<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Kaonashi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Kaonashi</link>
        <description>Based on true stories</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:53:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3223290/avatar/cfiewt.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Kaonashi</title>
            <link>https://virgool.io/@Kaonashi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تو مثِ چای نباتی</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AA%D9%88-%D9%85%D8%AB%D9%90-%DA%86%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%AA%DB%8C-e7klwypkw874</link>
                <description>اون کوچه تاریکه رو یادته؟ همونی که همیشه بعد دانشگاه تو سیاهیش قایم می‌شدی تا بیام دنبالت ...؟اونجا یه کافه زدن... کلی هم چراغونی‌ کردن تا فضاش رو روشن‌تر کنن. البته نه روشناییش به اندازه‌ی زمانیه که تو اونجا قایم می‌شدی، نه سیاهیش به اندازه‌ی زمانی که ول کردی رفتی... بگذریم. اسمش رو گذاشتن شب‌های روشن. خود کافه فضای خیلی کوچیکی داره و فقط پرسنلش اون توئن. در عوض میز صندلیارو چیدن بیرون. یکم از دیوار همسایه‌رم تصاحب کردن ولی گمون نکنم یارو شاکی شه. آخه شبا اینجا فرشته‌ها رفت و آمد دارن. می‌فهمی که چی میگم... رنگ در و پیکرش خیلی جالبه. اگه ببینی عاشقش می‌شی. میدونم دیگه...بهرحال هنو بک‌گراندهای گوشیت یادمه. همه آثار رنگی رنگیِ ونگوک بود. حالا چرا دل به من خاکستری دادی، هیچ وقت نفهمیدم...من هر پنج‌شنبه شب میام اینجا. تنها. با اینکه مطمئنم هیچ وقت دیگه ازینجا رد نمیشی ولی می شینم رو صندلی میز دوم که به انتهای کوچه دید بهتری داره و زل می‌زنم به سیاهی. میگن آدم نا امید از آدم منتظر خوشبخت‌تره. ولی خوب... تو هم مث اُمیدی. فریبکار و ماندگار.دروغ گفته نشه این اواخر یه دلیل دیگه هم منو می‌کشوند اینجا. می‌گم می‌کشوند، چون دیگه کشش رو به دلایلی از دست داد. آره ... اون دخترِ پشتِ پیشخوان. ببین قشنگه ها، هر وقتم منو می‌بینه خیلی صمیمی برخورد می‌کنه ولی تهِ تهش، تلخه. چجوری بگم، مثلا اگه بخوام از تو مِنوی جلوم انتخاب کنم، اون آفوگاتوئه، سرد و تلخ و پرطمطراق. ولی تو چای نباتی. آخ که اگه یه روز اینو به خودت می‌گفتم، چه کیفی می‌کردی ...داشتم می‌گفتم... از روز اولی که اومدم اینجا فقط ماسالا سفارش دادم. هر بار هم &quot;آفو خانم&quot; می‌پرسید ساده یا خامه‌ای ، می‌گفتم ساده. با خودم عهد کردم اگه یه روز اینو نپرسه، یعنی منو یادشه. ازونجا وارد فاز دوم میشم و هر وقت برم می‌گم &quot;همون همیشگی لطفا&quot; ... ولی خوب. هیچ وقت به اون مرحله نرسیدیم. ما هم بیخیال شدیم دیگه.دو هفته پیش یه دختر پسر جوون میز منو اشغال کرده بودن. منم به ناچار نشستم میز سوم. موزیک گروه Abba داشت پخش می‌شد. پسره به دختره می‌گفت ، نرگس به خدا عاشقتم... آقا من یَک خنده‌ایم گرفته بود. نمیدونم چرا. دختره گفت اصلا میدونی عشق چیه. پسره باز گفت : بخدااا. موزیک لعنتی هم می‌خوند :The winner takes it allاین قد خندیدم که گریه کردم.</description>
                <category>Kaonashi</category>
