<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Kafoeen</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Kafoeen</link>
        <description>از فرش به عرش، فاصله به اندازه یک شهر است؛من یک شهری‌ام...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:03:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/173600/avatar/845Exe.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Kafoeen</title>
            <link>https://virgool.io/@Kafoeen</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چند فامیل و یک محله؛ نقشه بخشی از فامیلی‌های رهنان</title>
                <link>https://virgool.io/@Kafoeen/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%81%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%84-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%AD%D9%84%D9%87-%D9%86%D9%82%D8%B4%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%84%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%86-yzrtwfbr7p98</link>
                <description>هر نام که بر پلاکی می‌نشیند، اطلاعاتی نو برای ما پدید می‌آید. یکی که از تمول مالی بیشتری برخوردار بوده، چند پلاک به‌نام می‌زند و دیگری تنها یک پلاک. گاهی هم چند نفر شریکی پلاکی را می‌خریده‌اند. چنین چیزی همچنان در شهر دیده می‌شود؛ اما جالبی این موضوع در گذشته‌های نه چندان دور، تجمع فرزندان نسل‌های گوناگون یک خاندان، دور هم بوده است. چند پلاک نزدیک یکدیگر را می‌خریده‌اند تا برادرها و خواهرها نزدیک یکدیگر باشند. نقشه مالکیت رهنان را هر چه دقیق‌تر دیدم، نکات جالب‌تری برایم روشن شد. این نقشه گویا پایه و اساسِ نقشه‌برداری شده‌اش به سال 1354 بازمی‌گردد و طی ده‌های 60 و 70 با تغییر خط معابر مدام تغییر کرده است. یکی با خطی زیبا نام تمام صاحبان پلاک‌های شهر را نوشته است. در این بخش از رهنان، چند فامیلی بیشتر تکرار شده است، فامیلی‌های «موجودی»، «کیانی»، «سهرابی»، «صفری»، «فتحی»، «کبیری» و «حیدری».ته‌نشینی فامیل‌ها بر پلاک‌ها در بخش‌هایی تراکم یک فامیلی زیاد می‌شود. نام صاحبان پلاک‌های بزرگ با «شرکاء» همراه است: «اکبر صفری و شرکا»، «حسن مشهدی و شرکا»، «حسن فتحی و شرکا» و الی آخر. بعضی از فامیلی‌ها جالب است، مثل دو پلاک انتهای کوچه شهیدکیانی، روبروی تکیه، که به‌نام «حسین و علی پلنگ‌کش» است. خانم‌ها اما کمتر پلاکی به نامشان ثبت شده؛ پلاکی به‌نام «معصومه قهقرانی» در نزدیکی مسجد رهنان، پلاکی به‌نام «فاطمه و صغرا علوی» و «گهربانو کبیری» در ضلع شمالی خیابان اباذر و پلاکی به‌نام «فاطمه رنجبر و شرکا» در ضلع جنوبی خیابان اباذر به چشمم آمد. حمام تاریخی رهنان هم که گویا تاچندی پیش در مالکیتِ «جواد و شرکا» بوده است. برخی از پلاک‌ها هم که دیگر چیزی از آن‌ها باقی نمانده است؛ مثل سوپربلوک شمال شرقی مسجد جامع رهنان که بسیاری از پلاک‌های مربوط به خانواده «فتحی» در آن بایر شده است.صاحبان املاک با گذر زمان می‌میرند و زمین و خانه را یا برای فرزندانشان به ارث می‌گذارند یا به خریدار می‌فروشند. با این حال، آنچه می‌ماند، شهر است و تمامی نام‌ها و خاطراتی که در دل خود نگه داشته است.نوشته شده در 30 مرداد 99منتشر شده در 17 شهریور 99؛ ویژه‌نامه هم‌محله؛ روزنامه اصفهان زیبا</description>
                <category>Kafoeen</category>
                <author>Kafoeen</author>
                <pubDate>Tue, 08 Sep 2020 00:03:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاه‌های جامانده شهر؛ اشاره‌ای به نگاه‌های زیرزمینیِ شهر</title>
                <link>https://virgool.io/@Kafoeen/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%A7%D8%B4%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%90-%D8%B4%D9%87%D8%B1-pxaiz8miw8uy</link>
