<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mercier and Camier</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Kamyab00</link>
        <description>نمی‌توانم ادامه بدهم، ادامه خواهم داد.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:03:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1008812/avatar/9cCnEf.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mercier and Camier</title>
            <link>https://virgool.io/@Kamyab00</link>
        </image>

                    <item>
                <title>euphoria: Neon Feelings (1)</title>
                <link>https://virgool.io/@Kamyab00/euphoria-neon-feelings-1-uxpfvhs8sx64</link>
                <description>Me drown sorrow in that DiabloDark Fantasy, Kanye Westدیدن &quot;euphoria&quot; (جزو اون کلمه‌هایی هست که شروعش با حرف کوچیک واضح‌تر درباره‌ش توضیح می‌ده) جدا از افکت‌های تصویریِ خلاقانه‌ای که داره از این جهت برام لذت‌بخش هست که چیزهایی که تو زندگی واقعی برام دور از دسترس بودن رو با دیدن این سریال می‌تونم خیال‌پردازی کنم. من تا حالا دراگ مصرف نکردم، پارتی نرفتم و تا اینجا زندگی خیلی محتاطی داشتم. ولی خب خودم نمی‌خواستم اینجوری باشه. مثلاً اگه الان کسی ازم بپرسه چرا کتاب می‌خونم می‌گم &quot;بخاطر سرگرمی&quot;. چند سال قبل که سودای تغییر دادن چیزهای مختلف تو سرم بود کتاب تاثیر زیادی گذاشت ولی خب واقعاً به‌نظرم به‌جز سرگرمی و پُر کردن وقت نیازی بهش نمی‌بینم. البته شاید فقط برای من اینجوریه چون فکر می‌کنم زیادی انباشته شدم و دیگه بسمه. درهر صورت الان هم که درباره کتاب حرف می‌زنم عنم میاد و صحبت درباره‌ی &quot;euphoria&quot; رو به‌شدت ترجیح می‌دم.شخصیت‌های موردعلاقه‌م:۱. Fez۲. Lexi۳. Ashو خیلی هم از &quot;Nate&quot; بدم میاد. موردعلاقه‌ترین سکانسی هم که دیدم فکر کنم مربوط می‌شه به اون قسمت که &quot;Fez&quot; تو پمپ‌بنزین &quot;Nate&quot; رو می‌بینه و صحبت می‌کنن و اونجا که موقع سال نو &quot;Fez&quot; می‌گاد &quot;Nate&quot; رو.اون دوتا قسمت وسط رو باید ببینم (حواسم نبود قسمت اول فصل دو رو اول دیدم به‌جای دوتا قسمت بین دو فصل). چقدر هم مسخره‌ست. سیاه‌پوست‌هایی که آدم‌های بدی بودن و الان مسلمون شدن خیلی کلیشه‌ایه. وحشتناک کلیشه‌ایه. یا مثلاً رپرهایی که مسلمون می‌شن. حرف زدن‌های &quot;Ali&quot; منو یاد قیافه پیرمردهای مترو می‌ندازه که انتظار دارن بخاطر سن‌شون جام رو بدم بهشون. شاید بگی که خیلی خودخواهم. منم می‌گم:&quot;SUCK A DICK, DUMBSHIT&quot;من تازه قسمت اول فصل دو هستم لطفاً اسپویل نکنید. وقتی چیزی برام اسپویل می‌شه خیلی پرخاشگر می‌شم.</description>
                <category>Mercier and Camier</category>
                <author>Mercier and Camier</author>
                <pubDate>Tue, 24 Feb 2026 11:36:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاری از هرگونه میل به داشتن وطن و کشوری از آنِ خود</title>
                <link>https://virgool.io/@Kamyab00/%D8%B9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%D9%84-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%88%D8%B7%D9%86-%D9%88-%DA%A9%D8%B4%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86%D9%90-%D8%AE%D9%88%D8%AF-aqkl72qahayi</link>
                <description>خیلی از این صحبت می‌کنن که فلان رسانه یا بهمان رسانه بعدها ازش یاد می‌شه که طرف درست تاریخ ایستاده‌. به‌نظرم تاریخ برای ایران هیچوقت طرف درستی نداشته. مُدام بین این پرتگاه و اون پرتگاه بوده. نه اینکه ملی‌گرا باشم و عاشق وطن و این حرف‌ها؛ اصلاً و ابداً. من فقط دنبال شرایطی هستم که بتونم توش پیشرفت کنم و خودم رو به‌راحتی بروز بدم. وطن به کار من که آدم عادی‌ای هستم نمیاد. اینجا وطن زمام‌دارانِ حکومته.پناهنده‌هایی که از طریق مرزهای زمینی به‌واسطه‌ی قاچاق‌برها به کشورهایی مثل آلمان، فرانسه یا انگلیس می‌رسن از مرزهای کشورهای بالکان (صربستان، بوسنی‌هرزگوین و...) گیم می‌زنن.پ.ن: اصطلاح &quot;گیم زدن&quot; برای این موقعیت خیلی ظریف انتخاب شده. عاری از هرگونه میل به داشتن وطن و کشوری از آنِ خود.اینو چند شب پیش نوشتم:رنگ پرچم کشورها مُدام عوض می‌شود. در میان درختان، این تنِ جامانده از امیدواری را به این‌سو و آن‌سو می‌کشم. تا مرز صربستان راهی نیست. پلاستیک را وا می‌کنم. سبزم در جایی گم شده؛ شاید وطنش را پیدا کرده است.سگ بریند به این اوضاع ما.امیدوارم اگه هدف‌تون مهاجرت یا هرچیز دیگه‌ای هست بهش برسید.پ.ن: &quot;هرچیز دیگه‌ای&quot; برای قشنگیه. تنها راه نجات نموندن تو این لجن‌زاره. وگرنه اگه واقعاً برای موندن تو اینجا بخوام ابراز امیدواری کنم به خودم و هرنوع امیدواری‌ای که وجود داره خیانت کردم.</description>
                <category>Mercier and Camier</category>
                <author>Mercier and Camier</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jan 2026 02:19:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره رمان «لاشه‌ی لطیف» | گوشتی که گوشت می‌خورد</title>
                <link>https://virgool.io/@Kamyab00/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%84%D8%A7%D8%B4%D9%87-%DB%8C-%D9%84%D8%B7%DB%8C%D9%81-%DA%AF%D9%88%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D9%88%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF-nayjdbuhzqf3</link>
                <description>تو این دو سال اخیر کتاب‌هایی که خوندم معمولاً نصفه رها شدن، ولی درباره‌ی این کتاب اینجوری نبود. حسی که از این رمان می‌گرفتم مثل موقعی بود که «کوری» از ژوزه ساراماگو رو می‌خوندم: دنیایی وهم‌آلود در قالب ماهیتی آشنا. «لاشه‌ی لطیف» از اون رمان‌هایی هست که هر چند صفحه که می‌خونید کتاب رو پایین میارید و درباره‌ش فکر می‌کنید.نوشته دارای اسپویل هست.به‌نظرم چیزی که هدف اصلیِ مارکوس رو خوب نشون می‌ده کاریه که با یاسمین می‌کنه. مارکوس یاسمین رو به طویله می‌بره که سلاخی کنه. در صورتی که می‌تونست اون رو فقط بکشه. سلاخی روندی داره طولانی‌تر و زجرآورتر از کشتن (با اینکه کشتن هم شاملش می‌شه). مثل تفاوت دو موقعیتی هست که فردی بهتون حمله کرده و شما برای نجات خودتون بهش چاقو می‌زنید. ولی اگه چند دفعه چاقو بزنید چی؟ مهاجم با یه ضربه هم می‌میره ولی به‌نظرم چند دفعه چاقو زدن دلیل دیگه‌ای داره. اولین ضربه برای نجات خودتون هست ولی ضربات بعدی برای چی؟ شاید جوابی براش نباشه؛ مثل کاری که مورسو با مردی که لب ساحل بود کرد. اما چیزی که مطمئنم اینه که مزه کردن خون زیر زبون نمی‌تونه باشه. این کار به‌نظرم وقتی اتفاق میفته که بهش فکر شده باشه. هیچ نفرتی در لحظه شکل نمی‌گیره. شاید ضربات بعدی چاقو شلیک‌های مورسو نوعی انتقام باشه.مارکوس تمام‌مدت از شغلش نفرت داشت. اما انزجاری که نمی‌تونست به زبون بیاره رو با سلاخی یاسمین ـــ نه کشتنش ـــ نشون داد. وقتی این اتفاق میفته ما دوباره به نقل‌قول اول کتاب برمی‌گردیم.آن که با هیولا دست‌وپنجه نرم می‌کند باید بپاید که خود در این میانه هیولا نشود. اگر دیری در مغاکی چشم بدوزی، آن مغاک نیز در تو چشم می‌دوزد.نیچهSaturn Devouring His Son, Francisco de Goyaتو موقعیتی که از حمله‌ی یه مهاجم گفتم شما برای نجات خودتون اون رو می‌کشید. مارکوس برای نجات چی یاسمین رو سلاخی کرد؟ و چرا فقط نکشتش؟فکر می‌کنم مارکوس با کشتن یاسمین نجات پیدا کرد از توهمی که از واقعیت دورش می‌کرد. این توهم که می‌شه چیزی رو تغییر داد.مارکوس بین مردمی زندگی می‌کرد که برخلاف چیزی که فکر می‌کرد، فکر می‌کردن. اما این دلیل مناسبیه؟ یه نقل‌قول از نیچه چیزی نیست که منو قانع کنه. مارکوس فقط یاسمین رو برای زنده کردن بچه‌ش نیاز داشت؟ بچه‌ی مارکوس مُرد و یاسمین سلاخی شد.The Flame, Jackson Pollockمارکوس درباره‌ی ارزش گوشت‌هایی که نام و نام‌خانوادگی دارن می‌گه (هرچند که به‌اندازه‌ی گوشت‌های نسل‌ خالص نیست). اینکه این گوشت‌ها خوشمزه‌ن شاید طعنه‌ای به زندگی‌هایی که کردن باشه. زندگی‌ای سرشار از عزت و احترام. خوشبحالشون که حداقل گیر آشغال‌خورها نیفتادن.بعداً درباره‌ی این رمان و چیزهای این مدلی بیشتر می‌نویسم.</description>
                <category>Mercier and Camier</category>
                <author>Mercier and Camier</author>
                <pubDate>Sun, 12 Oct 2025 20:37:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باجه‌ی شماره ۵</title>
                <link>https://virgool.io/@Kamyab00/%D8%A8%D8%A7%D8%AC%D9%87-%DB%8C-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%B5-qgfqt43rrbib</link>
                <description>امروز سیم‌کارت رفتم بگیرم. یکم پیدا کردن نمایندگیش سخت بود ولی چندبار که سوال پرسیدم از بقیه مغازه‌ها تونستم پیدا کنم.کلاً سه‌نفر پشت شیشه بودن و دوتاشون که سمت راست دیوار بودن جوون‌تر بودن و نفر سوم که باجه‌ی شماره‌ی ۵ بود شاید داشت دهه‌ی سوم زندگیش رو می‌گذروند. قاعدتاً کسایی که سن بیشتری دارن باید حوصله و تحمل کمتری داشته باشن ولی اونجا اینجوری نبود. اون‌ دوتا دختر جوون‌تر بی‌حوصله‌ بودن. فکر کنم عینکی هم بودن جفتشون (حداقل از بابت یکیشون تو این موضوع مطمئنم). اونی که پوست سیاهی داشت مچ دستش یه تتوی مینیمال داشت (موازی دست).قیمت سیم‌کارت‌های صفر از ۱/۴۰۰ شروع می‌شد. خانم باجه‌ی شماره‌ی ۵ شماره‌ها رو داشت می‌خوند. ازش خواستم شمارهه تا جایی که امکان داره رقم فرد نداشته باشه و بیشترش زوج باشه. عددهای فرد پلیدن. هرچند که ۱۰۰ هم شمارنده‌ی ۵ داره ولی عدد خوشگلیه. یه شماره خوند که با اینکه عدد فرد ۴۹ توش داشت ولی قابل‌قبول‌تر بود نسبت به بقیه اعداد فرد موجود تو بقیه شماره‌ها چون اول نبود. ولی اینکه شمارنده‌ی اول داشت هم اذیتم می‌کرد.ممنونم از خانم باجه‌ی شماره‌ی ۵ که نظرم رو درباره‌ی بداخلاق بودن همه افرادی که تو کارهای این شکلی هستن عوض کرد. رفتارش و ری‌‌اکشن‌هاش پر از نشاط و سرزندگی بود برعکس شغلش و خستگی‌ای که می‌شد تو صورتش دید. طوری هم که با یکی دیگه صحبت می‌‌کرد گفت خسته شده و دیگه نمی‌خواد بمونه. می‌گفت هشت ساعت براش سخت شده.به شماره‌ای هم که برای خود نمایندگی بود و می‌دونستم خودش برمی‌داره زنگ زدم و گفتم. خوشحال شد.</description>
                <category>Mercier and Camier</category>
                <author>Mercier and Camier</author>
                <pubDate>Thu, 21 Aug 2025 14:40:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;هیچ&quot; همانقدر وجود دارد که &quot;هر&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@Kamyab00/%22%D9%87%DB%8C%DA%86%22-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%22%D9%87%D8%B1%22-a7hdayxhf0mq</link>
                <description>مردم بی‌اعتنا از کنارش رد می‌شدند. زمانی که گوشی‌های موبایل زنده‌تر از انسان مُرده بودند. ساکن، مثل جدول‌های کنار خیابان، اواخر زندگی‌اش. گاهی اوقات باد روزنامه‌ها و ظرف‌های غذا را به صورتش پرتاب می‌کرد. عابری می‌خواست رد شود و چون راهش با گذشتن از کنار مرد طولانی‌تر می‌شد، پاهایش را گذاشت روی بدن مرد و رد شد. صورتش لیز بود. با وجود گذشت چند ساعتی از مرگش هنوز تنش آنقدر سفت نشده بود که عابری که پا روی صورتش گذاشته بود لیز نخورد. فاسد نمی‌شد، ولی خیلی باطراوت هم نبود. زندگی نمی‌کرد، اما کاملاً هم مُرده نبود. عابری که پایش را روی صورت مرد گذاشته بود، عصر با بی‌حوصلگی بیرون آمد. تا آن موقع دو سه‌تا دندان مرد روی زمین افتاده بود. عابر بی‌حوصله سیگاری روشن کرد و به ستون کنار ساختمان تکیه داد. دو ستون به موازات هم در راستای چارچوب در ورودی. عابر به ستونی که نزدیک مرد بود تکیه داده بود. مرد مثل پارچه‌ای که بالاپشت‌بام پهن می‌شود افتاده بود روی زمین. دو سه‌تا دکمه‌ی پارچه افتاده بود. نور آفتاب خونِ روی پارچه را پاک کرده بود، اما هنوز رد خون روی پارچه مانده بود. عابری که به ستون تکیه داده بود، روی دو زانویش نشست و سیگار را داخل دهان مرد گذاشت. مرد سیگار نمی‌کشید، هوا سیگار می‌کشید. پارچه بیدار نشد. شب شده بود. سوسک داخل معده‌ی پارچه مشعل روشن کرده بود، ولی با این وجود نمی‌توانست به وضوح همه چیز را ببیند. خاطره‌ها مثل بیمارانی که داخل بیمارستان روانی هستند زانوهایشان را بغل کرده بودند. زانوهایی خاک گرفته از جنس دعوای پدر و مادر. یکی از خاطره‌ها شیشه‌ای را که مادرش با آن می‌خواست رگ گردنش را بزند تکه تکه کرده بود و آنها را می‌خورد. سوسک با خاطره‌ای که شیشه می‌خورد خواست صحبت کند که آن خاطره قادر به حرف زدن نبود. شیشه‌ها را قورت داده بود. سوسک داخل معده‌ی پسرک رفت. ولی از گلویش نتوانست پایین‌تر برود. درِ اتاق پسرک قفل بود و صدای دعوای پدر و مادرش از بیرون در شنیده می‌شد. پسرک گلویش را با شال مادرش دوخته بود. اما شیشه خرده‌ها از بالا به سمت شال می‌خوردند ولی شال هیچوقت پاره نمی‌شد. سوسک از معده‌ی آن خاطره بالا آمد. به مسیرش ادامه داد. خاطره‌ای دیگر مشغول خوردن ناخن‌هایش بود. سوسک چند دقیقه‌ای به نظاره‌ی خاطره ایستاد. ناخن‌ها رنگ سیاه داشتند. ناخن‌ها تمام شد. انگشتانش را خورد. تا مچ دستش را خورد. سوسک داخل معده‌اش رفت. پدرش همانطور که حواسش بود سرش به لوستر نخورد دختر را دعوا می‌کرد. پدر به دختر گفت که تا صبح برود انباری بخوابد. ولی دختر نمی‌خواست. می‌گفت هنوز مشق‌هایش را ننوشته است. پدرش گفت که می‌تواست وقتی ناخن‌هایش را لاک می‌زد درسش را بخواند. از معده‌اش بالا آمد. دختر به سختی خودکار دستش گرفته بود و داشت مشق‌هایش را می‌نوشت. اما خودکار از دستش می‌افتاد و دوباره سعی می‌کرد بنویسد.سوسک از همه‌ی خاطره‌ها گذشت. شمعی در حال تمام شدن بود. پارچه در حال سوختن. ولی تار و پودش نمی‌سوخت. خاطرات همیشگی هستند. سوسک بیرون آمد. تیکه‌ای از پارچه را بُرید و به خانه رفت. با آن تیکه‌ای که از پارچه جدا کرده بود، لباسی قد و قواره‌ی خودش دوخت. جلوی آینه چندبار چرخ زد. قشنگ شده بود. </description>
                <category>Mercier and Camier</category>
                <author>Mercier and Camier</author>
                <pubDate>Tue, 05 Dec 2023 12:21:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;من و بچه‌های کلاس پشتتیم&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/Atighefroshikhaterat/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-%D9%BE%D8%B4%D8%AA%D8%AA%DB%8C%D9%85-ih3hiv3cuslq</link>
