<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کندوزاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Kandozade</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 17:40:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3033821/avatar/aNbtVZ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>کندوزاده</title>
            <link>https://virgool.io/@Kandozade</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نامه‌ی بی‌مقصد.</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D9%82%D8%B5%D8%AF-rxaxwbvc8hzv</link>
                <description>دیروز توی ایستگاه متروی انقلاب که وایساده بودم، اون طرف ریل یه پسری رو دیدم که از پشت خیلی شبیه به تو بود. تی‌شرتش مشکی بود، هم‌قد تو بود و یک کلاه مشکی هم روی سرش بود و وقتی که چرخید و صورتش رو دیدم فهمیدم که تو نیستی. یک جورهایی خوشحال شدم که تو نیستی چون احتمالا مثل میرندا از دستت فرار می‌کردم تا یک وقت مجبور نشیم به هم دست تکون بدیم و یا بدتر از اون مکالمه‌ای داشته باشیم.(میرندا در حال فرار از دست اکس یکی از بامزه‌ترین صحنه‌ها بود برام)بعد به این فکر کردم که اصلا امکان نداشته که تو این ساعت اونجا باشی، ساعت 4 و نیم بود و تو احتمالا تازه داشتی از کارت تعطیل می‌شدی و به سمت مترو می‌رفتی و معمولا وسط هفته این سمت‌ها نمیومدی پس امکان نداشته که اونجا باشی. یکی از چیزهایی که درباره‌ی قطع شدن ارتباطت با آدم‌ها جالبه همینه. اینکه تو باهاشون دیگه صحبت نمی‌کنی ولی هنوز هم چیزهای زیادی درباره‌اشون می‌دونی. چیزهایی که شاید حتی اهمیت هم نداشته باشه. مثلا اینکه من هنوز می‌دونم تو معمولا چه ساعتی از خواب بیدار می‌شدی، می‌دونم که طرفدار صبحونه هستی، می‌دونم که احتمالا هنوزم توی اون کاغذفروشی کار می‌کنی، می‌دونم که هنوز هم کمدت پر از لباسای مشکیه، می‌دونم که از جاهای شلوغ بدت میاد، یادمه که حدودا چه ساعتی از سر کار برمی‌گشتی، فکر می‌کنم احتمالا هنوز هم با آهنگر و شایان دوستی، فکر می‌کنم که هنوز هم سیگاری باشی و خیلی چیزهای دیگه که دونستنشون الان فایده‌ای برای من یا تو نداره. توی سریال هایمیم یه اپیزودی هست که تد به بارنی یاد میده که چجوری دوست‌پسر بهتری برای رابین باشه و رابین ازش می‌پرسه که چرا این کار رو کرده و تد بهش جواب می‌ده چون وقتی با یکی بهم می‌زنی کلی اطلاعات درباره‌ی اون فرد توی ذهنت می‌مونه که دیگه اضافی هستن و تد دلش می‌خواسته اون اطلاعات رو حداقل به یک نفر دیگه بده. اون اپیزود رو واقعا دوست دارم. بگذریم.در کل داشتم به این چیزها فکر می‌کردم و یکدفعه دوباره یادم اومد که یک سال نیست که گذشته بلکه دو ساله. اولین باری که متوجه‌اش شدم داشتم به فرزانه می‌گفتم که اون روز توی این فکر بودم که عید پارسال توی مراحل اولیه‌ی دیت بودم و بعد یهو یادم اومد که نه! پارسال عید درگیر فوت شدن مادربزرگم بودم و در واقع عید دو سال پیش بوده که داشتم با تو آشنا می‌شدم. زمان جوری می‌گذره که یکدفعه انگار برق می‌گیرتت و یادت میفته که چندین سال از یک موضوعی گذشته ولی با این حال تو جوری یادته که انگار همین دیروز اتفاق افتاده. البته که زمان زود نگذشته. هر روز بیش از حد طولانیه ولی جاش هفته‌ها کوتاه‌ هستن و از اون طرف هر ماه باز خیلی طولانیه ولی فصل‌ها توی یک چشم بهم زدن تموم می‌شن و تو حتی نمی‌دونی کی 23 ساله شدی. 23! خیلی عدد جدی و بزرگی به‌نظر می‌رسه. من هنوز هم احساس می‌کنم 21 ساله هستم و توی دلم آرزوی این رو دارم که یک بار دیگه 13 ساله باشم و وقتی ازم می‌پرسن چند سالته همیشه چند لحظه طول می‌کشه تا یادم بیاد که 23 سالمه. چند وقت پیش یک نامه‌ی طولانی برای موسی‌پور نوشتم و همه‌ی حرف‌هایی که روی دلم مونده بود رو بهش زدم. الان احساس سبکی دارم. هر بار که این کار رو می‌کنم احساس سبکی بهم دست می‌ده. انگار که بالاخره یک پرونده‌ای توی ذهنم بسته می‌شه و دیگه موقع فکر کردن به اون آدم‌ها حرص نمی‌خورم که چقدر حرف نگفته باهاشون دارم. هنوز پرونده‌ی چند تا آدم دیگه توی ذهنم بازه ولی وقت اینکه براشون نامه‌های چند صفحه‌ای بفرستم نرسیده. احتمالا اواسط پاییز به ریحانه اون نامه رو بدم. به بعضی‌هاشون هم هیچوقت. چون به هر حال همه جنبه‌ی این رو ندارن که نامه‌های هزار کیلومتری من درباره‌ی احساساتم و اینکه چرا بعضی کارها رو کردم رو بخونن. and that&#039;s fine. It&#039;s kinda their loss since I write good letters. اما برای تو حرف جدیدی ندارم. دلیلی که شروع به نوشتن این حرف‌ها کردم این نبود که حرف‌های نگفته‌ای بین ما هست. گاهی اوقات به اینکه چرا انقدر همه‌چیز بین ما اشتباه بود فکر می‌کنم اما اینکه حرفی روی دلم مونده باشه؟ نه. چیزی برای گفتن نمونده اما من هنوز هم دارم می‌نویسم. همین الان یاد آهنگ death by thousands cuts تیلور افتادم که یک جاش می‌گفت:you said it was a great love, one for the ages, and if the story is over, why am I still writing pages?در کل یکم یادم رفت که دقیقا به کجا می‌خواستم برسم. اولین باری که شروع به نوشتن تو اینجا کردم برای تو بود. اینجا جایی بود که برات نامه‌ می‌نوشتم و جز تو آدم‌های دیگه‌ای هم می‌خوندنشون. هنوز هم توی بخش پیش‌نویس‌هام دارمشون ولی نمی‌رم هیچکدوم رو بخونم. خوندن نوشته‌های قدیمیم همیشه برام خجالت‌آوره. اما در کل می‌خواستم این رو بگم که هنوز هم وقتی اینجا می‌نویسم کمی یاد تو میفتم چون اینجا جای ما بود. مثل اون چنل secret place که مال ما بود. اونجا برنگشتم چون نمی‌تونستم ولی مدام به اینجا برمی‌گردم با اینکه نه کسی رو اینجا می‌شناسم و نه دیگه کسی اینجا منتظر خوندن نامه‌های منه. قدیم‌ها حتی نوشته‌های بقیه رو هم نمی‌خوندم. تازه چند ماهه که از نوشته‌های چند نفری اینجا خوشم اومده. خیلی جای بدی نیست اگر حضور بخش عظیمی از عقب‌مونده‌های جامعه که اینجا تجمع کردن رو فاکتور بگیریم. نمی‌دونم چجوری این متن رو تموم کنم. می‌دونم که این نامه رو نمی‌خونی. خوندن یا نخوندنش فرقی به حال من یا تو هم ایجاد نمی‌کنه. اما من دوست داشتم که بنویسمش. همین.</description>
                <category>کندوزاده</category>
                <author>کندوزاده</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 22:01:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابرهای صورتی</title>
                <link>https://virgool.io/@Kandozade/%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA%DB%8C-hfxv9yfvpi9s</link>
                <description>سلام.دیروز که داشتیم با تاکسی می‌رفتیم خونه‌ی بابابزرگم به ابرها نگاه می‌کردم که رنگ صورتی داشتن و انقدر قشنگ بودن که یک لحظه دستم سمت گوشیم رفت که ازشون عکس بگیرم اما نگرفتم. دیدن ابرهای صورتی یک لحظه من رو یاد این انداخت که من هم یک زمانی با چیزهای خیلی کوچیکی خوشحال بودم. یک زمانی به آسمون نگاه می‌کردم و همین برای خوشحال شدنم کافی بود. به مسیر پارک قائم تا خونه‌ی بابابزرگم نگاه کردم و یاد این افتادم که یک زمانی همین که فرصت این رو داشتم که هر روز برای برگشت از مدرسه یک مسیر جدید رو انتخاب کنم روزم رو می‌ساخت. یاد اون روز پاییزی افتادم که با زهرا وقتی از مدرسه برگشتیم که از پارک بریم کل مسیر پارک رو برگ‌های نارنجی پر کرده بودن و ما از روشون با خوشحالی رد می‌شدیم و صدای خش‌خش برگ‌ها زیر پامون برای خوشحالی من کافی بود. یاد اولین باری که با ریحانه و فرزانه رفتیم پارک لاله افتادم و به این فکر کردم که چقدر اون روز خوشحال بودم. چقدر زندگی برام رویایی بود. دیدن گربه‌ها، آسمون، دوستام، صدای باد، هوای پاییز و کوچیک‌ترین چیزهای ممکن باعث می‌شدن که من از خوشحالی پرواز کنم. اون روزها انقدر دور هستن که الان گاهی اوقات فکر می‌کنم که شاید این خاطرات واقعی نیستن. شاید همچین روزهایی وجود نداشتن و من دارم تصورشون می‌کنم اما اون روز علی به شوخی بهم گفت شاید واقعا تسخیر شدی، اون عسل قبلی خیلی باانرژی و خوشحال بود. شاید توی این راه خودم رو گم کردم. شاید تسخیر شدم. شاید هیچ‌چیز اونجوری که می‌خواستم پیش نرفت و من رفته‌رفته غمگین و غمگین‌تر شدم و این غم‌ها انقدر بزرگ شدن که الان چیزهایی خیلی بیشتر از رنگ صورتی ابرها لازمه تا از بین برن.