<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حواری سیزدهم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Kha</link>
        <description>شما در میان سکوت اجساد فاتح خواهید بود و این فتحی است که من هرگز بدان رشک نمی‌برم. (آلبرکامو)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:33:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/12302/avatar/ijRBlb.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حواری سیزدهم</title>
            <link>https://virgool.io/@Kha</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قصه‌ی سنگ صبور... بز روی بوم...</title>
                <link>https://virgool.io/@Kha/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%D9%86%DA%AF-%D8%B5%D8%A8%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%B2-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D9%85-oj5ri0unconl</link>
                <description>چون به هنگام وفا هیچ ثباتیت نبودمی‌کنم شکر که بر جور دوامی داری...یادم است که در فیلم ایثار تارکفسکی درباره تاثیر نظم در تکرار آیینی، بر زندگی چنین گفته می‌شد از زبان یکی از شخصیت‌ها که تکرار آیینی در هر حال نیرویی معنوی و روحی نظیر مناسک و عبادات دارد و قطعا قادر است بر زندگی اثر گذارد... حالا حتی اگر این آیین بدین ترتیب باشد که هر روز صبح ساعت ۸ یک سطل آب بریزی در آبریزگاه...حالا امروز دومین روزی است که راس ساعت ۱۱ نت بنده ملی می‌شود و اگر حدود یکساعتی مابعد نیمه شب باز افتان و خیزان وصل شود دیگر نور علی نور خواهد بود...خلاصه طاعاتتان مقبول باد</description>
                <category>حواری سیزدهم</category>
                <author>حواری سیزدهم</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 11:51:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوال بی جواب</title>
                <link>https://virgool.io/@Kha/%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84-%D8%A8%DB%8C-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%A8-b0g2jflif9bm</link>
                <description>اتصال اینترنت من امروز از صبح حدود ساعت شش بنظرم... کمابیش برقرار شد...طبیعتا سراغ جیمیل و اکس و یوتیوب و تلگرام رفتم... بعد مقداری کارهای نوشتنی را با هوش مصنوعی پیش بردم و از ساعت ۱۱ باز یکمرتبه قطع شد... نمی دانم اوضاع سایر دوستان چگونه است... کاش می دانستم...</description>
                <category>حواری سیزدهم</category>
                <author>حواری سیزدهم</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jan 2026 12:28:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدون عنوان.</title>
                <link>https://virgool.io/@Kha/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-d0fscxxhznsv</link>
                <description>خوب بیشتر دوستانی که از بد حادثه این جا به پناه آمده بودند به خانه و کاشانۀ خویش پرکشیدند و باز من ماندم و گل زوفا و سکنگور و سیه دانه...موتور جستجوی آدم‌ها به‌کارافتاده کمی... و حالا فقط یک جستجوی سر دستی کافی‌است تا قدری ببینی آثار آن توفان خشم سرخگون برخاسته را که اینک آرام و رام خفته... و یا گوشه‌ای از آن... لبه‌ی ستیغ قله‌ی کوه یخ فاجعه‌ را ... همان‌که کشتی بی‌لنگر زندگی ما را به زودی غرق خواهد کرد و حواس‌مان هم نیست و هر یک ساز ناکوک ناموزون خودمان را می‌زنیم...اینقدر ازین لحن سرزنش‌آمیز عامیانه‌ای که به‌خودم گرفته‌ام بدم میاید ولی هیچ صدای دیگری ازم در نمیاید اگر بزنی‌ام که صدای سگ بدهم هم باز با تو مخالفم سلاخ!..</description>
                <category>حواری سیزدهم</category>
                <author>حواری سیزدهم</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jan 2026 12:12:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردم از خوشی یا مردم از خوشی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Kha/%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%B4%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%B4%DB%8C-fapswmbngms1</link>
                <description>به فرمایش فروغ؛فاتح شدم...خود را به ثبت رساندم......من هم امروز ساعت شش و چهل دقیقه‌ی صبح به نگار نازنینی پیام فرستادمصبحت بخیر عزیزکم!...پس از دویست و اندی ساعت به‌نظرم...حالا خیلی هم جدی نیست...نازنینان بسیارند ...و ازین قطعی‌های گاهگیر ناگزیز هم بسیار...حالا بنشینیم سماق‌مان را مک بزنیم تا اتصالات بعدی را تبریک بگوییم...خوش باشید... </description>
                <category>حواری سیزدهم</category>
                <author>حواری سیزدهم</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 12:47:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قوقولی قوقو سحر شد!</title>
                <link>https://virgool.io/@Kha/%D9%82%D9%88%D9%82%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%82%D9%88%D9%82%D9%88-%D8%B3%D8%AD%D8%B1-%D8%B4%D8%AF-fhrqlw7usaqh</link>
                <description>کاش یک چالش می‌گذاشتند با این موضوع که چگونه می‌توانیم نشان دهیم که بی‌تفاوت... خروس بی‌محل... و الکی خوش نیستیم...باز صد رحمت به کارزار برقراری اینترنت... هر چند خوش‌خیالانه همچنان در پی بازی شطرنج با گوریل یا بلاتشبیه مصداق مذاکره گوشت با ریاست کارخانه سوسیس است، لااقل ظاهر و باطن در جهت خیر عمومی عمل می‌کند...ضمنا حتی نظر به اینکه اصلی‌ترین وظیفه‌ی رسانه خلاف تصور ما که شاید بگوییم کمک به آگاهی عمومی است، ایجاد حواس‌پرتی است، ولی باز این چالش ثبت لحظه‌های خوش در عکس، قطعا هدفی حتی فراتر از این دارد...یک چالش بگذارم که حدس بزنیم هدف فراترش چیست؟البته که نه!خدا رحم کرده که من اصولا اهل کارزار و چالش نیستم...برمی‌گردم حالا به وضعیت ناظر خاموش که بودم...موفق باشید.</description>
                <category>حواری سیزدهم</category>
                <author>حواری سیزدهم</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 18:16:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرهای آخر شاهنامه...</title>
                <link>https://virgool.io/@Kha/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-nirtdtbbjbyq</link>
                <description>....آه دیگر مافاتحان گوژپشت و پیر را مانیم......تیغ‌هامان زنگخورد و کهنه و خسته...... تیرهامان بال بشکسته...گاه‌گه بیدار می‌خواهیم شد زین خواب جادویی...همچو خواب همگنان غارچشم می‌مالیم و می‌گوییمآنک طرفه قصر زرنگار صبح شیرین‌کارلیک بی‌مرگ است دقیانوس...وای وای افسوس...بخشی از شعر آخر شاهنامه اخوان ثالث را نوشتم تا به خودم یادآوری کنم محض این که ویرگول تنها امکان نوشتن و ارتباط است خود را موظف به نوشنن نمی‌کنم...نیاز به سوگواری و سکوت دارم برای اینهمه سیاهی و سیاهکاری که می‌بینم...خوب نوشتن دیگر از دست و دلم بر نمی‌آید...به‌خصوص که عزیزی دیروز به طعنه پرسید...الان خیلی خوشحالی که داری اینجا می‌نویسی؟دیدم که نیستم...پس دامن صحبت فراهم می‌چینم...حیا هم خوب چیزی است!!</description>
                <category>حواری سیزدهم</category>
                <author>حواری سیزدهم</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 15:12:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش عارف...</title>
                <link>https://virgool.io/@Kha/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%B9%D8%A7%D8%B1%D9%81-anzkkwnjhu6q</link>
                <description>دکتر می‌گوید مشکلات قلبی‌ات قطعا از استرس است. اسکن هسته‌ای تنگی عروق و عارضه‌ای نشان نمی‌دهد...آن یکی دکتر هم معتقد است دردهای مفصلی‌ام همچنان رماتیسم جدی نیست...می‌گویم من آدم آرامی هستم به‌نظرم...می‌گوید ظاهرش این‌طوری است...انگار اینترنت‌ات را خاموش کرده‌اند و تو خبرنداری آن تو چه خبر است...حالا ولی...به هر حال...داروی تنظیم ضربان قلب داده‌اند و آرامبخش و ویتامین دی... خیلی به دنبال سلامتی نیستم...اخبار سیاه و تبلیغات سیاه و آسمان آهنی و مغزهای زنگ زده آدم را نسبت به زندگی بی‌تفاوت می‌کند...من یک معلم ساده‌ی از نفس افتاده‌ام...قبلا متخصص انگیزه دادن به دوستان جوانم بودم که شمعتان را روشن نگه‌دارید... اشاره به آن سکانس شاهکار در نوستالژیای تارکفسکی...حالا ولی شعله‌های نیمسوز من پت‌پت کنان رو به مرگ است...لاجرم امورات وجدان زخمی لعنتی را می‌سپارم به قرص و می‌خوابم...تا فردا که خدا کند نیاید...با این ده‌هزار شمع سوخته و خاموش‌شده‌‌ای که به ساحل نرساندم... به این سرزمین تا همیشه سوگوار...گریه کن که گر سیل خون گری ثمر نداردناله ای که نالد ز نای دل اثر نداردهر کسی که نیست اهل دل ز دل خبر ندارددل ز دست غم مفر ندارد..دیده غیر اشک تر ندارداین محرمان صفر ندارد...گر زنیم چاکجیب جان چه باکمرد جز هلاکهیچ چاره‌ی دگر ندارد...زندگی دگر ثمر ندارد...حالا ولی به</description>
                <category>حواری سیزدهم</category>
                <author>حواری سیزدهم</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jan 2026 08:15:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بله بلاک کن!</title>
                <link>https://virgool.io/@Kha/%D8%A8%D9%84%D9%87-%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%A9-%DA%A9%D9%86-yx40ycwihkyj</link>
                <description>عجالتاخواندن اغلب پست‌های سیاسی، تحلیلی، اقتصادی و سبک زندگی در دوران قرنطینه در نقطه‌ی کور ارتباطات، اگر غثیان آور نباشد لااقل موجب دلغشه است...وقتی همه عجله دارند که هر طور شده به زندگی بازگردند... من پشت دو عدد ماسک که از سال‌های کرونا نگاه داشته ام پنهان می‌مانم...و تا ابد وفادارم به عشق سال‌های مرگامرکی...</description>
                <category>حواری سیزدهم</category>
                <author>حواری سیزدهم</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jan 2026 18:31:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عروسی خوبان یا تلویزیون‌ها را من خاموش می‌کنم...</title>
                <link>https://virgool.io/@Kha/%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8%D8%A7%D9%86-nvxxydgbbwtd</link>
                <description>امشب چه شبی است!...شب فراق نیرزد به بامداد وصال...خوش به‌حالم که خبرگزاری‌ها پیغام مهر می‌دهندم...و باز خدارا صدهزار مرتبه شکر...هنوز این دکمه‌های کوچک بلاک کاربر کار می‌کند...و شش‌کاف در یک سطر خودبه‌خود به ناسزایی آب‌دار می‌ماند...شکر خدا هنوز می‌توانم تنها بمانم...و سروصداهایی را که نمی‌توانم نادیده گرفت، خاموش کنم...این‌جا تحت امنیت سایبری...هنوز توانایی دارم تا دوستان کامنت‌ رسانی را که دوست ندارم از دست بدهم...شبیه کودکی‌هایمان که کسی فحشت می‌داد و زورت جز به گوش‌های خودت نمی‌رسید...با دو دست گوشبند می‌ساختی...بعد فقط حرکت لب‌های خشمگین را می‌دیدی... و می‌شد خیال کنی قربان صدقه‌ات می‌روند...تا باد چنین بادا...</description>
                <category>حواری سیزدهم</category>
                <author>حواری سیزدهم</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jan 2026 15:43:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به نام خداوند بخشایشگر مهربان</title>
                <link>https://virgool.io/@Kha/%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%B1-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86-lel3assjpln6</link>
                <description>قابیل گفت همانا من تو را بکشم.هابیل گفت مرا گناهی نباشد که خداوند قربانی مردم باتقوا را خواهد پذیرفت. اگر تو به کشتن من دست یازی من هرگز به قتل تو دست بالا نکنم که من از خدای جهانیان پروا کنم. باشد که گناه کشتن من و طغیان تو هر دو به خودت بازگردد و اهل دوزخ باشی که آتش سرنوشت ستمکاران است.آنگاه پس این گفتگو، هوای نفس او را بر قتل برادر تحریص کرد تا او را بکشت و بدین سبب از زیانکاران بود.آنگاه خداوند کلاغی را برانگیخت تا زمین را به چنگال خود حفر کند تا به او بنماید که چه‌سان جسد برادر را زیر خاک پنهان سازد.قابیل با خود بگفت اف بر من! آیا من عاجزترم از این که چونان کلاغی باشم تا کشته‌ی خویش را زیر خاک نهفته دارم؟پس نعش برادر را به زمین سپرد و از این عمل خویش سخت مغبون گردید.صدق الله العظیمسوره مائده آیه بیست و ششم</description>
                <category>حواری سیزدهم</category>
                <author>حواری سیزدهم</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jan 2026 15:14:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوسترآداموس</title>
                <link>https://virgool.io/@Kha/%D9%86%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%A2%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B3-grhyo0qllet3</link>
                <description>به روشنی می‌بینم کارزاران عشاق دارهای دستجمعی...چارپایه‌داران چارپا...سینه‌چاکان چک‌های برگشت‌ناپذیر بدون امضا را...قصرهایی می‌بینم در امتداد افق...برشده تا شرق دوردست...یخبادهای توندرا... امواج یانگ تسه... به وسعت تیان آن من...من می‌بینم هر آنچه را شما پیشتر دیده‌اید...بیشتر...بیایید هوادارانم...قرض‌داران خود را نبخشاییم... تا هماره طلبکار دو عالم بمانیم...من از دورترین نقطه‌ی نوری عالم به شما خبر خواهم داد...جز خودتان برای شما سرنوشتی نیست...ای بی‌ستارگان</description>
                <category>حواری سیزدهم</category>
                <author>حواری سیزدهم</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jan 2026 14:58:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نصیحت‌های بی‌محل</title>
                <link>https://virgool.io/@Kha/%D9%86%D8%B5%DB%8C%D8%AD%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D9%84-ubrcygxhpih4</link>
                <description>کوچولو...تو شیرینی... باهوشی... قشنگی...اصلا هر چه دارم مال خودت...آینه... سازدهنی... عروسک... کامپیوتر قدیمی... و همه‌ی قصه‌های اسقاطی‌ام...فقط تو را بخدا!.. این یکی اسباب بازی نیست...اگر باز ترک بردارد... دیگر نمی‌شود وصالی‌اش کرد... بندش زد... اوراق اوراق است...دلم را می‌گویم...ولی نه...!... فراموش کن چی گفتم...بی‌خیال... تو راحت باش...اصلا می‌اندازمش دور...دست خودت باشد...بردار و برو...برو...</description>
                <category>حواری سیزدهم</category>
                <author>حواری سیزدهم</author>
                <pubDate>Fri, 18 Apr 2025 23:46:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناگهان بهارهای گذشته...</title>
                <link>https://virgool.io/@Kha/%D9%86%D8%A7%DA%AF%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-vvsgkgyfwhgv</link>
                <description>انعکاس آبی فیروزه‌ای شیشه‌ها در طلایی چشم‌هات به خاتم سلیمانی می‌ماند... چای سیاه می‌نوشیم توی ایوان بالاخانه‌ی کافه‌ی دور میدان...خستگی‌ها را گذاشته‌ایم پای پله‌ها... پشت در...دست‌هام را شسته‌ام از همه‌ی زندگی‌کردن‌های بی‌تو...انگار دوباره جوان شده باشیم و عاشق...شاید برگردیم در مسیر همان کوچه‌باغی قدیم...که تو سبز پوشیده بودی به رنگ زمرد نگاهت...و زلف‌هات را باد می‌برد... و دل دل می‌کردی که دستم را بگیری...و پابه‌پا می‌شدی که با من بیایی تا سایه‌سار یاس معنبر...و دست دست می‌کردی که پاسخم را بدهی......که تو نیز ناگهان...همین اردیبهشت ماه...دوستم داری...</description>
                <category>حواری سیزدهم</category>
                <author>حواری سیزدهم</author>
                <pubDate>Tue, 15 Apr 2025 17:56:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در مسیر بازگشت...</title>
                <link>https://virgool.io/@Kha/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-ljktntidsxho</link>
                <description>بساوش انگشتان تو...یک‌لمحه...کوتاه و ناشکیب...بی‌نصیب...صاعقه‌ی نفس‌زدنی به وسعت یک دیدار...بالای پلکان برقی...بارش ریزریز لبخندی......بر نگاهت... لبت... عطر غربت و حلاوت آشنایی...زعفران و قند و مرض...عطر هل... و زهر هلاهل...سلامی شتابناک...به ضرباهنگ خداحافظی ...روان روان... مثل دو جوبار...موازی همدیگر...در مسیر مخالف...تو می‌روی و من می‌آیم...رو به بالا...رو به پایین...رها می‌کنم...تو را... خیال را... عشق را...توی دالان مترو...ابستگاه عبدل‌آباد...می‌گذریم از هم...تا ابد...</description>
                <category>حواری سیزدهم</category>
                <author>حواری سیزدهم</author>
                <pubDate>Sun, 06 Apr 2025 18:41:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاه بی گاهان- چهل و نُه</title>
                <link>https://virgool.io/@Kha/%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A8%DB%8C-%DA%AF%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86-%DA%86%D9%87%D9%84-%D9%88-%D9%86%D9%8F%D9%87-gwhonnbsq35i</link>
                <description>گاه بی‌گاهان- قسمت چهل‌ونهمچشمه‌ها با جویباران می‌آمیزندو اَنهار با اقیانوس؛نفحاتِ بهشتِ برین، تا همیشه آغشته است به مهر...هیچ‌چیز در این عالم، یکّه و تنها نیست؛هر پدیداری_ برابرِ حُکمِ آسمان_پیوند دارد با آن دیگری...پس چرا من با تو نباشم؟...ببین کوهستان بر سپهرِ بلند بوسه می‌زند،و خیزاب‌ها همدیگر را در کنار می‌گیرند؛هیچ خواهرگُلی بخشوده نخواهد شد،اگر خوار شمارد، برادرِ خویش را...پرتوِ خورشید، خاک را در بر می‌کشدو ماهتاب دریا را می‌بوسد،از این همه بوسه‌ها چه سوداگر تو مرا بوسه‌ای ندهی؟...[1]خیلی دقیق اگر بخواهم توصیف کنم... احساسِ کنونی‌ام این‌طوری است...که امواجِ ملایمی شبیهِ فراغتِ تعلّق‌داشتن، توی رگ‌هام جریان دارد... تعلّقی محضِ مطلق!... یعنی تک‌تکِ سلّول‌های تنم سرشارند و مالامالِ عُلقه با او... بدونِ ذره‌ای سُهِشِ فضای تهی...حالا درست در پیچ‌وخمِ شیب‌دارِ آن &quot;بلندی‌های بادگیر&quot;[2]ی هستم که در اردیبهشتِ بیست‌ودوسالگی در اشتیاقِ اکتشافِ رمزورازِ ناهموارش می‌سوختم... جان می‌دادم و نمی‌شد بدان رسید... حتی خفته بر بالِ رؤیایی‌ترین بلندپروازی‌های خیال هم...اینک صبحگاهِ آن دیگر روز است...چهل‌وچهارساله‌ام ولی... و البته فرق می‌کند... که من در مسیرِ کوره‌راهی خاکی، بر فراز و نشیبِ مرغزارانِ منجمدِ برف‌پوش، با او قدم بزنم...حوالیِ حصارهای قلعۀ گرتچنشتاین... کمابیش شانه‌به‌شانه... گاهی او یک قدمی جلوتَرَک و گاهی _ندرتاً_ من... و البته فی‌الفور بلاتکلیف می‌ایستم تا ببینم ارادۀ او چیست... که یک گام پیشتر باشد یا نه!...از طرفی خوب ‌است که در اغلبِ دقایق، باید بترسم از سرما و قایم شوم لابه‌لای یقه و کلاه و شال‌گردن... و پناه بگیرم...بعدِ این ابتلای عفونیِ آخری هم، شتابِ طپش قلبم_ در پیِ هر فعّالیت‌ِ جسمانیِ مختصری_ یک کمی زیادتر از قبل بالا می‌رود..._باید علّت‌اش همین باشد... وگرنه چه؟... بچّه نیستم آخر!... که دلم این‌جوری تندتند بزند، هر بار مسیرِ نگاهم تلاقی می‌کند با چشمک و لبخند و شالگردن و هر آن‌چه مرتبط با او است...حالا هرچند نه آن‌طوری‌ که مجبور بشوم با فشار کف دست، مراقبتش کنم..._قلبم را می‌گویم_... مثلِ قدیم‌ها که همیشه آبروباخته و شرمسار می‌شدم... داغ و دیوانه‌وش... و میکائیل با نگاهِ همه‌چیزدانَش، آن سُرخیِ غیرقابل چشم‌پوشیِ پیشانی‌ام را تماشا می‌کرد_ خوش‌خوشَک از زیرِ چشم_ و تبسّم‌های شیرینِ توأمان مهربان و متواضع و شهرآشوب، بر لب می‌آورد...در حقیقت_ پیش‌ترها_ همین ایستادن در معرضِ تیراندازیِ دو چشمِ صاعقه‌بار یا وزشِ نفس‌های توفان‌زای او بود که به اکثرِ عوارضِ ضعف و اضطرابِ جسمانی و عصبی دچارم می‌ساخت... طوری‌که عملاً سردرد و سوزشِ معده و هجومِ سرفه‌ و حملاتِ ترس و غش‌وضعف_به قولِ خود میکائیل پانیک‌اَتَکِن[3]و اونْماخْت[4]_ قوتِ غالبِ صبح و شامم شده بود... یعنی تحقیقاً از همان لحظۀ غروبناکِ مخمور و مدهوشِ حضور در قلبِ حافظیه... که نااُمیدانه_ مذبوحانه تحقیقاً_ خویشتن را تسلیم محضِ چنگ‌ودندانِ شرزه‌شیرِ عشقِ او ‌دیده و پیشِ خودم خوانده بودم از زبانِ شمسِ مولانا...&quot;شیر بگفت مر مرا نادره آهوی برو.............. از پیِ من چه می‌دوی تیز که بر درانمت&quot;&quot;نی که تو شیرزاده‌ای در تنِ آهوی نهان ........ من ز حجابِ آهوی یک‌رهه وارهانمت&quot;[5]ولی خود میکائیل آهنگِ دیگری داشت انگاری... وقتی در نخستین قرارِ ملاقاتِ خیلی خصوصیِ بی‌وقتِ عجیب‌مان، کُنجِ آلاچیق و باغچۀ مخفیِ کلیسا، این مرضِ مزمنِ &quot;شیرزادگی&quot; را در جسم‌وجانم تشخیص می‌کرد... درست بعدِ بوسۀ سوم‌، وقتی داشتم قانع می‌شدم که سرسپرده و چشم‌بسته، خویشتن را بسپارم به اعجازِ ارادۀ نوظهورِ او_ که &quot;گوش‌کشان کشانَدَم&quot;[6]_ و از فرطِ اضطرابِ دل و نفس‌تنگی، شورمندانه بمیرم، مرا عاطل و باطل واگذاشت و گفت:-«آخر من با تو چه‌کنم بچّه‌جان؟!... خیال می‌کردم چارۀ کارَت همین باشد... ولی الان به‌نظرم این زیاده‌روی‌ها نیز به مزاجت نمی‌افتد... یخ‌کرده‌ای و رنگت پریده عینِ گچ... می‌ترسم آن تپش‌های شدید برگردند... اشکالی ندارد... فعلاً همین‌جا روی تختِ آلاچیق دراز بکش و استراحت کن تا برایت جوشاندۀ مخصوص بیاورم...»و تناقضِ شگرفی آشکارا رخ می‌نمود میان معنای عباراتِ مضطربِ پرستارانه و جزئیاتِ حالتِ چهره‌اش... که اصولاً نگران به نظر نمی‌رسید... انگاری برعکس، خیلی هم سرحال بود و حوصلۀ شوخی داشت... رنگِ صداش شَنگرفیِ گرم و غلیظ بود و با آن گوشۀ چاله‌دارِ لبش می‌خندید... و افقِ بلندِ چشم‌هاش شهاب‌باران شده بود، وقتی می‌گفت:-«حالا خواهی دید معجون جادوییِ من چه‌ها می‌کند... جوشاندۀ اِکیوم آمِنوم[7]با والریاناآفیچینالیس[8]همراه با کمی لیمو و عسل... شاید هم نبات... اگر شیرین‌تر دوست داشته باشی... من که خودم، شیرینِ شیرینَش را ترجیح می‌دهم...»بعدها در یک شرایطِ پساتوفندی و مطلقاً صمیمانه _نشسته بر لبۀ تختخوابِ آهنیِ آقابزرگ_ برایم توضیح داده بود:-«آن موقع نظرم این بود که عوارض و علائمِ جسمانیِ تو، در نتیجۀ نوعی کانْوِرْزیون‌اِشْتوغونگ[9]یا همان اختلالاتِ تبدیلی ایجاد شده... و احتمال دارد معلولِ سرکوبِ مداومِ احساساتی باشد، نظیرِ یک خواستن و اشتیاقِ شدید ولی انکارشده؛... مثلاً به‌دلیل موانعِ عقلی یا اخلاقی...»و بی‌نهایت ناامیدم کرده بود...لابد انتظار داشتم پاسخِ عاشقانه‌تر یا دست‌کم لطیف‌تری بشنوم در برابرِ این سؤالِ_ بی‌سببی_ خجولانه که..._«توی آلاچیق... یادت می‌آید... اوّلین‌بار که مرا بوسیدی؟...»پرسیده بودم چون دلم می‌خواست مابعدِ هر دفعه _به‌قولِ خودش_ اینتیم وِردِن[10]، دوستم بدارد... دوست داشتم خیال کنم او هم بی‌اختیار_ یا حتّی ارادی_ به سببِ عشقی نزدیک به آن‌چه مرا دیوانه کرده بود، کار دستمان داده باشد... نه محضِ خاطرِ من و جهتِ علاجِ عوارضِ معلولیت‌های حقارت‌آلود و شرم‌آور و نفرت‌انگیزَم!...به‌خصوص جوری که در سایه‌سارِ پیچِ امین‌الدّوله و غوغای باران، آرنجِ پیراهنِ پیچازیِ آبی و سفیدِ پاکیزه‌اش را لااُبالی‌وار تکیه داده بود بالای دیواره‌های چوبی‌ و خیس و چسبناکِ کومه... ولی آن پارچۀ ابریشمین و خوشبوی نَمسارِ تن‌پوشش، همچنان ملاحظه‌کارانه یک فاصلۀ امنِ نیم‌چارکی را با بالاپوشِ نازکِ من حفظ می‌کرد... انگاری پرهیز کند علی‌رغمِ رغبتی که خیال کرده بودم هست... و بعدها گفته بود نیست...خیلی احساس سرشکستگی می‌کردم... و بیشتر دلسوختگی... وقتی ابروانِ بلندِ ارمنی‌اش را بالا می‌انداخت تا با نوعی لحنِ حِکمیِ ناصحانه و حق‌به‌جانبِ هِگِلی[11]بگوید:“Die Beziehung zwischen den beiden Partnern sollte auf Respekt basieren.“[12]و همراه با گردش بی‌اعتنای یک دست، معناش کند..._«شاتز!... به‌نظرِ من مهم این است که رابطۀ صمیمانۀ دو پارتنِر[13] مبتنی بر احترام باشد!...»برایم درست معادل آن بود که بگوید &quot;احمق‌جان! خودت خوب می‌دانی که دوستت ندارم... هر چه کرده‌ام برای شفای امراضِ لاعلاجِ خود تو است... پس بی‌زحمت دیگر خفه‌شو و بگذار به کارمان برسیم!&quot;... به‌خصوص که برخی مواقع، وقتی این عاقلی‌های پریشان‌وار و بی‌محلش، خیلی سوزاننده می‌شد... _یعنی تقریباً همیشۀ خدا_ می‌کوشید دم‌سردی‌های بی‌پردۀ کلامِ منطقی‌اش را_ به رسم‌ و راهی معهود_ عملاً جبران کند... با حلاوت و حرارتِ هدیه‌ای، شام و شیرینی یا بوسه‌ای... آن شبِ غوغایی توی بستر آقابزرگ هم _ درست مطمئن نیستم_ ولی قطعاً با دیدنِ سرخوردگی و یأسِ ناگزیرِ من، باز یک عملی مرتکب شده بود جهتِ سازگاری‌های مکرّرِ بم و زیر...یعنی یادم که هست... کاملاً لحظه ‌به لحظه‌اش را... ولی خوب!... بیش از این نمی‌شود الان شرح و بسطش داد... طوری که آن استراقِ تاراج‌وارش‌ نیز، بی‌دریغ داغِ داغ، رگ‌به‌رگِ جانم را به آتش می‌کشید...و فقط همان یک‌دفعه حرف از عواطفِ لطیفِ خویش زد... یعنی تنها در واپسین شراکت‌مان... گوشۀ دیوار و کنار پنجرۀ توفان‌زدۀ اتاقِ شهریوری‌ام، چشم‌ در چشمِ من و آینۀ روبه‌رو دوخت و_ بی‌مقدمه‌ای ناگاه_ هشدار داد که دارد کمابیش عاشق می‌شود!... و تازه هشت‌ماه بعد از آن، در افت‌وخیزِ دردآور و ناهموارِ آن آخرین‌بارِ خوفناک... زیرِ بارشِ تگرگ شاندیز، شنیدم که انگاری همان یک‌جمله اعترافِ نیم‌بندِ سرخوشانه را هم، دیوانه‌وار پس می‌گرفت... لابه‌لای تعبِ ستیغ و سنانِ هجمه‌ای عجیب و انزالِ ناسزاهایی که نمی‌دانستم...“Ich habe dich satt, Schlampe! Kleiner Bastard... verdammter Dreck!”[14]حتی در آن دیدارِ سرنوشت‌سازِ نهایی هم که بی‌درنگی پیشدستی کرد و لابه‌لای زخم‌های گُل‌کرده‌ام، بذرِ بوسه‌ای کاشت... و دمی بعد گرفتار شد... به دنبالِ او که می‌بُردندش و فریاد می‌زدم...“Und wie jeden Tag liebe ich dich mehr,Heute mehr als gestern und viel weniger als morgen.”[15]از سویِ او پاسخم همان لبخندِ خون‌آلوده بود و نگاه شوخ و عصیان‌گر... و مهرگُسِل... و حزن‌آمیز...ولی در عمل، جوشانده‌اش زیرِ سایبانِ آلاچیق، خیلی شبیهِ آن آمیغِ گل‌گاوزبان و سنبل‌الطّیبی بود که خانمجانم عمل می‌آورد و می‌داد دستِ عمه‌جان فریبایم... وقتی هول کرده باشد به دیدنِ صحنۀ جهیدنِ گربه از شیبِ شیروانی، بالای انبوهِ بوته‌های اقاقیا...امّا جوری که میکائیل شرح‌وبسطش داده بود، به‌خیالم اکسیر حیاتِ ابدی می‌شد... آخر من هم هول‌زده بودم از تماشای آن کوپیدونِ[16]کمان‌داری که بی‌هوا پریده بود وسطِ بازیِ نردِ عشق میانمان و داشت فی‌الفور، قلب و نگاه و لب‌ها و همه‌چیزمان را به تیرِ نخست، در هم می‌دوخت... و تا میکائیل با بساطِ کیمیاگری‌اش برگردد و به مهر و صمیمیتی تازه &quot;بهرامِ عزیزِ من!&quot; صدام بزند و دمنوشِ نوشینَش را همراهِ مبالغی نوازش و لبخند، نرم‌نرمک به خوردم دهد، من بی‌درنگی روی همان تخته‌های سفتِ نمناک خوابم برده بود و در عالمِ رؤیا باز دیده بودمش که چطور از قلۀ خیزاب‌های خروشان و کف‌آلودِ اقیانوسی ارغوانی به جانب آسمانی طلائی‌رنگ عروج می‌کند...برعکس در آن شبِ ششمِ شهریورِ سه سالِ بعدش_ درست سی و دو روز پسِ تولّدِ بیست‌و دوسالگی‌ام_ که رحمت و برکت و سایرِ ادراکاتِ مهارناپذیرِ هوسناک از مهتاب می‌بارید[17]و داشتم خیلی بی‌مضایقه و ناپرهیزوار، روی پوستِ تنم احساس‌شان می‌کردم... همراهِ تپشِ سوزندۀ عطشانِ او و آن درشتیِ داغِ آجرهای حصار در پشت شانه‌هام... از ورای پوششِ ناچیزِ پیراهن تابستانی‌... دیگر هر دو با هم یگانه بودیم... رو در رو... آن‌جا در انتهای راهروِ درختیِ باغچه... و محضِ مدارا و احتیاط هم که شده، هیچ فاصله‌ای برایمان باقی نمانده بود... با همان دستی که از آرنج، به دیوار تکیه داشت، موی پیشانی‌ام را پس می‌زد و با دست دیگرش، قطعاً می‌توانست بی‌واسطۀ الیافِ ململ و کتان... شتابِ کوبش عضلات قلبم را بسنجد... ولی پروا نمی‌کرد و پی‌درپی بر حدّتِ بساوشِ بی‌دریغ و توأمانْ مهلک و حیات‌بخشِ لبانش می‌افزود... و سرآخر زیرگوشم گفت:_«شاتز!... امشب مگر خودت ملاحظۀ احوالات‌مان را داشته باشی... چون من جوری شراب‌زده‌ام که در این‌باره هیچ قولی نمی‌توانم بدهم...»یا این که شاید باز هم شوخی می‌کرد... چون علی‌رغمِ آن‌مایه مستی و سرخوشیِ مختصر... همۀ ماجرای آزمونِ &quot;صمیمیتِ کامل&quot; و جدیدمان، آن‌شب_ اتفاقاً_ باز خیلی ملاحظه‌کارانه طی شد... البته گرم‌روتر و راغب‌تر از همیشه... ولی برابرِ رسم‌وراهِ عالمانۀ معمولش، همه‌چیز را از قبل، پیش‌بینی و تمهیداتش را _ ظاهراً برابرِ طرح و نقشۀ قبلی_ فراهم کرده بود... خلوتِ بی‌خدشه و امنیتِ بی‌ریا و مهربانِ حجرۀ پنهانیِ کلیسا، که به غرفه‌ای از بهشت می‌مانست و به‌وجهی ملکوتی می‌نمود که هیچ انقباض و اجتنابی در جسم‌ و جانت باقی نماند... شرابِ سبک و همۀ موارد بهداشتی که هر مضرّت یا دردی را به حداقلِ ممکن برساند و گوارایی و برخورداری را به اوج... و چنان نرم‌نرم پیش رفت که حینِ بحبوحۀ هنی‌ترین حالات هم، شتاب ضرباهنگِ ضربان‌هام از حدِ سلامت بیرون نشد...و اگر سرِ سیاهِ سحر... گرگ‌ومیشِ پیش از ساعتِ شش صبح... که آفتاب هنوز چشم بازنکرده بود، یک‌جورِ مضطرب و عصبی و سرد و زاهدانه‌ای صدام نمی‌زد و روی لبۀ همان بسترِ مصروع، تندتند دکمه سردست‌های پیراهنِ بی‌گزندِ نظیفِ پرهیزکارش را نمی‌انداخت و جعدِ آراستۀ زلفِ شریفش را با سرِ انگشتانِ خونسرد و فلسفیِ خویش شانه نمی‌زد... اگر می‌گذاشت لاابالی‌وار در امانِ دو بازوی مصمم و بی‌زینهارش چشم باز کنم و آبی و سفیدِ آسمانِ صبحِ صادق را لابه‌لای شاخ‌وبرگ‌ تبریزی‌های آن‌سوی پنجره ببینم... حتی اگر می‌شد برای نفسی چند...لابد آن‌وقت نیز همین امنیتی را احساس می‌کردم که الان... در ارتفاعاتِ شوارتزوایت[18].......حالی انگاری تا پلک باز کنم، برابرم شیبِ ملایمِ شانه‌های شفیقِ او تا بی‌نهایت سایه‌گستر است...و ابرهای پنبه‌ایِ انبوهِ پیشِ چشمم، چونان لحافی گرم و نرم_ خیلی مهربان و سنگین_ افتاده بر قامتِ فرسوده و ستبرِ قللِ خواب‌آلود... که هر از چندگاهی انگاری کش‌وقوسی از سرِ کسالت به تن می‌دهند و پیکرِ عظیمِ ارغوانی‌شان، لاقیدانه، جابه‌جا از لابه‌لای چین‌وشکنِ رواندازِ ضخیم، بیرون می‌‌زند... در آغوشِ افقِ بلند... و آسمان، عجیب آبی است... آبی ‌و سپید... شبیهِ میکائیلِ که در اصفهانِ خاکستریِ شانزده‌سالگی‌هایم، بیست‌وسه‌ساله باشد و از راستۀ سنگتراش‌ها بگذرد... با پیراهنِ پرنیانی بهاره... و ببینمش از دور... بلندبالا و فرهمند و دست‌نایافتنی... مثلِ غرفه‌ای از بهشت...امروز لابد می‌بایست برایم بسی تسخیرناپذیرتر نیز باشد... سراسقفِ جامعِ اعظمِ بازل!...ولی ظاهراً که خیلی آسوده و خودمانی در کنارِ من راه می‌رود... با جامه‌ای که چه‌بسا به لباسی مبدّل می‌ماند... وقتی مشابهِ یک گردشگرِ مرفّهِ معمولی، پالتوِ ماهوتِ ایتالیاییِ دودی‌رنگِ دودکمه‌ای را روی نیمتنۀ یقه‌برگردانی پشمین و سیاه، بر تن کرده و کلاهِ اوشانکا[19]ی پوستِ چینچیلا[20]بر سر دارد و گه‌گاه نوکِ تیزِ عصای پیاده‌روی‌اش را لابه‌لای ناهمواریِ لاشه‌سنگ‌ها فرو می‌برد...ملاحظه‌کارانه...مشفقانه‌تر از پیش... از همیشه... که بخواهد جستجوگرانه دستبردی بزند... از سرِ سرکشی و بازیگوشیِ به رفق و مدارا آمیخته...همان‌جوری‌ها که لابه‌لای پرده‌های پنهانیِ عشق، قصدِ پیش‌روی‌های یکسره صمیمانه داشته باشد...امروز امّا قصدش آن است که مرا ببرد به تماشای تفرّج‌گاهِ جنگلیِ کوهپایه‌ها‌... و همۀ کرّوفر قلمروِ سلطنتیِ خویش را نشانم دهد... و همچنان برایم مثلِ آسمانی است، سایه‌گستر و دوردست و رفیع... انگاری مثلاً در پیچ‌وخمِ راه‌ِ کوهستانیِ دارآباد...خود را وامی‌نهم تا در دل_ نزدِ خویشتن_ اعتراف کنم از عصرِ روزِ قبل تا این لحظه، همه‌چیز در نظرم عالی بوده... آسایش‌بخش و سخاوتمندانه... درخورِ میزبانی شریف و دوراندیش...یعنی مثلاً مجلسِ خصوصی شامِ دیشب‌مان، سبک و زود هنگام... که تقریباً سه ساعتِ تمام به سکوت و مدارا گذشت... و بر سرِ میزِ پذیراییِ بزرگ، برای دو نفر چیده و ترتیب یافته بود... نه در منتها‌الیهِ دو سوی آن، بلکه در یک کُنجِ نسبتاً صمیمی... در همان اتاقِ نشیمنِ کمابیش گوتیک و تاریک که هیبت و غربتش با حرارتِ آسایش‌بخشِ شعله‌های اجاقِ دیواری خنثی می‌شد... و چه‌بسا دلچسب و دوستانه می‌نمود... یا بعدتر... اتاق‌خوابِ اختصاصیِ بزرگ و خوش‌منظرم با پنجره‌ای رو به چشم‌اندازِ بیشه‌زاران، که برخلافِ انتظارم سامانۀ گرمایشی روزآمدی داشت و یک حمّامِ مجهّز جمع‌وجور در مجاورتش... و تختخوابی عریض با دولایه پتوی پشمیِ گرم‌ونرم و فراگیر...و به‌وقت استراحتِ شامگاهی_ پسِ شب‌بخیرگفتنِ مختصری با میکائیل_ خانمِ پیشکار مرا تا آستانش راه نمود و حتّی کلونِ در را با دستِ خویش گشود و دستگیره را برایم چرخانید...خوشبختانه سرِ میزِ شامِ شادی‌بخشِ نیمه‌خاموش‌مان نیز، حرفی نزده بودیم؛ مگر دربارۀ حال ‌و روز و بیماری‌های من، و طرحِ تحقیقیِ پیشِ رو، و &quot;خانمِ آدریانا&quot; و نهایتاً وضعیتِ آب‌وهوا... میکائیل_ احتمالاً_ می‌دانست هنوز آماده نیستم برای مباحثاتِ عمیقِ انتزاعی، که قطعاً اگر شروع می‌شد به گریه می‌انجامید... پس به‌گمانم گذاشته بود تا محدودۀ میدان گفتگو را من تعیین کنم...گفته بودم که از همکاری با دستیارم رضایتِ کامل دارم، وضعیتِ جسمانی‌ام_ نسبت به قبل_ عالی است، و پژوهشِ اخیرم خیلی‌خوب پیش می‌رود... و ضمن این یاوه‌گویی‌ها، از زیرِ چشم در بحرِ تماشای ریزریزِ سکناتش مغروق شده و یک دلِ سیر در برکۀ نگاهِ لبریزِ تردید ولی آرامِ او، سباحت کرده بودم و قلبِ مسکینِ تسکین‌ناپذیرم تا آخرین لحظۀ مکالمه، همچنان سرمستِ بادۀ حضورش، لبریزِ صلح و سکون، ریزریز و نامحسوس تپیده بود...  شاید واپسین سعادتم آن‌شب، همین شد که توانستم با وجدانی آسوده، دوشِ آبِ ولرم بگیرم و جامه دیگر کنم و _ علی‌رغمِ عادت_ یک کلّه بخوابم تا دمادمِ صبحِ صادق... بدونِ ذرّه‌ای انتظارِ فردا را کشیدن...چه عجیب!... بی‌هیچ کابوس و رؤیایی...با این که خود میکائیل گفته بود:_«حرف‌های مهم‌تر بماند برای فردا... کلّی برنامه داریم حالا!... امشب از راه رسیده و خسته‌ای...»و من میان خواب ‌و بیداری، اجزای جمله‌اش را تجزیه و ‌تحلیل کرده و با خودم گفته بودم... یقیناً او بلد بود چطور تدریجاً انجمادِ اعصارِ پی‌درپیِ یخبندانِ میان‌مان را ذوب کند... اگر می‌خواست...چه دیوانگی‌هایی!!... خاکم به دهن!... جنابِ اسقف اعظم!...بیدار که شدم، ساعتِ رقومیِ بالای پاتختی، هفت و شش دقیقه را نشان می‌داد و آسمان لابه‌لای آرایه‌های لانه‌زنبوری پنجره، داشت تدریجاً سربی‌رنگ می‌شد...و کسی انگاری آهسته پشتِ در می‌کوبید... دو ضربۀ آرام، ولی بی‌وقفه... بعد، ده ثانیه سکوت... و باز دو تا تقّۀ نرم و پی‌درپیِ دیگر... حتماً  که خودِ میکائیل بود... رَدخور نداشت!... و با همان سبک و سیاقِ دَقُّ‌الباب به رسمِ خانۀ امن، صِدام می‌زد............در حملۀ بی‌امانِ تگرگ و یا _ به قول خودش_ بارانِ گُرگ...که دیری نمانده به نیمه‌شبانِ دهشت‌بار و بی‌ستارۀ شاندیز...یکی از لیالیِ دل‌نگران... و نمناک و شومِ اردیبهشت...هنوز بیست‌و دوساله‌ام...و هوا در ییلاقات همچنان سرد است و سردتر...پُربارش و تر و تازه... و می‌شد که حیات‌بخش باشد و خیال‌انگیز...و نیست...و ما این نوبت، جَخْتْ شبِ سوّم‌مان است...مَآل‌اندیشانه همنشین... ولی هر دو... تنهای تنهای تنها...من گرفتارِ تراکمِ غلیظ ‌و مه‌آلودِ سرنوشت محتوم... و اضطرابِ نوظهورِ جدایی... و او _ رویگردان از من_غرقِ نظارۀ ظلمتِ مغاکی که دهان گشوده پیشِ پاش تا ببلعدش... یک‌جورِ مُسَخّر و مسحوری انگار... ایستاده بر لبۀ پرتگاهی تماشاکنان... حیران بر فرازِ دریایی از ابرهای تاریک و کولاکی گرداب‌وار؛ که به هیولایی پیچ‌پیچ، خف‌کرده و هولناک مانند است... پشت به صفحه میانِ قابِ تصویر... شبیهِ یک تابلوی نقاشی[21]از &quot;کاسپار داوید&quot;[22]... یا همان مصلوبِ مصروع و شیدای نیچه_ زرتشت... به‌قولِ خودشان_... زاغاتُسْتْغا[23]...احساسِ او دیگر به‌ من نمی‌مانَد. آن مهِ غلیظی که او زیر پای خویش می‌بیند، سیاهی و ثقلی که بدان خنده می‌زند، همان ابرِ توفان‌زای من است.[24]و در هر حالتی باشد، آسمانِ بالای سرم، زیرِ قدم‌های او است......شامگاهانِ تولّد میکائیل... ناگزیر و بی‌خبر_ در کنارِ یکدیگریم...هر دو میهمانِ هم... من مقیمِ خفیه‌گاهِ استیجاریِ او... و او باز بر سرِ سفرۀ ناچیز و بسترِ انزوای من... مسافری چند روزه...یخ‌بسته مزاج و خشک و خالی...نان و پنیری سق می‌زنیم و روی قالیچۀ تختِ چوبی کهنه می‌خوابیم... هر یکی گوشۀ خودمان... پشت به آن دیگری...امشب_ رسیده و نرسیده از راه_ بارانی‌ِ خیسِ گل‌آلودش را خیلی بی‌مبالات و مستانه، بالای پشتیِ صندلی انداخته...و چشم‌های بُرّانِ خونینش را تهِ نگاهِ گیج و گول و سرگردانِ من..._«نترس بچّه!... کسی تعقیبم نکرده... حواسم هنوز سرِ جا است...»می‌گویم:_«من که چیزی نگفتم...»می‌گوید:_«نگفتی... ولی آن چشم‌های طلبکارِ لعنتی‌ات، غرقِ وحشت است... دماغت باز دارد مثلِ خرگوش می‌لرزد...»لحنِ این دو روزِ اخیرش خیلی اذیتم می‌کند... بیشتر از بی‌اعتنایی و دم‌سردی‌هاش... برآیندِ رفتارش، به سقلمه‌هایی سُست ولی پیوسته می‌ماند... نه آنقدر سخت و نابودکننده که بر سرِ دشمن بزنند... جوری که مناسبت داشته باشد با پسِ جمجمۀ طفلی چموش و بدرفتار و ناسازگار... جهتِ گوشمالی و تأدیب...و به‌هرصورت، در حد تحقیرکننده‌ای برایم زجرآور است...می‌توانست هنوز کمی مهربان باشد... یا _اگر نه صمیمی_ لااقل قدری رسمی‌‌تر و مبادیِ آداب... مثلِ آن اوائِل آشنایی‌مان...و نیست...... انگاری از قصد بخواهد آدم را برنجاند... و برماند...دلم می‌خواهد بپرسم: &quot;من طلبکارِ چه‌چیزی می‌توانم باشم میکائیل‌جان!؟... از چی وحشت کنم؟... یعنی من‌بعد چه بلای هولناکِ دیگری ممکن است بر سرم نازل شود که بیشتر بترسانَدَم؟... بالاتر از باختنِ هم‌زمانِ آینده و خانواده‌ام... و مخوف‌تر از همه، باختنِ خودِ تو!...&quot;...ولی جایی برای سؤال کردن نمانده... از راه‌ نرسیده، نشئه می‌زند و زودخشم... مثلِ همۀ شب‌های شاندیز...که البته همچنان غنیمت است... انگبینِ دیدارِ دلنشینَش، آمیخته با شوکرانِ درشت‌گویی و چشم‌غرّه و قهرهای طولانی...قندِ آمیخته با گُل[25]...بارانیِ بهارۀ سبُکش‌ را برمی‌گیرم تا بیاویزم گَلِ قلّابِ جارختی... بالای دیوار... می‌ترسم چروک بردارد... بیشتر این که می‌خواهم _اضطراراً_ به‌این طریقِ دزدانه، او را کمی صمیمانه‌تر احساس کنم... از بساوشِ گرمای ملایم و بوییدنِ رایحۀ اکسیرِ خاک و شبنمِ بالاپوشش...وگرنه از مصیبتِ زمهریرِ سرگِرانی‌هاش خواهم مرد... می‌دانم...نرم‌نرم نوک انگشت‌هام را می‌کشم روی الیافِ ویکونا و کتان... ترکیبی ملایم از مقاومت و نفاست... لطف و سادگی...آن‌طوری که همیشه بود... کاش می‌شد چونان مُشبّک‌های سرد و سیمینِ تربتی مقدّس، پیشانی‌ام، چشم‌هایم را هم، بدان آشنا کنم... و لب‌هام را نیز...به‌یقین هر چه کند، دوستش دارم... دوستش دارم... هر روز بیشتر و بیشتر... به این طرزِ کُشنده و بی‌اختیار!... کاش می‌شد هم‌اینک در دست‌های سپیدِ سیامستِ بی‌اعتناش_ که از تأثیرِ خشم و الکل به رعشه افتاده_ بمیرم!...لابُد همۀ خیالاتم را از حرکات جوارحِ مذبذب نامتعادلم، خط به خط می‌خواند...-«هـِـــی‌ی‌ی!... پَسْ‌آفْ![26]... هیچ خوشم نمی‌آید جیب‌هام را تفتیش کنی... حواست باشد... »کمابیش بر سرم فریاد می‌کشد... و لابد من هم بی‌اختیار بیشتر می‌لرزم... و غیظش را درمی‌آورم... بعد زیرِ لب_کمی آهسته‌تر و انگاری مستانه ولی بی‌لکنت باخودش_ غرولندکنان باز می‌گوید...-“Nun will jeder seine nase in meinen angelegenheiten stecken.”[27]این‌روزها فقط در حالاتی چنین_ که مخمور باشد و بی‌خویشتن_ با من حرفی می‌زند... بیشتر پرخاش‌وار و یورش‌گونه...و دوباره به آوازی بلندتر خطابم می‌کند:«فهمیدی؟... یعنی آن دماغِ کوچولویت را بکش بیرون از کارهام[28]... اصلاً تو چرا باید اینقدر توی همۀ مسائل فضولی کنی؟... چه‌کارۀ منی؟... زنمی؟!...»بعد می‌آید و بارانی را تر و فرز از دستم بیرون می‌کشد و ناغافل یک بتریِ فلزیِ جیبی را از یک‌جای مخفی‌اش در می‌آورد و می‌گیرد زیر چانۀ لعنتی‌ام، که ارتعاشِ بی‌اراده‌اش، لابد آدم را بیشتر حرصی می‌کند...- «دنبالِ این می‌گردی؟ ... بیا... ببین... ودکا دارم... اصلِ روسی... می‌خواهی؟... بنوش...»متحیّر و گُنگ و عاجز، فرومانده‌ام در بندوبستِ دام‌های پی‌درپی و لاعلاجِ او...یعنی این روش‌ و رفتارِ دیوانه‌وارِ جدیدش...که &quot;توی افتضاحِ آن اوضاع&quot; (به‌قولِ خودش) به یک شوخیِ ترسناک می‌ماند... لابد فکر می‌کند، ضمنِ نفرت و استیصال و دل‌نگرانی و انتظارکشیدن‌های مهلک، به کمی تفریح هم نیاز است... وگرنه چه دلیل دیگری می‌تواند داشته باشد؟!...ایرادی هم ندارد... اگر قدری تسلّایش می‌دهد... برایم مهم نیست که مسخره‌ام کند... به من بخندد... یا حتّی بزند نابودم کند... از همۀ آن لَقْوه‌های بی‌مورد و ناگزیرِ خودم هم بیزارم... حق دارد از من متنفر باشد...اصلاً چرا نمی‌میرم و او را راحت نمی‌گذارم؟!... تقصیر من است که قُل‌وزنجیرش کرده‌ام با این عشقِ احمقانه، که دیگر حالش را به هم بزند... گرفتارش کرده‌ام در وسواسِ مسئولیتی خارج از طاقت، که از شرّش به عوالمِ نشئگی پناه برد...باید لااقل فعلاً_ برای لحظاتی هم اگر شده_ از سر راهش کنار روم و یک گوشه‌ای پنهان شوم... ولی کلبۀ روستاییِ کهنه‌مان هم_ مثلِ بالاخانۀ کوچۀ امامزاده و سیّارۀ شازده کوچولو و گوسفندش_ کوچک است و هر کجاش که برویم، باز سر و شاخ‌مان در هم گیر می‌کند... هر قدر طردم کند و دور شوم نیز، انگاری هنوز تنگِ دل همدیگریم... و تا روبرگردانم که مثلاً بروم _خیر سرم_ بنشینم پشتِ میزِ فکسنی یا لبِ تختخواب اسقاطی‌مان، بیشتر عصبی‌اش کرده‌ام... بارانی‌اش را _که خیلی راحت می‌تواند با یک حرکت بیاویزد به میخ‌طویلۀ دیوار... یا از همان‌جایی که ایستاده به‌سادگی رهاش کند بالای صندلیِ سه‌پایه یا تخت..._ پرت می‌کند روی زمین...نه واقعاً!... دیگر چاره‌ای برایمان باقی نمانده جز انتقام‌جویی از من!...پس ناگزیر، گلویم را به خشم و مستیِ مشت‌ نیرومندش وامی‌گذارم...خشونتش حالا فقط خفت‌بار و تأدیب‌وار نیست...لابد قرار است با همین یک مشتِ بسته، مطلقاً خردم کند...نفسش ولی هنوز عطرِ عصارۀ افرای سرخ را دارد... وقتی از لای مروارید دندان‌هایی فشرده و خشمگین می‌گوید..._«خودم خوب می‌دانم از جان من چه می‌خواهی... هرزۀ کوچولو!... هدیۀ بُنجلِ روزِ تولّدم!... مادرم زن خسیسِ بدذاتی است... ولی احمق نیست... و خیال می‌کند تو جادویم کرده‌ای!... جنِّ بونداده!...Köstlich und lustvoll [29]»..........................بعد باز تاریک ‌و روشنِ فلق بود و امنیتِ بسترِ عاریتیِ مخصوص به خودم در قلعۀ موروثیِ او... و برای چندمین بار طی این روزها_ میانِ خواب‌وبیداری_ این یادبودهای مندرس و متروک، برابر چشمم رخ می‌نمود... از صفحاتِ آخرِ دفتر گمشدۀ خاطراتم... روشن و بی‌پرده و برهنه!...در نخستین پگاهِ ابدیِ گرتچنشتاین... که انگاری میکائیل به‌طریقی دیگر، باز شوخی‌اش گرفته بود... با این طرزِ تشکیلاتیِ در زدن...یعنی مجدداً می‌خواست با شتاب از رختخواب اخراجم کند؟...جای درنگی نمی‌ماند...پتوهای طاق‌وجفت را پرت کردم کناری و پابرهنه دویدم طرفِ درگاه... فرصتی نداشتم برای مرتّب‌سازیِ مو یا گریبانِ همیشۀ خدا چروکیده‌ام... ولی می‌شد مخفی‌کارانه_ همراه با مَبالغی بی‌نزاکتیِ مسلّم_ لای در را فقط یک‌خورده باز کنم و کمابیش پسِ پُشتِ آن پناه بگیرم... ولی من عملاً چهارتاق گشودمش... و طوری در برابرِ او ایستادم که انگاری بر روی صحنه... به محضِ بالا رفتنِ پردۀ نمایش...در عوض میکائیل کاملاً آراسته و به‌سامان می‌نمود...با آن بالاپوشِ زمستانیِ خاکستری نفیسَش روی پشمینه‌ای شبق رنگ... و رایحۀ صمغِ سِدار...و سرش که به یک جانب متمایل بود... کمی...چشمش اجمالاً بر من افتاد و لبخند زد... خیلی مبسوط و پررنگ... بی‌آن که براندازم کرده باشد...-«صبح‌بخیر... گوشی‌ات خاموش است؟...»هیچ خطابی نکرد... نه بهرام!... نه حریف!... نه شاتز!...-«آخ!... ای وای!... معذرت می‌خواهم... حتماً باتری‌اش تمام شده... اصلاً فراموش کردم...»حالا نگاهش داشت نرم‌نرم و محتاط روی سر و وضعِ من جابه‌جا می‌شد... از بالای پیشانی تا پایینِ گریبان... نه فراز و فروتر...لبریزِ رنگِ آسمانیِ شفقتی نوظهور... مثلِ آهنگِ صداش که ناگاه پایین‌تر آمد و خیلی آهسته به گوشم رسید... ملایم و مالامالِ لطف و غمخواری...-«حالت چطور است؟... دیشب خوب خوابیدی؟...»من شدّتِ صوتِ خویش را بالاتر بردم تا شاید متقاعدکننده‌تر باشد:-«بله!... بله!... عااالی!... (وای! باز گفتم &quot;عالی&quot;؟!... انگار تنها واژۀ موجود در عالم همین یک کلمۀ مبتذلِ لعنتیِ پوچ باشد!...) هوای پاکِ کوهستان و رختخوابِ گرم ‌و نرم... مدّت‌ها بود به این راحتی نخوابیده بودم...»و فوراً احساس کردم در ادای یک جمله، دو تا خطای فاحش داشته‌ام... _ آخر یعنی چی که &quot;مدت‌ها&quot;...؟!_ به‌خصوص که او بی‌درنگ با لحنی متفاوت _و راستی نگران و حتّی کمی تهدیدآمیز انگاری_ پاسخ داد...-«اتاقت در بازل به اندازۀ کافی گرم نیست؟... به آدریاناجان گفته بودم پی‌گیری‌اش کند...»یعنی باید کم‌کم از طرزِ تلقّی میکائیل دربارۀ آدریانا نگران می‌شدم؟... نکند حالا خیال می‌کرد این که نتوانسته از او برای من همسری حمایت‌گر بسازد، در نتیجۀ کوتاهی و تقصیرِ این دخترِ مهربانِ باهوش_ ولی خوش‌خیال_ بوده است؟!...باید بی‌معطّلی حلّ‌وفصلش می‌کردم... وگرنه لابد میکائیل در اوّلین فرصت از طریقِ خانمِ پیشکار، یک پیامِ معتدل و کوبندۀ ژرمنی به آدریانا می‌فرستاد و او فحوای سرزنش‌آلودش را بلافاصله درمی‌یافت و من به‌محضِ نخستین دیدارمان می‌بایست درگیرِ آن کدورت مضاعفی می‌شدم که آسمان ابریِ دوستی‌مان را از مدّتی پیشتر تیره و تار کرده بود... در حالی که تازه داشتم آرام آرام به امنیتِ روزهای ابری و مه‌آلودِ میان‌مان عادت می‌کردم... و حتّی لذّت می‌بردم از تنهاییِ غیرمنتظره و مغتنم خویش_ که سخت بدان نیازمند بودم تا ذره‌ذرۀ لحظاتش را تسلیمِ خیال مسیطِرِ میکائیل سازم...پس عجالتاً تندتند گفتم:-«نه!... نه!... الان خیلی عالی است!... (اَکّه‌هِی!... باز هم عالی‌ی‌ی‌ی‌!) آدریانا خانم با آقای صاحبخانه صحبت کرد... اخیراً حتی چند ساعتی هم بخاریِ دیواری را روشن نگه‌ می‌دارم...»حالا به‌نظرم اوضاع کمی بهتر شده ‌بود!... آن نگاه و لبخندِ تأمل‌آمیز بر چهرۀ میکائیل نیز، نشان می‌داد که برخی دل‌نگرانی‌های مرا دریافته باشد... آخر به روزگارِ من آشنایی داشت... و احتمالاً تا چند دقیقۀ بعد، خودش_ بی‌واسطه_ پیامی به آدریانا می‌فرستاد... به زبانِ ارمنی...خوشبختانه او هم این‌روزها دیگر شکسته‌دل و محزون نبود... و یقیناً با دریافتِ پیغامِ پروفسورِ عزیز، فرصتی می‌یافت تا قضاوتش را دربارۀ من کامل‌تر کند... لابد در نظرش _بیش از پیش_ مبدّل می‌شدم به پیرمردی مریض‌احوال و خشک‌مغز و بهانه‌گیر و عجیب... یا فقط یک منحرفِ تاریخ‌مصرف‌گذشته...این‌ها به کنار... ولی الان بدتر از همۀ داستان‌ها، آن ارجاعِ فراخوان‌وار، غلیظ ‌و تقریباً وقیحانه‌ام بود به پتوهای گرم ‌و‌ نرم... انگاری مثلاً منظورِ خاصی داشته ‌باشم، سوای آرامشِ استراحتِ شبانه... به‌خصوص که بی‌اختیار با نگاه و نوسانِ دست هم به رواندازهای چروک‌خورده و رهاشده بر بسترِ آشفته، اشاره کرده بودم... برابرِ چشم‌های میکائیل... که بدونِ پلک‌زدن_ بی‌هوا_ داشت مسیر حرکتِ انگشتان مرا دنبال می‌کرد...امّا خوشبختانه نگذاشت زیاد مردّد و معذّب بمانم ... فوری ادامه داد...-« نظرت دربارۀ یک پیاده‌رویِ اکتشافی حوالیِ &quot; شوارتزوایت&quot;[30]چیست؟... فکر کنم هنوز هم اهلِ راهپیمایی‌های صبحگاهی باشی...»شاید در نتیجۀ همان خوابِ کم‌نظیرِ بی‌وقفه و آرامِ شب قبل بود که خود را به‌ناگاه، مملو از قدرت و اشتیاقِ گردش‌های علمی یافته بودم...پس خیلی با عجله_ برای خلاصی از قصۀ رواندازها_ جوابش را گفتم و انگاری باز بیشتر لابه‌لای گره‌کورِ جملاتِ بی‌ربطِ خویش گرفتار آمدم:-«شست ‌و شو و لباس ‌پوشیدنم معمولاً پنج دقیقه بیشتر طول نمی‌کشد... میایی این‌جا توی اتاق بنشینی یا...؟ »باقیِ جمله را ناچار رها کردم... وسطِ خاموشیِ خجلی که داشت ورم می‌کرد و وزن می‌گرفت...ولی آخر داخلِ قلمروِ پادشاهیِ میکائیل... که نمی‌شد پشتِ درهای نیمه‌باز قایم شد و منتظرش گذاشت یا او را به شبستانی فراخواند که در واقع به خودش تعلّق داشت...از طرفی این دعوتِ بی‌محل هم_ به‌ هر صورت_ خیلی سخیف و ابلهانه به نظر می‌رسید... یعنی که چی آخر؟!... من بروم توی حمّام و او مثلاً بنشیند گوشۀ تختِ من!؟... انگاری مثلِ ایّامِ کوچۀ امام‌زاده... و حالا با فرّ و شکوهِ مقدّسِ کاردینالی‌اش...البته اتاقِ دل‌باز و جادارِ عاریتی‌ام، جز آن تختخوابِ استیلِ مربّع‌وار، قالیچۀ ابریشمی و کمد و چهارپایه و آباژورهاش، یک نیمکتِ راحت و عریضِ بالشتک‌دار و یک صندلی هم داشت...میکائیل از بالای شانۀ چپِ من_ و طبعاً خیلی بانزاکت و نامحسوس _ نگاهی گذرا انداخت به وضعیتِ آشوب‌وارِ پشتِ سرم... یعنی آن بسترِ بی‌شرمِ پریشان و لباس‌هایی که جابه‌جا روی جارختی و سراسرِ کاناپۀ کنجِ دیوار پراکنده بود... و آن کوله‌پشتیِ نیمه‌گشوده و لبریز... و کفش‌های رها شده بر فرشکِ وسطِ اتاق...عجب پیشنهادِ مزخرفی گفته بودم!... و او با همان لب‌هایی که به عادتِ لحظاتِ تردید و تأمل، قدری جمع می‌شد، تبسّمی کرد... خیلی فشرده و کم‌رنگ البته... بعد نگاهش را نفسی دوخت به یک کُنجِ چارچوبِ درگاه... پایین پایمان...