<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ~گُم‌گشتهٔ‌نور~</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Kaito</link>
        <description>•باران تویی..و ما ساده لوحان منتظر باریدن ابر..•</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 10:04:57</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4163790/avatar/lnD0y7.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>~گُم‌گشتهٔ‌نور~</title>
            <link>https://virgool.io/@Kaito</link>
        </image>

                    <item>
                <title>~جست‌و‌جوی بی‌پایان~</title>
                <link>https://virgool.io/@Kaito/%D8%AC%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-plrnvtkb0vqi</link>
                <description>به دنبال شخصی هستم، می‌دانم که هست و می‌دانم که از حال دل من خبر دارد، اما..نمیجویمش.گویی اورا گم کرده‌ام و سراسیمه به دنبال‌اش هستم، اما پیش چشمانم ظاهر نمی‌شود..کسانی هم هستند که مانند من به دنبال او هستند..و‌بعضی ها هم هستند که اورا دیده‌اند؛ خوشا به حال آن‌ها، دیگر حسرتی در دل ندارند و آرام‌اند..وقتی می‌گویم آرام، محیط اطرافشان نیست؛ آن‌ها دلشان آرام است و یک اطمینان قوی در دلشان هست که درست می‌شود، اگر صبر داشته باشند، همه چیز درست می‌شود و در سرجایش قرار می‌گیرد..صبر داشتن سخت است، اما پایان‌اش خوش است..هرچقدر عجول باشیم به ضرر خودمان است و بیشتر در مرداب فرو می‌رویم..مردابی که خودمان ساخته‌ایم، ساختهٔ ذهن ما؛ذهن ما بسیار قوی است، قوی تر ازهرچیزی..کافیست به یک چیز فکر کنی، تورا به سمت خود می‌کشد و تو هرجایی را نگاه می‌کنی، راه چاره‌ای نمیابی..اما این مرداب هم ممکن است تمام شود و راحت شوی..شاید اگر فکرت به سمت او برود، آن مرداب کمتر شود و بتوانی خود را بیرون بکشی.حال دلتنگ و به دنبال او هستم، اما هرکجا به دنبال‌اش می‌روم، او دور تر می‌شود..اما دلم می‌خواهد وقتی می‌آید از من ناراحت نباشد و کارهایم اورا نرنجانده باشد...با اینکه نیست و دلم قرار ندارد، اما یاد او باعث می‌شود، دل بی‌قرار من آرام گیرد..پس ای آرام کنندهٔ دل‌ها و قلب‌ها منتظرت هستم.</description>
                <category>~گُم‌گشتهٔ‌نور~</category>
                <author>~گُم‌گشتهٔ‌نور~</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 00:38:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>°آرامشِ تو، تنها هدیه°</title>
                <link>https://virgool.io/@Kaito/%C2%B0%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4%D9%90-%D8%AA%D9%88-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D9%87%D8%AF%DB%8C%D9%87%C2%B0-nuw2gdndwaar</link>
                <description>روزگاران همیشه به کام دیگری نیست، همیشه آن‌چیزی که می‌خواهی نصیبت نمی‌شود؛ پس سخت انتظارش را نکش.در این دنیای پر از فساد کم آدمی پیدا می‌شود که انسانیت داشته باشد، همه به فکر منافع شخصی خود هستند و به فکر خودشان هستند...در این دنیا تنها باید به فکر خودت باشی..اما من چه کنم؟ چه‌کنم با اینکه اینهمه وقت است که ندیدمت هنوز به فکرتم و هنوز دلتنگ تو هستم..که اگر باشی دیگر به فکر خودم نیستم و به فکر منافع خودمان هستم..فکر و هوشم پیش توست..اما تو نیستی!. نیستی که روح پر از آشوب من‌را آرام سازی و بگویی که چرا غم دنیا را می‌خوری من پیش تو هستم..