                <description>از لحاظ روحی خیلی داغون‌ترم. می‌دونم این حرف‌ها تکراری شده؛ همونقدر که برای شما تکراری شده، برای من بیشتر. زیاد می‌خوابم جدیداً. خوابم نمیاد، فقط می‌خوام از بیدار موندن و انجام دادن کارهام فرار کنم. بیدار موندن چیزی جز عذاب کشیدن نیست برای من. الان هرچقدر هم کسی محکم بغلم کنه با خودمم و دلتنگی‌هام. از خودم بدم میاد. دو سه سال پیش که تازه شروع کرده بودم به نوشتم چیزی رو جز نوشتن بالاتر نمی‌دونستم. الان هم شاید همینجوری باشه، ولی دیگه خیلی واسم مهم نیست بنویسم یا نه. خیلی ایده داشتم؛ الان هم دارم، ولی خب حال کار اضافی ندارم. همینجوریش قسطی زندگی می‌کنم، چه برسه به اینکه بنویسم. لازمه نوشتنْ زندگی کردنه. مُرده‌ها فقط دلیل نوشتنِ زنده‌هان.هنوز بعضی وقت‌ها وسط کلاس‌ها برگه درمیارم چرت و پرت‌هام رو می‌نویسم.می‌دونی، خیلی ضایع‌ست ادبیات رو با نمر‌ه‌ی ۱۸.۵ نفر اول پایه بشی، ولی فیزیک و حسابانت زیر ۱۵ باشه. نمی‌دونم چی داره اشتباه جلو می‌ره. عین چاهیه که گرفته و هی دستمال داره می‌ره تو سوراخ. اونقدر که با فنر و این داستان‌ها هم درست نشه. (معلومه چاه دستشویی‌مون تازه گرفته؟)صداقت برام سخته. به‌خصوص وقتی که نمی‌دونم چه تصویری ازم تو ذهنتون دارید. من خودم تصویری ندارم. ما رو شب‌ها می‌بینی، چون که ستاره‌ایم لاشیشک، فدایی و قافاین رو زیاد می‌گم تو کلاس. کناره‌ی پل هوایی نزدیک مدرسه‌ی نهمم، روش یه شماره بود که بچه‌ها می‌گفتن مال یه فاحشهه‌ست. گویا خیلی مسن هم بود. چه بدونم، شاید مال اینا بود که پایان‌نامه می‌نویسن. دوشنبه، ۱۵ آبانعصبانی‌ام. انقدر می‌خوام مواد بکشم که وقتی رو پشت دستم تیغ می‌کشم از رگ‌هام خشخاش‌های نیکوتین بپاچه بیرون. شبی که خدا منو خلق کرد مثل اینکه یکمی بد بوده کوکش. اگه فاز بد می‌دم ببخشید. فکر کنم قبلاً گفته بودم رو سنگ قبرم یه چند کلمه‌ی امیدوارانه بنویسن (شعره یادمه هنوز)، ولی نمی‌دونم. نمی‌خوام چیزی بنویسن. همه چیز معلومه. کی‌ها دل‌های رنگی دارن اما واسه بقیه مثل ته‌سیگارن؟دیوونه ۲، رضا پیشرومن واسه خودم مثل ته‌سیگارم. خوشم نمیاد حرف‌های کلیشه‌ای بزنم. نمی‌دونم. آدم‌های کمی نیستن که باعث شدن بند نافم به این دنیا وصل باشه. من بعضی وقت‌ها خیلی افسرده‌م؛ خیلی ناامیدم. عجیبه.امروز زنگ ورزش بازی اول ما بودیم. یه‌ تریلی جلوم بود (کنار خط طولی وسط زمین) یه کشویی بهش لایی زدم، بعدی رو رد کردم، سمت تیر موافق یه شوت زدم گل شد. خوشحالی دیبالا رو رفتم. هفته پیش خوشحالی سیگار کشیدن رفتم (ادای سیگار کشیدن درآوردم، بعد طوری که انگار سیگار دستمه انداختمش زمین، نوک پام رو بالا آوردم رو سیگار کشیدم که مثلاً خاموشش کنم) و معلم ورزشمون گفت: &quot;کی خوشحالی کرد؟&quot; بعد کسی حرف نزد. من و بچه‌های تیم خودمون هم می‌گفتیم: &quot;کی گل زد؟&quot; بعد یکی بهش گفت من بودم. صدام زد رفتم، گفتم: ـــ بله استاد؟ـــ تو خوشحالی گل کردی؟ـــ بلهـــ [یه دست به خط ریشش که ریش نداشت کشید گفت:] ریش‌هات رو با موزر بزن دراومده.خیلی باحال بود. انتظار داشتم مثلاً بگه بدآموزی داره و اینا. خنده‌م گرفته بود.هفته پیش یه گل زیرطاق ناموسی هم زدم. خیلی سنگین و بالا زدم. خودم انتظار نداشتم گل شه؛ یکم وایستادم دیدم تور تکون خورده و کسی تکون نمی‌خوره فهمیدم گله. این هفته فقط همون گلی که گفتم رو زدم، ولی خیلی خوب بازی کردم. نسبت به هفته‌های پیش یه چیز فضایی می‌دوییدم. چندتا موقعیت خوب هم داشتم که جایی زدم که دروازه‌بان بود. فکر می‌کنم که وقتی خوشحالی گل می‌کنم، دلم میاد بمیرم و دیگه خوشحالی گل نکنم؟ دیدم نه. ولی کل زندگی که فوتبال نیست. فوتبال زیرمجموعه‌ی زندگیه. چهارشنبه، ۱۷ آباندیروز سالگرد تولد آلبر کامو بود. کسی که هم سیگار می‌کشید، هم می‌رقصید، ولی معنای زندگی رو ازت می‌گیره. که بزرگترین لطف رو در حق انسان می‌کنه با این کارش. وقتی فقدان یه چیزی رو حس کنی، بیشتر سعی می‌کنی بدست بیاریش: زندگی. راجع به آلبر کامو زیاد تو دفترم نوشتم. وایستادم همه‌ش جمع شه یه چندتا نوشته بذارم اینجا. عکس پایین برای کلاس نهمه (دو سه سال پیش). نقاشی روی شیشه‌.پشتش هم کتاب شیمیهآندره موروا درباره آلبر کامو می‌گه:نه مسیحی بود، نه مارکسیست و نه هیچ چیز دیگر؛ «آلبر کامو» بود، فرزند خورشید و فقر و مرگ.آیا روشنفکر بود؟ آری، اگر روشنفکر کسی باشد که خود را قسمت می‌کند، از زندگی لذت می‌برد و زندگی کردن خود را می‌نگرد، روشنفکر بود.هنرمند بود؟ قطعاً، هرچند که خودش در آن شک دارد. در بیست و سه سالگی دستخوش این احساس صریح است که «دیگر در هنر کاری برای انجام دادن نیست. فقط عمل می‌ماند و اجرا»در یادداشت‌هایش مصرعی از گوته را می‌نویسد: «عمل همه چیز است؛ اما شهرت و افتخار هیچ نیست.»خط اولش برای من جالب‌تره. چقدر هم دقیقه: فرزند خورشید و فقر و مرگ. هنوز اون جمله‌ش یادمه که می‌گه: &quot;من دل‌مشغولی‌های مسیحی دارم، اما سرشتم پاگانی است.&quot;یکشنبه، ۲۱ آبانامروز یازده سال از منتشر شدن &quot;عدل&quot; فدایی می‌گذره. سال پیش وقتی مدرسه برای کلاس‌های نکته و تست تا پنج نگه‌مون می‌داشت، طرف‌های شیش که می‌رسیدم خونه، می‌رفتم تو ساندکلود آلبوم رو گوش می‌دادم. با لیریک دنبال می‌کردم و آرایه‌هاش رو بررسی (کلمه‌ی مغرورانه‌ای، ولی دیگه چیزی پیدا نکردم) می‌کردم. اولین‌بار هم که با این آلبوم آشنا شدم، سال پیش موقعی بود که داشتیم از روستامون برمی‌گشتیم و مامان بابام رفتن گوشت بگیرن و منم چون حوصله‌م سر رفته بود رفتم تو فایل مینیجر گوشیم. قبلاً تنظیمات تلگرامم طوری بود که هر ویدئو و عکسی که میومد رو دانلود می‌کرد. یه کلیپ پیدا کردم که آخر &quot;سرزمین مادری&quot; رو تحلیل می‌کرد. اونجا که می‌گه: &quot;وطن فقط یه حسه، یه اسمه تو قصه...&quot; تا آخرش که همه‌ی حرف‌هاش رو به‌هم چسبوند شد &quot;الله&quot; وسط پرچم ایران. این آلبوم وقتی برای فروش رفت، پولی که واریز می‌کردید (۱۰ تومن) مستقیماً تو حساب موسسه محک می‌رفت. فدایی تو اینتروی &quot;زندگی&quot; خطاب به مهدیار می‌گه: &quot;این بیته عینهو خودته‌ها؛ اصلاً مشخص نیست آقائه، جانیه، سه چهارمه، چهار چهارمه، یا چی...&quot;کاور آلبومزندگی رو خوب بکن، زندگی لاشیهزندگی، فداییقصدم ارشاد نیست، حقیقت میزبان توئهسرزمین مادری، فدایی(این تیکه‌ی بالا رو تو یه نوشته‌م که اسمش بود &quot;افکار ناجی&quot; نوشته بودم. اسمش هم از یکی از آهنگ‌های فدایی برداشتم: &quot;ناجی&quot;. اون متنم رو پاک کردم؛ آخرین جمله‌ش هم یه واج‌آرایی داشت، خودم خیلی باهاش حال کردم نسبت به بقیه جاهاش.)باور کن نمی‌دونم کافر سنگ می‌شهیا دل مثل واژن خالی باشه تنگ می‌شهنمی‌دونم، فداییاینجا جمعه تهش یکشنبه‌ست قربونت بشم چی شنیدی‌ها؟، فدایی و هیچکساجتماع انجسام جمعی از رعیته واسه بردگیحق که هیچ، حتی خدات هم دستت نیستخودت رو پس بگیرجعبه جادویی، فداییولی بـــــــــــــــــــــــــــَبویـــــــــــــــــی مثل آژیر پلیس۸۰، فدایی و قافدوشبه، ۲۲ آبانروز سنگین و سختی بود. بخیر گذشت. دو زنگ فیزیک داشتیم و معلممون کسایی که فیزیک زیر بیست درصد زدن رو آورد پای تخته که تکلیف اجباری رو بهشون بگه که من جزوشون بودم. فقط پنج نفر بالای بیست زده بود. بعد من یه‌جا یهو عصبانی شدم و در کمال ادب گفتم: &quot;احتمالاً شما تو درس دادن ضعف داشتید که بچه‌های این کلاس و کلاس بغلی کلاً ۹ نفر بالای بیست زدن.&quot;. بعد یهو معلمه قاطی کرد و عقب عقب هلم داد گفت برم بیرون و مدیر مدرسه رو بیارم. منم رفتم بیرون که برم اتاق مشاورمون که حداقل ۲۰ دقیقه اونجا باشم بعد بیاد با معلممون حرف بزنه راهم بده تو کلاس. منم از شانس بدم وقتی داشتم می‌رفتم اتاق مشاوره‌مون، یکی از ناظم‌هامون تو راهرو بود و صدای معلمه رو شنیده بود. گفت برم تو دفتر. پاهام می‌لرزید و داشتم فکر می‌کردم چی می‌شه. دم دفتر وایستادم که اون دو نفری که با هم مشکل داشتن کارشون تموم شه و نوبت من شه. تو بازه‌ای که اون دو نفر داشتن حرف می‌زدن، یکی از بچه‌های کلاس که گوشی‌ها رو میاره و به اصطلاح بهش می‌گن &quot;مبصر&quot; (ولی بامرام‌تر و مشتی‌تر از این حرف‌هاست) اومد دفتر، دم گوشم گفت: &quot;من و بچه‌های کلاس همه پشتتیم&quot;. خیلی حالم خوب شد وقتی اینو گفت. (تو کلاس هم تو بازه‌ای که بیرون بودم مثل اینکه بچه‌ها قرار گذاشته بودن برن دفتر مشاوره‌مون به این معلمه اعتراض کنن.) موقعی که صحبت اون دو نفر تموم شد نوبت من رسید. من تا حالا نه دیر کردم برای رسیدن به مدرسه، نه از کلاس بیرون افتادم. اسمم رو که گفتم و پرونده‌م رو باز کرد دید خالیه، یه خنده‌ی مضحک کرد و گفت: &quot;مبارک باشه&quot;. ناظم‌هامون دونفرن. اینی که گفت &quot;مبارک باشه&quot; به شدت آدم نچسبیه و همه بچه‌ها ازش بدشون میاد. اون یکی خیلی بهتره و واقعاً هوامون رو داره (با اینکه برای من فکر نکنم اینطوری بود). اونی که تو راهرو بود از دفتر رفت بیرون و منم گریه کردم. از ناظممون خواستم بشینم رو صندلی که حالم بهتر شه بعد تعریف کنم. تا خواستم تعریف کنم دیدم دفتر انضباط رو برداشت رفت بیرون و گفت چند دقیقه دیگه میاد که من حالم بهتر شده باشه و تعریف کنم. وقتی رفت فهمیدم می‌خواد بره از معلممون بپرسه داستان چی بوده، واسه همین چون فکر می‌کردم معلممون چیز بدتری می‌خواد بگه بهش گفتم: &quot;می‌تونم توضیح بدم الان؟&quot; که فهمید می‌خوام چیکار کنم و قبول نکرد. وقتی برگشت گفت نمی‌خواد حرفی بزنم و فقط مثل اینکه بی‌احترامی کردم به معلم (که اصلاً اینطوری نبوده، صرفاً انتقاد کردم؛ ولی چون اگه بیشتر حرف می‌زدم امکان داشت اوضاع باز خراب شه چیزی نگفتم). بعد گفت وارد جزئیات نمی‌شه که برام بد نشه و معلممون گفته بیام تو کلاس. تو فاصله‌ای که تو راه کلاس بودیم گفت بی‌احترامی به معلم حکمش حبسه که با بچه‌ها هر وقت اینو می‌گیم می‌خندیم. وقتی رسیدم خونه، گروه کلاس از این پُر شده بود که چقدر جرئت دارم (&quot;جرئت&quot; که نمی‌گیم، ولی خب (?)).سه‌شنبه، ۲۳ آبانقرار بود جمعه‌ی هفته‌ی پیش بعد از آزمون جامع با بچه‌ها بریم زمین که نشد؛ بعد گفتیم امروز بریم. بعد مدرسه رفتیم و دلتون نخواد، ولی تو هوای آلوده فوتبال خیلی می‌چسبه. بد بازی نکردم. ولی خب موقعیت زیاد خراب کردم. یه‌جا عصبانی شدم، کفش‌هام رو درآوردم و با پای چپ گل زدم، خوشحالی بعد از گل رو اینطوری رفتم که پای چپم رو آوردم بالا با انگشتم نشون دادمش. بیشتر تمرکزم رو این بود که بدون کفش گل زدم، چون توپه واقعاً سفت بود. بعد هم رفتیم فست‌فودی غذا خوردیم که سفارش من ثبت نشد. وقتی فهمیدیم که دیدیم یکی از بچه‌ها غذا جلوش نیست. من نمی‌دونستم غذای اونه، واسه همین سه‌چهارتا تیکه خورده بودم. باز خوبه بیشتر نخورده بودم. پا شدم برم دستشویی. برگشتم دیدم پسره نیست. از ایناست که بدنسازی جدی کار می‌کنه و عضله داره؛ از بچه‌ها پرسیدم کجاست، گفتن پیتزا رو مثل بربری لقمه کرد خورد رفت (?).خوش گذشت.</description>
                <category>Mercier and Camier</category>
                <author>Mercier and Camier</author>
                <pubDate>Thu, 16 Nov 2023 10:08:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی‌ای که منو بالا آورده</title>
                <link>https://virgool.io/@Kamyab00/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%86%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D8%A2%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%87-wbesffk9rlp6</link>
                <description>الان دیگه فقط چهارشنبه‌ها می‌رم تمرین و با مقدار زیادی تنفر باید بگم دیگه اسمش هم تمرین نیست. آب‌بازیه. ولی خب تو خونه بدنسازی اینا رو می‌کنم. سال پیش فکر می‌کردم بخاطر استخر و تمرین‌هاست که نمره‌های مستمرم خوب نیست. ولی امسال هم باز همون نمره‌ها ـــ حتی کمتر هم ـــ آوردم. خیلی وقت‌ها به خودم می‌گم خودکشی کنم تموم شه بره دیگه انقدر هم حرص نخورم. که متاسفانه یا خوشبختانه هنوز جرئتش رو پیدا نکردم. اولین مستمرهای امسال فیزیک و هندسه بود که تر زدم. یکشنبه‌ی هفته بعد هم پنجاه صفحه‌ی اول کتاب شیمی رو باید امتحان بدیم. نمی‌دونم دارم چه گوهی می‌خورم. اینکه تو مدرسه دور و برت کسایی باشن که نمره‌هاشون بالای هیجدهه و تو نمره‌ت خوب نباشه خیلی ساده نمی‌گذره. چند روز پیش مشاوره‌مون من و سه‌تا از بچه‌ها رو صدا کرد که بعد زنگ آخر که فیزیک بود بریم دفترش. بچه‌ها (یعنی کلاً تنها کسی که به‌جز من اومد) فکر می‌کردن برای ثبت نکردن ساعت مطالعه‌ست ـــ کاش واسه همین بود. رفتیم، گفت برامون رتبه‌هایی که درنظر گرفته تو امتحان‌ها مطابق انتظارش نبود و می‌خواسته به مامان بابامون زنگ بزنه بگه که چون می‌دونه بچه‌های پرتلاش و درسخونی هستیم این دفعه بهمون اعتبار می‌ده و زنگ نمی‌زنه. چندتا راه وجود داره:از یه‌جایی به بعد هی به خونه زنگ می‌زنه و خونه ما هم که تازه آروم شده دوباره جنگ می‌شه و منم حقیقتاً حوصله خودم رو ندارم؛ چه برسه به اینکه واسه نمره و درس بخوام حوصله داشته باشم.چون هی زنگ می‌زنه یا باید خودکشی کنم یا نمره‌هام بالا بشه. قسمت اولش رو فعلاً نمی‌تونم و بهتره اصلاً بهش فکر نکنم کلاً. قسمت دومش هم خدایی زیاد درس می‌خونم. پونزده بیست ساعت بالاتر از میانگین کلاس می‌خونم (کلاسمون درسته همه زیاد درس نمی‌خونن، ولی اونقدرها هم پایین نیست) تو هفته.چیزی به ذهنم نمی‌رسه.خوشبختانه مستمر ادبیات رو چون ادبیاتم خوبه خوب دادم. ولی شیمی رو این آلکان و اینا رو نمی‌فهمم. الان هم از اونور تو گوگل کروم دارم قسمت دوم &quot;بوجاک‌هورسمن&quot; (حال نداشتم انگلیسیش رو بنویسم) رو دانلود می‌کنم. مثل اینکه دانلود نمی‌شه. عفت کلام داشتن اینجا سخته وقتی عصبانی‌ای و داری می‌نویسی. به خصوص برای من که خیلی وقت‌ها عفت کلامم دامنش می‌ره بالا. درس خوندن سخته برام. وقتی هم که همه‌چیز ترمال ترمال پیش می‌ره سخت‌تر هم می‌شه. سال پیش زیاد حسودیم می‌شد به بچه‌های دیسکورد که همه‌شون (بیشترشون) مثلاً نمونه دولتی درس می‌خونن و از اینکه تو مدرسه می‌مونن خوششون میاد. اون موقع برام سوال می‌شد که &quot;من چرا اینجوری نیستم؟&quot;. و این سوال هم همزمان با صحبت بابام باهام درباره اینکه باید شریف قبول شم و چندسال دیگه مهاجرت کنم تلاقی (از هندسه یادم اومد) پیدا کرد. وقتی تو یه جمعی باشی که به بقیه حسودیت می‌شه، کار راحتی نیست که ازشون بدت نیاد. گودال نفرت رو با محبت (اگه محبتی هم باشه) نمی‌شه پُر کرد. واسه همین خیلی از یه‌جایی به بعد تو دیسکورد نمی‌رفتم که این اتفاق نیفته. تازگی‌ها دارم فکر می‌کنم که من نمی‌تونم معیارهای خوب یه نوجوون ایرانی رو از نظر مامان بابام داشته باشم. پس آدم بدی باشم. هرچقدر تو دنیای واقعی خوب باشم، تو خیالم خیلی‌ها رو کشتم (لذتبخش هم بوده متاسفانه). معیارهای بد بودن:  معتاد بودن: این موضوع فعلاً برای من از اونجایی که تازه &quot;ًRequiem for a dream&quot; رو دیدم و روم خیلی تاثیر داشته قفله. (پ.ن: چقدر رابطه‌ی ماریون و هری رو دوست داشتم؛ چقدر فیلم شاهکاری بود.). فعلاً فقط با موسیقی متن &quot;مرثیه‌ای بر یک رویا&quot; می‌تونم فکر مواد زدن بکنم. اینطوری بهتره بگم که سکانس‌های فیلم برام مرور می‌شه. وگرنه تمایل زیادی هم تو خیالم به معتاد شدن ندارم. سیگار: این هم جزو مورد بالاست، ولی برای اینکه یکم این شماره‌ها و اینا شلوغ شه می‌نویسم. سیگار فازش باحاله، ولی اگه ورزش نمی‌کردم با مواد ازش خوشم میومد. حیفم میاد مواد و سیگار مصرف کنم. بی‌ادب بودن: من فقط وقتی‌ که می‌خوام شوخی کنم یا جوک بگم بی‌ادب می‌شم. که اون هم برای زمانیه که با دوست‌هام هستم. زیاد بیرون موندن: همینجوریش هم مامانم به تلفن خونه زنگ می‌زنه می‌گه: &quot;کجایی؟