<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Kamelia</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Kamelia</link>
        <description>Kamelia</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 09:02:37</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1629483/avatar/EYjUQw.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Kamelia</title>
            <link>https://virgool.io/@Kamelia</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بی رغبتی کاری</title>
                <link>https://virgool.io/@Kamelia/%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D8%BA%D8%A8%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-sxmi3hk1ycwu</link>
                <description>چند وقتی هست که مدام با کارفرماهایی برخورد میکنم که دنبال نیروی کار هستند .با وجود اینکه مطمعنم توی ایران درصد زیادی از افراد تحصیل کرده نیازمند کار هستند .فکر میکنید این تناقض میتونه نتیجه چی باشه ؟اولین چیزی که به ذهن همه ما میاد و توی نظر سنجی هم اکثریت گفتید به صرفه نبودن کار به لحاظ درآمدی هست .اما واقعیت اینه که موضوعات مختلفی توی این موضوع جدید( بی رغبتی در کار )هست.یادم میاد توی دهه هشتاد یک موضوع جدید پیدا شده بود به اسم بی رغبتی جوانان به ازدواج و حالا هم موضوع به یک بی رغبتی دیگه رسیده .اولین موضوع شاید این باشه که بیشتر افراد واجد شرایط کار یا پلن مهاجرت دارن یا مهاجرت کردن .از سال ۶۰ تا بحال چندین موج مهاجرت  در بین ایرانیها وجود داشته ،اوایل ۶۰ مهاجرت سیاسی ،موج دوم مهاجرت اجتماعی و فرهنگی ،موج سوم مهاجرت اقتصادی ،موج چهارم مهاجرت اقلیتهای قومی ،موج پنجم مهاجرت اقلیت های مذهبی ،موج ششم مهاجرت برای کسب دانش ،موج هفتم مهاجرت برای تجارت موج هشتم مهاجرت هنرمندان موج نهم مهاجرت برای بلایایی طبیعی و زیستی مثل خشکسالی و هوای آلوده و هر چه بیشتر میگذره انگیزه مهاجرت پررنگ تر میشه تا جایی که با میل به بقا برای ایرانیها پیش خواهد رفت .موضوع بعدی این هست که باید بپذیریم که جامعه کنونی ایران ریاکارانه و متظاهر بار اومده و این رفتار رو یک استراتژی برای گرفتن کار میدونه و این تظاهر باعث میشه که افراد در جایگاه درست استعدادهاشون نباشن و به اصطلاح دل به کار کردن ندن .نکته بعدی روانشناسی فردی و اجتماعی هست جامعه ایران فردگرایانه و خودخواهانه هست و تناسبی با روحیه کار جمعی و مصلحت جمعی ندارد .شعاع اعتماد افراد فقط در حد خانواده هاشون هست .و همین باعث پایین اومدن احتمال کار اجتماعی هست .فرهنگ کار جمعی اکتسابی هست و در هیچ جایی آموزش داده نمیشه ودر آخر ترکیب نیم قرن تورم و بحرانهای سیاسی و اجتماعی و فرهنگی  حاصل واژه جدید بی رغبتی کاری در ایران هست .امیدوارم مثبت اندیشان افراطی (تاکید کردم افراطی ) ناراحت نشن .شما میتونید انفرادی کار کنید و انفرادی خوشبخت باشید ?</description>
                <category>Kamelia</category>
                <author>Kamelia</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jun 2022 23:13:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر پرماجرای زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Kamelia/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D9%BE%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-cnfh8a9w7fid</link>
                <description>مرحله اول ،ایگو پرنت ego_parent در این مرحله از زندگی فقط رضایت و تایید والدین برای ما مهمه و سعی میکنیم والدین رو با کارهایی که مورد تایید آنها هست خشنود کنیم .شایدم چون بقای ما به آنها وابسته هستمرحله دوم ،ایگو ورلد ego _world این مرحله دوبخش میشه نوجوانی که همواره ما میخواییم مورد تایید گروه دوستان باشیم و حتی ممکن هست برای دریافت این تایید دست به رفتارهای ناهنجار بزنیم .مرحله جوانی که ما میخواییم ادامه تحصیل در دانشگاه داشته باشیم .شغل مناسب پیدا کنیم .همسر مناسب ،در این دوران تلاشمون برای تایید گرفتن از جامعه و دیگران بسیار زیاد هست .چون نیاز به پذیرش از طرف اجتماع رو داریم .مرحله سوم ،ایگو سلف  ego_self این مرحله یکی از جذاب ترین مراحل رشد و خودشکوفایی اانسان هست .در این مرحله شناخت بالایی از خودمون داریم .نقاط قوت و ضعف خودمون رو میدونیم .و فقط با خودمون رقابت میکنیم .نیازی به تایید جامعه نداریم .در این دوران بدنبال رضایت خود و کارهای مورد علاقه خودمون هستیم .حتی در این مرحله ممکنه انتخابهای قبلی زندگی برامون بی معنی بشه چون اونها رو از چشم جامعه انتخاب کردیم .ممکنه فرد در این مرحله ازدواجش رو بهم بزنه .یا کار بیست سالش رو رها کنه و کاری جدید منطبق بر علاقش رو دنبال کنه .یا کسب و کار مستقل خودش رو راه بندازه .مرحله چهارم  ایگو گاد ego _God در این مرحله از خودمون هم گذشتیم و بدنبال رضایت خداوند هستیم .از وجود محدود خود عبور میکنیم .دلمون میخواد به جهان خیر برسونیم . حامی برای جوانترها باشیم .تجربیاتمون و اموالمون و هر آنچه با ارزش داریم به جهان تقدیم کنیم.چون متوجه شدیم باید گذاشت و گذشت و رفت و ما مالک هیچ چیز در جهان نیستیم .در این مرحله فرد به صلح عمیق با خودش و جهان و دیگران رسیده و دیگه شرایط دنیا و چگونگی آن برای ما مهم نیست.البته نمیتونیم مرزهای دقیق سنی بگیم ولی حالت نرمال این هست که هر فرد در هر سنی که رشد میکنه این مراحل رو هم تجربه کنه .ممکن هست شرایط جامعه و خانواده و اطرافیان و تصمیمات و شخصیت خودمون مانع رشد ما بشه .مثلا فردی تا آخر عمرش تحت تاثیر افکار والدینش زندگی کنه و یا ممکنه فردی جوونتر از سنش پخته باشه و بالغ سالم شده باشه و مثلا در سن ۲۵ در ایگو ورلد باشه اما  نگاهش هم به ایگو سلف علایق خودش و ایگو گاد رضایت خداوند باشه .پ.ن فرق ego (من) و self (خود ) چی هست ؟فرد تماشگر نمیتونه ego یا من رو مستققیما ببینه .چون من مفهومی انتزاعی هست .اما خود self تجربه اساسی و بنیادی ما از خودمون بسان یک شخص هست .</description>
                <category>Kamelia</category>