من هستم که بگویی و آرام شوی..یقین دارم که می‌توانم آرامش را کنار تو پیدا کنم..زیرا که روح تو آرام است، وجودت آرامش‌بخش است عزیز دلم، شاید بگویی که چرا همچین‌چیزی را می‌گویم..بخاطر اینکه تو خونسردی و این خونسردی به من آرامش می‌دهد..امیدوارم راهی که می‌روم درست باشد و بتوانم در این راه تورا باز ملاقات کنم..نمی‌توانم آینده را ببینم، اما امید دارم که میایی و آرامش را در کنارهم حس می‌کنیم..باهم.در فراسوهای ذهنم، رویاهایی دارم و داستان‌هایی در سرم پروانده شده است که با خود می‌گویم که ای‌کاش واقعیت بود.. و تو ستارهٔ من می‌شدی.تو آن تک ستارهٔ زیبا در آسمان هستی که بین اینهمه ستاره فقط و فقط چشمم تورا می‌بیند..تویی که با نگاه کردن بهت آرامش به وجودم تزریق می‌شود..و از ته دل شکرگذار خدا می‌شوم.صبر کردن سخت است، اما اگر بخاطر تو باشد زیباست، این زیبایی را با وجودت به من هدیه بده...بهترین هدیه برای من همین است و تمام.</description>
                <category>~گُم‌گشتهٔ‌نور~</category>
                <author>~گُم‌گشتهٔ‌نور~</author>
                <pubDate>Fri, 14 Nov 2025 10:21:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>°چشمِ جان°</title>
                <link>https://virgool.io/@Kaito/%C2%B0%DA%86%D8%B4%D9%85%D9%90-%D8%AC%D8%A7%D9%86%C2%B0-qltqlauyc4yq</link>
                <description>°با چشم میبینم که جانم می‌رود...°با چشم میبینم که جانم می‌رود...جان من در حین رفتن نگاهی به پشت سرت هم بینداز..خواهان نگاهی از تو هستم...تو گام برمی‌داری و من در پشت سرت فقط نظاره میکنم..نظاره‌گر اینکه تو می‌روی...رفتنت آنقدر که فکر می‌کنی ساده نیست، من فقط با نگاهی ساده به تو می‌نگرم که می‌روی اما در دلم آشوبی به پا است و ای کاش‌ها امانم را بریده است.نمی‌دانم چی در ذات من وجود دارد، چی در سرشت من است که نمی‌توانم قدم بردارم و جلو بیایم، انگار با دو میخ پاهایم به زمین چسبیده است و قادر به گام برداشتن نیستم..فقط میتوانم ببینمت که می‌روی و جان من دیگر جانِ من نیست..می‌دانم که نباید همینگونه بنشینم و تماشاگر باشم..تمام سعی خودم را می‌کنم تا این ویژگی بد را از خود دور کنم و جرئت داشته باشم که جلو بیایم..ولی ای‌کاش امیدی به من می‌دادی که بتوانم قدم بردارم..اگه امیدی نداشته باشم، برای چه قدم بردارم؟ برای چی؟آن‌وقت ترسی در دلم می‌افتد که دیگر توان جلو آمدن راه‌ هم ندارم، زبانم بسته می‌شود و باز می‌شوم همان نظاره‌گر.نظاره‌گری که می‌بیند که جانش می‌رود و بخاطر ترس قدم برنمی‌دارد چون از نتیجهٔ ماجرا حراس دارد...۰۴/۰۸/۱۳...</description>
                <category>~گُم‌گشتهٔ‌نور~</category>
                <author>~گُم‌گشتهٔ‌نور~</author>
                <pubDate>Tue, 04 Nov 2025 07:54:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>°به یاد تو...°</title>
                <link>https://virgool.io/@Kaito/%C2%B0%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AA%D9%88%C2%B0-xwovmoeueksp</link>