                <author>Kaonashi</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 14:27:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Sign of the times +(پادکست)</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/sign-of-the-times-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-mdqtox2fuhil</link>
                <description>به یاد رفاقت‌های معصومانه‌ی کودکی‌مانتو دنیا دو جور آدم وجود داره :اونایی که به رفاقت معمولی بین دخترها و پسرها باور دارناونایی که معتقدند اصولا چنین چیزی ممکن نیستمن اولی رو تجربه کردم. ولی جزو دسته‌ی دومم. چون تو همه چیو خراب کردی!میگی امکان نداره ولی من باهات شرط می‌بندم... همین جوری که آدامست رو می‌جوی میگی سرِ چی؟ بعد یه لبخند شیطانی می‌شینه رو چهره‌ت. کلا وقتی می‌خندی این شکلی میشی. مامان اون طرف‌تر ایستاده و باور نمی‌کنه چنین مکالمه‌ای بین من و تو در جریانه. آخه تو مذهبی هستی و من از هفت دولت آزاد. دستم رو میارم جلو. آدامست رو در میاری و میزاری کف دستم. جوری که همدیگه رو لمس نکنیم. منم سریع میزارمش تو دهنم و شروع می‌‌کنم جویدن! قیافه‌ی مامان دیدنیه. چون منو می‌شناسه، ترجیح می‌ده تو رو دعوا کنه. تو و مامان با وجود اختلاف سنی زیادی که دارین خیلی رفیقین. واسه همین فک کنم حسودی کرد! من غش‌غش می‌خندم، تو هم سرخ میشی ولی می‌دونم که تو دلت می‌خندی...میگی &quot;حالا که اون بالایی دو تا موز بنداز پایین ببینم&quot;میگم &quot;خودت بیا وردار میمون. نمی‌تونی نه!؟&quot;سریع می‌پیچی به درخت که بیای بالا. دستم رو به نشونه‌ی کمک دراز می‌کنم. می‌دونم دستم رو نمی‌گیری، ولی دوست دارم اذیتت کنم. با این که هیچ وقت تجربه‌ی درخت‌نوردی نداشتی ولی کم نمیاری. میای بالا و می‌شینی رو شاخه‌ی روبه‌رو. من مث میمونا سرم رو می‌خارونم و صدا در میارم. می‌زنیم زیر خنده...ساعت یک نصفه شبه و همه خوابن. ولی من دراز کشیدم جلوی تلویزیون به تماشای فوتبال. تو هم بالاسرم نشستی و نیگا میکنی. یاد وقتی میفتم که بچه بودیم و کنار هم می‌خوابیدیم و آبجیت برامون قصه می‌گفت. عاشق تیم ایتالیا و البته فرانچسکو توتی هستی. جالبه که فانتزیای دخترا شبیه همه. مهم نیست چه قدر مقیّد باشن یا مرخص. مهم اینه که &quot;توتی&quot; زاویه فک داره، موهاش بلنده و چشاش رنگی!  دوربین میره رو توتی. میگم &quot;عه شوهرت&quot;. سرخ و سفید میشی. ولی می‌دونم که تو دلت می‌خندی...کنسرت که تموم میشه، دخترا هجوم میارن سمت نوازنده‌ها. همه شون سانتی مانتال و دماغ عملی. از سن بالا میان و دسته گلاشون رو تقدیم می‌کنن به کراش‌هاشون. یه دختر چادری هم با یه شاخه گل میاد سمت من. اون تویی. یکم ازینکه مخاطب من با بقیه فرق داره خجالت می‌کشم.  ولی خوب قد بلندت و چهره‌ی نافذت همه‌رو جارو می‌کنه می‌ریزه پایین. با لبخند شیطانیت گل رو می‌گیری سمتم. تا می‌گیرمش میگی : &quot;یادم تو رو فراموش&quot;. لعنتی! یه سال و نیمه که این بازی بدون برنده مونده بود. انقد می‌خندی که قرمز میشی.با پسر حسین پاسبون رو پله ی مغازه‌ی روبرو خونمون نشستیم که تو و مریم و مامانت سر می رسین. سلام می‌کنین و می‌رین داخل. هنو نیم خیزم که رفیقم می‌گه : &quot;این کی بود پسر، عجب سالاری بود&quot;. دستش رو می گیرم و می‌پیچونم پشت کمرش. فک می‌کنه شوخیه ولی وقتی صدای پیچش غضروف‌هاش از زیر پوستش می‌زنه بیرون، می‌فهمه خوشم نیومده. بلند میگم : &quot;دیگه ازین غلطا نکنی ها&quot;تا وارد خونه میشم مامانت طبق معمول شروع می‌کنه منو بوسیدن. تو و مریم هم هی ایش ایش می‌کنین و ادا مارو در میارین. عمدا صورت پیرزن رو بلند بلند ماچ می‌کنم و همه می‌زنن زیر خنده.