                <author>Kamelia</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jun 2022 12:28:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینروزها که توی زندگی پلکیده ایم</title>
                <link>https://virgool.io/@Kamelia/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%BE%D9%84%DA%A9%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%85-kbxysc7v7mbz</link>
                <description> https://www.instagram.com/p/CdxXG-Pqhxa/?igshid=YmMyMTA2M2Y= اینروزها که توی زندگی پلکیده ایم و برایش جان میدهیم ،اینروزها که بخت ویران شهر را میبینیم و دلیلی برای رنجهایمان نمیابیم ،اینروزها که نه تنها جسمهایمان ،اندیشهایمان زندانی زمان و مکان شده است ،اینروزها که در خواب دلواپسی بسر میبریم اما برای تلاش معاش باید بیدار شویم ،اینروزها که روز است اما شهر تاریکی نامهربانش را برنمیدارد،اینروزها که آب حیات زندگی را از رسانه های دروغ مینوشیم ،اینروزها که دستمزدمان را از بانکهای فریب و ریا با تلخی  میگیریم ،اینروزها که هوا را از صحرای تاریک و آلوده تنفس میکنیم وفرشته ها آنقدر سربلند هستند که دعایمان را به آسمان نمیرسانند ،دلم میخواهد باد تندی بوزد و همه این روزها و لحظه ها را با خود ببرد یا بارانی سنگین همه این روزها رابشوید ،من دلم می خواهد پشت پنجره ای دیگر به خیابانی ایستاده باشم که مردمان آزاد را که به ویترین مغازه ها زل زده اند تماشا کنم .مریم آزادی #دلنوشته ۳۰ اردیبهشت هزارو چهارصد و یک</description>
                <category>Kamelia</category>
                <author>Kamelia</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jun 2022 12:23:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تورهای سفید وصورتی</title>
                <link>https://virgool.io/@Kamelia/%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D9%88%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA%DB%8C-mneuootyh1ow</link>
                <description>مثل ترتیزک رشد کردیم .بعضیهامون با چشمهای قهوه ای روشن ،بعضیهامون با چشمهای قهوه ای تیره .شاد و ساده تو خونه های زیرزمین دار و حوض دار و فواره دار ،که یک درخت تاک با انگورهای آویزون پس زمینه حیاط بود.درختهای بزرگ چنار شهرمون که دو طرف خیابون  پنجه هاشون رو تو آسمون آبی بهم دیگه داده بودند، صحنه سحرآمیز بعدازظهرهای تابستون بود. زیباترین روزها ،روزهای جشن تولدها بود و عید نوروزها که هایده با صدای بلند میخوند، یک امشب شب عیده .بعد هم صدای بهم خوردن قاشق و چنگالها و رایحه غذاهای مامان بزرگ و بعدازظهرهای طولانی بهار با صدای خنده های ماکه همه چیز جهان برامون خنده دار بود حتی خودمون.آزاده وسط این عکس اونموقع از همه کوچیکتربود.اولین دیدارم با آزاده، توی یک ظهر تابستون مردادماه بود ،وقتی پتو رو کنار زدم ودو تا چشم درشت شبیه یک عروسک بهم لبخند زد ،وقتی دستش رو گرفتم با نیروی بیشتری دستم رو گرفت و رها نکرد،از همون روز یک عروسک واقعی پیدا کردم .هنوز عصر اینترنت شروع نشده بود و زندگی برای من که دختر خجالتی بودم (هنوزم بیشترین حرفهام رو توی نوشته هام میگم)خلاصه شده بود،توی کتابها و داستانهاوبهترین قسمتهای اون زندگی، جایی بودکه توی زیرزمین کفشهای پاشنه بلند خاله نسرین رو یواشکی پام میکردم و در نقش خانم معلم برای دنیا و مرضیه دیکته میگفتم،چقدر دلم میخواست که هم قد خاله نسرین بزرگ بشم تا مثل اون بلد باشم تنهایی بیرون برم و مثل اون لباسهای شیک و کفشهای پاشنه دار وادکلن های خوشبو داشته باشم .بعد از دیکته هم اغلب بازی خراب میشد و با گریه یکی از ماها و پندهای مامان بزرگ که میگفت بجای این وقت تلفیها بهتره درس بخونید تا آدم مهمی بشید خاتمه پیدا میکرد .خوب درس خوندیم ،حواسمون هم بود با هم خوب باشیم .با هم خوب بودیم .مثل ترتیزک رشد کردیم ،دو تایی و سه تایی ،هم سن و سالها با هم بیشتر جورشدیم .همه چیز ذوق داشت حتی گردنبدهای مروارید،النگوهای طلاوبدل و تورهای سفید وصورتی روی موهامون ،شلوارهای لیوایز،لباس پوشیدنمون شبیه هم شده بود.حرفهامون شبیه هم شده بودوطرز فکرامون مثل هم بود،هنوز خطر توبیخ و سرزنش ازطرف بزرگترها و مدرسه وجود داشت بخاطر شعرها و رمانهایی که میخوندیم .بخاطر نمرهایی که درخشان نبود.بخاطر بلوز و شلوارهای جین و لیوایز رنگی .مثل ترتیزک رشد کردیم با هم خوب بودیم.تقدیر،مارو از عصرهای تابستون وکارتونهای پینوکیو،... کشوند بیرون و هر کدوممون رو انداخت یک گوشه از این جهان وجهانی دیگه. بچه هاشماها ،همیشه بخش بزرگی از خاطرات شادمن هستید.دوستتون دارم .هر جا هستید شاد و سربلند باشید . https://www.instagram.com/p/CeYLJvsKqNm/?igshid=YmMyMTA2M2Y= </description>
                <category>Kamelia</category>
                <author>Kamelia</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jun 2022 00:38:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب که شد</title>
                <link>https://virgool.io/@Kamelia/%D8%B4%D8%A8-%DA%A9%D9%87-%D8%B4%D8%AF-qknchpefntoy</link>
                <description>شب که شد میخواهم چمدانم را بیاورم ،شب که شد خوبیهایم را در آن بگذارموو بروم .دیگر نگاههای سردت مرا نمی لرزاند .سرمای این روزهای سرد از یادم خواهد رفت .عطرم را خواهم برد .پولکهای درخشان لباسم را و تمام خنده ها و بوسه هایم را .به جای میروم که همه داستانهایش ختم به خیر شود .میدانم خوابیده ای و صبح یادت میایید که زنی شبح وار از خانه تو گریخته .شاید سالها بعد در گوشه ای دنج در کافه ای عطر کسی در فضا بپیچد و تو یاد من و تنهاییم بیفتی .چراغها را خاموش میکنم .چمدان خوبیهایم را برمیدارم .به فردای نیامده سفر میکنم و به سمت خورشید ناشناس فردا ،شاید گرمایش مرا در آعوش بگیرد .</description>
                <category>Kamelia</category>
                <author>Kamelia</author>
                <pubDate>Mon, 23 May 2022 04:04:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دل آدم را به شک وامی دارد عشق مردانه</title>