                <description>گاهی اوقات یک داستان‌هایی وجود دارد که تا عمق وجودت می‌خواهی در یک جایی تنها باشی و از ته دل، خودت را خالی کنی، انگار که با هر قطره اشک کمی از آشوب درونت کمتر شود، شاید با خود بگویی اینها یک داستان است و ساختهٔ تخیل یک فرد، اما بعضی هاشون رنگ دارن، حس دارن و تو غرق میشی در تمام این داستان...او مانند هرکس دیگری آرام بود، دلش یک آرامش میخواست به همراه شخصی که با تمام بدن‌اش اورا درخواست می‌کرد.گاهی اوقات آرام و خوب بودن اورا این‌چنین تعبیر می‌کردن که او وظیفه‌اش است و باید اینگونه باشد؛ از حال دلش خبری نداشتند و او کسی‌را نداشت که حرف دلش را به او بزند و کمی آرام بگیرد..هرکسی که اورا میدید، با خود فکر می‌کرد که او هیچ کم و کاستی ندارد و خوشبخت ترین شخص است...دور و برش تا دلت بخواهد آدم بود که خودشان را دوست او صدا می‌زدند، اما اینگونه نبود...در جای جای زندگی‌اش فقط دنبال جلب رضایت بود، انگار که این حس به بدن‌اش پیوند خورده و باید انجام‌اش می‌داد.. هیچکس حتی از او نمی‌پرسید که آیا از ته خوشحال است یا نه؟زندگی‌اش خوب است؟ آیا احساس آرامش می‌کند؟همه دنبال این بودند که در کنارش احساس خوبی بهشون دست بدهد و از دوستی با او پز بدهند؛ اما او دنبال این نبود..او میخواست که زندگی‌اش آرامش داشته باشد و خوشحال در کنار عزیزان‌اش زندگی کند، اما...نشد.در پی این اتفاقات تکراری زندگی‌اش شخصی را دید؛ که این چرخهٔ تکرار و خوب بودن همیشگی‌اش را بهم زد...آن فرد شد جانش..جانی که اگر اتفاقی برایش می‌افتاد دنیا را زیر و رو می‌کرد؛ هر روزش را به شوق دیدار با او گذراند و کم‌کم رابطه‌شان بهتر شد، جوری شد که هر روز یک مسیر را باهم می‌رفتند و درباره علایق‌شان صحبت می‌کردند...آن روز های تابستانی برای آن فرد بسیار زیبا بود، چون با اون گذرانده می‌شد...اما چه بگویم از زمانی که نتوانستند مدت زیادی را باهم باشند...چرخ روزگار باعث شد که کم‌کم از هم دور شوند و دیگر زمانی برای رویارویی باهم نداشته باشند؛ تنها فردی که از این دوری لطمه خورده بود همان فرد بود.او از درون نابود شده بود و میل به زندگی را از دست داده بود، زیرا که جانش دارد از او دور می‌شود، چه سخت است که ببینی او می‌رود و کاری از دستت برنیاید...سرانجام بعد این کشمکش های زیادی که در ذهن‌اش رسوخ کرده بود او بعد یک مدت به خواب پر از آرامش خود رفت..و دیگر کسی نمیتوانست اورا ببیند...تنها چیزی که از احساسات او به جا مانده بود یک دفتر بود..دفتری که در مواقع بی‌کسی‌اش به او آرامش می‌داد و در مواقع تنهایی نوشتن بود که کمی روح پر طلاطم‌اش را آرام کرده بود و در کنار او ای‌کاش هایی وجود داشت که دیگر به درد نمی‌خورد...او تنها بود، با اینکه دورش از آدم‌ها شلوغ بود، اما تنها بود..«داستان‌ها با اینکه تخیلی هستن و از ذهن انسان می‌آید، اما بعضی از آن‌ها روح دارد و می‌توانی حسش کنی و با آن به اصطلاح داستان احساساتت برانگیخته شود.»</description>
                <category>~گُم‌گشتهٔ‌نور~</category>
                <author>~گُم‌گشتهٔ‌نور~</author>
                <pubDate>Sat, 25 Oct 2025 20:41:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>°آرامش وجودت..°</title>
                <link>https://virgool.io/@Kaito/%C2%B0%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF%D8%AA%C2%B0-ccznk74b1zcf</link>
