<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آخرین سرگروه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Kamenzaviya</link>
        <description>لا ادری</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 03:13:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>آخرین سرگروه</title>
            <link>https://virgool.io/@Kamenzaviya</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اتصال پیامک</title>
                <link>https://virgool.io/@Kamenzaviya/%D8%A7%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D9%84-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%DA%A9-xnhlkfrprajs</link>
                <description>یعنی حالا باید خوشحال باشم؟در نهایت حقارت و شبیه همان سربازی که از تنبیه دستجمعی گروهبان سیلی خورده است هم خشمناکم هم بیمناک و هم خیلی حرف‌های نگفتنی...اگر بخواهم آنقدر بنویسم که کاراکترها برسد به سیصدتا کار به جاهای باریک و حرف‌های کاف‌دار کفران نعمت می‌کشد...چیزهایی مثلکتاب‌نخوانکم‌خوابکامل‌نشدنیکوله‌پشتی‌ندارکجاوه‌رانکجا می‌روی دل منو بردی؟</description>
                <category>آخرین سرگروه</category>
                <author>آخرین سرگروه</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 12:25:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عدالت برای تویی که نمی‌شناختمت...</title>
                <link>https://virgool.io/@Kamenzaviya/%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%AA-izp8p1a1kxvc</link>
                <description>خوشبختی هزار و یک چهره‌ی رنگ‌رنگ دارد...اما مصیبت انگاری همه جا به یک اندازه سیاه است... یکی از این جوان‌ها در کلاس می‌گفت... از سیاه سیاه‌تر که نداریم!...راست می‌گفت...دل‌نگرانی چه رنگی است... وقتی من برای همه‌ی این طفلک‌هایم نگرانم... تفاوتی نمی‌کند...تهران باشد یا پکن... هیولاهای آدم‌خوار همه جا پراکنده‌اند...منتها من یک استاد جادوگری نیستم شبیه این قصه‌ها...که بتوانم با لرد سیاه نبرد کنم...من یک معلم معمولی‌ام که دلم عدالت می‌خواهد...پیش از آن انصاف... ترحم...پیش از آن امید... بالاتر از همه عشق...مگر آدم خوبی بودن چقدر سخت است...؟مگر نه این است که حافظ گفته... &quot;مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن...&quot;...؟!اگر عالم خیالی اشعار و قصه‌ها نبود... زندگی ارزش زیستن نداشت... با این زرق و برق های نفرینی و برج و باروهای فاجعه بارش...یک‌روز بگذارید من فرمانروایی کنم...ای ابرهای سیاه توفان‌زا کنار بروید...ای پرندگان مذبوح تکه‌تکه شده باز بال و پر بزنید...ای همه‌ی تاریکی‌ها برگردید به پاندورای ظلمانی خودتان و اجازه دهید...این روح‌های مهربان و روشن دمی چند سبک‌تر نفس بکشند...</description>
                <category>آخرین سرگروه</category>
                <author>آخرین سرگروه</author>
                <pubDate>Thu, 09 Oct 2025 08:55:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه‌ی موش دم‌بریده...</title>
                <link>https://virgool.io/@Kamenzaviya/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B4-%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%87-px63ty7mols5</link>
                <description>امروز تولدم بود... چهل و هشت سال تمام... میان‌سالی و رماتیسم مفصلی و مخلّفاتش... آسانسور هم خراب شد و نتوانستم بروم سر یکی ازین قرارهای روشنفکرانه‌ی دل‌خوش‌کنک... از صبح فقط کارهای خرده‌ریز دانشگاهی کرده‌ام.... نقد پوسترهای پروژه‌های نهایی دانشجوها... و تصحیح پایان‌‌نامه‌های مصیبت‌بارشان... و پاسخ به پیام‌ها و تلفن‌ها... نه قصه نوشته ام و نه به پیاده‌روی روزانه رسیده‌ام و نه عاشقی کرده‌ام...بادهای صرصری که می‌گذرند می‌دانند که من دیگر آن آدم گذشته نخواهم شد... یک کمی اضطراب در روز تولد که طبیعی است البته... بچه که بودم حتما کارم به گریه و زاری می‌رسید... فقط امسال این قصه تمام بشود... دو سال بعد هم بپردازم به بازبینی و ادیت نهایی...بعد دیگر از ما بخیر از تو به‌سلامت...</description>
