<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آتنا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Kalegerdali</link>
        <description>&quot;سر ممکنه که اشتباه کنه اما خون هرگز&quot;</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 15:46:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/73068/avatar/60asfb.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آتنا</title>
            <link>https://virgool.io/@Kalegerdali</link>
        </image>

                    <item>
                <title>و مردی که خیالش سهم من بود.</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%88-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%B3%D9%87%D9%85-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF-bi2jihfkmkt6</link>
                <description>این چند روز به من خیلی سخت گذشت. می‌نویسم که نخوانی. (هرچند اصلا نمی‌دانم که آن‌جایی که تو هستی این دامنه برایت متصل می‌شود یا نه) البته این چند روز برای من از خیلی وقت پیش شروع شد، از آن‌جایی که می‌ترسم اشاره مستقیم هم این متن را به انبار خاک خورده مطالب تایید نشده ببرد می‌نویسم از حدود صد روز پیش، شاید کمی بیشتر. در واقع اگر بخواهم کاملا صادق باشم زندگی کلا به من سخت می‌گذرد، نمی‌دانم دقیقا چطور آغاز شد اما یک روز به خودم آمدم و دیدم که در این دنیا تنها افتاده‌ام، من، ذهنم و اپیزودهای افسردگی بلند و کوتاه. دوستی داشتیم که می‌گفت &quot;این روزها به افسرده‌های آماتور خیلی بدتر می‌گذرد، خوب است که ماها دست‌کم تجربه داریم&quot;. حالا که بیشتر به آن فکر می‌کنم می‌بینم که تجربه این نوسانات خلقی، اینکه یک روز از خواب بیدار شوی و با یک فکر تمام جهانت زیر سیل‌آب غرق شود بیشتر از آن‌که مرا تبدیل به موجودی نژند، پریشان و بیمار کند به من یاد داده است که در پی هر تاریکی نور می‌آید، که در پی هر ناامیدی امید است، که اگر زنده بمانی و خودت را سفت نگه داری طوفان هم به انتها می‌رسد و دوباره سبز می‌شوی. یاد به سه‌هی در کتاب «می‌خوام بمیرم ولی هوس دوکبوکی کرده‌ام» می‌افتم که گفته بود &quot;نمی‌تونم قول بدم که قراره بهتر بشم، ولی می‌تونم اطمینان داشته باشم که اگه زنده بمونم روزهای شادی رو هم خواهم داشت&quot;، حالا من هم یاد گرفته‌ام که در هر معضلی، چه بخواهد درگیری درونی بین هورمون‌ها و ستیز افکار باشد و چه فرود آمدن آتش بر سر و سامانمان؛ اگر زنده بمانم و زندگی را با چنگ و دندان بگیرم بالآخره اوضاع بهتر می‌شود. اگر هم در این بین اتفاقی افتاد، موشکی بر سرم آمد یا هنگام خندیدن آدامس در گلویم پرید و نفسم بند آمد؛ خب دیگر اشکالی ندارد. دست سرنوشت بوده.عکس ها همه از گالری گوشی دوران راهنمایی‌ام است.دوست مادرم ناظر به متن‌هایی که این روزها به زور و سختی در تلگرام منتشر کرده‌ام در تماسی به او گفته بود که &quot;بچه‌ها وقتی می‌رن دانشگاه خیلی جوشی می‌شن&quot;. می‌خواستم فریاد بزنم و دعوا راه بیاندازم که نه! این نامش جوشی بودن نیست! اعتراض به ناعدالتی و ظلم است، اعتراض به سلب حق برای زندگی. اما محبوب من، مگر نه که دنیا همیشه با من نامهربان بوده است؟ اگر چیزی در دنیا به نام عدالت وجود داشت من با قلبی بیمار متولد نمی‌شدم، در کلاس دوم ابتدایی بچه‌ها برگه امتحانم را زیر پا لگد نمی‌کردند، پاکن موردعلاقه و عزیزدردانه‌ام را گم نمی‌کردم، در کلاس ژیمناستیک به من نمی‌گفتند زیادی تپلم و نمی‌توانند ثبت‌نامم کنند، کلاس ششم مدرسه‌ام را به اجبار عوض نمی‌کردم که ببینم قلدر و زورگویی که کلاس دوم برگه‌ام را زیر با له کرد هم با من به همان مدرسه آمده و حالا باید هم‌سرویسی هم بشویم، در مسابقات شطرنج سه سال متولی چهارم نمی‌شدم که مدالی گیرم نیاید، در راهنمایی خلق و خوی جامعه‌گریز پیدا نمی‌کردم، بدترین کلاس موسسه که کسی طاقت تحملشان را نداشت به من نمی‌افتاد، عضو تیم ملی اقتصاد می‌شدم، قبل از امتحانات نهایی‌ام سنگ کلیه بیچاره‌ام نمی‌کرد، می‌توانستم با مدرسه اردو بروم (وای که چقدر به دلم مانده) آن کلمه نیم نمره‌ای را در امتحان تاریخ نهایی به یاد می‌آوردم و در امتحان عربی عددها را اشتباه وارد نمی‌کردم، تاپیک در همین ایران خودمان برگزار می‌شد، حسابداری یک‌ام را چنین نمره بدی نمی‌آوردم، و هزاران مورد دیگر که کمی شخصی‌تر هستند و شاید اگر درخواست کنی برایت شرح خواهم داد. جهان در هیچ کدام از این موارد با من مهربان نبوده، اتفاقات این روزها هم فقط یکی از بی‌نهایت. اینکه جهان چرا انقدر ناعادلانه‌است را نه من و نه تو نمی‌توانیم پاسخ دهیم؛ جوابش پیش خداست و باید یادمان باشد که بعدا از او بپرسیم.اما چیزی (و یا شاید توهمی) که من این روزها بیشتر از هر چیزی به آن چنگ می‌زنم این است که جهان ذهن، یعنی عینکی که با آن جهان را می‌بینی و لمس می‌کنی را خودت میسازی (حتی برای اثبات آن حدود 21 ساعت دوره دیده‌ام)، پشت میزم می‌نشینم و چشمانم را می‌بندم، خوب می‌دانم که ذهن انسان توان درک همه اتفاقات جهان را ندارد، که اصلا برای چنین چیزی تکامل نیافته. پس چشمانم را می‌بندم و با خودم تکرار می‌کنم که همه ما انسانیم. ذهن همه ما مثل هم کار می‌کند. امکان ندارد که این همه آدم در واقع بخواهند مرا تکه‌تکه کنند (افسردگی خیالات خیلی بدی به سر آدم می‌اندازد و این تکه‌تکه شدن به معنای واقعی کلمه تنها یکی از کم‌عمق‌ترین آن‌هاست)، امکان ندارد که کسی زندگی‌ای که من از سر گذراندم را بداند و بازهم رای بدهد که باید این قلب بی‌نوای عاشق را از سینه‌ام دربیاورند، امکان ندارد که مردم آگاهانه بخواهند چنین رنجی را بر من تحمیل کننده. بله، بارها به چشم دیده‌ام که چطور آدم‌هایی مثل من مورد چنان ظلم و تاریکی قرار گرفتند که از تصور آن هم رعشه بر تنم می‌اندازد، اما این‌ها همه اتفاق بوده‌اند. مثل وقتی که لیوان قهوه را روی میز می‌گذاری و ناگهان چپه شده، می‌شکند و فرش سفید را در خود غرق می‌کند. همه‌اش همین است. یا من دوست دارم که اینطور فکر کنم. اتفاقات زیادی در دنیا می‌افتد، اینکه چنین جغرافیا و زمانه‌ای نسیب ما شده هم یکی از آن‌هاست. شاید در زندگی قبلی‌مان گناه بزرگی مرتکب شده‌ایم و این هم مجازات آن است. امان از جهان‌بینی این بودایی‌ها.این روزها آرام‌ترم، تلاش می‌کنم که باشم. و تو، تویی که احتمالا خیال من از سرت هم رد نمی‌شود، تویی که احتمالا جز نام و چند خرده‌چیز کوچک و پرت از تو نمی‌دانم، تویی که انقدر از من دوری که شاید اگر حتی تمام عمرم را بدوم هم نمی‌توانم از نزدیک ببینمت (چه برسد به اینکه بخواهم طبق قولمان برای تولدت تاکو مهمانت کنم)، این روزها شدی اسباب‌بازی ذهنم. طعمه‌ای که بر سر قلاب می‌بندم تا بتوانم فکرهای خوب را گول بزنم تا به سمتم بیایند. من و تو بهم شبیهیم، شاید هم نباشیم و من دوست دارم اینطور فکر کنم، اما گمان می‌کنم که بیشتر از آنچه که به نظر می‌آید شبیه باشیم (چند سوال خیلی خیلی شخصی دارم که اگر بعدا بپرسم و جواب دهی می‌توانم تابع شباهتمان را مدل کنم!). و تو تمام چیزی را داری که من در آرزوهایم نقاشی‌شان می‌کنم؛ در واقع گمان می‌کنم که از اینجا به بعد را دارم خرعبلات بهم می‌بافم، که احتمالا باید چینش کلماتم را تغییر دهم.خب، داشتم درباره تو می‌گفتم. به همین افاقه می‌کنم که وجود تو در دایره آدم‌هایی که می‌شناسم چیز عجیبی است (راستش را بخواهی از نوشتن این جملات احساس استیصال و بیچارگی می‌کنم، احساس می‌کنم شخصیت دختر فرعی کی‌دراما هستم که می‌خواهد هر طوری شده و با سر و دست شکستن دل شخصیت پسر اصلی را ببرد) انگار پلی هستی که خیالم را به واقع متصل می‌کند. که به من می‌گوید چیز واقعی‌ای در دل رویاهایم وجود دارد و آنقدرها هم که شاید این روزها به نظر برسد از من دور نیستند. به این فکر می‌کنم که دنیا هنوز هم پر از شگفتی‌است، پر از اتفاقاتی که نمی‌توانم تصورشان کنم، اینکه روزی جهان حداقل کمی بیشتر به کام من می‌گردد، یک روز صدای زوزه کشیدن بچه‌های همسایه‌ها از حیاط نمی‌اید، من شغلی دارم که برخلاف تمام کارهای پاره‌وقتم تا به امروز به من احساس ارزشمندی می‌دهد، جایی زندگی می‌کنم که دریا دارد، بالاخره نوشیدنی‌های موردعلاقه‌ام را پیدا می‌کنم و می‌توانم نظاره‌گر جهانی باشم که در آن صلح و نوع‌دوستی بیشتر از الآن حاضر هستند.و خب تو کجای این ماجرایی؟ دلم می‌خواهد رویم بشود با تو صحبت کنم، که بحث‌های مشترکی داشته باشیم و درباره‌اشان حرف بزنیم، به هم چیز میز یاد دهیم، دلم نمی‌خواهد بابت اینکه از تو سوالی می‌پرسم گمان کنم که دارم وقتت را تلف می‌کنم و اینکه در پس سرم بدانم که برایم دل نمی‌سوزانی. من مداوم و هر روز، چه در جنگ با روان مستاصلی که در گوشم زمزمه می‌کند که مهم نیست چقدر تلاش کنم، هرگز حتی قدمی نزدیک نخواهم شد و چه در جنگ با تمام عوامل بیرونی که حتی پیدا کردن معنای یک واژه را سخت کرده‌اند از جان و دل و پوست و گوشت و استخوانم، از اشک و فریادم، از عطوفت و خشمم، از همه و همه مایه می‌گذارم؛ مایه می‌گذارم تا شاید اپسیلونی (کوچکترین واحد شمارش در ریاضیات) از این فاصله کم کنم و این کار عشق کله‌خر است که باعث می‌شود گمان کنی که شاید تغییر، با تمام محو و دور و سرد و خاموش بودنش، می‌تواند میسر باشد.</description>
                <category>آتنا</category>
                <author>آتنا</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2026 13:13:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دستم رو دور گردن عشق حلقه کردم، نفسم بند اومد.</title>
                <link>https://virgool.io/@Kalegerdali/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%B1%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%AD%D9%84%D9%82%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AE%D9%81%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%85-wbc3shan0jkn</link>
                <description>دلم می‌خواست اسم پست رو بذارم &quot;عشق هیچوقت نمی‌میره&quot; بعدش احساس کردم که تکراری شده. ولی خب، عشق هیچوقت نمی‌میره. خوشحالم که می‌تونم بنویسمش. عشق جزو ممنوعه‌ها نشده. هنوز. پس بازم می‌نویسم، عشق هیچوقت نمی‌میره.هر آدمی در مواقع سخت یه راه میان‌بر داره، شایدم یه قرص خواب، یه رویای زیبا که جلوی چشماش رو بگیره. برای بعضی آدم‌ها هدفشونه، برای بعضی‌ها ثروتشون، برای بعضی‌ها ارزش‌هایی مثل آزادی یا برابری. برای بعضی‌ها دین و مذهب و چیزهای دیگه. فکر می‌کنم این یه مورد برای من یک نفر عشق باشه. از وقتی که به یاد دارم عاشق بودم، وقتی بچه بودم توی خیالات خودم یه ملکه بودم، مردمی داشتم و سرزمینی که بی‌حد و حصر عاشقش بودم. یادمه دراز می‌کشیدم روی زمین و به آسمون و ابرها نگاه می‌کردم و انقدر محوشون می‌شدم که باید حتما یه نفر صدام می‌کرد تا بفهمم که زمان گذشته، یادمه عاشق مادربزرگم بودم و تمام غذاهایی که درست می‌کرد، عاشق مامان بودم، عاشق بابا، عاشق دایی‌ها و خاله‌هام، عاشق عروسک‌هام بودم و همیشه حواسم بهشون بود تا یک وقت یکیشون احساس تنهایی و دور افتادگی نکنه؛ یادمه وقتی با باربی‌هام بازی می‌کردم چندتایی از بینشون نقش منفی داشتن، خونه اونا رو قشنگ‌تر ساخته بودم تا خیلی هم ناراحت نباشن. الآن هم یادم میاد که به چه شدتی عاشق خونه بودم، همه اتاق‌ها، دیوارها، فرش، حیاط و ... برام اسرارآمیز و پر از شگفتی بودن. یادمه تمام کارتون‌هایی که اون زمان پخش می‌شدن رو دیده بودم، دیده بودم و بی‌نهایت دوستشون داشتم. خصوصا اون‌هایی رو که درباره موجودات بامزه و گردالی بودن رو. توی همون بچگی هم اتفاقات زیادی برام افتاد، اتفاقاتی که حق هیچ بچه‌ای نیستن اما بخش جدا نشدنی از زندگی در جهان پر هرچ و مرج و وحشی‌ان.حالا که پینترست باز نمی‌شه از گالری عکس بچگیام رو آوردم. اینجا دارم الا می‌کنم.اینجا هم خیلی مهربون به نظر میام می‌خوام بذارم.سال‌ها گذشتن و به نوجوونی رسیدم. اوایلش دنیا برام خیلی تیره و تار شده بود. تازه اتفاقاتی که توی کودکی تجربه کرده بودم رو درک می‌کردم و به این باور رسیده بودم که دنیا جایی برای من نیست. گوشه‌گیر شده بودم و متنفر از خودم. ظاهرم رو دوست نداشتم، رفتارم رو، افکارم رو، توانایی‌هام رو به شدت دست‌کم می‌گرفتم و تمام روز رو به پیدا کردن راه‌هایی برای بیشتر از بین بردن خودم می‌گذروندم. من باور کرده بودم که لایق عشق نیستم و همین باعث شده بود که دیگه تحمل خودم رو نداشته باشم. از اون دوره تقریبا تمام نوشته‌هام رو پاک کردم اما شاید این، این و این گواهی ازش باشن.اما خب، دوران تاریک من دو سه سالی بیشتر طول نکشید و من دوباره سرمشق عشق رو از خط گرفتم. (و یا یک جمله شبیه به این با چینش درست‌تر) رفتم رشته‌ای که دوستش داشتم، عاشق خدا شدم، بعدش ازش متنفر شدم و دوباره عاشقش شدم، اهدافی برای خودم پیدا کردم، اهدافی که بتونن خوشحالی و امید رو بین همه تقسیم کنن و عاشقشون شدم، صبح‌ها به عشق دیدن طلوع آفتاب زود بیدار می‌شدم و شب‌ها با فکر به رسیدن به رویاها می‌خوابیدم، همکلاسی‌هام رو دوست داشتم، لقمه‌های نون‌پنیر خیار مامانم رو هم، عاشق کتاب‌ها بودم، و بیشتر از اون عاشق اینکه چیزهایی که یاد می‌گیرم رو با بقیه هم قسمت کنم.یک عشق پرشور نوجوونی داشتم و انقدر توش غرق شدم که توی گل و لای تهش فرو رفتم. عاشق زبان و ارتباط با جهان بودم و عاشق شغلم (تدریس می‌کردم)، دنیا رو دوست داشتم و کمک کردن به بقیه رو. هیچوقت نه از سریال‌ها و فیلم‌هایی خوشم اومد که توشون نفرت و دغل‌کاری و خیانت رو به تصویر می‌کشیدن و نه تونستم به آهنگ‌هایی گوش بدم که درباره هوس و بازی‌های یک شبه بود. یادمه یک سال تمام توی زیرزمین خونه مادربزرگم برای کنکور درس خوندم، اون سال خیلی شبا فقط من بودم و پدربزرگم که به رسم لر بودن گوشت بی‌هیچ‌چی رو میزد سر سیخ، کباب می‌کرد و به عنوان شام باهم تقسیمش می‌کردیم؛ من عاشق اون طعم تکراری و مسخره بودم، عاشق وقت‌هایی که پدربزرگ قبول می‌کرد برای بیست دقیقه اجازه بده به جای اخبار بانگو ببینیم، عاشق اون روزای سرد و وحشتناک بودم چون توی خونه مادربزرگم می‌تونستم صدای پرنده‌ها رو بشنوم.گذشت و گذشت و حالا من یک بزرگسالم، روزهای سختی رو می‌گذرونیم، انگار دنیا پر شده از نفرت، آدم‌ها به دلایل مختلفی از همدیگه بدشون میاد، دین و مذهب، اعتقادات سیاسی، جنسیت و نژاد، نظر درباره قیمت نون دولتی، زنگ موردعلاقه، ملیت و باور به اون، خداها و بسیاری دلایل دیگه، این روزا دایی موردعلاقم دیگه دوستم نداره و منم نمی‌تونم دوستش داشته باشم، دو تا از خاله‌هام به طرز غیرقابل تحملی عجیب شدن، اون روز پدربزرگم ازم پرسید واقعا دیگه نمی‌خوام شب رو پیششون بمونم و من گفتم &quot;نه ممنون&quot;. اینترنتی نیست که توش بتونم به دوستام دسترسی داشته باشم، یا حتی ولاگ‌هایی که خوشحالم می‌کردن و رنگ رویام رو زنده می‌کردن. دیگه نمی‌تونم مثل سابق ویدئو آموزشی ببینم و از یاد گرفتن کیف کنم.اما من هنوزم وقتی به آسمون نگاه می‌کنم دچار شگفتی می‌شم، اون روز انقدر وایستادم و به کوه‌ها نگاه کردم که هوا تاریک و توی نظرم محو شدن. همین روزاست که با خودم فکر می‌کنم که شاید عشق هنوز هم زنده باشه. وقت‌هایی که کتابی می‌خونم، وقت‌هایی که جزوه چینی قدیمیم رو برای پنجمین بار مرور می‌کنم، وقتی که می‌تونم از هایلایترهای هدیه‌ام استفاده کنم. این روزها سعی می‌کنم به همه چیز عشق بورزم، این کلمات رو می‌نویسم و عشق می‌ورزم، کتاب دانشگاه سئول رو ورق می‌زنم و بابت دیالوگ‌های مسخره آموزشی ذوق می‌کنم، صدای کیم تهیونگ رو می‌شنوم و با خودم می‌گم که چه مرد قشنگی، هراز چندگاهی سریال آبکی می‌بینم و به حجم آزادی در حماقت تهیه کننده‌ها عشق می‌ورزم، به بستنی عشق می‌ورزم، به قهوه‌ای که چند وقته بخاطر اضطراب نتونستم سمتش برم، به مامان و به بابا، به دوستام، به طعم و بوی پرتقال. این روزها یک جهان دیگه رو می‌بینم، جایی که بزرگ شدم، همسری دارم که عاشقشم و فرزندانی که من رو نماد مهر و محبت می‌دونن، شغلی که دوستش داشته باشم و شهری که زیبا باشه، روزی که از عشق و داستان‌هایی که با قدرتش ساخته قلم می‌زنم و اطمینان دارم که حداقل یک نفر قراره با خوندنش در ذهنش مامن و پناه‌گاهی پیدا کنه. من می‌دونم که حتی اگه من بمیرم عشق نمی‌میره و این احساس تعلق همه چیز رو تحمل‌پذیر تر می‌کنه. اینکه جهت‌گیریم انقدر ساده و مشخصه هم مایه دل‌گرمیه، هر چیزی که به عشق در دنیا لطمه‌ای وارد کنه برای من مردوده، هرچقدر هم که دلایل فلسفی و جامعه‌شناسی بخوان توجیهش کنن.خدا من رو با ذهنی که نیازمند به نوشتنه آفرید و قلبی که سرشار از عشق وفادارانه و بی‌نهایته؛ در کنار داستان‌هایی که انتها ندارن. همین برای من کافیه که احساس کنم خلقتم بی‌معنا و بی‌دلیل نبوده. امیدوارم که تا روزی که زنده‌ام بتونم عاشق باشم و بنویسم.این متن حتی شبیه چیزی که در سرم بود هم نشد ولی خب، دوستش دارم.</description>
                <category>آتنا</category>
                <author>آتنا</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2026 23:13:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلایلی برای پنیک نکردن</title>
                <link>https://virgool.io/@Kalegerdali/%D8%AF%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D9%86%DB%8C%DA%A9-%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-ronlpqktl9dr</link>
                <description>سلام. بعد از روزها سلام. دلتنگ بودم. پیش از هر چیزی دلم را بازهم کوچک می‌کند که نمی‌توانم نظراتتان را بخوانم. راستش را بخواهید پیش از این خیلی حرف‌ها داشتم، خیلی شب‌ها در خواب و بیداری خود می‌دیدم که ویرگول دوباره بالا آمده و حرف دلم را در آن می‌نویسم. راستش این روزها و با از دست دادن قدرت کلام خود در تمام شبکه‌هایی که بخشی از هویت مرا در دامان داشتند گمان می‌کنم که هیچ‌کس و هیچ‌چیز نیستم. در واقع اگر در فرم اغراق‌شده آن بگویم انگار زبانم را + بروکا (ناحیه متولی گفتار در مغز) را بیرون کشیده باشند. وقتی که فهمیدم می‌توانم دوباره بنویسم ذوق کردم، اما حالا و با خواندن قوانین دارم فکر می‌کنم که دقیقا چه بنویسم که پس از بازخوانی بازهم قابل انتشار باشد. بازهم دستانم از نوشتن بی‌رغبت شده‌اند.این روزها حال خوبی ندارم، شاید عنوان کردن دلایلش هم بخشی از اسمش را نبر ها باشد، پس نمی‌نویسم؛ فقط این را می‌گویم که این روزها خیلی به مرگ احساس نزدیکی دارم، قبلا هم چنین بوده، اما در آن شب‌های سرد و تاریک و نمور، مرگ، خودخواسته می‌نمود. حالا این مرگ زوری و اجباری شده و دستش را از روی گلویم برنمی‌دارد. این روزها به قولی انگار در دریایی از کورتیزول (هورمون متولی استرس در مغز) شنا می‌کنم. البته شنا می‌کردم، حالا دیگر از عرض اندام و مهارت (مثل روزهایی که هشت ساعت درس می‌خواندم تا مثلا حواس خود را پرت کنم) خسته شده و تنها دست و پا می‌زنم تا که غرق نشوم. برویم سراغ عنوان، نمی‌دانم از نژدی روان من است یا هستند آدم‌های دیگری که در تجربه این احساسات با من شریک باشند (اگر تنها هستم و این متن به هیچ‌کسی احساس بیگانه و غریب نبودن را نمی‌دهد عمیقا متاسفم)؛ اما این روزها گمان می‌کنم که هر لحظه در فاصله قدم‌ بسیار کوچکی از حملات عصبی و فروپاشی هستم. اخبار آزارم می‌دهد، استوری‌ها، مکالمات روزمره با اقوام دور و نزدیک، آسمان، باز کردن پنجره، ریاضی، پایتون، اقتصاد کلان، و بدتر از همه کلمات، کلمات همچون تیغه‌هایی هستند که روحم را می‌خراشند و وجودم را به گزگز و سوزش می‌کشند.این روزها احساس می‌کنم که بیگانه‌ام، پستم. در جای اشتباهی ایستاده، گناهکار و بیمار. بیشتر از این شرح نمی‌دهم. امیدوارم که تا همینجایش هم اضافه‌گویی نکرده باشم. سیلاب حوادث روزگار دارد مرا به در و دیوار می‌کوبد و هر از گاهی از راه بینی و دهانم مقدار زیادی از خشم و نفرت را به من می‌خوراند. ناخوش احوالم، دلم می‌خواد همه این طوفان را بالا بیاورم و از نو متولد شوم. می‌دانم ممکن نیست، همانطور که می‌دانم چیزی به نام طوفان و سیلابی که بخواهد من را به معنای فیزیکی در خود غرق کند هم وجود ندارد. تنها مرگی‌است که حق است و به موقع در خانه‌ات را خواهد زد. اما در نهایت، پس تمام این پیچیدگی و مه‌آلودگی جهان اطراف من هنوز هم نور روشن را در خود می‌بینم، هنوز هم تجسم آنچه خدا نامیده‌اند را در قلب بی‌حفاظ و افسارگسیخته خود احساس می‌کنم. خدایی که نه با کلام و تفسیر، بلکه برآمده از زندگی خود من، به عنوان خرده تجلی خود اوست. همین حالم را خوب می‌کند؛ همین که می‌دانم من هم خدایی دارم که تمام مدت هوایم را داشته و با نعمت‌هایش امکان حیاتی (هرچند شاید کوتاه) اما با معنا را برایم فراهم ساخته. سپاس‌گزارم. اگرچه که شاید تو بگویی خدا مرده، اما من حالا حضورش را ملموس‌تر زیست می‌کنم. سرش غر می‌زنم و شرمنده می‌شوم، برایش شاخ و شانه می‌کشم و خنده‌ام می‌گیرد، به او رو می‌آورم و ناامید می‌شوم، نمادها را به اجرا می‌گذارم و کمی بعد احساس مضحکه بودن به من دست می‌دهد. احساسات من هم مانند شرایط پیش‌آمده در گرگ و میش‌اند، تاریک و روشن و صورتی و نارنجی و زرد و آبی همه همزمان. الان که می‌نویسم عاشق هستم. امان از مغز جوانی.سرتان را درد نمی‌آورم. همانطور که گفتم این روزها شده‌ام گوله اضطراب، ترس، شک، نفرت و باقی صفاتی که می‌توان در این پس ردیف کرد؛ اما زنده مانده‌ام. چطورش را خودم هم خوب نمی‌دانم، پس حالا می‌خواهم به آن فکر کنم؛ بس امیدوارم این شرایط آنقدری به طول نیانجامد که این لیست برای کسی کاربردی داشته باشد، اما می‌نویسم برای امروز و باقی روزهای تاریک. برای خودم و شاید یک دیگری.کتاب‌هافکر می‌کنم کتاب‌ها همان جادو هستند که خودشان را در دل هر روزه ما جا کرده‌اند. کتاب‌ها تو را، در حالی که همان آدم سابق هستی، تنها با جنبش ریز چشمانت، به سفر می‌برند. برای ساعت‌هایی گمان می‌کنی که آدم دیگری هستی. خیال به تو این اجازه را می‌دهد تا از رنج‌ها جدا شوی، یا حداقل از رنج‌هایی که دیگر وصله اختصاصی خودت شده‌اند. کتاب آدم را آرام می‌کند، همین که می‌توانی وارد ذهن دیگران بشوی و بفهمی آنقدرها هم عجیب و غریب نیستی. که ببینی و بخوانی و درک کنی که باقی آدم‌ها هم مثل تو می‌ترسند، گم می‌شوند، عاشق و فارق می‌شوند، خجالت می‌کشند، اشتباه می‌کنند، تنشان از شدت نگرانی توی در و دیوار می‌خورد، به چیزهای اشتباه و چرندیات ضرر رسان فکر می‌کنند و خلاصه که مثل تو زنده‌اند. کتاب‌ها به تو این اجازه را می‌دهند که بفهمی که آرمان‌هایت، هرچند که به بدترین شکل ممکن به سخره گرفته شده‌اند، جایی خارج از وجودِ موقتا نا‌توانت در جریانند و هستند کسانی که بتوانی با آن‌ها درباره‌اشان حرف بزنی و کلمات در دهانت گَس نشوند.این‌ها برخی کتاب‌هایی هستند که من در شرایط نابه‌میل سراغشان می‌روم:مجموعه کتاب‌های فریدا مک‌فادن برای دو الی سه بار اول (کمک می‌کند ناگذر زمان را از خود دور کنید.)مجموعه کتاب‌های کیگو هوگاشینو (بازهم کمک می‌کند که چندی خود را به امواج زمان بسپارید)کتاب‌های مت هیگ (اکثرا در باب گذر از تجربه افسردگی هستند)چند کتاب بی‌وصف دیگر که می‌توانید با کلیک شانسی روی هریک از کلمات یکی‌را صاحب شوید (برخی از آن‌ها را خودم نخوانده‌ام)بله، هیچ کتاب فلسفی و اجتماعی و سنگینی در لیست بالا وجود ندارد، فلسفه دیگر خر کیست وقتی آدم در برآورده کردن پایین‌ترین بخش هرم مازلو مانده‌است (البته توهین به شما نباشد، توهین به خودم است که در زمستان و پاییز گذشته تلاش داشتم به زور خودم را به این دانش بچسبانم و جربزه نداشتنم برای برداشتن قدم در زندگی را به نوعی توجیه کنم)نوشتناین روزها تلاش می‌کنم که هر روز دسته‌کم یک خط بنویسم. یک خط که بعدا به من نشان دهد که این روزها هم تمام شدند. برخی از این خط‌ها را برای شما هم می‌آورم. با چاشنی سانسور.خودکار مشکی گم شده و میز زیر دستم لق می‌زنه، ولی من هنوزم امیدوارم.یعنی آسمون همه‌جا یه رنگه؟ ولی خورشید توی ژاپن بزرگ‌تره.