با آهنگی آرام ولی مطمئن پاسخ داد:-«پایین، توی سرسرا منتظرت می‌مانم... از راه‌پلۀ آخرِ دالان که عبور کنی، می‌شود سمتِ چپ... »... ... ... ...استحمامِ سرسری و مسواک‌زدن و پیداکردنِ پیراهن و زیرشلواریِ تمیز از داخلِ اثاثیه‌ام، زیادتر از آن که وعده داده بودم طول کشید... پانزده دقیقه و حتی کمی بیشترک...ساعت مچی‌ام هفت و ‌بیست‌وشش دقیقه را نشان می‌داد... که بالاخره مسیرِ دهلیزِ دراز اشکوبِ شرقیِ قصر را_ تقریباً دوان‌دوان_ تا انتها پیمودم و از شصت و‌شش پلّه پایین رفتم... و او را دیدم که به‌محضِ ورودِ من از روی یک مبلِ ویکتوریاییِ[31]عتیق در گوشۀ هشتی، آهسته بر‌خاست...عادت نداشتم منتظرش بگذارم... یا نشسته در انتظار خویش ببینم‌اش... به خیالم تا الان رفته باشد و حیران بر جای بمانم... مثل قدیم‌ها... پی او در گوشه و کنارِ کتابخانه و تالار دعا و باغستانِ کلیسای راستی و حیات... که تا بالاخره پیداش کنم، تپش قلبم برسد به صدوسی بار در دقیقه و سرم گیج بخورد... و او از لابه‌لای شاخ‌وبرگِ پیچِ اناری و یاسِ امین‌الدّوله سَرَک کشد، یا بی‌هوا میانِ ردیفِ کتاب‌های خطی پدیدار شود و بگوید..._«بارِوْ... اینْچ پِسْ یِنْ گُتْسِرُ[32]... کلاینه شاتْزْ!؟...»[33]...حالا هم که به این طرزِ نوظهور و غیرمنتظره، در جای خویش آرام نشسته و کلاهش را گذاشته بود روی زانوهاش و تنها وقتی مرا بالای پله‌ها برابر چشم دید، خیلی باوقار و طمأنینه بلند شد و ایستاد...گفتم:-«واقعا شرمنده‌ام که اینقدر معطّل من ماندی...»اما انگاری اهمیتی هم نمی‌داد... گام‌هاش محکم و سبک بود و آهنگِ صداش نیرومند و چهره‌اش غرقِ نور... بیشتر به پسربچّه‌ای می‌مانست که برای تعطیلات برنامه می‌چیند... گفت:-«حاضر شدی؟... چه سریع!... گِغوساتیش گِماخت![34]... خوب پس... این چطور است؟... اول از راه جنگلی می‌رویم تا نزدیکیِ جادۀ فرعی.... بعد در یک قهوه‌خانۀ محلّی و دِنج صبحانه می‌خوریم... و از مسیرِ کوهپایه برمی‌گردیم تا بخش‌های مختلف قلعه را هم نشانت دهم... »...اینک در پیچ ‌و خمِ باریکه‌راهِ میانِ بیشه‌زار پیش می‌رویم و من ذرّه‌ذرّه می‌لرزم... سراپای... به‌خصوص چانه‌ام...و لابد دندان‌های لعنتی‌ام باز دارد به‌هم می‌خورد و او می‌بیند... یعنی هنوز از ارتعاشِ فکِّ زیرینِ آدم‌ها بدش می‌آید؟... گرچه هیچ معلوم نیست؛ چون در هر حال با هر نوبت نگریستنی، به رویم لبخندهای شیرینِ بخشایندۀ مهربان می‌زند!......در همین لحظه باز صدای نویسندۀ قصّه در سرم برمی‌خیزد:&quot;بهرام آهسته‌آهسته_ به‌همراهِ لرزشی خفیف که در سراسرِ سلسله‌اعصابش، زلزله انداخته_ اضطرابی عمیق را در دلِ خویش احساس می‌کند... خاطرۀ کمرنگِ بددلی‌های نادرِ این یگانه یارِ_ گه‌گاه_ گاه‌گیرانه نامهربان... در روزهای آخرشان، او را به‌نوعی نگران کرده است... از عواطفِ فعلیِ او آگاه نیست... به‌خیالش میکائیل با آن سخت‌گیریِ درمان‌ناپذیرِ آلمانی‌اش_ خیلی نکته‌‌بینانه_ همین ترس و لرزهای او را نیز، در دل به سُخره گرفته باشد... هر چند این خُرده هراس‌های لوسِ کودکانه، حقیر و ناچیز می‌نماید در برابر آن یک وحشتِ بزرگِ دیگر...&quot;ولی نه!... دارد اشتباه می‌کند راوی!... من که از چیزی نمی‌ترسم!... اتّفاقاً حالم خیلی هم خوب است!...(با چند علامتِ تعجّب متوالیِ مکرّر...)زمینِ زیرِ پایم، انگاری فنروار فشرده می‌شود و کش می‌آید و مرا رو به جلو پیش می‌راند... طوری که حتّی وزنِ بدنِ خویش را احساس نمی‌کنم... هوای سرد و بیگانه و یخ‌زدۀ فوریه_ چونان نسیمِ آشنای فروردینِ جنوب_ لطیف و دوستانه، صورتم را نوازش می‌دهد... همه‌چیز در پناهِ او، صلح‌آمیز است و امن و اطمینان‌بخش...چشم‌اندازِ صخره‌سنگ‌ها... مراتعِ اخرایی و سپید و سرخِ آجری... و سرپنجۀ اعجازگرِ آفتابِ صبحی زمستانی، که لابه‌لای زلفِ انبوهِ توسکاهای خفته، نوازش‌وار می‌پیچد... و سبزیِ جاودان و سحرانگیز و مه‌آمیزِ جنگلِ ابدیِ کاج... و دریاچۀ منجمدِ قعرِ دَروای کوهستان... انگاری درست زیرِ پایمان...و راهِ درازِ پیچاپیچ و پُراُمیدِ با او گام زدن... _که نمی‌دانی کجا خواهی رفت... _ گسترده پیشِ رو تا همیشه... بی‌انتها و بخت‌یار...و دقیقاً در همین نقطه است که ناگاه، قطراتِ ریز ریزِ تشویش به دلم شتک می‌زند...بله من وحشت دارم!... از این سعادتِ به‌ناچار پایان‌پذیر... و فقط از همین یک‌چیز می‌ترسم... از نقطۀ فرجامِ این همه خوشبختیِ نامحتمل و تازه از راه رسیده‌... نوپدید و بی‌نظیر!...و راویِ دانایِ قصّه، هول‌وهراسِ مرا پیشتر از من دریافته است...دیگر نمی‌توانم قدم از قدم بردارم...یک لحظه می‌ایستم... شاید بشود _مثلِ قدیم‌ها_ لااقل یک نفس از این دمادمِ حیاتِ بهشتی را جاودانی کنم... مثلاً در قابِ یک تصویر... نقّاشی که نمی‌شود!... ولی شاید بتوانم با دوربینِ همین گوشیِ فکسنی، عکسی بیندازم...ضرورتاً چند گام عقب می‌مانم از او... و صداش می‌زنم...-«میکائیل!...»و او خندان‌خندان برمی‌گردد و نگاهم می‌کند... از داخلِ چشمیِ دوربینِ تلفنِ همراهم، یک‌نظر می‌بینم‌اش... که رخشنده و گوهروار رُخ می‌نماید، نمایان و چشمگیر... روی زمینۀ الوانِ علفزارانِ یخ‌بسته... و آن تک‌درختِ سیاهِ خفته بر بسترِ مه... و دریاچه و شاخسارانِ توده‌وار و خشکیدۀ بلوط... انگاری آبیِ آسمانِ بلند است، آمیخته با رنگارنگِ زمینِ زیر قدم‌هایش...عکسم را می‌گیرم... به عادتِ از یادرفتۀ روزگارِ جوانی...مثلِ این که نخستین‌بار باشد...یعنی درست موقعی که برای اوّلین نوبت، رَشَحاتِ چنین هیبت و مخافتی یک‌دفعه در دلم پاشیده بود... شبیهِ یک مشت آبِ سرد که بریزند روی صورتت و چرتت را بپراند...همان سفرِ سراسر حادثه[35]و خطرِ شیراز بود و گاهِ بی‌گاهانِ حافظیه... و میکائیل ایستاده زیرِ سایۀ خیمه و خرگاهِ حضرتِ حافظ، مشغول و مغروقِ تماشای نقش‌ونگار سقفِ طاقگان... و من _با دلی مالامال از ترس و سروری همزمان و نورَس_ ناگاه دانسته بودم که به‌طرزِ لاعلاج و برگشت‌ناپذیری عاشق‌ِ او شده‌ام... تن و جان رهاکرده بودم تا با پروازِ سبکِ بادبادک‌های عشق، اوج بگیرم... نتیجه آن شد که بی‌اختیار و افسون‌شده، دوربینِ آویخته گردِ گردنم را آهسته دست بگیرم؛ انگاری دارم فقط از بقعه در افقِ غروبناک عکاسی می‌کنم... ولی بعد عدسی را روی نمایی متوسط از نیم‌تنۀ او متمرکز ساخته بودم... و درست در لحظۀ نهاییِ فشردن دکمه، میکائیل خیلی بی‌هوا رو چرخانیده و نگاهی انداخته بود... درست توی چشمیِ دوربینم... با آن چشم‌های قتّالِ آگاهِ همه‌چیزدانَش...پیشِ خودم گفته بودم... در خطاب با او:&quot;بی‌شک یک‌روز مرا خواهی کشت میکائیل!... با همین خدنگِ الماسۀ خونریز چشم‌هات... نیازی به رنجه‌کردن سرپنجۀ هژبرانه‌ات هم نیست...&quot;به جز آن دفعه، چند نوبتِ دیگر نیز پیش آمد و از او عکس‌برداری کردم... با آرامشِ بیشتری البته... در سفرهای اصفهان و آذربایجان... و توی آلاچیق باغِ کلیسا که سرداریِ سرخ بر تن می‌کرد و عودِ ارمنی می‌نواخت...کاغذهای چاپ‌شده و فیلم‌های نگاتیوش را هم با دیگر مجموعه‌هام، مخفیانه داخلِ کمد دانشگاهی‌ام محفوظ می‌داشتم... که همراهِ باقیِ چیزها در آن آشوبِ مصیبت‌بارِ پاییزِ سالِ دربه‌دریِ، به یغما رفت......اینک امّا، تذکّرِ کشمکشِ گذشته‌ها حالِ مرا را دگرگون کرده یا دلشورۀ آینده؟...هر چه هست، چشم‌هام دارد خیلی بی‌محل و نابهنگام خیس می‌شود، از اشک‌هایی گرم و جوشنده که در انجمادِ جنگلِ غربت، حتماً زود سرد خواهد شد و رسوب خواهد کرد...بله! حتماً که ترسیده‌ام... می‌دانم آن لبخندِ جادوی جاودانی بر پهنۀ چشم‌اندازِ بهشتِ بیکرانه‌اش، به زودی از دستِ من خواهد رفت و تنها قرار است تا همیشه، خشکیده بر تصویری مجازی و مصنوع، برابرِ نظرم زندگی کند... فقط همین!...به زودی این نفس‌های بی‌قراریِ با او بودن را از کف خواهم داد...در دامِ وحشتی ناشناخته افتاده‌ام... مثلِ عهدِ کودکی... وقتی بر اوجِ قله‌های شادیِ عصرهای تابستان، توی باغچه، غرقِ هیاهوی بازی می‌شدیم و ناگاه پدر سرمی‌رسید و طالع می‌شد بر تارکِ ایوان... تا مجازاتمان کند... خواب‌زده و خشمگین...و صدای دانای کل می‌گوید:&quot;... میکائیل با اطمینانِ و آرامشِ یک کاروان‌سالارِ راه‌بلد، در امتدادِ مسیری مألوف، قدم برمی‌داشت... و حینِ گام زدن احساس می‌کرد آنجا_پسِ پشتِ سرش_ فجایعی در شُرُفِ وقوع است... انگاری یک گودالِ عمیقِ خف‌کرده، خاموش و بی‌صدا دهان می‌گشود تا دوستش را ببلعد... و بهرام با حواس‌پرتی، بی‌هیچ مقاومتی_ ناگاه_ در خمیازۀ هیولا فرومی‌افتاد و ناپدید می‌شد...هر چند در عالمِ واقع، صدای قدم‌های او همچنان_ آهسته‌تر از قبل_ به‌گوشش می‌رسید... که خش‌خش‌کنان، سنگین و به اکراه، روی یخ‌ها  پای می‌کشید... و حتماً مراقبت می‌کرد بر سطحِ زمینِ لغزنده، سکندری نخورد... شاید خسته شده بود... باید همگی باز یک‌مقدار بیشتر مواظبتش می‌کردند... آخر طفلک هنوز هم کمی پریده‌رنگ و بیمارگون به‌نظر می‌رسید... ماین آرمِس دینگ[36]!... سرِ صبحی که_ به‌وضوح_ زانوهاش داشت تحتِ همان وزنِ ناچیزِ تنِ لاغرش، می‌لرزید و خم می‌شد؛ ولی... لابد اگر از خودش_ دربارۀ نیروی گرانشی که بالای شانه‌هاش فشار می‌آورد_ می‌پرسیدی، فوراً شعری می‌خواند...«بارِ غمی که خاطرِ ما خسته کرده بود... عیسی‌دمی خدا بفرستاد و برگرفت...[37]»...کو عیسی‌دم؟... فقط ای کاش &quot;مارینا&quot; الان این‌جا بود!... یک‌جورِ معجزه‌آسای لازاروس‌واری[38]هم...!... او حتماً می‌توانست در دَم، یک چاره‌ای کند...بعد باز احساس کرد آن حجمِ دردناک و آسیب‌پذیرِ متحرّک و به‌طورِ فزاینده گرانبارِ پشتِ سری، آرام‌آرام دارد از توش‌وتوان می‌افتد... راستی نرم‌نرم فرومی‌رود لابه‌لای قلوه‌سنگ‌های زمینِ ناهموار... مثلِ یک آدم‌برفی که زیر تابشِ آفتابِ آپریل[39]تدریجاً آب شود...خودش خوب می‌دانست که بهرام حتّی از روزهای اوّل دیدارشان_ یعنی همان ایّام حضورش در کلاس‌های فوقِ برنامۀ فلسفه یا کتابخانۀ کلیسا_ بار سنگینی را روی شانه‌های نحیفش حمل می‌کرده است... کُلِّ این داستانِ رابطه و... رازپوشی‌هایش و آن‌مایه نکبتی که در نتیجه پیش آمد نیز، ظاهراً برایش ثقل و سختیِ بسیاری به همراه داشت...البته که بالاخره هر دو، به‌نوعی طلسمِ نفرینِ ابدی را شکسته و نجات پیداکرده بودند... _ از شرّ دشمنانشان و از گیرودارِ یکدیگر_... هر چند به مددِ یدِ طولا و توانای ارتزهرتزوگین[40]و تدابیرِ دارودستۀ سلطنتی‌ِ لعنتیِ وورتنبرگ... که برای میکائیل_خود _ به معنای اسارت در بند و بست و دام‌های بغرنجِ دیگری بود...امّا این طفلک چطور؟... راستی آیا_ آن‌جورها که برایش آرزو می‌کرد و حتّی نقشه می‌کشید_ خلاص شده بود از ماجراهای گذشته...؟...انگاری که نه!...یعنی با این اوصاف، بعید است...فقط آن‌موقع‌ها که خیلی جوان بودند، همه‌چیز ممکن به‌نظر می‌رسید... این که آخرعاقبت، بهرام عاشقِ آن خانم معلّمِ روستایی بشود و یک گوشه‌ای برای خودش بماند و قصّه‌شان را بنویسد و گل‌های باغچه را نقّاشی کند... و میکائیل_خودش_ هر چند با تأخیری پانزده ‌شانزده ساله، برگردد سرِ خانۀ اوّل... به همان سیاه‌چالۀ ظلمت‌زدۀ تعهّداتِ فامیلی... و ضمن آن‌که در تنگنای قالبِ سفت ‌و سختِ &quot;حیاتِ مقدّسِ کاتولیک&quot;، دوران حبسِ ابدش را می‌گذرانَد، دربارۀ زندگیِ شرقیِ پروانه‌وارِ این رفیقِ خود خیال‌پردازی کند و گاهی در عوالمِ رؤیا با او بال‌وپری هم بزند...لابُد روزگارِ این پسرِ به‌حالِ‌خودرهاشده، به وخامت اوضاعِ &quot;اعضای جماعتِ رهبانی&quot; نبود!... چندان هم سخت نیست که دلشکسته باشی... ولی رهیده و بی‌بندوبار!... و بنشینی تنگِ دلِ مهربانِ زنانِ سادۀِ شهرستانی، که آغوششان عطرِ نانِ تازه و حلیمِ شیر داشت... (یعنی الان لازم بود به این بچّه هم حسودی کند؟!... نه حقیقتاً!... از صمیمِ قلب، خیرِ دنیا و آخرتش را از خدا می‌خواست...)... فقط ای کاش آن دورانِ برخورداری از تن‌ و جانِ کم‌تجربۀ او کمی طولانی‌تر می‌شد!... کاش می‌شد که آرزوهای کوچکِ بهرامَکَش را هم بیشتر برآورده سازد... در ازای همۀ آن روزمزاجی‌های هوسناک و شب‌زنده‌داری‌های تند و تیز و طرب‌انگیزی که او_ برابرِ نیاز، بی‌دریغ_ بدان تن داده بود...البته سرِ جمع، اوجِ ماجرای هم‌تنیدگی‌شان یکی‌ دو ماه بیشتر نشد... نه؟...هرچند قصدش آن بود که زیادتر نگاهش دارد... حداقل تا دو سه سال بعد، وقتی بهرام مَگیستر آرتیوم‌اش[41]را بگیرد و یک شغلِ چرب‌وچیل پیدا کند... و سری میانِ سرها درآورد... ولی از لحاظِ فنّی، بیش از آن هم نمی‌شد چنین روابطی را قایمکی ادامه داد!...و مگر نه اینکه می‌بایست، در هر حال _بنابر آیینِ قیمومت_ بالاخره وقتی این اخویِ کوچکِ نامتعارَف از آب ‌و گِل درآمد، به حال خود واگذارد و... خلاصی‌اش دهد...؟......الان وسطِ راه جنگلی، باید می‌ایستاد تا برگردد و بهرام را خوب ببیند... _ این برادرِ مملوک... یا بندۀ آزادشده را...!_...لابد اگر این شوخیِ وقیحانه و زشت را به خود او می‌گفت، با هزار زحمت، رنجشِ بارِزِ ناگزیرش را پشتِ لبخندهای لرزان و شیرین_ملسِ خجولانه پنهان می‌کرد و پس از لحظاتی سکوت و خیره شدن به دست‌های لاغر و نوک کفش‌های گل‌آلودش، با آن صدای گرم ‌و نرم و مخملی، شعر حافظ می‌خواند...همین شعری را _احتمالاً_ که داخلش &quot;بنده&quot; و &quot;یار&quot; و این‌ها داشت؟... راستی چی بود این قطعۀ زیبا؟... می‌شد همین حالا پیداش کند در عالمِ آنلاین!...پس گوشیِ همراهش را از جیبِ داخلی پالتو بیرون کشید... بی‌معطّلی یافتش و یک‌دور پیش خودش خواند...&quot;یاد باد آن که ز ما وقتِ سفر یاد نکردبه وداعی دلِ غمدیدۀ ما شاد نکردآن جوان‌بخت که می‌زد رقمِ خیر و قبولبندۀ پیر ندانم ز چه آزاد نکردکاغذین جامه به خوناب بشویم که فلکرهنمونیم به پایِ عَلَمِ داد نکرددل به امّیدِ صدایی که مگر در تو رسدناله‌ها کرد در این کوه که فرهاد نکردسایه تا بازگرفتی ز چمن مرغِ سحرآشیان در شِکَنِ طُرِّۀ شمشاد نکردشاید ار پیکِ صبا، از تو بیاموزد کارزان که چالاک‌تر از این حرکت باد نکردکِلْکِ مَشّاطِۀ صُنعَش نَکِشد نقشِ مرادهر که اقرار بدین حُسنِ خداداد نکردمطربا! پرده بگردان و بزن راهِ عراقکه بدین راه بشد یار و ز ما یاد نکردغزلیاتِ عراقی‌ست سرودِ حافظکه شنید این رهِ دلسوز که فریاد نکرد&quot;بعد آمد بگوید &quot;بهرام جان! ببین... برایت چی پیدا کردم!...&quot; ... ولی تا_ خندان خندان_ سرش را از روی گوشی بلند کرد به تماشای او... بی‌درنگی آن رطوبتِ منجمدِ روی مژه‌های نم‌زده‌اش را تشخیص داد...&quot;آخ! ماین شاتز![42]&quot;...حیوانکی همیشه ساده گریه می‌افتاد... و خیلی هم به‌موقع!... به منزلۀ زنگِ اخبارِ مصیبتی که لاجرم در راه بود، و به زودی بر سرِ آدم نازل می‌شد...یک‌جور دیوانه‌کنندۀ مخصوصی هم اشک می‌ریخت!... مثلِ الان!... اغلب همین‌جور ترسان ‌و لرزان... بی‌صدا... شبیهِ بچّه‌ای که بترسد از بیشتر کتک خوردن... بی‌اختیار... و مملو از بارشِ درد... و چکه‌های درشت و درخشانی که چشمه‌وار در برکۀ روشنِ چشم‌هاش می‌جوشید...حالا که ناخودآگاه _زیر لب_ او را با همان خطابِ خاصّه صدا زده‌بود، می‌شد برود جلوتر و دست به‌کاری شود...مثل قدیم‌ها که بهرام بلافاصله پسِ گریه، خیلی زود نوکِ آن دماغِ کوچولوی خوشگلش سرخ می‌شد و لب‌هاش سرخ‌تر... و تندتند عذرخواهی می‌کرد... همان وقت‌ها بود که دقایقِ رنگین‌کمانی و دلچسبِ پس از باران فرا می‌رسید... لحظاتِ خوشِ تسلّی‌دادن‌ِ او... که با دستمال کاغذی، رطوبتِ سردِ اشک را از حوالی گونه‌ و بینی‌اش پاک کنی و لب‌های داغش را آمادۀ پذیرایی از هر نوع شیرینی... راه حلّ نهایی!...الگوریتمِ دلجویی از بهرام، همیشه راحت بود... و شهدآمیز... و روح‌ا‌فزای... و دیگر امورِ عالمِ امکان، تلخ... و مشکل... و مصیبت‌‌آفرین...وقتی مجبور شده بود از جهنمِ سوزانی که آغوشِ شکوفای لیلا برایش ساخته بود، به زمهریرِ لم‌یزرعِ دامانِ مادر پناه ببرد و ناچار بیفتد لابه‌لای پیچ و تاب لابیرِنت[43]بی‌انتهای مینوتاوروس[44]... سلسلۀ بی‌سروبُنِ هرتزوگ‌های بی‌ترحّم...هر چند در گام‌های نخست_ خوش‌خیالانه_ تصور می‌کرد، برایش به‌آسانی میسّر خواهد بود، تحمّلِ همۀ دلسردی‌ها و سنگدلی‌های تبعیدیِ بختِ واژگون، و فراموشیِ کلِّ آن رنگ‌ و طعم‌های باغِ عَدنِ از دست‌شده... فکر می‌کرد مادر را با یک ازخودگذشتگیِ ظاهرفریب، گول زده و در عوض، جماعتِ دوستانش را برای همیشه رهانیده است... و بهرام را هم...بعدتر ولی، این آیینِ قربان‌شدن_ شوخی‌شوخی_ جدّیتِ دشوار و عذاب‌آورش را آشکار ساخته بود...یعنی موهبتِ نسیان، به آن سهولتی که خیال می‌کرد، بر سرش نازل نشد...اوائلِ کار_ البته_ اوضاع خیلی بهتر به‌نظر می‌رسید... وقتی هنوز هیجاناتِ ایثارگریِ پیروزمندانه، بیشترِ حجمِ قلبش را می‌انباشت؛ از احساساتِ اساطیریِ پرومته‌وار[45]... و خاطرش همچنان لبریزِ امیدِ رستگاری بود... معامله با هرتزوگین... نجاتِ دوازده عضوِ اصلیِ انجمنِ فِتیان..._ به اضافۀ بهرام... یارِ اضافیِ سیزدهم... سیزدهمین سلحشور... سرکش و بدشگون... سمندِ بدلگامِ خوش‌رکابِ خاصّه... هاستاتیِ[46]اصلیِ لشکرِ رمه‌وارِ حواریونش... تقدیمی‌ترین فدیۀ طریقتِ گمراهی... خوشمزه‌ترین‌شان هر چند...مَخلَصِ کلام، حاصلِ کار، خلاصیِ این خیلِ ضالّۀ[47]بی‌دفاع بود... در برابرِ از دست‌دادنِ مابقیِ عمرش... که می‌بایست من‌بعد وقفِ نذوراتِ و عهدوپیمان‌های عتیقِ موروثی می‌شد...رضایت‌مندانه وظیفۀ خویش را به انجام رسانیده بود...مثلِ مسیحای &quot;آخرین وسوسه&quot;[48]در دل گفته بود...IT IS ACCOMPLISHED...[49]و بعد _طبیعتاً_ به یادِ ادامۀ جمله... و عبارتِ نهاییِ قصه هم افتاده بود...And it was as though he had said: Everything has begun...[50]ولی حکایتی که پس از آن آغاز شد، اصلاً سرگرم‌کننده یا امیدوارانه نبود... و هیچ شباهتی به داستانِ میلادِ مجدّدِ مسیح و جاودانگی در ملکوت و حتی ثبت شدن در حافظۀ تاریخیِ بشر نیز نداشت...چون به‌طور کلّی، ماجرای جوش‌وخروشِ انگیزش‌های افسانه‌اساسِ شبهِ مذهبی‌اش، زیاد هم طول نکشید... یعنی ارتزهرتزوگیننگذاشت شربتِ عذبِ شهادت‌ و ایثارگری، به خیر و ‌خوشی از گلویش پایین رود... طبقِ معمول با یک طرح تازه و محیّرالعقولی، خیلی خونسردانه جشنِ رستاخیزِ صلیبی را به کامش تلخ کرد...با همین یک کلامِ کلیدیِ مرگبار...“INDULGENTIA!”[51]هرتزوگین دقیقاً همین کلمه را گفت و مختصراً شرح داد که باید در یک دخمه‌ای معتکف شود و ریاضت بکشد...اوّلِ کار_البته_ موضوع را یک‌جورهایی زیرگوشی با  پـــَــته[52]مطرح کرده بود..._“Schickt ihn in ein Kloster.”[53]ولی بعد که پدرِ تعمیدیِ مقدّس در پاسخ، با حالتی حاکی از شگفتی و ناباوری زیر لب زمزمه‌وار_ طوری که انگاری می‌خواست توجّه میکائیل به وخامتِ اوضاع جلب نشود_ با تکرار ناخودآگاه و سه‌بارۀ واژۀ &quot;یعنی&quot;، گفته بود:-«یعنی اعتکاف؟... یعنی جدّی می‌فرمایید والاحضرت؟!... یعنی کجا؟...»مادر سلطنتیِ معظّم، با صوتی کاملاً واضح و بلند _ آن‌جور که مثلِ پُتک بکوبد توی سرِ هر دوتاشان_ تقریباً فریاد زده بود:&quot;In einem verdammten Kloster!... Um Gottes willen!... Eure Exzellenz!&quot;[54]در نتیجه او را به فرمانِ مادرِ منتقمِ سرسختش_ برابرِ رسمِ کاتولیک‌های عهدِ قرونِ وسطی_ جهتِ انجامِ فریضۀ توبه، فرستادند به صومعۀ مقدس... مارگاندوم[55]... در سِنْتْزهایم[56]...برای به‌جای آوردنِ تکالیفِ مرتبط با اعتکاف و طی طریقت و پیمودنِ مراحلِ رسمیِ آدابِ استغفار و تأدیۀ کفّارۀ گناهانش...تا مطابقِ مهملاتِ آیینی و برابرِ اراجیفی که زاینه اِمینِنْس[57]_بعداً انگاری جهتِ موجّه جلوه‌دادنِ کلیّتِ امور_ به میان آورد:_«آنقدر جسم و روح و جان به ریاضتِ پرهیز و دعا صرف کند، تا آن تنی که در معصیت پرورده، محو گردد و تنی نو زاده شود!»...هنگامِ ادای این عبارات، یک جزوۀ دست‌نویسِ زمخت و بدریختِ کهنه را هم گذاشت لای مُشتَش و از بالای شیشۀ عینکِ مطالعه، نگاهِ چنان دنباله‌دار و دلسردکننده‌ای توی چشم‌هاش انداخت که قلب میکائیل از فرطِ برودتِ باوقارِ آن یخ بست...نه!... فی‌الواقع دیگر هیچ امیدی نمانده بود...و اگر قرار بود از همان نگاهِ قُدسیِ پدرانه و خواندنِ صفحۀ نخستینِ جزوه، حساب کار دستش بیاید... لابد آمده بود...بخشش و آشتی با خداوند، خدای ماجامعۀ کلیسای جهانی ،دستورالعملی را برای بخشش گناهان ارائه کرده است، که توبه‌کارانِ باایمان را قادر می‌سازد به حالتِ دوستی با خدا بازگردند و به آن‌ها  رخصتی می‌دهد برای نجات از مجازاتِ ابدی. توبه از گناهان، مُستلزمِ عبور از چندین مرحله است و  در مجموع به این فرایند، &quot; رازِ آشتی&quot; می‌گویند. برای مؤثّر واقع شدنِ مراسم مقدس،  شخصِ توبه‌کننده باید  از صمیمِ قلب و صادقانه از گناهان خود نادم و اندوهگین باشد (مرحلۀ پشیمانی)، به گناهانِ خود نزد کشیش اعتراف‌گیرنده، اقرار کند (مرحلۀ اعتراف) و عهد نماید که اعمالِ خیریه انجام دهد و به دنبالِ تغییر خالصانۀ درونی باشد (مرحلۀ توبه). کارهای خیریه، که توسط کشیشِ ارشد انتخاب می‌شود، ممکن است شامل خواندن دعای خداوند، خواندن دعای مریمِ باکره، و قرائتِ اعتقادنامۀ نیقیه، بیانیۀ ایمان ِمسیحی ِقرنِ چهارم باشد. این عبادات برای معطوف ساختن قلب مؤمن به سوی خداوند است. پس از این که شخصِ گناهکارِ توّاب به معاصیِ خود اعتراف کرد، کشیش_ که خداوند خدای ما از طریق  او صحبت می‌کند_ به طورِ آئینی، بخششِ را جاری می‌سازد و می‌گوید: «تو را تبرئه می‌کنم». راز آشتی، برابرِ معتقدات کلیسای جهانی، به گناهکاران اجازه می‌دهد تا دوستی خود با خداوند را بازگردانند و آن‌ها را  از بارِ گناه و مجازاتِ ابدی در دوزخ،  رهایی می‌بخشد. کلیسا تعلیم می‌دهد که حتی زمانی که شخصِ توبه‌کننده از نظر مناسک بخشیده شده است، بنابر عدالت خداوند، می‌بایست همچنان ریاضت‌هایی را برای پاک کردن گناهانش متحمّل گردد؛ یعنی حداقل رنج و مشقّت‌های زمینی را. علاوه بر این، کلیسای جهانی تعلیم می‌دهد، که این ریاضت‌ها می‌بایست مشتاقانه انجام شود؛ زیرا روح را پاک می‌کند و داغِ گناهِ اصلی را التیام می‌بخشد. آموزۀ ایندولجنتسیا[58](استغفار) ریشه در آیینِ کفّارۀ پس از آمرزش گناهان دارد و به مثابه وسیله‌ای برای کاهش ِبار مجازاتِ اخروی وضع گردیده است. در قرونِ ماضی، کشیشان ِکاتولیک کارهای دشوارتری برای توبه‌کاران، نظیرِ زیارت و اعتکاف در کلیسای مرقدِ مقدّسِ اورشلیم را تعیین کرده بودند، اما اینک مناسکِ توبه_ تحتِ نظارتِ کلیسای جهانی_ بر اساس توانایی فرد برای تحمّل آن تنظیم می‌گردد.پیش خودش گفت: «&quot;حداقل رنج و مشقّت‌های زمینی&quot;!... یعنی چه میزان شکنجه کفایت می‌کرد تا ایغه‌مایِستیت[59]رضایت دهد؟!... بر مبنای تحمّل، لابُد می‌دهد پوستم را قلفتی یکجا درآورند و از کاه پُر کنند و تا ابد و یک‌روز[60]بگذارندم وسطِ سرسرای کاخِ شاتِنبورگ[61]تا عبرتی باشد برای سایر جوانانِ گستاخ و پریشان‌بختِ دودمانِ وورتنبرگ!...»باقیِ متن را عجالتاً رها کرد... یعنی جز همین جملاتِ ساده و صریح و کسالت‌بار_ و نوعاً وحشیانه_ خطّی نخواند... چون هم خاطرش داشت تدریجاً دچارِ ملالتی سُست و عقیم می‌شد... و هم به محضِ قرائتِ آخرین عباراتِ صفحۀ نخست، حواسش رفت پیِ همۀ آن سفرهای مهیّج و متبرّکی که... نرفته بود و می‌توانست شبیه باشد به سیاحت‌های تبشیریِ شیرین و شورانگیزِ ایّامِ قدیم...این‌یکی هم فکر بکری به‌نظر می‌آمد... سفر به اورشلیمِ افسانه‌ای!... اصلاً در صدرِ آن نقشه‌های تفنّنی‌ که به‌موازاتِ مناسکِ پِرِگْریناتْسیو[62]ترسیم می‌کرد، تدارک دیده بود تا یک روزی_ شاید ظرفِ سه سال آینده_ با اعضای انجمنِ اخوّت رهسپار زیارتِ مقبرۀ مقدّس[63]شوند... به خودش گفت کاش می‌شد الان همگی بروند آن‌جا!... یا حتی به صومعۀ کاترین قدّیس[64]که کهن‌ترین کتابخانۀ دنیا را نیز داشت... وسطِ صحرای خدا!... در پای کوهِ سینا... مهبطِ وحیِ یهوه صبایوت!... چه شب‌های ستاره‌بارانی هم دارد کویر افریقا!... و البته تنهایی و خشک‌وخالی که خیلی خوش نمی‌گذشت... خوب بود بیشترِ بچّه‌ها می‌آمدند... خصوصاً تروتازه‌ترین‌شان!... پونه... مژده... آفرودیت... مائده... و آن یکی خانم‌خوشگلۀ تازه وارد که صندل‌های سرخِ لویی‌ویتون به‌پامی‌کرد... _اسمش چی بود؟... سمیرا به‌نظر_... یا حتی لیلا!... اصلاً همۀ اهالیِ محفلِ &quot;پِرکوتیان&quot;[65]و اعضای انجمنِ &quot;یِغْبایْروتیون&quot;[66]_ همینطوری مختلط_ مثلِ قومِ بنی‌اسرائیل اردو می‌زدند پای دامنه‌های داغدارِ جبل‌الطّور...یا اصلاً حالا که حرفِ کوهستان‌های اساطیری پیش آمده، بهتر نیست دسته‌جمعی بروند به پابوسِ &quot;اوروس‌آتوسِ&quot;[67]قدّوس؟... و در یک لاورا[68]ی یونانی معتکف شوند؟... مثلاً دیرِ جاودانۀ &quot;آتاناسیوسِ&quot; قدّیس[69]...؟؟آن‌جا البته دخترها را که راه نمی‌دادند!... ولی می‌شد مثلاً شوخ‌‌وشنگ‌ترین قُلدرهای گروه را با خودش ببرد... همان‌ها که به عالم‌ و آدم می‌خندیدند و غم‌وغصه‌های جهان را رندانه به هیچ[70]می‌گرفتند ... مثلاً آرتوش و واروژ... و علی نریمان را...ولی اگر فقط می‌شد یک همسفر داشته باشد... کدام‌یکی را دلش می‌خواست... آن ملازمِ برگزیده کی بود؟؟... حتماً که خودِ خودِ خودِ او!...بعد امّا یک‌مرتبه دلش می‌ترسید... و دوباره هیاهوی یک وزشِ بی‌رحمانۀ توفانی_ که سرما و صراحت صدای مادر را داشت_ توی سرش می‌پیچید...&quot;Ich habe dir beim letzten Mal schon gesagt, dass du es nicht wieder anfangen sollst! Ich habe keine Geduld für solchen Quatsch .[71]&quot;شش‌سالش که بود و به اجبار و اکراه می‌فرستادندش مدرسۀ شبانه‌روزی... دلش می‌خواست لااقل لیوپولد[72]خوشگلش را هم بغل بگیرد و با خود ببرد به آن انستیتو لوغوزه[73]ی زشتِ لعنتی... همان ارمغانِ فوق‌العادۀ پاپا از ارمنستان را، که خیلی خیلی ناز بود و زیادِ زیاد دوستش داشت... یک پرزه‌کاتسۀ[74]خاکستریِ کمرنگ... تنبل و تپل‌مُپل و مخملی... و مادر از آن نفرت داشت... می‌گفت موهاش این‌طرف‌آن‌طرف می‌ریزد... و هزار و یک درد و مرض می‌آورد... ضمن این‌که قویّاً معتقد بود مدرسه جای این لوس‌بازی‌ها نیست...پاپا می‌گفت:_&quot;عزیزکم!... رابطه‌برقرارکردن با حیوانات خانگی برای بچّه‌ها خوب ‌است... کمک‌شان می‌کند که از نظر عاطفی رشدِ سالمی داشته باشند...&quot;و مامان پاسخ می‌داد:_&quot;بله! صحیح!... از نظر شما که هر نوع رابطه‌برقرارکردنی با هر نوع و جنسی خوب است!... ولی لطفاً این‌حرف‌ها را توی کلاس به دانشجوهای نوبالغِ حشری‌تان بگویید و اجازه بدهید من خودم دربارۀ سلامتی پسرم تصمیم بگیرم...&quot;و میکائیل احساس می‌کرد در این میدان، از هر دو رقیب متنفر است... هم از پاپالئون و آن بی‌خیالیِ سیّالَش‌ در برابر ارادۀ آهنینِ مامان‌هرتزوگینِ عزیزکَش(!) و هم از خودِ مادر، با آن سلیقۀ آشغالِ مزخرف در انتخابِ مدرسۀ نکبتیِ شبانه‌روزی!... فقط مارینای قشنگ و مهربان را دوست داشت که لئوپولد را برایش فرستاده بود... و خودِ این گربه‌کوچولوی باهوشِ بازیگوش را...حالا فرقی نمی‌کرد خوابگاهِ لوغوزه باشد یا لاورای بزرگِ آتوس[75]...تنهایی خیلی وحشتناک بود!یعنی نمی‌شد برای خالی نبودنِ دست ‌و دل و بسترهای سرد،  باز لااقل بهرام را با خودش ببرد... ؟؟... فقط او را...بهرام.... بهرامِ خودش... بهرامش...یک‌جوری همیشه ورِ دلش باشد خوبست!... جایی نزدیک قلب... البته کاش می‌توانست او را_ سراپای_ توی جیبِ چتری داخلِ پالتویش پنهان کند... و تنها روزان و شبانِ بارانی بیرونش آورد... آه! فقط محضِ آن معاشقه‌های آتش‌زای میلانکولیش[76]... که به گریه ختم می‌شد... خوشمزه و خواستنی......ای دادِ بیداد!در بند و بستِ این‌همه ترفندِ دوزخیِ داچلندیِ[77]مادر، باز فیلش دفعتاً یادِ بهشتِ هندوستانِ خودشان را کرده بود...دلش بهانۀ عشقِ سوداییِ بی‌بهانۀ او را می‌گرفت... که هر بلایی بر سرش آوری_ بی‌لکنت و ثابت‌قدم_ به پایت بیفتد و بگوید:&quot;میکائیل! به‌خدا دوستت دارم!... هر روز بیشتر از دیروز...&quot;و باز از صمیمِ جان اجازه‌دهد_ضمنِ بازیِ عشق_ لابه‌لای شبیخون‌های بی‌امانِ کامجویی، شرحه‌شرحه‌اش کنی...و مگر نه آن که اواخرِ کار، یک احوالاتِ خاصِ غومنتیشی[78]نیز میان‌شان شکل گرفته بود... فراتر از یک بازیِ ساده... می‌شد گفت...“Ein zartes romantisches Gefühl!”[79]یک چیزی که برای دلِ سرکشِ بی‌بنیاد و حتّی منطقِ موروثیِ ژرمنی‌اش_ حداقل، مختصر ارزش و منزلتی داشته باشد... بیشتر از آن توافقاتِ ساده و صلح‌آمیزِ پارْتْنِرْشَفت[80]جهتِ مراوداتِ خصوصیِ صرفاً خرسندکننده و خلاصی‌بخش...‌ که ظاهراً بی‌دغدغه بودند و خالی از ضرر... ولی عمق و تپشِ کافی را نداشتند...این یکی گاهی می‌توانست آدم را گرداب‌وار غرق کند... نفس‌بُر باشد و دل را جلا دهد...یعنی آن احساساتِ صراحتاً وسواس‌آمیز و گاهی آزاردهنده، آن اشتیاقِ فزاینده برای اوجگیری و تنیدن و رهاشدن در او، همان نیازمندی بود؟... عشق بود؟...کاش می‌شد بداند!...می‌مُرد که بداند!!......آن‌طوری که در آخرین لحظاتِ وداعِ ابدی‌شان در گیرودارِ دستگیری و حضورِ آن گماشتگانِ بی‌شرم، با همۀ دردِ کلافه‌کننده‌ای که توی سرش می‌پیچید... دلش به شنیدنِ همان کلمات دست‌پاشکستۀ عاشقانۀ بهرامش لرزیده بود... وقتی چشم‌های ملوسِ او نیز لبریزِ اشک و خون می‌نمود و دلهره‌های مرگ‌زای کشنده... و با صدایی زخمی و دردمند فریاد می‌زد... و یک چنین عباراتِ دیوانه‌واری می‌گفت:“Du bist mein Schatz. Meine Liebe wächst von Tag zu Tag!...”[81]میکائیل تدریجاً داشت به طرزِ ترسناکی کشف می‌کرد که بخشی از ذهنش_حداقل_ تا مدّتی نامعلوم، درگیر خاطرۀ آن تجربیاتِ چسبناک و شهدآلودِ شرقی‌ خواهد ماند... یعنی حتی تا آن لحظاتِ واپسینِ اعزام به دیر، ضمیر آگاه و ناآگاهش هنوز ریسمانِ خاطراتِ تلخ و شیرینِ گذشته را رها نمی‌کرد... و تصویر بهرام و اشک‌ولبخندهاش در خواب و بیداری در برابر چشمش رخ می‌نمود...از طرفی به‌طور کلّی همۀ این ماجرای آمرزش‌طلبی، به نظرش مقولۀ حقیقی و معتبری نمی‌آمد... جز این که یکی باشد از همان نقشه‌های شرارت‌بارِ هم‌پالکی‌های سلطنتیِ ارتزهرتزوگین!... اعضای مخبّط و نالایقِ خاندانِ وورتنبرگ‌...!...اصلاً خوشش می‌آمد پشت سر هم فحش‌شان بدهد... انگار چهارساله باشد و چپیده زیرِ چهارپایۀ چوبیِ تختخوابِ کودکی... توی مشت‌هاش خیلی غلیظ و شدید، دشنامی را که تازه از دهانِ مادر شنیده و یادگرفته بی‌صدا فریاد بزند... هزاربار... &quot;باربااااغِن!... باربااااغِن![82]...&quot; طوری که گلویش درد بگیرد، ولی انگاری هرگز از تکرار هزاربارۀ ناسزا ارضاء نشود...چون از طرفی این استغفارِ اجباری، دستورِکارِ بدویِ سفیهانه و منظمِ خوبی هم داشت که یک کشیشِ معمولیِ الکی_ به منزلۀ ارشد_ بر انجامِ مراحلِ آن نظارت می‌کرد... شامل برنامۀ مرتّبِ کُنْفِسیو[83]_ یا همان آیینِ اعتراف‌گیریِ اجباری و گاه‌وبی‌گاهِ مذهبی؛ که این‌دفعه قرار بود به‌صورتِ روزانه پی‌گیری شود_... چلّه‌نشینیِ پرهیزکارانه به سیاقِ &quot;کُوادْرا جِیْ‌زیما&quot;[84]_که بنابر طبع و سلیقۀ شکمباره، ولی مُمسِک و مشکل‌پسندِ میکائیل_ یک رژیمِ غذایی واقعاً ضد بشری محسوب می‌شد که قرار بود جانش را بگیرد تا هیچ قوای جسمانی جهتِ انجامِ گناهِ دلپذیرِ لازم‌الاجرای اصلی و خیالاتِ مرتبط با آن، در تنش باقی نماند... (چه خیالِ باطلی!... البته که هر قدر جسمش گرسنه‌تر می‌شد، وساوِس نفسانیِ طبیعی‌اش_به‌خصوص ممنوعه‌ترینشان_ فزونی می‌گرفت!...)به جز این‌ها، وجوبِ شرکت در هر هفت نمازِ روزانه[85]و جماعتِ رهبانیِ صومعه بود و گوش‌دادن اجباری به موعظه‌های فرسایندۀ عمومیِ متعاقبِ آن... و آیینِ هفتگیِ عشای ربّانی به‌علاوۀ ذکرِ مکرّرِ ادعیۀ توبه، جهتِ آشتی با مقدسین... به لسانِ اصلِ لاتین؛... زبانِ ارباب‌الانواعِ اَعمی و اَصَمِّ کلیسای کهن...هر چند در کمالِ خوشبختی_ لااقل_ حجره‌اش شخصی و انفرادی بود... البته هر سه‌ساعت_ دقیقاً هر سه‌ساعت!_ یک‌بار کشیشِ ارشد می‌آمد و سه دفعه پشتِ در می‌کوبید و برای مراسمِ دعا یا صرفِ دو وعده خوراکِ روزانه صداش می‌زد...ولی از بعضی اجزای عبادات نیز _ علی‌رغم‌ سرمای سخت و مقاومت‌ناپذیرِ حجره‌های نمور و آفتاب‌گریزِ صومعه_ خوشش می‌آمد...مثلاً برابرِ عادتِ قدیمی به نظافت و آراستگی، دوست داشت که قبلِ حاضر شدن در جماعت، توی روشوییِ اختصاصیِ خودش سروصورتی صفا دهد و با حولۀ کتانِ سپید دست‌هاش را خشک کند... و بهتر این که حتی_ پیش از وقتِ دعای شبانه و نمازِ تکمیل[86]هم_ دستور داشت جهت انجام فریضۀ غسل و پاکیزگی برود به حمّامِ عمومیِ کابین‌دارِ دِیْر و حداکثر به مدّت پنج دقیقه در حفاظ نصفه‌نیمۀ اتاقکِ بی‌دروپیکرِ خویش، تند تند صابونی به تن بمالد و فقط بایستد زیرِ دوش داغ و دلچسب و سلول‌های خستۀ پوست را بسپارد به نوازش نرمِ جریانِ پیوستۀ آب...از وظیفۀ ساده و سودمند و_به‌قولِ کشیش_ فروتنانۀ باغبانی هم خیلی خوشش می‌آمد...که روز در میان، بعد از ظهرها در گلخانۀ زمستانی و رو به آفتابِ باغچۀ دیر، مشغول هرس‌کردنِ شاخه‌ها شود و هرزچینی و آبیاری غنچه‌های سپید و معصومِ یاسمنِ ماداگاسکار[87]و ارکیدۀ فالانوپسیس[88]... باکِرِگان مقدس...از حُسن اتفاق، یک امتیاز دیگر هم داشت... این که می‌توانست خوراکِ شبانه را _که فقط یک تکّه نانِ جوین سیاه و قدری سبزیجاتِ پخته بود_ لااقل، ضمنِ مطالعه در همان اتاقِ اختصاصیِ خودش_به‌تنهایی_ صرف کند... و البته از آن مجموعۀ عظیمِ کتابخانۀ صومعه، به جز کتاب مقدس، تنها برخی انواعِ محدود دیگر نیز، برایش مجاز محسوب می‌شد... از آن میان ترجیح می‌داد، تنگنای وقتِ بیهوده‌ای را _که مابین ذکر و نماز و ادعیه برایش باقی می‌ماند_ به‌خواندن مکرّر سوماتئولوجیکا[89]ی توماس آکوئیناس و کمدی الهیِ دانته[90]و &quot;شهر خدا&quot;ی سَنت اوگوستین[91] بگذراند...حالا که قرار بود در انتهای شب، دعای توبۀ پیوسِ دهم[92]را بخواند و صبحگاهان، بعدِ نمازِ تِرْسْ[93]، صاف برود بنشیند در مراسمِ مضحکِ عشای ربّانی یا توی آن کُنْفِسیونالۀ[94]نفیسِ پوسیدۀ کُنجِ نمازخانه، پیشِ کشیشِ نادانِ پیر_ در شکایت از گناهانش_ ناله سر دهد... و بعد &quot;کانْفیتوره&quot;[95]را زیر لب جویده‌جویده بلغور کنند..._ &quot;اعتراف می‌کنم به خداوندِ متعال، به مریمِ باکره، به میکائیل ملکِ مقرّب، به یحیای معمّدانِ مقدّس، به رسولانِ پاک، پطرس و پولس، به تمامیِ قدّیسان، در برابرِ شما برادرانم و تو ای پدر(!)، که معاصیِ بسیار کرده‌ام در پندار و گفتار و کردار، به‌واسطۀ گناهانم، گناهانم، بزرگ‌ترینِ گناهانم! پس استدعا دارم از مریمِ پاکِ تاابد باکره، میکائیل ملکِ مقرّب، یحیی معمدانِ مقدّس، رسولانِ پاک پطرس و پولس، همۀ مقدّسین، شما برادرانم و تو ای پدر(!)، که برای من دعا کنید، در برابرِ خداوند خدای ما! آمین.&quot;[96]یعنی می‌بایست پدر و برادران و همه را واسطه می‌کرد تا کسی آن بالابالاها صداش را بشنود...این وسط _امّا_ آن عبارتِ جنسیت‌زده و کمابیش موهنِ &quot;ماریام سِمْپِرْ ویرْجینِمْ&quot;[97] خیلی نافذ و ثاقب به نظر می‌رسید... و در واقع زیادی نوک تیز!...انگار بخواهد محض خاطرِ اثباتِ نفوذناپذیری خدابانو، دو تا سوراخِ عمیق فرو کند توی مرواریدِ گردِ مغزِ آدم...از طرفی این تأکید بر بکارتِ بحث‌بر‌انگیز و ابدیِ مادرِ دادارِ منتقمِ جبّار، خودش بیشتر شبیهِ فحشی فجیع بود به همۀ مقصرانِ محکوم به تردامنی و معصیتِ ازلی...همۀ بکارت باختگان و عفاف‌زدایانِ عالمِ امکان...هر چند _به‌ قطع‌ویقین_ امید داشت... که در بارگاه عدلِ الهی، خود_به‌شخصه_ مسئولِ ازالۀ بکارتِ بنی‌بشری شمرده نشود ... چون اتفاقاً در این یکی مسئله همیشه خیلی وسواس‌وار رفتار می‌کرد... مراقب بود که هرگز در نخستین تجربۀ عاطفیِ &quot;مطلقاً صمیمانۀ&quot; کسی مشارکت نکند...!... معصومیتِ یکایکِ آن عشّاق و ستایشگرانِ پُرشماری که داشت، برایش مقدّس بود و شاخصِ مرزهای مبیَّنِ حلال و حرام!...ولی &quot;علی‌ایُّ‌حال&quot; با هر دفعه ادای عبارتِ &quot;میا کولپا&quot;[98](گناهانِ من!) می‌بایست یک‌بار، ضربه‌ای واضح بزند روی سینۀ گناهکارِ ناپشیمان، و تازه برگردد کُنجِ حجرۀ معصیت‌خیز و جن‌زدۀ رهبانیتِ‌ اجباری‌اش!...در مجموع، سه‌دفعه... سه‌بار!...عمداً محکم هم می‌زد... همین‌طوری جهتِ خودنمایی و خوش‌مشربی با جماعتِ قدّیسان البته...«میا کولپا... میا کولپا... میا ماکسیما کولپا...»[99]میا کولپا... ای همۀ آن سطوح نرم و درخشان و گرم و نرمِ متنوّع و ممنوع!...میاکولپا... ای همۀ دانایی و تواناییِ خوشی‌های مَنهی و مفید و کم‌‌خطر...چون تقریباً همیشه پس از ساعت‌های دراز &quot;صَمت و جوع و سَهَر و عُزلت و ذکر به‌دوام&quot;[100]تازه دلش هوای یک وعده کبابِ ارمنی داشت... شامپورز و خورواتسِ[101] خوشمزه، داغ و تر و تازه... با دسرِ شیرین... نازوک و باقلوای عسلی... مزاجش قند و شکر می‌طلبید و خون و لحم... و بستری گرم و معاشقه‌ای سوزان و حریفی نرم و نَستوه و زَفت...بعد باز این برادرکشیشِ ابله می‌آمد و سه‌تا ضربۀ ریزِ موذیانه می‌زد پشتِ در، تا از خواب بپراندش... همچنان که هنوز دست در پنجه و آغوشِ سوکّوبوس[102]‌های سخت‌کوشِ نازک‌بدن داشت...&quot;میا ماکسیما کولپا&quot;...این عبارت هم، آهنگِ مضحکِ قشنگی داشت... دلش می‌خواست به صدای بلند تنها این گزاره را بارها آواز دهد...چیزی که فراوان بود... &quot;میا ماکسیما کولپا&quot;...بزرگترین گناهانش چی بود واقعاً؟!به جز بهرام؟؟و جای‌جایِ جُستنِ جسمانیّتِ جانفزای او...همین‌قدر آهنگین و هماهنگ با تنیدن‌های تن‌اش...حالا چه فرقی می‌کرد؟... در خیال یا رؤیا...ولی لاجرم تا ناخنِ نازک و موذی آفتابِ دِتسِمبِر[103] پلک‌هاش را بخراشد، باز باید می‌افتاد به عجزولابه و دعای مراقبه...«به کجا بازگردم ای خداوند، اگر نه به سوی تو؟! رحمتِ تو بی‌پایان است، امّا آیا من سزاوارِ آن‌ام؟ مرا یاری ده تا از تاریکیِ گناهان بگریزم و اِشراقِ تو را دریابم.»[104]یعنی سودی هم داشت این تأمّلاتِ بی‌رمقِ کم‌نور... ؟...«به کجا بازگردم ای پروردگار!» اگر نه به‌سوی ظلمتِ لغزش‌های مألوف؟...&quot;آه ای خطایای من!... همۀ فسق‌وفجورِ قشنگ و شیرین‌ام!... که تا ابد دوستتان دارم... و کُنجِ دهلیزهای تاریکِ قلبِ ملعونم، خاطرۀ دلنشین‌تان را زنده نگاه خواهم داشت... هر چند این کشیشِ کوردلِ نادان، هر روز معاصیِ مرا ببخشد و با ظاهری موقّر و حق به‌جانب، از پشتِ مشبّک‌های دریچۀ اتاقکِ اعتراف، اورادِ جادویی بخواند... و مرا از همۀ یادبودهای محبوبم پاک کند...&quot;“Ego te absolvo a peccatis tuis in nomine Patris et Filii et Spiritus Sancti. Amen.”[105]امّا در حقیقت، میکائیل_ باز به‌وجهی_ شکلِ ظاهریِ اغلبِ ادعیه را می‌پسندید... به‌نظرش سوای دعای اعتراف، برخی اورادِ دیگر نیز، زیبایی‌های لغویِ خاصی داشتند... اشعارِ دلپذیری بودند برای گه‌گاه تفنّنی خواندن... هر چند پیوسته خواندنشان موجب تشویر بود و دل‌غشه... مثلاً همان دعای توبۀ پیوس که هر شب _ مثلِ ایّام کودکی‌ و حضورِ مداوم و موثّرِ مادر_ پای تخت‌خوابش قرائت می‌کرد... و همراه بود با استدلال‌هایی وسواس‌آمیز و همان‌گونه طفلانه... انگاری پایۀ شمعدان‌های کریستالِ موروثی را عمداً شکسته باشد و حالا عذرخواهانه و چاره‌جویانه_ و نه از سر ندامتِ قلبی_ با ارتزهرتزوگین چانه بزند که اجازه دهد باز هم با توپش بازی کند.... اقلاً توی باغ ...فقط می‌بایست به جای &quot;موتی موتی!&quot;[106]مدام بگوید &quot;دِئوس‌مِئوس!&quot;[107]...«آه ای خدای من!از صمیم قلب از همۀ نافرمانی‌های خود بیزار و پشیمانم؛نه فقط بدین سبب که از طریقِ ارتکابِ آن، مستحق مجازات‌های عادلانۀ تو شده‌ام.بلکه مخصوصاً به این دلیل که تو را آزرده‌ام؛ تویی که برترین نیکویی هستی، و شایستۀ مهری فراتر از همۀ عشقِ من!...ازین‌رو قصد دارم زین پس_ به لطفِ یاریِ تو_ دیگر خطا نکنم و از مواضعِ معاصی بگریزم. آمین.»[108]&quot;مواضعِ معاصی&quot; هم دقیقاً یعنی گوشه‌گوشۀ تالارِ پذیراییِ سرای مادر و هر جایی در عالم که خود دلش می‌خواست بجوید و بگشاید..._و البته معنای عمیق و دوپهلوی عباراتِ &quot;مجازات عادلانه&quot; و &quot;شایستگیِ فراتر&quot; نیز حتماً برابر ذوق و سلیقۀ هرتزوگین می‌بود که البته خویشتن را &quot;برترین نیکویی&quot; می‌پنداشت و می‌خواست به &quot;لطفِ یاری&quot;‌اش او را به ملکوتِ جاودان محکوم کند... _ولی از طرفی خودِ میکائیل هم ازین واژآرایی‌ها و تأمّلاتِ شکلیِ کلامی کمابیش خوشش می‌آمد... و قطعاً روی مفاهیمِ ادعیۀ توبه تمرکزی نمی‌کرد... امّا باز تموّجِ ضرب‌آهنگِ کلمات را دوست داشت... زیر و بم و آمیزگاریِ اصوات را که برایش حال‌وهوای هوسناکی داشت، شبیهِ همان بالا و پایینِ همسازی که به‌گاهِ کامجویی و خفت‌وخیز...&quot;دِ... ئوس مِــــــئوس&quot;![109]....یا مثلاً قشنگ و حتّی دلگرم‌کننده می‌نمود وقتی اسقف_ با آهنگِ کنْترباس‌اساس[110]و تاریک و نوعاً اهریمنیِ خویش_ در مراسمِ هفتگیِ عشاءِ ربّانی، دعای قربانیِ مقدّس را قرائت می‌کرد... و عمیق‌ترین تارهای اعصابِ آدم را زخمه می‌کشید..._ «هرآینه بر ما شایسته و عادلانه است که برای رستگاریِ در همه‌وقت و همه‌جا تو را حمد و سپاس گوییم. تو ای خدای مقدس! پدر قادر مطلق! پروردگار جاویدان! که همراه با پسرِ یگانۀ خود و روح‌القُدُس، یک خداوند هستید؛ خدایی واحد. نه در تفرّدِ یک شخص که در یک تثلیثِ جوهری. زیرا همان‌گونه که به جلالِ تو_که هستی‌ات را آشکار می‌نماید_ ایمان داریم، به پسرِ تو و به روحُ‌القُدُس نیز باور داریم، بی‌هیچ افتراق و اختلاف. تا در اقرار به ربوبیت حقیقی و ازلی، تمایز در شخص، و یگانگی در ذات و برابری در عظمت، مورد پرستش قرار گیرد. همچنان که فرشتگان و ملائکِ مقرّب و کرّوبیان و سرافیم‌ها او را تسبیح می‌گویند و هرگز از آواز بازنمی‌مانند و یک‌صدا می‌گویند: &quot;قدّوس، قدّوس، قدّوس، خداوند خدای صبایوت.&quot; آسمان و زمین پر از عظمت توست. هوشیعانا[111]در برترین مرتبه! مبارک است کسی که به نام خداوند می آید! هوشیعانا در برترین مرتبه!»[112]به اینجا که می‌رسیدند میکائیل خیلی بی‌موقع شوخی‌اش می‌گرفت و زیر لب_ طوری که نمازگزارِ بغل‌دستی‌اش در تالار دعا بشنود_ زمزمه می‌کرد...-«هوشیعانا[113]پسر داوود!... ما را خلاصی ده!...»گاهی هم می‌کوشید روی جنب‌وجوش‌های بازیگرانِ صحنۀ محراب تمرکز کند... آخرْ مجموعِ مراسم در نظرش، بیشتر شبیهِ یک نمایشِ شمَنی یا مناسکِ کیمیاگریِ ساحرانه می‌نمود... آن‌طوری که کشیش بارها مجسمه‌وار می‌ایستاد... به صلیب و مذبح و نان و شراب نگاه می‌کرد... یکی‌یکی را از بالای سکّوی قربانگاه برمی‌گرفت‌ و باز برمی‌گردانیدشان... خم ‌و راست می‌شد و بر پایۀ صلیب بوسه‌ها می‌داد... چند دفعه؟... مکرّر... انگاری تا ابد... بعد طوری با مجسّمۀ سحرآمیزِ مقدّس مغازله می‌کرد... انگاری بر سَبیلِ پیش‌نوازی... تا نرم‌نرم برسد به اوجِ هم‌نوایی همسازها...و ذکرِ اذنِ ورود بخواند...... &quot;و من به محرابِ خدا دخول خواهم کرد. به محضر خدایی که لذّتِ جوانیِ من است[114].&quot;[115]خدایی که قرار است جملگی، دسته‌جمعی روح و جسمش را تصاحب کنیم... عوضِ همۀ خون‌وگوشت‌هایی که یکی‌یکی از آن پرهیز کرده و  هدرش داده‌ایم...از طرفی این مناجات‌ها و مناسکِ مسیحی_ به‌خصوص این تأکید بر دخول به محرابی که &quot;محضرِ خدایی&quot; چنین دلچسب محسوب می‌شد_ به‌طرزی وسواسناک، کمابیش اِغوتیش[116]به‌نظر می‌رسید...نه؟!...آخر انگاری قرار بود اذکارِ پایان‌ناپذیرِ زیرِ لبی و زبانی را جایگزینِ هر نوع کامجویی کارآمدترِ جسمانی کنند...طوری که انگاری جای‌جایِ جسمِ رحمانیِ اقنومِ ثلاثه را می‌لیسند...به‌نوعی تصعیدِ معلول و مصروعی از همان احساسات می‌نمود... که از سرِ عُسرت، لای لفافِ حروف سربسته و رمزآلود پیچیده باشندش... احتمالاً بر اثرِ تکرار و استمرارِ لفظ نیز، لذّتی معادلِ مباشرت حاصل می‌شد...هر چند تا مرزِ اوج و استخلاص نمی‌رسید...ولی حتّی خودِ او هم کم‌کم احساس می‌کرد از برخی بخش‌های آن مورمورش می‌شود... به‌نوعی خوشش می‌آید...مثلاً وقتی اسقف با صدایی رو به نشیب خیلی یکنواخت زبانش را روی واژگان مقدّس می‌سایید...«سانکتوس، سانکتوس، سانکتوس، دومینوس دئوس سابائوت...»[117]و درست در همین لحظه میکائیل احساس می‌کرد یک موجِ ملایم سرد و گرمی از مهره‌های پشتش از کمر تا گردن بالا می‌رود... انگاری انگشتانِ ریز و نازکِ زنی باشد... انقباضات که تشدید می‌شد، ناچار زانوهاش را کمی رها می‌کرد و با کتابِ دعا دامانش را می‌پوشاند... زیر لب لابه‌لای دعا می‌خواند...-«هوشیعانا[118]... هنوز اغلب اندام‌های اصلی‌ام درست کار می‌کند...»...ولی آن یکشنبۀ غمگین و خیسِ اواخر دِچِمبِریس[119]وقتِ نمازِ سوّم بود که این آخرین وسوسه، آرام آرام گردِ سَرش خزیدن گرفت... زیرِ سایۀ کم‌مایۀ تسبیحاتِ سست و بی‌حالِ مقدس... و از طریقِ کلمات، داخل گوش و ذهن و قلبِ قحطی‌زده‌اش شد... سرِ آخر هم یک گوشه چنبره زد و جاخوش کرد و دیگر بیرون نرفت...در تاریک‌روشنای زمستان‌زدۀ نمازخانۀ نمورِ خواب‌آلود...داشت از جای خود، گوشۀ نیمکت ردیفِ سوّم، حرکاتِ کمابیش مردد و ناشیانۀ وزیرِ عشای ربّانی را تماشا می‌کرد... یعنی آن کشیشِ مجریِ مراسم را که خیلی بی‌ربط، پروار و عظیم‌جثه و جوان و زیادی پریده‌رنگ بود و قطرات عرق روی پیشانیش می‌درخشید... حین آن که دعای مابعدِ تقدیس شراب مقدس را می‌خواند... و هیِ در هوا علامتِ صلیب می‌کشید... یکبار... دوبار...سه... چهار... پنج بار...«اوسْتی‌یَم پورَم،اوسْتی‌یَم سَنْکْتَم،اوسْتی‌یَم ایمَکولَـــــتِم،پَنِم سَنْکتوم ویته آیْتِرنه،ایتْ کالیچِمْ سالوتیسْ پِرْپِتوئه[120].»[121]قربانیِ پاک... مقدّس... بی‌خدشه و بدونِ داغی تقدیمِ یهوه صبایوت...و میکائیل درست در این نقطه از فرایندِ جاریِ مناسک، در یک لحظه تصمیم گرفت خیلی ارادی روی فرآیند فدیه‌دادنِ زندگیِ خودش تمرکز کند...داغدار و آلوده و... آمادۀ فرو‌شدن در حلقِ هیولا...بعد یک‌دفعه تصویر تازه‌ای برابر چشمش عبور کرد... ردِ سرخ مدالیونِ گانیمد... روی پوستِ صورتیِ او، درست وسط جناغ سینه... باید آرام انگشتانش را می‌سایید تا پاکش کند... یا بهتر... لبش را... لبانش را... روی حرارتِ ملایم آن سطح گرم و مرطوب و مرتعش... هم تسلی‌بخش است مثل گاه نوازش کردن گربه‌ای... و هم در حد وخیمی مهیج...که او با حالتی آه مانند، نفسی عمیق بکشد ناگاه...هَلِلویاه!...این یکی دیگر از کجا آمد؟... وسط این گرسنگی و سوزش معده... هنوز هم که سه ساعت تا وقت خوردن آن یک کاسه کارتافل‌زوپۀ[122]رقیقِ بی‌مزۀ محزون باقی مانده بود... _که بنابر دستورالعمل ایّام روزه‌داری، بدون بیکنِ دودی[123]و آب‌مرغِ لازم طبخ می‌شد و راستی اشک آدم را درمی‌آورد... اصلاً بهتر بود فکرش را نکند...حالا کشیشِ وزیر، دستان ضخیم و چاقِ نیازمندش را به‌سوی قربانگاه دراز می‌کرد، نگاهی بی‌رمق و گرسنه به گوشت‌وخونِ پاکِ ذبیحِ معصوم می‌انداخت، و با صدایی بلند، دعای روزانۀ پدر آسمانی را می‌خواند...«ای پدر ما که در آسمانی![124]نامِ تو مقدّس باد!پادشاهیِ تو بیاید؛ارادۀ تو چنان‌که در آسمان است بر زمین نیز جاری شود؛نانِ کفافِ روزانه را امروز به ما ده؛...».....به خودش گفت... &quot;نان کفاف امروز من یکی، حداقل پانصد گرم فیلۀ گوسالۀ آب‌دار کبابیِ و پرادویه است.&quot; و... دیگر چه؟...تنِ تُرد و تازۀ بهرام!؟... که با همۀ شهد و ملح و خوشخواری، سراپای شصت کیلوگرم بیشتر نیست... هنوز لااقل یک جلسۀ تمام‌وقتِ بی‌دغدغه به او و دست‌ و دل و دهانِ خویش بدهکار بود... نه؟......«... و قرض‌های ما را ببخش؛چنانچه ما نیز قرض‌دارانِ خویش را می‌بخشیم؛و ما را در آزمایش میاور؛بلکه ما را از شریر رهایی ده؛[125] »&quot;از شریر!؟... الان اگر هیچ پدیداری یافت شود که &quot;شریرتر&quot; از سرمای دسامبر باشد، همین یکشنبه‌ها است!...یکشنبه‌های محزون...که مجبور باشی بنشینی کنجِ نیمکت ردیف دوّم، به تماشای زمستانِ بی‌پایان، از پشت شیشه‌های یخ‌زدۀ محراب... &quot;...سرِ سیاه زمستان بود و در باغِ افسانه‌ای صومعۀ اعظمِ سِنْتْزْهایم[126] برف می‌بارید... روی شاخه‌های خشکیده و خزان‌زدۀ درختان غان و بلوط... و قطرات شبنمِ منجمد بر هر ستاک نازکِ رُز هزار و سیصدساله، به غنچۀ سپید نورسته‌ای می‌مانست...و میکائیل به‌جای آن که بتواند بر مضامین مقدس ادعیۀ ائوکاریستیا[127]مراقبت کند، مدام در خیالِ خویش، گام‌های ملایم موسیقی و ملودیِ محزون یکشنبۀ غمناک[128]را مرور می‌کرد...&quot;... یکشنبۀ غمناک با صد شاخه گلِ سپید،هنگام نمازِ کلیسا در انتظار تو بودم، ای دوست!در یک بامداد یکشنبۀ خیال‌انگیز؛غم در دل من، بی تو آونگ‌وار تاب‌می‌خورد،از آن زمان که رفتی، یکشنبه‌هام هماره حزن‌آمیز است؛اشک شراب من است وغم، نان روزانه‌ام...یکشنبۀ غمگین...در آخرین یکشنبه،به دیدارم بیا محبوبم!آن‌جا که یک کاهن، یک تابوت و آتشگاه و کفن خواهد بود...پس آنک گل‌ها در انتظارند... گل‌ها در کنارِ یک تابوت...و این واپسین عبورِ من از سایه‌سار درختانِ شکوفا خواهد بود...و چشمانم به دیدار تو گشوده خواهد شد...از چشمان من مگریز که حتی پس از مرگ، تو را تقدیس خواهد کرد؛در آخرین یکشنبۀ غمناک...&quot;[129]بعد یکدفعه و برای نخست‌بار در ایّامِ مفارقتشان_ از پشت شبکۀ لانه‌زنبوری پنجرۀ پسِ محراب، انگاری _راستی_ خودِ بهرام را دید که آنجا ایستاده... وسط صلیب‌های گورستان..._مثلِ وقتی گوشۀ پارکینگِ دانشگاه زیرِ بارانِ موذیِ پاییز انتظار می‌کشید و سرفه می‌کرد_ و اینک لابه‌لای بارشِ گلبرگ‌های سپید و ابدیِ برف... با یک‌تا زیرپیراهن کُدَریِ نازک... شفاف و شیشه‌ایِ... تو بگو نیمه‌عریان... دقت که می‌کردی چشم‌هاش خیس و برّاق بود و لب‌هاش آرام‌آرام تکان می‌خورد... ریزریز می‌لرزید... لابد داشت مطابق معمول که خیلی ناراحت بود، جویده‌جویده و نامفهوم، پیشِ خودش حرفی می‌زد... سرود جماعت که نمی‌خواند!...&quot;چرا تا این‌حد از من متنفری میکائیل!؟...&quot;&quot;کدام تنفر دیوانه؟!... مگر نمی‌بینی چقدر ددمنشانه خوشم می‌آید ازت؟...&quot;حالا دیگر آوازِ محزون ارغنون که نمایش آیینی را همراهی می‌کرد، داشت غیرقابل تحمّل می‌شد...میکائیل بی‌هوا دلش ‌خواست جماعتِ نیایشگران را ساکت کند و بفهمد بهرام زیر لبی دارد چه می‌گوید...&quot;آه!... لطفاً همگی خفه!... ببینم این جانور چه می‌گوید از لای لب و دندان‌های لرزان خوشگلش...