<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Kanî</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Kani109</link>
        <description>خاموشیِ ویرانه‌ها زیباست ..</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 02:41:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1711212/avatar/k35HqZ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Kanî</title>
            <link>https://virgool.io/@Kani109</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یه روز دیگه ؛</title>
                <link>https://virgool.io/@Kani109/%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-pts94ztiodmg</link>
                <description>صبح با سر و صدای آماده شدن داداشم برای برگشتن به پادگان، لای چشمامو باز کردم و دوباره، بدون خداحافظی، چشمامو بستم و خوابیدم... و او رفت.با بیدار کردنِ آبجی۲ ـ که خودش یه پروژه‌ی یک‌ساعته‌ست، پر از لگد و داد و بیداده ـ بالاخره حدودای ساعت ده بیدار شدم. شب قبلش تقریباً تا ساعت ۴ بیدار بودم، بی‌دلیل! وقتی برگشتم خونه، ساعت یک‌ونیم ظهر بود. نامزدِ آبجی۱ اینجا بود و قرار بود همه برن بیرون. منم بعد از اعلام بی‌میلی، رفتم آشپزخونه، ظرفای نهار رو چیدم و ولو شدم روی مبل و چشمامو بستم. بین خواب و بیداری چندین بار گفتم نهار رو بعداً می‌خورم تا مامان قانع شه... بعدش دوباره خوابم برد.باز هم بین خواب و بیداری، کسی بالای سرم داشت خودش رو جر می‌داد تا بیدار شم و بهم بگه همه دارن میرن و من تو خونه تنها می‌مونم؛ محل ندادم و به خوابم ادامه دادم، مثل همیشه!رو مبل نشسته بودم و گوشی رو برداشتم و نگاه کردم. یهو از خواب پریدم، بالای سرمو نگاه کردم، گوشی اونجا نبود. داشتم دنبالش می‌گشتم که با صدای اذان چشمامو باز کردم... رو مبل خواب بودم، یه پتو روم بود، و مثل همیشه قبل از پاشدن، خواب دیده بودم که بیدار شدم؛ اونم نه یه بار، که سه بار!اینجا هنوز هوا انقدر خنکه که می‌شه پتو انداخت. از نیمه‌ی خرداد گذشته، ولی بازم بعدازظهرها لباس گرم می‌طلبه. امسال انقدر هوا خوب بوده که حتی دریاچه‌ی ارومیه هم پر شده و قشنگ... هر بعدازظهر هم به بارون و تگرگ عادت کرده.صدای اذان توجهمو به بالای سرم جلب کرد. خواستم رو مبل بچرخم که با ضربه‌ی بدی افتادم زمین... فکر کنم زانوهام شکست! اومدم پاشم که پتو زیر پام گیر کرد و دوباره افتادم. یه «اوفی» کردم؛ گیجِ خواب بودم. چراغا خاموش بود و ساعت ۵ و نیم رو نشون می‌داد. گوشی رو برداشتم و دوباره نشستم روی مبل. نیم ساعت بعد بالاخره رضایت دادم پاشم.رفتم سمت در و دستگیره رو گرفتم، اما قبل از اینکه بازش کنم، باز بدنم جلو رفت و خوردم به در. داشتم فکر می‌کردم بابا حق داره منو دختره‌ی گیج صدا کنه؛ تو سه روز گذشته، تو کافه، تو یه روز سه تا استکان از دستم افتاده و شکسته! و من جسدشونو گم‌وگور کردم تا مدرک جرم نمونه وسط مسطا! فشارسنج بابا هم در اثر بی‌حواسی جلوی چشم‌های خودش از دستم سقوط کرده بود و با صدای ناهنجاری زمین رو بوسیده بود! یه چکاپ لازم داشتم تا مطمئن شم ضربه مغزی نشده باشم!بدقولی کردم و نهار نخوردم، رو گوشی چرخیدم و شب شد... امروز روز خاصی نبود؛ نه درس خوندم، نه درست‌وحسابی غذا خوردم، نه بیرون رفتم، نه کارامو سر و سامون دادم. فقط مثل یه آدم افسرده خوابیدم و گوشی رو بی‌هدف با آدمای ناشناس سر کردم... صبح هم چندتا آهنگ جدید دانلود کرده بودم که فقط موقع کار همونجا گوش داده بودم.یه چیزایی مثل چایی، روزنه‌های نور و سبزیِ فضا ..آدمی موجود عجیبیه! به خودت که میای می‌بینی کسی که بیشتر از همه برات عزیز بوده و دوستش داشتی، بیشتر از همه اذیتت کرده و الان حتی چشم دیدنش رو هم نداری. آدم‌ها یکباره از چشم نمی‌افتن؛ با هر رنجی که به وجودت می‌دن، ذره‌ذره از چشمات سُر می‌خورن. و روزی به خودت میای و می‌بینی پیش عزیزترینت دیگه نمی‌خندی، ذوقش رو نداری، و دیگه نمی‌خوای کنارش باشی؛ چون می‌دونی بودنش جز عذاب خودت نیست. من از کودکی خوب یاد گرفته‌ام آدم‌های عزیز رو زمانی کنار بذارم که دیگر عزیز بودنشان جز رنج نمی‌دهد؛ از دخترعمه‌ی همبازیِ بچگی‌ات گرفته تا عضو مهمی از خانواده‌ات، یا رفیق شفیقت، یا عشق نامعلومت.از اینها که بگذریم، می‌رسیم به خوشبختی! خوشبختی خیلی نازکه... کوتاهه... زود می‌شکنه و می‌گذره. تا میای حسش کنی، می‌پره! آدمی بدبخته، باور کن! زندگی بی‌رحمه! یه دردها و مشکلاتی رو تو زندگیت می‌بینی که تو هیچ نقشی در به‌وجود اومدنشون نداشتی و البته هیچ قدرتی نداری برای از بین بردنشون؛ و بی‌هدف دست‌وپا می‌زنی بلکه بتونی کنارشون بزنی! چه مظلوم... چه منزجرکننده...خوابم میاد... سرم درد می‌کنه.خرده نگیر .امروز هم گذشت؛ روزی که نه چیزی داد و نه چیزی برد. حسم خالیه... مثل گذشتن، یا رها کردن. گاهی این‌طوری می‌شم، پس از بعضی اتفاقات یا احساسات، و تمام روز خودمو به حال خودم می‌ذارم تا به خودش بیاد. دلم نمی‌خواد سخت بگیرم؛ داره می‌گذره... همان‌طور که همیشه بوده. میدونی؟ ماها زمان لازم داریم تا با خیلی چیزا کنار بیایم، ولی زمان ما رو لازم نداره انگار. بگذریم.پ.ن: باز هم ساعت ۴ صبحه و باز هم بی‌خوابی... چرخه‌ی خوابم یه هفته‌ای هست به‌هم خورده. باید درستش کنم!پ.ن۲: باید پاشم بعد از یک سال نماز صبح بخونم؟ 👩🏻‍🦯پ.ن۳: از احوالات بی سر و ته .چهارشنبه1405,3,20</description>
                <category>Kanî</category>
                <author>Kanî</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 04:30:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غریبِ روزگارت ..</title>
                <link>https://virgool.io/@Kani109/%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%90-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AA-qjuojlv3lizv</link>
                <description>صندوقچه‌ها را به دنبال کودکی‌هایم سر و ته میکنم و فرار میکنم از نفسِ گرد و غبار گرفته‌ی روزگارم .. میبندم بیخیال چشم‌هایم را به باد میسپارم دل‌آشوبه‌هایم را .. بادبادکم را میخواهم مادر ..دستمال گم شده‌ام زیر درخت آلبالو را ..بویِ فرار زنگِ آخر مدرسه در سرم میپیچد و چشمهایم سرگردانِ دستهای گرم پدرند ..کوچه‌های شلوغِ زندگی را ،نقاشی‌هایم را میخواهم .. رویاهایم را .. موهای رها شده‌ام در باد ،قهقهه‌های گم‌شده‌ام میان دغدغه‌ها را میخواهم ..پرسه زدن میان گل‌ها را ..دویدن پی پروانه‌ای را میخواهد پاهایم ،قلبم تشنه‌ی سبک بودن است ،پر و بالم پرواز میخواهد ..مدتیست حس پرواز را یادم رفته است ..هیجان و ترسم را بالای شاخه زردآلوی کودکی جا گذاشته ام ..دیوار‌ها حرف نمیزنند مادر!پنجره‌ام را بستند .. بالهایم را چیدند ، گوشه‌ای افتادم ، گوشه‌ها که حرف نمیزنند عزیز!، خفه خون گرفته‌ایم اینجا رنگین کمانم را دزدیدند! خورشیدکم را ،درختِ هم‌سفرِ لحظه‌های خیالم را سر بریدند و حیاط خالی که حرف نمیزند!ماهی‌ قرمزهای حوض خیالم بی‌نفس مانده‌اند ،قلمم را گرفتند ، ذهنم آزاد بود و بزرگ .. تا دوردست‌ها پر میزدیم ، میخواندیم و میرقصیدیم .. دنیای آنها اما کوچکِ کوچک ، تحملِ وسعت رویاهایم را نداشت ، دریای آنها محدود و محصور ،به هیچ کجای حوض بی‌انتهایِ خیالاتم نمیرسید!شور و حالم را دزدیدند عزیز!رنگهایم را .. آبیِ چشمهایم را .. سبزِ نگاهم را میخواهم ،سرخیِ خونم کجاست ؟! دلتنگِ زردِ گندم‌زارهای خیالم ..خاکستری که حرف نمیزند عزیز!آه ترانه‌هایم ، ترانه هایم را دزدیدند ..شور ترانه ام کجاست ؟!نگاهِ دیوانه ام کجاست؟گرمای آغوشِ خانه ام کجاست ..خانه ام را دزدیده‌اند عزیز! دیوارها که حرف نمیزنند ..قلب‌ها بد خفته‌اند زیرِ اسارت ..چشم‌ها مدتیست دیدن را یادشان رفته اینجا ،نبض‌ها تکاپویشان بویِ اجبار میدهد هر روز ،رود را دنبال میکنم اما جریانی نمیبینم ..تکاپویم را دزدیده‌اند!مرداب‌ها که حرف نمیزنند عزیز!:)اینجا خیلی آروم و قشنگ بود :)با آرزوی ابی بودن؛)جریان :)ابرها :) ، پروازتکاپو :)شکوه برف و خنکای نسیم :)جاده‌ای به بهانه‌ی گم شدن در آغوشش :)رفتم بالا و دیدم عه! یه روستای کوچیک:) ، تازه اسبم داشت :)))داشتیم از وسط روستا میگذشتیم که دیدم یه خانم نشسته زیر درختا و داره موهای دختر کوچولوش رو تو اون هوای بینظیر کنار آب شونه میزنه :)پ.ن: حس قشنگی داره طبیعت ..پ.ن۲: انگار خدا میدونسته تحمل آدما سخته که کوه و در و دشت افرید تا جبران کنه :)1405,3,11ساعت ۶ صبحه گویا :)</description>
                <category>Kanî</category>
                <author>Kanî</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2026 06:10:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنایت</title>
                <link>https://virgool.io/@Kani109/%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%AA-tzhyfmdo4k3z-tzhyfmdo4k3z</link>
