفتن...</title>
                <link>https://virgool.io/@Just_malikholia/%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-kxpknidjjfdu</link>
                <description>باید بپذیری رفتن همه از زندگیت رو. باید بپذیری آدم ها تغییر می‌کنن و ممکنه یه روز یهو بی دلیل دوستت نداشته باشن. باید بپذیری اشتباهاتی که کردی روباید بپذیری شکست خوردنای متعددت روباید بپذیری صورت و بدنتو همونجوری که هست...باید بپذیری غم از دست دادن رو... باید بپذیری اون روی سیاه زندگی رو. باید بپذیری حس افتضاح طرد شدن رو. باید بپذیری تمام حسای بد و اتفاقات بدی که برات افتاده رو باید بپذیری و رها کنی و برای خودت و زندگیت ارزش قائل باشی. باید خودتو دوست داشته باشی و رو به جلو حرکت کنی چون خدا اتفاقات زیبا و معجزات رو سر راه آدمای قوی، آدمایی که لیاقتشو دارن، قرار می‌ده.</description>
                <category>ﻣﺍﻟﻳﺧﻭﻟﻳﺍ</category>
                <author>ﻣﺍﻟﻳﺧﻭﻟﻳﺍ</author>
                <pubDate>Thu, 10 Aug 2023 12:52:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای آخرین بار.</title>
                <link>https://virgool.io/@Just_malikholia/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-pertuik0hkma</link>
                <description>برای آخرین بار تصمیم گرفت خودش را ببیند؛خیلی وقت هست حتی جرعت نگاه کردن به خود را نداشت!..تاجایی که یادش مانده بود صورتی بی‌روح و لاغر مانند داشت+وقتی به خودش توی آینه خیره شد از چیزی که فکر می‌کرد بدتر بود درست...درست همانند مرده متحرکی که چشمانی آغشته به خون بود و از غمی یا چیزی رنج میبرد و نمی گذاشت به خواب برود.دگر بس بود خیره شدن به کسی که خودش را نمی شناخت!و برای آخرین بار به دیوارای اتاقش نگاه کرد و نوشته هایی که فقط خودش می توانست بفهمد+ولی حتی این دیوارها تنها کسانی بودند که از جنگ درونش با خبر داشتنداو خودش را گم کرده! بود چند سال پیش.. یه جایی خودش را جا گذاشته بود... خیلی ساده خودش و همه احساساتش را گم کرده بود و نمی توانست دیگرپیدایش کند!امروز دیگر آخرین اُمیدش را هم از دست داده بود و دیگر نمی توانست تحمل کند! او آدمی ضعیفی نبود!فقط دیگر... تمام شده بود یعنی دیگر نمی توانست ؛توان هیچ کاری را نداشت؛ میلیونها بار تلاش کرد تا بتونه همه چیز درست کنه ولی نشد...+سمت کمد رفت و بسته‌ی قرص قایم شده اش را در آورد و برای آخرین بار تا جایی که در یادش بود همه‌ی خاطراتش را به‌ یاد آورد از بدترین خاطرها تا خوب تریت خاطرهایش...دیگر بس بود سر جعبه‌ی قرص هارا باز کرد و یکی یکی  در دهانش گذاشت! تاریکی کم کم داشت به سراغش میامد ولی باز هم!ذهنش پر از عربده های خفه شده کلماتی بود؛ که     می توانست برای آخرین بار چند کلمه‌ای را  پشت سر هم تکرار کند تا جمله ای درست شود : کاش میشد فرار کرد... از خونه ...از آدمها ؛ از اینجا ؛ از خودبرای لحظه ای نور کمی از امید در دلش جرقه‌ای زد این بود که او در این زندگیش حیچ وقت نتوانسته بود به رویا هایش برسد و آرامش داشته باش حداقل شاید در زندگی بعدیش بتواند برسد!..</description>
                <category>ﻣﺍﻟﻳﺧﻭﻟﻳﺍ</category>
                <author>ﻣﺍﻟﻳﺧﻭﻟﻳﺍ</author>
