<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کامیار حبیبی پور</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@KamyarHabibipour</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 03:52:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1027703/avatar/azzBbX.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>کامیار حبیبی پور</title>
            <link>https://virgool.io/@KamyarHabibipour</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چنین گفت زرتشت از فریدریش نیچه</title>
                <link>https://virgool.io/@KamyarHabibipour/%DA%86%D9%86%DB%8C%D9%86-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D8%B2%D8%B1%D8%AA%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B4-%D9%86%DB%8C%DA%86%D9%87-oh4lvg5sxt2u</link>
                <description>چنین گفت زرتشت- فریدریش نیچهچنین گفت زرتشت کار فلسفی جریان ساز فردریش نیچه است که برای غنای روایت تمثیلی آن و جستجوی ژرف در وجود انسان شناخته می شود. در این کتاب، نیچه به معرفی مفهوم فرا انسان یا ابر مرد می پردازد شخصی که از محدویت های اجتماعی مذهبی فراتر رفته و زندگی سرشار از خلاقیت و خود تعین گری را در آغوش می کشد. این روایت، زرتشت یک چهره پیامبر گونه را تعقیب می کند که از خلوت خود فرا رفته تا بینش خود را در مورد اخلاق، وجود و شرایط انسانی به اشتراک بگذارد و مخاطبان خود را در رد کردن عقایدی که به آن ها به ارث رسیده و پذیرفتن آزادی وجودگرایانه به چالش بکشد.کار نیچه با زمینه هایی از قبیل &quot;مرگ خدا&quot; ، شرح نیاز انسانی برای یافتن معنا و هدف بدون راهنمایی از ملکوت دست و پنجه نرم می کند. این بحران وجودگرایانه برانگیزاننده تجدید نظر اخلاقی است، در جایی که ارزش های سنتی محدود کننده در نظر گرفته می شود و ابرمرد تجلی گر ظرفیتی برای خَلق خود و پذیرش تقلاهای ذاتی زندگی است. مفهوم &quot;باز رخداد ابدی&quot; به اهمیتِ به طور کامل در لحظه زیستن بیشتر تاکید می کند، همانطور که یک فرد باید تمایل داشته باشد زندگی اش را مکرر دوباره تجربه کند.در مجموع، چنین گفت زرتشت هم به عنوان رساله ای فلسفی و هم به عنوان جستجویی شاعرانه در پیچیدگی های زندگی انسانی، از خوانندگان دعوت به عمل می آورد تا با عقاید خود روبرو شوند و وجود اصیل را در جهانی عاری از حقیقت مطلق جستجو کنند. تاثیر ماندنی اش حوزه های متنوعی را پوشش می دهد که آن را به عنوان متنی حیاتی برای فهم فکر فلسفی مدرن تبدیل می کند.فردریش نیچه در زمانِ زندگی خود مورد غفلت و بدفهمی قرار گرفت اما ایده ی او به تاثیر گذاری بر محدوده متنوعی از حوزه ها شامل فلسفه، روانشناسی و ادبیات ادامه داد و در نهایت او به عنوان یکی از بزرگترین فلاسفه همه اعصار شناخته شد. نیچه به عنوان متخصص یونانی کلاسیک آموزش دیده بود، در رشته خود اعجوبه ای بود و در دانشگاه بازل در سن 24 سالگی به عنوان دانشیار منصوب شد. به این خاطر که از وضعیت سلامتی نابه سامان بخصوص مشکلات مربوط به بینایی و گوارش رنج می برد در سال 1879 از منصب خود کناره گیری کرد و تمام توجه خود را معطوف به نوشتن کرد. او از آموزشی که در فرهنگ یونانی باستان دیده بود برای انتقاد از سنت فلسفی استفاده کرد و بینش او نسبت به انگیزه های پنهانی در شکل گیری اخلاقیات و سیرت غربی بنیانی برای بیشتر افکار قرن بیستم شد. اگرچه او هیچگاه یک خلاصه سازمان یافته از ایده هایش را تکمیل ننمود، شیوه های انقلابی او برایش جایگاه مهمی در تاریخ روشن فکری تضمین کرد.نیچه در کارهای اولیه اش پدیده های روانشناسی را مورد بررسی قرار داد و شروع به توصیف کارکرد ناخودآگاه (بعضی از کارهایش هشدار دهنده فروپاشی روانی او در سال 1889 بودند که هیچگاه از آن بهبودی نیافت) کرد. او محرک های ناپیدای انسان، میل انسان به تفوق و مورد سلطه قرار گرفتن را مورد تحلیل قرار داد- محرک هایی که بعداً او به عنوان اراده معطوف به قدرت از آن ها یاد کرد و منجر به مکتب تردیدگرای معروفی شد که در آن او مرگ خدا را اعلام کرد که شکل دهنده جوهره پرهیزگاری مسیحی بود.افکار نیچه به بهترین شکل توسط کار عظمیش چنین گفت زرتشت ارائه شده است. یک حکایت بلند سرشار از احساسات و طعنه، اثری که خوانندگان را به رها کردن تربیت ناشی از شرطی سازی و در آغوش گرفتن نوع جدیدی از زیست ترغیب می کند. نوعی که فرا انسان یا فرامرد موجودی آزاد از محدویت های اجتماع به طوری کلی و به طور مشخص از مسیحیت زیست می کند. برای نیچه فرامرد صاحب منطق یا اراده است که او را توانمند می سازد که ارباب شور و احساس خود باشد و بنابراین او را آزاد می سازد تا حقیقت را کشف کند یا آن چیزی که نیچه آن را بازرخداد همیشگی امری مشابه می نامد.نیچه اذعان کرده بود که نام زرتشت را انتخاب کرده است چرا که او از این پیامبر ایرانی الهام گرفته است، کسی که اولین بینش اخلاقی جهان را ساخت و اخلاقیات را به قلمرو متافیزیک انتقال داد، به طوری که فارغ از یک منشور اخلاقی ساده، اخلاق فی ذات به یک هدف بدل شد به عنوان نیرو و جهتِ شکل دهنده جهان آدمی. در نتیجه، کتاب چنین گفت زرتشت نیچه با تصدیق ارتباطش با حیات انسانی شروع می شود. وقتی که زرتشت کوه تنهایی خویش را ترک می گوید گواهی می دهد که به سفر کردن در جهان خواهد پرداخت تا بار دیگر انسان شود. نیچه با استفاده از استعاره، کوه را به عنوان تنهایی روح عرضه می کند در حالی که زمین های پست را به عنوان دشت های محل سکونت انسان های عادی نماد سازی می کند. مشابه این تضاد نمادین با حضور ملازمان کافر زرتشت یا حیوانات مانوس با او، افعی و عقاب روی می دهد. افعی به زمین محدود است در حالی که عقاب بر آسمان حکمفرما است و زرتشت که پلی است بین این دو، شفابخشِ آینده ی شخصیت دو بخشی انسان است که از یک سو به بدن و از سوی دیگر به روح تمایل دارد.زرتشت به معمای خورشید تفکر می کند که هر روز غروب می کند و صبح روز بعد در قالب خداوندی سوزان و نو، دوباره متولد می شود. نیچه کتابش را با این استعاره برای تولد دوباره و رستاخیز شروع می کند، زمینه ای که زیربنای تمامی اثر او را تشکیل می دهد. بعد از اثر کرخ کننده قرن ها مسیحیت و نوعی از باورهای اخلاقی جزمی که منجر به جنگ های صلیبی و تفتیش عقاید توسط کلیسا شد، نیچه در اندیشه بود بشریت چگونه می تواند تولد تازه یابد.پاسخِ نیچه، ارسال پیامبرش، زرتشت ،قاتل خداوند است در طی سفری که او طریقت روشنفکرانه روشنی روز را به عنوان استعاره ای از خودآگاهی و محدودیت های درک انسانی وعظ می کند: شادی در حال مستی از مردن در نیمه شب که اینگونه آواز سر می دهد: جهان عمیق است، عمیق تر از آن که روز از آن آگاه باشد. وقتی که بشریت آگاه می شود با یک تناقض روبرو خواهد شد: چگونه آن هایی که وجود خداوند را انکار کرده اند توانایی این را خواهند یافت که خود نیز خالق باشند؟نیچه مساله انسان را در اجبار به آموختن زیست، بدون راحتی حضور خداوند و پذیرفتن بی تفاوتیِ بی حس کننده جهان بدون اینکه توسط آن عاجز شویم طرح می کند.  برای جلوگیری از تخریب، نوع بشر باید به فرا انسان تبدیل شوند که قادر به در آغوش گرفتن بدبختی با اشتیاق و حتی شادمانی باشد. نیچه به جستجوی روش های رسیدن به چنین صلح درونی می پردازد که مستلزم شناخت کامل خود و خودفراروی است. برای نیچه فرا انسان نمادی از سلامتی مقاومی است که خود او از آن بی بهره بود. فرا مرد شخصی است که یاد گرفته است بدون اعتقاد و بدون حقیقت زندگی کند همزمان به طرزی ابرانسانی زندگی را به نحوی که برای او جریان می یابد، می پذیرد -  این شخص باز رویداد ابدی چیزی یکسان را می پذیرد. به تحقیق در آغوش کشیدن چشم انداز تکرار زندگی خود دقیقاً به همان شکل که رخ داده است، روز به روز، به طور کامل با همه دردها و ناامیدی ها برای نیچه بزرگترین دستاورد و برترین نمایش شجاعت است. هدف شخصی یک فرد مطابق با نظر نیچه باید کسب لحظه های کامل باشد.با به دست آوردن این زیست است که باید از آن لذت برد اگر به طور بی پایانی تکرار شود- فرامرد از خود قبلی خویش متنفر می شود که مخلوق ضعیفی بود که این میل را داشت که نه تنها قانون بلکه اخلاقیات شخصی خودش نیز از بیرونش به او تحمیل شود. نیچه که افول اخلاقیات در تمدن را پیش بینی می کند از طریق این مفهوم ابر مرد (از طریق به میان آوردن ابرمرد به عنوان نجات گر سکولار) است که بزرگترین آزادساز فلسفی می شود. نیچه شاهد این بود که مسیحیت دارد تسلط خود را بر دنیا از دست می دهد چرا که با مرگ خدا (پدیده ای که نیچه آن را توصیف می کند بدون اینکه الزاماً از آن استقبال کند)، بشریت خود را در معرض خویش، بزرگترین شکارگرش می دید. خداوندِ محافظ دیگر وجود نداشت و توسط علم به قتل رسیده بود. بنابراین مبادا بشریت خودش را در طفولیت از بین ببرد، نیچه ابر مرد را به عنوان مدلی از چیزی که انسان می تواند باشد، به وجود آورد، اگر مردم شهامت از خود نشان دهند و هر لحظه را طوری زندگی کنند که تو گویی آن لحظه قرار بود تا ابد تکرار شود.با مرگ خدا، که توسط شک گرایی و عقلانیت ترور شده بود، نیچه تصدیق کرد که بشریتِ محروم شده از یک هم پیمان نیرومند به زبان متافیزیکی تحلیل خواهد رفت. محروم از خدا و در نتیجه از معنی، انسان ها اعتبار خود را از دست داده و چیزی بیشتر از سایر حیوانات نبودند. اما همچنان نیچه سقوط جایگاه انسان را نمی پذیرفت به سادگی به این خاطر که مردم این خرافه که خود را مخلوقات مقدسی بدانند را دیگر نداشتند. به جای آن نیچه با این تحلیل رفتن که بشریت وقتی از خدا محروم شد تجربه کرد ابرمرد را جایگزین کرد، ایده آلی که توسط انسان ها برای انسان ها ساخته شد، مخلوقی تماماً انسانی که خودش را به عنوان انسان و نه با منشا الهی تصدیق می کند.ابرمرد، انسان بدل به خدا شده بر فراز قله ی شدن، نوعی رهایش را ارائه می کند. باز رخداد ابدی این رهایی به نوع خود دوباره ظاهر شدنش را تضمین می کند و بنابراین نوع سکولار پس از مرگ را. نیچه خدا را به عنوان شکل نهایی خود بزرگ بینی انسان، به عنوان توهمی راحتی بخش می بیند اما نیاز انسان به چیزی فراتر از خود را تصدیق می کند، آرزوی بنیادی بشریت که اگر توسط مذاهب سازمان یافته یا میهن پرستی مهار نشده مورد سو استفاده قرار نگیرد، باید به آن مفری داده شود. نیچه ابرمرد ایده آل را تنها نجات دهنده واقعی انسان می داند.در چنین گفت زرتشت، ابرمرد بر نیاز ناخوشایند خود به تایید خدا فائق آمده است. مانند یک کودک، او باید بیاموزد از خودش مراقبت کند، مهارت مهمی که وقتی در مدرسه مورد زورگویی قرار می گیرد به کار می آید. حتی مهم تر از آن، ابرمرد از شهوت یافتن معنایی خارج از خود عبور کرده و به آنچه باقی می ماند به اندازه کافی افتخار می کند. نیچه می نویسد: آن هایی که نمی توانند جمله ی رستگاری در کار نیست را دوام بیاورند محکوم به نابود شدن هستند. نیچه ادعا می کند که مردمان قدیمی ساده و خداترس محکوم به منقرض شدن هستند مانند پاره ای از اجداد ما از گونه های انسان که قابلیت انطباق ضعیفی داشتند، راه را برای فراانسان باز می کنند، که او حامل مشعل دانش و آزادی است.نیچه مشکلات و دردهایی که در مرکز خودآگاهی قرن نوزده و بیست قرار گرفته بود را مورد خطاب و بررسی قرار می دهد. برآمده بر توهم، توقعات نامعقول و رویاهای دست نیافتنی، ذهن عاشق زندگی است اما نمی تواند در آن معنا پیدا کند. از پیدا کردن هدف اساسی یا کشف غنای هیجانی وعده داده شده در کودکی دچار سرخوردگی دائمی است. نیچه خوانندگان خود را به مبارزه می طلبد تا همراه او به این پرتگاه نزدیک شوند. به تحقیق او عنوان فرعی چنین گفت زرتشت را کتابی برای همه و هیچکس قرار داده است که نوعی هشدار است که تنها دل های بی باک باید همراه او به لبه مغاک نزدیک شوند، به این خاطر که پیامدهای عدم حضور خدا تنهایی مطلق است. نیچه انتهای راه رسیدن به حقیقت را دون ژوان ذهن می داند- عاشقان همه چیز با عدم توانایی از لذت بردن از آن ها نفرین شده اند و صراحت غم انگیز و سرد نهایی که با آن افراد صادق و اصیل حیات را می بییند: &quot;و در انتها او اشتیاق جهنم را دارد شاید آن هم او را ناامید سازد و اگر این گونه شد او باید ایستاده مات و مبهوت از میانه ابدیت، توهم زدایی شده، در مواجهه نهایی با واقعیت در تمنای شام آخر دانشی باشد که او هیچوقت دریافت نخواهد کرد.اهمیت نیچه دقیقاً در این حقیقت نهفته است که او سرآخر بدبین نبود. با دقیق نگاه کردن در میانه غبار عصر تاریک روشنفکری، نوری را روشن کرد و شهامت این را داشت که بر روی چیزی که به عنوان حقیقت می دید بدون روی برگرداندن یا جرح و تعدیل کردن توصیفش، تمرکز کند. ابزار نیچه برای فلسفیدن، همانطور که خودش نیز گفته بود چکش بود. از این رو، این محرک جاه طلبی او بود تا هسته حقیقت را بشکافد حتی به قیمت فداکاری شخصی قابل توجه ای: “آه ای جنون هدیه شده، ای قدرت های آسمانی... من از شک فرسوده شده ام چرا که قانون را کشته ام ... اگر من برتر از قانون نیستم آن گاه من پست ترین تمامی انسان ها هستم”. این که به مقداری که زندگی کرد دوام آورد و حتی موفق شد حکایت سفر شگفت آور خود به نوک قله را بازگو کند، پیروزی نهایی زرتشت و نیچه بود.</description>
                <category>کامیار حبیبی پور</category>
                <author>کامیار حبیبی پور</author>
                <pubDate>Fri, 11 Jul 2025 18:07:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهترین و بدترین شیوه هایی که در عشق ترک می شویم</title>
                <link>https://virgool.io/@KamyarHabibipour/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D8%A8%D8%AF%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B4%DB%8C%D9%88%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85-roxzzcr27j6w</link>
                <description>گورستان ویلسدن لندن شمالیترک شدن توسط کسی که زمانی عاشق ما بوده است - و کسی که همچنان او را تحسین می کنیم – باید به عنوان یکی از طاقت فرساترین پیامدهای احساسی محسوب شود. این رویداد- که اگر بتوانیم آن را خیلی رو راست مطرح کنیم- به طور کامل ترسناک است و هر کس که این اتفاق برای او روی دهد، مستحق هم دردی بلافاصله و نامحدود ما است. اگرچه، این حقیقت هرگز نباید یک نکته ظریف مهم را مخدوش سازد. این که یک چیز خیلی بد وجود دارد. اما درحقیقت چیز خیلی خیلی بد نیز وجود دارد.بیایید ابتدا تنها به رویداد خیلی بد نظر بیفکنیم. در این نسخه، شخصی که زمانی عاشق ما بوده است به نزد ما می آید بدون غل و غش و بی معطلی به ما جملاتی مانند آنچه در ادامه می آید می گوید:&quot; من برای تو احترام قائل هستم و تو را خیلی تحسین می کنم. من برای میلیون ها چیز قدردان تو هستم. فقط این نکته است که چیزی در من تغییر کرده است. من نیاز دارم که فصل بعدی زندگی ام را در جای دیگری شروع کنم. من می توانم بیشتر توضیح دهم و این کار را سر وقت انجام خواهم داد اما الآن می توانم بگویم می دانم که چقدر این موضوع ویران کننده است و تو تماماً حق داری که فکر کنی توسط من به تو خیانت شده است. لطفاً اصلاً فکر نکن این تحول جدید آن چیزی که پیش از این بین ما بوده است را نقض می کند. من به سادگی نیاز دارم از این به بعد اوضاع طور دیگری پیش برود.بیایید رو راست باشیم این خیلی بد است. ولی همچنان بدون شک می توان با آن به بقا ادامه داد و غیر کشنده است. برای شما هفته ها یا شاید ماه ها طول بکشد تا با آن کنار بیایید. اما سال ها طول نخواهد کشید و شما خودتان را به طور کامل بازیابی خواهید کرد.حالا بیایید به فاجعه، نظری بیفکنیم. این موضوع در سکوت کامل با پارتنرمان شروع می شود در حالی که بعضی از کارهایی که در ادامه می آید را انجام می دهد: دیگر سر وقت جواب پیام های ما را نمی دهد، از مسئولیت های خود در خانه کنار می کشد، با سایرین لاس می زند، از رابطه جنسی کناره گیری می کند، بد قلق و تند خو می شود، در فضای دیگری است و بهانه گیر می شود و با دوستانش که ما را دوست ندارند یا نمی شناسند تا دیر وقت بیرون می ماند. اما وقتی که گله می کنیم  موقعیت ها عوض می شود و ما محکوم می شویم. ما را متهم می کنند که خیلی حساس یا کنترل کننده یا سخت گیر هستیم از ما ایراد می گیرند که آن ها را احاطه کرده ایم یا چرا دیگر به لذت بردن و شاد بودن علاقه ای نداریم... منتظر ما می مانند که ناامید شویم و تعادل هیجانی ما بر هم بخورد- و سپس کنار می ایستند و با شیوه ای بی گناهانه می پرسند : &quot;چرا ما نمی توانیم بیشتر آرامش داشته باشیم و کمتر سخت بگیریم؟&quot; &quot;چرا نمی توانیم در روابطمان مقدار بیشتری به هم فضا دهیم؟&quot;سرآخر مجبور می شویم این شخص را کنار بکشیم و به او بگوییم : &quot;من دیگر نمی توانم این وضع را تحمل کنم. من فکر می کنم باید برم. من اینجا آرامش ندارم: و اگر بد شانس باشیم آن ها ناگهان شروع به گریه خواهند کرد و خواهند گفت نه، چقدر وحشتناک است، چقدر تو به من بی اعتمادی&quot; و باید شاهد گریه کردن آن ها برای رابطه ای باشیم که دیگر آن را نمی خواهند و احساس می کنند ما انسان بدی هستیم برای پایان دادن به این شوربختی که آن ها هر چه می توانستند برای بهبود آن انجام داده اند. تا مدتی ناراحتی ما از آن ها واقعیت حزن انگیز قلبمان (این که هم چنان آن ها را تحسین می کنیم، این که همچنان خیلی دوست داریم با آن ها باشیم) را از ذهنمان می پوشاند. و همچنان احساسِ گناه تمام کردن رابطه تماماً بر شانه ما است. در خاتمه ما اینگونه احساس می کنیم که  ما بدجنس و معرکه گیرِ کم صبری بوده ایم که از رابطه ای که در آن زجر کشیده ایم عقب نشینی می کنیم.سرانجام، پارتنر ما در تاریکی محو خواهد شد (گریان اما همانطور که ما موفق نمی شویم به آن توجه کنیم بدون هر گونه اعتراضی) و ما مضطرب و کاملاً گرفتار باقی خواهیم ماند: چه کار اشتباهی انجام دادم؟ آیا می توانستیم بیشتر تلاش کنیم؟ آیا ما کم تحمل بودیم؟ و به تصور کردن ادامه می دهیم – چرا که آن ها کاری نکردند که ما را به عکس آن تشویق کنند- که آن ها همچنان ما را دوست دارند (طوری که ما آن ها را گرامی می داشتیم) تنها این بود که رابطه به طور مرموزی غیر ممکن شد شاید به دلیل اینکه چیزی بسیار غلط در ما (ممکن است تشخیص سرخود بدهیم که اضطرابِ صمیمت داریم یا سبک دلبستگی اضطرابی) وجود دارد. به آن ها التماس خواهیم کرد که برگردند و اگر خیلی بد شانس باشیم آن ها قبول خواهند کرد تا تنها جدایی ریاکارانه خود را برای بار دوم، سوم یا چهارم تمرین کنند. چنان به خوب به نظر رسیدن متعهد هستند که به هیولایی بدل شده اند و این ما را به مرز جنون می رساند.التیام اگر اصلاً تحقق پذیر باشد، به این بستگی دارد که ما بتوانیم ریشه ی دروغ ها را در خواستگاه پنهان شده آن ها ردیابی کنیم. بازیابی بستگی به این دارد که نهایتاً قادر باشیم که در مورد یک واقعیتِ به نظر ساده فکر کنیم: هر چقدر هم که مسائل نیرنگ آمیز به نظر بیایند، هر چقدر که مشکلات آنجا وجود دارد، هیچ رابطه ای هرگز سقوط نمی کند مگر این که و تا زمانی که یک شخص به طور مخفیانه بخواهد. اگر این شخص ما نیستیم باید حتما شخص دیگر باشد. اگر من نیستم آن ها هستند. می توانیم به خودمان اجازه دهیم که در آخر فکر کنیم که: این رابطه که من با احترام تمام شده اعلامش می دارم تنها به این علت به پایان رسید که من پارتنری داشتم که در خلوت خود می خواست از رابطه خارج شود- اما بزرگواری یا ساز و برگ ذهنی مورد نیاز جهت تایید این موضوع را نداشت.تراژدی این است که ما می توانیم دو یا سه سال تا جدایی در این نقطه فاصله داشته باشیم. زمان اتلاف شده تکان دهنده است. آسیب های وارد شده به اعصاب ما و درک ما از حقیقت، بسیار است و تاثیر آن بر روی تلاش های بعدی ما برای عاشق شدن نیز به همان اندازه عمیق است.بنابراین این پیامی به تمامی پارتنرهای فعلی است. هیچ گاه رابطه را ترک نکنید بدون اینکه به طور کامل تایید کنید که این کاری است که دارید انجام می دهید و بهای کامل تصمیم خود را بپردازید. اگر نیاز دارید از عشق ورزیدن دست بکشید، به نام مهربانی و مروت، برای پارتنر خود این احترام را قائل شوید که به آن ها صراحتاً بگویید چه چیزی در قلب شما تغییر کرده است. از این که خوب به نظر برسید دست بردارید و سر انجام به تنها صورت حقیقی خوب باشید.آنچه در بالا آمد برگردانِ نوشتاری از کانال یوتیوب The School of Life بود.</description>
                <category>کامیار حبیبی پور</category>
                <author>کامیار حبیبی پور</author>
                <pubDate>Fri, 11 Apr 2025 16:24:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه موقعی از یک رابطه خارج شویم</title>
                <link>https://virgool.io/@KamyarHabibipour/%DA%86%D9%87-%D9%85%D9%88%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%AC-%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85-ochj7wcmmkhh</link>
                <description>مجسمه زیگموند فروید-لندناغلب به ما یادآوری می شود که – در زمانه از خود راضی ما - مردم تمایل دارند خیلی زود از روابط خارج شوند. در حالی که ما آماده ی سختی هایِ زندگی کردن از نزدیک با شخصی دیگر نیستیم، با آگاهی از گزینه هایِ جایگزینِ به ظاهر نامحدود، با اولین نشانه های دردسر و مشکل، ناشکیبا می شویم و سرسری رابطه ای را که ممکن بود خیلی کارآمد و اتحادی رضایت بخش باشد، از دست می دهیم.  عشق یک هیجان نیست، این مردمان رمنده نیاز دارند به ایشان یادآوری شود که این یک مهارت است، مهارتی که مانند نواختن ویولون یا گیپور دوزی مستلزم مقدار زیادی ازخودگذشتگی و شکیبایی است.و همچنان هنگامی که بعضی از ما بر می گردیم و به زندگی خود نظری می اندازیم، ممکن است متوجه مشکلِ متفاوتی- هر چند به همان مقدار وخیم-بشویم: که ما در بردباری و شکیبایی بسیار خوب عمل کرده ایم، که ما فراموش کرده ایم به رنج خود دقت کنیم و بر اهمیت آن تاکید کرده ایم، که ما درک افراطی از رفتارهایی که لیاقتِ زمان و بخشش ما را نداشتند، تقدیم کرده ایم- و این که ما در نتیجه سال های هدر رفته، احتمالاً دهه ها از زندگی کوتاه خود را، روی دستمان داریم.جهت جلوگیری از اتلاف وقت در روابط زوجیِ بی حاصل، ما باید یاد بگیریم یک سوال ساده ی جالب اما ضروری را در مورد هر شخصی که میخواهیم تلاشی برای ساختن یک آینده با او صورت دهیم، از خودمان بپرسیم: وقتی که به آن ها گله می کنم آیا آن ها گوش می دهند؟ به عبارت دیگر، وقتی برای آن ها یک مساله را طرح می کنیم که برای ما بسیار مهم است- که آن ها باید در مورد حالت های روحی و خلق و خوی خود به ما راهنمایی کنند، که آن ها باید بیشتر در پاسخ دادن به پیامک های ما قابل اتکا باشند، که نیاز است به ما در کنار دوستانشان بیشتر احساس ارزشمندی بدهند- آیا در کاری که در حال انجام آن هستند وقفه خواهند انداخت و بدون حالت تدافعی گرفتن به ما پاسخ خواهند داد، در حالت ایده آل با بیان دیگری آن چیزی را که ما تلاش کردیم به آن ها بگوییم، طرح کنند تا بدانیم که متوجه ما شدند و به ما نشانه های اصیلی بروز دهند از اینکه روی آن چه که ما گفته ایم تامل و اقدام خواهند کردند. آیا این گونه پاسخ خواهند داد که : من متوجه می شوم که این موضوع برای تو مهم است. آن چیزی که من فکر می کنم تو داری سعی می کنی به من بگویی این است که احساس می کنی توسط کارِ من تحت شعاع قرار گرفته ای... یا تو داری به من می گویی که خلق و خوی بدِ من باعث می شود تو نتوانی نیازهای خود را بیان کنی.... و این که آیا با مرور زمان واقعاً چیزی تغییر می کند؟ آیا نشانه هایی برای تغییر وجود دارد؟ آیا ما بر چالش ها غلبه کرده ایم یا تنها آن ها را تکرار می کنیم؟ دو ایراد مهم در این سوال طلایی وجود دارد (این سوال که وقتی من گله می کنم آیا آن ها گوش خواهند داد؟): اولی این که منظور ما گله کردن در مورد چیزهایی است که واقعاً اهمیت دارد، نه این که آیا آن ها واقعاً دستشویی را کثیف و بهم ریخته رها کردند یا اقلامی را از لیستِ خرید فراموش کرده اند. منظور ما تنگناهای رابطه و ارتباط، مسایل جنسی، صمیمیت یا مهربانی است. دوم، اینکه ما چگونه گلایه می کنیم خیلی مهم است. این مسئولیت آن ها است که گوش کنند. اما مسئولیت ما این است که با وقار، پختگی و شفافیت صحبت کنیم. این که آخر شب با صدای بلند گلایمان را طرح کنیم، اگر گله خود را با توهین همراه کنیم، یا اگر تحقیر کنیم، غر بزنیم یا ارعاب کنیم، مورد قبول نیست. همچنین ما باید به آن ها دفعات زیادی شانس بدهیم. نه فقط یک، دو یا سه بار. بیایید معیار را روی عددِ در حالت عادی بالایی تنظیم کنیم: حداقل 15 بار. پانزده بار نیاز است به آن ها این فرصت را اعطا کنیم تا بشنوند ما چه چیزی را به آن ها می گوییم و تغییر ایجاد کنند. اما اگر همه این موارد وجود داشت و سرخوردگی ها ادامه یافت، ما با ترک نکردن رابطه، پخته، رویاپرداز، تسکین (شفا) بخش یا با انصاف نخواهیم بود. ما در حقیقت داریم آن چه ناگزیر است را به تعویق می اندازیم. ما در نهایت ویران خواهیم شد- ویران شدن از طریق خیانت به بینش خودمان. با همدردی بیش از حد با سرخودگی امان رو به زوال خواهیم رفت. ما از طریق بی عملی در قبال سوال طلایی چیزی را که قرار است اتفاق بیافتد عوض نمی کنیم، بلکه تسریع خواهیم کرد. در اصل ما در وضعیت کارآمدی نیستیم و حتی ممکن است حقیقت غم انگیز را از هم اکنون درک کرده باشیم. ما از طریق این توهم که راهکاری پیدا کرده ایم در حالی که پیدا نکرده ایم، کمکی به خودمان نخواهیم کرد. رابطه ای که در آن یک طرف به دیگری گوش نمی دهد ممکن است برای مدتی کار کند حتی برای مدت طولانی، اما نمی تواند هرگز امن باشد و هرگز نمی تواند برای ما خانه و کاشانه ای باشد. این که یک رابطه غیر ممکن باشد به اندازه کافی بد هست. این موضوع وقتی به واقع تراژیک می شود که ما دائماً انکار می کنیم که این رابطه می تواند غیر ممکن باشد تا این که دیگر برای تلاش کردن برای زندگی با شخصی که می داند چگونه می توان مانند یک شخصِ بالغ عاشقی کرد، دیر شده باشد.متن فوق برگردان مطلبی با همین عنوان از کانالِ یوتیوبِ The School of Life  است.</description>