برا عروسی یکی از فامیلا یه چندصد کیلومتری مسافرت کردیم و حالا داریم بر‌می‌گردیم. تو هم باهامون اومدی. البته بیشتر به خاطر زیارت. چه میشه کرد. تو هم این مدلی هستی دیگه. مثلا لیلا فروهر گوش نمیدی، چون زنه. ولی وقتی عارف میخونه &quot;همه چیم یار&quot; بلند میگی &quot;هو هو&quot;. بابا ضبط ماشین رو خاموش می‌کنه و می‌گه: &quot; سرم درد گرفت&quot;. یکم که سکوت میشه میگی : &quot;خودت بخون&quot;من اصلا آدم تو جمع خوندن نیستم. ولی معطل نمی‌کنم. چون می‌دونم عاشق قمیشی هستی شروع می‌کنم :روی سکوی کنار پنجره، همه شب جای منه...بغض می‌کنی و اشکت سرازیر میشه. میگی &quot;بین خودمون بمونه، فقط به تو گفتم و مریم&quot;. خیلی دلم می‌خواد بدونم کی بوده که تو عاشقش شدی. میگم &quot;خوب یه نشونی بده برم باهاش صحبت کنم&quot;. سرتو به علامت نفی تکون میدی و میگی &quot;دیگه دیر شده&quot;.تو دلم میگم، ما دوتا کی اینقد بزرگ شدیم؟ دستامو بلند می کنم و به نشان همدردی ادای بغل کردن در میارم. خنده با گریه‌ت قاطی میشه...تو همه چیو خراب کردی دختر... وقتی مامان گفت بدون اجازه من اومدن سراغت ناراحت نشدم. خیالم تخت بود که قبول نکردی. گفتم حتما همون جوابی رو بهشون دادی که من گفتم : ما با هم رفیقیم. ولی وقتی ادامه داد و گفت چرا این پیشنهاد رو قبول نکردی همه چی عوض شد. دلم شکست. اون قدی بهم برخورد که وقتی شنیدم برا اولین بار با دخترت داری میای خونمون، از خونه فرار کردم...</description>
                <category>Kaonashi</category>
                <author>Kaonashi</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2026 11:40:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پسرِ بَد + (نسخه صوتی)</title>
                <link>https://virgool.io/@Kaonashi/%D9%BE%D8%B3%D8%B1%D9%90-%D8%A8%D9%8E%D8%AF-v72cjouhg6bo</link>
                <description>هشدار : استفاده از کلمات رکیک و نامناسبآره و اینا...خیلی وقت پیشا، یه شب از سر علافی رفیقم رو به چالش کشیدم و قرار گذاشتیم پیامک‌هامون رو از بالا به پایین و بدون سانسور برا هم بخونیم.مجید (همون رفیقم) آدم طنزی بود. ازونا که متلک‌شون سر زبونشونه، تو جمع باید خیلی مراقب حرف زدنت می‌بودی وگرنه یه سوتی ازت می‌قاپید و چنان تیکه بارونت می‌کرد که زیر قهقهه‌ی دیگران آب می‌شدی. یه ته چهره‌ای از مهران مدیری هم داشت. خوش تیپ و هیکل بود و لباس پوشیدنش جلب توجه می‌کرد. می‌فهمی که، برا دخترا منظورمه. به شدت تحت تاثیر مُد و تِرِند زمان بود. مثلا ریش‌هاش هر روز تغییر می‌کرد. یا بعد از وایرال آهنگ رضا صادقی یه مدت کلا مشکی‌پوش بود. هر کی هم علتش رو ازش سوال می‌کرد انگشتش رو به حالت اشاره می‌گرفت سمتش و بلند می‌گفت : &quot;مشکی رنگ عشقه&quot;. یا یه یارویی بهش گفته بود &quot;شیلِر&quot; بهترین دیجی دنیاس. اینم هرجا می‌رفت شیلر میذاشت. یعنی نِمود مارو با اون آهنگ...هر چقدر که ظاهر رو در بیرون حفظ می‌کرد، داخل خونه یه بی‌حیای تمام عیار بود. چپ و راست می‌رفت ازش صدا درمی‌اومد. می‌گفت مرد باید مردونه بگو..ه. همیشه تو خونه با شرت راه می‌رفت اما یه بار لخت مادرزاد اومد جلو ما. (شمام ازین کارا می‌کنید؟) باری، یه نگاه به سالارِ آقا انداختیم. خندم گرفت. گفتم نکشی مارو بابا. گفت مگه چشه؟ گفتم فقط تو گو..