یه روز از خواب بیدار می‌شی و آدم‌هایی که می‌شناختی دیگه وجود ندارن.توی سریال امروز شخصیت اصلی، دایی یک دختربچست، بابتش چهار ساعت مداوم یه بند گریه کردم. کاش وقتی اینو می‌خونی یادت نیاد که چرا.تو روی زمین خوابیدی ولی نگاه من به آسمونه.و شاید سهم من از فردا کردن در راه *** یک جنازه باشد که پای درختی در این خاک کود شود.مامان می‌گه نمی‌تونم چیزی که می‌خوای رو بهت بدم ولی می‌تونم غذای مورد علاقت رو درست کنم.راستش حالا که به آن فکر می‌کنم شاید خیلی هم راه خوبی برای تخلیه احساسات نباشد و بیشتر دامن زدن به آن است. نمی‌دانم. اما در کنار این‌ها دارم یک داستان آبکی هم می‌نویسم که این یک مورد خیلی به آرام شدنم کمک کرده است. مثل مواد مخدر می‌ماند.فیلم و سریال‌هاصادقانه بگویم من فقط چند قسمت اول را همراهی می‌کنم و بعد از سنگینی بار روزگار یا شاید هم از بابت سرعت غیرمجاز خانواده در طی کردن قسمت‌ها مجبور به دل کندن می‌شوم. این روزها تقریبا همه چیز را نوک زده‌ام، از در جستجوی یشم و مارپیچ گرفته تا موش و وارثان و حتی دوستت دارم معلم (این آخری را به خاطر اینکه هیچ قید و بند و داستان خاصی ندارد بیشتر هم دوست دارم.) فیلم و سریال دیدن به آدم کمک می‌کند که بفهمد جهان‌هایی موازی در حرکت‌اند، هرچند فیلم و سریال‌ها بر خلاف کتاب‌ها به من این احساس را قالب می‌کنند که در نهایت من بخشی از آن جهان موازی نیستم اما بازهم کمی آدم را از لب مرز جنون به کنار می‌کشند. در ادامه مجدد تلاش کرده‌ام که یک لیست شانسی برایتان درست کنم. از فیلم و سریال‌های شرقی موردپسند خودم. عددی که دعوتتان می‌کند را (ابتدا قصد داشتم کلمه بگذارم ولی بعد از کلی فکر کردن مغزم سوخت) انتخاب کنید. دقت کنید که مورد 7 هر لیست اثری دگرباشانه‌است.فیلم‌ها:1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12سریال‌ها:1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12موسیقیاگر بخواهم کاملا صادق باشم موسیقی این روزها کمی حالم را عجیب غریب می‌کند. انگار هی با خودم می‌گویم که در این موقعیت آخر آهنگ چه معنایی دارد. چند روز پیش داشتم به دوستی می‌گفتم که خواننده‌هایی که قدیم‌ترها دنبال می‌کردیم حالا وضعشان زیادی خوب شده و دیگر کلاسشان به کلاس ما نمی‌خورد. با این حال هنوز هم نغمه‌ها یادآور در جریان بودن زندگی هستند. اینکه آدم‌ها می‌توانند به حدی از احساسات برسند که آن را در قالب ریتم و هارمونی بریزند و عرضه کنند در جای خود بسیار مایه شگفتی است. راستش را بخواهید دوست دارم که مجددا پلی لیستی تصادفی برایتان قرار دهم اما پلتفرم موسیقی‌ای را نمی‌شناسم و برای اینکه بخواهم آهنگ‌ها را دستی وارد کنم کمی خسته‌ام. حقیقتا دارم هول می‌کنم که این متن را به پایان بیاورم چون کسی از فردا خبر ندارد. کاش آرام‌بخش نخورده بودم.زبان‌هااین یک مورد کمی تا حدودی شخصی است. این روزها مثل تمام روزهایی که از دوران اواسط‌نوجوانی به بعدم به خاطر می‌آورم مشغول زبان خواندن هستم. کمی چینی و بیشتر کره‌ای. در واقع این کمی مرا به (پنجره را باز کردم تا صدای جنگنده/ بمب‌افکن/کروز و یا هر کوفت دیگری که هست بیشتر شنیده شود.) افسوس فرو می‌برد که چرا من در دل سرزمین پهناور مادری خود باید مشغول به خواندن کتاب‌ها و مطالبی باشم که در نهایت مرا به رویای رفتن به این سرزمین نیم‌جزیره‌ای نزدیک می‌کنند در حالی که احتمالا هیچ جوان نیم‌جزیره‌ای رویای آمدن به سرزمین من را در سر ندارد. این هم از عجایب نازیبای تاریخ است. در کنار این‌ها زبان خواندن همانطور که در کتاب‌ها و ویدئوهای یوتیوبی و مقالات گاها زرد منتشره در سطح اینترنت آمده می‌تواند به آدم کمک کند که شخصیتی جداگانه برای خودش دست و پا کند. زبان خواندن گاها مرا عمیقا به این فکر فرو می‌برد که شاید بتوانم در جایی دیگر، جور دیگری فکر کنم و خوشحال باشم. یا حداقل کم‌غم‌تر. (صدا قطع نمی‌شود)اگر اشتباه نکنم می‌گه &quot;ممکنه که خیلی زیاد طول بکشه ولی در نهایت همه چیز فراموش می‌شه.&quot;این فکر که همه در نهایت انسانیماین فکر مرا بسیار به آرامش فرامی‌خواند که همه ما در هر شکل و ظاهر، با هر عقیده و رفتاری در نهایت انسان هستیم. ضعیف و فانی. فکر به اینکه آدم‌های دیگر هم همانطور که من، اشتباه می‌کنند، یاد می‌گیرند، تغییر می‌کنند، تحت‌تاثیر قرار می‌گیرند، دوست می‌دارند و نفرت می‌ورزند بسیار تسلی بخش است. از این جهت که می‌دانم هر بدی که در حق من شده و هر بیچارگی که بر سر من آمده کار یک انسان از جنس خود من است و نه دست غضبناک تقدیری که عمر آدم به پیدا کردن چرایی‌اش قد نمی‌دهد. به اینکه می‌فهمم که این درد و رنج حق بی‌ چون و چرای من نبوده و تنها پیامدی است اجتناب ناپذیر در پی اقداماتی اشتباه که آدم‌ها کرده‌اند. آدم‌هایی که شاید من هم می‌توانستم یکی از آن‌ها باشم. این ایده که آدم‌ها را از جهانی که می‌سازند جدا نکنیم بار رنج را سبک می‌کند و به آدم یادآور می‌شود که این نسل و گونه حیات، هرچقدر هم که خودش را در لایه‌های سفت و ضخیم حکومت و قانون و قدرت بپیچاند بازهم آدم است و می‌توان تنها و تنها به سبب آدم بودن در برابر آن به زیستن پرداخت. این فکر که سیستم‌ها هرچقدر هم پیچیده و مخوف به نظر بیایند بازهم متشکل از آدم‌هایی هستند که متولد می‌شوند، تغییر می‌کنند و می‌میرند باعث می‌شود که آدم دست ساختار را نه به صورت یک قفس خفه‌کننده و تنگ آهنین بلکه تنها و تنها به شکل برخی پدیده‌های بیرونی درک کند که باید با آن‌ها به سازش پرداخت، بی آنکه اجازه دهی زندگی‌ات را معنا دهند.آرامش بار دیگر وقتی خودش را در دلم جا می‌دهد که به جهان پس از مرگ فکر می‌کنم، اینکه چطور بعد از گذر خرده سال‌های عمرمان دوباره همه ما باهم برابریم و اگر دنیای دیگری باشد در آن با عدل و انصاف و نه بر اساس بلندی فریادها قضاوت خواهد شد.فکر به اینکه فردایی می‌آیددر نهایت و مهم‌تر از همه، مانند سایر برهه‌ها، این‌روزها هم فکر به فردا من را در مسیر نگه می‌دارد. تصور آینده‌ای که در آن صلح و دوستی بیشتری جاری باشد. فکر به اینکه تولد سی و دو سالگی‌ام را بگیرم، اینکه می‌خواهم بعدا یک پولیور زیبا بخرم، اینکه یک روزی قرار است سفری به دوردست‌ها بروم و از آن ولاگ رنگارنگی بگیرم، اینکه یک روز کارت سازمانی به گردنم می‌اندازم و می‌روم مدرسه راهنمایی و دبیرستانم تا کمی به بچه‌ها در انتخاب مسیر شغلی‌اشان کمک کنم، خوردن یک لیوان بیرون‌بر دیگر آیس‌لته ماچا با طعم وانیل، خریدن یک عروسک تازه، به اینکه قسمت آخر سریال در حال پخشم می‌آید، روزی که بتوانم یک دوربین عکاسی بخرم، اگر بتوانم یک کتاب بنویسم، اینکه بتوانم روزی در بیوگرافی لینکدینم بنویسم استاد دانشگاه در...، فکر به اینکه روزی مدرک تاپیک (زبان کره‌ای)ام را در دست خواهم گرفت، فکر به رستورانی در ارتفاعات که شراب قرمز هم سرو می‌کند، به گذاشتن عکس‌های جدید پروفایل، فکر به شبی که در کنار دریا و عزیزانم غذای خوشمزه‌ای بخورم، اینکه بتوانم طلوع خورشید را در جنگلی نیم‌بارانی شاهد باشم و در تصور آینده‌ای که در آن همسر و فرزندانی داشته باشم (چرا که به نظر من تشکیل خانواده باعث می‌شود که از تلاطم جهان پر سر و صدای اطراف فاصله بگیری و در مرکز چیزی باشی که سراسر عشق است و فداکاری، در عین حال این خیال آنقدر از من دور است که فکر کردن به اینکه روزی ممکن است محقق شود مرا به یقین می‌رساند که اگر فردایی باشد آن فردا هیچ شبیه امروز نیست). دانستن اینکه فردا می‌تواند بیاید احتمال رسیدن به آن را افزایش می‌دهد و همچنین به ما گوشزد می‌کند که تهدید و خطرهای امروزی می‌توانند تا ابد کش نیایند.نمی‌دانم فردا چه خواهد شد، یا حتی دقایقی دیگر. اینکه می‌توانم متن را به اتمام برسانم یا خیر. اما از بابت زندگی‌ای که داشته‌ام (با وجود اینکه آیینه تمام‌قد ناعدالتی و رنج در جهان انسانی بود) سپاسگزارم.در این دنیا هر آنچه که برای من ارزش دارد عشق است، آرامش و امید و هرچقدر هم که به زوال و افول بروم هرگز نمی‌توانم خواهان عامل مخل این سه باشم.تو، اگر با منی، تنها نیستی. هیچ‌کدام از ما تنها نیستیم. شاید ابینطور به نظر برسد اما در نهایت حیات و احساس پیروز است، اگرچه در بین کلمات و صفحات حبس شود. فردای روشنی می‌آید و حتی اگر من در آن سهمی نداشتم، خیال آن به من تسلی می‌دهد.</description>
                <category>آتنا</category>
                <author>آتنا</author>
                <pubDate>Tue, 07 Apr 2026 23:56:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرزو دارم</title>
                <link>https://virgool.io/Kalamatoman/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-awzda7bkq8c5</link>
                <description>آرزو دارم که بتونم دو قسمت جدید سریال موردعلاقم رو ببینمآرزو دارم که بتونم دوره‌ای که از تلگرام خریدم رو باز کنم، آزمونم دو ماه دیگه‌است و اگه دوره‌ام بهم برنگرده بعید می‌دونم بتونم کاری کنم (با این فرض که برگزار بشه)آرزو دارم بتونم سرچ گوگل بزنمآرزو دارم بتونم تمرینای مالیم رو بدم چت جی پی تی تا مجبور نشم که 10 خط حساب کتاب رو دستی انجام بدمآرزو دارم که بتونم آهنگ دانلود کنمآرزو دارم که بتونم برم یوتیوب و پادکست کره‌ای گوش بدمآرزو دارم که بتونم توی دیکشنری چینیم سرچ بزنمآرزو دارم که بتونم ایمیلم رو باز کنمآرزو دارم که بتونم پادکست گوش کنمآرزو دارم که بتونم از پینترست عکس دانلود کنمآرزو دارم که اون یدونه آهنگ تلگرام که فوروارد کرده بودم توی سیو مسیجم رو گوش کنمآرزو دارم که جزوه کلانم رو دانلود کنمآرزو دارم که برم تیک‌تاک و از سریالی که تازه تمومش کردم ادیت ببینمآرزو دارم که بتونم برای دوستم عکس دوتاییمون رو بفرستمآرزوها دارمحالا که دیگه نمیشه به فکر خرید امکانات رفاهی و سفر و پیشرفت و امثالش بود، من آرزو دارم که بتونم تیکه‌های کتابم رو توی کانال دیلیم بذارم.اون واژه چینی تک و تنها یه چیزیه که انگلیسیش شده &quot;اینترنت&quot; نمی‌دونم چیه؛ ولی از سه تا کاراکتر حدس میزنم که &quot;شبکه برقرای ارتباط با همدیگه&quot; باشه.نوک سوزنی مونده تا عقلم رو از دست بدم. اخباری که میشنوم روز به روز بدتر از دیروز. بیاید برای کسب و کارتون توی ایتا احراز هویت کنید تا بتونید تیک آبی بگیرید و توی کانال پیام بدید.</description>
                <category>آتنا</category>
                <author>آتنا</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 21:26:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در تمنای &quot;عادی&quot; بودن</title>
                <link>https://virgool.io/Kalamatoman/%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%85%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-ik72dlwr5ymz</link>
                <description>توی اتاق محقر خوابگاه نشستیم، ماگ‌های روی میز به آرومی بخار رو توی هوا پخش می‌کنن؛ یک نفر از ما نیست. رفته برای احقاق حقوق هرگز نداشته‌امان بجنگد. همینطور که به جای خالیش نگاه می‌کنیم یکی از بچه‌ها میگه:نمی‌دونم، شاید خیلی خودخواهی باشه. ولی من حاضر نیستم جونم رو به خطر بندازم.و من به این فکر می‌کنم که این جمله تمام تاریخ و فرهنگ این جغرافیا رو در خودش خلاصه کرده. که انتخاب از بین مرگ و بدبختیه. و اگر هنوز که هنوزه به این فکر هستی که می‌تونی جایی از این دنیا، یک گوشه کوچیک و بکر، برای خودت خوشحال رو پیدا کنی؛ چقدر خودخواهی.دو متن قبل از این در باب مذمت اوضاع نوشته‌ام، به دستور مادر هر دو رو پاک کردم. اینجا سعی می‌کنم که از زبان گفتاری استفاده کنم تا جلوی خودم رو برای استفاده از کلمات قلنبه سلنبه بگیرم که خدایی نکرده به کسی برنخورد.امروز بیست و چهارم دی ماه سال هزار و چهارصد و چهار است. این متن هم یک اندوهنامه دیگر. حوصله‌اش را ندارید نخوانید. حتی خودم هم حوصله دوباره خوانی و برطرف کردن غلط‌های املایی و نگارشی و تایپی و کوفت و زهرمارش را ندارم. ای وای، ببخشید. جان من به کلمات بنده، تنها جایی که می‌شه هنوز درش از کلمه استفاده کرد همین‌جاست.یک زن رو میشناسم. اگه اشتباه نکنم اسمش گلشیفته‌است. بازیگره. از زمره آدم‌هایی که یک مدت شده بود نماد فساد در زنان؛ نماد تلاش‌های آمریکا برای شکستن غرور و عزت زن ایرانی. درهم شکستن فرهنگ. یادمه یکبار توی مصاحبه‌ای گفته بود:من وقتی از ایران رفتم دیگه توی آثارم از فارسی استفاده نکردم؛ با وجود اینکه پیشنهادات بسیار بودن، هیچ نقش خاورمیانه‌ای‌ای رو قبول نکردم. میترسیدم. توانش رو نداشتم.و من حالا می‌فهمم که این ترس یعنی چی. کاش هیچوقت نمی‌فهمیدم. کاش گلشیفته تا ابد برام نماد استعمار ناموفق زنان شرقی توسط غرب می‌موند.سر کلاس نهادهای مالی بین‌المللی نشستیم. استاد یکی از &quot;از سیستم خارج شده‌&quot;های محترمیه که گوش دادن به حرفاش خارج از لطف نیست. کاش الان هم می‌تونستم سر کلاسش حاضر باشم. داشتم می‌گفتم، کلاس طبق معمول به بحث و جدل و توی سرهم زدن می‌گذره. البته از اون مدلیش که واقعا حرفی رد و بدل میشه. یادم نیست که بحث دقیقا درباره چی بود و به کجا رسید، احتمالا اختلافات طبقاتی و فقر. یک جمله از زبان استاد رو اما خوب یادمه:با این وضعیتی که من می‌بینم چند مدت دیگه انقلاب داریم، اما نه انقلاب فقرا بر ثروتمندان بلکه انقلاب ثروتمندان بر فقرا؛ ثروتمندها میان توی خیابون و شعار میدن که باید گرسنه‌ها رو از بین ببریم.به این فکر می‌کنم که ما به چنین سرنوشت سورئال و فانتزی‌ای چقدر نزدیکیم. زندگیمون شده شبیه کتاب‌های دیستوپیایی مضحک و خنده‌دار، طنز سیاه. نمی‌خوام بیشتر توضیح بدم؛ ولی اگه شما هم مثل من یک ترم به معنی این حرف فکر کنید احتمالا مصادیقی رو که گواه از تحقق چنین شرایط بغرنجی رو میدن به یاد خواهید آورد.پاییزه، هوا نسبتا ملایم و کمی هم آلودست. کمی بیشتر از کمی. صبحه و من درحال پیاده‌روی مسیر همیشگی به سمت یکی از ایستگاه‌ها هستم. دارم از روی پل و جلوی برج میلاد می‌گذرم. پادکست سکه رو گوش میدم. کارشناس میگه:مسئله فقر در حال حاضر بزرگ‌ترین مسئله کشوره. من نمی‌دونم چطور میشه مسئولی این آمار از فقر رو روی میزش داشته باشه و بتونه به چیز دیگه‌ای بپردازه. نمی‌دونم چطور میشه اوضاع ایران رو دونست و شب خوابید.به این فکر می‌کنم که چقدر این آمار غیرملموسه. یعنی چی که از هر 10 نفر، 4 نفر به قدر کافی غذا نمیخورن؟ در عین اینکه به این فکر می‌کنم با خودم می‌گم که آیا امروز میتونم یه شیر پاکتی بخرم یا بهتره پولام رو نگه دارم که برای آخر ماه کم نیاد؟سر کلاس یکی از اساتید دانشگاه مهمانم. صحبت از حذف وام ازدواج و آمار فقر و زندگی توی روستاست. یکی از بچه‌ها میگه &quot;حتی مایی که توی طبقه متوسط هستیم هم داریم کم میاریم: استاد جواب میده:ماها توهم طبقه متوسط بودن داریم. وگرنه توی سبد کالای طبقه متوسط مردم دنیا چیزایی هست که ما تصور هم نمی‌تونیم بکنیم.و بعد هم در پی یکی از حرف‌های من که گله‌ای کرده بودم درباره اینکه چطور بعضی‌ها انقدر دارن که دغدغه‌های بزرگ ما تازه میشه زمین خوش خوشانشون (بله، من خیلی پر روام، به عنوان مهمان نه تنها حرف می‌زنم بلکه سر همه رو هم می‌خورم) جواب میده:این خشم، خشم مردم عادی از طبقه فرادست، چیزیه که خطرناکه. چیزیه که دولت و باقی کسایی که مسئولیت دارن ازش غافلن و یک روزی قراره نتایج بدی توی کشور داشته باشه. خیلی بیشتر از الان.و من در وجود خودم احساس می‌کنم این خشم رو، در ادبیات و سینما. خشم فرخورده‌ای که به چیزهای کوچکتر و شوخی و خنده تقلیل داده میشه اما در نهایت به حدی میرسه که سرکوبش ورای شرم است.دارم از برنامه‌هام میگم و اینکه چطور سردرگم‌ترینم. یکی از دوستام بهم میگهبچه خیلی داری عجله میکنیو من یادم میافته به اون روزی که برای ثبت نام آیلتس یک میلیون تومن کم داشتم و در یک ثانیه تبدیل شد به بیشتر از دوازده میلیون، به اون روزی که با خودم گفتم &quot;امسال رو ولش کن، سال بعد میرم یه ان پنج میدم&quot; (ان پنج اولین سطح از پنج سطح آزمون زبان ژاپنیه) و سال بعدش آزمونی درکار نبود. به اون روزی فکر می‌کنم که با خودم گفتم دلم می‌خواد حتما هم یه سفر ترکیه برم و هم آزمون کره‌ایم رو بدم (شاید بگید چه خبرته این همه زبان، باید بگم یکی دبگشم مونده، می‌خوام مطالعات شرق بخونم و لازممه) و هربار که هزینه‌های سفرم رو جمع میزدم بیشتر و بیشتر عقب میافتادم. اینبار دلم رو خوش کرده بودم به بورسیه یکساله زبان چینی. جنگ شد و اساتیدی که باید توصیه‌نامم رو می‌نوشتن برای همیشه از کشور رفتن.مامانم میگه به خواهرت بگو یکم بیشتر درس بخونه، حوصله ندارم؛ جواب میدم:بخونه که چی؟ که الکی زحمت بکشه و هیچی گیرش نیاد؟ که بشه یکی مثل من؟پیش مشاور خوابگاه نشستم، بهش میگم از اینکه دلم شور میزنه. اینکه میترسم اومدن به تهران اشتباه بوده باشه. که شاید باید پیش خانواده می‌موندم و هم خرجم رو کم می‌کردم و هم فشار روانیم رو حداقل. میگه:الان مشکلت اینه که پول نداری؟میگم نه، ترسم از اینه که فردا روز نداشته باشم. توی دیوار آگهی‌های خونه رو دیدم، حتی نمیتونم تعداد صفرها رو بخونم. حقوق‌های پرداختی رو هم توی جاب ویژن و امثالش چک می‌کنم. نمی‌دونم اگه یه روزی از خوابگاه برم و دیگه غذای سهمیه‌ای نداشته باشم می‌خوام چطور زندگی کنم. با خودم میگم که کار کردن چقدر بی‌ارزشه. باید به حرف مامانم گوش می‌کردم، باید پزشکی می‌خوندم. اونطوری حداقل یه کار واقعی می‌کردم. می‌کردم؟ یا باید میرفتم سمت ریاضی و کامپیوتر، باید برنامه‌نویسی مهندسی چیزی میشدم که حداقل بتونم مهاجرت کنم. کی به من گفت که توی ایران &quot;علوم انسانی&quot; وجود داره؟ اونم اقتصادش!گمان می‌کنم که دارم با تو حرف میزنم، احتمالا داریم دعوا می‌کنیم. غریب به مثل همیشه. من حرفایی میزنم و تو بهم میگی:زیادی رویا پردازی.حالا این خیال توی سر خودم هم میچرخه. من زیادی رویا پردازم. منی که اگه چهار سال هم مداوم کار و پس‌انداز کنم نمی‌تونم یک دوربین بخرم رو چه به کارهای هنری؟ منی که همون 12 13 سالگی هم شهریه کلاس تئاتر رو نداشتم و با حسرت بقیه رو نگاه می‌کردم می‌خوام چیکار کنم؟ برنامه بسازم؟ فیلمنامه بنویسم؟ داستان؟ من می‌خوام داستان بنویسم ولی هربار خون روی کلمات می‌ریزه و کل صفحه رو خیس میکنه. خدای من، می‌خوام برم؟ یادمه از یازده سالگی دلم می‌خواست برم ژاپن. عکس خیابونای پر شده از شکوفه‌های گیلاس رو نگاه می‌کردم و می‌گفتم حتما یه روزی جام اونجاست. آخه مایی که الآن بیشتر از هفت ساله که مسافرت نتونستیم بریم رو چه به ژاپن رفتن؟ بعدش گفتم خب اشکالی نداره، میرم کره. بورسیه میداد. سه سال زبانشون رو خوندم؛ وقتی خواستم جدی بگیرم که آماده بشم برای آزمون بود که فهمیدم دارم به ریش خودم می‌خندم. حتی گوشواره به گوشم آویزون نبود که بفروشمش و خرج رفتن به کشور همسایه و شرکت توی آزمون دربیاد. چرا کشور خودمون برگزار نمی‌کنه؟ باید بگم که حتما مسئولین باصلاحیت صلاح ندیدن. من زیادی رویا پردازم، هنوز فکر می‌کنم میشه کار و پیشرفت کرد و چیزی رو بخوای. چیزی رو بخوای و بهش نزدیک بشی. این روزا فقط و فقط دارم از همه چیز دور می‌شم.سر کلاس چینی مهمانم. اولین جلسمه، اساتید چینی رفتن و مونده دو نفر از اساتید ایرانی. بعد از کلاس شهامتم رو جمع می‌کنم و میرم بالای سر میز استاد، ازش میپرسم &quot; برای بورسیه دوره زبان، چطوری میتونم توصیه‌نامه بگیرم؟&quot; میگه &quot;ماها باید بشناسیمت&quot; میگم &quot;خب نمیشه همین کلاسای شما رو بیام تا من رو بشناسید&quot; میگهخب دوره‌های کنفسیوس رو شرکت کنیادم میافته به قیمت‌هاشون. من شاید بتونم بیست تومن هزینه خود آزمون رو بدم. ولی وقتی به اینکه باید سی چهل تومن هم بذارم روش و فقط پول کلاس بدم چشمام سیاهی میره. از کلاس میام بیرون. سوار اتوبوس میشم. امشب شب یلداست. ترافیک خیلی سنگینه و بدون اینکه بخوام گریه‌ام می‌گیره.تلویزیون رو روشن می‌کنم. آهنگ حماسی گذاشتن با پشت صحنه قرمز. روی صفحه نوشته:کالابرگ یک میلیون تومانی.تلویزیون رو خاموش می‌کنمتوی حموم خوابگاه نشستم، آب مثل همیشه سرده. منتظرم که قابل تحمل بشه. نشستم، اشک میریزم و فکر می‌کنم که چقدر روانم رنجوره. که چقدر لوسم. که باید به فکر باشم؛ باید برم برای حالم دارو بگیرم. دارو چند میشه؟ به این فکر می‌کنم که سرتاسر وجودم پر از گناهه. آدم گناهکاره که دلش می‌خواد از اینجا بره. اون دنیا حتما به حسابم رسیدگی میشه. فکر می‌کنم که چقدر بی‌عرضه‌ام. فقط میگم که می‌خوام. یادم میاد که توی این چهار پنج سال اخیر با وجود تمام بیچارگی‌های خودم حداقل هر روز یکی دو ساعت رو برای زبان خوندن گذاشتم. ولی چه فایده؟ کو مدرکش؟ تازه وقتی استاد نداشتم همه چیز رو هم پرت و پلا و اشتباه یاد گرفتم. ولی خب، نمیشد که ماهی یکی دو تومن شهریه کلاس بدم! به این فکر می‌کنم که عجب اشتباهی با انتخاب رشتم کردم. بعدش میگم که آخه من کجا و اون دنده‌نرم‌هایی که آرزو می‌کنن، تلاش می‌کنن و بدست میارن کجا؟ از همه متنفرم. از خودم بیشتر. چقدر خودم رو مضحکه مردم کردم. چقدر هی جلوی همه گفتم که ببینید من دارم زحمت میکشم. ببینید من آرزوی بزرگ دارم. تهش هم هیچی به هیچی. یادم میافته به دوست نزدیکم که توی شونزده سالگی میگفت :اگه میخواست بشه تا الان شده بود.و من تلاش می‌کردم که بهش ثابت کنم که داره خیلی جلو جلو تصمیم می‌گیره. که اونقدرا هم دیر نشده. که هنوز سر جوونیه و قرار نشد اگه تا الان نشده بعدش هم نشه. حالا به روزگاری بدتر افتادم. به این فکر می‌کنم که تا یکی دو سال پیش حداقل امید داشتن، شاید هم تا چند ماه پیش، و یا چند روز پیش؟ حالا همونم ندارم. میون این همه اضطراب به سرم میزنه که &quot;راستی برو توی جاب‌ویژن دنبال کار بگرد دیگه&quot; و گریه‌ام شدیدتر میشه. شاید واقعا خوشبختی سهم بعضی از ماها نیست.امروز روی تخت ایستادم و به خودم نگاه کردم. توی آینه بزرگ روی میز. به خودم نگاه کردم و یک لحظه از فکرم گذشتخدایا، من چقدر جوونم.موهای کوتام رو بالای سرم بسته بودم، چند تار چتری روی پیشونیم رو پوشونده بود. از دور پوستم روشن به نظر میومد و هیکلم هم برخلاف چیزی که همیشه ازش تصور می‌کنم عادی بود. خیلی هم چاق به نظر نمی‌رسید. توی آینه نگاه کردم و گفتم که چقدر جوونم. هنوز حتی بیست ساله هم نشدم. حالا حالاها هم نمیشم. به این فکر کردم که یعنی واقعا باید الآن گور آرزوهام رو بکنم؟ باید الآن به خودم حالی کنم که اگه توی دنیا خوشحالی‌ای نیست و اگر هم هست سهم من نیست؟ خیلی زود نیست؟ خیلی زیبا نیستیم؟ خیلی حیف نیستیم؟ نمی‌دونم. هیچ نمی‌دونم. ولی می‌دونم که می‌خوام از زمانه چابک‌تر باشم. به این فکر می‌کنم که میشه. باید بشه. یک روزی، من هم در خانه خودم می‌شینم، کاری رو می‌کنم که ارزش برام به ارمغان میاره، به فرداهام با روشنی فکر می‌کنم، از پنجره به بیرونی نگاه می‌کنم که غبار غم و اندوه و خفقان روش ننشسته؛ احتمالا بخار از ماگم بلند میشه و با خودم میگم &quot;خداروشکر&quot;. شاید هم دوباره دارم زیادی خیال‌پردازی می‌کنم.</description>
                <category>آتنا</category>
                <author>آتنا</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jan 2026 11:19:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفته سوم: در پستوی زاغه‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Kalegerdali/%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%B3%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%B2%D8%A7%D8%BA%D9%87-%D9%87%D8%A7-y2dye45rounx</link>