&quot;. چجوری می‌تونم بیرون بمونم زیاد؟ حرف زدن زیاد از خودکشی: این مورد رو پتانسیلش رو دارم. ولی قبلاً بیشتر بود. پ.ن: بقیه عکس‌ها هم برای همین فیلم &quot;Requiem for a dream&quot; هستن.دلم فاز آل‌پاچینو تو &quot;Scent of a woman&quot; رو می‌خواد: بی‌خیال و آزاد ولی تاثیرگذار با اینکه سال‌های آخر عمرشه.چهارشنبه‌ی این هفته بعد از یه ماه رفتم استخر. بنا به دلایلی نتونستم تو لیگ باشم. هرچند می‌بودم هم باز گلر دو بودم. ولی در هر صورت وقتی وارد تیم می‌شی، باید به تیم متعهد باشی که برای من همچین چیزی نبود. سخت بود نیومدنم تو لیگ و جواب ندادن به حدود صدتا زنگ از طرف بچه‌ها.  برای من که در حال حاضر آینده‌ی درسیم و آینده‌ی ورزشیم خیلی تیره‌ست زندگیم فقط نفس کشیدنه. البته، گفتم؛ ورزشم رو ادامه می‌دم. ولی درس رو نمی‌دونم بتونم انتظار مامان بابام رو برآورده کنم یا نه. من همه‌ی سعی‌ام رو دارم می‌کنم ولی نمی‌شه. هرچی بهتر می‌شم فقط برای اینه که اوضاع بدتر نشه. می‌گفت من حیفم که خودکشی کنم. وقتی شعر و کتاب زیاد خونده باشی ولی درست بد باشه کسی آدم هم حسابت نمی‌کنه. این هست. فقط وقتی مدرسه تموم شه وارد جامعه بشی می‌فهمی. خیلی وقت‌ها نه حوصله شاد بودن دارم، نه ناراحت بودن و نه... فقط حوصله‌ی &quot;نبودن&quot; رو دارم.تازه اینستاگرام ریختم. یعنی اکانتش رو از قبل داشتم ولی ازش استفاده نمی‌کردم زیاد. فقط بعضی وقت‌ها از سایت لاگین می‌شدم. چند روز پیش برنامه‌ش رو دانلود کردم. با اینکه اشاره کردم که حسودم و خیلی مواقع از همه چیز بدم میاد، ولی وقتی دیدم ساتو از جایی که دو سال پیش با بچه‌های ویرگول رفتیم همو دیدیم استوری گذاشته خیلی خوشحال شدم. واسه استوریه خوشحال نشدم، بیشترش واسه این بود که دانشگاه قبول شده. من نمی‌دونم دانشگاه می‌تونم قبول شم یا نه. فقط می‌دونم ریدم به زندگیم. از اینستا گفتم. وقتی بچه بودم مامانم برخلاف بابام مخالف بود که ازش استفاده کنم و منم برای اینکه وجدانم راحت باشه پاکش کردم. الان تازه می‌فهمم چه کار خوبی کرد که نذاشت داشته باشمش. الان که ریختم هم فقط بعضی وقت‌ها می‌رم توش. از فضاش به‌شدت بدم میاد. فضای خاله‌زنکی‌ای داره؛ اینکه کی کی رو فالو کرده، کی با کی کات کرده و... فقط پست‌های شنا و واترپلو رو با پست‌های فوتبالی (که بیشتر برای پیج &quot;433&quot; هست) رو می‌بینم. یعنی پست دیگه‌ای جز این موضوعات نیست که ببینم. بعضی وقت‌ها هم پیج &quot;آموت&quot; و &quot;سمفونی کتاب&quot; و اینا میان بالا می‌بینم. بچه‌های مدرسه تو هیچکدوم از دوتا تیم گل‌کوچیک نذاشتنم با اینکه هفته‌ی پیش بهترین پاسور شدم: شیش‌تا پاس‌گل، سه‌تا گل. اگه سال پیش بود خیلی به‌هم می‌ریختم، ولی به سطحی رسیدم که فهمیدم دغدغه‌های بالاتر و مهم‌تری نسبت به تیم گل‌کوچیک مدرسه هم هست. واسه همین عصبانیت‌هام رو گذاشتم برای اون دغدغه‌ها. از تابستون دیگه کتاب نخوندم با این بهونه که وقت ندارم. کار خاصی نمی‌کنم وقت‌های آزادم. بیشتر فیلم می‌بینم. چند روز دیگه می‌خوام برم کتابفروشی. هنوز انتخاب نکردم چه کتابی بخرم. یعنی درستش اینه: &quot;هنوز انتخاب نکردم چه کتابی به پولم می‌رسه.&quot; باید سعی کنم کمتر حرص بخورم و عصبانی شم. ولی با این حال باز حسم شبیه این شعره:سلاخ که آدمی‌کشی شیوه‌ی اوستچون ریزش خون دوست می‌دارد دوستگر سر ببرد مرا نپیچم گردنور پوست کند مرا نگنجم در پوست&quot;محتشم کاشانی&quot;یا:در رفتن جان از بدنی، گویند هر نوع سخنیمن خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می‌رود&quot;سعدی&quot;دوتا تک‌بیتی از صائب هست، خواستم نظرم رو بگم درباره‌شون: (شما هم اگه چیزی به ذهنتون می‌رسه بگید.)خودنمایی نیست کار خاکساران، ور نه من/مشت خونی می توانستم به پای دار ریختاز بس کتاب در گرو باد کرده‌ایم/امروز خشت میکده‌ها از کتاب ماستبیت اول فکر کنم می‌گه خودنمایی کار آدم‌های خاکی نیست، وگرنه من... (مصرع دوم رو نمی‌فهمم). بیت دوم هم می‌گه انقدر کتاب نخوندیم، الان خشت میکده‌ها که دیوار میکده‌ست و تقریباً بی‌ارزشه برای ما حکم کتاب داره.</description>
                <category>Mercier and Camier</category>
                <author>Mercier and Camier</author>
                <pubDate>Fri, 20 Oct 2023 16:27:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از کدام سقوط؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Kamyab00/%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-lpd2baqo08ho</link>
                <description>از کدام سقوط افتادید؟ به گمانم حرف نزدنتان نشانه‌ی پرتاب نشدنتان باشد. می‌دانستم. هیچ اول؟ هیچ دوم؟ کدام هیج؟ زیباست. بله. واقعی بودن. نه. قبول ندارم. هیچ چیز واقعی‌تر از هیچ نیست. به شما هم سنگ زدند؟ می‌بینم. درباره‌ی تجربه‌ی سقوطم می‌خواهید بدانید؟ بگذارید لباسم را بپوشم، هوا سرد شده. روز اول عادی بود. تا وقتی که از تالار &quot;عشق&quot; گذشتم. عشق هم نوعی سقوط است؛ با این حال از مناظری که ازشان رد می‌شدم لذت بردم. اتاق آخر، مادیانی را دیدم آغشته به مرگ؛ سفیدی. زندگی بستری برای فراهم آوردن سقوط است. تالار دوم، &quot;هیچ&quot;: لذت بردن از حضور... بیهوده است؟ درسته. می‌گویند روزی استالین در جلسه‌ای مرغ گرسنه‌ای را روی میز می‌گذارد و یکی یکی پرهایش را جدا می‌کند و وقتی تمام پرهایش را جدا می‌کند بهش غذا می‌دهد و می‌گوید مردم فقط باید گرسنه باشند. نظر شما؟ نه، برایم مهم نیست. نظر خودم مهم است. کاخ ادب باید فقیر هم بپذیرد. موافقید؟ استالین دقت نکرد که مردمْ مرغ نیستند. تلاشم این بود عمر خود را به بیهودگی نگذارنم، ولی هنگام بالا رفتن آفتابم از پله‌های پشت‌بام فهمیدم چیزی جز بیهودگی نیست. هنگام بالا رفتن آفتابم از پشت‌بام، کدام آفتاب مردم را گرم می‌کرد و فروغ‌بخش زمین بود؟ لابد واسه همین است عده‌ای روزها گوشه‌ی دفترشان خورشید می‌کشند. مهریه‌ی زندگی جز مرگ نیست. بالا بردن سنگی به سنگینی رنج آدم. صادقانه بخواهم بگویم آن دختر هنوز خاطرم مانده است. با برگشت من سقوط شروع شد. اگر راهم را می‌رفتم این اتفاق رخ نمی‌داد. هرگز. هرگز. هرگز. ویترین مغازه‌ها برای شما جالب نیست؟ تن پیکری که نفس نمی‌کشد لباس‌های فاخر و گرانقیمت می‌کنند، و در همان هنگام فقیری ژنده‌پوش از کنار مغازه رد می‌شود. گرمای داخل ویترین گرمش می‌کند. از سقوط انسان خیلی می‌گذرد. تمام صفات منفی را دیگر باید با زمان &quot;خیلی وقت&quot; بکار برد. مانکن‌ها آرمانی‌ترین شکل انسان هستند: ساکت و خاموش به کار خود می‌پردازند. بدون اینکه از مورد توجه قرار گرفتن احساس شادی‌ای کنند. زنانی جذاب که با وجود چشم و گوش و بینی‌شان هیچ کاری نمی‌کنند. چه حس سرخوشی‌ای دارند از بی‌جان بودن. از حرف نزدن. از ندیدن و نشنیدن. از نبودن. جناب فکر می‌کنم شما هم بهتر است کتتان را بپوشید. هرچه که باشد سرمای هوا به هیچکداممان رحم ندارد. شب فرا رسیده است. می‌دانید، شب همه‌ی ما یکی بود، اما تاریکی‌هایمان فرق داشت. چندسال است در تاریکی قدم می‌زنم به امید دیدن چراغی. منظور از چراغ چیست؟ چراغ اگر روشن نباشد هم باز چراغ است. احتمالاً در مسیرم چراغ‌هایی خاموش بوده است، وگرنه ادامه نمی‌دادم. وگرنه ادامه پیدا نمی‌کردم. وگرنه ادامه نمی‌شدم. مرگ هم دیگر جذاب نیست. داروها را باید دور انداخت. باید با مرگ تسکین یافت، نه با عامل برگرداننده‌ی زندگی. مردم نمی‌خواهند بمیرند ولی شیپور خودکشی را قورت داده‌اند. بهتر است بگویم: زندگی نمی‌خواهد بمیرد. ما فقط زنده‌هایی مایل به مرگ هستیم، منتهی زندگی‌مان تمایل به مردن ندارد. غرق در قوطی حسرت و محلفه‌‌های وجود که با پیچیدن این محلفه‌ها دور گردن قصد در خفه کردن خودمان داریم. وقتی هم ما و هم حیوانات در عمل ریدن و شاشیدن مشترک هستیم، چه نیازی به دیدن ویژگی‌های والاتر انسان است؟ خوک بودن و ریدن بهتر از انسان بودن و ریدن است. هم‌عقیده نیستیم با هم؟ &quot;صد آمد نود هم پیش ماست&quot; درست است، ولی وقتی صد و نود داریم، پس صفر و کمتر از آن هم داریم.پوستمان را در دیگ آب داغ کردند، از تنمان جدایش کردند، شلاقمان زدند، ولی باز می‌توانیم برینیم و شب‌ها با زنان زیبا بخوابیم. این حرفم را می‌شود هم مایه‌ی افتخار دانست، هم مایه ننگ. افتخار از آن جهت که موجوداتی پوست‌کلفت هستیم، مایه‌ی ننگ از آن جهت که با شدیدترین آسیب دیدن‌ها باز هم پی امیال نفسانی‌مان هستیم. پوست‌کلفت بودن صفت بدی نیست، ولی برای چه پوست کلفت هستیم؟ هم‌آغوشی. هم‌آغوشی با حقارت.  زیاد به چهره‌ام نگاه می‌کنید. ساعت ندارید؟ پس دیرتان شده است.پست‌های دیگه‌م:  https://vrgl.ir/3tWDv  https://vrgl.ir/yU3cJ  https://vrgl.ir/MqZnx </description>
                <category>Mercier and Camier</category>
                <author>Mercier and Camier</author>
                <pubDate>Sun, 24 Sep 2023 19:44:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قیمه‌ی یزید هم بد نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@Kamyab00/%D9%82%DB%8C%D9%85%D9%87-%DB%8C-%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D8%AF-%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%AF-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-kzqpzcbbmbqk</link>
                <description> مداح می‌گفت: امشبی را شه دین در حرمش مهمان استمکن ای صبح طلوعمکن ای صبح طلوعصبح فردا بدنش زیر سم اسبان است...منم به اون رباعی از خیام فکر می‌کردم که می‌گه:قومی متفکرند اندر ره دینقومی به گمان فتاده در راه یقینمی‌ترسم از آنکه بانگ آید روزیکای بی‌خبران راه آنست و نه اینطوری که از عنوان می‌شه فهمید، این رو می‌رسونه که قراره درباره قیمه و نذری و اینا بگم. ولی فقط اینا نیست و بیشترش مربوط به هیئت و عزاداری هست. بعد از حدود دو سه سال رفتم هیئت. دو سه سال پیش (و بیشتر) که می‌رفتم هیئت موقعی که کوچه عزا رو تشکیل می‌دادن (&quot;کوچه‌ی غذا&quot; هم در راستای همونه)، با بقیه‌ی بچه‌های هیئت می‌رفتیم یه کنجی که چندتا کابینت داشت و از توش لیوان پلاستیکی و وسایل پذیرایی درمی‌آوردن و تبلت بازی می‌کردیم. اون موقع یه تبلت Galaxy Tab 4 سامسونگ، از این دوازده گیگی‌ها داشتم و فقط توش بازی بود. می‌شستیم بازی می‌کردیم، از اونور هم صدای ناله می‌اومد: گودیِ قتلگاه، مظلوم حسین... . اون موقع نسبت به این چیزها ــــ با اینکه نمی‌دونستم برای چی گریه می‌کنن و می‌زنن تو سر خودشون ــــ وفادار بودم و حداقل وقتی چراغ‌ها خاموش می‌شد و بعد نیم ساعت چهل دقیقه که کوچه‌ی عزا تنگ‌ می‌شد خودم رو ناراحت نشون می‌دادم (هیچوقت تعصب خاصی نسبت به خدا و دین و مسائل اعتقادی نداشتم؛ به نظرم خیلی ارزش ندارن که بخوای واسشون خودت رو اذیت کنی.). این دفعه بیشتر برام کسل‌کننده بود. وسطش هم &quot;آمیرزا&quot; بازی کردم. همه چیز از روزی شروع شد که وقتی بچه بودم سعی کردم مثل بقیه گریه کنم، ولی نشد. گریه‌ی مصنوعی هم نتونستم بکنم. ولی عوضش یادمه موقع سینه زدن طوری محکم سینه می‌زدم که دکمه‌های آهنی لباسم می‌چسبید به پوستم و موقعی که می‌رسیدم خونه جای دکمه رو بدنم مونده بود. هرچقدر اون موقع محکم سینه می‌زدم، این دفعه با یه دست و اون هم برای تظاهر انجام دادم. وقتی نتونستم گریه کنم، حس آنتونیوس بلاک (شوالیه)‌ تو فیلم &quot;مهر هفتم&quot; برگمان رو داشتم که از جنگ‌های صلیبی برگشته و با خودش فکر می‌کنه خدایی که کلی براش خون ریخته اصلاً وجود داره یا نه.یه‌بار حتی اون نوحهه که می‌گه: &quot;شبه ناله... شبه روضه‌ی سه‌ساله... چهارمین شب...&quot; رو خوندم. درسته شورانگیز نبود خوندنم، ولی همین که تصمیم گرفتم اون کار رو انجام بدم یعنی عزاداری‌ها ـــــ فارغ از اینکه درست بدونم امام حسین کیه و روز عاشورا چی شده دقیقاً ـــــ کار خودش رو کرده بود. الان که فکر می‌کنم، واسم سواله من برای امام حسین اون رو خوندم، یا برای اینکه مردم بزنن سر و کله‌شون. از وقتی یادمه هیئت داره واسه بزرگ کردن آشپزخونه پول جمع می‌کنه. هنوز هم قسمت زنونه پنکه نداره و کیپ تا کیپ آدم نشسته. هنوز هم همسایه‌های هیئت یه ربع بیست دقیقه‌ی آخر برای شام میان. یه سری چیزها رو نمی‌شه تغییر داد. مثلاً نمی‌فهمم هیئت چرا چندساله پول‌هاش برای گسترش مساحت اونجا به حد کافی نرسیده. از این بابت که پول رو کسی تو جیب خودش نذاشته مطمئنم تا حدودی. آدم‌های درستی‌ان. ولی خب نمی‌فهمم اینو. شاید اشتباهم اینه که مطمئنم آدم‌های درستی‌ان. به نظرم چیزی که باعث شد از خدا و دین بدمون بیاد این بود که به‌جای اینکه با آفریده‌های خدا ما رو با خدا آشنا کنن، اول با آخوند و واسطه‌هاش آشنا کردن. آخوند برای من یادآور این کلمه‌هاست: اجبار، چادر مشکی، گریه، تیکه‌های زننده‌ی افراد مذهبی، حرف از خدای ظالم... . من اول خدا رو با جهنمش شناختم بعد با بهشت، شاید این هم تو این روند دخیل بوده باشه. گفتم &quot;تیکه‌های زننده‌ی افراد مذهبی&quot;. یه‌ مدت اسکارف می‌نداختم گردنم (برای کلاس گذاشتن و اینا نبود)، یه‌بار یکی از همین آدم‌های مذهبی با اینکه می‌دونست بهش می‌گن اسکارف، گفت: &quot;اون روسریه انداختی دور گردنت؟&quot;؛ حرف جالبی نیست خب. اگه نمی‌دونست اسم اون یه تیکه پارچه چیه ناراحت نمی‌شدم، ولی از این ناراحت شدم که می‌دونست بهش چی می‌گن و تیکه انداخت. فقط هم این یه حرف نیست. زیاده. مثلاً یه‌بار مداح سر سفره قبل اینکه شروع کنیم غذا بخوریم، داشت جزء‌های قرآن و اسم کس‌هایی که جزء‌ها رو برمی‌داشتن می‌نوشت؛ از یه‌جایی به بعد کسی داوطلب نشد گفت: &quot;دو دسته‌ن؛ یا غذا می‌خورن، یا قرآن می‌خونن؛ اونایی که غذا می‌خورن باید برن خونه‌شون.&quot;. اصلاً همه کافر، ولی قرآن کلاً سی جزء هستش، یعنی اگه همه‌ی جزء‌ها رو یکی داوطلب بشه و چند نفر که بهشون جزء نرسیده و می‌خواستن داوطلب شن بمونن، باید برن خونه‌شون؟ بعد این حرف درست نیست کلاً؛ هیئت از حضور آدم‌های توش می‌چرخه؛ چه می‌خواد &quot;غذابخور&quot; باشن چه نباشن. یا اگه می‌خوای این حرف رو بزنی باید درست و مودبانه منظورت رو برسونی.