                <description>روزانه هزاران نگاه بر مترو جامی‌ماند و مترو آن‌ها را با خود به سیاهی تونل می‌کشاند و همان‌جا دفن می‌کند. شاید اگر روزی جرأت و امکان قدم زدن در تونل مترو را پیداکردم، به دنبال آن نگاه‌های جامانده بروم و زمانی را در کنارشان سپری کنم؛ سیاهی تونل، ناگفته‌های فراوانی را در خود محو می‌کند که باگذر سال‌ها، آرشیو بی‌نظیری از جامانده‌های مردمان شهر در آن قابل بازیابی خواهد بود. البته متروی اصفهان در حال حاضر سال‌های نوزادی خود را سپری می‌کند و فرایند انباشت آن به تازگی شروع شده است.با این پیش‌درآمد، نگاهم به دختر آن‌طرف سکو نمی‌رسد. گاه نگاهم در چاله مترو غرق می‌شود و میان ریل‌ و چرخ‌های آهنین قطار دست‌وپا می‌زند، یا قطار خط روبرو سریع‌تر از راه می‌رسد و آن را با خود می‌برد.فرصتی است که مترو پیش‌رویم قرار می‌دهد. تمام زشتی و زیبایی‌های شهر را از من می‌گیرد و یک قطار و تونل سیاه و البته مسافرانی را در اختیارم قرار می‌دهد، تا بازی چشمانم میان این مثلث به دام بیفتد و بازی جدیدی را در فضایی زیر زمین، یاد بگیرد. گاهاً و اگر خودمان را با کتاب و گوشی سرگرم نکنیم و چرتی نزنیم، ارتباطی بین «من و او»، «من و آن‌ها»،« او و من»، «آن‌هاو من» و «من و آن (اشیا)»، آغاز می‌شود. شاید ارتباط، چشمی باشد و یا در حد اعلایش به ارتباط کلامی برسد که البته عمق این ارتباط در کنار ویژگی‌های محیطی (محیط مترو)، به ویژگی‌های شخصیتی فرد نیز وابسته است؛ با این حال ارتباط چشمی با حالات مختلفش شایع‌تر است. ارتباطی که غالباً در شمایلی همچون: خیره‌شدن به غیر آدمیان، زل‌زدن به یک مسافر، سرچرخاندن و براندازکردن آدم‌ها ظاهر می‌شود.نگاه‌های زیرزمینیایستگاه به ایستگاه و تونل به تونل نگاه من و سایرین به در واگن گره می‌خورد. دری که به منزله روزنه‌ای به بیرونِ مترو است. خسته از نگاه‌ یا مشتاق به نگریستن؛ نگاهی در واگن قطار می‌ماند و نگاهی دیگر باصاحب آن به سطح شهر آورده می‌شود و فرایندی به نام دیدن و دیده‌شدن پا می‌گیرد که تداومش لامکان است، زیر یا روی شهر تفاوت چندانی ندارد؛ سه جز اصلی آن؛ نور، انسان و جسم که جور باشد، خودبه‌خود شروع می‌شود. اما در زیرِ زمین، به دلیل وجود محدودیت‌های فضایی خطوط دید چندان دوردست‌ها را طی نمی‌کند. شبکه‌ای از خطوط متقاطع و درهم تنیده‌ای ترسیم می‌شود که به ندرت به طول ۵،۴ متر می‌رسد و همین درهم‌تنیدگی به مذاق خیلی‌ها خوش نمی‌آید و بدخلقشان می‌کند. اما باوجود سادگی ظاهر قضیه، صرفاً دیدن، برای دیدن نیست و به همین‌جا ختم نمی‌شود. دیدن و تماشا، از تماشای آدم‌ها تا تماشای طبیعت و اشیا و خلاصه هر چه در این دنیاست، نقطه شروعی برای به راه افتادن فرایندیست درونی که آثار بیرونی بزرگی می‌تواند به همراه داشته باشد. نمونه بارز آن هم پیش‌فرض‌هاییست که درباره دنیای پیرامونی‌امان در پسِ ذهنمان و گاهاً به دور از خودآگاهی ما شکل می‌گیرد. به هر روی، مترو بامحدودکردن فضای پیرامونی، به عمیق شدن روابطی دامن می‌زند که به سادگی نمی‌توان از کنارشان گذشت و نادیده‌اشان گرفت. با شدت استفاده از مترو و برای «من»‌هایی از قبیل من، که روزانه به طور میانگین یک ساعتی را در مترو می‌گذرانند، بخشی از پیش‌فرض‌های وابسته به چشمانم در زیرِ زمین، جان می‌گیرد. پیش‌فرض‌هایی زیرزمینی با آثاری آشکارشونده بر سطح شهر.مترونامه مجموعه‌ای دنباله‌دار پیرامون تجربیات شخصی من از مترو اصفهان است. شماره‌های پیشین مترونامه در مجله مکث (شماره سوم، ضمیمه روزنامه اصفهان زیبا، 1398) و شماره کنونی، در مجله کافه (شماره اول، ضمیمه روزنامه اصفهان زیبا، 1399) به چاپ رسیده است.</description>
                <category>Kafoeen</category>
                <author>Kafoeen</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jul 2020 23:58:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بتُن‌نشینانِ خیابان ارم؛بریده‌هایی از سکونت خوابگاهی</title>
                <link>https://virgool.io/@Kafoeen/%D8%A8%D8%AA%D9%8F%D9%86%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B1%D9%85%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D9%86%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-wrbaxemper2j</link>