                <description>کمی برایم عجیب است که چرا هر وقت من در حال تجربه احساساتی خاص هستم، این اغتشاش و تشویش درونم به جهان بیرون هم راه می‌یابد. این سومین بار است. نمی‌دانم، شاید مثل سگ‌ها و یا تعدادی از حیوانات دیگر پیش از رخ‌داد وقایع از آنان باخبر می‌شوم و بدنم نشانه می‌فرستد. به هر حال و به قول معروف وضع همین است که می‌بینید و نیاز به توضیح بیشتر ندارد؛ به من گفتند حرفت را بزن، اما از پیش زبانم را بریده بودند. با خودم خیلی فکر می‌کنم، مثل همیشه، این روزها بیشتر. به اینکه آیا امر خوشبخت شدن خیلی سخت است و یا ناممکن؟ بعد با خودم می‌گویم که حتی اگر خیلی سخت باشد و نه ناممکن، آیا هزینه‌ای که باید برایش پرداخت بر آن می‌ارزد و یا اصلا من نوعی تاب و توان تحمل آن را دارد یا خیر. بلافاصله جواب می‌دهم که &quot;هیچ سختی بالاتر از آنکه بنشینی و ببینی چطور همه چیز به یغما می‌رود نیست&quot; این جواب با وجود درست بودنش خیلی سخت‌الباور است. برای جسمی که حتی دیگر توان التیام ندارد و روحی که به هر انتزاع چنگ می‌زند تا پریشان بودن خود را در قالب افکار مجسم کند خیلی سخت است که باور کند که اگر دست روی دست بگذارد چیزها بدتر میشوند، مگر بالاتر از سیاهی رنگی هست؟ اما من گمان می‌کنم که هنوز سیاهی را ندیده‌ام، می‌خواهم باور کنم که ندیده‌ام؛ به این فکر می‌کنم که هنوز ذهنی دارم که موسیقی را پس نمی‌زند و چشمانی که هنر را به درون دعوت می‌کنند. سری کماکان پر از خیال و زبانی که به کلمات باز می‌شود. احساس می‌کنم که وجود دارم. که خاصیتی جدا از خواص جهان اطراف دارم. که هستم. تا وقتی که هستم دلیلی ندارد که بخواهم نباشم. به این فکر می‌کنم که احتمالا طعمه آسانی برای باورهای آشوب‌گر خود بوده‌ام، همین و بس. نه که واقعا بدردنخور باشم. راستش را بخواهید دیشب داشتم فکر می‌کردم که چقدر به آدم‌هایی که &quot;به یک دردی می‌خوردند&quot; حسودی‌ام می‌شود. اینکه در یک جایی نشسته باشی و بتوانی مشکلی را از مردم حل کنی باید خیلی احساس ارزشمندی دهد. به این فکر می‌کنم که من فقط بلدم درد را بر درد اضافه کنم، وقتی آدم‌ها پیشم می‌آیند تا مثلا برای آینده تحصیلی‌شان کمک بگیرند ناخودآگاه ذهنشان را به این سمت می‌برم که &quot;زندگی چیست و می‌خواهند در نهایت با آن چه‌کار کنند&quot; یا شروع می‌کنم به شاگردانم نصیحت‌های اخلاقی کردن از جمله اینکه &quot;عمر و جوانی‌ات را هدر نده و روحت را جلا بده&quot; و باعث می‌شوم با خودشان و یا حتی جلوی رویم بگویند &quot;این تیچر جدید خیلی چرت و پرت می‌گه!&quot;. والدینم را در یک رابطه به قولی تاکسیک معلق نگه داشته‌ام، که ببینید من چه دختر خوبی هستم، که دیگران درباره‌ام چه می‌گویند و بعد بلافاصله شروع می‌شود که اما راضی نیستم و دوست دارم بمیرم. وقتی می‌نویسم هم خیلی دوست دارم در آخر با یک نتیجه‌گیری اخلاقی روشن و امیدبخش متن را به پایان ببرم؛ اما چنین پایانی گاها با ساختار زندگی خیلی جور در نمی‌آید. به هر حال، به لحظاتی فکر می‌کنم که یک نفر از من سوالی می‌پرسد و برایش جواب دارم، و یا لحظاتی که می‌توانم کنار آدم‌های عزیزم بنشینم و به آن‌ها گوش بدهم (هرچند که جدیدا متوجه شدم اصلا شنونده خوبی نیستم)، لحظاتی که خلق می‌کنم (حتی کوچک‌ترین چیز را، به امید آنکه بر قلب یک نفر بنشیند)، وقت‌هایی که عاشق هستم و محبت می‌ورزم، وقت‌هایی که وسایلم را جمع می‌کنم و یا لباس‌هایم را می‌شورم و یا آن موقع‌هایی که برای جمعی غذا می‌پزم، و از همه مهم‌تر آن‌جاها که کتابی می‌خوانم و یا چیزی تماشا می‌کنم و احساساتم به جریان درمی‌آیند و گمان می‌کنم که به عنوان مخاطب خوب توانسته‌ام مولف‌ را به هدف خود که تاثیر گذاری‌است برسانم؛ عمیقا احساس بودن و &quot;بدرد یک چیزی خوردن&quot; می‌کنم. به این فکر می‌کنم که همیشه خیلی سرتق و لجباز بوده‌ام؛ حرف حرف خودم و باور باور خودم بوده‌است. دلم نمی‌خواهد در مقابل دنیا هم سر خم کنم، دلم می‌خواهد سرم را بلند کنم و توی روی تمام این تاریکی و بدبختی‌ها فریاد بزنم که &quot;همش همین؟ حالا چشمات رو باز کن و ببین من چه جوابی برات دارم!&quot; از این مدل فانتزی‌ها. دلم می‌خواهد بتوانم خوشبختی را به چنگ بیاورم و بگیرم در دستان و بالای سرم ببرم؛ تا همه ببینند و بدانند که غیرممکن نبود. که تلاش، بیهوده نیست، که باور و امید، کشنده نیست. نگران نباش، کارت خوبه. به این فکر می‌کنم که شاید باید کمتر فکر و گمان و بیشتر زندگی کنم. که انقدر اجازه ندهم معیارهای ذهنی و بی‌سر و تهم خودشان را دور بدنم گره بزنند و گره را آنقدر تنگ کنند تا نفسم بالا نیاید. که باید کمتر اهمیت بدهم و کله خرتر باشم، همانطور که در رویاهایم هستم. فکر کردن زیاد نهایتا آدم را دیوانه می‌کند، اینکه از نوع خوبش یا بدش را دیگر کاری ندارم. دلم می‌خواهد دوست داشته شوم و آدم‌ها دیوانه‌ها را دوست ندارند. عجب حرف‌هایی دارم می‌زنم‌ها!خلاصه‌اش این است که باید فرار کنم، از زاغه‌های ذهن. بروم آنجا که چیزها انقدر هم بد نیستند، آنجا که دوستانم وجود دارند، آسمان، داستان‌ها، خاک، پرندگان، هوا، اشیا و چیزهای دیگر. آنجا که زندگی دیگر راکد نیست. جهان متغیر که شد دارد. سلام. خوبید؟ من خوبم. این هفته خیلی کار خاصی نکردم، ولی یکمی به اموراتم رسیدگی کردم و از بابتش از خودم راضیم. فرجه امتحاناتمه و باید درس بخونم. درسای زیاد. ولی از پسش برمیام. می‌خوام دست ار تعریف کردن غایت و فایده برای هر چیزی بردارم که &quot;حالا گیریم نمرت خوب بشه، که چی؟ تو که نمی‌خوای با این درسا کار کنی!&quot;. به نظرم همون عزت نفسی و حال خوبی که از &quot;از پسش براومدن&quot; می‌گیری برای اینکه کاری رو انجام بدی کافیه. خلاصه که این دو سه هفته رو خارج از هیاهو می‌گذرونم تا ببینم بعدش چی می‌شه. دلم می‌خواد شده خودم هم یکمی مثل بقیه بهم اعتماد داشته باشم. این فیلم رو تو یه روز دوبار دیدم؛ جدای از علایق شخصیم قشنگ بوداینم برای سرگرمی فیلم جالبی بود!</description>
                <category>آتنا</category>
                <author>آتنا</author>
                <pubDate>Fri, 02 Jan 2026 08:32:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفته دوم: بده بستان</title>
                <link>https://virgool.io/@Kalegerdali/%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%A8%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-orkfa72xscve</link>
                <description>این سومین باریست که دارم عنوان این هفته را تغییر می‌دهم، سومین و آخرین، چرا که از زمان انتشار هفته‌نامه اول ده روز می‌گذرد. ابتدا شرح حالی که سه روز پیش نوشته بودم را الصاق کرده و بعد به نوشتن توضیحاتی درباره آنچه که در سه روز پس از آن پشت سر گذاشته‌ام می‌پردازم.قسمت اول، فردای شب یلدادیشب شب یلدا بود. این شب برای من یک نحوست خاص به همراه داره، نمی‌دونم از کی شروع شد. احتمالا از یلدای سال یازدهم؟ شاید هم از قبل‌ترش بود که همون دیوهای شرور و بدطینتی که این شب به سودای یک دقیقه شکار بیشتر عنان می‌گسلند و سر به کوچه و خیابون می‌ذارن من رو به عنوان یک هدف همیشگی انتخاب کردن. یک جور آئین خاص. به راستی که زندگی با داستان و افسانه چقدر متفاوته. داشتم می‌گفتم، دیشب شب خوبی نبود، شاید هم از بهترین شب‌ها بود. مرز بین این دو خیلی باریکه، تمامش به این بستگی داره که خودت رو چطور تعریف کنی. که احساساتت رو توهم بدونی و یا منطقت رو. ساعت نه بود، امروز قرار بود امتحان داشته باشم، چند روزیه که کلا خوب نیستم و امروز بدتر هم بودم. توی پادکستمون خیلی تپق زدم و خودم رو شرمنده کردم، هم‌دانشکده‌ای عضو انجمنم چیزهایی از دانشکده تعریف کرد که من تا حالا نه دیده و نه شنیده بودم، سر کلاس چینی که مهمون بودم به محض اینکه دهنم رو باز کردم تمام اون چیزی که طی چند ماه تلاش سخت وارد مغزم کرده بودم رو فراموش کردم، به بچه‌ها حسادت کردم، فهمیدم که نمی‌تونم خودم رو به ددلاین دوره زبان امسال برسونم. توی تخت دراز کشیده بودم و از چند مدل داروی خوابم یکمی خورده بودم به این امید که بتونم زودتر بخوابم و یک روز جدید رو شروع کنم که به قدر امروزم بد نباشه، درس هم باید می‌خوندم. آدمِ 24 واحدی. از بیرون صدای آهنگ و خوشحال می‌اومد و باعث می‌شد اندک خواب هم از سرم بپره. امروز دوستم بهم گفت که &quot;داری خیلی عجله می‌کنی&quot;.اینجاست که دوباره اون سوال نفرین‌شده رو از خودم می‌پرسم که &quot;می‌خوای الآن چیکار کنی؟&quot; و آخرین سرپناهم هم در خودش می‌شکنه. اشک‌ها سرازیر می‌شن و نفسم بند میاد. هزار و یک کار و هزار و یک جواب. که باید پول دربیاورم و به هر راهی که شده. که باید کار یاد بگیرم. که سخت زبان بخوانم و کتاب که مطمئن شم این‌بار رو اشتباه نخواهم کرد. که کارآموزی همراه‌اولم رو بگذوانم و در کنار سخت تلاش کردن براش یاد بگیرم که ادیت بزنم. که بیشتر روی برنا کار کنم. روزی شش ساعت از دو زبان هم بخونم. که بشم انسان هزار کاره فقط برای اینکه روم بشه با هزار لعن و نفرینی که قراره بشنوم و تحقیری که بشم از چیزی که برای من نیست آزاد شم. فکر می‌کنم و فکر و فکر. در نهایت به این می‌رسم که اصلا زندگی من ارزش زیست نداره، که اگر دوست داشتنی بودم هیچوقت به چنین جایی نمی‌رسیدم، که اگه مثل بقیه بودم شب‌های یلدام رو پشت سرهم تنهایی نمی‌گذروندم. که وصله ناجورم. یک ایراد. یک نقص. وگرنه همه که دارن زندگیشون رو می‌کنن و این منم که مونده‌ام و درجا می‌زنم، این منم که نمی‌تونم چیزی که بهم تحمیل می‌شه رو تحمل کنم. منم که زیادی رویا پردازم و منم که احمق و دیوانه‌ام.درسی که امتحانش رو دارم رو حذف می‌کنم، حالا به تمام چیزهایی که به خودم می‌بستم یک &quot;ترسو&quot; هم اضافه می‌شه، که تو انقدر از یک میان‌ترم آبکی ترسیدی که درس رو بعد از بیست و پنج جلسه حضور حذف کردی. که وجودت از جرعت خالیه؛ که تمام عمرت رو ترسیدی. اما یک لحظه، و فقط برای یک لحظه، فکری از سرم می‌گذره. که &quot;تو شجاعی، تو خیلی شجاع‌تر از همه آدمایی که میشناسی هستی. تو به خودت این جرعت رو دادی که در مرحله اول به این فکر کنی که ممکنه اشتباه کرده باشی، که به احتمال‌ها بپردازی، که به اطرافت نگاه کنی و بپرسی که دیگه چطور میشه زندگی کرد. و با وجود اینکه فقط و فقط و فقط نوزده سال داری و تمام عمرت رو پای کار و درس بودی بازهم به این فکر می‌کنی که چطور باید اون یکی دو سال از دست رفته رو جبران کنی. اینا علائم یک آدم ترسو و ناآگاه نیست.&quot; و در یک لحظه من آروم‌ترم. آروم‌ترینی که می‌تونم باشم. دیگه به چیزی فکر نمی‌کنم، یکمی به خودم افتخار می‌کنم، از خودم عذرخواهی می‌کنم و می‌خوابم.صبح یکمی سرگیجه دارم، از بابت داروهاست. از انرژیم کم می‌کنن. دوستش ندارم، تازه اگه داروی بیش‌فعالیم رو هم مصرف کنم علاوه برجسمم سرم هم نمی‌تونه آزادانه پرواز کنه. کارها رو روی صفحه می‌نویسم و طبقه و زمان‌بندی می‌کنم، حالا می‌مونه اراده. توی این یه مورد خوبم، توی تلاش کردن خوبم. توی نتیجه دادن نه خیلی. یه کتاب می‌خوندم که می‌گه &quot;داروهای اعصاب و روان ما رو سازگار می‌کنن، اما سازگار با چه دنیایی؟ دنیایی که ممکنه اشتباه باشه&quot; خیلی بهش باور دارم. شاید منم که دارم اشتباه می‌کنم. برام مهم نیست. امروز شیر پاکتی خوردم، عاشق طعم شیرم و پخش شدنش روی زبون. عاشق زنده بودنم و احساساتی که فقط زنده‌ها قائل به درکشونن. زنده بودن خیلی متناقضه، باید به چیزای خرد خرد دل ببندی چون که همین‌ها مقتضیات انسان بودنته.قسمت دوم: شرح سه روز جهنمیبه خودم قول داده بود که بیایم و ادامه این متن را نوشته و آن را منتشر کنم. خیلی مطمئن بودم، از اینکه قرار است تصمیمی انقلابی بگیرم و رشته‌ام را عوض کنم خیلی مطمئن بودم. آن‌قدر که به همه درباره‌اش گفته و پز داده بودم. نیمه شب دوشنبه دوباره گریه کردم، تقریبا تا خود صبح خودخوری کردم و فکر و فکر که چه کار باید بکنم و حالا با چقدر زور می‌توانم سکان زندگی را در دست بگیرم. به هر طریقی که بود خوابیدم. فردا صبحش می‌دانستم که باید درس بخوانم و به فهرست کارهای بی سر و تهم سامانی بدهم، بیدار که شدم تلفنم زنگ خورد و فهمیدم که ای دل غافل باید سر صبحی بروم توی خیابان و از مردم مصاحبه بگیرم که با دفترچه مرگ چه کسی را خواهند کشت!بعدش اشتباهی کردم، شاید هم درست‌ترین کار را. رفتم آموزش کل تا درباره تغییر رشته بپرسم، همانطور که از یک مسئول آموزش نرمال و معمولی انتظار می‌رود سرم داد و بیداد کرد که دیر شده و دیگر نمی‌شود و از اینجور حرف‌ها. بیرون که آمدم روی همان سکوی روبه‌روی آموزش نشستم و زدم زیر گریه. هق و هق و هق. کل روزم به همین گذشت، هر چه که می‌گذشت زنجیر بدبختی بیشتر و بیشتر خودش را دورم حلقه می‌کرد و تاریکی سنگین‌تر مرا به عمق می‌کشید، برگشتم سر یکی از عادات قدیمی‌ام ،از بابتش از خودم خجالت کشیدم و همین حالم را بد و بدتر کرد. با خودم فکر کردم که شاید خوشحالی سهم من از زندگی نبوده و نیست و دارم سگ‌دو می‌زنم، به معنای واقعی آن. که چقدر در هیچ چیزی خوب نیستم و چقدر به هیچ چیزی راضی نیستم و چقدر از همه دنیا عقب افتاده‌ام و چقدر بی‌کس و کارم و خاطرات یادم آمد و یادم آمد، از کتکی که سهوا در چهار سالگی خورده بودم، از بلایی که در شش سالگی سرم آمد و مرا تا مدت‌ها از خودم بیزار کرد، تا آن روزی که پایم رفت روی اسباب‌بازی پسرخاله‌ام و سریعا آن را پنهان کردم که کسی متوجه شکستنش نشود. به این فکر کردم که خانه چقدر سرد بود، چقدر بی‌رنگ و روح بود، چقدر به شکنجه‌گاه می‌مانست. بعد با خودم گفتم معلوم است که آن‌کسی که در کودکی اینطور زندگی کرده اصلا لیاقت خوشبختی ندارد و تمام مدت هم داشته‌ام خودم را گول می‌زدم که چیزها خوب است. که سرنوشت من یک چیز است و آن بیچارگی است. حالا گاها در کم و کیف تغییر می‌کند، روایت عوض می‌شود اما پند اخلاقی همان است که بود.خلاصه که خیلی بد گذشت، عمیقا احساس کردم که تنها و بدبخت و بیچاره‌ام و در زندگی جز اشتباه نکرده‌ام. خودم را به بار سرزنش بستم که چرا همان پارسال مصرف داروهای تثبیت خلق را شروع نکردم؟ به استیصال و درماندگی رسیدم و در مخیله‌ام هم نمی‌گنجید که یک روز دیگر را چطور دوام خواهم آورد. نفسم گرفت، قلبم سنگین شد، سرم پر بود از صدا و فریاد و برنامه‌هایی که هیچ یک عملی نبودند. با خودم گفتم که آیا دنبال کردن مسیر درست لزوما باید همین‌قدر درد داشته باشد؟ حتما باید به جنون رسید تا تغییری مثبت ایجاد کرد؟ که آیا هر انقلابی در جهان جواب داده‌است؟ (پاسخ این سوال خیر است، اکثر انقلاب‌ها شکست خورده‌اند!) تصمیم گرفتم که دیگر فکر نکنم. چنگی به داروهای خواب زدم و خوابیدم.صبح، ابتدا، اصلا دلم نمی‌خواست که از تخت خارج شوم. می‌خواستم تا عمر دارم همان‌جا بمانم، اما به خودم قول داده بودم که دوش بگیرم. پس بلند شدم، دوش گرفتم و به امورات روزمره‌ام رسیدگی کردم. چای گذاشتم دم بیاید و صبحانه خوردم. در این بین سوالی به ذهنم رسید، که &quot;در نهایت از زندگی چه می‌خواهم؟&quot; و جوابم مشخص بود. خوشحالی. البته این چیزی‌است که همه ما به دنبال آن هستیم، آدمی را نمی‌توان یافت که آگاهانه در جستجوی فلاکت باشد. حتی کسی که عمدتا به خودش رنج می‌دهد هم احتمالا در پی کسب خوشحالی از شیوه‌ایست که لزوما برای ما قابل درک نیست. از خودم پرسیدم که آیا تصمیمی که این حجم از فشار روانی را به من منتقل می‌کند تصمیم خوبیست؟ هرچه نباشد چندی اقتصاد خوانده‌ام، انتخاب خوانده‌ام. درباره انسان عقلایی و منفعت و هزینه و بده بستان هم کمی اطلاعات دارم. می‌دانم که احساس خوب باید به احساس بد بچربد. پس نشستم و دوباره همه چیز را دیدم. این‌بار سعی کردم پراگماتیست‌ و واقع‌بینانه‌تر به موضوع نگاه کنم و در عین ناباوری تقریبا هیچ‌یک از دلایلم برای نیاز به تغییر واقعی نبودند.عدم علاقمندی به رشته خودمعلاقمندی به رشته دیگرعدم دیدن آینده در رشته خودمنیازمندی به کسب درآمد و اینکه در زبان‌هایم به قدر کافی خوب نیستم تا از آنان پول دربیاورم.اینکه در تهران قرار است بی‌خانه شوماینکه به سمت اهداف بزرگترم قدم برنمی‌دارماحساس بیگانگی با همکلاسی و هم‌دانشکده‌ای‌هاعدم رضایت از معرفی خودم با عنوان &quot;دانشجوی مدیریت مالی&quot;عدم موفقیت تحصیلی در حال حاضرو...اما وقتی سعی کردم به این موارد نگاه کنم دیدم که چقدر درباره‌شان تعصبی و احمقانه فکر می‌کنم. آنقدرها هم بی‌علاقه نیستم و صرفا حوزه کاری آن چنگی به دلم نمی‌زند. به رشته دیگر شاید تمایل داشته باشم اما بعید می‌دانم آنقدری بکشم که چهار سال دیگر درگیر آن باشم، و آنکه استرس &quot;اجبار به بهترین بودن حالا که با این حجم از هزینه دادن اینجا آمده‌ام&quot; برایم خیلی سنگین تمام می‌شود. خیلی از آدم‌ها با رشته‌شان آینده نمی‌سازند، در حوزه ما که دیگر این عدد ته ندارد، تقریبا هیچکس آنچه که در آن کار می‌کند را نخوانده، حال اینکه مقاطع بالاتر را از من ندزدیده‌اند، من هیچ نیاز مالی ندارم، فقط الکی نگرانم، وسواس دارم که موجودی حسابم از عددی بالاتر باشد وگرنه هیچ وقت در تامین نیازهایم به مشکل نخورده‌ام و هرجا که پول نداشتن عامل شکستم بوده قبل از آن می‌توانستم هزار و یک دلیل دیگر را ردیف کنم. من که اصلا دوست ندارم تهران بمانم، می‌خواهم درس بخوانم و بروم آن‌ور آب کار تحقیقاتی کنم. دقیقا یک سال و تنها یک سال است که در این شهر و با مقتضیات زندگی بزرگسالی دست و پنجه نرم می‌کنم، حال اینکه این باور که &quot;هیچ قدمی برنداشته‌ام&quot; از پایه و اساس اشتباه و خنده‌دار است، فقط هنوز به مقصد نرسیده‌ام.این احساس بیگانگی و عدم تعلق اتفاقا موردعلاقه‌ام است، خودت را به هیچ چیزی مجبور نمی‌بینی، به اینکه حتما باید فلان‌کار را بکنم و فلان‌طور باشم تا در جمع بمانم؛ این برای من یک مزیت خیلی بزرگ است. به نظر من برای برخی‌ها تنها بودن یک موهبت است و من از آن برخی‌ها جدا نیستم. بی چارچوب بودن را می‌ستایم. می‌توانم خودم را تنها و تنها رشته‌ام ندانم، می‌توانم در معرفی خود از آن جدا شوم؛ اینکه در خوابگاه دانشگاه به رشته‌ات خیلی اهمیت می‌دهند و در اولین سوال آن را از تو می‌پرسند دلیل نمی‌شود که تمام دنیا این شکلی باشد. من در تحصیل شکست نخورده‌ام ، اینکه معدل اول کلاس نیستم و عضو انجمن علمی نشده و ده تا مقاله کار نکرده‌ام به این معنا نیست که شکست خورده‌ام؛ به این معنا نیست که بدرد نمی‌خورم.و بعدش دیدم که اما هزینه‌هایی که باید برای ترک این منصب متحمل شوم همه و همه واقعی است، هزینه انصرف، برخورد توهین‌آمیز تک تک مسئولین، ناامید شدن خانواده، فشار روانی از بابت اینکه سه سال متوالی در خوابگاه ترم یک و دویی‌ها بمانم، عدم قطعیت شغلی رشته مدنظرم، جو دوست‌نداشتنی اکثریت ورودی‌های رشته هدفم، آب شدن و در زمین رفتن تمام تلاش‌هایی که برای این 60 واحد کرده‌ام. همه و همه دلیل کافی بود که چرا انقدر حالم بد است، انگار می‌خواستم از بت‌های ذهنی‌ام دربیایم و خودم را بیاندازم توی چاه مشکلات واقعی.تصمیم گرفته‌ام که از این به بعد کمتر وسواس نشان دهم، حالا که می‌دانم رشته‌ام موردعلاقه و هدفم در زندگی نیست دیگر آنقدرها هم با آن کشتی نگیرم و خودم را درش غرق نکنم، که دست از مقایسه کردن خودم با عالم و آدم بردارم و به آنچه که دارند غبطه نخورم. که انقدر خودم را دسته‌کم نگیرم. که شجاع‌تر باشم، در دنبال کردن آنچه که احساس می‌کنم واقعا برای من است، بدون نیاز به تعلق بیرونی، جسورتر باشم. نترسم که نکند در علاقه‌ام خوب نباشم، انقدر تلاش نکنم که در همه چیز، از همه کس بهتر باشم. که انقدر خودم را در برابر انتظارات مسئول ندانم.یک چیزی که درباره خودم فهمیده‌ام این است که هر وقت عهد می‌بندم آن قسمت از وجودم که برای خودم است را برای تحقق باید های بیرونی مدتی رها کنم است که این‌جور بلاها به سرم می‌آیند. وگرنه وقتی که سخت مشغول تلاش و پیشرفت‌های کوچک هستم این احساسات در حوالی‌ام هم پیدا نمی‌شوند. شاید قلق من یک نفر در این است که هیچ‌وقت و هیچ‌وقت نباید کوتاه بیایم. که باید لجاجت بورزم و آن‌کاری که خودم می‌دانم درست است را به هر قیمتی به پایان برسانم.دوست ندارم بیشتر از این اسیر باشم، در نوزده سالگی اسارت در بند مقایسه و تقلا برای همه چیز بودن زندگی را برای آدم بدطعم و بی‌خاصیت می‌کند و مگر کسی بی‌قلب باشد که اجازه دهد چنین بلایی سرش بیاید. آن هم توسط خود.در کانال شخصی‌ام ممبرهای خیلی خوبی دارم، تقریبا همیشه و هر وقت که به دلداری نیاز دارم هستشان و حسابی آدم را از بابت تعریف‌هایشان خجالت می‌دهند، نوشته بودم که دلم سرپناه می‌خواهد، یک نفر جواب داد که &quot;ولی چنلی که داری نوشته هایی که تو ویرگول میذاری همیشه مخاطب خودشون رو دارن، شاید تو زندگی واقعیت نه اما توی فضای مجازی پناهی داری که بهش برگردی. به اندازه‌ی خونواده قوی نیست ولی از بین نمیره. ما همیشه دوستت داریم.&quot; خواستم بگویم که از همه شمایی که بخشی از آگاهی‌تان را به من داده و اجازه می‌دهید احساس شنیده شدن داشته باشم از صمیم قلب ممنونم و تمام تلاشم را می‌کنم که خدایی نکرده شرمندتان نکنم!</description>
                <category>آتنا</category>
                <author>آتنا</author>
                <pubDate>Wed, 24 Dec 2025 18:52:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیالوگ</title>
                <link>https://virgool.io/@Kalegerdali/%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%84%D9%88%DA%AF-atsvgiy0qdn2</link>