                <category>کامیار حبیبی پور</category>
                <author>کامیار حبیبی پور</author>
                <pubDate>Tue, 01 Apr 2025 23:31:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرسشی که ما فراموش می کنیم در عشق از خودمان بپرسیم و چرایی آن</title>
                <link>https://virgool.io/@KamyarHabibipour/%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%BE%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D9%85-%D9%88-%DA%86%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A2%D9%86-tp5hra1sq8c7</link>
                <description>لوسین فروید- زنی با گربهیک پرسش وجود دارد که افرادی که عمیقاً از لحاظ احساسی درگیر عشق شده اند-که ممکن است بی حاصل برای سالیان در حال تعقیب کردن شخصی بوده اند یا به سختی تلاش کرده اند تا یک رابطه کار کند یا برای پارتنری که پنج سال پیش آن ها را ترک کرده است با قلبی شکسته وضعیت روانی و جسمانی در حال افولی را تجربه می کنند- این افراد به ندرت فرصتی را پیدا می کنند تا آن را از خود بپرسند. بر خلافِ قطعیتی که آن ها عاشق هستند، این پرسش که آن ها به ندرت مکث می کنند تا از خود بپرسند این است که: آیا این شخصی که من عاشق او هستم با من مهربان است؟به نظر نمی رسد خیلی چیزهای دیگر مورد شک واقع شوند: این که آن شخص فوق العاده است، اینکه شنیدن نام آن ها باعث می شود از جا بپریم، اینکه حاضریم هر چه داریم بدهیم تا با آن ها باشیم و اینکه تقریباً هر دقیقه از هر روز را به آن ها فکر می کنیم:اما چیزی که به طرز حیرت آوری مورد بررسی قرار نمی گیرد، چیزی است بسی معمولی و پیش پا افتاده: آیا این اشخاص با ما مهربان هستند؟ یا آیا این فرشته باعث می شود ما احساس شنیده شدن یا دیده شدن کنیم؟ آیا این سوژه عشق شگفت انگیر ما زمانی برای شادی و غم های ما دارد؟  آیا این معیار و مقیاس شور و شوق موجب می شود ما احساس آرامش و ایمنی کنیم؟ آیا ما در حضور آنان احساس شادی می کنیم؟و در این جا بر خلاف تمام جانسپاری و از خود گذشتگی فوق العاده، پاسخ احتمالا بیشتر گیج کننده خواهد بود. اینطور به نظر می رسد این شخص مورد عشق ما- گیرنده چنین اشتیاق و جانفشانی از ما- لزوماً به طور مشخص با ما مهربان نیست.آن ها ممکن است ترشرو باشند، ممکن است پیمان شکن و بی وفا باشند، ممکن است برای ماه ها یا سال ها در ارتباط نبوده باشند. ممکن است سال ها طول بکشد تا پاسخ پیامک ما را بدهند. ممکن است ترجیح بدهند با دوستانشان بیرون بروند و موفق نشوند پارتنر خود را به تعطیلات خارج از کشور دعوت کنند.تا ما را به این تناقض نمایان برسانند که: به چه دلیلی این موجود ظالم و مشکل دار موجب چنین مراقبت و توجهی از سوی ما می شود؟ و پاسخ غم انگیز است: سوژه عشق ما نه به رغم عدم مهربانی و تعامل متقابل بلکه دقیقاً به خاطر آن مورد عشق واقع شده است.چرا بعضی از ما نهایتاً واژه عشق را با عدم آرامش، نبود بخشش و سخاوت، مقدار زیادی از تحقیر، خوار شمرده شدن یا بی اعتنایی مرتبط می دانیم- و از آن بدتر حتی متوجه نمی شویم که با خود چنین کرده ایم.پاسخ مانند همیشه در سختی های گذشته ما قرار دارد. گروهی از ما وجود دارند که در کودکی با مسايل قامض زیر روبرو شده اند:1. والدینی داشتیم که می باید ما را دوست می داشتند2. اما نداشتندو راهکار هوشمندانه برای برون رفت از این مسایل پیچیده برای ما این بوده است که مفروضات و توقعات خود را باز تنظیم کنیم. ما با عدم مهربانی و عاطفه از طرف اشخاصی که باید ما را ستایش می کردند از طریق برقراری ارتباط بین عشق و عدم حضور، عشق و رنج کشیدن، عشق و نیاز به بهتر عمل کردن، عشق و این که هیچ گاه جای خود را در روابط ندانیم، عشق و امید واهی به نتیجه بهتر تعامل کرده ایم. و یاد گرفته ایم که خودمان را برای سردی و بی اعتنایی دیگران تنبیه کنیم. یاد گرفته ایم که در مواجه با نادیده گرفته شدن به طوری بی پایان صبور باشیم. یاد گرفته ایم که نامی از سنگ دلی به میان نیاوریم. یاد گرفته ایم که به رفتار غیر منصفانه توجه نکنیم. یاد گرفته ایم که تا ابد امیدوار به تغییر نظر دیگری باشیم. یاد گرفته ایم همه ناملایمات ها را به جان بخریم.و بنابراین هم اکنون در بزرگسالی به ذهنمان خطور نمی کند که رفتار بد را به محض این که به وجود آمد، مورد بازخواست قرار دهیم. به اینکه برای شش ماه یا ده سال اخیر شاد نبوده ایم یا اینکه رفتار پارتنر ما به طرز فاحشی ما را به سخره می گیرد، توجه نمی کنیم. پاسخ ما به شخصی که ما را نادیده می گیرد خواهش و استدعا کردن است. تکانه ما وقتی که معشوق ما در مورد ما مطمئن نیست، این است که تلاش خود را دو برابر کنیم تا به آن ها نشان بدهیم که هر چه باشد ما نیز حق وجود داشتن داریم.رضایت ما شایستگی مورد توجه قرار گرفتن را ندارد. ما به مقدار بیشتری از وقتی که پنج سالمون بود، قادر به طرح این پرسش که آیا شخصی که من عاشق او هستم با من مهربان است؟ نیستیم- و پاسخ در هر دو مورد یقیناً منفی خواهد بود.کاری که باید به جای آن انجام دهیم این است که نیازهایمان را – برای بعضی از ما- بی پرده بیان کنیم. هر چقدر که یک شخص زیبا است، به مقداری که فریبنده و دلربا در ابتدا به نظر می رسد، هر چقدر از لحاظ نظری باهوش است، تنها و واقعاً تنها مبنایی که بر حسب آن باید با هر کسی باشیم این است که آن ها مهربان باشند. به این معنا که آیا عمیقاً از بودن با ما خوشحال هستند، آيا به غایت مراقب احساسات ما هستند، آیا بدون حالت تدافعی به خود گرفتن به گله های ما پاسخ می دهند و آیا موقعی که به آن ها نیاز داریم حضور دارند. در غیر اینصورت، شخصی که در کنار خود داریم، معشوق نیست، شخصی نیست که لیاقت توجه و مراقبت ما را داشته باشد، بلکه به سادگی شخصی است که نوع یکسانی از شخصیت غیرقابل تحمل و دگرآزاری را بازتاب می دهد که در کودکی مجبور بودیم با آن کنار بیاییم.اگر مطمئن نیستند که می توانند تعهد بسپارند، ما نباید در این موقعیت باشیم. اگر زمانی پر ملاطفت بوده اند اما دیگر نیستند، ما نباید در این موقعیت بمانیم. اگر ترجیح می دهند که با دوستانشان وقت بگذرانند تا با ما، ما نباید در این موقعیت باشیم. اگر به پیام های ما نسبتاً سریع پاسخ نمی دهند، ما نباید در این موقعیت بمانیم. اگر به ما مانند زخمی باز نگاه می کنند و نظرشان این است که ما شورش را درآوردیم و غیرقابل تحمل هستیم، ما نباید در این موقعیت باشیم. این نکات تنها برای آن هایی از ما بسیار واضح است که در اوایلِ حیات خود به کمال مورد عشق واقع شده اند.بیایید این را به عنوان جملات تاکیدی، ورد زبان خود قرار دهیم. ما باید تنها عاشق انسان های مهربان باشیم. انسان هایی که به ما گوش می دهند، حاضر به پشتیبانی از ما هستند و به آسایش ما متعهد هستند. هر شخص دیگری، مورد مناسب عشق نیست. آن ها باقی مانده تروما هستند.متن فوق برگردان مطلبی از کانال یوتیوب The School of life می باشد.</description>
                <category>کامیار حبیبی پور</category>
                <author>کامیار حبیبی پور</author>
                <pubDate>Wed, 26 Mar 2025 08:31:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت درمانی</title>
                <link>https://virgool.io/@KamyarHabibipour/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-xqk3mom1zgkl</link>
                <description>روایت درمانی- تفکیک شخص از مشکلاتش و بازنویسی خطوط روایی غالبروایت درمانی نوعی از مشاوره است که به انسان ها جدا از مشکلات و رفتارهای مخرب آن ها نظر می افکند. این نوع نگاه به مراجعین این اجازه را می دهد که از سختی هایی که تجربه می کنند مقداری فاصله بگیرند. این موضوع به آن ها کمک می کند تا ببینند که چگونه ممکن است در واقع این سختی ها به آن ها کمک یا از آن ها محافظت کرده باشد تا این که به آن ها آسیب زده باشد. با این دورنما، افراد بیشتر احساس توانمندی خواهند کرد تا در الگوهای فکری و رفتاری خود تغییر ایجاد کرده و قطع نظر از مشکلاتشان به بازنویسی داستان زندگی خود برای آینده ای بپردازند که بازتاب دهنده این باشد که آن ها واقعاً چه کسی هستند، توانمندی چه کارهایی را دارند و هدف آن ها چیست.مایکل وایت و دیوید اپستون این نوع از روان درمانی را در دهه 1980 توسعه دادند. آن ها فکر می کردند که یک شخص باید خودش را به این شکل ببیند که اشتباه کرده است نه اینکه فی نفسه بد است. فرد، خود را محترم می شمارد و قضاوت و سرزنش را معطوف به خود نمی کند. یک روایت خوب به شخص یاری می رساند تا چیزی را که تجربه می کند مورد پردازش و توضیح قرار دهد. با توجه به مقاله ای که در دانشنامه ی نظریه در روان درمانی و مشاوره  SAGE (یک مرجع دو جلدی که نظریه ها را ردیابی می کند و از آغاز مشاوره و روان درمانی تا جنبش ها و گرایش های اخیر را مورد ارزیابی قرار می دهد) به انتشار رسید، این کیفیت می تواند برای افراد مفید واقع شود.در ادامه جنبه های مرکزی روایت درمانی آمده است:ساخت زدایی (deconstruction) از خطوط روایی یا روایت های چیره و دردسرسازشکستن روایت به تکه های کوچکتر و قابل مدیریت تربازنویسی روایت خطوط داستانی که چیره و دردسرساز هستندبسط دادن نگاه شما و حرکت کردن به سوی خطوط داستانی سالم تر (که همچنین از آن به عنوان شیوه خروجی های منحصر به فرد نیز یاد می شود که می تواند به ما کمک کند تجارب و احساساتمان را بهتر درک کنیم.)چیزی که برای یک فرد درست هست، ممکن است برای دیگری درست نباشدبیرونی سازی مشکل، چرا که شما مشکل نیستیدیک روایت سالم که همچنین به ما کمک خواهد کرد معنا سازی کنیم و هدف خود را بیابیمچه زمانی مورد استفاده قرار می گیرداشخاص، زوج ها و خانواده ها می توانند همگی از روایت درمانی بهره ببرند. آن اشخاصی که خودشان را با مشکلاتشان تعریف می کنند، که زندگی آن ها با احساساتی از قبیل “من یک شخص افسرده هستم” یا “من یک شخص مضطرب هستم” تحت تاثیر قرار گرفته است، می توانند یاد بگیرند که مشکلاتشان را به عنوان چیزی که دارند نه چیزی که هویت آن ها را مورد شناسایی قرار می دهد، ببینند.این نوع روان درمانی می تواند برای افرادی که از شرایط زیر و غیره رنج می برند، کمک کننده باشد:اضطرابافسردگیترومااعتیادهامشکلات مرتبط با خورد و خوراکخشممشکلات کلی با تنظیم احساساتانتظار چه چیزی را داشته باشیمروان درمانگرتان از طریق پرسش از اینکه ترجیح می دهید در مورد چه چیزی صحبت کنید شما را تشویق خواهد کرد تا مکالمات را هدایت کنید و بر حسب برنامه زمانی، به طور مداوم بررسی می شود که آیا موضوع مورد گفتگو که احتمالاً یک مشکل است هم چنان چیزی است که شما علاقه به گفتگو کردن در مورد آن دارید یا خیر. بعد از مدتی، روان درمانگرتان شما را هدایت خواهد کرد تا داستان های دیگر و مثبت تری از زندگی خود بگویید تا به شما کمک کند ویژگی های ذاتی و مهارت هایی را کشف کنید که می تواند برای مورد خطاب قرار دادن مشکلاتتان به کار گرفته شود. هدف برای شما این است که ببینید چگونه راه های مثبت و سازنده ای برای رویکرد شما به زندگی و آینده تان وجود دارد، وقتی که از تعریف خودتان با مشکلاتتان دست کشیدید.چگونه کار می کنددر روایت درمانی، رویدادهایی که در طول زمان در زندگی شخص اتفاق می افتد به عنوان داستان هایی دیده می شوند که بعضی از آن ها در قیاس با سایرین به شکل بیشتر قابل توجه یا بیشتر سرنوشت سازی متمایز می شوند. این داستان های عمده و قابل توجه که عموماً از رویدادهای منفی ریشه می گیرند می توانند نهایتاً هویت یک شخص را تشکیل دهند. فرای این هویت، روایت درمانگر زندگی مراجع را چند لایه و پر از احتمالات که منتظر کشف شدن هستند، می بیند. روان درمانگر به عنوان متخصص عمل نمی کند بلکه به مراجعین کمک می کند تا ببینند چگونه متخصصین زندگی های خودشان هستند و چگونه می توانند رویاها، ارزش ها، اهداف و مهارت هایی که تعریف می کند که یک شخص کیست را جدا از مشکلاتشان، آشکار سازند. این ها داستان های مدفون شده هستند که می تواند مورد بازنویسی قرار بگیرند و در داستان های جاری و آینده ی زندگی های آن ها درج شوند.به دنبال چه چیزی در روایت درمانگر خود باشیدیک روایت درمانگر، یک متخصص سلامت روانی، مددکار اجتماعی یا روان درمانگری است دارای مجوز که آموزش های اضافی در روایت درمانی از طریق برنامه های آکادمیک، کارگاه های آموزشی فشرده یا آموزش های مداوم آنلاین را پشت سر گذاشته است. علاوه بر بررسی کردن گواهی نامه ها و سوابق، شما باید با هر روایت درمانگری که انتخاب می کنید احساس امنیت و راحتی کنید.روان درمانگر بالقوه خود را چه به صورت حضوری چه با تلفن یا از طریق تصویر مورد ارزیابی قرار دهید. از روان درمانگر سوالات زیر را بپرسید:چگونه می تواند به شما در مورد نگرانی های مختصِ شما یاری برساندآیا با این گونه از مشکلات در گذشته سر و کار داشته استفرآیند کاری او به چه صورت استبرنامه زمانبندی این درمان چگونه خواهد بودمطلب فوق برگردان نوشتاری در مورد روایت درمانی از تارنمای وزین Psychology Today می باشد.</description>
                <category>کامیار حبیبی پور</category>
                <author>کامیار حبیبی پور</author>
                <pubDate>Mon, 24 Mar 2025 11:47:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روانشناختی ترین فیلم همه زمان ها</title>
                <link>https://virgool.io/@KamyarHabibipour/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-kgc4ydlz3v9v</link>
                <description>سرگیجه هیچکاک به عنوان برترین فیلم همه دوران انتخاب شد.مجله سینماییِ معتبرِ بریتانیایی Sight &amp; Sound بر اساس آرای منتقدین، برنامه ریزها (کسانی که انتخاب می کنند چه فیلم یا سریالی در جشنواره ها، سینماها یا تلویزیون پخش شوند)، دانشگاهیان و توزیع کننده ها (مسئول بازاریابی فیلم ها) در هر دهه، 50 فیلمِ برترِ تمامی دوران را انتخاب می کند.  در سال 2012، بر اساس این رای گیری، فیلم سرگیجه آلفرد هیچکاک جایگزین همشهری کین (اورسن ولز) به عنوان بهترین فیلم تاریخ شد. همشهری کین این برتری را برای 50 سال از آن خود کرده بود. اما سرگیجه که در سال 1958 پخش شد، به طور مداوم در نظر سنجی ها در سالیان اخیر پیشرفت داشته و در سال 2002 نزدیک بود همشهری کین را از بالا به پایین کشد.وقتی اعتبارِ فیلمی که در سال 1958 پخش شده، بعد از بیشتر از نیم قرن در نگاه منتقدین فزونی گرفته و البته اینکه توسط اشخاصِ آگاه به عنوان برترین فیلمِ تاریخ شناخته شده است، رضایت بخش است. به چه دلیلی اعتبار سرگیجه در حال افزایش است؟ همانطور که قبلاً نوشتم این موضوع را تنها می توان با جذابیت دائمی هیچکاک برای اهل سینما نظر به حساسیت شدید او به نمایشنامه های روان شناختی در توسعه کاراکترها، همچنین به عنوان اثر متقابل واکنش تماشاچیان و محتوای سینمایی، توجیه کرد.سرگیجه داستان یک کاراگاه کارآمدِ پلیسِ سانفرانسیسکو، اسکاتی فرگوسن، را طرح می کند که توسط جیمز استوارت بازی می شود. هنگامی که افسر پلیسی که در حال تلاش است تا استوارت را که بر فراز خیابان از ناودانی آویزان است نجات دهد، سقوط مرگباری می کند، او دچار تروما می شود. استوارت از نیروی پلیس به علت ترس از ارتفاعِ خود جدا می شود. ممکن است قضاوت ما این باشد که استوارت افسرده است. کار خاصی نمی کند، تنها زندگی می کند، هر از گاهی به دوست دختر قدیمی خود سر می زند. دوست سابقش در دوران کالج با او تماس می گیرد تا از او درخواست کند، همسرش مادلین (این نقش توسط کیم نواک بازی می شود) را تعقیب کند. دوستش ادعا می کند، روح زنی که در تنهایی فوت کرده است و پس از ترک شدن توسط معشوقه اش دیوانه شده است، مادلین را تصاحب کرده است.در ادامه مشخص می شود که دوست او از مادلین به عنوان پشتیبان و نیرنگ استفاده کرده است تا همسر واقعی خود را به قتل برساند، سپس او را از بالای برجی پرتاب می کند که استوارت در تعقیب نواک (استوارت گرفتار عشق او شده است) به دلیل سرگیجه نمی تواند از آن بالا رود. استوارت به کلی در هم می شکند. در ادامه شاهد این هستیم که استوارت ظاهراً خود را بازیابی کرده است که به نواک در شکل واقعی خودش، دختر فروشنده ای به نام جولی، برخورد می کند. با شناسایی شباهت و نه اینکه او را همان زن شناخته باشد (می دانم سخت هست که باور کنیم، اما مادلین توسط قاتل تغییر شکل داده شده بود تا زنی مانند گریس کلی شود این همه در حالی است که کیم نواک نقش جودی را خیلی خوب طبیعی بازی می کند[1]) به ارتباط با جودی اصرار می کند. استوارت در ادامه جودی را شبیه مادلین بازسازی می کند (به طرز عجیبی مانند رفتار خود هیچکاک نسبت به گریس کلی و کیم نواک[2]). وقتی او در انتها متوجه فریب در کار می شود، جودی را مجبور می کند به صحنه قتل برگردد، در جایی که این بار او به واقع در اثر سقوط کردن، جان می بازد.این فیلم همزمان خفقان آور، نفس گیر و میخکوب کننده است، هم چنان که در مسیری بی رحم و غیر قابل فهمی به مرگ بار دوم نواک ختم می شود.  معمای روانشناختی این فیلم این است که چرا استوارت این کار را می کند؟ (و ثانیاً چرا نواک رضایت به آن می دهد؟). در ادامه یک تفسیر از درون مایه و هدف فیلم می آید:سرگیجه، فیلم محصول 1958، که توسط آلفرد هیچکاک کارگردانی شده است، ایده فرویدی احساس مضطرب گونه و عجیب که توسط شی آشنا در محتوای غیر آشنا به وجود می آورد، را نشان می دهد (uncanny). طرح فیلم بر محور بازگشت صوری یک زن از مرگ قرار گرفته است که به عنوان یک نقشه قتل فاش می شود. از طریق استفاده از دوگانه و بازگشت آن چیزی که سرکوب شده، سرگیجه، ترس هولناک برانگیخته شده از چیزی آشنا که ترسناک شده است، را نشان می دهد. اما همچنان فیلم و تولید آن می تواند به عنوان تلاش هیچکاک برای دوگانه سازی و بنابراین عملِ نامیرا سازی هنرپیشه محبوبش، گریس کلی نیز دیده شود.من فکر نمی کنم که سرگیجه می توانست اینطور جلب توجه کند، اگر براساس این سازوکارها عمل می کرد. این فیلم به نام یک اختلال ذهنی نامگذاری شده است، سرگیجه. اما این فیلم در مورد عشق وسواس گونه است و تمایل یک زن برای تبدیل شدن به سوژه آن، ترکیبی مهلک (همانطور که در رومئو و ژولیت هست). این فیلم در مورد ناامیدی و تنهایی است. همه سه شخصیت اصلی، افراد تنهایی هستند که در طلب عشق یا حقیقتاً نوعی از صمیمت هستند، اما ناتوان از به دست آوردن آن. پیشروی هیپنوتیزم گونه و گریز ناپذیر فیلم، بینندگان را با خود می کشد، تا وقتی که آن ها نیز مانند جیمز استوارت پرشور از پله های برج بالا می روند. ما بر خلاف توقعمان برای استوارت امید داریم که او سلامتی خود را از طریق درکِ واقعیتِ موقعیت خود بازیابد، حتی وقتی که از این منظره که پای جولی بر روی پله ها کشیده می شود وقتی که استوارت او را به بالای برج می کشد، یکه می خوریم.ممکن است به استوارت گفته شده باشد که از طریق بالا رفتن از پله ها بر نقصان ذهنی خود غلبه کند – که ادعا می کند وقتی که به بالای برج نزدیک شد، این کار را انجام داده است. اما او نتوانست مشکل را حل کند او تنها به نمایش رفتار اجباری خود می پردازد- عمق ناامیدی وجودگرایانه خود، خلا در مرکز هستی او که قدیمی تر از رابطه (ها) او با مادلین- جودی است. چه جمع بندی تیره ای برای یک فیلم.هیچکاک در واقع درمان های بیماری های روانی را در سرگیجه مورد خطاب قرار می دهد. در ابتدا، خود استوارت حساسیت زدایی را از طریق بالا رفتن از نردبان پله ای به نمایش می گذارد که وقتی که به بالای آن صعود می کند تنها منجر به غش کردن او می شود و متعاقباً روی بازوان دوست دختر قدیمی خود، با هنرپیشگی بارابارا بل گدس (بیشتر برای نقش میس الی در سریال تلویزیونی دالاس معروف است ) سقوط می کند. در حالی که استوارت در یک آسایشگاه محبوس شده، بل گدس درخواست می کند روانشناسِ استوارت را ملاقات کند. بل گدس به روانشناس می گوید موسیقی درمانی کار نخواهد کرد. روانشناس خاطر نشان می کند که اراده استوارت به تدریج بر احساس گناه و ترومای حاصل از این که او اجازه داده آن زن از بین برود، غلبه خواهد کرد. اما بل گدس که مشغول تیمار قلب شکسته خود برای استوارت می باشد (آن ها خیلی کوتاه در کالج نامزد کرده بودند که گدس آن را بر هم زد) می گوید اما چیزی هست که شما باید بدانید- استوارت عاشق آن زن است و می دانید او همچنان عاشق آن زن است (در حالی که فوت کرده است- وجود ندارد- مادلین).روانشناس که چهره اش در هم رفته پاسخ می دهد، &quot; اوه عزیزم، این واقعاً یک مشکل است&quot; و این مشکلی است که روانشناسی، درمان های مبتنی بر حساسیت زدایی و دارو (که اگر امروز بود استوارت را با آن اشباع می کردند) نمی تواند آن را حل کند.متن فوق برگردان مطلبی از دکتر استنتن پیل از سایت وزین Psychology Today می باشد. گفتنی است در نوشتار فوق نویسنده بیشتر به جای نام شخصیت های فیلم، از نام هنرپیشه های آن استفاده کرده است.-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------[1] هیچکاک گریس کلی را برای این نقش ترجیح می داد. برای هیچکاک طرز برخورد خوشایند کِلی در ترکیب با شهوانیت او تجلی از ویژگی های زنانه به وجود می آورد. هیچکاک پنجره عقبی را در سال 1955 با کلی (به همراهی جمیز استوارت) و گرفتن یک دزد(به همراه کری گرنت) را با او در سال 1955 ساخت. اما کلی ازدواج کرد و در سال 1956ملکه موناکو شد- فقدانی که هیچکاک به عنوان کارگردان هیچگاه از آن نجات نیافت. پنجره عقبی نیز یک کار روانشناختی جالب توجه است، یک مطالعه سینمایی از ارتباط استوارت با کِلی در زمانی که مجموعه ای از روابط بین مرد-زن شامل یک قتل از چشم انداز پنجره آپارتمان او آشکار می شود.[2] از نظر هیچکاک، نواک شلخته بود همانطور که در کتاب مصاحبه هایش، هیچکاک با فرانسوا تروفو، آشکار کرد. اما این نوع رفتار در مورد نقش اصلی زن، جودی، در فیلم سرگیجه جواب داد، که ممکن بود تصورش سخت باشد که کلی بتواند آن نقش را بازی کند.</description>
                <category>کامیار حبیبی پور</category>
                <author>کامیار حبیبی پور</author>
                <pubDate>Fri, 14 Mar 2025 10:11:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازنگری در عشق ورای فراز و فرود ها</title>
                <link>https://virgool.io/@KamyarHabibipour/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%86%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D9%87%D8%A7-rbes3dmndfvo</link>