                <description>خوابگاه پسرانه مفتحته دنیای عمودی شهر، «استراکچری» قراضه و خاکستری رنگی است که بتن‌اش از شدت برهنگی، هر چشم‌چرانی را به خود خیره می‌کند. آن حجم از بتن در کره چشم ما نمی‌گنجد و برای برانداز همه‌اش باید سر بچرخانی... .سیزده طبقه به ارتفاع تپه خاکی، معروف به تپه تلویزیون، که اضافه شود، حاصلی جز منظره‌ای ناب از شیراز ندارد. گویی تخم بتن اینجا کاشته‌اند، دقیقاً شبیه «لوبیای سحرآمیز جک»، آن‌را در خاک چال کرده و با ریختن چندقطره آب پایش، فراتر از ابرها را طی کرده‌است. خشن و بی‌روح سر به فلک کشیده و آبستن دو هزار پسر است؛ پسرانی حاصل هم‌بستری کژنظام آموزشی و آینده مه‌آلود این مملکت.دید از فلت 1119 (طبقه 11) خوابگاه مفتح به شهر شیرازآن بروتال خاکستری کم‌شباهت با ساختار آموزشی حاکم بر روح و جسم آن پسران نیست؛ که نه راه دررو دارد و نه ذره‌ای انعطاف؛ همه‌اش به همه‌ی ما پسران خوابگاه می‌آمد[1]. چنان محکم جاخوش کرده، که تمام اتفاقات پسرانه را پاسخ‌گوست. بدون آن‌که ذره‌ای خم به ابرو بیاورد، البته آن‌قدرها خشن است و ابروهایش درهم‌کشیده که اگر خمی هم به ابرو بیاورد، در آن حجم از خم‌ها ناپیدا خواهد بود. خلاصه آن‌که، هر بالاو پایین‌شدنی را جز این حجم از بتن، یارای ایستادن نبود. از به‌وجدآمدن چند ده نفری پسران در هر طبقه پای تلویزیون نمازخانه که رعشه را به میلگردهای این ساختمان عظیم می‌رساند تا زد و خوردهای پسرانه‌ی درون فلتی. هر فلت حکم سوییتی جداگانه را برای خود داشت. در اولین ورودم به خوابگاه مفتح دانشگاه شیراز، حس راه رفتن در راه‌روی قطار، ردیفی از درب‌های یکی در میان روبروی هم، درونم تداعی شد، اما به محض بازشدن یکی از درها، وارد خانه‌ای جمع‌وجور شدم، که فلت خوانده می‌شد. فضای مکعب‌ماندی که به ریزفضاهای دیگری تقسیم می‌شد. پیش فضایی محقر با ابعاد تقریبی ۱۵۰در۱۵۰سانتی‌متری که در گوشه مخالف درب ورودی معمولاً یخچال قرارداشت و طرفین این پیش‌فضا دو در دیگر بود؛ یکی توالت و دیگری حمام و روبرویت دو در دیگر که تو را وارد اتاق‌ها می‌کرد، آن‌جا که اصل اتفاقات در دلش رخ می‌داد، اتفاقاتی پسرانه. فکر نمی‌کنم که این اتاق‌ها تا به حال رنگ جنس غیرمذکر را به خود دیده باشد؟! حتی از آن اتاق‌های خانگی هم پسرانه‌تر است. لااقل آن اتاق‌ها را مادری، خواهری سرمی‌زند و سرکی می‌کشد؛ اما این فلت‌ها غلظت نرینگی‌اش میل به بی‌نهایت دارد.هر فضای درونی فلت، تجمیعی از زندگی‌های شخصی پسران را نمایش می‌دهد. فلت‌های بچه‌های کارشناسی ارشد چهارنفره بود. برخلاف طراحی فلت که دو نفره طراحی شده بود و این خود باعث کاهش سهم ما از اتاق و نزدیکی بیش از اندازه‌امان به یکدیگر شده بود. ما به خاطر این قضیه به استفاده از فضاهای اشتراکی‌تر روی آورده بودیم؛ کمد دو نیم شده که تا وسطای چوب لباسی، لباس‌های من بود و نیمه دیگرش با لباس‌های هم‌اتاقی‌ام پر شده بود. کشوها و کمدهای میز به همین ترتیب تقسیم‌بندی می‌شد. به جز کف اتاق که مرزبندی مشخصی نداشت و در ساعاتی بچه‌های دو اتاق در هم ادغام می‌شدند، باقی فضاها کاملاً مرزبندی مشخصی داشت.خارج از فلت اما، فضا حالتی کاملاً عمومی داشت و از این باب کمتر کسی به آن اهمیت می‌داد و کثیف‌تر از فضاهای دیگر به چشم می‌آمد. البته پاکیزگی در مقیاس طبقات در این مورد خاص به سطح تحصیلات بستگی داشت، حرکت از طبقات پایین به بالا مثل حرکت از زباله‌دانی به یک فضای تمیزترست و این حرکت عمودی مساویست با حرکت از طبقات بچه‌های کارشناسی به طبقات بچه‌های کارشناسی ارشد و اندک طبقات اختصاص یافته به بچه‌های دکتری. هر طبقه هم خود به چهار بخش A وBو Cو Dتقسیم می‌شود، که تمیز بودن این بخش‌ها دیگر به شخصیت فردی فلت‌ها برمی‌گردد، اما تمیزی کلیت طبقات به سطح تحصیلات وابسته بود.جدای از تمیزبودن یا نبودن بچه‌ها، خود ساختمان در حال فرسایش بود و این فرسودگی هر روز خود را به شکلی نشان می‌داد. دانشگاه شیراز هم با بودجه‌های اندک خود، آرام آرام به صورت وصله‌وار، ساختمان را انگولک‌هایی می‌کرد. اما در صحبت‌های پسران خوابگاه؛ همیشه حرف از این بود که روزی این خوابگاه 13 طبقه از درون خواهد ترکید. با این حال همچنان به عنوان یکی از محکم‌ترین ساختمان‌های شیراز مطرح بود. سال آخر دوره کارشناسی ارشد، سلسله زلزله‌هایی رخ داد که به شیراز هم رسید. در آن زمان ما در طبقه 12ام بودیم، طرفای ساعت 9،10 شب زلزله‌ای آمد و جز معدود نفراتی، کسی لرزشی احساس نکرد. از آن زمان دیگر شاه را &quot;خدا بیامرزدش&quot; می‌گفتیم و از جایمان خیالمان راحت بود. اما آن معماری محکم و سفت و سخت، فکر همه جایش را کرده بود جز تعداد پله‌هایش، هر سری حرکت از طبقه 12 به طرف سلف دانشگاه خود ماجرایی داشت و طی آن‌ها عزم و اراده‌ای پولادین را می‌طلبید. البته 12 طبقه را آسانسور زحمت جابجایی ما را می‌کشید! تا این‌جا کسی مشکلی نداشت. اما از هم کف به طرف سلف که 4 ردیف پله به طرف پایین پله می‌خورد، مشکل ما بود. اگر گشنه نبودیم، می‌دانستیم با طی حدودا 40 پله گرسنه‌امان خواهد شد و در برگشت به فلت هم که گویی چیزی نخورده‌ایم، تمامش در راه برگشت می‌سوخت. انگار نه خانی آمده‌است و نه خانی رفته‌است.