                <description>خودم از سرمای خودم میلرزم .. دست میکشم بر زخم‌های زندگی ، بالا میارم نفرت اینروزها را ..چند روزیست حالم بهم میخورد زیبا ! از نفس‌های مشترک در هوایی که یک متجاوز از آن سود میبرد .. همان که سنگسار نشد برخلاف شریعتمان! و اینروزها مردم ، چه بی‌خدا شده‌اند عزیز ..آنقدر بی‌خدا که قتلِ یک زن به دستِ شوهر را حق میبینند و به یتیم شدن دو بچه رضایت میدهند آسان! ، و بعد از اینهاچه باطل است تمامِ باورهایمان، مگر نه؟_ که عدالت؟ هوم؟_کدامین قانون؟ کدامین دین؟ کدامین آدمی‌زاد؟ پس چرا همه خفه خون گرفته‌اند؟!_پس چرا من هر که را میبینم بی‌منت میزند و میدرد و میکشد و میرود ؟! جسم را ، جان را ، روح را ، خیال را ؟خون بالا میاورم بر فریبِ دین و ایمانشان ... دلم جیغ میخواهد در گوش‌های کر شده‌شان ، بر غیرتِ گم شده‌شان .. همان که قصاص را کثافت میداند و قتل را حق!بگذار بالا بیاورم نفرتم رابر نگاه‌های هیز و متجاوزشان .. بر فریب و تعصبشان ،بر تمام وراجی‌هایشان پشت این و آن .. جیغ میزنم بر هر گناهِ تاریکشان، دلم نیستی میخواهد در برابر اینها .. کم آورده‌ام ، هضم نمیکنم ، درک نمیکنم ..اینجا انسان بودن سخت است ، انسان ماندن سختتر ، زن بودن کثافت است اینجا ، مظلوم بودن بدترینِ گناه‌ها ..دلم کودکی را میخواهد، همه گناهکارند .. هر دستی میبینم آلوده‌ست ، حالم دارد بدجور بهم میخورد، نفرت درونم غلیان میکند .. و چه دلزده‌ام از این هوا .. از این آسمان و این جامعه._هیسسس! از خدا بترس دختر! +کدامین خدا؟ خدایی نمیبینم .. خدا را بارها کشتیم،کشتید! هر بار زیر یک لگد به مظلوم، در هر بوسه‌ی خیانت ، در هر نگاه هرزه ، در هر بی‌تعهدی ،در تمام کوچه خیابانها، در تمام لمس‌های متجاوز من قتل خدا را دیدم! هر شب در صدای گریه‌ها ، در صدای داد و جیغِ از سرِ درد، در انتهایِ شبهای خونین ، در نجابتِ طرد شده ، در اوجِ یتیمی‌هایت ، در بی‌پناهیِ ناموس ، در تکه‌های آن دختر من به عزای خدا نشستم ..و تمام نفرین‌های هستی را به آن &quot;زن&quot; که از هر حیوانی بدتر بود وقتی میگفت: &quot; شاید حقش بود که کشتنش&quot; نثار میکنم چرا که اگر خنجر از خودی باشد بیشتر میسوزد ،بیشتر میکشد، عمیق‌تر میبُرد! دیگر تحمل نمی‌آورم عزیز! اینهمه پست بودن را ،اینهمه وحشت را ،کثافت را،طاقت نمی‌آورم! به خونِ همان خدا که کشتید قسم زندگی اینجا سخت و زجرآور است . .آن داغ ننگ خورده که می خندید.. بر طعنه های بیهده ، من بودم.. گفتم : که بانگ هستی ِ خود باشم... اما دریغ و درد که زن بودم .‌_فروغپ.ن: راستش اتفاقات وحشتناک گویا دور سرم پر میزنند و تمامی ندارند ، .. هر چی فکر میکنم بیشتر میبینم جامعه جز کثافت هیچ نیست .پ.ن۲: خوب میدونم اینجا و اونجا نداره این حرفا .. هر جا بری هست ، اون سر دنیا هم همینطوره شاید کمتر و یا بیشتر ، شاید به یه شکل دیگه .. اما کاش...پ.ن۳ : بیخیال ..پ.ن۴: برای خالی شدن ..1405,3,1</description>
                <category>Kanî</category>
                <author>Kanî</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 13:18:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگیِ پس از خودکشی²</title>
                <link>https://virgool.io/@Kani109/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%90-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C%C2%B2-qnlaw0z4fqoz</link>
                <description>سلام ..امیددارم در این روزهای بهاری حالِ دلتان آفتابی باشد ..نوشتن پست قبلی اینجا کمی سرزنش ، کمی تعجب ، انبوهی غم و همدردی‌هایی در پی داشت برای من و کسانی که از من میخوانند ، اما پست قبلی بیشتر نوشته شد تا این پست نوشته شود و دلم میخواست به دوستان عزیز که همدردی میکنن بگم: واقعا حالم بد نیست الان، و شاید چندین ماه هست که من حالم رو بد نمیخوام و بد نمیبینم ،در واقع زندگی را دیگر آنقدر جدی نمیبینم که بخوام به خودم سخت بگیرم و حالِ بد رو برای خودم به کار ببرم! :)اون پست خودکشی را در خود داشت و این پست یک چیز مهم تر را ؛ زندگیِ پس از آن را ..در خیلی از موقعیتهای زندگی انسان توانِ شرحِ درست و دقیق احساسات و افکارش را ندارد ، گویا وقتی میخواهد درست هر آنچه را که حس میکند، فکر میکند و درونش دارد اتفاق می‌افتد را بگوید،هر تلاشی‌هم بکند باز هم در انتقال آنچه باید ناتوان است ..من هم اینطور هستم، مخصوصا در بیان درک و احساسم از زندگی همیشه اینطور بوده ام ، هنگام بیانش به ناتوانی میفتم و میبینم که هر چه بگویم باز هم نتوانسته‌ام به قولی ؛ حقِ مطلب را ادا کرده باشم ،راستش هر وقت چشمم به پستِ قبلی میخورد حسِ نسبتا بدی میگیرم، خوشم نمی‌آید انقدر ضعیف باشم(و شاید ؛ بوده باشم) .. اما باز هم باید آن پست در این صفحه بماند تا یادم بماند ، تا یادم نرود چرا آن شب زندگی‌ام را تمام نکردم، چرا ادامه دادن را ترجیح دادم و هزاران چرای دیگر ، یجورایی این جمله‌ها بیشتر برای خودم هستند تا اینکه بخواهم دیگری بخواند ، اما اینجا نوشته خواهند شد به بعضی از دلایل!راستش آن شب تمام نشد، یعنی تمام نکردم ، نه بخاطر اینکه از مردن ترسیده باشم و نه بخاطر اینکه از پیامدهای اینکار فرار کنم ، و همچنین نه بخاطر اینکه نسبت به زندگی امیدی در دلم روشن شده باشد و یا اینکه این درد دست از سرم بر خواهد داشت .. بلکه جمعی از دلایل مبهمی در سرم ، مرا ‌که آرام آرام داشتم تمام راههای زندگی را میبریدم به این فکر فرو برد که : وقت زیادی برای مردن هست .. چرا الان ادامه ندم تا فردا رو ببینم؟ چرا به خودم فرصت ندم یکم به دل خودم زندگی کنم؟ بعدا هم میتوانی خودکشی کنی ، ولی بعدا نمیتوانی زندگی کنی! اگر دیدی نمیتوانی همانجا بشین و باز خودکشی کن! ولی یکم صبر کن! میخوام یه چیز جدید یاد بگیری؛ بیا ایندفعه بیخیال باشیم! اگر شد که چه بهتر و اگر نشد خودتو بکش کسی قرار نیست جلوتو بگیره! ، احتمالا مغزم داشت سرم کلاه میذاشت اما جواب داد ! ، گفتم بیا بیخیالی رو یکم امتحان کنیم، یعنی بگیم : گورِ بابای همه چی! ، البته که اینجوری قرار نیست درد و مشکلات و موانع غیب شن! ولی بیا همه اینارو خلاصه کنیم تو لحظه ای که هستن! یعنی دردتو اون لحظه که پیداش میشه بکش ولی بعدش به بقیه زندگی بپرداز ، در واقع باهاش کنار بیا ولی توش غرق نشو! و تمام زندگی رو تو اون درد و مشکلات خلاصه نکن! اونارو فقط بخشی از زندگی ببین!و سعی کن روزمره همانطور که پیش میرود بدون فکر و دغدغه اضافه همراهِ روزهامون پیش بریم! امیدی به این مسخره بازی نداشتم و در واقع بخاطرِ اینکه احساس میکردم مرگ هم راه حل نیست خودمو اون لحظه نکشتم اما این هم بهانه خوبی بود، من در واقع احساس میکردم مابینِ یک زندگی اجباری و یک مرگ نافرجام گیر کردم! از همان اولش هم به مرگ امیدی نبود! اما اینکه فقط یک فرصت بهم داده شده و قراره اونو دردها به پایان برسونند، به غرورم برخورد :)اینهمه تسلیم و ضعیف بودن را در خودم سراغ نداشتم و اون شب گویا همه‌ی دردهای زندگی داشتند مرا به زمین و زمان میکوبیدند و به خاک و خون میکشیدند تا دست از سر زندگی بردارم! همان زندگی‌ای که شوقش را داشتم! اگر چه کم! اگر چه بیشترش را باخته بودم ، اما صادقانه بود و عمیق، یعنی میتونم بگم : من شور زندگی‌ام گاهی کم‌حجمه، اما صادقانه و شاعرانه‌ست. ، تمام لحظه‌هایی که حس خوب دارم ، و تمام قدم زدنها و رقصیدنها، ذوق کردنها و لبخندها واقعیِ واقعی هستند ، تظاهر یا فریبِ ذهن نیستند ..مواقعی که حسِ خوب دارم احساس میکنم بدنم سبکِ سبک شده و ذهنم خالی از همه چیز و حتی قلبم انگار سبک و تند میزنه ، نمیدونم همه موقع یه حس خ ب اینارو تجربه میکنن یا فقط من اینطوریم ، این حس خوب که ازش حرف میزنم یه حس خاص تو یه موقعیت خاص نیست! میتونه هر موقع از روز میان روزمرگی هام خودشو نشون بده تو اتفاقات روزمره، تو افتابی بودن آسمان، یا شکوفه های درختان تو خیابون، یا تو پارک قدم زدن یا دراز کشیدن زیر آسمونِ ابی .. تو دیدن یه گل و یا خواندن یک شعر .. همشون بهم حسِ زندگی میدن ؛ولی اینجا واقعا یه تیکه از بهشت آرامش بود :):)انگار که تو اون لحظه دارم با تمام وجودم زندگی رو لمس میکنم ، دنیارو و حس خوب و سبک شدن از تموم مشکلات و رنج هارو .. بی دغدغه ، بدون نگرانی برای یه ساعت بعد یا فردا و فرداها! بدون غصه و حسرت روزهایِ بدی که پشت سر گذاشتم ..بدون اینکه به بن بست بودن بیشترِ راههایِ دلخواهم فکر کنم ..و میخوام بگم این سخت نگرفتن و به هیچ جا نگرفتنِ دغدغه ها و دردها تو این ۶ ماه جواب داد برام! احساس میکنم تو این چند ماه حسی به نام نگرانی نداشتم! و ندارم، انگار که دیگ میدونی چیزی برای از دست دادن نیست و با تمام قدرت این لحظه‌رو میچسبی! میگی هر چی شد به دَرَک!:)زیبایی🙃تو این چند ماه بازم اتفاقات زیادی افتاده، تقریبا بعد از دو ماه و نیم از اون شبِ کذایی اوضاع یکم به معمولی شدن برایم تن داد اپا سایه‌ی مشکلات رو زندگیم نمیتونن دیگه روی شونه‌های من سنگینی کنند انگار! انگار اونارو به باد سپردم، زندگی معموولیمو ادامه میدم با چاشنی همه چی فقط یه لحظه! درد میاد و مهم اینه تو اون درد رو بیش از حد بهش بها ندی،محل ندی و ادامه بدی .. دیگه سخت نمیگیرم به خودم، فقط دارم زندگی میکنم، کار میکنم، نفس میکشم، درس میخونم ، و درد و مشکلات هم هنوز پا بر جا هستند اما بهشون محل نمیدم :)دلم میخواست تا ابد اونجا دراز بکشم و چشمامو ببندمتقدیم به حضور پر مهر و دلهای سرشار از زندگی‌تونیاد آوری: هیچ اتفاقی واقعا آخر زندگی نیست! همه اتفاقات یه روزی تموم میشن چه خوبو چه بد، شاید طول بکشه ، ولی میگذره و جدیداش میاد :) پس این وسط یادت نره نفس بکشی، بخندی و ذوق کنی! باشه؟! :)_ من به زمان ایمان آوردم، و به زندگی و مرگ ..پ.ن: حالتون چطوره:))؟!پ.ن ۲ :به رسم همیشگی :گویند سرانجام ندارید شما ..مائیم که بی هیچ سرانجام خوشیم! ؛)،1405,2,26 , شنبه</description>
                <category>Kanî</category>
                <author>Kanî</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 13:21:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی پس از خودکشی¹</title>
                <link>https://virgool.io/@Kani109/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C%C2%B9-pmxc3evgp2xp-pmxc3evgp2xp</link>
