<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های جناب هومر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Ketabehomer</link>
        <description>داستان نویس،900 سال پیش از میلاد مسیح درگذشته ام</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 12:04:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/266017/avatar/RWWJro.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>جناب هومر</title>
            <link>https://virgool.io/@Ketabehomer</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بعد از پانزده سالگی وارد بیست سالگی شدم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Ketabehomer/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%85-l84n6lfdwdog</link>
                <description>قبل از تعریف کردن آن ماجرا باید خدمتتان عرض کنم که در حال حاضر باید حدود هزار سالی داشته باشم ، شایدم هم دو برابر ، حساب و کتابش بعد از ششصد - هفصد سال اول سخت می شود و دیگر آدم پی اش را نمی گیرد. البته در برابر لذت این جاودانگی آن مساله اهمیت چندانی هم ندارد.یک روز در پانزده سالگی ام بخاطر جر و بحث مختصری که با یکی از بچه های مدرسه داشتم مدتی خانه نشین شدم. خدا را شاهد میگیرم که اصلا بهش نمی خورد قهرمان بوکس باشد ، باور کنید فوق فوقش نصف من بود. اما خب واقعا قهرمان بکس بود و من دقیقا به مدت چهل روز خانه نشین شدم روز سوم خانه نشینی از آنجایی که مطلقا حتی یک متر هم نمی توانستم تکان بخورم و ناخواسته  دلسوزی اطرافیان را بر می انگیختم هدیه ای از مادرم گرفتم. یک کتاب بود. کیمیاگر. مطمینا برای شروع کتاب خوانی یک پسر پانزده ساله کیمیاگر کتاب مناسبی که نیست بماند حتی کتاب بدی است. اما خب خواندم و با اینکه کلمه ای از آن را درک نکردم اما از روایت داستانی اش خوشم آمد.مادرم هم ترمز دستی تزریق سواد عرفانی و متعالی به من را کشید و هدیه بعدی اش جلد اول مجموعه داستان های هری پاتر بودتا اخر آن سال حتی پس از ترک خانه نشینی، کتاب خواندنم ادامه پیدا کرد. روز تولد شانزده سالگی ام پنج کتاب دیگر خوانده بودم و در ماجراهایشان زندگی کردم . انگار نه یک سال که پنج سال گذشته بودشاید هم بیشتر ، آدم وقتی در لذت جاودانگی اش با کتاب ها غرق می شود دیگر حساب و کتاب زمان اهمیت خودش را از دست می دهد</description>
                <category>جناب هومر</category>
                <author>جناب هومر</author>
                <pubDate>Sun, 11 Oct 2020 17:03:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من به رویا رفتم و ماندگار شدم</title>
                <link>https://virgool.io/@Ketabehomer/%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%85-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%85-xssut4707ccu</link>
                <description>دیروز داشتم شب های روشن داستایفسکی رو می خوندم که با این پاراگراف کوتاه برخوردم و به فکر فرو رفتم*ناستنکا ، هیچ می دانید کار من به کجا کشیده بود؟ می دانید من مجبورم سالگرد رویاهای خود را جشن بگیرم؟ سالگرد آنچه زمانی برایم دلچسب بود ، اما در واقع هرگز وجود نداشت...*این یک معرفی برای شب های روشن نیست ، قصد ندارم حتی دیگه کلمه ای از اون رو بیارم. همین یک جمله برام کافی بود تا به فکر فرو برم ، به فکر چیز هایی که هست و چیزهایی که نیست.زمانی بود که شب ها قبل از خواب چشمامو که می بستم در رویای جایی که دوست داشتم باشم غرق می شدم ، منظورم از جا علاوه بر مکان موقعیت هم هست. مثلا تصور می کردم کنار ساحل با دختری زیبا در حال قدم زدنم ، نمی دونم چی می گفتیم به همدیگه! اما قطعا حرف های عاشقانه ای بود و بعد هم کشیده می شد به بوسه های طولانی و رمانتیک. رفته رفته این عادت گسترده تر شد ، دیگه فقط مخصوص شبها نبود ، هر لحظه ای که خسته می شدم از دویدن مدام توی زندگیم ، لحظه ای دنج برای خودم پیدا می کردم و در رویا غرق می شدمدر رویای همه ی چیزهایی که دوست داشتم داشته باشم و یک روز به خودم اومدم دیدم بیشتر از واقعیت دارم توی رویا زندگی می کنم ، آدمهاش برام شناخته شده ترن ، دوستان بیشتری اونجا دارم و به طور کلی زندگیم رو اونجا ساختم.....یکی از گوشه های دنج کتاب ها بودن ، با شخصیت های دوست داشتنیشون ، که حالا بهترین رفیقامنو تصمیم گرفتم اینجا براتون از همه ی اون رویا ها تعریف کنم که می دونم خیلی هاشون واقعی نیستن ، اما تمام زندگی منن.....</description>
                <category>جناب هومر</category>
                <author>جناب هومر</author>
                <pubDate>Thu, 17 Sep 2020 16:48:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه کتاب انتخاب کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Ketabehomer/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-nobujwhmlixz</link>
                <description>اين كتاب ها هستند كه مارا انتخاب مي كنندوقتي به كتاب فروشي پا مي گذاريم و لا به لاي كتاب ها قدم مي زنيم درواقع این کتاب های خوانده شده ی ما هستند که اختیار مارا به دست گرفته اند و به سوی کتابی جدید هدایتمان می کنند.راهنمایی گرفتن از کتاب فروش یا شخصی که معرف کتاب است فقط در آشنا شدن ما با عنوان های موجود در يك زمينه ي خاص مفيد استو لزوما كتابي كه او پيشنهاد مي دهد هرچقدر هم از خوبيش سخن رفته باشد كتاب مناسبي براي ما نيست.مثلا شخصي را در نظر بگيريد كه  مي گويد عاشق كهكشان ها و آنچه خارج از كره ي زمين قرار دارد است ميليارد ها ستاره و كهكشان وجود دارد كه هر كدام ويژگي خاص و جذاب خود را داراست و ميتوان در دنياي آن غرق شددرست كه خيلي از ستاره ها چنان پرفروغ و عظيم اند كه نمي توان آنها را ديد و مجذوبشان نشد (اينها شاهكارهاي  ادبيات اند)اما ممكن است يك نفر از شوق جست و جوي آدم فضايي ها به كهكشان كشيده شده باشد!يك نفر ممكن است از زمين به تنگ آمده باشد !يك نفر ممكن است مدهوش بي كرانگي فضا باشد و يك نفر ممكن است آمده باشد ،  فقط به كهكشان ها خيره شودپس کتاب های شاهکار و آنها که حرفی در نبوغ نویسنده شان نیستلزوما کتاب مناسبی برای ما نیستند</description>
                <category>جناب هومر</category>
                <author>جناب هومر</author>
                <pubDate>Tue, 15 Sep 2020 09:19:31 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>