                <description>از شکاف ها تا رشد در عشقبرای بسیاری از ما، سفرِ عشق به اندازه فرآیند تدریجی رسیدن به رابطه ای عمیق، سر راست نیست- بلکه بیشتر شبیه افتادن در شکاف ها است. این شکاف ها، فواصلی است که از زخم های کودکی، ناامیدی های اولیه و ایده آل های تحریف شده ی ما در مورد این که عشق چگونه می باید باشد، به جا مانده است. در این نوشتار ما در مورد این که چگونه تجارب اولیه، زندگی رومانتیک ما را شکل می دهد، به جستجو می پردازیم، این که چگونه آشوب می تواند جامه ی مبدلِ شور بر تن کند و چگونه ما می توانیم عشق را به عنوان چیزی پایدار، صمیمی و سرشار از رشد حقیقی، باز تعریف کنیم.سقوط به شکاف هااز نوجوانی به بعد، ما اغلب بدون اینکه تصویر روشنی از عشق واقعی داشته باشیم بر مبنای نیازهای مبرم به پر کردن خلاهای احساسی وارد روابط می شویم. آن برخوردهای اولیه ی پر از جذبه های خام و پیمانِ بیان نشده رابطه عاشقانه، کمتر در مورد پیدا کردن &quot;فرد مورد نظر&quot; است و بیشتر در مورد پر کردن شکاف های باقی مانده از گذشته ما است.اولین تجارب عشقی ما مکرر توسط چیزهایی که نداشته ایم دیکته می شود- خواه عواطف یکدست در خانه یا نمونه های کامل صمیمت .به جای این که به دقت پارتنرهایی را انتخاب کنیم که به زندگی ما غنا می بخشند ما بعضاً کورکورانه و با اشتیاق در جستجوی پر کردن آن بخش های مفقود می گردیم که با شدت و حرارت رابطه عاشقانه جدید پوشانیده می شود.افسون آشوبیک هیجانِ انکار ناپذیر در روابط پرآشوب وجود دارد. حسادت، تعقیب و حتی تنازع قدرت که می تواند ترکیب مست کننده ای را به وجود آورد که ما آن را با شور اشتباه می گیریم. خیلی از ما به یاد می آوریم -موج خروشانِ بعد از وضعیت تنش آمیز را – لحظه بعد از یک اختلاف طوفانی که همه چیز دوباره درست به نظر می رسد، گویی درگیری، خودش ارتباط ما را تایید می کند.اما این آشوب به ندرت،در مورد رابطه واقعی است. اغلب از مسایل حل نشده نشات می گیرد و نیازی برای دوباره تجربه کردن الگوهای آشنا، حتی اگر نهایتاً مضر باشند. چیزی که شبیه شور به نظر می رسد می تواند تنها احساس شدیدی که ما از این بالا و پایین های غیر قابل پیش بینی می گیریم باشد تا یک پیوند در حال رشد مدام.آرزوی چیزی متفاوتبعد از سال ها بالا و پایین هیجانی، اغلب نقطه عطفی فرا می رسد که شما شروع می کنید به تمنای چیزی متفاوت کردن- رابطه ای که نه با فرازهای انفجاری و نشیب های له کننده بلکه با احترام، ثبات و صمیمت واقعی تعریف شود. اما همچنان این قلمرو جدید می تواند در ابتدا عجیب به نظر برسد. گذر از یک رابطه که در آن سو عملکرد در لباس هیجان شدید ظهور پیدا می کند تا ساخت رابطه برمبنای ثبات، می تواند در واقع نگران کننده به نظر برسد. گرمای یکنواخت یک پارتنر حمایت گر و ثابت قدم می تواند در ابتدا اینطور به نظر برسد که جرقه الگوهای قبلی را ندارد و شما را متحیر نگه می دارد که آیا شعله رابطه عاشقانه به واقع کم سو شده است.تعادل بین میل و امنیتاین وجه جدید عشق یک سوال اساسی می پرسد: آیا شور و پایداری می توانند هم زیستی کنند؟ در حالی که آتش بازی پرتلاطم یک رابطه آشوبناک می تواند در ابتدا هیجان انگیز به نظر برسد، چیزی عمیقاً قدرتمند در مورد عشقی که به تدریج و مداوم رشد می کند، وجود دارد.شمعی را تصور کنید که با یک شعله لرزان اما چشمگیر شروع می کند تا این که نهایتاً به تابشی آرام و پایدار میل می کند. این تابش، نوعی از شور را مجسم می کند که بر حسب اعتماد، فهم مشترک و مراقبت روزانه بنا شده است. ممکن است موج فوری آدرنالین را فراهم نکند اما گرمای آن، قابل اعتماد و پایدار است. چالش، در بازآموزی قلب هایمان جهت قدردانی از این نوع جدید صمیمت – عشقی که هم لطیف است و هم ژرف، قرار گرفته است.پشت سر گذاشتن شک و کشش گذشتهگذار به رابطه پایدارتر اغلب با چالش های خودش همراه است. شک می تواند به تدریج در زمانی که شما راحتی قابل پیش بینی یک رابطه سالم را با هیجان رابطه های گذشته عاشقانه مقایسه می کنید،به وجود آید.بعضی ممکن است تحریک شوند که در به در به دنبال آن موج آدرنالین گذشته بگردند، حتی اگر به این معنا باشد که به الگوهای آشوب بازگردند. دیگران دایماً در عجب هستند که آیا جرقه به واقع جایگزین شده است یا این که به سادگی یک نوع از تمنا با نوع دیگر معاوضه شده است. شناسایی این تکاپوی داخلی ضروری است. این به نوعی یک یادآوری است که هیجانی که زمانی با شور یکی گرفته می شده است ممکن است حواس پرتی از مسایل احساسی عمیق تری بوده باشد.پذیرفتن رشد در عشقکلید تغییر روابط در پذیرفتن مفهوم رشد قرار گرفته است. عشق یک وضعیت ایستا نیست- در طول زمان با هر تجربه مشترک عمیق می شود، تغییر و تکامل پیدا می کند. ارتباط واقعی به آتش بازی دایمی نیاز ندارد، بلکه در عوض در لحظات روزانه مراقبت، خنده و درک شکوفا می شود.با پذیرش اینکه عشق می تواند هم پایدار و هم هیجان انگیز باشد، ما خود را به نوعی از صمیمت که بیشتر رضایت بخش و غنی تر است، گشوده ایم. این عشق در مورد یافتن زیبایی در انباشت آهسته و یک نواخت اعتماد و نشان دادن آسیب پذیری است که به طور روزانه به بنیانی که عمیقا شکوفا و انعطاف پذیر است یاری می رساند.تامل کردن بر سفرهای شخصیمانلحظه ای درنگ کنید و بر تاریخچه رومانتیک خود تامل کنید. سعی داشتید چه شکاف هایی را پر کنید؟ چگونه تجارب اولیه شما دریافت شما از آن چیزی که عشق باید باشد را شکل داده است؟ شناسایی این الگوها قدم اول به سمت باز تعریف رابطه شما با عشق است.این فرآیند ساده نیست. این را می طلبد که با خاطرات دردناک روبرو شویم و باورهای دیرپای خود در مورد روابط عاشقانه را به چالش بکشیم، تا به حال در این راه، ما مسیر را برای عشقی که توسط گذشته ما دیکته نشده بلکه با گذر زمان قوی تر می شود، باز کرده ایم.چارچوب اعتقادی جدید برای عشقدنیایی را فرض کنید که در آن عشق به تنهایی توسط فراز و فرودهای دراماتیک اندازه گیری نمی شود بلکه توسط رشد پایدار و احترام متقابل مورد ارزیابی قرار می گیرد. در این چارچوب جدید، شور از بین نمی رود بلکه تغییر می یابد. جرقه اولیه که زمانی به طور دراماتیکی زبانه کشید، می تواند به ارتباطی عمیق تر و تاب آور تکامل یابد که هم آسودگی صمیمت و هم هیجان کشف را تحسین می کند.این نگاه ما را دعوت می کند به این که هم شجاع بودن و هم سنجیده عمل کردن را در نظر داشته باشیم. ما را به چالش می کشد که این باور را که عشق همیشه باید پرآشوب باشد رها کنیم و به جای آن زیبایی ژرف یک رابطه بنا شده بر مبنای مراقبت دایمی و تمام و کمال را در آغوش بکشیم.سفری که از سقوط به شکاف ها شروع و به در آغوش کشیدن رشد منتهی می شود به همان مقدار که جهانی است شخصی نیز هست. خواه شما باقی مانده های آشوب های پیشین را پشت سر می گذارید یا به آرامش یک رابطه سالم قدم می گذارید، بدانید که تغییر شدنی است. ممکن است تغییر تدریجی باشد اما هر قدمی که به سمت درک و پذیرش نیازهای هیجانی خود بر می دارید، قدمی به سوی عشقی رضایت بخش تر و غنی تر برداشته اید.متن فوق برگردان مطلبی با همین عنوان از سایت وزین Psychology Today می باشد.</description>
                <category>کامیار حبیبی پور</category>
                <author>کامیار حبیبی پور</author>
                <pubDate>Wed, 12 Mar 2025 20:12:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پست مدرنیسم</title>
                <link>https://virgool.io/@KamyarHabibipour/%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86%DB%8C%D8%B3%D9%85-l7guqizh67sd</link>
                <description>پست مدرنیسمپست مدرنیسم در فلسفه غربی، یک جنبش اواخر قرن بیستم می باشد که با شگ گرایی گسترده، اصالت ذهن یا نسبیت گرایی، شک کلی نسبت به منطق و حساسیت شدید به نقش ایدئولوژی در تحمیل و نگهداشت قدرت اقتصادی و سیاسی توصیف می شود.پست مدرنیسم و فلسفه مدرنپست مدرنیسم عمدتاً واکنشی به مفروضات منطقی و ارزش های دوره مدرن در تاریخ فلسفه غرب است (به طور تقریبی از قرن 17 تا 19 میلادی). به تحقیق ، بسیاری از مکاتب که مشخصاً با پست مدرنیسم مرتبط دانسته می شوند، می توانند تا اندازه ای به عنوان انکار مستقیم نقطه نظرات کلی فلسفی توصیف شوند که در طول قرن 18 میلادی در عصر روشنگری (اگرچه منحصر به این دوره نبودند) بدیهی انگاشته شده اند. مهمترین این نقطه نظرات در ادامه می آیند:1. یک حقیقت طبیعی عینی وجود دارد، حقیقتی که وجود و مولفه های آن به طور منطقی مستقل از وجود انسان- ذهن انسان ها، جوامع آن ها، رفتارهای اجتماعی آن ها یا شیوه های تحقیقاتی آن ها- است. پست مدرن ها این ایده را به عنوان نوعی واقع گرایی ساده لوحانه رد می کنند. چنین حقیقتی به گونه ای که در تطابق با آرا پست مدرن ها است یک ساختار مفهومی، یک سازه از کنش علمی و زبان است. این مفهوم، به بررسی در مورد رویدادهای گذشته توسط تاریخ نگاران و توصیف نهادهای اجتماعی، ساختارها یا کنش ها توسط دانشمندان علوم اجتماعی نیز قابل اعمال است.2. اظهارات توصیفی و توضیحی دانشمندان و تاریخ نگاران می تواند در تئوری به طور عینی درست یا غلط باشد. انکاری که توسط پست مدرنیسم از این نقطه نظر صورت می گیرد که در تعاقب رد حقیقتِ طبیعیِ عینی می آید، بعضاً با این بیان طرح می گردد که چیزی به عنوان حقیقت وجود ندارد.3. با بهره گیری از منطق و استدلال و با ابزارهای تخصصی تر مهیا شده توسط علم و تکنولوژی، محتمل است که انسان ها خود و جوامعشان را بهبود بخشند. به نظر قابل قبول می رسد که انتظار داشته باشیم در مقایسه با وضعیت کنونی، جوامع آینده، بیشتر انسانی، عادلانه، روشن بین و ثروتمند باشند. پست مدرن ها این باور عصر روشنگری به علم و تکنولوژی به عنوان ابزار پیشرفت بشر را انکار می کنند. به تحقیق بسیاری از پست مدرن ها معتقد هستند که این تعقیب دانش فناورانه و علمی به صورت هدایت نشده یا بد هدایت شده بود که منجر به توسعه فناوری هایی برای کشتار وسیع در ابعاد جنگ جهانی دوم شد. بعضی از این متفکرین تا آنجا جلو رفته اند که اعلام می دارند دانش و فناوری- و حتی منطق و استدلال- به طور طبیعی مخرب و بیدادگر هستند، چرا که توسط مردمانی اهریمنی به خصوص در قرن بیستم برای تخریب و ظلم به دیگری مورد استفاده قرار گرفته اند.4. استدلال و منطق به طور جهان شمولی معتبر هستند. به این معنا که قوانین آن ها برای هر متفکری و هر حوزه ای از دانش یکسان است یا به طور یکسان قابل اعمال است. برای پست مدرن ها منطق و استدلال تنها ساختارهای مفهومی هستند و بنابراین تنها در محدوده سنتِ روشنفکری تثبیت شده ای که در آن مورد استفاده قرار می گیرند، معتبر هستند.5. چیزی به عنوان ماهیت انسان وجود دارد، که شامل قوای فکری، ذهنی، استعداد و تمایل ذاتی یا گرایش های او است که به یک معنا در وجود انسانی در موقع تولد بیشتر موجود است تا آموخته شود یا توسط نیروهای اجتماعی القا شده باشد. پست مدرن ها اصرار دارند تمام یا تقریباً تمام جنبه های رواشناختی انسان کاملاً توسط جامعه تعیین می شود.6. زبان ارجاع دهنده و بیانگر یک حقیقت خارج از خودش می باشد. از منظر پست مدرن ها، زبان اینگونه بازتاب دهنده طبیعت نیست، به نحوی که فیلسوفِ عملگرایِ آمریکایی، ریچارد رورتی، نگاه عصر روشنگری را توصیف می کند. پست مدرن ها متاثر از کار زبان شناسِ سوئیسی، فردینان دوسوسور، ادعا می کنند که زبان از لحاظ مفهومی خود بسنده یا خود ارجاع است: معنیِ یک کلمه یک چیز ایستا در جهان نیست یا حتی ایده ای در ذهن بلکه بیشتر گستره ای از تناقضات و تفاوت ها با معانی کلمات دیگر است. چون معانی در این تعریف تابع سایر معانی هستند- که آن ها نیز به نوبه خود تابع سایر معانی هستند و الی آخر- آن ها هیچگاه به طور کامل برای گوینده یا شنونده حاضر نیستند، بلکه به طور بی پایانی به تعویق می افتند. خود ارجاعی، نه تنها زبان های طبیعی بلکه گفتمان های تخصصی تر یک جامعه مشخص یا سنن را نیز توصیف می کند. چنین گفتمان هایی در فعالیت های اجتماعی تجسم می یابد و طرح های مفهومی، ارزش های اخلاقی و فکری اجتماع یا سننی که در آن به کارگیری می شود، را بازتاب می دهد. نگاه پست مدرن به زبان و گفتمان، تا حد زیادی به واسطه فیلسوف فرانسوی و نظریه پرداز ادبی، ژاک دریدا (2004-1930)، موسس و پیشگام اصلی ساخت زدایی (deconstruction) شکل گرفته است.7. انسان ها قادر به کسب دانش در مورد واقعیت طبیعی هستند و این دانش می تواند نهایتاً بر مبنای شواهد و اصولی که شناخته می شود یا می تواند شناخته شود، بلافاصله، شهودی یا در غیراینصورت با قطعیت توجیه شوند. پست مدرن ها بنیادگرایی فلسفی را رد می کنند- این تلاش (بنیاد گرایی فلسفی) در بهترین شکل توسط گفته فیلسوف فرانسوی رنه دکارت در قرن 17 تجلی پیدا کرد که &quot;من فکر می کنم پس هستم&quot; تا بنیادی از قطعیت مورد شناسایی قرار گیرد که بر روی آن بنای عظیم دانش تجربی (شامل علمی) برپا شود.8. این امکان حداقل در مقام نظر وجود دارد که نظریه هایی کلی ساخته شود که بسیاری از جنبه های جهان طبیعی یا اجتماعی را در محدوده یک دانش مفروض توضیح دهد، به عنوان مثال نظریه کلی تاریخِ انسان مانند ماتریالیسم دیالیکتیک. علاوه بر این هدفِ تحقیقات علمی و تاریخی باید این باشد که به ساخت چنین نظریه هایی بپردازند، حتی اگر هیچ گاه در عمل به کمال قابل تحقق نباشند. پست مدرن ها این مفهوم را به عنوان امید واهی و به یقین به عنوان نشانه ای از تمایلات ناسالم در گفتمان روشنگری جهت &quot;تمامیت بخشیدن&quot; به سیستم های فکری (همانگونه که فیلسوف فرانسوی امانوئل لویناس آن را مورد خطاب قرار داد) یا به کار گیری فرا روایت های بزرگ از بیولوژی، تاریخ و توسعه اجتماعی (مطابق آنچه فیلسوف فرانسوی ژان-فرانسوا لیوتار ادعا کرد)رد می کنند. این نظریه ها زیان بار هستند نه تنها به این علت که غلط هستند، بلکه به این خاطر که به طور موثری بر سایر زوایای دید یا گفتمان ها، مشابهت و همرنگی تحمیل می کنند که از این طریق منجر به سرکوب، به حاشیه راندن یا خاموشی آن ها می شوند. دریدا تمایل نظری به تمامیت و جامعیت را معادل توتالیریسم می دانست.پست مدرنیسم و نسبیت گراییهمانطور که در بخش پیشین نشان داده شد، بسیاری از مشخصاتِ مکتب پست مدرنیسم بعضی از اشکال متافیزیکال، معرفت شناختی یا نسبیت گرایی اخلاقی را وضع یا به آن ها دلالتِ ضمنی می کند (اگرچه این باید مورد توجه قرار بگیرد که پاره ای از پست مدرن ها شدیداً برچسب نسبیت گرایی را رد می کنند). پست مدرن ها انکار می کنند که جنبه هایی از حقیقت وجود دارد که عینی باشند، این که گزاره هایی در مورد حقیقت وجود دارد که به طور عینی صحیح یا نادرست هستند، این که این امکان وجود دارد که دانشِ چنین گزاره هایی را داشت (دانش عینی)، این که برای انسان این امکان وجود دارد که چیزهایی را با قطعیت بداند و این که ارزش های اخلاقیِ عینی یا مطلق وجود دارند. حقیقت، دانش و ارزش ها توسط گفتمان ها ساخته می شوند، بنابراین با آن ها تغییر می کنند. به این معنا گفتمانِ دانشِ مدرن وقتی که جدا از استانداردهای دارای مستندات درون خودش مورد توجه قرار گیرد، از منظر حقیقت، ارزشِ بیشتری از دیدگاه هایِ جایگزین، شامل به عنوان مثال طالع بینی و سحر و جادو ندارد. پست مدرن ها بعضاً استانداردهای مبتنی بر شواهد علم، شامل کاربردِ منطق و استدلال را به &quot;عقل گرایی عصر روشنگری&quot; توصیف می کنند.نسبیت گرایی گسترده، ظاهراً چنان مشخصه پست مدرنیسم است که خطِ فکری مشخصی را در مورد ماهیت و کارکرد گفتمان هایِ از انواع مختلف می طلبد. اگر پست مدرن ها درست بگویند که حقیقت، دانش و ارزش وابسته به گفتمان هستند، آنگاه گفتمان تثبیت شده عصر روشنگری در قیاس با سایر گفتمان ها بیشتر مورد نیاز یا موجه نخواهد بود. اما این موضوع، پرسش از این که چگونه این گفتمان ها در وهله اول به وجود می آیند را به میان می آورد. اگر هرگز ممکن نباشد که یک گفتمان را بر حسب این که آیا به حقیقت عینی رهنمون می کند یا خیر بررسی کنیم، چگونه گفتمان های تثبیت شده به بخشی از نگاه جهانیِ غالب در دوره مدرن بدل شده اند؟چرا این گفتمان ها به کار گرفته شدند یا توسعه پیدا کردند در حالی که بقیه گفتمان ها اینطور نشدند.بخشی از پاسخ پست مدرن این است که گفتمان های چیره در هر جامعه عموماً بازتاب دهنده علایق و ارزش های گروه های نخبگان یا مسلط است. پست مدرن ها در مورد ماهیت این ارتباط با یکدیگر هم داستان نیستند، در حالی که بعضی بر این حکمِ فیلسوف و اقتصاددان آلمانی، کارل مارکس، صحه می گذارند که &quot;ایده های حاکم در هر زمانه ای همواره ایده های طبقه حاکم بوده است&quot; سایرین در این مورد محتاط تر هستند. ملهم از تحقیقِ تاریخیِ فیلسوفِ فرانسوی میشل فوکو، بعضی از پست مدرن ها از این ایده نسبتاً ریزبینانه دفاع می کنند که چیزی که به عنوان دانش در یک دوره مفروض شناخته می شود، همواره به روش های پیچیده و ظریفی از ملاحظات قدرت تاثیر می پذیرد. اگر چه دیگرانی هستند که تمایل دارند حتی از مارکس هم فراتر روند. فیلسوف و نظریه پرداز ادبیِ فرانسوی لوس ایریگاره برای مثال ادعا کرده است که دانش مکانیک جامدات از دانش مکانیک سیالات بهتر توسعه پیدا کرده است چرا که فیزیک به عنوان بنیادی مرد محور، استحکام و سختی را با اندام جنسی مردانه و سیالیت را با اندام جنسی زنانه پیوند می دهد. به طریق مشابه روان کاو و نویسنده فرانسوی متولد بلغارستان، ژولیا کریستوا، زبان شناسی مدرن را بابت برتری بخشیدن جنبه هایی از زبان که در نظریه روانکاوی او با پدر یا تسلط پدرانه مرتبط دانسته شده (سیستم های قانون محور و معانی ارجاعی) بر جنبه های مرتبط با مادر و بدن (وزن، آوا و سایر جنبه های شاعرانه) مورد انتقاد قرار می دهد.به این دلیل که گفتمان تثبیت شده روشنگری کم و بیش مطلق و ناموجه است، می تواند تغییر کند و به این دلیل که بیش و کم بازتاب علایق و ارزش های قدرتمندان است، باید تغییر کند. بنابراین پست مدرن ها موقعیت نظری خود را به طور منحصر به فردی فراگیر و دموکراتیک در نظر می گیرند، چرا که به آن ها این اجازه را می دهد که تفوق ناعادلانه گفتمان های روشنگری بر سایر جنبه های فکری از گروه هایِ غیر نخبگان که به همان اندازه معتبر هستند، را تشخیص دهند. در دهه 1980 و 1990 حامیان دانشگاهی به نمایندگی از گروه های قومی، فرهنگی، نژادی و مذهبی انتقادات پست مدرن از جوامع غربی معاصر را پذیرفته و پست مدرنیسم به فلسفه غیر رسمی جنبش جدید سیاست های هویتی بدل شد.متن فوق برگردان مطلبی با همین عنوان از دانشنامه بریتانیکا است. </description>
                <category>کامیار حبیبی پور</category>
                <author>کامیار حبیبی پور</author>
                <pubDate>Sun, 09 Mar 2025 11:05:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افسانه سیزیف</title>
                <link>https://virgool.io/@KamyarHabibipour/%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%81-es4w2pdooktp</link>
                <description>افسانه سیزیفدرباره آلبر کاموآلبر کامو (1960-1913)آلبر کامو، فیلسوف، ژورنالیست، و روشن فکر در سال 1913 از مادر و پدر فرانسوی در الجزایر در دوره حکومت استعماری فرانسه (که از 1830 آغاز شده بود) به دنیا آمد. پدر او در حال خدمت در جنگ جهانی اول یک سال بعد از تولد او کشته شد و کامو در فقر شدید بزرگ شد و از وضعیت بد جسمانی رنج می برد. به عنوان شهروند فرانسه او و خانواده اش از حقوق بیشتری در قیاس با الجزایری ها بهره می بردند. در تمام زندگی خود، با مسایل مرتبط با استعمار الجزایر توسط فرانسه دست و پنجه نرم می کرد، به خصوص وقتی که ناامیدی از فرانسوی ها به یک جنگ برای استقلال بدل شد که در سال 1954 آغاز و با عقب نشینی فرانسوی ها در 1962 دو سال بعد از مرگ کامو خاتمه یافت.با فقر بزرگ شدن در چنین محیطی می توانست تاثیر دائمی بر زندگی کامو داشته باشد، اما قوه درکِ شکوفای او به عنوان یک پسربچه برای او بورسیه یک دبیرستان برجسته را در سال 1924  به ارمغان آورد. او در ادامه زمان خود را بین کارکردن در کارهای پراکنده و مطالعه تقسیم کرد. او همچنین به عنوان دروازه بان برای تیم فوتبال مدرسه خود باز می کرد و متوجه شد که به رفاقت ها و قوانین غیر مبهم بازی کشش دارد. بعد از اینکه در سال 1930 تشخیص داده شد مبتلا به سل است، کامو به طور فزاینده ای فلسفه خواند و به فلسفه یونان باستان، کارهای فردریش نیچه،آرتور شوپنهاور  و همچنین کارهای نویسندگان شناخته شده بابت نقطه نظرهای فلسفیشان شامل استاندال، هرمان مالویل و فرانتس کافکا گرایش پیدا کرد. او در سال 1933 به دانشگاه الجزایر رفت و تا فارغ التحصیلی با مدرک فلسفه در سال 1936 در آن جا بود.همچنین در این سال ها بود که کامو همسر اول خود، سیمون هیه را ملاقات کرد و تا حدی در واکنش به استعمارگرایی مستبدانه به تشکلات کمونیستی ملحق شد. این ازدواج ناشاد بود و تنها از 1934 تا 1936 دوام آورد. کامو که هیچگاه به ایده های مارکسیستی صحه نگذاشته بود و به عدم دگر اندیشی که گروه های کمونیستی انتظار داشتند ملتزم نبود در ادامه  بر سر سیاست های سرکوب گرایانه جوزف استالین رهبر شوروی کمونیستی از آن ها جدا شد.از 1935 تا 1938، کامو تئاتر کارگران را که نهادی بود که تلاش می کرد توجه مخاطبین طبقه کارگر را به اجراهای کارهای دراماتیک جلب کند، اداره می کرد. از 1938، کامو برای یک روزنامه دست چپی در الجزایر کار می کرد، اما وقتی که این روزنامه توسط مقامات در 1940 بسته شد، به پاریس رفت تا برای روزنامه ای در آن جا کار کند درست همان زمانی که فاشیسم در اروپا در حال فوران به جنگ جهانی دوم بود، شامل حمله آلمان و اشغال متعاقب فرانسه. در زمان جنگ، کامو فلسفه پوچ خود را توسعه داد. یک مولفه اصلی این دستگاه فلسفی این ادعای کامو بود که زندگی یک معنا منطقی یا رستگاری ندارد.تجربه جنگ جهانی دوم موجب شد بسیاری دیگر از اندیشمندان به معنای مشابهی برسند. در مواجه با وحشت افکنی رژیم نازی هیتلر و کشتار بی سابقه جنگ، بسیاری دیگر نمی توانستند بپذیرند که وجود انسان هرگونه هدف یا معنا قابل تشخیصی دارد. وجود به سادگی به اصطلاح کامو پوچ به نظر می رسید.بعد از گریختن به پاریس با اشغال فرانسه توسط آلمان ها، کامو زمانی را در لیون سپری کرد، در آن جا ازدواج دوم خود را با فرانسین فور انجام داد که تا هنگام مرگ با او در ازدواج ماند. کامو و فور برای مدتی در الجزایر زندگی کردند قبل از این که به آلپ فرانسه بروند و قبل از اینکه نهایتاً به پاریس بازگردند. کامو که در سال 1940  از خدمت سربازی بابت حملات سل خود معاف شده بود، به نویسنده عمده جنبش مقاومت بدل شد و به عنوان ویراستار Combat (کُمبا) که روزنامه زیر زمینی مهمی بود خدمت می کرد. تا این زمان کامو مجموعه اول سه کار خود که با مفهوم پوچی سر و کار داشت را به پایان رسانیده بود. این کارها هر سه رمان بودند، بیگانه و یک مقاله فلسفی، افسانه سیزیف هر دو در 1942 چاپ شده اند و همچنین نمایشنامه کالیگولا.فعالیت های زمان جنگ کامو با ریسک بزرگی برای او صورت می گرفت و وقتی نیروهای ضد نازی به عنوان پیروز شناخته شدند، تلاش های او به طور گسترده ای مورد شناسایی قرار گرفتند و شان او فزونی گرفت. شهرت او به عنوان نویسنده نیز تثبیت شد چرا که کارهایش که در زمان جنگ منتشر شده بودند توسط اندیشمندان عمده روز از قبیل ژان پل سارتر و سیمونه بولیوار پذیرفته شدند. او به طور گسترده ای سفر می کرد و کار بر روی چرخه دوم کارهایش که در زمان جنگ شروع شده بود را با نوشتن نمایشنامه سوء تفاهم کامل کرد. درسال 1947، رمان او طاعون منتشر شد. بعد در سال 1951 مقاله فلسفی او انسان طاغی پدیدار شد که با بسیاری از سوالات و ایده ها که قبلا در افسانه سیزیف مورد بررسی قرار گرفته بود، همراه است. انسان طاغی همچنین شامل محکومیت سنگین استبداد کمونیستی است تا حدی که موجب رنجش خیلی از چپگرایان فرانسه، شامل سارتر شد.فور دو قلوهایشان را در سال 1945 به دنیا آورد اما ازدواج آن ها به واسطه روابط خارج از ازدواج کامو شامل رابطه علنی او با هنرپیشه ای با نام ماریا کاسارس دچار مشکل شده بود. در سال 1957 کامو جوانترین شخصی شد که جایزه نوبل را برای ادبیات گرفته است. او به نوشتن در کنار تولیدات تئاتری (هم نوشتن و هم کارگردانی) ادامه داد تا به طور تراژیکی در یک تصادف رانندگی در ژانویه 1960 در سن 46 سالگی کشته شد.زمینه های پوچ در رمان بیگانه آلبر کاموآلبر کامو به حق بیشتر برای رمان های خود معروف است که در آن ها بسیاری از ایده های فلسفی او به طور ظریف تر و با شیوه های بیشتر درگیر کننده ای طرح شده اند. او بیگانه را (که همچنین به غریبه نیز ترجمه شده است) در زمانی نزدیک به افسانه سیزیف (هر دو در 1942 منتشر شده اند) نوشت و هر دو کتاب در بسیاری از جهات همراستا هستند. افسانه سیزیف می تواند به عنوان تلاشی برای شفاف کردن و تبیین نگاهِ جهانی طرح شده در بیگانه مورد مطالعه قرار گیرد و بیگانه می تواند به عنوان مثالی از قهرمان پوچ و قصه پوچِ توصیف شده در افسانه سیزیف خوانده شود.بیگانه داستان مردی به نام مورسو را طرح می کند که برای لذت های جسمی در لحظه حال و رها از هر سیستم ارزشی زندگی می کند. جای اینکه در تطابق با هنجار های اجتماعی زندگی کند، مورسو تلاش می کند تا جایی که می شود صادقانه زندگی کند، کاری را که دوست دارد انجام دهد و با آن هایی که دوست دارد، رفاقت کند. او همچنین امتناع می ورزد از اینکه احساساتی را که ندارد، وانمود کند ، بنابراین خود را مجبور نمی کند که در خاکسپاری مادرش گریه کند یا بر مرگ او، عمیقاً سوگواری کند. وقتی که مورسو به طور ناگهانی یک عرب را در ساحل به قتل می رساند مجموعه ای از حوادث منجر به لحظه دراماتیکی می شود. دادگاه متعاقباً او را محکوم می کند، نه آنقدر برای قتل که بیشتر برای عدم تعهد او به قوانین ناگفته جامعه.