اول هیئت مداح از غیبت نکردن حرف می‌زنه؛ ولی ادامه حرف‌هاش بیشترش غیبته. بعد جدا از اینا، آدم بعضی وقت‌ها یه چیزهایی می‌شنوه، امام حسین پای بعضی منبرها بشینه می‌گه: &quot;پشمام&quot;. دین و خدابه نظرم کسی که به خدا اعتقاد داره، می‌تونه پیروی دینش هم نباشه. به نظرم باور داشتن به خدا لازمه. اینکه کسی باشه که از همه قوی‌تر باشه و حتی اگه الکی باشه، موقع سختی‌ها بتونی بهش تکیه کنی. فکر می‌کنم خدا قابل دخل و تصرف و تغییر نیست، ولی دین هست. دین جزئیات داره و اکثر مردم ما هم حال ندارن برن درباره‌شون تحقیق کنن و هر حرفی رو به سادگی قبول می‌کنن. خدا هم جزئیات داره، ولی جزئياتش طبیعت و مخلوقاتش هستن که نیاز به تحقیقات نداره به اون صورت و واضحه. هر چی هست چیزهایی هست که خلق کرده و طبیعت هم اگه انسان انگولکش نکنه قبل تغییر نیست. از طرفی، خدا می‌تونه به انسان معنا رو هدیه کنه (تو این دنیا هیچی معنادار نیست؛ ولی برای دوری از خودکشی، قتل و... باید یه معنای الکی‌ای برای خودمون بسازیم که بتونیم زندگی کنیم). پاسکال درباره‌ی خدا می‌گه: یگانه مسیر معقولی که باتوجه به وضع بشری می‌توان در پیش گرفت شرط بستن بر سر این امکان است که خدایی رحمان وجود دارد که اگر از صمیم دل به او برسیم به ما زندگی ابدی عطا خواهد کرد. پاسکال آسان می‌پذیرد که عقل نمی‌تواند وجود چنین خدایی را اثبات یا نفی کند، اما در عین حال می‌گوید با بستن چنین شرطی بسیار به دست می‌آوریم و هیچ از دست نمی‌دهیم. اگر بر سر وجود خدا (خدایی این‌چنینی) شرط ببندیم، و خدا وجود داشته باشد، به زندگی شاد ابدی می‌رسیم. و اگر بر سر وجود خدا شرط ببندیم و او وجود نداشته باشد، باز به فضایل مهمی می‌رسیم و در مقابل فقط از لذاتی چشم‌پوشیدنی چشم می‌‌پوشیم. اگر بر سر عدم وجود این خدا شرط ببندیم و او هم وجود نداشته باشد، همه آنچه به‌دست می‌آوریم چیزی نیست مگر اینکه حدسی درست زده‌ایم. اگر بر سر عدم وجود این خدا شرط ببندیم و او وجود داشته باشد، زندگی شاد ابدی را از دست می‌دهیم و شاید زندگی پررنج ابدی هم نصیبمان شود.فلسفهٔ کامو، ریچارد کمبرمن سعی کردم طوری خدا رو نشناسم که بهش معتقد باشم. سعی کردم منتقد باشم. فرد معتقد مثلاً طبق اون دین و اصولی که بهش گفتن چارچوبش شکل می‌گیره و قابل تغییر نیست و همیشه در مواجهه با چیزهایی که مخالف عقایدش هست، واکنش معمولاً تندی نشون می‌ده که ارزش‌های اصولش به خطر نیفته. ولی فرد منتقد چارچوب خاصی نداره و چارچوبش پیوسته طبق موضوعات مختلف تغییر می‌کنه. تنها چارچوب واحدی هم که داره، پیش‌پاافتاده‌ترین قوانین و قواعد کلی هست که فقط بتونه موضوعات مختلف رو طبق اون‌ها ارزیابی کنه. مشکل عمده‌ی من با خدا و دین، تعصبه. بحث من این نیست که عده‌ای از مسلمون‌ها اگه دخترشون با لباس دلخواهشون بیرون برن (لباس کوتاه و سفت و چه بدونم اینا هم نه) کتک می‌خورن؛ بحث من اینه که چرا همچین چیزی باید اصلاً باشه؟ من کاری ندارم چند درصد از افراد مسلمون اینطوری‌ان، ولی وقتی یه‌نفر تو یه گروهی یه کاری می‌کنه، نمی‌شه اون کارش رو به بقیه‌ی اعضای اون گروه تعمیم نداد. از اون حرف که &quot;همه اینطوری نیستن.&quot; باید رد شد. &quot;همه‌ می‌تونن اینطوری باشن.&quot;ترافیک، ظرف نذری و شمشیرزنی به سبک زوروتو این چند وقت، خیابون‌ها شلوغ و پر ظرف نذری بود. اگه بنا هست که چون ماه حزنه، عزاداری کنن افراد مذهبی، خب تو خونه‌ی خودشون نمی‌تونن این کار رو کنن؟ تلوزیون هم بیشتر مراسم‌ها رو نشون می‌ده. یا یه‌جور دیگه؛ خیابون‌ها بخاطر دسته و علم و اینا بسته می‌شه، خب اون سری از مردم که می‌خوان با ماشین برن هیئت و عزاداری کنن چی؟ باید بخاطر یه سری افراد که تو خیابون عزاداری می‌کنن، نرن هیئت؟یکی رو می‌شناسم، پشتش کلاً جای قمه‌ست. زورو بود، وقتی اون پلیس چاقه رو از درخت آویزون می‌کرد به پشتش با شمشیر ضربه می‌زد. یا مثلاً همین آدم وسط سرش خالی و قرمزه. نمی‌دونم چیه، ولی فکر کنم زنجیریه که تیزی داره نوکش. چرا این همه خشونت؟ خود امام حسین و خدا هم راضی‌ان که اینطوری به خودشون آسیب بزنن مردم؟ باز هم تو &quot;مهر هفتم&quot;، وقتی طاعون اومده روستا و یا شوالیه اینو می‌پرسه، یا زیردستش، که چرا مردم به خودشون شلاق می‌زنن، یکیشون جواب می‌ده:‌ &quot;برای ارضای خدا&quot;.رفتار مردم تو عزاداری‌ها چقدر شبیه رفتار و حرکات مردم تو کنسرته. حق که هیچ، حتی خدات هم دستت نیست/خودت رو پس بگیرجعبه جادویی، فدائی</description>
                <category>Mercier and Camier</category>
                <author>Mercier and Camier</author>
                <pubDate>Sat, 29 Jul 2023 12:40:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطوری جون دل؟ هنوز زنده‌ای عزیز؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Kamyab00/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%AC%D9%88%D9%86-%D8%AF%D9%84-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-jmxfvw9cjguo</link>
                <description>[دوربین رو طوری می‌ذاره که معلوم شه لباس هاوایی تنشه] سلام جون دل؛ برقراری عزیز؟ [به این فکر می‌کنه چی بگه که مردم نگن چون فرنگه داره از این حرف‌ها می‌زنه؛ پس بیخیال مادیات می‌شه و از حال خوب حرف می‌زنه] جون دل، این دنیا تمام توانش رو برای ناراحت کردن تو بکار می‌بره، ولی تو نباید ناراحت شی. نگاه کن به خودت؛ درسته نه پول ازدواج داری، نه شغل درست حسابی داری، نه کسی بهت محل می‌ده، ولی این‌ها دلیل نمی‌شه خوشحال نباشی. می‌شه؟ تو هنوز &quot;جون دل&quot; رو داری. من رو داری. [یکی کامنت می‌کنه که: «زر نزن.» و آقای جون دل سعی می‌کنه فشاری نشه] یه جون دل حرف نامناسبی زده. عشق من، تو تا به دنیا چشمک نزنی، دنیا به تو چشمک نمی‌زنه [فارغ از اینکه خبر داشته باشه خود دنیا از چرت بودن چرخه‌ی زندگی چشم‌هاش رو کور کرده. شاید واسه همینه چشمک می‌زنه]. [فرد دیگه‌ای کامنت می‌ذاره: «شما اگه همه‌تون متحد شید/نمی‌تونید حتی میم ملتفت شید»] جون دل، تو باید رو بْیتِ زندگی رپ کنی، نه بیت مهدیار. کامنت‌ها بیشتر می‌شه:لباس هاوایی تنته؟واجبی بزن به ریش‌هاتحاجی ماشینت چیه؟دیشب تو باغ فردوس... عوضی، به چه جرئتی به مهدیار توهین کردی؟ (مسلماً نگفت «عوضی»، ولی بخاطر شرایط، از استفاده از فحش اصلی خودداری می‌کنم.)بورس پریودهههههههههههه (همینقدر «ــهه» گذاشته بود.)از آمریکا داری گوه‌خوری می‌کنی جون دل؟[برای آروم گرفتن کامنت‌ها سعی می‌کنه شعر مرتبط بخونه]: این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت/چون رود به جویبار و چون آب به دشتهرگز غم این دو روز مرا یاد نگشت/روزی که نیامده‌ست و روزی که گذشت[ادامه می‌ده]:داشتم می‌گفتم. درسته من آمریکا زندگی می‌کنم، ولی همه‌مون یه خدا داریم. فقط توکل. تا جایی که می‌تونید خودتون رو به خدا نزدیک کنید. [کامنت: «مثل اینکه تو آمریکا آدم بیشتر به خدا نزدیک می‌شه.»] نه جون دل، این حرف زشت یعنی چی؟ [برای اینکه بیشتر فحش نخوره سریع لایو رو می‌بنده.][بعد از لایو؛ وقتی داره با خودش جلوی آینه حرف می‌زنه]:چقدر این مردم زر می‌زنن. اینکه فقیری خب تقصیر خودته. اینکه بدبختی تقصیر خودته. مگه کسی دلش می‌خواد بدبخت باشه؟ پس اگه بدبختی کار خودته. این حمّال برقی‌ها رو هیچ‌جوره نمی‌شه دهنشون رو بست. در لایو رو می‌شه بست، در دهن این‌ها رو نه. آخه چقدر توهین؟ من حتی اگه حرف بدی بزنم اون‌ها حق ندارن با من اینطوری حرف بزنن. ما مگه هم‌وطن نیستیم؟ لوله‌ی یه خودکار هم هرچقدر عوض کنی باز جوهرش همون قبلیه‌ست.[لایو بعد از ظهر؛ باز هم شعر و حضور پررنگ کامنت‌های مردم]: چندتا بوگاتی داری؟فلکه دوم رو بستم، سوم نشتی میده.پک رایگان «چگونه سایز آلت تناسلی‌مان را افزایش دهیم»... فقط و فقط تا امشب پک رایگان «چگونه قاشق در دست بگیریم» با حضور اساتید برتر این رشته (پروفایل قاشق داره)تروخدا کمک کنید.مادرو پدرم از هم جداشدن. پشتوانه‌ی مالی ن دارم.دیشب داشت خدکشی میکردم.شماره کارت... حاجی قطر بازو رواسکل یه‌ وریدوستان، بنده تعداد زیادی از کتاب‌هام رو قصد داشتم برای مناسب شدن شرایط مالی‌ام بفروشم. شماره تماس... (با اسم «خاله مهسا»): تعرفه‌ها و مدت زمان تو پیجمون هستیاد اون موقع‌ها بخیر... تو کوچه‌مون فوتبال بازی... [لیوان شربت زردرنگ که گویا زعفرون هست رو می‌ده بالا] آخیشششششش. مامان‌جونم برام درست کرده. مامان‌جون شما هم براتون شربت زعفرون درست می‌کنه؟ عزیز، اگه حالت خرابه؛ پا شو برای خودت یه دمنوش درست کن، کتاب بخون، به خدا فکر کن. با یه‌جا نشستن که تغییری تو زندگیت اتفاق نمیفته. [کامنت: «با بودن تو لایو تو هم تغییری تو زندگیمون اتفاق نمیفته.»] خب جون دل، خودت خواستی تغییری تو زندگیت اتفاق نیفته. جامعه به اینترنت معتاده. لزوماً ایران هم نه، بقیه‌ جاها هم همینه. آدم از ذات واقعی خودش فاصله گرفته. داستان بالا، داستان زندگی خیلی‌هاست. کس‌هایی که چون نتونستن خودشون رو تو زندگی واقعی پیدا کنن، تصمیم گرفتن با جستجو کردن خودشون تو زندگی مجازی، به‌جای افراد دیگه، به خودشون برسن. ولی فقط باید منتظر موند که اینترنت قطع بشه. قطع شدن اینترنت حکم شیکستن بت‌ها رو داره. ولی ابراهیمی که این بت‌ها رو می‌شکنه، خودش هم تو دنیای امروزی بخاطر اینترنت زنده‌ست. بعید نیست اینکه ابراهیم و اینترنت دستشون تو یه قابلمه باشه. تنها کسی که می‌تونه مانع از کارهای ابراهیم و اینترنت بشه، خود ماییم.  یه بحث دیگه‌ای هم هست. به نظر شما اینکه کسی از آمریکا بگه: «سعی کن حالت رو خوب نگه داری.»، با کسی که همین حرف رو تو ایران می‌زنه فرقی بینشون هست؟ چرا؟ کدوم براتون قابل‌باورتره؟</description>
                <category>Mercier and Camier</category>
                <author>Mercier and Camier</author>
                <pubDate>Thu, 20 Jul 2023 13:30:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لب جوی بشین و تو آب سنگ بنداز</title>
                <link>https://virgool.io/@Kamyab00/%D9%84%D8%A8-%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%A8%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D8%AA%D9%88-%D8%A2%D8%A8-%D8%B3%D9%86%DA%AF-%D8%A8%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2-nzasvrj3onf7</link>
                <description>شب واسه همه تاریک نیست. یه‌جا زیر چراغ برق دوتا نوجوون دارن از هم لب می‌گیرن و دختره از ترس اینکه پسره گردنش رو کبود نکنه و مامان باباش نفهمن، پسره رو پس می‌زنه عقب. یه‌جا هم یه نفر توی چمن هنذفری تو گوششه و سرش بین دوتا زانوهاش افتاده و داره حصین و صادق گوش می‌ده. منم لای فکرهام ویراژ می‌رم و به آژیر پلیس اهمیت نمی‌دم. همون شب چندتا رفیق می‌خندن. یکیشون لباس لیکرز پوشیده و گردنش سوخته؛ یکی از دوست‌هاش بهش می‌گه: «دوست‌دخترت انقدر گشنه بوده؟ نون لواش می‌دادی بهش بخوره» و می‌خندن. یکی هم دنبال نامتناهی توی خط‌های متناهیِ کاغذ می‌گرده. نمی‌دونم به معنا می‌رسه یا نه، ولی همین که می‌فهمه هر شروعی پایانی داره خودش یه &quot;آغاز&quot; هست. آغازِ پایان یا آغازِ شروع مهم نیست؛ اینکه پایان یا شروع &quot;از اول&quot; باشه بهش حس &quot;بودن&quot; می‌ده. دنبال جو بی‌اثر می‌گرده. همونه که می‌گه «نمی‌دونم» یا «منطقیه». از بقیه بیشتر می‌دونه؛ درکش می‌کنم. روزها گوشه‌ی دفترم خورشید می‌کشم. حداقل می‌تونم هرچقدر که بخوام بهش نگاه کنم و کور نشم. خورشید خانم دلم برات می‌سوزه. روزها می‌خندی، شب‌ها گوشه‌ی چشمت از کتک شوهرت سیاهه. تنها نیستی. خیلی‌ها هستن که می‌تونن رو اون قسمت از چشمت که کبود نیست تاب‌بازی کنن. تو مهربونی. کسی رو پرت نمی‌کنی پایین. پرت می‌کنی؟ اشکال نداره. تو زمین رو پرت کردی پایین. ما هم غمگینیم. فرزندان آتیش وارث سردی هستن. وارث جدایی... بستگی داره چجوری بهش نگاه کنی. ولی تهش یه چیزه. عینک رو چه طوری بذاری که دسته‌ش بالای گوشِت بیفته، چه پایین بیفته تهش از یه قاب داری می‌بینی. خودت باید تو خودت تغییر ایجاد کنی. این تغییر می‌تونه با برداشتن عینک همراه باشه. راه حل همیشه این نیست که خودت رو از زمین برداری، یه‌بار عینکت رو بردار.از حضور تو ریشه‌م سوخت، صلح زاده شد. صلحی که خودم رو به خودم پیوند زد. حضوری که برای بینی پروانه‌ی من بوی تعفن زندگی رو می‌داد. پروانه پیله کرد، &quot;من&quot; دراومدم. پشت این جنگ‌ها باید یه زمانی رو پیدا کنیم که بتونم بدون شنیدن تعریف از نوازش باد توی موهای لطیفت، خودم توی موهات دست بکشم. تو نبودی، ولی پیوندم زدی. یال تو زیر انگشت‌های باد رفته، ولی هیچوقت صورتت رو ندیده. دست بیار سمتم، دست می‌کشم از این دنیا. دست‌هام کهنه‌ی زندگی رو داره می‌چلونه. مرگ تب کرده؛ حالش بده. کسی به جز من (ما) به فکرش هست؟ شاید تو این رخت عذا، فرصتی شد که مرگ قدرمون رو بدونه. من باکی از نجواهای جهنم عُدن ندارم. از طول نمی‌شه به عمق زندگی اضافه کرد، ولی از عمق می‌شه به طول این کار رو کرد. منتهی نباید ارتفاع بگیره. رو ابر نمی‌شه راه رفت. مگه اینکه عمقت رو زیر زمین بکاری، لوبیای سحرآمیز جوونه بزنه. زخم آدامس‌فروشی که برای اجاره‌ی خونه مجبوره یه آدامس رو بیست تومن بفروشه. ولی هنوز ادامه می‌ده. نمی‌دونم تا کجا... تا خواستم ببینم دوربین رفت سمت خوشیِ مردم. اجاره‌ی رحمش هزینه‌ی اجاره‌ی خونه رو تأمین می‌کنه؛ ولی هزینه‌ی روحش رو چی تأمین می‌کنه؟ وقتی دخترش می‌گه: «به خواهرت کمک کن» حاضری بیست تومن برای یه آدامس بدی؟ به خواهرت کمک می‌کنی؟ تو می‌خوای کمک کنی، ولی وجدانت نمی‌ذاره. همون وجدانی که می‌خواد ازش آدامس بخری. هیزمْ خنده‌های دونفره‌شون، آتیش نگاه اونی که هنوز هنذفری تو گوششه. اون شیشه‌ی آیسی‌مانکی یه روز بالاخره بخاطر حجیم شدن گیاه می‌شکنه. امیدوارم اون روز هم باشم. یادگار من پیش تو اون شیشه‌ست یا گیاه؟ شیشهه چیزی بود که باعث شد گیاه رشد کنه. وگرنه من قبل‌تر از این حرف‌ها شیکستم. مهم اینه آزاد باشه. حرکت می‌تونه خودش رو بشکونه. اون پسره نمی‌خواد بلند شه بره؟ طعم تلخ چیزهایی که تجربه‌شون نکرد رو می‌بینه؛ آهنگ‌های صادق و حصین هم مزه می‌کنن براش.   ناصرخسرو می‌گه: «درخت تو گر بار دانش بگیرد/به زیر آوری چرخ نیلوفری را». درخت بابا گر بار حقوق نگیره، به زیر آورد نگاه خانواده رو. بابا دیگه نمی‌خواد قهرمان باشه. بهتره هیچ قهرمانی وجود نداشته باشه. بابا که نمی‌تونه مثل سوپرمن پرواز کنه؛ ولی می‌تونه پول توجیبی بهت بده. تو بابات رو واسه پول توجیبی می‌خوای یا بخاطر حضورش؟ باز هم وجدان خرت رو گرفت؟ وقتی که بابات خونه نیست خوشحالی چون آزادی بیشتری داری؟ چون کسی نیست بهت گیر بده؟ اینکه بابات نباشه و بهت گیر نده بهتره یا اینکه باشه و بهت گیر بده؟یه آهنگ کلاسیک برای آلارم صبح می‌ذاری رو گوشیت؛ همه چیز خوبه تا وقتی که بیدار می‌شی. وقتی بیدار می‌شی مقدار عظیمی حس پوچی به طرفت هجوم میاره. می‌خوای خودکشی کنی ولی می‌بینی شاید زنده بمونی و مامان بابات دهنت رو سرویس کنن. پس چیکار می‌کنی؟ می‌شینی گیم می‌زنی. نمی‌دونم. یه جوری می‌خوای شب بشه و دوباره همین روند ادامه داره. فقط وقتی می‌تونی از این پوچی خارج شی که دنیا رو مجاز بدونی. اینکه هر چیزی قابل اتفاق افتادنه، به شرط اینکه نخوای نجاتش بدی.  به قدری از زندگی سیرم که پوست رو تنم گشادی می‌کنه. باید بدم خیاط. پهلوهای زندگیم چون زیاد دوییدم آب شده. تو آوار خودم دنبالم می‌گردن. اون آجرها رو نندازید دور. خاطره‌ی زمان‌های تلف‌شده‌م هست. وقت تنگه، ولی چرا کسی لذت نمی‌بره؟   به هم رسیدیم؛ تنهاییت مبارک. حافظ می‌گه: «بر سر جوی بشین و گذر عمر ببین» (احتمالاً اون موقع شهرداری‌ای چیزی نبوده جوب راه بندازه، اینم مجبور شده بره جنگل لب جوی بشینه). من می‌خوام لب جوب ( همون &quot;جوی&quot;)‌ بشینم و تو آب سنگ بندازم. همیشه که نباید کاری کرد، یا فکر کرد. خیلی وقت‌ها باید از این بیهودگی و پوچی لذت برد. سنگ انداختن تو، تأثیری رو جریان آب نداره. وقتی هم که خاک بخوری هم باز این رود جریان داره؛ ولی وقتی مُردی می‌تونی پوچی رو حس کنی؟ </description>
                <category>Mercier and Camier</category>