                <link>https://virgool.io/@Kamelia/%D8%AF%D9%84-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%DA%A9-%D9%88%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-rveh5qztkixc</link>
                <description>این زن را شاید واقعی نمیشناسیمش همان که بوی سایه و آفتاب میدهد همان که از ترس سیاهی به عشق پناه میبرد حتی وقتی حال روزگار خوب نیست برای صعودش پشت مرزهای  مرد سالار میماند دل آدم را به شک وامیدارد عشق مردانه مرد این نسل می تواند آشنایی بیگانه باشد وقتی زنی به قانون ازدواج از صعودش باز میماند شاید باید از مردان این نسل هم بگذریم </description>
                <category>Kamelia</category>
                <author>Kamelia</author>
                <pubDate>Mon, 23 May 2022 03:48:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاه می تابانی و خواب زمان را برهم میزنی</title>
                <link>https://virgool.io/@Kamelia/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D9%87%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D9%86%DB%8C-erd98gazazjs</link>
                <description>عزیزم نگاه می تابانی و خواب زمان را برهم میزنی بوی شکوفه و باران و خانه های چوبی را می دهی من همیشه توی ترس پلکیده ام ترس از دست دادن تو دل آدم را پر از پروانه می کنی ،نه گذاری نه گذارنده ای مثل جوهر نامرئی نور،همه جا رااز عطرت پر میکنی در لحظه ای همچون پرنده ای از باغ خیالم میروی </description>
                <category>Kamelia</category>
                <author>Kamelia</author>
                <pubDate>Mon, 23 May 2022 03:39:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترانه قدیمی</title>
                <link>https://virgool.io/@Kamelia/%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C-x0nlznfukvyv</link>
                <description>در ترافیک گیر افتاده بودم. چشمم به ساعت موبایلم  بود .دیر شده بود ..شیشه پنجره تاکسی را پایین کشیده بودم .خودم را به هوای آلوده تهران سپرده بودم.نمیتوانستم قله های کوههای برفی راتماشا کنم.چیزی از این فاصله دیده نمیشد .هوا بوی گازوئیل می داد.آدمها با چهره های نا آشنا بسرعت در حال حرکت بودند .سر خیابان شرکت رسیدم .از تاکسی پیاده شدم .بسرعت وارد آسانسور شدم .چشمم به آینه داخل آسانسور افتاد .چروک های پیشانیم و دور چشمهایم خودنمایی میکردند .روسریم را روی سرم مرتب کردم .واردسالن شرکت شدم .کارمندها همگی دور میز بزرگی جمع بودند.چشمهایشان به صفحه مانیتور خیره بود.با صدای بلند سلام و صبح بخیر گفتم .لبخندی نداشتم که نثارشان کنم .درنقش مسئول بخش صادرات فرو رفتم.پشت میزم نشستم .دیدن ایمیلها اولین و مهمترین بخش کارم بود.ایمیلها پشت هم روی مانیتور ظاهر میشدند.اول ایمیلها بعد هم گرفتن نرخ دلار .بیست سال بود بهمین منوال گذشته بود .نمیدانم کجای کاردنیا ایراد داشت که با رشته ادبیات انگلیسی سر از بیزنس درآورده بودم . پیامی روی گوشیم نقش بست و عکسی به دایرکت اینستاگرامم ارسال شد .کنجکاو شده بودم.عکس را باز کردم .یک عکس از دوران دانشجویی بود.یک عالمه دانشجوکه توی محوطه دانشگاه با استاد محبوبشون عکس گرفته بودند.یکی از دخترهای توی عکس من بودم. پیامی هم در زیر عکس بود.ترانه مرارا یادت هست؟به عکس خیره شدم .عکس مربوط به اواخر دهه هفتاد بود.توی این عکس لبخند داشتم چقدر خوشحال بودم .لاغر بودم و رژ لب قرمز زده بودم .مانتوی نخودی رنگی به تن داشتم که دور آستینهایش نوار دوزی مشکی داشت .آن موقع چقدر در انتخاب لباسهایم سلیقه بخرج می دادم .اینجا هنوز امید وارد زندگیم نشده بود.پیام بعدی را امید،ارسال کرد.اجازه بده باهات صحبت کنم .این عکس را یادت میاد؟ با استاد جعفریان و بچه ها گرفتیم؟حیاط آفتاب زده آنروز دانشگاه را مگر میشود یادم رفته باشد.توی آن شهرییلاقی زیبا که با کوهها احاطه شده .بهترین مکان و بهترین زمانی که زندگی میدرخشید.حیاط همه خانه های آن شهر ، یک درخت انگور پریشان داشت .با شاخه های بالارونده ،پراکنده شده روی طاقها .تا پایان روز هر از گاهی عکس روی گوشی را را باز میکردم و میبستم .تمرکز نداشتم  .چیزی در گلویم مانده بود.چیزی شبیه یک بغض قدیمی .تایم کاری تمام شد .میخواستم  به خانه پناه ببرم .تهران مرابلعیده بود .هیچ جایی دیده نمیشدم.کسی ترانه را نمیشناسد.کسی مرا نمیشناسد.امید از زندگیم نمیرود.همه جای زندگیم یهو پیدایش میشود.توی تاکسی بسمت خانه ،دوباره عکس در چشمم ظاهر شد.در بهار گرفته شده بود .همان موقع که بوته های یاس از حیاط هر خانه ای به بیرون آویزان بود وعطرشان همه کوچه را پر میکرد.همان روزهایی که صدای پرندگان از کوچه باغها شنیده میشد. خیالم به خیابان سپهررفته بود همان خیابان معروفی که دانشکده های پرستاری و علوم انسانی و مهندسی را در خود جای داده بود .همان خیابان که پر از کتابفروشی ها و کافه ها بود .همانجایی که چنارهای عظیم الاجثه در دو طرف خیابان سر بر هم زده بودند .انوار نورانی از لابه لای برگهای پنجه دارشان بروی زمین پراکنده بود .همان عصرهایی که خیابان سپهر مملو از دختر ها و پسرهای دانشجوبود.همان خیابانی که به میدانی بزرگ‌ختم میشد و مجسمه سپید زنی با موهای بلندو بافته و سبدی در دست نوید زندگی میداد. .همانروزهایی که به جهان از لابه لای نمایشنامه های شکسپیر و  رمان های عاشقانه جین آستین نگاه میکردم و با دیدگاه فروید و یونگ تحلیل میکردم.همان روزها که تازه فهمیده بودم  هملت عقده ادیپ داشته است و از این کشف جدید حیرت کرده بودم .تاکسی سر کوچه نگه میدارد .کلید را در قفل میچرخانم .وارد آپارتمان میشوم .چقدر خوب است .به خانه پناه میبرم .روی مبل دراز میکشم و دوباره عکس در چشمم ظاهر میشودنوزده سالگینوزده سالگیم در یک بعدازظهر در یک خوابگاه دانشجویی دخترانه شروع شده بود در یک اتاق چهار نفره.خوابگاه پر از دخترهایی از شهرهای مختلف بود.همه رخدادههای زندگی تازه بود .قرار بود مستقل از خانواده ام زندگی را شروع کنم. نمایشنامه هملت هر سال اجرا میشد.هر کسی دوست داشت برای تاتر انگلیسی تست میداد .