                <description>دیالوگ به معنای گفتگوست. گفتگو از دو جانب. این دو جانب لزوما دو شخص جدا به معنای پذیرفته شده نیستند._خب، چی تو رو به اینجا آورده؟ از آخرین بار خیلی می‌گذره.+آره. دیگه بزرگ شدم. تو هم بزرگ شدی. راستش قبل از اینکه اینجا بشینم احساس می‌کردم که قراره حرفای خیلی منطقی‌ای بزنم. اومده بودم فقط ازت تایید بگیرم تا خیالم راحت بشه. ولی الآن، نمی‌دونم. انگار فقط اومدم تا غر بزنم و بهونه بیارم._غر و بهونه فقط وقتی معنا داره که باعث بشه بیکار بشینی. اگه از دل غرهات تغییری زاده بشه اون موقع ارزش شنیده شدن رو دارن.+می‌دونی، احساس می‌کنم که... احساس می‌کنم حالم خیلی خوبه. سرخوشم. تا حالا انقدر سرخوش نبودم؛ یکمی می‌ترسم._پس اومدی تا از توی خیال بیرونت بکشم؟ می‌ترسی که دیوونه شده باشی؟+که دیوونه مونده باشم. که هیچوقت خوب نشده باشم._بذار یه چیزی بهت بگم و بعدش بریم سراغ سوالم، شاید فکر کنی خیلی مربوط نیست، اما باید بدونی که آدمی که رشد داشته و بزرگ شده گذشته خودش رو فراموش نمی‌کنه، از چیزی که بوده جدا نمی‌شه. برعکس، خود گذشته‌اش رو هم بهتر می‌فهمه. چیزها براش شفاف‌تر می‌شن و توانایی پذیرششون رو بدست میاره. دیوونه بودن خیلی بده؟+اگه بد نبود که از روی زبون آوردن کلمه‌اش نمی‌ترسیدم._چی شد که فکر کردی دیوونه‌ای؟+مشخصه. آدمی که دیوونه‌ست دیوونه‌ست. البته همه ما دیوونه‌ایم، این فکریه که من می‌کنم. ولی بعضی‌هامون دیوونه‌های خوبیم. دیوونه‌های سازگار. دیوونه دوست داشته شدنیم، دیوونه زیبا بودن. دیوونه موفق بودن. دیوونه پول و قدرت. من این شکلی نیستم._و چه شکلی هستی؟+دقیق نمی‌دونم، ولی همیشه یه چیزی توی دلم وول می‌خوره ،شایدم توی قفسه سینم. دل همون قلبه. معلم ادبیاتم می‌گفت. آره داشتم می‌گفتم که انگار همیشه یه چیزی هست، یه چیزی که بهم می‌گه بلند شم و ساختار رو بهم بریزم، که بپرسم، که زیادی بپرسم. که زیر بار نرم. یه صدا توی سرم هست که هیچوقت خفه نمی‌شه و همش داره &quot;اگه&quot; میاره._عصبانی شدی.+یکمی. با خودم می‌گم باید یه جوری از شرش خلاص بشم. یه جوری ساکتش کنم که بتونم زندگی کنم؛ همونطوری که همه دارن می‌کنن. تقریبا همه._من کلی راه برای راحت شدن از دستش می‌شناسم. کلی قرص و کپسول وجود داره. اگه الان بشینی و علائمت رو برام تعریف کنی تا منم بهشون پر و بال بدم و دقیقشون کنم اون موقع می‌تونم یه راهی پیدا کنم که کامل از شر صداها خلاص بشی.+..._نمی‌خوای. وقتی می‌خواستی بگی همه، بعدش یه تقریبا آوردی. می‌خوای درباره‌اش حرف بزنی؟+اوهوم. اینجوریه که این یه مدت، بدون اینکه دلم بخواد دارم کشیده می‌شم به سمت آدمای غیرعادی. منظورم مثلا نویسنده‌هاست، حتی اونایی که تهش خودکشی کردن. فیلسوف‌ها. فکر می‌کنم خیلی از کارگردانا هم خیلی نرمال نبودن. همینه که آثارشون رو خاص می‌کنه. آساگیری می‌گه داستانش رو برای آدمایی نوشته که &quot;توی زندگی کردن خوب نیستن&quot; احتمالا خودشم توی زندگی کردن خیلی خوب نیست. حتی توی اطرافم._بیشتر میگی؟ توی اطرافت؟+استاد کلانم وقتی داره درس می‌ده چشماش برق میزنه. خیلی دوستش دارم. اون روز با کارگردان برناممون نشسته بودم توی اتوبوس و شروع کرد از حفظ خوندن دیالوگ‌های ماشین‌های یک، نوزده سالشه، وقتی درباره چیزایی که دوست داره حرف می‌زنه دلم می‌خواد بهش گوش بدم؛ البته اینم هست که چاره‌ای جز گوش دادن ندارم. یه استاد توی دانشکده علوم اجتماعی هست که وقتی داره درس می‌ده ماژیک رو با شوق زیادی روی تخته می‌کشه. استاد مالیم موقع کلاسا خیلی آرومه. آدم یه جورایی خوابش می‌گیره. استاد فلسفه ماه پیش وقتی صحبت می‌کرد انگار از دنیای ما آدما جدا شده بود. بیشتر مثل این می‌موند که داشت تئاتر بازی می‌کرد تا درس بده. نمی‌دونم، حس می‌کنم دارم چرت و پرت می‌گم._نه، خیلی خوبه. پس تو به شیوه بودن این آدما جذب شدی؟+میشه گفت._برگردیم سر ترست. از چی می‌ترسی؟+خب، آخه نمیشه. آدم که با عاشق بودن نون گیرش نمیاد._فکر می‌کنی گیر اینا نیومده؟+من، یه جورایی احساس می‌کنم که نمی‌تونم مثل اون آدما زندگی کنم. هرچی با خودم فکر می‌کنم انگار تو یه دنیای جدان. دنیایی که توش پول هست، حمایت خانواده هست، پشتیبان هست، تجربه از قبل و اطمینان هست. فکر می‌کنم اونا هیچوقت نگران این نبودن که ممکنه شبی بیاد که نتونن برای خودشون شام دست و پا کنن._و تو هیچکدوم از اینا رو نداری؟+دارم براش تلاش می‌کنم. یه شغل حداقلی. خواسته‌هام رو هم کوچیک کردم. سخته. ولی خب، همینا یکمی بهم آرامش میده. ولی بازم میترسم._ترس احساسیه که ما آدما رو زنده نگه داشته. آدما می‌گن ترس برادر مرگه. من می‌گم شجاعت بیش از حد خود مرگه. البته، شایدم منظورشون این بوده که اگه با ترس مواجه نشی قراره با مرگ مواجه شی. اونطوری نظرشون درسته. دیگه از چی می‌ترسی؟+از شکست خوردن. اینکه نشه. اینکه همش رویا و توهم باشه._تا حالا شکست خوردی؟+فقط یک بار. قبل از اینکه اصلا امتحانش کنم. فهمیدم تمام مسیر رو داشتم کَجَکی میدویدم. انقدری از هدف دور شده بودم که حتی نمی‌تونستم سمتش برگردم._و چه احساسی داشتی؟+دنیا روی سرم خراب شد. دلم می‌خواست... می‌خواستم که دیگه نباشم. همه چیز از بین رفت. همه چیز نابود شد._همه چیز؟+چیزایی که بیرون از خودم بدست آورده بودم هنوز وجود داشتن._دستاوردات؟+دستاوردام._بذار حدس بزنم. و تو تصمیم گرفتی که زندگیت رو بر پایه اونا بچینی؟+درسته. اینطووری خیلی مطمئن بودم. همه چیز بیرونی بود. سرجاش بود. همه چیز حساب و کتاب داشت. منطقی بود. ولی خب._ولی خب؟ تو درست نبودی؟ حساب و کتاب نداشتی.+خیلی تلاش کردم. هنوزم دارم تلاش می‌کنم. برای همینه که اینجام. راستش یکمی ته دلم امید دارم که منصرفم کنی و من هم برگردم به همون زندگی منطقی و درست._متاسفم. شاید نتونم منصرفت کنم. من مشاور راهنماییت نیستم که چون مامانت بهش سپرده بوده سعی کنه چیزی رو بهت غالب کنه. میشه زندگی منطقی و درست رو برام توصیف کنی؟+همین چیزی که دارم. بهترین رشته‌ای که می‌تونم رو بخونم و برم سر کار و بعدشم ارشد بگیرم و توی مسیر کاریم رشد کنم. پول دربیارم، خونه و ماشین و از این چیزها بخرم. ازدواج کنم و بچه و نوه. تعطیلات آخر هفته و سال رو هم برم مسافرت._چی شد که فکر کردی این زندگی نرماله؟ همه که اینطوری زندگی نمی‌کنن.+خب آخه-_میشه بذاری من ادامه بدم یکم؟ اکثریت آدما هیچوقت به این فکر نمی‌کنن که باید &quot;بهترین&quot; رشته رو بخونن. احتمالا پیش خودشون اینطور فکر میکنن ولی تعریفشون ازش فرق داره. صادقانه بگو، بهترین از نظرت چی بوده؟+راستش و بگم؟ چیزی که فقط با رتبه کنکوری که من داشتم می‌شد قبول شد._چه مصیبتی. بگذریم، این تعریف از بهترین به نظر خودت درسته؟+نه. اشتباه‌ترینه. ولی معقول‌ترین._چرا یک چیز اشتباه میتونه معقول باشه؟+نمی‌دونم._بهش فکر کن. حالا بیشتر برام توضیح بده، چی شد که آخر سر اومدی این سمت. حقوق بهتر نبود؟+نه دیگه؛ علاقه هم مهمه._علاقه داشتی؟+بیشتر از حقوق._من که می‌گم علاقه وجود نداره. من رو قانع کن که دلیل دیگه‌ای داشتی.+حفظیاتم خوب نیست._از کجا این رو نتیجه گرفتی؟+امتحانات تشریحیم رو خیلی خوب ندادم. تاریخم شد هجده و نیم._معدل اول استان شدی.+نسبت به درصدای کنکورم خیلی افت داشت._اگه یه روزی بیاد که دیگه از کنکور حرف نزنی خیلی خوب میشه.+آحه تنها چیزی بود که دستم بهش بند بود. تنها چیزی که توش خوب بودم._اینطوریه؟ بقیه چی؟ همکلاسیات مثلا. اونا توی کنکور از تو بدتر بودن. زندگی بدتری دارن؟ بدبخت و بیچارن؟+نه._چیز دیگه‌ای داشتن؟+نه لزوما._ولی تو خواستی که کنکور و نتیجه‌اش تو رو خوشبخت کنه.+عصبانی‌ای._شاید منم صدا می‌شنوم. برگردیم به دستاوردات. تو اومدی مالی بخونی چون طلای المپیاد اقتصاد شدی درسته؟ این برداشت منه.+اشتباه نیست._ولی مگه همون موقعی که دوره چهل بودی نفهمیدی که از این رشته خوشت نمیاد. بدتر از اون، توی مالی نمره 2 گرفتی. وقتی نمرات رفته بودن روی نمودار و نمره شیش شده بود نه.+کسی این رو نمی‌دونست._خودت که می‌دونستی. ببین من نمی‌خوام بگم تو توش بد بودی و چون آتنای پونزده ساله نتونست نمره خوبی رو توی بخش مالی المپیاد بیاره پس آتنای بیست ساله برای مالی به قدر کافی باهوش و توانا نیست. می‌گم داری خودت رو گول می‌زنی که دلیل علاقت رو گذاشتی خوب بودن توش.+برای زنده موندن خیلی وقتا مجبور می‌شیم خودمون رو گول بزنیم. همه همین کار رو می‌کنیم. مردن خیلی راحته، می‌میری و همه چیز تمومه. حتی نمی‌فهمی که مردی._به این اعتقاد داری؟+نه خیلی._میشه یه بار دیگه بهم بگی چی شد که اینجایی؟+من فکر کردم که باید بیام سمتی که یک لنگر توش دارم. جایی که قبلا خوب بودنم ثابت شده. جایی که بهش مطمئنم. جایی که بتونم به خودم اجازش رو بدم. بعد از از دست دادن رویام مجبورم فقط روی عینیات ببندم._ولی همین رویات نبود که عینیات رو برات پدید آورد؟ اگه نداشتیش اینجا بودی؟+می‌دونم می‌خوای چی بگی._نمی‌دونی. دارم می‌گم به دنیای اطرافت نگاه کن. بقیه آدما عینیاتی که ازشون حرف می‌زنی رو نداشتن. به شکلی که تو داشتی نه. مگه تلاش نکردی که بتونی خط قرمزها و صداهایی که بهت می‌گفتن &quot;نمی‌شه&quot; رو کنار بزنی؟ که ثابت کنی بیشتر از این حرفایی؟ الان دقیقا هم‌قد همین حرفایی.+باید بیشتر بهش فکر کنم._بهم بگو چی می‌شه که یه آدم موقع انتخاب خودش رو در نظر می‌گیره. جسمش رو نه. خودش رو.+فکر می‌کنم پول داره. پشتوانه._پس بسازش.+انقدر آسون نیست._آره، مردن آسون‌تره.+آ-_وقتت تموم شده. وقتی داری میری پنجره رو باز کن._راستی!+چیه؟_هنوزم به نظرت باحاله؟+نوبت منه که بهت بگم &quot;خفه شو&quot;.</description>
                <category>آتنا</category>
                <author>آتنا</author>
                <pubDate>Fri, 19 Dec 2025 11:07:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فلسفه و جسارت</title>
                <link>https://virgool.io/@Kalegerdali/%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D9%88-%D8%AC%D8%B3%D8%A7%D8%B1%D8%AA-rp2c9olpch8b</link>
                <description>ساعت کمی از پنج گذشته است، تقریبا بیشتر از بیست دقیقه. در اتاق استاد نشسته‌ام و از در که به بیرون نگاه می‌کنم راهرو تاریکِ تاریک است. برای صرفه جویی در مصرف برق و این حرف‌ها دانشگاه بعد از ساعت چهار و نیم، بی توجه به اینکه دانشجویانی ممکن است هنوز کلاس داشته باشند برق بسیاری از قسمت‌ها را قطع می‌کند. استادم به من نگاهی می‌اندازد می‌گوید &quot;خیلی جسوری، سعی کن بگردی ببینی جسارتت از کجا میاد&quot; و راستش را بخواهید من کمی شوکه می‌شوم. تا به این لحظه با خودم فکر می‌کردم که تمام وجودم با ترس یکی شده است و تعریف من از ترس جدا نیست. که ترس، انباشته از طمع، تمام جنبه‌های وجودم را به رنگ خود درآورده و اجازه ورود هیچ رنگی را نمی‌دهد. با خودم فکر می‌کنم؛ شاید در نهایت این جمله آنقدرها هم بی‌راهه نیست که &quot;شجاعت احساس ترس را می‌دهد&quot;. بازهم فکر می‌کنم، الان بیشتر از بیست و چهار ساعت است که به این موضوع فکر کرده‌ام و در نهایت به یک جواب رسیدم. فلسفه.تا همین تابستانی که گذشت گمان می‌کردم که فلسفه خواندن کار انسان‌های علافِ مرفهِ شکم‌سیری است که به زور می‌خواهند خودشان را فرهیخته کنند. که فلسفه خواندن از سیگارهای برند و حرف‌های عجیب و غریب زدن و ادعای بزرگی داشتن جدا نیست. که آدم‌های احمق پایشان را در این مسیر می‌گذارند و یا حتی بدتر از آن اینکه فلسفه در نهایت انسان را دیوانه می‌کند. که فلسفه ابزاری است برای به کرسی نشاندن بی‌راهه و چرت و پرت‌های زاییده تخیل خود است تا کسی نتواند بر روی حرفت حرفی بزند. تا این تابستان فلسفه برای من هم معنی با &quot;تست‌های غلط نمره‌ منفی دارِ بسیار&quot; بود. ورق برگشت و من حالا کلید اتصال همه بخش‌های پراکنده زندگی‌ام را در همین بحث و انتزاع‌ها یافته‌ام. شاید واقعا آدم به آن چیزی تبدیل می‌شود که از آن نفرت دارد.مدت کوتاهیست که لابه‌لای درگیری‌های روزمره‌ام کمی و به مقداری فلسفه می‌خوانم و یا گوش می‌دهم. آن هم نه برای زمانی طولانی. در واقع از فلسفه هیچ نمی‌دانم، نه تاریخ و سیرها را درست و حسابی یادم هست و نه می‌توانم از واژگان تخصصی استفاده کنم. تا اینجای مسیر تمام آنچه که می‌دانم در درکی که از کل فلسفه دارم خلاصه میشود. اینکه اصلا فلسفه چه هست و چرا وجود دارد. فلسفه در واقع می‌خواهد به فکر کردن فکر کند، در سطحی جدا از آنچه که روانشناسی و علم اعصاب می‌کند. در واقع فلسفه به این فکر می‌کند که چه شد که ما روانشناسی و علم اعصاب را علمی برای تفکر درباره تفکر نامیدیم. از این صحبت می‌کند که وجود چیست، و اصلا آیا وجود وجود دارد یا نه و اگر دارد چه ملازماتی همراه خود می‌آورد. تا اینجایی که عقل من قد می‌دهد فلسفه می‌خواهد درباره این بحث کند که ما انسان‌ها چرا اینطور هستیم و چطور می‌توانیم باشیم. در واقع می‌توان گفت سرش را در هر موضوعی کرده و درباره &quot;همه چیز&quot; نظر می‌دهد.آشنایی با دیدگاهی که فلسفه درباره جهان دارد به من خیلی کمک کرده‌است. آدمی که اصلا بداند فلسفه چیست احساس رهایی بی حد و مرزی می‌کند، مشخص است که این احساس رهایی بی حد و مرز آنقدرها هم چیز مثبتی نیست اما تا اینجای کار و برای من اثرات مثبتش به جد بیشتر و بهتر بوده. حالا بهتر می‌فهمم که چطور فکر می‌کنم و چرا، انگار یاد گرفته‌ام که همانطور که اعتقادات و باورها را موشکافی می‌کنند احساسات خودم را نیز موشکافی کنم. به این فکر می‌کنم که ارزش‌هایم تا به اینجای زندگی چقدر بی‌معنا بوده‌اند، که درباره چه چیزهای بی‌قدری نگران و ناراحت بوده‌ام، که چقدر دنبال چیزهای بی‌خود رفته و خودم را به آب و آتش زده‌ام. چیزی در فلسفه وجود دارد که توصیفش برایم کمی سخت است اما می‌دانم که آزادی بخش است، آدم را از قید و بندهای ساخته شده جدا می‌کند و به او این فرصت را می‌دهد تا این قید و بندها را مجدد برای خودش بدوزد. که وابستگی فکری آدم را کم کند.برخلاف چیزی که ابتدا به نظر می‌رسد این وابستگی فکری تنها درباره عقاید کلان و مواقع خاص (مثلا وقتی که به عاقبت و عبادت و نظرمان درباره انواع نظام‌های اقتصادی فکر می‌کنیم) پیش نمی‌آید، ما آدم‌ها کلا در حال فکر کردن هستیم، همین که صبح آلارم را معوق کنیم، خاموش کنیم یا درجا از تخت بلند بشویم هم به فلسفه زندگی ما برمی‌گردد، اینکه چه غذایی را انتخاب کنیم، چه لباسی بپوشیم، روی کدام صندلی بنشینیم و در نهایت تصمیم‌های ما درباره اینکه چه چیزهایی را ارزشمند بدانیم و برایشان تلاش کنیم، همه و همه وابسته به این است که اصلا نظرمان درباره فکر کردن چه باشد.من همیشه دلم می‌خواست شجاع باشم، اما راهش را بلد نبودم. انگار انقدر سرم پر بود که جایی برای شجاع ماندن در آن نبود. که هرطور که به سمت این آرمان قدم برمیداشتم در نهایت به در بسته می‌رسیدم. الآن اما، انگار یاد گرفته‌ام که سرم را چطور خالی کنم و فکرهایی که می‌خواهم را دوباره در آن بچینم. که آدم می‌تواند خودش تصمیم بگیرد که به چه اهمیت بدهد و به چه اهمیت ندهد و دیگر این فشار را بر خودش نمی‌بیند که اگر آنچه که عموم دوست می‌دارند را نداشته باشد محکوم به شکست و بیچارگی است. فلسفه شاید لزوما به ما یاد ندهد که چیزها چطور باید باشند ولی احتمالا به ما یاد می‌دهد که می‌توانیم به این فکر کنیم که چیزها اینطور نباید باشند. فلسفه به منِ دانش‌آموزِ کوچک مکتبش آموخته که شجاع‌تر باشم، که فکر نکنم تمامی افکار و باورها لزوما درست هستند، که بتوانم به چیزها از جهت‌های دیگری هم نگاه کنم. که حداقل در جهان ذهنم محدود نباشم. شاید ما مجبور باشیم باور کنیم که آزادیم، ولی همین ازادی اجباری برای انسان کوچک بی سرپناه امیدبخش است. فلسفه از آن خوراکی‌هاییست که ظاهرشان عجیب و غریب است، به بعضی‌ها اصلا نمی‌سازد و برای بعضی‌ها می‌شود طعم روزهایشان؛ تا امتحانش نکنی نخواهی فهمید.پی نوشت: من فلسفه رو پخش و پلا و با کلاس پیش می‌برم، بیشتر هم تحت تاثیر جوم. ولی صوت کلاس‌های استاد اردبیلی به حد کافی برای شروع خوب هستن. پیشنهاد می‌کنم.</description>
                <category>آتنا</category>
                <author>آتنا</author>
                <pubDate>Wed, 17 Dec 2025 21:44:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفته اول: تعریفِ به قدر کافی خوب از خود</title>
                <link>https://virgool.io/@Kalegerdali/%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%AA%D8%B9%D8%B1%DB%8C%D9%81%D9%90-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%AF-vii8dy0bgdyw</link>
                <description>نداشتن قاشق مصیبت بزرگی‌است، تا سرتان نیاید نمی‌فهمید؛ موقعی که مجبور می‌شی از قوطیِ داغِ لوبیا چیتیِ تبرک محتویاتش را سر بکشی‌ است که این درد تمام و کمال برایت رخ‌نما می‌شود. علاوه بر قاشق، چنگال و قابلمه‌ام هم گم شده. امیدوارم مادرم این را نخواند. چند وقتیست که بیش از پیش حواس‌پرتی مزمن گریبان‌گیرم شده است؛ حضور من از دنیای حال گرفته شده و به جهان خیال داده شده‌است. آنقدر غرق فکر کردن هستم که هیچ نمی‌فهمم در جهان اطراف چه چیزی در حال رخداد است؛ همان لحظه‌ای که فکر می‌کردم سندروم رویاپردازیِ تمام‌وقت را شکست داده‌ام موج جدید با شدتی روزافزون به سراغم آمد، کوتاه بگویم، این‌بار جنون مرا برداشته است. انگار در دنیای قبلی مرده‌ام و در دنیایی جدید متولد شده‌ام که تمام ضوابط و قواعدش با آنچه از پیش آموخته بودم فرق دارد، انگار تازه از خواب بیدار شدم؛ که تازه هوشیار شده‌ام و دروغ‌هایی که تا این لحظه بهشان باور داشته‌ام یکی یکی جلوی چشمانم نقش بر زمین می‌شوند.شرح ماجرا را قابل فهم‌تر بگویم، اول برای خودم و دوم برای شما. اهداف زندگی‌ام دست‌خوش تغییر شده‌اند، یا بهتر بگویم؛ تازه دارد برایم روشن می‌شود که در ابتدا به دنبال چه بودم. که چه بر سرم آمد که این هوار دروغ به خودم خوراندم تا پایم را جایی بگذارم که اصلا و ابدا جای من نبود. تا به روزی برسم که تک تک لحظات را تحمل کنم و نه زندگی، که اجازه بدهم آدم‌ها بر اساس آنچه که از من می‌دانستند مرا تعریف کنند و برایم باید و نباید تعیین و به سمتی که گمان می‌کردند &quot;آدمی مثل من&quot; باید برود رهنمایم کنند. دارم می‌فهمم که دلیل بی‌رغبتیم در برخی موارد نه فقدان جربزه و عرضه و پشتکار و بلکه از اساس اشتباه بودن ارزش‌هایی است که برای خودم قائل شده بودم. دارم می‌فهمم که در واقع زندگی من تکه‌های پخش و پلای بی‌ربط و از هم گسسته تجربیات نبوده و تمام آنچه که بوده‌ام، هستم و خواهم بود با یک نخ قرمز (از همان‌ها که در داستان‌های کارآگاهی زیاد می‌بینید) به یکدیگر متصل است که من تا کنون فکر می‌کردم توهم دیداری من و یا لکه‌ای بر روی صفحه‌است. برخلاف آنچه که عموما از چنین وضعیتی انتظار می‌رود ذره‌ای پشیمانی و ناامیدی در وجودم نیست، اتفاقا سرشار از امید هستم که به نوبه خود برای خودم هم بسیار عجیب است؛ وقتی آدمی می‌فهمد که در زندگی‌اش نیاز به تغییر دارد باید بپذیرد که اشتباه کرده‌است، که عمرش را هدر داده و می‌توانست به جای این همه پیچیده کردن اوضاع در همان قدم اول تصمیم درست را بگیرد. شاید هم دو قدم پیش از آن. اگر نپذیرد که در نقطه‌ای از زندگی‌اش اشتباه کرده‌است این طور به نظر می‌رسد که احتمالا الآن در حال انجام آن اشتباه است. پذیرش اشتباه با احساس غم و اندوه و ندامت بسیاری همراه است و یا باید باشد؛ اما من ابدا چنین احساسی ندارم. شاید برای این است که چیزها خیلی جدی نشده‌اند.با خودم فکر می‌کنم که اگر واقعا آن کاری که دل به آن فرامی‌خواند را انجام دهم، آن موقع دیگر آن دختر 18 ساله دانشگاه رفتهِ باهوشِ رشتۀ سخت خوانِ امیدبخش نیستم. می‌شوم آدمی که چندسال عقب افتاده‌است، در ثانیه‌ای تمام دستاوردهایم محو شده و از آنجا که تعریف خود را وابسته به دستاوردهایم می‌دانم دیگر از خودم هم تعریفی ارائه نخواهم توانست داد. نثر سعدی‌وار. به این فکر می‌کنم که اگر دستاوردهای بیشتری داشته باشم این خلاء پر خواهد شد؟ مثلا بشوم دختر 21 سالهُ سه زبان بلدِ مقاله دادهِ چین رفتهِ از رشته تاپ انصراف دادۀ در استودیو مشغولی که در این سن به سمت علایقش برگشته است. آیا این تعریف به حد کافی خوب است؟ نمی‌دانم. گاهی با خودم فکر می‌کنم که آیا ما آدم‌ها اصلا نیاز داریم که تعریفی داشته باشیم؟ که حتما در مواردی خاص و نادر باشیم؟ که حداقل در یک مورد استثنایی عمل کرده باشیم تا بتوانیم برای خودمان ارزش و اعتباری قائل شویم؟ جهانِ بیرونِ من تمام عمر این باور را برایم تایید کرده‌است که تا دستاوردی نداشته باشی مورد ظلم و نفرتی و تازه وقتی اسمی برای خودت در می‌کنی‌ است که لیاقت و ارزش دریافت محبت را داری. اینکه چقدر حالت خوب باشد یا به آینده‌ات امیدوار باشی اصلا و ابد موضوعیتی ندارد و میزان دوست داشتنی بودن تو در هر لحظه تابعی ازدستاوردهایی‌است که تا آن لحظه از ان خود کرده‌ای.مسئله دیگر من مسئله سن است؛ وقتی می‌گوییم فلان شخص 50 ساله متخصص در 20 سالگی مسیر زندگی خود را عوض کرد به طرز معقولی به موقع و زودهنگام به نظر می‌رسد، ولی در جایگاه آدمی در شرف 20 سالگی و در شرف تغییر مسیر همه چیز زیادی وحشتناک به نظر می‌آید، زمان مانند هیولایی بی شاخ و دم جلویت قد علم می‌کند و در گوشت فریاد می‌کشد که &quot;برای چنین تصمیم‌هایی خیلی دیر است! عقب میافتی! زندگی‌ات را خواهی باخت!&quot;.خلاصه که ماجرا بدین وصف است، من قدم در مسیری تازه گذاشته‌ام که برایم سرشار از شگفتی و مکاشفه‌است. دوست دارم شما را هم با خودم همراه کنم، پس تصمیم گرفتم شروع کنم به نوشتن هفته نامه‌ها، البته خیلی قول نمی‌دهم که فاصله هفت روزه را رعایت کنم. ته دلم آرزومندم این طوفان بخوابد و هفته دومی درکار نباشد، اما اگر بود؛ ورود شما را به جریان پرتلاطم و سرنوشت‌سازترین داستان زندگی‌ام تا به اینجا خوش‌آمد می‌گویم.</description>
                <category>آتنا</category>
                <author>آتنا</author>
                <pubDate>Sun, 14 Dec 2025 22:51:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آفرین نخبه شدی، حالا برو پول دربیار</title>
                <link>https://virgool.io/@Kalegerdali/%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%86%D8%AE%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D8%AF%DB%8C-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D9%88-%D9%BE%D9%88%D9%84-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%B1-kybexxsxjvam</link>
                <description>من، آتنا 19 ساله، دانشجوی سال دوم دانشگاه تهران هستم. دلیل اینکه متن را با معرفی خود آغاز می‌کنم این است که جایی، ته دل، آرزو دارم که این متن خوانندگانی خارج از افرادی که مخاطب همیشگی گزافه‌گویی‌های من هستند داشته باشد. تا کنون سه بار به عضویت بنیاد ملی نخبان درآمدم، شاید هم چهار. دو بار بابت دو دوره المپیاد، یک بار بابت رتبه زیر 100 کنکور کارشناسی و یک بار هم گمان می‌کنم به واسطه جایزه البرز. اکنون در دانشگاه مدیریت مالی و اقتصاد می‌خوانم اما خیلی دلم پیششان گیر نیست. دلیل انتخابم مانند همه افرادی که می‌شناسم این بود که درآمدی برای خود دست و پا کنم و در سوز سرمای اوضاع اقتصادی کشور بیمار نشوم. حدود یک ماه یا بیشتر است که به واسطه 1)گفتمان نخبگان علوم انسانی و 2)برنا (برنامه نقد انیمیشینی که عمده بارش را دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران میکشد) افکار خطرناکی به سرم زده است. به این فکر می‌کنم که برای منی که دوست دارم در موضع درس خواندن تا ته چیزی بروم انتخاب رشته‌ای که به آن آنجورها هم علاقمند نبوده‌ام بزرگترین اشتباه علمی زندگی‌ام بوده است و در عین حال نمی‌توانم این را نادیده بگیرم که تنها انتخاب موجود و منطقی‌ترین را برگزیده‌ام. که اگر واقعا علاقه را پرچمدار انتخابم کرده بودم احتمالا الآن از نگرانی بابت آینده کاری خود هزاران بار انصراف داده و خود را مورد لعن و نفرین قرار داده بودم.خوب به یاد دارم که وقتی می‌خواستم انتخاب رشته کنم در مقابل حقوق خیلی مقاومت کردم. از من تقلا و تلاش برای فرار از سرنوشت مختوم و از خانواده اصرار که &quot;شوهر زهرای خاله هم حقوق خوانده و وضعش خیلی خوب است، همه می‌گویند حقوق خیلی خوب است، همه خودشان را می‌کشند تا وکیل شوند&quot; در نهایت هم با کمک مشاور انتخاب رشته‌ای که معتقد بود بازار کار مالی عالیست و درآمدها هم در این رشته سر به فلک می‌گذارند و یاد می‌گیری چطور در بورس سرمایه گذاری کنی و دلاری پول دربیاوری من و بیشتر از من، خانواده را قانع کرد که این رشته اِند ماجراست. حالا یک سال و نیم از تحصیل من در این رشته می‌گذرد و دروغ گفته‌ام اگر بگویم یک روز شد که راضی باشم. ناراضی نیستم، اما به جهان پر زرق و برق اطرافم نگاه می‌کنم و بحث‌های انتزاعی و صحبت‌های نظری چنان مرا کور کرده‌اند که دیگر نمی‌توانم آن چیزی که خود دارم را ببینم. چیزی که در مدیریت بر آن تاکید می‌شود این است که تا حد ممکن از دانشگاه فاصله گرفت و کار کرد.این روزها که نگران پیدا کردن شغل هم هستم و دارم در هر روز برای چندین و چند جا رزومه پر می‌کنم، به طور جدی به آینده تحصیلی خود فکر می‌کنم، به طور جدی چینی می‌خوانم و در عین حال کمی با فضای انجمن علمی علوم ارتباطات هم آشنا شده‌ام فکرهای عجیبی به سرم می‌آید و بسیار از خودم می‌پرسم که چرا ما از آدم به اصطلاح نخبه جامعه انتظار داریم که درآمد خوبی هم حاصل کند و آیا این دو مورد و خصوصا در علوم انسانی با یکدیگر جمع می‌شوند یا خیر؟ (بنده حقیر را ببخشید که در این متن ممکن است بارها از کلمه نخبه استفاده کنم، خودم خیلی خوشم نمی‌آید اما باری که نیاز دارم را می‌رساند. نخبه در سراسر متن به آدمی اشاره دارد که از تحصیل لذت می‌برد و گونه‌ای در آن عمیق می‌شود که دیگر افراد تمایلی ندارند)آیا نخبه بودن با توانایی پولسازی ارتباطی دارد؟رتبه خوب کنکور تجربی می‌رود دندان‌پزشکی بخواند که کاری است نسبتا مکانیکی و دنیای حال حاضر در آن نیاز به کمتر اصلاحات و نوآوری‌ای دارد؛ رتبه خوب کنکور ریاضی به سمت علوم کامپیوتر سوق داده می‌شود که البته کمی ذوقی‌تر است و جای بحث دارد اما بازهم نسبت به سایر انتخاب‌ها می‌تواند موردسوال واقع شود و رتبه خوب کنکور انسانی هم که جایش روی صندلی‌های حقوق است تا فقط حفظ کند و جواب دهد. این انتخاب‌ها نه تنها نیاز اساسی‌ای از جامعه حال حاضر ایران حل نمی‌کنند بلکه به نظر می‌رسد کمی تا حدودی انتخاب‌های خشک و بی‌عمقی باشند. انتخاب‌هایی که راه فکر و خیال و بحث را بر فرد می‌بندند و از او انتظار دارند تا نوع خاصی بیاندیشد و باشد. اینجا، با امید بر اینکه موجب ناراحتی نشود، خود را شاهد مثال می‌آورم. از 17 سالگی که دیگر کنکور یقه‌ام را سفت چسبید و ول نکرد تمام آرزو و رویاهای کودکی را فراموش کردم، نوشتن که یک روزی نقطه عطف زندگی‌ام محسوب می‌شد را گذاشتم خاک بخورد، دیگر کتاب نخواندم و فیلم ندیدم، چه رویا داشتم &quot;کارگردانی چیزی&quot; بشوم. همه هم و غمم را گذاشتم به دنبال پول، به من این باور خورانده شد که &quot;آفرین، حالا که دیگر نخبه شدی می‌توانی درآمدی داشته باشی که تا دلت بخواهد بخوری و بنوشی&quot;. رشته‌ای را برگزیدم که بهترین بازار کار را داشته باشد، مهارت‌هایی را در لیست یادگیری گذاشتم که بیشترین درآمد را بدهد؛ زبانی را برای مطالعه انتخاب کردم که درآمد تدریس ساعتی‌اش بیشتر باشد و ناگهان از زندگی ناراضی شدم، خودم را با همکلاسی‌ها که مقایسه می‌کردم مال آنجا نبودم. (همین الان یک نفر مرا از اتاق موسیقی بیرون کرد و کف زمین سرد نشسته‌ام تا ادامه متن را بنویسم. خوابگاه جای تایپ کردن هم ندارد) در دانشکده مدیریت جز &quot;به دنبال پول بودن&quot; چیزی یاد آدم نمی‌دهند، رشته من که از باقی بسیار بدتر است. همه چیز شد درباره پول، درآمد، سود، سرمایه، کار، سازمان، موقعیت‌های شغلی، کارآموزی، سابقه کاری و... . آتشی که از 13 14 سالگی در دلم روشن کرده بودم ناگاه سرد شد و من ماندم و ساعتی که تندتر از همیشه می‌دوید. من ماندم و درس‌هایی که خوانده میشد تا پاس شود و لیسانس حاصل شود و بتوان با آن کار پیدا کرد. من ماندم و فکر به تمام آینده‌های ناخواستنی پیش رو.