رنگ قرمز فرش خونه‌ی بابابزرگم رو دوست ندارم. همه می‌گن فرش‌های جدیدشون خیلی قشنگه ولی من اون فرش‌های سرمه‌ای رنگ رو بیشتر دوست داشتم. مبل‌های سفید و سرمه‌ایشون که همیشه زیر یه رویه‌ی قهوه‌ای رنگ بود رو هم بیشتر دوست داشتم. میز مشکی جلوی مبلشون رو بیشتر از این میز الان دوست داشتم. همه‌چیز همونجوری که بود بهتر بود. هنوز هم گاهی اوقات تصور می‌کنم که وقتی اونجا هستیم مامانی هم کنار در بالکن توی آشپزخونه، همون جای همیشگیش نشسته. هنوز هم صداش رو یادمه. صدای یک دو گفتنش موقع ورزش کردن. از اینکه خونه‌ی مامانی توی ذهنم به خونه‌ی بابایی تغییر کرده ناراحتم. از اینکه هر هفته میریم اونجا و اون دیگه نیست ناراحتم. از اینکه یک روز رفتیم بهشت زهرا و اونجا خاکش کردیم و دیگه بعد از اون مامانی نداشتم ناراحتم. بعضی شب‌ها خواب این رو می‌بینم که دوباره از اول دارم از دستش میدم. توی همه‌ی خواب‌هام در حال رفتنه. حتی توی خوابم هم نمی‌خواد بمونه. غمگینم.</description>
                <category>کندوزاده</category>
                <author>کندوزاده</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 20:26:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای از فروردین</title>
                <link>https://virgool.io/@Kandozade/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%86-cn2iobxsozeu</link>
                <description>1.    شکست‌هات برای خودته ولی بردهات امضای صد نفر پاشونه.این روزها کمی بیشتر از قبل در حالت اگرسیو خودم هستم. مثلا چند ماه پیش که بهم می‌گفتن بالاخره کی گواهینامه می‌گیری؟ می‌خندیدم و می‌گفتم به زودی اما چند هفته پیش که شبنم پرسید پس چرا گواهینامه نمی‌گیری دیگه 23 سالته بهش جواب دادم منتظرم به اون سنی که تو گرفتی برسم و بعد بگیرم(34 سالگی) و خب شبنم ناراحت شد اما دیگه برام مهم نبود. از اینکه مردم همیشه جوری رفتار می‌کنن که انگار از تو بیشتر می‌دونن متنفرم. از اینکه اطرافیانم فکر می‌کنن که من نیاز دارم بهم بگن که گواهینامه بگیر، مهاجرت کن، زید پیدا کن و منزوی نباش متنفرم.I mean like no shit sherlock who would have thought getting your driver’s license, moving abroad and having a relationship would’ve been nice?دقیقا اتفاقات تابستون پارسال داره برام تکرار می‌شه. شبنم هر هفته بهم توصیه می‌کنه که گواهینامه بگیرم مثل پارسال که هر پنج شنبه بهم می‌گفت آیلتس بگیرم. البته پارسال نمی‌دونست که خیلی قبل‌تر از اینکه اون بهم گیر بده من ثبت‌نام کرده بودم و تازه وقتی که جوابش اومد فهمید که اصلا امتحان رو دادم. اما هر 5 شنبه بهم می‌گفت کلاس ثبت نام کنم و چرا پارتنر اسپیکینگ پیدا نمی‌کنم و واقعیت اینه که حرف‌هاش بهم کمکی نمی‌کرد. بیشتر مثل یک بازجویی بود بابت اینکه چرا برای خودم کاری نمی‌کنم. چرا تنبلم و چرا از روش‌های عالی شبنم برای درس خوندن استفاده نمی‌کنم؟توی پستی که بعد از آزمونم گذاشتم از دوستام و مامانم تشکر کردم که توی این راه کنارم بودن. اسمی از شبنم نیاوردم چون واقعیتش نقش خیلی مهمی توی این راه برام نداشت. من پیش فرناز و فرزانه بابت نمره‌های پایینم غر می‌زدم و گریه می‌کردم، با مائده و مهراوه نمره‌ی خوبم رو جشن گرفتم، سارا تنها کسی بود که واقعا منابع خوبی برای خوندن واسم پیدا می‌کرد و مامانم تنها کسی بود که می‌دونست زیر چه فشاری هستم. چرا باید از بقیه بابتش تشکر می‌کردم؟ اصلا چرا بعضی آدم‌ها همیشه توی متن‌های من دنبال خودشون می‌گردن؟ از اینکه خانواده‌ام فکر می‌کنن که من همیشه همه‌ی حرف‌هام رو برای خوشحال کردن بقیه می‌نویسم متنفرم. از نوشتن متن‌های طولانی برای تبریک تولد همه صرفا چون بزرگ‌سال‌ها نمی‌تونن تحمل کنن که تو فقط یکیشون رو بیشتر از بقیه دوست داری و براش تفاوت قائل می‌شی هم متنفرم. همین الان فهمیدم که بقیه رو جوری بزرگسال خطاب کردم که انگار خودم هنوز تینیجرم. آه جوانی.در کل وقتی شبنم دید که ازش تشکر نکردم ازم ناراحت شد و حتی فاطی هم گفت بهش حق می‌ده چون شبنم مشوق من برای گرفتن آیلتس بوده و همیشه بهم می‌گفته که آیلتس بگیرم و من نتونستم بهشون بگم که من 15 ساله که بودم می‌دونستم که باید آیلتس بگیرم و صرفا زمانش باعث شده که من وایسم و الان این کار رو بکنم ولی باز هم ممنونم از شبنم که اطلاعاتی که توی 15 سالگیم داشتم رو هر هفته بهم گوش‌زد کرده طوری که انگار احمقی چیزی هستم.الان هم باز همین وضعه. شبنم هر هفته بهم می‌گه برو گواهینامه بگیر و وقتی گواهینامه بگیرم به همه با خوشحالی اعلام خواهد کرد که من تشویقش کردم. واقعا این عطش دهه شصتی‌ها برای اینکه بچه داشته باشن و پز دستاوردهای حتی خیلی کوچیکشون رو به بقیه بدن رو نمی‌فهمم. تمام مواقعی که من توی زندگیم شکست خوردم شکست‌هام کاملا مال خودم بودن. وقتی که کنکور رو خراب کردم مامانم به پدرم می‌گفت ببین «دخترت» چیکار کرده و پدرم هم جواب می‌داد حالا شده «دختر من»؟ هیچکس وقتی می‌بازی تو رو توی تیم خودش نمی‌دونه. اما کافیه که یک جا ببری اون وقته که باید از هزار نفر بابت همراهی‌شون تشکر کنی حتی اگه همراهی‌ای ازشون ندیدی. اگر من آیلتس می‌دادم و 5 می‌گرفتم آیا شبنم می‌گفت که من هلش دادم که بره اینکار رو کنه؟ می‌گفت که من هر هفته بهش گفتم فلان کتابو بخونه و فلان کار رو کنه؟ نه.شکست‌هات برای خودتن اما کوچک‌ترین دستاوردهات امضای صد نفر زیر پاشونه.2.    آدم‌ها موجودات عجیبی هستن.دو هفته‌ی پیش خبر آتش بس که اومد با خودم فکر کردم دیگه نمی‌تونم. دیگه نمی‌تونم به این وضع ادامه بدم. زندگیم تموم شده و از این به بعد من فقط یک تماشاچی هستم اما فرداهاش رو بیدار شدم و سر کار رفتم. سر کار که بودم حواسم بود که آب بیشتری بخورم، موقع برگشت به خونه 4 ایستگاه بالاتر از اتوبوس پیاده شدم که بتونم یک مسیری رو پیاده‌روی کنم و بعد که رسیدم خونه حواسم بود که صورتم رو بشورم که آلودگی هوای بیرون روی صورتم نمونه و اثر ضدآفتابم پاک شه و شب که شد قرص‌هام رو خوردم و تمام تلاشم رو کردم که زود بخوابم تا فردا هم بتونم زود از خواب بیدار شم. آدم با خودش فکر می‌کنه زندگیم دیگه تمومه اما فرداها رو از خواب بیدار می‌شه و تمام تلاشش رو می‌کنه که سالم باشه. البته من نود درصد کارهایی که می‌کنم برای اینه که سردرد نگیرم. آب خوردن، کم یا زیاد نخوابیدن، پیاده‌روی، شستن صورتم و تقریبا هر کار دیگه‌ای که می‌کنم برای کم کردن دلایل برای سردرد گرفتنه. دو سه روز پیش با اینکه همه‌ی این کارها رو کرده بودم سردرد خیلی بدی گرفتم و وقتی رسیدم خونه یک راست رفتم حموم و گریه می‌کردم(این روزها حتی گریه هم نمی‌کنم چون همیشه بعدش سردرد می‌گیرم) گریه کردم و به این فکر می‌کردم که من دارم صد مدل کون وارونه می‌دم فقط برای اینکه کمی سالم باشم و باز هم نمی‌شه. حالم خوب نیست، تمام برنامه‌هام بهم ریختن، نه تفریحی دارم و نه آینده‌ای و تنها چیزی که الان می‌خوام اینه که حداقل سردرد نداشته باشم و همین رو هم نمی‌تونم کنترل کنم. گاهی اوقات می‌گم کون لق خودم اصلا بذار از سردرد بمیرم اما باز هم شب که می‌شه با نگرانی به ساعت نگاه می‌کنم که بیشتر از دوازده بیدار نمونم. از اون دی ماهی که گذشت من هزار باری با خودم گفتم دیگه تمومه. دیگه نمی‌تونم ادامه بدم و باز هم ادامه دادم. متاسفانه یا خوشبختانه سگ‌جون‌تر از این حرف‌ها هستیم و ای کاش که نبودیم. کاش یکی از همون شب‌هایی که فکر کردم دیگه نمی‌تونم ادامه بدم همه‌چیز تموم می‌شد.3.    