یدن مردی؟ بچه‌ها زدن زیر خنده. دیگه رفت که جلو ما لخت راه بره. به هر حال اندازه برا مردا مهمه ... بگذریم که شبیه لوله خرطومی هم بود.ازینا که بگذریم ازون جاکشا بود. به قول خودش پشه رو تو هوا نعل می‌کرد. اگه بهش می‌گفتن مادرقح..ه، چنان کیف می‌کرد انگاری بهش نشان شارل دوگل دادن. عاشق این بود یه چی از آدم کِش بره. هر وقت می‌گفت یه نخ سیگار بده، می‌دونستم تو جیبش یه پاکت سیگار داره. خیلی دوس داشت مرموز به نظر برسه و یکی از عادتاش این بود که تو گوش یه نفر پچ پچ کنه تا دیگران کلافه شن. وقتی صحبت می‌کرد تشخیص اینکه حرفاش راسته یا دروغ ممکن نبود. به قول خودش تا دروغ هست، راست چرا؟!ازونطرف، عقدس و آزیتا براش توفیری نداشت. با هر ننه‌قمری لاس می‌زد. پیر و جوون، مجرد و متاهل، خوشگل و بدگِل... و من همیشه برام سوال بود چرا پسرای این مدلی برا این خنگولا جذاب‌ترن؟! توجیهش اما این بود که بهش خیانت شده و حالا داره تلافی می‌کنه. آخه یه زمانی مثلا عاشقِ دوستِ دخترخالش بود. چند باری بخاطرش تا گرگان هم رفت. اما دختره بعد یه مدت با یکی دیگه ریخت رو هم. بدجور خورده بود تو پَرِ آقا. آخه فقط اون حق داشت دیگران رو تحقیر کنه. این داستان وقتی بدتر شد که مجید رفت سراغ دخترخالش. داشتن با هم جفت می‌شدن که یکی اومد و دختره رو برد اُتریش. یعنی کارد می‌زدی بهش... قاعدتا می‌مرد. جالب اینجاس به همه می‌گفت لیاقتِ منو نداشته. بابا یارو رفته اتریش ها! داشتم چی می‌گفتم؟ آها... قرار شد پیامهای همدیگر رو بخونیمیکی یه نخ اِسی سبز روشن کردیم و استارت زدیم.من : اوکیمجید : آره قربونت بشممن : باشهمجید : اوففففمن : سوپ هم شد غذا؟مجید : جوووون. تو سوگلی منیمن : اوکیمجید : چه سری، چه دمی، عجب پایی!!هر چه جلوتر می‌رفتیم پیامک‌هاش سوسکی‌تر می‌شد. می‌فهمی که! زیرچشمی  نیگام می‌کرد و با لبخند تحقیرآمیزش داشت ترتیب مارم می‌داد. اون زمان مَ هنوز خــــــیــــــلی پاک بودم... بگذریم...رفاقت ما بالا پایین زیاد داشت، ولی روزی که دست گذاشت رو زیدِ ما، بدجور دارک شد اوضاع... هف هشت سالی صحبت نمی‌کردیم تا اینکه زن گرفت و مارم دعوت کرد. دیگه الان اگه بگم دعوتش هم به خاطر پولی بود که کادو می‌دادم باید باور کنی. نه؟پ ن : ده تا پیام آخرت رو بگو تا فالِت بگیروم</description>
                <category>Kaonashi</category>
                <author>Kaonashi</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 12:41:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک نفر انتهای کوچه افتاده...</title>
                <link>https://virgool.io/@Kaonashi/%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%81%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%87-gqupstg4jigv</link>
                <description>اون آقا معروفه شروع می‌کنه اسمها رو خوندن، هشت نفر رو اسم میبره. بعدش ... اسم تو رو می‌خونه ...&quot;در حال حاضر مشترک مورد نظر در دسترس نمی‌باشد&quot;پنجره رو کمی باز می‌کنم تا دود سیگار رو بدم بیرون، اما این هوای مسموم تندی میاد داخل و به سرفه می‌افتیم. چند باری سعی کردیم از اون مکان بزنیم بیرون، ولی هر دفعه خوردیم به پست‌شون و سریع برگشتیم بالا... دود رو میدم تو چشم دختره. به شوهرش نگاه می‌کنم و پامو میکوبم زمین. یعنی ما نباید اینجا باشیم. باید الان بین اونا باشیم. یه سری تکون می‌ده و با نگاش میگه چند دقه دیگه صبر کنی بی‌خیال میشه. بهش حق می‌دم، یه بچه‌ی کوچیک تو خونه منتظرشونه. اما دختر اصرار داره که نقش‌آفرینی کنه...