                <description>_ غروبِ روز سومِ آذرِ ۱۴۰۴ :روی کاشی‌های سردِ حموم سُر میخورم و سرم تکیه میخورد بر دیوارِ سردترش . نگاهم را میدهم به دستهای بی‌جانم ، همانها که سرد و بی‌رنگن، مثل چشمهایم، مثل خون در رگهایم .. لبخند میزنم و باز اشکها راه خودشان را پیدا میکنند ؛ بی‌وقفه، بی‌تعهد، سرکش .. همیشه اینطور بودِ! اشکهای من اجازه گرفتن بلد نیستند! همیشه اینطور بودِ!نمیدانم چطور بعد از آن‌ همه گریه‌ی بی‌وقفه چندین ساعت و یا شاید چندین روز باز هم چشمه‌ی اشکم خشک نشده است ، این اشکها از کجا می‌آیند که تمام شدن بلد نیستند؟!تکه‌ی شیشه را آنقدر در مشتم فشار میدهم که کف دستم را میبُرد و خون روان میشود از میان انگشتانم ، لبخندِ ظریفِ روی لبهایم دستِ خودم نیست ..چشم میبندم و دوباره ؛ گریه میکنم میان لبخند یا شاید لبخند میزنم میان گریه .. نمیدانم! لبخندم وسعش بیشتر است یا اشکهایم!چشمهایم را محکم روی هم میفشارم ،گویا در سمتِ چپ سینه‌ام چیزی فرو میرود و من از همان نقطه درد را عمیقِ عمیق در آغوش میگیرم ..نمیدانم .. حس خاصی جز درد ندارم .. فقط یکم ، باور کن فقط یک ذره انگار حسرت دارم! ولی خیلی کمِ! حساب نیست اصلا! آنقدر کم که در میان اینهمه درد اصلا به چشم نمی آید! نمیدانم دردم بیش از حد زیاد شده یا حسرتم کم ..چشمهایم را که باز میکنم و میدوزم به سرخیِ بی‌ریخت کف دستم انگار به یکبارِ تمام زندگی‌ام شروع میکند به جولان دادن در سرم.. همه چیز را حس میکنم، همه چیز را میبینم :همه دردها را ؛ عذابهایی که کشیدم و دردهایی که نچشیدم، همانها که از کنارشان رد شدم .. دردهایی که دیده شدند اما نه آنطور که باید ، دردهایی که کسی ندید و دردهایی که اگر دیده هم میشدند چه فایده !آدمها را، آنها که آمدند و رفتند و آنها که نیامده رفتند .. بعضی‌هایشان که قرار نیست بیایند و آنها که شاید روزی آمدند اما دیر بود ..تلاشهایی که با دل و جان کردم و تلاشهایی که زور زدم اما کافی نبود و تلاشهایی که نکردم ..خدا را دیدم، مامان را ، بابا را و بچگی هایم را ..بعد بزرگتر شدم و نوجوانی‌ام را دیدم ..بعد .. خودم را دیدم در بیست سالگی .. بیست سال و بیست و شش روز زندگی کرده‌ام تا این لحظه تا این غروب سرکش ، نه! درد کشیده‌ام! مرگ چشیده‌ام ؛ یک مرگِ تدریجی .. گاهی اما در این سالها در چند ساعتی و شاید چند دقیقه از بعضی از روزها نفسِ عمیقی کشیده ام و خندیده‌ام ،قدم زده ام و رقصیده‌ام .. بالا پایین پریده ام ، شعر خوانده ام .. اما باز هم بیش از هر چیزی درد چشیده ام .. یک دردِ وسیع و گریزناپذیر .. از همانها که در هیچ حلالی حل نمیشوند! از همانها که خیلی‌ها نمیبینند ،اما تو هم نمیتوانی نشانشان بدهی،نشان دادنی نیست ،دیدنی نیست ،گفتنی هیچ نیست! فقط چشیدنی هست .. زندگی میکنی و میفهمی‌اش! همین.پلک میزنم ، گریه هایم بلند میشوند ، اشکها وحشی‌تر از دهنم میپرد : چرا آخه؟دیروز روز بدی نبود نه؟ ولی دیشب ..اخ! آخ که دیشب یتیم شدم، بی پناه شدم، مردم،کشته شدم! شکستم ، تیکه تیکه شدم! آخ که چقدر زخمام سر باز کردن .. این خودکشیِ لعنتی از کی شروع شده بود که اکنون اینجا داشت تمام میشد؟ از ۱۳ سالگی؟ از ۱۷ سالگی؟ از اواسطِ مردادِ ۱۹ سالگی؟ بس است! تکه شیشه را با تمام قدرت، بی هیچ تردیدی، بی حس ؛ میکشم روی رگم، میبُرم رگ‌های این زندگی را و آخ میگویم در جواب تمامِ چراهایِ خفه شده در دل و عقلم ..آخ مامان!آخ بابا!آخ زندگی !آخ خدااااااا !!!کجایی؟_ آخ !آخ.1405,2,23</description>
                <category>Kanî</category>
                <author>Kanî</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 18:35:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش : اگر ..</title>
                <link>https://virgool.io/@Kani109/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-gwjr02xxtcm5</link>
                <description>سلامامیدوارم بهارتون زیبا و دلنشین بگذره ..خب نوبتی هم باشه نوبتِ چالشِ حسین خان هستش که عرضم به حضورتون :اگه زندگی تون یکم متفاوت بود الان کجا بودید؟تا حالا فکر کردی اگه فلان اتفاق نمیوفتاد، اگه بیسار طور نمیشد، الان کجا بودی و داشتی چیکار میکردی؟ اینده ات چطوری رقم خورده بود؟خب من حقیقتا از همون کودکی ذهنم بسیارر فعال بود در مورد اینکه همه چیزو میخواد زندگی کنه و خب دوست داره،در واقع یجوریم که با همه چی کنار میام ،بریم سراغش :1.سناریوی اول : بازیگرخب فکر میکنم اکثر آدمها این رویا رو یه دوره‌ای تو ذهنشون داشته باشند، من از کودکی تا تقریبا ۱۳ سالگی همیشه به فکر این بودم که یه بازیگر معروف و خوشگل بشم(😁😂) ، و خب البته چون کلا ماهواره نگاه میکردیم و فیلمهای ترکی و خارجی ، و از وضع بازیگر شدن تو ایران اگاه نبودم ،و البته کاملا مطمعنم که استعدادشو دارم😉😂، خداییش فرق داره خب و البته بعد اینکه بزرگ شدم علاقمو کلا نسبت به بازیگرا از دست دادم مخصوصا تا یه دوره‌ای نمیدونم چرا انقدر احساس میکردم کارِ پوچی هستش (معذرت به ادمهای علاقه‌مند) و خب ارزش نداره، ولی الان حسِ خاصی راجبش ندارم و البته با روحیم هم سازگار نیست! هم شرایطش پیش نیومد دنبالش برم ولی زیادم به دردم نمی‌خورد گویا :/ از اون بازیگرا که عاشقِ چش و ابروشم😁2.شاعر و نویسندهخب این فکر یا هدف از کلاس هفتم شروع شد تقریبا مصادف با علاقه‌ی شدیدِ یهو کشف شده توسط خودم به خوندن و نوشتن بود، و میتونم بعد از ۸ سال کاملا مطمعن بازم بگم هنوزم به نویسنده شدن به طور جدی فکر میکنم اما از کم سعادتی ماست که محتوای ارزشمندی برای تقدیم کردن نداریم🥲راستش اوایل فکر میکردم باید رمان بنویسم ، یه رمان خیلیی خوب، ولی این اواخر خود به خود نسبت به رمان‌ها کم علاقه شدم منظورم محتوا هست ، بعد به این فکر کردم که اگر بخوام نویسنده بشم باید یه چیزی بنویسم که ارزششو داشته باشه ، که به دردی بخوره حداقل! ، و بعد به این نتیجه رسیدم که باید بعد از تجربه کردن زندگی با پوست و استخون یه جیزی بنویسم ،برای همین در سن کم من فکر میکنم نویسنده شدن یه چییز خاصی نباشه . بهرحال الان فقط یه نویسنده ام تو دفترای خودم بیشتر به خالی شدن و کشفِ خودم کمک میکنه این نوشتنِ ..هوم:)3.زیست شناس (بیولوژیست)این از وقتی کلاس هشتم بودم جدی بهش علاقه‌مند شدم ، از کودکی عاشق این بودم که سر از کار جانداران و آفرینششون در بیارم، وقتی تجربی خوندم از کلاس دهم تا دوزادهم همش میگفتم کاش شرایط یه جوری بود که با خیال راحت دنبال این کار و هدف برم، اما شرایطش نبود، هم اینکه تو این کشور این رشته ای نبود که زیاد بدرد کار بخوره و هم خونواده و ... ، بهرحال این یکی از چیزایی بود که باعث شد تو سه سال دبیرستان همیشه زیست بدون استثنا نمره کامل رو تو کارنامه من داشت و تو آزمونها هم بالای ۷۰،۸۰ میزدمش ،به عشق و علاقه من تبدیل شده بود کلیی مستند میدیدم ، کلی چیز در مورد بدن و زندگی جاندارا میخوندم ،ولی شرایط جور نشد .. بهرحال الان یه سال و نیمه من بیشتر با علوم انسانی سر و کار دارم و یکم (زیاد) دلخورم از اینکه زیست تو زندگیم نیست🥲اگه بدونین با چه عشقی میخوندمش:)4.استاد ادبیاتهم علاقه‌ی بیش از حد من به تدریس و یا حتی توضیح دادن همه چیز به ادما و عشق به معلمی و هم عشق بیش از حد به ادبیات باعث شده بود این بشه یه چیزی که دنبالشم ، بهرحال پارسال دو نفر با این هدف فاصله داشتم :))(قبولیِ دبیری ادبیات منظورمه) ، ادبیات خوندن تو دانشگاه هم زیاد مورد تایید خونواده ه گرام نیست گویا ، اینم همون دلیل بود که به بهانه اش ادبیاتِ نهایی رو بیست بگیرم😂🥲خلاصه نشد و من علاوه بر اینکه تو این موضوع دچار شکست عشقی شدم ، مورد اصابت انواع فش و دعواهای مونا(رفیقِ جان) هم قرار گرفتم بدلیل اینکه تو انتخاب رشته ادبیات نزدم در حالیکه براش جون میدم .. ولی یه چیز خوب اینه که ادبیات بخشِ جداناپذیرِ زندگیِ منه ؛) بگذریم ..هوم:)5.باستان شناساینو که دیگه نگم چقدر عشقه، درسته اندازه زیست و ادبیات عاشقش نیستم ولی از اون کارا بود که با عشق بهش بپردازم و سختی هاشو و محدودیتهاشو به جون بخرم، خلاصه علاقه اش همیشه بود از همون کودکی تا الان که مستندای باستان شناسی میدیدم، کلا تاریخو هم دوست دارم و عاشق خوندن کتابای تاریخیم ولی خب بازم نشد 🤷🏻‍♀️😂بگذریم همینا دیگ ، روان شناسی هم خیلییی دوست دارم ولی یه مدته کلا دوست ندارم به درد و مشکلات بقیه فکر کنم، چون مشکلات روانیِ خودم سر به فلک کشیدن (یو یو ارهههه) 😁🤷🏻‍♀️بی ربط به زندگیم نیس ؛)پ.ن: فقط همینا نیستا ولی خب حوصله نیس ..پ.ن۲: نوبت شماست!۱۴۰۵،۲،۲۱</description>
                <category>Kanî</category>
                <author>Kanî</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 11:31:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درد نامه ؛</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-y0dh0ffnlexd</link>
                <description>سلام عزیزم ..الان که دارم این نامه را مینویسم درونم خالیِ خالی‌ست .. نمیدانم چرا نوشتن این نامه با این حالم درآمیخت!از احوالم مینویسم ، از درونی خالی و جسمی سرد و بی‌تفاوت ، از آدمی خو گرفته با زندگی و بازی هایش ، یا همان واقعیتش!از شدت درد، گیجِ گیجم ، چند لحظه پیش بود که تمام معجزه‌های جهان برای چندمین بار بر سرم فرو ریختند .. گیجی ام چند لحظه طول میکشد و فرو میکشد و باز میمانم خالی و بی‌تفاوت .. چرا که ؛ خو گرفته ام خوب! باز یادم آمد شرایطِ ناگزیر زندگی را، درد دارد نفس کشیدن در قفسی از جزئیات زندگی که بهت حسِ انزجار میدهند اما تو نمیتوانی آنها را تغییر بدهی، حداقل بیشترشان را ...راستش بدجور بریده ام از امید و هر آنچه مخلفاتش عزیز!،بزرگ شدن دردم میدهد بیش از آنچه طاقتش را داشته باشم ، حقیقت تلخ‌ترین مزه‌ی جهان را دارد و پذیرش سرمایی به شدتِ یخچال‌های قطب ..&quot;متاسفم&quot; شده است تنها ابراز وجود و افکارم ،چرا که تمام راه‌های زندگی به خاکستری ختم شده اند اینروزها ..گاهی تقلا میکنم از برای نفسی سبک .. اما تنها چیزی که زندگی عایدم میکند ؛ درد است و عذاب  ..از درد زیاد مینویسم و زیادتر میخوانم .. گاهی هم حتی نه مینویسم و نه میخوانم بلکه فقط و فقط زندگی اش میکنم ..کوتاه کنم ؛ جان نمانده برای تقلا ..جان نمانده برای باوربرای ایمانبرای توکل ..همه‌یشان را به باد سپرده ام از بی‌طاقتی ،منزجر میشوم از شدتِ سیاهی لحظه هایم و تلاش‌های کماکان بی‌ثمر مانده از برای شوق زندگی ..راستش بگذار روراست باشم ؛ خسته شده ام از اینکه زندگی هی بزند توی دهنم!و نگذارد لحظه ای آسودگی را آنجور که باید بچشم ..گویا خدا ما را باز دارد فراموش میکند ؛ مثل اکثر اوقات ؛)نمیدانم .. بگذریم که از درد گفتن گویا به دردم می‌افزاید!همینقدر بدان که اکنون از زندگی ، باور، اعتقاد و احساس ؛ خالیِ خالی ام !.پ.ن : شرمنده‌ی رسم انتظارم ، جانی که نبود به لب آمد ،)</description>