برای نقش اوفیلیا برگزیده شدم و امید درنقش هملت انتخاب شد .در یک عصر شنبه نمایشنامه اجرا شد. بعد از نمایش امید دیگر یک پسر لاغر اندام با صورت سبزه استخوانی معمولی نبود. در چشمم ،اون به یک مرد با استعداد ،با هوش، تبدیل شده بود که میشد برای یک عمر زندگی انتخابش کردو با خیال راحت به او تکیه کرد. ‌شکسپیر بیشترین تاثیرش را برما گذاشت. دیگر همه جا پر از قدمهای ما بود .کافه ها ،کتابخانه ها ،پاساژها ،کوچه ها .قرار شد خانواده امید به دیدنم بیاییند.بهمن ماه  هشتادو سهبیست و سه سالگیم در بعدازظهری که مادر و خواهر  امید به خانه امان آمدند شروع شد .مادرم همه جا را برق انداخته بود.بوی گلهای تازه ای که مهمانها آورده بودند ،همه جا را پر کرده بود .پیرهن مخمل سبز رنگ با حاشیه توردوزی پوشیده بودم .لباس موردعلاقه ام بود .آدمها،گلها ،لباسهای مورد علاقه ام در آن بعدازظهر کنارهم بودند.صحبتها که شروع شد آرامش رخت بست. فهمیدن لهجه مادر امید کار سختی بود .قرار بود بعد از ازدواج به زادگاه امید که یک شهر مرزی بود برویم .پدرم راضی نشد دخترش را به سرزمینی دور   بفرستد.مهمانها ناراحت شدند .امید نمی خواست دور از زادگاهش باشد .مهمانها رفتنند . اختلاف فرهنگی خودش را نمایش میداد. ‌من چه میفهمیدم این کلمات تازه مد شده را .من میخواستم با امید باشم برای تمام عمر.هیچ شهری و هیچ جاده ای برایم فرقی نمیکرد.زندگی آنقدر در نظرم میدرخشید که تحمل همه سختیهایش آسان بود.ترم آخر بودیم .امید ناپدید شده بود . رد و نشانی از او نبود .شماره ای به دستم رسیده بود زنگ زدم .گفت ترانه تمامش کن .از اینجا میروم .خودم راسر به نیست میکنم.قسمت نمیشود .خانواده ها راضی نمی شوند.بیرحم شده بود .لبخندی نداشت .صدایش خشک و عصبی بود.من ساکت شدم .حرفی نزدم . چقدر راحت تغییر عقیده داده بود .چقدر راحت تمام روزهای گذشته را فراموش کرده بود.ای کاش کسی بهم یاد میداد با این امید که روی دستم مانده بود چکار کنم؟ نمیدانستم بدون امید، که دیگر طرفدارش نبودم کجا باید بروم؟خرداد ماه هشتادو چهار بیست و چهار سالگیم در غروب تنهایی یک روز جمعه بسراغم آمد.از اتاقم بیرون نمی آمدم .کاری نداشتم. دنیای من تمام شده بود .موهایم ریزش داشت و بعد مژه ها و ابروها .همه چیز در دنیایم رنگ باخته بود .شهر سرسبز تمام شده بود.رویا شده بود.در باورمن نمیگنجید .کافه های خیابان سپهر مملو از غریبه ها بود.اتوبوس دانشگاه پر از دانشجوهای جدید بود .من تنها بودم بدون امید و این مهمترین مسئله دنیای من بود .چکار داشتم دوران ریاست جمهوری چه کسی است .فصلها چگونه می آیند و میروند.پدرم جراحی قلب انجام داده بود .دو بیمار در یک خانه بودیم. قلب هر دویمان بسختی کار میکرد .هیچ وقت فرصت نکردم برایش از امید بگویم.در هپروت خودم بودم. صدایم میکرد، ترانه بابا از اتاقت بیرون بیا.با ما حرف بزن .خسته به روی مبل تکیه میداد نگاه منتظری داشت. دلش میخواست دخترش خاطره ای ،حرفی، بزند .اما لال شده بودم. کاش اینقدر خودخواه نبودم .کاش دستهایش را میگرفتم .کاش برایش داستانی از بهبودی و شفا میگفتم .گاهی اشباح را میدیدم .پدرم فوت کرد .از همه بیشتر فریاد میزدم چون از همه بیشتر کنارش نبودم . تازه هوشیار شده بودم .مردها از دنیای من رفته بودند. حتی پدر هم  رفته بود.باید کاری انجام میدادم .زندگی دیگر لطافت سابق را نداشت.باید همه چیز تغییر میکرد .حتی کوچه و خیابانها .تهران عطر یاسها را نداشت .اما خیابانهایش جان میداد برای فراموشی .برای بیخبری از عمر .برای فراموش کردن ترانه ای قدیمی.به تهران رفتمسال ۹۰ تهرانبیست و هشت سالگیم در یک شرکت بین المللی سپری شده بود.با یک مصاحبه کاری بدون سفارش آغاز شده بود. مدیر میپرسد سابقه کار دارید .گفتم خیر .میخواستم بگویم بجایش هملت را خوانده ام.اما قرار بود حرفی از کتابها نزنم . بجایش میگویم زبان انگلیسی را می فهمم .قبول کرد .آموزش بدون بیمه تا سه ماه .جدی بود .زندگی جدی شده بود.من همیشه تکیه گاه داشتم .صدایی در درونم فریاد میزد بدون حامی نمیشود.آبانماه سال ۹۵بعد از اینهمه سال از خیابان اسفندیاری خوشم آمده بود .با شوق هر چهارشنبه سر از خیابان اسفندیاری در می آوردم .در پیچ کوچه لادن طبقه چهارم پیدا میشدم .در میان رنگها و بوم ها خیالم را از دنیای دلارهاو محاسبات به دنیایی طرحها و نقشها سفر میدادم . بعد از بارندگی صبح هوا معطر بود .وارد کلاس شدم .باز هم دیر رسیده بودم .در زندگی همیشه دیر میرسیدم .جاوید پشت بومش بود .نصفه صورتش پیدا بود .قد کوتاهی داشت .اصلا دیده نمیشد .با کسی حرف نمیزد.فقط موقع انتراک کلاس توی کافه پایین سعی میکرد چند جمله ای با من صحبت کند .دنیای من پر از سکوت بود .دلم میخواست با او حرف بزنم .قابل اعتماد بود . اما اگر ناپدید میشد چی ؟اگر قولهایش یادش میرفت چه ؟ امید از زندگیم بیرون نمیرفت .همه جا پخش شده بود .در تک تک لحضات زندگیم حضور داشت .در مهمانی شب یلدا .هر کجا که کسی میخواست پایش را در دنیاییم بگذارد .امید آنجا بود . تکیه به دیوار داده بود و بمن نگاه میکرد .چند جلسه بعد جاوید ناپدید شد .مثل همان موقع که امید ناپدید شد .باورم نمیشد جاوید را فقط من میشناختم .کسی او را نمیشناخت .مثل من بود.پر از سکوت بود .بود و نبودش فرقی نداشت.از کلاس نقاشی بدم می آمد .دوباره به اعتمادم خیانت شده بود .دوباره یک نفر مرا تنها گذاشته بود .تقصیر امید بود .همان روز که پای حرفهایش نماند ورفت .امید از زندگیم نمیرود .در تمام نرسیدن هایم مقصر است .خوابم می آمد .همانجا روی زمین خوابیدم .دوباره پیامی از امید روی گوشیم باز شد .فردا ساعت شش بیا کافه هنرمندان صحبت کنیم .میدانستم چه حرفهای باید بزنم .اما نگفتم .قبول کردم .تیرماه سال  ۹۷۴۳ سالگی باخاطره یک قرار در کافه هنرمندان در ذهنم ماندگار شد .از دیدنم شوکه شد .ترانه چقدر عوض شدی .می خواست بگوید چقدر اضافه وزن پیدا کردی.اما نگفت.خواستم بگویم کم کاری تیرویید دارم اما نگفتم.توی راه، هزاران کلمه و جمله پیدا کرده بودم که بگویم.اما ساکت بودم .خواستم بگویم توی تهران ترانه را فراموش کردم .خواستم بگویم همان ترانه ای که دنبالش هستی سالها پیش در پیچ یک کوچه زندگی جا مانده است .