حالا نشستم و عمیقا به این فکر می‌کنم که شاید این عشق به یادگیری اتفاقا متضاد با پولسازی باشد.کار پول‌ساز لزوما کار سخت نیستاولین چیزی که به فکرم می‌رسد این است که کاری که منجر به کسب درآمد بسیار می‌شود لزوما همان کاری نیست که نیاز به نبوغ در انجام دارد. در واقع این دو موضوع بر خلاف باور عموم نسبتا از یکدیگر جدا هستند. برای اینکه بتوان کار خاصی مانند وکالت یا برنامه‌نویسی یا دندان‌پزشکی و یا تحلیل صورت‌های مالی را انجام داد بیشتر از اینکه به هوش نیازی باشد به نوعی مهارت خاص مرتبط نیاز است. اجتماعی بودن، توانایی در اقناع، آموزش مناسب و تمرین بسیار. انگار که داشتن این توانایی‌ها ارتباط مستقیم با هوش و توانایی تحصیلی ندارد، که هوش می‌تواند تنها یک فاکتور اثرگذار از سطح بروز و شکوفایی این نوع مهارت و دانش‌ها باشد. نقش ارتباطات در پولسازی هم حرفی‌است که شاید اینجا جای بیانش نباشد اما عنوان کردنش خیلی بد هم نیست. بسیاری از افراد نابغه پولداری که ما امروزه می‌بینیم تنها بخشی از موفقیت خود را مدیون توانایی خدادادی خود هستند و بخش بسیاری از آن را از طرف روابط و ارتباطاتی که داشته یا ساخته اند به دست‌آورده‌اند. پس اولین نتیجه گیری این است که اصلا این توانایی ثروت‌اندوری و کسب درآمد میتواند از کانال‌های بسیاری حاصل شود که یکی از آن‌ها هوش ذاتی و خدا دادی‌است.نوع هوش و علایق افراد لزوما با رشته‌های پردرآمد سازگار نیستبسیاری از افرادی که در تحصیلات خود عملکرد عالی نشان می‌دهند لزوما به حوزه‌هایی که در نهایت به کسب درآمد بالا منجر می‌سوند علاقمند نیستند. به بیانی ممکن است آدمی که در یک حوزه توانا و پر شوق و اشتیاق است در حوزه دیگری تا سطوح متوسط سقوط کند. نمی‌گویم درحوزه دیگر احمق باشد چرا که انواع هوش با یکدیگر مرتبط هستند اما هم‌پوشانی صد درصدی ندارند. پس ممکن است آدمی در یک حوزه موفق شود اما آن حوزه مانع از کامل پتانسیل او شود. برای من مدیریت مالی به مثابه زندان است. در آن بد نیستم، ولی همه آنچه که می‌توانستم باشم هم نیستم. بی‌رغبتم، علاقه‌ای به تحقیق و انجام دادن هیچ فعالیتی ندارم. بد نیستم، اما در بهترین حالت متوسطم.نخبگان (یا همان خوره‌ها) بیشتر از سایرین فکر می‌کننداین یکی از بدترین نقاط ضعف آن‌هاست، برخلاف تشویقی که در سطوح تحصیلی پایین‌تر نصیب بچه‌های پرفکرتر می‌شود، در سطوح بالاتر این زیاد اندیشیدن یک نقطه ضعف است. پاسخ دادن به تمامی سوالات موجود در ذهن ممکن است فرصت نمره خوب گرفتن، اختصاص دادن زمان برای گشتن به دنبال شغل و کسب تجربه کاری، کسب ارتباطات لازمه برای بدست آوردن فرصت‌های بهتر و... را از فرد سلب کند. کماکان که این زیاد فکر کردن می‌تواند منجر به شک کردن بسیار به رشته و جایگاه خود و در نتیجه احتمال بیشتر مواجه شدن با احساس ناامیدی و پشیمانی در مقایسه با سایر انتخاب‌ها شود. نخبه فکر می‌کند که در جایگاهی که بیشتر با علاقه شخصی خود سازگار باشد چه کارها که نمی‌تواند بکند و همین منجر به از اینجا مانده و از آنجا رانده شدن او می‌شود.چرا اینطوری شده و چه کار کنیم؟دلیل گرفتار شدن ما به این شرایط از نظر من کاملا واضح است. شرایط اقتصادی. در جامعه‌ای که گرفتن مدرک دانشگاهی نه یک تصمیم بلکه یک اجبار برای کسب درآمد است و در جامعه‌ای که با بسیاری از مدرک‌ها از جمله زبان‌ها به علت بسته بودن راه‌های ارتباطی با جهان، بسیاری از شاخه‌های علوم انسانی به علت نبود توجه کافی، بسیاری از مهندسی‌ها به علت عدم وجود زیرساخت و... فارغ از اینکه از کدام دانشگاه و با کدام مدرک فارغ‌التحصیل شده‌اند بیکار و در رفع نیازهای خود عاجز می‌مانند مشخص است که عمده افراد به مدرک دانشگاهی به چشم گذرگاهی برای یافتن شغل و کسب درآمد نگاه می‌کنند و نه علمی برای آموختن. همچنین به علت پایین بودن مضحک سطح درآمد برخی مشاغل نسبت به برخی دیگر (مثلا استادی دانشگاه نسبت به دلالی و رانت‌خوری و کلاهبرداری و امثال این‌ها) و بالا بودن سطح تورم بسیاری از مشاغل کفاف معیشت افراد را نمی‌دهند. برای مثال خود من حاضر هستم با درآمد حداقلی یک معلم دانشی که به آن علاقمندم را با شور و شوق بسیار به دانش آموزان انتقال دهم اما مشکل اینجاست که این درآمد حداقلی ممکن است حتی مرا در پرداخت اجاره منزلم هم پیش دیگران دست‌دراز کند. شرایط فرهنگی که شرایط اقتصادی هم حاصل عملکرد آن است دقیقا توضیح می‌دهد که چرا در ایران خواندن رشته‌های انتزاعی‌تر و یا کلا سواد مگر در برخی حوزه های خاص هیچ دستاوردی ندارد. اگر مملکت توسط افراد متخصص اداره می‌شد احتمالا هیچ‌وقت اوضاعمان به چنین روزی نمی‌افتاد که با تمام شرمساری از استادی نقل کنم که &quot;استادان دانشگاه را به دریوزگی انداخته‌اند&quot;. سیستم اداری دولت نه تنها از شخص کاردان کمک نمی‌گیرد بلکه او را هم به پستوی دانشگاه یا گاها حتی زندان پس می‌زند. گویا که انگار به علم آلرژی داشته باشد. تصمیمات اقتصادی را حقوق خواندگان می‌گیرند، تصمیمات تلویزیونی را بی‌سوادها، تصمیمات دیپلماسی را فقه‌دانان. اینطوری می‌شود که آدم درس خوانده باسواد نهایت جایگاهی که برای خودش متصور است پشت سکوی استادیست که البته می‌بایست حایگاه والایی باشد، چه اینطور نیست.در نهایت خلاصه بگویم که حال من کمی ناخوش است. انگار مسئله آموزش رایگان هم دیگر چیزی برای به سخره گرفتن شده‌است؛ هم خود واژه آموزش و هم رایگان بودنش. جامعه ایران روز به روز به سمت مسیری می‌رود که همه چیز در آن انحصاری شود. ابتدا چیزهای لوکس و قیمتی، بعد جواهرات و امثالهم، بعد خانه و ماشین، بعد مشاغل سطوح بالاتر و امروز حتی درک و فهم هم انحصاری شده است. با خودم که فکر می‌کنم هیچ جوره نمی‌فهمم که اصلا هدف از اینکه بنیاد نخبگان طرح‌هایی را اجرا کرده و عضو می‌پذیرد چیست. در نهایت همه ما باید برویم و با چنگ و دندان نانی دربیاوریم. شاید اگر هیچوقت تلاشی از خودم نشان نمی‌دادم امروز دیگر انقدر در برابر درآمد بالا داشتن مسئول نبودم. شاید خوشحال‌تر بودم. حالمان به روزی افتاده که انگار همه چیز فقط برای خنده و تمسخر است که وجود دارد، وقتی همه ما مجبوریم برای تکه‌ای نان با یکدیگر بجنگیم دیگر چه فرقی می‌کند که باشی و چه باشی، جز اینکه یک رودربایستی برایت به وجود می‌آورد تا مجبور شوی صورتت را با سیلی سرخ نگه داری.</description>
                <category>آتنا</category>
                <author>آتنا</author>
                <pubDate>Thu, 11 Dec 2025 17:18:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توهم ابرانسان شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@Kalegerdali/%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%AF%D9%86-zyvfkt4wttap</link>
                <description>لیست اهداف میان‌مدتم را به نظاره می‌گذرانم. اولین آن‌ها، مانند بسیاری از زنان و مردان دیگر این است که بالاخره وزن کم کنم و اندام ورزشکاری برای خودم دست و پا کنم، بعد اینکه خوب درس بخوانم، چینی یاد بگیرم، پژوهش کنم، درآمد بالایی کسب کنم، کتاب بسیار بخوانم، دوست پیدا کنم و روابط حسنه خود را مستحکم کنم، عمیق‌تر شوم، بیشتر بنویسم، تولید محتوای تصویری کنم، خوب بپوشم و خوب بخورم. در نگاه اول انجام همه این کارها تنها و تنها اراده‌ای آهنین می‌طلبد. که آدمی آنقدر حال و حوصله داشته باشد و زورش به خودش برسد که برای مثال برای من دانشجو روزانه یک ساعت ورزش کند، دو سه ساعتی درس بخواند، چند ساعت در هفته کار پاره وقت انجام دهد، آخر هفته‌ها به پژوهش و یادگیری بپردازد، روزانه یکی دو ساعت زبان بخواند و در عین حال حواسش به تغذیه و روابطش هم باشد. وسط مسط‌ها هم کمی کتاب بخواند و بنویسد.اگر خیلی آرمانی فکر نکنید، در اولین نگاه توصیف بالا به مثابه کمال‌گرایی می‌ماند، اینکه آدمی بخواهد در همه چیز سری دربیاورد. ممکن است هم با خود فکر کنید که نه، اتفاقا چنین برنامه‌ای خیلی منطقی‌است و اجرای آن هم در گرو این است که اولا برنامه ریزی هوشمندانه‌ای صورت گیرد و پایبندی کافی به عمل آید و ثانیا در موارد انتخاب، همیشه گزینه عاقلانه‌تر مدنظر گرفته شود. مثلا بین چیپس و سیب، سیب. بین اسکرول کردن و مطالعه، مطالعه. بین انزوا و فعالیت‌های جمعی گزینه دوم و در هر صورت آن انتخاب صورت گیرد که به پیامدهای آرمانی ما نزدیک‌تر است.تا اینجا همه چیز خیلی خوب به نظر می‌آید، پس چرا در عمل زندگی ما مملو از شکست است؟ چرا همیشه و با هر مقدار تلاش از تصویر آرمانی خود دور هستیم؟ چرا همیشه انگار چیزی را کم داریم؟ من مدتیست که به این فکر می‌کنم که این تصویر آرمانی اصلا از کجا آمده است؟ در دهه‌های اخیر بشر خودش را خیلی به استانداردها وابسته کرده‌است. زیبایی استاندارد دارد، وزن ایده‌آل برای همه محدوده مشخصی‌است، نمره زیادش خوب است، سواد و ژرف اندیشی ارزش‌هایی هستند که دومی ندارند، تک و تنها افتادن از اجتماع مطلوب هیچ بنی بشری نیست، پول خیلی خوب است و هر چه بیشتر بودنش مهری است بر موفق بودن زندگی انسانی. امروزه در اثر اطلاعات زندگی می‌کنیم، ما آدم‌هایی را تحسین می‌کنیم که حداقل در یک حوزه به حد اعلای موفقیت رسیده‌اند، با وجود اینکه ممکن است در سایر موارد و استانداردها حسابی لنگ بزنند؛ اما مسئله این است که ما این کمبودها را یا اصولا نمی‌بینیم و یا حتی اگر ببینیم هم با خودمان فکر می‌کنیم که &quot;اشکالی ندارد، من که به قدر این آدم در یک حوزه خاص موفق نخواهم شد، فقط لازم است که تا حدودی شبیه این شوم و تا حدودی شبیه آن&quot; منطقی هم به نظر می‌آید، اکثر ما نمی‌خواهیم در حد ورزشکاران المپیک باشیم اما دوست داریم اندامی سالم و کمی ورزیده داشته باشیم، علاقه‌ای به فیلسوف شدن نداریم اما می‌خواهیم کمی عمیق‌تر به زندگی نگاه کنیم، لزوما رویای درآمد بیل گیتس را نداریم اما دوست داریم که اگر امکانی برای افزایش درآمدمان وجود دارد به سادگی از آن گذر نکنیم. تا اینجای کار هیچ اشکالی ندارد اما اشکال اصلی کار از یک سوال شروع به نمایان شدن می‌کند:چه می‌شود اگر این بدست آوردن این ارزش‌ها نیازمند کنش‌هایی ضد یکدیگر باشد؟من چند وقتیست که دارم کم کم به جواب این سوال مطمئن می‌شوم. آدم اصولا با برنامه‌ای هستم، خوب درس می‌خوانم، سرم حسابی در بین شاخه‌ها می‌جنبد و دوست دارم بدانم که بهترین راه برای ایجاد تعادل در برنامه‌هایم چیست تا مجبور نشوم از هیچ وری بیافتم. در پادکست‌ها کلمه اولویت را بسیار می‌شنوم و در کتاب‌ها هدف را می‌بینم. خودم با خودم از علاقه حرف می‌زنم، امروز که کنار راه پله ایستاده بودم شنیدم که استادی به دخترکی دانشجو درباره مزیتش هشدار می‌دهد. خیلی وقت است که دلم می‌خواهد وزن کم کنم، شاید بیش از هفت سال. اما در تمام بازده‌ها برخلاف اینکه ورزش کرده‌ام و سالم خورده‌ام هیچوقت موفق نبوده‌ام. این روزها تمام فکر و ذکرم آزمون زبانم است، با سرعتی باورناپذیر جلو می‌روم و همه چیز خیلی ساده پیش می‌رود، تا جایی که اصلا باور نمی‌کنم زبان مورد مطالعه‌ام همان سخت‌ترین زبان زنده دنیا باشد. یک چیز را خیلی خوب فهمیده‌ام، تا چیزی اولینِ فکر و ذکرت نشود محقق نخواهد شد. اما چرا اینطور است؟ من مواقعی که ورزش می‌کردم تقریبا دو روزی یکبار یک ساعت به باشگاه می‌رفتم، حرکات استاندارد انجام می‌دادم و حواسم هم بسیار جمع تغذیه‌ام بود. اما دریغ از یک کیلو کاهش وزن و یا حداقل احساس سرزندگی. این اتفاق در موارد دیگر هم بسیار رخ داده که شرح تمام آنها بسیار طویل خواهد بود اما برای مثال در حوزه روابط اجتماعی‌ام هرگاه که هدفی را به طور جدی دنبال کرده‌ام پسرفت‌های خیلی بدی داشته‌ام، حال آنکه از صرف زمان لازم برای تعامل و معاشرت دریغ نمی‌کردم.کمی عمیق‌تر که فکر می‌کنم انگار بسیاری از این استانداردها ضد و نقیضند. آدمی که بسیار غرق در دنیای خودش است و زمان زیادی را برای تفکر و سیر و سفر در جهان درونش اختصاص می‌دهد در بسیاری از مواقع حرف مشترکی برای زدن با بقیه پیدا نمی‌کند. اینکه به ظاهرت برسی و بخواهی همیشه شیک‌پوش دیده شوی نیازمند این است که در هر لحظه دغدغه لباس‌ها و برندهای آرایشی و... را داشته باشی که ممکن است با آرامش داشتن در تضاد باشد. آدمی که سرش با درس و پروژه‌های کاری سنگین گرم است ناچارا دچار استرسی می‌شود که برای کنترل آن و عملکرد در سطح بهینه نیازمند دریافت نوعی خاص از رژیم است که ممکن است با فعالیت‌های چربی سوزی و عضله سازی همسو نباشند، جدای از اینکه خود استرس سوخت و ساز بدن را با مشکلاتی مواجه می‌کند. علم پول‌ساز لزوما با علمی که دغدغه و اشتیاق فراگیری آن را داریم یکی نیست (احتمال بسیار زیاد متفاوت هستند چرا که علمی که قوه درک انسان را قلقلک می‌دهد بیشتر انتزاعی‌ و نظری‌است تا کاربردی و عملی)، اگر به شبکه‌های اجتماعی دسترسی آزادانه و نامحدود نداشته باشی ممکن است ارتباطات صمیمانه‌ات را از دست بدهی که همین دسترسی بی‌محدودیت مانعی است بر سر تمرکز. اینکه در حوزه‌ای نهایت عمق را داشته باشی و خودت را وقف آن کنی در اکثر مواقع نتیجه‌اش می‌شود اینکه از نظر دیگران عجیب و غریب و ناشایسته روابط دوستانه نامیده شوی. یک چیزی وجود دارد به عنوان فضای ذهنی (نام انتخابی خودم است) که می‌گوید شاید بتوانی وقتی را برای مطالعه همه چیز اختصاص دهی ولی در نهایت ذهنت فقط گنجایش پذیرش و درک بخشی از آن را دارد.نتیجه چه می‌شود؟در بهترین حالت شروع به تظاهر می‌کنی. می‌شوی یک توپ چهل تکه سوراخ، تجسم انسانی التقاط. در بهترین حالت موفق می‌شوی تمام اهدافت را روی کاغذ تیک بزنی. یک ساعت درس خواندن، پنجاه شنا، تغذیه سالم، سه ساعت کار کردن، یک ساعت کتاب خواندن و... . اما در نهایت هیچوقت راضی نخواهی شد، در بسیاری از زمینه‌ها نتیجه تلاشت را نمی‌گیری، بسیاری از اوقات با خودت ادراک می‌کنی که در جای اشتباهی هستی و داری کار اشتباه را انجام می‌دهی. می‌شوی همه کاره و هیچ‌کاره. روزهایت را با اضطراب سر می‌کنی و مدام خودت را دلداری می‌دهی که &quot;بالآخره، یک روزی، یک جایی، نتیجه می‌دهد&quot; که باید بیشتر زحمت بکشی. در بهترین حالت می‌شوی یک کپی بی‌کیفیت از هرآنچه که می‌خواهی باشی. همه چیز سطحی می‌شود، تلاش‌ها بی‌نتیجه می‌مانند، گم می‌شوی در اینکه دقیقا چه باید باشی و چطور. همیشه احساس می‌کنی که یک چیزی کم است. که در یک چیزی باید بهتر باشی و نیستی، که این باید از اساس غلط است. کشیدن طناب از دو طرف نهایتا آن را از هم می‌گسلد و تو نیز به انحطاط می‌روی. ادای بودن در میاوری در حالی که نیستی. تو فکر می‌کنی اگر بخواهی از هر چیزی کمی تا حدودی داشته باشی آنگاه ظرف وجودیت از رنگ‌های مختلف صفات و ویژگی‌ها پر می‌شود. اما هویت بیش از آنکه ظرفی باشد که بتوانی چیزها را در آن با یکدیگر به نسبت دلخواهت مخلوط کنی مانند زمینی می‌ماند، یک گوی و چندین خط که برای هدایتش به سمت بعضی ناگزیر باید آن را از بعضی دیگر خارج کنی.پذیرش این مورد در ابتدا برای آدمی سخت است. نمی‌توان راحت پذیرفت که باید برای تحقق برخی خوب‌ها از خوب‌های دیگر صرف نظر کرد، به ما یاد داده‌اند نقطه مقابل خوبی تنها و تنها بدیست. اما ناچار، اگر می‌خواهیم بر تن برخی از اهداف و مزیت‌ها و اولویت‌هایمان لباس وجود بپوشانیم باید بخشی از آنچه که می‌توانیم باشیم را فدا کنیم. اصلا خود فدا کردن به همین معناست، که دردی را تحمل کنی برای بعدی بهتر. که اگر یاد بگیریم در آرزوهایمان همه چیز را باهم نبینیم قرار است لااقل موفق شویم در واقعیت یکی دو مورد را تجربه کنیم. که دیگر احساس نکنیم که عقب مانده‌ایم که طعم ناکامی اسانس روزمره‌مان نشود. که با هر قدمی از همه چیز دور نشویم. شاید فکر کنیم همه آنچه که چنین آرمانی می‌طلبد نوع خاصی از بودن است، چه بسا نتیجه عدم است.</description>
                <category>آتنا</category>
                <author>آتنا</author>
                <pubDate>Mon, 08 Dec 2025 21:15:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در تقلای گریز از واقعیت</title>
                <link>https://virgool.io/@Kalegerdali/%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%82%D9%84%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-zy7tke1tshkv</link>
                <description>بسیار گذشته از آخرین باری که احساس می‌کردم به نوشتن عادت دارم. نوشتن حالا برایم شده است رویایی دست نیافتنی در جهان آرمانی هرگز نیامدنی. پس به رسم ناشیانه خود از توصیف آنچه که در زمان و مکان فعلی‌ام در حال رخداد است آغاز می‌کنم. در زیرزمین هستم. موجودات پرنده ریز جثه مثل نقاطی که با مالیدن چشم بر آن ظاهر می‌شوند در کل فضا در رفت و آمدند. یکی از دانشجوهای هنر (اگر بشود از روی چهره آدم‌ها را قضاوت کرد و اینکه اساسا نام این زیرزمین را &quot;اتاق هنر&quot; گذاشته‌اند) همزمان با من در حال تمرین ویالون است. ساز با او سر لج و ناسازگاری دارد. شاید هم با من، لحظاتی صدایی رویایی از خود ساطع می‌کند و لحظه بعد نوت‌ها تبدیل به تیغ شده و پرده گوش را عمیق می‌خراشد. قبل از باز کردن این صفحه تایمر مطالعه خود را روشن کرده‌ام که خودش به زیبایی و شیوایی بیانگر این است که ارزش‌ها چقدر به زوال رفته‌اند و امید بشر به ناامیدی است.زندگی مدتی‌است که خیلی معلق است. میان آنچه که هست و آنچه که می‌تواند باشد. میان واقعیت و خیال؛ اجبار و رویا، قطعیت و احتمال. همه چیز سر جای خودش است. همه چیز درست است. توازن برقرار و جهان عاری از خطاست. بهترین‌ها رخ داده‌اند و در میان هوشمندانه‌ترین تصمیمات غوطه ور هستم. ناگهان، از ناکجاآبادی، نسیم وهم می‌رسد. تصویری جلوی چشمانم می‌بینم، بویی در مشامم می‌پیچد و قلبم در احساسی شناور می‌شود که نامش را نمی‌دانم. از خودم می‌پرسم &quot;اگر چیزها اینطوری که هستند نبودند چه می‌شد؟&quot; همین سوال مرا پرت می‌کند به تنگ، نمور، عمیق و تاریک‌ترین نقطه‌ای که در من پیدا می‌شود. قبرستان وجود. قبرستان تمام آنچه که بودم و دیگر نیستم و یا آنچه که می‌توانستم باشم و در نطفه از شرش خلاص شده‌ام. حالا به جای صدای ویالون بوی سیگار می‌آید. قبرهای کوچک و بزرگ از خاک سر درآورده‌اند. قطرات باران اشک به دل آن‌ نفوذ کرده و خاک را شسته‌اند. حالا برخی از جنازه‌ها بالا آمده‌اند. گویا هنوز نفس می‌کشند، بی‌صدا برای شنیده شدن فریاد می‌زنند. برای نجات التماس می‌کنند. زیر لب قول می‌دهند که آخر سر تن را به کشتن ندهند. نحسی و یکی از ملازمات بقای جو قبرستان این است که نمی‌دانم عامل صدا کدام یک از آنان است. کدامشان قول قلبی می‌دهد و کدامشان آب زیرکاه و دنبال دروغ و دغل است. مدت‌هاست که تلاش کرده‌ام به آن برنگردم. با هزار ترفند و دوز و کلک جلوی خود را گرفته ام که پا به سمتش نگذارم، اما حالا؛ صداها خیلی بلندند. می‌دانم که اگر آنان را به حال خود رها کنم کم کم و در گذر زمان زیر آب و گل و لای دوباره دفن می‌شوند و اینبار برای همیشه خاموش. در گذر زمان. زمان.کلیددار قبرستان موجودی‌است کاملا خاکستری. سر تا پایش هم خاکستری‌است. رنگ پوستش، دستکش و کلاهش، بارانی‌اش، رنگ چشمانش، طره‌های مویش، کفش چرمش و حتی نگاهش. نگاهم می‌کند؛ معنایش را نمی‌توان بفهمم. اینکه می‌گوید تو برو و من خودم حواسم هست یا شاکی است که چرا این همه دیر کرده‌ام. شاید هم هر دو، بسته به اینکه من خود را که بدانم. فانوس در اثر طوفان و یا شاید هم ناله‌های نیمه‌مردگان سو سو می‌زند، آتش نماینده خوبی از همه آنچه‌است که در درون من رخ می‌دهد. معشوقه سابقم نیز باری مرا بدان عنصر نام داد. یک صدا بلندتر از باقی است. واضح و شفاف است، آشناست. فریاد می‌کشد که &quot;به خودت بیا. به من برگرد. در آغوشم بگیر که خاک سرد است&quot; به این فکر می‌کنم که آیا باید دلم بسوزد یا بگذارم در سرنوشت مقدر خود غرق شود. درباره سوزاندن دلم فکر می‌کنم چرا که حالا دل را هم در سرم و در حاشیه ذهن خود جا داده‌ام. یک دلیل وجود دارد که چرا به درون نمی‌شتابم، که حتی اگر قرار نیست چیزی را و یا کسی را نجات بدهم مواجهه با آنچه ناشناخته مانده‎است را هم از خود دریغ می‌کنم و آن ترسی‌است که تک تک ذرات وجودم را فرا گرفته. در ابتدا قرار بود کمک کند تا چیزها کنار هم بمانند. که جسم و ذهن، مرز آنچه که هست و آنچه که نیست، از هم متلاشی نشود. اما حالا آنقدر با تمام ذرات بهم آمیخته که رد هرآنچه پیش از خود را پاک کرده و تبدیل به احساسی واحد شده‌است.می‌ترسم، از چیزهای بدیهی. از گرسنه ماندن. از ناامید کردن. بدتر از آن از ناامید شدن، که نکند همه این قبرستان و باران و صدا و فریاد توهمی باشد که در لحظه نتیجه دادن همه چیز در تلاش است تا خوشبختی را از من بدزدد. که نکند حربه شیطان است. می‌ترسم از رها کردن، از ساختن، از هرج و مرج. از غریبه شدن. بیشتر از همه از غریبه شدن می‌ترسم. غریبه شدن با جهان بدترین کابوس آدمیِ کوچک و حقیر و وابسته و ناتوان است. غریبه شدن در سرت جنجال می‌کند که بِبُر، طنابی که تنها و تنها به وسیله آن به جهان حال حاضرت بسته شده‌ای را پاره و سقوط کن که این سقوط بهتر از اسارت است. که اسارت زهر جان است و جان، در اسارت معنا ندارد.ترس، همان‌گاه که صداها بلند و واضح‌تر می‌شوند مرا یک قدم به عقب می‌کشاند، بعد قدمی دیگر و قدمی دیگر. پاهایم در زمین فرو می‌رود، مثل اینکه خاک به نیابت از نیم‌مردگان به من التماس می‌کند که بمان. که کمی بیشتر گوش بده، اما زور ترس بر او می‌چربد، که اگر نمی‌چربید اصلا قبری وجود نمی‌داشت. کلیددار مرا آرام نظاره می‌کند، نمی‌دانم آه می‌کشد یا برایم خوشحال است. قدم گذاشتن بر رویا مثل سوار شدن بر ابر می‌ماند. هر دو در فکر ممکن و در واقع یاوه‌است. چیزها همینطوری بهترند. همه چیز سر جای خودش است. هیچ نقصانی وجود ندارد. همه چیز درست است؛ تنها، یک صدا، آرام اما متلاطم، برخلاف آنکه با دور شدنم به افول برود واضح و واضح‌تر می‌شود، زیر پوستم می‌خزد و بالا می‌آید، می‌خواند که &quot;قرار ما، اینجا نبوده، به یاد داری؟&quot;</description>
                <category>آتنا</category>
                <author>آتنا</author>
                <pubDate>Sun, 07 Dec 2025 19:46:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کم کم انگار آدم حالی‌اش می‌شود</title>
                <link>https://virgool.io/@Kalegerdali/%DA%A9%D9%85-%DA%A9%D9%85-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%AD%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-btkyvfjbkwtp</link>