&quot;بعد یادش آمد که اگر ناسزایی بر زبان می‌راند، بهرام چقدر به‌سادگی_ عمیقاً_ می‌رنجید و سفیدی چشم‌هاش به سرخی می‌زد و... رنگش بیشتر و بیشتر پریده بود... وقتی سرش داد می‌کشید‌:- «بلندتر بگو ببینم از جانم چه می‌خواهی؟!... وزوز نکن... »آخر بهرام در برابر هرگونه تعدّی و خشونتی، سخت آسیب‌پذیر و بی‌دفاع بود... چه کلامی باشد و چه جسمانی... میکائیل این‌را معاینه می‌دانست و از ادامۀ آگاهانۀ این زورگویی‌ها، لذّتی آزارگرانه می‌برد... و داشت مستانه مقدّمه‌چینی می‌کرد برای دست‌درازی‌های دیوانه‌وارِ دلچسبِ بیشتر... از نوعی دیگر... وقتی بهرام مرتعش و منفعل نشسته بود گوشۀ تخت و من‌من کنان یک حرفی را هی مکرّراً نجوا می‌کرد... و پوستِ لطیفِ تنش انگاری از پسِ زیرپیراهنِ تابستانی پیدا بود... مثل پولک‌های ماهی‌طلائی از ورای شیشۀ آکواریوم...خصوصاً که این اواخر، یک‌جورِ خطرناک و زیان‌آوری هم به حضورِ جسمانیِ مؤثّر، و مطیع و منقادش وابسته شده بود... و شاید به‌همین علّت، آن ادا و اطوارِ اخیرِ او در حدّ توحّش، عصبی‌اش می‌کرد... آخر تازگی‌ها_ یعنی همان پارسال پیرارسال_ بهرام یادگرفته بود چطور پیشِ چشمِ آدم با آن نگاهِ خمارینِ طلب‌خواه، و لب‌های لجوجِ شیرین و تنِ طفلانۀ زودرنجش_که به اشاره‌ای رنگِ کبودی می‌گرفت_ جولان دهد و تظاهر به بی‌نیازی کند!... و دمار از روزگار آدم را درآورد...توی کلبۀ شاندیزشان، هزارجور وسوسۀ معصیت‌بار به سرش می‌زد، وقتی بهرام _ گرسنه و دهان‌بسته و قهرآمیز و سرکش_ وسط هیاهوی هوس‌آلود تگرگ‌های بهار... می‌نشست یک کنجی روی قالیچۀ مستعملِ پاخورده... و با حرکتِ چشم_ بی‌جنبش لب‌ها_ کتاب‌ می‌خواند... و گلوگاهِ بی‌پناه و بازوانِ صورتیِ آماده‌اش برق می‌زد... از لای آشفتگیِ زلف‌های خیسِ دراز و درزِ گریبانی نیمه‌باز... در تلألؤ مرموز و جنون‌زای فانوس... _وقتی می‌توانست نهنگ‌وار یک لقمۀ چپش کند... و تازه دو قورت و نیمش باقی باشد...در اوجِ یگانگی‌هاشان هیچوقت یکدفعه ایلغار به قلمرو او برایش بس نبود...شب تا سحر... شاید سه بار... یا بیشتر...پس آن غروبگاه پیشِ خودش چی خیال کرده بود که بی‌محابا و بی‌محل، کناره می‌گرفت و نازکدل و مغرور یک گوشه کِز می‌کرد؛ مثل سهره‌ای سرماخورده در گوشۀ قفس؟... رنگارنگ و دلفریب و خاموش...وقتی می‌شد به یک حملۀ غافلگیر، هلاکش کرد... به تلافیِ همۀ دلبری‌های ظاهراً معصومانۀ رغبتناک...لااقل می‌شد به این اوهامِ آزارگرانه هر چه دلش می‌خواست، پر و بال دهد... مجال داشت از زیر چشم خوب تماشایش کند... لحظه‌های طولانی... و در خیال به سبعانه‌ترین و دلچسب‌ترین وجهی بر او چیره شود...وقتی عملاً بهرام_ غرقِ اندوهِ هجران‌های آینده_ حواسش به حالِ دلِ وحشیِ لعنتیِ او نبود...&quot;بهرام!...&quot;Du verfluchter, verführerischer Dämon&quot;![130]فرشتۀ فروافتادۀ فاسد!... برگرد و ببین چطور نفس‌هام به شماره افتاده...&quot;مزاجش همیشه بهرام... بهرام... بهرام را می‌طلبید... همانطوری که بود... رام و بی‌پروا... ظریف و چابک... مثل آهوی شکاری که گلویش به دندانت افتاده باشد و تن رها کند میان پنجه و چنگالت... توی بستر که بکشانیش این‌جوری خوشخوار و دلبند می‌شود... اما امان از وقتی فاصله می‌گیرد و تا بالای آن دماغِ کوچولو، توی عوالمِ شاعرانۀ شرقی‌ فرو می‌رود... که نفسش بند بیاید و اشکش باز از دمِ مشکش سرازیر شود...&quot;آه چقدر دوستش دارم!... آخ چقدر از او متنفّرم!...&quot;وقتی افسرده‌حال و شکسته‌دل و ساکت است... و ناامیدانه و از سرِ حسرت فقط ناله سرمی‌دهد؛ بینی‌اش را بالا می‌کشد و آن روی آدم را بالا می‌آورد...باید یک حالِ اساسی به او بدهی... شراب توی حلقش بریزی و رگ و پی‌اش را داغ کنی... و به پروازش درآری... بعد دوباره عقاب شوی و شکارش کنی... تا در اوج خرسندی، نگاهش در ابدیتِ آبیِ افق غرق شود... تو مقیم تن او باشی و او مسافر بهشت... نفس‌هاش عطر ملکوت بگیرد و آهنگ آه کشیدن‌هاش، نوای نفس‌های عاشقانۀ سرافیم‌ها را...&quot; ازین‌جور توصیفات خوشت می‌آید... نه شاتزی!؟... پس بیا این‌جا کوچولو... بیا بچّه‌جان!... بیا حالت را خوب کنیم...&quot;... ...“Oh! How lucky I am!... to be here with you...”[131]میکائیل سه‌بار پشتِ هم پلک زد و یک‌خورده روی نیمکت جابه‌جا شد و به‌خودش گفت:&quot;حالا این حافظۀ لعنتیِ نامیرا، باز سر و صداش درآمده و یک‌دفعه وسط این حیص و بیص... و معرکه‌مهلکه... هوس کرده نمی‌دانم از کجا، تصویرِ بهرام را نشانم دهد... با چشم‌هایی اشکبار... و لابد همان ادعاهای ابدی اغواگرانه و در حقیقت انتقام‌جویانه و عذاب‌آورش...-«هر روز بیشتر از دیروز دوستت خواهم داشت... یادت باشد... هر بلایی که برسرم آری... هر شیطان‌صفتی که باشی...»چه ‌می‌شود کرد؟&quot;همیشه همین‌طوری آدم را وسوسه می‌کرد... احساس می‌کردی اگر کاری دستش ندهی، لابد فرصت مغتنمی را مفت مسلم از کف داده‌ای... که یکی تا به این‌حد بخواهدت و چشم‌های عسلیِ شراب‌زده‌اش این‌جور باشد و پوست گندمیِ زرین‌فامِ گرم و روشنش، آن‌جور... و مثل قند توی دهن آدم آب شود و همیشه زیر دست و پا افتاده در دسترس... و در عین‌حال بی‌اندازه قیمتی باشد، بی‌هیچ ناخالصی... مثل انگشتریِ هفت‌نگینِ طلای هجده‌عیاری که تصادفاً وسط خاکروبه پیدا کنی... و کسی نداند و برنگیردش به خیالی که بدلی است... و تو بدانی و انگشتت را بیندازی توی حلقه‌اش و بی‌هدفی برش داری برای خودت...ولی از طرفی همیشه احساس کنی حقیقتاً مال تو نیست... پس یک دوری با آن بزنی و حظ و کیفش را ببری... بعد باز در مزبله رهاش کنی تا شاید آن مالکِ اصلی‌ یکروز پیدا شود و سبابۀ سلیمانی یا انگشتِ میانی‌ نشانت دهد...حالا که حرف دست و سرانگشت شد... یادش بخیر!... همۀ زیر و بمِ آن حس نوازش‌وارِ پیمودن‌ها... مسیرِ ممتد میان نقاطی خاص... از زیر چانه تا پایین جناغ سینه... از زاویۀ کتف تا گودیِ مهره‌های کمرگاه... از بازو تا بازو... همه‌جا... همه جا...ولی خیالِ مستمندِ نامستورش آنک در گیرودارِ برف و تشریفاتِ قربانیِ مسیح چه می‌کرد؟... دقیقاً در این نقطه؟؟... پسِ ستون‌های رازپوشِ تالارِ نیایش؟...انگار می‌خواست تا دمِ آخر نگذارد آدم با وجدانِ راحت به بادِ فنا برود!... وگرنه از جانب او انتظاری به‌جز خاکسترِ خاموش قهر و نفرت نمی‌رفت... زیر آبرفتِ انبوه آن‌همه ظلمی که بر سرش آوار کرده بودند... همه‌شان...لیلا... همپالکی‌های قدّاره‌بندش... هرتزوگین... و خودِ میکائیل...که دیگر کم‌کم راستی داشت دچارِ نوعی احساساتِ شبیه به عذاب وجدان می‌شد...این که وسطِ سگ‌سرمای زمستان سرِ صبح عَلَی‌الطّلوع روی نیمکت‌های سرد تالار یخ زده  یک‌ساعت بنشینی و ارتعاشات داغ خیالاتِ خودآزارانه‌ات را مهار کنی، در حد کفایت وحشتناک می‌نمود...دیگر این عواطف سربرآورده از انبانِ آلودۀ ناخودآگاه، اوبرلَست[132]بود... قوزِ بالای قوز... و هر دم بیم آن می‌رفت که مغزش سه تا فیوز بپراند...&quot;ای پدرِ ما که [خیلی راحت و بی‌دغدغه و بی‌اعتنا] در آسمانی!... به من بگو دقیقاً الان چکار باید بکنم؟!&quot;شاید تنها طریقِ گریز این باشد... حالا برای فرار از حملۀ اشباحِ درون و پس‌رانیِ مکرّرِ افکارِ رنج‌آور، باید ششدانگ حواسش را روی یک چیزِ مشخصِ بی‌ربطی مشغول می‌داشت... چیزی به‌جز مراسمِ مسخرۀ فعلی و آن کشیش هجو و حجیم که بی‌وقتی‌اش آمده و در هوای یخ‌زدۀ نمازخانه بی‌وقفه عرق می‌ریخت...بهتر بود روی یک چیز قرینه‌وار موزون و هماهنگی تمرکز کند... یک مفهومِ ریاضی مثلاً... یا همین ریتم چهارضربی آهنگی که داشت مصرانه خاطرش را می‌خراشید...پس شروع کرد با یک انگشت آهسته بالای زانوی راستش ضرب گرفتن... حتی می‌توانست با پنجۀ پای چپش_ که در حاشیۀ دامان ردای رهبانی و پایۀ نیمکت‌ها پنهان بود_ یواشکی با ریتمِ موزیک پایکوبی کند...“Hands to reach, eyes to seefeet to keep me in companyears to hear musical soundOh, how lucky i am!Oh, how lucky i am!To be here with you!Flowers to smell and sweet honeybeesmile after mile are big green treesrain to watch pourin´ downOh, how lucky i am!Oh, how lucky i am!To be here with you!The other day a man said: “Son,you got no legs and you got no fun!”He should know, ´cause he´s got noneHe says: How lucky i am!Oh, how lucky i am!To be here with you!A shining star, a universea holy blessing and a holy workwhite holes, black holes, fabulous blueEternity too, three, four, fiveOh, how lucky i am!Oh, how lucky i am!To be here with you!Oh, how lucky i am!To be here with you!Oh, how lucky i am!Oh, how lucky i am!Oh, how lucky i am!To be here with you!”[133]................... .... ....ولی چه فایده وقتی باز بالاخره شب فرا می‌رسید... و اوضاع دوباره وخیم‌تر می‌شد... _چشمتان روز بد نبیند!_ تازه از صبح هم خیلی بدتر...نه فقط به علّت سفت و سختی تشک نازک و تخت چوبی باریکِ رهبانی و عذاب‌هایش... بلکه بیشتر به دلیل مسرّت‌های مضحکی که علیرغم همۀ ریاضت‌های اجباری پرهیزکارانه کم‌کم و یواشکی، به سراغ آدم می‌آمد...امان از شب‌ها... شب‌ها!...مخصوصاً که بخواهی &quot;اعتقادنامۀ نیقیه&quot; را بخوانی در ساعت صفر... جهت نو کردن ایمان مسیحیِ خویش...همینطوری_ به رسم‌وراهِ بهرام_ زیر لب وزوز می‌کرد و لابد خدا هم نمی‌شنید و حرصش درمی‌آمد و غرش‌کنان می‌گفت:_&quot;یک کمی بلندتر بنال ببینم چه مرگی می‌خواهی؟!&quot;« من به خداوند یکتا ایمان دارم. پدر، قادر متعال، آفرینندۀ آسمان و زمین؛ از هر آنچه که هست؛ دیدنی و نادیدنی؛من به خدای واحد عیسی‌مسیح ایمان دارم؛ یگانه پسر خدا؛ در ازل از پدر زاده شد؛ خدا از خدا؛ نور از نور؛ خدای راستین از خدای راستین؛ مولود نه مخلوق؛ هم‌ذات با پدر، همه‌چیز به‌واسطۀ او آفریده شد. به‌خاطر ما آدمیان و برای رستگاری ما از ملکوت فرود آمد و به واسطۀ روح‌القدس از مریم باکره تجسّد یافت و انسان شد. به‌خاطر ما در عهد پونتیوس پیلاطس[134] مصلوب و متحمل شکنجۀ مرگ گردید و به خاک سپرده شد. در روز سوّم رستاخیز یافت و مطابق کتاب مقدّس به آسمان عروج کرد؛ و در دست راست پدر جلوس کرده است. او بار دیگر در جلال خواهد آمد، برای داوری زندگان و مردگان. و سلطنتش را پایانی نخواهد بود.من به روح‌القدس ایمان دارم؛ خداوند بخشندۀ حیات؛ که از پدر و پسر نشأت می گیرد. و همراه با پدر و پسر پرستیده و تجلیل می‌شود. او که به‌واسطۀ رسولان سخن گفته است.من به کلیسای مقدّس جهانی که کلیسای حواریون است، ایمان دارم. و به غسل تعمید برای آمرزش گناهان اذعان می‌کنم و رستاخیز مردگان و حیات ابدی در عالم دیگر را مشتاقانه انتظار می‌کشم. آمین. »[135]قطعاً از پدر آسمانی چیز زیادی نمی‌توانست طلب داشته باشد... چون اصولاً اقنوم ثلاثه برایش جز در شمایل‌های عصر ایمان هیچ تجسّمِ معنایی و عینی نداشتند...و در عمل تنها چیزی که مشتاقانه انتظارش را می‌کشید، نه رستگاری و آمرزش ابدی، که پایان یافتن فرایند چهل روزه و ایام انابت و استغفار بود... تا شاید بشود باز بنشیند سر سفرۀ &quot;ضیافت&quot;‌های نعیمِ خداوندانِ المپوس و همان اُلفت‌های قدیمی... به‌جای آن که در سور و ساتِ مضیقِ ملکوتِ فارقلیط، قبلِ خواب فقط یک تکّه نان چاودارِ سیاه سق بزند...و عوض رازونیازهای شبانه &quot;در سایۀ دوشیزگانِ نوشکفته&quot;[136]، «دعای تذکار»[137] را برای جلب بخشش باکرۀ مقدّس بخواند و صورتِ سنگیِ هرتزوگین را تجسّم کند ...«به یاد آر، ای مهربانترین‌ها! مریم باکره!که هرگز شناخته نشد آن کسی که در پناه تو گریخت یا از تو یاری جست و شفاعت طلبید، بی‌مساعدتی به حال خود رها شود.با الهام از این یقین، به‌سوی تو بال می‌گشایم، ای باکرۀ باکره‌ها؛ مادرِ من!به سوی تو آمده‌ام؛برابرِ تو ایستاده‌ام؛غرق گناه و پشیمانی؛ای مادرِ کلمۀ مجسّم!درخواست‌های مرا خوار مشمار؛و از طریقِ رحمتِ خویش مرا بشنو و اجابت نما.[138]»مادرِ کلمۀ مجسم!... باکرۀ باکره‌ها!... مادرِ خودِ من!...طبیعتاً با هر کلمه به‌یاد موتیِ سلطنتی خودش می‌افتاد... مادر خدا... خود خدا... شاید هم بشود گفت مهربان‌ترین‌ها... در هر حال خیلی کوشیده بود تا همه‌شان را دست‌جمعی از جهنم نجات دهد... و بهرام را...به‌قول خودش حتّی آن &quot;وایناخْتْزْ اِلْفْ&quot;[139]را نیز... &quot;بهرامِ خوشگلِ من&quot; را به این اسم می‌خواند... می‌گفت وروجک... اِلْفِ کریسمس... پس لااقل قبول داشت که او در حد اغواگرانه‌ای قشنگ است... و لابد خیال می‌کرد در این رابطۀ نفرینی، شخص فریبکار بهرام بوده است... یعنی به‌نوعی شبیهِ اغلبِ مادران، فرزند خویش را_ با وجود همۀ انحرافات و سرکشی‌ها_ سالم‌تر و آسیب‌پذیرتر از آن دیگری می‌دید...طفلکِ مظلوم بهرام!... الان عریان ایستاده پشتِ پنجره زیر بارش برف... سردش نشود!... کاش می‌شد ببردش توی اتاق؛ بپیچدش لای شولای رهبانیت... بکشاندش تا بستر و لااقل با رواندازهای نه چندان ضخیم و خیلی زبر و زمختِ حجره بپوشاندش...ولی الان است که این احمق بیاید و آن سه‌تقّۀ شناعت‌آلودش را از پشتِ در بکوبد توی مغزش...&quot;تق!... تق!... تق!...&quot;ساعتِ سه بامداد است... گاهِ نیایش... وقتِ لاوْدْزْ[140]... باید محض دم‌تکانی برای &quot;چوپان خوب&quot;، دست‌جمعی و خالصاً مخلصاً برایش سروده‌های اشعیای نبی[141]بخوانند...«بَر سرِ کوهی بلند فرازشو!ای صهیونِ بشارت‌گر!بانگ برآور بلند،ای اورشلیمِ بشارت‌گر!فریاد کن؛ مهراس!به شهرهای یهودا بگو؛اینک پیروزمندانه می‌آید؛خداوندگار خداوندو بازوی راستش حکم خواهد راند؛پاداش و غرامت در دست او است؛مانند چوپانی رمۀ خویش را خوراک می‌دهد؛بره‌ها را در میانِ بازوانش می‌گیردو در آغوشِ خویش حمل می‌کندو میش‌های بارآور را برمی‌گیرد... »[142]&quot;مرا بردار و ببر... تو را به‌خدا مرا بردار و ببر تا تاکستانِ گرمِ زارمیکْ[143]لوکاس... الان فقط دلم آغوشِ ممنوعۀ مارینا را می‌خواهد... یا لااقل بره‌کوچولوی خودم را بغل کن بیاور اینجا تا پیش خودم بخوابانمش... آخ!... دومینوس دئوس![144]&quot;و در عمل تنها سه‌ساعت وقت داشت برای خوابیدن... بین ساعت صفر تا سه...در همان بی‌پایانْ سرمای صلبِ سلولِ انفرادی... مکرّرْ برودتِ منجمدِ حجره‌های رهبانی ...جاودانْ دوزخِ زمهریرِ یهوه صبایوت و قوم و قبیله‌اش...هر چند اوائلِ کار، برنامۀ منظم و سردِ رهبانی، به این وحشتناکی نمی‌نمود!... حتّی بعضی احوالاتش، کمابیش بهتر بود... وقتی همۀ جسمش، سرائر وجودش، یکایکِ سلول‌هاش، شبانروزان انباشته می‌شد از آتش خشم نسبت به مادر... که داغ داغ بود و مثل دارویی تلخ و شفابخش... یا لااقل تسکین‌دهنده...بعد انزوای مطلق و بی‌خوابی و نرمشِ وسواسناکِ ضرباهنگِ خزندۀ دعاهای لاتینی کم‌کم حواسش را پرت کرد... تصویر مادر کمرنگ شد و برودت و بهرام، آرام‌آرام قدرت گرفتند...بددردی هم بود که هر چه حوالی خالی‌تر می‌شد، انگاری &quot;وسواس‌الخنّاس&quot; و &quot;خطوات‌الشّیاطین&quot; شدیدتر حمله می‌آوردند...تا عاقبت کم آورده و یک گوشه‌ای از دردهای غلیظ و لذیذش را پیشِ کشیشِ بازجو معترف شده بود... ناشیانه از سرِ عجز بود، یا به‌دلیلِ پریشان‌حواسیِ ناشی از کم‌خوابی... یا فقرِ آهن و کمبودِ روی و منیزیم در بافت‌های مغزش؟... چون در هر حال مثلِ یک کودنِ دَبَنگ، به درددل کردن افتاده بود با آن پیرمرد حیله‌گر_ که به‌وضوح داشت از درزهای مشبک حائلِ اتاقکِ اعتراف، زیرچشمی او را می‌پایید... _و لابد کمابیش می‌دانست که این هیولای جوان و خوش‌سیمای نادم و پریشان آن‌طرفِ اتاقک کیست و سرگذشتش چیست...__«پدر! اخیراً در رؤیای شبانه مدام یک کسی را می‌بینم... حتی گاهی موقعِ دعای صبح هم، خیالاتش به سراغم میاید...»حتّی از لابه‌لای منافذ دیوارکِ چوبی هم، می‌شد جنبشِ سایه‌روشن‌هایی را روی چهرۀ پِرآژنگِ کشیش مشاهده کرد که... به‌نظر می‌رسید دارد در برابرِ تبسّمی ناخواسته مقاومت می‌کند...میکائیل با خود گفت:&quot;و آن عینکِ جان‌لنونیِ[145]‌گِردش را ببین که موذیانه چشم‌هاش را پنهان می‌دارد... درست شبیهِ یک آفتاب‌پرستِ بَبری[146]است!...&quot;...امّا اجزای عجیبِ صورتِ کشیشِ اقرارنیوش، خیلی زود آرام گرفت و سرش را آهسته کمی به جانبِ منبعِ صدا چرخانید... بعد به‌وضوح از میانِ عدسی‌های ضخیم و پلک‌های چروکیدۀ متورمش، نگاهی به میکائیل انداخت... همانطور طولانی و مرموز و مارمولک‌وار از گوشۀ چشم... و بعد با احتیاط و به آهنگی زیر، شمرده‌شمرده ولی بی‌لکنتی پرسید..._ «این رؤیا... _فرزندم!_.... مرتبط با کسی است که می‌شناسی؟»میکائیل به عادتِ اوقاتِ پریشانی، پیشانی‌اش را با دو انگشتِ اشاره و میانی‌ می‌خارانید...به‌جهنّم که این جاسوسِ سلطنتی، زیر و بالای زندگی‌اش را می‌دانست!... شاید بالاخره یک علاجی در انبان داشته باشد برای این دردِ بی‌درمانِ هجران و اشتیاق...لابد اگر خود بهرام بود فوری شعر می‌خواند....&quot;از دوست به یادگار دردی دارم... کان درد به صدهزار درمان ندهم&quot;[147]...وه که دلش اینک همان خوش‌خیالی‌های &quot;مِلانکولیش اوریِنتالیستیش&quot;[148]را می‌طلبید!...&quot;درد ما را نیست درمان الغیاث......... هجر ما را نیست پایان الغیاث!دین و دل بردند و قصد جان کنند.... الغیاث از جور خوبان الغیاث!&quot;[149]بعد خود را تا به‌گردن در برکۀ احساساتِ قدیم رها کرد و با صدایی که خلاف همیشه کمی خشدار بود، به کشیشِ فضول پاسخ داد:_«خوب می‌شناختمش... از خیلی نزدیک... در ایّام گذشته... مثلِ یک خوابِ خوش زودگذر...»_«چطور شخصیتی به‌نظر می‌رسید...»میکائیل با احوالاتی خواب‌زده زیر لب زمزمه‌وار گفت:_«Like a sugar in a plum... plum... plum![150]...»کشیشِ پیر پس از مکثی نسبتاً طولانی و هموار کردنِ گلو_همراهِ یک صوتِ &quot;اِهِمِ&quot; خفیفی_ عینکش را با نوکِ انگشتِ شست، روی بینی جابه‌جا کرد...میکائیل پیش خودش گفت:&quot;مردِ ابلهِ زیرکی است... هنوز از گوش‌دادن به شرحِ ریزه‌کاری‌های روابطِ خصوصیِ مردم خوشش می‌آید... ببین چطور یکدفعه گوش تیز کرده... شرط می‌بندم هنوز آن زیرمیر یک خبرهایی هست!&quot;وقتی کاهن اعتراف[151]با بیانی شمرده و تأکید روی هر واژه پرسید:_«مربوط به ایّام گناهکاری است؟...»میکائیل هیچ کوشش نکرد که آهنگِ صداش اسف‌آلود بنماید...، و بلافاصله خیلی محکم پاسخ داد:_«بله!...»بعد در دل گفت &quot;آخ آخ! دیگر الان دارد تظاهر می‌کند به صبوری...؛ لابد خیلی دلش می‌خواهد این نقل‌ونبات را کمی مزمزه کند... ولی اگر خیال کرده من جزئیات شب‌زنده‌داری‌های گوارایم با بهرام را پیشِ او لو می‌دهم... کورخوانده یقیناً!... مگر این که قول بدهد همۀ حکایت را کلمه به کلمه برای پــــَته و موتی جانِ من تعریف کند!...&quot;_«آیا برایت قابل گفتن هست فرزندم؟»ولی کاش می‌توانست یکبار هم که شده در این سی و یک‌سال زندگی‌اش با کسی صادق باشد... نه از سرِ اطمینانِ قلبی با این خائن... بیشتر محضِ شوخی و خوشمزگی!..._«بله پدر!... کسی است که در عمل نسبت به او خیلی ستم کردم... فریبش دادم... نمی‌دانم شاید هم _ از طرفی_ فریب خوردم... در هر حال مجبور شدم ستمکار باشم... و برای همیشه رهاش کنم... درست وقتی خیلی لطمه‌خورده و نیازمندِ تسلّای من بود... تازه اوّلِ کار قرار بود نجاتش هم بدهم... یعنی خودش یک‌طوری وانمود می‌کرد که انگار من فرشتۀ رستگاری‌ام... من هم از این نقشِ تقلّبی خوشم می‌آمد... کلاً در نتیجه خیلی بد تمام شد...»میکائیل می‌توانست قسم بخورد که یک لحظه نوکِ زبان پدر روحانی را دیده که ریز و نامحسوس، وسط دو لبِ خویش را می‌لیسد... در همان‌حال که خیلی آهسته می‌پرسید:_«ازین موضوع پشیمانی؟... یا فقط خشمگین؟... یا شاید احساس دیگری داری؟...»میکائیل باز پیش خودش گفت... &quot;حقه باز! حالا تشخیص می‌کند که زیادی گُر گرفته‌ام و می‌دهد پیازفلفلِ آب‌زیپوی عدسم را کمتر کنند!...&quot;مجموعۀ مراسم داشت تدریجاً تنگ‌حوصله‌اش می‌کرد... لحنش بی پرواتر شد و بلند و بی‌لکنت گفت:_«بله!... نه!... پدر! مشکل آن است که هنوز می‌خواهمش... باید برگردانمش... جایش توی آغوشم خالی است...»کشیش پس از تأخیری که به‌زعمِ میکائیل، عامدانه و در سطحِ ریاکارانه‌ای معنادار ‌رسید، بالاخره زیر لبی و تقریباً با عجله راه علاج اختصاصیِ او را تجویز کرد... اجرای مناسک ویا دولوروسا[152]در جمعۀ آتی... که برابر بود با &quot;عیدِ لقاحِ مطهّرِ مریم مقدّس&quot;[153]... و گفت &quot;این بهترین طریق است جهت تطهیر روح و رهایی از وسوسه‌های نفسانی&quot;...بعد در حالی که به نشانۀ برکت‌افشانی دست راست خود را بالا می‌برد و در هوا صلیب می‌کشید، بخشش گناهانِ میکائیل را چنین اعلام کرد..._«...&quot;خداوند، پدر رحمت‌ها، که از راهِ مرگ و رستاخیز پسرش، جهان را با خود آشتی داد و روح‌القدس را برای آمرزش گناهان نازل کرد؛ به‌واسطۀ خدمت کلیسای خود، تو را آمرزش و صلح عطا فرمود. و من تو را از گناهانت پاک می‌کنم، به نام پدر، پسر، و روح‌القدس. آمین&quot;[154]... به آرامش برو و دیگر گناه نکن.»میکائیل زیر لب طوری که اگر کشیش جوان‌تر بود و ثقلِ سامعه نداشت، احتمالاً می‌شنید، گفت:“Ja, ja, erzähl das deiner Großmutter[155]...!Baron Münchhausen“[156]... ... ...در نتیجه، سرِآخر آن روز جمعۀ وحشتناکِ محتوم فرا رسید... که رزمایشِ رستگاری به‌جای آورد... و طریقتِ صلیب و توقفگاه‌هایش را طی کند تا بلندای جلجتای فرضی... پیشاپیش، مغلوب و ناامید از خلاص‌شدن...&quot;سولِمْنیتاس ایمَکولاتائه کونْسِپْشونیس بیته ماریه ویرْجینیز&quot;[157]بنای کهنسالِ صومعۀ مارگاندوم_ با معماریِ گوتیک‌وارش_ در جبهۀ شرقیِ خود، تالاری اختصاصی داشت با عنوان دهان‌پُرکُنِ &quot;دالانِ آلام صلیب&quot;... که جهت به‌جای آوردنِ برخی مناسکِ آیینی و خاص، طراحی و تزیین شده بود با انواع نقّاشی‌ها و نقش‌برجسته‌های سنگیِ تهییج‌کننده و یادآورِ مصائبِ خداوندگار...هشتمین روز از ماهِ مصیبت‌بارِ دِتسِمبِر[158]بود و از شبِ گذشته در سِنتزهایم برف می‌بارید و کم‌کمَک سنگفرش پیاده‌راه‌ها و شیب شیروانی‌های سنگیِ صومعه را با لحافِ سفید و سنگینِ زمستان می‌پوشانید... نورِ خسته و کم‌رمقِ آسمانِ ابرناک از میان شیشه‌رنگی‌های سقف سرک می‌کشید...دالانِ طولانیِ &quot;آلام&quot; در تلألؤ لرزانِ شمعدان‌های برنجی، روشنیِ وهم‌انگیز و گرگ‌ومیشی داشت... و سکوتی ژرف و تاریک در خمِ دهلیزها می‌خزید، موذیانه و هیس‌هیس‌کنان... لابه‌لای ترنّمِ رازآلودِ دعاهای زیرلبی... و زوزۀ بادهای مخالف... و انعکاسِ خفیفِ گام‌زدن‌ِ نمازگزاران...میکائیل از برابر دیوارهای مزیّن و منقوش، قدم به قدم می‌گذشت و تدریجاً احساس می‌کرد سرمای نافذ کفپوشِ خاراسنگی تالار، تا مغزِ استخوان‌هاش را به لرزه درآورده است... صلیبِ نقره‌ای مارینا را در مشت فشرد و با یک نفس عمیق، رایحۀ مومِ مذاب و بخورِ کُندُرِ هندی و مُرِ حجازی را به مشام کشید...عطرِ خوشی بود... آمیغی گرم و شیرین... تلخ و لطیف... مثل قهر و آشتی با بهرام... و خیالاتش...که از همان اول صبحی دست از سرِ آدم برنمی‌داشت...در طیِ مناسکِ ویا دولوروسا می‌بایست موازی با مسیرِ مسیحای تصاویر در عالمِ مجازیِ شمایل‌ها سفر کند... آهسته و زائروار... مقابلِ هر یک از آن ترسیمات به تماشا بایستد جهت مراقبه و تمرکز بر مشقت‌های مسیح... و دعاهای مرتبط را بخواند تا برسد به پای صلیبِ چوبیِ کهنسال زیبایی در انتهای تالار... که بر تارکِ محرابی باشکوه و پرنور برافراشته بود...شاید لازم بود دعا خواندن را از قدمِ اوّل آغاز کند... یک اراجیفی در همین جزوۀ توی جیبش مرقوم بود انگاری[159]...&quot;خداوندا، حکم انسان‌ها را نمی‌پذیری، بر من رحم کن که در محکومیت خود نیز گمگشته‌ام&quot;[160]...به تمثالِ عیسای مظلوم در برابر پونتیوس پیلاطس ملعون نگاهی انداخت...مسیحای لاغرِ مسکین، با جلال‌ و جبروتِ گوتیک‌مآبِ خویش، و آن هالۀ طلایی و خارِ مغیلانِ اغراق‌آمیز گردِ سرش، وسطِ قاب تصویر ایستاده بود... در برابر حاکمِ رومی که جامۀ سُرخ و بازوانی دراز و مفتول‌وار و شکسته داشت... پشتِ سر ایشان جمعیتی شبیهِ ارواحِ دوزخ ترسیم شده بودند و قوس‌های منظمِ نوک‌تیزی که مثلاً می‌خواست عمارتِ دارُالحکومه را مجسّم سازد...لابد اگر بهرام این نقّاشیِ زشت را می‌دید، مدّت‌ها محو آن بدویتِ ابلهانه می‌شد و همراه با آهی اندوهناک، ساده‌دلانه می‌گفت:&quot;چطوری احساساتشان را اینقدر ساده و قوی و تأثیرگذار بیان می‌کردند؟... پس چرا من نمی‌توانم؟!&quot;همیشه سعی می‌کرد در برابر پرسش‌های فلسفیِ او، پاسخی حاضر و آماده در آستین داشته باشد و متحیّرش سازد..._ «بهرام جان! بیا نیروی ایمان را دست‌ِکم نگیریم!...»و بهرام سرگشته‌تر از پیش_ حینِ تماشای تابلوهای بی‌ارزش_ هاج و واج خشکش می‌زد و مجال‌ات می‌داد که بروی نزدیک‌تر و از پشتِ سر، بالای لالۀ مرواریدیِ گوش‌هاش نفس بکشی... و آهسته‌آهسته عادتی‌اش کنی برای پذیرش صمیمیت‌های ممنوعه و دلخواه...میکائیل داشت پیش خودش می‌سنجید که هم‌اینک کدام‌یک بیشتر شبیهِ مسیحا بودند و در محکومیت خود گمراهتر؟!...کدام یک الان بیشتر رنج می‌بردند...خودش...یا بهرام؟...که در هر صورت، محکوم نشده بود به چنان مرگی... &quot;رستگاری در پیمانِ اطاعت و پاکدامنی یِزوئیت[161]... تا ابد‌الآباد&quot;.......و درست در این لحظه می‌توانست قسم بخورد که _برای یک‌نفس_ تماس انگشتانی سرد و لرزان را احساس کرد که زیر بازویش می‌لغزد... با احتیاط... شبیهِ حالتِ دست‌های بهرام...خیالِ او داشت قدم به قدم تعقیبش می‌کرد...وای!... باز باید این مهملات را بلغور کرد!... لابد این دعاها فراری‌اش خواهد داد... به‌قولِ آقاعبدالله بریانی‌چی _ که وسطِ بازارچه‌سیتیِ اصفهان، دکان داشت_ «جنّ است و بسم‌الله... بزِن به‌چاک گُلی قشنگ!...»&quot;عیسی، تو صلیب را برای رستگاریِ ما برداشتی، به من قدرتی ده تا صلیب خویش را بر دوش گیرم...&quot;[162]عیسای درونِ تمثال، غرقِ رنگِ سُرخ می‌نمود و خیلی خمیده قامت... زیرِ سنگینیِ چلیپایی بی‌اندازه بلند که تا لبه‌های قاب نقّاشی امتداد می‌یافت...قطعا آن کس که صلیبِ دراز و رسواگرِ گناهانِ پنهانی‌شان را نهایتاً بر دوش گرفت خودِ خودش بود... شجاعانه کلّ زندگی را ترک کرد و بهرام خوشگلِ نمکی را رها کرد در آغوش حریص همۀ آن زنان... _ پیردخترها... خانم معلم‌ها و جوجه‌دانشجوها... بدکاره‌ها!...با خودش گفت...&quot;البته که باز دارم حسادت می‌کنم؟... به بهرام که نه! ... به بدکاره‌هاش؟... اشکالی ندارد... حالا عجالتاً برویم تا ایستگاه سوّم...&quot;در حجّاریِ سنگیِ روی دیوار، وسطِ قاب مطلّای مذهّب، عیسا زیر بار صلیب بر زمین افتاده بود... در حیث و بیثِ ازدحام آن‌همه زره و سلاحِ سخت و تیز...&quot;چه‌کارش کنم حالا؟...صورتش خیس خون است و... زخم...بهرامِ بیچاره‌ام!...&quot;احتمالاً می‌بایست اوراد را زیرِ لب وزوز کند تا اوهامِ بی‌بنیاد از سرش بپرد...&quot;در زیر بار صلیب افتادی و قدرت فروتنی را به ما نشان دادی. به من قوّت بده که دوباره برخیزم.&quot;ولی تصویر به زانو افتادن بهرام در برابر چشمش قوّت گرفت... روی ایوان همان آخرین منزلگاهِ دیدارشان... اتّفاقاً خانۀ قدیمی و قشنگی بود... خلوتِ خوبی می‌توانست باشد... عالی برای عشق‌ورزی... با رزهای صورتی توی باغچه‌هاش...منتها در ازدحامِ جمعیتِ آجان‌ها، آن دو تا قُلدُرِ مَشَنگ مُشت‌هاشان را روی شانه‌های لاغر بهرام فشار می‌دادند تا مجبورش کنند سرِ زانو بنشیند...تماشای صحنه خیلی عصبانی‌اش می‌کرد، ولی مگر حقّی هم داشت؟... مگر خودش حالا چه گُلی به سر این بچه زده بود... توی خفیه‌گاهِ خطرناک منحوسشان در کلبۀ شاندیز... خودش هم او را انداخته بود زمین... تا سر زانوهاش خونین شود و سرش بشکند...در آن میدان وحشتناکِ کشمکش‌های عقل و عشق و دیوانگی... سرش دادکشیده بود:_«برایت مهم نیست که چه بلاهایی می توانم بر سرت درآورم؟!...»... ...&quot;حالا من و بهرام با هم رسیده‌ایم موقفِ چهارم... جایی که عیسی مادرش را بر سرِ راه می‌بیند...&quot;&quot;مریم! تو ای مادر مسیح! برایم شفاعت کن! بر من رحمت آور!...&quot;[163]&quot;مادربزرگِ بهرام، مادرش _که شبیهِ هایلیگه لوتسیا[164]است_ و خواهرخوانده و همۀ دخترعمه‌های او، به ردیف ایستاده‌اند تا روی صورتِ من تُف بیندازند... جای اِرتزهرتزوگینِ عزیز هم خالی!&quot;_«اِلای آاکِله بیگیری!... اِلای باالاپِر بزِنی!... تیری غیب بُخوری ایشالّا!... مالمالِکِ مووذی!![165]»&quot;حالا باید برسیم به جایی که شمعونِ قیروانی، محمولۀ مقدّسِ عیسی را دقایقی بر دوش می‌گرفت... وزنِ نازکِ این چلیپای کاغذی را، که روی صفحۀ مذهَّب طلائی خیلی هم قشنگ به نظر می‌رسید... قیروانیسیه‌چرده و چروکیده و زفت‌قامت می‌نمود... اصلاً زیبا نبود... یا تُرد و تازه و جوان... یعنی مثلِ بهرام که افتاده به‌پایم تا دارِ مجازاتِ مرا بردارد و با صوتی شکسته و لرزان، بانگ برآورد:_«مرده‌شورِ آینده را ببرد... برایم فقط تو مهمّی... نرو میکائیل!... تنهایی خطرناک است... گیر می‌افتی خدای نکرده!... بگذار من هم با تو بیایم... مراقبت باشم... بگذار بارِ این صلیب را با هم بر دوش بکشیم...»مسخرگی کرده بودم تا مستیِ عشقی که داشت زحمت‌مان می‌داد، از سرش بپرد:_«از کِی تا حالا مسیحی شده‌ای؟...»بهرام همان‌طور با جدیّتی دیوانه‌وار فریاد می‌زد:_«من جریده‌ات را می‌کشم... علمدارت می‌شوم میکائیل!... می‌دانی عَلَم چیست؟... »_«بله! احمق که نیستم...»احمق که بودم گاهی... وقتی می‌نشستم پای حرف‌های بچّگانۀ این خرس‌کوچولو[166]! و اجازه می‌دادم کتاب حافظش را بردارد و فال بگیرد..._ «جریده رو که گذرگاهِ عافیت، تنگ است... پیاله گیر که عمرِ عزیز، بی‌بدل است... »_«دیدی بچّه‌؟!... حافظ جانت هم دستور داد تنها بروم...»...&quot;... ... ...حالا باید خودش تنهای تنها می‌رفت تا موقفِ ششم... آن‌جا که سانکتا ورونیکا[167]ی مهربان و شجاع پیش پای مسیح نشسته و صورتِ خیس و خونینِ او را پاک می‌کرد...عیسای شمایلِ قدسی، ردای آبی و قبای قرمز بر تن داشت و ورونیکا، چادری سبز... و یک پارچۀ سفید با عکس‌برگردانِ پرترۀ عیسی را مثل پرچمی سرِ دست گرفته بود... آسمان عنّابی رنگ می‌نمود و هالۀ قدّیسان و چشم‌انداز کوه اُکرِ طلائی... عجب داستانِ بی‌مزه و در عین‌حال قلقلک‌آوری!...&quot;یادم آمد ولی...باز دیشب خواب دیده بودم...باران می‌آمد... بهرام می‌تپید و می‌تَنبید... آآآاااااااا... انگاری گرفتار باشد در آغوشِ سرد و لبریزِ پاییز ... یا توی بغلِ من...انگشتم رسید تا چتر زلفِ پراکندۀ نمناکش را از بالای پیشانیش کنار بزنم..._«موهات باز خیلی بلند شده شاتز!... دوست داری اصلاحش کنم؟...»گریه می‌کرد مطابقِ معمول... و چانه‌اش لرزش داشت..._«چرا دوستم نداری میکائیل؟؟.... چرا؟.... اااااا »_«نه اتّفاقاً... الان خیلی از آن موهای چرب و خیست خوشم آمده...»_«دست نزن... واای... مگر نبینی سرم خون میاید؟...»پیشانی‌اش خیسِ خون شد و ریخت تا گودیِ بالای استخوان‌های ترقوه و سپیدی پیراهنش با آن دکمه‌های یکی در میانی که خودم وقتِ مستی کنده بودم......ترسیدم...و با نوای متناوب ناقوسِ لاوْدْز[168]بیدار شدم... سایۀ کمرنگ و همیشگی مشبّک پنجره روی دیوارهای خاکستری، برابرِ چشمم، جای حجمِ لطیفِ پیشانیِ او را گرفت...یک حس مرتعشِ داغی هنوز توی تنم می‌پیچید... چیزی شبیهِ خشم... یا خواستنِ او...برای اولّین بار احساس کردم که سرمای صومعه علاوه بر جانفرسایی، خیلی مأیوس‌کننده هم هست... تازه تنم داشت گرمِ بازیِ او می‌شد... که آن نسیم موذی از درزِ شیشه‌ها‌ تا مهره‌های پشتم را خشکانید...انگار زیر گوشم سرودِ ستایش می‌خواندند... با کلماتی به تلخی و اثرگذاریِ یک فنجان ریستِرِتو[169]ی غلیظ...&quot;شب، شبِ گناه است بگذار بیفتد... همچنان که صبح گذشته...&quot;[170]این چه سرودِ زشتِ هراس‌آوری است؟!...من یک دعای صبحگاهیِ بهتری بلد شده بودم توی مدرسه...چی بود؟...It were my soul’s desireTo see the face of God;It were my soul’s desireTo rest in his abode...[171]حالا آرامش پیشکشِ حضرتشان، کاش یکی می‌آمد تا لااقل کابوسم را تعبیر کند... یا از این سردردِ سگی نجاتم دهد... البته با رحیقی قوی‌تر از جوشاندۀ سنبل‌الطّیبِ برادر برنارد!...کلّاً چارۀ کارم در دستِ این جماعتِ لاکِردارِ &quot;خادمان مقدسِ&quot; نیست...مردِ میدانی لازم است... یکی مثلِ حَج مَمْدَسَنِ[172]باغبان!...که هفت هشت سالم بود و خوش داشتم همین‌طوری بپلکم توی دست‌وبالش... لابه‌لای علف‌های هرز و بوته‌های قشنگ...در باغچه‌های انبوهِ عمارت آرشاگ[173]‌ اصفهانمان... گُلِ محلّۀ جلفا...پیرمرد هفتاد سال را شیرین داشت...و بی‌نهایت چرب‌زبان بود و گرم و گیرا... خوش‌اخلاق و پُرچانه... و به سبک و سیاقِ اصفهانیِ خودش، مرا هِی بی‌دلیل &quot;بولونی!&quot; صدا می‌زد...ضمن هَرَس کردنِ رُز و نسترن‌های باغچه..._«بیا بولونی!... کوجاای پَ؟... آ بیبینآا!... ای علف هرزا را وا... چیطوو می‌چینم اِز گِلی گُلای محّمدی؟... آ بوگو...[174]اللهمّ‌ صلِّ‌علی‌ محّمد و آلِ ‌محّمد!»صلوات فرستادن و گل‌های سرخش را دوست داشتم و از خارها می‌ترسیدم... پس فوری دروغی می‌بافتم که &quot;موتی&quot; از گل بدش می‌آید یا پریشب خواب دیده‌ام خار رفته دستم و خون افتاده... و او با وسواس و آرامشی پرستارانه، لابه‌لای شاخه‌های تیغ‌دار را می‌جست و با همان لحنِ پُرحوصلۀ ترش‌وشیرینش، پاسخ می‌داد..._«بولونی!... گوش‌بیگیر تا بِشِت بوگواَم... حضرتَبّاسی‌ی‌ی... من جَخ تااازه فهمیدم پرنسس‌خاانوم، خیلی خاطرِ ای گلا را می‌خَنااا!... ای خواباای پِریــــشونم تَعبیر نِدارِد... خون که بیبینی تو خواااب، باااطِلِش مو‌کوند... دِ پَ چرا نیمیای؟[175]...»....&quot;.................مومِ مذابِ شمع‌های مقدّس، قرمزِ لاکی بود و انعکاسِ تشعشعِ آسمانِ خاکستری از میان شیشه‌رنگی‌ها، سرخ...و انگاری قرار نبود هرگز از این خونریزی‌ها خلاص شوند...مقاماتِ طریقِ جُلجتا هم_ قدم به قدم_ رنج آورتر و مصیبت‌بارتر می‌شد...مسیح دوباره و سه‌باره می‌افتاد... زنان مویه‌گرِ اورشلیم را تسلیت می‌داد... لابد به ایشان می‌گفت:&quot;هر چه این درد و بلاها را بر سرم آوردید، هنوز دوستتان دارم... امروز بیشتر از دیروز... کمتر از فردا...&quot;&quot;آخ بهرامِ خودم!...&quot;Verdammt!![176]... ...چرا این حواس‌پرتی‌ها دست از سرش برنمی‌داشت؟شاید بهتر بود به‌جای مفاهیمِ مراسم، بر محسوساتِ آن متمرکز شود... مثلاً روی یکایکِ اجزای معماریِ گوتیکِ تابناکِ بنا[177]...محراب بلندمرتبه و شکوهمندِ انتهای مسیر_ به سبکی شعله‌سان_ برساخته بود از شیشه‌های سرخ و آبیِ منقوش و ستون‌های سنگی بسیار باریک و ظریف... و صلیبِ سروقامتِ توی قابِ مقصوره، از آن پیکره‌دارهای رنگارنگ و رقّت‌انگیز بود و غرق در روشنای ملایم پنجره‌های الوان... و در زیرِ پایه‌اش، پیکره‌های قدونیم‌قدِ هر دو مریم و یوحنّی و سایر رسولان چیده شده بودند... مجموعۀ دکوراسیونِ شاه‌نشینِ تالار، کمابیش به میزِ پذیراییِ اِرْتْزْهِرْتْزوگین می‌مانست در تالارِ آینه‌کاری عمارتِ اصفهانشان... وقتی انباشته می‌شد از جام‌های پایه‌دار و دیس‌وبشقاب‌های کریستال و سوپ‌خوری‌های نقره... و نورِ چلچراغ‌ها چونان روح سرگردانی لابه‌لایشان می‌چرخید...حالا می‌بایست زودتر دعایش را بخواند و بقیۀ مقامات را پی‌درپی با شتابی بیشتر طی کند تا برسد به پیشگاهِ صلیب... تنها راه خلاصی از حملۀ اوهام و هجومِ وسواس‌وارِ خاطراتِ بی‌معنی احتمالاً همین بود...&quot;آدُراموسْته کریسْته اِتِه بِنِچیدیموسْ تیبی...&quot;&quot;ما تو را می‌ستاییم، ای مسیح، و تو را برکت می‌دهیم. زیرا از طریقِ صلیبِ مقدّسِ خود، جهان را فدیه داده‌ای.&quot;[178]&quot;دِ جَلدی باش دِ بولونی!... دیگر تا آخرش چیزی نمانده...&quot;این قدم‌های آخر ولی خیلی سخت و ملال‌آور می‌شد... مخصوصاً که بخواهد خوب روی مفاهیمِ حِکمیِ روایت، مراقبت و تعمق کند!... مثلاً وقتی جامه از تنِ عیسای مجروح و مظلوم و بی‌گناه می‌کندند... او را میخکوبِ صلیب می‌کردند و به تماشای مرگِ او می‌ایستادند تا پیکرِ پاک بی‌جانش را پایین آورند و در آخرین موقف، درونِ مقبره جایش دهند... تا سه روز بعد رستاخیز کند و از مرگ برخیزد...&quot;فلسفۀ مزخرفِ خوبی هم دارد... یعنی آدم آویخته بر دارِ رسوایی و تنهاییِ خویش، از تمامِ تعلّقاتِ آبرومندش جدا شود؛ اجازه دهد که تیغِ مشقّت‌های قربان‌شدن برای تقصیراتِ دیگران، سوراخ‌سوراخش کند... بعد هم ناچار به مرگی ننگین و دردناک رضادهد... امّا باز دوباره زنده شود و این مرتبه، حسابی خدایی کند... تا دلت بخواهد احمقانه، ولی اتّفاقاً خیلی اِپیک‌فانتزی[179]است... بهرام هم ازین جور نمایش‌ها خوشش می‌آید...&quot;میکائیل زیرِ لب باخودش حرف می‌زد و راه می‌رفت... اگر از میان معدود پرستندگانِ نمازخانه کسی متوجّه او می‌شد، قطعاً که خیال می‌کرد ذکر می‌گوید...چند گام بیشتر نمانده بود تا منتهای مصلوب‌شدن...و بهرام باز غافلگیرانه بر سرِ راه کمین کرده بود...نشسته بالای سکّوی قربانگاه، کف یک دستش را گذاشته روی سطحِ مرمرین مذبح... موهای آشفته‌اش را باز ریخته گرد پیشانی و گل و‌گردنش... شانزده هفده ساله می‌نمود به‌نظر...... ... ...با اطواری سست و بی‌رمق، تن رهاکرده و یله داده کمی به‌یک طرف، جوری که انگار بر لبۀ آجریِ پل‌جوبی...&quot;بهارِ اصفهان است و خروشِ زاینده‌رود...و بهرام هر روز همان‌جا بالای پل، با چشم‌های درشتِ غمگین و امیدوار، یک دسته کاغذِ کاهی گرفته زیر بغل و می‌نشیند انگاری به انتظار کسی...و تا مرا می‌بیند از پلک‌زدن می‌افتد... خیره‌خیره نگاهم می‌کند طوری که گویی نتواند چشم بردارد... ولی تا نزدیک‌تر شوم، سرش را می‌اندازد پایین... روی دفتر طراحی‌اش و تندتند خط می‌کشد... نمی‌شود که ببینم و نادیده‌اش انگار کنم... تقریبا همۀ روزهای ماه آپریل_ در ساعتِ پنج عصر_ همان‌جا نشسته است... تا اواسط یونی... با همان صورتِ عروسکی و لباس‌های نیمدارِ بچّگانه که شاید چند سال پیش_ به رسم خانواده‌های فقیر_ دو شماره بزرگتر از اندازه برایش خریده‌اند... چقدر هم که خجالتی است!... می‌روم جلو ببینم دردش چیست... می‌ایستم بالای سرش... حالا جوری سرش را خمانیده که کرک‌های نرم و طلاییِ پشت گردنش پیداست... خط‌خطی‌هاش خام و دست‌خطش خرچنگ قورباغه است، ولی چهره‌اش قشنگ و هنوز کودکانه... و بیشتر دختروار... و شعرهای عاشقانه نوشته روی کاغذهاش... پس چرا اینقدر می‌ترسد از من؟... وقتی حرف می‌زند سینه‌اش زیادی بالا پایین می‌شود، از فرطِ تندی طپش و تنفس... و دست‌هاش به رعشه می‌افتد... کاری‌اش که ندارم... فقط کمی کنجکاوی است... مریضِ روحی_‌روانی نیستم که موجودِ خوشگلِ مفلوک و رقّت‌انگیزی مثل او را اذیت کنم! &quot;...... ...&quot;ولی الان در تالار آلام مسیح همان هیئتِ لاعلاجِ شورآمیز را دارد...شرمناک و برافروخته... پیراهن یقه‌گرد آستین کوتاهِ کهنه‌ای بر تن کشیده با طرح وینی‌پو[180]... تیشرتش مستعمل و زانوانِ شلوار جین آبیِ ارزان‌قیمتش ساییده است... همچنان حالت طفلانه‌اش ترّحم‌انگیز می‌نماید... و از طرفی جذّابیت معصومانه‌اش بیداد می‌کند... گریبانش جورِ قشنگی به یکسو کج شده و استخوان نازک ترقوه‌اش پیداست... طوری که وسوسه می‌شوی مابقی‌اش را کشف کنی... به‌نوعی بابِ هومواِروتیسمِ رمانتیک است... فراخور شاهدبازی... سوژۀ پِدِراستیای قدرتمندِ آتنی... یک قدری هم در دل آدم تمایلات سادیستیک را بیدار می‌کند... چیزی که هرگز دربارۀ زنان نداشته‌ای... دلت می‌خواهد رنجش دهی و لجش را درآوری... به گریه‌اش اندازی... و تماشایش کنی... که واداده... باخت را می‌پذیرد... &quot;... ... ...تا این فکرهای خطرناک به‌سرش بزند، آن دو تا دیوانه یک باره بر صحنه حاضر می‌شوند... _ شبیهِ آجان‌ها_...  وزیرِ چاقِ عشای ربّانی و اقرارنیوش پیرِ مارمولکی...بازوهای بهرام را از پشت می‌گیرند و می‌پیچانند... که طاقت می‌آورد و فریاد نمی‌زند... امّا چشم‌های درشتش به همان طرزِ خواستنی از اشک خیس است...لباس‌هاش را که می‌کنند به‌روشنی می‌شود دید زد...همان ترانکِ آبیِ شصت‌فرانکیِ کتان را به پا دارد که برایش از زوریخ  آورده بود... حتی مارک هانرو[181]روی کمرگاهش پیداست...حالا هر سه نفر به تقلّایی سخت‌تر افتاده‌اند...کشیشِ تنومند عرق می‌ریزد و هن‌وهن‌کنان دست‌های درشتش را روی کتف نحیفِ بهرام فشار می‌دهد...... در حملۀ بعدی، کشیشان او را_ آشکارا گریان، عریان و لرزان_ می‌آورند و برابرِ چلیپا و قربانگاه می‌ایستانند...اقرارنیوش رو به میکائیل با دهانِ باز لبخند می‌زند و دندان‌های مصنوعی‌ا‌ش می‌درخشد... و نوک آن زبانِ چندش‌آورش را از لای دو لبِ نازکش که به زخمی باز می‌ماند، نشان می‌دهد...بهرام را وامی‌دارد تا زانو بزند و مقابلِ مذبح خم شود...به یک اشارۀ کاهنِ پیر، همۀ آن قدّیسانِ چوبی و مرمری به جنبش می‌افتند و آوای سرودخوانی‌شان به‌ناگاه اوج می‌گیرد... خیلی روی نُت نمی‌خوانند... فقط انگاری دسته‌جمعی جیغ می‌کشند...&quot;مبارک است کسی که به نام خداوند می‌آید... هوشیعانا پسر داوود!... اورشلیم مهیّای گشایشِ تو است... داخل شو به &quot;هامیقْداش هاریشون&quot;[182]... آنک تابوتِ عهد!... آنک بابیلون!... &quot;.... .... ....میکائیل خشکش زد... برای مدّتِ سه‌دقیقه مطلقاً منجمد بر جای ماند... محوِ تماشای مکاشفۀ مشرکانۀ خویش... فکر کرد لابد فقط پاپالئون می‌توانست مثلِ آبِ خوردن، به‌ استعانتِ یونگِ عزیزش، انگیزش‌های ناخودآگاهِ او را تحلیل کند... ولی بعید بود حتی آن مردِ اندیشمند لامذهب نیز بفهمد اینک چه رستاخیزِ عظیمی در اعضاء و جوارحش برپا است...و این مرحله برای میکائیل آخرین ایستگاهِ طریقت بود...چون به محضِ آن که تسلّط بر اعصابِ دست‌وپایش را بازیافت، از همان خروجیِ سوی راستِ محراب به‌طرفِ باغِ صومعه گریخت...نیاز داشت به تنفسِ هوای سرد و خالص... عاری از دود و بخور و رایحۀ عفن و خفقان‌آورِ ملکوت...... ...چند قدم بی‌هوا رفت تا میانۀ محوّطه و آن آبنمای سنگیِ یخ‌بسته... که در امنیتِ شاخسارِ خشکیدۀ بلوط‌ِ مقدّس خفته می‌نمود...با چشمِ بسته دو بار عمیق نفس کشید...بعد بی آن که بتواند از تماشای سپیدیِ زمستانیِ طبیعت محظوظ شود، لحظاتی نگاهش را گردِ خویش چرخانید...همه‌چیز انگاری زیرِ پوششِ ضخیم و پنهانکارِ برف مخفی شده بود...درختستانِ نسبتاً انبوهِ راش و صنوبر و افرا، سنگفرشِ پیاده‌راهِ باغچه‌های بی‌بر و صلیب‌ِ گورستانِ مردگانِ از یادرفته...دفعتاً سیلیِ تند و تیزِ اورکان[183]صورتش را خراشید و برودت برّانِ زمینِ یخ‌زده_ به‌تدریج_ از درزِ صندل‌هاش نفوذ کرد... اوّل تا انگشتان و بعد استخوان‌ مچ و ساقِ پایش... باید سعی می‌کرد بی‌معطّلی بر احوالاتش مسلّط شود...حالی که تنها صدای محیطِ اطراف، خش‌خشِ آرام قدم‌های خودش بود و هوهوی بادِ صرصر که لابه‌لای رواق‌های سنگیِ و سروهای پیر می‌پیچید...بالای همۀ نیمکت‌های چوبیِ گردِ حوضچه هم حداقل به ارتفاعِ چهارانگشتِ بسته برف نشسته بود... و نیز روی شیبِ شانه‌های فرشتۀ رخامینِ وسطِ باغچه...انگشت‌هاش را که لای برف فرو برد، دست و بازو و فکین‌اش به لرزه درآمد...انگاری شبیهِ بهرام...نشست لای یخ‌ها و چند ثانیه گوش سپرد به آواز ناقوس‌ نیمروز که پایان مراسم را اعلام می‌داشت...&quot;اینک صلیبِ خداوند!دشمنان بگریزند!شیرِ یهودا، قبیلۀ داوود پیروز شده است.هللویاه!&quot;[184]ولی این وردها باطل‌السّحرِ بهرام نمی‌شد... دفترچۀ دعاهای بیهوده‌اش را در گریبان ردایش پنهان کرد...و به‌ناچار باز افتاد به همان بگومگوهای اضطراریِ درونی _ که از سحرگاه آغاز کرده بود...&quot;چطور این صحنه‌ را از یاد برده بودم تا الان؟... بهرامِ سالهای اصفهان و پلِ چوبی و زاینده رود را؟... کوچولوی اخمالوی وسوسه‌انگیز!... پانزده‌شانزده‌ساله... قطعاً وقتی بچّه دبیرستانی بود که... از آن‌جور نقشه‌های شیطانی برایش نداشتم!... گر چه خیلی اغواگرانه بی‌گناه بود... و شعر عاشقانه برایم خواند... فقط یک لحظه دلم خواسته بود که... ولی بعد خوشبختانه خیلی زود با هم پریدیم توی رودخانه و هوایش از سرم پرید...چطور شد؟؟!... یعنی من یک امردپرست آشغالم؟... یک پدوفیلِ مریضِ کثافت؟!... نه! منصفانه نیست... عملاً همان نوبتِ اوّل بوسه‌بازی‌های بچّگانه هم... قبل از هر اقدامی خواستم مطمئن شوم حتماً هجده‌سالش تمام شده باشد... به بهانۀ آن که روز تولّدِ من بود، از خودش سؤال کردم... «حالا تولّد هجده‌سالگیِ تو را کِی باید جشن بگیریم؟»... و او پاسخ داد که بیش از هشت ماه گذشته از این مناسبت... بعد اضافه کرد که ترمِ دوّم دانشگاه است... انگاری به او برخورده باشد!تازه آن‌دفعه که_ بعدِ نود و بوقی_ به بستر کشاندمش و آن معاشقۀ دستی نیمبند به راه افتاد، تقصیرِ خودش شد که مثلِ گربۀ فحل یکبند می‌نالید... اصرار می‌کرد پیشش بمانم و محکم بغلش کنم... دیگر از هر لحاظ که باکره نبود!... حداقلّ چند ماه با آن زَنَکِ جادوگر خوابیده و حسابی رُس‌اش را کشیده بودند... مثلِ چینیِ ترک‌دار نشتی داشت... رام و عادتی نوازش بود... ولی بعدها ضمنِ درد دل معترف شد که همیشه در وضعیت گاوچران، کار را تمام می‌کرده‌اند... و هیچ راه دیگری نمی‌دانست... راز و رمزِ عشق‌ورزی را با همۀ ظرایف و ریزه‌کاری‌هاش_در کمالِ تواضع و فروتنی_ خودم یادش دادم... هم فال بود و هم تماشا... با وجدانی آسوده از مواهبِ معاشرت با شریکی بی‌تجربه نیز محظوظ می‌شدم... تازه من طوری با لطافت به کارش رسیدگی کردم که زنهار یک برگ گل از شاخه نریزد... کاملاً تدریجی و مرحله به مرحله داغ و داغ‌تر شدیم... خودش هم خیلی راضی بود... در اینباره تردید ندارم... اگرنه پس چرا همیشه مهیّا و فرمانبردار به‌نظر می‌رسید؟... بی‌هیچ پرهیز و مقاومتی؟... جوری که وحشتناک عاشقش شدم...Süßer, der mich verrückt macht[185]...&quot;... ... ....میکائیل هنوز مذبوحانه امید داشت که راهِ علاجِ وجدانِ زخمیِ خویش رادر انزوای گلخانه و تالارِ قرائتِ دیر بیابد_ ضمن ور رفتن با ارکیده‌ها و الهیاتِ آکویناس[186]... و راستی تا وقتِ نماز پسین[187]بخاراتِ مغزی‌اش کمابیش فرونشسته و دلش آرام گرفته بود...امّا شباهنگام، در خلوتِ هُشیارِ خوابگاه، ماجرای شیرینِ دیوانگی‌هایش از نو آغاز گشت... دقیقاً در همان جمعه‌ای که شبحِ بهرام به‌وضوح در کنار چلیپای مقدس جلوه نموده و آن مکاشفۀ مجنون‌وار بر او عارض آمده بود...لابد سردش بود که خوابش نمی‌برد... یعنی چشم‌هاش هنوز گرم خواب نشده بود و از پشت پلک‌هاش انگاری می‌توانست عقربک‌های ساعتِ شماطه‌دار روی میز را بخواند... و درست یک ربعِ ساعت مانده به دو بامداد، بهرام باز ظهور کرد!...شاید هم دعاهاش مستجاب شد و دومینوس‌دئوس او را با خود آورد... پروازکنان... همانطور که خدای سقفِ نمازخانۀ سیستین[188]حوّا را زیرِ بغل زده به پیشگاهِ آدمِ ابوالبشر رسانید[189]... یا جوری که سنت نیکولاس[190]توی انبانش برای آدم ماشینِ برقی و سه‌چرخه می‌آورد... و قایمشان می‌کرد زیر تخت...حالا ولی هدیه‌اش را گذاشته بودند روی ملحفه‌های صاف و پاکیزۀ تنگنای تخت باریک و سفت و سخت ... همان‌جایی که کف دست راستش روی شمدهای سفیدِ بی‌لک می‌سرید... بی‌اختیار... انگاری بر پوست روشنِ میان دو کتفِ او... الان است که هر دو قرار از کف بدهند... وااای!...بهرام راستی آن‌جا بود... سالم و رنگارنگ و شگفت‌انگیز...میکائیل سعی کرد برای رهایی از وسوسه‌های بیشتر، یاد دردهای بی‌انتهاشان بیفتد... مثلاً آن کبودی و ورم چشم چپ او... و شکافِ زخمِ چرک‌آمیز و خونمردگیِ روی گونۀ راستش... ولی گلوگاهش همچنان قشنگِ قشنگ و سالم می‌نمود... قبله‌گاه... پایین‌تر از برجستگیِ حنجره و آن عقده‌های تیروئیدی...بهرام راستی در کنارش خفته بود... &quot;آوْس فِلایْشْ اونْتْ بِلووت!&quot;[191]... و باز می‌گفت:_«دوستت دارم میکائیل!... چرا از من متنفری...؟...»و آدم را دیوانه می‌کرد..._«لوس نشو شاتزی!... خودت می‌دانی که از همه چیزت خوشم میاید... به‌جز همین ادا و اطوار اخیرت...»یادآوریِ خطرناکی بود... که خاطرۀ آخرین بوسه‌ و آن جملۀ خنده‌داری را زنده می‌کرد که بهرام با لهجه‌ای نیمه‌مفهوم پشت سرش فریاد می‌زد... به زبانِ شکسته‌بستۀ آلمانی...چیزی مطابق پیمان‌های قبلی‌شان و شبیه عباراتی که کشیشِ عاقد موقع ازدواج به آدم تلقین کند... &quot;امروز بیشتر از دیروز و کمتر از فردا... &quot;چرا این‌ها را گفته بود؟... یعنی هنوز امیدوار بود؟... بعد این همه گندکاری که بالا آورده بودند؟... همگی؟... دست در دستِ هم؟...چه نمایشِ مبتذل و مسخره‌ای!همان‌جا تحتِ ضربِ عواملِ توقیف هم، میکائیل خنده‌اش آمده بود... هرچند نتوانسته بود بخندد... سوزشِ شدیدی احساس می‌کرد... آن احمق‌های بی‌عرضه یک‌قسمتی از پیشانی‌اش را زده بودند گوشۀ میزتحریر و حالا درست از ناحیۀ هِیرلاین[192]هموراژیِ سطحی[193]داشت... جویبار باریکی از خونِ گرم، آهسته‌آهسته پایین می‌ریخت تا شقیقه و گونه و گوشۀ دهانش... زوری زد تا تبسّمی بر لب آورد... کجکی... جوری که خون داخل دهانش نریزد... طعمِ خون به وضوح، گسِ شیرین بود... روی زبانش رسوبی فلزی ولی انگاری خوشمزه داشت... مثلِ بوسه‌ای که باعجله بگیری و لب‌های او را خون اندازد... و بهرام بخواند..&quot;رنگ خون دل ما را که نهان می‌داری...&quot;[194]زمستان که می‌آمد پوست صورت و دست‌های بهرام نازک می‌شد و خشکی می‌زد... وسط برجستگی‌های نرمِ لب زیرین‌اش اغلب ترک می‌خورد... همان موضعی که در بهار همیشه گرم و تروتازه بود و لطیف... زمستانِ سردی هم بود خدایی!.... سنگدلانه... ناجوانمردانه... حول و حوش روز تولّدِ &quot;موتی&quot;...بهرام موقعِ خداحافظی گریه می‌کرد و شعر می‌خواند که جگرِ آدم را آتش بزند... باید محلش نگذاشت تا خودش را زودتر جمع‌وجور کند...اگر بشود از آخرین برخورداری‌ها صرفنظر کرد...مثل همین‌جا... حجرۀ جن‌زدۀ مهجورِ خودش در صومعه...که تا دستش را دراز کند می‌رسید به گلوگاهِ او... لمس کردنش حُکمِ عصارۀ جینسینگِ سیبریایی را داشت... ولی مزه‌اش به آن بود که صدایش را هم بشنود...&quot;یک شعری بخوان بهرام!... می‌خواهم صدایت را بشنوم... مزاجم آهنگ‌های عاشقانه می‌طلبد...&quot;و بهرام_ مثل همیشه_ خجالت می‌کشید و آهسته زمزمه می‌کرد... زیرلبی... ولی ذره‌ذرۀ صداش را می‌شد جمع کرد...&quot;تشنه ام... عطشانِ همان شربت گلاب و قندی که از دهانش می‌تراود...