                <author>Mercier and Camier</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jul 2023 11:42:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدمک سلام، کجای قصه‌ای؟</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%A2%D8%AF%D9%85%DA%A9-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D8%A7%DB%8C-cctgidrpfm7t</link>
                <description>کجای تماشاییمدرخت را بردندچهارپایه را بردندطناب را بردندما هنوز آویزانیم...!علی جهانگیرییه متن داشتم می‌نوشتم، یه جا توش گفتم: &quot;که نتیجه‌ش شد رفاقت‌هایی که پایدارتر از عنصرهای گروه‌ هیجده جدول تناوبیه.&quot; بعد که درست فکر کردم دیدم اصلاً اینطوری نیست. من زود عصبانی می‌شم، خیلی زود. واسه همین هم خیلی‌ها رو ناراحت می‌کنم. شاید به پنج دقیقه هم نمی‌کشه که از اونی که ناراحتش کردم معذرت‌خواهی کنم، ولی وقتی یه حرفی از دهنت بیرون میاد دیگه مال خودت نیست. اون حرف تا زمانی برای خودته که تو دهنت باشه. وقتی بیرون بیاد تو مالک اون نیستی. مشکل من اینه که ثبات روانی ندارم. اینجا هم هیچوقت معلوم نمی‌شه، چون نمیام وقتی عصبانی هستم بنویسم، یا اگه عصبانی هستم و می‌نویسم حواسم هست فحش اینا ننویسم. (پاکش نمی‌کنم)علی سورنا (اول &quot;علی&quot;ـش رو ننوشتم؛ خودش گفته واسه اینکه علی عربیه اسم سورنا رو انتخاب کرده؛ ولی چون خودش هم اسم یوتیوبش &quot;علی سورنا&quot;ست نوشتم) زیاد گوش می‌دم این روزها. تازه می‌فهمم چقدر بهش نیاز داشتم. &quot;سلامتی اون که روزهای تخمیم رو شبش کرد [دمش گرم]&quot;.  https://myteh-song.biz/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%B3%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D9%85%D8%B4-%DA%AF%D8%B1%D9%85-ali-sorena-dam/ هر حرفی بزنم تکراریه. نمی‌دونم چیکار کنم. از مدت‌ها پیش خودم رو تو جالباسی جا گذاشتم. با اینکه لباس زیاد نمی‌خرم، ولی از پوشیدن خودم امتناع می‌کنم. من اون لباسی‌ام که چون جنس آخره، فروشنده حاضره به هر قیمتی بفروشه. یا اون روزنامه‌ای که نمی‌خوننش و فقط واسه اینکه میوه‌های تره‌بار گوه نزنه به ماشینشون، پهنش می‌کنن. تشبیه جالبی نیست. ولی روزنامه همون بهتر واسه این کار استفاده بشه. پشتم تا جایی که یادمه بیوه‌ست. منو واسه چی می‌خونی؟ من همه چیزم فروشیه: خودکارم، مدادم، پاک‌کنم. بدن توانایی نداره رو بنایی که اسمش &quot;من&quot;ـه وایسته. اگه دوست داری بهتر منو حس کنی، ثانیه‌های شب رو بشمار. رفیق چیه؟ رفاقت چیه؟ بین هر رفاقتم با آدم‌ها یه پرده حس می‌کنم که باعث می‌شه نتونم احساس نزدیکی و دوستی بهشون داشته باشم. به چه قیمتی حاضری کسی رو ناراحت کنی؟ به قیمت یوسفِ ذبح‌شده؟ همه‌ی رفیق‌های من مقطعی بود. نه اینکه بگم ارزش نداشتن، ولی یه سری چیزا هست نگفته‌شون واضحه. دستشون درد نکنه، خیلی مرام گذاشتن؛ که چسناله‌هام رو تحمل می‌کردن. ولی من دیگه صمیمیتی تو خودم نمی‌بینم که با کس دیگه‌ای بخوام صمیمی باشم. خون‌گرمی‌هام یخ زدن. یهو به خودم اومدم دیدم به طرف چیزایی رو از زندگیم گفتم که خودم هم نمی‌دونستم. به جز شلوارم کسی پام واینستاد. بقیه آدم‌های درستی‌ان، من با خودم مشکل دارم. اشتباه من این بود جلو بقیه پهن شدم. تقصیر اونا هم نیست. کسی موظف نیست به غصه‌های من گوش کنه.جای خاصی از قصه نیستم. فقط هستم. لزوماً آدم هم نه، به سیگار بودن هم اکتفا می‌کنم. می‌دونستی سیگار فیک فیلترش سیاه می‌شه، سیگار اصل زرد؟ بذار یه جوک بگم. اگه می‌خواید دوقلو بچه‌دار شید، برید خونه پدر زنتون اون شب. گل تو خونه‌ی حریف دوتا حساب می‌شه. برای نظر دادن شاید فقط این قسمت خنده‌دار (شاید هم خنده‌دار نیست) رو انتخاب کنی؛ ولی غم قشنگه.  آدم‌‌ها چجوری انقدر راحت از ایموجی قلب استفاده می‌کنن؟ من خودم کمتر از پنج‌بار ازش استفاده کردم، از سفیدش، اونم برای اینکه طرف فکر نکنه قیافه گرفتم و اینا. وقتی غم نداری همه همدمن.تو شب‌های منو ندیدی. کسی که از اول ناراحته بهتر از اونیه که وسط خنده‌هاش یه خمپاره مشتی می‌ندازن. من تا جایی که می‌تونستم هوای دوست‌هام رو داشتم. اگه هم جایی نبودم، یعنی نتونستم مفید باشم که نبودم. چقدر باید بالا بیارم؟ چقدر باید از زنده بودنم ناراحت باشم؟ چقدر باید از سر اجبار بگم &quot;بد نیستم&quot;</description>
                <category>Mercier and Camier</category>
                <author>Mercier and Camier</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jun 2023 17:16:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه‌گانه‌ی منچسترسیتی: فصل آسمانی</title>
                <link>https://virgool.io/Mostatile-sabz/%D8%B3%D9%87-%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86%DA%86%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-achz2ktgndbc</link>
                <description>این یادداشت اولین پستِ انتشارات &quot;مستطیل سبز&quot; هست که درباره فوتباله؛ چیزی که حداقل برای من حکم تراپی رو داره.هر حرف یا تیکه‌ای که به هوادارها یا تیمی گفتم، فقط جنبه‌ی کری‌ خوندن داره و قصد بی‌احترامی و توهین به هیچ هوادار یا تیمی رو ندارم. لیگ برتر؛ همچنان سیتیخیلی زود تموم شد فصل. انگار همین دیروز بود تو پریمیرلیگ نیوکاسل داشت ۳-۱ سیتی رو می‌برد و بازیِ باخته رو سیتی کامبک زد و ۳-۳ کرد. امسال بیشتر دلیل قهرمانیشون به لطف لغزش‌های آخر فصل آرسنال بود به نظرم. آرسنال بدجاهایی جام رو به سیتی تقدیم کرد که شاید مهم‌ترینشون بازی رو در رو بود که آخرین بازی رو در رو با نتیجه‌ی ۴-۱ به نفع سیتی تموم شد. اینکه آرسنال امتیاز نگرفت از یه سری از بازی‌ها یا حداکثر امتیاز رو نگرفت باعث نشد دوم بشن. اینکه بازی‌هایی که امتیاز از دست می‌دادن رو سیتی امتیاز می‌گرفت دلیل قهرمان نشدنشون هست. شنبه ۱۳ خرداد، فینال جام حذفی انگلیسدور از انتظارترین اتفاقی که افتاد؛ ثانیه ۱۵ (بعضی سایت‌ها زدن ثانیه ۱۲، بعضی‌ها هم ۱۳؛ ولی اون چیزی که من دیدم ۱۵ بود؛ شاید هم از تعجب دو سه ثانیه دیرتر فهمیدم گل شده)، گل گوندوغان بود. خیلی بازیکن تاثیرگذاری هست و بوده. فصل پیش هم جلوی استون ویلا به عنوان بازیکن تعویضی اومد تو زمین و دبل کرد. که با دبل اون قهرمان شدن. از لحاظ ارزش اون دوتا گل، می‌شه شوتِ کمپانی جلوی چلسی رو مثال زد. بیشترِ بازی تو کنترل سیتی بود به جز پونزده دقیقه‌ی آخر که یونایتد می‌خواست برگرده. سرعت و تکنیک گارناچو دو سه‌تا جا واکر رو بدجور اذیت کرد و واکر جا موند، ولی تا قبل اینکه گارناچو بیاد تو زمین، اگه اشتباه نکنم بازیکن روبروی واکر، رشفورد بود و خوب تونست رشفورد رو مهار کنه. به گوندوغان مدال نرسیده ?چندتا از دلیل‌هایی که یونایتد نتونست سیتی رو ببره:۱. گریلیش و رودری تو فضاهای بسته پاس‌های درست با درصدهای بالا می‌دن و وقتی کاسمیرو و برونو و اریکسن (وسط)، ون‌بیساکا (راست) می‌خواستن توپ رو از این دوتا بگیرن، سریع بازی رو باز می‌کردن و اجازه‌ی توپ‌ربایی به بازیکن‌های یونایتد رو نمی‌دادن.۲. این مورد شاید خیلی کم به چشم اومد، ولی خیلی تاثیرگذار بود تو روند بازی. مانوئل آکانجی وقتی توپ تو دفاع تو گردش بود، موقعی که بهش می‌رسید، با توپ به جلو حرکت می‌کرد و با پاس دادن به یه نفر از سه نفرِ گریلیش، رودری یا جان استونز، به بازی سرعت می‌داد و گره‌ی بازی رو درمی‌آورد. فرق کار آکانجی با ون‌بیساکا اینه که ون‌بیساکا تو فضاهای باز بیشتر می‌تونه توپ رو جلو ببره، ولی آکانجی تو فضاهای بسته. ۳. منچستریونایتد بخاطر مالکیت کم و نداشتن برنامه تو حمله، به جز وقت‌هایی که بازیکن‌های سیتی سوتی می‌دادن و قرمزها صاحب موقعیت می‌شدن، گم بود تو بازی. ۴. کاری که استونز تو ترکیب ۱-۴-۲-۳ داره می‌کنه، مثل نقش زینچنکو تو زمان بازیش برای سیتی و الانِ آرسناله: بازی‌سازی از دایره‌ی وسط زمین. شاید استونز مثل دی‌بروینه و بقیه‌ی هافبک‌های سیتی خلاقیتِ بازی‌سازی نداشته باشه، ولی جلو اومدنش و قرار گرفتن کنار رودری باعث می‌شه تا گریلیش، برناردو، دی‌بروینه و گوندوغان یه خط جلوتر برن و به نوعی مهاجم بشن. جدا از قدرت بی‌چون و چرای این حالت تو ضدحمله‌ها، برای تیم پپ که جزو بهترین تیم‌هایی هست که از جلو پرس می‌کنه، پرس کردن با پنج‌تا بازیکن تو زمینِ حریف کار رو برای هر تیمی سخت می‌کنه.۵. تن‌هاخ از ترکیبی استفاده کرد که مخترعش خود گواردیولا هست؛ همین هم باعث شد گواردیولا دستش رو بخونه و نذاره یونایتد خیلی طبق تاکتیک پیش بره.با این قهرمانی، سیتی تو جام حذفی، از لحاظ تعداد بردن این جام با استون ویلا تو یه رتبه قرار می‌گیره (هفت‌بار) و همچنان آرسنال با چهارده عنوان قهرمانی جام حذفی تو رتبه‌ی اول فسیل شده و پشت سرش شیاطین سرخ قرار دارن. اینکه اورتگا جای ادرسون تو دروازه بود هم خیلی واسم عجیب بود وقتی ترکیب دو تیم رو دیدم. گواردیولا کلاً دوتا ویژگی داره:۱. اگه ببینه تیم بد داره بازی می‌کنه یا داره می‌بازه، به ترکیب دست نمی‌زنه و بازیکنی رو تعویض نمی‌کنه. می‌گه خودتون این نتیجه رو گرفتید، خودتون هم بمونید درست کنید. شاید این کار به نتیجه‌ی تیم ضربه بزنه، ولی جنگندگی بازیکن‌ها رو خیلی تقویت می‌کنه. ۲. پپ به جز لیگ‌ (هم لیگ داخلی و هم لیگ قهرمانان)، خیلی اعتقادی به جام‌های متفرقه مثل جام حذفی و خیریه و اینا نداره. تو این بازی‌ها معمولاً از بازیکن‌های ذخیره استفاده می‌کنه (تقریباً برای بیشتر تیم‌های انگلیسی اینطوریه). تو این بازی هم ادرسون رو گذاشت روی نیمکت. هوادارهای منچستریونایتد که به وفور علاقه دارن آسمون شهر منچستر رو زشت کنن؛ آسمون شهر منچستر همیشه آبیه. یه چیز جالب هم که بود، دست دادن بازیکن‌های سیتی و پپ موقع گرفتن جام، با سر الکس فرگوسن بود. قشنگ معلوم بود فرگوسن فحش اسکاتلندی آماده کرده بود، ولی شرایطش مهیا نبود (?). احساس می‌کنم دی‌بروینه کند شده. احتمالاً آخرین فصل‌هایی هست که بازی می‌کنه؛ ولی با این وجود هنوز موثره برای تیم. تو بازی هم دوتا پاس‌گل داد و چندتا موقعیت خطرناک رو دروازه‌ی حریف ایجاد کرد. بخشی از صحبت‌هایی پپ تو مصاحبه‌ی بعد از بازی: &quot;اکنون می‌توانیم در مورد سه‌گانه صحبت کنیم. یک بازی دیگر فاصله دارد. چه افتخاری که ما فقط یک بازی با آن فاصله داریم.&quot; خیلی حیفه تیم به این منسجمی و یکنواختی سه‌گانه نبره. پپ دوبار تو فینال لیگ‌قهرمانان با بارسلونا تونست یونایتد رو ببره (۲۰۰۹ و ۲۰۱۱)؛ که هر دوبارش هم فرگوسن مربی یونایتد بود. تو فینال ۲۰۱۱ یه جا فرگوسن عصبانی می‌شه و دستش می‌لرزه، که یکی از ماندگارترین صحنه‌های فوتبال شد.فرگوسن هنوز هم که با پپ دست می‌ده، دستش می‌لرزهفینال لیگ‌قهرمانان اروپا، ۲۰ خرداداینتر تو شبی که سیتی خیلی بد بازی می‌کرد فقط دفاع می‌کرد و رو ضدحمله‌ها می‌خواست گل بزنه. دو حالت به نظرم تو حمله‌هاشون بود:۱. اگه توپ مستقیماً به مهاجم‌ها می‌ٰرسید به دی‌مارکو می‌دادن که اون از گوشه استارت بزنه (بیشتر لائوتارو این پاس رو به دی‌مارکو می‌داد).۲. توپ مستقیم از زمینِ اینتر به مهاجم‌ها برسه.۳. از دفاع با پاس بلند به نیکولو بارلا برسونن، اون هم از قسمت میانی زمین بازی‌سازی کنه. سیتی هم همون بازی همیشگی‌ش رو از لحاظ تاکتیکی می‌کرد. بهترین حرکت سیتی همون پاس عمقی آکانجی بود که تو توپ برگشتی رودری شوت زد. رودری خیلی خوبه؛ کلاً دوتا گل تو این فصل لیگ‌قهرمانان زده، یکیش تو بازیِ رفت جلوی بایرن‌مونیخ بود، یکیش هم تو فینال؛ تو بازی‌های حساس خوب بلده گل بزنه. دلم برای اینزاگی می‌سوزه، کنار زمین از بازیکن‌های اینتر بیشتر تحرک داشت. بازی خیلی بی‌جون بود به جز صحنه‌ی گل رودری و تلاش دقایق آخری افعی‌ها برای باز کردن دروازه ادرسون. که ادرسون هم عالی بود رو اون دوتا توپی که یه دونه لوکاکو با سر زد به پای چپش خورد (بعد اینکه ادرسون گرفت، روبن دیاز سر زد توپ بره کرنر، یه لحظه گفتم داره می‌زنه گل خودمون ?)، یه دونه هم کرنر آخر که تک‌دست توپ رو از بالای دروازه رد کرد. دی‌بروینه خیلی جالب نبود بازیش. مصدوم هم شد. یه پاس تو عمق فقط به هالند داد. دوتا ارسالی که از سمت راست داشت همه‌شون از خط عرضی رد شدن. تو فینال ۲۰۲۱ جلوی چلسی هم دقیقه‌ی ۳۶ بخاطر مصدومیت از ناحیه‌ی صورت تعویض شد. اینتر تنها حالتی که امکان داشت سیتی رو ببره همون سحر و جادو و اینا بود. اینکه مثلاً اینزاگی تو همه‌ی فینال‌ها برنده بوده و از این چیزا، یا می‌گفتن آخرین دفعه‌ای که وستهم قبل لیگ کنفرانسِ امسال، قهرمان اروپا شد، اینتر هم قهرمان اروپا شد. پپ تو نشست‌ خبری قبل بازی یه حرف حق زد، گفت تاریخ اینتر مهم نیست، مهم ۹۵ دقیقه‌ی فرداست. آقای اینزاگی هم گفتن دوباره به فینال لیگ‌قهرمانان میان (((((((:اینتر برای رسیدن به فینال فقط دوتا باخت داشته که هردوتاش جلوی بایرن‌مونیخ بوده، و منچسترسیتی برای رسیدن به فینال تن به هیچ شکستی نداده. سیتی با کسب سه‌گانه‌ی این فصل، در کنار اینتر، بایرن‌مونیخ، بارسلونا، منچستریونایتد، سلتیک، آژاکس و آیندهوون به جمع تیم‌های دارای سه‌گانه اضافه می‌شه. و پپ هم با این قهرمانی، تو ۱۵ سال مربی‌گریش موفق می‌شه ۳۵ عنوان قهرمانی رو برای خودش ثبت کنه. و مهم‌تر از همه اینکه پپ گواردیولا به اولین سرمربی تاریخ تبدیل می‌شه که دوبار سه‌گانه برده. عکس بالا ترکیب آخرین حضور منچسترسیتی و اینتر تو فینال لیگ‌قهرمانانه. اینتر با شکست بایرن‌مونیخ قهرمان شد و منچسترسیتی جلوی چلسی شکست خورد. تو ورزشگاه بعضی از نفراتی که ۲۰۱۰ قهرمان شدن هم بودن: میلیتو (که تو اون بازی گل هم زد)، ژولیوس سزار و... . ورود پپ و سیتی به تالار مشاهیر: https://www.aparat.com/v/KevT9 سه‌گانه‌ی منچسترسیتی رو به هوادارهای این تیم تبریک می‌گم. </description>
                <category>Mercier and Camier</category>
                <author>Mercier and Camier</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jun 2023 11:34:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمایشگاه کتاب: بی‌روح‌تر از سال‌های پیش</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-zwsw6wxbysyl</link>