دید از چند پله بالاتر از سلف به خوابگاه مفتحدر کنار تمام این موارد، احوالات اندورنی خوابگاه شیراز و آن دورهمی‌های پسرانه دلچسب بود. از پروازهای دسته جمعی گرفته تا فازهای کاملاً درسی و پژوهشی که در فلت‌های مختلف در جریان بود. پس سکونت با آرامش نهفته در واژه‌اش، در خوابگاه پسرانه هیچ قرابتی ندارد و بلعکس، خوابگاه شلوغ‌ترین و فعال‌ترین نقطه برای یک دانشجوی پسر است. فضایی که در آن یک پله به استقلال نزدیک‌تر می‌شود و این به خودی خود یعنی تجربه هر آن‌چه تا به حال در ذهن داشته، و خوابگاه صحنه به واقعیت پیوستن بسیاری از ذهنیات و تخیلات پسرانه می‌شود.با تمام بریده‌هایی که بالا در متن آوردم، خوابگاه و سکونت در آن، پیچیده‌تر از این حرفاست و حرافی بیشتری را می‌طلبد: ورود و خروج به خوابگاه، قاچاق مهمان برای گریز از پرداخت پول سکونت مهمان، وضعیت آشفته و بلبشو اوایل ترم، آخر ترم و خالی شدن خوابگاه و پاشیدن خاک مرده روی این بتن سخت، به خیابان ارم زدن‌های گاه‌وبی‌گاه، غذاخوردن در سلف، بالاآمدن از تپه با اتوبوس‌های بنز و رنو و زورزدنشان، لب پنجره این بام نشستن و زل‌زدن به چراغ ماشین‌ها، پیداکردن تک‌تک خیابان‌های شیراز از بالا و حتی دنبال‌کردن هواپیمای در حال فرود در باند فرودگاه دستغیب، آشپزخانه و غذاپختن‌های کثیف شبانه، به دیوارکوبیدن‌های فلت‌های بغلی به خاطر صدای بلند قهقهه و کلی اتفاقات دیگر که جای بحث دارد و حرافی.دید از ایستگاه سرویس به شهر شیراز (به سوی دریاچه مهارلو)_1دید از ایستگاه سرویس به شهر شیراز (به سوی دریاچه مهارلو)_2راهروی مقابل دانشکده الهیات دانشگاه شیراز؛ میان خوابگاه مفتح و خوابگاه چمران، روبروی دانشکده اقتصادخوابگاه ارزش یک‌بار تجربه در طول زندگی را دارد. تمام مدل‌های سکونت به کنار، خوابگاه و آن حالت سکونت نرینگی‌اش، آن بی‌پروایی پسرانه‌اش، متفاوت خواهد بود و برای دختران هم همین شکل خواهد بود[2].[1] اگر گاهی زمان افعال را گذشته به کار می‌برم، به این خاطرست که چندیست از اقامت خوابگاهی من می‌گذرد و دیگر خانه‌نشین شده‌ام.[2] در تمام متن بالا منظور من خوابگاه بتنی مفتح بود، این‌را می‌گویم از این باب که، دو خوابگاه دیگر، خوابگاه شهید دستغیب، مختص دانشجویان علوم پزشکی، و خوابگاه شهید چمران، مختص دانشجویان کارشناسی، حال و هوایی کاملاً متفاوت داشت و دارد. مجموعه خوابگاهی دانشگاه شیراز، به راحتی شبیه آزمایشگاهی بر بالای تپه‌ای بود که بنا بر نیاز می‌شود گروهی خاص را در آن مورد مطالعه قرار داد.</description>
                <category>Kafoeen</category>
                <author>Kafoeen</author>
                <pubDate>Wed, 15 Jul 2020 21:46:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هژمونی مرکب‌های آهنین بر شهر؛ گزارشی هوایی از پیروزی اتومبیل بر انسان</title>
                <link>https://virgool.io/@Kafoeen/%D9%87%DA%98%D9%85%D9%88%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%A9%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%87%D9%86%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%B1-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4%DB%8C-%D9%87%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%85%D8%A8%DB%8C%D9%84-%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-sryhmi9cytsb</link>
                <description>آنچه می‌خواهم بگویم، چندان هم تازه و بدیع نیست. بداعتش را تنها می‌توان در دقت من دانست که برایم جالب شده است. ریشه‌اش را در امریکا، در مفاهیم مختلفی که پنهان شده، از فوردیسمو تولید انبوه تا موتِل (motel)  یا به تعبیر فرهنگستان، راه‌سرا و هزار لغت و واژه و اصطلاحی که سیری تاریخی را می‌رساند، می‌توان جست‌وجو کرد، سیری که امواجش چندیست که به ایران هم رسیده است؛ تسلط و غلبه‌ای بر فضا که به دست اتومبیل‌ها رخ داده وهمچنان در حال رخ‌دادن است.