&quot;&quot;چو اندر آید یارم چه خوش بود به خدا!&quot;&quot;چو گیرد او به کنارم چه خوش بود به خدا!&quot;&quot;چو شیر پنجه نهد بر شکسته آهوی خویش&quot;&quot;که ای عزیز شکارم! چه خوش بود به خدا!&quot;&quot;بدان دو نرگس مستش عظیم مخمورم&quot;&quot;چو بشکنند خمارم چه خوش بود به خدا!&quot;&quot;شب وصال بیاید شبم چو روز شود&quot;&quot;که روز و شب نشمارم چه خوش بود به خدا!&quot;&quot;چو گل شکفته شوم در وصال گلرخ خویش&quot;&quot;رسد نسیم بهارم چه خوش بود به خدا!&quot;&quot;بیابم آن شکرستان بی‌نهایت را&quot;&quot;که برد صبر و قرارم، چه خوش بود به خدا&quot;[195]این شعرهای شورانگیز را از کجا درمی‌آورد آخر؟!... که باز آدم را بی‌قرار ‌کند... از آن نوع خیلی وخیمش!... به خدا!... به آفرودیت! ... به کی به کی قسم!...آخ اصلاً چرا امسال بهار نمی‌آمد؟!... بیست‌و‌هفتم آپریل سر نمی‌رسید که برای اوّلین‌بار، بهرام را ببرد زیر سایه‌سارِ آلاچیق... و خُرده‌خُرده با شیرینیِ خِرَدِ فلاسفۀ قدیم و جدید، فریبش دهد و عاشق و عاشق‌ترش کند... تا تدریجاً برسد به آن طعمِ ترش‌وملسِ افلاطونی و سرِ آخر همۀ حلاوتِ غلیظِ این هیمروسِ[196]حلوایی را بچشد...................................................................................................................._«بهرام!... می‌دانی هیمروس یعنی چه؟»بهرام انگاری چیزی نمی‌داند...در یک بعد از ظهرِ معصومانه و ملایم و مدهوش از اوّلین ماهِ بهار... که خنکای خلوتِ کتابخانه، سرشارِ رایحۀ رطوبت است و چوبِ بلوط و کاغذهای کهنه...و عطرِ اقاقیا و خاکِ خیس و باران‌خورده بیداد می‌کند...جایی در قلمروِ امنِ خودِ میکائیل... کلیسای گئورکِ قدیس...از همان گوشه می‌شود بر همۀ عالم تسلّط یافت... بهرام که سهل است... هیچ دشواری و دست‌اندازی هم ندارد... صاف و ساده می‌توان تا تهِ برکۀ زلالِ ضمیرش را دید...همانطور که با چشم‌های درشتِ عسلیِ حیرانش نشسته بر یکی از آن صندلی‌های لهستانی و محو تماشای قفسۀ کتابخانه است...شاید هم فقط میکائیل را می‌بیند که ایستاده در کنارِ ردیفِ نسخه‌های خطی و دارد نوکِ انگشت‌هاش را می‌ساید روی عطف کتاب‌ها...  با یکی از آن اطوارِ مخصوصِ مؤکّد و جذّابی که خوب بلد است... محضِ جستجو و جلب توجه... و عاقبت از آن میان، جلدِ چهارمِ &quot;مکالمات افلاطون&quot; را بیرون می‌کشد و می‌گذارد پیشِ دست بهرام... بالای میز...و می‌گوید:_«هیمروسو پوتوس[197]... دو چهرۀ تجسّم‌یافتۀ عشق و اشتیاق!... که در قالبِ فرشتگانی بالدار، در کنار اروس[198]و آفرودیت تصویر می‌شوند و بنابر این هر دو نمادِ احساساتی عاشقانه‌اند... امّا با هم تفاوت‌هایی بنیادین دارند...  به‌نظرِ افلاطون_ بنابر آنچه در مکالمۀ &quot;کراتیلوس&quot;[199]آمده_ خیلی فرق است میانِ این دو صورتِ مثالیِ یونان!... هیمروس اغلب با صفتِ &quot;شیرین&quot; توصیف می‌شود و مظهر تمنیّاتِ جسمانی است. افلاطون در گفتگو با کراتیلوس می‌گوید: هیمروس به معنی رغبت به جانبِ پدیداری است که موجود باشد. پس در این‌جا هدف و موضوعِ تمایل، حاضر است. امّا پوتوس بیانگرِ اشتیاق به چیزی است که خارج از دسترس یا غایب باشد... پس محقق نشده و _به‌صورت بالقوّه_ قرین رنج و اندوه است...»بهرام صامت و ظاهراً مسحورِ جادوی کلامِ میکائیل، کتابِ قطورِ جلدقرمز را با احتیاط از روی میز برمی‌دارد... عنوانش را می‌خواند و خیلی ملاحظه‌کارانه با هر دو دست می‌گیردش؛ بی که جرأت گشودن و ورق‌زدن آن را داشته باشد...با چشم مسیرِ قدم‌های میکائیل را_ از قفسه‌ها تا میز_ دنبال می‌کند... و در همان‌حال پیداست که به‌شدّت از ارتعاشاتِ بی‌اختیارِ اعصابِ خود خجالت‌زده است... لابد از اعماقِ جان خداخدا می‌کند که میکائیل متوجّه لرزش دست‌هاش نشود...و جهتِ تسلّای اضطراب خویش_ برابرِ عادت بامزه‌اش_ در دل شعری می‌خواند...&quot;دل صنوبریم همچو بید لرزان است... ز حسرت قد و بالای چون صنوبرِ دوست!&quot;[200]...حالا وقت آن است که میکائیل با همان قد و بالای تأثیرگذارِ تهدیدآمیزش، قیامت بر پا ‌کند... یعنی عملاً برود نزدیکِ صندلیِ بهرام و به میز روبه‌روی او تکیه ‌دهد... کج‌دار و مریز یک گوشۀ آن بنشیند... عاریتی... ناپایدار...چند لحظه بعد... نگاه میکائیل هنوز به عنوانِ کتاب، دوخته شده ولی از گوشۀ پلک، چشمانِ لبریزِ اشتیاق و شانه‌های مرتعش بهرام را زیر نظر دارد... و کاملاً متوجّه هیجاناتِ حریفِ بازی‌ خود هست... &quot;بچّه‌جان!... کمی صبر داشته باش... حالا خواهی دید... داریم به جاهای جالبش می‌رسیم... قلبت هی تندتر می‌زند... یواش‌یواش سرگیجه هم می‌گیری... اعصابت را کنترل کن... وگرنه خیلی پیش از موعد تن به شکست خواهی داد...&quot;و ضمن همین خیالات، انگشتانش را آهسته می‌لغزاند روی سطحِ صیقلی جلد چرمین کتاب... که هنوز در دستِ بهرام است و ریزریز می‌لرزد... یعنی مثلاً دارد اشاره می‌کند به اسم رساله یا گرد و غباری را که نیست از آن پاک می‌کند... و با آهنگی آرام و شمرده می‌گوید:_«می‌دانی حریف!؟... هیمروس تمایل است... از جنسِ شدید و فوری و نفسانیِ آن!... عطشِ وصالِ جسمانی است... بی‌دغدغۀ تعهداتِ آینده... آن لحظۀ مخصوصی که هرگونه تدبیر و پرهیزی رنگ می‌بازد... وقتی چیزی را نه فقط بخواهی، بلکه حاضر باشی در دم تمام وجودت را تسلیم آن تمنّا کنی. می‌دانی دربارۀ چی حرف می‌زنم؟»حالا درنگی می‌کند... ده ثانیه یا کمی بیشتر... خوب می‌داند که چنان تعلیق‌هایی ضرورت دارد تا تأثیر دراماتیک صحنه را به اوج رساند... ضمن این که لازم است از نفوذِ کلام خویش مطمئن شود... باید بسنجد این ضربۀ آخر در حد کفایت کاری بوده باشد...امتداد سکوت‌شان در غوغای باران محو می‌شود...پشتِ کرکره‌های چوبیِ نیم‌بسته، رگبارِ فروردین شدّت گرفته...و نسیمِ تند نمناک و خنکی که ناگاه از درزِ پنجره‌ها می‌وزد، هجومِ نکهتِ شکوفه‌های نارنج را به همراه دارد...غلیانِ بی‌وقفۀ آب در ناودان، و چک‌چکِ بارش روی آجرفرشِ ایوان و برگ‌های تاک و انجیر، به نجوایی وسواسناک و بی‌پایان می‌ماند...الان بهرام باید نوازش سرانگشتِ سردِ باد را روی پیشانی برافروخته و ملتهب خویش احساس ‌کند... و نگاهِ میکائیل را... که همچنان تفریح‌کنان و از زیرِ چشم مشغولِ تماشای هماوردِ خویش است... و از حالتِ شیفته‌وارِ صورتِ بهرام، با آن گونه‌های گل‌انداخته و لبانِ نیمه‌بازِ مبهوتِ شیرین خوشش آمده... و همچنان در دل با او گفتگو دارد... و از لحظه‌لحظۀ این گرفت ‌و گیر لذّت می‌برد... &quot;چه شکارِ آسانی هستی طفلکی!... با همان حملۀ اوّل می‌شود به چنگت آورد... ولی حالا چه عجله‌ای!؟...&quot;و بی‌رحمانه ادامه می‌دهد:_«هیمروس این است!... لحظه‌ای که یک نگاه، یک تماسِ مختصر کافی است تا دنیا را از هم بپاشد...»بعد باز به اندازۀ سه بار نفس کشیدن خاموش می‌ماند... تبسمی کمرنگ گوشۀ لب‌هاش ظاهر می‌شود... هنوز دارد با نوک انگشت اشاره گوشۀ کتاب را لمس می‌کند... با حالتی کمابیش بازیگوشانه...بعد یکباره چشم از کتاب برمی‌دارد و مسیرِ نگاهش را مستقیم می‌دوزد به چشم‌های حیرتزدۀ بهرام...که شاید بی‌درنگی از خود می‌پرسد چه چیزی در چشمان آبیِ اقیانوسیِ او هست... که هرگز نمی‌شود با آن روبه‌رو شد... و دفعتاً تپش قلبش شتاب می‌گیرد... همراه با یک سوزش تندِ ناگهانی توی سینه‌اش...و بی‌اراده سرش را پایین می‌اندازد و ناچار چشم می‌دوزد به مسیر عبورِ سبابۀ میکائیل روی سرنویس... &quot;مکالماتِ افلاطون&quot;...و در همان حالت، باز همۀ حواس خود را رها می‌سازد تا غرق شود در امواجِ ژرف و تاریکِ صدای میکائیل..._«و امّا پوتوس... حکایتِ دیگری است... اشتیاقی است حسرتبار و دیرپا برای معشوقی دست‌نایافتنی یا از دست‌شده... پوتوس عطش است...منتها از آن جنس که سیراب نمی‌شود. آرزویی که هرچه بیشتر دنبالش بروی، دورتر می‌شود. سایه‌ای که همیشه کنارت هست، اما هرگز نمی‌توانی در آغوشش بگیری‌... اغلب آن را با تصویر نمادین گیاهِ عشقه مجسّم می‌سازند... که به آرامی گرد تنه و شاخسارِ درختی می‌پیچد... همچنان‌که این عشق معنوی و فراجسمانی نیز، دور قلب آدمی پیله می‌بندد و رهاش نمی‌کند... پوتوس کشش روحِ آدمی است برای رسیدن به کمال، حتی اگر وصال ناممکن باشد... گاهی زیبا و مطبوع است، چون امیدِ وصل معشوق را به‌همراه دارد... اما بیشتر وقت‌ها، تنها ردی از دریغ و اندوه باقی می‌گذارد.»حالا چهرۀ بهرام رنگ می‌بازد و آشکار است که دیگر به سختی نفس می‌کشد... شاید کمی ترسیده... و احساس می‌کند این دوستِ جادویی، این معشوقِ استادوار دارد صفحۀ ضمیرش را خط به خط می‌خواند...میکائیل دست از کتاب برمی‌دارد و هر دوبازویش را چلیپاوار روی سینه می‌گذارد...ولی سرش را کمی بیشتر به طرف بهرام خمانیده است..._ «حریف! حالا به این فکر کن که... تو کدام‌یک را بیشتر احساس کرده‌ای؟... هیمروس یا پوتوس را... »لابد وقتی صدای میکائیل از فاصله‌ای چنان نزدیک‌_ تقریباً زیر گوشش نجوا کند_  بهرام به طنینِ آهنگ او فکر خواهد کرد ...&quot;طنینِ صداش عمیق و سرد و تاریک است... یک رنگِ سیاهِ آبنوسی دارد...&quot;واضح است که عاقبت بهرام خیلی به خود جرأت داده... تا برای دفاع از خویش فقط یک بیت شعر حافظ بخواند و باز لابه‌لای وزن و قافیه و شکل کلمات پنهان شود..._ «من گدا و تمنّای وصلِ او هیهات!... مگر به‌خواب ببینم خیالِ منظرِ دوست...»انگاری می‌خواهد بگوید آرزوی من نسبت به تو، از جنسِ پوتوس است...بعد با شانه‌هایی خمیده ترسان ترسان سر برمی‌دارد تا انعکاسِ تمامی وسوسه‌های المپوس را در مردمک چشم‌های معشوق نظاره کند...و میکائیل در نگاهِ سرشار و مشوش بهرام می‌خواند که او تا چه حد_ همدلانه با کوپیدون حُزن_ دستخوشِ اشتیاقی اندوهبار و یأس‌آمیز است... حالا موقع عقب‌نشینی تاکتیکی و تجدید قوا پشت سنگر فرارسیده...  از کنار دست او برمی‌خیزد و می‌رود آن طرف روی مبلِ مخملی خویش دست‌برسینه می‌نشیند و زانوهاش را روی هم می‌اندازد...و در دل پاسخ او را می‌دهد...&quot;طفلکِ بیچاره!... با آن گلوی بی‌پناه و یقۀ کج و همیشه نامیزانت!... ولی خواستنِ تو از جانب من از جنس شیرینیِ وصلی عاجل است... پس نگران نباش بچّه‌جان!... به‌زودی درمی‌یابمت... اما فعلاً شرایط جوری که دلم بخواهد مهیّا نیست... هر کاری باید قدم ‌به ‌قدم آغاز شود... این‌طور که تلخ‌وشیرین پیش می‌رود، نیش عقربک‌های زمان تو را هم مسموم خواهد کرد... این‌ دفعه که برگردی قول می‌دهم یک اتفاقاتی بیفتد... زیرِ سقفِ آلاچیق...&quot;بعد صداش را صاف می‌کند و با آهنگی مهربان و آموزگارانه از بهرام می‌پرسد:_«بسیارخوب! حالا می‌توانی کمی از ادامۀ متن را بخوانی؟... با صدای بلند... بله؟...آفرین!...»و با هم تا وقتِ دنگادنگِ ناقوسِ نمازِ شبانگاهی کتاب می‌خوانند... و می‌گذارند خواهش‌های دلشان در کشاکشِ کلماتِ مکالمات افلاطون، مهار و متراکم‌ شود..............................................................................تا ده پانزده روز بعد... _فاصلۀ زمانی وقایع را که فقط خدا می‌دانست!..._ولی خوب به خاطر داشت که روز تولّدش بود... بیست و هفتم آپریل...چند دقیقه با خودش و هدایای پاپالئون و ارتزهرتزوگین موتا[201]خلوت کرده بود... کنج انزوای دفترِ کارش در سورپ گئورگ وانک[202]... و حالا داشت به آن دو تا محمولۀ پستیِ بزرگ و کوچکِ روی میز نگاه می‌کرد... بلاتکلیف و کمی بی‌حوصله... و نمی‌توانست تصمیم بگیرد که اوّل کدام را باز کند...به‌نظر صلاح بود هر طوری که هست زودتر از شرِّ پیشکشی مادر خلاص شود...پس دست به کار آن شد...داخل بستۀ ارسالی از اشتوتگارت، یک جعبۀ مکعب‌مستطیلِ نازکی قرار داشت_ به رنگ فولادی_ که با یک روبانِ نازکِ طلایی گره زده شده بود... مرتب و بادقّت انگاری... ولی بدونِ آن پروانۀ پاپیونی معمول بالای کاغذ کادوها... _ ترکیبِ انتخاب و سفارش مادر و اجرای منشیِ شخصی‌اش_ و همان‌طور که به‌راحتی می‌شد از نشانِ تجاری روی آن تشخیص داد... در بر گیرندۀ یک ساعت رولکس بود خفته بر بالشِ مخملِ ارغوانی... از جنس طلای زرد هجده عیار، با طرحی ساده و کلاسیک... صاف و صیقلی و بی‌نقص... اعدادِ رومی داشت و یک حکاکیِ اختصاصیِ ظریف پشت صفحۀ بزرگِ آن...“Zeit ist Macht”[203]کارتِ همراه هدیه هم_ با حروف چاپیِ برجسته و کاغذِ ابریشمی‌اش_ نفاست قابلِ انتظارِ اشرافی و امضای مادر را خیلی برجسته به نمایش می‌گذاشت، و با همان حروفچینیِ چاپی همیشگی تنظیم شده بود...“Mikhael, Für Männer wie dich zählt nur die Zeit.”[204]قطعاً وسوسه نشد که ساعت را_ محض امتحان هم که شده_ یک‌بار روی مچ دستش ببندد... بلافاصله آن‌را به‌همراه کارت تبریکش به جعبه برگرداند؛ کشوی میزتحریرش را باز کرد و تقریباً با شتابی بی‌دلیل انداختشان وسطِ دیگر محتویاتِ بی‌مصرف...  یعنی کاغذهای پراکندۀ یادداشت‌های قدیمی، چند دسته کلید به‌دردنخور و پاکتِ نیمه‌بازِ نامه‌_ که می‌بایست برای دورانداختن‌شان تصمیم می‌گرفت‌_ دو بسته خلال دندان و یک چوب پنبۀ کهنه، آن خودنویسِ مون‌بلان معمولیِ مستعمل... هدیۀ سال‌های پیش... از طرفِ مژده یا پونه... و کاردِ تاشوی قدیمیِ عمو آشوت و کتابِ انجیلِ جیبیِ مارینا...بعد بی‌معطلی رفت سراغِ ارمغانِ پاپالئون... می‌شد امیدوار بود این یکی _اگر نه لطف و مهر ولی_ لااقل ابتکار و خلاقیت بیشتری را عرضه دارد... داخلِ آن مرسولۀ بزرگ، دو جلد کتاب نفیسِ تصویری بود... با قطعِ رحلی... آلبوم عکسی از کلیساهای تاریخی واقع در سرزمینِ ارمنستان و گرجستان... و پدر برابر عادت، بالای صفحۀ عنوان، یادداشتی بدون تقدیم‌نامه و امضاء نوشته بود...«زمان... گردی است بر ناقوس‌هایی که خاموش نواخته می‌شوند... لحظه‌ای ایستادم تا بشنوم... دارکوب چگونه سوراخ می‌کند... قلب جنگل را...»[205]پدر آنقدرها هم به گذشته‌های تاریخی وطنِ اجدادی‌شان افتخار نمی‌کرد... دوگانگی زمان را نیز قبول داشت انگاری... یعنی آن‌چه یادآور رسوبات تجربه‌های خاموش از یاد رفته است... و نیز دریافت لحظۀ اکنون را...یعنی این دو تا_ پاپا و موتی_ چطوری زمانی عاشق هم بوده‌اند؟...اخیراً باز به فکرِ این قضایا افتاده بود...نمی‌شد تصور کند که پدر راستی‌راستی عاشق آن &quot;عزیزکِ&quot; اخموی سلطنتی شده باشد... احتمالاً یک‌زمانی تصمیم به آن وصلتِ دشوارِ بلندپروازانه گرفته بود تا پله‌های نهاییِ نردبامِ تقدیر بلند خویش را بی‌دردسر طی کند...و اما مادر... می‌شد تصور کرد در روزگارِ خامی و جوانی _وقتی دانشجویی نوزده‌ساله و مقیمِ دانشگاه هایدلبرگ[206] و آن فضای رمانتیک روشنفکرانه‌اش بوده، فریب زیرکی‌های ژرف و پریشان و شرقیِ پاپالئون را خورده و راستی دچارِ عواطفِ عاشقانه شده باشد...روییدنِ بذرِ عشقی ممنوعه و سرشار از رمز و راز، در تراکمِ خارزارِ اشراف‌زادگی و نخبگیِ علمی!...قابلِ تجسّم بود!...یک استاد خوش‌قیافه و جذّاب و اسرارآمیز، سی‌وچندساله، با چشمانی سیاه و نافذ، موی مجعدِ مشکیِ آشفته... یک نخ سیگارِ دانهیل[207]‌را به آهستگی لای انگشتانِ فلسفی‌اش بچرخاند و در کریدورهای سنگی، قدم آهسته برود..._ با کت‌ و شلوار فلانل زغالی‌رنگِ خوش‌دوخت و کراواتِ باریک و دکمه ‌سر دست‌های لوکس... ترکیبِ بی‌نظیری از نبوغ و بدویت و وسوسه‌های تنانه..._بعد در یک جلسۀ سخنرانیِ نیمه‌خصوصی که فقط دانشجویان ممتاز شرکت داشته‌اند... عنوانِ جنجالیِ &quot;روانشناسی ایمان و تردید&quot; را طرح کند و مامان هم در تالارِ مجمع حاضر باشد... دوشیزه‌بانوی خاندانِ وورتنبرگ با غروری شکننده و امیالِ تند سرکوب‌شده و سؤال‌های فلسفی‌اش...... بعد از پایانِ جلسه، گفت‌وگوهاشان امتداد یابد تا رواق‌های جانبی و کفِ کوچه‌های سنگفرشِ حوالی دانشگاه... در آن غروب‌هنگامِ شاعرانه که باران می‌بارد... و سپس در زیرِ امنیت چترِ دونفرۀ استاد، آن تلاقیِ سرنوشت‌ساز دو نگاه شکل بگیرد و... موتی‌جانِ مقدّس، تسلیمِ احساسات گریزناپذیرِ مهرآمیز شود...لابد ارتزهرتزوگین تا حدی به این امید واهی نیز دل بسته بود که ازدواج با استاد جوانِ انقلابی‌اش او را از بند و بست‌های دام اشرافیتِ موروثی رها خواهد ساخت... وقتی آن طنینِ عمیق و بیگانه‌وش زیر گوشش زمزمه می‌کرد:_ «آیا خیال می‌کنید واقعاً آزاد هستید؟... بانوی من!... شما فقط به زنجیرهای طلاییِ موروثی‌تان خو گرفته‌اید... از عهدِ کودکی...»(میکائیل ضمنِ تجسّمِ این صحنه با خودش فکر کرد... &quot;زبل خان!&quot;...)بعد لابد یک چکه باران از نوک چتر می‌افتاد روی دستکش‌های لطیفِ پوست سمور مادر... و پدر دستش را کمی پیشتر می‌برد انگاری بخواهد او را لمس کند... ولی ملاحظه‌کارانه عقب می‌کشید و با آهنگی غمگین ادامه می‌داد:_«مسئله این نیست که حتماً خود را ازین قفس زرّین رها سازید... بلکه این است که آیا اصولاً شهامت دیدنِ دیوارهای بلند اطراف خود را دارید؟... »پاپالئون _وقتی اراده می‌کرد_ می‌توانست خیلی هم وسوسه انگیز باشد... و حتّی کمابیش دوست‌داشتنی!............میکائیل چند صفحۀ اول کتابِ عکس را ورق زد و حتی دو سه سطری از دیباچه را خواند...&quot;در میان قله‌های سربه فلک ساییده و دشت‌های خاموش فلاتِ قفقاز، کلیساهایی قامت افراشته‌اند که گویی رازهای تاریخ را در سنگ‌هایشان نهفته می‌دارند.... این کتاب سفری تصویری و تحلیلی است به دل این یادمان‌های جاودانه...&quot;باز حوصله‌اش سر رفت... حواسش پرواز کرد تا حوالیِ دیوارهای لاشه‌سنگیِ یک کلیسای خرابه... پنهان‌شده در دل کوه... و یک صدای لرزان که مدام این جمله را می‌گفت:..._«میکائیل خیال می‌کنم شیخ صنعان شده‌ام... من عاشقِ توام... »لب‌هاش سرخ و خیس بود و مرتعش و تنش بوی علفِ باران‌خورده می‌داد... در گیر و دار تگرگ و توفان و تنهایی، توی دلِ آدم ترکیبی از رغبت و رقّت و اشمئزاز ایجاد می‌کرد......میکائیل کتابِ عکس‌ کلیساها را بست... با سرانگشتان کمی آن را هل داد و از خود دورش کرد...نگاهش را مدتی لابه‌لای دیگر اشیای پراکنده روی میز چرخانید... فنجانِ قهوۀ غلیظی که دیگر تقریباً سرد شده بود... تلفنِ زیمنسِ خاکستریِ بی‌صدا... دفترچه‌یادداشتِ همیشگی... سومّاتیولوجیکای آکویناس[208] که_ مأخذ اصلی تحقیقات اخیرش بود و _لای خیلی صفحاتش را با کاغذ زرد علامت گذاشته بود...سرِ آخر با بلاتکلیفی چند ثانیه به دستگاهِ پیغام‌گیر صوتی خیره ماند و بعد با تردید خیلی آهسته دکمه‌اش را فشار داد... صدای ناگهانیِ تقه و فش‌فشِ خفیف آن در فضای خاموش اتاق پیچید...میکائیل به طرف گیرندۀ صوتی خم شد:_«مژده جان!... چند نفر از بچّه‌ها آمده‌اند؟...»صدای آن طرف خط خیلی نازک ولی پرشدّت و هیجان‌آمیز به گوشش ‌رسید..._«فعلاً دو سه نفری بیشتر نمی‌شوند استاد!... ولی بقیه هم توی راه هستند حتماً!...»میکائیل به جای پاسخ گفتن، فقط دکمه را رها کرد... دلش خواست که می‌توانست امروز را یک کنجی پنهان شود و بنفشه‌هایش را در حاشیۀ باغچه بکارد یا گوشه‌کنارِ کتابخانه را گردگیری کند... از پشت میز بلند شد و چند قدم برداشت به‌طرف پنجره تا یک پاره از آسمان ابری را که از میان شاخه‌های بلوط پیدا بود، ببیند.............و یک‌ساعت بعد_ مابین وقتِ دو کلاس_ باز سر و کلّۀ بهرام و بارانِ بهار با هم پیدا شد... کتاب امانتی مکالمات افلاطون و آن پرترۀ احساساتیِ پیشکشی را گرفته زیر بغل، با همۀ بارِ حسرتناکِ آرزوهای عاشقانه‌اش به باغ کلیسا قدم گذاشته بود...به‌نظر می‌آمد که کاملاً سرزده آمده باشد، ولی خودش می‌گفت حضورش برابرِ قرارِ قبلی بوده است... چقدر این بچّه، خُل وضع و شلخته می‌نمود!... اگر اینقدر خوشگل و بامزه و متفاوت با دیگران نبود، قطعاً که زود دَک‌اش می‌کرد برود پی کار خودش...ولی نه!... باید به واسطۀ همین موقعیت، یک کادوی تولّد خلّاقانه به خودش می‌داد...چطور بود اصلاً یکی از کلاس‌های کسالت‌آورِ عصر را تعطیل کند و با همین شیخِ صنعان برود زیرِ سقف آلاچیق و به دردِ دل‌هاش گوش بدهد؟...حالا می‌بایست کمی جوشاندۀ سنبل‌الطّیب در حلقش ریخت و اشک‌هاش را پاک کرد...به‌خصوص دور دهانش را...میکائیل در امرِ خطیرِ معاشقه اختصاصاً وسواس داشت... دستمال جیبی‌اش را درآورد و ترشحاتِ چشم و بینی بهرام را به‌دقت از گرد لب‌هاش زدود... حالا وقت آن رسیده بود که خودش و او را با یک هدیۀ نامنتظر و ناگهانی، غافلگیر کند...همین‌طوری شوخی شوخی... محضِ تنوّع!...به‌خدا حق داشت بعد تحمّلِ سوغاتِ احمقانۀ والدینش، اقلّاً یک چنین قلقلکِ تسلّی‌بخشی به دلِ خود بدهد!...بی‌تردید گریۀ بهرام هم بند می‌آمد...یعنی می‌بایست ضمن تمیز کردن صورت او، آن یقۀ کج و معوج را هم کمی مرتب کرد؟... پیراهنش خیسِ باران بود و آغشته به شهد و انگبینِ باغچه‌ها... چسبیده به پوستِ داغِ تنش... که بوی وانیل و عطرِ سیب داشت... حتّی می‌شد مثلاً شانه‌هاش را شیفته‌وار چسبانید به دیوار... _ دیوانه‌بازی!..._ ولی لابد او بیشتر تحت تأثیرِ درامای صحنه قرار می‌گرفت......پس چرا حالا آن اولین بوسۀ مسخره، اینقدر کشدار از کار در آمد؟...خوب البته طبیعی بود... جهت سنجشِ متعلّقِ شناسایی[209]...ولی آن اتّفاقاتی که در تنَش افتاد دیگر زیاد طبیعی به نظر نمی‌رسید... لابد تمایلاتِ تندِ شریکِ عاطفیِ فعلی، به سلسله اعصابش منتقل شده... وگرنه او قبلاً اهل این حرف‌ها نبود... هومواروتیچیسموس![210]... به‌قولِ گیلداجان &quot;اینچ‌پیسی‌آ‌نپات‌ووتیون!&quot;[211]هر چند از وقتی متوجّه نگاه‌های عاشقانۀ بهرام شده بود، یک خارخاری در خاطر داشت که یک‌روزی امتحانش کند...امّا به‌یقین هیچ‌وقت پسرها را از نظرِ احساسی، جدّی نمی گرفت... مگر همان سال‌های نخستینِ مدرسۀ شبانه‌روزی...الان یک‌خورده زیادی از همین یک تماس نوافلاطونی خوشش آمده بود... نه؟؟_دست ‌برده تا نزدیکیِ آن گلوگاه، ولی دست نگه داشته بود... _ حالا بنابر آیینِ طریقتِ مغازله، می‌بایست آهسته شیب شانه‌ای را لمس می‌کرد و بازوانش فرو می‌افتاد... هنوز برای هر نوع دست‌درازیِ بیشتر زود بود... وگرنه بی‌مزه می‌شد و شکوه این لحظاتِ نخست را ضایع می‌ساخت... وسط این‌همه اشک و آه و باران و جوشش بهار... یکی‌ دو تا بوسه کفایت می‌کرد...سومی هم محض خوشمزگی..._ به قول خود بهرام... &quot;قندِ مکرّر&quot;..._ اگر دلت حلاوتِ زیادی می‌خواست... لازم بود خیلی هم سطحی باشد... نباید به خود اجازه می‌داد هیچ درزی را از هم بگشاید...گریبانش... یا لبانش را...یا آن سکگ مضحکِ کمربندِ دخترانه‌اش که طرح ماه و ماهی داشت...خیلی بچّه بود... می‌بایست خیلی بااحتیاط بازی‌اش داد...مباد روح کودکانه‌اش زیادی دستکاری شود... اصلاً همین حالتِ جانوری و گربه‌وارِ گیج ‌و گول او بدجوری جذبش می‌کرد...نه! نه! دیگر راستی داشت خطرآفرین می‌شد!... چیزی نمانده که افسار استرِ تمایلات از دستش رها شود و به‌تاخت‌وتاز برود تا آخر مسیر... وحشیانه چهارنعل......................................................................................................................................................................................................................................................................................................«می‌خواهمت... می‌خواهمت... نمی‌دانم به تو نیاز دارم یا نه... ولی می‌میرم که بدانم... »این عبارات، بخشی از کدام ترانه بود... مربوط به کدام آهنگ؟...کاش دستِ کم این یکی یادش می‌آمد... شاید افاقه می‌کرد... آخر الان نصفه شبی لابه‌لای پیچشِ ملحفه و احلامِ عاشقانه، خواندن صدبارۀ دعای استغفار و مزمور ششم هم بی‌فایده می‌نمود...اصلاً اگر کارها می‌خواست این‌جوری پیش برود هیچ نظمی را نمی‌شد رعایت کند... سر آخر همه را جابه‌جا می‌خواند...اگر قرار می‌بود وجدانیاتِ مخوف توی بستر هم رهاش نکنند...هر چند آرزو داشت تا خود صبح در بغل بگیردشان...بیش از همه، آن پیکرِ معصومانه مرتعش را ...حالا که قرار بود نخستین رؤیاهای رمانتیکش متعلق به تنِ سترون نهال‌مانند بهرام باشد... که در برابرِ خاطرۀ تجربیاتِ آن‌مایه جسمانیّاتِ زنانه و زایا، به میوۀ کالِ سیبِ گلاب می‌مانست...اصولاً از چه چیزِ کالبدِ او خوشش می‌آمد؟...انگاری یک نقاط خاصی از اندام‌هایش به روحِ آدم گره می‌خورد... مثلِ یک راگای هندی در سپیده‌دم[212]... آن ناحیه زیر گلو و گودی پایینِ گردن ... پس از آن لب‌هاش... شکلِ مخمل‌گُلی‌هایی بود که گیلداجان در جعبه خیاطی‌اش داشت و داخلش سوزن فرو می‌کرد... ولی زیرِ دندان مزۀ مرنگِ توت‌فرنگی می‌داد... زیبایی دیگرش آن پلک‌های بلندِ گلبرگ‌مانند بود... و نفس‌زدن‌های مضطرب، و درست جایی در پهلویش که می‌شد تپش‌های پرالتهابِ عاشقانه را خوب شنید... در کار عشق نه بی‌حس و بی‌تفاوت می‌نمود و نه حریصانه خودخواه... برای میکائیل آن تفویض و انقیاد کامل_ ولی مشتاقانه_ دوست‌داشتنی بود... و حالتِ هماره ناباور و حیران بودنش نیز...از همان اوّلین بوسه ناگهان هوس کرده بود او را در خلسۀ کلیماکس[213]هم ببیند... باید کشف می‌کرد که آن سرگشتگی و بهت شیدایی‌اش_ وقتی در کارِ اویی_ چه شکلی می‌شود؟... قشنگ می‌شد... خوشگل‌تر از حالت معمول... و خیلی خوش‌خوارتر......و دیگر عملاً داشت به اوج بهشت نعیم نائل می‌شد که صدای کوبیدنِ در می‌آمد و اوقاتِ نماز تسبیح سحرگاه می‌رسید... و شورش‌های تن به آن وضع فجیع و دردناک نصفه‌نیمه می‌ماند...و هنوز سپیده سر نزده، با همان احوالاتِ جان‌گزا باید می‌رفت می‌نشست گوشۀ تالار دعا... و از زیر چشم، صورت‌های رنگ‌پریده و پف‌کرده برادران را می‌پایید و می‌سنجید که مکاشفۀ کدامیک به اکمال رسیده و یا ناتمام مانده است...بعدِ بازگشت از نمازخانۀ گرگ‌ومیشِ سگ‌مصّبِ سرد، باز می‌شد یک ساعتی پلک‌ها را روی هم بگذارد... تا شش صبح... که باز تق تق تق!!...یاالله!... و اینک...«دعای طلب رحمت[214]»«پروردگارا! به رحمتِ واسعه‌ات مرا عفو فرما.و بر حسب کثرتِ بخشایشت، معاصیِ مرا محو کن؛مرا از گناهانم بشوی و پاکیزه کن؛زیرا من به شرارتِ خویش اعتراف می‌کنم و گناهانم همیشه در پیش روی من است.تنها بر علیه تو در برابر نظرت معصیت و فساد کرده‌ام؛باشد که تو در حکم خویش عدالت کنی و در قضاوت خود قاهر باشی.زیرا اینک من آبستن گناهانم و مادرم مرا در معصیت آبستن شد.همانا تو حقیقت را دوست داشته‌ای و حکمت پنهان خویش را بر من آشکار ساخته‌ای.بر من از شاخۀ زوفا آب مقدس بیفشان و پاک خواهم شد؛تو مرا شستشو کن و از برف سپیدتر خواهم گشت.تو مرا وامی‌داری که آوای خوشی و لذّت را بشنوم؛ و استخوان‌هایی که تو خرد کرده‌ای، شادمانی خواهند کرد.از گناهان من چشم‌پوشی فرما و معاصی مرا پاک کن.خدایا! در وجود من دلی پاک و روحی استوار را از نو بیافرین و تازه کن.مرا از محضر خویش طرد مفرما و روحِ قدسیِ خود را از من باز مگیر.شادی رستگاری را به من بازگردان و مرا به‌واسطۀ روح‌القدُس تقویت فرمای.من طریق تو را به ستمکاران تعلیم خواهم کرد و بدکرداران به‌سوی تو باز خواهند گشت.خدایا! ای پروردگار نجات‌بخش! مرا از گناهِ خونِ خویش رهایی ده، و زبانم عدالت تو را ستایش خواهد کرد.ای خداوند! لب‌های مرا باز کن و دهانم تسبیح تو را خواهد گفت.زیرا اگر تو به فدیه‌دادن دستور می‌فرمودی، من اطاعت می‌کردم؛ ولی تو با قربانیِ سوختنی خرسند نمی‌شوی.قربانی حقیقی برای خداوند روحی است پشیمان و دلی شکسته و خاشع و خدایا تو آن‌را خوار نمی‌شماری.خداوندا! به رحمت خویش بر صهیون ببخشای تا دیوارهای اورشلیم برساخته گردد.آنگاه قربانیِ درست و پیشکش‌ها و فدیه‌های سوختنیِ کامل را بپذیر؛پس آنان گوساله‌ها را بر مذبح تو خواهند نهاد.[215]»لابد حالا باید می‌رفت به گرمابۀ سرد و کابین‌دارِ دیر، تا با عجله زیرِ بارش آن دوش‌های پنج‌دقیقه‌ای شست‌وشو کند و جهت انجام فریضۀ استغفاراتِ صاف ‌و صیقلیِ صبحگاهی، پوستش را حسابی بسابد و جلا دهد... پلک‌هاش را که زیرِ ریزشِ آبِ ولرم می‌بست، انگاری دیگر آن‌جا نبود...داشت توی حمّام خصوصی و داغ و بخارآلودِ آپارتمانِ عزیز و دلبازِ خودش، درونِ وانِ عمیق غوطه می‌خورد... و کیف می‌کرد که عجب معجزه‌ای!...و آنگاه او باز یک‌جای رؤیا پیداش شد... سایه‌اش_ محو و نیمه‌پنهان_ افتاد گوشۀ آینۀ قدی... پوشیده در دم ‌و دود، انگاری ایستاده بود وسطِ چارچوبِ در... خونی‌ و خاک‌آلود...کار آسانی بود که جامۀ چرک و پاره‌پاره و آغشته به خونش را یکی یکی دور اندازد و جراحت‌هاش را با یک قطعه اسفنجِ کف‌آمیز پاک کند... وظیفۀ لذّت‌بخشی هم بود... و همۀ ناسوری‌هاش به‌سادگی و با سایشِ سرانگشتی از میان می‌رفت و پوستش دوباره صورتیِ طلایی می‌شد... مثلِ همیشه که زیر آب داغ... همان پوست گندمیِ روشن بدون لک... داشت معجزه می‌کرد برای لازاروس[216]خودش... درست شبیهِ مارینا...حالا وقتش می‌رسید تا کم‌کمک به دلخواهِ دل بهانه‌گیر برسد... می‌بردش به همان سلّولِ دنج و تا وقت نماز سوّم از خجالتش درمی‌آمد...............انگاری باز شب اوّلشان است... تازه بهرام را از بیمارستان ترخیص کرده _ بنابر خواهش او، به‌خدا قسم بی‌هیچ طرح ‌و نقشۀ قبلی!_ و می‌خواهد خیلی ساده فقط یکی دو روز_ نه بیشتر_ پرستاری‌اش کند... آخر گناه دارد طفلک!... احوالِ جسمانی‌اش بدکی نیست، ولی اوضاعِ روحی‌اش افتضاح است... و با کمی نوازش مادرانه بهتر خواهد شد... &quot;یتیمِ بیچاره‌ام!&quot;...بهرام نیمه‌عریان و خجالتی و ترحم‌انگیز، نشسته بالای لبۀ وان و خودش روی چهارپایۀ پلاستیکی، البته با لباسِ کامل... حتّی فرصت نکرده آستین‌هاش را تا بزند که خیس نشوند... پانسمان‌های او را می‌گشاید و زخم‌هاش را تمیز می‌کند و ضدعفونی... و تنهاش می‌گذارد تا با خیالِ راحت حمّام بگیرد...حالا می‌رود و خوراکی‌های دستپخت گیلداجان را یکی‌یکی با دقّت و حوصله می‌گذارد داخل اجاق... درجه حرارتِ سامانۀ گرمایشی اتاق خواب را بالاتر می‌برد... یک حولۀ قدیِ نو و تمیز و معطّر از پایین کمد لباس‌هاش پیدا می‌کند و برمی‌گردد، و از پشتِ در آهسته بهرام را صدا می‌زند...بعد به خودش می‌گوید بعید است که طفلک به‌تنهایی از عهدۀ جمع‌ و جور کردن خود برآید...این‌دفعه با صدای بلند می‌گوید:_«بهرام جان! برایت حوله آوردم... دارم می‌آیم تو...»بهرام وسطِ ابهام بخارآلود حمام، همچنان در وان غوطه‌ور است و آن‌چه از شانه‌ و گردن و بازوهاش پیداست_ جابه‌جا_ با گیسوانِ خیس بلندش و کف‌صابون صورتی پوشیده شده و منهای خط ملایمِ ته‌ریش روی چانه‌، به یک مِرمید[217]خفته می‌ماند بر بستر یک صدف بزرگ دریایی... چه بامزه!...اگر بخواهد کمکش کند، باید حوله را پرده‌وار، چارطاق برایش بگشاید و خودش پسِ پشتش پنهان شود... و بکوشد تا لحنِ صدایش خیلی جدّی و معمولی باشد..._«بهرام جان! حالا آن دستگیرۀ آهنی سمتِ چپ را بگیر و خیلی آهسته بلند شو...»بعد حولۀ بزرگ را یک‌دور کامل گرد شانه‌های او می‌پیچد... باید بازوهاش را هم حائل تن او کند تا بتواند قدم از قدم بردارد... انگاری بغلش کرده باشد... ولی این‌طوری که بهرام از چانه تا پیشانی سرخ شده خیلی توأمان گناهکارانه و بی‌گناه می‌نماید... شاید از گرمای بخارات آب است... هرچند آن سر پایین انداختنش جوری است که انگاری خجالت کشیده... احساسی به آدم می‌دهد که لابد باید یک چیزی بشود... یک چیزهای خیلی ناجوری هم!... و برای یک لحظه یک اتّفاقی در دلش می‌افتد... ناچار برای مدیریت اوضاع به خنده می‌زند... هر چند می‌داند بهرام خواهد رنجید...همه‌چیز آن شب به یک شوخیِ بی‌رحمانه می‌ماند...بیمارِ مقیمِ ناخوانده وسط اتاق خوابش...دردِ دل‌های او دربارۀ عشق از دست رفته و بعد اعترافاتِ عاشقانۀ ناگهانی‌اش...&quot;حالا چکار باید کرد... وقتی داری قاشقِ عدسی را می‌بری داخل دهانش و او بی‌هوا دستت را می‌بوسد؟&quot;میکائیل در پاسخ خیلی آرام و با ملاحظه بالای گونه‌اش را بوسیده است...&quot;ملغمۀ تناقضات است مطابقِ معمول... با چشمانی اشک‌بار ابراز علاقه می‌کند... همچنان وقتی ببوسیش از شرم برافروخته می‌شود... وقتِ خواب هم التماس که پیشش بمانی...&quot;میکائیل میان آونگِ عقل و دل در نوسان است و هی با خودش کلنجار می‌رود که چیزی را جدّی نگیرد... چند دقیقه‌ای هم الکی جلوی قفسۀ کتاب‌هاش می‌ایستد و چانه می‌خاراند که یعنی مثلاً دارد تصمیم می‌گیرد که چی بخوانند... ولی در نهایت مطلقاً الله بختکی &quot;عشق‌های خنده‌دار&quot; میلان کوندرا دمِ دستش می‌رسد و می‌رود کنار بهرام که پوشیده در لباس‌خوابِ پشمی قرضی زیرِ دولایه پتو خوابیده، به حالتِ لمیده درازمی‌کشد... روی لحاف و روانداز... با همان پیراهن و شلوار عادیِ روزانه‌اش... و به خودش تأکید می‌کند که همه‌چیز هنوز تحت کنترل است... پس با انگشت اشاره به کتاب تفألی می‌زند و شروع می کند به خواندن قصّۀ &quot;بازیِ ماشین‌سواریِ مجانی&quot;[218]...لابد مقصّر اصلیِ مابقیِ قضایا هم، کسی نیست مگر همین میلان کوندرا...که خیلی ساده وسواسِ فکریِ شخصیت داستانش را دربارۀ دوگانگیِ کاربردیِ جسم و روح توضیح داده است... به خصوص این جمله که راستی فوق‌العاده است...«... او با خود تکرار می‌کرد که هر انسانی در بدو تولد، یکی از میلیون‌ها کالبد موجود را دریافت می‌کند، همان‌طور که می‌تواند اختصاصاً یکی از میلیون‌ها اتاق واقع در هتل‌های عالم را بگیرد...»[219]آخر مشکل او با بهرام هم دقیقاً همین‌جا است... که او به این دوگانگی باور ندارد... بهرام با تمام جسمش روح است... و از این جهت هم خیلی هیجان‌انگیز و مرغوب است و هم مضطرب و رنجور... اگر بخواهی داشته باشی‌اش یعنی هم جسم و هم روح او را یک‌جا پذیرفته ای...و مزاج میکائیل راستی چنین شربتِ غلیظی را برنمی‌تابد..._«بیا یک امشبی تن و روان را مجزا کنیم تا بعد ببینیم چه می‌شود...»مطمئن نیست بهرام منظورش را به‌خوبی فهمیده باشد... چشم‌هاش نشان می‌دهد که کمی ترسیده... کاری‌اش نمی‌کند که!... فقط خیلی خیلی ملایم به او نشان می‌دهد چه بهشتِ زودگذر ناپایداری در همین غرفه‌های موقّت استیجاری هست...بعد لایه لایه حجاب‌ها را کنار می‌زند تا دستش برسد به آن یکی از میلیون‌ها مسکن ممکن و گوشه‌گوشه‌اش را کشف کند...مثلِ یک شوخی[220]که زیادی شورش دربیاید... می‌توانند به آن بخندند و بعد فراموشش کنند[221]...............................فقط در حد چند دقیقه تماس سطحی بود ولی اتفّاقاً نتیجه خیلی خوب از کار درآمد... حیرت‌آور...لب‌های شیرین...و آن عضلاتِ معصومانه صاف و لاغر، و در تجربه فشرده و سفت، مثلِ سیب‌ترش...مگر می‌شود به این سادگی‌ها فراموشش کرد....................آخ که الان باز وقتِ جماعت است و... !تق...! تق!... تق!...تق...! تق!... تق!...تق! تق! تق!حالا این هیولای بَربَر[222]آمده و نُه بار می‌کوبد پشتِ در...و بهرام یواش‌یواش همین‌طور که کم‌رنگ‌تر می‌شود، زیرِ گوشش ریز ریز به نجوا می‌خواند...&quot; امروز بیشتر از دیروز دوستت می‌دارم …و فردا بیشتر از امروز!... و این ضعف من نیست قدرت توست!...و آغوشت...اندک جایی برای زیستن...اندک جایی برای مردن...و گریز از شهر...که با هزار انگشت...به وقاحت... پاکی آسمان را متهم می‌کند... &quot;[223]....شبِ دوّم هم بهرام آمد... احتمالاً یک دقایقی مابینِ همان سه‌ساعت طلایی میان ماتینز[224]و لاوْدْزْ[225]...این‌دفعه بهرام با همۀ آن جزئیات مخصوصش ظهور کرد...چشم‌های آب‌دارِ گناه‌آلودِ بی‌گناه و آن پیراهنِ سفید نازکِ سوزن‌دوزی‌شده و دو نَم ‌و هوسناک که خیلی بهش افتخار می‌کرد و روزهای خاصی می‌پوشیدش که بیاید بایستد زیر بارانِ آهستۀ آلاچیق... و پارچۀ بی‌شرم شفاف‌تر شود از رطوبتِ شبنمِ نوشینِ شهدآلودِ گلبرگ‌ها و بچسبد به پوست سردِ هموارش...بعد می‌شد آرام‌آرام دست برد به‌جستنِ گنج‌های زیرجُلیِ ارجمند...لابه‌لای آن کهربایی‌های پی‌درپی... پله‌پله... تا اوج و حضیضِ لقای آن لطافت دلخواه...هر چند در زلزالِ قیامت  آن ابّهت یخ زده که از سرما بلرزی، خیلی امیدی نداشت که بشود...ولی بعد دید که ناغافل، زیر سایۀ گرم آلاچیق اردیبهشت نشسته بودند... تو بگو باغ عدن!... لزج و نمناک و چرب و شیرین...و بهرام زیرِ شاخسارِ رُزِ هزارسالۀ باغِ صومعه، شعرِ حماسی می‌خواند...وه که چقدر خوب بود و خواستنی!...پس این دفعه کامل‌تر از همیشه اتّفاق افتاد...یک‌جوری که دیگر نه نگران بودند و نه عصبانی از همدیگر...لازم هم نبود ملاحظۀ چیزی را داشته باشد... می‌شد به همۀ شمعدان‌های پایه‌شیشه‌ای شلیک کرد... و طعمِ کلّ حلاوت‌های لون‌به‌لون را زیر دندان گرفت...قرار نبود کسی دردش بیاید یا برنجد و بزند زیر گریه...وقت هم زیاد بود برای اختصاص دادن به همان یک نقطۀ خیلی روشن و خوش‌خوار...سپیدیِ مطبوعِ بالای گودی گردنش...دست‌انداز مسیر معاشقه...که آدم را بدجور گیر می‌اندازد در هر دفعه عبور و مروری...انحنایی گمراه‌کننده...وقتی دست‌هات کمی آنسوی‌تر در جست‌وجوی دیگر نواحیِ حسّاس و حیات‌بخشِ جغرافیای تن او باشد...و او ژرف ‌و پی‌درپی با نوایی آه‌گونه تنفس کند... و از فرطِ اشتیاقی شرم‌آلوده سرخ شود...و تو باید به او اطمینان بدهی که کارش خیلی درست است...توی گوشش ورد بخوانی...Du bist bezaubernd, meine süße Liebe![226]دمادمی شگرف... شناور در گلبرگ و شبنم و عطر... تا ژرفای رهاییِ محض!.................این دفعه در کمالِ شگفتی، پیش از دق‌ّالباب ابلیس بیدار می‌شود...برای اوّلین بار ضرورت دارد احوالش را بنویسد... روی هر کاغذی که دم دستش باشد... پشت اوراقِ کهنۀ همین کتاب نفیسِ توماس کمپیس[227]می‌نویسد که به لسانِ اصل لاتین است... و به خط خرچنگ‌-قورباغۀ فارسی!...«پیش از آن که شیطان در بزند از خواب می‌پرم...چشم‌هام همچنان اشک‌آلود است... مثل خود بهرام!...انگاری خیلی در خواب هم گریه کرده باشم... بالش و شمدها هنوز خیس است و گرم... از اشک و عرق...بعد هزار و ششصد سال نوری فاصله از منظومۀ کودکی‌ها... یا عهدِ اعجازآمیزِ مارینا...ولی حالم خیلی بهتر است!... علی‌رغم سرمای زمستان و ارتزهرتزوگین و دئوس مئوس و یهوه صبایوت و دار و دسته‌شان...حالا ولی خودِ بهرام کجاست؟... این بچّه هنوز یک‌جایی دورافتاده از کهکشان راه شیری برای خودش می‌چرخد... یعنی راستی خوشبخت است؟... بی من؟...»خواهی‌نخواهی حالا دیگر دو عزیز از دست رفته داشت... و انگاری وهمِ شبانۀ این دیگری هم بنا نداشت دست از سرش بردارد...باید از مارینا اجازه می‌گرفت که یکشب در میان میزبانِ خیالِ بهرام باشد...بس که به او نیز احساس نیاز می‌کرد!...بی‌تردید هیچ حقیقتی به روشنیِ آفتابِ چشم‌های او نمی‌شد... نیم‌خفته و مست و همچنان کمی خجل از آن جلافت‌ها!... و جویبارانِ تنش... تشنه و گرم و کم‌تلاطم... تابستان زاینده رود... که تن آشنا کنی و بی‌وحشتی از غرق شدن رها شوی در بستر نرمِ مواجش...واداده بود که شب‌ها بعد دعای صلیب... با رؤیای شیرین او، به خودشان مشغول باشد... مثل هشت‌سالگی‌های شبانه‌روزی که تازه داشت اسرارِ رنج‌ها ‌و لذائذِ جسمش را کشف می‌کرد... تا خوابش ببرد... و از سرما چیزی نفهمد...حتی بعد در یک سحرگاه هولناک... پیش از نماز نخست... هر دو با هم آمده بودند...لای تنگنای همان بسترِ زاهدانۀ سرد و سخت... در دو سویش... چپ و راست... محاصره میان خدا و عشق و سکوت...سانکتا ترینیتاس[228]...&quot;آنجا ما سه نفر خشنود و شادیم... چیزی نمی‌گوییم... حتی یک کلمه[229]...&quot;[230]با هم کامل بودند... و داغ... و تماشایی...توی اتاقش دیگر نه برف میامد و نه باران... فقط اشک و عرق بود و جویبار حیات... و بعد لابد آب توبه لازم می‌شد...و باز وقت نماز نخست می‌رسید و همسرایی با جماعت و &quot;مزامیر داوود&quot;...«... پروردگارا، مرا در غضب خود ملامت منما و در خشم خویش عذابم مکن.ای خداوند بر من رحمت آور، زیرا که ناتوانم؛ ای خداوند مرا شفا ده، زیرا که تمامیِ استخوان‌هایم لرزانند.و جان من به‌شدّت پریشان است؛ امّا تو ای خداوند تا به کی؟!ای خداوند! مرا دریاب و جانم را رهایی ده، به رحمت خویش مرا نجات بخش؛زیرا که در نیستی ذکر تو نمی‌باشد؛ و در هاویه کیست که تو را حمد گوید؟از نالۀ خود وامانده‌ام؛ همه شب بستر خود را با گریه می‌شویم و با اشک‌ها آبیاری می‌کنم.چشم من از غصه کاهیده شد و در میان همۀ دشمنانم فرسوده‌ام.ای همۀ بدکاران از من دور شوید، زیرا خداوند آواز گریۀ مرا شنیده است.پروردگارم استغاثۀ مرا شنیده است، و دعای مرا اجابت خواهد کرد.بادا که همۀ دشمنانم سخت شرمسار و پریشان شوند؛ رو برگردانیده ناگاه خجل گردند.[231]جلال بر پدر و پسر و روح‌القدس.همچنان که در ابتدا بود و اکنون و همیشه.و جهان ابدی. آمین. ستایش خدای‌را[232]![233]»کشیش این دفعه چقدر پیر و چروکیده و لاغر بود... و مزامیر می‌خواند...ولی در عمل و از لحاظ قلبی، ذکر شبان‌روزیش شده بود همین عبارت!...&quot; سِده تو دومینه اُسکوئه‌کو&quot;[234]...&quot;ولی تو ای خداوند تا به کی؟!&quot;و هر دفعه که مزمور ششم را می‌خواند، بهرام باز یک‌جور بدتری به خوابش می‌آمد... هر شب به‌روشنی، دلپذیرتر و مطلوب‌تر...داشت خیلی سختش می‌شد... خیلی دشوارتر از روزگارِ مارینا...&quot;آه مارینا!... اگر می‌دانستی چقدر به مهربانی‌هات نیاز دارم؟... تو را می‌خواهم و او را... روی همین بستر مضیق... هر کدام یک طرف... چشم هرتزوگین دور باد!... کور باد!هر چه به من مهربانی کنید کم است... مهربانی معجزه می‌کند... حتی امید می‌رود که آمرزیده شوم... یا دوباره به طرز تازه‌ و اعجازآمیزی عاشق...&quot;احوالاتش در مجموع، عالیِ عالی بود... طوری که ممکن بود یک روز صبح بزند به سرش و در برابرِ کشیشِ چلپاسه‌صورت و کاملاً پلاسیدۀ اعتراف‌گیر، مطلقاً تسلیم شود... و مثلاً بگوید:-«ای پدر مرا ببخش زیرا که گناه کرده‌ام. از آخرین اعتراف من کمتر از بیست و چهار ساعت می‌گذرد[235]... و دیشب یک شب فوق‌العاده را گذرانده‌ام... لابد از خودتان می‌پرسید؟... شب فوق‌العاده؟... وسط این جهنم‌دره؟!... خدا به‌دور!یک‌وقت دلتان نخواهد!... ولی داستانش مفصل است... آن آهنگِ مشهور &quot;تو را می‌خواهم&quot;[236]از گروهِ &quot;سَوِیْجْ ‌گارْدِن&quot;[237]را شنیده‌اید؟... نه؟!... خیلی قشنگ است!... مضمونش دربارۀ یک رؤیای عاشقانه است... تازه به ژانرش هم می‌گویند &quot;سینت پاپ&quot;[238]!... نوعی موسیقی عوامانۀ مدرن... از آن‌ها که حتماً عُق‌تان می‌گیرد!... ولی از سمت شمالِ‌شرقی که نگاهش کنی می‌شود همان &quot;پاپ مقدس&quot;![239]... هه‌هه‌هه!... چقدر لوس و بی‌شرمانه!... نه؟!...آخر اخیراً به جای همۀ آن ادعیۀ مقدّس مستطاب که شما عنایت فرموده‌اید، مدام همین آهنگِ&quot; آی وانت یو&quot;[240]توی سرم می‌چرخد و تکرار می‌شود... سبک آهنگشان هم که گفتم... _چی بود؟.... سینت پاپ[241]... سینت پاپ!... پدر مقدس!..._ او را می‌خواهم...[242]مثل همان آوازخوانی شده‌ام که عاشق تصویر خیالی خویش بود... از &quot;نماز سوم&quot;[243]تا &quot;نماز تکمیل&quot;[244]همه‌اش انتظار می‌کشم تا وقت آن خواب‌های پاره‌وقتِ سزاوارِ لعنت، برسد و من بتوانم یک‌بار دیگر او را در عالمِ رؤیا ببینم... فرمودید اصلاً این آهنگ را نشنیده‌اید؟... نه؟... پس بگذارید برایتان بخوانم... خواندنش در عمل اصلاً کار ساده‌ای هم نیست... کلّی ریاضت و تمرین می‌خواهد... منتهی من خیلی در زمینۀ موسیقی استعداد دارم... ایّامی که اصفهان بودم_ تعطیلات تابستان یا سیزده‌به‌درها مثلاً _ دسته‌جمعی می‌رفتیم گشت ‌و گلک و کوه و صحرا، و علاوه بر بازیِ وسطی و طناب‌کشی، با بچّه‌ها مسابقه‌های مسخره‌ای هم راه می‌انداختیم... یکی‌اش این بود که اگر کسی بتواند ترانه‌های سختِ خارجی را بی‌تپق بخواند، برنده است... و البته من همیشه برنده می‌شدم... بعد اجازه می‌دادند هر کدام از دخترهای گروه را که بخواهم ببوسم... از این بی‌نزاکتی‌های ضمن شرط‌بندی اصلاً خوشم نمی‌آمد... به‌خصوص که همه رنگ‌به‌رنگ می‌شدند و زیرچشمی به هم نگاه‌های رقابتیِ معنادار می‌انداختند... از خدا دل‌شان می‌خواست، ولی من تظاهر می‌کردم خیلی خجالت کشیده‌ام و می‌گفتم به‌جایش برای هر یک شعری عاشقانه می‌خوانم...آلمانی می‌خواندم و چیزی نمی‌فهمیدند... پس هر چه سرِ زبانم می‌آمد، می‌خواندم... گوته[245]... شیلر[246]... هاینه[247]... آنقدر شعر عاشقانه_ به تعداد همۀ دخترها_ هم که بلد نبودم... یادم است یک‌بار مثلاً برای یکی از خوشگل‌ترین‌هاشان_ در همان حالی که داشت با لپ‌های گل‌انداخته تندتند پلک می‌زد_ یک شعر بی‌ربط از هاینه خواندم... و او زیر لب با صوتی احساساتی و لرزان گفت که خیلی خوشش آمده و حتی چشم‌هاش از اشک خیس شد... و آن ابیاتِ فریبنده این بود...“Im düstern Auge keine Träne,Sie sitzen am Webstuhl und fletschen die Zähne:“Deutschland, wir weben dein Leichentuch,Wir weben hinein den dreifachen Fluch-Wir weben, wir weben!”[248]وحشتناک است... نه؟... سوء‌استفادۀ من از جهالتِ دوستانم!... در هر حال برنده شدن در مسابقۀ آواز، بازیِ دوسر باخت بود... ولی لااقل آن دخترهای ساده‌دل را از دست‌درازی‌های بی‌مورد پسرهای لوس و لوندِ گروه نجات می دادم...می‌دانید؟... _ترانه را می‌گویم_ در حقیقت این‌طوری باید ریز ریز و تندتند خوانده شود... انگار باران ببارد روی فرق سرت... این را هم گفته باشم... من فقط در یک حالت حاضرم همین‌جوری بی‌خیال بگذارم باران بریزد روی سرم و خیسم کند... یعنی تنها در حالتی که زیرِ سقفِ آلاچیق باشم و او توی بغلم باشد و ... حالا بماند... آهنگش ولی این‌طوری است...“Any time I need to see your faceI just close my eyesAnd I am taken to a placeWhere your crystal mindAnd magenta feelingsTake up shelter in the base of my spineSweet like a chic-a-cherry colaI don&#x27;t need to try and explainI just hold on tightAnd if it happens againI might move so slightlyTo the arms and lips and the faceOf the human cannonballThat I need to, I want toCome stand a little bit closerBreathe in and get a bit higherYou&#x27;ll never know what hit youWhen I get to youOoo, I want youI don&#x27;t know if I need youBut, ooo, I&#x27;d die to find outI&#x27;m the kind of personWho endorses a deep commitmentGetting comfy, getting perfectIs what I live forBut a look and then a smell of perfumeIt&#x27;s like I&#x27;m down on the floorAnd I don&#x27;t know what I&#x27;m in forConversation has a time and a placeIn the interaction of a lover and a mateBut the time of talkingUsing symbols, using wordsCan be likened to a deep sea diverWho is swimming with a raincoatCome stand a little bit closerBreathe in and get a bit higherYou&#x27;ll never know what hit youWhen I get to youOoo, I want youI don&#x27;t know if I need youBut, ooo, I&#x27;d die to find outSo can we find out?”[249]خوب حس کردید چی می‌گوید؟... نه؟؟... یعنی واقعاً تا این درجه بی‌احساس شده‌اید؟... یا فقط_ محضِ هدایت من یا حفاظت از خود_ زهدفروشی می‌فرمایید؟... حالا شما مختارید... ولی من الان هم که می‌خوانمش تقریباً بی‌اختیار می‌شوم... آخر دیشب هم خیلی ناغافل به سراغم آمد پدر مقدس!... هر چند فقط همان یکی دو دفعه راستی اتفاق افتاد که او خیلی سخاوتمندانه و کاملاً عریان به خوابم بیاید... اخیراً بیشتر خسّت به خرج می‌دهد... در صورتی که قدیم‌ها در کار و بار عاشقی، خیلی جوانمردانه بخشنده بود... در زندگیاگر از او جان می‌خواستم نیز، دودستی تقدیمم می‌کرد... و توی رختخواب هم که..._ نباید بگویم امّا_ از هیچ موهبتی دریغ نمی‌کرد...الان این محرومیت‌ها همه‌اش تقصیر خودم است و خوب می‌دانم... که حالا او هم چه دلخوری‌هایی دارد از من... الغرض دیدم دیگر در عوالم بی‌خبری سراغم نمی‌آید... خواستم آگاهانه مشغول خیالش شوم... به آن خوبی که نبود... ولی کیفش کفایت داشت به حالم... آخر آدم لازم دارد... بعد سکراتِ مناسکِ ممسکانۀ استغفار، که تنها تفریحِ آدم خواندن نُسَخِ اصلِ چاپ سنگیِ توماس آکوئیناس باشد... لمس کردن آن پوستِ معصومانه صورتی و غرق شدن در عسلِ چشم‌هاش...حالا بگذریم... در هر صورت، داستان من و معشوقم، کمابیش شبیه همین ماجرای موسیقی نوازندگانِ &quot;باغ وحشی&quot; است... یک عشق ممنوعی در ملکوت اوهام... دلدارِ این آقای &quot;دارن هِیز&quot;[250]  البته یک پسر مطلقاً وهمی بوده انگاری... شاید یک فرشته از باغ بهشت... مال من اما واقعیِ واقعی بود؛ در حقیقت...اعتراف می‌کنم پدر روحانی!... من گناه کرده‌ام... عاشق یک پسری شده‌ام... تو بگو مثل قرص ماه!... توی خواب‌هات هم ندیده‌ای... اهل مشرق زمین... چشم‌هاش مثلِ همین کالیچیسِ[251]لبریز از شراب مقدس که سرِ رف گذاشته‌اید... خودش ولی مثلِ چی، عاشق باران است و زیر بارش رگبارهای اردیبهشت دیوانه می‌شود... و کار دستت می‌دهد... اول هم مطابق موقعیت بهاری و عطر و آلاچیق فریبش دادم... فکر کنم خود شما هم اگر بودید، همین کارها را می‌کردید... عطر یاس و پونه و اقاقیا پیچیده بود... همه‌جا خیس خیس... چوب‌های تیرپایه... لباس‌ها... موها و لب‌هاش... و طبق معمول گریه می‌کرد... آخر شب تولّد آدم که نباید کسی گریه کند... برایم هدیه هم آورده بود... یک نقاشی خیلی مضحک و عاشقانه از قیافۀ من کشیده بود... انگاری که مثلاً شبیه جوان‌اوّل‌های سینمای کلاسیک... کلارک گیبل[252]و گریگوری پک[253]و این‌ها... نمی‌دانم شاید هم جیمز دین[254]... همان موقع بود که یک‌هویی حالیم شد اگر الان بگویم برایم بمیر، نه و نو نمی‌آورد... لب‌هاش هم که به شکوفۀ شبنم‌زدۀ هلو می‌مانست... غلط نکنم، فقط هجده سالش بود... این شرقی‌ها را هم که می‌دانید... خیلی کودک‌چهره و خط برنیاورده و ظریف‌مریف و این‌طورهایند... گفتم که خدای‌نکرده یک‌وقت دلتان نخواهد!... ببخشید که این‌جوری دقیق و با جزئیات توصیفش می‌کنم!... ارزشش را دارد... وانگهی به‌نظرم برای این که عمیقاً از تهِ قلب ببخشیدم، لابد لازم است همۀ زیر و بم شرایط ستونِ فقراتِ سانحه را بسنجید... بخصوص آن قسمت‌های تحتانی واقعه را... بی‌گدار هم که نمی‌شود به آب زد... خودم هم اصلاً بی‌گدار به آب نزدم... وقتی واردِ ماجرا شدم، که همۀ شرایط معاشقه‌ای بی‌دردسر از پیش فراهم بود... ولی من فقط سه دفعه بوسیدمش... همین!... کار را خیلی تمیز درآوردم... بدون دخالت دست... یعنی حتی لمسش هم نکردم... خیلی جوانمردانه... حالا برادرانۀ‌برادرانه که نبود ولی... خیلی ملاحظات را نگه‌داشتم... همین‌طوری غنچه‌ای و دهان‌بسته جمع‌وجورش کردم... این‌جوری... تصدیق می‌فرمایید که خود قدیس آنتونیوس کبیر[255]_ علیه‌الرّحمه، قربانش بروم_ هم اگر بود لااقل یک پیشرفتی می‌کرد... در صورتی که من بی‌نهایت آرام اقدام کردم و حتّی طفلک_ این دوستم_ را از فرط پرهیزکاری، رنجانیدم... معاینه می‌دیدم دلش چه می‌خواست، ولی هلش دادم و از خویشتن دورش کردم...