اکثر محتوی فلسفی این رمان در انتهای آن می آید، وقتی که مورسو در سلول خود نشسته و منتظر اعدام خود می باشد و به طور مشخص در مکالمه داغی بین او و کشیش زندان که سعی می کند او را به مسیحیت ترغیب کند. مورسو التماس های کشیش زندان را رد می کند و به او می گوید که هیچ علاقه ای به خدا یا هر چیز دیگر خارج از این جهان ندارد. او می خواهد با قطعیات زندگیِ خود حیات کند، حتی اگر مرگ تنها قطعیتی باشد که انتظار او را می کشد.مورسو در هر دو سطح تحت لفظی و تمثیلی یک قهرمان پوچ است. در سطح تمثیلی مورسو محکوم به مرگ است و منتظر اعدام می باشد که تمثیلی برای شرایط انسان است. در سطح تحت لفظی، مورسو مشخصات پوچِ طغیان، آزادی، شور که توسط کامو در افسانه سیزیف طرح شده است، را تجلی می بخشد.او از این که خودش را با رسوم مطابقت دهد امتناع می ورزد و آزادی خود را از طریق انجام دادن هر چیزی که در لحظه به نظرش درست می رسد، تصریح می کند. این شامل سیگار کشیدن و بی تفاوتی او در شب زنده داری برای مرگ مادرش، رفتنش به ساحل و خوابیدن با زنی روز بعد از فوت مادرش و نوشتن نامه ای برای دوستش ریموند که دزد و جاکش است، می باشد. این اِعمال آزادی، نوعی از طغیان را در برابر هر تلاشی برای نهادن نوعی محدودیت بر زندگی او، ارائه می کند. شور او در پیگیری مشتاقانه لذت ها و تجارب جدید او مشهود است: او دوست دارد زنده باشد.مورسو جدا شدگی کنایه آلود خود که می توانیم از یک قهرمان پوچ توقع داشته باشیم را حفظ می کند. او ترجیح می دهد رویدادها را ببیند تا اینکه مستقیم درگیر آن ها شود، یک فصل به یادماندنی از رمان، زمانی را توصیف می کند که مورسو یک روز کامل را با نشستن در بالکن با مشاهده عابران در خیابان طی می کند. حتی وقتی به طور مستقیم در رویدادها درگیر است قادر به این نیست که غرق آن ها شود. وقتی معشوق او مری از او می پرسد که آیا آن ها ازدواج خواهند کرد به او پاسخ می دهد که عاشق او نیست اما این که بخواهند ازدواج کنند یا خیر برای او تفاوتی نمی کند. حتی هنگامی که آن عرب را می کشد، این احساس وجود دارد که او واقعاً آن جا نیست، واقعاً در حال انجام آن کاری که می کند، نیست. وقتی به عرب شلیک می کند این گونه به نظر می رسد که تو گویی او دارد خود را مورد مشاهده قرار می دهد تا اینکه واقعاً آن کار را کرده باشد.در آخرین برون ریزی هیجانی شدید خود با کشیش در زندان، مورسو مقدار زیادی از نگاه جهانی پوچ خود را به طور خلاصه شرح می دهد و با قاطعیت این که هیچ چیز مهم نیست را ابراز می کند، اینکه ما همه زندگی می کنیم و ما همه می میریم و اینکه قبل از مرگ چه می کنیم، نهایتا بی ربط است. بعد از رفتنِ کشیشِ زندان، مورسو از آخرین لحظه مکاشفه آمیز لذت می برد: &quot;و حس کردم آماده هستم دوباره همه را مجدداً زندگی کنم. تو گویی آن خشم کور من را به پاکی شسته است، مرا از شر امید خلاص کرده است و برای اولین بار در آن شب زنده با نشانه ها و ستاره ها، من خودم را به آرامی به بی تفاوتی دنیا گشودم. آن را بسیار شبیه خود یافتم- خیلی شبیه یک برادر، در حقیقت احساس کردم که شاد بوده ام و دوباره شاد هستم.&quot; آزاد از امید، مورسو خودش را در جهانی بدون معنا و امید شناسایی می کند. در انتهای رمان به طور کامل به پذیرش موقعیت پوچ خود در جهان می رسد و نمی توان نتیجه گیری دیگری کرد، جز این که او شاد است.نه تنها مورسو تجلی بسیاری از ویژگی های یک قهرمانِ پوچ در نگارش رمان بیگانه است، بلکه که کامو تلاش می کند به آن چه در افسانه سیزیف به عنوان ویژگی های هنرمند پوچ تعریف می کند، نیز تجلی ببخشد. در رمان بیگانه، کامو رویدادهای معمولی را بدون اینکه غرق در نتایج فلسفی آن ها شود و بدون کوششی برای اشاره کردن به هر گونه زمینه جهانی، توصیف می کند (توضیح نمی دهد). قسمت اول رمان، به طور مشخص، محظوظ است از توصیف رویدادهای ملالت آور و ویژگی های عجیب و غریب که زندگی روزمزه مورسو را پر می کند. ما با سالامانو و سگش آشنا می شویم، که در رابطه متاثر کننده عشق-نفرت گیر کرده اند و توجه ما به لذت آفتاب گرفتن در ساحل معطوف می شود. در تمامی این توصیفات، ما در جستجوی یک افسون و لذت شدید در بی شمار تجارب ممکن زندگی هستیم. تمامی زمینه های جهانی که از این رمان برداشت می شود از نمادگرایی بیش از حد یا موعظه های گزاف نشات نمی گیرد، بلکه از یک نگاه منسجم و سامان مند جهانی که جذاب و چشمگیر است می آید.محتوای فلسفی: وجودگرایی و پدیدارشناسیکامو در دانشگاه الجزایر فلسفه خواند که او را در ارتباط با دو عدد از بزرگترین شاخه های فلسفه قرن بیستم یعنی وجود گرایی و پدیدار شناسی قرار داد. وجود گرایی از این آگاهی سرچشمه می گیرد که هیچ معنای از قبل تعیین شده یا نظم در جهان وجود ندارد و ما باید مسئولیتِ تعیین معنا و نظمی که قرار است به زندگی خود بدهیم را برعهده بگیریم. کامو مشخصاً به وجود گرایان مذهبی از قبیل سورن کیرکگارد (اگرچه چنین برچسبی به طور کامل منصفانه نیست) علاقه دارد، که نتیجه گرفت هیچ معنایی در تجربه انسانی یافت نخواهد شد و این التزام &quot;جهش ایمانی&quot; که تاکید غیر منطقی و اعتقاد کور به خداوند است را به وجود می آورد.پدیدار شناسی که توسط ادموند هوسرل مورد دفاع قرار می گرفت، خودش را به مشاهده و توصیف آگاهی خودمان، بدون نتیجه گیری در ارتباط با دلایل و ارتباطات محدود می کرد. مانند وجود گرایی، پدیدار شناسی کامو را مورد تاثیر قرار داد از طریق تلاشش برای ساختن یک نگاه جهانی که فرض نمی کند حتماً یک ساختار منطقی در جهان وجود دارد که ذهن انسان قادر به درک آن است.این ایده که جهان دارای ساختار منطقی است که ذهن می تواند آن را درک کند ویژگی یک روند قدیمی تر در فلسفه اروپایی است که به عقل گرایی موسوم است. ریشه های عقل گرایی به رنه دکارت و زایش فلسفه مدرن بر می گردد. بیشتر قرن بیستِ فلسفه اروپایی، واکنشِ مستقیم به این سنت قدیمی تر است، تلاش واکنش گونه به بررسی احتمال این که جهان ساختار منطقی قابل درک برای ذهن ندارد.نوشته فوق برگردان مطلبی با نام The myth of Sisyphus از تارنمای وزین sparknotes می باشد. </description>
                <category>کامیار حبیبی پور</category>
                <author>کامیار حبیبی پور</author>
                <pubDate>Tue, 25 Feb 2025 12:19:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راه منطقی برای پیدا کردن شریک زندگیِ تمام عمر</title>
                <link>https://virgool.io/@KamyarHabibipour/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%B4%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%90-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B9%D9%85%D8%B1-cfngor3tkin1</link>
                <description>این شیوه date کردن بهینه است و می تواند از هدر رفتن زمان شما جلوگیری کند.نکات کلیدی· اگر سر قرار عاشقانه زیاد می روید اما نمی توانید شریک زندگیِ مناسبی پیدا کنید، یک شیوه سازمان یافته تر می تواند کمک کننده باشد.· اگر شما شریک زندگیِ تمام عمر می خواهید، تنها با افرادی ملاقات کنید که آماده هستند تعهد بلند مدت بسپارند.· زمان خود را با چنگ زدن به رابطه با افرادی که بعید است برای شما مورد خوبی باشند، تلف نکنید.· واقعیت را بپذیرید و توقع نداشته باشید که کسی تغییر کند.خیلی از مردم در حسرت روابط جدی هستند و سال های ارزشمند زندگی خود را برای تعقیب کردن و date کردن با افراد اشتباه هدر می دهند. من اولین بار وقتی به این موضوع فکر کردم که چندین مراجعِ من به این دام افتاده بودند. مراجعین مذکور افرادی جذاب و توانمند بودند که می توانستند با موفقیت اکثر حوزه های زندگی را پیش ببرند. آن ها می توانستند شغل، آپارتمان و دوستان خوبی پیدا کنند اما نمی توانستند جفتشان را پیدا کنند. اغلب این عدم توانایی در پیدا کردن شریکِ تمام عمر از دلایلی بود که آن ها به جلسات تراپی می آمدند.این توصیف یکی از مراجعین خانمِ من از وضعیت خود هست:من زیاد سر قرار ملاقات رفته ام اما هیچوقت کار نکرد. من او را دوست داشتم، او مرا دوست نداشت یا بالعکس. و شایدهای زیادی وجود داشت و &quot; نهایتا به هیچ جا نرسید&quot;. من افسرده و از لحاظ احساسی فرسوده شدم. من می خواستم ازدواج کنم، اما نمی توانم مطمئن باشم که قادر خواهم بود با این وضع ادامه دهم. می توانید مرا کمک کنید؟ چه کاری را اشتباه انجام می دهم؟بعد از گوش دادن به نسخه های متعددی از این داستان، من شروع کردم به از نزدیک نگاه کردن به اینکه رهیافت این مراجعین در پیدا کردن شریک زندگی چگونه است. وقتی دقت کردم، متوجه شدم که الگوهای مشابهی وجود دارد که با شکست همبستگی دارد:1- اپلیکیشن های جفت یابی منجر به کیس های نامناسب می شود: به خاطر ازدیاد اپلیکیشن های جفت یابی، کار تعداد زیادی از مراجعین من به ملاقات کردن با آدم هایی می کشد که اگر آن ها را در ابتدای امر به صورت حضوری ملاقات کرده بودند، هرگز با آن ها بیرون نمی رفتند. جاذبه واقعی وجود ندارد، یا به نحوی نامناسب عدم تطابق داشته اند که در پروفایل های زوج یابی نشان داده نشده بود.2-در برگیرند گی بیش از حد: بسیاری از مراجعین به اندازه کافی در مورد اینکه موافق باشند با چه کسی قرار ملاقات بگذارند، نکته سنج نبودند و افراد بسیاری را در دایره انتخاب خود قرار دادند، چرا که احساس استیصال می کردند.3- بیش از حد ماندن در رابطه: همچنین آن ها تمایل دارند به روابطی که به جای نمی رسد ادامه بدهند، برای ترس از این که مورد بهتری را پیدا نکنند یا به این امید که چیزها به نحوی بهبود خواهد یافت.4- توصیه های بد در مورد روابط: وقتی در مورد شرایط خود پیش خانواده یا دوستان گلایه می کنند، آن ها توصیه هایی با نیت خوب دریافت می کنند که بیش از حد به سمت آرزو اندیشی های رمانتیک گرایش دارد. نگران نباش &quot;عشق تو را در جایی که کمترین توقع را داری پیدا خواهد کرد&quot; یا مراجعین من را سرزنش می کنند که &quot;تو باید کمتر در انتخاب سخت بگیری&quot;. هیچکدام از این ها کمک کننده نیست. چیزی که مراجعین من به واقع نیاز دارند یک برنامه عمل گرایانه است که به آن ها کمک کند مورد مناسب خود را پیدا کنند و موردهای نامناسب را نفی کنند.بنابراین من تصمیم گرفتم در مورد این شرایط منطقی فکر کنم. اگر راهی بود که زودتر در فرآیند جفت یابی، شناسایی و حذف شرکای احتمالی نامناسب صورت بگیرد چه طور؟ من به شیوه ای ساده برای جفت یابی که به مقدار زیادی شانس مراجعینم را افزایش می دهد رسیدم. این شیوه برای فهم ساده و بسیار موثر است، چرا که مبتنی بر واقعیت و منطق هست نه ایده های رمانتیک.واقعیت اول- به شما جذب شده باشد و در دسترس باشدمگر اینکه در منطقه ای بسیار ایزوله زندگی کنید و اصلاً معاشرت نداشته باشید، در هر زمانی گروهی از آدم ها که به آن ها دسترسی دارید مجرد هستند و شما را جذاب می یابند.توصیه: آن هایی که مجرد نیستند و یا به شما جذب نشده اند را بی خیال شوید. مهم نیست که دلایل آن ها چیست. وابسته شدن به افرادی که در دسترس نیستند استفاده دردناک و غیر بهینه ای از زمان شما خواهد بود.اگر معتقد هستید که هرگز کسی به شما جذب نشده است یا ذاتا سوژه عشقی نیستید، محتملاً شما قبل از این که توصیه مرا مورد استفاده قرار دهید به مقداری روان درمانی نیاز دارید. نداشتن حرمت نفس مانع توجه کردن و پاسخ مناسب دادن به افرادی می شود که به شما جذب شده اند.حقیقت دوم- جذب آن ها شدندر گروهی از افراد که جذب شما شده اند، زیر مجموعه ای وجود دارد که شما آن ها را جذاب می یابید.توصیه: هر کسی را که جذاب نمی یابید بی خیال شوید. این مهم نیست که به چه علتی آن ها را دوست ندارید. وقت خود را با دلیل تراشی و منطقی جلوه دادن ادامه رابطه با آن ها یا خیالپردازی در مورد تغییر آن ها هدر ندهید.حقیقت سوم- آماده شریک زندگیِ تمام عمر شدندر میان گروهی که شما را جذاب یافتند و شما نیز آن ها را جذاب یافتید یک گروه زیر مجموعه وجود دارد که آماده انتخاب شریک زندگی هستند. به ملاقات کردن هر کسی که احتیاج به ترغیب شدن جهت ازدواج با شما دارد یا کسی که به شما در زمانی در آینده متعهد خواهد شد نپردازید.حقیقت چهارم- شما را انتخاب می کنددر گروه اشخاصی که شما ملاقات می کنید، گروه زیر مجموعه ی کوچکتری هستند که می خواهند شما شریک زندگی آن ها باشید.توصیه: هر کس را که علاقه اش را به شما بعد از ملاقات کردن تان از دست داد، بی خیال شوید. مهم نیست دلایل آن ها چیست. زمان خود را برای تلاش کردن جهت تغییر ذهنیت آن ها هدر ندهید.وقتی آن چه در بالا آمد را اجرا کردید، شریک زندگی خود را از گروهی از اشخاص که شما را انتخاب می کنند، انتخاب کنید.خلاصهاگرچه هزاران شخص وجود دارند که شما، آن ها را واقعاً جذاب می یابید، تنها آن گروهی می توانند شخص مورد نظر باشند که ویژگی های زیر را دارند:· مجرد هستند.· شما را جذاب می یابند.· شما آن ها را جذاب می یابید.· هم اکنون آمادگی دارند که شریک زندگی خود را انتخاب کنند.· می خواهند که شما شریک زندگی تمام عمر آن ها باشید.بهترین شیوه برای یافتن سریع شریک زندگی کنار گذاشتن هر کسی است که شرایط بالا را نداشته باشد و احساسات رمانتیک خود را برای کسی ذخیره کنید که این شرایط را دارد.آن چه در بالا آمد برگردان مطلبی است که از دکتر الینور گرینبرگ در سایت Psychology Today آمده است.</description>
                <category>کامیار حبیبی پور</category>
                <author>کامیار حبیبی پور</author>
                <pubDate>Thu, 25 Apr 2024 01:12:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترس از ترک شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@KamyarHabibipour/%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%D8%B4%D8%AF%D9%86-zetiofupvoiq</link>
                <description>12 نشانه که ترس از ترک شدن به طور مخفیانه روابط شما را تخریب می کندآیا برای حفظ روابط سالم دچار مشکل هستید؟ ممکن است ترس از ترک شدن در کار باشد، حتی اگر کودکی شما به نظر پایدار می رسد.مشکلات مرتبط با ترک شدن می تواند از اَشکال دیگر مورد غفلت واقع شدن یا طرد شدن در کنار ترک شدن توسط والد نشات بگیرد. شاید شما والدِ معتاد یا افسرده ای داشته اید که برای شما وقت نداشته یا یک عضو نزدیک خانواده را مانند پدربزرگ در اثر بیماری از دست داده اید.حتی ممکن است مشکلات مرتبط با ترک شدگی بعدتر در زندگی توسعه پیدا کرده باشد، مثل اولین تلاش شما در عشق رومانتیک که با آسیب شدید خاتمه یافته است.چه چیزهایی هستند که می توانید دنبال آن ها بگردید که شاید به این معنا باشد که روابط شما متاثر از ترس از ترک شدن است؟1- شما متوجه می شوید سخت تر از اکثریت اجازه نزدیک شدن کسی به خودتان را می دهیداگر شما ترس از ترک شدن دارید اغلب موجب می شود ترس عمیقی از صمیمت داشته باشید. چرا؟ اگر شخصی کاملا شما رابشناسد آن ها می توانند به کلی شما را رد کنند. اجتناب از نزدیک شدن به این معنا است که شما احساس امنیت بیشتری می کنید.2- ممکن است به طور مخفیانه شک کنید که هیچ گاه واقعا عاشق بوده ایدافرادی که ترس از ترک شدن دارند به ندرت (اگر نه هرگز) خودِ کامل را به دیگری نشان می دهند. آن ها نمی توانند چرا که خودشان را تمرین داده اند که حافظ خود باشند یا دیگران را اداره کنند تا عاشقِ آن ها شوند و با آن ها بمانند. و برای عشق تقریبا غیر ممکن است که با عدم اصالتی که این رفتارها تولید می کند، رشد کند.3- به شما گفته می شود کنترل کننده، وابسته و چسبنده یا سرد هستیدترسِ ناخودآگاه از ترک شدن می تواند به این معنا باشد که شما تلاش می کنید مطمئن شوید این اتفاق دوباره رخ نخواهد داد. و این موضوع گرایش دارد که به صورت دو حالت افراطیِ دو دستی چسبیدن یا اصلا رها کردن، خود را نشان دهد. حالت آخر به این معنا است که شما نمی توانید ترک شوید چرا که شما هرگز کاملا به اندازه کافی متعهد نبودید که کسی بتواند شما را ترک کند.4- شما مجموعه باورهای اصلی دارید که ترک شدن را بازتاب می دهد.باورهای اصلی چیزهایی هستند که ما به عنوان واقعیت در مورد نحوه کارکرد جهان در نظر می گیرم که در حقیقت تنها جنبه فکری و چشم انداز ما است. باورهای اصلی اشخاص با ترس از ترک شدن گرایش دارد در امتداد خطوط زیر باشد:· من نمی توانم به هیچکس اعتماد کنم· من آنطور که باید دوست داشتنی نیستم· من واقعا لیاقت مورد عشق واقع شدن را ندارم· من باید به سختی کار کنم تا عشق را به دست بیاورم· چرا باید عاشق کسی بود وقتی که آن ها نهایتا مرا ترک خواهند کرد· من واقعا به کسی نیاز ندازم· جهان جای خطرناکی است5- احساس تنهایی می کنید حتی وقتی در رابطه هستیدترس از ترک شدن منجر به پاد-وابستگی می شود– باور داخلی که شما به کسی نیاز ندارید و ایده خوبی نیست که به شخصی جهت این که برای حمایت و آرامش دادن به شما حضور داشته باشد، تکیه کنید. و پاد وابستگی منجر به تنهایی می شود، شما را بیشتر و بیشتر از این حقیقت دور می کند که ما انسان ها حقیقتا به یکدیگر نیاز داریم، درست همانگونه که ما همچنین نیاز داریم قادر باشیم به خودمان اعتماد کنیم.6- شما گرایش به انتخاب شرکای زندگی دارید که شما را به نحوی تنها بگذارندبعضی از افراد که ترک شدن را در کودکی تجربه کرده اند، باور مرکزی را گسترش می دهند که آن ها لیاقت این که ترک شوند را دارند. این به این معنا است که به عنوان بزرگسال تجربه ترک شدن را در روابط دوباره به نمایش در می آورند.این لزوما به این معنی نیست که تمامی شرکای زندگییتان با شما بر هم می زنند، اگر چه ممکن است این اتفاق بیفتد. سایر راه هایی که می توانیم ترک شویم شامل شرکایی می شود که از لحاظ احساسی در دسترس نیستند یا به چیزی اعتیاد دارند. یک معتاد به کار ،برای مثال، که به مشغول بودن اعتیاد دارد، شما را با احساس ترک شدن باقی می گذارد. همانطور که شخصی که هنوز از فکر عشق قبلی خود بیرون نیامده است نمی تواند شما را با عشق و توجه واقعی تامین کند.7- یا همیشه شما اول ترک می کنید و احساسات شما می تواند مانند اینکه در درون شما کلیدی باشد خاموش شود.آن هایی که مشکلات مرتبط با ترک شدن دارند اغلب شرکایی هستند که با اولین بی اعتنایی قبل از این که طرد شوند، طرد می کنند.اگر شما به صورت فیزیکی روابط را ترک نکنید، به محض این که چیزی شما را آزار داد احتمالا از لحاظ احساسی ترک خواهید کرد، یا شما همواره در روابط به نقطه ای می رسید که به یکباره بی احساس و کرخت می شوید.اینطور به نظر می رسد کلیدی وجود دارد که خاموش می شود و از آن نقطه به بعد نمی توانید خودتان را متقاعد کنید که دیگر در مورد شخص دیگر اهمیتی قائل شوید.از خیلی عاشق بودن به هیچ چیز احساس نکردن می روید. این در حقیقت مکانیزم دفاع از خود با ریشه های عمیق است که برای اجتناب از آسیب خوردن طراحی شده است.8- با شریک زندگی خود به غایت بیش از حد حساس و واکنشی هستیدحتی ممکن است اینطور حس شود که شما فاقد پوست احساسی هستید که به نظر می رسد دیگران دارند به نحوی که هر چیزی شما را آزار می دهد.اگر شما بسیار حساس و واکنشی هستید، که منجر به الگوی قوی از جذب کردن و دفع کردن شریک زندگی می شود، نگاهی به نشانگان اختلال شخصیت مرزی بکنید. ترس از ترک شدن یکی از نشانه های عمده آن می باشد.9- مرزهای خوبی با شریک عشقی خود ندارید.ترس از ترک شدن می تواند به معنی جبران سازی بیش از حد در روابط باشد. ممکن است شما هم-وابسته باشید، دائما تلاش کنید دیگران را خشنود سازید. یا ممکن است شما به سادگی فاقد مرزهای شخصی باشید و با آن چه دیگران می خواهند کنار بیایید و تصمیم نگیرید برای شما شخصا چه چیزی کار می کند و چه چیزی کار نمی کند.10- شما به طور مخفیانه خود را به خاطر اینکه روابط کار نمی کند، سرزنش می کنید.ترک شدن و مورد غفلت واقع شدن در کودکی می تواند کودک را با درونی سازی این تجربه باقی بگذارد که باور کند به نحوی این خطای او بوده است. که این به نوبه خود منجر به حرمت نفس پایین و شرم می شود.حتی اگر در روابط محکم برخورد کنید، یا در ظاهر سایرین را سرزنش کنید، در اعماق خود احتمالا حسی دارید که شما مقصر و دارای نقص هستید.11- هیچگاه احساس نمی کنید با دوستان و خانواده شریک خود سازگار هستیداین تصمیم گیری که شما با دیگران سازگار نیستید راهی است برای این که فاصله خود را با آن ها حفظ کنید، تا اگر روزی دیگر بخشی از زندگی آن ها نبودید، کمتر آسیب برساند. و اگر شما مشکلات مرتبط با ترک شدن را داشته باشید، ناخودآگاهِ شما به خیلی جلوتر از چنین زمان هایی فکر می کنید با این فرض که تمامی مردم واقعا مرا ترک خواهند کرد.12- شما وقتی در رابطه هستید اضطراب خفیف، افسردگی یا خستگی و فرسودگی داریداین حس که بزرگسالانی که شما برای بقا به آن ها متکی بوده اید شما را رها کرده اند یا نادیده گرفته اند، چیز واقعا ترسناکی برای یک کودک است. در بزرگسالی هر چه بیشتر تلاش می کنید به کسی عشق بورزید بیشتر ترس اولیه شما که زمانی آن را حس کردید تحریک می شود، چنانچه برای التیام آن کاری نکرده باشید. این موضوع می تواند خود را به شکل خُلق پایین، اضطراب، خستگیِ طاقت فرسا و مشکلات خواب (شامل خواب منقطع یا کابوس) نشان دهد.آیا ترس از ترک شدن واقعا چنین موضوع مهم و جدی است؟ترس از ترک شدن می تواند منجر به تنهایی شدید و هر دوی اختلالات اضطراب و افسردگی شود. و این ترس یکی از نشانه های رایج از اختلال شخصیت مرزی است، که می تواند شما را با ترس چنان منکوب کننده ای باقی بگذارد که برای مدیریت آن به آسیب رساندن به خود متوسل شوید.تعهد واقعی برای صادق بودن در مورد احساساتتان و عبور کردن از سدِ ترس از رها شدن، مورد نیاز است. توصیه می شود از کمک مشاور یا روان درمانگری بهره بگیرید که می تواند محیط حمایتگر و امنی برای چنین کاوش هایی فراهم کند. او می تواند شما را تشویق کند برای امتحان کردن راه های جدید ارتباط با دیگران که الگوهای قدیمی را دوباره به صحنه نیاورد اما به جای آن شما را به صمیمت واقعی و ارتباطی که خواستِ شما است، هدایت کند.متن فوق برگرفته از مطلبی به قلم دکتر شری جاکوبسن در سایت Harley Therapy است.</description>
                <category>کامیار حبیبی پور</category>
                <author>کامیار حبیبی پور</author>
                <pubDate>Mon, 08 Aug 2022 08:23:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بحران هویت چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@KamyarHabibipour/%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%AA-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-azcsexae7ol7</link>
