<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های viola</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Kaghazeh_kahi</link>
        <description>. ☕️•°
_به چای دعوتت کنم یا به باقی عمرم؟</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 04:36:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4859288/avatar/81vN8K.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>viola</title>
            <link>https://virgool.io/@Kaghazeh_kahi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روحِ سنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Kaghazeh_kahi/%D8%B1%D9%88%D8%AD%D9%90-%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C-k0m8ee6meuyh</link>
                <description>عجیب است ولی هرگاه خنجری از دست محبوبی به قلبم فرو برده می‌شود، دردش آن قدر عمیق و کشنده نیست که حس گناه بعد تلافی، روحم را ذره ذره خورده و قلبم را می‌گدازد.او هم نیز این چنین است؟ یا من آن او را این چنین عزیز نموده‌ام که روزهای زیادی فکر اینکه هنوز هم ممکن است آن تلافی از روی خشم و درد او را رنجانده باشد، مشوش و بی‌قرارم می‌کند...گاهی آن قدر این کلاف افکار بزرگ و بزرگ می‌شود که هر چه غرور و درد هست را می‌بلعد و تو زانو زده بر زمین، خود را مقابل آن محبوبِ خنجر به دست می‌یابی.خودِ خوار را به خودِ گناهکار حتی اگر نباشی، ترجیح می‌دهی...ولی زمان آن‌قدر مهربان نیست که به مشاهده بنشیند و جراحت قلب ها را نادیده بگیرد، در نهایت خنجرها را می‌شکند و آن روحِ سنگی با تراشه های خنجر جدید سخت و سخت‌تر می‌شود.پس شاید این موهبتی است کمیاب؛ که هنوز روحت سنگی نشده.هنوز هم آن قلب رئوف درونش عشق جاریست.پس از گذر مدت های طولانی،آن گاه که دیگر زمان تو را نجات می‌‌دهد؛ آری نجاتت می‌دهد و آن خنجردار به سراغ قربانی دیگر می‌رود تا پوچی خودش را سیر کند. تو گمان می‌کنی رهایت کرده غافل از آنکه چه بهتر آن سنگدل بار و بندیل خود را بست و راهی مسیر پوچ و سرگردانش شد.کمی دیر ولی در انتها پی می‌بری باید خودت را نیز ببخشی و بعد آن حادثه بیشتر دوستدار خودت باشی.در نهایت خودت آن روح زخم خورده را مداوا می‌کنی و به عشق ورزیدن به آن محبوبان ماندگار، به آن غنچه های گلدان، گربه‌ی وفادار منتظر لب پنجره و در نهایت خودت ادامه می‌دهی.تا آن لحظه که عشق می‌ورزی؛زنده ای،زنده می‌مانی و ادامه می‌دهی.</description>
                <category>viola</category>
                <author>viola</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 17:00:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چایِ سرد</title>
                <link>https://virgool.io/@Kaghazeh_kahi/%DA%86%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-t7ggrpbq0jth</link>
                <description>قلم را بر کاغذ می‌رقصانی؛ نقطه ها را توخالی می‌گذاری. واژگان پژمرده اند. دستانت گز می‌کنند اما چاره را در همان نوشتن می‌بینی.تند تند می‌نویسی دلت پر است، پر!پر از مردم، پر از خودت، پر از خدایت.نفس هایت به سنگینی همان غم های انباشته و حرف‌ های خورده شده، به دشواری از سینه حبس شده ات بیرون می‌آید. مگر می‌شود بعد از آن همه که گذراندی هنوز هم زنده باشی....مداد می‌شکند پس مدادی دیگر برمی‌داری؛ مدادی که اندازه انگشت کوچکت است اما می‌نویسد، هنوز هم می‌نویسد.واژه پشت واژه ها؛ رویاهایت بر فرای خطوط خیس خورده کاغذ پرواز می‌کنند. خاطرات، مه‌ی میان جنگل های افکار تاریکت می‌شوند.با سرعتی به تندیِ گذر خوشی ها، به سمت آن نور در اعماق جنگل می‌دوی و ناگهان در میان راه به درون رودی می‌افتی. تلاشی برای نجات نمی‌کنی. جریان رود تو را می‌برد؛ آرام، تسلیم، بی نفس.سردی آب وجودت را آرام کرده ولی چرا دستت از همه سردتر است؟مگر ذهنت نبود که گداخته می‌سوخت؟بی دود، بی خاکستر و بی‌شعله.صدای مادرت بیدار می‌کند. چای سرد شده و بر میز جاری‌ست. دستت خیس است ولی حسش نمی‌کنی.مادر می‌پرسد چای می‌خواهی؟و تو می‌گویی باشد.</description>
                <category>viola</category>
                <author>viola</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 09:40:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صفحه اول</title>
                <link>https://virgool.io/@Kaghazeh_kahi/%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%84-gvnzjtd9gpbd</link>
                <description>کتابی دست دوم با جلدی نو، آن‌گونه که جای تا خوردن به چشم نمی‌خورد خریدم.نه آن رمان جذابش و نه آن ساختار جمله و واژگان متناسبش مرا تحت تاثیر قرار داد.صفحه اول؛ همان صفحه اول کافی بود تا پایان روز مرا در خود غرق کند. نوشته ای یادگاری از شخصی خاص:&quot; تولدت مبارک عزیزم، بهترین ها را برایت آرزومندم! &quot;سوالی یا بهتر است بگویم سوال‌هایی به وسعت جنگل های بارانی، زمین های خشکیده ذهنم را پر کرد.آدم ها. عشق و ارتباط. خاطرات. خنده ها و اشک ها. روزهایی به رنگ صورتی با بودنت و روزهایی به رنگ سیاه با دلتنگی‌ات.پس چه می‌شود همه این‌ها یکباره خاموش می‌شوند؟!چه بر سر قلب تپنده از شوق و ذهن رویاپرداز به امید او ناگهان می‌میرند...انسان بسیار عجیب است، آن‌قدر که خودش نیز روزی باورش نمی‌شود کتابی از بهترین آدم های زندگی‌اش را به فروش بگذارد تا شاید فراموشش کند،تا شاید دیگر انتظار نکشد.ولی خوب می‌داند خاطرات مثل زخم های کودکی فقط با گذشت زمان دردش از بین می‌رود نه جایش.</description>
                <category>viola</category>
                <author>viola</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 21:20:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلبِ مفرط‌ اندیش</title>
                <link>https://virgool.io/@Kaghazeh_kahi/%D9%82%D9%84%D8%A8%D9%90-%D9%85%D9%81%D8%B1%D8%B7-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4-tscz4jxfmbew</link>
                <description>گاهی دلت تنگ می‌شود؛دل تنگ محبوبی که تا کنون بویش هم نکرده‌ای...دل تنگ روزهایی که نزیسته‌ای، کوچه پس کوچه هایی که قدم بر آن نزده ایو نمی‌دانی چرا این قلب بی‌تابِ نشده هاست.آخر کم بی‌تابیِ لمس کردنی ها را نکرده پس چه به حالش آمده؟قلب است که مشوش است یا عشق بی انتها؟</description>
                <category>viola</category>
                <author>viola</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 17:51:27 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>