صحنه را می‌توانید تصور کنید؟... خلوتی بهاری... سایه‌سارِ عشقه و پیچِ اناری و امین‌الدّوله... رایحۀ انبوه گلبرگ‌ها و آوازِ باران... تو باشی و کسی که دیوانه‌وار عاشقت است و تو هم اتفاقاً بی‌هوا خیلی خوشت آمده باشد... تا تهِ یک‌جایی در انتهای مهره‌های کمرگاهت... پس حتماً قبول دارید که من مثل یک قدیس رفتار کردم عالیجناب!... تصدیق می‌فرمایید؟...تازه از همان اوّلین‌بار که توی عروسی عشایر با هم رقصیدیم، درباره‌اش مقاصد پلید در سر داشتم... یعنی وسط همان پایکوبی دسته‌جمعی که برگشت و توی صورتم خندید و چشمش برق زد... بازویم را که انداخته بودم زیر آرنجش و به سبک و سیاقِ والسِ بختیاری، سه قدم جلو می‌رفتیم و دو قدم عقب... و دستمال سرخمان را بالای سر می‌چرخاندیم... ظاهراً خیلی بهش خوش می‌گذشت... زیر نظر داشتمش و تازه متوجه شدم چقدر همین‌طوری الکی خواستنی است... برگشت و نگاهم کرد و سرخ سرخ شد، از بالای پیشانی تا گردن... حتما از صورتم یک چیزهایی خواند... باهوش هم بود آخر... طفلک بهرام!... به خاطر من هر کاری می‌کرد... باورتان می‌شود؟؟... هر کاری!...اوّل فقط گذاشته بودمش در ردیف ابزارآلاتِ انتقام... خبر دارید که... قرار بود تا سر حد انفجار، لجِ والاحضرت شاهزاده‌خانم را در آورم... شما آخر مادرم را درست نمی‌شناسید... اگر راستی در جهان، مادرانی با صفتِ باکرۀ مقدّس وجود داشته باشند، دوّمین‌اش قطعاً خود او است... که به‌یقین از همۀ آن &quot;بدکارگان غمگین&quot;[256]من بدش می‌آمد... پونه و مژده و یاسمن و لیلا و... همه... ولی دربارۀ بهرام... دیوانه می‌شد اگر می‌دانست... و اتّفاقاً خودم می‌خواستم سرِ فرصت، گندش را درآورم...قرار بود اوّل برای بهرام_ به استعانت از موتیِمنّان_ پذیرش دانشگاه و کمک‌هزینۀ تحصیلی بگیرم و سر و سامانش دهم، و خودم کرسیِ تدریس دانشگاه بریتیش کلمبیا[257]را به‌دست آورم و بعد نقشه‌های شومم را دربارۀ او عملی سازم... در عالم خیال حتی صحنه را هم چند بار مجسم کرده بودم... که چطور زیرِ چلچراغِ تالارِ نشیمنِ سوت ‌و کورش می‌ایستم و خیلی آهسته می‌زنم پشتِ شانۀ بهرام_ که مثل همیشه که از شدت اضطراب به‌سرفه افتاده است_ و می‌گویم:“Eure Gnaden, die Herzogin! Erlauben Sie mir, Ihnen diesen wunderschönen und zarten jungen Mann vorzustellen. Er ist mein Geliebter.”[258]بعد قیافۀ مادر دیدن داشت!...چشم‌هاش دقیقاً این‌شکلی می‌شد!... ‌جوری که دو دقیقۀ تمام از پلک‌زدن می‌افتاد تا سرخ شود... بعد عینکش را برمی‌داشت و غفلتاً می‌خواست با گوشۀ دستمال‌گردن تمیزش کند... به‌خیال این که یک اشتباهی رخ داده و من مثلاً من نیستم و اشتباهی پسرِ آن دیگر عمویم هستم... ولی بعد منصرف می‌شد و عینک را برمی‌گرداند روی دماغِ سربالایش... چون همیشه برای تمیز کردن عینک از مایع مخصوص و دستمال مجیک فایبر[259]خاص خودش استفاده می‌کند...دردسرتان ندهم...در نهایتِ کار، نشد دیگر!... به‌قول خانمجانِ بهرام، این انتقام‌جویی &quot;قسمت‌مان نبود&quot;... ارتزهرتزوگین و لیلا برنده شدند... ما باختیم و آخرِ قصّه هم، هر کدام افتادیم یک طرفی... حالا مگر به خوابِ شب ببینمش... شما که دلتان پاک است دعا کنید امشب باز بیاید به‌خوابم... با همان پیراهنِ نازکِ شیشه‌ای... و چشم‌هاش خیسِ اشک‌های عاشقانه باشد و چانۀ کوچکش بلرزد... آمادۀ آماده برای واگذاریِ محض...یعنی به‌نظرتان او هم این شب‌ها مرا در خواب می‌بیند؟...امروز قبل شروعِ نمازِ سوّم، خیلی باادب و جمع و جور نشسته بودم سر جای خودم وسط نمازخانه و فکر می‌کردم یعنی ممکن است همان مواقعی که من دارم آن فنون مهرورزی خیلی شخصی و خاص را _که میانمان برقرار بود_ پیشِ خودم اجرا می‌کنم... او نیز احساسم کند؟... مثلا همچنان که ایستاده پشت سه‌پایۀ نقاشی و سخت مشغول سایه‌پردازی گل‌سرخ‌های پژمردۀ لعنتیِ خانم‌معلم است... زیرِ گردنش به خارش بیفتد... یا حتی... بیش از این‌ها... مرا با همۀ وزن و احاطه احساس کند؟... اگر نه... پس چرا برای من اینقدر روشن و واضح و کامل بود؟...مرا ببخشید پدر!... ولی به‌خصوص این وسوسه امروز اصلاً نمی‌گذاشت روی مفاهیمِ سرود مقدّس تمرکز کنم... وقتی می‌خواندیم &quot;بیا روح‌القدس در ما زندگی کن&quot;[260]... صدای او توی گوشم می‌پیچید که شعر مولوی می‌خواند...&quot;بیا بیا دلدارِ من... درآ درآ در کارِ من...&quot;... و بعد تصاویرِ غیر مجاز کار و بار خودمان پیش چشمم مجسم می‌شد... &quot;و باشد که این عشق در قلبِ ما، با شراره‌هایش دیگران را نیز به آتش بکشد!&quot;[261]... می‌توانید تصور کنید من در آن وضعیت با شنیدن این جملات دیگر به چه حالی در می‌آمدم... باز بدجور به یاد صحنۀ خیالی دیدارمان با علیاحضرت مادر می‌افتادم و شعله‌های نفرینیِ لجاجت و شکستِ توی چشم‌هاش... بعد می‌چرخیدم به‌طرف بهرام که داشت می‌لرزید و تا مفرق سرخ می‌شد... و مقابل چشمان مادر می‌بوسیدمش... خلاصه دست به دلم نگذارید پدر روحانی!... که از دست روزگار خون است...»به محضِ این که صدای آن دقّ‌البابِ ششگانه و شش‌دفعه نالۀ منحوسِ ناقوس درآمد، رشتۀ گفت‌وگوهای خواب‌آلودش به‌ناچار برید...  ولی احساس کرد شتاب تپش قلب و دم ‌و بازدمش_ که موقع بیدارشدن از خواب یک‌جور نشاط‌بخشی زیادتر از همیشه بود_ نرم‌نرم رو به کاهش گذارده و نفسش آرام گرفته است... خوب حالا!... بهتر!... ولی با این جنبشِ درون‌سلّولیِ تازه که موذیانه زیرِ پوستش_ همه‌جا_ خزیده و منتشر می‌شد، باید چه‌کار می‌کرد؟... بلند شد و آن شولای مسخرۀ زبرِ رهبانی را_ که عوضِ روبدوشامبر روی زیرجامه‌های خشن پشمی می‌پوشید_  از پشتیِ صندلی برداشت و روی شانه انداخت... شاید بهتر بود زودتر برود به گرمابۀ عمومی صومعه تا زیر دوش شش دقیقه‌ای خودش را کمی گرم کند... و لباس تمیز بپوشد... ولی پیش از هر تصمیمی_ بی که بداند چرا_ بی‌هدف رفت تا کنج اتاق... رو به پنجره ایستاد... حتی از آن‌ موضع هم می‌شد شاخه‌های منجمد و منتظرِ رز دوهزارساله را دید... سایه انداخته بر صلیب‌های کوتاه و بلندِ گورستانِ کهنه... و شیروانی‌های سفالیِ برف‌پوش را...نه! واقعاً دیگر طاقت نداشت که برود مزمور صد و هجدهم را برای بیست ‌و ششمین دفعه بخواند... دورِهمی... راستی حوصله‌اش از مناجات‌های گروهیِ رهبان‌ها تنگ آمده بود... کمی بیشتر معطّل ماند... بیشتر از ده دقیقه... تا احساس کرد آوای همسرایان را از نمازخانه می‌شنود...« خدایگان خداوند را به‌سببِ نعماتش سپاس گویید؛برای عشقِ استوارش که تا ابد می‌پاید؛بگذار اسرائیل بگوید: عشقِ استوار او تا ابد پایدار است؛بگذار خاندان هارون بگویند: عشقِ استوار او تا ابد پایدار است؛بگذار خداترسان بگویند: عشقِ استوار او تا ابد پایدار است؛با همۀ اندوهِ خویش، خداوند را صدا زدم؛خداوند مرا اجابت کرد و آزادم ساخت؛خداوند در کنار من است. من وحشتی ندارم.آدمی با من چه می‌تواند کرد؟خداوند پشتیبان من است.من پیروزمندانه به آنان که از من بیزارند، خواهم نگریست؛پناه‌بردن به خدا بهتر از اعتماد به انسان است.پناه‌بردن به پروردگار بهتر از اعتماد به شاهان است.همۀ ملّت‌ها مرا محاصره کردند؛به نام خداوند پراکنده‌شان کردم....خداوند قدرت و آواز و فلاحِ من است.آوای شادی و رهایی در خیمه‌های نیکوکاران برمی‌خیزد. دستِ راستِ خداوند با قدرت غالب می‌شود...من نخواهم مرد؛ بلکه حیات خواهم یافت و اعمالِ خداوند را بازگو خواهم کرد.خداوند مرا سخت کیفر داد؛ اما به دست مرگ نسپرد.دروازه‌های عدالت را به‌روی من گشود؛ تا شکرگزارانه بدان وارد شوم.این دروازۀ خداوند است. نیکوکاران بدان وارد می شوند.خداوندا! من تو را سپاس می‌گویم که دعایم را اجابت نمودی و مرا رهانیدی.سنگی که معمارانش طرد کردند، همان سرِ زاویه شد.این اعجاز خداوند ما است.امروز را خداوند آفریده؛پس ما در آن خشنود خواهیم بود و شاد خواهیم زیست.ای خداوند! ما از تو به تمنّا می‌خواهیم که اینک ما را نجات دهی.ای خداوند اکنون ما را سعادتمند کن!مبارک است کسی که به نام خداوند می‌آید... »[262]این دفعه انگاری این سرود را اختصاصاً برای او می‌خواندند... همۀ بر و بچّه‌های انجمنِ &quot;رستگاری&quot;... متّحدانه و کورال[263]...انگاری حتی می‌شنید که آرام آرام آوایی می‌آید از دوردست... و مدام نزدیک‌تر می‌شود... یک ضرباهنگِ شاد خیلی آشنا به‌گوشش می‌رسید... آهنگی که بارها شنیده و حتّی با کوبه‌هاش رقصیده بود... همراه با مارینا... با بچّه‌ها... با همه... دسته‌جمعی پایکوبی کرده بودند... از اصفهان تا آستراخان... از واغارشاپات[264]تا اشتوتگارت...و حالا باز جان می‌داد تا به صدای سازشان برقصد...&quot;لالا... لالالا... زندگی زنده است هنوز... همیشه زنده... پس این دقیقه به مابقیِ دقایقِ یک‌ساعتِ آینده فکر نکن...&quot;کم‌کم دیگر داشت صدای آوازخوانان &quot;اوپوس&quot;[265]را بلندتر می‌شنید... چوبک‌هاشان را بر طبل و سنج‌ها می‌کوفتند... گیتارهای برقی جیغ می‌کشیدند... تماشاگران هیاهوکنان کف می‌زدند... همه با هم!...و دیگر راستی راستی داشت می‌رقصید... در گاهِ گاهانِ صومعۀ توبه‌کاران... وقتِ نمازِ نخست...“Live is life[266]When we all, give the powerWe all give the bestEvery minute of an hourDon’t think about the restThen you all get the powerYou all get the bestWhen everyone gives everythingAnd every song everybody singsThen it’s lifeLive is lifeLive is life, when we all feel the powerLive is life, come on stand up and danceLive is life, when the feeling of the peopleLive is life, is the feeling of the band, yeahLive is lifeAnd you call when it’s overYou call it should lastEvery minute of the futureIs a memory of the past‘Cause we all gave the powerWe all gave the bestAnd everyone gave everything and every songEverybody sang Live is life”[267]........................................................................................................................................................................................................................میکائیل از مرحلۀ بازیابیِ خاطراتِ غلیظِ مه‌آلود عبور کرده و باز دارد از زیرِ چشم، ردپای اشک را روی گونۀ چپِ بهرام دنبال می‌کند... ولی بهرام در این لحظه متوجّه نگاهِ قرینِ آگاهیِ او نمی‌شود... چون به رنگِ تیره‌ترِ نوکِ کفش‌های خودش خیره مانده است... درست همان نقطه که در تماس با یخِ مذابِ صبح‌گاهی کمی رطوبت به‌خود جذب کرده و تغییرِ رنگمایه داده است.............................................................سکوت... سکوت... سکوتِ محض کوهستان در یک روز برفی از ماه فوریه!...صدای نویسندۀ توی سرم خاموش می‌شود...داستانِ راوی به جایی رسیده که نمی‌شود قدم از قدم برداشت...و سرم سرسام‌وار گیج می‌خورد...باید زودتر سرِ یک سنگی بنشینم و گر نه بی‌شک خواهم افتاد...یعنی میکائیل هم افسانه‌بافی‌های خیال‌پرستانۀ ما دو تا دیوانه _من و مؤلّفِ روایت_ را شنیده است؟...سر برمی‌دارم و می‌بینم که او همچنان یک قدمی جلوترک در کنارم گام برمی‌دارد و خاشاک را با نوکِ چوب‌دستی جابه‌جا می‌کند و راه می‌گشاید...بدتر از همه آن حکایت رستگاری میکائیل در حبس ابد، بی‌اندازه نفس‌گیر است...و آهنگِ صداش اینک_ مثلِ سراسرِ این دو سالِ اخیر_ بی‌نهایت نرم و نوازشگر..._«بهرام جان! خسته شدی؟... نه! نه!... این‌جا ننشین... صخره‌سنگ‌ها سردند و نم‌دار... خدای‌نکرده سرما می‌خوری... بیا تکیه کن به تنۀ این درخت... آهان! خوب شد... این قسمت کاملاً خشک است... عصای من را هم بگیر...»تنۀ درختِ کهن، درشت و زبر، ولی تنومند و اطمینان‌بخش و فراگیر است... و دستگیرۀ برنجیِ عصای ماهونِ میکائیل، هنوز امنیتِ گرمای دست‌های او را دارد... و خود عصا آن‌قدر بلند است که وقتی_ به تقلید از او_ انتهای فلزی‌اش را میانِ قلوه‌سنگ‌ها فشار دهم، می‌شود کاملاً به آن تکیه کرد...هنوز حیرانِ قصۀ آن رقصِ شکستِ پیروزمندانۀ زوربا[268]وارِ اویم... و در ادامۀ نوای طبل‌ها و هیاهوهایی که تدریجاً محو می‌گردد، آوازِ ادامه‌‌دار و عجیب پرنده‌ای ناشناس به گوش می‌رسد...میکائیل که اول در فاصلۀ سه قدمیِ من متوقّف مانده، نزدیک‌تر می‌آید... خیلی محتاطانه و آهسته، بی آن‌که صدایی از سایشِ کفش‌هاش با خاکِ یخ‌زده برخیزد... بعد در زاویه‌ای نیم‌بسته زیر سایۀ درخت و تقریباً روبه‌رویم می‌ایستد... _ انگار زیرِ سایبانِ گلبارانِ آلاچیق_... هر چند شال‌گردن را تا روی بینی بالا کشیده‌ام... انگاری حس می‌کنم که عطرِ او با رایحۀ کاج می‌آمیزد و گرمای نفسش با برودتِ ملایم و نوازشگرِ نسیم... بعد سبابۀ دستِ راستش را ابتدا روی شانۀ من می‌گذارد، و بعد _به نشانۀ سکوت_ روی لبانِ خویش... و با جهتِ نگاه و همان انگشتِ جادوگر، خیلی آرام و نامحسوس به بالای سرمان و انگاری سرشاخۀ خشکیدۀ کاجِ سیاه اشاره می‌کند و با صدایی نرم و رو به نشیب، نجواگونه زیرِ گوشم می‌گوید:-«... می‌شنوی بهرام؟... »شاید محضِ تأکید بیشتر بر بی‌حرکت ماندن و سکوت است که آهسته بازوی راستم را هم می‌گیرد... و کف دست دیگرش را با حالتیِ که گویی برای تقویتِ صدا، پشت یک گوشش می‌گذارد...-«خوب گوش کن... ممکن است اوّل به‌نظر برسد آوازِ  یک سهرۀ معمولی است... مثلاً یک لیناریا کانابینا[269]... ولی خیلی بیش از این‌ها است در حقیقت... این آواز یک چکاوکِ آسمانیِ اوراسیایی[270]است... یک آلائودا آرْوِنْسیس[271]... پرندۀ نادری است... می‌شنوی چه آواز بی‌نظیری دارد؟؟!... حضورِ ناگهانی‌اش در این فصلِ سال وسطِ شوارتزوایت[272]چیزی در حدّ معجزه است... ظاهراً به پیشوازمان آمده تا ورود تو را به قلمروِ ارواحِ ابدیِ جنگلِ سیاه خوش‌آمد بگوید... »حضور نامنتظرش بر قلۀ بلندترین شاخساران کاج ابدی پیر، برایم چه مغتنم است!... حتی اگر همین یک‌بار باشد... به خصوص که فردایی نیز در پیش رو نباشد...[1]The fountains mingle with the river,And the rivers with the ocean;The winds of heaven mix foreverWith a sweet emotion;Nothing in the world is single;All things by a law divineIn another&#x27;s being mingle-Why not I with thine?See, the mountains kiss high heaven,And the waves clasp one another;No sister flower could be forgivenIf it disdained its brother;And the sunlight clasps the earth,And the moonbeams kiss the sea; -What are all these kissings worth,If thou kiss not me? (Percy Bysshe Shelley)[2] عنوان رمان مشهور امیلی برونته[3] Panikattaken حملات ترس[4]Ohnmachtبیهوشی[5] غزلیات شمس (مولوی)[6] آمده‌ام که تا به‌خود گوش‌کشان کشانمت/ بی‌دل و بی‌خودت کنم در دل و جان نشانمت (مولانا)[7]Echium amoenumنام لاتینی برای گل‌گاوزبان ایرانی[8]Valeriana officinalisسنبل‌الطیب[9]Konversionsstörungاختلال تبدیلی: عوارضی جسمانی با منشأ عصبی- روانی. ظاهراً قدیم‌تر به آن‌ها اختلالات هیستریک می‌گفتند. علائمی نظیر لرزش و غش و فلج موقت و...[10]intim werdenصمیمی شدن[11]Georg Wilhelm Friedrich Hegel (1770 –1831)فیلسوف بزرگ ایدئالیست آلمانی[12] رابطۀ دو شریک می‌بایست مبتنی بر احترام باشد.[13] Partner[14] حالم از تو به هم می‌خوره عوضی! حرومزادۀ کوچولو!... لعنتی!![15] ترجمۀ آلمانی از یک بیت شعر از شاعر فرانسوی روزموند جرالد (1871-1953) که بدان سبب مشهور شد که در سال 1907 جواهرسازی در لیون این بیت را باکمی تغییر بر روی مدالیونی حک کرد. معنای آن: و مانند هر روز بیشتر دوستت دارم. امروز بیشتر از دیروز و خیلی کمتر از فردا.[16] cupido[17] ارجاع به &quot;شبی که لعنت از مهتاب می‌بارید&quot;... شعر کتیبه اخوان ثالث[18]Schwarzwaldجنگل سیاه[19]Ushankaنوعی کلاهِ روسی که اغلب از پوست حیوانات ساخته می‌شود[20]Chinchilla/ Clinlilla lanigerاز ردۀ پستان‌داران جوندۀ بومی امریکای جنوبی که پوستی بسیار گرانقیمت دارد[21]Der Wanderer über dem Nebelmeerسرگردان بر فراز دریای مه[22]Caspar David Friedrichنقاش رمانتیک آلمانی قرن هجده و نوزده میلادی[23]Zarathustraزرتشت نیچه[24] اشاره به متن &quot;چنین گفت زرتشت&quot; دارد...[25] قندِ آمیخته با گل نه علاج دل ما است/ بوسه‌ای چند برآمیز به دشنامی چند (حافظ)[26]Hey, pass auf!آهای مراقب باش![27] حالا هر کسی می‌خواهد در کارهای من دخالت کند.[28] دماغ فرو بردن همان تعبیر آلمانی و انگلیسی از فضولی کردن و دخالت در کار دیگری است...[29] خوشمزه و دلچسب[30]Schwarzwald[31] مقصود سبک انگلیسی قرن نوزدهمی مبلمان است[32] Բարեւ, Ինչպես են գործերըسلام، چه حال چه خبر؟...[33]kleiner schatz= small treasure[34]großartig gemacht!=great job[35] نام داستان کوتاهی از بهرام صادقی هم هست[36]mein armes Ding= my poor thing[37] حافظ[38] لازاروس از شخصیت‌های عهد جدید کتاب مقدس است که معجزۀ احیای مسیح مرتبط با قصۀ او است...[39] April چهارمین ماه سال میلادی[40]Erzherzogin آرشی‌دوشس به آلمانی[41] Magister Artiumکارشناسی ارشد هنری[42]Ach mein Schatz!ای وای عزیز دلم!...[43]Labyrinthهزارتو، ماز[44] Μῑνώταυρος= Minotaurمینوتار هیولای افسانه‌ای که در هزارتوی کاخ کنوسوس شاه مینوس بود و از گوشت و خون جوانان تغذیه می‌کرد.[45] Προμηθεύς=Prometheusپرومته یا پرومتئوس در اساطیر یونان خدای آتش و یکی از تایتان‌ها که خلاف عهد با زئوس آتش را به آدمیان داد و به جزای آن در کوه قفقاز زنجیر شد.[46] Hastatiدر سپاه روم سربازان پیشرو و جوان‌تر و بی‌تجربه‌تری بودند که در خط مقدم مبارزه می‌کردند[47] شتر بی‌صاحب را گویند و نیز شخص گمشده[48] اشاره به کتاب &quot;آخرین وسوسۀ مسیح&quot; اثر &quot;نیکوس کازانتزاکیس&quot;[49] کار تمام شد... وظیفه به انجام رسید...[50] و مانند آن بود که گفته باشد... همه‌چیز آغاز شده است...[51] کلمۀ لاتینی، اصطلاحاً به معنی استغفار و کوشش برای دریافت بخشش خداوند است در آیین کلیسای کاتولیک به وسیلۀ دعا خواندن و اعتراف و توبه و پرداخت کفاره و... انجام می‌شده است.[52] Pateمقصود پدر تعمیدی میکائیل همان زاینه امیننس عالیجناب کاردینال است[53] &quot;بفرستیدش به یک صومعه&quot;[54] در یک صومعۀ لعنتی!... محض رضای خدا!... عالیجناب!...[55]Margandomکلیسای جامع خیالی با الهام از نام ماریندوم در هیلدسهایم[56]Senzheimنام شهری خیالی در شمال آلمان با الهام از هیلدسهایم[57] Seine Eminenzعالیجناب= عنوانی رسمی جهت خطاب کردن یک کاردینال، مقصود میکائیل همان پدر تعمیدی‌اش است[58]Indulgentiaاستغفار کاتولیکی[59]Ihre Majestät علیاحضرت (مقصود میکائیل مادرش است)[60] اسم فیلم مشهور کارگردان ایرانی سعید روستایی[61]Schloss schattenburgاسم یک قصر خیالی در اشتوتگارت مثلا![62]Peregrinatio زیارت[63] منظور کنیسه‌القیامه یا مقبرۀ مسیح است از مهمترین زیارتگاههای مسیحی[64] دیر سنت کاترین در مصر و در پای کوه سینا واقع است و ظاهراً در قرن پنجم میلادی به فرمان امپراطور ژوستینین بنا شده. مشهور است که نسخه‌هایی از کهن‌ترین نوشتارهای مسیحی بر روی پرشمن (پوست گوسفند) در کتابخانۀ کهن این صومعه نگهداری می‌شود.[65]  به زبان ارمنی یعنی &quot;رستگاری&quot; و نام انجمن اخوت و دارودستۀ میکائیل Փրկության[66]Եղբայրությունاخوت یا برادری[67] کوه آتوس واقع در جزیره‌ای در شمال یونان از مقدس‌ترین اماکن کلیسای اورتودکس شرق است و چندین صومعۀ مهم آنجا واقع است و از هزار سال پیش ورود زنان در این اماکن ممنوع بوده است.[68] Λαύρα=Lavra در سنّت کلیسای اورتدوکس شرقی نوعی صومعه است که از مجموعه حجره‌هایی جهت گوشه‌نشینی رهبان‌ها تشکیل شده؛ این نام توسط برخی از جوامع کاتولیک هم استفاده می‌شود.[69]Saint Athanasius the Athoniteراهب بیزانسی قرن یازدهم میلادی بنیان‌گزار جماعتِ رهبانی کوه آتوس[70]  اشاره به عنوان کتابی است با همین نام و کمی تفاوت 0هر چه با خودم کلنجار رفتم نتوانم راضی شوم آن کلمه را بنویسم ولی مقصود همانست)...[71] من قبلاً به شما هشداردادم که دوباره شروع نکنید! اصلاً حوصلۀ گوش‌دادن به چنین مزخرفاتی را ندارم.[72]Leopold[73]Institut Le Roseyیک مدرسه شبانه‌روزی اشرافی و معروف در سوئیس[74] Perserkatzeگربۀ ایرانی[75]  Oros Athos کوه آتوس[76] Melancholisch= melancholic ماخولیایی، سودازده[77] Deutschlandآلمان[78] Romantisch= Romantic[79] یک احساس لطیف عاشقانه![80] Partnerschaftشراکت[81] تو عزیز دلمی!... عشق من روز به روز بیشتر می‌شود... (البته میکائیل این‌جا جملۀ بهرام را دقیق به‌خاطر نمی‌آورد)..[82]Barbarenبربرها، وحشی‌ها...[83]Confessio آیین اعتراف به گناهان جهت دریافت آمرزش در کلیسای کاتولیک[84]Quadragesima  چلّۀ روزه‌داری مسیحی مشتمل بر پرهیز از فراورده‌های گوشتی و لبنی و تخم مرغ و میوه...[85] سنتاً در آیین کلیسای کاتولیک، هفت نماز در ساعاتِ روز و یک نماز در شب هست؛ اوقات این نمازها سه ساعت با هم فاصله دارد. نماز ستایش یا تسبیح (Lauds) در ساعت سه بامداد، نماز نخست (Prime) ساعت شش صبح، نماز سوّم یا Terce در ساعت نُه صبح، نماز Sext در ساعت دوازده ظهر، نماز None در ساعت سه عصر، نماز مغربVespers  ساعت شش عصر، نماز تکمیل Compline قبل از خواب و نماز سحر Matins در نیمه‌شب.[86]نماز پیش از خواب در ساعت 9 شب[87] Madagascar Jasmine[88]Phalaenopsis[89]Summa Theologicaمختصری دربارۀ الهیات اثر توماس آکوئیناس متأله و قدیس مسیحی قرن سیزدهم میلادی[90]Divine Comedy by Dante Alighieri, 1321[91] De civitate Dei contra paganosby Aurelius Augustinus Hipponensis کتابی اثر سنت اوگوستین قدیس مسیحی قرن پنجم میلادی دربارۀ فلسفۀ مسیحیت، این کتاب پس از سقوط امپراتوری مسیحی روم (در حملۀ گوت‌ها) نوشته شده و بیان می‌کند که علیرغم سقوط شهر رُم، شهر خدا همچنان باقی است. در آن زمان برخی معتقد بودند که گرویدن به آیینِ مسیحی دلیل اصلی سقوط امپراتوری روم غربی یوده است.[92] Act of contrition of Pius X[93] Terceنماز سوّم ساعت 9 صبح[94] Confessionale در زبان لاتین به اتاقکی می‌گویند که سنتاً شخص اعتراف کننده و کشیش داخلش می‌نشینند و حائل یا پرده‌ای میان آن دو هست.[95] Confiteor&quot;من اعتراف می‌کنم&quot; دو کلمۀ آغازین و مسامحتاً عنوانِ دعایی است که موقع استغفار در آغاز مراسمِ عشای ربّانی می‌خوانند.[96] Confiteor Deo omnipotenti, beatae Mariae semper Virgini, beato Michaeli Archangelo, beato Joanni Baptistae, sanctis Apostolis Petro et Paulo, omnibus Sanctis, et vobis, fratres (et tibi pater), quia peccavi nimis cogitatione, verbo et opere: mea culpa, [strike breast] mea culpa, [strike breast] mea maxima culpa [strike breast]. Ideo precor beatam Mariam semper Virginem, beatum Michaelem Archangelum, beatum Joannem Baptistam, sanctos Apostolos Petrum et Paulum, omnes Sanctos, [et vos, fratres (et te, pater)] orare pro me ad Dominum Deum nostrum. Amen.[97]Mariam semper Virginemمریم همیشه باکره[98]mea culpaگناه من[99]mea culpa, mea culpa,mea maxima culpa.گناهان من، گناهان من، گناهان بزرگ من![100]  صمت و جوع و سهر و عزلت و ذکر بدوام/ نا تمامان جهان را بکند کار تمام (قاسم انوار)[101] اسامیِ همان کباب‌های ارمنی[102]Succubus در روایت عامّه روح یا جنّ مؤنثی که به‌صورتی اغواگر در خواب بر مردان ظاهر می‌شود.[103] Dezember دسامبر[104] Quo redibo, Domine, si non ad te?Misericordia tua infinita est, sed ego dignus sum?Adiuva me, ut tenebras peccatorum evadam et lucem tuam inveniam[105] به نام پدر، پسر و روح‌القُدُس تو را از گناهان پاک می‌کنم.[106] Muttiمامان[107] “Deus meus!”خدای من[108] Deus meus, ex toto corde poenitet me omnium meorum peccatorum, eaque detestor, quia peccando, non solum poenas a Te iuste statutas promeritus sum, sed praesertim quia offendi Te, summum bonum, ac dignum qui super omnia diligaris. Ideo firmiter propono, adiuvante gratia Tua, de cetero me non peccaturum peccandique occasiones proximas fugiturum. Amen.[109]Deus meusخدای من[110] کُنترباس به فرانسوی: contrebasse بزرگ‌ترین و بمترین ساز زهی آرشه‌ای ارکستر است که یا به وسیلهٔ آرشه، یا از طریق زخمه زدن نواخته می‌شود. امروزه این ساز در موسیقی کلاسیک غربی در دستهٔ سازهای زهی نقش مهمی را در ارکستر ایفا می‌کند.[111] حسنا؛ حمد و ثنا، درود (ما را خلاصی ده)[112] Vere dignum et justum est, æquum et salutáre, nos tibi semper, et ubíque grátias ágere: Dómine sancte, Pater omnípotens, ætérne Deus: Qui cum unigénito Fílio tuo, et Spíritu Sancto, unus es Deus, unus es Dóminus: non in uníus singularitáte persónæ, sed in uníus Trinitáte substántiæ. Quod enim de tua glória, revelánte te, crédimus, hoc de Fílio tuo, hoc de Spíritu Sancto, sine differéntia discretiónis sentímus. Ut in confessióne veræ sempiternæque Deitátis, et in persónis propríetas, et in esséntia ùnitas, et in majestáte adorétur æquálitas. Quam laudant Angeli atque Archángeli, Chérubim quoque ac Séraphim: qui non cessant clamáre quotídie, una voce dicéntes.Sanctus, Sanctus, Sanctus, Dóminus Deus Sábaoth. Pleni sunt cæli et terra glória tua. Hosánna in excélsis. + Benedíctus qui venit in nómine Dómini. Hosánna in excélsis.[113] هوشیعانا کلمه‌ای آرامی است به معنای&quot;ما را نجات ده&quot; و در زبان عبری برای حمد و ثنای خداوند به کار می رود؛ صورت متأخرش حسنا است. در کتب مقدس آمده مردم به هنگام ورود مسیح به اورشلیم این را بر او می‌خواندند. حسنا بر پسر داوود! به نوعی درود گفتن نیز هست. میکائیل با معنای این عبارت شوخی می‌کند...[114]Introíbo ad altáre Dei. Ad Deum qui lætíficat juventútem meam.[115] دعای پای صلیب؛ مزمور چهل و دوم[116]Erotisch= erotic[117] Sanctus, Sanctus, Sanctus, Dóminus Deus Sábaoth.قدّوس، قدّوس، قدّوس، خداوند خدای صبایوت...[118] اینجا یعنی همان سپاس خدای را[119]Decembrisدسامبر[120] Hóstiam + puram, hóstiam + sanctam, hóstiam +immaculátem, Panem + sanctum vitæ ætérnæ, et Cálicem +salútis perpétuæ.[121] یک قربانی که پاک است. یک قربانی که مقدّس است. یک قربانی که بدون داغ است. نان مقدس از زندگی ابدی؛ و جام رستگاریِ جاوید.[122] Kartoffelsuppeسوپ سیب‌زمینی (یک خوراک معمول آلمانی است)[123] مقصود گوشت خوک نمک‌سود است که در آلمان کاربرد بسیار دارد.[124] دعای &quot;پدر آسمانی&quot; مشهورترین دعای مسیحی، منقول از زبان عیسی‌مسیح در انجیل متی و لوقا است و ریشه در دعای قدیش یهودیان دارد. در اینجا ترجمۀ معیارِ انجیلی فارسی را آورده‌ام با حداقلِ تغییرات.[125] Pater noster, qui es in cælis: Sanctificétur nomen tuum: Advéniat regnum tuum: Fiat volúntas tua, sicut in cælo, et in terra. Panem nostrum quotidiánum da nobis hódie: Et dimítte nobis débita nostra, sicut et nos dismíttimus debitóribus nostris. Et ne nos indúcas in tentatiónem.S. Sed líbera nos a malo.[126]که اینجا آن را به صومعۀ خیالیِ شهرِ خیالیِ سنتزهایم نسبت داده‌ام  ظاهراً چنین افسانه‌هایی دربارۀ یک بوته گل رز رونده در باغ کلیسای جامع هیلدسهایم وجود دارد[127] Eucharistiaبه زبان لاتین یعنی همان عشای ربانی یا مراسم قربانی مسیحی[128] یکشنبه غم‌انگیز (به انگلیسی: Gloomy Sunday)، که با عنوان آهنگ خودکشی مجارستانی نیز شناخته می‌شود، توسط پیانیست و آهنگساز مجارستانی رزو سرس (RezsőSeress) ساخته و در سال ۱۹۳۳ منتشر شد. عنوان شعر اصلی، جهان رو به پایان (Vége a világnak) و دربارۀ ناامیدی ناشی از جنگ بود و دعا برای گناهان مردم. شاعر لازلو جاور ترانۀ این آهنگ را با عنوان یکشنبه غمگین (Szomorú vasárnap) سرود، که در آن شخصی می‌خواهد پس از مرگ معشوق خود به خودکشی دست بزند. پس از آن شعرهای جدیدتری برای این آهنگ منتشر شد و محبوبیت بیشتری نسبت به نسخه اولیه و فراموش شده، کسب کردند. این آهنگ برای اولین بار به انگلیسی در سال ۱۹۳۶ توسط هال کمپ و با اشعار سام لوئیس ضبط شد. ولی در بیشتر مناطق انگلیسی‌زبان جهان پس از انتشار یک نسخه به خوانندگی بیلی هالیدی در سال ۱۹۴۱ مشهور شد. شعر لوئیس مربوط به خودکشی بود، و شرکت ضبط کننده آن را با عنوان «آهنگ خودکشی مجارستانی» توصیف کرد. در این مورد یک افسانه وجود دارد که ادعا می‌کند بسیاری از مردم پس از گوش دادن به این آهنگ، اقدام به خودکشی کرده‌اند. خود رزو سرس اندکی پس از تولد ۶۹ سالگی از پنجره آپارتمانش در بوداپست پایین پرید. فردای مرگ سرس، روزنامه نیویورک تایمز نوشت: روز گذشته رزو سرس سازنده آهنگ مشهور «یکشنبه غمگین» به زندگی خود خاتمه داد. دیروز یکشنبه بود.[129]Szomorú vasárnap száz fehér virággalVártalak kedvesem templomi imávalÁlmokat kergető vasárnap délelőttBánatom hintája nélküled visszajöttAzóta szomorú mindig a vasárnapKönny csak az italom kenyerem a bánatSzomorú vasárnapUtolsó vasárnap kedvesem gyere el,Pap is lesz, koporsó,ravatal, gyászlepelAkkor is virág vár, virág és koporsóVirágos fák alatt utam az utolsóNyitva lesz szemem, hogy mégegyszer lássalak,Ne félj a szememtől holtan is imádlak.Utolsó vasárnap.[130] تو ای دیو ملعون فریبنده![131] &quot;من چقدر خوش‌شانسم!... که با تو ام اینجا...&quot; بخشی از ترانه‌ای به نام &quot;چقدر خوش‌شانس‌ام&quot; از &quot;لی کلیتون&quot;[132]Überlastاضافه‌بار[133] دست برای لمس کردن، چشم برای دیدنپا برای همگامی، گوش برای شنیدن آوای موسیقیآه من چقدر خوش‌بختم!... که این‌جا با تو هستم.گل‌ها برای بوییدن و زنبورعسل‌های عزیز،درختان بلند سبز در سراسرِ مسیر،بارش بارانِ تماشایی، آه من چقدر خوش‌بختم!...یک‌روز مردی گفت: پسر! آدم که پا ندارد هیچ لذتی ندارد!او باید بداند که وقتی هیچ ندارد،باید بگوید من چقدر خوشبختم که اینجا با تو هستم!..یک ستارۀ درخشان، یک کهکشان؛.یک برکتِ پاک، یک کارِ مقدس،سفیدچاله‌ها، سیاه‌چاله‌ها، آبیِ افسانه‌ایابدیت نیز، سه، چهار، پنج،آه من چقدر خوشبختم!... که اینجا با تو هستم!...[134] Pontius Pīlātusوالی یهودیه در عصر عیسی (ع) که بنابر نقل اناجیل بر اعدام او حکم داد[135] ترجمۀ میکائیل برآیندی از متن لاتین و انگلیسی و ترجمه‌های فارسی مختلف است.[136]À l&#x27;ombre des jeunes filles en fleursبنابر ترجمۀ &quot;مهدی سهابی&quot; در سایۀ دوشیزگان شکوفا، عنوان جلد نخست از مجموعۀ &quot;در جستجوی زمان از دست رفته، اثر مارسل پروست&quot;[137] Memorareبه لاتین[138] ترجمۀ دعا از انگلیسی[139]Weihnachtselfجن کریسمس؛ الف یا وروجک یا جن، در اساطیر آلمانی موجوداتی جادویی و زیبا و شبیه انسان بودند با دو وجه یاری‌دهنده و اغواگر برای آدمیان؛ این اسطوره به سایر ملل راه یافت و جن کریسمس از صورت‌های مدرن امریکایی آن است که مجدداً به فرهنگ‌های اروپایی راه یافته است...[140] Lauds[141] از پیامبران بنی‌اسرائیل در عهد کوروش هخامنشی بود. او در سروده‌های خویش ظهور مسیحا را بشارت داده است.[142]- رومیان باب یازدهم، ابیات سی‌وسه تا سی‌وشش کتاب اشعیاء[143] به ارمنی پسرعمو[144]Dominus Deus[145]John Lennonخواننده و ترانه‌سرا و عضو اصلی گروه بیتل‌ها[146]tiger chameleonاز انواع مشهور آفتاب‌پرست و از ردۀ مارمولک‌ها و خزندگان[147] مولانا[148]Melancholische orientalistischeشرق‌گراییِ ماخولیایی[149] حافظ[150] مثل شیرینی آلو... از متن یک آهنگ قدیمی گرفته شده که گروه Boney M.در آلبوم Rivers of Babylon در 1978 منتشر کردند. این آهنگ که عنوانش “brown girl in the ring”  است، خودش یک ترانۀ کودکانۀ فولکلوریک جامائیکایی بوده است در اصل.[151] Confessor[152]  Via Dolorosaیا Via Cucis به معنی &quot;راه رنج&quot; یا &quot;راه صلیب&quot;، یک آیین سنتی و معنوی در کلیسای کاتولیک است که برای یادآوری و تأمل در آلام و مرگ عیسی مسیح برگزار می‌شود. این آیین شامل مرور ۱۴ مرحله (یا ایستگاه) از وقایع روز مصلوب شدن عیسی است، از محکومیت او تا دفن شدنش. هر ایستگاه نمادی از یک بخش از این سفر است.این مراسم معمولاً در دوران روزۀ مقدس (Lent) و به‌ویژه در جمعۀ نیک (Good Friday) برگزار می‌شود. اما افراد می‌توانند در هر زمان از سال، برای تفکر و دعا، این مسیر را طی کنند. چهارده ایستگاه راه صلیب:1. عیسی به مرگ محکوم می‌شود.2. عیسی صلیب را بر دوش می‌گیرد.3. عیسی برای اولین بار زیر صلیب می‌افتد. 4. عیسی مادرش مریم را ملاقات می‌کند. 5. شمعون قیروانی به عیسی کمک می‌کند تا صلیب را حمل کند. 6. ورونیکا صورت عیسی را پاک می‌کند. ۷. عیسی برای دومین بار می‌افتد.۸. عیسی به زنان اورشلیم تسلی می‌دهد.۹. عیسی برای سومین بار می‌افتد.۱۰. لباس‌های عیسی از تنش درآورده می‌شود.۱۱. عیسی به صلیب میخکوب می‌شود.۱۲. عیسی بر صلیب می‌میرد.۱۳. بدن عیسی از صلیب پایین آورده می‌شود.۱۴. بدن عیسی در مقبره گذاشته می‌شود.[153]Sollemnitas Immaculatae Conceptionis Beatae Mariae Virginisعیدی که در هشتم دسامبر جشن گرفته می‌شود و یکی از مهمترین روزهای مذهبی برای جماعت کاتولیک است. زیرا به باور ایشان نشان‌دهندۀ پاکی و عصمت مریم مقدس از لحظۀ لقاح او است.[154] این دعای رسمی بخشش گناهان در آیین اعتراف کاتولیک است که کشیش پس از شنیدن اعترافاتِ مؤمنان، آن را بر زبان می‌آورد. در این دعا، کشیش به نمایندگی از خداوند گناهان فرد را می‌بخشد و او را به مسیر رستگاری و آرامش هدایت می‌کند. این دعا از نظر معنوی و روحانی، قدمی است در جهت آشتی با خدا و شروع یک زندگی جدید با توبه و اصلاح.&quot;Deus, Pater misericordiarum, qui per mortem et resurrectionem Filii sui mundum sibi reconciliavit et Spiritum Sanctum effudit in remissionem peccatorum; per ministerium Ecclesiae suae indulgentiam tibi tribuat et pacem, et ego te absolvo a peccatis tuis in nomine Patris et Filii et Spiritus Sancti. Amen.&quot;[155]  مقصود میکائیل معنایی است معادل &quot;آره ارواح عمه‌ات!!&quot;...(آره، آره، اینو برای مادربزرگت تعریف کن!)[156] در فرهنگ آلمانی شخصیتی مشابه چوپان دروغگو وجود دارد که به نام &quot;بارون مونشهاوزن&quot; (Baron Münchhausen) شناخته می‌شود. این شخصیت بر اساس یک بارون واقعی در قرن هجدهم به نام کارل فریدریش هیِرونیموس فون مونشهاوزن ساخته شده است. او به خاطر تعریف داستان‌های اغراق‌آمیز و دروغین از ماجراجویی‌های خود معروف شد. داستان‌های بارون‌مونشهاوزن شامل ماجراهای غیرممکن و اغراق‌آمیز هستند، مثلاً او ادعا می‌کرده که با کشیدن موهای خودش از باتلاق نجات پیدا کرده یا با توپ جنگی به ماه سفر کرده است! این قصه‌ها بیشتر جنبه طنز و سرگرمی دارند، اما به نمادی از دروغ‌پردازی خلاقانه تبدیل شده‌اند.[157]Sollemnitas Immaculatae Conceptionis Beatae Mariae Virginisعید لقاح مطهّر مریم مقدّس[158] Dezemberهمان دسامبر[159] دعاهایی که در ادامه می‌آید برخی تخیّلی است و بر مبنای دعاهای واقعی مسیحی برساخته شده مناسب موقعیت داستان[160] Domine Iesu, judicio hominum tuum non negas. Miserere mei, qui iudicium meum ipse confundo.[161] Jesuitیسوعی، فرقه‌ای مسیحی کاتولیک که بنیان‌گزارش ایگناتیوس لویولا قدیس قرن پانزدهم میلادی است[162] Crucem tuam ferens, libertatem nostram pro nobis portasti. Iesu, mihi da virtutem ferendi.[163] Veronica, tua acta me docuerunt. Da mihi cor purum ut tuum faciem videre possim.[164]Heilige Lucia سنت لوسی از شهدای آغازین مسیحیت که برای مسیحیان درون دخمه‌ها آب‌وغذا می‌آورد و برای این کار روی سرش شمعی می‌گذاشت. امروزه مسیحیان در سوئد و ایتالیا روز عید او را در سیزدهم دسامبر جشن می‌گیرند.[165] به لهجۀ اصفهانی مثلا: الهی زخم خوره بگیری! الهی بال و پر بزنی! ان‌شاالله تیر غیب بخوری! مارمولک موذی![166]Bärchenدر زبان آلمانی برای تحبیب هم به‌کار می‌رود[167] Sancta Veronicaدر یکی از مراحل راه صلیب، ورونیکای قدیس با پارچه ای صورت خون‌آلود مسیح را پاک می‌کند و در معتقدات مسیحی آمده که اثر چهره مسیح روی آن پارچه می‌ماند از سر اعجاز...[168]Lauds نماز سحر در سنت مسیحی (ستایش)[169] Ristrettoنام نوعی قهوه قوی‌تر از اسپرسو[170] Nox áttulit culpæ, cadat,Ut mane illud últimum,...بخشی از یک دعای مرتبط با سرودهای ستایش که در وقت سحر می‌خوانند...[171] تمنّای روحِ من این بود... که چهرۀ خداوند را ببینم... تمنّای روح من این بود... که در سرای او بیارامم...[172] حاج مخمّدحسن به لهجۀ اصفهانی[173] نامی ارمنی و تخیلی برای یک عمارت قدیمی در محلۀ جلفای اصفهان- به معنی سلطنتی[174] بیا عزیزم (خمره‌جان!) پس کجایی؟ ببین چطور این علف‌های هرز را از اطراف گل‌های محمدی می‌چینم... و بگو[175] عزیزم! گوش بده تا برایت بگویم. حضرت عباسی من اخیراً تازه فهمیدم که پرنسس خانم خیلی این گل‌ها را دوست دارند. این خواب‌های پریشان هم تعبیر ندارد. اگر در خواب خون ببینی باطلش می‌کند. پس چرا نمی‌آیی؟[176] لعنت![177] Rayonnant gothicسبکی بسیار ظریف و مهذب در معماری گوتیک پیشرفته که فرانسویان ابداع کردند و از ویژگی‌های آن ظرافت ستون‌ها و کاربرد شیشۀ بیشتر برای جذب نور بیرونی بود.[178]Adoramus Te, Christe, et benedicimus Tibi.Quia per sanctam Crucem tuam redemisti mundum.[179] Epic Fantasyسبکی در ادبیات که ترکیبی از داستان‌های حماسی و تخیلاتِ نویسنده در فضایی شبیهِ زندگی عادی است مثل ارباب حلقه‌ها.[180] وینی پو Winnie-the-Pooh یک خرس عروسکی انسان‌نمای خیالی است که توسط نویسنده انگلیسی &quot;آلن الکساندر میلن&quot; و تصویرگر انگلیسی &quot;ارنست هاوارد شپرد&quot; در نیمه نخست قرن بیستم خلق شده است.[181] نام یک برند مشهور[182] معبد نخست[183] Orkanتندباد به آلمانی[184] Ecce Crucem Domini! Fugite partes adversae! Vicit Leo de tribu Juda, Radix David! Alleluia!این دعای کوتاه موسوم است به دعای سنت‌آنتونی قدیس؛ برای جنگیری و رهایی از وسوسه خوانده می‌شود در سنت کاتولیک.[185] شیرینم که آدمو دیوونه می‌کنه![186] Thomas Aquinas (1225–1274)فیلسوف مدرسی[187] در ادبیات اسلامی به معنای نماز عصر است. این‌جا آن را معادلِ &quot;نونز&quot; نماز ساعت سه بعد از ظهر (ساعت نهم) گرفته‌ام.[188]Sistine Chapel یک کلیسای کوچک است در اقامتگاه رسمی پاپ در واتیکان و محل اجلاس‌های رسمی پاپ است. فضای داخلی آن را میکل‌آنژ هنرمند بزرگ رنسانس با نقّاشی‌هایی از روز رستاخیز و داستان‌های کتاب مقدس تزئین کرده است. زمان ساخت این‌ها قرن پانزدهم میلادی است.[189] اشاره به نقّاشیِ آفرینش آدم اثر میکل‌آنژ[190]Sankt Nikolausهمان قدیس هدیه آورنده در شب کریسمس؛ پاپانوئل؛ سانتا کلاوس؛[191]Aus Fleisch und Blut!= Flesh and bloodزندۀ زنده (از گوشت و خون)[192] Hairlineخط رویش مو_ به خودم گفتم میکائیل پزشکی خوانده و باید کمی تخصصی به ناحیۀ زخم فکر کند...[193] Superficial Hemorrhage خونریزی در لایه‌های سطحی بدن مانند پوست یا مخاط ناشی از خراش و بریدگی که ممکن است به نظر زیاد بیاید ولی خطر جدی حیاتی ندارد.[194] رنگ خون دل ما را که نهان می‌داری/ همچنان بر لب لعل تو عیان است که بود (حافظ)[195] غزل از مولوی است[196]Himerosدر اساطیر یونان به معنای رغبت، و یکی از خدایان بالدار هفت‌گانه (اروس) است که الهۀ عشق، آفرودیت را همراهی می‌کنند.[197] Pothos نام یکی دیگر از اروس‌های هفتگانه[198]Eros[199]Cratylusنام یکی از مکالمات افلاطون[200] حافظ[201]Erzherzogin Mutterدوشس بزرگ مادر_ علیاحضرت مادر (به طعنه می‌گوید!)[202] سورپ به ارمنی یعنی همان قدیس[203] زمان قدرت است[204] میکائیل! برای مردانی چون تو فقط زمان اهمیت دارد.[205] شعری از سمبات بونیاتیان ترجمۀ واهه آرمن (برگرفته از فصلنامۀ پیمان)[206]Heidelbergاسم شهری در ایالت بادن-وورتنبرگ آلمان[207]Dunhillنام یک برند قدیمی[208]Summa Theologica&quot;مدخل الهیات&quot; کتابی است اثر توماس آکویناس فیلسوف و متألّه قرن سیزدهم ایتالیا در باب تاریخ فلسفه کلاسیک[209] برابر فارسی واژۀ فلسفی ابژه object[210] Homoeroticism[211]«Ինչպիսի անպատվություն!»مثلاً معادل &quot;چه جلافت‌ها!&quot;... فکر کنم البته معنای تحت‌الفظی‌اش این باشد که &quot;چه بی‌شرمی‌هایی!&quot;[212] در موسیقی سنتی هندوستان، راگا به معنای قالبی ملودیک است که با ترکیب خاصی از نت‌ها و قواعد آوازی، فضایی از حس‌وحال عاشقانه یا معنوی یا حتی نفسانی را القاء می‌کند. درمناطقی از هندوستان هر راگا برای زمان خاصی در نظر گرفته می‌شده است. به نظرم چیزی کمابیش شبیه دستگاه‌ها و مقامات موسیقی ایرانی است.[213]Klimax= climaxاوج[214]Miserere= to pityیکی از ادعیۀ توبۀ مسیحی است[215] ترجمۀ دعای طلب غفران از لاتین و انگلیسی آمده است.[216]Lazarus of Bethanyایلعاذر یا لازار یا لازاروس از دوستان مسیح که در روز چهارم پس از مرگ به معجزۀ عیسی احیاء شد[217]Mermaidپری دریایی[218]The Hitchhiking Game[219] ترجمه از انگلیسی، بخش دوم همان قصۀ کوندرا با نام بازی هیچهایک[220] &quot;شوخی&quot; هم نام یکی دیگر از رمان‌های کوندرا است...[221] &quot;کتاب خنده و فراموشی&quot; هم عنوان یکی از رمان‌های کوندرا است...[222] Barbarبه آلمانی اقوام وحشی را گویند[223] شعر احمد شاملو است[224]Matinsنماز نیمه شب ساعت دوازده[225]Laudsنماز سحرگاه ساعت سه بامداد[226] You are adorable, my sweet love![227]Thomas à Kempis _De Imitatione Christi راهب و نویسندۀ آلمانی قرن چهاردهم و پانزدهم میلادی و نویسندۀ کتاب &quot;اقتدا به مسیح&quot;[228]Sancta Trinitasتثلیث مقدس، نام یک سرود مذهبی نیز هست ساختۀ آنتوان دو فوین موسیقیدان عهد رنسانس[229]...There we two, content, happy in being together, speaking little, perhaps not a word.[230] میکائیل بخشی از قطعۀ &quot;یک نگاه گذرا&quot; از  &quot;والت ویتمن&quot; را می‌آورد... اما در شعر اصلی &quot;ویتمن&quot; می‌گوید &quot;ما دو نفر&quot;...[231] مزامیر داوود از ترجمۀ لاتین و انگلیسی و ترجمۀ فارسی انتشارات انجمن کلیمیان تهران[232] این بخش از ترجمۀ انگلیسی است[233]Alleluiaهلله‌لویاه[234] Sed tu Domine usquequo[235] این دو جمله عباراتی است که بنابر آیین کاتولیک، معمولاً در آغاز فریضۀ اعتراف، نزد کشیش گفته می‌شود...[236] I want youنام آهنگی که گروه &quot;باغ وحشی&quot; یا &quot;سویج گاردن&quot; در سال 1996 خواندند[237]  Savage Gardenیا باغ وحشی نام یک گروه پاپ دونفره (ِDuet Pop) بوده است متشکل از دارِن هِیز Darren Haves خواننده و دنیل جونز Daniel Jones  خوننده و نوازندۀ گیتار و کیبورد بود که در سال 1993 تأسیس و با چند تک‌آهنگِ موفق از جمله همین آهنگِ &quot;تو را می‌خواهم&quot; در 1996 به شهرت دست یافت.[238]Synth-popنوعی از موسیقی پاپ است که با وسائل الکترونیکی اجرا می‌شود و به تکنوپاپ هم مشهور است...[239] میکائیل با جناس کلامی این عبارت بازی می‌کند... چون سنت پاپ به نوعی_ با املائی دیگر البته saint pope_ به معنای پاپ قدیس هم می‌شود... شباهت لفظی آن در لهجۀ فرانسه با عبارت پاپ مقدس، میکائیل را فکری کرده است...[240] I want you[241]Synth-pop= synthesizer popپاپ ترکیبی مثلاً...[242] I Want Youظاهرا خواننده و ترانه‌سرا در مصاحبه‌ای گفته این شعر را برای پسری که یکبار در عالم رؤیا دیده و عاشقش شده سروده است...[243] ساعت 9 صبح[244] ساعت 9 شب[245] Johann Wolfgang von Goethe(1749- 1832)[246] Johann Christoph Friedrich von Schiller(1759-1805)[247] Christian Johann Heinrich Heine (1897- 1856)[248] چشمانِ خشکیده‌شان بی‌قطره‌ای اشکمی‌نشینند در کارگاهِ بافندگی ‌و زیر لب می‌غرند:&quot;آلمان! ما کفن تو را می‌بافیم؛با نفرین‌های سه‌گانه در تاروپودشمی‌بافیم؛ می‌بافیم...&quot;[249] هر وقت به دیدن چهرۀ تو نیازمندم،فقط چشم‌هام را می‌بندم و می‌روم به جایی کهخیال بلورین تو و احساسات ارغوانی پناه گرفته، تهِ مهره‌های کمرم؛ شیرین مثل کولای چیکاچری...لازم نیست سعی کنم شرحش دهم، فقط محکم می‌چسبمش و اگر دوباره اتفاق افتد، شاید یک کمی پیش بروم،تا بازوها و لب‌ها و آن صورت گرد که به آن نیازمندم، و می‌خواهمش؛کمی نزدیک‌تر بیا، کمی عمیق‌تر و بلندتر نفس بکش؛ وقتی به تو می‌رسم، اصلاً نمی‌فهمی به چی خورده‌ای،آه من تو را می‌خواهم، نمی‌دانم که به تو نیازمندم یا نه، ولی می‌میرم که بدانم؛من از آن‌هایی هستم که سرسپردۀ کامل می‌شوند، هدفم در زندگی آسایش مطلق است؛ولی با یک گوشۀ چشمی یا بوی عطری هم کله‌پا می‌شوم و از هوش می‌روم؛البته گفتگو با معشوق هم گاهی خوب است؛ اما رابطه به‌واسطۀ کلمات و نمادها؛ مثل شنا کردن ته دریاست وقتی بارانی به تن کرده باشی؛پس بیا نزدیکتر، عمیق‌تر نفس بکش؛ تا به تو برسم و تو اصلاً نفهمی چی شد؛آه که تو را می‌خواهم!... نمی‌دانم به تو نیازمندم یا نه، ولی می‌میرم که بدانم... پس شاید یک‌روزی بفهمیم...[250]Darren Hayesخواننده استرالیایی[251] Calicisجام مقدس در عشای ربانی[252]Clark Gableبازیگر امریکایی (1900-1960)[253]Gregory Peckاز مشهورترین بازیگران دهۀ 1940 تا 1970[254]James Byron Deanبازیگر امریکایی که فقط پنج سال در صنعت سینما کار کرد و در جوانی سال 1955 در سانحه تصادف کشته شد، اما شهرت بسیار یافت.[255] Saint Antoniusقدیسی از مقدسین تارک دنیا در عهد آغازین مسیحیت که مشهور بودند به پدران صحرا، او را پدر رهبانیت مسیحی دانسته‌اند. ماجرای وسوسه‌های او مشهور است.[256]Memoria de mis putas tristesبا بدجنسی اشاره می‌کند به عنوان کتاب &quot;خاطرۀ همۀ روسپیان غمگین من&quot; اثر گابریل گارسیا مارکز[257] University of British Columbia[258] والاحضرت دوشس! اجازه فرمایید این جوان زیبا و ظریف را حضورتان معرفی کنم. او دوست‌پسر (معشوق) من است.[259] Magicfiberنام برند نوعی دستمال میکروفایبر[260] بخشی از دعای دست‌جمعی نماز &quot;تِرس&quot;[261] ترجمۀ بخشی دیگر از همان سرود مذهبی... مقصود عشق به تثلیث مقدس است...[262] بخش‌هایی از مزامیر داوود. مزمور 118؛ برخی از این آیات را در کلیسای کاتولیک ظاهراً در نماز پرایم (نخست) می‌خوانده‌اند...[263] Choral همان همسرایی و دسته‌جمعی خواندن[264] Վաղարշապատولاش آباد؛ از شهرهای ارمنستان[265] Opusنام یک گروه موسیقی پاپ‌راک اتریشی که آهنگ مشهور &quot;زندگی زنده است&quot; را خواندند در 1984[266] &quot;زندگی زنده است&quot; نام ترانه‌ای از &quot;اوپوس بند&quot; یک گروه موسیقی پاپ-راک اتریشی است که در سال 1984 اجرا و بسیار مشهور شد.[267] زندگی زنده است؛ وقتی ما با همۀ نیرومان ظاهر شویم؛ بهترین‌ها را بروز می‌دهیم؛ در هر لحظه از یکساعت به بقیۀ آن فکر نکن؛ پس همۀ شما قدرت به‌دست می‌آورید؛ بهترین‌ها را به‌دست می‌آورید؛ وقتی هرکس هر چه دارد می‌دهد؛ و همه با هم یک آهنگ را می‌خوانند؛ پس زندگی این است؛ زندگی زنده است؛ وقتی همۀ ما احساس قدرت کنیم، زندگی زنده است؛ بیا بایست و برقص؛ زندگی زنده است وقتی مردم با احساس گروه موسیقی همراهی کنند؛ بله! زندگی زنده است. و وقتی آهنگ تمام شد، تو فریاد می‌زنی که باید ادامه داشته باشد؛ هر لحظه از آینده، خاطره‌ای از گذشته است. چون همۀ ما با تمام نیرو ظاهر شدیم. و بهترین‌هامان را وسط گذاشتیم. و هرکس همه‌چیزش را داد و هر آهنگی که هر کسی خواند این بود... زندگی زنده است!...[268] زوربا شخصیت اصلی رمانِ &quot;زوربای یونانی&quot; اثر نیکوس کازانتزاکیس است. در برداشت سینمایی 1964 از این داستان، زوربا در انتهای ماجرا و پس از آن که کوشش‌هایش در جهت راه‌اندازی معدن زغالسنگ شکست خورده به طرزی غیرمنتظره آغاز به رقصی شادمانه و ظاهراً بی‌دلیل می‌کند که به نوعی به مضمون &quot;و زندگی همچنان ادامه دارد&quot; نزدیک می‌نماید...[269] Linaria cannabinaنوعی پرندۀ کوچک رهگذر از خانوادۀ فنچ که نامش از علاقه‌اش به دانه‌های کتان گرفته شده[270] Eurasian skylark[271]Alauda arvensis[272] Schwarzwaldجنگل سیاهقسمت قبل</description>
                <category>حواری سیزدهم</category>
                <author>حواری سیزدهم</author>
                <pubDate>Mon, 31 Mar 2025 10:30:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاه بی گاهان- چهل و هشت</title>
                <link>https://virgool.io/@Kha/%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A8%DB%8C-%DA%AF%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86-%DA%86%D9%87%D9%84-%D9%88-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-ryp0zlfgijkt</link>