                <description>تعریف بحران هویتبحران هویت رویدادی مرتبط با تحول است و شخصی دچار آن می شود که در مورد معنا و موقعیت خود در جهان سوال می پرسد. این مفهوم از کارِ روانشناس رشد، اریک اریکسون نشات می گیرد، کسی که اعتقاد داشت تشکیل هویت یکی از مهمترین تعارض هایی است که مردم با آن مواجه می شوند.مطابق با نظر اریکسون بحران هویت زمانِ تحلیل شدید و جستجو پیرامون شیوه های مختلف نگاه کردن به خود است. اریکسون مشاهده کرد که توسعه معنای هویت در ایام نوجوانی بسیار مهم است، اگر چه تشکیل و رشد هویت تنها به دوره نوجوانی محدود نیست.در عوض، هویت چیزی است که در طول زندگی دگرگونی و تغییر پیدا می کند وقتی که مردم با چالش های جدید مواجه می شوند و با تجارب متفاوتی دست و پنجه نرم می کنند. بنابراین بحران هویت می تواند در هر سنی اتفاق بیافتد.هویت چیست؟هویت شامل تجارب، روابط، اعتقادات، ارزش ها و خاطراتی می شود که معنایِ خودِ ذهنی یک شخص را می سازد. این کمک می کند یک تصویر از خودِ پیوسته ساخته شود که حتی وقتی که جنبه های جدیدی از خود در طول زمان توسعه پیدا می کند و تقویت می شود، به خوبی ثابت باقی بماند.نشانگان بحران هویتشخصی که درگیر بحران هویت می شود ممکن است خود را دل مشغول سوال های مشخص زیر بیابد:· در مورد چه چیزی پر شور هستم؟· عقاید معنوی من چیست؟· ارزش های من چیست؟· نقش من در جامعه یا هدف من در زندگی چیست؟· من کیستم؟ (این سوال ممکن است به طور کلی باشد یا در رابطه با روابط، سن یا شغل)در حالی که هر کسی معنای خود را گاه به گاه به پرسش می گیرد، اگر در حال گذر از تغییر بزرگی هستید یا در زمان پر استرسی به سر می برید و سوالات بالا شروع به مداخله کردن در زندگی روزانه شما می کند، ممکن است بحران هویت داشته باشید. همچنین ممکن است شما متوجه شده باشید که بیشتر احساس تحریک پذیری، عدم انگیزه یا خالی بودن می کنید.این مهم است که آگاه باشید که داشتن احساسات منفی در مورد خودتان یا زندگیتان می تواند نشانگر آسیب پذیری نسبت به افسردگی باشد. همچنین اگر شما نشانگان افسردگی از قبیل خلق پایین، از دست دادن علاقه، خستگی و تحریک پذیری را تجربه می کنید، باید با پزشک یا متخصص سلامت روان خود تماس بگیرید.چگونه هویت تشکیل می شود؟اریکسون معتقد بود هویت توسط آزمایش کردن با رفتارها و نقش های متفاوت همچنین از طریق تعاملات اجتماعی تشکیل شده است. محقق جمیز مارسیا نظریه اریکسون را از طریق پیشنهاد دادن تعادلی بین هویت و سردرگمی در تعهد داشتن به یک هویت، توسعه داد.مارسیا شیوه ای مبتنی بر مصاحبه برای اندازه گیری هویت توسعه داد. او به سه ناحیه متفاوت از عملکرد: نقش شغلی، اعتقادات و ارزش ها و جنسیت نظر افکند. همچنین او چهار وضعیت هویتی متفاوت که مردم در طول توسعه هویت خود از آن ها عبور می کنند را مشخص کرد: ضبط هویت وقتی است که شخصی تعهدی بدون تلاش جهت جستجوی هویت برقرار کرده است. موفقیت وقتی روی می دهد که شخص از کاوش هویت های متفاوت عبور کرده است و به یکی از آن ها متعهد شده است. پراکندگی وقتی روی می دهد که نه بحران هویت نه تعهد وجود دارد. افراد با وضعیت پراکندگی هویت گرایش به این احساس دارند که در جای خود در دنیا قرار ندارند و معنایی از هویت را اتخاذ نمی کنند. تعلیق وضعیتی است که شخص به طور فعال درگیر کاوش هویت های متفاوت است اما هنوز به هویتی متعهد نشده است.مارسیا ادعا می کند بحران هویت به مردم کمک می کند از یک وضعیت به وضعیت دیگر حرکت کنند. اگر چه مردم لزوماً هر یک از وضعیت های بالا را تجربه نمی کنند.علل بحران هویتدر مفهوم مراحل توسعه روانی-اجتماعی اریکسون، ظهور بحران هویت در ایام نوجوانی اتفاق می افتد که افراد درگیر احساس هویت در برابر سردرگمی نقش می شوند.در دنیای به سرعت در حال تغییر امروز، بحران هویت شاید بیش از زمان اریکسون رایج باشد. چنین بحران هایی اغلب در پاسخ به تغییر ناگهانی در زندگی روزانه شخص اتفاق می افتد. این ممکن است شامل تغییرات در زندگی شخصی یا رویدادهای وسیع تر اجتماعی از قبیل همه گیری کووید-19 باشد.مردم مستعد تجربه بحران هویت در نقاط مختلفی در سراسر زندگی هستند به خصوص در نقاط تغییرات بزرگ، شامل موارد زیر: شروع روابط جدید خاتمه دادن به ازدواج یا رابطه با شریک زندگی تجربه یک رویداد تروماتیک بچه دار شدن اطلاع پیدا کردن از وضعیت سلامتی از دست دادن یک عزیز از دست دادن یا شروع شغل نقل مکانمحققان همچنین پیشنهاد می کنند که تعدادی از عوامل وجود دارد که می تواند تاثیر گذار باشد در این که فردی آن چه را که عموما از آن بحران میانسالی یاد می شود، تجربه کند. این عوامل شامل مسائل مرتبط با سلامتی، استرس و حمایت اجتماعی می شود.داشتن مشکل سلامت روان مانند افسردگی، اختلال دو قطبی و اختلال شخصیت مرزی می تواند احتمال تجربه بحران هویت را افزایش دهد.تشخیص بحران هویتاین مهم است که اشاره شود اگرچه هویت معیاری کلیدی برای تشخیص اختلالات شخصیت است، بحران هویت یک تشخیص روانشناختی واقعی نیست. با این وجود این احتمال وجود دارد که مشکل یا اختلال هویت مورد شناسایی قرار گیرد.برای مثال، اختلال تجزیه هویت (چندگانگی شخصیت) وقتی است که شخصی دو یا تعداد بیشتری هویت و شخصیت دارد. اگر شخص علاوه بر هویت های مجزا، فواصل خالی مداوم در حافظه داشته باشد و علایم آن ها موجب پریشانی در بخش هایی از زندگی شود این اختلال تشخیص داده می شود.آشفتگی هویت که معیاری برای اختلال شخصیت مرزی است، وقتی روی می دهد که در مورد چندین مساله مرتبط با هویت عدم قطعیت وجود دارد. این می تواند شامل عدم قطعیت در مورد تصویر خود، هویت جنسی، ارزش ها و اهداف بلند مدت شخص شود.درمان برای بحران هویتاگر بحران هویت پریشانی عمده ای خلق می کند و در توانایی شما جهت عملکرد عادی مانع ایجاد می کند، پزشک شما یا متخصص سلامت روان می توانند کمک کنند. با آن ها در مورد چگونگی احساس و تغییرات یا تنشی که در زندگی خود تجربه می کنید، صحبت کنید.بسته به شدت مسائل بحران هویت شما و آثاری که آن ها خلق می کنند، گزینه های درمان می تواند شامل موارد زیر باشد: روان درمانی: تراپی می تواند برای مطرح ساختن بعضی از مسائل اصولی که ممکن است در بحران هویت شما مشارکت داشته باشد، کمک کننده باشد. شیوه ای که به درمان شناختی رفتاری (CBT) موسوم است جهت مطرح کردن افکار و عقاید منفی که ممکن است موجب مشکل در نگاه شما به خودتان شده باشد، کار می کند. گروه درمانی: بعضی مطالعات نشان داده است که گروه درمانی برای درمان بحران هویت به خصوص در نوجوانان کمک کننده است. یکی از این مطالعات نتایج مثبتی را بعد از شرکت در روایت درمانی گروهی گزارش می کند که بر کمک به افراد جهت یافتن صدای خود از طریق داستان هایی که به خود می گویند تمرکز می کند. مطالعه دیگری یافته مشابه ای را بعد از واقعیت درمانی گروهی که قدرت اتخاذ انتخاب های خوب را تقویت می کند، نشان می دهد. دارو درمانی: اگر نشانه های شما همراه با اضطراب و افسردگی است پزشک شما می تواند پیشنهاد یا تجویز دارو (داروهای ضد اضطراب یا ضد افسردگی) برای کمک به آن شرایط کند.مقابله با بحران هویتدر بسیاری از موارد کارهایی هست که شما می توانید به تنهایی برای کمک کردن به عبور از بحران هویت انجام دهید. چیزهایی که ممکن است وقتی که با سوالات در مورد هویت خود مواجه می شوید، کمک کننده باشد، شامل موارد زیر است: به رسمیت شناختن و پذیرفتن احساسات خود. دنبال شناسایی و درک احساسات خود در مورد هویتتان باشید، سپس آن ها را به رسمیت شناخته و بپذیرید. به خودتان بگویید که این مورد قبول است که به نحوی که احساس می کنید، احساس کنید، با همان لطف و رحمتی که با یک دوست خود می داشتید با خود رفتار کنید. اعتقادات و علایق خود را مورد جستجو قرار دهید: وقتی که شما معنای خود را مورد پرسش قرار می دهید این می تواند خیلی کمک کننده باشد که به درون خود نظر بیاندازید و در مورد چیزهایی که در مورد آن ها پرشور هستید فکر کنید. به چه چیزهایی علاقه دارید؟ آیا چیزهایی وجود دارد که دیگر به آن ها علاقه ندارید؟ پرسیدن سوالات و جستجوی تفریحات و علایق جدید می تواند راه کمک کننده ای برای شناخت بهتر خودتان باشد. اهداف خود را در نظر بگیرید: مقداری زمان برای فکر کردن در مورد اهداف خود در زندگی صرف کنید. می خواهید چه کارهایی را انجام دهید؟ چه نوع کارهایی بیشترین شادی و خشنودی را برای شما به همراه دارد؟ بحران هویت ممکن است نشانه ای از نیازی باشد که هم اکنون کامیاب نشده است، بنابراین پیدا کردن راه هایی برای ارضای آن نیاز می تواند حس عظیم تری از کامیابی را به زندگی شما بیاورد. گرفتن حمایت: داشتن دوستان و خانواده ای که بتوانید به آن ها تکیه کنید می تواند کمک کند. حمایت اجتماعی قوی بخش مهمی از بهزیستی روانی است و همچنین می تواند راهی برای گرفتن بازخورد و تشویقی که شما برای احساس راحتی کردن با هویت خود نیاز دارید، باشد. دوستان، اعضای خانواده، کانون های اجتماعی، گروهای دینی، گروه های تیم های ورزشی و گروه های حمایتی می تواند مکان های عالی برای پیدا کردن حمایتی که مورد نیاز است، باشد.دلیل خوبی برای غلبه بر بحران هویت وجود دارد. محققین دریافته اند که آن هایی که تعهد نیرومند به یک هویت دارند احتمال بیشتری دارد که شادتر و سلامت تر باشند از آن هایی که این تعهد را ندارند.جستجوی جنبه های مختلف خودتان در حوزه های مختلف زندگی شامل نقش شما در محل کار، در داخل خانواده و در روابط عاشقانه می تواند به تقویت هویت شخصی شما کمک کند. به درون نگاه کردن برای کشف کیفیات و مشخصاتی که شما را تعریف می کند و باعث می شود احساس شادمانی و در لحظه حضور داشتن کنید، همچنین ارزش ها، علایق، خواسته های قلبی و سرگرمی هایتان را مدنظر قرار دهید.متن فوق برگردان نوشته ای از کندرا چری در سایت very well mind است.</description>
                <category>کامیار حبیبی پور</category>
                <author>کامیار حبیبی پور</author>
                <pubDate>Fri, 20 May 2022 09:29:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>9 پیشنهاد برای کمک به رهاسازی خودتان از تروماهای کودکی</title>
                <link>https://virgool.io/@KamyarHabibipour/9-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%85%DA%A9-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%87%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%B1%D9%88%D9%85%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-sbwjdy3yua2m</link>
                <description>ساخت یک روایت منسجم جهت التیام یافتن از ترومانکات کلیدی ترومای کودکی می تواند روابط بزرگسالی و سلامت جسمی و ذهنی ما را متاثر کند. ترومایی حل نشده است که ما آن را وقتی اتفاق افتاد یا کمی بعد از آن مورد پردازش قرار ندهیم. ساخت یک روایت منسجم شامل تصدیق واکنش های بیش از حد ما، به اشتراک گذاشتن تجاربمان و احساس کردن درد تروما می شود.اکثر ما شکلی از تروما را در رشد خود تجربه کرده ایم. ما ممکن است چیزی که متخصصین سلامت ذهن به آن تروما با  T بزرگ می گویند، مانند سوء استفاده، فقدان شدید یا تجربه تهدید کننده حیات را متحمل شده باشیم یا ممکن است نمونه هایی از تروما با t کوچک را داشته باشیم از رویدادهایی که تهدید کننده حیات نبوده اند اما موجب پریشانی عاطفی و تغییرِ نحوه دیدنِ خودمان، سایر مردم و جهان می شود.تروماهای کودکی از هر نوع می تواند روابط ما و سلامت فیزیکی و ذهنی ما را تحت تاثیر قرار دهد. مهم نیست چه وقتی تروما اتفاق افتاده یا چه شکلی به خود گرفته، اهمیتِ معنیِ تجربه، نمی تواند مورد مبالغه قرار گیرد.این به این خاطر است که تروماهای حل نشده ما را به شیوه هایی تسخیر می کند که تروماهای حل شده نمی کند. تحقیقات نشان می دهد که وقتی ما در پردازش کردن تروماهای بزرگ و کوچک شکست می خوریم، می توانیم در درد خود، گیر کنیم. تروماهای ما می تواند زندگی هایمان را به تمامی شیوه هایی که انتظار نداریم تحت تاثیر قرار دهد. می تواند موجب شود در لحظاتی، برای دلایلی که درک نمی کنیم احساسِ اضطراب و تحریک شدگی کنیم.تروما حل نشده است، وقتی که ما آن را یا بعد از اتفاق یا کمی بعد از آن مورد پردازش قرار ندهیم. بنابراین شیرجه عمیق در داستانِ خودمان می تواند مقدار زیادی مثبت باشد.بنابراین چگونه می توانیم جهت به سطح آوردن خاطرات و درک کردن ترومای خود اقدام کنیم.این ها نُه چیزی است که وقتی من در حال کمک کردن به اشخاصی هستم که روایت منسجم، پیرامون تجربه خود را می سازند، توصیه می کنم.1-دنبال واکنش های بیش از حد باشید.ما می توانیم با جستجو برای محل هایی که واکنش شدید یا قوی داریم شروع کنیم. احساسات پیرامون ترومای قدیمی می تواند توسط هر چیزی از لحن شریک زندگی تا گریه یک کودک فعال شود. هر زمانی که واکنش احساسی بیشِ از حد نرمال را تجربه می کنیم که خیلی با موقعیت متناسب نیست، ارزش این را دارد که بررسی شود، شاید این ترومای حل نشده و نهفته است که ما را متاثر می کند.دَنیل سیگل زیست شناس اعصاب میان فردی (ارتباطی) از مخفف SIFT (هیجانات، تصاویر، افکار و احساسات) برای توصیف شیوه ای برای بدست آوردن بینش به وضعیت درونی امان استفاده می کند.در ابتدا می توانیم در جستجوی هر هیجانی که ممکن است احساس کنیم باشیم شاید قلب ما تند بزند یا پیشانی ما داغ شود.سپس می توانیم در جستجوی تصاویری باشیم که به ذهن ما می آید که می تواند هر چیزی باشد از نگاه عبوس روی صورت یک شخص تا یک کاغذ دیواری مشخصی در یک اتاق. سپس می توانیم توجه خود را به هر احساسی که به وجود می آید از قبیل وحشت، غم، شرم یا خشم معطوف کنیم.سرآخر می توانیم از هر فکری که ناگهان پدیدار می شود یادداشت برداری کنیم. مانند: &quot;شما باید اینجا را ترک کنی. شما در این موقعیت امن نیستی.&quot;هیجانات، تصاویر، احساسات و افکار که برانگیخته می شود ممکن است بیشتر با گذشته سر و کار داشته باشد تا زمان کنونی. در نتیجه این ها سرنخی به رویداد یا شرایطی است که ممکن است وقتی که کاملا ً قادر به پردازش این تجارب نبوده ایم برای ما تروماتیک بوده است.2- با سرعت 10 مورد از تروماهایی را که در کودکی تجربه کرده اید، یادداشت کنید.بسیاری از اشخاصی که من سعی کردم از آن ها بخواهم این تمرین را انجام دهند با این جمله شروع می کنند : &quot;فکر نمی کنم بتوانم 10 ترومایی که در سال های ابتدایی زندگی من اتفاق افتاده را به ذهن بیاورم.&quot; سایرین احساس می کردند که قادر هستند با لیست بسیار طولانی تری ادامه دهند. همچنان، تعیینِ هدفِ شروع کردن با 10 تروما، عموماً ما را تشویق می کند تا ذهن و خاطرات خود را گسترش دهیم و به تجارب و رویدادهایی که در ابتدای امر ممکن است به عنوان تروما در نظر گرفته نشوند، برسیم. دوباره این تروماها ممکن است تروما با T بزرگ یا t کوچک باشند.ما اغلب سعی می کنیم چیزهای بدی را که برای ما اتفاق افتاده است، دفن کنیم یا سرسری بگیرم به خصوص وقتی آن چیزها ترسناک بوده باشند یا وقتی اتفاق افتاده باشند که ما برای آن که توانسته باشیم آن ها را به طور کامل درک کنیم خیلی کم سن بوده باشیم. ممکن است ما هیچ گاه داستان خودمان پیرامون این رویدادها را بیان نکرده باشیم، بنابراین اغلب آن ها را در خودآگاهمان قرار نمی دهیم. این کار به همان مقدار که در ابتدا می تواند دشوار باشد به شناسایی رویدادهایی که ما را متاثر کرده است، کمک می کند. حتی چیزهایی که آثار بسیار قوی روی ما گذاشته اند، نادیده گرفته یا فراموش می شوند. زیر نور آوردن دوباره ی آن ها اولین قدم برای معنا دادن به داستان ما است.3-تمام جوانب و آثار آن را بررسی کنید.وقتی که رویدادهای خاصی را می نویسیم، بخش های مشخصی از داستان برای ما معنا دار نیست. ممکن است جنبه های مختلف تجربه ما حل نشده یا از ذهنیت ما پنهان شده باشد. ممکن است خط زمانی بهم ریخته یا فواصل خالی در حافظه امان را مورد توجه قرار دهیم. یا ممکن است بخشی از داستانمان را همواره به شیوه مشخصی مورد تفکر قرار می دهیم، اما هم اکنون به آن به طور کاملاً متفاوت نگاه کنیم.بسیاری از افراد که من با آن ها صحبت کرده ام در زمان کودکی خودشان را سرزنش می کردند. برای مثال، یک زن با این باور بزرگ شده بود که او سگ خود را کشته است به این خاطر که سگ او بعد از این که او به صورت تصادفی درِ پشتیِ خانه خود را باز گذاشته بود با ماشین تصادف کرده است.وقتی که خاطرات خود را مرور می کنیم این مفید است که آن نقاطی که داستان دارای ارتباط یا نتیجه منطقی نیست را پیدا کنیم و می توانیم از تامل بیشتر بهره بگیریم.4- با استفاده از شیوه ی RAIN خودتان را آرام کنید.تحقیق کردن در احساسات و خاطرات می تواند ما را دگرگون کند. وقتی چیزی دردناک یا پریشانی آور پیش می آید روانشناسان جک کورنفیلد و تارا برچ شیوه ی RAIN را پیشنهاد می کنند که شامل چهار گام زیر است: شناسایی تروما یا فقدان. درنگ کنید و آن چه را احساس می کنید مورد توجه قرار دهید. تصدیق کردن/ پذیرفتن/ اجازه دادن هر احساس قوی که در زمان کنونی در حال رخ دادن است. ما می توانیم این واقعیت را بپذیریم که این تروما رخ داده است و شاید حل نشود. تحقیق کردن تجربه مدنظر به نحوی که با گذشته و زندگی کنونی شما در ارتباط است. عدم همانند سازی با تجربه به این معنا است که بیش از حد با آن چه اتفاق افتاده است همانند سازی نکنید یا اجازه ندهید که آن شما را تعریف کند. به یاد داشته باشید که خاطره هم اکنون در حال رخ دادن نیست و تعیین نمی کند که شما چه کسی هستید.5- جمع آوری اطلاعاتبعضی اوقات اگر شکاف هایی در حافظه ما وجود دارد، این کمک کننده است که از دیگران بخواهیم چشم انداز خود را با ما به اشتراک بگذارند. اعضای خانواده و دوستان که در زمان ترومای ما حاضر بوده اند می توانند در به دست دادن فهم کامل تری از آن تجربه به ما کمک کنند. ممکن است احتمال این وجود داشته باشد که شخص (مورد پرسش) با ما مخالفت کند یا تجربه ما را نفی کند به خصوص وقتی که در مورد یک رویداد سردرگم است.در این موارد این مهم است که به یاد داشته باشید که همچنان آن چیزی که مهم است این است که آن تجربه برای ما چه معنایی داشته است. اگر چیزی به نظر ما واقعی می رسد مشکلی ندارد که بپذیریم که تجربه ما یا حقیقت شخصی ما زندگی هایمان را تحت تاثیر قرار داده است. همچنان گرفتن داده از فردی که مورد اعتماد ما است می تواند در کنار هم گذاشتن تکه هایی که به یاد نمی آوریم یا در مورد آن شک داریم، کمک کند.6- دردِ کاملِ آن چه اتفاق افتاده است را احساس کنید.وقتی داستان خود را روشن می کنیم مطمئناً پاره ای احساسات عمیق برانگیخته می شود. حتما نباید چرایی اینکه چیزی تا این حد دردناک است معقول باشد. تلاش نکنید احساسات را منطقی کنید بلکه به جای آن بپذیرید که آن ها واقعی و مهم هستند.اجازه دادن به خودمان در جهت حس کردن احساسات به طور کامل بدون قضاوت یا تلاش برای متوقف کردن خودمان قدم مهمی در پردازش و حل کردن ترومای اصلی است. این کار ما را برای تسکین پیدا کردن توانمند می سازد.به یاد داشته باشید احساسات ما می تواند مانند یک موج بالا و پایین بروند و سرانجام ما را به وضعیت آرامش برسانند اما تنها زمانی که اجازه دهیم تمام چرخه آن طی شود.7- آن را بنویسید.وقتی که ما داستان های خودمان را به سطح می آوریم، می توانیم آن ها را روی کاغذ نگه داریم. در بسیاری از موارد تنها نوشتن در مورد آن ها به مقدار چشم گیری کمک می کند. هر احساسی، فکری و خاطره ای قابل پذیرش است.ما باید با جزییاتِ داستان خودمان، با دلسوزی، صبر و بدون قضاوت مواجه شویم. حتی نوشتن این که بر اساس واکنش های امروز، فکر می کنیم ممکن است چه اتفاقی در گذشته افتاده باشد، می تواند کمک کننده باشد.اغلب، وقتی اشخاص شروع به انجام این کار می کنند خاطرات به سطح می آیند.8- داستان خود را با شخصی طرح کنید.شخصی را انتخاب کنید که به او اعتماد دارید و به او داستان ترومای خود را بگویید. بعضی اوقات سایرین می توانند موقعیت را شفاف تر از آن چه ما می توانیم ببینند و بینش و روشن بینی را میسر سازند. آن هایی که به ما نزدیک هستند اغلب رفتار مهربانانه تر و دلسوزانه تری از ما نسبت به خودمان دارند. این می تواند در درک آن چه روی داده و تغییر احساسمان نسبت به خودمان کمک کند. این می تواند به ما در شروع به چالش کشیدن احساسات منفی طولانی مدت در مورد خودمان که ریشه در تجربه تروماتیک ما دارد، کمک کند.9- یک روایت منسجم خلق کنید.وقتی که شروع به شناسایی تروماهایی که اتفاق افتاده کردیم، می توانیم از خودمان بپرسیم، &quot; چه داستانی است که در مورد آن تروما معنا می دهد؟&quot; ما می توانیم شروع به نوشتن داستان منسجممان کنیم که در آن رویدادها برای ما معنا دارند حتی اگر خود این رویداد ها بی معنا بوده باشند.وقتی ما آنچه را که اتفاق افتاده به شیوه منسجم پردازش می کنیم قادر خواهیم بود که کمتر در درون خودمان احساس پراکنده بودن کنیم. ممکن است ما شروع به درک این کنیم که چگونه ما در شرایط خاصی بی گناه بوده ایم یا چگونه رویدادهای شخصی بسیار بیش تر از آنچه فکر می کردیم ما را متاثر کرده اند. ما می توانیم با دلسوزی و مهربانی با تجربه خود مواجه شویم به شیوه ای که با دوستی که برای ما داستان مشابهی تعریف می کرد، رفتار می کردیم.وقتی که ما می توانیم با داستان خود جهت معنا دادن، روبرو شویم و ارتباط برقرار کنیم خواهیم توانست بیشتر احساس یکپارچگی کنیم. بینش ارزشمندی به محرک ها و عکس العمل هایمان پیدا می کنیم و می توانیم دوباره احساس آرامشی که تروما قبلا از ما گرفته بود را به دست بیاوریم. ما می توانیم سرزنش کردن خود را برای تجارب دردناک متوقف کنیم و دیدن خودمان در نور جدیدی را شروع کنیم.به عنوان بزرگسال ما می توانیم داستان خود را اصلاح کنیم. ما نمی توانیم گذشته را تغییر دهیم اما می توانیم اینکه چگونه امروز ما را متاثر می کند، کنترل کنیم. ما می توانیم از تروماهای خود شفا پیدا کنیم و با نوشتن داستان جدیدی برای خودمان ادامه دهیم و نویسنده فعال داستان آینده خود شویم.متن فوق برگردان مطلبی به قلم دکتر لیزا فایراستون در سایت Psychology Today است.</description>
                <category>کامیار حبیبی پور</category>
                <author>کامیار حبیبی پور</author>
                <pubDate>Sun, 17 Apr 2022 21:28:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه سبک دلبستگی و روابط خود را تغییر دهید</title>
                <link>https://virgool.io/@KamyarHabibipour/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D8%AF%D9%84%D8%A8%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B7-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D8%AF%D9%87%DB%8C%D8%AF-rsfc8hqpafbk</link>
                <description>سبکِ دلبستگی، موفقیتِ روابط را پیش بینی می کند.نکات کلیدی· دلبستگی پیوندی است که بین کودک و مراقبت کننده شکل می گیرد و توانایی شخص برای ساختن روابط پایدار با دیگران را تحت تاثیر قرار می دهد.· بعضی از افراد با تکیه کردن بر دیگران راحت و در روابط امن هستند در حالی که سایرین در مورد روابطشان مضطرب هستند یا از صمیمت اجتناب می کنند.· متکی بودن به شریک زندگی تا درجه سالم آن عادی است اما سبک دلبستگی اجتنابی و اضطرابی در روابط می تواند مانند هم وابستگی (Codependency) باشد.· تغییر دادن سبک دلبستگی شما با کمک روان درمانگر و روابط با دیگران با دلبستگی امن ممکن است.ما برای دلبستگی برنامه ریزی شده ایم- به این خاطر است که وقتی کودکان از مادر خود جدا می شوند گریه می کنند. به خصوص بسته به رفتار مادرمان، تجارب بعدی و سایر عوامل، ما سبکی از دلبستگی را توسعه می دهیم که رفتار ما در روابط نزدیک را متاثر می کند.خوشبختانه، اکثر مردم دلبستگی امن دارند چرا که به نفع بقا است. تضمین می کند که ما ایمن هستیم و می توانیم به یکدیگر در محیط خطرناک کمک کنیم. اضطرابی که وقتی موقعیت کودک خود را نمی دانیم یا عزیزی که در طی بلایای طبیعی ناپدید شده مانند فیلم The impossible احساس می کنیم هم وابستگی نیست. این حس نرمال است. تماس های سراسیمه و جستجو به عنوان &quot;رفتار اعتراضی&quot; در نظر گرفته می شود مانند کودکی که برای مادرش بی قراری می کند.سبک های دلبستگیما در طول یک پیوستار در جستجو یا اجتناب از صمیمت هستیم اما یکی از این سه سبک به طور کلی غالب است چه در حال قرار عاشقانه باشیم یا در ازدواجی بلند مدت:· امن- 50 درصد جمعیت· مضطرب- 20 درصد جمعیت· اجتنابی- 25 درصد جمعیت· ترکیب هایی از قبیل امن-مضطرب یا مضطرب-اجتنابی 3 تا 5 درصد جمعیت هستند.در بین مجردها، به طور آماری، اجتنابی های بیشتری وجود دارند چرا که خیلی محتمل تر است که افراد با سبک دلبستگی امن در یک رابطه باشند. بر خلاف اجتنابی ها آن ها در جستجوی ایده آل نیستند بنابراین وقتی یک رابطه تمام می شود، به مدت طولانی مجرد نمی مانند. این موضوع احتمال این که افراد با سبک دلبستگی مضطرب با اجتنابی ها قرار عاشقانه بگذارند را افزایش می دهد که چرخش منفی در خروجی روابط را تقویت می کند.دلبستگی امنگرما و عشق به طور طبیعی وجود دارد و شما قادر هستید بدون نگرانِ روابط یا سوء تفاهمات کوچک بودن صمیمی شوید. شما نقصان های کوچک شریک خود را می پذیرید و با او با عشق و احترام رفتار می کنید. شما بازی یا دغلکاری نمی کنید، بلکه صریح هستید و قادر هستید که به صورت باز و قاطعانه بردها و باخت ها، نیازها و احساسات خود را به اشتراک بگذارید. شما همچنین به نیازهای شریک خود پاسخگو هستید و تلاش می کنید نیازهای شریک خود را برآورده کنید. چون شما حرمت نفس خوبی دارید، مسائل را شخصی نمی گیرید و به انتقاد واکنش گر نیستید. بنابراین در تعارض ها حالت دفاعی نمی گیرید. به جای آن شما از طریق حل مساله، بخشش و معذرت خواهی تشنج زدایی می کنید.دلبستگی مضطربشما می خواهید که نزدیک و قادر به صمیمی بودن باشید. شما از نیازهای خود برای خشنود کردن و مطابقت با شریک خود برای نگه داشتن یک ارتباط مثبت، صرف نظر می کنید. اما چون نیازهای شما برآورده نمی شود ناراحت می شوید. شما با روابط دلمشغولی دارید و تا حد زیادی هم کوکِ شریک خود هستید، نگران هستید که او صمیمت کمتری بخواهد. اغلب، چیزها را با منحرف کردن در جهتِ منفی، شخصی می گیرید و نتایج منفی را پیش بینی می کنید. این موضوع می تواند از طریق تفاوت های مغزی که در میان افراد با دلبستگی مضطرب شناسایی شده است، توضیح داده شود.شما برای تسکین اضطراب خود ممکن است بازی یا دغلکاری جهت گرفتن توجه یا اطمینان مجدد از طریق کناره گیری، برون ریزی احساسی، پاسخ ندادن تماس ها، برانگیختن حسادت یا تهدید به ترک کردن کنید. شما همچنین ممکن است به توجه او به دیگران حسادت کنید و دائماً به او تکست بدهید یا با او تماس بگیرید حتی اگر از شما خواسته شده باشد این کار را انجام ندهید.دلبستگی اجتنابیدو زیر گروه وجود دارد: اجتنابی بی توجه و اجتنابی هراسان. اگر شما اولی هستید شما به راحتی می توانید احساسات دشوار را قطع کنید. خود شیفته ها در این بخش قرار می گیرند و کسانی که احساسات خود را سرکوب می کنند. اگر شما آگاه به خواستن صمیمیت هستید اما بی اعتماد یا ترسان از آن هستید شما سبک دلبستگی اجتنابی هراسان را دارید.