یاپوزخند اُتول‌هاتا اندازه‌ای مرز میان انسان و ماشین (اتومبیل)، برداشته شده و این دو به یکدیگر شباهت پیداکرده‌اند که دیگر ماشین‌ها هم از آثار تاریخی خوششان می‌آید و تاجای ممکن سرک‌هایی می‌کشند. البته اگر یک عده دوستدار تاریخ و هویت مانعشان نشود. هرجا که بنا و یا مجموعه‌ای تاریخی باشد، بلافاصله تجمعی از اتومبیل‌ها قابل مشاهده است که صف بسته‌ و نظاره‌گر ایستاده‌اند؛ حتی من هم، افعال را برای این اشیاء ناخودآگاه، جمع می‌بندم. نمی‌دانم؟! آیا هنوز، سهمی از حق اعتراض به حذف بخشی از فضاهای شهرم به وسیله پوز اتومبیل‌ها برایم باقیمانده است؟! من در شهر ارجح هستم یا آن اتاقک‌های آهنین و چهارچرخ؟!به هرحال، هم اتومبیل و هم بنای تاریخی‌ هر دو ساخته دست خود انسان است، اما چه می‌شود که آن همه نفرت نسبت به اتومبیل است؟ شاید پرسشی با پاسخ مشخص باشد! اولین بارزه متمایزکننده این دو ساخته دست بشر، شجاعت ناشی از نیرو محرکه نهفته در اتومبیل است. بخاطر متولدشدن در عصر سرعت و تکنولوژی، گویی بهره‌ای از هوش برده باشد و افسار خود را بدست گرفته باشد. حالا اوست که کنترل انسان را بدست گرفته و به چنان استیلایی رسیده که خود ماهم از رام کردنش درمانده‌ایم. درمانده از این حیث که فرمانبرداری کند و همه جا سرک نکشد. برخلاف ساخته دیگر که ثابت است و مانعت نمی‌شود؛ که آن هم قطعاً به روح حاکم بر زمانه خویش برمی‌گردد.هر دو ماهیت خود را دارند خوب و بدشان بماند به عهده استفاده‌کنندگانش، اما اینکه مرا از لمسِ بی‌مانعِ شهر، محروم ساخته، زیر پاگذاشتن حقی است که فراموشی به بار می‌آورد؛ پاک شدن حافظه عضلات پاهایم از خاطره لمس شهر و فراموشی برقراری تعامل با پیرامونم، چه آدم‌های پیرامونی و چه محیط پیرامونم. من، قدم‌نهادن در بافت شهر را می‌خواهم، هر کجایش که اراده کنم، نه نظاره کردن صرف یک فضا و یک بنا، آن‌هم از پشت شیشه اتومبیل. من مستحق فراموشی در چنین سنِ پایینی نیستم... .همچنان در پس ذهنم پرسشی پنهان شده که: آیا ما ماشین‌ها را بدین حد، تا لایه‌های پنهان زندگیمان راه داده‌ایم، مثلاً تا یک قدمی بالشت‌مان، یا خودشان موفق به چنین پیشروی‌ای شده‌اند؟!این پرسش مرا بر آن داشت تا نقشه‌ای ساده تهیه کنم. نقشه‌ای که در آن موقعیت عناصر تاریخی ارزشمند با دایره‌های سفید و تجمع اتومبیل‌ها، چه رسمی و چه غیررسمی، با دایره‌های قرمز، در آن بخش از بافت تاریخی اصفهان که تسلط نسبتاً خوبی دارم، مشخص شده است. برای این کار، از Google Earth کمک گرفتم و موبه‌مو بخش زیادی از بافت تاریخی اصفهان را گشتم. عناصر تاریخی ارزشمند و البته شاخص برای همگان را بر روی نقشه علامت زدم، به اضافه‌ی محل تجمع اتومبیل‌ها؛ تا جای ممکن هم سعی کردم عنصر و یا محل تجمعی از زیر دستانم در نرود. این نکته را هم ذکر کنم که میدان امام علی (در محدوده سبزه میدان سابق اصفهان)، جنبه شاخص بودنش به خاطر داستان‌های پشت سر آن، به جنبه تاریخی فعلی‌اش می‌چربد و بازار اصفهان هم عنصر تاریخی و بسیار شاخصی است که به دلیل خطی بودنش، غیرقابل نمایش با نقطه بود.موقعیت تعدادی از عناصر تاریخی شاخص شهر اصفهان و نقاط تجمع اتومبیل‌هاهمان‌طور که گفتم، نقشه‌ای که تهیه کردم دو چیز را بیشتر نمایش نمی‌دهد؛ مثلاً نقاط ترافیکی و یا شریان‌هایی که جولانگاه اصلی اتومبیل‌هاست، و اینکه جریان ترافیک چگونه و به چه شکل یک بافت شهری را شکاف می‌دهد، در این نقشه نمایش داده نشده است. با این حال، وقتی به خروجی نقشه نگاه می‌کنم، یک نکته فکرم را به خود مشغول می‌سازد، اینکه تراکم و تجمعِ (استیلا) اتومبیل بر فضا، بیشتر در محدوده بازار اصفهان، پیرامون میدان نقش جهان است و نَه در بخش‌های دیگری همچون محله شهشهان و یا جویباره. این تجمع را در کنار ماهیت اقتصادی (مالی_ سرمایه‌ای) بازار که می‌گذارم به یک نتیجه اولیه دست می‌یابم؛ تراکم و انباشت سرمایه، اتومبیل‌ها را به خود جذب کرده است. در ابتدای این نوشته تصورم بر این بود که برای اتومبیل‌ها همچون انسان‌ها، این بناهای تاریخی است که تماشایی است، اما وقتی موقعتیشان را روی نقشه پیاده کردم چیز دیگری برایم آشکار شد، که اتومبیل‌ها همانجایی جمع می‌شوند که سرمایه (پول) جمع شده است.از دیدن گزارش هوایی (عکس‌های ضمیمه) غافل نشوید:گزارش هواییگزارش هوایینوشته شده در زمستان 1398</description>
                <category>Kafoeen</category>
                <author>Kafoeen</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2020 19:30:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترسِ ناب</title>