                <description>گاهِ بی‌گاهان- قسمت چهل‌وهشتم«... ای یار!... بر من پدیدار شو... پدیدار...همچنان‌که در آن آخرین بدرودِ خاکستریِ زمستان...در سکراتِ واپسین نفس‌ها...با هر چهره‌ای... به هر صورتی...ستاره‌ای در دوردستِ افلاک...نسیمی ملایم... نوایی نرم...مخوف‌ترین خیالِ دهشتناک...تنها تو را می‌خوانم... اینک...نمی‌گویم از حقارتِ آنانیکه حقد و حسدِ منحوسشانجانانم را به دستانِ سردِ نیستی سپرد...رازهای قلعۀ نُه‌توی نهانیِ مرگ را نمی‌جویم...هر چند چنگالِ بی‌رحمِ تردید،بارها قلبم را پاره‌پاره کند...فقط این است که همچنان می‌سوزم...می‌خواهم بگویم هنوز دوستت دارم...تا ابد مال تو هستم...بر من پدیدار شو!... پدیدار شو!...»[1]زیرِ طاقِ بلند و تیزه‌دارِ دهلیزهای خاکستریِ کهن، هوای سردی جریان دارد. روشنیِ وهمناکِ آسمانِ بی‌گاهی از پشتِ شیشۀ مات و مه‌آلودِ پنجره‌های شامخ و منقوش پیداست و دمادمِ غروبی مبهم و زمستانی و خسته، میان دلهره‌های سکوت و پیچ‌وتابِ کاربندیِ هشتیِ‌ِ سنگی نفس‌نفس می‌زند...قلبم به این طرزِ بی‌شرمانه و رنج‌آور، تندتند می‌تپد... درد زیر زانوانم زق‌زق می‌کند، کوله‌پشتی‌ام را گوشه‌ای زمین می‌گذارم، ولی جرأت ندارم بنشینم روی یکی از آن صندلی‌های نفیسِ طرح شرایتونِ[2]کُنج دیوارها که از فرطِ قدمت و انزوا و دست‌نخوردگی به اشیاءِ گنجینۀ موزه‌ها می‌مانند...برای چندمین دفعه پابه‌پا می‌شوم و فکر می‌کنم احتمالاً تا الان، بانوی بلندقامتِ ژرمنیِ سرخ‌پوش، پشت این درِ بستۀ پیش چشمم، وظیفۀ خود را به انجام رسانیده و ورودِ مرا به حضرتِ عالیجناب اعلام داشته است...ولی هنوز هم باورم نمی‌شود، فراسوی این چارچوبِ کهنسالِ محکوک_ که راستی چونان تنۀ درختِ بلوطی سنگین و سترگ_ برابرم قد برافراشته، خودِ خودِ میکائیل_ حیّ و حاضر_ به انتظار من نشسته باشد!... همین‌طوری بهت‌زده و مجذوب و منجمد بر جای مانده‌ام که بانو از اتاق بیرون می‌آید و کنار طاقگانِ ورودی_ در دو قدمی‌ام_ قدری درنگ می‌کند و همان نگاهِ خالی از معنایش را در چشمم می‌دوزد، تا با اشاراتِ آرامِ یک دست و عبارت &quot;بیته اشتاین زی آین&quot;[3]به پیشگاهِ او فراخوانَدَم...دو سه گام بیشتر نمانده تا مقصد؛ امّا می‌بینم که باز در وضعیتی بی‌اندازه ناسازوار، گیر افتاده‌ام... باید صبر کنم تا این خانمِ نامحرمِ بسیار محترم برود و به‌اندازۀ کافی دور شود... هرگز نمی‌خواهم نخستین لحظاتِ ملاقات من و میکائیل در حضور و یا حتی محدودۀ میدانِ بینایی یا شنوایی او باشد... مباد بتواند_ مثلاً کمابیش مثل آدریانا_ با زیرکیِ زنانه و عجالتاً آلمانی‌اش، از روش ‌و رفتار و نگریستنم، قضاوتی محتوم کند دربارۀ من!... که توی نگاهِ تهی و بی‌هدفش بخوانم... و بیچاره‌تر شوم...پس برای فروبردنِ چند نفَسِ شکسته و کوتاه و دردناکِ دیگر، می‌ایستم و خود را ناخواسته در دامِ پرسش‌های وسواس‌وارِ ذهنِ همچنان‌ناباورِ خویشتن می‌اندازم...اصلاً چطور چنین اقبالی به من روی نموده تا قدم بر بارگاهِ قافِ لامکانِ قصر موروثیِ خاندانِ وورتنبرگ بگذارم... در ناکجای آن عالمِ موازیِ ناممکن؟...که ارواحِ نیاکان سلطنتیِ میکائیل، چونان اربابُ‌الانواعِ المپ تا همیشه بر امتلاءِ خاموشِ ابدی‌اش حکم می‌رانند...چگونه تا کنون هزاران‌بار لحظه‌به‌لحظه برای وصالِ این سعادتِ معهود، برگزیده شده‌ام؟...و قطعاً هر یک گامی که برداشته‌ام، نه به ارادۀ آگاهانۀ خودم...بلکه گویی با مشیتِ همدلانۀ یک دانای کلِّ بخشنده و مهربان بوده است...انگاری قهرمانِ محوریِ یک داستانِ بلندِ کسالت‌بار و بی‌پایان باشم... محصولِ خیال‌پردازیِ نویسنده‌ای شوریده‌وضع و آشفته‌احوال... و ناخوش‌مزاج...که خزانۀ پریشانی مملوّ از افسانه‌های پریانِ مللِ مختلف را نیز در سر داشته باشد...کسی که از کودکی تا کنون در دنیای تخیّلات و اندیشه‌های او، زیر لایه‌ای پنهان از حقایقِ مبتذلِ زندگانیِ روزمره‌اش زیسته باشم‌...درونِ خاطرِ خیال‌بند و ذهنِ ناخودآگاهِ پُرجوش‌وخروشِ خاموشش...روی کاغذهای خط‌خطی و دست‌های جوهری‌اش... لابه‌لای دفتر و دواتِ کهنه‌اش...در سحرگاهانِ اردیبهشتیِ اشتیاق و مهجوری... یا عصرهای خیس و خزانیِ دلشکستگی و تنهایی‌اش...در التهابِ رخوتناک و خیال‌پرورِ شهریورانِ شومِ دلشکستگی... و روی امتدادِ دراز و بی‌بهرۀ دی ‌و بهمنِ آن حیاتِ سترونِ بیهوده‌اش...پابه‌پای او پیش آمده‌ام...با او پیر شده‌ام...به ارادۀ او زاده‌ام... و به یک اشارۀ نوک قلمش خواهم مرد...بعد به‌یکبارگی_ راستی_ احساس می‌کنم که می‌بینم، کسی دارد مرا می‌نویسد...با یک روان‌نویسِ معمولی که جوهری ارغوانی‌رنگ دارد...پشتِ کاغذهایی چروک‌خورده و زرد که روی دیگرش نسخۀ پیش‌نویسِ یک کار تحقیقیِ دانشگاهی است...با دستِ راستی استخوانی و کوچک... ظاهراً زنانه!...دستِ ناشی و لرزانِ یک مصنّفِ احتمالاً تفنّن‌کار... و حداقل در کاروبارِ داستان‌نویسی، غیرحرفه‌ای...دستِ اویی که مرا در ذهنِ شورآفرین و مأیوسِ خویش آفریده است...و من تنها می‌توانم در عالمِ اوهامِ او زنده باشم... در جهانِ موازیِ مخلوقش...یعنی فقط در یکی از پندارهای پریشانِ آرمان‌خواهانۀ یک انسانِ دیگر...یک زن... با آرزوهایی بزرگ و سراسر مفقود و برباد رفته[4]...میانسال و میانه‌احوال... شاید چهل‌وچندساله... لاغراندام و خیلی کاهلانه بدلباس... بگویی‌نگویی هنوز قشنگ... _مثل خود من_ معلّم ساده و خسته و تمام‌وقت، در یک آموزشگاهِ شهرستانیِ دورافتاده... فراموش‌شده... کسالت‌آور و دست‌وپاگیر...... و شاید هم او ‌که آنقدر پای‌دربند و تنهاست...که برای سال‌ها مرا در دامِ پیچاپیچِ تصوّراتِ بی‌انتهایش بدین‌سو و آن‌سو می‌کشاند...اویی که شبیهِ خیلی از زن‌ها است...یعنی یک آدمِ معمولی... که مثلِ هیچکس نیست......پس هم او خدای ما است...آفریدگار من و میکائیل!...می‌بینم که هر دو ما در ابهامِ رؤیای‌ مه‌آلود و بکرزاییِ جنونِ مجرّدِ آن سوّم‌شخصِ ناشناخته، بی‌اراده زاده و بالیده‌ایم...آن‌سوم‌شخص‌زنی که شاید من، فقط نیمۀ آشنای روحِ مردانۀ پنهانی او باشم و میکائیل آن نیمۀ بیگانه‌وشِ دیگرش...( به‌نظرم کارل گوستاو یونگ[5]بود که می‌گفت هر مردی درونِ روانِ ناآگاهش دو وجه از صورتِ مثالیِ زنانه دارد... پس این امر ممکن است دربارۀ هر زنی نیز، صادق باشد...)کسی که افسون و مانا و آدریانا و خانم‌معلّم و همۀ آن زنانِ فریبای داستان زندگی‌ام، سایه‌ای از وجوهِ واقعی یا زوایانی نهانی سرگذشتِ او یند...بعد واقعاً در یک لحظۀ اعجازآمیز به‌وضوح می‌بینمش...... نشسته پشتِ میز تحریری خیلی نابسامان و شلوغ، در تاریک ‌و روشنیِ یک اتاق مسدودِ اداری... لیوانِ چای نیم‌خورده و پاره‌کاغذهای نصفه‌نیمۀ چرکنویس پیش دستش پراکنده است... چهره‌اش پریده‌رنگ و روسری‌اش ارغوانیِ سیر...قدری شبیه مادرم است... کمی مثل خانمجانم... اندکی به میکائیل می‌ماند... و خیلی به خودِ من...و دارد مرا می‌نویسد...که پشتِ دری ساکت و سنگین، مردّد ایستاده‌ام و... وسواسناک پابه‌پا می‌کنم...اینک انگاری حتی آهنگِ صداش را می‌شنوم... مثلاً مانندِ آن‌جوری که توی یک فیلمی دیده‌ بودم... در ایّامِ قدیم...خدایا!... اسمش چی بود؟...&quot;عجیب‌تر از خیال&quot;؟... &quot;غریب‌تر از یک قصه&quot;؟....[6]صدایش خیلی به لحنِ مادرکم می‌ماند... ملایم و لطیف... امّا به‌گوشم، کمی خسته است و خش‌دار... و دارد با صراحت و روشنی... خیلی شمرده می‌خواند......&quot;بهرام ورجاوند... آن شهسوارِ شکست‌خوردۀ مسکین... آن از اسب و اصل فرو افتاده... پای تا سر، درد و دلتنگی[7]بر بلندای برفپوش و ابرآلودِ المپِ اساطیر، به منتهای قلّۀ قافِ سیمرغِ خویش رسیده بود...و داشت پشتِ آن درِ کنده‌کاری‌شدۀ چوبِ‌بلوط با بی‌قراری و تشویش پابه‌پا می‌شد...دقیق‌تر که نگاهش می‌کردی، به‌وضوح می‌توانستی آن دو انعکاس درشتِ اشک‌مانند را ببینی که در قرنیه‌های خرماییِ مایل به سبزرنگش می‌درخشید... و به طرزِ نگاهش حالت غمگین و معصومانه‌ای داده بود...طوری که انگاری همیشه یک چیزی شبیهِ خرده‌موجِ حُزن و حسرت، تهِ آبگیرِ آرامِ چشم‌هاش لَم لَم می‌زد...بگویی‌نگویی قدوقامت یک دوندۀ استقامت را داشت... کمابیش بالابلند بود..._به‌تخمین یک بَهر کمتر از هفت چارک_... و چالاک و باریک‌اندام...در حدود چهل‌و چهارسالگی هنوز جوان‌نما بود و... مجموعاً بی‌اندازه خوش‌قیافه و دیدنی...هر چند موهای فندقی‌رنگش در دو سوی شقیقه‌ها به نقره‌ای می‌زد و در حدی کوتاه شده بود که به‌وضوح می‌شد تخمین زد به محض رشد کردن، درست بر بالای پیشانیِ هموار و روشن و بلندش، کمی تاب خواهد خورد... ولی این سفیدیِ مهاجم، هنوز به‌طور محسوسی به موهای ریش کوتاه و مرتّب روی چانه و گونه‌هاش ناخنک نزده بود...از طرفی، سکناتش نیز حالتی را نشان می‌داد حاکی از شبهه‌ناکی و شوریدگی‌های سالکانه...مغروقِ حیرتی بی‌انتها... و به طریقی شگفت‌آور و بی‌نظیر، مردی می‌نمود که تا این سن‌وسال هیچ از جذّابیت‌های ظاهری خود، آگاهی ندارد...بیشتر چهرۀ یک یتیمِ ابدی را داشت... یا یک عاشقِ آشفته‌حالِ افسانه‌های منظومِ سبکِ عراقی را... فرهادِ شیرین و مجنونِ لیلایی که به جامۀ مردمانِ امروز درآمده باشد... شیرین‌مست و خوش‌نفس و مخمورِ صدشبه...ولی کاپشنِ امروزی و معمولیِ کلاهدارش، اخرایی‌رنگ بود و شلوارِ فِلانل ضخیم‌اش، سیاه... چکمه‌های ساق‌کوتاه سنگینِ خاص سنگ‌نوردی به پا کرده و یک شال‌گردن دستبافِ سبزِ یشمی را دور یقۀ نیم‌تنۀ پشمیِ قهوه‌ای‌رنگش پیچیده و زیر لبه‌های آن فروبرده بود...طرز آرایش و لباس‌پوشیدنش می‌توانست ذوق‌ و سلیقه‌ای ساده و سلیم ولی ناخودآگاه، لاقیدانه و عاری از وسواس را به نمایش گذارد... و با وجود این، هنوز چهره‌اش حال‌وهوای یک روشنفکرِ منزویِ کتابخانه‌نشین را داشت که از بدِ حادثه از پناهگاهش بیرون شده و به طبیعت‌گردی آمده باشد... طوری که انگاری نور چشمش را بزند... سرما نوک بینی‌اش را به خارش بیندازد... و زانوانش از نفوذ نمِ باران درد بگیرد...پوست صورتش در حد نگران‌کننده‌ای پریده‌رنگ می‌نمود ...لب‌هاش که از فرط سرما و خشکیِ هوا ترک خورده بود، همچنان سایۀ نوعی صورتیِ سالمونِ کم‌مایه را منعکس می‌ساخت... و طرحی بی‌اندازه احساساتی داشت... طوری که انگار به دقت نقاشی شده... و دست هنرمندی بارها طرحش را کشیده و تصحیح کرده باشد...لب‌هایی که به محض کوچکترین جنبش به ارتعاشی ریز و نامحسوس دچار می‌شد... همچنان‌که انگشتان بلند و باریک دست‌هاش...انگاری همیشه کمی معذّب و مضطرب باشد و یا از چیزی خجالت بکشد...در عین حال همۀ ظرائفِ روش و رفتارش، یک‌جور پنهان و رمزآمیزِ گربه‌واری، مثل جانور دست‌آموزی گمشده، لرزان و محتاط، در عین‌حال قشنگ و خواستنی می‌نمود...و در دلِ مشاهده‌گری مهربان، احساسِ همدلیِ حمایت‌گرانه برمی‌انگیخت...حتی حالا که همین‌طوری بی‌هدف، دو قدمِ کوتاهِ نامطمئن به طرف پنجره برداشت... بعد دوباره ایستاد و دستمال چروکیدۀ توی دستش را آهسته کشید روی پیشانی کاملا خشکش... انگاری بخواهد قطرات عرقی را که نبود پاک کند... بعد با همان پارچۀ پیچازیِ تمیز ولی کهنه، بینی‌ خوش‌ترکیبِ سرمازده‌اش را خارانید... احتمالاً تا نگذارد راستی منجمد شود...سر آخر هر دو دستش را همراه دستمال فرو برد و فشار داد ته جیب‌هاش...به‌نظر می‌رسید در برداشتن گام‌های نهایی، دچارِ تردیدی عذاب‌آور شده باشد... شاید از بدایتِ صحنه‌ای که پشتِ آن درِ نیمه‌باز انتظارش را می‌کشید، می‌ترسید... یا برعکس می‌خواست نشئۀ چشمداشتِ چنان اجرای شکوهمندی را هر چه بیشتر، در سراسرِ سلسله اعصابِ خویش احساس کند...هر حال و نیّتی که داشت، عجالتاً آنقدر صبر کرد تا انعکاس تق‌تقِ پاشنۀ کفش‌های خانمِ پیشکار در انتهای دالانِ پشتِ سَرَش، به‌کلّی محو و خاموش شود...بعد با کم‌رویی، به‌بیهودگی و خیلی آهسته _جوری که چه‌بسا شنیده هم نشد_ با مفصلِ انگشتِ سبّابه، کوبید پشتِ آن لنگه‌دری که از قبل نصفه‌نیمه گشوده بود... و آرام رو به داخل هُلش داد...و گذاشت تا موجِ روشنایی، یکباره چونان سیلابی به سویش هجوم آورد...طوری که بلافاصله اعصابِ بینایی‌اش در تلاش برای تطابق با حجمِ نورانیِ مکانِ جدید، دچارِ انقباضی ناگهانی و دردناک شود...بعد آژنگی عمیق افتاد میانِ دو ابروی بلندش... بالای آن گودیِ بامزۀ خیلی مشخصی که میان پیشانی فراخ و بینیِ کوچکِ نمکینش داشت...دقیقاً همانجایی که میکائیل_ بنابر عادتی ارتباطی_ با انگشت شست نوازش می‌کرد... قرن‌های قرن پیشتر از این...اخم هم بر چهرۀ ملایم و انگاری مهربانِ بهرام، بیشتر حالتی غمبار داشت تا خشمگین و پرخاشگر...یک‌لحظه بی‌اختیار پلک‌هاش روی هم فشرده شد... بعد بی‌درنگ و بادستپاچگی سرش را تکان داد و با حالتی حاکی از اراده‌ای هوشیارانه چشم‌هاش را_ حتی کمی بیش از شکلِ عادی و درشت‌شان_ گشود تا گوشه‌ای از دیدارِ منظرۀ مقابل را نیز، حتی برای لمحه‌ای از کف ندهد...صحنۀ روبه‌رو اتاقی بود بزرگ با همان حال‌وهوای گوتیکِ قرونِ‌وسطایی که انتظارش می‌رفت... سقفی بلند داشت و دیوارهای سنگی و پنجره‌های کم‌عرض و مرتفع با طاقگانِ جناغیِ مضاعف و مزیّن و منقوش به آرایه‌های لانه‌زنبوری و حجّاری‌های گل‌سرخی... سخاوتمندانه وسیع، با اثاثیه‌ای به سبکِ نئوکلاسیک، ساده، فاخر و مختصر، که کُنجِ دیوارها چیده شده و بیشترِ فضا را در آسایشِ مبسوط خود، رها کرده بودند...در برابر دیوارهای قفسه‌بندی شدۀ انباشته از کتاب، تنها یک میز پذیراییِ دوازده‌نفره و صندلی‌هاش، نیم‌دستِ مبل راحتی کنارِ یک بخاری دیواری و یک میزتحریر و ملزوماتش در جوارِ یک ساعتِ ظاهراً عتیقه و پایه‌دار دیده می‌شد...و در این میان، عالیجناب_ همان مردِ فوق‌العاده‌ای که به محضِ بازشدنِ در، از جای خویش در پشتِ میزتحریر برخاسته بود...و هیئت و هیبتِ یک قهرمانِ دکاتلونِ المپیک[8]را داشت... یا شاید یک پهلوان اسطوره‌ای از پهنه‌های نبردِ حماسۀ ایلیاد[9]... البته ملبس به جامۀ ساده و نیمه‌رسمیِ اسقفٍ اعظمِ کلیسای کاتولیک جدید... یعنی یک دست کت‌وشلوار سربی‌رنگ و پیراهنِ یاسی خیلی روشن با یقۀ کشیشی سفید... همراه با طرح تبسمّی روی چهرۀ درخشانش که به لبخندِ فوق ستاره‌ای از عالمِ سینما می‌مانست برابر دوربین رسانه‌ها، حینِ گام‌زدن بر فرش قرمز یک جشنواره...تصویرِ سیمای بسیار باشکوه و زیبایش، ترکیبِ شگرف و نادری بود از رفاه و اشرافیت و قناعت و شکیبایی...وقتی به محضِ مشاهدۀ میهمان برپای ایستاد و چند گام به استقبالِ او شتافت، در چابکیِ بی‌تکلّفِ رفتارش، سادگی و لطف کودکانه‌ای دیده می‌شد... همۀ آن شکوفاییِ رخشنده، اصیل و پرنشاطی که بر پیشانی‌اش می‌تافت، به شوروحالِ طبیعیِ طفلِ فارغ‌البالی می‌مانست که کمترین عقدۀ حقارتِ درونی و دشواری‌های عادی و مبتذلِ روزمرگی‌های عوام‌النّاس را تجربه نکرده باشد... ولی در نگاهِ چشم‌های_ به آن طرزِ غریب و نایاب_ آبیِ‌ارغوانی‌اش، ژرفای تأمّلی عمیق و همدلانه و نوعی حکمتِ کهنسالِ دردآشنایانه دیده می‌شد...میکائیلِ روبنیان...همان حریفِ قدیمی... عشوه‌سازِ پیمان‌شکن افسونکار... خندان و خدنگ...دو بهر از بهرام بلندبالاتر، هفت‌هشت سالی از او بزرگسال‌تر و_ ازین لحاظ_ حتی از او نیز جوان نماتر بود... و دقیقاً از آن چهره‌هایی داشت که هرگز نمی‌توان از تغییرِ حالاتش، افکار و احساساتی را حدس زد، یا سن‌وسالش را به تخمین دریافت...از همان چند تارِ موی نقره‌ای، لابه‌لای انبوه موی کوتاهِ یکدست، شبق‌رنگ...یا پیشانی صاف و گونه‌هایی تقریباً استخوانی و بسیار خوش‌تراش که به حجم رخامینِ مجسمه‌های جاودانیِ گنجینه‌ها می‌مانست...همچنان‌که او خود نیز انگاری از جماعتِ معدود جاودانگان بود...در لبخند شگفت‌انگیزِ شنگرفیِ روشنش_ که سایۀ مهربانی و بزرگ‌منشی داشت_ به‌وضوح می‌شد دید که از نگاهِ پرستش‌وار میهمان نسبت به خود_فروتنانه و رازپوشانه_ آگاهی دارد...شاید همین ملغمۀ نادر و نامقدورِ تواضع و کمال و آگاهی بود که از او تمثالی نمادین و فرابشری و به‌شدّت فریبنده می‌ساخت...در نهایتِ زیباییِ ظاهر و عُلوِّ مسند و منزلت و مکنت، خیلی حکیمانه، منزّه از مستیِ غرور می‌نمود...در واقع هنوز می‌توانست مثلِ ایّامِ جوانی، از دیدارِ دوستِ خاصّۀ خاضعِ خویش، معصومانه از اعماقِ جان، احساس شادی کند... و ضمناً حواسش به احوالاتِ همیشه پیچیده و غامض او باشد که اینک_ به‌وضوح و توأمان_ هم به‌وجهی تب‌آلوده و پرتشویش، خشنود می‌نمود و هم قدری آزرده و معذّب... شاید از این که ناگزیر، باز او را به‌نوعی در هیئتِ مردی از آباء کلیسا ملاقات می‌کرد...البته در چهرۀ اغلب گشاده و مشعشعِ میکائیل نمی‌شد چیزی خواند، ولی دیگر ششدانگِ حواسش را به بهرام داده...و اراده کرده بود تا دغدغه‌های ریزودرشتِ مشغله‌های معمولِ زندگیِ را به دست فراموشی سپارد...یعنی همۀ آن حساب‌وکتاب‌های خیریّۀ جدید اِرْتزْهِرْتْزوگین[10]_مادرش_ برای آموزش کودکانِ مهاجرِ غیرقانونیِ افریقای شمالی و خاورمیانه... و هزینۀ طرح‌های حامیانه‌اش برای توانمندسازیِ جوامعِ محروم در برابر بزرگترین همه‌گیری قرن... آن هم درست موقعِ سقوطِ ارزشِ سهامِ ابرصنایعِ خودروسازی آلمان در بازارِ جهانی... و از همه بدتر مأموریتِ مبهمِ ماه آینده‌اش از سوی واتیکان برای سفر به ایالات متّحده، جهت تحقیق و تفحّص دربارۀ رسواییِ اخیرِ فسادِ اخلاقیِ اعضای کلیسای کاتولیک و سوء‌رفتار جنسی با کودکان... (به این‌جا که رسید برای چندمین دفعه با خود اندیشید: آخ! واقعاً این ارواحِ خبیث چه مرگشان است و از جان بچّه‌های مردم چه می‌خواهند؟!)_ یا سایر جزئیات ضروری مثل برنامه‌ریزیِ هدایت طرح‌های تحقیقاتیِ گذشته و آتی و ادارۀ امورِ مرتبط با دانشجویان مستعد و شایستۀ کمک‌هزینه‌های تحصیلی... و همۀ آن مکاتبه‌ها و جلساتِ بی‌پایانی که می‌بایست در کلِّ این موارد انجام شود... (و البته سالی نبود که نوبت به حساب و کتاب بورسیه‌های دانشجویی برسد و دلش همراه با افسوس و خوش‌باد، از آن یارِ جفادیدۀ از دست‌رفته یادی نکند...)و حالی عجالتاً تصمیم داشت، عوضِ همۀ این‌ جاروجنجال‌های همیشگی و بی‌پایان، به احوالات فعلیِ همان دوستِ قدیمیِ دلشکسته و بازیافته‌اش رسیدگی کند...زیر لب با خودش زمزمه کرد... ... “Begin again”[11]البته که بهرام_ لابد، همچنان_ مقداری بدقلقی می‌کرد!... امّا تسلّای غالبِ دردهای او، نمی‌توانست زیاد هم کار سختی باشد!... حدّاقل غیر ممکن که نبود!... وقتی همیشه می‌شد به راحتی فهمید الان او چه خیالی در سر دارد، یا دقایقی قبل چه فکرهایی داشته... یا حتی بعدتر چه حرکتی خواهد کرد...آخر خواندنِ افکار و پیش‌بینیِ سکناتش، اصولاً کار سختی هم نبود... وقتی همه‌چیز را توی آن چشم‌های درشتِ حُزن‌آمیزِ اشک‌بیزش می‌شد دید... چشم‌هایی شفّافِ شفّاف... مثلِ عسلِ مصفّا!...مجموعاً برآیندِ جزءبه‌جزءِ صورتِ زلالِ شیرینش، به برکه‌ای صاف و پاکیزه می‌مانست که تا تهش پیداست... حتی همان لرزش‌های ریز و عصبیِ پلک‌هاش، وقتی دستپاچه یا دلخور می‌شد و تندتند بر هم می‌زدشان... و رنگِ متغیّر پیشانی‌ و گونه‌هاش... و خود لب‌هاش که همیشه انگاری منتظر چیزی بود... پاسخی... وعده‌ای... نقل‌ونباتی... یا بوسه‌ای...لب‌هایی معصومانه هوسبار که خودش یک طعمِ متفاوت خاصی داشت... لطافتی نغز و غلیظ... شکرین و پرمایه... مثل دسرِ ژله‌خامه‌ای...که صورتی و سرخ روی سفیدی دندان‌های خوشگلِ کمی‌خرگوشی‌اش، می‌لرزید... نیمه‌باز و منتظر...خیلی گل‌برجسته و پررنگ، روی پردۀ نازکِ خاطره‌ای مه‌آلود و بارانی و نمناک...متّصل به تصویرِ کهنۀ یک عصرِ پاییزی...دقیقاً کی بود؟...از کجا می‌خواست بداند؟!هرگز این جزئیاتِ بی‌مصرف به‌خاطرش نمی‌ماند...ولی از طرفی دربارۀ آن لب‌ها، بی‌انصافی می‌بود اگر خاطرۀ برخی بهره‌مندی‌های مختصر و خفیف را نیز، فراموش کرده باشد...حتّی هنوز یادش می‌آمد که داشت زیر رگبارِ بی‌امان، سعی می‌کرد درِ سمتِ شاگردِ آن فِراریِ خیسِ خَفَنِ مسخره را_که تازه خریده بود و خوشش نمی‌آمد و خیلی زود هم ردش کرد، برود_ باز کند، بی‌آن که ذراتِ گل بپاشد روی آستینِ خودش و دامنِ کُتِ شیری‌رنگِ دوستِ ملوسش- اسمش چی بود؟... مژده یا مهتاب یا مهری؟... یک چنین میم‌هایی_...هر دو عجله داشتند و حسابی سردشان بود...بعد بی‌هوا متوجّه او شده بود... با آن لب‌های باران‌خوردۀ قرمزِ براق خوشمزه‌اش... ایستاده بود زیرِ سایبانِ ورودیِ پارکینگِ روبازِ دانشگاه... انگار از مدّتی پیش ...سراپاش خیسِ‌خالی بود و لابه‌لای غلظتِ مه می‌لرزید... از زیر آن کلاهِ بافتنیِ بچّگانۀ عجیب و موی آشفته و پلک‌های نمناک و هراسان، خیره‌خیره نگاهش می‌کرد... یک‌جور طلبکارانه‌ای... آخر این شاه‌پسرِ خیلی وونْدِرشون[12]_ که همیشه‌ یک گوشه‌ای سرزده پیداش می‌شد_ واقعاً از جانَش چه می‌خواست؟... خطرناک که نبود با آن ریختِ خوشگلِ افتضاحِ بی‌گناهش!... و چشم‌های عسلیِ آشنای مهرآمیز...ولی اوّلین‌بار که ملتفتِ او شد، همان دم غروبی نبود که داشت برمی‌گشت_ از نمی‌دانم‌کجا_ به کلیسا؟...و همین آقاپسر، قدم‌به‌قدم تعقیب‌اش می‌کرد تا رسیدند سرِ پلّه‌های درگاه...بعد با کمی بدبینی و احساسِ خطری ملایم و خفیف، لای در را پشت سرش باز گذاشته بود تا ببیند او چه می‌کند... لابد اگر سوء‌قصدی باشد بالاخره معلوم می‌شود... و پسرک تا تهِ دهلیز و دالان، دنبالش آمده و سر ایوان، انگاری خجل و بلاتکلیف ایستاده بود...این کمین کردنِ پسِ دیوار و مچ‌گیری، ضرورتی نداشت... امّا میکائیل به‌خودش گفته‌بود بازی بامزه‌ای است لااقل!...یک‌جوری واقعاً هر دو بازوش را گرفته... تقریباً بغلش کرده و زیرِ گوشش خوانده بود...“Keep your friends close, and your enemies closer![13]”و حالا بد نبود جیب‌هاش را هم بگردد... از آن کارهای فنّیِ کارآگاه‌بازی که خوب بلد بود... ارتزهرتزوگینعاشق آن بود که توی خیابان‌های سرد و بی‌اعتنای سوئیس، آدم را با محافظ‌هایی این‌طرف،‌ آن‌طرف بفرستد که کارشان همین است... یک همکلاسی که به تو نزدیک شود، فوراً خفتش ‌کنند و بازدید بدنی به‌راه اندازند...حالا خودش باید این‌کار را سرسری انجام می‌داد... با یک لمسِ ملایم و نیمه‌محسوسِ سراسری... جیب‌های بالا و پایین کُت و پیراهن... پِشت و پهلوی شلوار... طوری که خیلی تعدّی‌وار هم نباشد... ولی چاره‌ای نبود، دربارۀ کسی که بی‌پروایی می‌کند و یواشکی و بی‌اجازه، دنبال سرِ آدم، وارد راهروهای تاریک می‌شود... این طوری هر دو_ در همان گامِ اوّل_ به مناطقِ حفاظت‌شدۀ یکدیگر تعرّض کرده بودند...حتماً که او هم ازین بازرسیِ سطحی و بی‌رودربایستیِ بدنی خوشش نیامده بود... چون تا فرقِ سر سُرخ شد و اشک از گوشۀ چشم‌هاش جوشید...تشخیصِ جزئیاتِ احساساتش، کارِ آسانی بود... به‌خصوص پس از بَساوِشِ مچ دست‌هاش ... و یکی‌دولایه، پارچۀ جای‌جای تن‌اش...چه اضطرابِ عجیبی در رگ‌ها و سلسله‌اعصابِ او جریان داشت...از نگاهش هم که آشکارا، کمی شگفتی و رنجش... و مَبالغی شرمساری و دلشکستگی می‌بارید...لابد دلیلی دارد...مهم نیست... در هرحال، می‌توانست فوری حل‌وفصلش کند... به او خوشامدی می‌گفت تا حالش عوض شود...-«خوب!... سلام حریف!... خوش‌آمدی!... چه‌کار می‌توانم برایت انجام دهم؟...»و او دماغش را بالا کشیده و منّ‌ومنّی کرده بود که...-«معذرت می‌خواهم... دربارۀ کلاس‌های فلسفۀ فوق‌برنامه... »و بعد باز، زیرلب وزوزکنان و عذرخواهان، راهش را کشیده و رفته و چهره در تاریکیِ دالانِ ناپیدا، پوشیده بود......ولی انگاری هنوز برایش عبرت نشده... وگرنه الان زیر این بارانِ سگ‌وگربه[14] از جان آدم چه مرگی می‌خواست؟!میکائیل نشسته با دلبرکِ میم‌دارِ خویش، در امنیتِ فِراری، فکری شده بود...«... شاید!... نکند!...Himmels Willen![15]یعنی نکند عاشقم شده باشد؟!... به همین سادگی!... حالا تکلیف چیست؟...البته که یک‌کمی هم ازش خوشم می‌آید... همه چیزش تازگی دارد... خیلی شکننده است... و محزون و افسرده... حتی آن لب‌های امیدوارش...می‌شود دلداری‌اش داد... یا حتّی کمک‌اش کرد... هر کسی بالاخره چیزهایی لازم دارد... به‌خصوص جوانکی با این هیئتِ قشنگِ لاغرِ غمگین... نتیجه این که خیلی ماجرای جالبی خواهد شد!...Gott segne mich![16]ولی اسمش چی بود؟... قهرمان؟... شهسوار؟... بهروان؟... بهروام؟... یک چنین آهنگِ سختِ خنده‌داری داشت... و هی می‌آمد و می‌گفت... من بهروام هستم... یا شاید بهرام!...طوری که انگاری انتظار دارد از قبل بشناسمش...لابد پیشترها او را دیده‌ام... یک‌جایی... در اصفهان شاید!... خوب است سر فرصت با او درست ‌و درمان آشنا شوم...»طی دو سه سال بعد، هم با زیر و بمِ ریزریزِ روحیِات و جسمانیّاتِ او کاملاً آشنا شده، و هم از خیلی چیزهای او بیشتر خوشش آمده بود... از کتاب‌خوان بودنش که هر هفته می‌آمد و دوجلد کتابِ جدید از کتابخانۀ &quot;گئورگ‌وانک&quot; به امانت می‌برد... لحنِ صداش وقتی از حافظه، شعرِ فارسی می‌خواند... سپیدیِ گلوگاهش که بی‌هوا از لابه‌لای یقۀ نامرتب و موی بلندِ همواره پریشانش، رخ می‌نمود... آن گودیِ بالای بینی ریزه‌میزه‌اش... بازوهای لاغر و تنِ زلال و عضلاتِ نازک ولی قُرص و بی‌نقص_ و کمابیش هنوز طفلانه_ و روش ‌و رفتارِ دختروارِ شرمناک و مشتاقش...در مجموع مثل هلوی هسته جدا می‌نمود... مطبوع و بی‌دردسر و خوش‌آب‌ورنگ...با امتیازِ مضاعفِ آن لبانِ مربّاییِ گلوسوز...راستی، اوّلین‌بار کی بوسیده بودش؟...توی آلاچیق بود؟... وسطِ بیشه‌های &quot;پشتکوه&quot;؟... یا پشت دیوارِ &quot;وانک ماقارات&quot;[17]... شاید هم آن‌سوتر در مقابر مقدّسِ &quot;سورپ تادئوسی وانک&quot;[18]؟...در حقیقت، قبلِ آن که واقعاً مرتکب این منکَرِ مطلوب شود، بارها قصدش را کرده بود...و طبیعتاً یادش نمی‌آمد، خارخارِ وسوسه از کی شروع شد... هر چند تصدیعِ دائمیِ یک صلیب را خوب به خاطر داشت... آویخته بر دیوارِ بالای سر... دورِ گردنش... یا روی لنگه درِ کهنۀ آن کلیسای متروک و مخروبه...نقش‌برجستۀ خاج بود و لبانِ او که با اطوار خجولانۀ یک باکرۀ حقیقی، پشت دست پنهانش می‌کرد... و می‌گفت:-«عذرخواهی می‌کنم... حتماً خیلی وحشتناک است... به‌خاطر سیرداغِ عدسی‌ها است... »ششدانگِ حواسِ خودش_ مثلاً_ مشغولِ بررسیِ نقش چلیپاییِ محکوک روی چوب بود و یحتمل_ غفلتاً_ پاسخ داد:-«اشکالی ندارد... از قضا  که هنوز قرار نیست ببوسمت...»عجب! ناخودآگاه، طی یک شوخیِ لوس، خود را رسوا ساخته بود... ولی این طفلکِ معصوم از کجا می‌خواست بداند؟!... بدش هم که نمی‌آمد... فقط سرخ می‌شد و صورتش را بیشتر در سایۀ رواق‌ها پنهان می‌کرد...سرِ شب توی جادّۀ جنگلی هم به‌سرش زد که از این پسرِ احساساتیِ خجالتی، بیشتر پرس‌وجو کند... با آن اسم عجیب‌غریبِ دشوارش!... یک‌ساعت مانده تا برسند به شهرِ بعدی، ماشین را نگه‌داشت برای استراحتی بی‌وقت... البته مهِ کوهستان هم پایین آمده بود و تگرگ می‌بارید و هوا را تیره‌وتار و جهنمی می‌کرد... خوب است که حالا یک طاقه حولۀ تمیز و یک لیوان چایِ داغ بدهد دستش و از سرگذشتش، سر در آورد...و او فوری زبان باز کرده بود... مثل طفلی سازگار، سریع‌الرّضا و مطیع به نظر می‌رسید... خیلی نازنین و بی‌شیله‌پیله... و داشت لابه‌لای شیرین‌زبانی‌ها، بی‌اندازه شرمناک و شیفته‌وار بدون پلک‌زدن نگاهش می‌کرد... بچّگانه... پسرِ خوب!اگر الان به او می‌گفت قرار است به‌زودی برای همیشه برود آلمان، لابد خیلی ناراحت می‌شد!...در دل با خود شرط کرد...&quot;اگر گریه بیفتد که قطعاً عاشق است!...&quot;و او بی‌درنگ به گریه افتاده بود...“Armes Ding![19]”“Was für eine chaotische Situation![20]”باوجودِ این، کمک‌کردن به او _همچنان_ نمی‌توانست کارِ ناممکنی باشد... هر چند بهرام از آن‌ آدم‌هایی به‌نظر می‌رسید که همه‌چیز را خیلی دیر، به‌سختی فراموش می‌کنند... پس ظاهراً می‌بایست او را نیز به فهرستِ بلندبالای مسئولیت‌هاش اضافه می‌کرد... خودش این‌کارها را هم خوب بلد بود... به نوعی، سنّتِ تربیتیِ کاتولیکِ مشکل‌پسند، و زاهدانۀ ارتزهرتزوگین_مادرش_ و نبوغِ سرکشِ ذاتی و درمانگرانه و ساحروارِ میراثِ پدرش، مانع از آن می‌شد که در مواقعی چنین، خونسردی‌ و تسلّطِ مفرط بر اعصاب را، به‌آسانی از دست بدهد...همیشه سرِ آخر می‌توانست... و سروسامانی به امور می‌داد... مگر نه؟...حالا این پسرِ نازنین، نمی‌توانست مشکل بزرگی باشد... چند تا دستمال کاغذی جیبی و بیسکوییتِ شور و وعده‌های شیرین، حلّال مشکلاتش می‌شد...ولی وقتی بهرام_ بالاخره_ اشک‌هاش را پاک کرد و دِسِرش را خورد و اشارت‌ها و بشارت‌ها را باور کرد و خوابش برد... خودش مدّتی بیدار ماند و صورتِ او را تماشا کرد...در همان‌حالتی که گونه‌اش روی پشتیِ ناهموارِ صندلیِ ماشین، فشرده می‌شد و لب‌هاش نیمه‌گشوده بود و بی‌صدا نفس می‌کشید...می‌شد مقدمتاً جهت ضمانتِ عهد و پیمانِ رفاقتِ نوظهورشان، به هوسِ دلِ خویش، مثلاً پیشانی یا آن گونۀ دیگرش را ببوسد... همانجا که رد اشک رسوب‌کرده... خوشش آمده بود که او راحت گریه می‌افتاد... چند وقت می‌شد که چشم‌های خودش، نَگِریسته و نمِ اشک ندیده بود؟...در صورتی‌که سرشکِ بارانِ عشق، چشم‌بندی می‌کند... و چیزی نمانده که او را به راه‌های خطرناکِ بی‌بازگشت بیندازد...ولی زیاد خود را برای بررسیِ بیشتر این وسوسه، دردسر نداد... نه این که خجالت بکشد یا از چیزی پروا و پرهیز داشته باشد... تردیدهای ازلیِ نگفتنی و پنهانیِ خاصی داشت که حتی به خود نیز بروز نمی‌داد... &quot;زمانی برای بُریدن، زمانی برای دوختن؛ زمانی برای سکوت، زمانی برای گفتن&quot;[21]...آنک وقتِ خاموشی بود و بُریدن...پس صورتش را چرخانید و پشت به او، رو پنجره خوابید... راحت و آسوده......ولی عجیب‌ترین اوضاع، همان مصائبی بود که زیر بارانِ سیل‌آسای بهار، در بُقعۀ ویرانۀ &quot;پرینسِسین[22]ساندوخت&quot;[23]گرفتارشان کرد...پناه برده بودند زیر سقفِ فروریختۀ مقبره... در حالی که بهرام از دقایقی قبل_ احتمالاً از فرطِ سرما_ داشت می‌لرزید... تب کرده بود و شعر می‌خواند و هذیاناتِ عاشقانۀ خنده‌داری می‌گفت... دربارۀ دلبری مسیحی و دلباخته‌ای صوفی... عجیب این که هنوز به‌روشنی، این جملۀ او را به‌خاطر داشت!...- «برای تو، کلِّ کبائرِ معاصی را مرتکب می‌شوم... بت‌پرستی و مُصحف‌سوزی و خَمرنوشی و زُنّاربَندی که چیزی نیست[24]...»پس جهتِ انصرافِ خاطر، فقط برای آن که سرگرم شوند و حملۀ جنونِ او و هجومِ باران بگذرد، خودش ایستاده بود کنارِ چلیپای سنگی و همین‌طوری به‌ طیبت و طنز، موعظه‌ای کرده بود... یک چیزهای بی‌ربطی از حافظه خوانده بود... احتمالاً از &quot;نیچه&quot;[25]... که متقابلاً به خنده اندازدش...و بهرام در پاسخ به نصایحِ نیچه، ناغافل از هوش رفت...همان‌طور نشسته گوشۀ دیوار، گردنش خمیده و دست‌ها و زانوانش این‌سو و آن‌سوی تن رها شد...میکائیل از لحظۀ اوّل، دست‌وپایش را گُم نکرد... در حقیقت این وضعیت برایش پیش‌بینی‌پذیر بود... جسمِ بهرام زیاد قدرتمند نبود و شاید تنها در حالتِ بیهوشی می‌توانست آن‌همه تنِش و دلهره را تاب آورد...پس با تأنّی و آرامش، یک دستمالِ تمیز، زیرِ سَرَش گُسترد... و به پشت خوابانیدش... و بی‌درنگ دست‌به‌کارِ وارسیِ احوالاتِ او، بر مبنای علائمِ جسمانی و اقداماتِ اوّلیه شد...نفس‌کشیدنش آرام و طبیعی بود و نبضش روی شاهرگِ گردنی، محکم ولی کمابیش تند و نامنظم می‌زد... احتمالاً این بیهوشیِ موقّت، می‌توانست فقط معلولِ افت فشار و کاهشِ ناگهانیِ قندِ خون باشد... بر اثرِ خستگی و بی‌غذایی و فشار عصبی زیاد... از دیشب هم که انگاری گلودرد و کمی تب داشت و مدام می‌گفت اشتها ندارد و مثل گنجشکی سرماخورده یک گوشه کز می‌کرد...اول باید پاهای او را حداقل دوازده اینچ بالاتر از سر قرار می‌داد... خوب بود که می‌گذاشت‌شان بالای همین کوله‌پشتی‌های رها‌شده پای دیوار... بعد می‌بایست شال‌گردن و یقه و سگکِ کمربندش را شل می‌کرد...حالا اگر یک‌قدری شانه‌هاش را می‌مالید، دیگر در کمتر از یک دقیقه، کم‌کم دم‌وبازدمش آرام می‌گرفت و لای پلک‌هاش را باز می‌کرد... بهتر که می‌شد و می‌توانست بنشیند، خوب بود کمی شیرینی بگذارد روی زبانش... خوشبختانه یک بستۀ پنج‌گرمی شکر همین‌جا توی جیبش داشت...در همین حیص‌وبیص به‌ناگاه آن وسوسۀ مسخره هم به‌سراغش آمده بود...این که تا حواسِ این طفلک، خوب سر جا نیامده_ بی‌هوا_ ببوسدش... و به‌وجهی کار را یکسره کند... در حقیقت، این تطاول می‌توانست گره‌گشای برخی گرفتاری‌های بهرام نیز بشود؛ که هرگز زهره نداشت قدم نخست را خود بردارد... و اگر رشتۀ امر را به‌دستش می‌دادی، لابُد قرار بود تا ابد، صرفاً دست‌به‌سینه و مؤدّب بایستد و برایشان غزل و &quot;هیستوغیشه‌غومنسه&quot;[26]بخواند...پس... باز هم چند نفس بیشتر تماشایش کرد... همان‌طور که بهرام نرم‌نرم و سنگین پلک می‌زد و ابروهاش را در هم کشیده بود... و شاید_ضمنِ هوش‌آمدن_ داشت سعی می‌کرد چیزی را به‌خاطر آورد...بله!... برای هر دویِ‌شان کمی صبر لازم بود...برای بهرام تا کم‌وبیش احوالِ خویش را بازیابد... و برای خودش تا روی حرکتِ اصلی تمرکز کند...خیلی ناامیدکننده می‌بود اگر این اوّلین دفعه، آبکی و سطحی و بی‌مزه از کار درآید...کمینگاهِ یغما که بود و گرمای لطیفِ تنِ او و بارانِ گُرگ...جلوتر که می‌رفت، به‌یقین این انگیزشِ بی‌دلیلِ لعنتی، عمیق‌تر هم می‌شد...از رایحۀ طبیعیِ موهای خیسِ او... نرم‌نرم خوشش می‌آمد...مثلِ وقتِ لاعلاجی که نانِ گندمِ تازه از تنور درآمده را ببویی...باید بینی‌ را لابه‌لاش فروبرد... لابد...پس از خیلی نزدیک، زیر گوشش آهسته صداش زد...-«بهرام!... خوبی حریف؟...»و بی‌درنگ پاسخ شنید:-« خوبم... معذرت می‌خواهم...»دیگر اگر می‌خواست اقدامی کند، وقتِ وقتش بود...چند بندِ انگشت بیشتر فاصله نمانده بود تا ناخنک زدن به دسر ژله‌ای...یک کَمَکی ولی... ناکسی می‌شد و کلک‌بازی......نه!... اصلاً ولش کن... چه کاری است حالا؟!... نیازی به این دست‌درازی‌های بی‌قاعده و خارج از دستور نیست... همان‌طور ساکن و مستغنی هم که بماند و فقط جریانِ جویبار را تماشا کند، دیر یا زود آرزویش اجابت خواهد شد و سردرختی‌های تازه‌به‌تازه، خودبه‌خود در دامانش خواهد ریخت...با این‌همه اشتیاقِ فزاینده‌ای که از آن‌طرفِ چشمه می‌جوشد......پس باز چند وقتی فراموشش کرد...نه برای مدّتی طولانی... فقط دو سه هفته‌ای...و بالاخره آن روز فرا رسید که عاقبت، دل به دریای شیدایی بزند......هنوز هم پیش چشمش، روی طرح کمرنگِ خاطرۀ آن بعد از ظهرِ بهاریِ دیرین، ریزریز باران می‌بارید...وقتی بهرام یکی از آن پرتره‌های کم‌رمقِ احساساتی‌اش را زده بود زیربغل، و با آن چشمانِ شاعرانۀ اندوهگینِ نازک‌نارنجی و لب‌های گوارای گلگونش آمده بود &quot;سورپ گئورگ وانک&quot;[27]...دقیقاً کی و کدام کُنجی بود؟...وقتِ ناقوس سوّم... لابد جایی کنارگوشۀ باغ... پشتِ مزارهای مقدّس... بیست‌وهشتم آپریل[28]... شب تولّدش... باید هدیه‌ای می‌داد به دلِ بهانه‌گیرِ طلبکار...فقط خوب یادش می‌آمد که بهرام، بی‌هوا بر اثر پَنیک اَتَکِه[29]گرفتارِ تپشِ شدیدِ قلبی و نفس‌تنگی هولناکی شد... و بعد هم از دیدنِ آن پیروک‌های آلبالویی روی میز به گریه افتاد...و تنها چیز به‌یادماندنیِ دیگرِ آن‌ روز، چاشنیِ شکرین و شربت‌آلود لب‌هاش بود و بس...سودمند برای هرکدام‌شان...بهرام اشکش بند می‌آمد و او به شفای وسواسِ دلش می‌رسید...که می‌خواست مزۀ این یکی را بداند... ‌بعد از آن هم، همیشۀ خدا یک‌جایی پشتِ پنجره یا بالای سرشان، باران می‌گرفت... یا او گریه می‌کرد و صورتشان خیس می‌شد...ژله‌خامه‌ای‌ نوبرانه‌اش همیشه با طعمِ طبیعت و رطوبتی تازه همراه بود...اصلاً همه چیزش خیلی طبیعی بود و بی‌صنعت و خواستنی...طوری که تا مدّت‌ها_ هنوز_ هر وقتی باران می‌آمد، باز هوس او به سرش می‌زد... _ سال‌های بعد حتّی_هر از گاهی_ یک‌خورده آن‌جوری می‌شد... خیلی کم‌رنگ‌ و رقیق‌... و البته روی خاکِ خیس تاکستان‌های آرارات... در نفسِ ملایم و ملتهب و مستِ انگوری دشتِ ارمنستان...که رایحۀ گرمِ عشق و شباب بیداد می‌کرد...قلمروِ منجمد و مه‌آلود هرتزوگ[30]‌ها، جای این دیوانگی‌های فطری و اصیل نبود... صُلب و خالص، مختص مادر بود انگاری... پیرانه دوشیزه‌وار و سرسختانه سترون...باران‌هاش تمنّای تنانه نداشت... سرد بود و سست و مقدّس‌مآب... بدتر از خودِ خشکسالی...بهرام هم بی‌شک، دیوانۀ آن باران‌های شرقیِ داغ و هوسناکِ اردیبهشت‌ماهی بود... مثلِ شراب چشم‌های خودش مست و سحرانگیز... به‌وجهی کیفور و مسحورِ باران می‌شد که انگاری مبتلای احتلامی ماندگار و ازلی...و _مطابق معمول_ اوصاف پارسایانۀ ملکوتی بدان می‌داد... می‌گفت ریزش پروبالِ ملائک...ولی برای میکائیل، همۀ آن بندوبساط، بدین معنی بود که از زیر چشم، به انتظارِ صدفیِ میانِ دو لبِ او خیره شود... و درباره‌ لمسِ برخی اجزای مجاز و مُخیَّرِ آن موجودِ قشنگ، خیال‌پردازی کند...یعنی دقیقاً همۀ نقاطِ خوشمزۀ دوست‌داشتنی‌اش... مثلاً همان گودیِ نمکینِ میانِ بینی و پیشانی... یا پوست پریده‌رنگِ گلوگاهش... زیر سیبِ آدمی... مسیرِ سپیدی که تا بالای جناغ سینه امتداد می‌یافت و بعد خیلی نجیبانه توی همان یقۀ بسته و همیشۀ خدا کمی چرک و چروکیده، پنهان می‌شد...بعداً خیلی تدریجی، دکمه به دکمه به شرابِ رازهاش دست یافت... لبالب... مهم نبود کُنجِ خاک‌آلودِ کتابخانه باشد یا خنکای خلوتِ باغچه... هر مجالِ تنگ‌ومختصرِ خالی از اغیاری، کفایتشان می‌کرد...حتّی همان پشتِ حصارِ عاریتیِ درختستانِ نخچیرگاه... کمینگاهِ ناامنی برای آن که بتواند هنوز خیلی چیزها را حس کند... تپشِ تندِ نبض را در گریبانِ رگ‌هاش... و نزدیکِ نزدیکتر به قلبش... که با انقباضاتِ قوی و پی‌درپیْ پرشتاب‌تر، حتّی شانه‌هاش را می‌لرزانید...رعشه‌های ریزی که به‌روشنی زیرِ انگشت احساس می‌شد...این تماس‌های خفیف و مختصر، خیلی خوب بودند... و مطلوب...و در عین حال، سبک و تفنّنی...میان‌وعده‌ای هوسانه...مثل یخ ‌در بهشت که فقط لب‌های آدم را خنک کند...و کمی مرطوب و چسبناک...سیر نمی‌کرد و سوءهاضمه نمی‌آورد...طعمِ مصنوعی و غثیان‌آورِ آن رژ لب‌های گران‌قیمتِ همیشگی را هم نداشت...لذیذ بود و ارزان... مُفتِ مفت......از خشتِ اوّل و روزِ نخست هم، بنا نبود چیزی بیشتر از این‌ها بشود... چون میکائیل به‌طور کلّی در پی رومَنزه[31]های بی‌مزۀ پُرسوزوگداز، یا ناراست ودردسرساز نبود...در ارتباط با شرکای عاطفی، حینِ بهره‌مندی و نُزهت، از خودش انتظارِ تسلّطِ به استقلال آمیخته داشت و از ایشان، توقّعِ تحسینِ بی‌قیدوشرط و انقیادِ بی‌دغدغه، قشنگی و تازگی و اثرپذیری و انفعالِ محض...و تا کنون شاید به‌جز یک‌دفعه_ در شش‌هفت‌سالگی_ از هیچ پسری هم خوشش نیامده بود...یعنی کلّاً مزاجش طور دیگری بود و آن‌ها جورِ دیگر... به‌نظرش پسرها در ارتباطاتِ انسانی، اغلب یک‌مقدار زمخت بودند و خیلی رقابت‌جو و هوشیار و... بیش از حدِّ لزوم، خودپسند...مناسب و چه‌بسا عالی، برای همراهی و هم‌چشمی... در عرصۀ رفاقت و عضویتِ انجمن‌های اخوّت...ولی آن بادِ موافقی که در دلش، امواجِ نادرِ احساساتِ لطیف را به اندک تلاطم و غلیان درمی‌آورد، ترکیبِ دیریابی بود از چالاکی و کودکانگی و بکارتِ جاهلانه و زیبایی و رمزوراز...که هیچ موجودِ مذکّری نداشت...هیچکس مگر همین بهرامِ شیرین‌شکریِ تودل‌برو...که یک کمی فرق می‌کرد... منشوروار، از طرفی سهل‌الوصول به‌نظر می‌رسید و صاف‌وساده و گیج...، و از جهتی ظریف و پیچیده و عمیقاً اسرارآمیز... متفاوت و مهیّج...تازه شاعر هم که بود و بی‌نهایت عاشق... و خیلی خوشگل و نیدلیش[32]... مختصر و مفید که بگویی_ نشست‌وبرخاستِ با او بفهمی‌نفهمی، مفرّح بود...یعنی توأمان فال بود و تماشا...روی‌هم‌رفته نوعی برخورداریِ خیرخواهانه می‌نمود...شاید همین شد که کم‌کمک دلش سر پیچید، از منعِ عقل[33]... و هر چه او را هِی زد و افسارش را سخت‌تر کشید، هِی دلش بیشتر خواست...عاقبت به‌کلّی از پرهیزکاریِ مصلحت‌جویانه دست برداشت و خویشتن را قانع کرد که در ازای هر چه مطابقِ قانونِ &quot;دم غنیمت است&quot; از بهرام می‌گیرد، کم‌ یا زیاد تاوان بدهد...عوض‌اش مثلاً می‌شد یک بورسِ تحصیلی و یک سفر میسیوناغیش[34]برایش جور کرد تا دلش خوش‌تر شود...هر چند خود بهرام هرگز چیزی طلب نکرده بود...ظاهراً بی‌هیچ توقعی_آرام و گربه‌وار و بی نیاز_ بی‌سروصدایی از یک گوشه می‌رفت و می‌آمد...امّا به‌زعمِ میکائیل برنامه‌ اینگونه بود که اگر این بهره‌مندی‌ها گناه محسوب گردد، کفّاره‌اش را به خود او بپردازد...بیشتر مثلِ یک عهد و پیمانِ شبه‌مذهبی...و یا قرار و مداری خرافاتی و وسواس‌آلود...... به‌وجهی مشرکانه، ملوّث و معصیت‌آمیز انگاری...Bewahre uns vor dem Feuer der Hölle![35]خوبی‌ِ شیطانی‌اش این بود که به‌وقت خود از طریق این بیراهه، می‌توانست بیشتر از همۀ آن معشوقکانِ شوخ‌چشمِ راه‌ورسمیِ دیگر، حرصِ ارتزهرتزوگین را نیز درآورد...حالا ولی برای دمار از روزگارِ مادرِ ستمگر درآوردن، عجله‌ای نداشت...هر کاری به وقتش...&quot;وقتی برای عشق، وقتی برای نفرت&quot;[36]...از طرفی همینطور که به معتقداتِ مادری‌اش فکر می‌کرد، کم‌کم احساس گناهش هم بیشتر می‌شد... خصوصاً که می‌دید به‌تدریج _ در عمل_ دارد از بهرام یک بچّه ژیگولوی دست‌آموز می‌سازد... یک پِرزیشه کتزه[37]ی کوچولو... رام، سازگار، دلربا، گرم‌وگیرا، بازیگوش...[38]که بی‌خیال، لای دست‌وپای دیگران بچرخد و دلخوش باشد به دامن‌نشینی و نوازشِ گاه‌وبیگاهی...تازه طفلک، یک وجهِ دیگری هم داشت... با آن سروزلفِ جمیل و جلوه‌گری‌های خام‌دستانه در نقّاشی و غزل‌سرایی، پیشِ چشمِ غزالکان، به شهبازی شکاری نیز می‌مانست، نشسته بر ساعد سلطانی...هم خودش صیّادی می‌کرد و هم ملازمتش به آدم، شکوهِ مضاعفِ شاهانه می‌بخشید، میانِ جمعیتِ مشتاق و تنوّع‌طلبِ هواداران... نخچیریانِ قلمروِ عشق... به‌قولِ بهرام......شاید همین‌ها بود که حتی در حلقۀ دوستانِ نزدیک نیز پذیرفته بودندش... لابد توی دلشان گاهی می‌گفتند امان ازین خلق‌وخوی بوالهوس و عجیب‌وغریبِ میکائیل!...و شاید اگر افتضاحش را بالا نمی‌آورد، می‌شد همین حال‌وهوای پدراستی[39]اساس را تا مدّت‌ها ادامه داد...ولی آخر دست خودشان که نبود... دنده‌خلاص افتاده بودند در شیبِ سرازیری و همینطوری پیش می‌رفتند...فی‌الواقع امّا، قبل از آن شلوغ‌کاری‌های بی‌موردِ قضایی در دو اقلیمِ عالم هم، اگر می‌خواست با دل خویش صادق باشد، دربارۀ سروسرّش با بهرام، عمیقاً احساسِ تقصیر نمی‌کرد...آخر اصولاً بوسیدن و یا حتی تصرّف‌کردنش یک‌طور نوظهورِ معصومانه‌ای هم بود... انگاری فقط طفلی بهانه‌گیر و هراسان را دلداری بدهی...تمام مدّت هم شبیه جوجۀ ناشتای بی‌پناهی که سخاوتمندانه آب‌ودانه‌اش دهی، می‌لرزید...چقدر هم که ظریف‌اندام و نازک‌طبع بود!...و در عین‌حال ملازمی همه‌فن‌حریف!می‌توانست تا نیمه‌شب، حریف شعر و شرابت شود بی آن که بدمستی کند...مثلِ بُزِ برّاقِ سوئیسی[40]رهوار و چالاک، پابه‌پایت از کوه‌وصخره بالاو پایین رود...در صورت لزوم، سرِ صندوقِ سنگینی را بگیرد و حتی از رکابِ رنگلر بپرد پایین و در تعمیر موتور همدست‌ات شود...و طبیعتاً هیچوقت نیازی نبود درِ ماشین را برایش بازکنی یا مراقب باشی گوشۀ دامان یا ناخنش، لای درزِ جایی گیر نکند...با این‌حال در لطفِ مهرورزی از رقبای نازک‌اندامش چیزی کم نداشت...خواستنی بود و خوگیر...همه‌جوره در اختیار...همان‌طوری چشم در چشم دوستش داشت...که تاثیر کنش خویش را در پاسخِ نگاه او تماشا کند...دو دقیقه دِلنگان در مقامِ میسیونارشْتِلونگ[41]!کفایت داشت برای رسیدن تا اوج رضایت کامجویی...و بعد اما زود رهاش می‌کرد... نمی‌شد بیشتر در آن حالت نگاهش دارد...کوچک جثه بود و انگاری نفسش تنگ می‌آمد...گرچه واضح بود از آن معاشرانی است که در انفعالِ عیش‌ونوشِ شرابِ عَذبِ عشق، به هر عذابی نیز سر می‌نهند...و میکائیل اغلب وقتی گرمِ کار او می‌شد، بیش از یک دور رغبت داشت... پس برای دفعاتِ بعد گاهی موقعیت را تغییر می‌داد... احساس می‌کرد آن بارِ دوّم لافِلپوزیتسیون[42] شرایطِ بهتری فراهم می‌کند... قاشق‌وار، جفت‌وجور و مطلقاً صمیمی... سراسرِ تن، سرانگشتِ بساوایی... مثلِ غوطه‌ور شدن در اقیانوس، عوض قدم زدن بر حاشیۀ ساحل... احاطه کردن و فاتحانه، قلل شانه‌ها و نشیبِ گلوگاهش را مزیدن... و آشکار بود که بهرام هم، دم‌به‌دم بیشتر احساس امنیت دارد... طوری که سرِ آخر، سرش به‌آسودگی روی شانۀ او رها می‌شد... با همان اطمینانِ طفلانه و ملیح...وه که مدّتی با این بچّه چقدر خوش گذشت!... به خودش می‌گفت... اصلاً یار موافق یعنی همین!... فدایی و سرباز!...گاهی چقدر هم بر او سخت گرفته بود!... لابد وقت‌هایی در گیرودارِ دگرگونگی و بسیارخواهی، مرارتش نیز داده بود...ولی محضِ رضای خدا می‌بایست دلش را هم به‌دست می‌آورد و احوالش را مراعات می‌کرد...پس خیلی وقت‌ها با انواعِ اغذیۀ مطعّم و هدایای متنوع غافلگیرش می‌ساخت... به سرووضعش می‌رسید... حتّی مثلِ کودکی شستشویش می‌داد و مثلِ مادربزرگ‌ها_حینِ استحمام_ زیرِ گوشش نقل‌وافسانه می‌خواند... برایش دلیلِ هر انگیزش و عملی را تشریح می‌کرد...حتّی آن احساسِ ملالِ لعنتی مابعدِ معاشقه را... که بهرام به گریه می‌افتاد...بدین ترتیب، تقریباً همه‌چیز را جبران کرده و از این نظر نیز، همیشه وجدانش آسوده بود که او خیلی بیشتر از خودش به این رابطه_ از هر نوعی‌اش_ نیازمند است...به‌طریقی می‌شد گفت کارش از هر جهت شبیه فدیه دادن بود... نه؟ ... فسقِ مقدّس!............قطع رابطه‌شان هم در آن اوضاعِ قاراشمیش، زیاد کارِ بغرنج و غیرقابل انتظاری نبود!... و در واقع تنها طریقِ عاقلانۀ ممکن می‌نمود برای پایان‌دادن به مسیری که بنابر مصلحت، اصولاً از اوّل نمی‌بایست آغاز شود...ولی بهرامِ بی‌مغز فقط راهِ دلش را دنبال می‌کرد!...این حرف‌ها که حالیش نبود!...یک زمستانی هم _مثل همین حالا_ تازه از گردِ راه رسیده بود... توی آن امارتِ عاریتیِ یِروانیان...... باید یکی از آخرین دیدارهای دشوارِ مخفیانه را برگزار می‌کردند... جهت قرارومدارهای نهایی...در همان نگاهِ نخست، بهرام به‌نظرش گیج‌ومنگ ‌آمد... بی‌خواب و خسته... هول‌زده و هراسان...... دندان‌هاش از فرطِ سرما، بی‌وقفه بر هم می‌خورد... و لب‌هاش از همیشه سرخ‌تر‌ بود و لرزان‌تر‌ و نمناک‌تر... لجوج و کودکانه، قشنگ... منتظر و امیدوار مثل همیشه...راستی‌راستی دلش نمی‌آمد، ولی مجبور بود دلسردش کند... که دل‌کنده بگذارد و برود... برای خودِ بهرام هم خیلی بهتر بود این جدایی و فراموشی... می‌توانست بالاخره نجات یابد از ورطۀ این رابطۀ بی‌حساب‌وکتاب... این وابستگیِ بی‌سرانجامِ خسارت‌بار...از اوّل باید فکرش را می‌کردند... درست!... نکرده بودند ولی...Better lose the saddle than the horse.[43]و خیالش از این بابت راحت بود که حتی بیشتر از همیشه خیرخواهِ بهرام است...ولی مثل اغلب اوقات از سوی او گریه و بی‌قراری بود و از جانب دلِ بدمصّبِ بی‌صاحب، وسوسۀ واپسین تسلّا و هوسِ آخرین وداع... قلبِ نافرمانش هنوز هوای او را داشت و عقلش را به سهولت متقاعد می‌کرد...آخ!... البته که یک خداحافظیِ طولانی و گرم می‌توانست قدری تسکین‌دهنده‌ هم باشد!..وقتی اشک‌های روشنِ حسرت، خلأِ تاریکِ خشم و کینه را بیانبارد... معمولاً احوالاتِ آدم بهتر می‌شود...ضمن این که غم، مرحلۀ پذیرش مصیبت است و در حد خشم، کشنده و خطرناک نیست...مهم‌تر از همه، مرورِ آن مزۀ مکرّرِ چرب‌وشیرین بود... سودایی و افسوس‌وار...لابد سرآخر باز، آشتی‌آمیز خداحافظی می‌کردند و او شانه‌هاش گریه‌کنان ریزریز تکان می‌خورد......طفلک همیشه میان دست‌های او_به‌حال تعشّق یا تعدّی_ منقلب و مرتعش می‌نمود ... سراپای...حتی در آب‌وهوای ملایم و ملسِ اردیبهشت و خردادِ شاندیز...&quot;و چه‌سرسبز بود جهنّم‌درۀ من&quot;[44]... وقتی افتاده بود در تلۀ عمیقِ ناامیدی و غیظ و الکل... و هیولاوار به تسلّای همان تنِ سرمابُرده و سیلی‌خوردۀ او نیاز داشت... که دیگر آنچنان محجوب و مشتاقانه نمی‌تپید...و عجب که اینبار میکائیل _خود_ غرقِ التهابی دوزخی، سخت محتاجِ همان التیاماتِ عاشقانه‌ای بود که من‌بعد نمی‌شد....تأثیر آن ودکای سگیِ لعنتی هم بود وگرنه...نه!... این یکی خاطرۀ مغشوش را عجالتاً تا اطّلاعِ ثانوی نمی‌خواست به یاد آورد...باشد برای وقتی دیگر...یک‌زمانی سر فرصت که حین رنجش‌زدایی با هم بررسی‌اش کنند.......حالا پس این همه سال در سالنِ مطالعۀ گرتچن‌اشتاینِ عزیز، اگر می‌شد چشمهاش را ببندد و یکبار با دقّت و تمرکز، نوک زبانش را روی لب بساید... یقیناً مابقی ذرات آن طعمِ معصوم‌وارِ هوسناک را_ که هنوز یکجایی آماس کرده بود_ می‌شد چشید...الان دلش یک‌خورده برای همین تجربۀ نوشین تنگ شده بود... خیلی تنگ‌تر از یک‌خورده......یعنی این‌ها همه تسویلِ ابلیس بود؟... تِنْتاتیو دیابولوس[45]... مطابقِ القائاتِ تنبیهیِ زاینه‌اِمینِنْس[46]... و دیگر خرافاتِ پارسایانه و منزّهِ پاکیزه...[47]”Gott, der mich erhört hat zur Zeit meiner Trübsal, ist mit mir gewesen auf dem Wege, den ich gezogen bin.”بعد به خودش گفت... «عجبا! ببین لبِ‌ زیرینش انگاری باز می‌لرزد... به‌وضوح دلهره دارد و بی‌نهایت معذّب است!... الان است که طفلک با همان ادا و اطوارِ بامزۀ بی‌ربطش... در فاصله‌ای نامعهود و بیش از حدّ لزوم بایستد... کمی از کمر خم شود و بازوی راستش را به‌ناچار، زیادتر از حالتِ معمول این‌طرفی بکشاند تا مؤدب و محتاط و غیرخودمانی دستی بدهد و مرا عالیجناب خطاب کند!...انگاری کمی لاغرتر شده!... آدریانا می‌گفت بعد این مریضیِ آخر، خوب غذا نمی‌خورد... حالا کم‌کم درستش می‌کنم...»پس بلافاصله وقتی هر دو_یکی مشتاق و مطمئن و دیگری مشتاق و مشوّش و مضطرب_ هم‌زمان تقریباً به میانۀ تالار رسیدند، میکائیل آن یک قدمِ نهایی را پیمود... بازوی بهرام را _که به قصد مصافحه‌ای رسمی با احتیاط پیش می‌آمد_ به نرمی کنار زد و بی‌تردید در آغوشش گرفت.........................................................................................................................................................................................................................................................................................................و سه سطرِ متوالی نقطه... یعنی سکوت....واااای!... چه ورطۀ مهیبی!هیچکس نمی‌تواند اوضاعِ مرا در این موقعیت به خوبی وصف کند... مگر خودم که تا این‌حد نزدیک‌ام... به تپشِ زندۀ رگ‌های گردن او، و رایحۀ آشنای شورآمیزِ سِدار که اینک از گریبانِ مطلقاً مسدودِ مقدس‌اش برمی‌خیزد...و درست همین‌جا است که صدای دانای کلِّ نوظهور نیز ساکت می‌شود...جَخْت در این لمحاتِ هولناکِ بی‌اختیاری، بی‌رحمانه همه‌چیز را به اختیار خودم و خودش وامی‌گذارد...یاالله نویسندۀ تفنّن‌کار!... خالق روزگار من!... یک چیزی بنویس...از همان قصه‌های &quot;هزارویک‌شب&quot; که خوب می‌دانی...&quot;افسانۀ آه&quot; و &quot;ملک محمّد&quot;...اینک که من آن هفت عصا و یازده کفشِ آهنین را شکسته و سوراخ کرده‌ام تا برسم به اَرگِ آرمان‌شهرِ دیوآباد... و پریِ گمشدۀ خویش را بجویم...فی‌الحال در وصفِ بال‌های ملکوتی او بنویس لا‌اقل... که این‌طور گرم و برادرانه و خنثی احاطه‌ام کرده...یا فی‌المثل در دفترِ یادداشت‌های ارغوانی من، یک خاطرۀ مخدوش و محو دیگری بساز...از همین عطرِ عجیب و دلتنگ... همین حسِ خوشگوارِ بیشه‌زارانِ برفگیر و زمستانی...نه در انتهای غربتِ راه‌های بی‌نشان...