خواستم گریه کنان از پیشش فرار کنم .اما به رسم ادب تحمل کردم .دیگر خواستنی نبود .دیگر باهوش و با استعداد بنظر نمی آمد .مرد درمانده ای را شبیه بودکه راه حلی پیدا نکرده بود. میدانستم ازدواج کرده بود میدانستم برای زندگی به تهران انتقالی داده بود .میدانستم در شهر خودش نمانده بود. میدانستم جدا شده بود.دوستانمان خبرها را به گوشمان می رسانند،حتی اگر نمیخواستیم.برایم تعریف کرد که چجوری همسرش متارکه کرده و خانه و ماشینش را بجای مهریه برداشته بود.اینکه او هر روز که به خانه برمیگردد با آپارتمانی سرد و بیروح مواجهه هست. با خودم گفتم  من هم همینطور هستم .میخواستم بگویم تو هم سالهاست همه چیز را با خودت بردی.دلم برایش میسوخت . حس ضد و نقیضی داشتم .از طرفی حس  میکردم یکنفر مثل خودش پیدا شده و انتقام مرا گرفته .یکنفر همه چیز را با خودش به یغما برده. از طرفی فکر میکردم در حقش بی انصافی شده است.میخواست مرا ببیند که درخواست ازدواج بدهد.چرا فکر کرده بود که صد سال هم بگذرد من همان ترانه هستم .احساس کردم او هم با دیدنم  منصرف شده بود .مرا غریبه ای می دیدید که سالها پیش در پیچی از زندگی با هم گذر کرده  بودیم.من آدم آن روزها نبودم .حالش را درک میکردم . اما من از دست دادن را بلد بودم، ولی او بلد نبود.هر دو بلند شدیم همچون غریبه هایی بودیم که انگار در گذشته اصلا همدیگر را ندیده بودیم .صبح در ترافیک تهران هستم .هوا بوی گوگرد نمیدهد .کوه ها از این فاصله دیده میشوند.وارد شرکت می شوم .با صدای بلند سلام میکنم .لبخند میزنم .شرکت بوی گلهای تازه ای را میدهد که برایم ارسال شده است.پشت مانیتور مینشینم ایمیلها سرازیر میشوند .</description>
                <category>Kamelia</category>
                <author>Kamelia</author>
                <pubDate>Sat, 21 May 2022 08:56:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینروزها</title>
                <link>https://virgool.io/@Kamelia/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-kjvl552bhbtv</link>
                <description>اینروزها که توی زندگی پلکیده ایم و برایش جان میدهیم ،اینروزها که بخت ویران شهر را میبینیم و دلیلی برای رنجهایمان نمیابیم ،اینروزها که نه تنها جسمهایمان ،اندیشهایمان زندانی زمان و مکان شده است ،اینروزها که در خواب دلواپسی بسر میبریم اما برای تلاش معاش باید بیدار شویم ،اینروزها که روز است اما شهر تاریکی نامهربانش را برنمیدارد،اینروزها که آب حیات زندگی را از رسانه های دروغ مینوشیم ،اینروزها که دستمزدمان را از بانکهای فریب و ریا با تلخی  میگیریم ،اینروزها که هوا را از صحرای تاریک و آلوده تنفس میکنیم وفرشته ها آنقدر سربلند هستند که دعایمان را به آسمان نمیرسانند ،دلم میخواهد باد تندی بوزد و همه این روزها و لحظه ها را با خود ببرد یا بارانی سنگین همه این روزها رابشوید ،من دلم می خواهد پشت پنجره ای دیگر به خیابانی ایستاده باشم که مردمان آزاد را که به ویترین مغازه ها زل زده اند تماشا کنم .مریم آزادی #دلنوشته ۳۰ اردیبهشت هزارو چهارصد و یک</description>
                <category>Kamelia</category>
                <author>Kamelia</author>
                <pubDate>Fri, 20 May 2022 12:41:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقش آفرودیت در گوگوش شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@Kamelia/%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-ljp71l49z8l0</link>
                <description>هر فردی مختصات روانشناختی خود را در میان دیگر افراد دارد .درمیان کلام خانم گوگوش در  مصاحبه ای که با خانم هما سرشار داشتندواصلا کاری به دقیق بودن آن ندارم وچون نمیتوانم قضاوتی داشته باشم و میدانم که افرادی به صحت گفته هایشان اعتراض کرده اند و روشن است که بنا بر اقتضای مشهور بودنشان همیشه این دست قضاوتها نیز خواهد بود ولی موضوع جالبی که در این مصاحبه مرا شگفت زده کرد مشخصات شخصیتی خانم گوگوش بود،که دقیقا خود کهن الگوی آفرودیت در روانشناسی تحلیلی یونگ را که نمادو اسطوره عشق و زیبایی است بصورت  کاملا واضح به نمایش گذاشته بود .وقتی آفرودیت (اسطوره عشق و زیبایی) کهن الگوی غالب در روان زنی باشد .آن زن دارای جذابیت و طراوت خاصی میباشد که همه مردم را بسمت خود میکشد .انرژی آفرودیت نیروی شگفت انگیز تغییر است و میتواند یک زن را پشت سر هم درگیر فعالیتهای خلاقانه بنماید و ممکن است این جذابیت او را گرفتار یک زندگی نامنظم و غیر معمولی نماید .در صحبتهای خانم گوگوش آنچه نمایان است این بود که بیش از هر چیزی در جهان موسیقی و هنر اورا درگیر خود کرده بود .همانطور که خود خانم گوگوش اظهار کرد نمیتوانست خودش را درگیر سیاست کند ،چون اصولا زن آفرودیتی نمیتواند کاری که او را به لحاظ عاطفی درگیر نکند، انجام بدهد .او عاشق تنوع است و شجاعت نوآوری در مد و لباس و ظاهر و رفتار خود را دارد .همانطور که همیشه گوگوش با سبک خاص لباسها واستایل موهایش باخلاقیت مانع تکرارو کسالت بودند و معمولا بخش وسیعی از زنان جامعه به سبک او علاقمند میشدند . همانطور که زندگی خانم گوگوش سراسر در فراز و فرود بوده است یک زن آفرودیتی مثل او معمولا نمیتواند یک ازدواج پایدار داشته باشد و بیشتر به سمت مردانی که برای او مناسب نیستند ،جذب میشود .زن آفرودیتی معمولا مورد ظن دیگر زنان است ،چون به اثرش بروی دیگر مردان آگاه هستند .همانطور که خودش بیان کرد او کالای ازدواج نیست .چون افراد ، شخصیت نمایشی او که گوگوش بود را انتخاب میکردند نه خود واقعی او را .همانطور که خانم گوگوش قابلیت زیبا دیده شدن را تا هفتاد سالگی حفظ کرده است زن آفرودیتی میتواند تا کهنسالی مورد علاقه مردم باشد.همانطور که  خودش اشاره کرد این حس دوشت داشتنی بودن و محبوبیت حتی زمانی که در زندان بوده ،داشته است  و حتی زندانبانان هم شیفته او میشدند .همیشه مردان آماده کمک کردن به این نوع از زنان هستند و سعی میکنند مشکلات را از پیش پایش رفع کنند . خانم گوگوش در بخشی از مصاحبه گفتند که بچه ها را دوست دارند .