                <link>https://virgool.io/@Kafoeen/%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%90-%D9%86%D8%A7%D8%A8-ybip0xnb7ecn</link>
                <description>گاه که شروع به نوشتن می‌کنم، ترس عجیبی وجودم را فرامی‌گیرد. ترس از نوشتن آنچه بی فایده باشد. باوجود این همه کتاب و فرهیخته و نویسنده، مگر دیگر موضوع و جای بحثی برای منِ دست به قلم خرده‌پا می‌ماند؟! هنگامی که به کتابفروشی می‌روم این ترس چند برابر می‌شود. این همه کتاب؟! مگر چقدر از عمر این دنیا می‌گذرد؟! مگر چند دستگاه چاپ در دنیا وجود دارد که این همه مطلب را چاپ کرده؟! و مهم‌تر از همه اینکه چند درخت برای بیان این ضایعات مغزی، طعم تبر را چشیده‌است؟ گاه که قلم را به دست می‌گیرم، می‌ترسم؛ می‌ترسم که نکند به خیال خام خودم در حال پروراندن ایده‌ای ناب باشم که هیچکس در دنیا حتی زیرچشمی هم به آن نگاه نکرده است؛ ولی افسوس که چه کاغذها پیرامون این ایده ناب سیاه شده.تهی می‌شوم از خود؛ از اینکه باید تمام این کتاب‌ها را خوانده باشم ولی همچنان نخوانده‌ام و صدایی مغرور از درون خطابم قرار می‌دهد که: تو به خواندن این همه کاغذ که حتی کلمات نشسته در صفحاتشان بخواب رفته‌اند؛ نیازی نداری.هرچه جلوتر می‌روم؛ منظورم از جلورفتن، تجربه‌ی بیشتر نوشتن است؛ فرورفتن در باتلاقی که آرامش‌بخش است و روحت را پیرایش می‌کند؛ ترس بیشتر و بیشتر بر قلم و کاغذهایم سایه می‌افکند. گاه آنقدر سایه‌اش را می‌گستراند که واژگان، یک به یک فرار می‌کنند و هر یک به‌سویی روانه می‌شوند. آنقدر روانه می‌شوند که تنها هیچ است که برکاغذ می‌ماند.برای همین چندیست تصمیم گرفته‌ام کمتر خود را در معرض هجمه‌هایی قرار دهم که ترسناک‌اند؛ هجمه‌هایی از جنس کافه‌کتاب‌ها، که سراسر پُراند از روشنفکرانی که حرف از فوکو و نیچه و روسو می‌زنند و من هیچ نمی‌فهمم؛ از جنس کتابفروشی‌ها، که پراند از جلدهایی که هر یک درماندگی‌ات را فریاد می‌کشد؛ از جنس دوره‌همی‌هایی که مشابه همان کافه کتاب‌هاست.خودم را به دور از هجمه‌ها، در کنج خانه و شهر گذاشته‌ و می‌نویسم. به دور از هجمه‌ها، اما نه به دور از آدم‌ها و شلوغی‌هایشان. شاید دیگر روش سالینجری برای نوشتن؛ دوره‌اش سرآمده باشد.به هرروی و به هرسو، هرچه بدانم و ندانم؛ ترسی است که همواره بامن هست و خواهد بود.ای ترس با من بمانای ترس ناب با من بمانو سایه‌ات را بر واژگان نالایقم بگسترانتا گریزان شود، هر آنچه که لیاقت نشستن بر پاکی کاغذ را ندارد...نوشته شده در ۲۴ فروردین ۹۸؛ دو بامداد </description>
                <category>Kafoeen</category>
                <author>Kafoeen</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2020 22:40:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از ماندن در خانه تا تصرف فضا</title>
                <link>https://virgool.io/@Kafoeen/%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%D8%AA%D8%B5%D8%B1%D9%81-%D9%81%D8%B6%D8%A7-ngug1dyyvsie</link>
                <description>یواش یواش با روی آوردن به باغبانی و امتحان انواع کاشتنی‌ها آرام گرفتم. کمی آرام‌تر و البته باانگیزه‌تر از پیش به ماندن در خانه ادامه دادم. برای این آرامش به بالکن خانه روی آوردم؛ فضای فسقلی شانزده سرامیکی، در جنوب غربی پلان خانه، رو به جنوب و خیابان محله ما، بالکنی که بی‌استفاده و در اختیار آت‌‌وآشغال‌های معمول هر خانه‌ای بود؛ چند گلدان پلاستیکی و سفالی تلنبار شده روی هم، دو آجر، دو محافظ توری پنجره، یک گاز نذری و یک گونی نصفه گچ، با تاروپودهای پلاستیکی گونی که در اثر تابش مستقیم خورشید پوسیده شده و با یک انگشت تمامش پودر می‌شد و فرو می‌‌ریخت. بالکن خانه از طریق یک درب چارچوب‌فلزی که تقریباً ۸۰ درصدش را شیشه شکل داده بود، به فضای درونی خانه وصل می‌شد. تصرف یک فضا آنقدرها هم کار سختی نیست. کمی چاشنی تداوم و گذر زمان که به فضا اضافه شود، خود به خود فضا ازآن تو می‌شود و دیگر هیچکس حتی نزدیکش هم نمی‌آید. می‌پذیرد که تو صاحب آن فضا شده‌ای؛ البته یک فاکتور خیلی خیلی بزرگ از این حرف می‌گیرم و آن‌هم دست‌فروشان شهر است. هر چقدر هم که در فضایی جاخوش کرده باشند و در ذهن مردم شهر، چهره و فعالیت و جای بساطشان نقش بسته باشد، باز مأموران شهرداری به آنان حمله می‌کنند و زیر کاسه کوزه‌اشان می‌کشند که بروند، مگر اینکه به توافقی در سوداگری شهرداری برسند. با این حال، فضا برای مدت‌ها در تصرف آن دست‌فروشان خواهد بود، حتی اگر دیگر نباشند. مردم تا مدت‌ها خواهند گفت: کنار همان گاری باقله‌فروش (باقلا)، مغازه روبروی بساط تخمه‌فروش و امثالهم. بعد از آن که کالبد فضای شهر را از دست‌فروش گرفتند، ذهنیت فضا در خاطر مردم برای سالیان سال، باقی خواهد ماند. می‌توانم بگویم به نحوی، با تداوم حضور، فضا تصرف می‌شود، چه جسم و چه روح آن فضا.