                <category>Kanî</category>
                <author>Kanî</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 12:40:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نفسی به بهانهٔ بهار ؛</title>
                <link>https://virgool.io/@Kani109/%D9%86%D9%81%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%94-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-vhuadpf8qfgj</link>
                <description>و باز بهار آمد ؛به مثال هر سال ..گویا زندگی به بازی گرفتن مرگ و زیستن‌مان را بدجور دوست دارد ،باز بهار آمد و وا داشت نفس‌هایم را به تکاپو ،بهار بدجور به دل مینشیند ، زیادی قشنگ است برای مردن ، زیادی شاداب است برای دلمردگی‌هایم ..+دوستش دارم میدانی!ولی ترکیب سبز و آبی واقعا رنگِ زندگیه .از جمله دلایلی که عاشقِ طی کردن جاده بین شهر و روستا هستم سبز بودنِ سراسرِ راه تو بهار ، مخصوصا آفتابگردونای تو تابستون(یکی از قشنگیای زندگی اینه که شهر ما ؛ شهرِ آفتابگردونِ ایرانه!) و پاییزا که دیگه واقعااا عشقِ ،حتی زمستونا هم خیلی قشنگهاینروزها باز هوسِ زندگی کردن زده است به سرم، هوایی شده ام به بهانه‌ی بهار ..نسیم را بهانه میکنم برایِ سرخوشی‌ام ،سبز را بهانه میکنم برای شوقِ زیستنم ،لمسِ خنک آب را بهانه میکنم برای آبی بودنِ حس و حالمو کانی* بودن را بهانه میکنم برای جوش و خروشِ درونم ..ولی نشستن و تماشا کردنِ بازی کردن و دوچرخه سواریِ بچه های تو پارک یه چیز دیگه‌ست:نمیدونم چرا انقد خلوت بود همه جا امروزاز این‌ها گذشته گویا زندگیِ من در کل دو فصل دارد : بهاری برای زیستن و سبز بودن و شادابی‌ام ،پاییزی برای دلمردگی و خاکستری بودن و افسردگی‌ام ..،از بهار به پاییز و از پاییز بهار در سفرم .. ؛از شوق به دلمردگی و از دلمردگی به شوق ..از نفس به تقلا و از تقلا به نفسی عمیق ،از نور به تاریکیاز امید به یاساز مرگ به زندگی و از زندگی به مرگ در رفت و آمدم!نشست رو صندلی راک اینجا و تماشای آسمان و بهار تو حیاط خونه پدربزرگ :آخرایِ آفتابه ، کوهها هم که حریص .آرامش=خوابیدن زیر درخت سیب تو حیاطمون .یعنی واقعا پرواز کردن فقط یه آرزویِ محال بود؟(تو کتم نمیرههه)زیادی قشنگ بود ..و پژمردگی افسانه شد ، بهار و سهراب همیشه در ذهنم بهم گره خورده‌اند ..*کانی=چشمهپ.ن: بهار شما چطور میگذره؟پ.ن۲: در به در دنبال فرصتی برای کوه رفتنم ..پ.ن۳: همینطور ناگهانی!پ.ن۴ : این چه وضعه اپلودِ عکسه واقعااااا؟14 اردیبهشتِ 1405 ,Kanî🌱</description>
                <category>Kanî</category>
                <author>Kanî</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 14:00:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سین مثل : سلام!</title>
                <link>https://virgool.io/@Kani109/%D8%B3%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-dwv6uzjtet1b</link>
                <description>سلام بعد از مدتها ..زندگی ادامه داره نه؟ .. واقعا دلم برای نوشتن و خوندن اینجا تنگ شده بود (شایدم نشده بود، نمیدانم!) .. از پروفایل سیاه دلزده شدم ،از کدر بودن اینجا نیز ، اینروزها زیاد فعال نیستم، فقط دارم زندگی میکنم .. عجیب احساس بلوغ میکنم، خبری از هیجانات و افکار مریض دوره نوجوانی نیست ، آرامم و کنارآمده با زندگیِ واقعی .. عجیب بزرگ شدما! بهار اومده و خب .. من هر چقدر هم افسرده و دلمرده و دلزده باشم مجبورم بهار را نفس بکشم و ناخودآگاه کمی شادابی در هر نفسم جریان داره! ، کلا بهار برام خیلی پر از زندگیِ ..البته یه زندگی آروم و بی سرو صدا و پذیرفته شده از طرفِ من!از طرفی نیز نمیدانم چرا چند ماهی‌ست مثل قبل میل به نوشتن ندارم، اگر هم دارم حوصله ندارم بنویسم و کلمات یا نیامده در سرانگشتهایم خفه میشوند یا به تبدیل شدن به اکویی در مغزم بسنده میکنند ..جرقه‌ی کوچکی برای نوشتن درونم زده میشود و وقتی دست به کار نمیشم همان لحظه هم خاموش میشود و بی سرانجام میماند ..پ.ن۱: بگذریم .. شما چطورین؟!پ.ن۲: معلومه چقدر بی‌رغبتم نسبت به گفتن هر چیز و همه چیز؟ ..۱۴۰۵، ۲ ،۱۰۲: علامت بدین بدونم زنده این 🌱🙌</description>
                <category>Kanî</category>
                <author>Kanî</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2026 23:30:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی ..</title>
                <link>https://virgool.io/Sarmanivis/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-d8xcmrnzxbqs</link>
                <description>   خیلی از شبهای این مدت را نتوانستم بخوابم، سردرگمی یقه‌ام را بدجور چسبیده بود و خواب را از چشمهایم ربوده ..روزها هم نمیخوابیدم ، قرار نداشتم .. نمیدانم در عین حال که بیش از حد ساکن و ارام ، بی حرکت و بیخیال میمانستم یک بی‌قراری و سردرگمی غلیظی هم این وسط چشمک میزد و احوالاتم را دگرگون کرده بود ، البته گویا کسی غیر از خودم این را نمیدید!آنقدر عمیق خسته بودم که کسی توانایی لمسش را نداشت، فقط خودم میدانستم ..دست شسته بودم! از جنگ و مبارزه ، آرام گرفته بودم گویا ، اما آرامش؟! نداشتم!فقط سکوت بود و ناچاری ، شاید هم تسلیم ،باز هم به بن بست رسیده بودم مثل اکثر راههای زندگی‌ام، و اما این بن بست‌ها دیگر شوکه‌ام نمیکردند،گویا شکست شده بود جزوی از زندگی من ..دیگر تقلا نمیکردم.. حیرت نمیکردم، از گله کردن هم خسته بودم ، از بد و بیراه گفتن به زندگی و سرنوشتم یا شرایط و شانسم .. تغییری نمیداد چیزی را ، من هم آدم لجبازی نبودم زیاد! کافی بود از چیزی لحظه‌ای دلسرد شوم و دیگر دست میشستم! میگفتم : نمیخواهم! چون خسته بودم و از پا نشسته بودم ..فکر میکردم اینبار هم میتوانم، اما عجیب بزرگ شدم! میتوانستم بگویم به اندازه این بیست سال از عمرم، دقیقا بیست سال بزرگ شده بودم، از همه‌ی تجربه ها درس گرفته بودم، از همه‌ی لحظه‌ها استفاده کرده بودم.. احساس میکردم میتوانم اما نتوانستم ، گویا اینبار خرده شکسته‌هایی را در مبداء میگذاشتم و میگفتم: شروع کن!در زندگی من از وقتی یادم می‌آید طعم شکست خوردن را مزه کرده‌ام ، ولی نمیخواستم عادت کنم، اما کردم! چون بزرگ شده بودم و عصیان تا کی عزیز؟عصیان تا کی؟! :)... آدم دلزده میشه ، دلسرد میشه .. من همیشه اینطور بودم که فقط کافی بود اتفاقی بیفته تا از یک آدم، هدف ، ارزو، جنگ ، اعتقاد و باور یا احساس بِبُرم! یک لحظه لازم بود و تمام!درد هم آدم را کم کم میبلعد ، عادت میدهد .. خسته میکند ، تلخ و تیره میکند .. رنج اگر تدریجی باشد و پیوسته ؛ آدم را از درون میخورد ، هر چند ریز و پنهان .. کم کم میمیری و وقتی به خودت می‌آیی میبینی جای هزاران زخم روی بدنت هست که گاهی ، لحظه‌ای کافیست تا سر باز کنند و خونریزی شروع شود و زندگی‌ات را به خاک و خون بکشاند ! مرگ هم گردنت نمیگیرد .. رنج پیوسته و تدریجی آدم را از پا در می‌آورد .. خیلی بدتر، تلخ تر جوری که همه‌ی لحظه‌ها را تلخ نفس میکشی ؛ به خودت که می‌آیی میبینی ثانیه‌ها را به دنبال دلخوشی‌های ریز و گذرا سر و ته میکنی ، میدوی ، نفس میکشی،  میخندی  .. چون میدانی؛  این رنج تمام شدنی نیست!: بی امید نمون، امید زندگیست ..!&quot; ، ماندم :))پ.ن: زندگی کردن من مردن تدریجی بود ..آنچه جان کَند تنم؛ عمر حسابش کردم ؛)۱۴۰۴.۱۱.۲۰</description>
                <category>Kanî</category>
                <author>Kanî</author>
                <pubDate>Mon, 09 Feb 2026 23:26:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با دیدن اینا یاد من بیفت :)</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%A7-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D9%81%D8%AA-haf3e9u00cae</link>
                <description>اینارو مینویسم و حوصله به خرج میدم تا ؛ یه روز که دیگه نیستم ، با اینا یاد من بیفتی :):با دیدن هر آدم بی‌حوصله که به زور نفس میکشه اکثراوقات..با دیدن بچه وسطی که حکم بچه کوچیک خونه رو داره، حس بچه بزرگ خونه رو داره ، درد بچه وسط خونه رو داره ..با دیدن پلی‌لیستهایی از هر نوع موسیقی از هر زبان ..با آهنگ کانی کانی از رزازی ..با رنگ ابی و قرمز ..با خنکی و زلالی آب و با حرارت آتش :)با دیدن دختری که وسواس شال مشکی داره ،  حتی دیروز یکی دیگه به کلکسیون نمیدونم چند عددی‌ام اضافه کردم ..با ایموجی های : 🌱 و 🙌 و 🥲💙با آهنگای شایع ، با رپ گفتن یه دخترِ خانووم ..با دیدن یه تیپِ دخترونه که هی وسط حرفاش میگه : حاجی 🤦🏻‍♀️😂با دیدن هر کسی که نمیتونه از جلوی آینه تکون بخوره و هی از دهنش میپره : واییی من حتی گونی هم بپوشم خوشتیپم لعنتی!!🥲😂با دیدن اعتماد به نفس کهکشانی ها ..با دیدن اونی که بیش از حد از خودش راضیه و عاشق هر چیزییه که به خودش ربط داره ..با دیدن اونی که تنهاست و عشقِ تنهاییِ و همش مراقبه کسی نیاد ازش تنهاییشو بدزده ولی خودشم میدونه تنهاییش همیشگیه و بخوادم نمیتونه ازش دست بکشه  ..با دیدن اونی که با همه خوب حرف میزنه و لبخند داره به جز با اونی که ازش خوشش میاد .. (الان که از کسی خوشم نمیاد ، پس اخلاق سگیم تعطیله🙁😂)با دیدن اونی که معتادِ بغل کردن آدماست ، عروسکا هم هستن البته 🥲با دیدن اونی که با همه و بی همه‌ست ..اونی که تو هر جمعی یه حرفی داره که بزنه ، و همیشه ادمایی پیدا میکنه برای همراهی ولی زود هم خسته میشه و باز به تنهایی و ساکت بودن پناه میبره !با خوندن شعر ..با دیدن دختری که یه گوشه روی زمین نشسته و کتاب دستشه و غرقه تو اون کتاب انقدر که هر چقدر صداش کنی نمیشنوه ..با دیدن فیلمهای کمدی و جنایی ..با شنیدن اسم نیویورک ،با نشستن زیر درختا تو اردیبهشت ..