<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کلاغ سیاه کوچک</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Kalgh</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 17:11:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/26822/avatar/qGNLSc.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>کلاغ سیاه کوچک</title>
            <link>https://virgool.io/@Kalgh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مسیر تاریک</title>
                <link>https://virgool.io/@Kalgh/%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-evbtradypqac</link>
                <description>با اینکه امروز نصف تسکامو انجام دادم ولی به خودم آفرین میگم میدونی چراچون وقتی نسخه ی رادیولوژی گم شده بود دیگ ناامید نشدم فقط فکر کردم منطقی ترین چیز برای ادامه چی میتونه باشه و رفتم دنبالشمنطقی ترین راه  این بود که دوباره برم از دکتر بگیرمش !این روزها تو تاریکی پیش میرم تو تالاری تاریک و ترسناک و پر سروصدا که هر ۵ متر یه مشعلی روشنه و منو دل گرم میکنه هیچ پولی ندارم ولی تصمیم گرفتم برم ارتودنسی رو انجام بدمیا خیلی ناراحت و ناامید پروسه ی ارتودنسی متوقف میشه یا هر طور شده انجامش میدماین روزا وقتی یادم میفته ۲۷ سالم شده ناراحت میشم اما خب گذر عمره دیگه چشامو میبندم باز میکنم میبینم شده ۵۷این ۲۷ برای من شده بهونه ی جدی برای پیگیری و تربیت خودم ....</description>
                <category>کلاغ سیاه کوچک</category>
                <author>کلاغ سیاه کوچک</author>
                <pubDate>Mon, 02 Jun 2025 01:57:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دمنوش بابونه و اندر احوالات هفته</title>
                <link>https://virgool.io/@Kalgh/%D8%AF%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B4-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%88-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-wxkodoelnbt1</link>
                <description>تو یکی از نوشته هام (که نمیدونم کجاست)گفتم نوشتن دوست منه پس مینویسم...اما خب علی رغم علاقه ی قلبیم زیاد نپرداختم بهش... بگذریم امروزبعداز یه روز تو رختخواب بودن بخاطر ویروس جدید و فکر وفکرو فکر....به نظرم رسید بنویسم حالا دارم با دمنوش بابونه می نویسم:)هفته ای که گذشت تو هر زمینه چالش برانگیز بود و هر روزش نکاتی داشتهفته ای که گذشت یادگرفتم ترسمو از بیان حقم بزارم کنار اگه طرف مقابلم وقتی چیزی که کاملا حق منه رو میشنوه سعی میکنه طوری رفتار کنه که منو بترسونه منم مظلوم نشم و قرنیه هام از ترس گنده نشن نهههه....راجع به کارم و راجع به کسب وکاری که با همسرم داریم راه اندازی میکنیم فکرایی مدام میرن و میان تو سرم اما چند نکته بین این فکرا تو ذهنم مهم اومد:صبور باشم: تو راه اندازی کسب وکار باید صبرها کرد:)صبور احمق نباشم :صبر خوبه اما به تنهایی کافی نیست .وقتی صبرمیکنی فقط و رشد روند کار رو  در نظر نمیگیری وفقط ادامه میدی حماقت محضهفهمیدم میتونم برای کار خودم دیسیپلین داشته باشم و منظم کار کنم .من همیشه خودمو سرزنش میکردم که چرا به کارفرماهای مختلف وفادارم و به کارشون متعهدم اما به خودم وکار خودم نه ....اما خب هفته ی پیش تونستم من مادر ومسئول جوامع نیستم!شاید باورم نشه بعدا ولی اوایل تو هر جمعی بودم تمامی عواطف و احساسات و فکرایی که بین آدما رد وبدل میشد انالیز میکردم وسعی میکردم حالشون خوب باشه اما نه! این بار دیگه نه!طبیعت همیشه بهترین کار رو میکنه باید بهش اعتماد کردنکات هفته تمام شد اما هنوزنمیدونم با فکرای سرکشی که تصویر نه چندان دلپذیر از گذشته و اینده ان چطور کنار بیام!شاید لازم باشه برای تاب آوری از نرگس پاییزی استفاده کنم!شاید چای بابونه واین نوشتن ها کمی کمک بکنه.امیدوارم نوشتن دوبارم با فاصله کمتر از این نوشته باشه</description>