من هم در این تصرف شانزده سرامیکی‌ام همین روند را طی کردم. اول به بالکن نزدیک شدم، بذرهای کاشته شده را نزدیک تلویزیون و پشت درب بالکن ‌گذاشتم. دوهفته گذشت، جوانه‌ها نور می‌خواستند. آن‌ها هم بدنبال فضای بیشتری بودند تا رشد کنند. بعد از دوهفته با آنکه به فضای بیرون از خانه عادت نداشتند اما نور برایشان لازم بود، علی‌الخصوص که گوجه گیاه نوردوستی است. چند روزی هم، موقتی و برای ساعاتی گلدان را در بالکن می‌گذاشتم. تا آنکه برگ‌ها شکل گرفت و جوانه‌ها قوت. دیگر دائماً در فضا بودند و بواسطه آن‌ها، من هم بیشتر در فضا حضور داشتم. در همان شانزده سرامیکی که هر دفعه با ورودم به بالکن، معمارش را لعنت می‌کردم که یک نفر هم به سختی در این بالکن جا می‌شود. کاش، حداقل به‌جای شانزده سرامیک، ابعاد بالکن را به اندازه بیست‌وچهارسرامیک گرفته بودی آقای معمار! البته از عوارض در خانه ماندن زیاد است. گاهی به قدری به در و دیوار خانه خیره می‌شوی که تمام عیب و ایرادهای خانه را پیدا می‌کنی و برای تک‌تکش معمارش را لعنت. درست شبیه رفتاری که پیش از این اوضاع قرنطینگی در شهر داشتم. به قدری به در و دیوارهای شهر و فضاها می‌نگریستم که تمام عیب و ایرادهایش برایم آشکار می‌شد و طراح و شهرسازش را لعنت می‌کردم.از بالکن دور نشویم؛ گاهی سرک می‌کشیدم و این رفتار من بیشتر و بیشتر شد. دیگر کمتر برادر، پدر و مادرم نزدیک بالکن می‌شدند. انگار که حضور در آن فضا، عدد و ظرفیت مشخصی دارد و زمانی‌ که من تعدادش را پُر می‌کردم، دیگر باقی افراد نزدیکش نمی‌شدند و این امر به طرز ناخودآگاهی رخ می‌داد.باغبانی و کاشت گل و گیاه در این برهه برای خودش راه چاره‌ایست تا آدم در این چاردیواری نپوسد و همچنان جریان زندگی را حس کند، و باعث شد تا بیشتر وسوسه شوم، دست به کار شدم، فضای بالکن را سامان دادم، خرت‌وپرت‌های ریز و درشت را در گوشه و کنار انباری که خودش تا خرتناق (خرتلاق به گفته فرهنگ دهخدا) پُر است، جا دادم. گلدان جوانه گوجه‌ها را نزدیک در بالکن گذاشتم. با اینستاگردی زیاد در زمان‌های آزادم، نحوه کاشت گیاهان مختلف را دیده بودم و سررشته‌ای در این زمینه پیداکردم. این‌سری متناسب با علاقه و‌ البته محدودیت فضایی که داشتم، به کاشت سبزی شاهی و تربچه روی آوردم. البته گوجه‌ها هم در چند سرامیک آنطرف‌تر به رشد خودشان ادامه می‌دادند. گلدان‌های بزرگتر را آماده کردم. در روز چندین‌بار از پشت شیشه، بالکن را دید می‌زدم و مدام چیدمان گلدان‌ها را در نظر می‌آوردم و برای آن فضای فسقلی نقشه‌ها می‌کشیدم. حالا که دیگر رفت‌و‌آمدهای بالکن بیشترش به من اختصاص یافته، کم‌کم درباره شکل و شمایلش هم فکر می‌کنم. رویش هر برگ سبزرنگ، نتیجه را برایم آشکارتر ‌می‌سازد و من دلگرم‌تر از همیشه به کارم ادامه می‌دهم؛ فضای بالکن تماماً از گلدان‌های کوچک و بزرگ پر شده است و دیگر به سختی می‌توانم وارد آن فضا شوم. گلدان‌ها و جوانه‌ها بیشتر از من در بالکن حضور داشته و مالکیت آن فضای فسقلی را ازآن خود کرده‌اند.</description>
                <category>Kafoeen</category>
                <author>Kafoeen</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2020 20:08:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ردپای شهر در داستان‌های ایرانی؛ سال بلوا؛ عباس معروفی(71-1368)</title>
                <link>https://virgool.io/@Kafoeen/%D8%B1%D8%AF%D9%BE%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D9%84%D9%88%D8%A7-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%88%D9%81%DB%8C71-1368-lzgmw4wi63at</link>