                <description>سخن گفتن از تو..نمی‌دانم چگونه صحبت کنم و چگونه از تو بگویم...آخه هرچقدر سخن بگویم کم است و آخرش انگار یک چیزی در دلم هست که نگفته‌ام..حرف‌های نگفتهٔ زیادی مانده‌است و آنقدر در دلم مانده‌است که کم‌کم در جای جای دلم حک شده است.همیشه با خود می‌گویم کاش بودی، کاش می‌توانستم حرف هایی که در دلم مانده‌ است را برای تو بگویم و کمی این حرف ها کم بشود..آخه یک‌جوری در دلم سنگینی می‌کند که نگم برات..و فکر کنم این حرف هارا فقط و فقط به تو بتوانم بزنم..یک روز هایی هم هست که در دلم آشوب است، آشوبی که تنها یک چیز می‌تواند آرامم کند، آن هم نوشتن است، نوشتن از تو و برای تو عزیزه دل..بعضی روز هاهم دلم بارانی می‌شود و عاجزانه تورو درخواست می‌کند...اما تو نیستی، نیستی که سرم را بر روی شانه‌هایت بگذارم و آهسته بگریم..و تو هیچ نگویی و دل نا آرامم آرام شود..من خواهان آرامشم و نمی‌دانم این حس در وجودم چیست؟ یجوری است که فقط تو می‌توانی این آرامش را به من بدهی...با اینکه در این باره اصلا با تو سخن نگفته و تو هیچ نمی‌دانی..عجیب است و جالب اینکه حس می‌کنم تو مایهٔ آرامش من می‌شوی.گاهی اوقات به این فکر می‌کنم که چرا در آن روز تورا دیدم و این چه حکمتی دارد؟..اصلا چرا فقط تو؟، بین اینهمه آدم، چرا تو باید اینگونه دل ببری؟.می‌دانم که صبر کلید هرچیزی است..اما خدا جانم صبر تا کی؟ بنظرت من می‌توانم در این مسیر تحمل کنم و زیر این مشکلات خم نشوم..خدایا الان و این لحظه آرزویم این است که ببینمش و حداقل با دیدنش کمی آرام شوم، من امید دارم به تو، به تویی که هم من و هم او را آفریدی، چون می‌دانم و یقین دارم که تو در هر چیزی حکمتی قرار داده‌ای...امید دارم...به امید خودت قدم برمیدارم.♡۱۴۰۴/۰۸/۰۱</description>
                <category>~گُم‌گشتهٔ‌نور~</category>
                <author>~گُم‌گشتهٔ‌نور~</author>
                <pubDate>Thu, 23 Oct 2025 19:52:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فروغ ماه</title>
                <link>https://virgool.io/@Kaito/%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D9%85%D8%A7%D9%87-ffnruiwh3cts</link>
                <description>تو آن روشنایی درون ماه هستی، آنقدر زیبایی که هرچقدر به تو بنگرم سیر نمی‌شوم...تو چیستی؟چرا من اینگونه غرق تو شده‌ام؟ در جای جای ذهنم ناخودآگاه میایی و با اینکه نمیبینمت، دل می‌بری..همانند ماه دست نیافتنی هستی، هرچقدر به دنبالت بیایم نمی‌توانم به تو دست پیدا کنم، شده‌ام شبیه آن پرنده‌ای که عاجزانه به دنبالت می‌آید، اما هرچقدر به سمت بالا پرواز می‌کند تو دورتر می‌شوی..در دل همچنان امید دارم و صبر را در پایهٔ زندگی‌ام قرار داده‌ام، زیرا که فقط صبر و منتظر بودن است که قادر به انجام دادن‌اش هستم، اما چیزی که من را هنوز سرپا نگه داشته، امید است..امیدی که از عشق به خدا نشأت می‌گیرد و جوانهٔ سبز رنگ‌اش در وجود من درحال بزرگ شدن است.امید بسیار زیباست...و آن جوانهٔ کوچک به عشق همین امید درحال رشد است..من منتظرم که بیایی و آرامش را به وجود من روانه کنی..♡۱۴۰۴/۰۷/۲۷ م...بنگرم سیر نمی‌شوم</description>
                <category>~گُم‌گشتهٔ‌نور~</category>
                <author>~گُم‌گشتهٔ‌نور~</author>
                <pubDate>Sun, 19 Oct 2025 09:23:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پروانهٔ سرگردان</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%94-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-vwgxvmqvc2f7</link>