                <category>کلاغ سیاه کوچک</category>
                <author>کلاغ سیاه کوچک</author>
                <pubDate>Mon, 30 Oct 2023 00:48:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام من خارج از منطقه ی امن</title>
                <link>https://virgool.io/@Kalgh/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D9%85%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%AC-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D9%86-nrezznxh67ip</link>
                <description>سلام! من خارج از منطقه ی امن هستم شما چطور؟امروز دومین روز بعد از استغفا هست که دارم کار میکنم . خیلی حس غریبیه که با این که کسب وکار خودم نبوده اما فکر میکنم براش دلم تنگ میشه و با اینکه شغل متوسطی بود اما دوسش داشتم نمیدونم وابستگی منه به شغلم یا محبت عمیق بین من وکارم اما خیلی غریبه برامدوسال پیش یک روزی تو آذر ماه رفتم به مصاحبه برای آگهی ای که تو ای استخدام دیده بودم برام فرقی نمیکرد توی این مصاحبه هم رد بشم یا نه اما من نیاز شدید به مستقل شدن داشتم وسعی کردم این بار توجلسه ی مصاحبه با آدمایی که روبرو میشم دوست بشم ونتیجه داد! این کار منو از سردرگمی های زیادی نجات داد وتجربه های خوبی برام رقم زد اما درنهایت روزها گذشت ومن با گذر زمان هر روز بیشتر به استعفا فکر میکردم .اگه استعفا بدم دیگه اینقد مستقل نخواهم بود؟ اگه استعفا بدم دیگه تجربه خوبی در کارم نخواهم داشت ؟و...رفته رفته استرس کار داشت منو متلاشی میکرد منی که داشتم با بیماری ای دسته وپنجه نرم میکردم که استرس هر روز بدترش میکرد.هرکاری استرس داره اما خب نوع و شدتش فرق میکنه.همه ی این ها روی هم منو 13 شهریور 1402 منو به تصمیم قاطع استعفا وادار کرد .ومن درخواست استعفا دادم واز 14 شهریور قرار شد به مدت 15 روز اخرین روزهای کاریم رو در شرکت بگذرونمتمام روزایی که سرکار بودم در صادقانه ترین و وفادارانه ترین حالت ممکن کار کردم واین خوشحالم میکنه یه وقتایی آدم به خودش نگاه میکنه ومیگه این تو بودی؟ آفرین !امیدوارم درکارهای آیندم هم همینطور جویای یادگیری و وفادار باشم اما بریم سراغ عکس این پست : تقریبا یک ماهیه که بعضی روزها خیلی دلم سیگار میخواد منی که هیچ تجربه ای از سیگار کشیدن ندارم امانگاه کن چقدر با حس آزادی ولذت عمیق سیگار میکشه من سه نفر دیگه رو دیدم که این همه با سیگار حال می کنن یکی مدیرم یکی همکارم ویکی همسرم!حالا این طلب سیگار بخاطر فشار روحیه ، جستجوی دوپامینه یا نمیدونم چیه اما امیدوارم این آزادی وعشق وحال رو در چیز دیگری پیدا کنم :)نوشته شده با آهنگ Breaking Up Slowly از لانا دل ری 18 شهریور 1402 پارادایس هاب</description>
                <category>کلاغ سیاه کوچک</category>
                <author>کلاغ سیاه کوچک</author>
                <pubDate>Sat, 09 Sep 2023 09:13:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و۲۴ سال تمام شد...</title>
                <link>https://virgool.io/@Kalgh/%D9%88%DB%B2%DB%B4-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B4%D8%AF-lq2xzqjwgncy</link>