سریال this is us تا اوایل فصل 6 شاهکار بود و رفته رفته ناامیدم کرد.البته اولش خیلی باهاش ارتباط نگرفتم و فقط و فقط به‌خاطر عشق زندگیم جس ماریانو(جک) داشتم می‌دیدمش و حتی به‌نظرم در حد هایپی که بهش می‌دادن نبود ولی از یک جایی به بعد واقعا عاشقش شدم. سختی معرفی کردنش به اینه که نمی‌دونم چی بگم. نه سیتکامه و نه صرفا عاشقانه. به فاطی معرفی‌اش کردم ولی حاضر نشد ببینه. عرفان هم. اما واقعا شاهکار. الان یک لیست 5تایی از بهترین سریال‌هایی که دیدم دارم. جایگاه اول همیشه برای هایمیم خواهد موند با اینکه از نظر داستانی از 4تای دیگه به‌نظرم خیلی بهتر نیست. جایگاه دوم رو به گیلمور گرلز میدم چون واقعا بهترین کامفورت شوی دنیا هستش. جایگاه سوم برای اوتلندره در حالی که داستانش از دوتای اول خیلی بهتره اما حقیقتا نمی‌تونه کامفورت شو برام باشه چون یک جاهایی خیلی خشنه. جایگاه چهارم رو به 2521 میدم. تنها کیدرامایی که تونسته به این لیست راه پیدا کنه. البته بین 2521 و ریپلای 1988 خیلی سخت انتخاب میکنم ولی پایان 2521 رو بیشتر دوست داشتم. جایگاه پنجم رو هم میدم به this is us. اطلاعات کاملا مفید و مهم درباره من که باید در این جنگ‌نامه می‌خوندیش.4.    استاردو ولی واقعا تبدیل به عشق زندگیم شده. بهترین بازی‌ایه که تو کل عمرم نصب کردم.البته مسلما به پای گنشین ایمپکت نمیرسه ولی بدی گنشین این بود که هم سیستم قوی‌ای می‌خواست، هم نت عالی که من نه سیستم خوبی دارم و نتم هم حتی در حالت عادی هم جالب نیست چه برسه به اینکه نصف سال هم هی قطع‌مون می‌کنن. در کل اولین بازی‌ایه که بعد از گنشین باهاش آبسسد شدم.تازه قرار شده با شوهرم هاروی بچه هم بیاریم. دو طویله، دو مرغداری، یک گربه، یک گلخونه و سه زمین کشاورزی دارم. چیزهایی که هرگز در این زندگی نخواهم داشت. حتما نصب کنید. </description>
                <category>کندوزاده</category>
                <author>کندوزاده</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 23:13:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای از اوایل پاییز</title>
                <link>https://virgool.io/@Kandozade/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%A7%DB%8C%D9%84-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-h2dfjajgcmk6</link>
                <description>از اینکه فقط توی چرت و پرت نوشتن خوبم ناراحتم.هیچوقت نشده که بهم یه موضوع بدن و بتونم درباره‌ی اون موضوع یه متن خوب بنویسم. بهترین متن‌هایی که توی عمرم نوشتم همون‌هایی بودن که با اشک نوشتم و مجبور بودم مدام وسطش وایسم چون اشک جلوی چشمام رو گرفته بود و نمی‌تونستم درست بنویسم. یا مثلا وقتایی که عصبی بودم. وقتایی که دل‌شکسته بودم. در کل همیشه وقتایی که یه احساسی داشته ازم لبریز می‌شده، تونستم که متن‌های خوب بنویسم.من نمی‌تونم خیلی رندوم ورد رو باز کنم، به یه موضوع یا داستان فکر کنم و یه متن خوب بنویسم. وقتایی که این کار رو می‌کنم مغزم قفل می‌شه. انگار که هیچ چیزی به ذهنم نمی‌رسه و اونقدر مصنوعی می‌نویسم که مردم حتی ممکنه شک کنن که اون متن رو هوش مصنوعی نوشته.چی شد که این موضوع یهو درگیرم کرد؟دیروز داشتم گریه می‌کردم و می‌نوشتم و نمی‌دونم تو این حس رو تا حالا داشتی یا نه ولی من هر وقت که می‌نویسم همون لحظه‌ای که دارم کلمات رو تایپ می‌کنم متوجه می‌شم متنی که دارم می‌نویسم متن خوبیه یا جالب از آب در نمیادش و اون لحظه کاملا این حس رو داشتم که این یه متن خوبه. دلم می‌خواست ادامه بدم ولی اگر ادامه‌اش می‌دادم مجبور بودم گریه هم کنم ولی نمی‌خواستم گریه کنم. چون شرایط گریه کردن رو نداشتم و هر لحظه ممکن بود که یکی بیاد توی اتاقم و من رو در حال گریه کردن ببینه برای همین مجبور شدم از نوشتن دست بکشم، نفس عمیق بکشم و حواس خودم رو پرت کنم که گریه‌ام نگیره. چند ثانیه بعدش که آروم شده بودم برگشتم که باز بنویسم چون با خودم فکر کردم شاید الان که آروم‌ترم بتونم بنویسم بدون اینکه اشک بریزم ولی کلمه‌ی اول رو که نوشتم دوباره گریه‌ام گرفت. به صفحه زل زدم. به این فکر کردم که من الان می‌تونم این احساسات رو به یه متن خوب تبدیل کنم و می‌دونم که اگر یکی دو ساعت دیگه برگردم که این متن رو بنویسم دیگه اون متن خوبی که توی ذهنم هست نوشته نخواهد شد. انگار که کلمات فقط همون لحظه به مغزم می‌رسیدن و اگر یک ثانیه هم تعلل می‌کردم دیگه از دستشون می‌دادم. باز من می‌موندم و صفحه‌ی خالی‌ای که بهم دهن کجی می‌کنه.و بعد به این فکر کردم که من شاید فقط همین یک استعداد رو داشته باشم. نوشتن. شاید واقعا نوشتن تنها استعداد من توی این زندگی بوده که من به طور پیش‌فرض و بدون تلاش‌ داشتمش و همین استعداد هم با شرط و شرایط اومده. اینکه فقط می‌تونم از احساساتم و زندگیم خوب بنویسم. من هرگز نویسنده نخواهم شد چون شاید احساسات زیادی توی زندگیم تجربه کرده باشم ولی خوب می‌دونم که زندگیم هرگز قرار نیست اونقدر جالب باشه که نوشتنش توفیقی داشته باشه. کسی دلش نمی‌خواد درباره‌ی زندگی حوصله‌سربر من بخونه و من تنها چیزی که می‌تونم درباره‌اش بنویسم همین زندگی حوصله‌سربره. ناراحت‌کننده‌اس. نیست؟سلام.امروز روز بدی بود. مثل دیروز و مثل فردا.اون سری بهت گفتم که آدمایی رو ندارم که حتی بشینم باهاشون آلبوم جدید خواننده‌ی موردعلاقه‌ام رو گوش بدیم. بعدش گفتم که نه من دارم زیادی سخت می‌گیرم و باید خودم رو توی همچین موقعیت‌هایی قرار بدم جای اینکه ازشون فرار کنم و در نتیجه به خانوم ایکس پیام دادم که جمعه بیاد بریم بیرون و آلبوم رو با هم گوش بدیم. بعد هم چون می‌دونستم خانوم ایگرگ مطمئنا ناراحت می‌شه که در این جمع نبوده اون رو هم دعوت کردم که بیادش. در مرحله اول گفتم بریم یه کافه‌ای بشینیم که راحت باشه و آلبوم رو گوش بدیم و خوراکی بخوریم ولی خب بعدش خانوم ایگرگ که دو ماهه داره به همه اطرافیانش اصرار می‌کنه که باهاش برن جمعه بازار گفت بیاید بریم اونجا، هم جمعه بازار رو می‌گردیم و بعدشم آلبوم رو گوش می‌کنیم.می‌خواستم بگم نه.دلیل خاصی نداشتم، بیشتر فکرم این بود که خب من دوست دارم سریع‌تر آلبوم رو بشنوم و جمعه بازار مسیرش دورتره و علاوه‌بر اون در حد مرگ پیاده‌روی داره و من خسته‌تر از اونم که این همه راه رو برم و خب از شلوغیش هم بیزارم و با اینکه یه وقتایی رفتن بهش خوش می‌گذره ولی این مدت اصلا حوصله‌ی اینکه اونجا برم رو نداشتم. می‌خواستم همین‌ها رو بگم. بگم که دوره و پیاده‌روی داره و حوصله‌اش رو ندارم و فقط می‌خوام آلبوم رو گوش بدم ولی بعد باز با خودم گفتم که نباید انقدر self-centered باشم و باید به خواسته‌های بقیه هم اهمیت بدم. پس در نهایت با خانوم ایگرگ موافقت کردم و گفتم باشه. جهنم و ضرر بریم که پاهامون و پولامون رو باز هم بگا بدیم.امروز قرار بود که ساعت 9 راه بیفتیم. من طبق معمول 10 دقیقه زودتر از موعد راه افتادم و ساعتای 9 و پنج دیقه اینا توی ایستگاه منتظر خانوم ایکس نشسته بودم. بهش پیام دادم که من رسیدم مترو ولی تو خیلی عجله نکن و کم کم بیا. ساعت نه و نیم یکم نگران شدم چون هنوز پیامم سین نشده بود. به خانوم ایگرگ گفتم و شروع کردیم به زنگ زدن به خانوم ایکس. تا ساعت ده بهش زنگ زدیم و بعد بیخیالش شدم. یک ساعت اونجا نشسته بودم و بعد بیخیال شدم. خانوم ایگرگ گفتش لابد خواب مونده و من به این فکر کردم که تکنولوژی تنظیم کردن آلارم رو شاید فقط گوشی من داره و اعصابم خرد بود. من زیاد دیر کردن آدم‌ها برام مهم نیست. خودم آدم آن‌تایمی همیشه هستم چون اگه دیر برسم استرس می‌گیرم و گاها رو مخم می‌ره که چرا بقیه اینجوری نیستن ولی در کل آنچنان هم برام مهم نیستش. اگه همون موقع خانوم ایکس زنگ می‌زد و می‌گفت من طول کشیده حاضر شم یا توی ترافیک موندم یا داشتم فلان کار رو می‌کردم اصلا ناراحت نمی‌شدم و منتظرش می‎‌موندم. اما فکر اینکه اون آدم بدون هیچ اهمیتی خوابیده و هنوز حتی بیدار هم نشده که بخواد کارش طول بکشه ناراحتم کرد. که خب چرا؟ مگه من چند بار پیش اومده که به فلانی بگم بیا با هم بریم بیرون؟ آیا واقعا ارزش اینکه دو دقیقه شب قبلش وقت بذاره و آلارمی برای امروز تنظیم کنه رو نداشتم؟خانوم ایگرگ گفتش تو راه بیفت نهایت خانوم ایکس دیرتر میادش. من هم راه افتادم. ساعت ده و نیم دیگه وقتی که ایگرگ به مامان خانوم ایکس زنگ زده بود، ایکس بیدار شد و پیام داد که ببخشید من خواب بودم و من هم با خودم فکر کردم اشکالی نداره دیگه بالاخره حالا دیرتر میادش.سعی کردم آروم باشم. این چیزها همیشه پیش میان. شاید من زیادی حساسم که سر همچین چیزهای ساده‌ای اعصابم بهم می‌ریزه. نباید انقدر زود سر همچین چیزهایی عصبانی بشم. حالا نهایتا من یک ساعت منتظر خانوم ایکس نشستم و نهایتا خانوم ایکس هنوز با فناوری تنظیم آلارم آشنا نشده. چیکار می‌شه کرد؟بیخیالش شدم.رسیدم به باغ هنر و خانوم ایگرگ گفتش که خانوم ایکس به من گفته نمی‌تونه بیاد. می‌خوای تو باهاش حرف بزنی؟ من هم با خودم فکر کردم حالا نهایتا پلن من از گوش دادن آلبوم توی یک جای نزدیک و راحت با خانوم ایکس تبدیل به یه پیاده‌روی مزخرف توی شلوغی جمعه بازار با خانوم ایگرگ شده دیگه؟ مشکلش کجاست؟ مگه زندگی قراره همیشه طبق میل ما پیش بره؟دیگه حتی ذوق گوش دادن به آلبوم رو هم نداشتم. واقعیتش رو بخوای حتی دوست نداشتم با خانوم ایگرگ آلبوم رو گوش بدم. از ته قلبم مطمئن بودم که یک روش خارق‌العاده‌ای برای خراب کردن همین هم پیدا می‌شه. دلم می‌خواست برگردم خونه و تنها توی اتاقم بشینم و آلبوم رو گوش بدم ولی زشت بود اگه الان یهو می‌گفتم خب حالا فلانی من اصلا دلم نمی‌خواد آلبوم رو با تو گوش بدم. خوش گذشت. حالا هم نخود نخود هر که رود خانه‌ی خود.یک جا نشستیم و قرار شد آلبوم رو گوش کنیم.آهنگ اول هنوز پلی نشده بود که یک مادر با یه بچه‌ی نوزاد توی بغلش رو به روی ما نشست. خانوم ایگرگ هم کلا یادش رفت که ما کجا هستیم و چیکار داریم می‌کنیم و یک آدم اجتماع‌گریز که حتی دوست نداره با مغازه‌دارها حرف بزنه و ازشون قیمت بپرسه کنارش نشسته و شروع کرد به حرف زدن با اون خانوم.اسم بچه، سن، معنی اسم، تعداد خواهر و برادر، وضعیت دندان‌ها، وضعیت غذایی، سن خواهر و برادر، هدف خانوم از بودن در این مکان و هر چیزی که فکر کنی رو از اون خانوم پرسید. یک آهنگ پلی می‌شد و می‌رفت بعدی و خانوم ایگرگ اول هر آهنگ رو گوش می‌کرد و به اون مکالمه بر‌می‌گشت. در حدی که آهنگ رو کلا استپ کرد و رفت با اون بچه صحبت کنه. من هم داشتم فکر می‌کردم که چقدر دوست دارم همین لحظه از جام بلند شم و به سمت خونه فرار کنم. چقدر دلم می‌خواد که اینجا نباشم. دارم بزرگش می‌کنم؟ به جهنم! به درک! من امروز از ساعت 8 که بیدار شدم فقط یک خواسته داشتم و اون گوش دادن به آلبوم جدید تیلور بوده، الان ساعت دو و نیمه من کلی راه رفتم، جایی اومدم که دلم نمی‌خواسته و الان هم کنار کسی نشستم که حتی یادش نیست که من هم اینجام و ما قرار بوده با همدیگه آلبوم رو گوش بدیم.اون خانوم هم بعد از نیم ساعت بالاخره پا شد رفت و خانوم ایگرگ انگار که تازه یادش افتاده باشه که یکی هم همراهشه بهم نگاه کرد و گفت ببخشید من زود حواسم پرت می‌شه و من خیلی تلاش کردم که mean نباشم و احساساتم رو نشون ندم ولی نشد و در نهایت گفتم باهاشون می‌رفتی خب، چرا اینجا موندی؟و بعد هم یواشکی وقتی هنوز آهنگ بعدی پلی نشده بود به فرزانه پیام دادم که بهم زنگ بزنه و وقتی زنگ زد الکی گفتم مامانمه و جوری رفتار کردم که انگار مامانم می‌خواد که برگردم خونه تا بریم خونه‌ی مامان‌بزرگم و با همین ترفند از گوش دادن به نصفه‌ی دیگه‌ی آلبوم فرار کردم و برگشتم خونه.وقتی رسیدم خونه دوباره بهش فکر کردم. آیا من کار درستی نکردم؟من می‌تونستم بدجنس باشم و بگم به درک که خانوم ایگرگ ناراحت می‌شه اگه من تنهایی با خانوم ایکس بگردم و خانوم ایگرگ که اصلا به آلبوم تیلور اهمیتی نمی‌ده پس چرا باید دعوتش کنم؟ می‌تونستم مخالفت کنم که نه من دوست ندارم بیام جمعه بازار چون مسیرش برام دوره و دلم نمی‌خواد پیاده‌روی کنم. می‌تونستم به خانوم ایکس خرده بگیرم و وقتی پیام داد که ببخشید خواب بودم حرف‌های خیلی رکیکی بزنم جای اینکه بگم اشکال نداره آجی کاش ولی میومدی. می‌تونستم اون لحظه که خانوم ایگرگ داشت با اون بچه بازی می‌کرد و اصلا براش مهم نبود که وسط گوش دادن به آهنگ بودیم که این کار رو شروع کرد پا می‌شدم و می‌رفتم و احتمالا خانوم ایگرگ تا نیم ساعت بعدش حتی متوجه هم نمی‌شد. می‌تونستم، نمی‌تونستم؟ولی خب چه فایده؟ با خودم فکر کرده بودم که این تنهایی و بدبختی رو خودم برای خودم درست کردم و باید به اطرافیانم بیشتر پیام بدم که کارهای مسخره و ساده‌ای مثل گوش دادن به یه آلبوم جدید رو با هم انجام بدیم چون زندگی جالب نیست و همین کارهای ساده‌اس که یکم معنادارش می‌کنه ولی بعد صبح جمعه از خواب بیدار می‌شی و اولین کلمه‌ای که بعد از همه‌ی این اتفاقات به ذهنت می‌رسه داشاقه.اگر زندگیم یک سریال بود و این یک اپیزود ازش بود، اسم این اپیزود داشاق می‌بود.همین.داشاق.پ.ن: هنوز هم فکر کردن به آلبوم life of a show girl من رو یاد اون روز میندازه و ناراحتم می‌کنه=))پ.ن2: با خانوم ایگرگ چند ماهی هست که قطع ارتباط کردم و راضی هستم.پ.ن3: حالا من دارم اینارو منتشر می‌کنم شماها واقعا چرا می‌خونین؟</description>
                <category>کندوزاده</category>
                <author>کندوزاده</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 19:10:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای از بهمن‌ماه کذایی</title>
                <link>https://virgool.io/@Kandozade/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D8%B0%D8%A7%DB%8C%DB%8C-vochlhhrudcl</link>
                <description>جمعه 3 بهمن 1404هوا برفیه و من توی ماگ موردعلاقه‌ام هات چاکلت ریختم که بخورم ولی خوشحال نیستم. دندونم درد می‌کنه، ته گلوم احساس بدی دارم و فکر به اینکه نمی‌تونم تا آخر عمر بشینم و توی اتاقم گریه کنم آزارم می‌ده. فکر اینکه «مردم می‌میرن و زنده‌ها زندگی می‌کنن» آزارم می‌ده. چجوری این جنازه رو فردا از روی تخت جمع کنم و سر کار برم؟ چرا دنیای ما همیشه انقدر سیاه بود؟عزیز من، من دنیا رو هیچوقت «الکی» سیاه ندیدم. دنیای من همیشه همین رنگ بوده. اینکه تو نمی‌تونی باور کنی که دنیای دو نفر زیر سقف یک آسمون می‌تونه به دو رنگ متفاوت باشه تقصیر من نیست. اینکه تو جز سفیدی هیچوقت هیچ رنگی جلوت نبوده که ببینی دلیل نمی‌شه که سیاهی وجود نداشته باشه. اینکه تو این برف رو می‌بینی و خوشحال می‌شی و می‌ری بیرون آدم برفی درست می‌کنی و من این برف رو می‌بینم و به یاد خوشحالی‌های کوچیک از دست رفته‌ام اشک می‌ریزم چیز عجیبی نیست.به روزهای زندگیم فکر می‌کنم. به عسل 16 ساله. به عسل 20 ساله و به عسل تقریبا 23 ساله. به اون روز برفی‌ای فکر می‌کنم که با علی رفتیم پارک قائم چرخیدیم و بعد مسیر 10 دقیقه‌ای پیاده‌رویم تا خونه رو با ماشینش توی 20 دقیقه طی کردیم. اون روز خوشحال بودم. موهام رو تازه رنگ کرده بودم، تازه با علی آشتی کرده بودم و کم کم داشتم به زندگی‌ام عادت می‌کردم.به اولین باری که توی پارک لاله سیگار کشیدیم فکر می‌کنم. به مسیر کوتاه خونه‌امون تا کلاس زبانی که می‌رفتم فکر می‌کنم. به اون یه شاخه گل بنفش رنگ. به اتاق لیدا و بشقاب‌های میوه‌ی مامانی. به مامانی فکر می‌کنم. به خونه‌اشون که دیگه اون گرما و نور رو نداره. به اینکه بعد از 22 سال تازه امسال خونه‌اشون به‌نظرم خیلی کوچیک میاد. گاهی به این فکر می‌کنم که شاید خیالاتی شدم ولی واقعا توی ذهنم خونه‌اشون همیشه بزرگ‌تر بود. گرم‌تر بود و پرنورتر بود. به روزهای خوب بچگی‌ام فکر می‌کنم. به مزه‌ی کاهو و آبغوره زیر زبونم تو روزهای سیزده به در. به روزهایی که لیدا من رو با دوستاش می‌برد بیرون. به کلاس رقص چهارشنبه‌ها با شبنم تو خونه‌ی فاطی. به اردوهای مدرسه‌ی آزادگان. به کارگاه گوشه‌ی حیاطمون و اون روز بارونی. من هم روزهای شادی داشتم. من هم روزهایی رو خوشحال بودم. دنیای سیاه من هم بعضی روزها به خودش رنگ خاکستری می‌گرفت. اون روزها باز هم برام تکرار می‌شن؟ نمی‌دونم.دوشنبه 6 بهمن 1404تا اومدم شروع به نوشتن کنم یاد اون صحنه از فیلم The perks of being a wallflower افتادم که چارلی یکدفعه شروع به نوشتن می‌کنه و هیچ صدایی جز ماشین تایپش نمیاد و روی برگه می‌نویسه:Dear friend, I haven’t seen my friends for 2 weeks. I am starting to get bad again.وقتی اومدم بنویسم به همین جمله فکر کردم. I am starting to get bad again.نه اینکه قبلا حالم خیلی خوب بوده باشه اما حس می‌کردم به یک ثباتی دارم می‌رسم. هر اتفاق ناراحت‌کننده‌ای که میفتاد با خودم می‌گفتم تحملش می‌کنم چون یک کورسوی امیدی نسبت به آینده‌ام داشتم. چون فکر می‌کردم حتی اگه 23 سال اینجا رنج کشیدم، حتی اگه دوستای صمیمی‌ام بهم آسیب زدن، حتی اگه از اول عمرم با مامی ایشوز درگیر بودم، حتی اگه افسردگی و اضطراب هیچوقت یقه‌ام رو ول نکرد، حتی اگه هیچوقت نفهمیدم عرفان دوستم داره یا نه، حتی اگه نوجوونی و بچگی‌ام اینجا حیف شد، حتی اگه 23 سال نتونستم آزادانه زندگی کنم، باز هم الان یک کورسوی امیدی دارم که سال دیگه یک زندگی جدید رو شروع خواهم کرد. فکر می‌کردم که می‌رم و پشت سرم رو هم نگاه نمی‌کنم. می‌رم و یک شخصیت جدید قلابی برای خودم می‌سازم و دیگه عسل مضطرب افسرده رو به یاد نخواهم آورد. فکر می‌کردم که یک امیدی هست. یک راه نجات که من رو از ته چاه بعد از 23 سال بیرون می‌کشه.نه اینکه دیگه نباشه. هنوزم یک دنیایی بیرون از این چاه هست. هنوزم اگه بپرم و تلاش کنم شاید دستم به اون طناب نجات برسه. اما نمی‌پرم. ته چاه نشستم و حتی اگه طناب رو برام پایین هم بیارن دیگه جون ندارم که بگیرمش.دوشنبه 20 بهمن ماه 1404آهنگ futile devices برام اوج افسردگیه. حتی نمی‌دونم چرا اما هر بار که پخش می‌شه کل لحظات غمگین زندگیم مثل یک فیلم از جلوی چشم‌هام رد می‌شه.امروز دوشنبه بیست بهمن ماه هستش و من از دوباره شروع کردن خسته شدم. از شروع دوباره می‌ترسم. اونقدر می‌ترسم که هیچ کاری نمی‌کنم. تقریبا از همه‌چیز بریدم.به گذشته‌ی نه چندان دوری فکر می‌کنم که برای خودم نوشتم که مهم نیست چی می‌شه، من همیشه اون آدمی می‌مونم که دوباره و دوباره شروع می‌کنم. نموندم. اون آدمی که می‌گفت اشکالی نداره از فردا دوباره شروع می‌کنم توی من مرد. اون آدمی که عاشق این بود که هر جمعه به این فکر کنه که از این شنبه زندگی‌اش عوض می‌شه درون من مرد. هیچ‌چیز مثل قبل نیست. حس می‌کنم از این جنگی که توی ذهن من رخ داد من نصفه و نیمه بیرون اومدم. بخش بزرگی از خودم رو توی اون جنگ جا گذاشتم و الان نمی‌دونم چجوری با نیمی از خودم زندگیم رو ادامه بدم.هفته‌ی پیش 23 ساله شدم. عسل 22 ساله پارسال برام نوشته بود که ازم دستاوردهای بزرگ نمی‌خواد. ازم آرامش و صلح خواسته بود. خواسته بود که به اینکه کیا بهم تبریک می‌گن و کیا دیگه توی زندگیم نیستن فکر نکنم. الان دیگه زیاد مهم به نظرم نمی‌رسه. اگر هیچکس هم تبریک نمی‌گفت دیگه ناراحت نمی‌شدم. نمی‌دونم چرا عسل 22 ساله انقدر این موضوع براش مهم بود. البته شاید اون موقع توی حالت بقا نبودم و چیزهایی بیشتر از زنده موندن دغدغه‌ام بود. شاید هم چون تنها بودم انقدر برام مهم بود. نمی‌دونم.هنوز انرژی اینکه برای سال بعدم نامه بنویسم رو پیدا نکردم. شاید هم چون امیدی به سال بعد ندارم نمی‌نویسم. می‌دونم که قرار نیست بمیرم. این بدترین بخش زنده بودنه. اینکه می‌دونم حالا حالاها قرار نیست بمیرم از همه‌چیز سخت‌تره. اتفاقا امروز داشتم به این فکر می‌کردم که چقدر همیشه عاشق این بودم که بهم بگن تعداد روزهای محدودی برای زندگی داری. درسته که همه‌امون در واقع تعداد روزهای محدودی برای زندگی داریم ولی دونستن اینکه اون تعداد دقیقا چقدر هستش چیزیه که همه‌چیز رو تغییر می‌ده. البته دونستن اینکه قراره 20 سال دیگه بمیرم خیلی هم جالب نیست. در واقع دونستش هیچ فرقی ایجاد نمی‌کنه. نمی‌دونم از چه تعداد روزی به بعد دونستنش مسخره می‌شه. فکر کنم بیشترین حدش برام یک سال باشه. از اون بیشتر که بشه دونستش مهم به نظر نمی‌رسه. بهترین حالتش می‌تونه یک چیزی تو مایه‌های 90 روز باشه. کم‌ترین حالتش هم باید حداقل 30 روز باشه. اگر همین الان بهم می‌گفتن که فقط 90 روز دیگه برای زنده موندن داری از ته قلبم خوشحال می‌شدم.چهارشنبه هفته پیش عروسی شراره بود. از اون عروسی‌هایی بود که فقط توی اینستاگرام می‌بینی و فکر می‌کنی خانواده‌های طرفین از چند نسل قبل پولدار بودن. دیدن همچین مراسم‌هایی هم باعث می‌شه که فکر کنم خوبه که برای یک بار هم که شده همچین چیزهایی رو از نزدیک دیدم و از یک طرف دیگه هم باعث می‌شه که دلم چیزی رو بخواد که می‌دونم هرگز قرار نیست تجربه‌اش کنم. نه صرفا اون عروسی بیش از حد تجملاتی رو. شراره هم مثل کیانا من رو یاد تمام چیزهایی میندازه که نمی‌تونم باشم. از اینکه هر بار که به شراره نگاه کردم لبخند ملیحی داشت که روی صورتش خیلی طبیعی به نظر میومد ناراحت شدم. از اینکه من نمی‌تونم اون لبخند رو داشته باشم ناراحتم. از اینکه من توی همه‌ی عکس‌هایی که یهویی ازم گرفته می‌شه عصبانی به نظر میام ناراحتم. از اینکه حتی وقتی لبخند زدم بقیه باز هم بهم می‌گن که لبخند بزن متنفرم. از اینکه بلد نیستم برقصم ناراحتم. از اینکه بقیه با اینکه می‌دونن بلد نیستم برقصم بازم به زور بلندم می‌کنن که باهاشون برقصم متنفرم. از اینکه نمی‌تونم یه دوست‌دختر پرشور خوشحال باشم که می‌تونه مثل شراره توی کافه مخ پسرهای پولدار رو بزنه و در نهایت تبدیل به شوهرشون کنه هم ناراحتم.اون شب به این فکر کردم که توی چند روز گذشته فقط و فقط دلم خواسته که بمیرم ولی اگه من جای شراره بودم چی؟ اگه الان با یک پسر پولدار ازدواج می‌کردم خوشحال می‌بودم؟ اگر یک عروسی تجملاتی برام می‌گرفتن و بعد به خونه‌ای که شوهرم کلش رو برام طراحی کرده می‌رفتم خوشحال می‌بودم. شاید. فکر می‌کنم این هم خیلی آپشن بدی نیستش. درسته که 23 سال تمام خواسته‌ام از این زندگی مردن یا رفتن بوده اما شوهر پولدار هم هیچوقت گزینه‌ی بدی نیستش.فرداش تولدم بود. 16 بهمن 404. پنج‌شنبه‌ای که با زور ساعت 9 از خواب بیدار شدم و از ساعت ده با فرزانه بیرون رفتم. اولش نمی‌خواستم همچین کاری کنم. من هر سال عادت دارم به عزای اینکه نمی‌تونم با یک جمع صمیمی تولدم رو جشن بگیرم بشینم. امسال نمی‌خواستم اینطور باشه. تصمیم داشتم که حتی اگر با فرزانه هم نشد تنهایی برم بیرون. نمی‌خواستم یک جشن مفصل بگیرم. جشن گرفتن برای من شکل دیگه‌ای داره. تعریف من از یک روز خوب گشتن تو مغازه‌های انقلاب و کریمخانه. همه‌چیز رو توی ذهنم چیده بودم. که با مترو می‌رم انقلاب، دلی‌مانجو می‌گیرم و از دستفروش‌های جلوی مترو برای خودم گل نرگس می‌خرم. برای کل روز توی ذهنم برنامه داشتم و احتمالا همین هم هست که باعث شد بهم واقعا خوش بگذره. اجرای همچین برنامه‌هایی با جمعیت شدنی نیست و من منظورم از جمعیت حتی 5 یا شیش نفر نیست. منظورم سه نفره. اینکه چند نفر رو مجبور کنم که دقیقا کارهایی که من دوست دارم رو انجام بدن و دقیقا طبق برنامه‌ی من پیش برن یکم زیادیه. برای همین هم تصمیم گرفتم با فرزانه برم. چون می‌دونم به حرف‌هام گوش می‌ده و از طرفی اونقدر باهاش ندار هستم که بدون تعارف بتونم بهش بگم دوست دارم چه کارهایی انجام بدم.