اگر شما از صمیمت اجتناب می کنید استقلال و خودکفایی برای شما مهم تر از صمیمت هستند. شما می توانید از صمیمت تا یک محدوده ای لذت ببرید. در روابط، شما خود کفا و متکی بر خود عمل می کنید و با به اشتراک گذاشتن احساسات راحت نیستید. (برای مثال، در یک مطالعه در مورد شرکای زندگی که در فرودگاه خداحافظی می کنند، اجتنابی ها بر خلاف سایرین، تماس، اضطراب یا غم زیادی نشان ندادند.) شما از آزادی خود حراست می کنید و تعهد را به تاخیر می اندازید. به محض این که متعهد شدید فاصله ذهنی با عدم رضایت جاری در مورد روابطتان خلق می کنید، بر نقایصِ کوچکِ شریکِ زندگی خود تمرکز می کنید یا خاطرات دوران مجردی یا رابطه ایده آل دیگری را یادآوری می کنید.همان قدر که شخصی با سبک دلبستگی مضطرب به نشانه های فاصله گرفتن حساس است، شما در مورد تلاش های شریک خود در مورد کنترل کردن شما یا محدود کردن استقلال و آزادی شما به هر طریقی حساس هستید. شما در رفتارهای مرتبط با فاصله گرفتن از قبیل لاس زدن، گرفتن تصمیم های یک طرفه، نادیده گرفتنِ شریک زندگیتان یا کم اهمیت دیدنِ نیازها و احساسات او درگیر می شوید. شریک شما ممکن است شکایت کند که به نظر نمی رسد که شما به او نیازی داشته باشید یا به اندازه کافی باز نیستید چون رازهایی را نگه می دارید یا احساساتتان را به اشتراک نمی گذارید. در حقیقت، اغلب او به نظر شما محتاج به نظر می رسد اما این موجب می شود شما در مقایسه قوی و خود بسنده به نظر برسید. شما در مورد به پایان رسیدن یک رابطه نگران نیستید. اما اگر رابطه مورد تهدید قرار گیرد، شما به خود وانمود می کنید که نیازهای معطوف به دلبستگی را ندارید و احساس پریشانی خود را مدفون می کنید. موضوع این نیست که این نیاز وجود ندارد، این نیازها سرکوب شده اند. از طرف دیگر ممکن است مضطرب شوید چون احتمالِ صمیمت، دیگر شما را تهدید نمی کند.روابطحتی افرادی که وقتی تنها هستند احساس استقلال می کنند اغلب متعجب می شوند که وقتی که از لحاظ عشقی درگیر می شوند وابسته می شوند. این به این خاطر است که روابط صمیمی به طور ناخودآگاه سبک دلبستگی شما را چه اعتماد، چه ترس از تجارب گذشته باشد، تحریک می کند. این عادی است که به شریک زندگی خود تا حدِ سالمی وابسته شوید. وقتی که نیازهای شما برآورده شود، شما احساس امن بودن می کنید.شما می توانید سبک دلبستگی شریک خود را از طریق رفتار و واکنش آن ها در برابر درخواست مستقیمِ صمیمت، بیشتر ارزیابی کنید. آیا او نیازهای شما را برآورده می کند یا حالت دفاعی می گیرد و ناراحت می شود یا یکبار با شما همراهی می کند و سپس به رفتار فاصله گرفتن بَر می گردد؟ شخصی که ایمن است بازی نخواهد کرد، به خوبی برقراری ارتباط می کند و می تواند مصالحه کند. شخصی با سبک دلبستگی مضطرب صمیمتِ بیشتر را خوش آمد می گوید اما همچنان به تضمین نیاز دارد و در مورد روابط نگران است.سبک های مضطرب و اجتنابی شبیه هم وابستگی در روابط هستند. این سبک ها احساسات و رفتارهای تعقیب کننده و فاصله گیرنده را ترسیم می کند که در مقاله های &quot;دلبستگی اندوه بار بین شرکای اجتنابی و مضطرب&quot; و کتاب &quot;غلبه بر شرم و هم وابستگی&quot; توصیف شده است. هر طرف از نیازهای خود که توسط دیگری بیان می شود نا آگاه است. این یک دلیل برای جاذبه متقابل بین آن ها است. تعقیب کننده ها با سبک مضطرب عموماً نسبت به شخص در دسترس یا با سبک امن بی علاقه هستند. آن ها عموماً کسی را جذب می کنند که اجتنابی باشد. به این شکل اضطرابِ دلبستگی ناامن که مانوس نیز است احیا می شود، اگر چه ناراحت کننده است و آن ها را بیشتر مضطرب می کند. این گونه ترسِ از ترک شدن در روابط و باور آن ها در مورد کافی و دوست داشتنی نبودن یا به طور امن مورد عشق واقع نشدن تایید می شود.انواع مضطرب تمایل دارند که خیلی سریع پیوند برقرار کنند و زمان لازم برای ارزیابی این که شریک آن ها می تواند یا می خواهد نیازهای آن ها را برطرف کند، اختصاص نمی دهند. آن ها تمایل دارند چیزهایی را که با شریک جدید و ایده آل پنداشته خود، مشترک دارند ببینند و از مشکلات احتمالی غفلت می کنند. در تلاش برای این که موجب شوند روابط کار کند، نیازهای خود را سرکوب می کنند و در بلند مدت سیگنال های غلطی به شریک خود می فرستند. تمامی این رفتارها دلبستگی به یک اجتناب کننده را بیشتر محتمل می کند. وقتی که او کناره گیری می کند اضطراب آن ها برانگیخته می شود، تعقیب کننده عطش و اضطراب خود برای عشق را به جای درک کردن اینکه این در دسترس نبودن شریک آن ها است که مساله است نه خود آن ها یا هیچکدام از کارهایی که کردند یا می توانند در آینده برای تغییر آن انجام دهند، با هم اشتباه می گیرد. آن ها معلق می مانند و به جای مواجه شدن با واقعیت و قطع کردن خساراتِ خودشان، بیشتر تلاش می کنند.دوری کننده ها نیاز دارند کسی آن ها را تعقیب کند تا نیاز عاطفی که آن ها بسیار آن را انکار می کنند و توسط یک اجتناب کننده دیگر تامین نمی شود، حفظ کنند. بر خلاف افراد با سبک دلبستگی امن، تعقیب کننده ها و اجتناب کنندگان در مورد حل اختلاف ها مهارت ندارند. آن ها تمایل دارند تدافعی شوند و حمله کنند یا عقب نشینی کنند که درگیری را تشدید می کند. بدون تعقیب، درگیری یا رفتارهای وسواسی اجباری، هر دوی تعقیب کننده و فاصله گیرنده نظر به دلبستگی اولیه دردناک خود شروع به احساس افسرده و خالی بودن می کنند.تغییر شیوه دلبستگیاگر چه بیشتر مردم سبک دلبستگی خود را تغییر نمی دهند، شما می توانید سبک خود را تغییر دهید تا بسته به تجارب و تلاش آگاهانه کم و بیش امن شود. برای تغییر دادن سبک خود به حالت امن تر پیگیر روان درمانی و همچنین روابط با سایرین که قادر به دلبستگی امن هستند، باشید. اگر سبک دلبستگی مضطرب دارید احساس پایداری بیشتری در رابطه متعهدانه با شخصی که سبک دلبستگی امن دارد خواهید کرد. این کار به شما کمک می کند امن تر شوید. تغییر سبک دلبستگی تان و بهبود یافتن از هم وابستگی دست در دست هم جلو می روند. هر دو شرایط زیر را احتیاج دارند:1. شرم خود را التیام بخشید و حرمت نفس خود را بالا ببرید. این کار شما را قادر می سازد که مسائل را شخصی نگیرید.2. یاد بگیرید قاطع باشید.3. یاد بگیرید که نیازهای احساسی خود را شناسایی کنید، محترم بشمارید و قاطعانه بیان کنید.4. برای اصیل و صریح بودن ریسک کنید. بازی نکنید یا تلاش نکنید منافع شریک خود را مخدوش کنید.5. پذیرش خود و دیگران را تمرین کنید تا کمتر جوینده خطاها باشید- کار دشوار برای هم وابسته ها و فاصله گیرنده ها.6. عکس العمل نشان دادن را متوقف کنید. این می تواند چالش باشد چون سیستم عصبی ما عادت دارد به طور خودکار واکنش نشان دهد. این کار اغلب شامل قادر بودن به شناسایی محرک ها و رها کردن آن چه موجب آن ها می شود، است.7. خود تسکینی را یاد بگیرید- تمام آنچه را که انجام دادنش توسط خودتان سخت است. به تمرینی در یوتیوب گوش دهید (نشانی که نویسنده برای ویدیو ارائه کرده است دیگر موجود نیست) و توصیه های مربوط به مراقبت از خود را مطالعه کنید.8. یاد بگیرید که درگیری ها را حل کنید و از دیدِ &quot;ما&quot; مصالحه کنید.تعقیب کننده ها نیاز دارند که بیشتر مسئولیت خود را بپذیرند و فاصله گیرنده ها بیشتر در مورد شریک خود مسئول باشند. انواع مضطرب باید یاد بگیرند در ملاقات عاشقانه آرام حرکت کنند. فاصله گیرنده ها نیاز دارند آسیب پذیری های خود را آشکار کنند و نیازِ خود به عشق را محترم بشمارند، مرزها را شفاهی تعیین کنند و پذیرفتن را یاد بگیرند. نتیجه، روابط وابسته به یکدیگرِ امن تری خواهد بود به جای روابط هم وابستگی یا تنهایی با حسی غیرواقعی از خودکفایی.به خصوص پس از ترکِ یک رابطه هم وابستگیِ ناخوشایند، هر دو نوع می ترسند که وابسته به کسی بودن، آن ها را وابسته تر خواهد ساخت. این می تواند در مورد روابط هم وابستگی درست باشد که در آن دلبستگی ایمن وجود ندارد. اما در روابط امن، وابستگیِ سالم به شما اجازه می دهد بیشتر به هم وابسته باشید. شما پایگاه امن و ایمنی دارید که از آن جا جهان را جستجو می کنید. این همان چیزی است که به طفلِ نوپا نیز جرات مجزا شدن، بیان خودِ واقعی و بیشتر خودگردان شدن را می دهد.به طور مشابه افراد در روان درمانی اغلب می ترسند به روان درمانگر خود وابسته شوند و وقتی که کمی احساس بهتری دارند روان درمانی را ترک می کنند. وقتی که ترسِ وابستگی جلو می آید باید مورد خطاب قرار بگیرد. این ها همان ترس هایی هستند که ما را از داشتن دلبستگی امن در روابط باز می دارد و ما را در جستجوی شخصی اجتنابی سوق می دهد. در حقیقت روان درمانی خوب یک دلبستگی امن تامین می کند که به افراد اجازه می دهد رشد کنند و بیشتر خودگردان شوند، نه کمتر. در اینجا متناقض نمایی وجود دارد: هر چه بیشتر خودگردان می شویم بیشتر قابلیتِ صمیمت پیدا می کنیم. همچنین ما می توانیم بیشتر مستقل باشیم وقتی که به شخص دیگری وابسته هستیم- مشروط بر این که این رابطه دلبستگی امن باشد. این دلیل دیگری است که سخت است تنها خودتان بدون روان درمانی یا با نبودن در رابطه امن بدون پشتیبانی بیرونی، تغییر کنید.متن فوق برگردان نوشته ای از Darlene Lancer در سایت Psychology Today است.</description>
                <category>کامیار حبیبی پور</category>
                <author>کامیار حبیبی پور</author>
                <pubDate>Wed, 02 Mar 2022 19:55:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا تا این حد احساس دوست نداشتنی بودن می کنم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@KamyarHabibipour/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AD%D8%AF-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-zqko81gtdazb</link>
                <description>و بهترین انواع روان درمانی که کمک می کندآیا هر رابطه ای را با اطمینان از این که شخص مقابل هیچ گاه واقعا عاشق شما نبوده است ترک می کنید؟ همواره با حس پذیرفته شدن توسط همکارانتان کشمکش دارید؟ یا به رغم داشتن دوستان زیاد، آیا در خفا احساس می کنید که هیچ کس به واقع شما را دوست ندارد؟احساس دوست نداشتنی بودن می تواند وزن خُرد کننده ای داشته باشد که اغلب با آن به تنهایی تعامل می کنیم و از گفتن آن به دیگران احساس شرم زیادی می کنیم.احساس دوست نداشتنی بودن و باورهای مرکزیممکن است شما فکر کنید به خاطر سایر مردم احساس دوست نداشتنی بودن می کنید. شما شریک زندگی را بد انتخاب می کنید و افراد سر کار همه احمق هستند، این روزها شما نمی توانید به هیچ کس اعتماد کنید.اما این شما هستید که مکررا این نوع افراد و تجارب را انتخاب می کنید. به نوعی شما زندگی را می سازید که در آن احساس دوست نداشتنی بودن می کنید. چه چیزی این چرخه بی پایان را ادامه می دهد؟احساس دوست نداشتنی بودن در حقیقت چیزی است که در روانشناسی به عنوان &quot;باور مرکزی&quot; شناخته می شود.باور مرکزی (اغلب پنهان در عمق وجود ما است) فرضیه ما در مورد جهان است که آن را به اشتباه واقعیت در نظر می گیریم. باور مرکزی می تواند به این شکل باشد:· من به اندازه کافی خوب نیستم که دوست داشته شوم.· من برای دوست داشته شدن خیلی زشت/ احمق/ عیب دار/ آسیب خورده هستم.· چیزی واقعا اشتباه در من است که به این معنی است که هیچ کس نمی تواند من را دوست داشته باشد.· عشق برای سایرین است نه برای من.· من هیولایی هستم که هیچ کس نمی تواند عاشق او شود.باور مرکزی در ناخودآگاه شما زندگی می کند در جایی که شما را تشویق می کند تا از چشم اندازی که او به شما دیکته می کند زندگی کنید.و دیدگاه باور مرکزی شما به موقعیتی تبدیل می شود که از آن جا تمامی تصمیمات را اتخاذ می کنید. بنابراین در پایان شما ثابت می کنید که باور مرکزی شما درست است بدون اینکه متوجه شوید این شما هستید که چنین می کنید. شما انتظارات تحریف شده خود را زندگی می کنید.برای مثال اگر شما این باور مرکزی را دارید که دوست نداشتنی هستید احتمالا الگوی قوی در زندگی دارید که شریک زندگی را انتخاب می کنید که از لحاظ عاطفی در دسترس نیست. شخصی که باور مرکزی دوست نداشتنی بودن را ندارد از چنین شرایطی دور می شود. اما شما به جای آن از این تجربه برای اثبات این که شما باز دوباره دوست نداشتنی هستید به خودتان استفاده می کنید. در حقیقت اگر شخصی عاشق جلو بیاید شما احتمالا دلیلی برای رد کردن او پیدا می کنید.چه چیزی این باور را می سازد که شما دوست نداشتنی هستید؟اکثر باورهای مرکزی وقتی که کودک بوده ایم ساخته می شوند. ما آن ها را برای درک تجارب و محافظت از خودمان تشکیل می دهیم.ترومای کودکی علت عمده حس دوست نداشتنی بودن در بزرگسالان است. این ممکن است از دست دادن یکی از والدین یا خواهر و برادر، ترک شدن یا مورد غفلت قرار گرفتن توسط والدین و داشتن والدین معتاد یا از لحاظ روانی ناخوش باشد.سوء استفاده جنسی در کودکی به خصوص کودکانی با نگاه آسیب دیده از خودشان بر جای می گذارد. اگر چه آن ها قربانی هستند، ذهن آن ها شرایط را معکوس می کند و آن ها را با حس گناه مخفی یا این حس که آن ها آسیب دیده اند و حالا کسی نمی تواند آن ها را دوست داشته باشد، باقی می گذارد.به نظر می رسد کودکی عالی داشتید اما همچنان احساس دوست نداشتنی بودن می کنید؟ کودکان به عشق نامشروط، هم دلی و پذیرش برای رشد کردن به بزرگسالانی که حس دوست داشته شدن بکنند نیاز دارند. اگر برغم ظاهر بیرونی، مراقبت کننده اصلی شما افسرده، کنترل گر، مستعد توجه نکردن به شما باشد یا تنها وقتی شما &quot;دختر خوب &quot;یا &quot;پسر ساکتی&quot; بوده اید به شما عشق نشان داده است پس شما می توانید سرانجام همانطور که هست باور کنید که دوست نداشتنی هستید.شرایط روانی مرتبطاحساس دوست نداشتنی بودن ممکن است به نظر مطلب مهمی نرسد. اما موضوع خیلی جدی است. می تواند علت مشارکت کننده برای بسیاری از شرایط روانی دیگر باشد و با تاسف علت عمده خودکشی است. سایر مسائل و اختلالات که با این موضوع در ارتباط است شامل موارد زیر است:· افسردگی و اضطراب· حرمت نفس پایین· ترس از صمیمت و مشکل در اعتماد· خشم سرکوب شده· هم وابستگی یا counter dependency (متضاد هم وابستگی و به معنای آنقدر مستقل بودن که از وابسته به دیگران بودن یا کمک خواستن ترس داشتن است)· ترس از طرد شدن· مشکلات مرتبط با روابط· نداشتن هویت یا بحران هویت· کمال پرستی· رفتارهای اعتیادگونه شامل الکل و مواد· اختلال خوردن و پُرخوری· اختلال اضطراب اجتماعی· اختلال شخصیت مرزیدر صورت احساس دوست نداشتنی بودن چه کار می توانم بکنم؟نکته کلیدی در این جا برای آموختن این است که احساس دوست نداشتنی بودن عموما یک باور است تا یک واقعیت. یک باور می تواند مورد چالش قرار گیرد و سپس تغییر داده شود.به یاد داشته باشید که این در واقع تصمیم شماست که از این باور نادرست حمایت کنید. به این معنا اگر پشتیبانی برای شیوه های جدید رفتار کردن پیدا کنید متوجه خواهید شد که حتی تغییرات کوچک می تواند شما را به سمت عشق حرکت دهد به جای آن که شما را از آن دور کند.حس دوست نداشتنی بودن اغلب به تجارب سخت کودکی که نیاز به پردازش دارد ارتباط دارد بنابراین جستجوی پشتیبانی توصیه می شود.چه انواعی از روان درمانی می تواند به من کمک کند چنانچه احساس دوست نداشتنی بودن می کنم؟تمامی روان درمانی های مبتنی بر گفتگو مستعد کمک کردن به شما هستند تا بیشتر احساس دوست داشتنی بودن کنید.این به این خاطر است که روان درمانی در واقع رابطه ای است که بین شما و روان درمانگر، رشد پیدا می کند. و این رابطه ای است که به شما کمک می کند تجربه کنید (شاید برای اولین بار) اعتماد کردن و مورد اعتماد بودن چه گونه است.اگر شما برای داشتن روابط با دوام مشکل دارید، طرح واره درمانی و رفتار درمانی دیالکتیکی به طور مشخص روان درمانی های بلند مدتی است که توصیه می شود. هر دو همچنین برای درمان افرادی که اختلال شخصیت مرزی دارند یا از سوء استفاده جنسی رنج برده اند ذکر شده اند.چندین روان درمانی کوتاه مدت جدیدتر نیز برای به چالش کشیدن باورهای مرکزی در مورد دوست داشتنی بودن کمک کننده است. رفتار درمانی شناختی (CBT) معروف ترین آن ها است. فرآیند CBT مغز شما را برای شناسایی و دیگر فورا واکنش نشان ندادن به افکار منفی تمرین می دهد. به این ترتیب شما را برای انجام عمل مثبت به جای در گرداب اقدامات و حال منفی افتادن آزاد می کند.درمان تحلیلی شناختی (CAT) و درمان میان فردی پویا (DIT) نیز بر الگوی فکر و رفتار شما نگاه می اندازد اما هر دو بر روابط شما متمرکز می شوند.درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد (ACT) بر کمک کردن به شما در توجه کردن، پذیرفتن و در بر گرفتن زندگی و خودتان تمرکز می کند. همچنین بر کمک کردن به شما در جهت شناسایی این که چه چیزهایی ارزش های شخصی شما هستند سپس انجام اقداماتی که زندگی شما را با آن ارزش ها همسو کند تمرکز می کند.متن فوق برگردان نوشته ای از Sheri Jacobson در سایت Harley Therapy است.</description>
                <category>کامیار حبیبی پور</category>
                <author>کامیار حبیبی پور</author>
                <pubDate>Fri, 25 Feb 2022 19:21:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شما چه سبک دلبستگی دارید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@KamyarHabibipour/%D8%B4%D9%85%D8%A7-%DA%86%D9%87-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D8%AF%D9%84%D8%A8%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF-rww2ubb9li12</link>
                <description> درکِ چرایی شیوه رفتار شما در روابطسبک دلبستگی امن به شما کمک می کند با مستقل بودن راحت باشید در حالی که به شما اجازه تکیه کردن بر فرد دیگر را نیز می دهد.· سبک دلبستگی امن به شما کمک می کند مهارت های کودکی سالم را برای داشتن روابط سالم به کار بگیرید.· اما اگر سبک دلبستگی مضطرب داشته باشید ممکن است شما وابسته و با حرمت نفس مشکل داشته باشید.· سبک دلبستگی اجتنابی می تواند به طور کلی منجر به دوری از آسیب پذیری و ارتباط شود.روابط و تجاربی که شما با مراقبت کننده خود در کودکی دارید به طور مستقیم با نوعِ روابطی که به عنوان بزرگسال دارید مرتبط است. این پدیده به عنوان نظریه دلبستگی شناخته می شود و توسط روانشناس بریتانیایی جان بالبی تبیین شده است.در حالی که رشد هر شخصی متفاوت است، چهار نوع کلی از شیوه های دلبستگی وجود دارد که بالبی شناسایی کرده است:دانستن سبک دلبستگی خودتان می تواند به درک بهتر شیوه حضور پیدا کردن شما در روابط کمک کند که می تواند به شما در ساختن روابط سالم تر کمک کند.در ادامه چگونگی تعیین اینکه شما چه سبک دلبستگی دارید و این چه معنایی برای روابط شما دارد آمده است:دلبستگی ایمنسبک دلبستگی ایمن سالم ترین از چهار مورد ذکر شده در نظر گرفته می شود. کریستی کدریان (روانشناس و مشاور خانواده و ازدواج) می گوید افراد با سبک دلبستگی ایمن با مستقل بودن راحت هستند اما همچنین با آسیب پذیر بودن با شریک زندگی خود نیز آسوده هستند.کدریان می گوید: &quot;آن ها با خود به خوبی در ارتباط هستند که به ایشان اجازه می دهد همزمان اصیل، متعهد، آسیب پذیر و مستقل باشند&quot;. این موضوع به آن ها کمک می کند پیوندهای عاشقانه و پایداری تشکیل دهند که در ارتباط شفاف می توانند عشق و مهر بدهند و بگیرند.طبق گفته کدریان، اگر فردی والدین یا مراقبت کننده ای با شرایط زیر داشته باشد بسیار محتمل است که سبک دلبستگی ایمن داشته باشد:· با آن ها به خوبی ارتباط دارد بدون اینکه سلطه جو باشد.· عادت های روزانه سالمی را تعیین می کند.· کودک خود را جهت ابراز عواطف خود تشویق می کند.· احساسات خود را به شیوه سالم بیان می کند.این رفتارها می تواند به بزرگسالان سازگار و سالم منجر شود. کدریان می گوید بعضی از ویژگی های افراد با سبک دلبستگی ایمن این هاست:· نگاه مثبتی نسبت به خود دارید.· با به اشتراک گذاشتن احساسات خود و پرسیدن و پاسخ دادن سوالات عمیق تر احساس راحتی می کنید.· احساسات شما به اعمال سایرین بستگی ندارد.· از تنها بودن با خودتان احساس راحتی می کنید.· شما می توانید از پسِ عدم توافق یا مخالفت بدون فعال شدن تروماهای گذشته بر بیایید.دلبستگی مضطربافراد با سبک دلبستگی مضطرب ممکن است مشکلات بیشتری برای داشتن احساس ایمنی و امنیت در روابط نسبت به افراد با سبک دلبستگی ایمن داشته باشند.کدریان می گوید: افرادی که سبک دلبستگی مضطرب دارند ممکن است با حرمت نفس و ارزشمندی پایین یا با احساس به اندازه کافی خوب نبودن درگیری داشته باشند. این اغلب ممکن است موجب وابستگی بیش از حد به شریک زندگی برای برآورده کردن آن نیازها و تایید شود.کودک می تواند سبک دلبستگی مضطرب را توسعه دهد اگر مراقبت کننده یا والدینی داشته باشد که:· ثابت قدم نبوده اند- برای مثال کدریان می گوید ممکن است آن ها مراقبت کننده ای داشته اند که برخی اوقات حمایت کننده و مراقبت کننده نیازهای آن ها بوده اند اما در زمان های دیگر برای حمایت از آن ها حضور نداشته اند.· بسیار سلطه جو بودند.· غایب بوده اند.به علاوه کودکانی که از خانه هایی با والدین طلاق گرفته می آیند یا ترومای کودکی مانند سوء استفاده را تجربه می کنند نیز ممکن است سبک دلبستگی مضطرب را توسعه دهند. کدریان می گوید این منجر به ترس زودهنگام طرد شدن یا پذیرفته نشدن می شود که می تواند از طریق اضطراب و عدم امنیت در روابط بزرگسالی خودش را نشان دهد.کدریان می گوید بعضی از نشانه های سبک دلبستگی مضطرب این موارد هستند:· شما حرمت نفس پایینی دارید.· شما چسبنده هستید.· شما به شدت به شریک زندگی خود وابسته هستید.· با مرزهای سالم کشمکش دارید.· با ایجاد اعتماد با شریک زندگی خود مشکل دارید.دلبستگی اجتنابیافراد با سبک دلبستگی اجتنابی نیز به مشکل داشتن در تشکیل روابط سالم گرایش دارند.همانطور که نام این سبک نشان می دهد، افراد با این سبک دلبستگی ممکن است از صمیمیت و آسیب پذیری احساسی اجتناب کنند و این موضوع ارتباط با دیگران را برای آن ها سخت می کند.کیتی رُم هایزل (مشاور خانواده و ازدواج) می گوید اجتناب ممکن است به خاطر ترس از رها شدن باشد.رُم هایزل می گوید سبک دلبستگی اجتنابی ممکن است وقتی روی دهد که مراقبت کننده اصلی کودک:· نیازهای اصلی غذا، سرپناه یا نیازهای عاطفی آن ها را برآورده نکرده است.· احساسات کودک خود را تایید نکرده است.· احساس همدلی نداشته است.رُم هایزل می گوید: دلبستگی اجتنابی از ترومای کودکی ریشه می گیرد اما ترومای شدید مورد نیاز نیست. عدم پاسخگویی متداوم مراقبت کننده کافی است.رُم هایزل می گوید بعضی از ویژگی های شخصی با سبک دلبستگی اجتنابی موارد زیر است:· شما از صمیمیت عاطفی پرهیز می کنید.· از تکیه کردن به دیگران برای پشتیبانی پرهیز می کنید.· احساسات خود را سرکوب می کنید.· ممکن است دیگران را چسبنده یا محتاج ببینید اگر از شما تقاضای روابط عاطفی عمیق تر کنند.· بر نیازهای خود تمرکز می کنید و خود را شخصی بسیار مستقل می بینید.سبک آشفتهسبک دلبستگی آشفته به سبک دلبستگی اجتنابی شبیه است اما با چند تفاوت کلیدی.رُم هایزل می گوید بر خلاف شخصی با سبک دلبستگی اجتنابی، فرد با سبک دلبستگی آشفته ممکن است در ابتدا اشتیاق نزدیکی به دیگران را داشته باشد و احساسات شدیدی را توسعه دهد. اگرچه نظر به ترس از طرد شدن و عدم اعتماد ممکن است شریک زندگی خود را پس بزند.در این روابط افراد ممکن است همچنین در ارتباط برقرار کردن و بیان نیازهای خود مشکل داشته باشند.دلبستگی آشفته غالباً با ترومای کودکی به وجود می آید.رُم هایزل می گوید : اگر در سن آسیب پذیری، ما بیاموزیم که آن هایی که باید از ما حفاظت و مراقبت کنند به ما آسیب نیز می زنند، تمامی روابط را از این چشم انداز می بینیم. این ممکن است شامل تجربه سوء استفاده (احساسی، فیزیکی یا جنسی) یا شاهد خشونت بودن بین مراقبت کننده ها باشد.رُم هایزل می گوید بعضی از صفات رایج فردی با سبک دلبستگی آشفته شامل موارد زیر است:· شما الگوی روابط آشوبناک و پرتنش دارید.· شما نیاز شدیدی برای صمیمیت دارید اما همزمان دیگران را پس می زنید.· شما حس شرم و حرمت نفس پایین دارید.· در اعتماد کردن به دیگران مشکل دارید.· می ترسید که شما دوست داشتنی نباشید.· اضطراب شدیدی را تجربه می کنید.چگونه سبک دلبستگی ایمن را توسعه دهیدحتی اگر تربیت شما مناسب توسعه یک سبک دلبستگی ایمن نباشد این امکان وجود دارد که تغییراتی در بزرگسالی ایجاد شود که شما بتوانید بعداً روابط سالم تر و رضایت بخش تری در زندگی داشته باشید.یکی از بهترین راه های گسترش سبک دلبستگی ایمن به عنوان بزرگسال کمک گرفتن از متخصصین سلامت روان است.رُم هایزل می گوید: روان درمانی فرصتی برای ترمیم عقاید اشتباه و آسیب هایی که در اوان کودکی منجر شده و تمرین اعتماد و مرزهای سالم است. یک روان درمانگر اندرز نمی دهد بلکه می تواند به شما کمک کند بهتر الگوی تعاملتان با دیگران، تغییرات در روابط و چگونگی درمان برای رسیدن به اهداف ارتباطی و دلبستگی را درک کنید.کدریان می گوید: مضافاً، شما باید به طور فعالانه روی ساختن حرمت نفس خود، بهبود مهارت های ارتباطی و آموختن ابراز سالم خودتان سخت کار کنید. بودن در روابط با کسی که سبک دلبستگی ایمن دارد می تواند بسیار سودمند باشد.صرف نظر از سبک دلبستگی که شریک زندگی شما دارد زوج درمانی همواره گزینه عالی برای پرورش یک رابطه سالم است.سبک دلبستگی شما توسط تجربه شما با مراقبت کننده اصلیتان وقتی که کودک بودید تعیین می شود.سبک دلبستگی ایمن تمایل دارد به روابط پایدار و سالم منجر شود در حالی که سبک دلبستگی مضطرب، اجتنابی و آشفته پیشگویی کننده شراکتی پریشان است.اما حتی اگر سبک دلبستگی مضطرب، اجتنابی یا آشفته دارید و ناراحت هستید مقدور است که تغییرات مثبتی به سمت روابط رضایت بخش و سالم ایجاد کنید، چنانچه روی آن کار کنید.متن فوق برگردان نوشته ای به قلم Ashley Laderer در سایت INSIDER است.</description>