                <description>*این نوشته تبریک تولد به خود و صحبتی با خود است در صورت عدم تمایل میتوانید نخوانیدخب از کجا شروع کنیم ؟نه میشه شروع کرد نه میشه تموم کرد ۲۴ سال زندگی رو تو چند خط نمیشه خلاصه کرد اما میشه خاطره هاشو ورق زد (با اسم خاطره بغضش میگیرد)جوانه ی من یادت میاد4سالت بود تو یه روز صبح تدارک  عروسی عموت رو و به خودت گفتی حفظش کن بخاطر بسپار از اون به بعد موقعیت های شیرین و تلخی رو بخاطر سپردی اما تبریک میگم تو هر شرایطی سعی کردی جاری باشی و قد بکشی اما نکته ای که شاید بد بنظرت برسه اینک تو از اون موقه تا حالا ریشت تو خاک داشت جولون میداد و قد میکشید و تازه جوانه زدی:)(صبور باش) بنظر راه درازی رو داری اما کی میدونه کی تا کجا ساقش میره ؟!بگذریم ....جوانه ی من تبریک میگم بهت بالاخره داری به ریشت نگاه میکنی و میخندی و گریه میکنی اما دیگه نمیخوای نابودش کنیجوانه ی زیبای دوست داشتنی من تولدت مبارک بمونه به یادگار 1402/05/07</description>
                <category>کلاغ سیاه کوچک</category>
                <author>کلاغ سیاه کوچک</author>
                <pubDate>Sat, 29 Jul 2023 01:56:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خالی کردن کاسه ذهن وآخر سال</title>
                <link>https://virgool.io/@Kalgh/%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B3%D9%87-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D9%88%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-jyjbp8pdhmzh</link>
                <description>قطعا برای همه ی آدما پیش میاد که صبرو تحملشون کم میشه با هر حرکت یا حرف  کوچیک بهم میریزن شاید بهش بگن زود رنجی اما من تصورم اینکه کاسه ذهنم در حال جوشیدنه وخیلی آروم داره میجوشه بدون اینکه من بفهمم شعله ای روشنه وچیزی درحال جوشیدنه بعد که یه اتفاق میفته یا حرکتی انجام میشه یا صحبتی میشه یه کم نمک یا مواد اضافه به ماده ی درحال جوشش اضافه میشه و بومممم یهو شدت جوشیدن زیاد میشه (خیلی علمی شد:))جدا از این حیث نگاه کردنش خیلی وقتا میبینید فکرایی اذیتتون میکرد طولانی مدت که حداقل 8 ساعت بعد هیچ اعتباری ندارن وبهشون میخندید اما حس بدش میمونه ....میخوام کمی بیشتر برای خودم وقت بزارم و مطالعه کنم راجعبش که بلکن این کاسه شعلش کم بشه وخاموش :)  گذشته از این کاسه ، آخر ساله. نمیدونم چند نفر مثل من با نزدیک شدن به سال جدید سالی که گذروندن رو دوره میکنند یا مقایسه میکنند با سالای قبلی ذهن من جز جوشیدن درحال حاضر این کارو هم انجام میده یکم بنویسم از سال های نزدیک که گذروندم که یادم بمونه ....روزایی بود که در جستجوی درآمد بهتر کل روز مشغول بودم به آگهی ها ومصاحبه ها واونقد ذهنم آشفته بود که فکر میکردم هیچ جای یادگیری ندارم بنابراین شغلی رو انتخاب کردم که یادگیری کمتر داشته باهش او درآمدش بدک نباشه اما خب محل کارم به خونه دور بود وخستگی های پی درپی معضلم بود روزایی که  صبح از خواب پامیشدم هیچ نیرویی برای ادامه تو خودم نمیدیدم اما با چند تا دیالوگ ساده با خودم پامیشدم و از چیزای ساده ای مثل طبیعت بیرون وقشنگیای خیابونا انرژی میگرفتم و روزمو شروع میکردماین روزها کم نبودن اما گذشتن از خود اون روزهام تشکر میکنم به خاطر همراهیش بامن همه ی ادما به مرور تغییر میکنند و من نیزهم:) اما این وسط دنیایی که داشتم گمشده اونقدر براش وقت نزاشتم که دیگه نیست اینی که میگم یه چیز درونیه چیزی که باعث میشه توجه شما به کاراتون وهدفتون و...باشه دنیای قشنگ من ببخشید خیلی دلم برات تنگ شده حتما برات جبران میکنم </description>
                <category>کلاغ سیاه کوچک</category>
                <author>کلاغ سیاه کوچک</author>
                <pubDate>Fri, 17 Mar 2023 09:54:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همراه عزیزمن تولدت مبارک</title>
                <link>https://virgool.io/@Kalgh/%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D9%85%D9%86-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%D8%AA-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-pmaeqrisa2bp</link>