دقیقا زنان آفرودیتی محبوب کودکان هم هستند بخاطر کودک فعال درونشان که سرزنده و پویاست  حس مورد پذیرش بودن را به کودکان میدهند .اما میتوانند  در عین حال مادرانی بی ثبات باشند و همانطور که گوگوش فهمیده بود ، در ایفای نقش مادری شکست خورده است.مادران آفرودیت حتی میتوانند باعث افسردگی  فرزند پسر  شوند .بدلیل احساسات پرشور و بی ثبات باعث میشوند فرزند پسر اعتمادی به محبت زنان نداشته باشد .چون گاهی مادر را چنان پرشور در ابراز علاقه به خود میبیند و گاهی با سردی و بی اعتنایی او مواجه میشود .و این اولین شکست در گرفتن توجه و محبت اولین زن زندگیشان میشود .زنی که تمایلات آفرودیت را زیست میکند همیشه مورد سرزنش جوامع شرقی قرار میگیرد و همیشه در تضاد و کشمکش خواهد بود .همانطور که گوگوش گفت ،نمیدانسته چرا پس از آن  اوج و محبوبیت ،بعداز انقلاب به یکباره مورد خشم و تهدید قرار میگیرد .زن آفرودیتی به عواقب کارهایش فکر نمیکند و ممکن است دست به کارهایی با ریسک بالا (مثل اعتیاد به مواد مخدر )بزند ، قدرت آفرودیت در عاشق کردن دیگران میتواند مخرب و آسیب زننده به مردان و اطرافیان آنها باشد چون گاهی شوری بیمار گونه را در مردان بیدار میکند .در آخر فکر میکنم اگر همه ما دانشی از شخصیت خود و خویشتن شناسی داشتیم قطعا در جایگاه درست استعداد و نبوغی که در روانمان پنهان بود قرار میگرفتیم .اگر گوگوش سیاستمدار یا تاجر یا جراح میشد آیا اینگونه میدرخشید ؟؟</description>
                <category>Kamelia</category>
                <author>Kamelia</author>
                <pubDate>Thu, 19 May 2022 15:43:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عطر تلاطم</title>
                <link>https://virgool.io/@Kamelia/%D8%B9%D8%B7%D8%B1-%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B7%D9%85-mpodjhz5x2or</link>
                <description>در زندگی مدام در پی چیزی بودم و هر بار ،زندگی بطرز شگفت انگیزی به ملاقاتم آمده،گاهی در گذرگاه تنگ عافیت و گاه در تلاش معاش با من بوده،گاهی در انتظار کشیدن و خواستن و گاه با دلشوره ای از ترسها و رنجهامن را همراهی کرده .گاهی آنقدر تاریک بوده که دلم میخواسته باد تندی بیاید و تمام دقایق را با خود ببرد یا نور از چراغهای شهر بریزد پایین و شهر را نور باران کند . گاهی طعم مرگ داشته و در عطر تلاطم پیچیده بوده .گاهی بایک جفت چشم عاشق از پشت جدار شیشه ای در من نگریسته.گاه شفاف و زیبا دستاوردهایش را به دستم داده .زندگی هر بار آهنگ تازه ای در قلبم نواخته که هیچ وقت دائمی نبوده و این بیقرار پیوسته شگفت انگیز بوده .</description>
                <category>Kamelia</category>
                <author>Kamelia</author>
                <pubDate>Sat, 14 May 2022 00:29:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویرانی</title>
                <link>https://virgool.io/@Kamelia/%D8%B2%D9%84%D8%B2%D9%84%D9%87-%D8%A8%D9%85-q7qh9l4vwarq</link>
                <description>از سپیده دم پنجم دیماه که خورشید با اولین پرتوهایش در روز طلوع کرد هنوز قلبم دردناک می تپد .توی کوچه و پس کوچه های کودکی پنجم دبستان بودم .شب سرد دیماه بود .مامان بمن گفت برای محبوبه  قصه بگویم تا بخوابد .محبوبه را حمام کرده بود و لباسی را که خودش بافته بود تنش کرده بود. مدل عروسکی بافت پیراهن با شلوارش خیلی خوب توی ذهنم مانده بود.النگوهای خودم که دیگر به دستم کوچک شده بودند و محبوبه خیلی دوستشان داشت دستش کردم،محبوبه به درخشش النگوها در دستش نگاه میکرد .چقدر دستهایش با آن النگوها دوست داشتنی تر بود ،حرفهای شیرین پنج سالگیش تمومی نداشت فعلهای همه زمانها تو حرفهاش گم بودند و بخیال خودش فردا میخواست بزرگ بشه و بره مدرسه و ما هم به همه ندانستنهای بامزه او میخندیدیم .بابا برای شیفت شب بیمارستان آماده شد و رفت .در طول شب چندین بار زمین لرزیده بود .من و محبوبه کنار مامان خوابیده بودیم .صدای مهیبی خانه را فراگرفت و من ناخوداگاه فریاد زدم ،لحظه ای بعد آوار سنگینی روی بدنم بود .نفسم بند آمده بود خاک نمیذاشت نفس بکشم ،در بند زمین اسیر بودم .صدای محبوبه می آمد که می گفت مامان برو کنار دارم خفه میشم،مامان گریه میکرد و با صدای بلند اشهدش را  می خواند .کمی بعد دیگر صدایشان را نمیشنیدم تاچند ساعت زیر آوار از خدا آرزوی مرگ یا نجات کرده بودم .صدای چند نفر دیگر در رفت وآمد را شنیدم، با صدای آهسته ازآنها کمک خواستم .بمحض اینکه آوارها برداشته شد نور خورشید روی صورتم افتاد .چشمهایم را چرخاندم کمی آنسوتر محبوبه را دیدم آرام خوابیده بود با لبهای سیاه و صورت زرد .مامان هم کنارش بود اوهم خواب بود ، شنیدم می گفتند فقط من زنده ام .صدای امدادگران سالهاست که توی گوشم می پیچد .پدرم خاکها رابر سرش میکوبید و گریه میکرد .پس از مدتی مامان و محبوبه را عقب وانت بار گذاشتند .صدایم بالا نمی آمد همه جا صدای گریه بود .کودکیم همانجا پایان یافته بود .گاهی در خوابهایم می آیند و میروند .محبوبه با عروسکش می آید و میگوید برایم لا لایی بخوان  .لالایی میخوانم لا لا گل زیره دلم پیش دلت گیره ....و بیدار میشوم ۱۷ سال میگذرد با رواندرمانی با داروها با شهر خاک شده کودکی.</description>
                <category>Kamelia</category>
                <author>Kamelia</author>
                <pubDate>Fri, 13 May 2022 14:39:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیمه الکترونیک</title>
                <link>https://virgool.io/@Kamelia/%D8%A8%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%A7%D9%84%DA%A9%D8%AA%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C%DA%A9-cct5lz5kdqrs</link>