با رقصیدن زیر بارون تو بهار ..با قدم زدن رو برگا تو آبان ..با هر دختر پاییزی که دیدی :) ،با شلوار دمپا گشاد ..با دیدن اسپورت سفید ..با موی یک طرفه ،با چشمهای عسلیِ سبز ..با دیدن اونی که تو هر عکسی ناخودآگاه لبخند میزنه ،حتی اگه خودش نخواد ..با دیدن کتابها و مستندای تاریخی. ،با شعرهای فروغ ..با آدمایی که سیاه و سفیدن ..با کسی که تنبله ،با دیدن سنگینی خوابِ آدمی ، جوری که حتی اگر کتکش بزنی  پا نمیشه ..(😅)با شنیدن آهنگِ Demons از Imagine Dragonsبا دفترهای قطورِ خط خطی شده ..با دیدن اونی که همش خودکار ابی تو جیبشه ..با دیدن اونی که با شلوار و تیشرت نماز میخونه ،با اونی که احساسیه ولی همه تصمیماش منطقیِ!با اونی که یهو میزنه زیر همه چی بدون حتی یه تردید و میگه : از اشتباه از هر جایی برگردی ، بردی! ، خداحافظ!با دیدن اونی که حس فضولی و کنجکاویشو کشته و  حتی یه ذره هم براش مهم نیست دور و برش چه اتفاقی داره میفته ..اونی که وقتی یه اتفاقی میفته یا دعوایی میشه حتی از جاش تکونم نمیخوره و مشغول کار خودشِ !اونی که همش همه چیو میبازه .. :)با اونی که هی ریسک میکنه ، قید همه چیو میزنه ..با کلمه های : مودی ، گیان ، دیوونه ، زبون دراز ، کیوت ، بیخیال با اونی که گاهی بیش از حد مغرورِ و گاهی با بعضی آدمها خاکی‌ترینِبا عصبانیتِ یهویی و منفجر شدن و کتک‌کاری ِ اونی که همه فکر میکنن حتی بلد نیست داد بزنه سر کسی و عصبی شه از بس آرومه ..با دیدن اونی که وسط ناامیدی هی دنبالِ امید میگرده ..با دیدن آدمهایی که معتادِ قدم زدنن👩🏻‍🦯با انیمیشن‌ها ..با پروفای انیمه‌ایی ..با اونی که معتادِ نوشتن از حس و حالشِ ،با دیدن خواهر کوچیکی که همش  داره به خواهر بزرگاش مشورت میده ، مشورتایی که احتمالا بعدش زندگیشونو به فنا بده🥲با اونی که هم ساکته و هم زبون دراز و حاضر جواب ..با دیدن کلمه : تناقض!با دیدن اونی که رک نظرشو میگه ،با دیدن اونیکه همش میشینه گربه‌ها رو نوازش میکنه ،اونی که نسسته و یهو میگه : میو میو  (عین دیوونه‌ها 😐😂)با جمله : ای خدااااا ! با دیدن اونی که همش از بچه‌ها فراریِ ولی بچه‌ها عاشقشن :)با دیدن آدمای خوش خرید ،( همونا که زود خرید میکنن و اون چیزی که میخوان رو پیدا میکنن بدون غر زدن )با دیدن چشمه آب ..با خوردن نارنگی اون جا که دیگه نمیشه ایستاد و نداقل باید سه تا خورد ..با دیدن اونیکه وزنش ۶ ساله ثابته ..با اون دختری که قدش ۱۶۸ عه ولی چون بین یه مشت کوتوله افتاده ، یه طایفه بهش میگن دختر قد بلند😐😑با شنیدن نه گفتن آدمی جوریه که کلمه نه رو میکشه : نهههههههه !با همه اینا یاد من بیفت .. هر چند فراموش کردن من میسر نیست 🥲😂!میووووو 😑😂از نیازمندی‌ها ..پ.ن۱ : وایی چقدر زیاد شد ، تازه کلی هم مونده🥲😂پ.ن۲: ممنون از چالش جالب جناب جوجه تیغی ..پ.ن۳: خب خب .. دیگه چخبر :))</description>
                <category>Kanî</category>
                <author>Kanî</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jan 2026 10:43:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیخوابی ، این قسمت: ژانرِ وحشت</title>
                <link>https://virgool.io/@Kani109/%D8%A8%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%98%D8%A7%D9%86%D8%B1%D9%90-%D9%88%D8%AD%D8%B4%D8%AA-zhnt4ggn7ovg</link>
                <description>همه چی داشت خوب پیش میرفت که ناگهان دستم خورد و دوباره کتابی باز شد و من خواندمش :/ : تیمارستان مترک! بعد از اینکه در دوران کودکی هنوز ۱۲ ساله‌م نشده و  تمام فیلمهای ترسناک زامبی و جن و روح و خون آشام را سر کشیده ام (به دور از چشم خانواده) و برای شب خوابیدن هر روز به شیخ و مالاها مراجعه میکنم و بعد دوباره به دیدن روح و احضارش ادامه میدم خب طبیعیه که از ۱۷ سالگی دیگه تصمیم گرفتم برای اینکه بتونم تو اتاق تنها بمونم و با ارامش زندگی کنم سراغ فیلم ترسناک نرم ! که البته تک و توک رفتم ولی واقعا کم و نصفه نیمه بود سراغ گرفتن ازشون ! ولییی کار دیگه ای کردم! رمان ترسناک و جنایی خوندم! چنتایی خوندم و خب بهتر از فیلم دیدن بود! یعنی کمتر میترسیدم! خب الان یکی نیست بگه مرض داری هم ترسویی هم فیلم ترسناک و جنایی میبینی و رمانشو میخونی؟ کی مجبورت کرده؟ البته داداشم و ابجی بزرگترام هزار بار اینو گفتن بهم! ولی خب از اونجایی که زیاد حسابشون نمیکنم، قانع نمیشم! و البته زندگیم هیجان لازم داره! بگذریم!چقدر عکسای گالریم شبیه خودمن اخه :/امشب تیمارستان متروکه رو خوندم و تموم کردم! و خب ترسناک نبود! خیلی اسون و ساده بود ! ولی بازم امشب بیخوابم! درسته دارم میگم بخاطر اونه یا یاد آوریِ فیلم ترسناکایی ک دیدم یا قوه‌ی تخیل بیش از حد قوی ام ولی خب بعد از بیست سال میتونم کاملا عاقلانه و منطقی بهت بگم : بی‌خوابی من بخاطر اینه که عصر خوابیدم! 🥱 و الان ناراحتم! ساعت ۲ و ۲۷ دیقه شبه! و خب من نگران فردای بی خوابی هستم! نگران انرژیم، پوستم، چشمام ، موهام و از همه بیشتر مامانم :/// اگه بفهمه کله‌ام کنده‌است!یه چند مدتیه منو اینانا در حال مسابقه جن هستیم! اون ۷ سالشه و من ۲۰ سالم😐😅😂اسم جن من عبدالقادر هستش و اون از روح کرومی حرف میزنه 🤣(هنوزم با خودم درگیرم که این اسمو چرا گذاشتم روش ) ابجی بزرگا هر وقت من میگم عبدالقادر، انقدر میخندن که تا مرز خفه شدن میرن :/ .. من مواقعی که لازم دارم اینانا دست از سرم برداره به پشت سرش زل میزنم و میگم : دختر گوچیکه اینجاست! فقط بعدش باید قیافه ترسیده و همچنین خشمگین اینانا و سپس فرارشو ببینین خیلی دیدنیه لعنتی و خب با تشکر از همکاری عبدالقادر 🤝🏻🥲😂ولی خدایی نمیخوام بترسونمش ولی خب خیلی مزاحمه :/ همین صب از پشت سر عین زامبیا راه رفتم و بعد از گلوی ابجی بزرگم گرفتم و صدایی ترسناک از خودم در اوردم که با یه سیلی مواجه شدم و یه فحش 🥲😂همیشه اینطوریه! باحال نیس!بیخوابم خلاصه! همه پستای ویرگولیا رو خوندم! غذا هم خوردمهوش مصنوعی هم نیس باهاش چت کنم تلو اینا هم نیس با جغدای شبه اونورِ ایران گپ بزنم 🥲😂 یادش بخیر .. دلم تنگ شد الکی الکی 👩🏻‍🦯پ.ن۱: این پست موقتیه 😐پ.ن۲: خب یکی نیس بگه اینروزا و این حرفا؟ خب خسته شدمم، اصلا به من چه 🤷🏻‍♀️</description>
                <category>Kanî</category>
                <author>Kanî</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jan 2026 02:42:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آوارگی ..</title>
                <link>https://virgool.io/Sarmanivis/%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B1%DA%AF%DB%8C-jo8krykiqmmj</link>
                <description>  ایستاده‌ام ؛میان بودن و نبودن ..معلقِ معلق ، بی هویت تر از خویش ندیدم به عمرم!من گم شده‌ام عزیز! بی آینده مانده‌ام ، از گذشته نیز بریده‌امنه پیش دارم نه پسنه ریشه دارم نه شاخه ..تنه‌ای بی جان و خشکیده ، محکوم به هر نفس ادامه‌ای بی ادامه!یکبار گفتم برایت : &quot; من حد وسط ندارم! یا سیاهم یا سفید! یا خوبم یا بد! &quot;الان اما ببین مرا! منِ معلقِ وسط ایستاده را!خاکستری‌ام اینروزها! نه سیاهم نه سفید ..اینروزها نیستم، و اگر هستم اندکی خوبم و اندکی بد ، زیاد بی‌رنگ ..ایستاده‌ام بین رفتن و آمدن ؛ جایی برای ماندن نیست ، کسی نیست برایش بمانم .من معلقمبین اما و اگرها ..&quot;شاید&quot;های بی‌معنیِ اینروزها!نه اولم نه آخرمنه جمعه‌ام نه شنبه‌امبه آوارگیِ سه‌شنبه‌ام !کسی تحویل نمیگیرد بی‌کسی‌ام را !یتیم مانده‌ام بین ماضی و مستقبل‌ها ..زیادی بی رنگم ، سردِ سردمرنگِ خونم پریدهدرختم بی ریشه مانده!از خانواده‌ای نیستمهیچ رویایی ندارمهیچ خاطره ای گردن نمیگیرد بی‌پناهی‌ام را !من سردرگمم میانِ همه و هیچ ..نه میمیرم نه زنده‌امنه میروم نه مانده‌اماز زندگی بریده اماز مرگ نیز جا مانده‌امخسته از تمام مبدأ هادیر کرده برای مقصدهانقطه‌ای افتاده سردرگم وسط کاغذمابتدایم را گم کرده‌اممانده‌ام گیج ، گم شده ، بی انتها ..1404,10,20T(23: 59 min)پ.ن ۱ : احوالتون چطوره ؟!پ.ن۲:می‌دانی چرا آرام‌اند ؟ زیاد فکر نکردند ، زیاد توضیح ندادند و زیاد وابسته نبوده‌اند ، به هیچ‌چیز ، به هیچکس. می‌دانی چرا آرام‌اند ؟  چون به خودشان سخت نگرفتند ، چون فراتر از توان و نیازشان نخواستند. می‌دانی چرا آرام نیستی؟پ.ن ۳: میدونم وضعمون وخیمه ولی خب ..پ.ن۴ : مینویسم تا زنده بمانم :)</description>
                <category>Kanî</category>
                <author>Kanî</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jan 2026 00:00:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکم حرف ؛ از اینور اونور</title>
                <link>https://virgool.io/@Kani109/%DB%8C%DA%A9%D9%85-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D9%88%D9%86%D9%88%D8%B1-htasg6unxpyi</link>