                <pubDate>Thu, 08 Jun 2023 12:00:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>-ﻣﻧ ﺧﻭﺩﻣُ ﮔﻣ ﻛﺭﺩﻣ ؛</title>
                <link>https://virgool.io/@Just_malikholia/%EF%BB%A3%EF%BB%A7-%EF%BA%A7%EF%BB%AD%EF%BA%A9%EF%BB%A3%D9%8F-%EF%AE%94%EF%BB%A3-%EF%BB%9B%EF%BA%AD%EF%BA%A9%EF%BB%A3-j1hx8xmecvmr</link>
                <description>گمشده ای در لابه لای خرابه های احساساتمن خودمو گم کردم!.. چن سال پیش..یه‌جایی‌ خودمو جا گذاشتم!.حواسم پرت دور و برم بود،پرت اینکه نکنه کسی بهم اخم کنه..نکنه حس بقیه یا فکر بقیه بهم خوب نباشه.من خودمو گم کردم: یه روز که مجبور شدم لباس هامو به خاطر دیده بقیه خوب نبود عوض کنم ، یه روز که مجبور شدم خندیدنمو به خاطر اینکه از دیده بقیه مناسب نبود پنهون کنم.من خودمو گم کردم!_خیلی ساده پشت حرف های این و اون، پشت پچ پچ ها.یهو از جایی به بعد دیگه خودم نشدم... وقتی خودت نباشی همه چی از قیافه می‌افته!تو آیینه که به خودت خیره میمونی دیگه خودتو نمی‌شناسی !._وقتی خودت نباشی مثه اینکه شیشه‌ای نامرئی شدی.. بقیه تورو نمی بینند فقط تنها ظاهر کسیو میبینند که اصن شبیه تو نیست!..عادت کردم به اینکه وقتی راه میرم سرم پایین باشه به اینکه تو آیینه خودمو نشناسم؛عادت کردم با خودم غریبه باشم ؛ عادت کردم برای تنهایی؛عادت کردم برای تایید شنیدن حرف بقیه. وقتی نمی تونم خودم برای خوم تصمیم بگیرم.!من تو تنهایی کلا فرق دارم!من تو تنهایی یه جوردیگه میخندمیه جور دیگه راه میرممن وقتی تنهام کلا یه جور دیگه فکر میکنم.همیشه خودمو برای خودم نبودن سرزنش میکنم؛ من خودمو مثه امروز گم کردم.. من خودمو جایی گم کردم که قرار بود خودمو پیدا کنم؛ حالا من دارم میگردم برای آدمی که چند سال پیش بودم...</description>
                <category>ﻣﺍﻟﻳﺧﻭﻟﻳﺍ</category>
                <author>ﻣﺍﻟﻳﺧﻭﻟﻳﺍ</author>
                <pubDate>Sat, 03 Jun 2023 12:02:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خ‍ا‍ک‍س‍تر‍یی_</title>
                <link>https://virgool.io/@Just_malikholia/%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C%DB%8C-mcyqhdombeg7</link>
                <description>امروز از اعماق وجودم از تک تک ریشه در درد دام دلم خواست که کاش به قبل برگردم..اولین روزی که تو رو دیدم... وقتی غرق در اعماق سیاه چشمات شدم فکر میکردم برای همیشه دارمت و زندگیم با تو هیچ کمی نداره حتا اگه همه بهم پشت کنن بازم من تو دارم و تویی که منو از جهنمی که دارم توش میسوزم نجاتم بدی!ولی...ولی بعد! هیچ‌وقت اوضاع طوری که میخواستم پیش نرفت.بهم یاد دادی واسه چیزی  که  میخوام بجنگم... حتا زخم های بعد شکستمون!ولی من همیشه بودم و زخم های بعد شکست.همیشه... تلاش میکردم برات متفاوت باشم..تلاش میکردم بهت بفهمونم که چقدر عاشقتم‌...تلاش میکردم حتا اگه چندین سال باهم باشم ولی تو همون لحظه‌ی خداحافظی دلم تنگ میشه برات همیشه...-قبلآ عاشق بارون بودم در کنار تو معنای بارون میفهمیدم. ولی..ولی..الان دیگه از بارون میترسم وقتی بارون میاد همه‌ی زخم های دلم که تو بهم زدی از نو تازه میکنه. دیگه تورو با تموم خاطرهات روی پل کنار دریاچه که همون بار اول همو دیدم از یاد میکنم:)گاهی نباید جلوی سرنوشت رو کرفت و مسیرش رو عوض کرد، تلاش بی فایده‌ست چون اون خوب میدونه چطور بازی رو بچرخونه که همه برگردیم به خونه اول و حالا منم برگشتم به نقطه شروع، همون جهنمی که باید توش می‌مردم:)....شاید چندین ساله دیگه یادم بیوفتی و بگی اون لعنتی واقعاً دوسم داشت..خسته اونی نیست که از درداش میگه خسته اونیکه دیگه حال حرف زدنم نداره...</description>