                <description>سپیده دم چهارم اسفند است .خورشید با اولین پرتوهایش در روز طلوع میکند .هنوز قلبم دردناک می تپد .مرخصی گرفته ام .خودم را به خیابان کریم خان میرسانم .جلوی باجه پذیرش داروخانه می ایستم .لا به لای جمعیت ،پذیرش نسخه ام را میگیرد .میگوید باید به ساختمان بغلی برای تایید بروم .برای چندمین بار تایید میخواهد ؟چرا باید دوباره چک شود ؟ به آدمهای عصبی توی صف نگاه میکنم ،خیلیها از شهرهای مختلف آمده اند .بی تاب میشوم .خانمی آنطرف تر سرطان سینه دارد و کسی نیست داروهایش را برایش بگیرد ،فریاد میزند حالم خوب نیست دارو ها را بدهید بروم .خانمی کنارم می نشیند ،میگوید برای چه کسی اومدی دارو بگیری ؟دلم میخواهد گریه کنم .دلم برای خودم میسوزد .عکس پسرش را از توی گوشیش نشانم میدهد ، یک پسر بیست ساله معلول ،میگوید هر ماه اینجا میاییم برایش دارو میگیرم .نمیپرسم بیماریش چیست .میگوید تابحال با چند مسئول ملاقات داشته است برای کمک ،میگوید همه کارهایش را خودم انجام میدهم تا او یک لبخند بزند و من همه خستگیم را فراموش کنم .یک آقای ۵۰ ساله آنطرف تر انسولین گیر نمیاورد ،در حال نفرین کردن مینشیند روی صندلی ،کسی صدایش را نمیشنود .حالا دیگر برای خودم دلسوزی نمیکنم .احساسات دیگر دوستی در من اوج گرفته ،دلم میخواهد به عالم هپروت خودم پناه ببرم .ترانه آرون افشار را پلی میکنم تا ریتم آهنگش حواسم را از محیط دور کند .ترانه شاد است اما حزن عاشقهای بهم نرسیده را دارد .دلم میخواهد به کتابی پناه ببرم که فلسفه زندگی نداشته باشد .به کتابی مثل آلیس در سرزمین عجایب نیاز داشتم .یاد هلیا شاگردم افتادم .هر وقت چیزی نمیدانست، قیافه اش شبیه الیس از ناکجاآباد میشد .خنده ام میگیرد .فکر میکنم سرنوشت هلیای باهوش در اینجا چه میشود  .صدایم میزنند میروم جلوی باجه .میگویند نسخه شما تایید بیمه نگرفته است .باید یک فرم بدهی پزشک متخصص پر کند بعد تایید میشود .دلیل اینهمه کاغذ بازی را نمیفهمم مگر قرارنبود نسخه کاغذی را حذف کنند تا همه چیز الکترونیک باشد مگر سوابق بیمار ثبت نمیشود ؟؟؟؟ من یک پرونده کاغذ همراه دارم و باز هم کافی نیست .اختلاف قیمت دارو  به نرخ آزاد با میلیون ها تومن پر میشود .به مطب پزشکم برمیگردم .مطب بیش از اندازه شلوغ شده است .خانم دکتر با عجله از اتاقش بیرون میایید تا بفردی که دارد نسخه ها را الکترونیک وارد میکند کمک کند .از دستان شفابخش و چهره مهربانش نور میبارد ،اما خسته و کلافه است .مثل همیشه لبخندی ندارد که نثارت کند .اصلا مرا نمیبیند .دوباره به اتاقش برمیگردد .وارد میشوم توضیح میدهم .نمیتواند  تماس چشمی با بیمار برقرار کند باید به صفحه مانیتور خیره شود تا نسخه ها وارد سیستم شوند .نمیدانم چه مشکلی پیش آمده .به من میگوید به منشی بگو شماره ملیت را درست وارد نکرده و روی کاغذ داروی دیگری مینویسد که اگر نتوانستم اصلی رابخرم این هم هست .چهره منشی خسته است .نمیتواند بیماران را توجیه کند.دنبال دارو در  سامانه میچرخد .کمکش میکنم دارو را بیابیم اما در سیستم تعریف نشده است .وقت هر دوی ما هدر میرود.مگر بیمه برای خدمات و رفاه در جوامع متمدن نبود؟ .به داروخانه برمیگردم ،کارمند بیمه  اینبار ماجرای دیگری میپرسد ،چرا شما یک ماه نشده میخواهی داروی دوم رابگیری ؟؟فکر نمیکردم به کارمند بیمه هم باید راجع بیماریم توضیح بدهم ،خسته شده ام .دلم میخواهد دارو را آزاد بخرم .دلم میخواهد بقیه ارگانهای حیاتی بدنم  هم مرگ زود هنگام بگیرند .صدایم را بالامیبرم میگویم چون وقت ندارم ،تمام زندگیم را برای یک قلم داروی دولتی صرف کنم .بعد صدایم بالاتر میرود آزاد حساب کنید .برایم مهم نیست .میدانم بیمه از ما پول میگیرد و خدمات دردسرساز میدهد .پزشک دارو ساز پشت باجه میگوید سر کار خانم آرام باشید .دلم نمیخواهد آرام باشم .از بیماری نمیترسم .از حق گمشده ما مردم میترسم .دلم نمیخواهد در مقابل همه چیز آرام باشم .دارو را در یخ میگذارند به دستم میدهند .در ترافیک تهران، شهروندی گمنام میشوم .</description>
                <category>Kamelia</category>
                <author>Kamelia</author>
                <pubDate>Fri, 13 May 2022 05:39:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شفایافتگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Kamelia/%D8%B4%D9%81%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%DA%AF%DB%8C-b7hjauq40q2l</link>
                <description>پنج شنبه است ،مرخصی  میگیرم ،پنج شنبه ها روز شلوغ کاری توی آموزشگاه به حساب میاد و من هر پنج شنبه سر ماه رو مرخصی می گیرم ،از همکارانم میخوام باهام همکاری کنند .از اینکه به مدیریت میخوام بگم ناراحتم ،گفتنش خیلی سخته ،شاید با همچین معلمی مثل من کنار اومدن سخت باشه  .بسرعت از پله های برقی پل کریم خان بالا میرم تک و تنها جلوی باجه داروخانه سیزده آبان می ایستم .توی جمعیت گم می شم .نسخه ام رو نگاه میکنه .میگه برو ساختمان بغلی . برای چندمین بار تاییدیه برای بیمه میگیرم .به کلمه مادام العمر استفاده از داروها خیره میشم .چرا دوباره باید چک بشه ،چطوری ممکنه یک بیماری لاعلاج خوب بشه .به آدمهای عصبی توی صف نگاه میکنم همه از شهرهای مختلف اومدن.به پیرزن و پیرمردهای سالمند .به اون یکی که سرطان سینه گرفته و کسی نیست براش داروهاش رو بگیره .فریاد میزنه حالم خوب نیست زودتر دارو رو بدید برم .بی تاب میشم .یک خانم کنارم میشینه میگه برای کسی اومدی دارو بگیری .دلم میخواد گریه کنم دلم برای خودم میسوزه .از توی گوشیش عکس پسرش رو نشون میده که معلول هست و میگه بیست ساله میام اینجا براش دارو میگیرم .میگه همه کارهاش رو خودم انجام میدم تا بهم یک لبخند بزنه.همون کافیه برام که خستگیم بره.یک دختر اونورتر میگه انسولین میخوام گیرم نمیاد.یک مرد ۵۰ ساله میاد بشینه رو صندلی صدای نفرینش رو میشنوم .اما کسی صدای اونو نمیشنوه بجز من.دیگه دلم برای خودم نمیسوزه .حالا دلم برای بقیه دلسوزی میکنه.صدام میزنن میرم جلوی باجه .میگن نسخه تو تاییده بیمه نگرفته باید یک فرم هست که بدی پزشکت پر کنه و بعد بیایی .جلوی باجه صدام بالا میره .چرا ؟دلیل اینهمه کاغذ بازی چیه .میخوام برم بفروشمش ؟مگه تو سیستم بیماریم مشخص نیست .اینهمه مدارک ازم گرفتید! حرفی نداره بزنه .فقط میگه سر کار خانم آروم باش .من آروم نیستم .دلم نمیخواد آروم باشم .انگار تو دنیا دیده نمیشم .خدمات بیمه پروسه طولانی داره باید یک روز دیگه برم دکتر و یک روز دیگه مرخصی بگیرم برای داروخانه ۱۳ آبان !نمیشه اصلانمیشه .