                <description>مدت مدیدیست که محتوایی برای ارائه ندارم، حال آنکه سرم پر است. پر از ایده‌های خام نپخته با بوی ضحم که اگر بیانشان نکنم برای آسایش همگان خیلی بهتر است. احیرا انگار قوه تفکر بصری‌ام خیلی فعال‌تر از قبل‌تر ها شده، رویاها با کیفیت بیشتری آنچه که از آن محرومم را به رویم می‌آورند و در غمم را گین کردن خیلی موفق‌تر عمل می‌کنند. موسیقی که گوش می‌کنم، کتاب که می‌خوانم، فکر که می‌کنم؛ انگار همه چیز را می‌بینم. آسمان را، طرح ابرها را، نحوه فرورد آمدن هر قطره باران بر تنگ شیشه‌ای، بادکنک‌ها را رنگ‌ها، کنج و گوشه‌ها، منظره پنجره‌ها را و هر چیز دیگری که بتوان تصور کرد را می‌بینم. اخیرا با چینش و کادربندی و رنگ هم خیلی به وجد می‌آیم، فیلم می‌بینم و انقدر به این فکر می‌کنم که چه حال و هوایی را منتقل می‌کند که نخ داستان از دستم در می‌رود. شاید تاثیر داروی خواب صورتی رنگ باشد، شاید خطرناک است، شاید توهم است، شاید زیان‌بار است. اما هر چه که هست، هست و من فعلا از بابتش ناراحت نیستم. در گوشی بگویم خوشحال هم هستم، هرچند که خیلی احساس کمبود را در من تقویت میکند، چرا که می‌دانم آنچه برای من خیال است برای دیگری شغل و حرفه‌است.از این‌ها بگذریم، می‌خواستم شرح حال بدهم. شرح حال بدهم و بگویم حالا همگی می‌توانید به من حسودی کنید چرا که با وجود اینکه اوضاع بیرونی ده ها درجه یا درصد یا هر واحد اندازه‌گیری مناسبی بدتر شده حالم از گذشته‌های خیلی بهتر است. حداقل آنقدرها هم دلم نمی‌خواهد بمیرم. اگر هم می‌خواهد دوست دارم در راه عشق و تاثیرگذاری بمیرم. چندی پیش در کانال شخصی خود نوشته بودم &quot;آدمی در 17 سالگی فکر می‌کند زمانش به پایان رسیده و در 19 سالگی متوجه می‌شود که همه چیز تازه شروع شده‌است&quot; برای من این جمله نه تنها صادق بلکه گویی تنها حقیقت زندگی‌ در این لحظه و اکنون است. دو سالی که گذشت سال‌های خوبی نبودند. به بدی سال‌های آغازین نوجوانی که نه، ولی به خوبی که میبایست هم نبودند. فکر می‌کردم که همه چیز همان تصمیم‌های کور کورانه و چپل چلاقی‌است که در همان روزها می‌گرفتم، فکر می‌کردم باغچه زندگی حاصل هرآنچه‌است که تا 17 سالگی بکاری و بعد از آن دیگر باید همان‌ها را درو کرده و نوش جان کنی. فکر می‌کردم حالا که رویایی که در 18 سالگی برای خود می‌دیدم محقق نشده یعنی دیگر زندگی برای زندگی کردن زیادی بی‌قدر است و تا آخر عمر قرار است موجودی حسرت‌مند و بی تکلیف باشم که برای خودش ول می‌چرخد و هر گوشی را گیر می‌آورد در آن فغان سر می‌دهد که همه چیز در 18 سالگی تمام شد و نظاره کن که حال چون جنازه‌ای متحرک هستم.این خیلی شبیه محله‌ایه که توش چویا رو پیدا کردنآدم در نوجوانی خیلی دراماتیک است. شاید هم او را مجبور کرده‌اند که باشد، اگر دراماتیک نباشیم که کتاب‌ها فروش نمی‌روند و موسیقی جدید مخاطبی نخواهد داشت. در هر صورت، گویا زمان واقعا مرهم است؛ مرهمی که اثرش را آرام آرام می‌گذارد و اگر برایش عجول باشی با تو لجوج می‌شود و تازه زخمت را بدتر هم می‌سوزاند. انصافا این زمان هم خیلی کولی‌است، غیرقابل اعتماد و هزارخط است؛ هر چه که هست، برای منفعت خود هم که شده تصمیم گرفته‌ام تا روابط حسنه با او برقرار کنم و انگار تا اینجای کار جواب داده‌است.این‌روزها خودم را بیش از آنچه که هستم می‌بینم، اعتمادم به خود بیشتر شده و دیگر خودم را برای موقعیت‌هایی که پیش می‌آیند لوس نمی‌کنم که &quot;نه، من باید به پاس آرزوی مرده‌ام همینطور که هستم بمانم و به قولی رخت سیاه از تن درنیاورم.&quot; من راه سخت را رفته‌ام، چون جز راه سخت راهی نبود که بتوانم انتخاب کنم و منقرض نشوم. وقتی پایت را در اولین بلوک از راه سخت می‌گذاری انگار دنیا دور سرت می‌چرخد و همه چیز تیره و تار می‌شود. با خودت گمان می‌کنی حالا دیگر امکان ندارد به انتهای این راه برسی و آن چیزی که مطلوبت بوده را لمس کنی، فکر می‌کنی که همه چیزهای خوب نصیب آنان می‌شود که راهی که از دید تو آسان‌تر بوده را انتخاب کردند. که انگار کور و کر می‌شوی و دیگر آدم‌هایی که در انتها ایستاده‌اند و برایت دست تکان می‌دهند را نمی‌بینی، که انگار خودت را نمی‌بینی. آدم اینجوری مواقع گمان می‌کند که دیگر خوشی‌ها از دست رفته و هر چه مانده سیاهی و تاریکی است برای رسیدن به مقصدی که وجود ندارد. هر چه بیشتر بنویسم احتمالا انرژی سیاه بیشتری پراکنده می‌کنم. خلاصه بگویم که اولین روزها (سال) من در دانشگاه خیلی سخت گذشت. گمان می‌کردم که از همه دنیا عقب افتاده‌ام و پایم هم شکسته و توان مسابقه ندارم. در حالی که فقط 18 ساله بودم. به هر دری میزدم تا فرار کنم، به هر خرده نشانه‌ای بها می‌دادم تا مطئن شوم اشتباه کرده‌ام؛ با خودم فکر می‌کردم راه درست احتمالا نباید انقدر درد داشته باشد، بسا آدمی همواره در رنج است.حال که برای شما و یا بیشتر خودم این را می‌نویسم قدر کوهی از دانشگاه عقبم، یک هفته بیشتر است که با سرخوشی دانشگاه را ول کرده‌ام و آمدم خانه چرا که با شروع کارم از آذر دیگر چنین فرصتی را پیش روی خود نمی‌بینم. بشدت نترس و کله‌خرتر از سابق شده‌ام و این‌بار از عواقب هم ترسی ندارم. هنوز خیلی چیزها را نمی‌دانم، دقیقا همینقدر نمی‌دانم که قبلا نمی‌دانستم. اما یک چیز را فهمیده‌ام؛ در این دنیای خاکی چیزی ارزش اینکه بخوای همین عمر چند روزه را بر خود زهر کنی ندارد. هر چیزی به وقت خودش اتفاق می‌افتد و تلاش برای سبقت گرفتن از سرنوشت مسیرت را مچاله می‌کند. قبلا فکر می‌کردم آدمی که بیشتر تلاش می‌کند بازنده‌است؛ که چرا باید به خود دارویی چنین تلخ نوشاند وقتی که ثمره پیدا نیست. حالا فهمیده‌ام که همان داروی تلخ، مزۀ زندگی من‌است، که اگر از آن جدا شوم دیگر من نخواهم بود. فهمیده‌ام که داروی تلاش اگر جایی را خوب نکند ضرر هم نمی‌رساند و همین برای آرام شدن کافیست.مقایسه ابزار حتمی هلاکت است؛ اگر می‌خواهی مطمئن شوی که زندگیت در لجنزار فرو خواهد رفت به آن مجهز شو. تازه ما آدم‌های نفهم (اینجا خودم را می‌گویم، به کسی برنخورد) فقط در زمینه‌ای که دوست داریم مقایسه می‌کنیم، چشممان را روی همه اختلافات بسته و از سوراخ موشی کوچک آنچه را می‌بینیم که بدتر از همه ما را می‌سوزاند. راستش را بگویم من هنوز هم نتوانستم به طوری که باید آن را زمین بگذارم، ولی کمی از جلوی چشمانم پایین آوردمش.داشتم می‌گفتم که همه چیز به راه است، خیلی خوش می‌گذرد؛ نسبت به قبل سردرگم‌تر هستم اما اینبار این سردرگمی را نشانه جوانی دیده و تا حدودی از آن خوشم می‌آید، دیگر خودم را پیر نمی‌دانم. از آنچه که لذت باید برد لذت می‌برم و آنچه که دوست ندارم را هم از پنجره افکار بیرون می‌اندازم. آنچه که باید را در منصب آنچه که باید و نه آنچه که تمام داستان را شکل می‌دهد انجام می‌دهم و لذت بیشتری هم می‌برم. خلاصه اینکه اگر با همین مغز کوچک بتوان فکر کرد، فکر کنم بالاخره فهمیده‌ام سخت نگرفتن زندگی چرا آنقدرها هم که به نظر می‌آمد ایده بدی نبود. حالا هم می‌روم گوشه‌ای برای خودم گریه کنم که اشکِ شور، نمک زندگیست.</description>
                <category>آتنا</category>
                <author>آتنا</author>
                <pubDate>Mon, 10 Nov 2025 22:25:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنچه گذشت (نه به من که از روی من)</title>
                <link>https://virgool.io/@Kalegerdali/%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D9%85%D9%86-xnyq6e06jdvm</link>
                <description>در سالن مطالعه نشسته‌ام، احساس می‌کنم که بلندی و تیک‌وار بودن صدای کیبورد هنگام تایپ غیرانسانی‌تر از آن است که بتوانم به انجامش در اینجا ادامه دهم.حالا روی صندلی در راهرو زیرزمین نشسته‌ام، صدای ویالون می‌آید، بیشتر از دو ساعت است که این صدا یکنواخت از اتاق موسیقی بلند شده و از خودم میپرسم که آیا نوازنده خسته نشده؟ کاش می‌شد. 20 تکلیف مالی ترازنامه و صورت مالی را با همین صدا انجام دادم و حالا در تلاشم که با کنار هم گذاشتن کلمات متنی منسجم دربیاورم. در واقع این بیشتر موج احساسات است که خودش را به در و دیوار می‌کوبد و من را به نوشتن وادار می‌کند. شرح تفصیلی و خوش خط ماجرا را به بعدا واگذار می‌کنم و به یک رونوشت ساده از شرح حال خود بسنده می‌کنم تا فقط و فقط بتوانم این میل سرکش را رام کنم و به ادامه زیست تحصیلی برسم.اخیرا فهمیده‌ام که بسیاری از انسان‌ها خودشان را خیلی کسی حساب می‌کنند. پر و واضح است که هر کسی برای خودش کسی است. اما اینان نزد خودشان کس‌ترند. احساساتشان راستین‌تر و قضاوت‌هایشان تیزتر و عاری از خطا. اینگونه آدم‌ها همیشه خدا پیش خودشان گمان می‌کنند که بر صندلی مظلومیت نشسته و هر چه بر سرشان آمده جز نفرین و فلاکت و بدختی نبوده و دیگران نیز مقصر و بدهکار به ارزش گذاشتن به دردها و زخم‌هایشان. اگر این همان شرح تفصیلی ماجرا بود از ویژگی‌های شخصی اینان و آنچه که باعث می‌شود حسابی دلم بخواهد موقع پایین رفتن از پله پایشان به بند کفششان گیر بکند و به پرواز دربیایند بیشتر می‌نوشتم. ولی نه حجم زیاد مانده تکالیف بنده این اجازه را به من می‌دهد و مطمئنا نه شما علاقه‌ای خواندن نفرت‌نامه من دارید.این روزها بیشتر با خودم در صلحم، اگر کاری را بخواهم انجام دهم انجام می‌دهم و در غیر این صورت خیر. انتظارات غیرواقعی‌ام را با آخرین نسیم‌ تابستانی به دور ریخته‌ام و حالا عاری‌تر از قبل هستم. عاری از خشم و غضب به خود، عاری از اضطراب، عاری از احساس عقب ماندن و عاری از حرص و آمال. حالا آنچه را انجام می‌دهم که راحت‌تر است. هم و غمم را برای یافتن جواب به سوالاتی که تا لحظه وقوعشان نمیتوان از آن‌ها مطمئن بود نمی‌گذارم و بیشتر به خوش بودن حالم فکر می‌کنم تا اینکه دستاوردی انگشت‌نما داشته باشم. پسرک اینستاگرامی می‌گفت همه چیز سخت است و آدم باید سخت خودش را انتخاب کند. من ترجیح میدهم اینبار سختی را انتخاب کنم که نتیجه‌اش حی و حاضر جلوی چشمانم نقش ببندد.از عشق بسیار گفته‌ام، این روزها عاشقانه تر زیست می‌کنم. غم زیادی متحمل شده‌ام که دروغ نگویم هنوز برای خیلی‌هایشان درست و حسابی عزاداری نکرده‌ام؛ اما اینبار در انتهای غم‌هایم گرما را هم دیدم. که چطور هر از دست دادن و هر ناکامی آدم را در جای درست قرار می‌دهد و باعث می‌شود که قدم بعدی را محکم و سنگین‌تر برداری.برخلاف تصورم -البته این فکری لحظه‌ایست که گمان کردم برای اختتام این کوتاه‌نوشت می‌تواند مناسب باشد- زندگی در بزرگسالی بیشتر شبیه به انیمه‌هایی مثل هایکیو و آکادمی قهرمانانه من، ناروتو و این امثال می‌شود. جنس تلاش در بزرگسالی فرق دارد، شکست‌ها سنگین و پرهزینه‌تر و دستاوردها دورترند. آدمی در بزرگسالی می‌تواند بیشتر احساس زنده بودن بکند، اگر بخواهد و اگر بخواهد.</description>
                <category>آتنا</category>
                <author>آتنا</author>
                <pubDate>Thu, 09 Oct 2025 22:12:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و اگر روزی برای عشق مرده باشم.</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%88-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-kkmfhfx1qgy6</link>
                <description>زیبای من، امروز بعد از آخرین امتحانم به کتاب فروشی رفتم، البته اول قرار بود برویم بازار و لباس بخریم؛ رفتیم اما دیدیم با اولین خرید قرار است جیبمان حسابی خالی بشود. مادر هم‌اتاقیم خیاط است و نتیجه‌اش این می‌شد که بعد از دست زدن به هر تکه لباسی بگوید که اگر مادرش با همین پارچه این را بدوزد خیلی ارزان‌تر درمیاید. دیگر سرت را درد نمی‌آورم، برگردم به آنچه که از ابتدا قصد تعریفش را داشتم. کتاب‌فروشی خیلی زیبا و رنگارنگ بود؛ کارت پستال‌های دوست‌داشتنی چشم‌گیری هم داشت که با دیدنشان به این فکر کردم که چقدر دلم می‌خواد برایت نامه بنویسم. بر روی کاغذهایی که خیلی هم سفید نباشند و با خودکارهای نوک نازکِ رنگارنگ، برایت با دقت و حوصله بنویسم. گذر روزهایم را برایت شرح دهم، از این بگویم که کتاب چه خوانده‌ام و کجای این کتاب‌ها مرا وادار به به یاد تو افتادن کرده‌است، برایت شعرهای زیبا بنویسم و آخر سر هم با ماتیک قرمز رنگ برایت پای نامه را امضا بزنم. نامه را بگذارم توی پاکت سنگین و رنگین، با آن چیزهایی که نامشان را نمی‌دانم رویش را مهر و موم کنم، بگذارم در جعبه و با یک شاخه گل خشک شده و شاید مقداری خوراکی و یا یادگاری‌هایی از دنیای خاطراتم برایت بفرستم.اما محبوبم، من ماتیک قرمز رنگ ندارم، البته فکر کنم قبل از آنکه بخواهم نگرانش شوم باید به این فکر کنم که تو احتمالا اصلا امکان قبول چنین هدیه‌ای از طرف من را نخواهی داشت، و یا بدتر از آن اینکه من، توان انجامش را نداشته باشم. در آن لحظه (و یا شاید به طور مزمن و با فراز و نشیب‌هایی) عمیقا خواستم که عاشق باشم. عشق ورزیدن مقوله جالبیست، عشق جنگ‌ها را پدید آورده و مردم را به جبهه کشانده، عشق انقلاب کرده‌است، عشق مرده را زنده کرده و زنده را کشته است، عشق خالق هنر است. دنیا در چشم انسان عاشق با آنچه که توسط عموم بی‌سرپناه سرگردان درک می‌شود متفاوت است. نسیم‌ها ملایم‌ترند، باران با حرکات موزون‌تری می‌بارد، گرمای چای بهتر به جان می‌نشیند، شوری اشک شیرین و اجسام حقیقی‌ترند. آسمان هم احتمالا آبی‌تر باشد. اما عزیز من، بگذار برایت بگویم که آسمان این شهر خاکستری‌است؛ نمیدانم که آیا چشم آدم عاشق می‌تواند خاکستری را آبی ببینید یا نه.چند روزیست که عشق را کمتر در لحظاتم احساس می‌کنم، بیشتر از چند روز، در واقع یاد لحظاتی که این احساس همراه و هم‌مسیر من بوده برایم بیشتر شبیه تصور کردن داستانی خیالی‌است تا به یاد آوردن خاطراتی از آن خودم. اما خوب یادم می‌آید که روزهایی بوده که من هم عاشق باشم، در آن موقع خیالاتم خیلی بهتر از الان کار می‌کردند. خاطرتی مبهم اما واقعی از این دارم که دلم می‌خواسته نویسنده بشوم. داستان بسازم، از هیچ و پوچ خطوطی خلق کنم که انسان‌ها را به فکر کردن و در پس آن احساس کردن وادار کند؛ به طور کلی آرمان این را داشتم که جهان را با خلق آنچه که فقط از خاک جان من می‌تواند جوانه زند جای بهتری بکنم، نوشته‌ها، موسیقی، فیلم‌ها و یا صرف حضور داشتن. اما الان فهمیده‌ام که قوه خیال من مزیت رقابتی من نیست. مزیت رقابتی من حالا شده حفظ کردن فرمول‌های بلند و بالا (که با نمراتم ثابت شد که شاید حتی همین هم نباشد)، توانایی نسبی‌ای که در دروس دبیرستان داشته‌ام و اندک زبان انگلیسی که با آن آشنا هستم.خیلی دلم می‌خواهد دوباره کتاب‌ها را با روحم و نه صرف لمس انگشتان دستم ورق بزنم، دلم می‌خواهد که چیزی بنویسم که خواندنش خودم را هم در خیال غوطه‌ور کند، دلم می‌خواهد هنگام گوش دادن به موسیقی چشمانم را ببندم و دنیایی جدید را مجسم کنم. زمان زیادی از آخرین باری که انیمه‌ای دیده‌ام و درد قلب شخصیت‌ها را شنیده‌ام می‌گذرد. بازگشتن به عادت‌ها کاری ندارد، کتاب بخوان، بنویس، تصور کن، ساعتی را با خودت خلوت کن و اجازه بده که تفکراتت تو را ببلعند. من هم آگاه هستم؛ اما اگر من بخواهم دوباره این احساس را زنده کنم آن‌وقت چه کسی به جای من این درس‌های طویل بی‌معنای پر نکته را خواهد خواند؟ کدام شخص حاضر است شغلی که ذره‌ای به آدم‌ها اضاف نمی‌کند و عاری از هرگونه زیباییست را انجام دهد؟ چه کسی آزمون‌های پر و پیمون را در روزمره‌اش جا می‌دهد و چه کسی این زندگی را طاقت خواهد آورد؟در نظر من عشق و مرگ رابطه نزدیکی بهم دارند. عشق لزوما آدم‌ها را نمی‌کشد اما چشم‌شان را به دلایلی که برای زنده نماندن در سطح کوچه خیابان‌ها به وفور پیدا می‌شوند باز می‌کند. عشق مرگ را می‌آراید، مردن در سوگ معشوق و جان دادن برای وطن مفاهیمی هستند که کمتر کسی آن‌ها را لایق ستایش نمی‌داند. شاید انسان‌های عاشق بمیرند اما خود عشق هیچوقت نمی‌میرد، عشق گاها از مرگ تغذیه می‌کند و عمیق‌تر می‌روید. عشق ریشه‌است و مرگ یکی از سترگ‌ترین شاخه‌هایش. آدم‌ها یا برای عشق می‌میرند و یا عشق برایشان می‌میرد. گمان می‌کنم که شرایط کنونی من به آنچه که دوم عنوان کرده‌ام نزدیک‌تر است.معشوق زیباروی من، ببخشید که لحظه‌ای نخ کلام را از دست دادم و خطاب کردنت را فراموش کردم. تو، باریکه نوری هستی که هنوز هم مرا به این دنیای ژرف وصل می‌کند، روزنه‌ای که من به وسیله آن جهان فراتر را می‌بینم. ظرفی که قلب خود را در آن نگاه می‌دارم و می‌توانم تا حدودی مطمئن شوم که هنوز حالش خوب است و به تپیدن ادامه می‌دهد؛ لطیف من، تو دلیل فکر کردن من هستی، دلیلی که اجازه نمی‌دهد به اندیشه‌های منفعت طلب منطقی عامه خیلی هم خوش‌بین باشم. آدم‌ها می‌گویند که زندگی همه چیز است و باید تا می‌توان تلاش کرد که به بهترین نحو ممکن آن را آرایید؛ اما تو. تو و باز هم تو. تو باعث می‌شوی که من به این فکر کنم که چیزهایی هستند که مردن برایشان از زنده ماندن شیرین‌تر است. که سختی و رنج و درد و عذاب کشیدن هم می‌تواند از رفاه و آسایش خواستنی‌تر باشد. یار خوش‌آیند من، تو دلیل زنده ماندن چیزی در من هستی که می‌توانم به من تعبیرش کنم.و من، در مقام عاشق خرد و بی‌سرگذشت و سرنوشت تو؛ اگر هستم به پاس همین عشق است. اگر بارها نجات یافته‌ام همه‌اش را قدردان همین مفهوم مبهم تعرف نشدنی هستم. عشق دست من را گرفته، بلند کرده، تکه‌های پوسیده و بدقواره‌ام را جدا کرده و از نو ساخته است. به چنین مادر و یا خالقی خیانت کردن تنها از ناسپاس‌ترین و بی‌چشم و روترین فرزندان برمی‌آید و غرور من اجازه نمی‌دهد که خودم را اینطور خطاب کنم. می‌خواهم عشق را به آغوش بکشم، اجازه بدهم که لایه‌ها را کنار بزند و خودش را به تمام آنچه که هستم بخوراند. می‌خواهم آنقدر پیش برود که از من چیزی نماند جز عشق. می‌خواهم او تصمیم بگیرد که اگر لازم است مرا فرو بریزد، به کام مرگ کشانده و نیست کند که کمترین چیزیست که لایق آن است.دوستت دارم.</description>
                <category>آتنا</category>
                <author>آتنا</author>
                <pubDate>Sun, 14 Sep 2025 23:28:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور میشه فهمید که اینجا همون جای درسته؟ +تجربیات من از سال اول دانشجویی</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D9%87%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88%DB%8C%DB%8C-uxxaqvvyibtd</link>
                <description>سلام. امیدوارم که همگی خوب باشید. اگر برای پست آخر من کامنت نوشتید و جوابی دریافت نکردید و اونقدر بخشنده بودید که الانم در حال خوندن این دو خط باشید، تمام حرفی که برای زدن بهتون دارم اینه که شرمندم!راستش این اولین باریه که دارم توی اتاق خوابگاه چیزی می‌نویسم، اونم احتمالا بخاطر اینه که 60 درصد جمعیت اتاق هنوز خوابن. خودم هم رخت برتن کرده و می‌خواستم برم کتابخونه که یهو متنم اومد! امروز می‌خوام از رنجی بنویسم که یک‌سال اخیر خیلی درگیرش بودم. رنجی که روزهای من رو در خودش حل می‌کرد و باعث می‌شد چیزی جز اون نبینم و حس نکنم. رنجی که باعث شد یک‌سال گذشته رو به چشم چیزی نبینم جز هدر رفتن روزها و رنجی که انجام هرکاری رو برام بسیار سخت و طاقت‌فرسا می‌کرد. رنج &quot;اشتباه بودن&quot;، هنوز که هنوزه نمی‌دونم که آیا این یک سال جزوی از روند طبیعی رشد هر انسانه یا بلایی که سرم اومد کاملا و حقیقتا تقصیر خودم بوده اما دارم کم کم راه‌هایی برای بیرون رفتن ازش پیدا می‌کنم. دوست دارم با یک داستان شروع کنم.آتنای 18 ساله، خسته و پس از یک سال شبانه روز درس خوندن نتیجه کنکورش رو دید. رتبه خوب و خوشگلی گرفته بود. 20. اما اصلا خوشحال نبود، چون به جای اینکه بخواد به این فکر کنه که چقدر این رتبه قراره براش انتخاب‌های زیادی رو باز یا همون آنلاک کنه به این فکر می‌کرد که حالا انتظارات قراره بیش از حد ازش بالا بره. آتنای داستان ما به خودش هیچ باوری نداشت، با وجود اینکه خیلی راه اومده بود اما هنوز ته ته دلش خودش رو اون بچه 13 ساله‌ای می‌دید که به خاطر وضع نامناسب درسیش و مشکلات اخلاقیش! قرار بود که از مدرسه اخراج بشه. آتنای داستان ما هیچوقت به خودش نمی‌دید که بخواد آدم بزرگی بشه و فقط یه زندگی آسون و راحت می‌خواست. شایدم می‌خواست به هدف 4 5 سالش که داشت روز به روز ازش دورتر می‌شد برسه (و اینجای داستان ما یه قسمت گم‌شده داره که اون هدف دقیقا چی بود! اما نگران نباشید توی روایت امروز خللی ایجاد نمی‌کنه) اما خودش رو برای اون هدف هم خیلی کوچیک و حقیر می‌دید. این آتنای کوچیک داستان ما پاشد رفت پیش یک مشاور، تنها شخصیت مشاوری که توی دنیای داستان ما وجود داشت. اون مشاور بهش گفت که رشته مدیریت مالی قراره براش خیلی مناسب باشه و آتنای ما هم چون خیلی بدبخت و سردرگم بود پی حرف مشاور همین رشته رو تو یه شهری که بهش میگن تهران انتخاب کرد و قبول شد. تا اینجا خیلی بد نیست درسته؟ اما حال آتنا اصلا خوب نبود، چون انتخابش رو دوست نداشت. چون حوصله هیچی رو نداشت. ماجرا جایی بدتر شد که آتنا وارد خوابگاه شد. اون نه تنها سر ریاضی یکی که هیچ پیش زمینه‌ای ازش نداشت و سر و کله زدن با سخت‌گیرترین استاد حسابداری ایران دیگه توان و نایی براش نمونده بود بلکه برای خواب و بیداری و زندگی خوابگاهی هم خیلی اذیت می‌شد. این بین بودن بچه‌هایی که توی چیزایی که آتنا بهشون می‌بالید خیلی ازش بهتر بودن و یا کسایی که رشته موردعلاقه آتنا که میشه زبان ژاپنی رو می‌خوندن و زندگیشون خیلی درخشان و خوب به نظر میومد. علاوه بر همه اینا آتنا یه بخش بزرگی از روابطش رو از دست داده بود و احساس تنهایی شدیدی می‌کرد. هوای این شهر جدید آلوده بود و بارها بخاطرش بیمار شد. آتنا خسته و کلافه بود، هیچ شغلی جذبش نمی‌کرد، هیچ نمی‌فهمید که داره چیکار می‌کنه و فقط می‌خواست همه چیز رو تموم کنه. گذشت و گذشت و حالا اون آدم اینجا نشسته، از انتخابش نسبتا خوشحاله و آینده خوبی رو برای خودش می‌بینه و دوست داره شده یکم به کسایی که شاید شرایط مشابهی داشته باشن کمک کنه.اول از همه بریم ببینیم کهچطور بفهمیم کار درست چیه؟اهداف برخلاف رویاها منسجم‌اندشاید بپرسید این یعنی چی؟ در ساده‌ترین شکل باید بگم که به این معناست که شما اهداف خودتون رو می‌تونید با جزئیات بیشتر و خط زمانی منطقی‌تری تصور کنید. میتونید واضح ببینید که چه مراحلی لازمه و در این مراحل چه چیزهایی ممکنه شما رو آزار بدن و چه چیزهایی براتون لذت بخش خواهند بود. این عمدتا از اونجایی میاد که شما اعتماد به نفس کافی رو درباره اون هدف دارید. اعتماد به نفس باعث میشه که تخمین معقول‌تری از تلاشی که برای رسیدن لازمه بزنید و خلاصه بگم که بفهمید چی در انتظارتونه. برخلاف اهداف، رویاها معمولا تیکه تیکه و ناقصن، شما احتمالا می‌تونید فقط انتهای مسیر و یا تکه‌های جالب و نه‌چندان واقعی از اون رویا رو به صورت فیلم‌وار و یا ریلزهای اینستاگرامی ببینید. اگر هدفی در سرتون دارید که هیچ ایده‌ای درباره اینکه چطور قراره انجام بشه ندارید و فقط دوستش دارید اون هدف احتمالا هدف مناسبی برای شما نیست.به سختی مسیرش بیارزهوقت‌هایی هستن که ما از قدم گذاشتن در مسیر تلاش برای چیزی بیش از اندازه و به طور غیرقابل درکی وحشت و واهمه داریم. هر روز با استرس و نگرانی اینکه ممکنه نشه شروع به کار می‌کنیم و با ناکامی از تصور محقق نشدن هدف تلاش رو به پایان می‌رسونیم. ممکنه به این فکر کنیم که این مسیر چقدر آسیب‌زا و وحشتناکه و همیشه در حال دو دو تا چهارتا کردن باشیم که آیا ارزشش رو داره یا نه. صادقانه بگم، اگر چنین هدف مخربی توی زندگیتون هست احتمالا حتی رسیدن بهش هم قرار نیست دردی ازتون دوا کنه. رسیدن به اهداف پایان ماجرا نیست، شروع ماجراهای بزرگتره و اگر که در مسیر رسیدن به چیزی حتی ذره‌ای هم حالتون خوب نیست زندگیتون با داشتنش هم قرار نیست خیلی به کام باشه.توانایی و بازار کار رو به علاقه اولویت بده (تا یه جایی!)این احتمالا همون حرف کلیشه‎‌ای مشاورها و پدر مادرهاست. ولی منم بهتون می‌گم، اگر شما در کاری قادر و توانا باشید و اون کار بهتون منفعت هم برسونه کم کم بهش علاقمند می‌شید و برعکس اگر چیزی رو با تمام وجودتون هم دوست داشته باشید اما درش شکست‌های متوالی بخورید و چیزی هم ازش عایدتون نشه احتمالا علاقه زیاد طول نمی‌کشه. درسته که علاقه تا یه جایی دخیله اما وقتی که شما دارید تصمیمی مبنی بر فدا کردن عمر و فرصت‌هاتون می‌گیرید بهتره که چیزهای دیگه رو در کنارش قرار بدید و بعد تصمیم بگیرید. اگر در چیزی مستعدید و آینده روشنی هم ازش می‌بینید احتمالا دنبال کردنش خیلی مفیدتر از دنبال کردن علاقه‌ایه که نه زمینه‌ای دربارش دارید و نه آینده‌ای درش متصورید. این مورد رو بهتره که در رابطه به مورد بعدی بهتر بررسی کنیم.