که در خنکای آشنای خُلدِ برینِ کوی و برزنِ کاشان...همان منزلگاه سفرِ زودرس و اجباریِ اصفهان‌مان...وقتی از روی صندلی‌اش در آن‌طرفِ ماشین آنقدر به سویم خم می‌شود تا دستش برسد به سگکِ کمربندِ ایمنیِ صندلیِ من و بازش کند... بازویش آهسته و غیرعمد از روی پالتوی پشمیِ عاریتیِ تن‌پوشم بر شانۀ چپ و ساعدِ راستم می‌ساید...و نسیمِ عبیرآمیزِ نفسش می‌خورد بالای بناگوشم...عمیق نفس می‌کشم و رایحۀ سرد و سبکِ سدروس در مشامم می‌پیچد...وه که چه دشوار مصیبتی است اینک فراموشیِ آن پریشبِ آرمشِ با او!...ولی انگاری دقایقی چند، توی گرمای غلیظ و سنگینِ ماشین خوابم برده باشد... چون هنوز خودم را همان‌جا می‌دیده‌ام... لابه‌لای پرنیان و حریر و پرندِ آغوش و شبستانش...و تا آفتابِ کمرنگِ سرماخورده از درز پلک‌هام آشکار می‌شود، یادم می‌آید توی ماشین و در راه خانه‌ام و قرار است به‌زودی از دستش بدهم...خیلی هم از دست خودم که نفس‌های حیاتیِ این دو ساعتِ مغتنمِ رحیل را از کف داده‌ام، دلخورم...ولی او مثل همیشه که در سفر، خوش‌خلق است و خرامان و بی‌شتاب_ انگاری احوالم را دانسته باشد_ حین کشیدنِ دستگیرۀ درِ ماشین از زیر آرنج من، خندان‌خندان توی صورتم می‌گوید:- «حیفم آمد که یک‌کلّه بتازیم تا مقصد... نظرت چیست که همین‌جا یک چای و صبحانۀ کامل بزنیم به بدن و بعد خوش‌خوشک راهی شویم... برای تو هم خوبست این چند قدم پیاده‌روی...»ولی طی همان_ به قول خودش_ &quot;چند قدم پیاده‌روی&quot; تا چایخانۀ عبّاسی_ جهتِ اطمینان از تعادل من_ اول آرنجِ یک دستم را محکم در مُشت می‌گیرد... و بعد که این زانوهای بی‌کفایتِ نالایق، زیرِ بارِ ناقابلِ وزنِ شصت‌وسه کیلویی‌ام خم می‌شود، با اطمینان و مهارت یک امدادگرِ متخصص، بازوی چپ مرا گرد شانۀ خویش و بازوی راستش را دورِ کمر من می‌افکند و می‌گوید:-«راحت باش... کاملاً به من تکیه کن... وزنی هم نداری... »کفش‌های کتانیِ بی‌ربطم همین‌طور کفِ زمینِ لغزنده، سُر می‌خورد و پاهای سست و نافرمانم به اتکای میکائیل، بازی‌کنان پیش می‌رود...در حالی که سنگفرش اخراییِ کوچه و کاشیکاریِ فیروزه‌ای دیوارها و آبی لاجوردیِ یک‌دستِ آسمان و سرخیِ شنگرفیِ شالگردنِ پشمِ آنغورۀ او، کاسۀ چشم‌هام را لبریز کرده... و حیرانِ سفیدیِ برفِ مذاب، زیرِ تابشِ آفتاب و درخششِ آبنوسیِ چکمه‌هایش مانده‌ام...باز می گوید:-«دیگر غصۀ گذشته و آینده را نخوری شاتز!... ببین چه صبحِ زمستانیِ زیبایی داریم؟... بیا قدردان باشیم و کمی عمر را به‌شادمانی بگذرانیم... الان کلّۀ صبح است و من دلم می‌خواهد خوش‌وخرّم روی یکی از آن تخته‌فرش‌های کاشیِ زیر بازارچه، با تو حلیمِ کنجدی شیرین بخورم... »..........................................................................................................................................................دوست دارم به فاصلۀ دو سطرِ دیگر نقطه‌سکوت و بی‌خبریِ خاموش در آغوشِ عالیجاه اسقفِ اعظمِ کاتدرال‌های کهن، برویم تا خاطرۀ بعدی... که بخشِ بلافصل و اصلیِ همان قبلی است... یعنی خودِ این صبحانۀ زمستانی...خدایا! بخش‌هایی از نوشته‌هام چقدر آشفته شده... راستی چه‌کسی دارد می‌نویسد؟... من؟... نویسندۀ آماتور‌؟... یا میکائیل؟!........................................اندرونیِ قهوه‌خانه، گرم و دنج و گرگ‌ومیش بود... &quot;همچون شرم&quot;[48]شانه سپردم به پشتیِ پشمین، تماشاکنانِ چشمهاش که داشت زیرِ نورِ شرمناکِ شیشه‌های رنگیِ پنجره‌های بلند، آبیِ آبی می‌شد... آبیِ فیروزه‌ای... و حواسش نبود...ولی من ششدانگِ حواسم مشغولِ او بود که با آن لهجۀ بیگانه‌وش مؤدّبِ خویش به میزبان، سفارشِ حلیمِ شیرِ اصفهانی می‌داد...بعد بی‌هوا متوجّه من شد... پیش از این که بتوانم خجالت بکشم و از مسیرِ شهاب‌بارانِ چشم‌هاش بگریزم... نگاهمان توی هم گره خورد و او شخانۀ چشمکی را فرستاد به سویم...-«اینجا توی حلیم‌شان، گوشتِ سَردَست و شیرِ پرچرب و کره می‌ریزند... با کمی کنجد و دارچین و شکر رویش... حالا خواهی دید که نتیجه عالی می‌شود!... »بالاپوشِ نیم‌تنۀ زمستانی‌اش را بیرون آورد و با یک حرکتِ نرم از طول، تا کرد و کنار دستمان روی فرش گستردش... همان‌طور دراز به دراز...خیالی نبود... مربعِ تخت‌گاه خانوادگی‌مان در خلوتِ صبحگاهِ کلاغ‌پر کانونِ آخر، خیلی شاهانه و مبسوط می‌نمود...دوباره انگاری در نهایتِ آرامش، رو در روی هم نفس می‌کشیدیم و فقط آن طبقِ مسیِ بزرگ، میان‌مان فاصله می‌انداخت و بخارِ غلیظی که از کاسه‌های لعابیِ یشمی‌رنگِ حلیم برمی‌خاست...میکائیل اشاره کرد به منقل افروخته‌ای که آقای قهوه‌چی آورده و روی چهارپایه‌ای بلند و آهنی، کنار تخت‌ِ چوبی گذاشته بود...گفت:-«الان کم‌کم، زیادی گرم‌ات می‌شود... می‌خواهی شال‌گردنت را باز کنی؟... می‌ترسم بعد که بیرون برویم، هوابه‌هوا شوی و سرما بخوری...»فوری اطاعت کردم و شال را گشودم و دست بردم تا پالتوی ماهوتِ نفیسِ سربی‌رنگِ مرحمتیِ او را نیز_ که طی سال‌های بعد نگاهش داشتم و حتی بعدها مجبور شدم بدهم پارچۀ آستری‌اش را عوض کنند_ از تن در آورم... که گفت:...-«حالا یک‌دفعه عجله نکن... دکمه‌هات را باز بگذاری کافی است... »بعد با دست‌های خودش چهاردکمۀ بالاپوشِ من یا در حقیقت دکمه‌های پالتوی خویش را روی تن من گشود... با حال و هوای کمابیش مالکانه‌ای... نسبت به کُت... یا دربارۀ من...که خیلی بی‌پرده و به‌وضوح، برایم تازه و ترس‌آور و در عین‌حال خیلی خوشایند بود...البته کاش می‌شد بابتِ حسب‌حال پریشب‌مان هم، کمی با من حرف بزند... یعنی دلم می‌خواست او احساس خودش را در خصوصِ کلّ قضایا بگوید... که هنوز، چونان رؤیایی خیال‌انگیز، در سَرَم غوغا می‌کرد[49]... و قرار بود هرگز یادآوری‌اش نکنیم...و آیا راستی حقیقت داشت؟!هر چند به‌چشمِ خود می‌دیدم آن روش و رفتار معمولش کمی تغییر کرده بود... نرم‌تر به‌نظر می‌رسید... آمیخته با نوعی بی‌پرواییِ مطبوع... از جنسِ آسودگیِ صمیمانه...و خطاب کردن‌هاش...یک‌طورِ قشنگِ تازه‌ای بیشتر می‌گفت: &quot;شاتزی&quot;... کمتر &quot;بهرام جان!&quot;... و دیگر مطلقاً از آن واژۀ نودرآمد و دوپهلوی &quot;حریف&quot;استفاده نمی‌کرد... هر چند که من _از اوّل_ به‌خیالم، او نیز مقصودش از این اصطلاحِ کمابیش شاعرانه و قرن هشتمی...، &quot;رفیقِ شفیقِ درست‌پیمان بود و حریفِ خانه و گرمابه و گلستان&quot;[50]...ولی در امتدادِ نرمشِ آن مغازله‌های آلمانی، فکر کردم، پس شاید قبلاً قصد او دیگر بوده... و در گذشته وقتی می‌گفت &quot;حریف&quot;، فقط می‌خواست فاصله‌ای اجتماعی و امن بیندازد مابین؟...انگاری پیش از این _به‌وجه تعارف و اغراق البته_ حریفِ زورآزمایی و هماوردِ میدان بودیم... رقیبِ یکدیگر در مسیری شاید موازی... که قرار نبود در هیچ نقطه‌ای تداخل کند...و الان در راهِ اصفهان، برایش چه بودم؟...راستی... &quot;ماین شاتزی&quot;![51]...؟... عزیز دل و گوهر ارزشمندش؟!...و یا...شاید در واقع، من دیگر برای او، هم‌نبردی آزموده و شکست‌خورده بودم و &quot;شکاری سرگشته&quot;‌[52]ای که مرا به خاک درافکنده بود...زآن پس حریفِ مجلس و محفلِ او نبودم... خوراکِ خوانِ بزمش بودم... البته خیلی خیلی هم نهانی و نگفتنی... فقط از طریقِ همین چشمک‌های شرربار و برق نگاه و ناخنک‌زدن‌های موجرمآبانه...وگرنه من کجا و بساطِ نردِ عشق‌باختن با خدایی چون او از کجا؟!ولی در هر صورتی، احوالم خیلی بهتر از قبل بود... مطابق معمول، دیدارش معجزه می‌کرد... تا چه رسد به وصالِ دولت بیدارش[53]......شبِ پیش از سفرِ اصفهان، امّا به‌کلّی حال و هوای رحیل داشت... البته بی‌آن که من از او خواهش کرده باشم، توی اتاقِ خودش، کنارِ من ماند و پهلویم خوابید... یعنی رأسِ ساعتِ ده، روی همان تخت‌خوابِ معجزنمای مشترکِ دوشینه، دراز کشید... با یکرنگیِ برادرانه‌ای... بی‌تعارف... در سمت خودش...و کاملاً بی‌اعتنا با من، زیر نور خفیفِ آباژور، چند صفحه کتاب خواند و خیلی زود خوابش برد... البته قبلِ استراحت به من کمک کرده بود که برای مسواک زدن تا حمام بروم... بی‌ هیچ گفت‌وگویی... یک کلام حرفی نزد... حتی مثلاً جهتِ احوال‌پرسی...تا سحرگاه بیدار ماندم... نه به‌ علّتِ دلخوری... که از فرطِ دل‌نگرانی...آخر به‌خیالم از اوّل صبحِ‌ِ آن دوّمین روزمان، پیش از این که با چرخشی قائم‌، به زاویۀ اخوّت بازگردد، داشت برای دوّمین شب‌مان نیز خواب‌های دیگری می‌دید... آن‌طوری که همراه با وعدۀ خوراکی‌های شیرین و چرب‌زبانیِ اوقاتِ سرخوشی، اصرار می‌کرد این شبِ آخر را هم بمانم تا خودش مرا برساند اصفهان... حتی آن شعر دلنشینِ &quot;شب زیبا&quot;[54]ی گوته را با لحنِ خوشمزه‌ای، زیر گوشم خوانده و این‌طوری معناش کرده بود...[55]«چقدر جذبۀ این شب زیبای تابستانی خواستنی است!...آه! در این سکوت چه احساسی هست...که قلبم را لبریزِ نشاط می‌کند...چونان خلسه‌ای که به‌ندرت فراچنگ آید...با این همه خدایا!من هزار شبِ چنین را فدیه خواهم داد...اگر معشوق یک‌بار دیگر مرا...به دیدارِ شبانه‌ای فراخواند...»و به‌دنبالِ آن، یک مقدار بی‌ملاحظه و ناخوار به شوخی گفته بود:-«یا شاید هم به دیدارِ زمستانیِ شبانه‌ای... نه ماین شاتز؟!»بعد فقط دو سه ساعتی رفته بود بیرون و با یک قابلمۀ قرمز، مملو از دلمۀ ارمنی و چهره‌ای درهم و خاموش برگشته بود... مشغله‌های روزمره خسته و فکری‌اش کرده یا اصلاً پشیمان شده و بازآمده بود از آن رؤیای شبِ نیمۀ زمستان[56]؟...عجب این که صبحِ روزِ عزیمت، باز خیلی دلشاد و سرحال به نظر می‌رسید... احتمالاً چون می‌دانست تا ساعت دو بعد از ظهر، از شرّ زحمت دیدارم خلاص خواهد شد...ولی چه زیبا بود!... و چه بسیار باشکوه!... این‌طوری که آفتاب پنجه انداخته بود لابه‌لای موهای شبق‌رنگش و نوکِ تاربه‌‌تار زلفش به شرابیِ روشن می‌زد... و آبیِ شیشه‌ای خنک و خوشگوار چشم‌هاش در تقابلِ با گرمایِ آن‌همه اخرایی و آجری و سرخِ فضای سفره‌خانه، مثلِ اقیانوسی از الماس می‌درخشید...چقدر نمکین و قشنگ بود همۀ رفتارش!... حتی همین‌طوری که _خیلی عادی_ کاسۀ داغ را سر انگشتان دستِ چپ گرفته بود و با دستِ دیگر آهسته‌آهسته قاشق‌های نیمه‌پر حلیم را پس از نفسی فوت کردن، در دهان می‌گذاشت... و از پنجره بارش ملایمِ برف را تماشا می‌کرد...مثلِ شهریاری می‌نمود که جهتِ تنوّع و تفنّن، به جامۀ رعیّت در آمده باشد...بعد یک‌دفعه متوجه نگاهِ خوارمایه و پرستش‌وارِ من شد... گفت:-«زود بخور شاتزی!... سرد شود از دهن می‌افتد...»یقین داشتم پریشب غفلتاً یک اشتباهی شده، وگرنه من _ به معنای واقعی کلمه_ لایق این‌ میزان مهر و توجه او نبوده و نیستم...باید پیش از هر پرسشی، خود را برای پذیرشِ ارادۀ تازۀ او_ هر چه که باشد_ آماده می‌کردم... قبلِ آن می‌بایست جملۀ استفهامیِ صلح‌جویانه، ولی دقیق و بی‌ابهامی برای بیانِ مقصودِ خویش، می‌یافتم...اما فقط توانستم خیلی خام و عجولانه حرفی بپرانم... که اتّفاقاً سخت حقیرانه و تلخ از آب درآمد:-«خیلی از چشمت افتاده‌ام... نه؟... »کاسۀ نیمه‌پر را به طبق برگرداند... خیلی با تأنّی و آرام ... _وای! چرا نمی‌گذاشتم با دلِ راحت دو قاشق حلیمش را بخورد؟... مگر مابعدِ این‌همه دردسر دادن و زحمت، طبیعی نبود که خسته و بیزار باشد از من؟!..._امّا او انگاری با حلم و حوصله‌ای پایان‌ناپذیر، همۀ حواسش را متوجّه من ساخت...روی سینی صبحانه خم شد تا فاصلۀ میانمان کمتر شود...ابروهاش را کمی بالا انداخت و با همان ذهن‌آگاهیِ سحرآمیزِ دائمی و لحنی خیلی باوقار و جدّی و شمرده... توی چشم‌هام گفت:-«البته که نه!... دربارۀ من داری اشتباه فکر می‌کنی بهرام‌جان!... اگر می‌گویم چیزهایی را باید فراموش کنیم، صرفاً برای محافظت از خود تو است... مگر قول ندادم مراقبت باشم؟... مگر نگفتم بازی گرگ‌ها است؟... »احساس می‌کردم سوای ‌امیدِ همان دیدارهای نامنتظرِ گاه‌به‌گاه ‌او، هیچ استعداد و قوای دیگری ندارم... و هرگز نخواهم توانست از عهدۀ نبرد خونینی که بی‌شک با خانواده در پیش داشتم، برآیم... محکوم به فنا بودم... قطعاً خراشِ ناخن‌های خونینِ‌ خوگرِشان، خرده‌خرده‌ام می‌کرد...آمدم بگویم... &quot;ولی عجالتاً داری مرا میان گلّۀ گرگ‌ها تنها می‌گذاری و می‌روی... تا همیشه... &quot;نه! این جمله خیلی طلبکارانه به‌نظر می‌رسید... چند بار همین مضمون را در ذهن مرور کردم و سر آخر خیلی سست و لکنت‌بار، گفتم..._«ولی... در هر حال... داری می‌روی...»طفره می‌رفت... و بیشترِ حواسش باز متوجّه رقصِ ذرّاتِ برف در آن‌سوی شیشه‌رنگی‌ها می‌شد...دلش با من نبود... پیشاپیش رفته بود... پیِ مهمّاتِ دیگری... و مهملاتِ مرا برنمی‌تابید..لحنش بزرگوارانه و نرم، سرزنش‌آمیز شد...-«کار دارم بهرام جان!... ولی برای همیشه که نمی‌روم... تنهات نمی‌گذارم... قول می‌دهم که برگردم... »بی‌درنگی گفتم:-«بله!... می‌دانم.. معذرت می‌خواهم... حرفم احمقانه بود...»بعد او کاسۀ پیشِ دست مرا از روی مجمعه برداشت و تظاهر کرد به این که می‌خواهد خودش قاشقی حلیم در دهانم بریزد...دلم خیلی طفلانه و خجالت‌آور بی‌قراری می‌کرد...- نه! ممنون... می‌توانم خودم... زشت است اینجا...! »...همیشه اگر حرفی می‌زدم یا نه، میکائیل منظورم را خوب می‌فهمید... پس شاید می‌خواست نشان دهد از عهد و پیوندِ نودرآمدِ میانِ ما پشیمان نیست... یا که فقط می‌خواست به اشتیاقِ دل من پاسخ دهد... که بعدِ گُرگاب، باز ماشین را کنارِ جاده نگاه داشت و بخاری را خاموش کرد... و گذاشت تا بارشِ برف، نرم‌نرمک انبوه شود... تنها دو دقیقه درنگی و... یک پردۀ سفید، چشمِ افشاگرِ شیشه‌ها را زیرِ امنیتی منجمد پوشانید... دیگر هیچ چشم‌اندازی نبود، مگر منظر تماشاییِ عارض و بالای او... که مدّتی یک شانه‌ را تکیه داد به صندلی و چانه‌اش را کف یک‌دست گرفت و با نگاهی پرسش‌گر و شکیبا تماشایم کرد... بعد خیلی بی‌تکلّف و پیش از این که نظرم را بپرسد، باز_ به همان روشِ پیش‌بینی‌ناپذیرِ پریشب_ دست‌به‌کارِ تسلّای من شد_... این‌دفعه هم شال‌گردن و گریبانم را با انگشتان خویش گشود... ساکت ماندم و جان و تن به ثانیه‌ها سپردم... شاید دو دقیقه بود... شاید دوازده دقیقه... در هر صورت، او هم حرفی نزد جز آن که سرِ آخر زیر گوشم گفت...&quot;حالا بهتری شاتز!؟... آمادۀ رودررویی با سرنوشت؟... بیست دقیقۀ دیگر می‌رسیم...&quot;بهتر بودم و تب داشتم... می‌لرزیدم مثل این که دوش آب یخ بگیرم یا روی تنم برف ببارد...یا دست‌هاش سرد بودند......حتماً بالاخره عیب و علّتی هم داشتم... به‌خصوص در همین &quot;کاروبار دلداری&quot;[57]... ولی او اغلب، نقایصم را به رو نمی‌آورد... و هرگز نیز نمی‌گفت دوستم دارد... مگر یکی ‌دو بار... تلویحاً... نیم‌بند...عصر جمعۀ آخر...در بالاخانۀ خفیه‌گاهِ یک هفتگی‌مان...در آن حالتِ مطلقاً نامستور... با گردن‌بندِ &quot;گانیمد&quot; روی سینه‌ام...ایستاده در بند و دامِ دست‌هاش... و اعجازِ معجونِ عاشقانه‌ای که توأمان، طعم خشم و خواهش داشت...توفان گذشت امّا خلافِ عادت فجیعِ معمولش، فوراً رهام نکرد...اسیر مانده بودم میانِ شفافیتِ آینه و شانه‌های او...از توی آینۀ قدیِ روی دیوار در چشمم خیره شد... دو بار آهسته پلک‌هاش را بست و گشود... نسیمِ ملایمِ نفس‌اش زیر گوشم... در دلم آشوبِ قیامت به‌پا می‌کرد...-«هشدار اوّل بچه‌جان!... داری کم‌کم عاشقم می‌کنی... »هشدارِ اوّل عشق...هشدارِ دوّم، فراقِ ابدی......دیگر اطمینان دارم که او در راه ‌و روشِ سادۀ عملگرایانه و فنونِ عدیدۀ مهرورزیِ ماهرانۀ خویش، اهلِ هر چیزی بود، مگر تعریف‌ و تمجیدِ زیادی و مغازله‌های مبالغه‌آمیز... ولی از طرفی، هیچوقت هم اتّفاق نیفتاد که دربارۀ شکلِ جسمانی و جزئیات رفتاری‌ام، اهانت و عیب‌جویی کند... جز همان یکی‌ دو دفعه‌ای که خیلی دعوایمان شد...یعنی درست وقتی، وسطِ هیاهوی بادِ صرصر و صنوبرها... که در و تخته و پنجره‌های خانه‌باغِ متروک را بر هم می‌کوفت...میکائیل کتف‌ِ چپم را کفِ یک‌دست گرفت و با لهجه‌ای درشت و دشخوار و دشنۀ خونبارِ نگاهی که می‌خواست چشم‌هام را سوراخ کند، گفت:“Was zum Teufel willst du ... du kleine Schlampe!?[58]”حتماً عبارتِ ویران‌کننده‌ای بر زبان آورده بود... و شاید برای آن‌که نتوانم پاسخی به پرسش یا دشنامش دهم، آلمانی حرف می‌زد و گلویم را هم در مشتِ دیگر آهنینش می‌فشرد...خیلی طبیعی ولی ناجوانمردانه بود که از زبانِ او ناسزا بشنوم... و حتّی درست‌ودرمان نفهمم چه می‌گوید... هر چند آهنگِ صدا و زبانِ نگاه و بدنش به‌کفایت گویا می‌نمود...شاید هم سزاوار سبّ و سخطِ او بودم...امّا به ‌هر حالتی، من پاسخِ سختی برای سخنِ فحش در آستین نداشتم... شاید اگر رخصتی می‌داد، در جوابِ عتا‌ب ‌و خطابِ جفاکارانه‌اش فقط می‌گفتم... &quot;هیچ&quot;... &quot;ولی هر چه کنی هنوز دوستت دارم... سلطانِ ستمگر!&quot;یا بیشتر اگر گوش می‌داد، شعر می‌خواندم:&quot;این‌اش سزا نبود دلِ حق‌گزارِ من... که‌از غمگسارِ خود سخنِ ناسزا شنید&quot;...&quot;بس دَوْر شد که گنبد چرخ این صدا شنید...&quot;[59]ولی او دیگر حرف‌هام را نمی‌شنید...فقط فحشم می‌داد... گزنده و نیشدار و... گنگ و ناگوار... و دندانه‌دندانه دندان‌دار... و دنده‌هام روی دیوار فشرده می‌شد... و می‌افتادم در زاویۀ تندِ تپشِ تاریکی...یک گوشۀ منهزم و مقهور........................................نه!... فعلاً نمی‌خواهم مابقی‌اش را بنویسم...وگرنه طوری به‌نظر می‌رسد که انگار میکائیل، تنها مقصّرِ کشمکشِ میان ما بوده...ولی در حقیقت... همۀ این بلواها مربوط بود به اواخرِ ماجرایمان که او مدام می‌خواست برای همیشۀ همیشه برود و هی نمی‌شد و من نمی‌گذاشتم...ضمن این که خودم_ تدریجاً_ لجوجانه، دیگر شورش را درآورده بودم...یعنی می‌خواهم بگویم آن اوایلی که داشت فرایندِ فراقِ محال و ناگزیرمان را سازماندهی می‌کرد، سرزنش‌هاش ملایم‌تر بود... آراسته به لحنِ خونسردِ حق‌به‌جانبی...مثلِ ‌بی‌گاهِ بهمن‌ماهی که در خانۀ امنِ او وعده داشتیم...نه برای یکی از جمله ملاقات‌های لوکسِ دلربای روح‌افزای...در عمل از آن قرارهای سردِ تشکیلاتی بود... لابه‌لای سرمای وحشت و گرگ‌ومیشِ جدایی و بوی نا و اثاثِ کهنه و کپک‌زده و خاک‌آلود... تنها چیزِ تازه و نفیس و عطرآگین و درخشانِ اتاقِ نمور و تاریکِ هم، خود میکائیل بود... با این که آشکارا می‌شد دید که با عجله پیراهنِ پشمیِ شرابی‌رنگش را بر تن کشیده و هنوز فرصت نکرده با دو حرکتِ سرانگشت، سرِ زلف را مرتب کند... و موهای پرپشتِ شبق‌‌فامش_کمی بلندتر از حد معمول_ بر اثرِ این شتاب و بی‌مبالاتی، هنوز قدری آشفته می‌نمود...ولی دیگر نه حواسش به خودآرایی‌های همیشگی بود و نه به من... که از فرطِ دلهره و زمهریرِ آخرین زمستان‌مان بر خود می‌لرزیدم و می‌خواستم در کابوسِ آن وداعِ نبهرۀ بی‌هنگام بمیرم...با لحنِ تلخِ بی‌خیالی گفته بود...-«هر چه لازمت می‌شود توی چمدان هست... بردار و زودتر برو...»بی‌اختیار زیر لب تکرار کرده بودم... &quot;زودتر&quot;...و او مثلِ اوقاتِ بی‌حوصلگی، یا وقتی مشغولِ یکی از آن تصمیم‌‌گرفتن‌های ترسناکِ توفانی بود، رفت و ایستاد پای پنجره تا از لای کرکره‌های بسته، زیرِ نورِ مبهمِ چراغ‌های کوچه، بارشِ بی‌امانِ برف را تماشا کند...دیگر به پایداری عهدوپیمان‌هاش امید نداشتم، ولی در انتظارِ معجزه‌ای نامحتمَل، خیلی بی‌ربط و مذبوحانه، با گلویی گرفته_ و صدایی که هر چه صاف می‌کردم، روشن و روان نمی‌شد_ تذکّر دادم:-«مگر تو خودت به من قول نداده بودی میکائیل!؟... بیشتر از یک‌بار...»از گوشۀ چشم به اجمال و انگاری در نهایتِ بی‌میلی نگاهم کرد و با لحنی سرسری و ناشکیبا گفت:...-«نمی‌شود تا همیشه اینقدر کودکانه خودمحور باشی... خودت بیشتر اذیت می‌شوی، بهرام جان!...»بعد باز مصرّانه، بند کرد به تماشای برفِ لعنتی...گفتم:-«تو الان راستی نگرانِ اذیّت‌شدنِ منی؟... یا فقط این را می‌گویی که بیشتر تحقیرم کنی...»واقعاً داشت با آهنگی حرف می‌زد که انگاری با کودکی ناسازگار و بهانه‌گیر...محق بود امّا... لاعلاج بودم، که دلم بی‌تابی می‌کرد و نوش‌داروی نوازش‌های دیریابِ او را می‌طلبید...ارتفاعِ آهنگ و شدّتِ خشم در صداش فزونی گرفت:-«من الان باید به فکرِ خیلی چیزها باشم، بهرام‌جان!... ولی ببین!... تو الان هم _طبق معمول_ فقط داری به خودت فکر می‌کنی... آخر چرا باید بخواهم تحقیرت کنم، وسطِ افتضاحِ این اوضاع؟!...»فکر می‌کردم دقیقاً دلیلش را می‌دانم...-«...چون الان متنفّری از من... چون برایت رسوایی به بار آورده‌ام... و نتوانستم تا همیشه پنهانی باقی بمانم... »انگاری لحظاتی هاج‌ و واج بر جای ماند... به‌وضوح تکان نخورد، ولی بعد از نفسی مکث، آهسته چرخید و رو به من ایستاد... و خیلی طولانی نگاهم کرد... در سوسوی انعکاسِ پرتوِ چراغ دیواری_ که از آینۀ روبه‌رو توی چشم‌هاش می‌تابید_ درخششِ ماهتابِ رحم و بخشش را در نگاهش دیده بودم... که آرام‌آرام طلوع می‌کرد...آمد این‌طرفی... باز انگاری مهربان بود... و حتی یک‌کمی عاشق...خیلی عاریتی هر چند...لااقل برای چند ثانیۀ مغتنمِ ناغافل...لحنش باز آبنوسی شد و عمیق و موّاج...-«آخر خودت بگو... چرا باید از تو متنفر باشم شاتز!؟... تقصیرِ تو نبوده... از اول... باید می‌دانستیم که این چیزها را نمی‌شود تا همیشه پنهان کرد...»..........................شاید هم راستی دارم از ذوقِ زیارتِ او دیوانه می‌شوم... وگرنه آخر این‌ مایه خیالات و مرورِ خاطرات چیست؟... درست در این دمادمِ دیدار...ماخولیای وسواس نمی‌خواهد بگذارد دل‌یک‌دله باشم... و محفوظ و محظوظ در بهشتِ برینِ آغوشش... دارد حاسدانه مرا از خود بی‌خود و بیرون می‌کند...یعنی چه؟به‌یقین این حالِ دوپارگی که هم دارم، نوعی شیدایی است...باید فی‌الفور خودم را جمع‌وجور کنم... بازیابم... بازیافت کنم...مثلِ یک کُپه زباله...من و نویسندۀ من!!ای کاش بشود دوباره وجودِ خویشتن را به‌طورِ بسیط و مطلق احساس کنم!...بی‌وساطتِ اوصاف و قلم‌فرسایی‌های دانای کلِّ توی سرم...طریقش شاید این باشد...که بیشتر روی یکایکِ اجزای بدنم متمرکز شوم...مثلاً همین دستِ چپی که پیش چشمم، در هوا معلق است... بلاتکلیف...حالا ولی با این کلاهِ مزاحم و مسخرۀ لای انگشت‌هام چه‌کار باید کرد؟...هر چند، اوضاعِ بازوی راستم کمی بهتر است... می‌شود از آرنج خم‌اش کنم و کفِ دستم را خیلی آهسته بگذارم روی پارچۀ لطیفِ پشمِ ویکونای[60] بالاپوشِ سپنتای او... جایی میان شانه‌های شریفش...شاید بشود... مثلِ دست‌های خودش که نرم و راحت، کتف و کمرگاهم را می‌فشرد... گرم و ملایم... بی‌منظور و دوستانه انگاری...حالا شاید بکوشم دیگر پاره‌های وجودِ خویش را هم پیدا کنم...مثلاً همین سری را که بالای شانۀ او تکیه دارد و روی گردنم سنگینی می‌کند... یا بشرۀ سینه‌ام را که پسِ سال‌ها جدایی_ به‌واسطۀ چند لایه پارچۀ ضخیم و نازکِ گران‌قیمت و ناقابلِ متناوب و متوالی_ بر پوستِ تنش می‌ساید...ولی چطوری آخر؟... حینِ این که زیرِ گوشم به نجوا سخن می‌گوید و نسیم نفسش_ بی‌واسطه_ آمیخته با عطر افرا و آبلیا[61]، لابه‌لای شال‌گردنم می‌پیچد...-&quot;Grüß&#x27; dich Gott, du holder Schatz!&quot;[62]«بهرام جان!... باور کنم که حالت خوب است؟... می‌شود لطفاً به من نگویی &quot;آیغه اکْسِلِنْسْ&quot;[63]؟»توی بغلش که باشم، لابد خیلی راحت نمی‌شود &quot;عالیجناب&quot; و &quot;آیره اکسلنس&quot; خطابش کنم...گر چه، هر قدر که به من نزدیک باشد نیز، باز نمی‌فهمم در خاطرش چه می‌گذرد...تپش‌های بی‌قرارِ قلبم هم، که خیلی بی‌مقدمه کند شده و انگاری دارد از کار می‌افتد...بدتر از آن، سرم چرا این‌جوری گیج می‌خورد؟...تازه بعدِ این همه مصیبتِ خُردوریز، یکباره خیلی بی‌وقت، صدای دانای کلِ بی‌محل، باز توی مغزم برمی‌خیزد...&quot;بهرام به‌خیالش داشت عقل از کف می‌داد، ولی همچنان نااُمیدانه آرزو کرد که ای کاش بداند میکائیل هم اینک چه خیالی در سر دارد؟... یا لااقل پیش از آن که بر اثر اُفتِ فشار خون، خستگی، یا هر امرِ مزاحمِ دیگری به این طرزِ مفتضح، توی بازوانِ او بیهوش شود، اجازه یابد یک‌جایی بیفتد و بنشیند... ضعف و بی‌حسیِ اندام‌هاش، لابد از عوارضِ طبیعیِ نقاهتِ بیماری است... حالا در چهل‌وچندسالگی که سهل است... حتی در اوانِ جوانی هم این بلا بر سرش آمده و در سفر آذربایجان‌شان یکی دو بار مفتضحانه (!) پیش چشمِ میکائیل از هوش رفته بود ... پای دیوار &quot;خاراباکلیسا&quot;... یا زیر سقفِ آرامگاهِ مخروبۀ شاهزاده‌خانم ارمنی... وقتی او با لحنِ اساطیری‌اش پای صلیبِ سنگی، سروده‌های زرتشتِ نیچه را موعظه می‌کرد... &quot;به خیالم، یا من اینک دارم_ بیش‌از اندازه_ طمعِ خام می‌ورزم و یا حتّی &quot;دانای کلّ&quot; حکایت ما نیز از قعرِ اقیانوسِ افکارِ میکائیل، جوهر و مرجانِ قابل‌داری در چنته ندارد... تا این‌جا که می‌شنوم، بیشتر از جزئیاتِ دغدغه‌های مزخرفِ من حرف می‌زند... و تنها جابه‌جا و به اجمال از مشغله‌های ذهنی او سخن می‌گوید...انگاری مثلاً_مثل خودم_ دربارۀ او برخی چیزها را بر حسبِ حدس و گمان، دریافته باشد...و قطعاً از گرگ‌ومیشِ ژرفای ضمیر او بی‌خبر است، هر چند از سویدای قلبِ من آگاه باشد و سوادِ پریشانِ خاطرِ مرا، خط‌به‌خط بخواند...خانه‌اش آباد باد!... امّا... برای من کافی نیست...کافی نیست... می‌شنوی؟............................................................................................................................................................................................................................................................................سه سطر نقطه‌چینِ ترسناکِ دیگر... یعنی سه نفس سکوتِ هول‌انگیز!...رنگِ عالم پیشِ چشم‌هام، رو به سیاهی می‌رود و انگاری همۀ اندام‌هام_ سراپای_ گِزگِز می‌کند...ای وای!... نویسندۀ آماتورِ ارجمند!... چرا خاموش مانده‌ای؟.... تو را به‌خدا یک چیزی بگو!...باشد قبول!... خیلی گفتی... ولی باز هم بگو...الان بالاخره قرار است میکائیل چه کند؟... بنشاندم روی یکی از آن صندلی‌های شیکِ شرایتون و برایم قهوۀ شیرین آماده کند؟...یا زبانم لال همین‌طوری از راه نرسیده قصد دارد...(شوخیِ خنده‌داری هم نبود.. می‌دانم... ولی... )نکند راستی شخصیتی را خلق کرده‌ای که خودت کمتر می‌شناسی‌اش؟!...تازه هر چه بکوشی به افکارش نزدیک شوی و شرح و بسطش دهی، باز من می‌گویم کم است...تو گزیده‌گویی می‌کنی... من هم حرص و ولعم زیادی است...دلخور نشوی... ولی دارم فکر می‌کنم...یعنی شاید او، روحِ تو را نیز به تسخیر درآورده تا لاجرم بر آن صفحاتِ چرک و چروکیدۀ کاغذهای کاهی و برگه‌های امتحانی‌ِ نشان‌‌دار بازآفرینی‌اش کنی!...پس قطعاً امیدی نیست که ضمن حکایت تو، من روزی از نفوذِ جادویی او خلاصی یابم!...از این شبحِ شیطانیِ منزّه و معصوم!... این مرلینِ[64]جاودانیِ ژرمنی‌تبار که لابد قرار است آرتور شاهِ[65]مفلوک‌ات را به آیین شهسواری و شمشیرِ اژدها مجهّز کند......صدای نویسنده نرم‌نرمک توی سرم نزدیک‌تر از نفس‌های میکائیل زمزمه می‌کند... که نه با من، بلکه انگاری با خوانندگانِ مفروضِ داستانِ من سخن می‌گوید......&quot;هر چند این ناسپاسیِ نبهرۀ بی‌اساس و عصیان‌وار بهرامِ ورجاوند _حین آن که با معشوقِ دیریاب خویش، دست در آغوش دارد_ مطلقاً مبهوتم ساخته... (البته شاید هم زیاده از حد منقلب و مضطرب شده باشد)... ولی به‌هر حال در برابر اتّهاماتی که به من وارد آورده، پاسخِ قانع‌کننده‌ای هم ندارم... به نظرم کمابیش توانسته‌ام برخی قضایا را از منظرِ میکائیلِ او نیز وصف کنم، در حد همان اشاراتی که داشته‌ام... ولی از طرفی بهرام درست می‌گوید که به‌خوبی از عهدۀ توصیف هر چه در کُنهِ اندیشۀ این شخصیت می‌گذرد_ حداقل در حدّی که او اشتیاق به دانستن‌اش دارد_ بر نمی‌آیم... دلیل نخست‌ آن است که قطعاً او توی ذهنش، نزد خویشتن، به‌لسانِ آلمانی حرف می‌زند... و گاه هم ارمنی... و دانش من دربارۀ این دو زبان اینطوری است که برای اوّلی از مترجم برخط استفاده کنم و دوّمی را اصلاً نفهمم... و نتیجه خیلی‌خوب از کار در نمی‌آید... مشکل دیگر هم این که او به‌کلّی فراتر از تجربۀ زیستۀ من است... در واقع، ماهیت او بازتابِ خاطراتِ کم‌رنگ و فراموش‌شده‌ای است دربارۀ مجموعه‌ای از آن آدم‌های دست‌نیافتنی، که زمانی در باریکه‌راهِ زندگی‌ام می‌آمدند و می‌رفتند و من از فاصله‌های دور تا متوسّط و حتّی کمی نزدیک... می‌شناختم و عاشقشان می‌شدم... پس اینک میکائیل هم، تنها چونان آرمانی انکارشده و ناممکن، افسون‌گر و دلفریب، گاه و بی‌گاه از گوشه‌ای سر برمی‌آورد و چونان سیّاره‌ای شوم و شهرآشوب در افقِ آرامِ زندگیِ بهرام طالع می‌شود.....آن زندگی که سال‌ها است به موازاتِ حیات خویش پیش می‌برم... یا با من پیش می‌رود... و یا بهتر این که مرا به پیش می‌راند...و به شیوه‌ای والایشی و استعلایی، چکیده‌ای انتزاعی از سرگذشتم را تجسّم می‌بخشد و تصعید می‌کند......................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................سوّمین سه‌گانۀ پی‌درپیِ خاموشیِ نویسنده... غنیمتی غافلگیرانه... در آغوشِ او که قلۀ قافِ عروجِ من است...هر چند تماسِ تَنَش از ورای قداستِ جامۀ او، و ضخامت بالاپوش من، بی‌اندازه ملایم و نامحسوس باشد...و بعد بالاخره مرا_ پیش از آن که از پای بیفتم_ آرام به بلندای بازوانش از خود کمی دورتر نگه‌می‌دارد و تماشاکنان در پاسخِ همان یک کلمه &quot;سلام عالیجناب!&quot;ِ من، دوباره می‌گوید...-«خوش آمدی!... »و همچنان که پاره‌پاره و حیرانم از کلیّتِ ماجرا و استقبالِ مضاعفِ او... هدایتم می‌کند تا گوشۀ تالار و گرمای آتشِ اجاق دیواری...دیگر نمی‌دانم توی خیالم با کی اوّل حرف بزنم؟... خودم؟... میکائیل؟... یا نویسندۀ مفروضِ ملعون؟...و جریانی از تداعی‌های بی‌اراده، مرا می‌برد تا خاطرۀ مبهمی از شعری شگفت‌انگیز... که دربارۀ دگردیسیِ یک مرد و یک پروانه بود انگاری...کلماتش را مطلقاً از یاد برده‌ام... ولی باز تصویری روشن از بهارانِ نوزده‌سالگی را می‌بینم و میکائیل محتشم و ملیح را... که استادِ جوانی بود برای خودش... و برای ما دانشجوهای سال‌پایینیِ ذوق‌زدۀ گیج ‌و ویج... سلطنتِ مطلقه، بلکه خدایی می‌کرد...کاش می‌شد الان بی‌مقدّمه با خود او در این‌باره حرفی بزنم... مثلاً بگویم:-«یادم است اوّلین بار، خودت دربارۀ تائوئیسم و فلسفۀ ذن[66]با من حرف زدی...در سفرِ رؤیاییِ آذربایجان‌مان...هشتم فروردین‌ماه... در حوالی چالدران...بعد از ظهری سایه‌روشن و منگ و ملس بود و من داشتم دو تا لیوان و بشقابمان را زیر ریزش آبشار الماس‌گونِ آواجیق[67]می‌شستم تا بعدش از توی آن قمقمۀ گل‌قرمزی‌ات چای بریزم و تو را _که خیلی متفکّرانه و قشنگ، محو و مشغولِ چیدنِ رُستنی‌های رنگ‌رنگِ دارویی‌ات بودی_ به عصرانه دعوت کنم...چشم‌اندازِ حوالی‌مان، بهشتِ مجسّم بود... کوهسارانِ بلندِ نیلی‌رنگ و آسمان ابرآمیزِ لاجوردی و سپید... و فلات بلندِ الوان... مملوّ از انواعِ علف‌های عطربیز و رازآمیز... شنگ و آویشن... بابونه و بومادران... سبز و زرد و ارغوانی...یک‌دفعه دلم شعرِ سهراب خواست... بدجنسی بود اگر با صدای بلند برایت بخوانم و حواست را که ششدانگ درگیرِ نباتاتِ شمیم‌ناک بود، کمی به خود جلب کنم؟... و البته حالم آنقدر خوش بود که خودخواهانه &quot;بانگ بی‌هنگام&quot;[68]برآورم...:_«&quot;زندگی رسمِ خوشایندی است&quot;&quot;زندگی بال و پری دارد با وسعتِ مرگ... پرشی دارد اندازۀ عشق&quot;&quot;زندگی چیزی نیست که لبِ طاقچۀ عادت، از یاد من و تو برود&quot;&quot;زندگی جذبۀ دستی است که می‌چیند&quot;&quot;زندگی نوبرِ انجیرِ سیاه در دهانِ گسِ تابستان است&quot;&quot;زندگی بُعدِ درخت است به چشمِ حشره&quot;&quot;زندگی تجربۀ شب‌پره در تاریکی است&quot;&quot;زندگی حسِ غریبی است که یک مرغِ مهاجر دارد&quot;&quot;زندگی سوتِ قطاری است که در خوابِ پُلی می‌پیچد&quot;&quot;زندگی دیدن یک باغچه از شیشۀ مسدودِ هواپیماست&quot;&quot;خبرِ رفتنِ موشک به فضا&quot;&quot;لمسِ تنهاییِ ماه&quot;&quot;فکرِ بوییدنِ گل در کُره‌ای دیگر&quot;&quot;زندگی شستنِ یک بشقاب است&quot;&quot;زندگی یافتن سکۀ ده‌شاهی در جوی خیابان است&quot;&quot;زندگی مجذورِ آیینه است&quot;&quot;زندگی گل به توانِ ابدیت&quot;&quot;زندگی ضربِ زمین در ضربانِ دل‌ها&quot;&quot;زندگی هندسۀ ساده و یکسانِ نفس‌ها ست&quot;...&quot;هر كجا هستم، باشم،&quot; &quot;آسمان مال من است.&quot; &quot;پنجره، فكر ، هوا ، عشق ، زمين، مال من است.&quot; &quot;چه اهميت دارد&quot; &quot;گاه اگر می‌رويند&quot; &quot;قارچ‌های غربت؟...&quot;[69]...»داشتی یکجورِ برّاقِ بی‌نظیری نگاهم می‌کردی، ولی بالاخره می‌بایست ساکت می‌شدم... پس این تکۀ آخر را از جای دیگری در حافظه‌ام برداشته و چسباندم آخر قطعه... فقط برای این که پُرخوانی‌ام را با یک نتیجه‌گیریِ نسبتاً معقولی تمام کرده باشم...شعر که می‌خواندم دست از کار کشیده و آمدی نشستی روی حصیرِ زیرانداز... رو نمودی به ‌من و آبشارِ آوازخوان...بعد که جهازِ پذیرایی از تو را آماده کردم و خاموش ماندم، گفتی:-«چه شعر زیبایی خواندی!... شنیده بودم برخی شاعرانِ نوپردازِ فارسی به تائوئیسم و فلسفۀ ذِن هم عنایتی داشته‌اند... »اعتراف کردم که ازین قضیه بی‌اطّلاع بوده‌ام و از تائوئیسم و ذِن هم _به جز همان نامِ خشک‌وخالی‌شان_ چیزی نمی‌دانم...خیلی به ملایمت و دقّت، سبزی‌های شفابخشت را پیچیدی لای مَلمَلِ یزدی و گذاشتی کنار سفرۀ کوچکی که گسترده و با قلوه‌سنگ‌هایی، ستوارش کرده بودیم...بعد یک شانه‌ات را تکیه دادی به صخره‌سنگِ خوشبختِ کناردست...و گفتی:-«پس حالا... حوصلۀ کمی کلاسِ کسالت‌آور داری؟... »عمداً یا غیرِ عمد، داشتی به‌سیاقِ معصومانۀ خاصِ خودت، خجالت‌ام می‌دادی...و لابد لازم بود که فوراً بگویم:-«نه! حریف‌جان! کلاس‌های تو هیچ‌وقت کسالت‌آور نیست... »بعد هم خوب‌تر می‌شد اگر یک بهانه‌ای می‌آوردم برای آن قیلوله‌های فضاحت‌بار... و می‌گفتم:-«در واقع مشکل اصلی مربوط به اوضاع و احوالِ نابسامان و نامربوطِ من است... اغلب شب‌ها کم‌خوابی دارم... خانه‌ام جای پرسروصدایی است... تهِ کوچۀ امامزاده... برزنِ پرنده‌فروش‌ها... بغلِ کارگاهِ نجاری... »امّا انگاری لازم نبود... پیش از این که بتوانم مدهوش و منتظرِ شکفتن لبانت، کلامی بر زبان آورم، این‌طوری شروع کردی:-«البته قرار نیست زیاد حرف بزنم و دردسرت دهم... فلسفۀ شرق هم _به‌گمانم_ در حدِّ مکتب فرانکفورت ذهن‌فرسا و خواب‌آور نیست...به‌نظرم به مزاجت سازگار باشد... در حقیقت تائوئیسم، حتی مسلک و مشربش طوری است که تفکّر را طرد می‌کند... مانندِ اغلبِ آیین‌های عرفانِ شرقی، بیش‌تر مبتنی بر شهود است... ولی در هر حال با توجّه به تأکیدش بر هماهنگی با آن کلّیِتی که تائو می‌نامد و آن‌را مبدأ همۀ مبادی می‌شمارد، بر سیر و سلوک در عالمِ خلقت تأکید دارد... مبنای آیینِ ذِن هم که تعمّق و ژرف‌نگری دربارۀ طبیعت است...مثلاً در تائوته‌چینگ[70] یا همان &quot;رسالۀ راه کمالِ&quot;_ که انجیلِ لائوتسه[71] محسوب می‌شود_ آمده است که...&quot;خود را به طور كامل ابراز كنيد&quot; &quot;سپس آرام و خاموش، باقی بمانيد؛&quot; &quot;همانند نيروهای طبيعی؛&quot; &quot;هنگامی كه باد می‌وزد، فقط باد می‌وزد.&quot; &quot;هنگامی كه باران می‌بارد، فقط باران می‌بارد.&quot; &quot;هنگامی كه ابرها كنار ‌روند، خورشيد می‌تابد.‌&quot;...»بادِ آواره که دیوانه‌وار در کوهپایه می‌چرخید، ابرهای تیرۀ آسمان و زلفِ سیاهِ روی پیشانیِ تو را_ با همۀ قدرت_ به بازی گرفته بود...یارای مقاومتی نداشتم... داشتم در چشم‌هات غرق می‌شدم...گفتی:«...&quot;نيروی مذكر را بشناسيد،&quot; &quot;ولی بستگیِ خویش را با قوای مؤنث از کف ندهيد.&quot; &quot;جهان را با آغوشِ باز بپذيريد.&quot; &quot;اگر جهان را اين گونه بپذيريد،&quot; &quot;تائو هرگز شما را ترك نمی‌كند...&quot;...&quot;مسافرِ نیکو هيچ نقشه‌ای ندارد&quot; &quot;و برای رسيدن به مقصدی معیّن، سفر نمی‌كند.&quot; &quot;هنرمندِ خوب به شهودِ خود اجازه می‌دهد،&quot; &quot;تا او را به آن‌جا كه می‌خواهد راهنمايی كند.&quot; &quot;دانشمندِ خوب_ رها از نظريه‌های گوناگون_&quot; &quot;ذهنِ خود را به روی آن چه هست، باز می‌گذارد.&quot; &quot;فرزانه در دسترسِ همۀ مردم است&quot; &quot;و به هيچ‌كس، نه نمی‌گويد.&quot; &quot;او آماده است تا از هر موقعيتی استفاده كند&quot; &quot;و هيچ‌چيز را به هدر نمی‌دهد.&quot; &quot;اين يعنی تجسّمِ نور، بودن&quot;[72].... »لیوان نیمه‌پرِ چای عقیقی‌رنگ را به دستت دادم و همچنان مغروق و مبهوت اقیانوسِ یاقوتیِ چشم‌هات ماندم...تو مثلِ تهاجمِ توفان، چونان رحمتِ باران، و آینۀ نورِ مطلق بودی میکائیل... رهنوردی بی‌سرانجام و حکیمی در معرضِ جمع، که از هر موقعیتی بهره می‌جست... و هیچ‌چیز را به هدر نمی‌داد... حتّی موجودِ مزاحم و به‌دردنخوری چون مرا... آذرخشِ نگاهِ فرزانۀ چینی، رازِ نظربازی‌های تو را در یک لمحه فاش کرده بود... تو از هر تجربۀ تازه‌ای با آغوشِ باز، استقبال می‌کردی... و از هر کسی...نباید خیال می‌کردم این دعوت به همراهی، معنایی جز آن دارد که خودت گفته بودی...عاشقِ سفر بودی، ولی از &quot;تنهایی به جاده زدن&quot; خوشت نمی‌آمد...نمی‌شد که از تو برنجم... پادشاه من!... مقهور و مفتونِ همین حملۀ ناگهانت بودم...شبیهِ نیروهای طبیعت... مثلِ صاعقه... موج... آفتاب...گریزناپذیر... شگفت‌انگیز... حیات‌بخش و قتّالِ توأمان...گفتم:-«خیلی زیبا است... »اشعارِ لائوتسه در ژرفای آبنوسیِ آوا و عمقِ آبیِ چشم‌های تو زیبا بود... ولی البته این دنبالۀ مغازله‌آلودش را نگفتم...فقط به درس‌ات، دل سپردم... کاملاً...به نظرم از حالتِ قیافۀ من خنده‌ات آمد... یک آرنج را گذاشتی بالای زانو و نگاهت را از من ربودی و فرو انداختیش... با نوعی شرمناکی شکوهمند فروتنانه و وقارآمیز... دربارۀ من چه قضاوتی کردی؟... که بی‌آزرم و گیج‌ و گولم؟...دو بار همزمان نفس کشیدیم... تو آهسته و عمیق... و من عمیق و دردناک... تا تو خیلی شمرده و بامتانت بگویی:-«نکاتِ حکمیِ آیین ذن هم اغلب، طی داستان‌هایی بیان شده که بی‌شباهت به شعری که تو خواندی نیست... در حقیقت این قصه‌ها برای این بوده که با اشاره‌ای کوتاه، در ذهنِ مخاطب، شک ایجاد کند و با ایجادِ ابهام در خاطرِ شنونده، موجبِ تفکّر شود... مثلاً... یک حکایت این‌جوری است...:روزی یک استادِ ذن لباس‌ می‌شست و شاگردی او را در آن‌حالت دید و پرسید: آيا استاد هنوز هم چنین کارهایی می‌کنند؟... استاد به رخت‌هاش اشاره کرد و پاسخ داد: پس به‌نظرت با اين‌ها چه كار باید كرد؟یا در داستانِ دیگری آمده که نوآموزی نزد استادی رفت و خیلی مشتاق و بی‌شکیب از او خواست تا نخستین اصل ذن را به او بياموزد .استاد پرسيد: غذا خوردی؟... شاگرد گفت : بله!... استاد پاسخ داد: بشقابت را بشوی ...شاید شاعرِ خوش‌ذوقِ تو وقتی می‌گوید &quot;زندگی شستن یک بشقاب است&quot;... به این حکایتِ حکیمانۀ بودایی اشاره داشته باشد...»انگاری خیلی باهیجان فریاد زدم:-«عجب!... پس سهراب[73] به این وضوح در شعرش به حکمتِ ذن ارجاع داده... وقتی می‌گوید زندگی، مقصودش این طریقتِ ذن است که گفتی...»تبسّمی کمرنگ گوشۀ لب‌هات شکفت...-«حالا البته نمی‌دانم به این شدّت و حدّت!... خود آیینِ ذن هم، در حقیقت یک شعبه از کیشِ بودایی است که از ژاپن نضج گرفت و بعد در عالمِ شرق و حتی غرب رواج یافت... و همان‌طور که گفتیم بنیادِ آن بر ژرف‌اندیشی دربارۀ پدیدارهای پیرامون آدمی است... و امّا در حدّی که من اطّلاع دارم، ظاهراً مراحلِ سلوک آن چهارگانه است؛ نخست آگاهی بر محیط، دوم تسلّط بر ذهن، سوّم تمرکز بر تن، چهارم تنفّس هماهنگ با طبیعت... مضامین شعری که خواندی به‌نظرم لااقل خیلی به این مرحلۀ اوّلِ سلوکِ‌شان، نزدیک است...»بی‌بروبرگرد، عاشقِ قصّه‌گویی‌هات بودم... می‌شد یک عمر خوابم کنی و هرگز از قلمروِ رؤیای تو رویگردان نشوم...گفتم:-«یعنی از این داستان‌های ذن باز هم هست...؟... می‌شود بیشتر برایم تعریف کنی؟...»دیگر آشکارا به خنده افتاده بودی... به آسودگی یله‌دادی بر پهلو، روی زیرانداز و آرنجت را تکیه‌گاه کردی...گفتی:-«ولی آخر تو داستان‌های عاشقانه دوست داری... اینطور نیست؟... و قهرمانانِ قصّه‌های بودایی همه عزلت‌نشین و تارکِ دنیا و زن‌گریز بوده‌اند... مثلاً یک داستانی در این مورد به‌یادم می‌آید...دو راهب در کنار رودخانه‌ای قدم می‌زدند و به دختری جوان و زیبا برخوردند که می‌ترسید از آب عبور کند و از ایشان کمک می‌خواست... یکی از راهب‌ها بی‌سخنی فی‌الفور او را بر دوش گرفت و از نهر گذرانید... آن دو بعد این ماجرا، به مسیرشان ادامه دادند... و آن یک که شاهدِ اقدامِ عجیبِ دوستش بود تا شب ساکت ماند و تحمل کرد؛ ولی عاقبت طاقتش طاق شد و پرسید: آخر چرا آن دختر زیبا را لمس کردی... مگر راهبان نباید از زنان مطلقاً پرهیز داشته باشند؟!...و راهب اوّل جواب داد: دوست من! من همان ‌وقت دخترک را آن‌سوی رودخانه بر زمین گذاشتم و رهاش کردم؛ امّا تو او را تا اینجا با خودت آورده‌ای!....»به‌نظرم آن راهبِ بی‌خیال و حامیِ خلق، مرامی شبیهِ تو داشته است میکائیل!... که آدم‌ها را با یک دست برمی‌گرفتی و از موجِ مصیبتی عبورشان می‌دادی، تا کمی‌آن‌سوی‌تر با فراغ بال، ولشان کنی و تنها بروی... درست مثل یک قدّیس!... آن‌موقع البته خط تو را کج خوانده‌بودم... خیالم برداشته بود داری مرا_که برترین هنرم، توکّل بر ارادۀ تو بود_ به پرهیز از اوهامِ عاشقانه و پیمودنِ طریقتِ تقوا و دانش توصیه می‌کنی[74]...و کمی بیشتر از پیش خجالت کشیده بودم...بعداً در مسیرِ بالا‌پایین رفتن از پستی‌‌وبلندیِ دامنه‌های سرسبز... وقتی کوله‌بارِ سنگین‌مان بر دوش بود و دل‌هامان سبک... به خودم قول دادم که فارغ از همۀ هوس‌های زودگذرِ عالمِ امکان، تا ابد پابه‌پای تو، سالکِ راهِ آزادیِ خردمندانه باشم...ولی آخر تو پریزاده که راه نمی‌رفتی... از دیاری به دیاری دیگر پرواز می‌کردی...شاید اصلاً به‌خاطر نیاوری که یکبار دیگر هم ازین نقل‌های بودایی‌ات برایم تعریف کرده بودی...وقتی داشتم در کلیسای راستی‌وحیات، نسخه‌ای چاپی و بی‌نظیر از منافع‌الحیواناتِ کلیسای وست‌مینستر[75] را _که در کتابخانه‌ات داشتی_ ورق می‌زدم...دمادمِ دلتنگِ غروبِ آفتاب بود و می‌دانستم عجله داری مرخص‌ام کنی و به مابقیِ کارهای بی‌پایانت برسی... ولی البته دلم رضایت نمی‌داد، تو را... و آن‌همه زیبایی را که پیرامونت_ چونان تذهیب‌کاری حواشیِ انجیلِ لیندیسفارن[76]_ مجموع بود، رها کنم و برگردم به اتاقکِ زشتم در بالاخانۀ بلقیس‌حاجی...گفتم:-«چقدر نگاره‌های این کتاب فوق‌العاده است!... راستش دارم یک‌کمی به نقّاشِ آن حسادت می‌کنم... این‌روزها محال است کسی بتواند چنین نقّاشی‌های خام ولی ناب و مملوّ از بیانِ صوری و معنایی، ترسیم کند... البته خودِ من که هیچی!... به نظرم تا ابد همین‌طور نقاشِ متوسطِ نامربوطی باقی خواهم ماند... »تو ایستاده بودی بر بالای شاه‌نشین، روبه‌روی مذبح و جایگاهِ صلیب... نیمی از صورتِ مهگونت در سایۀ طاقگانِ محراب پنهان بود و نیمی در نوازشِ انوارِ طلاییِ چلچراغِ زیر گنبد می‌درخشید... متوجّه من شدی و شمعدان توی دستت را گذاشتی بالای سکوی قربانگاه، کنارِ قاب شمایلِ مقدس...بعد آمدی درست پشتِ سرِ من، برابرِ قفسه‌های کتابخانه و از بالای شانه‌ام نگاهی انداختی به صفحۀ کتاب... و تقریباً زیر گوشم زمزمه‌وار گفتی...-«استاد ذن  روی ماسه‌ها در حالتِ مراقبه نشسته بود که مردی نزدش آمد و از او خواست تا به شاگردی قبولش کند....  استاد با انگشت یک خطِ صافی روی ماسه‌ها رسم کرد و گفت: کوتاهش کن! مرد دستش را کشید روی ماسه‌ها و نصف خط را پاک کرد. استاد گفت: برو سال بعد برگرد!...»...دور خودم چرخی زدم و برگشتم تا بتوانم رودر‌رو ببینمت...از آن فاصلۀ خیلی زیاد نزدیک...بعد دستپاچه و بی‌اختیار، کتاب را بستم و بغل گرفتم و نیم قدمی عقب‌تر نشستم...بی‌اعتنا به هول و ولای من، با نگاهی که در پرتو مایلِ و ملایمِ محراب، خاکستری و خنثی می‌نمود، با همان لحن آهستۀ مناسبِ پچ‌پچه‌های تالارِ دعا ادامه دادی...-«... یک سال بعد مرد بازگشت... و استاد دوباره همان آزمون را به میان آورد.  این‌بار مرد نیمی از خطِ مستقیم را با آستینِ خود پوشانید...  و استاد باز هم او را رد کرد و به شاگردی نپذیرفت....سال بعدتر، که باز دیدار کردند و استاد همان معمای مکرّر را به میان آورد، مرد با ناامیدی تسلیم و معترف شد که پاسخ را نمی‌داند؛ و از استاد خواهش کرد تا لااقل جواب معمّا را به او بگوید. استاد در شرحِ پاسخِ مسئله، خطی بلندتر کنارِ آن خطِ نخست، کشید و فقط گفت: حالا کوتاه شد!... می‌دانی حریف؟!... شاید بتوان گفت این حکایتِ قدیمی یکی از رموزِ پیشرفتِ جوامعِ شرقِ دور را در دورۀ معاصر، روشن می‌سازد. این که برای رسیدن به تعالی و کسبِ موفقیت، نیازی به بخل‌ورزی و درگیری با دیگران نیست... خلاصه یعنی به دیگری نگاه نکن... فقط کار خودت را بهتر انجام بده... آنگاه از بقیه هم برتر خواهی شد... می‌دانی؟... مسئله این است که در حقیقت، با کوتاه کردنِ دیگران، ما قد بلندتر نمی‌شویم... »................................................«شبی خواب دیدم که پروانه‌ام و از گلی به گلی دیگر می‌پرم. بی‌خبر بودم از این‌که &quot;جوانگ‌جو&quot;‌[77]ام. ناگه برخاستم و باز جوانگ‌جو شدم. ولی نمی‌دانستم که آیا من جوانگ‌جو‌ام، که خواب دیدم پروانه شده بودم؛ یا پروانه‌ام و خواب می‌بینم که جوانگ‌جو شده‌ام؟»[78]آه بله!... بالاخره &quot;یادم آمد... هان!&quot;[79]... و امّا حکایتِ مرد و پروانه، این‌چنین بود... لااقل خوب  به خاطر دارم که تو تقریباً با چنین واژگانی بیانش می‌کردی ...و آهنگِ کلامت_مثلِ همان گاهی‌اوقات که غافلگیرانه گیج و منگم می‌ساخت_ درِگوشی و زمزمه‌وار بود... زنگ‌دار و ژرفِ آبنوسی... ولی دیگرگونه و گرماگرم... حینِ آن نوازش‌هایِ نهانیِ نگفتنی که مپرس...مقیمِ بهشت بودم با تو... همان تهِ کوچۀ بن‌بست و بالاخانۀ فکسنی... وسطِ مختصرْ اسباب و اثاثِ عبوس و زاهدانۀ آقابزرگ... همان شمدهای بته‌جقه‌ای و تختِ فنریِ مفتضحِ سربازخانه‌ای و گلیمِ پاخورده و میز و صندلی‌های لهستانی و چراغ‌نفتیِ علاءالدّین... و سه‌جلدی‌های صمیمی و کهنه و گردآلودِ بینوایان و جنگ‌وصلح و برادرانِ کارامازوف[80]... که پشتِ کاغذِ زردِ کاهیِ صفحۀ اوّل‌شان، نوشته بود... &quot;چاپ نخست&quot;... هزار و سیصد و... یک چند سالِ اندکی...!برای تو البته متاع چشمگیری محسوب نمی‌شدند... همچنان که نقّاشی‌ها و شعرها و هر چه از شور و شرِ عشقِ تو در سر داشتم و در پات می‌ریختم، لقمۀ دندان‌گیرت نبود... ازین قبیل خنزرپنزرها زیاد توی دست‌وپا دیده بودی...این میان، همۀ پیشنهاداتِ جدید و مهیّج و جذّاب و هوسناک، از طرفِ تو بود...یعنی چشیدنِ کلِّ خوراکی‌ها و میان‌وعده‌های خوشمزه‌ای که تلفنی سفارش می‌دادی... استحمام با آن دوشِ آبِ سیّار که به روشویی متصّل کرده بودی... بوییدنِ ادوپرفیومِ و عطر و افشانه با رایحۀ سردِ سدروس برابر آینه... استعمالِ خمیرِ ریش و اصلاحِ دوتیغۀ کرک‌های نورُسته و نرم پای زلف‌هام... کوتاه کردن پشتِ موی سرم... که می‌گفتی بیشتر به من می‌آید...همه را خودت به من تعلیم کردی... حتّی برای یک هفته، جابه‌جا با من انجام‌شان دادی... به همراهِ همۀ ضرورت‌های خرده‌ریزِ بهداشتی و شرم‌آورِ دیگر...هم‌زمان یک اِراستِس[81]یونانی بودی و یک لیبهابرِ[82]آلمانی و یک برادر بزرگترِ خودمانی... و مهربان... که سخت بدان نیازمند بودم...و تنها شاهدمان مهتابِ آسمان بود و آن فانوسِ کاغذی ژاپنیِ بی‌آزرمِ تو که در شب‌های روشن‌مان بیداد می‌کرد......وقتی مثلِ پیکرۀ زئوسِ آرمیده‌ به یک بازو تکیه داشتی و با تفقّدِ همان یک‌دستِ آزادت، مرا که تازه از کابوسی پریده بودم تسلی می‌دادی .... نمی‌خواستم بگویم و نمی‌خواستی بپرسی... که خواب دیده بودم تو را در خیابانی بی‌پایان و بیگانه، گم کرده‌ام... و پسِ سرگردانی و راهپیمایی‌های فرساینده و بی‌انتها... دیدم‌ات در سایۀ درازِ ساختمان‌هایی ناراست و اکسپرسیونیستی، دست ‌در آغوش با زنی مرموز و عشوه‌ساز، که لباسِ شبی مشکی و مجلسی و کفش‌های پاشنه‌بلندِ نوک‌خنجری استیلتو[83] پوشیده بود و به بانو مارلنه دیتریش[84] می‌مانست... به من نگاه کردی و خندیدی و گفتی: &quot;داری می‌روی بهرام جان!؟... در را پشتِ سرت ببند... می‌بینی که زاینه اکسلنس[85] فعلاً کار دستم داده و برای من مأموریت خطیری در نظر گرفته است&quot;... بعد هم آسمان سیاه شده و خیلی آشوب‌وار، سیلی از کلاغ‌های هیچکاک[86] بر سرم باریده بود...بیدار شدم و تو در کنارم بودی... صمیمانه، نیمه‌عریان... لابه‌لای ملحفه‌های کهنۀ تمیز من... انگشتِ نشانه‌ات را گذاشته بودی مابین صفحاتِ کتابِ جیبیِ &quot;تأمّلات در فلسفۀ اولی&quot;[87]و دقیق و معاینه‌وار نگاهم می‌کردی...بعد با ملاطفتی خونگرم و کمابیش به شور و التهابِ شبانه آمیخته، مشغولِ دلداری‌ام شدی...آن دستِ دیگرت داشت در مسیری ملایم از فرازِ کتفم، آرام آرام فرود می‌آمد و آزادانه سرازیر می‌شد تا نشیبِ همان یگانگی‌های سودایی...نسیمِ نفست تند بود و نزدیک... گفتی:-«رنگت پریده... حالت خوبست؟... بله؟... خوب... چیزی نیست شاتز!... خواب بد دیده‌ای... بیا این‌جا...»فکر کردم راستی خوب بود که آدم از بدترین کابوس‌ها بیدار شود و تو در آن‌جا باشی...سرم را گرفتی روی همان انحنای بی‌نظیرِ شانه‌ات و احتمالاً برای این که حواسم پرت شود، قصۀ جوانگ‌جو را تعریف کردی...از صمیمِ جان، قدردانِ همین حمایت‌های ترکیبی و دوپهلویت بودم و می‌خواستم تو بدانی...و نزدیک‌ترین نقطۀ تو با دهانم را پرستشگرانه بوسیدم...جایی روی آن گودیِ قهرمانانه‌ات بالای استخوانِ ترقوه... طوری که آدم عتبۀ مرقدِ مقدسی را ببوسد...گفتم:-«این قصۀ کوتاه چه جالب است!... از همان حکایت‌های تائویی یا بودایی... که ظاهرش ساده است... ولی حتماً معنای عمیقی دارد... نه؟... حالا این جوانگ‌جو کیست؟...»خوشنود از موفقیت خویش در انصرافِ خاطر و تسلّای من، ساده‌دلانه لبخند زدی و پیشنهاد کردی:-«پس بگذار بروم دو لیوان چای کمرنگ برایمان بیاورم و تعریف کنم....»خجالت‌آور بود که دوست نداشتم حتی یک‌لحظه رهام کنی... به همین علّت هم اغلب بعد هر خفت‌وخیز با تو _عاجزانه و طفلانه_ به گریه می‌افتادم و تو فلسفه‌بافی می‌کردی و تحلیل‌های عمیقِ روان‌شناسانه ارائه می‌دادی... امّا نمی‌شد هیچ لطفی از سوی تو را رد کرد... حتی چایِ بی‌وقت شبانه در بستر را...