                <description>هنوز اگر تو بیایی دوباره می‌شوم آغاز..اگر بخواهم دلتنگی را وصف کنم و آن را به چیزی تشبیه کنم آن پروانه است، پروانه‌ها سرگردان به دنبال معشوق همیشگی خود می‌گردند و اگر پیدایش کنند همان لحظه جان می‌دهند..ماجرای من و تو هم همین هست...هرکجا که به دنبالت می‌گردم، تورا نمی‌یابم گویی که هرگز نبوده‌ای و نیستی..اما چه کنم که پاره‌ای از امید در دلم هست و جوانهٔ کوچکی دارد..آن جوانه دلم را آرام می‌سازد و باعث می‌شود که تو هنوز در آرزو هایم باشی؛وای از آن زمانی که متوجه شوم که ممکن است دیگر برای من نباشی، درست است که ناراحت می‌شوم و خودخوری من را از درون می‌کشد، اما به ناچار سکوت می‌کنم و آرام تماشا می‌کنم.در فراسوهای ذهن من و زمان هایی که چیزی ذهنم را مشغول نکرده است، فقط تویی، تویی که وقتی بهت فکر می‌کنم شور و هیجان به دلم سرازیر می‌شود.تو‌ انگار که جان منی..جوری میخواهم‌ات که وصف شدنی نیست..و همیشه به دنبال تو می‌آیم.تو شمعی هستی که منِ پروانه اگر دوباره ببینمت جان می‌دهم..آنقدر برای من عزیزی که واژه‌ها در مقابل‌ات کم می‌آورند..تو کیستی که اینگونه فکر و ذکر من را برده‌ای؟نگاهت آنقدر دلنشین است، که در کمترین زمان می‌تواند دل نا آرامم را آرام سازد و جوری آرامش را به تمام وجودم تزریق کند که هیچ مسکنی نتواند..به راستی تو کیستی که دل من اینگونه تنگ تو شده است، شده یک آرزو برایم که بتوانم برای چند ثانیه ببینمت..و آن وجود در کنارم باشد و من دیگر به هیچ فکر نکنم..متوجه شدم که وقتی پیشت هستم به هیچ‌چیز و هیچ کس فکر نمی‌کنم چرا که وجود تو مایهٔ آرامش من است..حتی اگه بعد دیدن‌ات جان بدهم تعجب نمی‌کنم، زیرا که آنقدر دلتنگت شدم که اگر ثانیه‌ای تورا ببینم کل وجودم پر از اضطراب و خوشحالی می‌شود..به دنبال بهانه‌ای هستم که بیایم و ببینمت، اما دست و بالم بسته‌ است.امید دارم که یک‌روز می‌آیی و در کنارت آرامش را احساس می‌کنم و ذهن پر از هیاهویم ساکت می‌شود..و آن پروانهٔ سرگردان جان‌اش را میبیند...*وقتی ترس تموم شد و عشق شروع شد*..</description>
                <category>~گُم‌گشتهٔ‌نور~</category>
                <author>~گُم‌گشتهٔ‌نور~</author>
                <pubDate>Fri, 17 Oct 2025 17:52:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>°چشم‌های خسته...°</title>
                <link>https://virgool.io/@Kaito/%C2%B0%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87%C2%B0-u1buvrscpybm</link>
                <description>در چشم هایش دنبال کمی عشق بود، شاید هم محبت، اما آنقدر خسته بود که نای نگاه کردن راهم نداشت...چه میشه کرد، من بودم و دل پر از سنگینی، چرا که چند وقتی بود که دلم تنگ شده بود برایش و فقط گاهی اوقات می‌توانستم ببینمش و از حالش باخبر شوم..حال که بعد چندین روز دیده بودم‌اش، چشم‌هایش جزء خستگی چیزی نداشت، دلتنگ‌اش بودم خب چه‌کار می‌کردم، جز ریختن درون خودم مشخص بود دنبال یک آرامش است، که به خودش و مغزش بدهد و اندکی آرام بگیرد...پس با سکوت این آرامش را به او دادم و کنجکاوی هارا در درون خود دفن کردم، زیرا که نمی‌خواهم ذره‌ای باعث بشوم ذهن‌اش خسته تر بشود...موقع خداحافظی انگار که لال شده باشم فقط به او نگاه کردم، دست خودم نبود، با کمی کلنجار رفتن با خودم توانستم خداحافظی کنم و بروم...وقتی به خیابان رفتم، انگار که آسمان هم آن بغض در گلوی من را حس کرده بود، زیرا که دنیای همیشه آبی و زیبایش، تیره شده بود و ابرها منتظر یک تلنگر بودند تا خودشان را خالی کنند، از چه ناراحت بودند را نمی‌دانم؛ اما هرچه که بود، باعث شد دلم ذره‌ای آرام بگیرد...