فرزانه برام دلی مانجو و گل نرگس خرید. باهم کتابفروشی دماوند رفتیم. با گربه‌ها بازی کردیم و بعد به سمت کریمخان رفتیم. دوست داشتم کلیسا رو ببینم ولی بسته بود. البته این جزو برنامه‌هام هم نبود اما در لحظه خیلی جالب به نظر می‌رسید. همون مغازه‌هایی که همیشه می‌رفتیم رو رفتیم. توی بخش بالای ثالث فرزانه کلی ازم عکس‌های مختلف گرفت. هر بار که از بیرون برمی‌گردم خونه و می‌بینم که فرزانه ازم کلی عکس وقتی حواسم نبوده گرفته عمیقا احساس دوست داشته شدن می‌کنم. توی استیکر فروشی میم‌ره هیچ استیکر خوبی پیدا نکردم ولی جاش آهنگ we fall in love in October  رو پخش کردن و مثل همیشه مغازه‌اشون بوی روح نوجوونی می‌دادش. با هم رفتیم کتابفروشی دی و از یه ماگ که روش نقاشی گربه داشت خوشم اومدش ولی چون فرزانه اشاره کرد که گربه داره اردک می‌خوره دیگه نتونستم بهش مثل قبل نگاه کنم و بخرمش. با هم رفتیم خانه 1307. همونجایی که با اون آقاهه که ریشای عجیبی داره و برای مردم با کفگیر تیرامیسو می‌کشه معروف شده بود. به طرز خیلی عجیبی کافه‌اشون به شدت شلوغ بود. در واقع فکر کنم شلوغ‎ترین کافه‌ای بود که توی کل عمرم رفتم. خیلیا با خانواده بودن و حیاطشون حتی یک دونه میز خالی هم نداشت. آهنگ آهوی پرکرشمه داشت پخش می‌شد و من داشتم بهترین پاستای عمرم رو می‌خوردم و به این فکر می‌کردم که هرگز فکر نمی‌کردم یک روزی با این حجم از اضطراب اجتماعی پام رو همچین جایی بذارم.از اونجا تا انقلاب پیاده رفتیم و فرزانه برام یه کانزاشی که چند ماهی بود که می‌خواستمش رو برام خرید و خودم هم کتاب نه آدمی رو از اون مغازه‌ای که باور دارم همیشه سرم داره کلاه می‌ذاره خریدم. آقاهه درباره‌ی برادرش که لاتاری برنده شده و الان آمریکاست صحبت کرد و این واقعا همیشه برام شگفت‌انگیزه که فقط حضور فرزانه همیشه مردم غریبه رو وادار به این می‌کنه که درباره‌ی چیزهای رندوم باهامون حرف بزنن. اتفاقی که فقط وقتایی که فرزانه هست میفته. درنهایت برگشتم خونه. تو راه برگشت به این فکر کردم که من آدم خونه نیستم. حداقل اینه که آدم «این خونه» نیستم. دلم می‌خواد هر روز بیرون توی کوچه پس کوچه‌ها پرسه بزنم. به همه کتابفروشی‌های موردعلاقه‌ام سر بزنم و بدون هیچ فکری ساعت‌ها روی صندلی‌هاشون بشینم و به پلی‌لیستشون گوش بدم. دلم می‌خواد آزاد باشم. اما مگه برای همین آزادی نبود که داشتم اون همه تلاش می‌کردم؟ چرا الان دیگه تلاشی نمی‌کنم؟ چرا نمی‌تونم خودم رو مجبور کنم که دوباره شروع کنم؟ چرا نمی‌تونم باز مثل چندماه پیش توی آینه به خودم نگاه کنم و بگم اشکال نداره، هر چی هم که بشه من آدمی‌ام که دوباره شروع می‌کنه؟پ.ن: خوندن‌ نامه‌های دی ماه و بهمن ماه هنوزم برام سنگینه. دردش رو هنوزم توی سینه‌ام احساس می‌کنم.</description>
                <category>کندوزاده</category>
                <author>کندوزاده</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 19:50:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رندوم نامه‌ای از اوایل مهرماه؟</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%85-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%A7%DB%8C%D9%84-%D9%85%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%87-h0bzap51acmq</link>
                <description>سلام.امروز وقتی داشتم بیرون قدم می‌زدم به این فکر کردم که چقدر دوست دارم از آدم‌های رندوم بپرسم که بهترین لحظه‌ی زندگی‌اشون چی بوده. چه پشیمونی‌هایی دارن؟ بابت انجام چه کارهایی از خودشون راضی هستن؟ اگر زمان برمی‌گشت چه چیزهایی رو تغییر می‌دادن؟گاهی اوقات به این چیزها فکر می‌کنم. که زندگی بقیه‌ی آدم‌ها چجوریه؟ به پنجره‌ی خونه‌ها زل می‌زنم و تصور می‌کنم که توی هر خونه چند نفر زندگی می‌کنن. زندگیشون چه شکلیه؟ چه شغلی دارن؟ رویاهاشون چیه؟ گاهی اوقات فکر کردن به اینکه این همه آدم اطرافمون وجود داره که هر کدوم main character زندگی خودشون هستن واقعا عجیبه.بعد که یکم فکرم رو از سمت این چیزا دور کردم که خاورمیانه‌ای و چه به این دغدغه‌های مسخره، به این فکر کردم که بهترین لحظه‌ی زندگی خودم کی بوده اما هر چقدر فکر کردم لحظه خیلی خاصی به ذهنم نیومدش. یکم ناراحت شدم. نمی‌دونم بهترین لحظه‌ی زندگیم هنوز نیومده یا من واقعا زندگی جالبی نداشتم اما بعدش تمام تلاشم رو کردم که یک لحظه رو هم که شده به عنوان بهترین لحظه زندگیم انتخاب کنم.دقیق یادم نمیاد که کلاس هشتم بودم یا نهم ولی یادمه یه روزی داشت بارون میومد، ما توی کارگاه سر کلاس کار و فناوری نشسته بودیم، دوستام دورم بودن و در کارگاه باز بود و بوی بارون توی کارگاه هم میومد. قرار بود اولیا بیان مدرسه تا کارنامه‌هامون رو بگیرن. اون موقع‌ها هنوز از روزهای کارنامه نمی‌ترسیدم، یادمه یهو یه نفر بهم گفت مامانت دم دره و من رفتم دم در کارگاه و مامانم زیر بارون با مقنعه و مانتوی مشکیش که باهاش همیشه می‌رفت سر کار دم در وایساده بود و کارنامه‌ام دستش بود و وقتی ازش پرسیدم چطور بود؟ گفت ای بد نبود و بعد کارنامه‌ام رو دستم داد و همه نمراتم بیست بودش. خندید و رفت و من برگشتم پیش دوستام. نمی‌دونم چرا این لحظه از زندگیم رو انقدر واضح یادمه. هزار بار قبل و بعد اون هم من کارنامه‌ی بیست گرفتم ولی اون یک بار رو خیلی واضح یادمه. حس می‌کنم اون لحظه از ته دل خوشحال بودم. دوستایی داشتم که خانواده‌ام بودن، توی مدرسه‌ای درس می‌خوندم که دوستش داشتم، کلاس زبان می‌رفتم، واندی و تیلور استن می‌کردم و وقتایی که تلاش می‌کردم و درس می‌خوندم نتیجه‌اش رو توی کارنامه‌ام می‌دیدم. بارون میومد، هیچ نگرانی‌ای برای آینده نداشتم و آدم‌های موردعلاقه‌ام رو هر روز می‌دیدم. شاید اون بهترین لحظه‌ی زندگیم بود. شاید برای همین انقدر دقیق یادمه.بیست و دو سال زندگی و بهترین لحظه‌ای که به ذهن من میاد یک روز بارونی تو دوران راهنماییه که یه کارنامه‌ی بیست گرفتم اونم بازم نه چون بیست گرفتم، چون صرفا عمیقا خوشحال بودم.می‌دونم که نوستالژیا یه جور مایند تریک هستش و خیلی وقت‌ها اون لحظه رو شاد نبودیم ولی عمیقا حس می‌کنم که این یکی دروغ نباشه. من حدود دو سال از زندگیم رو عمیقا خوشحال بودم. حتی اگه روزهای بد داشتم بازم خوشحال بودم. حتی وقتی تحقیق درس پژوهش رو تا روز آخرش هم تحویل ندادم خوشحال بودم. حتی وقتی که نمره عربیم 14 شد هم خوشحال بودم. حتی وقتی که کیمیا از مدرسمون رفت هم خوشحال بودم. یک جورایی می‌دونم که بزرگ‌ترین دلیلش این نبود که با آدم‌های موردعلاقه‌ام وقت می‌گذروندم. یا حتی دلیلش این نبود که بچه بودم و تصوری از نگرانی‌های بزرگسالی نداشتم. دلیل خوشحالیم این‌ها نبودن. دلیلش این بود که یک نقطه‌ی امن داشتم که هر روز به اونجا برمی‌گشتم. مهم نبود که توی خونه چقدر مشکل داشتم، چقدر حرف شنیده بودم، چقدر نادیده گرفته می‌شدم. تنها چیزی که مهم بود این بود که فردا باز ساعت 7 می‌شد، من بیدار می‌شدم و به نقطه‌ی امنم برمی‌گشتم. جایی که می‌تونستم خودم باشم.بگذریم. خیلی دوست دارم بدونم بهترین لحظات زندگی بقیه چی بوده. آیا چیزهای کلیشه‌ای مثل «روزی که ازدواج کردم» یا «روزی که بچه‌ام به دنیا اومد» خواهد بود یا لحظات عجیبی مثل این که یک نفر عمیقا حس کرده خوشحاله. دوست دارم داستان‌های عجیب همه آدم‌ها رو بشنوم. دوست دارم برم توی خیابون یقه‌ی آدم‌ها رو بگیرم و بپرسم جالب‌ترین خوابی که دیدن چی بوده؟ دوست دارم از بچه‌های توی پارک بپرسم دلشون می‌خواد چیکاره بشن و بعد بیست سال بعد پیداشون کنم و بپرسم چیکاره شدن.   سلامببخشید که این مدت برات ننوشتم. در طول این مدت راستش حالم خیلی بد نبوده. چیزهای زیادی برای اینکه درباره‌اشون غر بزنم وجود نداره ولی در عین حال اتفاقات خیلی جالب یا سرگرم‌کننده‌ای هم متاسفانه نمیفته. ولی خب تصمیم گرفتم فعلا با این قضیه کنار بیام. هرچند که خیلی هم بد نیست.این روزها صبح ساعت هشت بیدار می‌شم، در حد چایی و بیسکوییت صبحونه می‌خورم و بعد می‌شینم تست می‌زنم. به طرز عجیبی با زبان خوندن آبسسد شدم. اینجوری که روزایی که زبان نمی‌خونم حالم بد می‌شه ولی نه از عذاب وجدان اینکه چرا درس نخوندم، بیشتر برای اینکه انگار که یه کاری که خودم دوست دارم رو انجام ندادم. البته روزهایی که لیسنینگ رو پایین‌تر از هفت و نیم می‌زنم بعدش دلم می‌خواد خودم رو بکشم ولی باقی چیزها رو دوست دارم.