                <category>کامیار حبیبی پور</category>
                <author>کامیار حبیبی پور</author>
                <pubDate>Fri, 18 Feb 2022 14:03:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روان پالایی (کاتارسیس) چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@KamyarHabibipour/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%B3-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-jzvz00gotyav</link>
                <description>روان پالایی (کاتارسیس) تخلیه احساسی است. مطابق با نظریه روانکاوی، این تخلیه احساسی به نیاز به فرونشاندن تضادهای ناخودآگاه مرتبط است. برای مثال، تجربه استرس ناشی از شرایط کاری می تواند موجب احساس درماندگی و تنش شود.استرس، اضطراب، ترس، خشم و تروما می تواند موجب تولید احساسات شدید و سخت در طول زمان شود. در نقطه ای مشخص، اینطور حس می شود که پریشانی و احساسات زیادی وجود که طاقت فرسا است. اشخاص حتی ممکن است اینطور حس کنند که &quot;منفجر&quot; خواهند شد مگر اینکه برای تخلیه این احساسات فروخورده راهی پیدا کنند.به جای تخلیه این احساسات به طور نامناسب افراد می توانند این احساسات را به شیوه دیگری از قبیل فعالیت فیزیکی یا فعالیتِ تسکین بخشِ استرس از نوع دیگری، تخلیه کنند.معنای روان پالاییاین اصطلاح از katharsis زبان یونانی به معنای &quot; پالایش&quot; یا &quot; پاکسازی&quot; می آید. این اصطلاح در روان درمانی همچنین در ادبیات به کار گرفته می شود. قهرمان یک داستان ممکن است یک پالایش احساسی که منجر به نوعی از بازسازی یا نوسازی می شود را تجربه کند. هدف از پالایش روانی موجب شدن شکلی از تغییر مثبت در زندگی شخص است.کاتارسیس شامل هر دو مولفه احساسی نیرومند که در آن احساسات قوی حس و ابراز می شوند و همچنین مولفه شناختی که در آن شخص بینش جدیدی به دست می آورد، می باشد.کاربرد درمانیاین اصطلاح از زمان یونان باستان کاربرد داشته است، اما این همکارِ زیگموند فروید- جوزف بروئر- بود که اولین بار این اصطلاح را برای توصیف یک شیوه درمانی به کار برد. بروئر آن چه را که از آن به عنوان درمان روان پالایشی برای هیستری یاد می کرد، توسعه داد.درمان او شامل به خاطر آوردن تجارب تروماتیک در حین هیپنوتیزم توسط بیمار می شد. توسط ابراز آگاهانه احساساتی که طولانی مدت سرکوب شده است، بروئر متوجه شد که بیماران او رهایی از علائم خود را تجربه می کنند.فروید همچنین معتقد بود که کاتارسیس می تواند نقش مهمی در تخلیه نشانگان پریشانی بازی کند.طبق نظریه روانکاوی فروید، ذهن انسان شامل سه بخش اساسی است: بخش خودآگاه، بخش نیمه خودآگاه و بخش ناخودآگاه. ذهن خودآگاه شامل تمام چیزهایی می شود که ما از آن ها آگاه هستیم.ذهن نیمه خودآگاه شامل چیزهایی می شود که ما ممکن است بلافاصله از آن ها آگاه نباشیم اما می توانیم با مقداری تلاش و تلقین به خودآگاهِ خود بیاوریم.  سرانجام، ذهن ناخودآگاه حاوی بخشی از ذهن است که ذخایر بزرگی از افکار، احساسات و خاطرات خارجِ از خودآگاه است.ذهن ناخودآگاه نقش حیاتی در تئوری فروید بازی می کند. فروید معتقد بود در حالی که محتوی ناخودآگاه خارج از هشیاری است، همچنان به اعمال تاثیر بر رفتار و عملکرد ادامه می دهد. فروید معتقد است که اشخاص می توانند از طریق آشکار کردن این احساسات و خاطرات ناخودآگاه به کاتارسیس برسند. این فرآیند شامل به کار بردن ابزارهای روان درمانی از قبیل تفسیر رویا و تداعی آزاد می شود.فروید و بروئر درکتابشان مطالعاتی در مورد هیستری، کاتارسیس را به عنوان فرآیند کاهش یا حذف یک عقده روانی از طریق به اطلاعِ خودآگاه رساندن و اجازه ابراز دادن به آن ها تعریف کرده اند. روان پالایی همچنان نقشی در روانکاویِ فرویدی بازی می کند.در زبان روزمرهاصلاح کاتارسیس همچنین جایگاهی در زبان روزمره پیدا کرده است که اغلب برای توصیف لحظه هایی از بینش یا تجربه ای از فرجام یافتن[1] است. شخصی که طلاق گرفته است ممکن است تجربه لحظه ی روان پالایی را توصیف کند که به او برای رسیدن به احساس صلح و عبور از روابط بد کمک کند.اشخاص همچنین کاتارسیس را بعد از تجربه نوعی از رویداد استرس زا یا تروماتیک از قبیل بحران سلامتی، از دست دادن شغل، تصادف یا مرگ عزیز تجربه می کنند. در حالی که تا حدی متفاوت از نوعی است که به طور سنتی در روانکاوی به کار گرفته می شود این اصطلاح اغلب برای توصیف لحظه ای احساسی که منجر به تغییر مثبت در زندگی شخص می شود به کار می رود.مثال هاکاتارسیس می تواند در طول روان درمانی اتفاق بیفتد اما می تواند همچنین در حین سایر برهه ها نیز اتفاق بیفتد. بعضی مثال های اینکه چگونه کاتارسیس می تواند اتفاق بیفتد در ادامه آمده است:صحبت کردن با یک دوست: گفتگویی با یک دوست در مورد مشکلی که شما با آن مواجه هستید ممکن است جرقه ی لحظه ای از بینش را روشن کند که در آن شما قادر به دیدن این هستید که چگونه یک رویداد پیشین زندگی شما توانسته است به الگوی رفتار فعلی شما کمک کرده باشد. این تخلیه عاطفی می تواند به حس بهتر داشتن شما برای مواجه با تنگنای فعلیتان کمک کند.گوش دادن به موسیقی: موسیقی می تواند برانگیزنده باشد، اما همچنین اغلب می تواند جرقه لحظاتی از بینش عظیم را روشن کند. موسیقی می تواند به شما اجازه تخلیه عاطفی به شیوه ای را بدهد که اغلب احساس می کنید به حالت قبلی خوب بازگشت کرده اید.خلق یا مشاهده هنر: یک کار هنری نیرومند می تواند احساسات عمیق را به جنبش درآورد. خلق هنر می تواند همچنین نوعی از تخلیه عاطفی باشد.ورزش: مقتضیات فیزیکی ورزش می تواند شیوه ای خوب برای پرداختن به احساسات قوی و تخلیه آن ها به شیوه ای سازنده باشد.سایکودراما (روان نمایش): این نوع روان درمانی شامل برون ریزی وقایع سخت ِگذشته می شود. با انجام این کار اشخاص بعضی اوقات قادر خواهند بود درد این رویدادها را بازارزیابی و رها کنند.نگارش بیانگر: نوشتن می تواند ابزار سلامت روان موثری باشد، چه وقتی که رویدادنگاری می کنید یا داستان خیالی می نویسید. نگارش بیانگر، فرآیندی که شامل نوشتن در مورد رویدادهای استرس زا و تروماتیک می شود می تواند برای بدست آوردن بینش و تخلیه احساسات استرس زا کمک کننده باشد.این بسیار مهم است که به یاد داشته باشیم که کاوش احساساتِ سخت می تواند بعضی اوقات با ریسک هایی همراه باشد، به خصوص اگر این تجارب ریشه در سوء استفاده یا تروما داشته باشد. اگر شما نگران آثار بالقوه بررسی این احساسات هستید، کار کردن با یک متخصصِ سلامتِ روانِ دوره دیده را در نظر بگیرید.بعضی از محققین اعتقاد دارند که در حالی که کاتارسیس می تواند تنش را در کوتاه مدت تخلیه کند، همچنین می تواند به تقویت رفتارهای منفی و افزایش ریسکِ انفجارهای روانی در آینده خدمت کند.روان پالایی می تواند نقش در کمک کردن به اشخاص در تعامل کردن با احساسات سخت یا دردناک ایفا کند. همچنین این تخلیه روانی می تواند ابزار درمانی مهمی برای حل و فصل ترس، افسردگی و اضطراب باشد. اگر شما در حال کنار آمدن با احساسات دشوار هستید صحبت کردن با متخصصِ سلامتِ روان می تواند به شما در جستجوی روش های مختلف که می تواند منجر به روان پالایی شود کمک کند.متن فوق برگردان نوشته ای از کِندرا چِری از سایت verywell mind است.[1] احساس یا عمل پایان بخشیدن به شرایط، زمان یا تجربه ناخوشایندی است تا بتوان فعالیت های جدید را شروع کرد.</description>
                <category>کامیار حبیبی پور</category>
                <author>کامیار حبیبی پور</author>
                <pubDate>Mon, 07 Feb 2022 13:43:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تعامل با عضو سوء استفاده گر خانواده</title>
                <link>https://virgool.io/@KamyarHabibipour/%D8%AA%D8%B9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D8%A8%D8%A7-%D8%B9%D8%B6%D9%88-%D8%B3%D9%88%D8%A1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DA%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF-synummanzgwq</link>
                <description>چگونه عضوِ سوء استفاده گرِ خانواده را از تحلیل بردنِ احساسیتان بازداریدو چک لیست قابل اتکایِ هفت موردی که شما را از زمان های سختی که هیچ انتخابی جز معاشرت با عضو بد قلق خانواده اتان ندارید، عبور می دهد.پس شما عضو بدقلقی در خانوادهِ (DFM) خود دارید. او باعث می شود بخواهید موهای خود را بِکَنید و تسلیم زندگی شوید.ممکن است این فرد مادر، شوهر، زن، خواهر، برادر یا پدر شما باشد.و اگر چه روشن است که تاثیر آن ها بر شما مسموم کننده است، به دلایلی نمی توانید آن ها را از زندگی خود حذف کنید.شاید به این علت که هنوز آن ها را دوست دارید. یا همچنان نوعی وفاداری نسبت به آن ها احساس می کنید. یا چون نمی توانید این فکر را تحمل کنید که بچه های شما این شخص را در زندگیشان نداشته باشند.DFM شما همواره نیازمند و وابسته است. آن ها معتقد هستند شما تنها برای خدمت کردن به آن ها زندگی می کنید.تمام خانواده شما باید پیرامون او با احتیاط قدم بردارند و عمل کنند چرا که وقتی که او از کوره در می رود، اوضاع می تواند به سرعت خیلی ناجور شود.آن ها جیغ می زنند، ناسزا می گویند، اشیا را پرتاب می کنند یا چیزهای وحشتناکی بر زبان می آورند. و این هر چند وقت یکبار اتفاق می افتد، به خصوص وقتی که اوضاع بر وفق مراد آن ها پیش نرود.آن ها از تقریباً هر چیزی که شما انجام می دهید انتقاد می کنند و به طور دائمی ضعف های شما را مورد خطاب قرار می دهند و از اشتباهاتتان علیه شما استفاده می کنند.برای آن ها بسیار آسان است که چیزی بگویند که شما را برای ماه ها یا حتی سال ها غمگین و آشفته کند.و وقتی که شما از رابطه بیرون می روید یا پیشنهاد می دهید که ارتباط قطع شود، برای جلب نظر شما شروع به گریه کردن می کنند و ادعا می کنند که قربانی هستند.بنابراین مخفی کردن این موضوع در کار نیست. به وضوح در اینجا DFM شما مشکل واقعی است.اما شما می خواهید بدون اینکه تا این حد از لحاظ احساسی در بازی های آن ها غرق شوید، قادر باشید تا با آن ها کنار بیایید.شما می خواهید قادر باشید که خودتان را از نفوذی که DFM بر شما دارد رها کنید.شما می خواهید به این همه اهمیت دادن در مورد هر چیزی که DFM شما انجام می دهد بدون اینکه به یک فرد هولناکی بدل شوید (بدون شک شما نمی خواهید به چیزی مانند آن ها تبدیل شوید) خاتمه دهید.در اصل می خواهید قادر باشید که با آن ها بهتر کنار بیایید.به نحوی که به خاطر آن ها، خودتان را به خود-ویرانگری نکشید.چیزی که در این مقاله از آن پرده برداری می کنمدر این مقاله من یک نکته اساسی را که می تواند به رسیدن به این هدف کمک کند با شما به اشتراک می گذارم.در انتها به شما نشان خواهم داد چگونه می توانید چک لیست 7 موردی را دانلود کنید که...· اطمینان حاصل می کند که می توانید خودتان را از لغزش به استراتژی هایِ مخربِ دوام آوردن، حفظ کنید که موجب می شود DFM شما از لحاظ احساسی از شما سوء استفاده و به شما زورگویی کند.· چک لیست به شما نشان خواهد داد که چگونه شیوه ای با آسودگی خاطرِ بیشتر و واقع بینانه را اتخاذ کنید. چک لیست به شما کمک خواهد کرد وقتی که به DFM خود واکنش نشان می دهید کنترل خود را در دست بگیرید.· چک لیست به شما کمک خواهد کرد تا انرژی خود را هوشمندانه بر روی چیزهای مهمتری در زندگی صرف کنید.· شما پی خواهید برد که چگونه سوء استفاده DFM را به عنوان مزیتِ خود استفاده کنید. به چگونگی شیوه هایی که شما را قادر می سازد به نتیجه مثبت (حداقل برای خودتان) دست پیدا کنید، پی خواهید بُرد.· و نهایتاً این چک لیست 7 موردی به شما کمک می کند تا اطمینان حاصل کنید از این که بدانید چگونه گذشته را پشت سر بگذارید و به زندگی خود ادامه دهید.دو ترس عمده که باعث می شود عضو بدقلق خانواده شما بر شما قدرت پیدا کندبا پرده برداری از 2 ترس عمده که DFM شما با آن بر شما قدرت عظیمی پیدا می کند، شروع می کنم. سپس نکته مهمی که اخیراً به آن اشاره کردم را نشان خواهم داد.ترس شماره 1: ترس از این که آن ها اوضاع را بدتر خواهند کرد !یکی از بزرگترین دلایلی که شما گرفتار ماجرای DFM خودتان شده اید این است...ترس از اینکه اَعمال یا بی عملی های آن ها منجر به مشکلات بزرگ غیرقابل حل شود.مشکلاتی که شما و سایر اعضای خانواده را به شیوه های منفی غیر قابل بازگشتی تحت تاثیر قرار دهد.در ادامه دو مثال از این تله ی پنهانی در عمل آمده است:مثال1: DFM جدال آفرین که به تحریکِ احساسِ گناه شما متکی استمادرِ کلاریسا همواره سمعک خود را جا می گذارد.و هرگاه کلاریسا با او تماس می گیرد که به او یادآوری کند، مادرش مکالمه را به سرزنش کردنِ کلاریسا برای اینکه به اندازه کافی به او سر نمی زند تبدیل می کند.تماس ها به طور مداوم تبدیل به بحث های بزرگی می شود که موجب تعجب ِکلاریسا می شود که چرا به خودش در وهله نخست زحمت تماس گرفتن با مادرش را داد.حالا کلاریسا همواره می داند مادرش فریبکار است (این الگو برای مدت شش سال اخیر در جریان بوده است).بنابراین او پس ذهن خود می داند که مادرش مشکلی نخواهد داشت. اما کلاریسا نمی تواند از حس گناه اینکه اتفاقی برای مادرش بیفتد خلاصی پیدا کند.او می ترسد که چنین عاقبتی تاثیر ویرانگری بر کل خانواده خواهد داشت.به این خاطر، کلاریسا به زنگ زدن به مادرش ادامه می دهد علی رغم اینکه با هر بار تلفن کردن از لحاظ احساسی بی تاب و توان می شود.برویم سراغ مثال بعدی...مثال 2: DFM &quot;تو هیچ وقت با من موافق نیستی&quot; که همواره &quot;با کارت تو هیچ گاه من را واقعاً دوست نداشتی &quot; بازی می کند.همسرِ دارِن از خرید کردن لذت بسیاری می برد.این مشکلی نبود اگر او اغلب 500 پوند یا بیشتر در هر خرید خود خرج نمی کرد.در بدترین حالت او 2000 پوند در یک بار خرید می تواند خرج کند.او مدعی است که بیشترِ این هزینه برای وسایلی بوده است که خانواده به آن احتیاج دارد.اما این موضوع مرتباً هر چند ماه یکبار خانواده را در مشکلات مالی فرو می برد. بدین ترتیب آن ها اغلب مجبور هستند که چیزهای ضروری را برای دوام آوردن فدا کنند.خوب دارن واقعا همسر خود را دوست دارد، اما او فکر نمی کند این شیوه خرج کردن پول هوشمندانه است.بنابراین او بیشترین تلاش خود را برای توضیح دادن معایب پول خرج کردن به این شیوه به کار می گیرد. اما این کار همواره منجر به جر و بحث می شود که در نتیجه همسرش با او چند روز یا بعضاً هفته ها به طور وحشتناکی رفتار می کند.همسر دارن او را متهم می کند که به اندازه کافی در مورد او و خوشبختی او اهمیت قائل نمی شود. و او مدعی است که عدم تایید دارِن در مورد استفاده او از پول این موضوع را ثابت می کند.برای دارِن ترسش از اینکه در نهایت خانواده دچار مشکلات مالی عمیقی شود او را مجبور به تلاش می کند برای اینکه همسرش را وادار کند دست از غیرمنطقی عمل کردن بردارد. اما بازخوردی که می گیرد او را به موقعیت ناامیدی و دلسردی می کشاند.چرا DFM شما با لجبازی نسبت به هر چیزی که شما می گویید ناشنوا است.همین طور که می بینید اشتباه بزرگی که هر دوی کلاریسا و دارِن در دام آن افتادند این است که...آن ها توانایی خود در وادار کردن DFM اشان برای دست کشیدن از عملکرد غیر منطقی، تنها از طریق به زبان آوردن نقطه نظر خود را بیش از حد تخمین زده اند.این خیلی وضعیت افسرده کننده ای است. چون در ذهنتان، شما می دانید که اگر تنها DFM شما می توانست منطقی باشد، زندگی برای همه خیلی آسانتر می شد (این شامل DFM هم می شود).بنابراین شما سعی می کنید به شخص کمک کنید تصویر بزرگتری را که شما می بینید، رویت کند. اما هر چه بیشتر رنگ بر این نقاشی می زنید، دعوا ، عصیانگری و منفی بودن بیشتری از DFM خود دریافت خواهید کرد.پس به چه علت این یک اشتباه بزرگ است؟اولاً، ادامه دادن در این مسیر نهایتاً شما را از لحاظ عاطفی بی تاب و توان خواهد کرد.شما در علایم اضطراب، وحشت و افسردگی غرق خواهید شد. در حالت های شدید حتی ممکن است به فکر خودکشی بیفتید.ثانیاً، ناشناخته برای اکثر مردم...شما باید از چندین لایه دفاعی به اندازه کوه عبور کنید قبل از این که DFM شما بتواند به گوش کردن به شما فکر کند. خیلی کمتر از این احتمال دارد نگاه شما را بپذیرد.به عنوان درمانگر، من این موضوع را مکرراً تجربه می کنم.مردم برای کمک گرفتن به من مراجعه می کنند. و با وجود اینکه آن ها با اراده آزاد به نزد من آمده اند که باید دلالت بر این داشته باشد که نسبت به هر چیزی که به آن ها کمک کند باز باشند، من همچنان مجبور هستم بر این لایه های عظیم دفاعی غلبه کنم.وقتی که من لایه های دفاعی آن ها را در نظر نمی گیرم به راحتی روان درمانی شکست می خورد.در حقیقت، من وقتی این مقاله را می نویسم هم باید لایه های دفاعی را در نظر بگیرم. در غیر اینصورت این مقاله هم توسط لایه های دفاعی شما رد می شود.این موضوع را با تجربه خود با DFM اتان ارتباط بدهید.DFM شما نیز این لایه های دفاعی را دارد.و در بیشتر موارد، لایه های آن ها توسط لایه ی اضافی ای از سرسختی مستحکم شده است که عبور از لایه های آن 100 برابر سخت تر است.دو لایه دفاعی بسیار قوی که در DFM خود خواهید یافت سیستم دفاعی اعتماد و سیستم دفاعی حبابی آن ها است.سیستم دفاعی اعتماد آن ها:در اینجا DFM شما فکر می کند که شما تنها می خواهید جر و بحث را به نفع خود به پایان ببرید.آن ها باور دارند که این کار باعث شکست خوردن آن ها می شود.آن ها به این که شما متوجه آنچه که می گویید هستید اعتماد ندارند چون آن ها به کلی به بخشِ متفاوتی از مساله نگاه می اندازند.در نتیجه سیستمِ دفاعی اعتمادشان، DFM شما احتیاج دارد که خودش قادر باشد تصویر را ببیند. تلاش برای نقاشی کردن تصویر برایشان یا وادار کردن آن ها به دیدن تصویرِ شما، تنها موجب بلافاصله خشمگین شدن آن ها می شود.خوب، این دفاعِ اعتماد به شدت توسط سیستم حبابی و کوله بار احساسی عاطفی تحت تاثیر قرار می گیرد.سیستم دفاعی حبابی آن ها:همه ما دور خودمان حباب دفاعی داریم که توسط تجارب گذشته ما ساخته شده است. هر چیزی که نحوه دیدن پدیده ها توسط ما را به چالش بکشد توسط این حباب پس زده می شود.کشمکش شما با DFM اتان به این خاطر به وجود آمده است که شما نحوه دیدن چیزها توسط آن ها را به چالش کشیده اید و همزمان آن ها نحوه دیدن چیزها توسط شما را به چالش می کشند.در نتیجه هر گاه DFM شما دیدگاهی را بیان می کند یا عملی را انجام می دهد که سیستم حبابی شما احساس تهدید می کند واکنش ذاتی شما دفع کردن است. چرا که شما می توانید جنبه منفی را ببینید.اما وقتی که دفع می کنید آن ها احساس بی اعتبار شدن، آسیب دیدن و آزرده شدن می کنند بنابراین آن ها بر موضع خود محکم خواهند ایستاد.اما این داستان در جهت معکوس نیز کار می کند.بنابراین هر وقت که شما دیدگاهی را بیان می کنید یا پیشنهادی را طرح می کنید که سیستم حبابی DFM شما احساس مورد تهدید واقع شدن می کند، واکنش ذاتی آن ها دفع کردن است.و وقتی که آن ها دفع می کنند شما احساس بی اعتبار شدن، آسیب دیدن و آزرده شدن می کنید.و این چرخه مداوم تکرار می شود.اساساً ما نیاز داریم که به این نقطه برسیم که متوجه شویم &quot;همین است که هست&quot;.شما سیستم خودتان را برای دیدن و انجام چیزها دارید و DFM شما نیز سیستم خودش را برای دیدن و انجام چیزها دارد. هر چند در ماهیت خود بسیار مخرب است.&quot;همین است که هست&quot;و غمگینانه هیچ مقداری از سر بر دیوار کوبیدن یا بیش از اندازه تحلیل کردن، این موضوع را تغییر نخواهد داد.برای شروع کردن به کاهش فشاری که DFM برای شما تولید می کند این ضروری است که حقیقت مذکور را بپذیرید.اما شما به جای آن چه می کنید؟چگونه می توانید از خودتان در برابر فاجعه و دردی که به نظر می رسد DFM، شما را به سمت آن هُل می دهد محافظت کنید؟به این موضوع خواهم رسید اما ابتدا اجازه دهید که دومین ترس که موجب می شود DFM شما بر شما قدرت داشته باشد را آشکار کنم.ترس شماره 2: اگر کاری را که آن ها می خواهند انجام ندهم، آن ها خودشان را می کشند یا به خودشان آسیب می زنند !سیستم حبابی DFM شما حتی مقاوم تر و مساله ساز تر خواهد شد اگر آن ها تاریخچه ی مورد سو استفاده آسیب زا قرار گرفتن توسط دیگران را داشته باشند.یا اگر عادت کرده اند که راه خود را در رسیدن به آن چه خواستند در سال های کودکی پیدا کنند.این مسائل به احتمال زیاد یکی از این سه رفتار واکنشی زیر را در اشخاص تولید می کند:· بعضی از اشخاص تمایل دارند تمام مدت از درون منفجر شوند.· بعضی از اشخاص تمام مدت از کوره در می روند.· و سایرین بسته به چیزی که با آن تعامل دارند به یکی از دو شکل فوق واکنش نشان می دهند.افرادی که از درون منفجر می شوند:تمامی سرزنش را می پذیرند.و این در توافق با این حس است که چگونه آن ها ارزشمند نیستند و می تواند منجر به تمایلات مرتبط با خودکشی شود.افرادی که از کوره در می روند:دیگران را به عنوان مشکل می بینند. تمامی مدت.آن ها از دیدن سهم خود در مشکل ناتوان هستند و درنهایت از تهدید به خودکشی کردن به عنوان راهی برای کنترل اوضاع استفاده می کنند.اما دانستن تمامی این ها چه کمکی می کند؟چگونه می تواند به شما سود برساند و به شما در تعامل با DFM خود کمک کند؟همانطور که می بینید اگر تمامی این مسائل را در نظر نگیرید و راه بهتری برای مدیریت استرس و فشاری که آن ها تولید می کنند، پیدا نکنید تا ابد در چرخه پریشانی که DFM شما نیز در آن گرفتار شده غرق خواهید شد.بنابراین برای مثال...گِرِگ می داند که دوست دختر او دائم از عبارت &quot;من خودم را خواهم کشت&quot; استفاده می کند. او این کار را ظرف دو سال گذشته انجام داده است.در حالی که او در اعماق وجود خود فکر نمی کند دوست دخترش واقعاً بر اساس این تهدید عمل کند. اما همچنان شنیدن این تهدید او را از درون تخریب می کند.دیگر چه، او به طرز دردناکی احساس مسئولیت خواهد کرد اگر دوست دخترش بر اساس تهدید به خودکشی دست به عملی بزند.در نتیجه این، گِرِگ به بطالت گذراندن، تسلیم شدن به آرزوهای دوست دخترش با امید دور نگه داشتن تهدیدات مرتبط با خودکشی ادامه می دهد.مثال دیگری...کِیتی چند بار با دوست پسر خود به هم زده است.او تلاش می کند تمامی ارتباطات را قطع کند.اما دوست پسرِ سابقش آدرس های ایمیل و حساب های فیس بوک جدید می سازد تا همچنان به او یادآوری کند اگر کِیتی باز نگردد او خودش را خواهد کشت.این داستان عمیقاً کِیتی را می ترساند و او را وادار می کند به طریقی در صحنه باقی بماند.در این مثال ها، هر دوی کِیتی و گِرِگ در چرخه های تکرار شونده ای از پریشانی گرفتار شده اند. به طور غیر عمدی، راه آن ها برای مدیریت این موضوع باعث می شود این چرخه برای آن ها و DFM اشان پا برجا باقی بماند.اما امیدی وجود دارد.شیوه ی بهتری وجود دارد برای تعامل کردن با DFM شما و هم اکنون به آن اشاره خواهم کرد.اما برای این کار نیاز دارم با مهمترین نکته ای که در این مقاله اشاره کردم پیش بروم.این اساسی ترین توصیه برای تعامل با DFM اتان است که در ابتدای مقاله قول دادم آن را با شما به اشتراک بگذارم.اساسی ترین توصیه برای متوقف کردن DFM اتان از تخلیه کردن روانی شماهمین طور که می بینید حتی اگر بتوانید DFM خود را به اجتناب از غیر منطقی عمل کردن و مشارکت با شما ترغیب کنید، این خیلی زمان خواهد برد.در حقیقت، این ممکن است تلاشی به اندازه یک عمر در سمت شما بخواهد تا شاهد هر گونه نتیجه مفیدی باشید.نمی خواهم این جا غم انگیز به نظر برسم. اما واقعیت این است که اکثر روان درمان گر های با تجربه حداقل 7 سال تمرین را از سَر می گذرانند قبل از اینکه در کمک کردن به تغییرِ مردم، موثر شوند.در بعضی موارد، روان درمانی می تواند برای هفت سال ادامه داشته باشد پیش از آن که مراجعه کننده بتواند سمت دیگر تصویر را ببیند و به تغییری که می خواسته است برسد.بنابراین این تله بزرگی است که از خودتان انتظار داشته باشید به سرعت تغییرات را در DFM خود ترغیب کنید بدون اینکه تمرین و آموزشی دیده باشید.داشتن چنین انتظاری شما را در رقابت از ابتدا شکست خورده ای قرار خواهد داد. و می تواند به راحتی شما را به فرد تلخی تبدیل کند.در اینجا چه مفهومی را می خواهم به شما منتقل کنم؟برای شروع به تعامل بهتر با DFM خودتان...باید شروع کنید به پذیرش اینکه تعامل با DFM اتان یک ... خواهد بوداین چه معنا دارد؟من با طرح این پرسش، توضیح می دهم.فکر می کنید چه اتفاقی برای شما می افتد اگر تلاش کنید کلِ ماراتن را با همان مقدار انرژی که برای دوی صد متر استفاده می کنید، انجام دهید؟پاسخ...شما تمامی انرژی خود را مصرف خواهید کرد و خسته خواهید شد. ذخیره ای برای شما باقی نمی ماند برای اینکه تمامِ ماراتن را انجام دهید.به شیوه ای مشابه اگر شخص بدقلق شما یک خواهر، همسر، شوهر، برادر یا پدربزرگ یا مادربزرگ است یا هر کس دیگری که شما باید همواره با آن ها در تعامل باشید حتی اگر از آن ها جدا شده اید...احتمالا شما مجبور خواهید بود با این افراد برای مدت زیادی در تعامل باشید.به این ترتیب شما نمی توانید به خودتان اجازه دهید که از استراتژی های تعاملی که انرژی شما را سریعاً هدر می دهد، استفاده کنید.اگر چنین کنید سرآخر فرسوده خواهید شد و طبیعتاً کاملاً متوقف خواهید شد.این نقطه ای است که در آن افراد شروع به تجربه مشکلات روانی و جسمی متعدد می کنند.بعضی از افراد به همین علت، وزن اضافه می کنند.نظر به این خستگی و افسردگی، بعضی از افراد متوجه می شوند که زیر فشارهای اضافه شده کاری و وظایف روزانه ساده فرو می ریزند.اساساً شما باید شروع کنید به اینکه تعامل با DFM خودتان را به عنوان شرایط بلند مدت ببینید.شما باید سیستم تعاملِ شخصی را گسترش دهید که تضمین کند کارهای کمتری انجام دهید که سریع شما را بی توان خواهد کرد. و بیشتر، کارهایی انجام دهید که شما را پایدار نگه می دارد.این تنها راهی است که می توان تضمین کرد که زندگی شما انگیزه دهنده، لذت بخش و ارزشمند باقی بماند.اما در عمل چگونه می توان از این موضوع مطمئن شد؟دقیقاً به این علت است که من چک لیستی درست کرده ام.چک لیست مجانی برای دانلود در فرمت PDF وجود دارد که هنگامی که با DFM خود در تعامل هستید، باعث می شود از لغزش به سمت رفتارهای از لحاظ عاطفی طاقت فرسا اجتناب کنید.در حالی که تله های بسیاری وجود دارد که موجب می شود ما توسط DFM امان گرفتار شویم. من 7 تله که مکرراً در طی 20 سال کار خودم به عنوان متخصص سلامتِ روان با آن مواجه شدم را دست چین کرده ام.وقتی که نمی دانید این 7 تله وجود دارند این تله ها این پتانسیل را خواهد داشت که زندگی شما را به جهنم بدل کنند.متن فوق برگردان نوشته ای از Adewale Ademuyiwa در سایت Stress Therapist می باشد.</description>