                <description>سلام یهو دلم خواست برات بنویسم وقتی که خواهری نداشتم و نیومده بودی نمیدونستم حس داشتنت چطوره برام عجیب و نادر بود کنجکاو بودم شدیدا اما تو اومدی من به خاطر بچه بودنم تو روزای اول بهم اجازه نمیدادن بهت نزدیک شم زیاد خب نی نی کوچولوی خونه بودی و آسیب پذیر....اما تو زیباترین بودی صورت کشیده و رنگ پوست سفید وچشمای درشت و سیاه?  دوران کودکیت شیطونی وصف نشدنی ای داشتی و انرژی تموم نشدنی که باعث میشد گاهی اوقات کلاهمون توهم بره اما من برای من همچنان زیبایی ،هوش واستعداد تو بینظیر بود و دوس داشتنی ترین بودی هرچقد که بزرگ شدی زمان بهم ثابت کرد تو بهترین همراه و دوست منی تویی که بامن همه ی جبرارو تجربه کردی از پسشون براومدی همچنان داری از پسشون برمیای?امیدوارم همیشه همینقد مقاوم وامیدوار بمونی ....خواهر من ، قشنگ ترین دختر دنیای من ،همراه عزیزمن تولدت مبارک???</description>
                <category>کلاغ سیاه کوچک</category>
                <author>کلاغ سیاه کوچک</author>
                <pubDate>Thu, 01 Dec 2022 11:18:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش های ناتمام...</title>
                <link>https://virgool.io/@Kalgh/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-xvbllzftaqdw</link>
                <description>در زندگی خود فرورفته بود گویی که در مردابی چون پشه باشدهر ازگاهی سعی میکرد الگوی جدیدی را امتحان کند وبیشتر دست وپا بزند اما هرچه سعی میکرد بیشتر غرق میشدگاها برای امیدواری بیشتر در خیال خود فرو میرفت و گذشته را مرور میکرد و هر خاطره شیرینی پیدامیکرد به آن پناه میبرد وگاها در خیال خود آینده ای دلفریب حاصل از تلاش های خود را تصور میکرد تا بتواند به دست و پازدن در مردابش ادامه دهد واما همیشه پراز کاش های ناتمام بود و تمام جبرهای زندگی کنونی خود را طور دیگری تصور میکرد و باخود میگفت اگر اینطور.........اگر آنطور .............در یک بعد ظهر بعد از مدت ها که ناهار مورد علاقه ی خود را خورده بود کنار پنجره مشغول تماشای برگریزان درختان حیاط خانه بود که چشم هایش گرم  و بسته شد حالا او بود و با تمام اینطور ها وآنطور ها روبه رو شده بود خود را در میان تمام ای کاش های ناتمام روزانه خود میدید اما خود تعجب کرده بود همچنان با ممکن شدن ای کاش های ناتمامش در مرداب است و در حال دست و پازدن....... دیگر نمیتوانست به گذشته یا آینده  پناه ببرد و دیگر به هیچ ای کاشی اعتماد نداشت هر لحظه  نمودار ضربان ذهنش به خط صاف نزدیک تر میشد انگار در سیاه چاله ای گیر کرده بود که خود آن را خواسته بود که صدای مادرش او را از این سیاه چاله نجات داد ....بار دیگر بلند شد و چشمش به برگریزان درختان افتاد ذهنش به عادت  قبلی خود سراغ ای کاش تمام شیرینش رفت اما دیگر به آن اعتمادی نداشت :)</description>
                <category>کلاغ سیاه کوچک</category>
                <author>کلاغ سیاه کوچک</author>
                <pubDate>Sat, 12 Nov 2022 16:16:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از کدام روزنه نگاه می کنیم ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Kalgh/%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-b8aowduqk4zf</link>