بعضی روزها رو وقتی از خواب بیدار می‌شم و می‌بینم حالم خوب نیست بیخیال همه‌چیز می‌شم و می‌شینم فن‌فیک می‌خونم یا فیلم و سریال می‌بینم.راستش رو بخوای از خیلی چیزها عقبم. اونقدر عقبم که دیگه برنامه‌ریزی نمی‌کنم که بهشون برسم. فقط صبح‌ها بیدار می‌شم و بدون برنامه کارهایی رو می‌کنم که به نظرم باید انجام بدم. شاید یکم غیرعقلانی به نظر بیاد ولی فعلا داره جواب می‌ده. پس فعلا با همین روند ادامه‌اش می‌دم.یک‌جورایی از اینکه این روزها تموم بشن می‌ترسم. شاید این طور به نظر نیاد ولی این روزها برام بد نیستن. استرس خیلی چیزها رو دارم. یکیش همین آیلتس کوفتی. فکر اینکه الان دارم خوب پیش می‌رم ولی نکنه سر جلسه حالم خراب بشه و نمره‌ای پایین‌تر از 6 بگیرم واقعا حالم رو می‌گیره ولی با این حال خیلی هم دوست ندارم این روزها تموم شن. روزهایی که می‌تونم بیدار شم و آروم به خوندن درسایی برسم که دوستشون دارم.اگر زندگی همین شکلی می‌موند چی؟ اگر مجبور نبودم به دنیای پرهیاهوی بیرون برگردم چی؟ اونجوری دیگه دلم نمی‌خواست برم؟ نمی‌دونم.ولی فکر اینکه آذر ماه برسه، من امتحانم رو بدم و بعد هیچ بهونه‌ای برای خونه موندن نداشته باشم ناراحتم می‌کنه. فکر برگشتن به کار حتی خیلی بیشتر ناراحتم می‌کنه. ولی چه می‌شه کرد؟ زندگی همین دیگه.این روزها توقعاتم رو از همه آدم‌ها پایین آوردم و تقریبا دیگه خیلی چیزها اذیتم نمی‌کنه. نه اینکه اذیتم نکنه ولی حداقل حالم رو مثل قبل بد نمی‌کنه. آدم وقتی انتظاری از کسی نداشته باشه دیگه ناامید نمی‌شه.تنها چیزی که زندگیم این روزها کم داره دو تا چیزه. بیشتر دیدن خورشید و سردتر شدن هوا. فکر کنم بالاخره به یک شکلی از آرامش رسیدم. آرامش نه از سر خوشی، بیشتر از سر اینکه هیچ خبری نیست. هیچ اتفاقی نیفتاده و فکر کنم همین هم یک جورایی کافی باشه.پ.ن: تصمیم گرفتم نامه‌هایی که تا الان نوشتم رو پیدا کنم و اینجا بذارم چون جای دیگه‌ای برای ذخیره کردنشون به ذهنم نمیرسه.پ.ن: اون زمانی که این رو نوشتم هرگز فکرش رو نمی‌کردم که توی این مدت انقدر اتفاقات وحشتناک بیفته. کاش میشد به اون زمان برگردم که تمام ترسم گرفتن نمره‌ای پایین‌تر از 6 توی آیلتس بود و تمام ناراحتیم گرمای هوا و فکر ترک کردن خونه بود.</description>
                <category>کندوزاده</category>
                <author>کندوزاده</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2026 17:28:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امروز و فرداهای از دست رفته.</title>
                <link>https://virgool.io/@Kandozade/%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-pkorhhrceywx</link>
                <description>ساعت ده و نیم صبحه و تو هنوز امروز رو از دست ندادی.این حرفیه که خیلی روزهای تابستون پارسال به خودم می‌زدم. همون روزهایی که هر روز از خواب بیدار می‌شدم و زبان می‌خوندم و اگر یک روز این کار رو نمی‌کردم احساس می‌کردم آسمون به زمین اومده(آسمون داره میفتهههه) و اون روز رو از دست دادم.به خودم این جمله رو می‌گفتم و به خودم یک روزهایی رو استراحت می‌دادم. فن‌فیک می‌خوندم، سریال می‌دیدم و کلا اون روز رو توی تختم دراز می‌کشیدم.امروز هم ساعت ده و نیمه و هنوز از دستش ندادم ولی نه می‌تونم خودم رو قانع کنم که ادامه‌ی دوره‌ی فنون مذاکره رو ببینم، نه می‌تونم خودم رو مجبور کنم که اولین کتاب امسال رو بخونم، نه حوصله‌ی فن‌فیک خوندن رو دارم و نه سریال دیدن کمکی بهم می‌کنه.احساس می‌کنم امروز رو از دست ندادم ولی چیزهای خیلی بیشتری رو از دست دادم. پارسال شور زندگی داشتم. می‌دونی همه‌چیز وقتی جزو آخرین‌ها باشه برات قابل‌تحمل می‌شه. با خودم فکر می‌کردم این روزها آخرین روزهاییه که من توی این خونه‌ام. این عروسی آخرین عروسی فامیل هست که من توش شرکت می‌کنم. این مسافرت آخرین مسافرتمونه. این تولد آخرین تولدم اینجاست، این عید آخرین عیدیه که پیش خانواده‌ام هستم، این مهمونی جزو آخرین مهمونی‌های حوصله‌سربریه که توشون شرکت می‌کنم. از وقتی فهمیدم حداقل یک سال دیگه هم اینجا هستم تحمل هیچ چیزی دیگه برام آسون نیست.پارسال تابستون یادمه به این فکر می‌کردم که من نهایت یک تابستون دیگه رو می‌تونم توی تهران تحمل کنم. دیگه مغزم نمی‌کشید که باقی تابستون‌های زندگیم رو هم اینجا باشم، روزی چند ساعت توی این گرما برقمون قطع باشه و چون برق قطعه، آنتن و اینترنت هم نداشته باشیم و بیرون که می‌رم حتی با اینکه یه تی‌شرت معمولی تنمه و دارم از گرما خفه می‌شم و دلم می‌خواسته که تاپ بپوشم باز هم مردم(اکثرا پیرزن‌ها و پیرمردها) جوری بهم نگاه کنن که انگار قراره تو قبر من بخوابن و یک راست جای من برن جهنم. با خودم فکر می‌کردم نهایت یک تابستون دیگه این وضعیت رو تحمل می‌کنم و می‌رم. می‌رم و هرگز به این روزها فکر نخواهم کرد.ساعت ده و 50 دقیقه صبحه و من امروز رو از دست ندادم ولی رویای تابستون سال بعدم رو از دست دادم.پاییز پارسال با خودم فکر کردم که این آخرین پاییزیه که من اینجام. دلم می‌خواست یک بار هم که شده به یک هالووین پارتی دعوت شم. دلم می‌خواست وقتی که رفتم یک خاطره‌ی جالبی از آخرین روزهام توی اینجا داشته باشم. یادمه روزی که قرار شد با دوستام بریم بیرون دلم می‌خواست شبیه کاراکتر هاچی توی انیمه نانا لباس بپوشم ولی هم ترسیده بودم که بگیرنم و هم نمی‌تونستم با اون لباس از خونه خارج شم. باز هم خوشحال بودم. چون فکر می‌کردم که این آخرین پاییزیه که من اینجام و باید از تک تک لحظه‌هاش استفاده کنم.دی ماه که شد همه‌ی کارهام به هم گره خورده بود. یادمه دو سه باری توی دانشگاه گریه کردم چون هیچ چیزی درست پیش نمی‌رفت. توی راه برگشت از دانشگاه زنگ می‌زدم به فرزانه و به سرتاپای سیستم آموزشی مملکت فحش می‌دادم و گریه می‌کردم که یک مدرک ساده بهم نمی‌دادن که ثابت کنم اینجا تا لیسانس درس خوندم. گریه می‌کردم و هر روز می‌رفتم دانشگاه و با زبون‌نفهم‌ترین آدم‌های جهان جر و بحث می‌کردم و شب‌ها خودم رو دلداری می‌دادم که این آخرین دفعاتیه که با این آدم‌ها سر و کار دارم. با خودم می‌گفتم این‌ها رو امسال تحمل می‌کنم و سال بعد جایی خواهم بود که قانون سرش می‌شه. جایی که برای پیش بردن هر مرحله از کارم لازم نیست یک هفته بدوم و گریه کنم.ساعت یازده صبحه و من امروز رو از دست ندادم ولی قراره یک سال دیگه هم با این آدم‌ها سر و کار داشته باشم.این غر زدن‌ها تکراریه. نوشتن جنگ‌نامه تکراریه. حضور دوباره‌ی من توی ویرگول بعد دو سه ماه تکراریه. اینجا جاییه که بدبختی‌هات مدام تکرار می‌شن و تو هیچ کاری بابت‌شون نمی‌تونی انجام بدی. هیچ ایده‌ای ندارم که آیا الان این متن پست می‌شه یا پاک می‌شه. دیگه حوصله‌ی سر و کله زدن با قوانین جدید رو ندارم. صرفا احساس کردم که باید این‌ها رو می‌نوشتم.همین.</description>
                <category>کندوزاده</category>
                <author>کندوزاده</author>
                <pubDate>Wed, 15 Apr 2026 11:51:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پراکنده‌جات</title>
                <link>https://virgool.io/Kandoopublications/%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D8%AA-cxwesgvxsrk9</link>