                <description>امسال اولین سالی بود که خودم تنها رفتم. انتظار داشتم از ولیعصر به قائم مترو شلوغ باشه، خبری نبود. بعد گفتم شاید مردم از اون میرعماده چیه بالای شهید بهشتی، از اون دارن میان. هیچی دیگه... شهید بهشتی که پیاده شدم رو ارتفاع پله‌هاش به سمت بیرون اسم انتشارات رو نوشته بود. چون خیلی رنگارنگ بود خوشم اومد. ولی با وجود اینکه تو قطار آدم خیلی کم بود، موقع بیرون رفتنی زیاد شدن. اونقدر که جا برای سوزن انداختن نبود. بیرون که رفتم داشتم فکر می‌کردم باید کدوم سمت بپیچم که اون گنبد نصفهه‌ی مصلی رو دیدم. حدس می‌زنم مصلی از نماز میاد. هنذفریم تو گوشم بود، گوشی رو درآوردم آهنگ رو عوض کنم، صداش شبیه موتور گازی شد. ترجیح دادم چیزی گوش نکنم. مثلاً فکر کن تو سالن نمایشگاه پوری دم گوشت می‌گه: «یهو دراومد حمیرا صداش/دستور نمی‌ده مغزم به بدنم». یه غرفه تو خیابون منتهی به میدون نمایشگاه بود نقشه می‌داد. ازش نقشهه رو گرفتم، یکم شلوغ شد عرض خیابون واسه همین مجبور شدم که اریب برم جلو. یه یارو که ریش نارنجی داشت گفت: «ببخشید، پایه‌ی چندمی؟» دیگه اینو که شنیدم، برگه‌ی بن تخفیف کانون قلمچی هم دستش دیدم گفتم بیست دقیقه‌ای معطلم. یارو کلی فک زد، منم آخرش بدون اینکه بخوام بشنوم چی می‌گه گفتم: «مرسی، خسته نباشید». هر سال هم کیف و توپشون رو می‌کنن تو چشمت. بعد اونی هم که من دیدم خیلی آدم چرتی بود. جلوتر که رفتم زنگ زدم صدرا ببینم کجاست. گفت چهل دقیقه دیگه می‌رسه. رفتم تو سالن‌ها ببینم چه خبره. اصلاً یادم نبود چیزی به اسم غرفه و راهرو و اینا وجود داره. خلاصه، یکم در و دیوار رو نگاه کردم ببینم چیزی نوشته یا نه. تو همین حین چشمم به بنرهای رو ستون‌ها خورد: &quot;حجاب، دستور خداست.&quot; یا مثلاً: &quot;ناشر خوبی‌ها باشیم.    #حجاب&quot;. تو سالن انتشارات عمومی رفتم. دم یکی از این دستگاه‌ها که اسم کتاب و ناشر رو سرچ می‌کنن وایستادم. یکم طول کشید یاد بگیرم چجوریه. با تایپ کردن گوشی کلی فرق داشت. باید خیلی آروم می‌زدی. اول &quot;فارنهایت ۴۵۱&quot; رو زدم؛ دیدم نیاورد (برای نشر ماهیه). بعد &quot;مرسیه و کامیه&quot;ی ساموئل بکت رو زدم که برای چشمه‌ست، اون هم نیاورد. دیگه بعدی‌ها رو نزدم رفتم از اینا که اطلاعات می‌دن بپرسم چرا نمیاره. زنه گفت اونایی که نیستن یا نمایشگاه رو تحریم کردن، یا کلاً از کرونا به بعد دیگه حضوری نیومدن. بعد دوباره رفتم سر دستگاهه زدم &quot;انسان طاغی&quot; اون هم نیاورد. مال نیلوفره. خودم فکر می‌کنم یکی از دلایلی که انتشارات مذهبی و حجاب و عفاف زیاد بود، نبودن انتشارات پرطرفدار هست که نیومدن. از طرفی هم نمایشگاه کتاب امسال خیلی فاز مذهبی‌ای داشت. من سه‌شنبه رفتم (الان که دارم می‌نویسم چهارشنبه‌ست) که شهادت هم بود. یه طرف اون فوارهه که مرکز نمایشگاهه یه غرفه‌مانند راه انداخته بودن ازش نوحه پخش می‌شد. تو هم چندتا غرفه رو برای مصاحبه انتخاب کرده بودن که اکثر محاصبه‌کننده‌ها و موضوع مصاحبه مذهبی بود که با صدای بلند از بلندگو پخش می‌شد. اینا در کنار اون بنرها فاز خیلی مذهبی‌ای می‌داد. آهان. الان یادم اومد؛ یه تخته‌هایی هم گذاشته بودن که مثلاً بالاش نوشته بود که چرا حجاب خوبه و از این چیزا. بعد مردم می‌اومدن می‌نوشتن پایین سوال جوابشون رو. فکر کنم اسمش &quot;تخته آزاد&quot; بود یا یه همچین چیزی. که فکر نکنم خیلی هم آزاد بوده باشه.تو همون دستگاهه یکی از کتاب‌های &quot;به سخن&quot; رو زدم. اومده بود؛ رفتم ازش چهارتا کتاب گرفتم. بیشتر بخاطر آلبر کامو رفتم سمتش. وگرنه دوتا رو برنامه نداشتم بخرم. &quot;ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد&quot; رو زیاد شنیدم. فکر کنم سریال یا فیلم هم ازش ساختن. &quot;دختر کشیش&quot; هم که از اسمش معلومه. &quot;نخستین مرد&quot; آیینه‌ای از زندگیِ آلبر کامو‌ در قالب داستان و شخصیت داستانیه. &quot;کالیگولا&quot; هم یکی از پادشاهان رومیه: روان‌پریش، خودستا، خون‌ریز. یه سری چیز دیگه هم داره، از قصد نمی‌گم، خودتون برید درباره‌ش بخونید؛ خیلی عجیبه. یا من به صدرا زنگ زدم، یا اون به من. قرار شد همو دم غرفه‌ی آموت ببینیم. نیم‌ساعت چهل دقیقه بدون اینکه مقصد خاصی داشته باشیم فقط راه می‌رفتیم و حرف می‌زدیم. خیلی آدم خوش‌برخورد و مودبیه. درباره‌ی ویرگول هم حرف زدیم. رفتیم غرفه‌ی افق. صدرا یه کتاب فانتزیه که اسمش عجیب غریب بود رو می‌خواست. از این مجموعه‌ای‌ها. من فقط سه‌گانه‌ی &quot;من پیش از تو&quot; رو خوندم. شاید یه وقتی هم &quot;بینایی&quot; رو بخونم. گاهی اوقات، کسی که دوستت دارد، بیش از همه آزارت می‌دهداین هم از آموت گرفتم. خواستم برم با آقای علیخانی (مدیر نشر آموت) عکس بندازم که شلوغ بود نشد. بخاطر اینکه کتابفروشی آموت به خونه‌مون نزدیکه زیاد می‌رم. اکثر کتاب‌های رمانتیکی که خوندم از آموت بوده: خطای ستارگان بخت ما، هوای او، سه‌گانه‌ی من پیش از تو، وفور کاترین‌ها... . از انتشارات جنگل می‌خواستم &quot;American Psycho&quot; رو بخرم. فکر کنم تو سایتش دیده بودم. کتاب کوله‌پشتی هم یادم رفت سر بزنم؛ با ملیکان. سالن انتشارات بین‌المللیش همه‌ش انتشارات عراقی بود. تهش یه پرچم ترکیه بود که دیدم. ۲۸ اردیبهشت، روز بزرگداشت خیام هم مبارکامروز که نوبت جوانی من است، می‌ نوشم از آن که کامرانی من است؛عیبم نکنید گر چه تلخ است خوش است،تلخ است، از آن که زندگانی من استچون درگذرم به باده شویید مراتلقین ز شراب ناب گویید مراخواهید به روز حشر یابید مرا؟از خاک در میکده جویید مرااز منزل کفر تا به دین، یک نفس استوز عالم شک تا به یقین، یک نفس استاین یک نفس عزیز را خوش می‌دارکز حاصل عمر ما همین یک نفس استای دوست بیا تا غم فردا نخوریموین یک دم عمر را غنیمت شمریمفردا که ازین دیرکهن درگذریمبا هفت هزارسالگان سر به سریم</description>
                <category>Mercier and Camier</category>
                <author>Mercier and Camier</author>
                <pubDate>Thu, 18 May 2023 10:12:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ریشه‌های معلق</title>
                <link>https://virgool.io/@Kamyab00/%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%82-k3mkcazhcxn1</link>
                <description>علاقه‌ای به فوتبال ایران ندارم؛ حاشیه زیاد داره، فوتبال اروپا هم اگه حاشیه داره، دیدنش می‌ارزه. چون اروپاست. این مورد هم بی‌دلیل نیست که اون‌ور آب دعواهاشون باکلاسانه‌ست. دعوای توخل و کونته مثل دعوای منصوریان و ساپینتوئه. ولی به قول حاج متی، هر چیز وطنیش خوبه. احساس می‌کنم دیگه جایی بین دوست‌هام ندارم. مثل صفر هستم براشون. صفر تو ضرب و تقسیم و کلی چیز دیگه تاثیر بزرگی داره، ولی زندگی دوست‌هام اونقدر پیچیده نیست که از جمع و تفریق که صفر توشون اثر نداره تجاوز کنه.همینطور که سنگ‌ریزه‌های ریخته‌شده از قسمت‌های بالاییِ پارک رو شوت می‌کردم و سعی می‌کردم برای مرض نگرفتن قدم‌هام رو صاف بذارم مجتبی پرید وسط خیالاتم:مجتبی: خدا بیامرزتش.من: آره. بنده خدا خیلی قبل از اینکه بمیره مُرده بود. دقیقاً وقتی که دیگه مفید نبود. یا حس می‌کرد مفید نیست.مجبتی: ولی خودکشی راهش نبود. من: بیا درباره‌ش حرف نزنیم. آب تو هاون کوبیدنه.مجبتی: نه، اتفاقاً زردچوبه تو هاون کوبیدنه. مرگ تنها چیزیه که نباید ازش گذشت. فکر می‌کنی اگه ازش بگذریم اونم از ما می‌گذره. ولی از این خبرها نیست. باید قدرش رو دونست.من: چون همه‌ زیر سایه‌ش زندگی می‌کنیم؟مجتبی: نه، چون اگه نبود همه آرزوش رو می‌کردن. پس الان که هست باید قدرش رو دونست.من: صادق هدایت؟مجتبی: آرهحواسم بود وقتی اون دخترِ بزک‌کرده از کنارمون رد شد چجوری هوش از سر مجتبی پرید. ولی به روی خودم نیاوردم که مبادا بچه اوقاتش خراب شه. هرچند با دور شدن دختر همین اتفاق هم افتاد. مجتبی: هعییییی... یعنی نمی‌شد از این داف‌ها تو تور ما بیفته؟مجتبی از وقتی به دختر همسایه پایینی‌شون نرسید، دین رو بوسید گذاشت کنارِ مدال افتخاراتش خاک بخوره. این نکته هم بد نیست بگم که این بوسیدن از اون بوسیدن‌های زوری بود؛ مثل بوسیدن لپ کسی که ته ریش داره، می‌خوای سریع از شرش خلاص شی. البته دین رو هیچوقت افتخار نمی‌دونست، اینجوری فکر می‌کرد که چون با زاده شدنِ هر انسانی، خدای دیگری هم زاده می‌شه پس چیزی به اسم خدای یکتا برای همه‌ی مردم وجود نداره. ولی بخش اعظمِ این کنار گذاشتن دین براش از زمانی رقم خورد که به مراد دلش نرسید و مرضیه خانم دخترش رو شوهر داد؛ یا به قول خودش به خونه‌ی بخت فرستاد که بعید می‌دونم خونه‌ی بخت بوده باشه. مجتبی هر وقت از خدا چیزی می‌خواست و بهش نمی‌رسید می‌گفت دیگه خدا رو نمی‌پرسته؛ اما همیشه بعد از دو سه روز این حرف رو خاک می‌کرد و نماز و زکاتش رو از سر می‌گرفت، منتهی این‌بار دیگر جدی جدی خاک کرد.نزدیک پمپ بنزینِ پارک که می‌شیم و باید از هم جدا شیم یادم میاد که جای «سلام» می‌گه: «چطوری؟». خودش هم می‌دونه.احتمالاً دوشنبهوقت‌هایی که می‌نویسم سرم درد می‌کنه، چون باید فکر کنم. چشم راستم انحراف داره. مثل سارتر. دکتر گفته باید روزی یه ساعت ببندمش. دستمال تا می‌کنم و پشت شیشه‌ی عینک می‌ذارمش. یه‌بار داشتم با یکی چت می‌کردم. گفتم می‌خوام خودکشی کنم. گفت تا وقتی نگم که این کار رو نمی‌کنم نمی‌ره بخوابه (زود می‌خوابید و اون موقع هم نصف شب بود). من نگفتم. خوابید. فرداش گفت دیشب خوب خوابیده.چهارشنبهباید از لحظه‌های زندگی لذت برد. البته اگه بشه زندگی کرد. یکی زندگی می‌کنه، یکی تحمل. من خیلی وقته تحمل می‌کنم. زندگی کردن مته به خشخاش زدنه. وقتی خسته شیم چجوری تو اون دنیا زندگی کنیم؟ به قول خیام: «اینجا ز مِی و جام بهشتی می‌ساز/کآنجا که بهشت است رسی یا نرسی». از سردیِ تیغ روی رگ دست هم باید لذت برد.فردامن آدم خوبی نبودم. من تو هیچی بهترین نبودم. نه بهترین بازیکن بودم، نه درسخون‌ترین بچه‌ی کلاس، نه... . واسه همین تصمیم گرفتم تو صفت‌های بد بهترین باشم. جامعه به کسی که به طور غیرقانونی بچه سقط می‌کنه بیشتر احتیاج داره تا کسی که قانونی این کار رو می‌کنه. جامعه کثیفه ولی نمی‌شه زغال رو شست.چند روز مانی رو در کمال ناباوری زیر بید دیدم. انتظار داشتم روی صندلی چوبی‌های پارک نشسته باشه. ولی رکب خوردم. منم رفتم زیر درخت نشستم. موهاش خودش حجابیه برای دیده نشدن اشک‌هاش. من: احساس می‌کنم خیلی تنهام.مانی: کسی نباشه، من هستم.من: هستی؟مانی: هستم. همیشهمن: قول می‌دی اگه مرده‌م یادت نرم؟مانی: نمی‌دونم.[مانی با ریشه‌های بید بازی می‌کنه]مانی: دوستش داشتی؟ [در حال بازی با ریشه‌ها]من: هنوز هم دارم.مانی: تلخه.من: تلخه. رسمش همینه.مانی: لابد یه حکمتی داشته.من: آره؛ حکمتش شیکستن قلب من بود.مانی: قلبت شیشه‌ایه؟من: نه؛ من بی‌احساس نیستم.مانی: پس حکمتش شکستن قلب تو نبوده.مانی: می‌خوای بری؟من: شایدمانی: خیلی باهاش حرف نمی‌زدی؟من: نه؛ از ساناز چخبر؟مانی: هیچی؛ کات کردیم.من: چرا؟مانی: می‌گفت همیشه پشتم بوده. آره؛ مثل دره.من: سخت نگیر [&quot;ر&quot; رو تلفظ نمی‌کنم. انگار می‌گم &quot;سخت نگی&quot;]؛ دنیا قد سینه‌هاش کوچیکه.گریه می‌کنه. باید دستم رو روی شونه‌ش بذارم؟ موقع به دنیا اومدنش ننه‌ش سر زا رفت. واسه همین با هر دختری که روبرو می‌شه زود وا می‌ده.بعد از اینکه بلند شد گورش رو گم کنه سفره‌ی دلم رو زیر بید وا کردم. دید هی جر می‌خورم؛ حالش به‌هم خورد شکوفه زد. یه ساعت که از رفتنش گذشت کپه‌ی مرگم رو گذاشتم مُرده‌م. ریشه‌های معلقش از بالشم هم نرم‌تر بود. اخیراًبچه‌تر که بودم نمی‌دونستم تو عروسی‌ها بطری‌های کوکاکولا رو چرا از صندوق عقب می‌آوردن. فکر می‌کردم آبه، ولی خود مجلس هم آب داشت، چرا باز آب می‌آوردن. بعد فهمیدم عرقه. می‌خوام مست شم خدا رو نگاه کنم؛ فقط اینطوری می‌تونم باهاش حرف بزنم. البته فقط تو لفظ اینجوریه، اینکه ورزش می‌کنم نمی‌ذاره وجدانم راحت باشه از عرق خوردن. این دفعه‌ی آخری که دیدمش داشت عرق می‌خورد. بهش گفتم: «تو که مرد این چیزا نبودی.»، گفت: «زندگی آدم رو مرد خیلی چیزا می‌کنه.» شبخوابم میاد.موهاش بلند بوددیروز دیدمش تو راه بی‌آرتی به سمت خونه. از پشت قدش کوتاه‌تره و تپل‌تر بنظر میاد. شاید اینا هم توهمه از کسی که برای اولین‌بار دوستش داشتم؛ هر دختری که می‌بینم فکر می‌کنم شبیه‌ش هست. تو اسم اینترنت‌ها تنها اسم دختریه که هست. شنبهیه مدت تصمیم گرفتم برای چت کردن شروع‌کننده نباشم و به کسی پیام ندم که ببینم چند نفر به فکرمن. کسی به فکرم نبود. نیست. بعد همین‌ها پاش برسه بهشون بگی می‌خوای خودکشی کنی تازه اون موقع مهم می‌شی واسشون، چون مسئله‌ی خودکشیه. وقتی خودکشی کنی و بمیری همیشه رفیق کسی که خودکشی کرده از تلاش‌هاش برای منع کسی که مُرده می‌گه. اونایی هم که حرف‌های این آدم رو می‌شنون بهش می‌گن که تمام تلاشش رو کرده. در صورتی که هیچ تلاشی نکرده. کسی که بخواد خودکشی کنه خیلی قبل‌تر از اینکه ماشه‌ی تفنگ رو فشار بده مُرده. می‌گن کسی که خودکشی می‌کنه ضعیفه. ضعیف نیست، فقط از قوی بودن خسته شده. یکشنبههر چقدر جلوتر می‌ره من عقب‌تر می‌رم. این زندگی سایز پای من نیست. سه‌شنبهدروغ گفتن لذتبخشه. منو به اون چیز واقعی‌ای که هستم نزدیک‌تر می‌کنه.دوشنبهبعضی وقت‌ها جرقه‌ای توم می‌خوره که نمی‌خوام به عزرائیل جون بدم، بعضی وقت‌ها هم همین جرقهه هست، ولی طوری که باعث می‌شه خودم بخوام داس عزرائیل رو تیز کنم. هرچقدر هم از زندگی بدمون بیاد، تا جایی که زنده‌ایم باید سعی کنیم شر نباشیم. ما نمی‌تونیم کاری کنیم که خوبی و روشنایی و صلح درست کنیم، تنها کاری که می‌تونیم بکنیم اینه که تا جایی که می‌تونیم شر نباشیم. این دنیا به اندازه‌ی کافی شر داره، پس ما باید تلاش کنیم شر نباشیم. شنبهتو تموم عمرم سعی کردم همه‌ی آدم‌ها رو راضی نگه دارم. و همین تلاش برای راضی نگه داشتنشون باعث شد که اکثرشون ازم راضی نباشن. من از خودم هم بدم میاد. امیدوارم آدم‌ها فقط وقتی حالشون خوبه حالت رو نپرسن. جمعه، نصف شبمریم خودکشی کرد. بنرش رو زدن دیوار ساختمون. این اواخر که می‌دیدمش موهاش رو چتری کرده بود. می‌گن فر رو روشن کرد، کله‌ش رو گذاشت تو. ریشه‌ی موهاش ضعیف بود. یه خوشه‌ش که گر گرفت بقیه هم سوخت. کله‌ش رو در‌می‌آورد هم باز بخاطر سوختگی زیاد می‌مرد.بالاخره هر کی یه جور خودش رو سرگرم می‌کنه.</description>
                <category>Mercier and Camier</category>
                <author>Mercier and Camier</author>
                <pubDate>Fri, 28 Apr 2023 13:53:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقط فوتبال ورزش نیست: تک‌نفس‌های واترپلوی ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@Kamyab00/%D9%81%D9%82%D8%B7-%D9%81%D9%88%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D9%88%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%AA%DA%A9-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D8%AA%D8%B1%D9%BE%D9%84%D9%88%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-pi4ta1jmwk6n</link>