                <description>در بخش‌های ابتدایی کتاب برای به تصویرکشاندن فضا و بستری که داستان در آن در حال وقوع است، نویسنده به خوبی و با جزئیات به فلکه اصلی شهر سنگسر می‌پردازد. فلکه‌ای که سهمی عمده در داستان این کتاب دارد؛ «میرزا حسن رئیس با لحن مؤقر و خشکی گفت: نباید این اتفاقات بیفتد. شما هرگز ارزش این ساختان‌ها را نمی‌دانید.»چهار ساختمان متحدالشکل قدیمی در چهار ضلع فلکه سنگسر باعث می‌شد که فلکه همیشه مرکز بماند، مرکزی برای خریدوفروش، صدورِ فرمان، نمایش قدرت، کسب خبر و خیلی چیزهای دیگر. چوپا‌ن‌ها اربابشان را آن‌جا می‌دیدند و قرار سال می‌بستند، مجله اطلاعات هفتگی در مغازه میرزا حسن رئیس عرضه می‌شد و در زمان آرامش، عصرها مردم از خانه‌هاشان بیرون می‌آمدند و در برابر آن ساختمان‌ها که باغچه‌های قشنگی هم داشت، قدم می‌زدند.هر ساختمان هشت باب مغازه داشت، چهارتا این‌طرف، چهارتا آن‌طرف و در وسط یک درِ چوبی دولنگه‌ی بسیار بلند که بر پیشانی‌اش با کاشی آبی‌رنگ کتیبه‌ای نوشته شده‌بود و در چهار گوشه آن خورشید خانم‌های خندان به همدیگر نگاه می‌کردند، ابهتی به شهر می‌داد که نشان ازسابقه‌ای تاریخی داشت. بالای آن کتیبه‌ها پنجره‌های چوبی گرد با شیشه‌های رنگی تا طبقه سوم ادامه می‌یافت. هر طبقه دو ایوان داشت که پشت نرده‌های آهنی‌اش گلدان‌های شمعدانی و شاخ‌بزی و شاه‌پسند گذاشته بودند، با پنجره‌های دو لته‌ی چوبی و پشت‌دری‌های سفید (صفحات 75و76 کتاب).در بخش دیگر کتاب؛ سروان خسروی که یکی دیگر از شخصیت‌های داستان است به‌خوبی رابطه شهر و نحوه برقراری ارتباط آدم‌هایش (شخصیت‌های داستان)، را نشان می‌دهد. او که داعیه قدرت را در سر می‌پروراند به بهانه برقراری نظم به دنبال برپاساختن چوبه‌داری در مرکز شهر سنگسر است. نویسنده به خوبی رابطه شخصیت و شهر را با قلمش به تصویر می‌کشد و در بخشی از کتاب؛ (صفحه 220) می‌نویسد:« سروان خسروی می‌خواهد تمام خیابان‌های شهر به خیابان خسروی خاتمه یابند‌.» و پس از آن سایر شخصیت‌های داستان شروع به سهم خواهی از شهر می‌کنند؛ «ناژداکی شهردار گفت: سابقاً تمام کوچه‌ها به خیابان نیلوفری منتهی می‌شد، و حالا این جوری شده. می‌خواهم در جلسه آتی انجمن شهر پیشنهاد کنم اسم این خیابان زیارت را بگذاریم خیابان ناژداکی. من هم خیلی برای این شهر زحمت کشیده‌ام. معصوم گفت: اگر قرار باشد اسم خیابان تغییر کند، حق تقدم با جناب میرزا حسن رئیس است». خواستی که تمایل قدرت به تمرکز را نمایش می‌دهد؛ انباشت قدرت از طریق رگ‌های شهر و تبلور آن در مرکزیتی که ساختمانی نظامی را در خود جای داده است. میدان‌ها و به تعبیری فلکه‌ها همواره با هم‌افزایی فرمی و محتوایی نهفته درون آن‌ها؛ تبلوری از قدرت و تمرکز بوده‌ و هستند.در کنار تمام ترسیماتی که عباس معروفی از فضاهای شهر سنگسر در ذهن مخاطب خود ایجاد می‌کند، نکته‌ای دیگر وجود دارد که شاید به دلیل پراکندگی آن در تمام متن، کمتر به‌چشم آید و آن اسامی پیشینه‌داری است که به هر یک از اجزای شهر اختصاص یافته؛ همچون فلکه سنگسر، کوچه مناره، میدانچه بخوسر و خیابان زیارت.برخلاف نام‌گذاری‌های فعلی که با تصمیم‌گیری در نهادی همچون شورای شهر انجام می‌شود. مسأله بر سر این نیست که اسامی حتماً باید اسامی مشاهیر این مرز و بوم باشد، بلکه مسأله توجه به اتفاقات و وقایع تاریخی هر یک از محله‌ها و شهرها، و نمایشی به‌جا از سبقه تاریخی فضایی می‌باشد که آن‌را از کالبدی صرف، به مکان تغییر ماهیت داده است. خیابان‌ یا هر جز دیگری از شهر، براساس آنچه که مردم آن‌را می‌خوانند، نام‌گذاری شود ؛ نه هر آن‌چه که زیبا و دهن پُرکن است به تصویب برسد؛ در واقع اسامی و نام‌هایی که طی انباشتی از خاطره‌های شهر شکل گرفته و قوام یافته‌است، چنین نام‌هایی چون با گوشت و خون اهالی عجین شده است، دیگر نیازی به حفظ‌کردن ندارد و مایه گیجی و گنگی آنان نمی‌شود. کتاب سال بلوا و داستان درونی آن، در عین جاری بودن داستان و وقایع آن برهه از تاریخ، تصاویر ارزشمندی از شهر ارائه می‌دهد. پرداختن به داستان و بیان آن در بستری چنان واقعی که از پیشینیان در ذهن ما بجای مانده، اصالتی خاص به داستان می‌بخشد که حتی اگر غلظت افسانه جاری در متن، بیش از این‌ها هم بود، همچنان باورپذیر می‌گشت. آنچه که بسیاری از آن به عنوان ویژگی اصلی قلم عباس معروفی یاد می‌کنند.</description>
                <category>Kafoeen</category>
                <author>Kafoeen</author>
                <pubDate>Thu, 16 Apr 2020 15:00:26 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>