                <description>این روزها مدام به این فکر می‌کنم که پاشم یک کاری انجام بدم. کارهای دانشگاهم رو که البته نمی‌تونم پیش ببرم. انجام دادن بقیه‌ی کارها هم خیلی مسخره به‌نظر می‌رسه وقتی مهم‌ترین کار این روزهام رو نتونستم انجام بدم. دست و دلم به انجام هیچ کاری نمی‌ره. نمی‌تونم حتی برای زنده نگه داشتن امید توی دلم قدمی بردارم. دیدن دوست‌هام کمک‌کننده‌اس ولی مثل قبل نیست. هیچ‌چیزی مثل قبل نیست و چیزی که عجیبه اینه که این «قبل»ای که ازش حرف می‌زنم نه مربوط به چند سال پیش بوده و نه حتی باز هم دوران خوبی محسوب می‌شده. صرفا زمانی بوده که می‌تونستیم کارهامون رو پیش ببریم(نه الان که همگی بدون اینترنت فلج شدیم و حتی یک فایل درسی نمی‌تونیم جا‌به‌جا کنیم چه برسه به کارهایی مثل اپلای) و در کنارش هم تفریحات مسخره و کوچیکی مثل چرخیدن توی کانال‌های تلگرام و توییتر و تیک‌تاک داشتیم. مردمی رو می‌بینم که میان توضیح می‌دن که چرا قطعی اینترنت زندگی‌شون رو مختل کرده و سعی می‌کنن توضیح بدن که اینترنت صرفا برای مردم تفریح نبوده و خیلی‌ها دارن کسب و کارشون رو از دست می‌دن و با دیدن حرف‌هاشون دلم به حال خودمون می‌سوزه. به اینکه به یک مشت زبون نفهم باید توضیح بدیم که چرا یک انسان توی سال 2026 نیاز به اینترنت داره. به اینکه مردم احساس می‌کنن که باید از حق طبیعی خودشون اینجوری دفاع کنن در حالی که تو حتی اگه برای مسخره‌ترین دلایل هم تا الان از اینترنت استفاده می‌کردی باز هم چیزیه که حق‌ات بوده و نیازی به توضیح درباره‌اش نداری. دلم برای خودم و مردم می‌سوزه. به حال وضعیتی که داریم. به اینکه حتی نمی‌تونیم درباره‌ی این چیزها صحبت کنیم. به اینکه مترسک‌ها چجوری تریبون رو دست خودشون گرفتن و صدای مردم رو خفه کردن تا فقط صدای خودشون شنیده بشه و بعد از اینکه صدای مردم در نمیاد احساس پیروزی می‌کنن. انگار نه انگار که خودشون این صدا رو خفه کردن. شبکه خبر رو که نگاه می‌کنی ایران روزی 10 بار داره در برابر دجمنانش پیروز می‌شه و این پیروزی انقدر واقعیه که مردم هنوز حتی حق ندارن به هم پیامک بدن که این پیروزی رو جشن بگیرن. انقدر واقعیه که کامنتای زومیت یک روز در میون باز و بسته می‌شه. انقدر واقعیه که توی همین ویرگول بخش‌های مختلف رو می‌بندن و کامنت‌ها رو محدود می‌کنن. نمی‌دونم تا کی می‌تونم ادامه بدم. نمی‌دونم فرداها رو به چه امیدی از خواب بیدار بشم. بیدار بشم تا بشینم تک تک‌ روزهای جوونیم رو تماشا کنم که چجوری از دست می‌رن؟ بیدار شم تا خبر کشته شدن هموطن‌هام دنبال کنم؟ بیدار بشم تا ببینم چجوری در همه‌چیزو رو به مردم بستن و توی رسانه‌های خودشون بهمون پوزخند می‌زنن؟ بیدار شم که چیکار کنم؟ چه کاری الان از دستم برمیاد؟ این زندگی برای ما جز زجر کشیدن چی داشته؟از همون سال 98 با آدم‌های زبون نفهم اطرافم بحث می‌کردم و امید به تغییر داشتم. نه آدم‌های زبون نفهم اطراف من تغییر کردن و نه هیچ چیز دیگه‌ای توی مملکت تغییر کرد. روز به روز هممون بدبخت‌تر شدیم و اون نور امید انقدر کمرنگ شد که الان جز سیاهی هیچ‌چیزی اطرافم نمی‌بینم. این سیاهی رو نه وصل شدن اینترنت درست می‌کنه و نه برگردوندن زمان به عقب. این بدبختی رو صد سال خوشبختی هم نمی‌تونه بشوره ببره. این روزها برام عذاب‌آورن. اونقدری که حس می‌کنم حتی اتفاق نیفتادن. احساس می‌کنم زندگی جای دیگه‌ای جریان داره و من دارم از دور فقط بهش نگاه می‌کنم. مثل اینه که انگار پشت پنجره‌ی یک خونه وایمیسی و داخل رو نگاه می‌کنی و خودت رو اونجا می‌بینی. زندگی‌ات داره اتفاق میفته ولی تو اونجا نیستی. تو پشت پنجره داری نگاهش می‌کنی.</description>
                <category>کندوزاده</category>
                <author>کندوزاده</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 00:01:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیگر اوضاع از این بدتر نمی‌تواند بشود؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Kandozade/%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%88%D8%B6%D8%A7%D8%B9-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%AF%D8%AA%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D8%B4%D9%88%D8%AF-tqhphl6zpb84</link>
                <description>هر شب با خود فکر می‌کنی که این دیگر آخر خط است. دیگر اوضاع از این بدتر نمی‌تواند بشود و به این فکر می‌کنی که آیا فردا می‌توانی جای نگرانی شروع به حرکت کنی؟ و بعد به خواب می‌روی و فردا می‌شود، تو بیدار می‌شوی و می‌بینی که اوضاع از این بدتر هم می‌تواند بشود و شاید اگر دیروز شروع می‌کردی اوضاع خیلی بهتر می‌بود و گندش بزنند که غم اینکه چرا دیروز شروع نکردی امروزت را هم از تو می‌گیرد و بعد دوباره شب می‌شود و تو فکر می‌کنی که این دیگر آخر خط است، دیگر اوضاع از این بدتر نمی‌تواند بشود و...یادم نمیاد روزی که این متن رو توی دفتر خاطراتم نوشتم به کدوم یک از ددلاین‌هام نرسیده بودم. یادم نمیاد برای ثبت‌نام آیلتس بود یا برای پیگیری صدور مدرک از دانشگاه که دیر شده بود. در هر صورت دیر شده بود. یک جای دیگه هم توی دفترم نوشته بودم که «توی ایران، یک ثانیه که حرکت نمی‌کنی صد سال عقب میفتی و واقعا دیگه نمی‌دونم چه کاری می‌شه کرد.» اون موقع که این‌ها رو نوشتم فکر نمی‌کردم که ددلاین یک دانشگاه دیگه رو هم به خاطر «بخت ایرانی» داشتنم از دست بدم. دروغ چرا؟ حتی تا هفته‌ی پیش هم فکر نمی‌کردم اینجوری شه. حتی جمعه هم فکر می‌کردم که شنبه اینترنت وصل می‌شه و همه‌ی کارهام تا پنج‌شنبه، درست طبق برنامه جمع و جور می‌شه. اما این دنیا و کائنات همیشه یک راهی پیدا می‌کنن که بهم نشون بدن اوضاع از این بدتر هم می‌شه. البته که اونقدرا هم احمق نیستم که فکر کنم کل دنیا و کائنات با هم دست به یکی کردن که زندگی من رو خراب کنن. هنوز اونقدرها هم خوشبخت نیستم که وسط این خون و خون‌ریزی‌ها فقط و فقط دغدغه‌ی این رو داشته باشم که توی یکی دیگه از دانشگاه‌هایی که می‌خواستم نتونستم اپلای کنم. در واقع به‌طرز عجیبی این بار حتی اهمیت زیادی به این موضوع ندادم. اون زمان که توی آیلتس نتونسته بودم ثبت نام کنم(باز هم به‌خاطر بخت ایرانی داشتنم) یادمه روزها گریه کردم. اما این روزها اشک‌هام رو ذخیره کردم. اشک‌هام رو نگه داشتم برای روزی که دوباره اینترنت وصل بشه و بتونیم بالاخره صدای آدم‌های واقعی رو جای مترسک‌های تلویزیون بشنویم و اون روزه که باز دوباره اشک می‌ریزم. برای خون‌هایی که ریخته شد. برای جوون‌‌هایی که هرگز جوانی نکردن و کل زندگیشون از همون اول انگار نفرین شده بود. برای داغ دل مادرهایی که بچه از دست دادن. برای روزگاری که با هیچکدوممون خوب تا نکرد و در نهایت شاید برای آرزوهای خودم که توی این خاک همیشه بر باد می‌برن.حقیقتا امیدی به روزهای روشن ندارم. نه اینکه بخوام گرد ناامیدی رو توی دل مردم پخش کنم واقعا هرگز همچین قصدی رو توی زندگیم نداشتم. امید نداشتن هم یک جورهایی نفرین زندگی منه. از همون زمانی که خودم رو شناختم احساس ناامیدی می‌کردم و راستش الان فکر می‌کنم که حتی اگر روزهای روشن هم بیان باز یک ابر سیاهی بالای سر من خواهد بود که اون نور رو نبینم. نمی‌خواستم این حرف‌ها رو اینجا، توی همچین محیطی که به نظرم اکثرش رو کثافت گرفته بنویسم. اما از نوشتن توی ورد و نگه داشتنش برای دوست‌هام و آدم‌های واقعی(نه مترسک‌هایی که همه‌جا هستن) خسته شدم. نمی‌تونم حرف‌هایی که اونجا نوشتم رو اینجا شیر کنم چون اون حجم از فحش سانسورشدنی نیست پس به جاش این رو نوشتم چون دیگه چه کار دیگه‌ای می‌شه کرد؟ این روزها فقط دونستن اینکه دوباره توسط حتی یک نفر دارم خونده می‌شم هم کافیه. در مکان و زمانی هستیم که یک همچین چیز ساده‌ای رو از آدمی محروم کردن که همیشه همه‌ی حرف‌هاش رو نوشته و آدم‌های نزدیکی رو داشته که مشتاق خوندنشون بودن. البته این فکرها برای همچین وضعیتی زیادی تجملاتیه. با خودت فکر می‌کنی که اوضاع دیگه از این بدتر نمی‌شه که به خودت میای و می‌بینی اوضاع جوری شده که یک همچین فکر ساده‌ای یکدفعه تجملاتی به‌نظر می‌رسه و می‌فهمی «اوضاع همیشه از این بدتر هم می‌تواند بشود.»</description>
                <category>کندوزاده</category>
                <author>کندوزاده</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jan 2026 00:22:14 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>