میگم آزاد حساب کن. این همه دقت و ظرافت توی سیستم بیمه عصبیم میکنه.برای چندمین بار مدارکم چک میشه که مطمعن بشن بیمار هستم .بعد از کلی کاغذ بازی از دکترم یک برگه گرفتم که استفاده از داروها مادام العمر هست .اما بازم هر ماه باید تایید بگیرم  .توی نوبت منتظر هستم .تقریبا سه ساعت بعد نوبتم میشه .دیگه تایم صبح آموزشگاه تعطیل شده .توی این سه ساعت به کتاب صوتی گوش میدم  بعد گل یخ کوروش یغمایی روپلی میکنم .لیلا لیلا لیلا رو بردن ....توی خاطراتم غوطه ور میشم وقتی منو و مامان از مدرسه  برمی گشتیم و با هم ناهار میخوردیم و مامان این کاست رو می ذاشت و آهنگش هنوز برام تداعی کننده اون ظهرهای نوجوانیه.اون روزهای وسط ظهرکه آفتاب از لابلای پرده های توری سفید پهن میشد رو قالیهای لاکی.همون موقع که دلم برای عاشقا میسوخت.همون عاشقایی که ترانه غمگین میخوندند.اسمم رو میخونن از هپروتم بیرون میام .اگه دارو به دستم نرسه صورتم ناهنجار میشه و بعد ارگانهای داخلی و مرگ زود هنگام .این جملات رو با خودم مرور میکنم .ازش میترسم .تا بحال نمیدونستم همچین بیماری وجود داره .ازش میترسم برای یک زن شاید دردناک ترین باشه، اما وانمود میکنم قوی هستم .اون بیرون کسی منتظرم نیست انگار تهران منو بلعیده و تو شلوغیهاش گم شدم .بهم فیش میدن برم پرداخت. همیشه استرس داشتم چون نمیدونستم  قیمت این ماه چقدر میشه بستگی داره که کدوم شرکت اون رو وارد کنه .نمیدونم هر چی هست معادل حقوق یک ماهم هست .یک ماه که صبحها از خواب بیدار بشی تا عصر معلم باشی و تمام وظایفت که رو به خوبی انجام داده باشی.هر ماه که تونسته باشی با مهارت در آموزش و مهربونی شاگردهای بیشتری برای آموزشگاه جذب کرده باشی .هر ماه که دانش آموزا و مادراشون از روند آموزش راضی بوده باشند .هر ماه که کلی برنامه آموزشی نوشته باشی و خوشحال و سرحال و شیک پوش رفته باشی سر کلاس.هر ماه که مرخصی نرفته باشی .هر ماه که کلاسها رو کنسل نکرده باشی حتی اگه مریض بوده باشی حتی با سردرد خندیده باشی .موقع پرداخت دلهره دارم مبلغ از حقوقم بیشتره .پول کم میاد،زنگ میزنم به مامان ،من پول کم دارم میگه   دخترم الان واریز میکنم  بیشتر از مبلغ واریز میکنه ،عذاب وجدان میگیرم .پول درست میشه.دارو رو توی یخ میزارن و به دستم  میدن .وقتی برمیگردم خونه بعد از ظهره دیگه نمیشه سر کار برگردم .به شغل معلمی فکر می کنم ، به پرتوهای که قرار بود بعد از جراحی روی مغزم دریافت کنم .به رادیو تراپی که دکتر منصرف شده بود و گفت فعلا انجام نده ،به مادام العمر استفاده از دارو  ،به عقد نامه ایرانیها که نوشته در صورت بیماری صعب العلاج میشه متارکه کرد  .به عقد نامه نامهربون .به جلسات روان درمانی  بعد از طلاقم .زنگ می زنم  به رویا ،کلاسمو امروز چکار کردی ،میگه  با کلاس خودم یکی کردم امااحساس میکنم شاید  مدیر آموزشگاه بخواد تصمیمات جدیدی در این رابطه بگیره .با خودم فکر میکنم  خوب حق داره، اما حق  خودم کجای زندگی هست .تو ازدواج یا تو کار کجاس؟اما خوب میدونم حق دیگران کجاست و باید رعایتشون کنم .به حرفهای تراپیست فکر میکنم  که میگه مشکلاتت یا تو رو به کشتن میده  یا قویتر میشی .دقیقا کجا بودم الان؟کشته شده یا قوی شده . دلم نمیخواد قوی بشم .دلم نمیخواد دوباره این جمله اشتباه  نیچه را که همه جا ضرب المثل شده بشنوم .آقای نیچه گاهی هم برعکس میشه ،آنچه برای ما  رخ میده قوای راتحلیل میبره و روح ما  رو  اسیر پایینترین توقعاتمون از زندگی میکنه  .چند ماه بعد اسکن میگیرم میرم پیش جراح مغز و اعصاب که تومور رو جراحی کرده بود و از رادیو تراپی موقتا منصرف شده بود که قرار بود مادام العمر دارو بگیرم .عکسها رو نگاه میکنه میگه خبری از باقیمانده تومور نیست .آزمایشها هم نرمال هستن .میگه دیگه بیمار نیستی .کلامش چقدر شیرینه .شیرین ترین حرفی که بشه از یک جراح بشنوی .ازش میپرسم یعنی دیگه اینجا نیام؟نمیپرسم چگونه ممکن است ؟نمیپرسم پس مادام العمر استفاده از دارو چه بود ؟نمیخواهم توجیه علمی بیاورد .همین که نبود لذت بخش بود . میگه نه فقط تحت نظر پزشک غدد باش و هر سال اسکن بگیر برای چکاپ .</description>
                <category>Kamelia</category>
                <author>Kamelia</author>
                <pubDate>Thu, 12 May 2022 09:25:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جذابترین معلم من</title>
                <link>https://virgool.io/@Kamelia/%D8%AC%D8%B0%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-%D9%85%D9%86-cjoystnm704t</link>
                <description>به سالهای دور میرم،به بعدازظهر گرم تابستون کوچه پرستو،باد پرده های توری رو به داخل اتاق هل میده ،من هشت ساله کنار تو دراز کشیدم ،قلبم کنار قلب تو میتپه ولی هوش و حواسم توی داستان تو جا مونده توی خونه خرگوشها و زندگیشون تو ی جنگل .توی کوچه پرستو هستم ،یک جعبه مدادرنگی جلوی من هست ،از فرط هیجان که تو داری نقاشی یادم میدی سر از پا نمیشناسم .توی کوچه پرستو هستم تو برای عروسکم یک لباس دوختی که با لباس خودم ست باشه .همیشه برام سوپرایز داشتی .جذاب ترین آدم بزرگ زندگیم بودی .کیمیاگری بودی که بلد بود چجوری همه کارها رو یاد بده که آسون بشن .دختر سیزده ساله ای هستم خونمون توی کوچه پرستو هست ،تو معلم شدی و من بیشتر روزها رو با کتابهای تو میگذرونم .دکتر پیاژه و روانشناسی آموزشی رو اولین بار تو کتابهای تو کشف کردم .بعد شعرهای مهدی سهیلی ،سهراب سپهری بعد هم رمان ستمدیدگان ،دنیای نوجوانیم پر بود از کتابهای تو و تدریس همه دروس تخصص تو بود .مامان سالها بعد از شغل معلمی بازنشسته شدی اما همچنان هر وقت تو کوچه های زندگی وصله دار هزار زخم و هزار سوگ و هزار ضعف شدم بازم جذابترین معلم میشدی و بهم میگفتی که شاید زندگی راه و رسمی داره که تو هنوز یاد نگرفتی .راست گفتی زندگی  راه و رسمش آموختن هست و شاید آگاهی تنها تسکین دردهای بیشمار هستی باشه .</description>
                <category>Kamelia</category>
                <author>Kamelia</author>
                <pubDate>Thu, 12 May 2022 09:07:37 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>