زیرا که کسی بود که از حال دلم باخبر باشد و همراه با من اشک بگیرد...با اولین قطره‌اش دل من هم بارانی شد و بغض داخل حفرهٔ گردنم بزرگتر...اونجا بود که یاد یک حرف از قیصر امین‌پور افتادم که میگه: «دارم هوای گریه، خدایا بهانه‌ای...»دیگر دست خودم نبود و این اشک‌ها بودن که همراه با باران به پایین سقوط می‌کردن.. خوشحال بودم که با وجود عینک دیگر کسی با ناراحتی به من نگاه نمی‌کند، چون بخارها و باران جلوی چشمانم را گرفته بودند..بر روی خیابان که به تازگی سطح‌اش خیس شده بود، راه می‌رفتم و به آیندهٔ نامعلوم خود می‌اندیشیدم و همچنان راه می‌رفتم...۰۴/۰۵/۲۷ م...برگرفته از ذهنی بی‌انتها، اما خاموش..☁</description>
                <category>~گُم‌گشتهٔ‌نور~</category>
                <author>~گُم‌گشتهٔ‌نور~</author>
                <pubDate>Mon, 18 Aug 2025 22:13:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>•غمگین تر از تنهایی..•</title>
                <link>https://virgool.io/@Kaito/%E2%80%A2%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C%E2%80%A2-mrxysnjahz11</link>
                <description>میدانی غمگین‌تر از تنهایی چیه؟غمگین تر از تنهایی، ندیدن چشم‌هایت است، چشم‌هایی که به من زندگی می‌دهد و باعث می‌شود بخاطر آن چشم‌ها، به اندازه اقیانوس ها از خدا شکرگذار باشم..تو نمی‌دانی از چه سخن می‌گویم، شاید هم نتوانی من را درک کنی..اما بدان که جان من در پیش گرو مانده است..و تنها جسم من است که در اینجا حضور دارد...اما بدان که در تمام شیار های مغزم گویی اسم‌ات حک شده است، زیرا که همیشه وقتی تنها هستم فکرم به سمت تو پرواز می‌کند، اما دردناک‌ترین قسمت ماجرا میدانی کجاست؟اینکه تو حتی نمی‌دانی«من که هستم یا چه هستم» من فقط اندکی تورا دیدم و اینگونه جانم رفته است..حال فکر کن اگر ببینمت چه می‌شود...می‌دانی گاهی اوقات به این فکر می‌کنم اگر باهم بودیم چه کارهایی می‌توانستیم انجام دهیم، تورا نمی‌دانم..اما من قطعا دست‌هایت را محکم می‌گرفتم و به این فکر می‌کردم که آری او برای من است..با ذوقی فراوان و در خلوتی تورا کنار خود قرار می‌دادم و عطر تنت را با تمام وجود استشمام می‌کردم..با اینکه از بوی عطرها چندان خوشم نمی‌آید، اما عطر تن تورا با تمام وجود استشمام می‌کنم و تلاش می‌کنم تا به این بو عادت کنم...بودنت در کنار من، حتی با اینکه نشدنی است، باز هم زیباست و باعث می‌شود رویای زیبایی در سرم پرورانده شود..می‌دانم که نباید به تو فکر کنم..اما فکر من با یاد تو شاداب است،..پس خواهش‌مندم عذر من‌را بپذیری که بی‌اجازه به شما فکر میکنم...</description>
                <category>~گُم‌گشتهٔ‌نور~</category>
                <author>~گُم‌گشتهٔ‌نور~</author>
                <pubDate>Wed, 13 Aug 2025 08:53:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>°دلتنگی..°</title>
                <link>https://virgool.io/@Kaito/%C2%B0%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C%C2%B0-f6p2ml6zg2bj</link>