                <description>نیمه‌نهایی؛ ایران و تایلندامروز دوشنبه هفت فروردینه. ایران برای اولین‌بار رسید فینال واترپلوی قهرمانی آسیا. تا قبل این فقط دوبار رسیده بود رده‌بندی و برنز گرفته بود. با چین بازی داشت امروز. ایران ۸ ـــ ۱۱ چین. خیلی حیف شد. البته، وقتی به چیزی بها ندی (ندن!)، هرچقدر تلاش کنی نتیجه‌ای حاصل نمی‌شه. ولی از این بابت هم خوشحالم که رفت لیگ جهانی و میتونه با بهترین تیم‌های ملی دنیا از قاره‌های مختلف بازی کنه. سه تیم اول قهرمانی آسیا میرن لیگ جهانی (چین، ایران، قزاقستان). بازیِ فینال ساعت ۱۲:۳۰ بود. الان که جدول برنامه‌های شبکه ورزش رو از سایت می‌بینم ساعت ۱۲:۲۷ شبکه ورزش مستند نشون داد، بعد ساعت ۱۴:۱۵ جهان ورزش، بعد ۱۴:۴۶ منتخب جام‌ جهانی ۲۰۲۲. تو زمان بازی، بازیِ ایران مهم‌تر بود یا جهان ورزش؟ خانه از پای‌بست ویران است...الان برای واترپلو اینطوریه. بعداً برای ورزش‌های دیگه هم این اتفاق می‌افته تا کم‌کم از اون ورزش فقط اسمش بمونه.علل بها ندادن به واترپلو تو ایران:بودجه۲۱ اسفند ۱۴۰۰ رئیس فدراسیون شنا، شیرجه و واترپلو تو تلوزیون گفت فدراسیون به ۱۵۰ میلیارد تومن نیاز داره؛ از طرفی هم هزینه‌ی هر سفر برای بازی‌های آسیاییِ واترپلو ۲ میلیارد تومنه (این مبلغ برای سال ۱۴۰۰ هست و مسلماً الان خیلی بیشتر شده با توجه به وضع اقتصادی). و ۲۴ فروردین ۱۴۰۱ هم رئیس فدراسیون گفت که مجلس دو میلیارد تومن برای سه رشته‌ی شنا، واترپلو و شیرجه داده که این مبلغ فقط برای سفر بازی‌های آسیاییه واترپلوئه اونم تو سال ۱۴۰۰؛ پس با این وجود فدراسیون باید این دو میلیارد رو یه جوری بین سه‌تا رشته تقسیم کنه که خیلی پول کمی میشه برای هر کدوم از رشته‌ها.میلیاردها تومن پول صرف فوتبال کردید و نتیجه نگرفتید، بهتر نیست رشته‌هایی که بدون پول دارن نتیجه می‌گیرن رو روشون سرمایه‌گذاری کنید؟ مربی تیم ملی شنا: نمی دانم کارشناسان تقسیم بودجه در وزارت ورزش به چه چیزی فکر می‌کنند. هدف از تقسیم بودجه عجیب است. فدراسیونی که سه رشته مهم و پر مدال شنا، شیرجه و واترپلو را در اختیار دارد با سه میلیارد باید کار قهرمانی، استعدادیابی و اعزام تیم‌ها را انجام دهد و فدراسیونی با یک رشته فوتبال به تنهایی ۲۰ میلیارد بودجه دریافت کند.خبرگزاری مهر، ۱۳۹۸نداشتن حقوق ثابت برای ورزشکاران ورزشکارای واترپلو و خیلی از رشته‌های دیگه برعکس فوتبال حقوق ثابت ندارن. فوتبالیست‌ها چه ببازن، چه ببرن و چه مساوی کنن باز پاداش دریافت می‌کنن؛ ولی برای اون رشته‌هایی که ورزشکاراشون حقوق ثابت ندارن، فقط اگه ببرن پاداش بهشون می‌دن که اون پاداش هم اونقدر دیر می‌دن که ورزشکار دیگه بیخیال می‌شه.پاداش نگیرید تا سرباز وطن باشید!شاید به اندازه‌ی بودجه و نداشتن حقوق ثابت ورزشکاران دلیل اصلی‌ای نباشه، ولی باز مهمه. تو خیلی از رشته‌ها (کشتی، تکواندو، واترپلو و...) وقتی ورزشکارا می‌رن مسابقه بدن، برای به اهتزاز درآوردن پرچم می‌ر‌ن و به نوعی سرباز وطن می‌شن؛ ولی تو فوتبال اینطوری نیست و این باعث کم‌انگیزه شدن ورزشکارای غیر فوتبال می‌شه. نگرفتنِ حق پخشبازی‌های لیگ برتر واترپلو بهشون اجازه‌ی حق پخش داده نمی‌شه و واسه همین وقتی مردم این ورزش رو نبینن، چجوری از وجودش آگاه باشن و بشناسنش؟ جدا از بازی‌های لیگ برتر، آخرین بازی‌ واترپلوی اروپا که شبکه ورزش نشون داد و من یادمه، مال سه چهارسال پیش بود. که اونم احتمالاً چون برنامه‌ای نداشتن که جای بازی پُرش کنن گذاشتن. نمی‌گم بیان بازی‌های لیگ ایتالیا و اسپانیا رو نشون بدن، ولی حداقل در همین حد که بازی‌های لیگ ایران رو نشون بدن با اینکه کمه ولی از هیچی بهتره.وضعیت ورزش امروز ایران: زمین خالی، ولی رو نیمکت پُر از ذخیره. ملی‌پوش واترپلو، امیرحسین رهبر:شاید منِ امیرحسین رهبر را یک بار در سال هم در تلویزیون مشاهده نکنید؛ این موضوع تنها مختص به من نیست و همه ملی پوشان واترپلو این گونه هستند. حتی لیگ واترپلو کلا یک یا دو بار حق پخش می‌گیرد. زمانی که به شدت در تمرینات سختی می کشیم توقع داریم اما مسئولین توجهی به رشته ما ندارند. حتی خبرنگاران روز آخر و تنها یک بار به تمرینات ما می آیند. در ورزش ما نه پولی است، نه شهرتی نه محبوبیتی. باکمترین هزینه هم می توان به بازیکنان تیم ملی انرژی داد که این هم اتفاق نمی افتد. دوست دارم صدای این ورزش را به گوش مسئولین برسانم که متاسفانه هیچ وقت این اتفاق نیفتاده است. نمی‌گوییم اندازه فوتبال یا والیبال به ورزش ما توجه کنید اما ما هم در روز ۸ ساعت تمرین می کنیم و توقع ما بالا است.نایب قهرمانی ایران رو تبریک می‌گم و برای درک بیشتر مظلومیت این ورزش تو ایران ادامه‌ی نوشته رو می‌سپرم دست تیترهای زیر:آبان ۱۴۰۱فروردین ۱۴۰۲</description>
                <category>Mercier and Camier</category>
                <author>Mercier and Camier</author>
                <pubDate>Tue, 28 Mar 2023 20:22:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>[امیدوارم:] سال غم تحویل بدیم، سال شادی بگیریم</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%5B%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%85:%5D-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%BA%D9%85-%D8%AA%D8%AD%D9%88%DB%8C%D9%84-%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%85%D8%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%85-vpye1mj4typp</link>
                <description>روبراهی؟ https://listen2music.ir/406/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%B9-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D8%AF%D9%88/ چی بهتر از اینکه یه روز، یه کادو، به اسم زندگی رسید برام از بالا(این نوشته رو با آهنگ بالا بخونید)شادترین عکسی که  تا حالا گذاشتممنم مثل اون دسته از انسان‌هایی که نسلشون رو به انقراضه بدم نمیاد زیبایی‌های زندگی رو ببینم. بدم نمیاد از لذت وارد کردن هوای سرد به ریه‌ها حرف بزنم، بدم نمیاد از بوی آرامش‌بخشِ کاغذ کاهی حرف بزنم و... . ولی دست و پام (دست و پامون) بسته‌ست. شاید جای درست به دنیا نیومدیم. یه فکت اینستاگرامی بود می‌گفت انسان‌ها قبل از به دنیا اومدن، خودشون انتخاب می‌کنن کجا به دنیا بیان. خب مگه ما مرض داریم ایران رو انتخاب کرده باشیم؟ در هر صورت... اینو گفتم که یکم وقت بخرم برای اینکه ببینم برای ادامه باید چی بگم. امسال برای خود من، به شخصه سال خوبی نبود. پستی بلندی زیاد داشت، ولی اون پستی‌ها باعث شد تا جاهایی که زندگیم فراز می‌گیره اوج لذت رو تجربه کنم. اُرگاسم زندگانی؟این پست فازش مثبته (با اینکه شنبه‌ی هفته‌ی پیش قصد قاطع داشتم خودکشی کنم و الان پشمام ریخته که چجوری هنوز زنده‌م). تعادل روانی ندارم. یهو ردی می‌شم. عین یه بمب. مثل هزل؛ ولی تو کتاب زندگی منْ فقط خودم هستم. آگوستوسی نیست. خودم باید انتظار مرگ یکی دیگه رو داشته باشم که وجود نداره. گودو کِی می‌رسی؟ (شباهت اسم گودو به خدا هم جالبه) در رابطه با شنبه‌ی هفته پیش که پاراگراف بالا گفتم، به یکی گفتم جرئت این کار رو نداشتم (مسلماً از کلمه‌ی جرئت استفاده نکردم، ولی شما همون کلمه‌ی اصلی رو در نظر بگیرید)؛ بعدش گفتم: &quot;اما دست به مهره بازیه&quot;. بخاطر واترپلو ارزش لحظه‌ها رو می‌دونم؛ واترپلو بازی صدم ثانیه‌هاست. واسه همین برام سخته که چجوری ثانیه به دقیقه تبدیل می‌شه، بعد می‌شه ساعت، بعد می‌شه هفته، ماه، سال... . پیر شدم (خنده)؛ جاده‌ی کنار گوشام علف دراومده. امسال خیلی‌ها رو شیکستم و رو خرده شیشه‌هاشون رقصیدم، ولی قول می‌دم دیگه این کار رو نکنم و چاقو تو زخم بقیه فرو نکنم. ولی من باز اون موقع که بچه بودم رو دوست دارم. کی دوست نداره؟ فارغ از هر فکر و خیالی. فارغ از زنجیر تنگ فلک. هر چی می‌ره جلوتر، مثل یه کفشی می‌مونه که تازه خریدی، ولی هیچوقت جا باز نمی‌کنه. یه سری‌ها کفش رو تحویل می‌دن، یه سری‌ها باز نگه‌ش می‌دارن، یه سری‌ها هم ترجیح می‌دن با پای پیاده رفت‌وآمد کنن. می‌خواستم یه پست بنویسم با فاز خیلی خیلی منفی، با عنوانِ &quot;درِ نیستی کوفت، تا کوفت شد&quot; (اگه نمی‌دونین: تو بوستان یا باب چهارم یا باب پنجم، به احتمال زیاد بابِ &quot;در تواضع&quot;، یه داستان داره درباره سرسختی و سعی که درباره یه روده هست و یه جاش می‌گه &quot;درِ نیستی کوفت، تا هست شد&quot;). دقیقاً بعد اینکه فهمیدم المپیاد ادبیات قبول نشدم. مثل اینه بری خواستگاری دختری که دوستش داری، ولی تا رسیدی دم در خونه‌شون یکی دیگه بره تو. شب‌ها موقع خواب از این سناریوها واسه خودم زیاد می‌چینم.خیلی جاها افتادم زمین، گلی شدم، ولی باز خاکی موندم. منت و اینا هم نیست... چرا باید بی‌خودی به خودم سختی بدم تا رفاه یکی دیگه تامین شه؟ ولی چون می‌خواستم طرف آرامش داشته باشه به خودم سختی دادم.آگوتا کریستوف تو اولِ &quot;دیروز&quot; می‌گه:دیروز همه چیز زیباتر بودموسیقی در شاخ و برگ درختانباد در موهای منو در دستان گسترده‌ی توخورشیدواقعاً دیروز همه چیز زیباتر بود؛ ولی جالبه، سال دیگه هم می‌گیم سالِ پیش (دیروز) همه چیز زیباتر بود و تا آخر...خوش ندارم دهنم رو نیم‌متر وا کنم و با خنده شروع سال نو رو تبریک بگم. به نظرم همیشه نباید تبریک گفت. شاید یکی از تولدش ناراحته، چرا بهش تبریک بگیم؟ درباره سال نو هم همینه. سال جدید رو بهتون تبریک/تسلیت طول می‌کنم. همیشه که نباید عرض کرد. امیدوارم از طول کم شه و به پهنای عمر اضافه شه... ۰۲۱تهران(عید دوشنبه‌ست؟)؛ دو روز (یا یه روز) مونده به شروع سال ۱۴۰۲تنها راه اینه که با دیدگاهی تازه‌تر، پیش بریم، ما به پیشواز سال بعد (: https://www.aparat.com/v/ZO8q9 درست می‌شه همه چی... درستش می‌کنیم (:</description>
                <category>Mercier and Camier</category>
                <author>Mercier and Camier</author>
                <pubDate>Sat, 18 Mar 2023 22:58:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دست آخر | پوچیِ معنادار</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D9%BE%D9%88%DA%86%DB%8C%D9%90-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B1-ijg8dhoit44t</link>
                <description>به نظرم دو نوع پوچی داریم: (تا جایی که من خوندم و فکر کردم؛ ممکنه مدتی بعد بیشتر شه)پوچی برگرفته از رویاروییِ انسان با ذات خودش؛ ذات انسان چه بد باشه چه خوب حس لزج‌مانندی بهش می‌ده. حسی که می‌خواد از هم بپاشه ولی در همون حین یه کلِ منسجم باشه. در طول زندگیش هم برای ساختن این &quot;کل منسجم&quot; تلاش می‌کنه، ولی مرگ تلاشش رو ناتمام می‌ذاره. این نوع پوچی که رویارویی‌ِ انسان با ذاتش هست، تو آثار آلبر کامو می‌شه دید. &quot;سقوط&quot; بارزترین نمونه‌ش هست. مونولوگی یک‌طرفه از قاضی‌ای تائب. قاضی‌ای تائب که با وجود تائب بودن باز درگیر گناهانش هست. به نظرم تو &quot;سقوط&quot; فرد مقابلِ کلمانس (شخصیت اصلی) ما هستیم. جفت شخصیت‌ها انسانن، ولی کسی که بیشتر زجر می‌کشه شنونده‌ست. یا شاید هم کلمانس بیشتر زجر می‌کشه.پوچی‌ای که بر پایه‌ی استمرار هست. پوچی‌ای که به شکل تکرار پشت سر هم کلمات بنا می‌شه. راست کار ساموئل بکت. یکی از ویژگی‌هایی که باعث می‌شه ساموئل بکت این پوچی رو تو چشم مخاطب کنه، نمایشنامه هست. نمایشنامه بخاطر فرمی که داره و فقط یه‌بار درباره‌ی مکانی که نمایشنامه توش جریان داره حرف زده می‌شه و باقیِ کلمات، مکالمه شخصیت‌ها هست، بهترین انتخاب برای پوچی برای پایه‌ی استمراره. مورد دیگه‌ای که علت قوت این نوع پوچی هست، عجیب بودن و گنگ بودن داستان هست. در رمان &quot;نام‌نابردنی&quot;، مردی فاقد دست و پا داخل یک خمره‌ی شیر در جلوی یک رستوران ایرلندی نگهداری می‌شه. در &quot;دست آخر&quot; داستان در اتاق یا انباری‌ای بازمانده از خسارات جهان بیرونه: مردی نابینا، زن و مردی که تو دوچرخه‌سواری تصادف کردن و ساق پاهاشون قطع شده و داخل سطل آشغالی قرار دارن. بکت تو سال ۱۹۶۱ رمانی درباره‌ی مردی منتشر کرد که در دنیایی زندگی می‌کنه که به طور کامل از گل‌ و لای و قوطی‌های پراکنده‌ی غذا و قوطی‌بازکن تشکیل شده. در این دنیا شخص فقط می‌تونه به گونه‌ای دردناک و آهسته بخزه. صحبت کردن غیرممکنه زیرا دهن از گل و لای پُر شده و دید هم محدوده چون نمی‌تونه سرش رو خیلی از گل بالا بیاره. Not I&quot;دست آخر&quot; نمایشنامه‌ای هست که ساموئل بکت تو سال ۱۹۵۷، بعد از &quot;در انتظار گودو&quot; و قبل از &quot;آخرین نوار کراپ&quot; نوشت. این نمایشنامه شامل چهار شخصیت با اسم‌های: هَم، نِل، نَگ و کلاو هست. هَم مردی کوره که قادر به انجام هیچ حرکتی نیست و رو ویلچر می‌شینه. کلاو که تنها شخصیت سالم و بدون نقص کتاب هست که از هَم اطاعت می‌کنه. نِل و نَگ مادر و پدر (نِل مادر، نَگ پدر) هَم هستن، یا به قول خود هَم &quot;جد ملعون&quot;. کلاو: سوژه‌ی روایت‌های هَم. اسمش از ادویه (clove) گرفته شده که برای گوشت (ham) هست. کلاو بخاطر نیازهای عاطفی و جسمی به هَم وابسته‌ست، ولی با این وجود باز هَم رو تهدید به تنها گذاشتنش می‌کنه.نِل: مادرِ هَم. جایی از نمایشنامه وقتی کلاو به نِل سر می‌زنه و متوجه می‌شه مُرده، کمی بعدتر کلاو یه شپش رو لباسش پیدا می‌کنه. وقتی انسانی می‌میره می‌گن انسانی دیگه جاش رو پُر می‌کنه؛ ولی انسان بدبخت‌تر از این هست که انسانی دیگه جاش رو بگیره، و ممکنه یه شپش بشریت رو ادامه بده. نِل همراه با نَگ وقتی دوچرخه‌سواری می‌کردن تصادف کردن و ساق‌پاهاشون رو از دست دادن و حواله‌ی سطل آشغالی شدن.هَم: قهرمان داستان (ham) با چاشنی ادویه گل میخک (clove). شاید بشه هَم رو چکش فرض کرد و نِل و نَگ و کلاو رو میخ. هَم از تمون نشدن و بی‌پایان بودن می‌ترسه؛ این رو از واکنشش نسبت به پیدا شدن شپش رو لباس کلاو بعد از مرگ نِل می‌شه فهمید. نَگ: پدرِ هَمNot Iنمایشنامه تک‌پرده‌ایه و فقط یه مکان داره. اون مکان اتاق/انباری‌ای هست که دوتا سطل تو گوشه‌های اتاق داره، و دوتا پنجره که هر کدوم یه منظره رو نشون می‌ده. یه پنجره دریا رو، یه پنجره هم زمین رو. هَم ضدآفرینش هست. هَم مثل حام، پسر مطرود نوح می‌ترسه کل چرخه‌ی بشریت دوباره از شپش شروع بشه. و رنج خودش و بشریت بی‌اثر بشه. (به غیر از این، تلمیح‌های دیگه‌ای هم به انجیل داره کتاب)از متن کتاب:هَم: ولی ممکنه تو آشپزخونه‌ت مُرده باشی.کلاو: نتیجه‌ش همونه.هَم: آره، ولی اگه توی آشپزخونه‌ت مُرده باشی، چه‌جوری بفهمم؟کلاو: خُب... دیر یا زود بوی گند برم می‌داره.هَم: تو همین‌طوریش هم بوی گند برت داشته. همه‌جا بوی گند جنازه می‌ده.کلاو: همه‌ی دنیا.حواله شدن نِل و نَگ بعد ناقص شدن بدنشون به سطل آشغالی، می‌تونه اثر جنگ روی بکت باشه. وقتی یه چیزی فرسوده می‌شه قابل استفاده نیست.جمله‌ی &quot;نوبت بازیِ منه...&quot; از هَم، تداعی‌گر بازی شطرنجه. هَم تو بازی‌ای که از اول باخته شاه شده و حرکات بی‌معنایی می‌کنه که فقط امر اجتناب‌ناپذیر رو به تعویق بندازه. اون تلاش می‌کنه موقعیت پوچ و وقار تراژیکش رو حفظ کنه. ساموئل بکت شاید بشه اگزیستانسیالیسم فرض کرد آثارش رو، ولی بیهودگی و پوچیش خیلی بیشتر از اگزیستانسیالیسمه. فقر معنوی از نوشته‌هاش می‌باره.در رابطه با ساموئل بکت و کتاب‌هاش (کلی‌تر): https://www.aparat.com/v/SGZFU اگه تونستین، ویدئوهای &quot;Not I&quot; رو ببینید. تو یوتیوب هست، بقیه سایت‌ها رو نمی‌دونم. اسم ساموئل بکت هم اضافه کنید بهش. یه دهن هست که حرف می‌زنه و از کلمه &quot;من&quot; خوشش نمیاد. انزجاردهنده‌ست. </description>
                <category>Mercier and Camier</category>
                <author>Mercier and Camier</author>
                <pubDate>Wed, 15 Mar 2023 15:36:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ریمِل و سیاهی اشک</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%B1%DB%8C%D9%85%D9%90%D9%84-%D9%88-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A7%D8%B4%DA%A9-gv6alxq0jdlr</link>