                <category>آخرین سرگروه</category>
                <author>آخرین سرگروه</author>
                <pubDate>Sun, 27 Jul 2025 19:16:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من اسپوندیلیت آنکیلوزان ندارم</title>
                <link>https://virgool.io/@Kamenzaviya/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D9%BE%D9%88%D9%86%D8%AF%DB%8C%D9%84%DB%8C%D8%AA-%D8%A2%D9%86%DA%A9%DB%8C%D9%84%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-klqyytjiov2d</link>
                <description>دکتر با دست‌های لاغر سفید سالخورده‌اش که هنوز لرزش ندارد پشت صفحه‌ی کاغذ می‌نویسد &quot;اسپوندیلیت آنکیلوزان&quot; ندارد... احتمالا بیشتر جهت یادآوری به خودش... به‌خودم می‌گویم قطعا هشتادساله است... یا کمی بیشترک... همه‌چیزش بی‌شتاب و آهسته است... راه‌رفتنش، حرف‌زدنش، تشخیص‌ و تجویز کردنش هم...خیال می‌کنم لابد باید با صدای بلندی بگویم: بله! بله! همین بیماری عجیب غریبه را عرض می‌کردم... هوش مصنوعی همین را می‌گفت!...باحوصله و متانت توی صورتم لبخند می‌زند... نگاهش جوری است که انگار حوصله‌اش سرآمده... خیلی خوش‌مشرب نیست... گوش‌هاش هم سنگین نیست... ولی تا دلت بخواهد سلیم‌النفس است... از جمله نسلی است که دکترهاش خدایی می‌کردند ولی انگاری کمابیش خودش را با نسل کنونی دکترهای تبلیغاتی‌ هم تطبیق کرده باشد...سلام و تعارف و این‌ها هم به‌گار می‌بندد...همینطور که ایستاده روبه‌رویم و مفاصل خشک و دردناکم را معاینه می‌کند، احساس می‌کنم از او یک‌خورده خوشم می‌آید... طوری که دلم می‌خواهد مثلا یک‌روز با او توی یک کافه‌ی شلوغ تقاطع کریم‌خان و میرزا، چای و بیسکویت بخورم...ضمن فشار آوردن روی شانه‌هام می‌گوید...&quot;نه این بیماری را اگر داشتی شب از شدت درد بیدارت می‌کرد و بدون مسکن آرام نمی‌شد... مشکل تو آرتروز خفیف است... زیاد از بدنت کار می‌کشی... کمتر کار کن...بیشتر ورزش کن... ویتامین دی بخور... پیش انکولوژیست و این‌ها هم نرو... آزمایش‌هات هیچ بدخیمی نشان نمی‌دهد...&quot;یعنی حیف شد؟ البته که نه! ... ولی آخر خانم دکتر خون‌شناس دیشبی را هم دوست داشتم... آن‌طوری که با ذهن ترومادیده‌ی فاجعه‌آشنایش، رماتیسم را خیلی مختصر می‌انگاشت، برایم معجزوار شفابخش بود... یا حداقل تسکین دهنده... قطعا امراض مهلک‌تر نمی‌گذاشت مرا زیاد جدی بگیرد...با خونسردی و شتابزدگی یک سرطان‌شناس خبره ولی خیلی جوان گفته بود:&quot;می‌توانم برایت آزمایش مغز استخوان هم بنویسم... کاری ندارد... ولی خوب سوزنش سخت‌تر از یک آمپول معمولی است... پس فعلا آزمایش خون بده تا ببینیم چه می‌شود... &quot;بعد باز تکرار کرده بود...&quot;می‌شود البته آزمایش مغزاستخوان هم انجام دهیم... البته الان من نمی‌خواهم که... تو چطور... می‌خواهی؟&quot;گفته بودم که نه واقعا...نگاه تردیدواری به ریخت اداری ام انداخته و پرسیده بود...&quot;سوزن مشترک... رفتار پرخطر که نداشته‌ای؟... برایت آزمایش هپاتیت هم نوشتم...&quot;خیلی ساده فقط گفتم که نه... مراقبت کردم که مثلا نخندم یا واکنش زاهدانه‌ای نشان ندهم... یا نگویم که از سن و سالم گذشته...گفت:&quot;به سن و سال تو درد مفاصل و خشکی صبحگاهی طبیعی است... بلند می‌شوی یکساعتی راه می‌روی خوب می‌شود... رماتیسم طبیعی است...&quot;لحنش طوری بود که انگار همه‌ی آدم‌ها در چهل و هشت‌سالگی قرار است رماتیسم مفصلی داشته باشند...باز به خودم یادآوری کردم برای یک متخصص بدخیمی سلولی که خبرهای سخت می‌دهد قطعا رماتیسم خبر خوبی محسوب می‌شود...حالا این آرتروز خفیف که آقای دکتر نسل خاموش می‌گفت که دیگر نور علی نور بود... گفتم که تازه داشتم کم‌کم به او علاقمند هم می‌شدم و تخیل می‌کردم در زمان اوج دوران کاری‌اش مثلا در چهل سالگی که راهروهای بیمارستان ارتش را بالاپایین می‌کرده چه هیئتی داشته است...