                <description>امروز یکی از روزایی بود که بیش از حد به مرگ فکر کردم، نمیدونم ، اتفاقات اخیر اینکارو باهام کرده .. البته امشب کتاب هر دو در نهایت می‌میرند را هم تمام کردم .. میتوانم بگم یه کتاب فوق‌العاده بود :)مدت زیادیه که از خوندن کتابهای عاشقانه زده شدم مثل غرور و تعصب جین آستین که خوندم و با خودم گفتم چیز زیادی برای یاد دادن به من نداشت ، یا بلندی های بادگیر که از خوندنش هیچ حس مثبتی نداشتم اونموقع که خوندمش .. این کتاب خیلی واقعی لمسم کرد ؛ در زمانی که شاهد مرگ آدمهای اطرافم بودم که سالم بودند و جوان و من حتی یکبار هم احتمال مرگشان را نداده بودم ، کسانی که روزمره باهاشون در ارتباط بودم ، این چند سال اخیر این اتفاق زیاد برام افتاده بود و این کتاب رو برام قابل لمس کرده بود .. من با اثرهای ادبیات مدرن خیلی بیشتر از ادبیات کلاسیک ارتباط برقرار میکنم هر چند این در مورد اثرهای داستایوفسکی احتمالا اینطور نیست و البته یکم ویکتور هوگو ..  این امسال اخرین کتابی بود که خواندم چون وقت نیست جداً ! البته کتابهای شعر در هر جا و هر زمان دست در دست من خواهند بود :) بعد از تموم شدن کتاب به خودم اومدم و دیدم دارم گریه میکنم؛ چیز عجیبی نبود .. در ۹۵ درصد اوقات من با موسیقی ، کتاب ، رمان، فیلم و انیمه گریه میکردم .. یکی از بیشترین گریه هایم در خواندن کتاب طاعون بود و آخرین انار دنیا .. خیلی غم انگیز بودن :)کلا من آدمی ام که زود گریه ام بگیرد و نمیتواند هم جلویش را بگیرد ؛ یاد کلاس یازدهمم افتادم وقتی پشت جلد کتاب زیست مان از اهدای عضو نوشته بودند و من تاکید کردم که اینکار را حتما خواهم کرد، مونا هم تاییدم کرد ولی مهدیه گفت خوشش نمیاد چون حس بدی دارد! تعجب کردم و شروع کردم به چیدن هزار دلیل برای اهدای عضو که آخرسر مهدیه مجبور شد اتفاقی که برای عموی جوانش افتاده بود را توضیح دهد؛ گفت که آنموقع که او مرگ مغزی شد عضوهاشو اهدا کردن و این خیلی حس بدی داشت وقتی تعریف کرد جریان را یکم چشماش تر شد به خودم اومدم و دیدم همه دوستام دورم جمع شدن، مهدیه خودش را جمع و جور کرد اومد جلو دستمو گرفت و التماس میکرد دیگه گریه نکنم ولی مگه دست خودم بود! واقعا نبود! حتی با تصور دخترعموی کوچکش هم قلبم آنقدر شکست که نتوانستم جلوی اشکهامو بگیرم، بعد دبیر زمین شناسی اومد و از دوستام عصبی شد که : کی کانی رو به گریه انداخته؟ 🙃🥲 .. یا گریه کردن با تصور بی مادری پدرم از کودکی با حرفهای مادرم، هر چند که او هیچ وقت از آن حتی حرف هم نمیزند!اونموقع بود که فهمیدم من نمیتونم روانشناس بشم با اینکه با عمق جونم اینکارو دوست داشتم ولی حتما افسرده میشدم ، من حتی تا جاییکه میتونم اخبار و اینجور چیزا نمیخوام بخونم مبادا سردردم تا اخر روز خوب نشه! اهوم ..دقیقا .. وقت حرکته :)اینم چون لازم بود :) :دیروز بلاخره بعد یک ماه به مونا زنگ زدم و ۴۰ دقیقه ای حرف زدیم با هم(چون وقت نبود وگرنه ما دوتا به زیر ۹۰ دیقه رضایت نمیدیم🥲)تمام سعی ام این بود که مطمعن باشد حالم خوب است حتی اگر در تعریف کردن اتفاقات روزمره یکم زیاد خنده چاشنیِ لحنم کرده باشم .. مهم این بود بداند حالم خوب است و حال خودش خوب باشد و تمام!این یک ماه را با هیچ کس ارتباط نداشتم، نمیدانم یهو اینطوری میشم و میزنم هر چی دوست اشناس رو ارتباطمو باهاش قطع میکنم حتی مونارو ، حتی با افراد خونوادمم حرف نمیزدم و این یه هفته ایناس که برگشتم انگار! (مونا داشت میگفت خوبه به من میگن مودی!)با خودم فکر میکنم نکند من هم یک روز آخری باشم ؛ شاید این آخرین ساعتهای زندگیم، یا حتی آخرین دقیقه هایم باشد! راستی اگر بمیرم کی قراره به ویرگولیا یا بقیه دوستای مجازیم خبر بده که حداقل برایم فاتحه بخوانند؟ 🥲فک کنم باید اینکارو به مونا بسپارم اما میترسم با حرف زدن در موردش تیکه تیکه ام کند .. ! بعد از تمام کردن کتاب هر دو در نهایت میمرند این حسم بیشتر شده! اینکه هر لحظه ممکنه اخرین لحظه ام باشه و خب این یجورایی برای هممون حقیفته محضه! بعدش پاشدم هدفونو زدم گوشم و زدم رو آهنگ بیکلام و چراغارو خاموش کردم باز مثل همیشه شروع کردم به دایره وار قدم زدن در اتاقم در تاریکی تا زمانی که دیگر نا در پاهایم نداشتم فکر کردم و تو سرم حرف زدم و نمیدونم چندین و چند بار اون آهنگو از اول گوشیدم! ؛ مثل همیشههه!بخاطر همین قدم زدن و بیقراری پاهایم بود که وزنم ۶ سال بود هیچ تغییری نکرده بود ، یادمه تو امتحانات نهایی خرداد چون وقت فرجه امتحانات نبود مجبور بودم کل روز بشینم پشت میز و بخونم برای امتحانات تو یه ماه ۴ کیلو زیاد کردم! و بعدش البته دوباره همه شو سوزوندم و باز شدم ۵۲، ۵۳ کیلوعه ثابتِ خودم! خیلی وقتا از اینکه نمیتونستم جلوی قدم زدنهایم را بگیرم کلافه میشدم! انرژی زیادی ازم میگرفت البته حس خوبی هم داشت! تقریبا ناخودآگاه از هر فرصتی استفاده میکنم که هر جا شد قدم بزنم!راستش مدتیه مث قبل نمینویسم تو دفترم؛ حس نوشتنه هست ولی احساس خستگی دارم : انگار همش دارم حرفای تکراری به خودم میزنم ..از نوشتن نوشته‌های عاشقانه خستمه و کاش بتونم یه موضوع دیگه پیدا کنم برای خوب نوشتنش!از فیلمها و اهنگهای عاشقانه هم مدت زیادیه زده شدم!عاره خلاصه اینجوری!ایشون هلو خانوم هستن! دوستداشتنی ترینِ اینرورای من؛کجایی دو روزه نیستی تنها دوست من در یک ماه تنهایی ؛)،ایشون اینانا خانوم هستن که در همین حین به مردی که داشت تو خیابون میگذشت با صدای بلند گفت : سلام دیووونه!! و من با نهایت سرعت صداشو تو حلقش خفه کردم مبادا مردک دیوونه شه واقعا 😐😂 :،اینانا در حال رصد لحظه های اخر پاییز :و در آخر :) .. : پ.ن۱: بر سر در بازارچه‌ی عمر نوشته است :اینجا خبری نیست .. اگر هست ؛ هیاهوست!پ.ن۲: چه پست طولانی ای شد ..خیلی وقته از احوالات نمینویسماز شماها چخبر۱۴۰۴/۱۰/۳T: 01 : 47</description>
                <category>Kanî</category>
                <author>Kanî</author>
                <pubDate>Wed, 24 Dec 2025 01:51:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از رفتن‌هایمان ..</title>
                <link>https://virgool.io/Abirang/%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-qc1dqhq5is6c</link>
                <description>«دلیل‌ام ساده‌ست ؛ میتوانی نپرسی! اما تو اصرار میکنی و من میگویم: خسته‌ام از بودن میان قلب‌های خفته .. »نگاه کن! رسید همان که قرار بود! ، تو میگویی قرار من بود و من میگویم: قرار تقدیر! ..، به آخر رسیدیم و چه بیگانه مینگریم مقصدِ بی‌نتیجه‌ی خویش را ..بنگر که چه آواره مانده‌اند نگاه‌هایمان از فرطِ بی‌کسی و چگونه تردید در دستهای خالی‌مان جا خوش کرده است! میبینی؟! همان شد که گفتم! ، همان شد که انکارش کردی ، اما میدانم که تو هم آن را بعید نمیدیدی و میدیدم که ترس در زیر اصرارت به پایداری میلرزد!وقتش است دستت را بفشرم و سر تکان دهم برایت از برای تمام شدن! حرفها مانده در چنته‌ام .. اما قرارمان رفتن بود، با تمامِ ناگفته‌ها و تو هم می‌دانی که من، پشتِ حرف‌هایم می‌مانم؛ حتی اگر دل ذره ذره از التماس آب شود!قدم به جلو به قصد نهایت  .. میبینم که واژه‌ها مانده روی دست‌هایت.. میبینم که با رنگ دلتنگی درآمیخته طوسیِ چشمانت ..نگاهم میپرسد: از الان؟سر به زیر می‌افکنی و دستهای بوی افسوس گرفته ات را به سویم دراز میکنی ، آخرین لمس! در برگه‌های خاطرات قابش گرفتیم .. قفل دستانمان را شکستم ، بوی افسوس داشت خفه ام میکرد .. من باید میرفتم!نگاهم کردی؛ چه در‌هم آمیخته! دلتنگی را به تارهای حسرت گره زده ..  میان همه آنها اما دلخوری بیشتر در چشمم بود ، من یقه تقدیر را گرفته بودم این وسط و تو .. تو اما مرا متهم میدانستی! دلخور بودی ، میدیدم .. از من، از ترس‌هایم ، ترک‌هایم ، حرفهایم ..چه میگفتم؟ وقت تنگ بود .. میدانستم باید میرفتم!نگاهم خشکید ..  جرأت نداشت برگردد، بغضت را که  گرفتم تکه‌هایش دستهایم را برید ؛ چه بد زخمی بودیم! -باید ....  نتوانستم تمام کنم ، حرفها در گلویم خفه شد ، هق هق‌ام عصیان داشت ، کسی نبود بغض مرا بگیرد!نفس ها به تک و تا افتاده بود .. اتهاماتم بر دوشم سنگینی میکرد، طاقتم طاق شد.. در یک آن؛ جان نصفه‌نیمه‌ام به لب آمد!  به هزاران تقلا نگاهم را کَندم راهم را گرفتم و خودم را کشاندم؛« بدرود »..پ.ن۱: از برای نوشتن :))پ.ن۲: رفتن‌ها ناگزیرند ..پ.ن۳: چه بگویم؟! :))حالتون چطوره؟احوالتون؟پ.ن۴:شبهای هجر را گذراندیم و زنده‌ایمما را به سخت جانی خود این گمان نبود .. :)..ولی این آهنگ چاوشی &gt;&gt;&gt;&gt;کلا همه آهنگاش اصننن .. 🚶🏻‍♀️</description>
                <category>Kanî</category>
                <author>Kanî</author>
                <pubDate>Mon, 15 Dec 2025 04:57:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جاده‌های خاطرات .. 🚙</title>
                <link>https://virgool.io/@Kani109/%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%F0%9F%9A%99-o5m8j1yvc11x</link>
                <description>خوب که نگاه میکنم میبینم هر خاطره‌ای، لحظه ای از زندگیمان به چیزی گره خورده است که باعث میشود با هر بار دیدن یا برخورد با آن در ناخودآگاه ذهنمان خاطراتی که باهاش گره خورده‌اند ، جولان میدهند! این پیوند یک جورایی ناگزیر هست ، مثل هر بار رفتن سر قرار به پارکی ، یا قدم زدن در خیابانی که باعث میشود تبدیل به جزئی مهم از همان خاطره بشود! و هر بار حتی بعد از مدتها اگر از آنجا عبور کنی یاد همان قدم‌ها ، همان همراه ، همان خنده‌ها و بحث ‌ها زنده میشود .بچه‌های مدرسه ای را که میبینم صبح زود با حالتی هنوز خواب‌آلود و چشمهایی که برای خواب بیشتر التماس میکنند به سمت سرویس‌مدرسه‌شان که هنوز منتظرشان مانده میدوند که مبادا از یک روز دیگر از زندگی در مدرسه جا بمانند ؛ حالا بماند که شاید این نخواستن از جا ماندن از شوق دیدن دوستان است یا از ترس پدر و مادر یا از سر از دست ندادن امتحان امروز . یاد خودم می‌افتم که چقدر با هر بار رفت و برگشت با سرویس مدرسه بهم خوش میگذشت! یاد مینی بوس آبی‌ای میفتم که حس‌های خوب منِ ۱۴ ساله را در خود جا داده بود ، زمانی که سوار میشدم و به همه سلام میدادم و بلافاصله بعد از نشستن غرق کتابم میشدم؛ یکی از قشنگترین تجربه‌هایم کتاب و رمان خواندن در راه مدرسه بود ، انگار بین آنهمه آدم من داشتم از این لحظه درست استفاده میکردم و مجبور نبودم فقط روی تکالیف کلاس تمرکز کنم بلکه مشغول چیزی بودم که خودم دوستش داشتم! هرچند که شاید لذتبخش‌ترین لحظه‌‌ها را سر به سر گذاشتن دوستان و گفتن و خندیدن با همانها سهم خودش کرده باشد ؛ حتی در همان مینی‌بوس !