                <category>ﻣﺍﻟﻳﺧﻭﻟﻳﺍ</category>
                <author>ﻣﺍﻟﻳﺧﻭﻟﻳﺍ</author>
                <pubDate>Sat, 06 May 2023 12:04:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ادمـ هاۍ صاڪتـ ذهنـ هاۍ شݪوغے دارنـ-! &#039;?</title>
                <link>https://virgool.io/@Just_malikholia/%D8%A7%D8%AF%D9%85%D9%80-%D9%87%D8%A7%DB%8D-%D8%B5%D8%A7%DA%AA%D8%AA%D9%80-%D8%B0%D9%87%D9%86%D9%80-%D9%87%D8%A7%DB%8D-%D8%B4%D9%88%D8%BA%DB%92-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86%D9%80-f1e6k75i5reo</link>
                <description>واقعیت؟!چقدر ساکتی...!چرا حرف نمی زنی...؟همیشه تو خودتی..!_ههه مگه شما منو میشناسین؟ اصلا منه واقعیمو دیدید..؟دیگه میترسم..!میترسم احساساتمو اشکار کنم! میترسم از حرف زدن!میترسم از آدما!میترسم روزی که خود واقعیمو نشون بدم..خیلی تلاش کردم نشد...سعی کردم بهتون بگم غمگینم...سعی کردم خود واقعیمو نشون بدم بفهمید همه‌ی قضاوت هاتون اشتبان...ولی نشد سعی کردم زندگی کنم تا بتونم دنیا رو درک کنم ولی هیچ وقت دنیا منو درک نکرد...همین درک نشدنا..قضاوتا..حرف های بی جا.. باعث شد خودمو در دنیایی سایه ها برای همیشه قایم کنم..</description>
                <category>ﻣﺍﻟﻳﺧﻭﻟﻳﺍ</category>
                <author>ﻣﺍﻟﻳﺧﻭﻟﻳﺍ</author>
                <pubDate>Tue, 11 Apr 2023 23:31:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زن‍‌دگ‍‌ی‍‌م‍‌ون ش‍‌ده پ‍‌ر از م‍‌ه‍‌م ن‍‌ی‍‌س‍‌ت‍‌ا‍‌ی‍ی ک‍‌ه خ‍‌ی‍‌ل‍‌ی م‍‌ه‍‌م‍‌ن&quot;!</title>
                <link>https://virgool.io/@Just_malikholia/%D8%B2%D9%86-%D8%AF%DA%AF-%DB%8C-%D9%85-%D9%88%D9%86-%D8%B4-%D8%AF%D9%87-%D9%BE-%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%85-%D9%87-%D9%85-%D9%86-%DB%8C-%D8%B3-%D8%AA-%D8%A7-%DB%8C%DB%8C-%DA%A9-%D9%87-%D8%AE-%DB%8C-%D9%84-%DB%8C-%D9%85-%D9%87-%D9%85-%D9%86-mkdcfeqkk4ia</link>
                <description>خیلی ساکتی! چرا حرف نمیزنی؟! چرا همیشه خوتو قایم میکنی؟!چرا از حرف زدن میترسی؟! خیلی صورت غمگینی داری! ادم حوصلش سر میره در کنارت! چرا همیشه...؟! چرا؟چرا؟چرا؟!بازم حرف،حرف،ایراد،قضاوت،حرف ...دهن هایی که هیچوقت بسته نمیشن...!کل زندگیم شده دروغ....اینکه دارم تظاهر میکنم حالم خوبه و هیچی واسم مهم نیست, دروغ محضه..‌!برای چی؟ دیگه خستم واقعا خستم از خودم کل زندگیم شده دروغ حتا دیگه واقعیت خودمم نمیدونم کی بود!کی هستم!دارم چیکار میکنم!بهم میگید دلمون برای آدمی تنگ شده که همیشه خنده روی لباش داشت! عاشق زندگی کردن بود! سرشار از عاطفه! دلتنگ خود واقعیت شدیم ولی باید دیگه بگم ببخشید چون منه واقعی خیلی وقته مرده... </description>
                <category>ﻣﺍﻟﻳﺧﻭﻟﻳﺍ</category>
                <author>ﻣﺍﻟﻳﺧﻭﻟﻳﺍ</author>
                <pubDate>Thu, 30 Mar 2023 05:07:21 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>