پس برای این که کمی صحبت را بیشتر کش داده باشم، می‌گویم:&quot;درد مفاصل من واقعا زیاد نیست... ولی توی شرح ام آری آی یک چیزهای ترسناکی نوشته بود...&quot;عمدا با لحن شوخی‌آمیز جاهلانه می‌گویم که خنده‌اش اندازم... حالت پدرانه‌اش بامزه است...پاسخ می‌دهد:&quot;شرح نویسی هم یک تخصصی می‌خواهد... تو که سواد داری خوب است این‌ها را بدانی...&quot;و چند دقیقه پیوسته برایم درباره‌ی مهارت‌های خواندن تصاویر پزشکی توضیح می‌دهد...خوب به او گوش می‌دهم...دقیقا در همان سن و سالی است که بیرون از مطب کسی به حرفهاش گوش نمی‌دهد...فکر می‌کنم کم و بیش مثل خودم...... که حتی توی کلاس هم دیگر پرچانگی‌هام خریداری ندارد...شاید هم باز تقصیر تکنولوژی است...یک استادی آمده بود به دانشگاه ما و درباره‌ی مهارت‌های تدریس برای به قول خودش نسل اشباع‌شده داد سخن می‌داد...به نظرم مسئله این نیست که مغزها از اطلاعات پر شده است...شاید قضیه احساس بی‌نیازی ما است از ارتباط با همدیگر...فعلا خوشحالم که رماتیسم و سرطان ندارم...عجالتا نبرد با آن سامورایی ترسناک که از سرزمین سایه‌های درون، به خوابم آمده بود، تمام شده انگاری... با هم به صلح و صفا رسیدیم شاید... تا وقتی دیگر... &quot;پایان نقل قول....&quot;!</description>
                <category>آخرین سرگروه</category>
                <author>آخرین سرگروه</author>
                <pubDate>Tue, 20 May 2025 13:30:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک اردنگی به من بزن یا چه کسی ترامپ مرا برداشته است؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@Kamenzaviya/%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B2%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%BE-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-pygsoklg61pd</link>
                <description>خوشحالم که هنوز خیال‌می‌کنی می‌شود با خواندن شفای زندگیِ گیتی خوشدل، برای من از مقدسین یا مقدسات شفای عاجل گرفت...بالاخره ملتِ عشق بکی‌یکی باید یک‌جایی دخیل ببندند... من که این روزها باز از نظر جسمانی بدهکاری بالا آورده و کم آورده‌ام و لابد درگیر موانع درونی و عقده‌های کودکی ام شده ام و دارم بازی در می‌آورم... قطعا این خشم پنهان در سایه است که هی سیستم ایمنی بدنم را دچار اختلال می‌کند و خلقم را تنگ...طوری که حتی سر کلاس از کارهای دانشجوها خسته شوم و در پاسخ حملاتشان جاخالی بدهم... نه که خدای نکرده تقصیری داشته باشند... لابد من بدجنس شده ام... وگرنه، خلاف شرط عقل، تیر که می‌اندازند باید مژه بر هم نزنم...ولی گاهی احساس می‌کنم گیر افتاده‌ام لابه‌لای هزارتوی تله‌ای فیل‌کش که اگر شراب مردافکن افاقه نکند زیر دست و پاش خواهم مرد...حالا نه این‌که زیاد مهم باشد...بالاخره پایان کار هر کسی یک طوری است...یکی می‌شود امیر امارات و شبه جزیره و به سفرش قطر می‌کنند و قربان قد و بالایش می‌روند... یکی هم می‌شود مرغ عزا و عروسی و قدقد کنان تن به قضا و قدر قصاب می‌دهد...فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر...کاین کارخانه ای است که تغییر می‌کنند...تعزیر می‌کنند...مشکل حکایتی است...از زور بازوی مردم آزاری و دل و دماغ عاشقی افتاده‌ام... وگرنه... حالا می‌رفتم به‌جای آن یکی مجنون‌صفت غزل غزل حرف دل می‌زدم... ولی الان مغزم درد می‌کند از بس آزمایش و ام آر آی داده‌ام و با اصحاب مکنت و حرفت سروکله زده‌ام...حاضرم شرفم را سر مذاکره با عزرائیل بگذارم و بگذارد یک‌بار دیگر از نو شروع کنم...این دفعه از همان لحظه اول فقط می‌روم پی عاشقی و می‌افتم دنبال خودت...الان ولی مرده‌ام به‌نظر... از بس که جان ندارم!</description>
                <category>آخرین سرگروه</category>
                <author>آخرین سرگروه</author>
                <pubDate>Wed, 14 May 2025 20:00:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنجشنبه اول. یکی از همین روزهای اخیر...</title>