سالهای بعد ؛ وقتی ۱۷ ، ۱۸ ساله شده بودم بیشتر راه را با نگاه کردن به جاده‌ و آدمها در کنار خیابان میگذراندم این باعث میشد احساس کنم حتی اگر نیم‌ساعت هم شده توانسته‌ام از دغدغه‌ی کنکور در سرم که هر روز هی بزرگ و بزرگتر میشد فارغ باشم! آن مدت طبق قرار نانوشته‌ای من تا سوار ماشین میشدم کتاب و دفترها را میبستم هم در در دستهایم و هم در ذهنم و به خودم استراحت میدادم تا حتی در موردش فکر هم نکنم حتی اگر شده فقط ۳۰ دقیقه باشد! حس خیلی خوبی بود ؛ به جای تمرکز کردن روی دغدغه‌های یک نوجوان روی پیرزنی تمرکز میکردم که دارد از کنار جاده عبور می‌کند، روی درختها ، کوهها ، پلی که از کودکی جزوی از جاده‌ی خاطراتم بود ، روی رودخانه تمرکز میکردم، عاشق طبیعتش بودم ؛ جاده‌ی روستا تا شهر را یکی از خوش‌شانسی‌های زندگی خودم میدانستم که روزی دو بار حداقل باید طی میکردم ! اوایل هفده‌سالگی اینطور نبود یکی دو ماهش ؛ آنموقع تا سوار ماشین میشدم بالافاصله دفترچه‌ی نکته‌های زیست و شیمی را باز میکردم تا حتی از همان سی دقيقه هم برای کنکور مایه بگذارم، لغات زبانو ادبیات  را دوره میکردم ، فرمولهای فیزیک را مرور میکردم ... اما بلافاصله احساس خستگی کردم وقتی به خودم آمدم و دیدم هم در مدرسه درس میخوانم هم در خانه و هم در ماشین؛ بگذار حداقل یکبار در روز هم شده، حتی فقط در ماشین کنکور را کنار بگذارم و مشغول لحظه اکنونی باشم که داریم طی میکنیم و این شد قرار نانوشته‌ی من و ماشین که هر بار قرار بود سوارش شوم باید روی لحظه‌ی اکنون تمرکز میکردم ، به هیچ چیز فکر نمیکردم جز چیزی که در جاده و خیابان میدیدم!صبح‌زودهای دوره امتحانات هم خاطرات قشنگ من و ماشین و بابا را در خود می‌پروراند ، همان صبح‌ها که من تا سوار ماشین میشدم به مقصد امتحانات دست به ضبط میبردم و بابا با کمی مخالفت میگفت: چیزهایی که خوندی با آهنگا قاطی میشه! ، اما من معتقد بودم ذهنم بعد از چند شبانه روز بکوب درس خواندن آمده تا سی دقیقه‌ی قبل از امتحان را استراحت کند! .. دوره‌ی امتحانت به همین خوش بود که بابا مرا میرساند چرا که در طول راه از هر چیزی حرف میزدیم پدر و دختری! از خاطرات گرفته تا سیاست ، از قضیه اینکه چه شد اسمم را کانی گذاشتی تا داستانهای تاریخی که در آهنگها گوش میدادیم یا از آدمها و بناهایی که از کنارشان میگذشتیم میگفتیم ، این باعث میشد ۶ سال ماشینمان بشود سبب لحظه‌هایی که با پدر وقت میگذراندم و حرفهایم را میشنید و حرفهایش را میشنیدم ..از اینها گذشته اگر از من بپرسند بیشترین لحظه‌هایی که با خانواده احساس نزدیکی کردی کی بود؟ میگویم زمانی که همه سوار یک ماشین بودیم ، یکی از خوش‌شانسی‌هایمان این بود که سلیقه آهنگمان با هم یکی بود ؛ آهنگهای کوردی قدیمی! هر آهنگی پدر گوش میکرد ما هم گوش میکردیم، همه دوستش داشتیم از پدر گرفته تا من ، شاید در همین حین آنقدر همه با هم حرف میزدن که زیاد آهنگ شنیده نمیشد اما بودنش دلیلی بود ناگفته بر اتحاد نظرهایمان! از همان کودکی عاشق این بودم که همه با هم سوار ماشین باشیم و تا مقصد با هم وقت بگذرانیم ؛هر چند این بین زمانهایی که ماشین دست من و داداشم می‌افتاد دوپامین بیشتری ترشح میشد با صدای بلند آهنگهایی که زیاد مورد تایید خانواده نبودن و سرعتی که به آدم حس پرواز میداد و مسخره‌بازی‌هایمان با هم ! هنوز هم سوار شدن به ماشینی که داداش راننده‌اش باشد حس خوب دیگری دارد! زمان که میگذرد میبینم نه مدرسه‌ای ماند و نه سرویسش ؛ نه آن دوستانی که با هم میرفتیم و می‌آمدیم ، نه صبح امتحاناتی ماند که پدر مرا میرساند ،  اعضای خانه هر کدام کار و زندگی خودشان را دارند و خیلی به ندرت پیش می‌آید همه با هم سوار یک ماشین باشیم ،زندگی همین است ؛  زمان میگذرد و فقط ما میمانیم و خاطرات ..!..پ.ن: صرفا به این فکر کردم که چقدر خوب است در مورد چیزهای متفاوت بنویسیم:)</description>
                <category>Kanî</category>
                <author>Kanî</author>
                <pubDate>Fri, 21 Nov 2025 06:29:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از نمیدانم‌هایم</title>
                <link>https://virgool.io/Sarmanivis/%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-hfbeiah2linn</link>
                <description>در جایی از زندگی ایستاده‌ام که هیچ نمیدانم چه باید گفت ..اینروزها تنها همدمم سکوت است و سردرد ، سکوتی ناامید و سردردی به سرمای زمستانمان،و ترس .. ترسی سیاه و تیره و جانکاه که بر روزهایم سایه انداخته .. تا حالا آدمی دیده‌ای که پشتش خالی شده؟ حالم اینروزها دقیقا همان شکل است ؛ شکسته ، ترسیده ، دلخورم .. ضعیفم .. از همه دلخورم ؛ از مامان دلخورم ، از بابا ، از خواهرهایم ، از داداشم .. از خدا دلخورم، از دنیا و زندگی ، از تو و از خودم .. از ایمانم و باورهایم ، از آرزوهایم ، از آرامش نداشته‌ام! از تمام آدمها! بدون استثنا از تک تکشان! از پاییز دلخورم، از ۱۴۰۴ دلخورم ، از آبان دلخورم .. از امروز دلخورم.  دلخوریم به اندازهٔ تمام دنیاست .. فکر نمیکنم دیگر دلم با آنها صاف شود! از مهربانی بیزارم ، از ملایمت خسته ام از لبخند زدن پشیمانم ، از اهمیت دادن .. از سخت نگرفتن ، از کوتاه امدن‌هایم دلخورم !اینروزها خیلی ضعیفم .. ضعیف تر از اونی هستم که بنظر میاد ، هر کس که برسد به راحتی میتواند خردم کند ، بشکند مرا ، از رویم رد شود .. زود گریه ام میگیرد ، ضعیفم و شکننده .. روحم نازک و قلبم میسوزد ..نگو قوی باش که من ضعیف‌تر از این حرفها هستم اینروزها .. ضعیف نبودم، شدم! آنقدر ضعیف که وابسته میشود، آنقدر که بعد منتظر میماند .. آنقدر که از فاصله ها دلش میگیرد ، که از بی‌توجهی‌ها میزند زیر گریه، که تحمل دو رویی ها را ندارد! که درک نمیکند بی‌معرفتی ها را!سر از حکمت‌ها در نمیاورد .. آنقدر که از خونواده‌اش به زار آمده ، تحمل رفتارهایشان را ندارد! دلخور است! چرا انتظار پیدا کرده‌ام؟! چرا دوست داشتم جوری دیگر میبود؟ مگر همان نبودم که وقتی کسی از کسی مینالید میگفتم: چه انتظاری از آدمها داری؟ همه‌یشان یک جورند! و اکنون! هعی! میدانی؟ بحث دیروز و امروز نیست! یک عمر روی هم جمع شده اینها درونم! تا کی بی‌تفاوتی؟ و یا شاید تظاهر به بی‌تفاوتی! خیلی چیزها هم ناگفتنی‌ست ... آنقدر ناگفتنی که حتی درونم هم تبدیل به فریاد نمیشوند! چه بماند بیرون!یکبار به خودم گفتم : بگذار کمی آدم باشم، کمی اهمیت دهم ، کمی احساس کنم .. پشیمان نشدم! فقط تجربه بود..پ.ن: نمیدانم ..۱۴۰۴/۸/۲۲</description>
                <category>Kanî</category>
                <author>Kanî</author>
                <pubDate>Thu, 13 Nov 2025 15:56:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه سال دیگه ..</title>
                <link>https://virgool.io/@Kani109/%DB%8C%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-c09adnkoxpy0</link>
                <description>خب از چی بگم؟! .. مدت زیادیست که نمیدانم چه میشود گفت یا چه باید گفت ..امسال هم گذشت ؛ یه سال کاملا متفاوت از سالهای گذشته‌ی دیگر .. ۲۰ سال گذشت کانی‌جان .. بیست سال گذشت از اومدن به اینجا و میخواستم بگم ؛ ممنونم که تا اینجا اومدی!هر چند دست و پا شکسته .. هر چند با حال بد ، با حال خوب .. مهم اینه هر جور شده اومدی عزیزکم! شاید کم بنظر بیاد .. شاید کوچیک بنظر بیاد ؛ اما فقط خود آدمِ که میدونه تو این مدت بهش چی گذشته :)امسال هم گذشت ؛ یه پاییز و یه زمستون دیگه هم گذشت .. یه بهار و یه تابستون پر فراز و نشیب دیگه گذشت .. گذشت و چیزی نموند از منِ پارسال ؛ سال عجیبی بود ؛ به هر طریقی بود خودمو وادار کردم به شروع خوبش ؛ اما چه کنم که دستِ روزگار آدم را میگیرد و بی‌هوا میکشد در طوفان آشفتگی‌ها ..ولی چقدر تلاش کردم برای آروم ماندن ؛ آرام شدن .. چقدر هی صبوری کردم؛ دیدی؟! .. چقدر هی گفتم دوووم بیار ، اوکیه! میگذره!و دروغ هم نگفتم .. میگذره! شاید الان نه! شاید امسال هم نه! اما بلاخره که میگذره! و جاشو دردهای دیگر زندگی پر میکنه .. پشت سر هم میان عزیزم! نگران خلوت شدن سرت نباش :)این زندگی‌ای که من تو این بیست سال دیدم نمیزاره آدم بیکار بمونه .. همیشه‌ی خدا درد و رنجی هست که بیاد بخوره تو سرت :)اگر ازم بپرسن یه سالو تو این بیست سال انتخاب کن به عنوان قشنگترین ، باحال ترین سال زندگیت ؛ احتمالا ۱۴ سالگیمو انتخاب میکنم :) .. چرا که چیزی بین بزرگ شدن و کودکی را با تمام وجودم حس کردم .. خوش گذراندم به هر طریقی که از دستم بر‌میآمد .. حتی تلاش میکردم برای خودم و بلند پرواز ترین آدمی بودم که میشناختم .. یه جورایی باید بگم سالی بود که پرواز کردم .. یه همچین حسی بود .. لحظه‌هایی بین رویا و واقعیت را به خودم هدیه دادم! تمام تلاشم این بود که از لحظه‌ی حال لذت ببرم .. و چه کار خوبی کردم :)اگر بگن سختترین سالهاتو بگو ؛ میگم ۱۱ سالگی ؛ ۱۷ سالگی و ۱۹ سالگی .. چرا که تو این سالها زندگی اون روی جدیشو نشونم داد .. چرا که هی شکستم .. از هر طریق ممکن شکستم تو زندگیم ، از همه جهات .. هی میشکستم و خودمو به بلند شدن وادار میکردم .. اون سالها سختت‌ترین شرایط رو زندگی به کامم چشاند :)و الان عزیز من ؛ میخوام بهت بگم بلاخره فهمیدم زندگی چیه !زندگی همین شکستن و بلند شدنه پی در پیِ تا اینکه تموم شه :) زندگی لحظه‌های کوتاه و گذرایی هست که لابه‌لای این دردا گیر میاری و لبخند میزنی ؛ فریاد میزنی؛ میرقصی و میخوابی ..با یه آدمِ جدید صحبت میکنی و گرم میگیری .. با دوستت شوخی‌های الکی میکنی ؛ با خونواده‌ت سفر میری ، آدمهارو بغل میکنی ..میشینی یه گوشه و چایی مینوشی، کتاب میخونی و مینویسی :) زندگی همینِ!:):)میدونی؟! احساس اینکه تغییر کردی و بزرگ شدی (بزرگتر از قبل) ،اینکه خودت کاملا متوجه هستی چقدر عوض شدی ، حتی تو یه سال .. حس عجیبیه :)بهرحال زندگی همینِ!امسال بیشتر از هر چیزی پذیرفتن رو یاد گرفتم .. پذیرش اینکه خیلی وقتها ممکنه اونچیزی که تو بهش ایمان داری نشه! اون اتفاقی که فکر میکنی باید بیفته؛ نمیفته! اون آدمی که فکر میکنی میمونه ؛ شاید نمونه .. پذیرش خیلی سخته! ولی اجبار بهش دستمون رو بسته:)فقط بخاطر اینکه بیشتر از اینها اذیت نشی هم بپذیر .. نمیگم دست رو دست بزار ولی گاهی نمیشه که نمیشه که نمیشه عزیز :)و البته صبوری! صبوری رو هم یاد گرفتم بلاخره! به خودم اومدم و دیدم مدتیه دیگه از اون دختر عجول و بی‌صبر خبری نیست :)..