معاهده‌ای ناگفته امشب بین‌مون بسته شده. این مادر جوون باید سالم برگرده خونش. چار تایی میشینن به چای خوردن...چند ده متر اون طرف‌تر آدما چیزای دیگه‌ای می‌خورن، مثلا چیزایی از جنس فلز و باروتاز بین پرده‌ها تصویر آخرالزمانی زیر پام رو نگاه می‌کنم. قلبم تند می‌زنه. به درد میاد، پر از امید میشه و ناگهان خالی میشه، جنگِ سنگ و... بی‌اختیار یاد دیشب می‌افتم. من اون جا بودم. بین اونا.چقدر عجیب بود. برای اولین بار احساس زنده بودن کرده بودم...دوباره تماس می‌گیرم، این بار دیگه هیچ صدایی نمی‌یاد. حتی اپراتور...یهو شهر همرنگ آسمون میشه. سیاه و تاریک. ولی صداها ... هیچ وقت شهرمون این‌قدر تاریک و غرّان نبود. بلند میگم &quot;پاشید، الان وقتشه&quot;از پله‌ها می‌پریم پایین! درو آهسته باز می‌کنم. ماشین اون ور خیابونه، یکی یکی می‌دویم سمتش. چندتایی &quot;پرتابه با سرعت بالا&quot; از کنارمون سفیر می‌کشه می‌ره. می‌چپیم تو ماشین. هرکی یه چیزی میگه :&quot;چیزیت نشد؟&quot;&quot;چراغاتو روشن نکن&quot;&quot;ازین جا نرو که بن‌بسته&quot;یکی می‌زنه به شیشه. سکوت در یک لحظه ماشین رو می‌بلعه.&quot;داداش یه نوربالا میدی ته اون کوچه، فک کنم یکیو اونجا انداختن!&quot;یه جوون ریشو و تنومنده ولی از خودمونه. جلو در خونه‌ش مراقب اوضاس. دوباره تو ماشین همهمه میشه و راننده رو به خانمش میگه بابا من غلط کردم تو رو آوردم. نهایتا با بی میلی سر ماشین رو میده سمت کوچه و چراغارو روشن می‌کنه. تنها چیزی که می‌بینیم عبور سایه‌ها و خطوط باریک و قرمزی از نوره... سریع فرمون رو میگیره سمت مخالف تا در ریم. یه زن دوون دوون از ته کوچه میاد و با حالت التماس میگه یه خانمی رو زدن. ترو خدا برید کمکش. دستم میره رو دستگیره. اما راننده تصمیمش رو گرفته. پاشو تا انتها روی پدال گاز فشار می‌ده و ما فرار می‌کنیم ...کلیدو میندازم تو در. انگار که تو مغز خودم فرو کردمش. از حیاط که می‌گذرم چشمم فقط به پنجره‌ها و داخل خونه‌س، اثری ازش نمی‌بینم، درو باز می‌کنم و میگم هنوز نیومده؟ از لحنم می‌فهمن که امشب خبراییه، با نگرانی میگن مگه با تو نبود؟ سریع سوار ماشین خودم میشم و راه می‌افتم. کجا؟ نمی‌دونم؟ شهر پر از تنشه. هرکسی می‌زنه به یک ور. تصمیم می‌گیرم برم مغازه‌ی دوستش. حسم بهم فرمون می‌ده. عقلم از ماجرای اون کوچه دیگه جواب نیست.مغازه بسته‌س. می‌کوبم رو فرمون و به خودم فحش میدم. دور میزنم که برم بیمارستان. یهو کرکره‌ی مغازه میاد بالا ولی تاریکه و هیچ چی واضح نیست. چند نفر از دل سیاهی ظاهر میشن. زیر بغل یکیو گرفتن. خودشه!... شلوارش رو پاره می‌کنم. خون همه‌جارو گرفته ولی انگاری یکی سرپایی مداواش کرده- کی پانسمانت کرده؟+ &quot;مردم کمکم کردن&quot;- ولی من فرار کردم!+ منظورت چیه؟!!- هیچی...اون آقا معروفه شروع می‌کنه اسمها رو خوندن، هشت نفر رو اسم میبره. بعدش ... اسم تو رو می‌خونه ... مادر دو فرزند!! به عکست خیره می‌شم. اشکام سرازیر میشه.لباس سیاه می‌پوشم. دارم میام سر مزارت.لباس سیاه می‌پوشم. دارم میام سر مزارت.</description>
                <category>Kaonashi</category>
                <author>Kaonashi</author>
                <pubDate>Fri, 17 Apr 2026 14:09:46 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>