از اولویت بندی غافل نشیدبعضی از اهداف ما هستن که تنها از کانال‌های رسمی مثل دانشگاه و یا کار کردن مستقیم درشون قابل پیگیری هستن. برای مثال این هدف برای من همین خوندن و دونستن درباره کسب و کار و اقتصاد بوده. ولی بعضی از اهداف هم هستن که میشه خارج از اون محیط استاندارد دنبالشون بود. اگر بین چند هدف موندید و فقط یکبار فرصت رفتن در اون مسیر استاندارد و رسمی رو دارید بهتره که برای چیزی که خارج ازش قابلیت محقق شدن نداره استفادش کنید. علاقه واقعی با شما می‌مونه. عجله نکنید، قرار نیست دیر بشه. قرار نیست از دست بدید. لازم نیست با چنگ و دندون نگهش دارید. اگر چیزی رو عمیقا بخواید من یه نفر اینجا گارانتی صادر می‌کنم که امکان نداره زندگیتون به سمتش متمایل نشه. به قولی دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره.حالا بریم ببینیم چی میشه که گاهی اهدافی که از فاکتورهای بالا رد میشن بازهم احساس اشتباه بودن بهمون میدن؟عوامل دیگهفکر می‌کنم پررنگ‌ترینشون همینه. اگه توی زندگیت مشکلات زیادی داری، اگه مشکل سلامتی، مالی، عاطفی و... داری احتمالا قراره از تک تک تصمیم‌هات ناراضی باشی. اگه زندگی خیلی برات سخت شده و داری مدام به تصمیماتی که گرفتی فکر میکنی و خودت رو بابتشون سرزنش میکنی توصیه من بهت اینه: یک بار خارج ازش فکر کن. ببین که چه چیزی توی زندگی تو هست که واقعا اشتباهه، ببین چه چیزی هست که لزوما و در همون لحظه نیاز به اصلاح داره. و ببین آیا بعد از اصلاحش هم تو دوباره قراره همونقدر از همه چیز زده و منزجر باشی یا نه.تازگیاولین قدم‌ها همیشه سخت‌ترینشونه. اولین ماه جدا شدن از خانواده و خوابگاهی بودن. اولین ترم دانشگاه. اولین هفته کاری و... . وقتی ما کاری رو برای اولین بار شروع میکنیم تا وقتی که بهش عادت می‌کنیم قراره انرژی مضاعفی ازمون طلب کنه و گاهی همین انرژی مضاعف باعث خستگی زیاد و فکر کردن به این می‌شه که شاید همه چیز زیادی اشتباه و سخته. صبر کن.عجله ما آدم‌هاما آدم‌ها انگار که هیچوقت در یک چیزی نمی‌مونیم. به محض رسیدن به چیزی سریع دنبال مرحله بعدی هستیم. همینه که ما رو آشفته میکنه. اینکه صبر نمی‌کنیم چیزی به حد اعلای خودش برسه و می‌خوایم قبل از شکوفه دادن درخت میوه‌هاش رو برداشت کنیم. اگر من با یک روز مدیریت مالی خوندن توی دانشگاه نمی‌تونیم کار کنم پس فایدش چیه؟ شاید باید کمی صبوتر باشیم.ظاهربینیما عمدتا ظاهر پر زرق و برق زندگی بقیه رو می‌بینیم و نه چیزی که واقعا داره اتفاق میافته. فکر می‌کنیم از ما بدتر کسی نیست و تمام بدبختی عالم روی سر ما ریخته. وقتی زندگی بقیه رو خیلی بهتر از مال خودمون می‌بینیم به تصمیماتمون شک می‌کنیم. طبیعیه اما لزوما درست نیست.خستگیخیلی وقتا خستگی مسیر قبلی باعث می‌شه که مسیر جدید قشنگیش رو برامون از دست بده. برای همین بهتره که واقعا یک مدت صبر کنیم و اگه حالمون بهتر نشد دنبال راه جایگزین باشیم.نداشتن اعتمادبه‌نفسآدمی که فکر می‌کنه خرد و حقیره، آدمی که فکر میکنه از همه پایین‌تره و مهم نیست چقدر تلاش کنه هیچوقت قدر باقی آدم‌ها موفق نمیشه، آدمی که هیچکدوم از توانایی‌های خودش رو باور نداره و فکر می‌کنه توی هر زمینه‌ای که پاش رو بذاره محکوم به شکسته قرار نیست هیچوقت و هیچ جا خوشحال باشه. راجع به تقویت عزت نفس باید مفصل صحبت کرد، اما اینجا به همین اکتفا می‌کنم که &quot;اولین قدمت رو جایی بذار که زمینش سفته و سعی نکن هر لحظه همه چیز رو از نو بسازی و خودت رو با کسایی مقایسه کنی که سال‌هاست اونجا بودن&quot;دیدن تمام خودت در تصمیماتتآخر از همه هم میخوام بهتون بگم که یک تصمیم لزوما تمام زندگی شما نیست. شما فقط و فقط با رشته دانشگاه و یا شغلتون تعریف نمی‌شید و بیشتر از این حرفایید. شما یک انسان کامل هستید، قرار نیست یک واحد درسی تبدیل به تمام شما بشه. قرار نیست بخواید اجازه بدید شغل شما تبدیل به مرز شخصیت شما بشه. درسته که این تصمیمات بخش بزرگی از زندگی ما رو تشکیل میدن ولی قرار نیست که اجازه نداشته باشیم ازشون خارج بشیم.</description>
                <category>آتنا</category>
                <author>آتنا</author>
                <pubDate>Tue, 09 Sep 2025 11:38:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا واقعا داره دیر میشه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Kalegerdali/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-nalxjcns8g3z</link>
                <description>یکی از کشف‌های علمی بزرگ و قابل توجه بشری که این‌روزها داره نسبت بهش بی‌اعتنایی میشه اینه که ما برای این مدل زندگی ساخته نشدیم. ساعت‌های دیجیتالی با سرعت سرسام‌آوری در حال حرکتن، اطلاعات در کسری از ثانیه بین ما ها جابه‌جا می‌شه، در هر زمانی که بخوای می‌تونی به هر چیزی که دوست داشته باشی دسترسی پیدا کنی و دسترسی پیدا نکردن یه انتخابه!، فضای مجازی پر از آدم‌های کم‌سن و سالیه که با غرور و لذت زندگیشون رو به اشتراک می‌ذارن و طوطی‌وار تکرار می‌کنن که &quot;تو هم اگه بخوای می‌تونی همون کاری رو بکنی که ما کردیم!&quot;. میانگین سنی خواننده‌ها و بازیگرها و کلا سلبریتی‌های موفق داره پایین میاد و در عین حال انگار استعدادشون هم بالا میره و اینجاست که آدم از خودش می‌پرسه که &quot;پس یعنی از کی باید شروع کرد؟&quot;بحران نو-جوانیمی‌خوام راجع به چیزی صحبت کنم که دوست دارم اسمش رو بحران نو-جوانی بذارم. نو-جوانی میشه اون موقعی که آدم تازه وارد دوره جوانی زندگیش میشه. علائمش از 16-17 سالگی شروع می‌شن و عمیقا امیدوارم که تا 22 23 سالگی بیشتر ادامه پیدا نکنن. این دوره یک دوره پر از اتفاقات و تجربیات جدید همراه با خامیه، خیلی از ماها توی این دوره به طرز ناگهانی‌ای از خانواده جدا می‌شیم و در یک شب تمام اختیاراتی که نداشتیم رو بدست میاریم و زندگیمون مال خودمون میشه. شاید گفتنش خیلی هیجان انگیز به نظر برسه که حالا دیگه می‌تونیم خودمون برای خودمون تصمیم بگیریم و زندگیمون رو بر اساس چیزی که می‌خوایم بسازیم ولی آیا این واقعا همون اتفاقیه که می‌افته؟برای من به شخصه چیزی حتی شبیه به این هم نبود. وقتی شروع کردم برای کنکور خوندن 16 ساله بودم (نگران نباشید میشه همون تابستون سال دوازدهم)، فرصت شرکت در المپیاد جهانی اقتصاد رو فدا کردم تا بتونم برای کنکور که چیزی مطمئن‌تر و از نظر مالی حتی ساده‌تر بود آماده بشم. شاید هم داستان از جای عقب‌تری شروع شد؟ اون روزی که من تصمیم گرقتم (وادار شدم) به جای شاخه موردعلاقه خودم و شاید هم کمی به خاطر لجبازی در 14 سالگی تصمیم گرفتم که علوم انسانی بخونم. به محض ورود به این شاخه تصمیم گرفتم که به رشته‌ام اجازه بدم که بزرگترین تایتل من باشه. با وجود علاقه‌ای که به ریاضیات داشتم هیچوقت سمت دنبال کردنش نرفتم چون حالا دیگه رشتم انسانی بود. با وجود اینکه چندان لذتی ازش نمی‌بردم ساعت‌ها پادکست تاریخی گوش دادم و مستند اجتماعی دیدم. وقت خوبی رو برای خوندن دروس دبیرستانم گذاشتم و دو دوره متوالی مدال المپیاد گرفتم. معدل اول استان شدم و رتبه کنکورم هم دو رقمی شد.اگر همه این‌ها رو در نظر بگیریم من به سهم خودم و در رشته خودم خیلی موفق بودم. شاید موفق‌ترین نبودم ولی انتظاراتی که ازم میرفت رو به نحو احسن برآورده کردم و در آخر هم رشته مدیریت مالی رو توی دانشگاه تهران شروع کردم. اما کابوس از جایی شروع شد که من دیگه جدی جدی وارد دانشگاه شدم؛ به دروسی که می‌خوندیم علاقمند بودم و هستم اما دیدم که همکلاسی‌هام شروع کردن به کار کردن با بازار ارز و سهام در حالی که من وقتم رو توی کتابخونه و با مطالعه زبان (انگلیسی/چینی/کره‌ای) می‌گذروندم. همکلاسی‌هام دوره‌های حسابداری می‌رفتن درحالی که ترجیح من این بود که صرفا در حدی که استادم سر کلاس بهم یاد میده یاد بگیرم و درک مفهوم برام کافی باشه. اولین دوران امتحانات برام خیلی سخت شد چون که وقت گذاشتن برای درس‌های چارت دانشگاهی رو وقت تلف کردن می‌دونستم و در عین حال معتقد بودم که آدم نباید در مسیری که انتخاب کرده کم‌کاری بکنه. با خودم تکرار می‌کردم که &quot;باید همین الان یک شغل مرتبط پیدا کنم. باید یه کاری بکنم که فقط من می‌تونم! این همه آدم هستن که زبانشون تو 18 سالگی صدها برابر بهتر از منه، پس این یکی رو باید کنار بذارم. توی مشاوره کنکور هم که کسایی که باتجربه ترن بهترن پس من نمی‌تونم. نوشتن هم که عمرا کار من نیست و می‌مونه همین رشته خودم که توش پیشرفتی نمی‌بینم پس من بدبخت شدم و تا آخر عمرم قراره کارتون خواب بشم&quot; من به بازار کاری رشته‌ام علاقه‌ای نداشتم و چیزی جز اون برای تعریف خودم پیدا نمی‌کردم. به هر حال دیگه دانشجوی مدیریت مالی بودم! دیگه انتخابش کرده بودم. دیگه برای تغییر دادن خیلی دیر بود. اگر می‌خواستم چیزی رو عوض کنم باید توی 14 سالگی می‌کردم. تمام علایقم رو وقت تلف کردن می‌دونستم، چینی خوندن من چه فایده‌ای داره وقتی یه نفر رشته دانشگاهیش زبان چینیه؟ علاقمندی من به سفر چه معنایی داره وقتی یه نفر دیگه سال‌هاست که تخصصی داره روی این حوزه کار می‌کنه؟ اینکه من فیلم‌سازی دوست دارم کجا از دنیا رو میگیره وقتی هستن کسایی که از 12 13 سالگی وقتشون رو توی دنیای هنر میگذرونن؟ فکر می‌کردم که یا باید همه چیز رو خراب کنم و تمام سال‌های عمرم رو به عنوان سال‌های از دست رفته ببینم و از نو شروع کنم و یا همه چیز رو بیخیال بشم و غرق بشم توی همین چیزی که دارم. اونقدر پایین برم که یادم بره دنیای بیرون چه شکلی بود و شاید اون موقع بتونم آروم بگیرم. اما آیا این سرنوشت ماست؟ آیا ما واقعا یا از سن پایین علاقه خاصمون رو پیدا می‌کنیم و پرورش می‌دیم و یا محکومیم به زندگی کردن در کابوس همیشه عقب بودن؟آیا رشته من من رو تعریف می‌کنه؟یکی از مشکلات عمده‌ای که ما توی زندگی باهاش مواجهیم قضیه تخصص‌گرایی بزرگ‌نمایی شدست. ما فقط داستان‌هایی رو از افرادی می‌شنویم که از کودکی یک آتیش شعله‌ور در قلب‌هاشون داشتن و با هر سختی‌ای بوده دنیال اون شعله رفتن تا به امروز شکوفا شدن. در حالی که شاید از بین هر 100 نفر فرد متخصص در یک حوزه یک نفر چنین شرایطی رو داشته باشه بازهم اطراف ما پر از داستان‌هاییه که مضمون اصلیشون تقدیس اینطور علاقست. چرا اینطوره؟ اول از همه اینکه اینطور داستان‌ها برای اکثریت ما تعجب‌برانگیز و به بیان دیگه دراماتیک هستن. &quot;فلان نویسنده معروف کلاس دوم ابتدایی انشایی نوشت که معلمش آن را به اسم خود در مجله‌ای معتبر چاپ کرد&quot; &quot;بهمان ورزشکار معروف در 3 سالگی و در خار و خاشاک روزانه 15 ساعت ورزش می‌کرد&quot; &quot;هکر 13 ساله جهان را بهم ریخت&quot; در حالی که حتی توی صحت این داستان‌ها هم شک هست اما ما اونها رو به سادگی باور می‌کنیم و ازشون درس زندگی می‌گیریم. دلیلش چیه؟ به نظر من دومین دلیل می‌تونه این باشه که ما به مرزکشی عادت کردیم. به اینکه یک مایی وجود داره و یک آنهایی؛ که افرادی که موفق، مشهور و... هستن از ابتدا با ما تفاوت داشتن و اگر ما جزو آنها نبودیم دیگه هیچوقت نمی‌تونیم رویاهای بزرگ داشته باشیم.مهم‌ترین قدم یک قدم به سمت عقب از اینجور داستان‌هاست. خصوصا در دنیای وحشتناک سریع امروز نمی‌تونیم انتظار داشته باشیم که هیچ چیزی بخواد ثابت بمونه. دنیا در حرکته و اگر ما جامد بمونیم قراره ازش عقب بیافتیم. من منکر این نمی‌شم که وقت گذاشتن زیاد روی یک چیز عامل اصلی موفق شدن در اون حوزه‌است ولی معتقدم که وقت گذاشتن زیاد لزوما از نوزادی شروع نمی‌شه و لازم نیست اگر چیزی در سنین پایین به ما دیکته شده و یا نشده مجبور باشیم تا آخر عمر بارش رو به دوش بکشیم و یا هیچوقت سراغش نریم.ما انسان‌ها یک رشته و یا یک شغل نیستیم. خیلی بیشتر از اینیم. ما یک حوزه نیستیم، یک صنعت نیستیم. قرار نیست تصمیماتی که در این زمینه‌ها می‌گیریم تمام ما رو تعریف کنن؛ قرار نیست که به محض گرفتن یک تصمیم همرنگش بشیم؛ قرار نیست که تصمیم‌گیری ها مترادف با دور انداختن خودمون باشن.آیا اصلا میشه خودمون رو مقایسه کنیم؟من در کودکی به علت بیماریم زندگی بی‌تحرکی داشتم که باعث شده بود از نظر فیزیکی خیلی ضعیف و بی‌بنیه باشم. کلاس اسکیت به خاطر اینکه به قدر کافی سریع نبودم از یک روزی به روم بسته شد، مربی ژیمناستیک بهم گفت که به خاطر اضافه وزن اصلا نمی‌تونم توی استعدادیابی اولیه شرکت کنم. توی والبیال با وجود اینکه جلسات زیادی رو صرفش کردم بازهم کند بودم و هیچ پیشرفتی نمی‌دیدم . در نهایت حدودای 13 14 سالگی با همه گیری کرونا ورزش رو برای همیشه کنار گذاشتم و باور کردم که من حق/استعداد کافی برای ورزش کردن و یا حتی داشتن یک بدن سالم رو ندارم. اما آیا چیزی اینجا تقصیر من بود؟ وقتی که فهمیدم به تئاتر علاقه دارم از طرف پدرم خیلی زیاد سرزنش شدم، فکر می‌کنم 10 یا 11 ساله بودم که خواستم برای کلاس تئاتر اجازه بگیرم و اجازم به بدترین شکل ممکن رد شد. همون سال‌ها خیلی دوست داشتم که کلاس گیتار برم و ساز یاد بگیرم ولی مادرم گفت که گیتار برای آدم‌های جلفه و به جاش کلاس سنتور ثبت‌نامم کرد. من کمتر از 10 جلسه کلاس رفتم و از اونجایی که هیچ لذتی نبردم تصمیم گرفتم که موسیقی هم برای من نیست. موقع انتخاب رشته دبیرستان فقط و فقط بین تجربی و انسانی حق انتخاب داشتم. آیا حالا من می‌تونم خودم رو با بچه ثروتمندی که خانواده روشن‌فکر داشته، از نظر فیزیکی تحت فشار نبوده، در لوکیشن بهتری از من بدنیا اومده و زندگی کرده و هیچ کدوم از سختی‌هایی که من متحمل شدم رو حتی درک هم نمی‌تونه بکنه مقایسه بکنم و بگم که &quot;الان اون همه چیز داره، منم اگر می‌خواستم باید از زودتر شروع می‌کردم.&quot;؟این دنیا پر از آدم‌هاییه که ما نمی‌شناسیم، که ما از زندگیشون خبر نداریم، که می‌دونیم که از ما در شرایط صدها برابر بهتری بودن اما بازهم به خودمون اجازه میدیم که خودمون رو باهاشون مقایسه کنیم و نتیجه بگیریم که اگر پدر من کارگردان نبوده و از 5 سالگی من رو توی ساخت فیلم مشارکت نمیداده پس 18 سالگی دیگه خیلی دیره که بخوام برم از صفر در این باره یاد بگیرم. شاید وقتی اینطور بهش نگاه می‌کنیم خیلی احمقانه به نظر بیاد ولی این دقیقا همون جوریه که جمعیت زیادی از ما داریم در این رابطه استدلال می‌کنیم.آیا چیزی به اسم استعداد وجود داره؟من معتقدم که جواب یک نه بزرگه.نهچیزی که ما اسمش رو استعداد میذاریم ترکیبی از رشد و پرورش علاقه در یک حوزه در زمان طولانی و مخلوطش با مقداری شانسه. اون کودکی که در اولین روز مدرسه فوتبال سریع‌تر از بقیه میدوه ممکنه که همیشه با بچه‌های فامیل مسابقه دو بده. اون کسی که توی 5 سالگی سریع‌تر از بقیه بلز زدن رو یاد میگیره ممکنه ویدئوهای کارتونی‌ای رو دیده باشه که به نوت‌های موسیقی ربط داشتن. کسی که توی ترم اول کلاس انگلیسی بهتر عمل میکنه احتمالا ساعت‌های بیشتری به محتوای انگلیسی زبان گوش داده و در معرضش قرار گرفته. دانش‌آموزی که ریاضی بهتری داره احتمالا از پایه یاد گرفته که درک کنه و نه حفظ. بنابرین به نظر من چیزی به اسم استعداد وجود نداره. اگر تو به قدری عاشق چیزی باشی که بتونی بر اساسش برنامه زندگیت رو بچینی و مطمئن باشی به قدر کافی توی روزهات جا داره و مراحل درستی رو در مسیر یاد گیریش طی کنی می‌تونی مطمئن باشی که قراره یک روزی نتیجه بگیری. شاید اون روز دیگه 18 ساله نباشی ولی مگه چقدر اهمیت داره؟اگر اشتباه کنیم چی؟قطعا اشتباه می‌کنید. آدم پا به جوونی میذاره که اشتباه کنه. که کشف کنه و یاد بگیره. گرفتن تصمیم و اشتباه کردن بهتر از هیچ‌کاری نکردنه. چرا؟ چون حداقل بهتون یاد میده که چیزی اشتباهه. ساعت‌ها نشستن و مقایسه کردن مزایا و معایب انجام دادن یک کار وقتی که خرج انجام دادنش روزانه نیم ساعت کمتر آنلاین بودن در فضای مجازیه کار جالبی به نظر نمیاد. تا وقتی که چیزی رو انجام ندی نمی‌تونی مطمئن باشی که اشتباهه، ما در مسیر یاد می‌گیریم، علایقمون رو می‌فهمیم و دغدغه‌های مخصوص خودمون رو پیدا می‌کنیم. تا وقتی که وارد مسیر نشی هیچوقت نمی‌تونی چیزی رو بفهمی. به ما یاد دادن که بترسیم، از اشتباه کردن، از هدر دادن. &quot;نکنه با این رشته بیکار بشم؟&quot; &quot;نکنه کلی وقت بذارم و هیچوقت به قدر کافی خوب نباشم؟&quot; &quot;نکنه این کار برای من نباشه؟&quot; این ترس‌ها خوبه، طبیعیه، نشون میده که شما می‌خواید تصمیم بگیرید. که می‌خواید از چیزی که براتون ساختن خارج بشید و دنیا رو از دید خودتون ببینید. این ترس‌ها شایسته‌ان.ولی بذارید یه چیزی رو بهتون بگم. اینکه حتی اگر اشتباه کنید، حتی اگر جایی برید که برای شما نباشه، حتی اگر که بازهم سال‌هایی رو روی چیزی بذارید که در نهایت جوابی که میخواید رو بهتون نده، به هر حال قراره یک چیزی یاد بگیرید. قراره با یه دستاورد وارد حوزه بعدی بشید که خیلی‌ها ازش بی‌بهره‌ند. اشتباهات ورژن خاص شما رو می‌سازند. اشتباهات شما رو تبدیل به کسی می‌کنن که در یک زمینه کاری از دستش برمیاد که برای دیگران غیرممکنه. و بذارید بهتون بگم که تا وقتی که شما از زندگیتون لذت می‌برید، تجربه کسب می‌کنید، چیزهای جدید یاد می‌گیرید و با محیط‌های جدید آشنا می‌شید اسم اون روزها رو نمیشه روزهای از دست رفته گذاشت. شروع کردن یک کار جدید و یاد گرفتن یک مهارت جدید به این معنا نیست که خودتون رو ساعت‌ها در یک اتاق حبس کنید و فقط و فقط به طور تخصصی در اون حوزه یاد بگیرید و یاد بگیرید. یاد گرفتن یک کار جدید و امتحان کردن چیزی که براتون تازه‌ست به معنای یاد گرفتن یک طرز فکر جدید، قرار گرفتن در یک محیط نو، شناختن آدم‌های متفاوت و تجربه کردن یک چیز جدید در عین این حاله که عناصر اصلی زندگیتون یعنی علایق و دوستان و روزمرگی‌هاتون رو دارید. پس نمیشه به چشم یک باخت بهش نگاه کرد. زندگی یک کنکور بزرگ نیست.در نهایت، آیا دیر شده؟چیزی به اسم دیر شدن وجود نداره. زندگی ما با تمام آدم‌های اطراف متفاوته و خط‌های زمانی مختلفی رو طی می‌کنیم. خود 12 ساله تو قطعا مورد احترامه ولی بهش اجازه نده که با تصمیماتش بخواد سکان تمام زندگیت رو به دست بگیره. تجربیات قبلی تو به قطع قراره توی مسیرهای که در آینده باهاشون مواجه بشی اثرگذار باشه و اینکه بخوای کاری رو از صفر شروع کنی به این معنا نیست که داری زندگیت رو از صفر شروع می‌کنی. حرف من این نیست که بری از دانشگاه/کارت استعفا بدی. که کل زندگیت رو در یک شب عوض کنی و بری دنبال چیزی که فکر می‌کنی درسته. تمام چیزی که من می‌خوام بهت بگم اینه که به خودت بیا! تفکر &quot;دیره! خوشبحال کسی که زودتر شروع کرده! من دیگه انتخابام رو کردن و باید پاشون وایستم!!&quot; رو دور بنداز و جرعت امتحان کردنش رو به خودت بده. درسته که شرایط اقتصادی کشور ما داره روز به روز بیشتر و بیشتر آدم‌ها رو به سمت کار گیر آوردن و کسب درآمد در اولین فرصت ممکن هل می‌ده. درسته که سیستم آموزشی ما بهمون اجازه تجربه هیچ چیزی رو نداده و صرفا سعی کرده در یک محیط بسته دانشی که عمدتا منسوخ شده رو به زور وارد سر ما بکنه. درسته که امکاناتی که اکثرمون داریم جوریه که انگار نداشتنش بهتره. درسته که خانواده و اطرافیان قراره با هر تغییری توی زندگیت مخالفت کنن، ولی الان وقتشه. اگر الان نه پس کی؟ استرس و اضطراب رو از خودت دور کن، امتحان کردن یک کار مسیر 50 سال آینده تو رو مشخص نمی‌کنه. قرار نیست تا آخر عمرت مدرک لیسانست تنها دستاوردت باشه. قرار نیست دنیا تموم بشه. اگه چیزی خوشحالت می‌کنه و یا حتی کنجکاویت رو برمی‌انگیزه مطمئن شو که یک قدم براش برمیداری. در بدترین حالت قراره یک چیز جدید درباره خودت یاد بگیری.</description>
                <category>آتنا</category>
                <author>آتنا</author>
                <pubDate>Sun, 27 Jul 2025 14:13:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از جنگ تا آتش بس و از امید تا تقلا</title>
                <link>https://virgool.io/We-write-to-survive/%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AA%D8%A7-%D8%A2%D8%AA%D8%B4-%D8%A8%D8%B3-%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%D8%A7-%D8%AA%D9%82%D9%84%D8%A7-vjgdkxg1nttk</link>
                <description>این پست ادامه نوشته‌های به امید چنگ زدیم، پاره شد است که به علت طولانی شدن اینجا منتقل شد. فرق این پست با پست قبلی این است که عکس واقعی ندارد.30 خردادبه گمانم در این روز اتفاق خاصی نیافتاد. فقط شب را در بیمارستان ماندم. مردم اینجا بی‌چاره تر از دنیای بیرونند، تلاش می‌کنیم بگوییم و بخندیم، چون اگر اینکار را هم نکنیم آن وقت احتمالا می‌میریم. درد جسمی مضاف بر درد روحی میشود و اگر بخواهی به آن بها بدهی تو را دستی دستی و در چشم بهم زدنی می‌بلعد، شایدم هم نه، احتمالا تو را زجرکش میکند. آرام آرام و تکه تکه در دهان میگذارد و هربار با تمسخر نگاهی به توی در حال جان دادن می‌اندازد و با لذتی بیشتر باقی را به دهان می‌برد. در این شب من به خیلی چیزها پی میبرم، از جمله اینکه استیصال در آدمی چطور می‌تواند او را بکشد و فرد دیگری را متولد کند. این روزها فکر میکنم که فرد دیگری هستم. برای از دست دادن تو گریه نکردم. دیگر نکردم. دیروز و امروز یک قطره اشک هم نریختم، برای آرزوهایم هم همینطور، دیگر یک ثانیه هم به این فکر نکردم که قرار است چه بشود، که چطور میتوانم به سمت آرزوها بروم و یا اینکه اصلا آرزوهایم چه بودند. به این فکر نکردم که با رشته‌ام میخواهم چه کار کنم و یکبار هم آینده خود را تصور نکردم. صبح امروز آزمون زبان چینی داشتم. وقتی آمدم بالاخره تا نتیجه را به مامان نشان دهم گفتند که برده بستری اش کنند. چرا زودتر نگفته بودی که حالت خوب نیست؟ این همه مقاومت برای چه بود؟ ما که دیگر بیشتر از این نمی‌توانستیم ناراحت شویم. به زودی می‌فهمیم که عمل مامان خوب پیش نرفته و عفونت در بدنش پخش شده. خیلی یادم نمی‌آید که دقیقا در این روز چه‌ها کردیم و کجا رفتیم و چه بر سرمان آمد، فقط می‌دانم که شب من در بیمارستان ماندم. تخت دیگری در اتاق میزبان یکی از اقوام پدری بود (عروسشان کم‌خونی شدید داشت) به من گفتند که شبیه دایی شهید بابا هستم. و تایید کردند که ما در گیر آوردن گوشه خوب خانواده برای متعلق شدن خیلی درست عمل نکردیم. پیرزن تخت کناری را به آی سی یو بردند و جای او یک پیرزن دیگر آمد که حالا یادم نمی‌آید مشکلش چه بود. به هر حال، من تمام شب را در خواب و بیداری بودم. مامان نخوابید. نتوانست که بخوابد. راستی من در این شب حرفی که سال‌ها اذیتم کرده بود و به قولی توی گلویم گیر کرده بود را به مامان زدم. شاید موقع خوبی نبود، ولی دیگر نتوانستم نگهش دارم.31 خردادساعت پنج و نیم صبح بود که دیدم صدای فریاد از بیرون می‌آید، با خودم گفتم که احتمالا مردیست که از دارد از درد به خودش می‌پیچد، بیشتر که گوش کردم فهمیدم از تلویزیون می‌آید، گزارشی طویل و حماسی از نمازجمعه دیروز، مرگ بر! مرگ بر! گفتن های همیشگی و فریاد برآوردن که فلان جا و بهمان جا هیچ غلطی نمی‌توانند بکنند در حالی که باز هم معتقدند هر چه بر سر ما آمده نه از بی‌کفایتی و نالایقی مدیران داخل و بلکه تقصیر همان فلان جا و بهمان جاست. آدم در جنگ نظر سیاسی‌اش را ابراز نکند و نخندد چکارش کند؟ با خودش به گور ببرد؟ صدا تا حدودهای ساعت 7 قطع نشد. من هم کمی ماندم و بعد اگر اشتباه نکنم با اسنپ برگشتم خانه. شاید هم دایی. فکر کنم دایی با ماشین پدربزرگم آمد دنبالم. اینترنت وصل شده بود. دیدم که تو هرچه در طول یک سال گفته بودیم را به تصمیم خودت و برای دوتایمان پاک کرده بودی. اما من ناراحت نشدم، خم هم به ابرو نیاوردم. باور کن. فقط اول کمی ترسیدم که نکند کار، کار خودم باشد، از تو پرسیدم و تو گفتی که توانستی و کردی و من هم مخالفتی نکردم. البته کمی قبل‌تر از همه این اتفاقات خوابیدم، شاید هم میانشان. ما حرف زدیم. به تو گفتم که این حق یک طرفه تو نبوده، مثل بسیاری دیگر از چیزها. حرف های دلم را زدم، اما حواسم بود که ناراحت نشوی. چون اگر تو هم ناراحت باشی آن‌وقت آن منم که قرار است بیشتر رنجور شوم. تصمیم را به تو سپردم. حالا بار کمتری روی دوشم است. تو گفتی که می‌خواهی به من آزادی بدهی و من گفتم که هیچوقت اسیر نبوده‌ام. گفتم که هیچوقت مجبور نبوده‌ام و نخواهم شد، گفتم که هر تصمیمی بگیرم مال خود خود خودم است و تو از این بابت هیچ نگران نباید باشی. راستش به خودم افتخار می‌کنم. حس میکنم حالا متمدن ترم. لازم به ذکر است که یک قطره اشک هم نریختم. عصر نوبت روانپزشک گرفته بودم. دیر رسیدم اما دکتر دیرتر آمد. برق رفته بود. دکتر تشخیص داد که مضطربم. من هم مخالفتی نداشتم. یک قرص داد که باید یک چهارمش را هر شب بخورم، اما اندازه دانه‌های قرص به‌سان دانه‌های عدس می‌ماند. در خانه را که زدم کسی باز نکرد، زنگ که زدم بازهم تلفن‌ها را کسی برنداشت. مادربزرگ پیش مامان بود، به او که زنگ زدم و پرسیدم که کی می‌آید گفت حالا حالاها نمی‌آید و علتش را که جویا شدم گفت مامان را دوباره برده‌اند تا &quot;اورژانسی&quot; عمل کنند. در یک لحظه دوباره میریزم. خرابه هم می‌تواند دوباره ریزش کند؟ نمی‌دانم. اسنپ میگیرم و می‌روم به بیمارستان. خاله‌هایم را که دیدم دیگر نتوانستم جلوی چشم‌هایم را بگیرم که نریزند. من را بعد از مدت کوتاهی به خانه برگرداندند. خواستم غذا بپزم. انقدر بی هوش و حواس بودم که به قول خاله کوچیکه &quot;داشتم می‌پختم اما نه آن غذایی را که در سر داشتم&quot;. شب هوس بستنی کردم. به پسرخاله زنگ زدم که اگر می‌آید در راه یکی دوتایی بخرد. گفت می‌آید تا باهم برویم. پشت موتورش نشستم. ده سالی می‌شد که این‌کار را نکرده بودم. نه موتور بیمه داشت و نه او گواهینامه، سفر ترسناک اما ارزشمندی بود. تشکر کردم. شب کمی به تو فکر کردم و اینکه امیدوارم هر تصمیمی که میگیری حالت در آن خوب باشد. دارو را خوردم و خوابیدم، خواب‌های عجیبی دیدم. ذکر این نکته هم لازم است که از بیرون صدای چیزی می‌آمد که معلوم نبود چیست اما معلوم بود که دارد آسمان را می‌شکافد و حرکت می‌کند.1 تیرو بهار ما رسما تمام شد، 3 هواپيمای آمریکایی دیشب وارد خاک ایران شدند، هرچه خواستند زدند و خارج شدند. بازی دارد یا تمام و با وحشتناک‌تر میشود. امروز قرار بود امتحان حسابداری 2 داشته باشم که ندارم. مادربزرگ بیدارم کرد و گفت بروم پیش مامان که تنهاست، پدربزرگم اصلا از لباس‌هایم خوشش نیامد ولی همین یک دست را داشتم. اتو نشده و کثیف، دعا کردم که مامان نبیند و ناراحت نشود. حالا که مینویسم در بیمارستان نشسته‌ام. برای خودم چیپس خریده‌ام و قصد دارم بعد از نوشتن این نوشته تا اینجای کار بروم کتاب بخوانم. مامان خیلی خوب نیست، اما من خیلی بد نیستم. برق بیمارستان همین الان وصل شد. ساعت حدود های 2 مامان خوابش برد. تخت جدیدی که آمدند بازم هم از اقوام و آشنایانند. زن تخت آن یکی گوشه را از اتاق عمل آورده‌اند.بیچاره حتما خیلی درد دارد، فریاد می‌کشد و گاهی هم جیغ می‌زند. امیدوارم مامان را بیدار نکند. دارم فکر می‌کنم در ادامه روز بعد از اینکه شیفت را به مادربزرگ تحویل دادم چه اتفاقی افتاد؟ اما هر چه که بیشتر فکر می‌کنم کمتر به یاد می‌آورم. آیا در این روز بود که امتحات به شهریور افتاد یا فردا؟ نمی‌دانم، فقط میدانم که بسیار خوابیدم. الان به یاد می‌آورم. ما باز هم صحبت کردیم. من تمام تلاشم را کردم که خودم را در لباس یک آدم متمدن فهیم آرام بزنم. مانند یک وکیل صحبت کردم؟ یا یک مدیرعامل در مجمع عمومی سالانه در حال دفاع از عملکر خود. نمی‌دانم اثرات دارو بود یا سکوت و ماه تابان نیمه شب، شاید هم آن ناامیدی و بیخیالی توامانی که مردم عمدتا بعد از اینکه تمام داشته‌هایشان تبدیل به هیچ شد به آن دچار میشوند، هر چه که بود بسیار آرام بودم، گویی قلبم ضربان نداشت و نفس‌هایم کد نویسی کرده بوده باشند، آرا‌م‌تر از هر آنچه که تا کنون بوده‌ام، حداقل در مقابل تو. اما تو به من گفتی که نقاب را بشکنم و از آنجایی که حرف تو برو دارد من هم شکستم؛ همه‌اش را گفتم. بازهم عجز و عجز و عجز، اما از خود بابت آن خجالت نمی‌کشم چرا که عجز جزیی جدایی ناپذیر از وجود هر انسان کوچک، ضعیف و فانی است. در نهایت تو عذر خواستی، یا من دوست دارم اینطور فکر کنم. گمان نمی‌کنم که صمیمیت به این سادگی‌ها میانمان بازگردد اما می‌دانم که حالا حال جفتمان بهتر است.2 تیرمامان امروز مرخص شد، حالش بهتر نشده اما الان حداقل در خانه است و دیگر لازم نیست به این فکر کنیم که امشب چه کسی باید پیش او بماند. به گمانم در این روز اتفاق خاصی نیافتاد. فکر کنم با دوستی بیرون رفتم. الان که فکر می‌کنم حتی یادم نمی- آهان! رفتم دنبال کار بگردم، جدای از بحث مالی و کسب تجربه و اینجور چیزها باید بگویم که از داشتم از در خانه ماندن دیوانه می‌شدم. البته نه به آن شکل مرسوم، خانه کوچک و نفس‌گیر می‌شد و من مثل تکه‌ای جسم بی‌جان صرفا به دلیل اینکه جا و دلیلی برای بیرون رفتن نمی‌یافتم در گوشه‌ای دور خود جمع شده و به اصطلاحی شاید بتوان گفت داشتم کپک می‌بستم. اگرچه مهارت‌های من در این دوران جنگی خیلی کاربردی نیستند، مثلا در این روزها آدمی مشاور کنکور می‌خواهد چه کار؟ یا در زیر موشک و پهباد و بمب چرا باید کسی یکهو دلش بخواهد کره‌ای یاد بگیرد؟ هر چه که بود به محل کار قبلی‌ام رفتم، حسی که باید را نمیداد، مدیر عوض شده بود و مدیریت هم (از یک موسسه آزاد تبدیل شده بود به موسسه‌ای زیر نظر اداره فرهنگ و ارشاد!) دانش‌آموزها بسیار کمتر و مدرس‌ها برایم ناآشنا شده بودند. بعد از این به یک موسسه دیگر هم سر زدم و در نهایت رفتم دفتر گاج (جایی که آزمون میدادم و به این واسطه دیگر همه کادر و.. را شناخته بودم) و مرا به صحبت گرفتند و چند ساعتی آن‌جا ماندم. صاحب موسسه دختری ورزشکار دارد که قرار بود برای مسابقه جهانی اسکیت برود کره جنوبی و حالا با این وضع ممنوعیت پروازها زندگی‌اش بسیار بهم ریخته بود. دیگر صاحب موسسه (شاید هم صاحب اصلی! من فرق این دو را متوجه نمی‌شوم) داشت می‌گفت که جنگ نهایتا تا آخر هفته ادامه داشته باشد و دیگر دارد نفس‌های آخرش را می‌کشد. ساعت نزدیک به نه شب بود که دیگر خداحافظی کردم و آمدم که بیایم برای خانه، در راه وارد لوازم تحریر فروشی پدر صاحب دیگر موسسه! شدم و مداد و پاک‌کنی خریدم. دختری نوجوان می‌خواست از هاروکی موراکامی کتابی بخرد و آقای فروشنده نمی‌توانست برایش پیدا کند. من &quot;من یک گربه هستم&quot; از ناتسومه سوسه‌کی را در میان کتاب‌ها دیدم و به او گفتم که اگر برایش سبک و قلم مهم است تقریبا همه نویسنده‌های ژاپنی در یک مایه می‌نویسند و می‌تواند برایش تجربه جدیدی باشد، خصوصا اینکه آثار این نویسنده از انقلاب فرهنگی نیز غنی‌اند. اینجا بود که دوباره به یاد آوردم که چقدر علاقه‌ام به ادبیات این کشور و زبانش از اعماق قلبم شعله می‌کشد و چقدر دوست دارم روزی بتوانم بگویم &quot;فلان کتاب هم خیلی خوبه، من مترجمش بودم&quot; و اینجا بود که دوباره خوره تغییر رشته به سرم افتاد. در راه بازگشت به خانه و زیر نور سفید چراغ خیابان مداد را محکم در دست گرفتم، به آن نگاه کردم و با خودم فکر کردم که &quot;حالا قدرتمندترین سلاح بشر در دست من است&quot;3 تیرآتش بس شد. ترامپ گفت و آتش بس شد. دوست دارم خلاصه‌تر بنویسم چون فردا و پس‌فردا حرف زیاد دارم. آتش بس شد؛ صلح نه. ما جشن پیروزی گرفتیم در حالی که حداقل من یکی در آنچه که به سرمان آمد کوچکترین نشانی از پیروزی نیافتم. بهتر بود بگوییم جنگ تمام شد و حالا همان امینت که به قیمت تمام از دست رفته‌ها به دست آورده بودیم هم سایه‌اش از سرمان برداشته شد. شبکه خبر زیرنویس می‌کند که &quot;فهمیدیم که صلح جز با قدرت به دست نمی‌آید&quot; و من می‌گویم &quot;جنگ هم جز با قدرت شروع نمی‌شود&quot;. پیچی را اشتباه پیچیدم و موسسه‌ای پیدا کردم که لیست کلاسش تکمیل بود اما مدرس زیر بار مبلغی که می‌خواستند به او بپردازند نرفته بود. تازه همکار قدیمم هم آنجا بود. امیدوارم اگر تجربه خوبیست نصیبم شود. وقتی صاحب موسسه از من پرسید که دانشجوی کدام رشته هستم عمیقا دلم خواست بگویم زبان ژاپنی.4 تیر (04/04/1404)صبح ساعت چهار و نیم از خواب بیدار شدم. می‌خواستم با خاله‌ام بروم مرکز استان و ریزنمراتم را ترجمه کنم. خیلی خوابم می‌آمد، یک لحظه آمدم پشیمان شوم و مادرم را هم ناراحت نکنم (شایان ذکر است که هنوز هم حالش بهتر نشده و با این کار من هم اصلا موافق نیست) اما بعد گفتم که آن وقت هی به خودم می‌گویم که برای چند لحظه بیشتر خوابیدن آینده‌ات را ریسک کردی. هر طور که شد و با هر حالی که داشتم سوار ماشین شدم، سه چهار ساعتی در اداره ماندم و پیاده رفتم که بروم برای دارالترجمه، در راه هم کمی رپ ژاپنی گوش دادم و دوباره همان فکر تکراری اعصاب خوردکن. وقتی قیمت‌ها را پرسیدم یکمی ته دلم خالی شد، تقریبا 4 برابر آن چیزی بود که پیش خودم حساب کرده بودم. برگشتم، چیزی را برای ترجمه ندادم. دیگر باید بسپارمش دست خدا چون با تلاش و فکر خودم دیگر از پس این همه بر نخواهم آمد. آب آلبالو خوردم. شهر خودمان در کانون زبان تعیین سطح داشتم؛ ساعتش را یک ساعت دیر فهمیده بودم و مجبور شدم حمام نکرده و با لباسی که اصلا به دلم نمی‏‌نشست و خواب‌آلود بروم برای امتحان. کلش 5 دقیقه هم طول نکشید. آزمون گیرنده معلم 6 سال پیشم بود که دیدنش دلم را گرم کرد. پرسید که چرا برگشتم؟ و گفتم برای مدرک. گفت مدرک را می‌خواهم چه کار و گفتم دلم میخواهد حرفه‌ای درس بدهم. پرسید چرا چنین تصمیمی گرفتم و گفتم به عنوان کار پاره وقت از نظر ساعت کاری و علایق به من میخورد. گفت اگر بخواهم با تمام کردن این سطح می‌توانم مدرس خود کانون شهرمان شوم و گفتم تا 20 سالگی هنوز کلی مانده. برگشتم خانه، مسیر کوتاه بود اما هوا بسیار گرم و اسنپ گرفتم، راننده اسنپ گفت که زنی که قبل از من سوار شده بود نوزادش را در ماشین جا گذاشته و تا راننده به او زنگ نزده حتی متوجه چنین اتفاقی هم نشده است. کمی خوابیدم و با دوستم رفتیم کتابخانه، اعصاب مسئول خیلی به راه نبود و سیستم هم قطع، تازه برق هم رفته بود. کمی مطالعه کردم، به کنکوری‌ها نگاه کردم که چقدر سخت تلاش می‌کنند و برایشان آرزوهای خوب کردم. شب عروسی دعوت بودیم که من برای ماندن پیش مادرم شرکت نکردم.5 تیرآمدن خاله این‌ها خیلی طول کشید، تا 2 بامداد. وقتی آمدند گفتند که تصادف شده. پسردایی مادرم که شوهرعمه او هم می‌شد در یک درگیری که برای حفظ آبروی خودم هم که شده شرح جزئیاتش را نمی‌دهم با ماشین برخورد کرده و سریع به بیمارستان منتقل شده. عروس هم غش کرده بود. چند ساعت پیش خبر فوتش را دادند و ما هم مستقیم از مراسم عروسی رفتیم مراسم عزا. راستش من هنوز باورم نشده. احتمالا حالا حالاها هم باورم نشود. نمی‌خواهم فکر کنم. اصلا دوست ندارم که به این فکر کنم که غم از دست دادن پدربزرگ با کت و شلوار نو نوارش و آن هم بعد از عروسی برای نوه‌های کوچکش چطور می‌تواند باشد. عروسش هم امشب زایمان دارد. سه روز پیش خانه‌مان بودند که من رفته بودم بگردم دنبال کار. راستش از بابت خودخواهیست یا هر چه خوشحالم که اینجا نبودم. خوشحالم که دقیق و با چهره‌اش به یاد نمی‌آورم که کدام فامیلمان بود هرچند که حدس‌هایی میزنم که امیدوارم همه‌اش اشتباه باشد. آزمون جی ال پی تی در ایران لغو شد. لیوان از دستم افتاد و شکست. امشب مهمان داریم (مهمان‌هایی که آمده بودند بعد از عروسی بروند و حالا ماندگار شده‌اند) و من ناچار به اول مرتب کردن و بعدا ترک اتاق (طبقه) خودم هستم. هر چقدر فکر می‌کنم حکمت این اتفاقات را نمی‌فهمم. شاید در نهایت و در 40 سالگی از ما نویسنده‌های خوبی بسازد؛ اگر تا آن سن زنده بمانیم و رغبتی برای دست بردن به قلم داشته باشیم. پدربزرگ احتمالا امشب هم نخوابد.</description>
                <category>آتنا</category>
                <author>آتنا</author>
                <pubDate>Thu, 26 Jun 2025 21:56:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به امید چنگ زدیم، پاره شد</title>
                <link>https://virgool.io/@Kalegerdali/%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%DA%86%D9%86%DA%AF-%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B4%D8%AF-x5rlcs4jl91z-x5rlcs4jl91z</link>
                <description>28 خرداد سال 1404. من در زیرزمین خانه مادربزرگ (یعنی همان جایی که تقریبا تمام روزهای تلخ و شیرینم از تجربه دخترخاله‌دار شدن و عاشق شدن تا شکست عشقی و کنکور خواندن و از خانه بیرون شدن توسط فرزند دیگر خانه را گذرانده‌ام) نشسته‌ام. وسایلم از جمله هدفون عزیز دردانه‌ام و تعدادی از کتاب‌هایم و ماسک موی جدیدم و آوامیو (عروسکی که هدیه گرفته‌ام) در تهران و در اتاق کوچک شش نفره خوابگاه در انتظار منی هستند که ممکن است هیچوقت به سراغشان برنگردم و یا ممکن است میانه همین هفته آینده طوری که انگار نه خانی رفته و نه خانی آمده کلید در در بیاندازم و به قول خودمان سوپرایزشان کنم. اگر روزی انقدر از این تاریخ دور شدیم که نیاز به توضیحات بیشتر داشت باید یادآوری کنم که امروز روز ششم از جنگ است. واژه‌ای تا به امروز در مقابل به کار بردنش مقاومت میکردم و امروز بالاخره به خودم اجازه استفاده ازش رو میدم.این یک آلبوم خاطرات است23 خرداددیروز تصمیم گرفته بودم که سخت‌تر تلاش کنم. مثل میدوریا ایزوکو. در طول روز حداقل ساعتی را به مطالعه چینی اختصاص بدهم و خودم را بیشتر در این زبان مادر غرق کنم. منتظر تماس از سمت مجتمع فنی بودم و دل تو دلم نبود تا بالاخره بتوانم کد مدرس بگیرم و مدرس رسمی انگلیسی و کره‌ای بشوم. داشتم فکر می‌کردم که چه تابستانی بشود این تابستان؛ سال‌ها بود که پای تخته ایستادن و تدریس کره‌ای رویای دوردست من بود. بین خودمان بماند، دوشنبه که می‌شد 26ام هم در سفارت فرهنگی ترکیه مصاحبه بورسیه داشتم و این داستان‌ها اعتماد به نفسی به من داده بود که قصد داشتم پس‌انداز جمع کنم و بدون مدرک زبان که از واجبی‌هاست هی برای اینور و آن‌ور اپلای کنم.ساعت 6 صبح بود؛ قصد بیدار شدن نداشتم، حالا که فکر میکنم اصلا نمیفهمم که چرا گوشی را روشن کردم و تصمیم گرفتم که سری به تلگرام هم بزنم. تعداد پیام‌ها از آنچه که باید بیشتر بود. خیلی بیشتر. کانال پروکسی را باز کردم و دیدم که ساعت 3 صبح فرماندهان نظامی و چند دکتر هسته‌ای &quot;ترور&quot; شده‌اند. هر چه پیام‌های بیشتری میخواندم اوضاع بیشتر و بیشتر بهم می‌ریخت، وحشت کردم. به اتاقی که مادرم درش خواب بود رفتم و دیدم که نیم‌بیدار است. پرسید &quot;چرا جمعه‌ای این موقع بیدار شدی؟&quot; و من جواب دادم &quot;مامان پاشو ببین یه خبرایی شده&quot;. شبکه خبر را روشن کردیم و پرچم سیاه بالای صفحه و عکس پنج نفری که نبودنشان تایید شده بود.24 خردادمنتظر بودیم تمام شود. منتظر بودیم دقیقا همان روز تمام شود. فردا به مقصد تهران بلیط داشتم و منتظر بودم مطمئن شویم همه جا امن و امان است تا کوله‌ام را ببندم و عازم شوم اما همه چیز بدتر شد. بچه‌های خوابگاه از اتاق به سوله ورزشی منتقل شدند و بر اساس ایمیل رسمی مصاحبه لغو شد. من چه کار کردم؟ بیرون رفتم و با آدم موردعلاقه‌ام بستنی خوردیم چون معتقد بودم که اگر خودم را آرام نگه دارم همه چیز زود درست می‌شود همانطور که هر بار شده بود. شب هنگام دوستانم از صدای موشک‌ها می‌گفتند در حالی که من به مادرم تاکید می‌کردم که بلیطم را لغو نکند بلکه زمانش را به پنج‌شنبه تغییر دهد چون قرار است همه دانشجوها بخواهند برگردند و ممکن است ماشین گیر نیاید. (در تاریخ خوردن بستنی کمی شک دارم، یا جمعه بوده و یا شنبه؛ نمیدانم چرا مغزم کارایی کافی را ندارد و دست و دلم هم به بررسی شواهد موجود نمی‌رود)25 خردادامتحانات رسما 3 هفته جابه‌جا شد. همه دوستانم به دنبال بلیط برای برگشتن بودند. آنکه خانه‌اش مشهد بود برای اینکه فقط برود رفت کرمان و دیگری که اهل خراسان بود به سمت شمال راهی شد. تماس‌های پشت سر هم و عاجزانه برای اینکه مطمئن شوم حال همه خوب است. راستش جابه‌جا شدن امتحانات با این مقدار روز فاصله خیلی نگران کننده بود؛ نگران کننده‌تر از تمام اخبار اصابت و انفجار. چرا که این نوا را در دل خود داشت که قضیه همینجا تمام نمیشود. ولی نسبت به بعدها که فهمیدم خیلی از عوامل تخریب و خانه خراب کن‌ها در همین خاک ساکنند و تهدید داخلی‌ها دست کمی از تهدید خارجی ندارد کمتر بهم‌ریزنده بود. یک روز دیگر گذشت بدون اینکه بفهمم کی شب شد و کی صبح. حداقلش دیگر نگران اینکه ثبت حسابداری شرکت‌های سهامدار را بلد نیستم نبودم که کاش می‌بودم و اینطور نمی‌شد. از خانه خودمان جمع کردیم و آمدیم خانه مادربزرگ تا کمتر تنها باشیم. یا شاید هم برای اینکه اتصالمان به اینترنت حفظ شود.26 خرداد و روز جهنمیدر این روز اتفاقات وحشتناک زیادی افتاد، در حدی که ساعت‌ها گریه کردم و از شدت گریه نفسم بند آمد و قفسه سینه‌ام هم درد گرفت. پروفایلم را مشکی کردم و از تمام گروه‌ها و کانال‌هایی که داشتم لفت دادم. دیگر جنگ جدی شده بود. روز چهارم بود و اگر می‌خواست &quot;تا سه شود بازی شود&quot; باید تا الان تمام می‌شد. صدا و سیمای ایران موقع پخش زنده زیر خاک و آتش رفت و محبوبم به من حرف‌هایی را زد که هنوز که هنوز است معنا و مفهوم پشتشان را نمی‌فهمم و نفهمیدن چیزی بود که بیشتر از همه آن روز فریاد من را بلند کرد. من آدمی حواس پرت و بزدل خوانده شدم چون فکر می‌کردم لایق باور کردن عشق نیستم (و البته با شرایطی که پیش‌آمد فهمیدم واقعا هم لایق نبودم)، محبوبم به من گفت که از بین آنچه که امروز در زندگی دارم سعی می‌کنم دنبال کنم (و راستش را بخواهید شاید کلا 10 درصدی موفق باشم) و او یکی را انتخاب کنم، که اگر من بخواهم این همه رویا و هدف داشته باشم (رک و پوست کنده‌اش را بگویم که اگر بخواهم بیافتم دنبال درس و پایم را از مرزهای این خاک بیرون بگذارم) باید بپذیرم که دیگر قرار نیست او را ببینم. (در پرانتر بگویم که چون قول داده بودم غذا درست کنم با این حالم رفتم خرید و آشپزی هم کردم؛ غذای بی‌حواس و بد طعمی شد؛ در فروشگاه شنیدم که راننده ونی گفته بود از تهران تا اصفهان 50 میلیون پول میگیرد.) آن روز خیلی خودم را سرزنش کردم، خیلی از خودم بدم آمد و خیلی به این فکر کردم که باید موجودی بی‌نهایت خودخواه و رذل و دروغگو باشم که بین این دو راهی مانده‌ام، و البته بسیار هم به این فکر کردم که انتخاب کردن یکی از بین آینده‌ای که هنوز حتی یک آجرش را هم روی زمین نگذاشته‌ام و کسی که میخواستم خانه را برایش بسازم نامردی‌است. راستش را بخواهید چند لحظه‌ای فکر کردم مردن خیلی گزینه جالب‌تر و بهتریست در این شرایط که هیچ چیزی نیست و بین همان چیزهای نداشته هم باید انتخاب کنم. در آخر روز و فقط برای اینکه هوا به سرم بخورد و اشک توی چشمانم خشک شود کمی دوچرخه سواری کردم. هیچ چیز بهتر نشد، جز اینکه دیگر فکر نمی‌کردم مردن بهتر است. شب با دو عدد ملاتونین 5 خوابیدم که ایده خوبی نبود.27 خردادساعت سه صبح بیدار شدم. آدم اصولا در این ساعت‌ها دچار احساست متناقضی می‌شود. ماه درخشان بود و با وجود اینکه تابستان است سردم شده بود. به این فکر کردم که من چقدر انسان ظالمی باید باشم که در این شرایط به بچه مردم که احتمالا دارد روزهای سخت‌تری را هم پشت سر میگذارد آن‌طوری بتوپم و امیدش را برای ساختن آینده‌ای که متصور است از او بدزدم. &quot;کسی رو داری که باهاش حرف بزنی؟&quot; &quot;معذرت میخوام که توی این شرایط حالت رو بدتر هم کردم&quot;. دستور تخلیه مناطق 1 و 2 تهران آمد. من بیدار ماندم. در واقع خوابم نبرد. همانطور که از این پهلو به آن پهلو میشدم بین افکار و دغدغه‌هایم هم از این سو به آن سو می‌رفتم. و باز هم جنگ و انفجار و موشک و صدای پهباد. البته من که چیزی جز اخبارش نمی‌شنیدم، از معدود مزایای شهرهای کوچیک و گمنام. صبح مادرم عمل جراحی داشت. با هم رفتیم بیمارستان. راستش انقدر خوابم میامد که کمتر توانستم به چیزی فکر کنم. در بیمارستان بحث دیروز ادامه یافت و من بازهم متهم شدم به ندیدن و نشنیدن و اشتباه فکر کردن و آزار دادن خودم و دیگری و بازهم نفهمیدم و نفهمیدم و نفهمیدم. وقتی خاله‌ام آمد من به خانه برگشتم. بعد از اینکه به خانه برگشته بودم تخت کناری مادرم لز او پرسیده بود که قصد ازدواج دارم یا خیر. سعی کردم کمی بخوابم و در این میان به این فکر کردم که برای من بچه این‌ها زیادی است و درست است که حالا رسما یک آدم بالغم ولی حقم نیست که این همه متهم شوم و برای خواستن یک زندگی معمولی مجبور باشم هی فدا کنم و فدا کنم. با دوستان زیادی تلفنی حرف زدم. حتی یک تماس 1 ساعت و نیمی داشتم و به آنها التماس کردم که حق را به من بدهند. نیازی به درخواست نبود؛ چون به هر حال آنها فقط داستان من را می‌شنیدند. بورسیه مکست ژاپن که خیلی از آشناهایم در انتظار نتایجش بودند لغو شد. این به معنای این بود که شاید چیزهای بسیار دیگری هم از دست بروند. دو بار ناهار خوردم و شام را هم پر خوردم. در دفترم دو صفحه‌ای نوشتم و کمی ماین‌کرفت بازی کردم تا وخامت حالم بهتر شود. دوستی می‌گفت حالا شب‌ها در ماین‌کرفت هم به جای صدای زامبی صدای بمب می‌آید و دیگر معلوم نیست داری ماین‌کرفت بازی می‌کنی یا کالاف.28 خردادتصمیم گرفتم که از امروز کمتر بخورم. صبح درباره اینکه لباسم تنگ و کوتاه است کمی دعوا کردم؛ میخواستم بروم کتابخانه. رفتم. توی راه نگاه کردم، به پیرمردی که آمده بود دوچرخه سواری، به دختربچه‌هایی که موقع خداحافظی با یکدیگر میگفتند &quot;خداحافظ خواهری!&quot; به آشپزی که با دقت و حوصله در طباخی کوچک جلوی کتابخانه غذا می‌پخت، به روشن شدن چراغ‌های مخزن کتاب، به دختری که با رژ قرمز و ناخن‌های درست شده روی صندلی نشسته بود و میگفت اصلا کتاب دوست ندارم و من آخرین پناه خودم را بین خط‌های کتاب‌های قدیمی کاغدی جستجو می‌کردم. موقع بیرون آمدن کیفی نداشتم، کتاب‌ها را محکم به قفسه سینه‌ام فشار دادم تا جان بگیرم، تا ضربان نامنظم قلبم را آرام کنم. در راه برگشت همسایه مادربزرگم خانم نون را دیدم، در کوچه ایستاده و با زنی دیگر حرف می‌زد، کنارش یک پلاستیک گذاشته بود با 4 5 تا روغن، او من را ندید. مادربزرگم گفته بود که دیشب حوالی عصر موشک دیده‌اند و پسرخاله هم صحت این دیده را تایید کرد. دلمه داریم. امروز اولین روزیست که از محبوبم بی‌خبرم، آرام‎‌ترم. صبح می‌خواستم ورزش کنم، دست‌هایم را که داشتم می‌کشیدم چشمم به انعکاس خودم در آینه افتاد و اشک در چشمم جمع شد. از خودم پرسیدم که چه کار باید بکنم؟ و تنها جواب این بود که امید باید داشت، همانطور که همیشه داشته‌ایم. حالا اینجا منم و پنج تا کتابی که امانت گرفته‌ام. منم و امید. امید به اینکه روزی این روزها را یادمان نخواهد آمد، امید به اینکه روزی اگر نبودی هم دلم برایت تنگ نمی‌شود، امید به اینکه کسی هیچ جایی از دنیا آسیب نبیند، امید به اینکه کودکی مجبور نباشد بفهمد جنگ چیست و چرا هست، امید به اینکه بتوانم دوباره هدفونم را ببینم، که دوباره در سلف غذا بخورم و با خودم فکر کنم که کاش ترشی آورده بودم، امید به اینکه روزی شاید برگردی، امید به اینکه در عوض آنچه کشیدیم بهمان نعمتی داده شود، که مامان حالش خوب شود، که من آدمی بهتر باشم. امید داریم، امید و امید و امید و امید و امید. به راستی که اگر امید نبود جوان ایرانی می‌خواست چه کار کند؟ یا جوان فلسطینی، جوان آفریقایی قحطی زده و جوان اوکراینی. احتمالا همه‌مان مرده بودیم. نمیدانم این امید ما را به کجا خواهد برد، نمی‌دانم که دوباره به ما خیانت خواهد کرد یا خیر. ولی می‌دانم که می‌خواهم برای این مرز و بوم کاری بکنم، چرا که این خاک از هر جای دنیا بیشتر عاجز توجه و کمک است، همانطور که من.29 خردادآمدم پست را ویرایش کنم که فهمیدم اینترنت بین‌المللی قطع شده است و احتمالا سرور آپلود عکس ویرگول هم یک سرش به آن‌ور آب وصل است چون نمیتوانم چیزی آپلود کنم.</description>
                <category>آتنا</category>
                <author>آتنا</author>
                <pubDate>Wed, 18 Jun 2025 15:14:41 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>