                <description>فکر کن دلتنگ کسی باشی، که نمی‌دانی آیا او کسی را دارد یا نه؟!در تمام فکر و خیال خود غرق می‌شوی و بر این باوری که شاید او هم به مقدار اندکی تورا بخواهد...اما، نه این‌ها تنها در خیال است و تو نه حالش خبر داری نه  اینکه آیا کسی در زندگی‌اش هست یا نه..فقط یک جوانه کوچک امید در دلت داری، جوانه‌ای که در کنج و گوشهٔ قلبت ساکن شده و منتظر یک تلنگر است، تا با قدرت زیادی شروع به رشد کند...می‌دانید این دلتنگی شاید مانند یک ابر باشد، که خوشحال در حال پرسه زدن در آسمان است و وقتی او را می‌بیند رنگش به سفید درخشان تبدیل می‌شود..در دلش امید دارد که شاید فقط «شاید» ممکن باشد که به او برسد، اما او هرچقدر که می‌رود و در آسمان بی‌کران حرکت می‌کند، می‌بیند هرچقدر که می‌خواهد به او نزدیک شود او دور می‌شود...آن‌موقع، بغض در سینه‌اش گیر می‌کند و آنقدر بزرگ می‌شود که رنگ‌اش به تیرگی شب تاریک بشود.. نگویم از آن بغض که ابر را هم شکوند و قطراتش بی‌مهابا بر سر و صورت زمین می‌خورد، هرچقدر تلاش می‌کرد که خود را آرام کند، نمی‌شد آخه یه رعد کوچک باعث می‌شد شدت‌اش آنقدر زیاد شود که دیگر کنترلی بر خودش نداشته باشد...خوشبحال ابر که می‌تواند این‌گونه خود را خالی کند...قلب آن انسان که شکننده‌تر از هرچیزی است چه کند؟ چگونه خودش را آرام کند و دم نزند؟                     چگونه رفتار کند که کسی نفهمد از حال دلش؟</description>
                <category>~گُم‌گشتهٔ‌نور~</category>
                <author>~گُم‌گشتهٔ‌نور~</author>
                <pubDate>Sat, 09 Aug 2025 21:11:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>•چشم‌ها...•</title>
                <link>https://virgool.io/@Kaito/%E2%80%A2%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%87%D8%A7%E2%80%A2-qb2fnsmwocro</link>
                <description>جوری نگاهم نکن که انگار منو نمیشناسی..این چشم ها آن چشم هایی نیست که من هر روز به آن‌ها خیره می‌گشتم و غرق آن زیبایی وصف ناپذیر می‌شدم که گویی آن‌ها با من سخن می‌گویند..می‌دانم که نباید چنین انتظاراتی را از کسی داشته باشم، اما تو «تویی» تیکه‌ای از جان من، اگه برای من نباشی دگر می‌خواهی برای چه کسی باشی؟وقتی خود می‌دانی عقل و هوش من‌را برده‌ای و در جای جایِ ذهنِ شلوغ و پرهیاهوی من حضور داری، چرا این‌چنین می‌کنی که انگار من غریبه‌ای بیش برای تو نیستم..!حال که به چشم‌هایت می‌نگرم، شده‌اند دو گوی سرد که دیگر هیچ حسی ندارد..برای چه؟آیا من کاری کرده‌ام یا کسی کاری‌ کرده است که چشم هایت آن گرمی سابق را ندارد..؟این درست است که برای مدتی از تو دور بوده‌ام و می‌دانم که اشتباه کرده‌ام..من نباید حتی برای یک ساعت تورا ترک می‌کردم، زمانی که می‌دانستم تو تیکه‌ای از وجودم هستی..حال دیگر پشیمانی سودی ندارد، وقتی که تو جوری نگاهم می‌کنی که انگار غریبه شده‌ایم..من به هیچ عنوان همچین نگاهی را از طرف تو نمی‌خواهم..لطفا برگرد به آن حالت سابقت، آن حالتی که توی مَن هست، نگذار که بشود آرزو که دوباره آن چشم‌های زیبایت که پر از شادی و گرمای وصف نشدنی بود، بشود...من طاقتش را ندارم..طاقت ندارم که ببینم تو هستی، وجودت هست، لبخندت هست، اما آن چشم های زیبایت نیست..چون دیگر زنده نمی‌مانم، زیرا که آن چشم‌ها برای من هستند، وقتی دیگر نداشته باشم‌شان دیگر چه امیدی به زندگی داشته باشم...</description>
                <category>~گُم‌گشتهٔ‌نور~</category>
                <author>~گُم‌گشتهٔ‌نور~</author>
                <pubDate>Thu, 07 Aug 2025 19:01:32 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>