                <category>کامیار حبیبی پور</category>
                <author>کامیار حبیبی پور</author>
                <pubDate>Fri, 28 Jan 2022 12:30:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تحریف شناختی (خطاهای تفکر)</title>
                <link>https://virgool.io/@KamyarHabibipour/%D8%AA%D8%AD%D8%B1%DB%8C%D9%81-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D8%AE%D8%B7%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%81%DA%A9%D8%B1-pronvmk8pbuz</link>
                <description>10 خطای تفکر/ تحریف شناختی که در رفتار درمانی شناختی به کار می رود.تحریف های شناختی چه هستند؟دفعه بعدی که احساس استرس یا نگرانی کردید، چند لحظه برای توجه کردن به چیزی که به آن فکر می کنید، صبر کنید. بسیار محتمل است که ذهن خود را پر از افکار منفی بیابید.همبستگی بسیار قوی بین چیزی که ما فکر می کنیم و چیزی که احساس می کنیم وجود دارد. وقتی که احساس می کنیم به چالش کشیده شده ایم یا ناراحت هستیم افکار ما تا حد زیادی به شدید و مطلق بودن تمایل دارد چیزی شبیه &quot;من به درد نخور هستم&quot; ، &quot;من نمی توانم هیچ کاری را درست انجام دهم&quot; و &quot;هیچ کس مرا دوست ندارد&quot;.به این گونه افکار در روانشناسی &quot;تحریف های شناختی&quot; می گویند- اصطلاحی که به این معنا است که شیوه تفکر شما در مورد چیزی لزوماً با واقعیت در جریانِ آن تطابق ندارد.چرا دانستن تحریف های شناختی تا این حد مهم است؟با تمام تفکر افراطی که تحریف های روانی می توانند در بر گیرند، اغلب شروع چرخه منفی هستند که شما را بیشتر و بیشتر به گرداب حال بد فرو می برند تا وقتی که این طور احساس می شود که دیگر راهی برای برون رفت وجود ندارد و از این رو تفکر تحریف شده بین افرادی که از خلق پایین، اضطراب و حرمت نفس پایین رنج می برند، بسیار رایج است.اما این چرخه چه شکلی است؟ فکری احساسات شما را متاثر می کند و احساسات بدنی شما که بعد از آن توامان می شود به شما رفتارتان را دیکته خواهد کرد. و رفتار شما سپس فکر بعدی شما را تحریک می کند که دوباره همین چرخه را شروع می کند. طبیعتاً اگر آن فکر اول منفی باشد کل چرخه تمایل به افکار منفی تر خواهد داشت و این داستان همین طور ادامه می یابد. این موضوع در دیاگرام زیر نشان داده شده است.برای مثال فکر کردن به فکری مانند &quot;هیچکس مرا دوست ندارد&quot; می تواند به این معنی باشد که شما پیرامون دیگران شروع به احساس اضطراب و دستپاچگی (احساسات) کنید که به نوبه خود باعث عرق کردن و تپش قلب (احساسات بدنی) می شود. این موضوع سپس منجر به انتخاب دوری کردن از دیگران توسط شما می شود (رفتار)، که منجر به احساس کنار گذاشته شدن و بیگانگی می شود که سپس فکر منفی دیگری از قبیل &quot;من ایرادی دارم&quot; را تولید می کند که چرخه را از سر می گیرد.تحریفات شناختی هسته ی شیوه ای هستند که روان درمانگرهایِ رفتار درمانیِ شناختی (CBT) با شما برای عوض کردن خلق و خویتان کار می کنند. از طریق کمک کردن به شما برای شناسایی کردن وقتی که افکار مغشوش دارید، آن ها به شما کمک می کنند این افکار را زیر سوال ببرید و سرانجام آن ها را با افکار متعادل تری جایگزین کنید. ممکن است این کار آسان به نظر برسد اما افکار منفی اغلب عادات قوی هستند که ریشه دوانیده اند و ناخودآگاه هستند و می توانند به نظر شما عادی بیایند. تغییر دادن تحریف شناختی به افکار متعادل تر می تواند فرآیندی از کار و توجه متمرکز باشد، اما روان درمانگرتان شما را در جهت درست به حرکت در خواهد آورد.10 تحریف شناختی مرسوماگر شما آگاهی از رایج ترین تحریف های شناختی داشته باشید می تواند وقتی که تلاش می کنید تحریف های شناختی خود را شناسایی کنید، به شما کمک کند. در ادامه 10 عدد از رایج ترین تحریف های شناختی که ممکن است تجربه کنید آمده است:1-تفکر همه یا هیچتفکر همه یا هیچ وقتی است که ما چیزها را صرفاً سیاه یا سفید می بینیم. این گونه افکار توسط اصطلاحاتی چون &quot;هر&quot;، &quot;همیشه&quot; یا &quot;هرگز&quot; توصیف می شود. همه چیز به عنوان خوب یا بد یا موفقیت یا شکست دیده می شود. عموماً چشم اندازِ منفی است که تایید می شود و تمام سایه های خاکستری که در بینِ این دو گزینه متمرکز (سیاه و سفید) قرار دارد بی ارزش شمرده می شود.مثال: اگر امتیاز 80 درصد در یک تست به دست آورید، مانند یک شکست خورده احساس می کنید که امتیاز مطلوب را به دست نیاورده اید.2- قضاوت های نابه جاشخصی که &quot;قضاوت نابه جا&quot; می کند اغلب تفسیر یا پیش بینی منفی می کند حتی وقتی که شواهدی برای نتیجه گیری او وجود ندارد. این نوع تفکر اغلب وقتی صورت می گیرد که در مورد این که دیگران در مورد ما چگونه احساس می کنند، می اندیشیم. این موضوع می تواند به صورت ذهن خوانی (فرض کردن افکار و نیات دیگران) یا پیش گویی (پیش بینیِ بدترین و آن را واقعیت فرض کردن) ظهور پیدا کند.مثال: شما در مهمانی حضور دارید و لباسی را که پوشیده اید دوست ندارید و تصمیم می گیرید &quot;همه به من خواهند خندید&quot; (ذهن خوانی). یا می خواهید امتحان رانندگی بدهید و &quot;می دانید&quot; که مردود خواهید شد (پیش گویی).3- تعمیم دادن بیش از حدتفکر به شیوه بیش از حد تعمیم دادن به این معنا است که اغلب یک حادثه یا رویدادِ منفرد ناخویشاند را به عنوان شاهدی از بد و منفی بودن همه چیز و نشانه ای از این که همه چیز پایان بدی خواهد داشت، می بینیم.مثال: اگر در به دست آوردن شغلی که برای آن مورد مصاحبه قرار گرفته اید ناموفق شوید، شما تصمیم می گیرید که هرگز نمی توانید شغلی را به دست آورید. یا وقتی به یک قرار ملاقات ناموفق می روید و تصمیم می گیرید شما هرگز نمی توانید شریک زندگی خود را پیدا کنید.4- بزرگ نمایی یا کمینه کردن (همچنین از آن به عنوان &quot;فاجعه سازی&quot; هم یاد می شود)تفکر به شیوه بزرگنمایی یا کوچک شمردن وقتی است که ما در مورد اهمیت رویداد های منفی اغراق می کنیم و اهمیت رویدادهای مثبت را کوچک می شمریم یا دست کم می گیریم. در افراد افسرده، این اغلب مشخصاتِ مثبتِ سایر مردم است که مورد اغراق قرار می گیرد و نکات منفی آن ها کم نمایی می شود (و سپس وقتی که شخص افسرده به خود فکر می کند این روند را برعکس می کند). وقتی به شیوه فاجعه سازی فکر می کنیم ما قادر نیستیم که هر نتیجه دیگری به جز بدترین را تصور کنیم، هر چند که این نتیجه ممکن است خیلی غیر محتمل باشد.مثال: شما سرکار نامه اشتباهی به یک مشتری می فرستید و این کار به این تبدیل می شود که&quot; حالا کارم را از دست خواهم داد و بعد قادر نخواهم بود هزینه هایم را پرداخت کنم و پس از آن خانه ام را از دست خواهم داد.&quot;5- فیلتر ذهنیفیلتر ذهنی وقتی است که ما منحصراً روی منفی ترین و ناراحت کننده ترین ویژگی یک موقعیت تمرکز می کنیم و تمام جنبه های مثبت تر را فیلتر می کنیم.مثال: شما سرکار ارائه ای انجام می دهید که توسط 95 درصد اعضای تیم مورد تحسین و تعریف قرار می گیرد اما شما درگیر و متمرکز روی آن 5 درصد بازخورد می شوید که گفته اند شما می توانستید ارائه ی کمی بهتر داشته باشید. این باعث می شود شما متقاعد شوید که کارِ به اندازه خوبی انجام نداده اید و نه تنها تحسینی که از شما شده است را به رسمیت نمی شناسید و از آن لذت نمی برید، بلکه تصمیم می گیرید در رویداد های آینده شرکت نکنید.6-سلب صلاحیت از جنبه مثبتمردود دانستن جنبه مثبت وقتی است که ما به طور مستمر تجارب مثبتی را که با آن ها مواجه می شویم ناچیز می شمریم یا نادیده می گیریم که این از طریق تصمیم گرفتن این که آن ها را غیر مهم بدانیم یا به &quot;حساب نیاوریم &quot; صورت می گیرد.مثال: یک دوست از شما به خاطر شامی که درست کرده اید تعریف می کند، اما شما تصمیم می گیرید که &quot;آن ها این را فقط جهت رعایت ادب می گویند&quot; یا &quot;آن ها تلاش می کنند من را ترغیب کنند&quot;.7-شخصی سازیفردی که درگیر شخصی سازی است به صورت خودکار مسئولیت و سرزنش را برای رویدادهای منفی که تحت کنترل او نبوده است، می پذیرد. به این شدیدترین احساس گناه گفته می شود چرا که منجر به احساس گناه، شرم و عدم کفایت می شود.مثال: شما احساس می کنید تماماً تقصیر شما است که سگتان به پایش آسیب زده است، با وجود این که شما منزل نبودید وقتی که این اتفاق افتاده است، بلکه بیرون مشغول خرید بوده اید. فکر شما ممکن است این باشد که &quot;اگر فقط بیرون نمی رفتم &quot; یا حتی &quot;شاید وقتی آمدم خانه به طور تصادفی روی سگم پا گذاشتم و به او آسیب زده باشم&quot; با وجود این که این به طور کامل غیرواقعی است.8- شایستنی ها و بایستنی هاافرادی که در قالب &quot;بایدها&quot; فکر می کنند نگاه سفت و سختی دارند از این که آن ها و دیگران باید چگونه باشند. این نگاه صُلب یا قوانین می تواند اگر مورد پیروی قرار نگیرد احساس خشم، سرخوردگی، رنجش، ناامیدی و گناه تولید کند.مثال: شما تنیس بازی کردن را دوست ندارید اما چون احساس می کنید باید دوره هایی را بر دارید و نباید اشتباهات زیادی در زمین بازی انجام دهید و مربی شما باید بر شما سخت تر بگیرد. شما همچنین فکر می کنید که شما باید از طریق سخت تر تلاش کردن او را خشنود بسازید.9-استدلال هیجانیاستدلال هیجانی وقتی است که ما فرض می کنیم احساسات صرف نظر از شواهد بازتاب دهنده واقعیت هستند. ایده در اینجا این است که &quot;من اینطور احساس می کنم پس باید درست باشد&quot;. این طور فکر کردن می تواند منجر به فرض خود تاییدی شود که به موجب آن افکار ما می تواند به برانگیختن همان رفتاری منتهی شود که ما پیش بینی کرده بودیم، فقط به این خاطر که ما رفتارمان را مطابق با افکارمان تغییر داده ایم.برای مثال، اگر شما فکر می کنید &quot;من احساس می کنم زشت و احمق هستم، بنابراین من باید در واقع زشت و احمق باشم&quot; شما می توانید در ادامه خرید لباس های جدید برای خود را متوقف کنید و دوره ای را که در دانشگاه برداشته اید را با کیفیت پایین بگذرانید، با اینکه شما ظاهر خوبی دارید و پیش از این در درس عملکرد خوبی داشته اید.10-برچسب زنیبرچسب زنی شکل افراطی تفکر همه یا هیچ و تعمیم بیش از اندازه است. جای آن که رفتار به خصوصی را توصیف کنید، یک برچسب بسیار احساسی و منفی را به خودتان یا دیگران اختصاص می دهید که جایی برای تغییر باقی نمی گذارد.مثال: در فرمی که پر کرده اید اشتباهی انجام داده اید و توسط پست به شما بازگردانده شده است. بنابراین شما تصمیم می گیرید که &quot;من یک بازنده هستم&quot; یا &quot;من خیلی احمق هستم&quot; جای آن که فکر کنید &quot;من یک اشتباه کردم چرا که روز شلوغی داشتم وقتی که مشغول پر کردن فرم بوده ام&quot;.آیا از تحریف های شناختی رنج می برید؟اگر تشخیص می دهید که هر کدام از این انواع افکار در شما وجود دارد به جای ترسیدن، بدانید که با آموختن مشاهده ی الگوی فکری خود، شما نیمی از راهِ تغییر را پیموده اید. برای نظارت کردن بر این که کِی و چگونه و در چه شرایطی تحریف های شناختی را تجربه می کنید تلاش کنید. و کار کردن با یک روان درمانگر CBT را جهت شناسایی، به چالش کشیدن و تغییر دادن الگوهای فکری خود با سرعت بیشتر، در نظر بگیرید.متن فوق برگردان نوشته ای از سایت Harley Therapy به قلم دکتر شری جاکٌبسن است.</description>
                <category>کامیار حبیبی پور</category>
                <author>کامیار حبیبی پور</author>
                <pubDate>Sat, 22 Jan 2022 21:49:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوء تفاهم در روابط عاشقانه</title>
                <link>https://virgool.io/@KamyarHabibipour/%D8%B3%D9%88%D8%A1-%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B7-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-cuswwr7blrxk</link>
                <description>چرا ما به کرات عزیزانمان را بد تعبیر می کنیم؟در نزدیک به چهار دهه مشاوره زوج های پریشان، برای من روشن شده است که بسیاری از درگیری های بین شرکای روابط و به تحقیق دردی که شرکا بر همدیگر تحمیل می کنند با سوء تعبیر ساده از تفاوت ها شروع می شود.پرتکرارترین اشتباه در روابط توهم یکسانی است – فرض کردن این که رویدادها و رفتارها معنی یکسانی برای هر دو شریک دارد (یا باید داشته باشد). اما شرکای زندگی ممکن است در موارد زیر با هم تفاوت داشته باشند:· خلق· متابولیسم· سطوح هورمون ها· آسیب پذیری اصلی[1]· تاریخچه خانوادگی· تجارب زندگی· خط سیر تکاملی (در مراحل مختلفی از بلوغ)در ابتدا &quot;توهم یکسانی&quot; سردرگم می کند: &quot; چه طور توانست این کار را بکند؟&quot; یا &quot; اصلاً چگونه می توانست این طور احساس کند؟&quot;سرانجام منتهی می شود به: &quot;من آنگونه واکنش نشان نمی دادم، بنابراین شریک من مناسب نیست&quot; یا، &quot;غیر قابل باور است! این باید یک اختلال شخصیت باشد!&quot;در ادامه تفاوت های رایج که بد فهمیده می شود و منجر به خشم مزمن و تحلیل رفتن ارتباط صمیمی می شود، آمده است:تمرکز-تمرکز مجددتمرکز ذهنی نیاز به سد کردن حواس پرتی ها دارد. اشخاصی که نمی توانند بدون زحمت تمرکز کنند – اکثر افراد جامعه- باید سخت تر کار کنند تا حواس پرتی ها را سد کنند و تمرکز ذهنی خود را حفظ کنند. وقتی تمرکز مختل می شود، انرژی متمرکز شده ذهنی به درماندگی هدایت می شود. هر چقدر تمرکز عمیق تر، نظر به درماندگی، تلاش بیشتری برای تمرکز دوباره مورد نیاز است.درماندگیِ تمرکز مجدد بیشتر جسمی است. سرزنش کردن شریک زندگی که احساس می کند مورد بی توجهی قرار گرفته یا طرد شده است نه تنها غیر منصفانه است بلکه تحمل درماندگی را پایین می آورد و تمرکز مجدد را غیر ممکن می سازد.سوء تعبیرِ سمی از تمرکز و درماندگیِ تمرکز مجدد:&quot; شما سرد، طرد کننده و خودخواه هستی&quot;&quot;شما محتاج، پرتوقع و خودخواه هستی&quot;حس طرد شدن که توسط شریک پس زده شده احساس می شود و درماندگی شریکی که رشته افکارش قطع شده به سادگی توسط نگرش ارتباط بهبود می یابد. این نگرش به سادگی در نظر گرفتن خودتان به صورت متصل به شریکتان است، مهم نیست که کجا هستید یا در حال انجام چه کاری هستید. این نگرش ژست های کوچک و پیوند دهنده را در طول روز – لمس کوتاه، ارتباط چشمی مهربان، در آغوش گرفتن یا چیزی که باربارا فردریکسون آن را لحظه های کوچک عشق می نامد- پرورش می دهد. علاوه بر این که هر دوی شریک زندگی را خوشحال تر می سازد، نگرش ارتباط تکانه قطع کردن افکار و درماندگی ناشی از آن را کاهش می دهد.سوءتفاهم های پردازش ذهنیشریکی بیت های اطلاعات را از طریق جدا کردن آن ها به دسته بندی ها مورد پردازش قرار می دهد. گل ها در یک دسته قرار می گیرند، البسه در دسته دیگر. آن ها احتمالاً سبک کلامی زیر را داشته باشند:&quot;این شیوه ای آن است.&quot;ساده است که این شیوه را به عنوان جزمی یا ساده سازی بیش از حد یا حتی متکبرانه سوء تعبیر کرد. در واقعیت برای دسته بندی کنندگان این ساده تر است که اطلاعات را پردازش کنند و چیزها را وقتی که با دسته بندی ها تطابق دارند از هم تفکیک کنند. شخص دسته بندی کننده احتمال دارد با یک شخص که دارای خصیصه پردازشگری نسبی است ازدواج کند. گل ممکن است با لباس در ارتباط باشد چرا که هر دو رنگ بنفش در خود دارند. شریک رابطه ای/نسبی به اندازه شخص دسته بندی کننده سازمان یافته است اما با منطق متفاوتی مبتنی بر بیشتر شباهت ها تا تفاوت ها.سوء تفاهم های پردازش کلامییک شریک زندگی افکار را قبل از بیان آن مورد پردازش قرار می دهد. دیگری افکار را در حین بیان آن ها مورد پردازش قرار می دهد. یکی ممکن است کم حرف و دیگری دوستانه به نظر برسد.شرکا باید شیوه ی پردازش کلامی و ذهنی همدیگر را بپذیرند و برای آن احترام قائل شوند. برای مثال یکی باید در سکوت صبور باشد و دیگری باید در عجله در کلمات صبور باشد.شیوه های پردازش متفاوت می تواند تا حد زیادی به خانواده کمک کند. چیزی که دسته بندی کننده کمبود آن را دارد توسط شریک رابطه ای/نسبی مهیا می شود و بر عکس. شریکی که در حین حرف زدن فکر می کند خلاقیت و خود انگیختگی را می افزاید. شریکی که قبل از حرف زدن فکر می کند ملاحظات مراعات کننده حال دیگران را اضافه می کند. اما مزیت بزرگ شیوه های پردازشِ متفاوت وقتی شرکا در مورد اینکه کدام شیوه مسلط شود رقابت می کنند، از بین می رود. این که یک شیوه از دیگر شیوه بهتر است اصلاً مطرح نیست. درکنارهم آن ها بهتر از هر کدام به تنهایی هستند.خلق و خویخلق و خوی ذاتی تا حد زیادی تعیین می کند که شما بودن چه حسی دارد. خلق و خو ابعاد زیادی دارد اما ما اکثرا از سطوح انرژی متغیر، اضطراب و آرامی آگاه هستیم.شرکا اغلب از تحریک کننده های مقابل احساس اضطراب می کنند. چیزی که اضطراب را در یکی کاهش می دهد در دیگری آن را افزایش می دهد. یک شریک روی جزییات تمرکز می کند، در حالی که دیگری &quot;تصویر بزرگ&quot; را می بیند. تمرکز روی جزییات اضطراب را در شخصی که تصویر بزرگ را می بیند افزایش می دهد ناتوانی در دیدن جزییات اضطراب را در شریک دیگر بالا می برد.برای کاهش دادن اضطراب یک شریک بیشتر سازماندهی شده، منظم و سفت و سخت است، تمامی این صفات اضطراب را در دیگری افزایش می دهد. اگر برای شما این خیلی مهم است که به موقع باشید، شما قریب به یقین با کسی ازدواج خواهید کرد که مستعد دیر کردن است.&quot;متصادها جذب می شوند&quot; آشکار شده است که یک افسانه است : ما جذب تفاوت های در حد متوسط در خلق و خو می شویم. ما شرکای بالقوه ای میخواهیم که &quot;ما را کامل می کنند.&quot;در دوران آشنایی، اشخاص بسیار منظم، خودانگیختگی و توانایی &quot;خارج از چارچوب فکر کردن&quot; معشوق کمتر سازمان یافته را تحسین می کنند که او نیز به نوبه خود از کیفیات ثبات و معقول و عملگرا بودن شریک بالقوه لذت می برند.یک طرف قرار عاشقانه که آرام است : &quot;من احساس زنده بودن بیشتری با شما می کنم!&quot;یک طرف قرار عاشقانه که پر احساس است : &quot;من می توانم با شما آرام و قرار بگیرم!&quot;در حالی که ما جذب متصادها نمی شویم، زندگی کردن با یکدیگر ما را در واکنش به یکدیگر بیشتر افراطی می سازد. شرکای مضطرب نگران این هستند که معشوق کمتر مضطرب آن ها به اندازه کافی نگران نیست:&quot;چرا آن ها تمام این اشتباهات را متوجه نمی شوند ؟&quot;با حس کردن افزایش اضطراب در خانواده، شرکای کمتر مضطرب سخت تلاش می کنند تا جو را آرام کنند:&quot;شما باید بیشتر نگران باشی! من برای هردویمان نگران هستم!&quot;&quot;شما باید یاد بگیری که آرام باشی قبل از اینکه همه ی ما دچار حمله قلبی شویم!&quot;محتوی اصلی استدلال های آن ها:&quot; شما باید بیشتر شبیه من باشی! به شیوه من فکر کن، نوعی که من احساس میکنم احساس کن، جهان را طوری ببین که من می بینم.&quot;به جای آن که درخواست های رفتارهای ویژه ای از یکدیگر بکنند، آن ها بی ثمر تلاش می کنند خلق و خوی دیگری را تغییر دهند. آن ها سعی می کنند کیفیاتی را تغییر بدهند که ابتدا موجب جذب آن ها به یکدیگر شده بود.آسیب پذیری های اصلیآسیب پذیری های اصلی وضعیت عاطفی است که بیشترین درد را برای یک شخص به همراه دارد و قوی ترین و سفت و سخت ترین دفاع ها را بر می انگیزد. تحت استرس، ما جهان را از طریق لنز آسیب پذیری های اصلی می بینیم و بر دیگران بر اساس آسیب پذیری های اصلی خود فرافکنی می کنیم. فرافکنی، دیدن شریک زندگی را به عنوان شخصی پیچیده با آسیب پذیری های خود صرف نظر از فرافکنی های ما دشوار می کند.برای مثال شریکی که آسیب پذیری اصلی ترس-اضطراب در مورد انزوا، محرومیت و آسیب را دارد:&quot; هیچکس اهمیت نمی دهد من نا امن هستم، از چیزهایی که نیاز دارم و دوست دارم محروم شده ام.&quot;در همین حال، آسیب پذیری اصلی دیگری شرم است- وحشت شکست، ناکافی بودن و در معرض قرار گرفتن.آسیب پذیری اصلی به ندرت آگاهانه تجربه می شود. ما بیشتر اوقات دفاع علیه آن ها را مشاهده می کنیم.دفاع های رایج شرم:· پرخاشگری (آشکار یا منفعل)· گوشه گیری (توجه نکردن، قهر کردن، حواس پرتی، طفره رفتن، خاموش شدن)دفاع های رایج ترس:· حساسیت، هوشیاری زیاد· کنترل کردن محیط· انتقاد کردندر روابط صمیمی، اکثر درگیری ها بدون اینکه کسی کار اشتباهی انجام داده باشد اما از طریق تعامل ناخودآگاه آسیب پذیری های اصلی شروع می شود. دفاع های شرم (خشم، خاموش شدن) به طور خودکار دفاع های ترس (حساسیت زیاد، کنترل، انتقاد) را فعال می کند و برعکس. اگر چه برای هر کدام از شرکا این طور به نظر می رسد که دیگری کار بدی انجام می دهد، در واقعیت این دینامیکی است که برای هر دوی آن ها همزمان اتفاق می افتد. این داستان به سرعت از کنترل خارج می شود وقتی که آن ها ناراحتی خود را گردن دیگری می اندازند.اما همین دینامیک وقتی که متوجه بشوند و با آسیب پذیری های اصلی هم همدلی کنند و وقتی که از هم حمایت می کنند تا بر این مشکلات غلبه پیدا کنند آن ها را به هم نزدیک می کند.خشنودی در برابر ناخشنودیدر روابط ناخشنود، شرکا همدیگر را برای کیفیات شخصی یکدیگر سرزنش می کنند. آن ها همدیگر را به عنوان حریف و نهایتاً به عنوان دشمن می بینند.در روابط شاد، شرکا همدیگر را برای آن چیزی که هستند می پذیرند. آن ها در مورد رفتارهای ویژه اما هرگز نه در مورد آن کسی که هستند مذاکره می کنند. آن ها همدیگر را به عنوان هم تیمی با تمایلات طبیعی و نقاط قوت متفاوت می بینند و برای ساختن یک زندگی خوب برای کل خانواده مشارکت می کنند.کلید روابط موفق· بیشترین تعداد تفاوتی را که می توانید درک کنید و آن هایی را که نمی توانید مدارا کنید.· درخواست تغییر در رفتار نه در کیفیات شخصی بکنید.· برای به کار گرفتن نقاط قوت متفاوت مشارکت کنید.· بهبود ببخشید، سرزنش نکنید.متن فوق برگردان مطلبی با همین عنوان از سایت Psychology Today به قلم دکتر استیون استوسنی است.[1] وضعیت احساسی که برای شما مهیب ترین است و در واکنش به آن قوی ترین دفاع ها را توسعه داده اید. سایر وضعیت های آسیب پذیری اگر از تحریک کردن آسیب پذیری اصلی شما اجتناب کنند بیشتر و در غیر اینصورت کمتر قابل تحمل هستند.</description>
                <category>کامیار حبیبی پور</category>
                <author>کامیار حبیبی پور</author>
                <pubDate>Sat, 15 Jan 2022 21:05:39 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>