                <description>از ما نشان مجوی و مبر نام ما که ما از بی‌خودی ز نام و نشان درگذشته‌ایم  &quot;خواجوی کرمانی&quot;من هم گذشته رو از دست دادم هم حال؛ آینده هم برام از الان تو سطل آشغالیه. فعل مستقبل رو با فعل مضارع می‌شه ساخت که من ندارم. البته، تا اینجا گذشته و الان (حال) من با سه نقطه تموم شده، فعل نداره. بعد سه نقطه‌ش هم نقطه نمیاد که تموم شه. تو صفر درجه هم می‌جوشم، زود عصبانی می‌شم. چون روز بد زیاد دیدم؟ فکر نکنم؛ چون اگه روز بد زیاد دیده باشی باید صبر و تحملت بالاتر رفته باشه. &quot;از بیرون کلاً جر/از درون منفجر&quot;. با فلک چون نمی‌شه مچ انداخت تصمیم گرفتم یه جوری بسازم. بسوزم و جوونه بزنه ـــ خودم نه، چیزی که بعدِ مرگم ازم باقی می‌مونه ـــ دونه رو هم تا تو تاریکی و عمق خاک نذاری بیرون نمیاد. اون که اخلاق خوبش (به چیزای دیگه هم می‌شه تعمیم داد) رو نذری می‌کنه هم یه روزی کاسه‌هاش تموم می‌شه. من الان همینطوریم. به شرایط هم بستگی داره. خیلی بهش فکر کردم، وقتی تو فحش ندی و همه فحش بدن، تو چه کار شاخی کردی؟ سنجش با عُرفه، نه با چیزی که درسته؛ حالا عُرف می‌خواد غلط باشه یا درست. &quot;من اگه می‌زنم تو گوشِت، قلبمم می‌لرزه&quot;. اونجا که مولوی می‌گه &quot;گر تو با بد بد کنی فرق چیست؟&quot; هم خیلی نیستم. مگه باید فرقی وجود داشته باشه؟ بودن فرق دلیل نمی‌شه که یه کاری درست یا غلط باشه. بی‌ارزش شدن ارزش‌ها خودش یه ارزشه. Leon (Leon the professional)از خودم بدم میاد. از اینکه اگه یکی دیگه لپتاپ جلوم رو داشت می‌تونست ازش بهتر استفاده کنه، اگه چشم‌هام رو داشت می‌تونست ازش بهتر استفاده کنه و... . من از این ناراحت نیستم که وجود دارم، از این ناراحتم که از وجود خودم ناراحتم. اشکال نداره نمی‌فهمی، اینو فقط *خل‌های کلاس که تیکه‌های بی‌مزه می‌پرونن می‌فهمن. من انگیزه‌ی کافی برای زندگی رو ندارم. زندگیم دست خودم نیست، اول دست بقیه بود، بعد که بقیه ولش کردن الان دیگه فکر کنم افسارش پوسیده. افسارش هم بگیرم باز برای یه مدت کم دست خودمه بعد پاره می‌شه؛ پس نگیرم بهتره، اینجوری با اینکه دست خودم نیست ولی حداقل طول عمرش بیشتره.من وسط راه حقیقت پنچر شدم. اینو از چروک‌های بالای ابروم می‌شه فهمید. نسبم؟ شاید از فاحشه‌ای از شهر بخارا. وقتی ندونی جواب سوال چیه، کل مسئله رو با شک و تردید حل می‌کنی و مسلماً خیلی جاها هم اشتباه حل می‌کنی. بدم میاد از اینکه یه لحظه جرقه‌ی امید توم روشن می‌شه و لحظه‌ی بعد هم جرقه‌ی مرگ. من که خودم رو دارم می‌خورم با سالاد، حداقل تو اشتباه نکن که مثل من نشی. یه سری زخم‌ها هستن، بعد از اینکه خشک شن و بیفتن باز جاشون می‌سوزه. از هیچ هم کمترم. خوشبحال تهی که مجموعه‌ست ولی من نیستم. خواستم بعدِ &quot;من&quot; پرانتز وا کنم و بنویسم &quot;ما&quot; که دیدم ربطی نداره. تو می‌تونی مجموعه باشی وقتی اعتقاد داشته باشی که باارزشی. پشت من خیلی وقته به خاک مالیده. دمل‌هایی که نمی‌ترکن، فقط بدخیم‌تر و بزرگتر می‌شن. بدم میاد از اینکه من نگران کسایی که دوستشون دارم هستم، ولی نمی‌دونم اونا هم نگران زنده بودن یا نبودن من هستن. من همه آدم‌ها رو دوست دارم. نسل تماشاچی‌های خسته از تماشاست. اگه قلبم وایستاد می‌خوام رو سنگ قبرم بنویسن: &quot;یک روز می‌رویند از بذر تنم باغ‌ها، یک روز می‌رویند از بذر تنم باغ‌ها&quot;؛ تنها چیزی که باعث می‌شه جدی خوشحال شم و کنج لبم منحنی‌ای با تابع سهمی رسم شه همینه؛ خوبیه این تابع اینه که هم سمت راست محور هم سمت چپش رو به بالاست (می‌گیری چی می‌گم؟). اگه هم خواستید آدرس قبرم رو پیدا کنید از خاک درِ میکده بپرسید. حیف باده و مِی نمی‌تونن آدم رو آزاد کنن. آزادی اصلی اینه وجود نداشته باشی؛ تا وجود داری و نفس می‌کشی آزاد نیستی. به قول باباطاهر: &quot;فلک بر گردنم زنجیر دارد&quot;. اما بحث اصلی اینه که وقتی نفس نکشی و زنده نباشی چجوری می‌تونی از وجود آزادی حرف بزنی؟ چیزهایی که الان به عنوان آزادی دنبالشونیم چیزهاییَن که به مرگ یا حداقل طرد شدن ختم می‌شن اکثراً (حداقل تو ایران)؛ حکم اعدام برای محاربه با خدا. باید شک کرد کسی که موقع اعدام مدال افتخار رو گردنش می‌ندازن خوشحاله یا نه؛ خوشحال از اینکه با شرافت می‌میره (؟). محاربه با خدا عصیان قشنگیه. کسی که وجود رو بهت داد جلوش قد علم کنی.Pearl (Pearl)چند وقته دوباره شروع کردم شعر می‌نویسم. بیشتر تلاشم اینه شر نباشه، حداقل مفهوم داشته باشه. ولی وزن‌هاش خرابه؛ قرار بود وقتی علوم و فنون دهم و یازدهم رو می‌خونم وزن‌ها هم یاد بگیرم، ولی چون خیلی وقت می‌برد ازشون گذشتم. چندتاش رو می‌نویسم:خاک طرب آگاه ز احوالم شدگفتم که مرا زودست، پریشانم شدگفتش که تو را زودست، این رامش خاک؟گفتم که اگر نبود، چرا بالش خاک؟بر زبان و دیده‌ام باشد عجل/که گر مُردم نباشم پر خجللبریز بود جان جامم از ازل/که ریختش پیکر ترگ اجلاین شمع که روزی دمیده بشد/همی سوخت و بود و خمیده بشدفردا که باز آید بهر غمش/به ذهنش بیاید دو دیده ترشکه از داخل آهسته شد نخ‌نمای/که این نخ ز بیرون بشد یخ‌نمایدر این حال که هستم غمم را بغل/که گویا بود اینگونه آن از ازلسر مفت تاج نفس‌های دم/همی عزل کردم خود و آن به همدرین زندگانی چه سود آورم؟/که جز دود نشد در نفس یاورمز آن گه که تا گه همی خار بُدش/برایم ولی باز همی یار بُدشبگفتند آن کذب‌پرستان حقیر/:چه یاریست ندارد که هیچ دم صفیربگفتم که این یار برایم تک است/در خاک این تیره کاغذ فک استز پشت پس لوحه‌ام فک ببین/توانی که تا نوحه‌ام شک ببینحسی که این روزها دارم شبیه ده سال آخر عمر سارتره که تو انزوا رفت. ولی بعد مرگش بزرگترین تشییع جنازه‌ی فرانسه رو براش گرفتن. البته من نه از لحاظ فلسفی در حد سارترم، نه از لحاظ محبوبیت؛ ولی باز... مرگ انسان‌های منفور خوشحال‌کننده‌ست. (منظورم از منفور خودم هستم، سارتر نه)؛ روز اعدام مورسو هم آدم‌های زیادی جمع شدن. Patrick Bateman (American psycho)پاتریک بیتمن یه انسان نیست، یه ایده‌ی زنده‌ست.درباره عکس‌ها؛ سه‌تا از فیلم‌هایی هستن که خیلی دوستشون دارم با شخصیت‌های اصلیشون؛ بخاطر اینکه مقدار زیادی بهشون شبیه هستم یا خودم هستن. البته اینا همه‌ش نیست، من آینه رو بشکنم صدتا می‌شم. ولی خب... .لئون که عکس اول هست برای من خیلی شخصیت پررنگیه، اونقدر که پشت صفحه جوهر پس می‌ده. پررنگ که می‌گم یعنی هیچوقت یادم نمی‌رتش. از ماتیلدا عین گلش مراقبت کرد. وقتی ماتیلدا ماشه رو می‌بره رو مردم، لئون بهش می‌گه به جز زن‌ها و بچه‌ها. این خیلی برای من ارزش داره، ساده‌ست، ولی همین چیزهای ساده تعاریف سختی دارن. و اون آهنگ &quot;Shape of my heart&quot; آخر فیلم از استینگ هم که بی‌نظیره. واقعاً قشنگه.پِرل عکس دومه. کسی که خاکستر آرزوهای بر بادرفته‌ست. اون ستاره بود، ولی تو زندگی روشن و پرفروغ مردم ستاره‌ها معلوم نمی‌شن. تو این عکس بسته به اینکه مخاطب حالش چجوریه می‌تونه عکس رو حالتی مضطرب و پرتنش فرض کنه، یا صرفاً دختری در حال لبخند زدن. عکس آخر پاتریک بیتمن. من و بیتمن خیلی به هم شبیه هستیم: وقتی کسی نمی‌تونه رنج‌های ما رو ببینه ما رنج‌هامون رو باید بهشون تحمیل کنیم. انسانِ بدون رنج زندگی کردن رو یاد نمی‌گیره؛ البته رنجی که من و پاتریک تحمیل می‌کنیم بعدش مرگه، پس زندگی نمی‌کنه اصلاً. پاتریک بیتمن برای من خیلی بیشتر از یه فیس سیگماست. اون خود منه. جامعه خودش هم می‌دونه برای بقا به بیتمن نیاز داره. یه بار یه دختره بهم گفته بود بعد پارتی دوست داره از این لباس‌های رسمی داشته باشیم (برای من حداقل یادمه لباس‌هایی شبیه بیتمن منظورش بود)، اون جین برای منه. بهش لطف نمی‌کنم و نمی‌کشمش. دخترها دوست دارن کس دیگه‌ای آرایششون کنه؟ مثلاً من دوست دارم خط چشم براشون بکشم... برای مایی که رنگ‌ها رو ندیدیم، همه چی رنگیه...</description>
                <category>Mercier and Camier</category>
                <author>Mercier and Camier</author>
                <pubDate>Sat, 04 Mar 2023 23:44:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>[ژوووووون] بیا مزاحم من شــــو [آه]</title>
                <link>https://virgool.io/@Kamyab00/%5B%DA%98%D9%88%D9%88%D9%88%D9%88%D9%88%D9%88%D9%86%5D-%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%B2%D8%A7%D8%AD%D9%85-%D9%85%D9%86-%D8%B4%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%88-%5B%D8%A2%D9%87%5D-h7ndblipmme0</link>
                <description>این چند خط پایین قرار بود تو &quot;جستار | ننگ با رنگ پاک نمیشه&quot; باشه که چون دیدم داره زیاد میشه یه مطلب جدا راجع بهش نوشتم.&quot;درآمدی تحلیلی بر انقلاب اسلامی ایران&quot; رو دیدم گفتم یه نگاهی بهش بندازم. تو صفحه‌ی ۱۱۵ـش راجع به درصدهای شعارهای انقلاب ۵۷ حرف زده. تو انقلاب ۵۷ بیشتر شعارها مضمونشون فرهنگی (۵۴ درصد فرهنگی، ۴۰ درصد سیاسی، ۶ درصد اقتصادی) بود. حجاب هم جزو فرهنگ حساب میشه. خودم قبول ندارم اینکه حجاب جزو فرهنگه. حجاب الان بیشتر از اینکه برای مسائل فرهنگی مورد استفاده قرار بگیره برای اهداف سیاسی استفاده میشه. مثلاً من وقتی میبینم تو قطار یه زن چادریه میاد تو، چون حدس (اینجا حدس می‌زنم، اونجا که این حدسْ یقینه) می‌زنم مذهبیه، فارغ از تفکراتش باهاش حال نمیکنم، چون چادریه و چادری‌ها هم مذهبیَن (هر چادری‌ای نه، اگه طرف آدم باشه مشکلی باهاش ندارم؛ دوست‌های اینطوری هم دارم که چادریَن ولی باهاشون رفیقم). یکی از دلایلی که باعث میشه از حجاب بدم بیاد اینه که همیشه باحجاب مظلوم جلوه داده می‌شه و بی‌حجاب ظالم. کلاً در رابطه با حجاب دوتا جبهه هست: باحجاب، بی‌حجاب. خب وقتی که باحجاب مظلوم باشه پس حتماً اون یکی جبهه که بی‌حجاب‌ها هستن بهش ظلم می‌کنن. امکان این که ظالم از خود جبهه باحجاب‌ها باشه هم هست. چون مردها نمیتونن حجاب داشته باشن، اون دسته از مرد‌هایی که طرفدار حجاب هستن رو با کلمات «غیرت» و «ناموس» تعریف می‌کنم. بیشتر ظلم‌ها هم معمولاً از طرف همین آقایون به اصطلاح باغیرته؛ یه نمونه‌ش قتل‌های ناموسی. البته تو این مورد (قتل‌های ناموسی) کسی که بهش ظلم شده امکان داره خیلی اهل حجاب هم نباشه یا اونجوری سفت و سخت نگیره:‌ رومینا اشرفی، مونا حیدری، شیدا و... . یکی از چیزایی که «حجاب» با خودش میاره «غیرت»ــه و نتیجه‌ش میشه که زن شونزده ساله (خیلی غم‌انگیزه برای یه دختر شونزده ساله از لفظ «زن» باید استفاده کرد.)  که یه بچه‌ی سه ساله داره بخاطر اینکه داداشش دیدتش که داره با یه مرد حرف میزنه با ضربات چاقو کشتدش که اصالت کلمه‌ی «غیرت» رو زنده نگه داره. با مفهوم «حجاب»، «غیرت» و «محرم» و «نامحرم» و کلی واژه‌ی دیگه بوجود می‌آد. واسه همین چیزاست که نسبت به حجاب تنفر دارم.فکر کن داری از پرتگاه میفتی، دستت رو گرفتی به یه سنگ که چند ثانیه دیگه شل می‌شه و میفتی پایین؛ بعد یه نامحرم اونجا هست و تو مذهبی هستی. اگه بخوای دستش رو نگیری چون باهاش نامحرمی میفتی پایین و می‌میری، اما اگه دستش رو بگیری اعتقادت رو زیر پا گذاشتی. اینجا زنده موندن مهم‌تر از اعتقاده. یکی از چیزایی که بحث محرم و نامحرم رو نقض میکنه (حداقل برای من) این مثاله. مذهب تا جای ممکن سعی می‌کنه زن و مرد نامحرم رو از هم دور نگه داره. پس چرا بالای در دستشویی عمومی‌ها زده «خواهران» و «برادران»؟ «بانوان» و «آقایان» که صمیمیتش کمتره و مناسب‌تره برای مذهب؛ پس چرا از «آقایان» و «بانوان» استفاده نمی‌کنن؟ (از همین دستشویی عمومی شروع میشه تا جاهای بالاتر)راجع به مظلوم نمایش دادن باحجاب‌ها گفتم؛ تو دادگاه‌ها معمولاً چادر سرشون میکنن (خودشون نه، برادرا این کار رو می‌کنن) و حجابشون رو درست می‌کنن. اینم بخاطر اینه میخوان مظلوم نمایششون بدن (اینم هست که مثلاً چون چادر پوشش کامله نمی‌خوان صورت زن مشخص شه که هویتش لو بره؛ ولی مثلاً کسی که بمب‌گذاره یا زنا کرده قبل اینکه بره دادگاه، عکس‌هاش از تو اینستا و... درمیاد؛ یا خانواده‌ش عکس‌هاش رو منتشر می‌کنن که مردم برای مثلاً اعدام نکردنش ازش حمایت کنن، پس لو نرفتن هویت دلیل محکمی برای چادر پوشوندن سر زن‌هایی که میرن دادگاه نیست). البته اینکه یه زنی که زنا کرده رو چادر سرش میکنن اوج پارادوکسه. من مذهبی نیستم، ولی در این حد میدونم که این کار (چادر پوشوندن سر کسی که زنا کرده) بیشتر از اینکه اسلامی بودن دادگاه و اینا رو نشون بده، بی‌احترامی مذهبی‌ها به عقاید خودشونه. احتمالاً اون ویدئوعه که یه دختر بچه‌سال رو گذاشتن جلو دوربین و با عشوه میگه: &quot;بیا مزاحم من شــــو&quot; رو دیدین، ولی اگه ندیدین این پایین می‌ذارمش: https://www.aparat.com/v/jCvcM/%D8%B7%D9%86%D8%B2_%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87_%D8%AF%D8%A7%D8%B1_%D9%85%D8%B2%D8%A7%D8%AD%D9%85_%D9%85%D9%86_%D8%B4%D9%88 *خیلی گشتم اون ویدئویی رو انتخاب کنم که زیرش شکلک خنده نداشته باشه (ویدئوی اصلی)، ولی پیدا نکردم. گفتم که فکر نکنید از قصد این رو آوردم که برای لودگی و تمسخر ازش استفاده کنم. این ویدئو میگه هر کس مدل لباس پوشیدنش مثل اونی باشه که میگه «بیا مزاحم من شو»، پس حتماً واسه اینکه مردها مزاحمش شن اونجوری لباس پوشیده. ولی می‌تونه طرف لباسش مثل حالت دوم باشه و نخواد کسی مزاحمش شه. «بیا مزاحم من شو» خیلی لفظ مزخرفیه، مثلاً اگه به زنی تجاوز شه و بدحجاب باشه (خودم از لفظ «بدحجاب» بدم میاد ولی برای بیان منظورم مجبورم بگم) قسمتی از علت تجاوز رو تقصیرش می‌ندازن، اما اگه به یه فرد چادری تجاوز شه معمولاً (همیشه) تقصیری گردنش نمیندازن. خیلی چیز چرتیه. کسی که هیز و مریض باشه واسش مهم نیست طرف بدحجابه، باحجابه، لخته یا هر چیز دیگه، در هر صورت کار خودش رو می‌کنه، چه میخواد «کار»ش تیکه کلامی باشه یا مالوندن و به زور برقرار کردن رابطه جنسی.تبلیغ حجاب در راستای بی‌ارزش کردن زناین عکس یکی از تبلیغ‌های حجابه؛ خود آبنبات بدون کاغذِ دورش زنه و وجه‌شبه زن و آبنبات هم تو این عکس خوردنی بودنش هست. کاغذِ دور چادره که اگه نباشه مگس‌های الدنگ (!) به آبنبات که زن هست حمله می‌کنن و می‌خورنش. زن رو که خود اسلام گفته از ارزش بالایی برخورداره، با این کار بیشتر زن رو بی‌ارزش کردن تا باارزش. از کجا معلوم مگس‌ها مذهبی و طرفدار حجاب نباشن؟ (پست مرتبط: &quot;چه پروپاگاندای پَر و پا گنده‌ای!&quot;) هیزی ربطی به مذهبی و نامذهبی بودن نداره، پس ممکنه اون مگس‌های مزاحم مذهبی باشن. مفهوم این عکس که برای باارزش نشون دادن حجاب زن رو بی‌ارزش کرده مثل نوع نقل و انتقالات بایرن مونیخه. واسه اینکه خودش رو قوی کنه بازیکن‌های تاثیرگذار تیم‌های دیگه رو می‌گیره که تیم‌های دیگه رو ضعیف کنه و خودش هم لزوماً تیمش قوی نمیشه ـــ از لحاظ خرید بازیکن اون تیم‌ها. بعید نیست اگه حجاب رو به شنل بتمن و سوپرمن هم تشبیه کرده باشن. فقط سوپرمن یکم منکراتیه داستانش چون شنلش قرمزه.هر کس عقاید خودش رو داره و همین عقاید متفاوت هست که باعث میشه انسان به اون چیزی که درسته (یا حداقل از نظر خودش درسته) برسه؛ این حرف‌هایی هم که زدم می‌تونه درست نباشه یا می‌تونه درست باشه. در هر صورت طبق چیزایی که دیدم این عقاید بوجود اومده. اینکه از حجاب بدم می‌آد لزوماً به این معنی نیست که از بی‌حجاب‌ها هم بدم می‌آد. چه بسا کسایی هستن که باحجاب باشن ولی از بی‌حجاب‌ها آدم‌تر باشن.این عکس‌ها رو ببینید آخرش یه سوال می‌پرسم اگه خواستید جواب بدید.سوال: اگه این شخصیت‌های کارتونی حجاب داشتن و باحجاب می‌بودن باز هم همونقدر که حجاب نداشتن دوستشون می‌داشتید یا نه؟ چرا؟</description>
                <category>Mercier and Camier</category>
                <author>Mercier and Camier</author>
                <pubDate>Tue, 10 Jan 2023 20:46:41 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>