میخواستم این رو هم یادت باشه که فراموش نکنی تو زندگیت احساساتتو بروز بدی! من عمیقا اینو فهمیدم که زندگی با نشان دادن احساستت خیلی قشنگترِ ، به خودت سخت نگیر جانم .. موقعی که دلت میخواد لبخند بزن! جایی که از ته دلت میاد بخند .. وقتی دلت میخواد برقص ، بالا پایین بپر و جایی که دلت گرفت و لازمت بود یه گوشه بشین و گریه کن(اینو بخوای هم نمیتونی جلوشو بگیری!) .. جایی که لازمه داد بزن ، اگر آدمی حالت رو خوب کرد بهش بگو ، اگر آدمی قشنگه بهش بگو .. اگر با کسی حال نکردی از زندگیت بیرونش کن! .. اگر کسی را دوست داری بهش بگو .. چرا که زندگی کوتاه تر از اینی هست که خودتو از احساستت دریغ کنی .. عمیقا اینو لمس کردم که زندگی با احساساتت خیلیی شیری‌نتر میگذره، آسونتر ، ساده‌تر .. فکر نکن احساسات باعث ضعیف شدنته ؛ بلکه اینو بدون موقعی که بلد باشی چجوری احساساتتو بروز بدی از همه جلوتری ؛)راستی تایپ شخصیتی‌مم تو این دو سال عوض شده ؛ از یه INFJ به یه ENTJ (تیپ شخصیتی فرمانده : برونگرا ، شهودی ، منطقی ، منظم) تبدیل شدم ..حرفهای زیادی برای گفتن تو دلم بود چرا که امسال یکی از پرحرف‌ترین سالهای زندگیم بود .. اما ..بهرحال : تولدت مبارک کانی گیان :)🫂❤️و ممنونم ازت که بهترین ورژن خودتی 🌱پ.ن : پستی که قرار نبود نوشته شه :)پ.ن۲: از یه خرید مزخرف در حال برگشتن به خونه و با یه اعصاب وحشتناک داغون .. این متنو قبل از اومدن به خرید نوشتم و اونموقع اعصابم اروم بود ..ابتکار بابا و مامان وقتی میخوان سورپرایز کنن: ، حداقل یه &quot;جانمی ، عزیزمی ، گیانمی&quot; کنار اسمم میذاشتین :))🙃بماند به یادگار ؛ 1404,8,6(سه‌شنبه)</description>
                <category>Kanî</category>
                <author>Kanî</author>
                <pubDate>Tue, 28 Oct 2025 21:05:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رنگهای بی‌رنگی</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%B1%D9%86%DA%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-rjcmqg5tkijq</link>
                <description>  خالی از هر حسی،هر اعتقادی، باوری!بعد از تو حتی در حسرتِ کوچکترین ذوق‌های زندگی جا ماندم ..بی هیچ رنگی،تقلایی،فریادی!یک خاکستریِ معلق میان لحظه‌های حال و گذشته؛ چرا که تمام رنگهای دنیا را دیگران دزدیده‌اند .. و دیر کرده‌ام مثل همیشه خاکستری مانده‌ام عزیز! نسبت به همه‌ی سیاهی‌ها خسته ، ناامید از تمام سفیدی‌ها .. از همه چیز و همه کس گریخته ، فراموشم شده لمسِ آبی را .. بویِ سبز را ، گرمایِ زرد را .. با اینهمه اما هنوز نتوانستم دل بکَنم از چهارخانه‌ی قرمز مشکی جا مانده‌ات :)زمان را فراموش کردم ، گذر لحظه‌ها را ثانیه‌ها را لا به لای خداحافظیِ دستانت گم کردم ، خدای خویش را ذره ذره در فرسنگهای جدایی جا گذاشتم .. توکلم را به عطر تنت سپردم و ایمانم را در بوسه‌هایت شکستم.. و چه بی‌اعتقاد مانده‌ام در گذر روزگار بی‌تو بودن! چه بی‌تکیه‌گاه مانده‌ام ، چه یتیم!  بعد از تو از من فقط مشتی حقیقت ماند عزیز! دیگر نیستی بیایی و مانند رویایی شبانه مرا در سراب آرزوها خوابم کنی! .. گذشت شبهای ذوق و شوقم و چه تلخ ماندم،  تلخ مینویسد قلمم ، تلخ میبینند چشمهایم   سرد شدم عزیز! به سردی و تلخی حقیقت ، به بی‌رحمی سرنوشتمان!گاهی اما هنوز آن نیمه‌ی عاشق جامانده‌ام در غروبهای ارغوانیِ آبانم هوسِ بودنت را نفس میکشد ؛ که کاش میشد بیایی! بیایی و از دستهایم بگیری و تلخی‌شان را بشوری .. سردی‌شان را گرم کنی .. چشمهایم را رنگ تازه‌ای بزنی! تا بلکه بشود حقیقت را فراموش کنم و باز مرا در توهم خوشبختی غرقم کنی .. که کاش میشد بیایی ، که میشد باز هم تک‌تک تار موهایم را نوازش کنی که شاید دوباره بتوانند رنگ سیاه لحظه‌هایم را بدزدند و بر تن کنند!که رگهایم را نوازش کنی و خون را بر سر شوق بیاوری و به جاری شدن وادارم کنی .. بر حوصله‌ام دست میکشیدی! ، بر سکوتم زمزمه میکردی ترانه‌ی آشنای دوست را و بر سر صحبت می‌آوردی باز این ساکتِ افسرده را :)اما چه کنم که تقدیر ، درست مانند حقیقت تلخ و خاکستریمان .. ناگزیر است ؛ حقیقت تنهایی‌مان :)و بدان که از تو برای من هیچ نماند جز داغ چشمانت بر چشمانم ، جز یک جای پا در خاطراتجز دلتنگی‌ای مبهم .. جز مغلوبی بر حقیقت!و از من برای تو هیچ نمی‌ماند جز ؛ چندی ترانه از یک دیوانه که بوی بی‌کسی گرفته‌اند ..جز کمی سرما ، چند کاغذ عشق نافرجام و بسیار تنهایی!تنهایی در کنار خاطراتت و خیالت..:)......؛)پ.ن: بهانهٔ قشنگی‌ست برای نوشتن .. منتظر خوندن نوشته‌های فوق‌العاده‌تون هستم:)۱۹ مهر ۱۴۰۴#سه_فصل_عشق</description>
                <category>Kanî</category>
                <author>Kanî</author>
                <pubDate>Sat, 11 Oct 2025 10:41:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احوالات ..</title>
                <link>https://virgool.io/@Kani109/%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-iwdnkxucikas</link>
                <description>خب سلام به روی ماهتون ؛)امیددارم حال دلتون رو به راه باشه و پاییز زیباتون دلنشین بگذره .. هر چند که همیشه پاییز را همراهِ اندوهِ ملایمی میدانم که در آب و هوایش ، ارغوانی‌هایش جا خوش کرده است ، پاییز برای من کلا یه چیز دیگه‌ست :) هر وقت پاییز میشه احساس میکنم یه فصل جدید از زندگیم شروع شده .. گویا آغاز من با پاییزِ! (این جدا از متولد پاییز بودنمه!)بگذریم.. این پست قراره از احوالاتم بگه براتون : کمتر از یک ماه دیگر به پایان ۱۹ سالگی مونده و نمیدونم! زندگی هست دیگر! میگذرد.از بالاسری که پنهان نیست از شما چه پنهان ! سه ماه گذشته را افسردگی شدیدی یقه ام را گرفته و مرا به مرز نابودی کشیده بود :))اینقدر اتفاقات بد ، حال بد ، احساسات منفی .. همه چیز انقدر به روحم فشار اورده بود که احساس میکردم دارم فرومیپاشم .. روحی ،جسمی ..کلا دیگه احساس میکردم نمیتونم! یکی از بزرگترین ضربه‌های زندگیم انگار از سرم گذشت ،و من مثل همیشه فهمیدم ظرفیت روحم باید بیشتر باشه برای ادمه :))خلاصه که اینجوری!عاره ..اون که گذشت .. یعنی نگذشتاا فقط کنار اومدم به اجبار :) .. بعدش روز یک مهر داداشم رفت سربازی و این دوری ازش به طور غیرمنتظره‌ای برام حجم بزرگی از دلتنگی و سردرد بار اورد .. البته که تو این خونه ما دو تا بیشتر از بقیه اعضا با هم بودیم ، ما از کودکی با هم بزرگ شدیم .. اصلا فکر نمیکردم دوری یک هفته ای ازش انقدر دلتنگی داشته باشه برام و نتونم جلوی احساساتم رو بگیرم و هی بزنم زیر گریه از شدت دلتنگی🙃 .. من واقعا بهش وابسته بودم، هستم ..و اون هم همینطور:))من روزی سه بار بغلش نمیکردم روزم شب نمیشد و اگر شبا باهاش تا ساعت حداقل یک صبح فیلم نمیدیدم شبم روز نمیشد :)رفیقم همش میگه بیخیال!! یه خدمت رفتن این حرفارو نداره و داری شلوغش میکنی! ولی واقعیتش تا جایی که میتونم احساساتمو میخوام کنترل کنم و این دیگه تهشه! .. از طرفی بهش میگم رفیق تو نه داداش داری! نه داداشی داری که بهش وابسته باشی! و نه داداشی که خدمت رفته ! .. پس کلا نظراتت کنسله :)حالا جالب این که من و داداشم تو این خونه بیشتر از همه سرمون تو کار هم بود و درگیری اینا داشتیم و از همه هم بیشتر با هم وقت میگذرندیم ، روزی یه بار میرقصیدیم🥲 ، با هم قلیان میکشیدیم🥲،اینستا میدیدم، فیلم ترسناک و ویدیوهای طنز و تا میتونستیم میخندیدیم:))بهرحال وقتی به خودم آمدم دیدم آبجی۱ امسال فارغ التحصیل شد و الان معلمِ و با دبیر فیزیکمون هم یه مدرسه میره:) و بهار عروسیشه بره سر خونه زندگیش ، آبجی ۲ داره نامزد میکنه، داداشم رفت خدمت ، من دنبال دانشگاه و کارم ، و اینانا هم رفت کلاس دوم.. زمان عجیب تند میگذره .. بی ملاحظه!به خودمون اومدیم و دیدیم دیگه قرار نیست ۵ تایی دور از چشم مامان و بابا که خوابن تا صب فیلم ببینیم ، قرار نیست همه با هم فوتبال بازی کنیم و انقدر داد و بیداد کنیم همسایه ها هم از تعداد گل‌های زده شده خبردار شن :) (آخرین بارش همین فروردین بود)و کل چیز دیگه که زندگیمون رو برای چند دیقه هم شده فارغ از دغدغه های جانکاه میکرد .. کنار هم 🙃بهرحال پنجشنبه ساعت ۱۹ اومد مرخصی بعد از یه هفته دوری و دیروز ساعت ۱۲ ظهر رفت .. اصلا فرصت نکردیم دلتنگی برطرف کنیم .. یه چیزی ک حس کردم اینکه قدر هم رو بیشتر فهمیدیم ..موقع خداحافظی مامانم تاکید کرد گریه نکنم که دل داداشم نگیره ولی اخرش نتونستم و بازم گریه کردم البته یکم :)) بهرحال داریم یاد میگیریم 🤝🏻 ..از وقتی داداشم رفته همه لباساشو میپوشم :)))خب تابستون که چه خوب چه بد گذشت .. تلاش زیادی کردم دل به مرگ و دلمردگی و افسردگی ندم اما خب .. بگذریم! یکی از تلاشا مثل همیشه خوندن کتابا و شعرا و نوشتن بود :)دیوان شرقی غربی گوته و فروغ که همیشگیمن .. یجورایی نخونم نمیشه :)جذاااب ^^بدون شرح :)))):)بعله .. و ما همچنان در پیچ و خم تاریخ خویش :) :🙃هر وقت تاریخ میخونم خونم به جوش میاد :) ..وقتی میخوندم تنم میلرزید از تصورش :)) ، سادمه وقتی ابتدایی بودم مستندهای زیادی در موردش دیدم ،اخبار ، و فیلم .. این کتاب هم سه سالی میشه تو قفسه ها مونده بود و فرصت نشده بود بخونم ..و بقیه ؛عالی بود .. عالیی:)کاش ایمان بیارم ..و..خلاصه که اینجوری :)راستی یه ماهی هست که دارم آشپزی یاد میگیرم و کلی هم پیشرفت کردم ولی خسته کننده‌س :/دست‌پختم عالیه😶‍🌫️😂 .. البته هنوز به خوبی دستپخت داداشم نرسیده 🙃 .. تا الان هر وقت تنها میموندیم خونه اون میپخت برا دوتامون تا مبادا از گشنگی بمیرم 😶اهوم .. اره اینم بمونه یادگار از ۱۴۰۴،۷،۱۲ ، شنبه:)میدم</description>
                <category>Kanî</category>
                <author>Kanî</author>
                <pubDate>Sat, 04 Oct 2025 11:25:48 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>