                <description>امیلی مو لخت به روزنه ی  جعبه ی رنگی اسلایم خود و درس های امروزش نگاه  میکرد جیمز  15 ساله به روزنه ی تمام شدن ریه های مادرش در کارخانه ی پتروشیمی نگاه میکرد اروین  با لباس های خاکستری به روزنه ی لبخندهای همسرش در زندگی مشترک 70 ساله اشان نگاه میکردماریا ی جوان به روزنه ی قسط های همسر و بچه ی بدنیا نیامده نگاه میکرد مونا به روزنه ی زیبایی اندام و ظرافت فرشته گونه ی خود نگاه میکرد ایزابل به  روزنه ی نامزد نرسیده اش از جنگ نگاه میکردشارلوت به روزنه ی بی پایان امید واهی موفقیتش نگاه میکرد ....................................................................................اگر دنیا کندویی با هزاران روزنه در برابر چشمان ما باشد ما می دانیم به کدامین روزنه درحال نگاه کردنیم؟می توانیم در آن واحد از روزنه به روزنه نگاه خود را برداریم ؟کدام روزنه جبراست کدام روزنه اختیار؟شاید بین همه ی این سوال ها کلیدی ترین سوال این باشد که از کدام روزانه درحال نگاه کردنیم؟در ریاضی حل مسئله از چندین روش برای راستی آزمایی پاسخ مسئله لازم است در زندگی نیز برای پیش رفتن نگاه کردن از چندین روزنه به یک پیشامد یا مورد لازم است</description>
                <category>کلاغ سیاه کوچک</category>
                <author>کلاغ سیاه کوچک</author>
                <pubDate>Mon, 07 Nov 2022 11:43:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احیای آلمان پس از جنگ جهانی دوم به دست زنان آواربردار</title>
                <link>https://virgool.io/@Kalgh/%D8%A7%D8%AD%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1-nslhzbfmn7g6</link>
                <description>این مطلب سال ها پیش تو یه برنامه تلویزیونی به گوشم خورده بود که مهمان برنامه گفت :مونیخ شهری بود که به دست زنانش آباد شد این تو ذهنم بود هیچوقت دقیقش رو نخونده بودم تا به امروز که با مسئله نقش زن رو به رو شدم من تو شرکتی کار میکنم که به دست زن ها داره میچرخه ، کارهای کمی توسط تعداد اندکی آقا انجام میشه که در  پشت صحنه ی شرکت هستند اما حضور اصلی و روح شرکت تو کار همین زن هاست از شما هم میخوام اگه در مورد عنوان این نوشته چیزی نمی دونید  برید داستان احیا شدن آلمان بعد از جنگ جهانی دوم رو بخونید  این داستان برام خوشایند بود من همیشه تو زندگیم قدرت ، هوش ، تفکر واستراتژی زن ها رو ستایش کردم اما با مسئله ای  که تو این شرکت برام پیش اومد فهمیدم زن ها همونقد که میتونند سازنده باشند 100 برابر میتونند ویران کننده باشن ....حالا دیگه ربطی به جنس نداره هر جا که  توکار اولویت خواسته های شخصی نه پیشرفت و سازماندهی کار باشه اونجا تبدیل به جهنم جبهه ها میشه و دیگه همکاری و روند کار بی اهمیت میشه جدا از جنسی که هستیم سعی کنیم برای زندگیمون _کارمون روح باشیم این روزهای خاکستری که همه جا توش جنگه با اولویت های شخصی و جنگ داخلی بیشتر به جایی نمیرسه پی  نوشت :  این نوشته هیچ طرفداری از جنس خاصی نداره همیشه در برابر زن زندگی آزادی مرد میهن آبادی میاد :دی </description>
                <category>کلاغ سیاه کوچک</category>
                <author>کلاغ سیاه کوچک</author>
                <pubDate>Tue, 01 Nov 2022 13:19:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع کلاغ سیاه کوچک</title>
                <link>https://virgool.io/@Kalgh/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%BA-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-usyjwzmmvoeb</link>
                <description>سلام تا حالا دلتون خواسته بنویسیدو حس کنید که زمانی که می نوشتید ذهنتون قدرت بیشتری داشت در عین حال هم ندونید چطور بنویسید و از کجا شروع کنیدمن دقیقا همینجام تو همین اوضاع پس شروع میکنم با اسم کلاغ سیاه کوچک اسمی که برای نوشتن به نظرم دوس داشتنی بود</description>
                <category>کلاغ سیاه کوچک</category>
                <author>کلاغ سیاه کوچک</author>
                <pubDate>Sat, 08 Oct 2022 09:45:38 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>