                <link>https://virgool.io/@Kamenzaviya/%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%84-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AE%DB%8C%D8%B1-ry16t8lcag4y</link>
                <description>همین‌طوری یک کنجی قایم شده‌ام، انگاری لابه‌لای چادرشب‌ها و لحاف پتوهای مادربزرگم گوشه‌ی صندوقخانه، و برای دل خودم آواز می‌خوانم...جوری که صدام به گوش احدی نرسد...خدا به دور!... صدام را می‌گویم... مسلمان نشنود کافر نبیند...به خودم امید می‌دهم که این دفعه کسی پیدام نمی‌کند و یک دفعه زیر گوشم جیغ نمی‌کشد...&quot;سوک سوک!&quot;...اینقدر همین جای گرم و نرم می‌مانم تا خوابم ببرد...این دفعه قول می‌دهم نه دل بندگان خدا را بشکنم و نه اجازه دهم شیرپاک خورده‌ای نرخ مرا بشکند...نه که حالا سرجمع سرنوشتم دوزاری بیشتر بیرزد... به دلار هم که حسابم کنی قدر و قیمتم توافقی است...فقط سرم را می‌اندازم پایین و نان و ماستم را می‌خورم و جستارنویسی می‌کنم...مثلا فقط و فقط به خاطر خود خودم...و به دروغ می‌گویم که تنم نمی‌خارد و هیچ خارخاسک و کک و کفتاری به تنبان ندارم...خیالتان تخت!... خوب هم به جمال بی‌مثالتان!</description>
                <category>آخرین سرگروه</category>
                <author>آخرین سرگروه</author>
                <pubDate>Thu, 24 Apr 2025 23:40:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهارشنبه اول، من و گنجشک‌های توی کوچه</title>
                <link>https://virgool.io/@Kamenzaviya/%D9%85%D9%86-%D9%88-%DA%AF%D9%86%D8%AC%D8%B4%DA%A9-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-cg06vuwl47t9</link>
                <description>امروز یک طوطی آمد و پشت پنجره‌ی اتاقم نشست...خیلی آهسته و محتاطانه برایم جیغ کشید چند بار...سبز بود با توک صورتی خمیده...خیلی تماشایش کردم... خیلی از گوشه‌ی چشم سبک سنگین‌ام کرد... دو دقیقه ای از اتاق بیرون رفتم که راحت باشد و بی‌دغدغه استراحتی کند...خستگی‌اش در رفت و تا دو دقیقه بعد برگردم دیگر روی نرده‌ها ندیدمش...پر زده بود تا سقف گنبد کبود... به شعری سپید می‌مانست این اتفاق...تازه یکی از بذرهای گل‌سنگی که توی شیشه کاشته بودم امروز جوانه زد...مدتی با او گفت‌وگو کردم... خوش‌آمدش گفتم...برایش تعریف کردم که زندگی هر چند محدود هر قدر کوتاه و بی‌نصیب باشد... باز معجزه‌ای است بی‌نظیر...سلام کوچولوهای معصوم زبان‌بسته! قدمتان مبارک باد...سرتان سلامت... عمرتان دراز باد...&quot;خوش آمدی که خوش آمد مرا ز آمدنت...!</description>
                <category>آخرین سرگروه</category>
                <author>آخرین سرگروه</author>
                <pubDate>Wed, 23 Apr 2025 22:48:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکشنبه اول، اصلا هیچی به هیچی</title>
                <link>https://virgool.io/@Kamenzaviya/%DB%8C%DA%A9%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%84-zuqgbbji1ie1</link>
                <description>رئیس می‌گوید باید زیرک باشی!و خیال می‌کند که خیلی دانا است...لابد هست ولی من یکی که چشمم آب نمی‌خورد...می‌گویم آقا بنده احمق ام... بروید سر اصل مطلب...اصل مطلبش طبق معمول سر و بن ندارد...باید یک‌جوری یک راه فراری پیدا کنم از همه‌ی این بن‌بست‌هایی که لابه‌لای هزارتوی آن گیر افتاده‌ام...مثلا خیال کرده‌ام خیلی باحال ام...به یکی از دانشجویانم می‌گویم هرچند امروز خسته‌ام خواهید دید که فردا با انرژی سر کلاس حاضر می‌شوم...دانشجو می‌گوید... بله شاید چاره‌ی کار همین روانشناسی مبتذل زرد باشد...حسابی منفعل می‌شوم...ما دیگر چیزی برای گفتن به این‌ها نداریم...اینستاگرام و هوش مصنوعی و شبکه‌ی ایکس زحمت اش را می‌کشند...الحمدلله...فعلا باقی بقایت...</description>
                <category>آخرین سرگروه</category>
                <author>آخرین سرگروه</author>
                <pubDate>Sun, 20 Apr 2025 21:33:02 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>