لاجرم وانهادم تا بروی و چای فوریِ ولرمی توی دو تا لیوانِ لکه‌دارِ نَشُسته، آماده کنی...بعد باز هم‌پیاله شدیم و تو داستان‌گویی را آغاز کردی...-«جوانگ‌زه یا همان جوانگ‌جو[88]، بعد از خودِ لائوتسه، شاخص‌ترین حکیمِ تائویی است که در قرون سه و چهار میلادی در چین زندگی می‌کرده...  افسانه‌های زیادی هم پیرامون حیاتِ او هست که احتمالاً هیچ ربطی با واقعیتِ سرگذشت او ندارد... امّا در هر حال، آنچه مسلّم است، ژرفای معنا و زیباییِ سبکِ اشعار و نوشته‌های او است... انگاری در جوانی به مقامات درباری هم رسید، ولی بعدها کناره‌گیری کرد و در این‌باره گفت ترجیح می‌دهد لاک‌پشتِ زنده‌ای باشد که توی گِل دُم می‌جنباند، تا مرده‌ای مقدّس در تابوتی سلطنتی... از ‌نظرِ جوانگ‌جو، &quot;تائو&quot;_ حقیقتی است که به مثابهِ نیروی کلّیِ حیات، بروز می‌یابد... اما از طرفی، بی‌شکل و بی‌عمل است. می‌توان آن‌را انتقال داد، امّا نمی‌توان آن‌را به‌دست آورد و مالک شد. تائو اصلِ ازلیِ جاودان و علّتِ وجودیِ عالم است؛ ولی بالا و پایین ندارد... و نمی‌پاید. این‌طوری نیست که تائوآسمان و زمین را خلق کرده باشد؛ بلکه آن‌ها را با نیافریدن، آفریده است؛ این یعنی همان کنشِ بی‌کنش... بی‌آغاز و بی‌انجام... مراقبه در طبیعت نیز، یعنی کشفِ جاودانگی در میانِ ناپایداری.... و این، همان طریقت است... هیچ‌کاری نکردن... در دیدگاهِ جوانگ‌جو، تائو همه‌جا هست و با صرف‌نظر کردن از افتراق و تمایزِ میان اضدادِ عالم، می‌توان همه‌چیز را در آن یافت... گر چه در عمل، تائو به حواسِ انسان درنیاید و ملموس و قابلِ مشاهده نباشد... بنابر این جوهرِ تائو در همان، بی‌عملی و نیستی است و بنیان تعالیمِ جوانگ‌جوو لائوتسه نیز همین است... در این‌جا می‌شود به سه اصلِ بنیادین پی‌برد که مفهومِ تائو را روشن‌تر می‌سازد: اوّل این که همۀ رویدادهای عالم، موهوم است و ناپایدار... همان‌طور که جوانگ‌جو می‌گوید: &quot;اگر زورقی در شکافِ کوهی نهاده شود که پیرامونش را دریاچه‌ای فرا گرفته باشد، چنین پنداشته می‌شود که این، جایی است چنان که باید ایمن. اما نیم‌شب شاید مردی زورمند بیاید و زورق را بر پشت گرفته، ببرد. انسان نابینا است و نمی‌بیند که چگونگی پنهان‌داشتن چیزها مهم نیست، همیشه امکان از دست ‌دادن آن‌ها هست.&quot;[89] به این ترتیب می‌بینی که هیچ امنیتِ محضی وجود ندارد و هر چه بر حواسِ ما آشکار می‌شود، ماهیتاً موهوم است. و اما اصلِ دوم این است که جهان برساخته از ازواجِ متضاد است؛ ولی هر یک از این اضداد، دیگری را در دل خود دارد و مستلزم ضد خود است. پس هیچ نمودی، عاری از نفیِ خود  نیست. جوانگ‌جوگوید: &quot;چون زندگی هست، مرگ هست، چون مرگ هست، زندگی هست؛ چون امکان هست، ناممکن هست؛ چون ناممکن هست، امکان هست؛ چون راست و درست هست، ناراست و نادرست هم هست. چون ناراست و نادرست هست، راست و درست هم هست. چیزها در دایرۀ تغییر، از حالت‌های پیشینِ هستی، پیدا می‌شوند درست چون فصول، که به طورِ دوجانبه، همدیگر را ایجاد می‌کنند و از میان می‌برند، و این کار را انجامی نیست.&quot;[90] اصلِ سوم هم این است که همه‌چیز از نامتناهی بیرون می‌آید و به آن باز می‌گردد. هر نیستی و کاستنی، به منزلۀ تولّد و آغازی نو است.از نظر جوانگ‌جو اساسِ زندگی انسان، مبتنی بر شادی است و علّتِ همۀ رنج‌ها، کوششِ نافرجامِ بیهوده‌ای است که ما برای تغییرِ جهان متحمّل می‌شویم. هر آن‌چه حواس ادراک ‌کند و دل بخواهد، موجب پریشانی است؛ زیرا طبیعتِ آغازین را بر باد می‌دهد. &quot;بگذارید آسایشِ مطلق و پاکی مطلق باشد؛ تنِ خویش میازارید، نیروی زیست‌خوی را میاشوبید، تا همیشه بزیید. چه اگر چشم، چیزی نبیند و گوش چیزی نشنود، آن گاه روان، تن را درخواهد یافت، و تن همیشه خواهد زیست. مردِ آرمانی، نه می‌داند که از کجا آمده‌ و نه می‌داند که در مرگ به کجا می‌رود؛ نه که چه‌چیز را اول بگذارد و چه چیز را آخر. او آماده است به چیزهای دیگر بدل شود، بی‌توجه به چیزی که ممکن است او بدان بدل شود&quot;[91] این حالتِ آرمانی و عجیب و معکوس، به خوبی در این حکایتی تجسّم یافته که از زبان جوانگ‌جو دربارۀ خود او می‌گوید: &quot;روزگاری، جوانگ‌جو به خواب دید که پروانه است، به این‌سو و آن‌سو پرکشان، پروانۀ پروانه. نمی‌دانست که جوانگ‌جو است. ناگهان بیدار شد و خود را جوانگ‌جو یافت. اکنون نمی‌داند که او آیا جوانگ‌جو است که خواب می‌بیند پروانه است، یا پروانه است که خواب می بیند جوانگ‌جو است.&quot;[92]به‌نظر این حکیمِ تائویی، کمالِ حیات انسانی در رها کردن است و خلاصی... یعنی زر را به خاک بسپاری و مروارید را به دریا... نه از عمر طولانی، خوشنود باشی و نه از مرگ زودرس، مأیوس... و پیروزی و شکست و زندگی و مرگ را یکسان پنداری... در این احوالِ خلسۀ خرسندِ نادانی، آدمی به طفلی تازه رهاشده در عالم می‌ماند... راه می‌رود و درنگ می‌کند، بی‌آن که دلیلی بداند... و در حقیقت دارد خود را با ضرباهنگِ طبیعت، هم‌ساز می‌کند... این‌ است طریقۀ زندگیِ آرمانیِ جوانگ‌جوکه خودش آن را &quot;سیاحتِ شادمانه&quot; می‌نامید...»بعد ساکت شدی و خیلی عمیق نفسی کشیدی و مدّتی خیره ماندی به لیوانِ چای مابین انگشتانِ دو دستت...الان فکر می‌کنم در همان شبِ فرهمند که میمنت از مهتاب می‌بارید[93]و تو این افسانه‌ها را می‌خواندی... می‌بایست دربارۀ اهدافِ خودمان بیشتر گفت‌وگو می‌کردیم...این که تو منتظرِ یک زندگیِ آرمانی بودی... سیر و سیاحتی مفرّح در پهنۀ بی‌نهایتِ حیات... و من آرزومندِ اسارت در مضیق و زجر و قَلَقِ قُل ‌و زنجیرِ تو...تو ذاتاً آزاده بودی و من ماهیتاً برده...تو بر اریکۀ عرشِ سلطنت و استغنای خویش، خدایی می‌کردی و من در قعرِ عُسر و حرجِ عبودیت‌ِ تو، بندگی...ولی عملاً هیچ ازین حرف‌ها نگفتیم... لابد به خیالمان فرصت زیاد بود... همان‌طور با نیمتنۀ مرمرین‌ات پیدا و پنهان در پیچ‌وتابِ کُدری‌های گلدار، چونان پیکرۀ دیونیزوس جوان[94]با پیاله‌ای در دست، متّکی به مخدّه‌های مخملِ سرخ، آرمیده بودی... بی‌خبر از این که شبانه‌روز چقدر می‌خواهمت...جرعه‌ای چای تلخ و بی‌رنگ و ولرم را بلعیدم... نه طعمِ دهانم اهمیتی داشت نه پرسشی که بر زبانم می‌رفت... فقط تو بودی و تماشای قیامتِ نیم‌خفته‌ات...-«یعنی بالاخره کدام حالتِ جوانگ‌جو به احوالِ بیداری نزدیک‌تر است؟... به‌نظرِ تو حکایت می‌خواهد بگوید که برای شاعر، واقعاً انسانیت و پروانگی، برابر است؟... یعنی شاعر، تمایز خود را کاملاً گم کرده؟...»لیوان توی دستت را طوری بالا بردی که انگاری می‌خواهی ببویی‌اش... بعد بینی‌ات را خیلی بامزه چین انداختی و گفتی...:-«اکبرآقا دریانی می‌گفت دارجلینگ اصل است... زیاد خوش‌عطر نیست... نه؟... »-«البته خوب است... ولی فکر کنم آب خوب جوش نیامده... »خندیدی:-«عجله کردم... تازه ترسیدم هوای اتاق بیش از حد گرم شود...»-«مهم نیست... نظرت را دربارۀ خوابِ جوانگ‌جو می‌گفتی...»-«بله شاتزی!... به تصوّرِ من_ احتمالاً_ اینجا عملِ فیزیکیِ بیدارشدن از خواب، استعاره‌ای است از بیداری در سطحِ بالاتری از آگاهی که سطحِ درکِ درستِ فلسفی است. انسان پیش از این که از افتراقِ میانِ &quot;واقعیت&quot; و &quot;خیال&quot; سؤال کند، در حالتِ نادانستگی قرار دارد. در چنین حالی _مثلِ وقتِ رؤیا دیدن_ نمی‌توان واقعیت و وهم را از هم تمیز داد. امّا شخصِ آدمی، پس از بیداریِ ناگهانی، می‌تواند تمایزِ بین واقعی و غیرواقعی را مشاهده کند؛ و این به مثابه یک تحوّل در دیدگاه است. وقوعِ نوعی دگرگونیِ تبدیلی است در آگاهی، از عدمِ تمیزِ ناآگاهانه، بین واقعیت و خیالِ خوابناک، به تشخیصِ آگاهانه و قطعیِ بیداری. و به عقیدۀ من، این همان نکتۀ اصلی و  پیام محوریِ حکایتِ رؤیای پروانه است...»گفتم:-« دوش آرزوی خواب خوشم بود یک زمان/ امشب نظر به روی تو از خواب خوشتر است[95]... ولی اگر آدم همیشه در عوالمِ خواب‌وخیال سیر کند چطور؟... یعنی مثلِ من... که فکر نکنم هیچوقت بتوانم به سطحِ این &quot;درک درست فلسفی&quot; که می‌گویی برسم...»فکر کردم حرفم را زیاد جدّی نمی‌گیری... چون خنده‌زنان فقط لیوانت را از دستی به دستِ دیگر دادی و آهسته و نوازش‌وار، نوکِ انگشتِ اشاره‌ات را ساییدی روی بینی‌ام...:-«خوب شما شاعرها عوالمِ خاص خود را دارید... ولی فلاسفۀ تائویی در این مورد، به نوعی فهم قائل بودند که می‌شود مسامحتاً &quot;ادراکِ عریان&quot; نامیدش... و آن زمانی رخ می‌دهد که ما فقط خودِ شیء را بلاواسطه درک کنیم، بدونِ هیچ عنوان و اوصافی... پس وقتی ادراکی هست که عاری از نام و عاری از توصیف باشد، یعنی یک ادراکِ عریان، یک ادراک غیر مفهومی، از یک شیءِ کاملاً منحصر به فرد وجود دارد. وقتی یک شیءِ غیرقابل وصفِ منحصر به فرد را به صورتِ غیر مفهومی درک کنیم، به یک شناختِ معتبرِ مستقیم رسیده‌ایم... »-«هنوز هم مطمئن نیستم که درست فهمیده باشم...»-« حق داری شاتز!... یک مقداری پیچیده است... شاید اگر این‌جوری توضیح دهم، روشن‌تر شود...  مسئلۀ اصلی این است که چگونه می‌توانیم یاد بگیریم &quot;عریان ببینیم&quot;؟... چیزی را &quot;عریان&quot; دیدن، به این معنی است که بتوانیم حداقل به صورتِ لحظه‌ای، پس از مرحلۀ اولِ مشاهده، متوقّف شویم، بدون اینکه به طورِ خودکار و تقریباً آنی، به مراحل بعدیِ معنادهی و توصیف و تفسیر برویم.  یعنی شیء را طوری درک کنیم که انگار داریم برای اوّلین‌بار آن را می بینیم؛ به گونه‌ای که گویی هیچ نام یا تعریف و مفهومی برای آن نداریم و در ذهنمان هیچ تداعیِ قبلی که در آن دخیل باشد، وجود ندارد.تمرینِ تائوئیستیِ &quot;سرگردانیِ بی‌هدف&quot;، پشتوانۀ بزرگی است برای این نوع &quot;عریان دیدن&quot;. پس اگر روایتِ رؤیای پروانه را به مثابه تمثیلی بینگاریم برای ترغیبِ افراد متفکّر، تا تعاریفِ قبلی خود از &quot;واقعیت&quot; و &quot;خیال&quot; را به چالش کشند، می‌توان گفت این حکایت، مستقیماً مرتبط است با تعالیمِ فلسفۀ بودایی... زیرا از منظرِ بودیسم همۀ واقعیت‌های مفروض، ماهیتاً مانند یک رؤیا هستند... همانقدر زودگذر و متغیّر و بی‌بنیاد... و این باور، اساسِ آرمانِ روشنگریِ بودیسم را تشکیل می‌دهد...»حتماً قیافۀ مبهوتِ کودن‌واری داشتم... ولی هر وقت می‌دیدمت به شگفت‌انگیزیِ بارِ نخست بود... که از برابرِ سکوهای آجریِ کلیسای نرسِسِ مقدّس می‌گذشتی و مرا نمی‌دیدی...روی بالش‌ها کمی جابه‌جا شدی و تبسّم‌کنان لیوانِ نیمه‌خالی را از دستم گرفتی و با بی‌مبالاتیِ دلچسبی همان‌جا زیرِ تخت رهاش کردی... کنارِ لیوان خودت...گفتی:-«خوب!... به‌نظرت حالا برای این‌که کابوس‌های پروانگی فراموش‌مان شود، بهتر نیست مثل پسرهای خوب بخوابیم... و به یک شب‌بخیرِ گرم، قناعت کنیم؟...»جرأت نمی‌کردم ولی دلِ دیوانه‌ام تجربۀ توفانی را طلب داشت که هربار برمی‌خاست، به همان بی‌همالیِ بارِ اوّل بود...گفتم:-«دیگر خوابم نمی‌آید... »مقصودم را بی واسطۀ کلمات دریافتی و آشکارا به من خندیدی...بی‌آزرم که می‌شدی، عاشقانه شطح گفتن‌هات هنگامه می‌ساخت...زیر گوشم نجوا کردی...- اتّفاقاً من هم!... و دلم ادراکِ بلاواسطۀ تو را می‌خواهد... پس برای فورشپایزه[96]... عجالتاً پیشانیِ ‌تو و این شعرِ &quot;پو&quot; که هر دو خوشمزه است...روی پلکِ لحظاتِ خاموشِ شبانه، آهنگِ اشعارِ آبنوسیِ تاریکِتو باریدن گرفت و بساوش شنگرفیِ بوسه‌هایی روشن و بی‌شرم...روی پلک‌هام... میان دو ابرویم...“Take this kiss upon the brow!And, in parting from you now,Thus much let me avow —You are not wrong, who deemThat my days have been a dream;Yet if hope has flown awayIn a night, or in a day,In a vision, or in none,Is it therefore the less gone?All that we see or seemIs but a dream within a dream...[97]”آن شب تا صبح هم، اوج و حضیضِ ماجرای ما به گریه‌های من ختم شد...............ولی تا جایی که به‌خاطر دارم، هیچ‌وقت مفتضح‌تر از کوهپایه‌های مقدّسِ چالدران نبودم... نه؟...الان چه‌کسی باید جوابِ سؤالم را بدهد؟...خودِ میکائیل؟...... یا نویسندۀ آماتور؟...که صدایش یک مقداری گرفته‌تر از قبل است... و فی‌الفور، با کج‌خلقیِ انفعالیِ مفرطی پاسخ می‌گوید:&quot;نه واقعاً!... انگاری از همه رسواکننده‌تر همان اتّفاقات بود... ولی بگذار نوشتنِ این یکی ماجرا بماند برای شاید وقتی دیگر... الان حوصله ندارم شرح‌وبسطش بدهم... اخیراً یک مقدار سردرد و سوءهاضمه دارم... طعمِ دهانم ترش و تلخ است و احوالم به‌جا نیست... اصلاً به من چه مربوط که تو در جوانی تا این‌حد شیرین‌عقل و عاشق بودی...&quot;می‌دانم حرف‌های خیلی بدی زدم...... و البته که بهرام پاسخی نمی‌دهد...لابد حالا بی‌معطّلی قهر می‌کند و برای یک مدّتِ طولانی می‌رود تا خودش را جایی لابه‌لای خیال و وهم و تاریخ، گم‌وگور کند...نه لازم نیست...به‌هر حال که سرِآخر ناچارم بنویسمش... با قشنگ‌ترین و وهمناک‌ترین و شورانگیزترین اوصافی که از دستم برآید......بر بلندای فلاتِ آذربایجان... دامنه‌های مه‌آلودِ ارسباران...رگبارِ نابیوسیده و بی‌امانِ بهار... و آن مقبرۀ مکعبیِ محقّر و مهجوری که کمین کرده بر سرِ کوره‌راهی پُر نشیب و فراز... نیمه‌مخروبه و کمابیش خوفناک...بهرام و میکائیل_ هر دو_ کوله‌بارهایشان را یک کُنجی که خشک باشد روی زمین می‌گذارند... و میکائیل مطابق معمول، بی‌درنگی سرگرمِ تماشای چلیپای قبطیِ روی دیوار و زیباییِ نقش‌ونگارِ سنگ‌بُری‌هاش می‌شود... و بهرام غرقِ غصه‌های دلِ دیوانه و گلگشتِ دیدارِ او...این دقایقِ اخیر، کمی سرگیجه هم دارد و چشم‌هاش سیاهی می‌رود، از تندی و شدّتِ طپش قلبی که نتیجۀ تقلّای صعود از سربالاییِ ناهموارِ دامنه است... یا از اضطراب عشق...آشِ اوماج محلّی ضعف و خستگی‌اش را ترمیم کرده و گلودردش را تسکین داده، ولی احساس می‌کند هنوز کمی تب دارد...غوغای باد و باران است و... جشنِ پرریزانِ فرشتگانِ ملکوت...میکائیل با بی‌خیالی، انگاری خطاب به صلیبِ سنگی می‌گوید:-«باران که بند آید می‌رویم تا &quot;سورپ تادئوسی وانک&quot;... حتماً خوشت می‌آید... خیلی قدیمی است و معماری زیبایی هم دارد... »بهرام گوشه‌ای نزدیکِ باروبنه‌شان می‌نشیند روی خاکِ نمناک... و تکیه می‌دهد به لاشه‌سنگ‌های سیاه و خاکستری...لحظاتی لابه‌لای تماشای بی‌وقفۀ معشوق، طاقگان‌های قوسی و سقفِ فروریخته و پایه‌های خرسنگیِ بنای متروک را ورانداز می‌کند و می‌پرسد:-«این‌جا کجاست؟... خیلی محزون و ترسناک است...»لحنِ صدای میکائیل کمی حالتِ حماسی به خود می‌گیرد... نه خیلی جدّی...می‌گوید:-«باید هم باشد... این‌جا مغاکِ شاهزاده‌خانم جوانی است که به جرمِ ایمانِ مسیحیِ‌ِ خویش، بنا بر فرمانِ پادشاهِ کافرِ زمانه_ که از قضا پدرش هم بود_ محکوم به اعدام شد... در حقیقت نخستین بانوی شهید ارمنی است... قبول داری که فاش‌کردن ایمانِ قلبی، شجاعت زیادی می‌طلبد؟... چون بسیار دیده شده که به قیمتِ زندگیِ آدمی تمام ‌شود...»حالا بهرام به پایان سرگذشتِ خویش می‌اندیشد... کاش می‌شد اینقدر سوگمایشی نشود...ولی اگر قرار باشد میکائیل تا ابد از احوالاتِ پریشانِ دلِ او بی‌خبر بماند و بگذارد و برود آن‌سرِ عالم و به‌کلّی فراموشش کند_ به‌نظر_ دستِ کمی از سایر تراژدی‌های ترسناک و حزن‌انگیز نخواهد داشت...خودِ او توی کلاس‌هاش به این چی می‌گفت؟... &quot;ترس و شفقّت تراژیک&quot;... می‌گفت:-«دوستانِ عزیز!... توجّه دارید که پایانِ تراژدی به معنای پایان‌بخشیدن به قوای عاطفیِ نمایشنامه است...»و اینک برای بهرامِ سودازدۀ نوزده‌ساله، اندیشه کردن دربارۀ حکایتِ این شاهزاده‌خانمِ شجاع و ناکام، به منزلۀ درکِ عریانِ &quot;کاتارسیسی&quot;[98]کامل و رهایی‌بخش است...در حقیقت او احساس می‌کند که بتواند به همۀ اصولِ بنیادین تراژدی پایبند بماند...کاش می‌شد در دم بی‌هیچ وحشتی از مجازات، &quot;ایمان قلبی&quot; خویش را اعتراف کند... خوب که فکرش را می‌کند از عقوبت هم، پروا و پرهیزی ندارد... حتی اگر قرارباشد بعدش فی‌الفور بمیرد...میکائیل هنوز با همۀ حواس مجذوب درشت‌سنگ‌های منقوش است...بهرام دل به دریای عشق و جنون می‌سپارد...-«داستان &quot;شیخ صنعان&quot; را شنیده‌ای میکائیل؟... که پیشوای عهد و زمانۀ خود بود و در سفری به روم، دلدادۀ دختری ترسا شد و به خواستِ دلِ معشوق، دین و ایمان و عِرض و آبرویش را فدای جنونِ عاشقی کرد... »حالا میکائیل، گردن افراشته و دارد قوسِ یکی از مقرنس‌ها را با نگاهی دقیق ارزیابی می‌کند... به‌خیالش ازین افسانه‌های شرقیِ غمگین و غلو‌آمیز باز هم شنیده قبلاً... فکر می‌کند... &quot;آه بسیارخوب!... بشنویم... شاید دل‌نشین باشد&quot;... بد نیست یک‌بار در کلاس_ جهت نقد و تحلیلِ فلسفیِ برخی از آن‌ قصه‌ها_ مباحثه‌ای نیز به راه اندازد... همین داستانِ بهرام، انگاری جالب است...یک گوشۀ حواسش را می‌سپارد به گوش‌دادن و می‌گوید:-«... بیشتر بگو... روایتِ جذّابی به‌نظر می‌رسد... در چه کتابی آمده؟... ضمناً امیدوارم این معشوقِ نظربلند، ارزشِ فداکاری‌های شیخ را داشته باشد... »بهرام از طرفی درگیر گفت‌وگوی درونی با دل خویش است...&quot;خوب دیوانه!... قدم نخست به‌سلامت برداشته شد... دِ یاالله زودباش!... جانت بالا بیاید!... &quot;وارَهان، بگو...&quot;[99]...-«در مثنوی منطق‌الطّیر عطّار... خیلی مفصل و مشروح آمده... »میکائیل دارد خیلی آهسته کفِ یک‌دستش را می‌کشد روی حجّاریِ مقدّس... با حالتی انگاری آمیخته به احتیاط و احترام، ولی نه چندان مؤمنانه...ضمنِ این که اسمِ کتاب را هم فی‌الفور به حافظه می‌سپارد، زیرِ لب می گوید:-« منطق‌الطّیر... پیشنهاد خوبی است... واجب شد که بخوانمش...»بهرام با دلش در مجادله افتاده...... &quot;لعنت به من!... اگر بخواهم اصولاً چیزی بگویم، وقتش باید همین‌حالا باشد، که میکائیل حواسش پیِ مشغله‌های معمول است و با سرانگشتانِ مشتاق و کنجکاوِ فلسفی‌اش، لاشه‌سنگ‌های خاموشِ خوشبخت را دلجویانه نوازش می‌کند...&quot;-«من خیلی دوستت دارم میکائیل!... »این جمله را با صدای واضح و بلندی می‌گوید... انگاری خبر مهمی باشد... بعد ناگهان دلش از وحشتی نوظهور، ریش‌ریش می‌شود... اگر الان او برگردد و نگاهش کند، چشم‌های آگاه و شگفت‌زده‌ و بی‌اعتنایش چه حالتی خواهد داشت؟... اصلاً قابل تحمّل خواهد ‌بود؟...ولی میکائیل چند ثانیۀ حیاتیِ دیگر هم به سقف خیره می‌ماند...-«می‌دانم برایت مهم نیست... ولی من چاره‌ای ندارم جز اعتراف به این عشقِ ویرانگر... از وقتی توی کوچۀ سنگتراش‌ها می‌گذشتی و می‌رفتی کلیسای &quot;نِرسِسِ مقدّس&quot; دوستت داشتم... الان دیگر بیشتر از سه‌سال است... یعنی دقیقاً سه سال و هفت ماه و پنج روز است که من عاشقت هستم... و همین‌جا آماده‌ام برای هر آزمون یا مجازاتی که تو برایم در نظر بگیری...»میکائیل با خودش فکر می‌کند... &quot;جلّ‌الخالق!... سه سال و بیشتر؟... واقعاً؟!... پس چرا من این بچه را از سال‌های اصفهان یادم نمی‌آید؟... لابد آن‌وقت اینقدرها هم خوشگل نبوده... الان اگر لبخندی بزنم و ببیند، حتماً دلش می‌شکند... بهترین راه، فعلاً همین تماشای سقف است...ولی آخرش که چی؟؟... این طفلک هم که ول‌کنِ معامله نیست!...&quot;بهرام فقط به‌اندازۀ یک‌دفعه نفس‌کشیدن ساکت می‌ماند و بعد باصدایی به‌وضوح مرتعش و منقلب ادامه می‌دهد:-«اصلاً اگر صلاح بدانی، می‌توانی همین حالا مرا بکشی... چه اهمیتی دارد؟... من به ‌هرحال مثل صنعانِ گمراه، پیشتر کلِّ عقل و دل و دینم را از کف داده‌ام... می‌توانم برایت مصحف‌سوزی کنم... خوکبانی کنم... سجده کنم... حالا که بعدِ هرگز، پیدات کرده‌ام... حالا که بالاخره همسفر شدیم، داری می‌روی و من... سرگردانِ سرگردانم... »میکائیل به خودش می‌گوید...&quot; آخ دوو لیبه سایت![100]Mein Erlkönig![101]دخلم درآمده است!... حالا یعنی باید برنجانمش؟ ... طفلِ به این نازنینی را؟!...یا فی‌الحال با او وارد یک دور بازیِ بِکْ‌گِمِن[102] رومانتیک شوم و... نابودش کنم؟...&quot;و بالاخره او نیز، دل به دریا می‌زند... روی پاشنۀ پوتین‌هاش می‌چرخد و برمی‌گردد به‌طرفِ بهرام و نگاهش می‌کند... که برافروختگیِ پُررنگ و ملیحی، سراسرِ پوستِ گونه‌ها، پیشانی و حتی گلوگاهش را پوشانیده و نشان می‌دهد، لابد خیلی خجالت کشیده... یا زیاد تب دارد...بهتر است فعلاً حواسش را به چیزِ دیگری پرت کند... مثلاً یک نصیحتی... موعظه‌ای... لطیفه‌ای... پرت‌وپلایی بگوید...برکنارِ این سکوی شکسته و صلیبِ درب‌وداغانِ قرون وسطایی...ولی عجالتاً هیچ حرف متقن و مستندی به‌خاطرش نمی‌آید... مگر بخشی از مواعظِ &quot;زرتشتِ نیچه&quot;[103]&quot;در بابِ خواندن و نوشتن&quot;... و کمی ادامۀ آن... همان جملاتی که اخیراً برای یکی از کلاس‌ها به فارسی ترجمه کرده بود[104]...پس دو قدم دیگر برمی‌دارد به طرف بهرام و چلیپای قبطی... به‌شوخی از لاشه‌سنگی بزرگ و ناصاف بالا می‌رود و در حالتی ناپایدار با یک زانوی صاف و یکی خمیده می‌ایستد... هر دو بازو را با حالتی نمایشی از هم می‌گشاید و در هیاهوی توفان و تگرگ، موعظۀ زرتشت را آغاز می‌کند:_«از میان همۀ نوشتارها تنها آن‌را دوست دارم که کسی با خونِ خود نویسد. با خون بنویس و درخواهی یافت که خون، همانا روح است.آسان نیست که خونِ بیگانه را بازشناختن... من از خوانندگانِ بیهُده بیزارم...آنکس که خواننده را بشناسد، دیگر برای او کار نخواهد کرد...صد سالِ آزگار، گذرانِ عمر با خوانندگان، یعنی تعفّنِ روح...اگر همه‌کس مجاز باشد که خواندن بداند، سرانجام نه فقط نوشتار که اندیشه نیز تباه خواهد شد...زمانی روح، همانا خداوند بود، سپس مبدّل به آدمی شد و اینک حتی به جمهور بدل خواهد گشت...آن که با خون و مَثَل می‌نویسد، قصدش خوانده شدن نیست، که به‌یاد ماندن در دل‌ است.در کوهساران، کوتاه‌ترین طریق از قلّه است تا قلّه؛ امّا برای طی این مسیر، تو را پاهایی بلند باید. مَثَل‌ها باید اوج باشند و مخاطبان، تنومند و بالابلند.هوا لطیف است و پاک، خطر در کمین و جان، لبریزِ شرارتی شادمانه؛ پس همه‌چیزی مهیّا است.می‌خواهم گرداگردِ خویش، دیو داشته باشم؛ زیرا که من جسورم. آن جسارتی که ارواح را هزیمت دهد، خود دیو می‌آفریند. شجاعت، خنده می‌طلبد.احساسِ من دیگر به‌شما نمی‌ماند. آن مهِ غلیظی که من زیر پای خویش می‌بینم، سیاهی و ثقلی که بدان خنده می‌زنم، همان ابرِ توفان‌زای شما است.شما آنگاه که آرزوی تعالی دارید، بر فراز می‌نگرید و من فرومی‌نگرم؛ زیرا که صعود کرده‌ام. چه کسی از میان شما می‌تواند همزمان بخندد و صعود کرده باشد. آن کس که بر بلندای مرتفع‌ترین قله‌ها بر شده است، خنده می‌زند بر همۀ نمایش‌های حزن‌آور و جدّی‌بودن‌های حزن‌آور.مردانه، بی‌اعتنا، تحقیرکننده، جابر؛ حکمت ما را چنین می‌خواهد. او زن است و همواره هواخواهِ مردانِ جنگی است و بس.شما با من می‌گویید:&quot;تحمّل زندگی دشوار است.&quot; پس غرورتان در بامدادان و افتادگی‌تان در بی‌گاهان از چه رو است؟تاب‌آوردنِ حیات، سخت است؛ امّا چنین به ضعف، تظاهر مکن. چرا که ما همگی، نر و ماچه خرانِ باربردارِ خوبی هستیم. ما را چه نسبت است با غنچۀ گل‌سرخ که از ریزش قطره‌ای شبنم بر خویش می‌لرزد؟حقیقت است که ما عاشقِ حیات‌ایم؛ نه از آن‌رو که به زیستن عادت داریم؛ بلکه ما معتاد به عشق‌ایم. همیشه در عاشقی، مقداری جنون هست؛ امّا جنون نیز همواره راه ‌و رسمی دارد. همچنین در نظرِ من که قدردان زندگی‌ام، پروانگان، حباب‌های صابون و پدیدارهایی چنین، در میان ما از همه خوشبخت‌تر اند.دیدارِ این ارواح کوچکِ سرزنده، سبک‌بال، غافل و قشنگ که به‌هر سو در پروازند، زرتشت را به گریه و آواز وامی‌دارد.من تنها به خدایی ایمان می‌آورم که رقصیدن بداند.و آن هنگام که شیطانِ خویش را دیدم، او را جدّی، بی‌نقص، عمیق و موقّر یافتم؛ او روحِ گرانش بود؛ به واسطۀ او همه چیز فرو می‌افتد.ما نه با خشم، که با سلاحِ خنده، کشتار می‌کنیم. بیایید روحِ گرانش را بکشیم!چون راه رفتن آموختم، خود را به دویدن واداشتم. پس پرواز آموختم و دیگر برای جنبیدن از جایی، به زحمتِ زیاد، نیازم نبود.اینک سبک‌بارم، اینک در پروازم. اینک نظاره می‌کنم خویشتن را در زیرِ پای خویش. اینک خدایی درونِ من رقصان است......تو هنوز آزاد نیستی؛ تو سالکِ راه آزادی هستی. و طریقِ طلب، تو را فراتر از حد، خسته و بی‌خواب کرده است.بر فرازِ بلندی‌های فراخ ایستاده‌ای و جانت تشنۀ دیدار ستارگان است. اما انگیزه‌های شریرانۀ تو نیز مشتاق رهایی‌ است.سگانِ وحشیِ درونت، خواهانِ آزادی‌اند؛ و هنگامی که روح تو در کار گشودنِ همۀ درهای زندان، سخت‌کوشی می‌کند، کُنجِ سردابه‌هاشان شادمانه می‌لایند.در نظرِ من، تو همچنان اسیری هستی که به آزادی می‌اندیشد. وه که روحِ چنین اسیری چه هشیار می‌شود، اما همچنین فریب‌کار و شرور!آزاده‌مرد همچنان می‌بایست جانِ خویشتن را بپالاید. زیرا از زندان و عفونتِ آن، هنوز در او اثرها هست. چشمانش همچنان می‌بایست تطهیر شوند.آری من خطرات راهِ تو را می‌دانم. امّا با همۀ عشق و امیدم به تو التماس می‌کنم که عشق و امید را از دست ننهی!تو هنوز خویشتن را شریف می‌پنداری، و سایرین نیز تو را شریف می‌بینند؛ هر چند بر تو رشک برند و بدخواهانه نگاهت کنند.این را بدان که شخصِ نجیب، سدّ راهِ همگان است. حتی برای نیکوکاران نیز، شخصِ شریف، سدِّ راه است؛ و همچنان که او را نیک‌مرد می‌خوانند، می‌خواهند کنارش بزنند.انسانِ شریف، امری تازه و فضیلتی نو می‌آفریند؛ امّا انسانِ نیکوکار، کهنه‌ها را می‌خواهد و پاس می‌دارد.با اینهمه برای مرد شریف، خطر آن نیست که به نیکوکار بدل شود؛ بل مباد تا او خودستای و طعنه‌زن و ویرانگر باشد!آوَخ! که من مردان شریفی را می‌شناسم که برترین امیدهاشان را گُم کردند و زان پس همۀ امیدهای بلند را به سخره گرفتند؛ و بی‌شرمانه در زندگی، مغروقِ لذائذِ ناپایدار شدند و هدفی فراتر از روزمرگی نیافتند.ایشان گفتند:&quot;روح نیز همانا هوس‌رانی است!&quot; پس پروبالِ روح خویش را شکستند. و اینک روح‌شان به هر سو می‌خزد و هر چه را دهان زند، می‌آلاید. روزگاری در اندیشۀ پهلوان‌شدن بودند و اینک هواپرست اند. پهلوانی برای ایشان دردناک است و دهشت‌بار...امّا تو را به همۀ عشق و امیدی که در دل دارم، سوگند می‌دهم؛ پهلوانی را که در جان تو نهان است، طرد مکن! برترین امیدِ خویش را مقدّس شمار!زرتشت چنین فرمود...»........آن‌سوی دیوارهای ستوار و سیاهِ بقعۀ سنگی، بورانِ جنونِ کوهستان است و... این‌طرف، میکائیل موعظۀ کوتاهِ فیلسوفِ دیوانه را از بر می‌خواند... با آهنگی عمیق که به آوازِ ناقوس‌هایی از دوردست می‌ماند که ظهورِ نامنتظرِ بی‌گاهان را هشدار می‌دهند...دستِ باد، شالگردن کشمیر و بارانیِ بهارۀ سبکش را چونان پروبالِ سیاهِ ملکی منتقم برافراشته...میکائیلِ مقرّب صبایوت... هالکِ طوایفِ سرکش... سرکردۀ شیاطینِ شورآفرین...بهرام تدریجاً احساس می‌کند که راستی دارد همهمۀ اهریمنانِ سایه‌واری را می‌شنود که گرداگردِ سخنران می‌خرامند... می‌خزند و می‌چرخند... و آرام‌آرام به او نزدیک‌تر می‌شوند... ابتدا صخره‌سنگِ منبر را لمس می‌کنند... و اینک کفش‌ها و مچِ پای میکائیل را می‌لیسند...بعد انگاری ناگاه برمی‌گردند و بهرام را می‌بینند و در او خیره می‌مانند... طوری که بتواند ظلمتِ بی‌انتهای حدقۀ تاریکِ چشم‌هاشان را ببیند...و با خود بگوید...&quot;اگر دیرزمانی در مغاک چشم دوزی، مغاک نیز در تو چشم خواهد دوخت&quot;[105]...... زانوانش سست می‌شود... شانه‌می‌دهد به سینۀ دیوار و می‌نشیند در پایش...و در تاریکیِ ژرفِ نگاه دیوانۀ دیوان فرو می‌شود................................................................................کمتر از دو دقیقه....دقیقاً نود و پنج ثانیه می‌گذرد...و بهرام سرِ هوش می‌آید... میکائیل بالای سرش نشسته است و لبخندزنان و بی‌دغدغه نگاهش می‌کند... و هنوز هیچ حادثۀ غریبی، اتفاق نیفتاده است...یعنی نیرویی اهریمنی از اعماقِ نهادِ ناخودآگاهِ بهرام برخاسته، حیله می‌ساخت تا میکائیل را تسخیر کند...؟...یا یک قوای ظلمانی در دلِ میکائیل سر برآورده بود...همان خیزاب‌های نهانگاهِ ضمیر، که در عالمِ رؤیا به او هجوم ‌آورد...سی‌وسه روز بعد از این ناماجرا...میکائیل توی خواب دید که بهرام را در چهرۀ مسیحای کودک در آغوش گرفته...نه!... مسیحا نبود...بیشتر به طفلی نوزاد و ناتوان و یتیم می‌مانست...خیلی قشنگ، ولی رقّت‌انگیز...و مانندِ کوپیدونی فریبنده، عریانِ عریان...آرمیده بر بسترِ گلبرگ‌های سُرخ و صورتیِ پولیانتای پَری[106]...Mannomann![107]نه! آرام باش... چیزی نیست... چیزی نیست...Just a dream within a dream...[108]پس چرا بیدار می‌شود و قلبش همچنان تندتند می‌زند...به خودش می‌گوید &quot;عجب رؤیای عجیب و شرم‌آوری!...&quot;و فراموشش می‌کند تا وقتِ عشاء در آلاچیق...بهرام آمده با آن پرترۀ احساساتیِ هدیۀ تولّدش... و باز از عاشقی می‌گوید...همین‌طوری شیرین‌شکری و خوش‌آب‌ورنگ و آمیخته با عطرِ باغچه و باران و بهار...انگاری دیوانِ درون میکائیل زَفت ‌و زورآور شده‌اند...یک خوابِ خطرناک دیده و فردا پیش از گاهِ بی‌گاهان، بازی‌ای را که نمی‌خواست، آغاز کرده است...خودش می‌داند کارِ بدی است... خوش‌عاقبت نیست... امّا......&quot;قول می‌دهم... فقط همین یکی... دلم شیرینیِ شبِ تولّد می‌خواهد...موتی![109]... بیته!... بیته![110]فقط یکی!... قول می‌دهم بیشتر نشود...می‌خواهم ببینم چه مزه‌ای دارد... به‌خدا شکم‌چرانی نمی‌کنم!...سو زوس![111]...&quot;مثلِ همیشه قولِ دروغ به مادرش داده است... و به مادرِ بهرام!... که توی خوابش، عینِ هایلیگه لوتسیا[112]است و با ایمانِ خوش‌خیالانۀ یک قدّیسِ واقعی، سرنوشتِ بهرام را دستِ او می‌سپارد...کاش می‌شد دست نگه‌دارد... ولی نمی‌شد...آینز...سِوای...دغای[113]...سه بوسه...لاابالی‌وار متوالی...نخست، سبک مثلِ شبنمِ سحرگاه...دوم، شبیهِ باران شهریور... گرم و شهدآمیز و درشت‌دانه... انگورِ یاقوتی...سومی، کمابیش عمد و آگاهانه، ولی مدهوش... مثل شب‌های اواخر تابستان... شیرین‌ملس و سست و سرمست... شرابِ نابِ شیراز...همگی به‌نوعی پاکیزه و تمیز... بی‌دخالت دست...که کف دست‌هاشان_هر دو_ مثل برگ‌های پیچِ امین‌الدّوله چسبیده است به چوب‌ها و آجرهای سرخ...بعد میکائیل به خودش نهیب می‌زند... &quot;بس!&quot;... با همان صدای پُرمهابتِ عالیجاه‌مادر...به ملاحظۀ معصومیتِ حریفِ بازی البته!... آخر قرارشان نبود که اصولاً بازی به راه اندازد... جدی‌جدی گناه داشت بچّه!...با همین یک‌خورده مهربانی می‌شود، هم اشتها را تشفّی داد و هم حالِ او را خوش کرد...و پیش از بروزِ آرزوی بیشتری، دست از دامانش برداشت...پس به طولِ یک دست و بازو از خود دورش می‌کند... قاطعیت لازم است، وگرنه این طفلکِ سرمست در دم از دست می‌رود... او که ظاهراً با هر چیزی_ تا هر حدّی_ خرسند است... آشکارا... ولی نه واقعاً!... الان صلاحِ کارِ خودش نیست که هیچ بند و بستِ تازه‌ای را بپذیرد... وقتش نیست...نباید تن به موهبتِ لحظاتِ اکنون بسپارد...  حالی که همۀ خداحافظی‌ها را به‌ خیر‌وخوشی انجام داده و پیوندهای قدیمی را قاطعانه بریده، تا رقیق و سبک‌پر، بخار شود و ناپدید... برود تا سقفِ گنبدِ کبود... یکی بود و یکی نبود...این یکی ولی _ عجیب_ در همان نخستین قدم، ناتمام مانده... طعمه‌ای نیم‌بسمل... لطیف و حاضرآماده برای دیگر وحوش...  و این جنبش و جوششِ جهنمی که افتاده در جانش، کِی آرام خواهد گرفت؟... بعید است بشود تا همیشه نادیده‌اش بگیرد... اگر قرار باشد بهرام همین‌طور... هر روز... برابرِ چشمش، لای دست‌وپا  بلولد... ولی قضیه این است که هنوز وقتش نیست...نه!...و به‌زودی اوضاع عوض می‌شود...خوب‌است که دارد از این قفسِ تنگ می‌پرد و... و می‌رود... و دوری، دوای دردِ همۀ عاشقی‌هاست...Freudsche Fehlleistung[114]امان از این لغزش‌های ناخودآگاهِ زبانی!... توی دلش می‌گوید &quot;عاشقی&quot;!؟...  کدام عاشقی آخر؟!... به‌قول سید اسماعیلِ طلایی _که سر سه‌کُنجیِ تیمچه‌ملِک، دکانِ زرگری داشت_ &quot;همان اوّلِ باءِ بسم الله... نعوذ بالله...!&quot;... حالا هر چی!...ولی زیاد هم جای نگرانی برای بهرام نیست...دخترها زود می‌آیند و از سرِ رحم و انصاف هم که شده می‌برندش... بس‌که قشنگ، صاف‌وساده و بی‌گناه است!..عاشق می‌شود... واقعی... و این قصه‌های پوچِ کودکانه از سرش می‌افتد... ببین چطور مثل قناریِ قفسیِ سرماخورده _که گربه ببیند_ فقط همین‌طوری می‌لرزد... معلوم هم نیست... شاید بالاخره خودش یک‌بار امتحانی می‌کرد و با او پیشترک می‌رفت...  در غیر این‌صورت چطور می‌خواست هرگز آن طعم را بچشد..‌. ژله‌خامه‌ای با عطر شکوفۀ گیلاس... پرتقالِ ماندارین... و کمی نعناعِ کوهی...شیرین‌ملس و نرم و خنک و خوشگوار...روح و ریحان... شهدناک... آه!...لعنت بر شیطان!...فعلاً هیچ دست از پا خطا نکنیم... بماند برای بعدها... طفلک ولی چقدر منفعل و مغموم به‌نظر می‌رسد!...ساکت مانده و گونه‌هاش شده دقیقاً رنگِ سنبلِ صورتی ..._«نه بهرام جان!... نه مزاجِ من شاملِ این ناپرهیزی‌هاست، نه صلاحِ تو... این پیشامد را هم بگذاریم به حسابِ فتوّتِ مفرطِ آتنی..‌. نشانِ تجدیدِ عهدهای قدیم حینِ خداحافظیِ آخر..‌. ».......دانای کل مکثی می‌‌کند... کوتاه و ژرف... مثلِ نگاه‌های میکائیل... و لابد اینک او هم مشغولِ برانداز کردن و ارزیابیِ احوالات من است...که دیگر برایم هیچ قوایی نمانده و می‌ترسم به همان طرزِ ننگینِ روزگارِ جوانی، بی‌هوش شوم و دردسر و رسوایی به‌بار آید...شنیدنِ گفت‌وگوهای درونیِ میکائیل به روایتِ داستان‌گو، آسان‌تر از گوش‌سپردن به مواعظِ زرتشتِ نیچه با زبانِ او نیست...ولی چه باک!... از طرفی آرزو دارم کاش همین لحظه بتوانم در کمال خونسردی و خرسندی، به هذیاناتِ مزاحمِ ذهنِ خویش پایان دهم و باز ششدانگِ هوش‌وگوش را بسپارم به کلماتِ راویِ ماجرا، که دنبالۀ داستان‌مان را بخواند...و چه بهتر که قبلِ بروزِ هر پیشامدِ شرم‌آوری_نظیرِ غش ‌و ضعف ‌و گریه و زاری_ از توصیفِ ادامۀ این چند دقیقۀ اوّلِ دیدار، صرف‌نظر کند و مابقیِ قصه را بگوید.........................................................................ساعتِ پایه‌دارِ عتیق_ با آن‌عقربک‌های طرح خنجری و اعدادِ یونانی_ سه و پنجاه‌وپنج دقیقۀ بعد از ظهر را نشان می‌دهد و عن‌قریب است که دنگادنگِ زنگِ اِخبار ناقوس‌وارِ آن چهار بارِ متوالی به صدا درآید...بهرام ایستاده است کُنجِ ایوانی از تالارِ مطالعه در طبقۀ چهارمِ جبهۀ غربیِ قلعۀ گرتچن‌اشتاین... یک شانه‌اش را تکیه داده به سنگچینِ نیم‌ستونِ برجسته بر دیوار...و از پشتِ شیشه‌های مشبک، چشم دوخته به دورنمایی مبهم از بلوط‌زارانِ جنگل سیاه، زیرِ نورِ مبهم و یکنواختِ گاهِ بی‌گاهان... در سایه‌سارِ ابرهای آشفته‌ای که سراسرِ کوهپایه را پوشانده است تا در پایین‌دستِ نهر، برسد به چشم‌اندازِ محو و مه‌آلودِ کمرنگی از شیروانی‌های سرخِ شنگرفیِ خانه‌هایی روستایی...احوالش کمابیش بهتر است... به خود می‌گوید &quot;الحمدلله! دیگر خطرِ غش و ضعف و این‌طور فضاحت‌ها از سرم گذشت...&quot;پس از تلاطمِ توفانیِ &quot;لحظۀ دیدار&quot;[115]اینک جریانِ ذهنی‌اش، مسیرِ افقیِ معتدلِ معمول را بازیافته...و دلش نیز کمابیش آرام گرفته است... و از همین رو، آهسته‌آهسته_ بنابر علایقِ حرفه‌ای_ شروع کرده به نقدِ پیرنگِ روایتِ سرگذشت خویش... و از خودش می‌پرسد...&quot;چرا باید در این صحنۀ داستان، از دستگاهِ پخشِ‌صوتی که در طبقۀ زیرینِ قفسه‌های کتابخانه پنهان است، روی پس‌زمینۀ گفتارِ نویسنده، سوناتِ پیانوی شماره چهارِ بتهوون[116]به گوش رسد... و در فضای شبهِ عاشقانۀ میان‌ِ من و او منتشر شود؟...&quot;بعد از زیرِ چشم، نگاهی محتاطانه می‌اندازد به عالیجاه اسقفِ اعظمِ کلیسای جامعِ بازل که اینک با جدّیت و وقارِ اسرارآلودِ یک کیمیاگرِ واقعی، دارد دو قاشق شکر به فنجانِ قهوۀ مخصوص او می‌افزاید و با یک قاشقِ نقرۀ برّاق قشنگ و منقوش، به‌دقّت هم می‌زند... و در توضیحِ کار خویش، با همان ادا اطوار طبیبانۀ طنازش می‌گوید...-«رنگت یک مقداری پریده بهرام جان!... هوا خیلی سرد است و تو زیاد توی مسیر مانده‌ای و شاید فشارت افتاده باشد... قهوۀ شیرین الان برایت بهتر است...»بهرام حینِ تماشای این دلداری ‌و دلبری‌ها، با یادِ تک‌گوییِ کوتاه &quot;حمید هامون&quot; در دل می‌گوید...-«لاکردار!... اگر بدانی هنوز چقدر دوستت دارم!...»[117]بعد با همان صورتِ بی‌لبخندِ اغلبِ اوقات و نگاهِ غمگینِ بی‌گناهش، برای آن که با شوخیِ بی‌ربطی، امتدادِ اندیشۀ بی‌فایده‌ای را منقطع سازد، همین‌طوری حرفی در میانه می‌اندازد:-«احتمالاً آرشیدوکِ وورتنبرگ در میانۀ قرن هجدهمِ میلادی، همچنان از طرفِ سپاهِ پادشاه یا دولتشهرهای اطراف تهدید می‌شده؟... و گرنه این همه استحکامات برای چیست؟... نمی‌شود تصوّر کرد همۀ این برج و بارو و خندق و حصارهای حصین را صرفاً به قصدِ انزواگزینی و انفصال از مردمانِ سادۀ قلمروِ روستایی‌اش برپاکرده باشد...»میکائیل با آن دو فنجانِ آبی و عتیقۀ عهد مینگ[118]توی هر دو دستش، خیلی آهسته و نرم به سوی او قدم برمی‌دارد...  و همچنان‌که نیم‌نگاهی از سر احتیاط با محمولۀ شکنندۀ خویش دارد، سخن آغاز می‌کند...آهنگ صداش گرم و عمیق و بانشاط است...مثل امواج آبنوسی اقیانوس در شبانگاهی تابستانی...-«البته به اندازۀ تو از سادگیِ مردمانِ روستاییِ ایالتِ وورتنبرگ، در قرونِ ماضی، مطمئن نیستم... و در واقع من هم_ مثلِ خودت_ دربارۀ شخصیت این ارتزهرتزوگِ افسانه‌ای_ افزون بر آنچه در تذکره‌های موروثی خوانده‌ام_ چیز زیادی نمی‌دانم... ولی بنابر آنچه در تاریخ جنگ‌های صدساله آمده_ و شاید شنیده‌ و خوانده باشی... _قرن هفدهم و هجدهم_ در حقیقت_ برای دوک‌نشین، دوران سختی هم بوده... چون طی جنگ‌های مذهبیِ عهدِ اصلاحاتِ دینی، از طرف امپراتوری رم و پادشاهیِ فرانسه بارها مورد حمله قرارگرفته است... به‌خصوص که وورتمبرگ[119] اتفاقاً در مسیرِ قشونِ فرانسه و اتریش واقع بوده... و این دو اقلیم، سال‌ها درگیر رقابتِ بی‌پایانِ دودمانِ بوربون[120] و هابسبورگ[121] بوده‌ند... قطعاً سرگذشت‌‌نامه‌های محلّی چیزی از انگیزش‌های عاطفی &quot;زاینا مایِستیت&quot;[122] به دست نمی‌دهد... ولی اگر در این‌مورد اجازه داشته باشم، قدری با او هم‌ذات‌پنداری کنم، می‌توانم به تو اطمینان دهم... برایم کاملاً قابل درک است که صرف‌نظر از حفظ امنیت جانی_ گاه_ همین خلوتِ شخصی و غنیمتِ تنهایی به‌چه میزان می‌تواند برای آدمی حیاتی و غیرقابل چشم‌پوشی شود و محافظت از آن تا چه حد ممکن است نیاز به سنگربندی داشته باشد... حتی اگر شده، برای مدّتی محدود...»بهرام فنجانش را از دست میکائیل می‌گیرد و بی‌اختیار، غرق تماشای نیم‌رخِ او می‌شود که اینک ایستاده در یک قدمی و در سیاحتِ چشم، همراهی‌اش کرده و به منظرۀ درونِ قابِ پنجره‌ها چشم دوخته است... با آن شقیقه‌های رخامینِ آشنا و آن خطِ رویشِ مرتبِ موهای نرمی که اینک به آراستگی_ کمی کوتاه‌تر از ایّامِ پیشین_ اصلاح شده است...و ناگاه احساس می‌کند که دیدارِ میکائیل به‌طرزی آرامش‌بخش برایش مثل بازگشت به خانه است... و همانقدر به معجزه می‌ماند که گویی مادرِ جوانمرگش باز زنده شده باشد... دستش کمی می‌لرزد و محتویِ فنجان لب‌پر می‌زند و می‌ریزد روی لاله‌عباسی‌های آبی‌رنگ...قطراتِ قهوه در کنار لاجورد و سپیدِ سرامیکی به رد قدیمی خون می‌ماند...بهرام می‌گوید...-«متشکّرم...»و فکر می‌کند دربارۀ احساس امتنانِ صادقانه‌ای که هم‌اینک روی مردابِ اغلب بی‌تلاطمِ ضمیرش موج می‌زند، باید بیشتر توضیح دهد:-«خیلی خیلی ممنونم... می‌توانم بفهمم که شما پس از ماه‌های پرمشغلۀ کاری، چقدر به مدّتی فراغت و تنهایی نیازمندید... و... راستش از این که انزوای مغتنمِ کوتاه‌مدّت‌تان را با حضورِ مزاحم خودم بر هم زده‌ام، عمیقاً احساسِ شرمندگی دارم...»میکائیل بلافاصله از منظره چشم برمی‌گیرد و با روشن‌ترین لبخندها، و همان سادگیِ معمولِ خویش، مختصراً می‌گوید...-«رسمی نباشیم خواهش می‌کنم!... بله! راستش به این چند روز تنهایی خیلی نیاز داشتم... برای این که هر لحظه‌اش را با تو بگذرانم... »...از روزگارِ حرف‌های مغازله‌آمیزشان زمانِ زیادی گذشته بود... نه؟... چند سال؟... از آن دشت‌های آهوانگی و تیر غیب خوردن‌ها به‌دست رقیب؟...قریبِ بیست و سه سال... حدوداً...از وقتی میکائیل آمد، نشست روی صخره‌سنگِ تنهاییِ او، و زیر گوشش زمزمه کرد...-«فردا بیا به آلاچیق!... خیلی مشتاقِ توام، بی‌وفا!... خیلی!... برخلافِ تو، من یک‌سال است به همان یک‌شب فکر می‌کنم... »-«وای میکائیل!... حواست هست؟!... یک‌وقت می‌بینندمان!...»بهرام سراپای وجد و سرور، و ناباورانه نگرانِ عهد و پیمانشان هم بود... که پنهان بمانند و فراموش کنند و هرگز تکرار نشود...آخر میکائیل اینک_علی‌رغمِ قول‌وقرارِ قبلی_ ناغافل داشت خیلی بی‌پروایی نشان ‌می‌داد...حتی در عمل نیز...نه مثلِ باقیِ روز، فقط با نگاه و لبخند و اشاره‌ای...نه انگار که صدقدم آن‌سوی‌تر، دوستانِ عامّه و خاصّه‌اش جمع‌اند...لابد راستی می‌خواست گوشه‌ای از خاطراتِ خصوصیِ پیرارسالشان را زنده کند...تن‌سپردن به غنیمتِ حیات و آمیغِ نفس‌ها... همان‌جا در خلوتِ انسِ نیم‌بند و سایه‌سارِ تُنُکِ بلوط...که لیلای مجنونِ میکائیل، کمی آن‌طرف‌تر، از پشتِ امنیتِ انبوهِ بوته‌های گَوَن، دستخوشِ غیرت و غضبِ تماشا بود...شاید اگر بهرام این را می‌دانست، باز هم اهمیتی نمی‌داد...مجنون‌تر از لیلا اگر کسی یافت می‌شد، خودِ بهرام بود...راست یا دروغ، دیوانه‌کننده بود این که او بیاید و دست در آغوش، زیرگوشِ آدم چنین اورادِ عاشقانه‌ای بخواند...و دعوتی کند به صرف عصرانه‌ای دیگر در آلاچیق...که در کنجِ خلوت عبیرآمیز و بارانیِ بهار، حتماً با شیرینی و آهنگ و عطر گریبان و عطفِ لبان او می‌آمیخت.........حالا پس بیست‌وسه سال، انگاری این تذکّرِ کوچک... این پاسخِ صمیمانۀ کوتاه هم، مهرآمیزترین عبارتِ اغواگرانه‌ای است که او بعدِ مدّت‌ها، بر زبان می‌راند...و مطابقِ مألوفِ ایّامِ عشق، با چرب‌زبانی و صراحت و سادگیِ توأمان، همراه است...پیشانیِ سرمازده و پریده‌رنگِ بهرام، باز گلگون می‌شود... مثلِ قدیم‌ها... به‌رنگِ همان گل‌های صدتومانی که سال‌های‌سال پیشتر، گوشه‌کنارِ باغچۀ کلیسای گئورگِ قدّیس می‌رویید...میکائیل متوجّه این برافروختگیِ بامزۀ بی‌محلِ ناگهانی هست؛ ولی از سرِ اغماض، خود را مشغول می‌نماید به بوییدنِ رایحۀ خوش قهوه و تماشای چشم‌اندازِ غروبِ مه‌آلودِ کوهپایه...یعنی حرفش زیاده گیرا بوده؟... یا گستاخانه؟... شاید دلیلش آن باشد که اخیراً مجال و موقعیتی دست نمی‌داد، کمی فارسی حرف بزند...حالا پس تدریجاً بهتر می‌شود... خوب است که این‌روزها فرصتش پیش آمده........................................و درست در همین نقطه‌ای که امید می‌رود خط رواییِ داستان، باز قدری از افکار میکائیل را بر من فاش سازد، صدای دانای کلِّ قصه باز خاموش می‌شود...وزنِ سکوتی ژرف و شرمسارکننده و سنگین، وسط افتاده... و فشار می‌آورد روی پردۀ گوشم... قلبم... و شانه‌هام...دفعتاً احساس می‌کنم بی‌پناه و تنها مانده‌ام...دیگر نه می‌توانم چیزی بشنوم و نه حرفی بگویم...در حالی که وضعیتِ تازه‌‌ام، جور عجیبِ غیرقابلِ تحمّلی شده...الان می‌بینم، سخت نیازمندم به شنیدنِ آن صدای آرام و بی‌اعتنا... که توی سرم بپیچد و قصۀ ما را از دیدگاهِ یک ناظرِ بی‌طرف، و کمابیش آگاه بر احوالاتِ هر دو، شرح دهد...چه توهّمِ وسواس‌آمیزِ عجیبی هم هست!...ولی انگاری دارد توی این موقعیتِ ناممکن، کمکم می‌کند... به‌خصوص وقتی میکائیل بی‌مقدّمه، سه بار توی چشمم پلک بزند و با لهجه‌ای قدیمی و آشنا بگوید... به چند روز وقت‌گذرانی با من نیاز دارد...حدوداً شبیهِ همان جمله‌ای که در گرگ‌ومیشِ دالانچۀ تنگ می‌گفت و کوله‌پشتی‌اش را می‌گذاشت روی زمین... پیش پای من...که گیج‌ومات، بی‌هوا ایستاده بودم زیرِ طاقِ درگاهی... مثلِ مانعی بر سر راهش... و باورم نمی‌شد که آمده باشد دمِ درِ سراچۀ عاریتیِ فکسنی‌ام، زیرِ سقفِ بالاخانۀ بلقیس‌حاجی... تهِ کوی امامزاده... سرِ گذرِ پرنده فروش‌ها...عصر جمعۀ دلگیر...مثلی احمقی فقط توانسته بودم بگویم:- «این‌طرف‌ها...؟... »تازه با شنیدنِ صدای در، چُرتِ بیگاهی‌ام پاره شده بود...از صبح، بختکِ غربت و فراقش روی قلبم سنگینی می‌کرد... و اشک‌های بی‌اختیارم از چهارگوشۀ چشم می‌جوشید... دقیق‌تر اگر بگویم، از همان سحرگاهان که بی‌درنگ از بهشتِ بسترش اخراج شده بودم ... گفته بود برو... بی که مهلت دهد حتّی کفش‌هام را به‌پا کنم...از کلیسا تا خانه، مثل طفلِ نوزادی که تازه بندنافش را بریده باشند، زار زده بودم...بالاخره هم دمادمِ عصر، وسطِ تلاطم و تراکمِ گریه، خوابم برده بود... لابه‌لای انبوهِ کاغذ و کتاب‌هایم... کف زمین...و اینک دیگر نفسم بالا نمی‌آمد... و صدام تودماغی و دورگه بود هنوز...گفت:-«آمده‌ام مهمانی... نیاز دارم یک هفته جایی قایم شوم... و لحظاتم را با تو بگذرانم... »بعد فی‌الفور متوجّه گرفتگی گلو و... پریشانیِ سر و وضع و احوالم شده بود انگاری...-«حالت خوش نیست؟... سرماخورده‌ای؟...»به اعجازِ ظهورِ او، بی‌درنگ شفا یافته بودم... از دلمردگیِ خوف‌انگیزِ مفارقتش...روحی تازه در جسمِ نزارم دمیده بود و جان می‌دادم به قدردانیِ مقدمِ مبارکِ او...وَمَآ أَدۡرَىٰكَ مَا لَيۡلَةُ ٱلۡقَدۡرِ[123]&quot;سلامٌ فیهِ حتّی مطلع‌ الفجر&quot;[124]... حالم خوشِ خوش بود... نگفتنی... _مثلِ همان نوزادی که به آغوش مادر بازش گردانند_ قبلاً که خوش نبود، داشتم تجربۀ نخستین هجرانِ پس از وصالِ کاملِ او را از سر می‌گذراندم...-«نه سرما کجا بود؟!... یک کمی گریه کرده‌ام...»می‌ترسیدم از سرایت پرهیز داشته باشد و از ماندن پشیمان شود... وگرنه ترجیح می‌دادم چیزی از عزا و ماتمِ دلتنگی‌هام نداند...آرام و سرسری گفته بود:-«اتفاقی افتاده؟...»-«حکایت دلتنگی و این حرف‌‌های قدیمی...»گفتم &quot;قدیمی&quot; که یعنی مثلاً شاید برای خانواده... برای کوچه‌های اصفهان...دیگر چیزی نپرسید... باروبنه‌اش را گذاشت کناری... و بغلم کرد...ساده و صمیمانه... نیاز به عذرخواهی هم نداشت... بوسه‌ای کافی بود...و انگاری هر دو بی‌تاب تکرار خاطرۀ دوشین بودیم... لابه‌لای انبوه کاغذها... همان کف زمین............................................................-«رسمی نباشیم خواهش می‌کنم!... راستش به این چند روز تنهایی خیلی نیاز داشتم... برای این که هر لحظه‌اش را با تو بگذرانم... »میکائیل طوری آهسته این جمله را می‌گوید که انگاری یکایکِ کلماتش را به‌دقّت انتخاب کرده باشد... و ملبوس به تشریفِ ساده و عُرفیِ اسقفی با فنجانی عتیقۀ چینی در دست، برابرِ طاقِ جناغیِ پنجره‌های گوتیکِ کاخِ اجدادی‌اش ایستاده است... برآیندِ حالاتِ اجزاء چهرۀ او، هیئتی ابهام‌آمیز به خودگرفته... لب‌هاش لبخند دارد و نگاهش کیفیتی مشتاقانه ولی کمابیش خسته... به‌نظرم شبیه نگاه یک مادر...لابد الان من باید یک جوابی بگویم... که رسمی هم نباشد...حالا که دلش این جوری می‌خواهد، چطور است خیلی صادقانه و از صمیمِ قلب حرف بزنم... مثلاً بگویم...&quot;میکائیل!... این چند روز بیشتر به‌خاطرِ من است... نه؟...قطعاً پیشِ خودت فکر کرده‌ای که من، سخت نیازمند باشم به تک‌تکِ این لحظات...همان‌طوری که در بیست‌ودوسالگی بودم و تو می‌دانستی... می‌خواستی دربارۀ کاری که با من کرده‌ای مسئولیت‌پذیر باشی... این شد که شیشۀ ادوپرفیومِ کاج و ریش‌تراش و جزوۀ سنت‌آگوستین‌ات را برداشتی و آمدی که یک هفتۀ تمام، علی‌الاتّصال به احوالاتم برسی و تازه صبحِ شنبۀ آخرین روزمان، خیلی با تعجب گفتی که _علیرغمِ انتظارِ خودت_ انگاری داری راستی‌راستی عاشق هم می‌شوی...!بعد ولی همان &quot;توفانِ خشمِ سرخ‌گون برخاست&quot;[125]و تو_شاید از سرِ ناچاری_ رفتی سُراغِ آن یکی &quot;طرحِ جایگزین&quot; و تا همین نقطه‌ای که رسیده‌ایم، در کُنجِ خاطرِ خطیرِ شریفت، همچنان کمی دربارۀ من احساسِ تقصیر می‌کنی...ولی بی‌خیال، حریف‌جان!خوب می‌دانی که من به افتراقِ میان عاشق و معشوق، قائل‌ام... به اصولِ محتاجی و مشتاقی، باور دارم و باکیم‌ نیست... رنجشی به دل راه نمی‌دهم ازین مرحمت‌ها و زیردست‌نوازی‌های کمابیش از سرِ اشتیاق و استغنا...من دیگر جوان نیستم جانِ دلم!... می‌بینی که چشم‌های پیرم نیز، دیگر آن‌چنان اشکبار نمی‌شود...هر چند می‌بینم برقِ آن معاشقه‌های ثاقب را، که چونان شهابی از آسمانِ چشم‌هات، شتابان می‌گذرد... و می‌رود...و چقدر ناامیدم از این آرزوی محالی که یک‌بارِ دیگر اتّفاقی، روبه‌رو ببینم‌ات... بر سرِ گذرگاهی... چونان پلِ چوبی...انگاری گذرِ این سال‌ها نیز درۀ ژرفی را_ که میان ما جدایی می‌انداخت_ عمیق‌تر کرده باشد...چونان که اگر بخواهم از این فاصله‌ها بگذرم... احتمال می‌رود با سر در قعرش سقوط کنم...یک هفته که سهل است... اگر یک‌سال را هم لحظه‌به‌لحظه با تو باشم، بعید می‌دانم، بتوانم اعتراف کنم که این‌همه ماجرای قدیم و جدیدی که با هم می‌ساخته‌ایم، تا چه میزان، برایم تلخی و دشواری به همراه داشته است... و ته‌نشستِ چه محنت‌های مضحکِ ناگواری را سر می‌کشم هنوز... در نهایتِ رغبت... عطشناک...ولی دوست دارم همیشه همین‌طوری بمانیم... و تو آن دوست محترم و نیکوکاری باشی که به پاس سرسپردگی‌های تحمیلی بی‌محلِ من، چندبار از مصیبت‌های سخت نجاتم داده است...&quot;...... شکر خدا مجبور نمی‌شوم این لاطائلات را واقعاً بگویم...چون صدای مهربانِ نویسنده_ الحمدلله_ باز به گرمی بلند می‌شود...&quot;بهرام داشت به عارضه‌ای کهنه و مزمن و کمتر قابلِ درمان، دچار می‌شد... یعنی به چالۀ نسبتاً عمیقِ احساسِ رقت‌انگیزِ شفقت با خویشتن می‌افتاد... و دوباره_ به‌دیدار دوستِ دیرینه‌_ در دلش عواطفِ عجیبِ یتیمانه بیدار شده بود... همان رنجش‌های کهنۀ کودکی بی‌مادر و آسیب‌پذیر...ضمیرِ ناخودآگاهش داشت همان اشتباهِ قدیمی را، از نو تکرار می‌کرد...یعنی خطای انتقالِ تصویرِ خیالیِ مادر شگفت‌انگیزش، بر دوست بی‌نظیرش را...&quot;...و درست در همین‌جای قصه است که می‌فهمم دانای کل روایتِ من بهره‌ای_هر چند مختصر_ از دانشِ روان‌شناسی کلاسیک دارد...و خدای را هزار مرتبه شکر... که دوباره برگشت!...میانِ هنگامۀ جنون من و قیامتِ حضور او...[1] ترجمه‌ای آزاد از بخشی از شعر &quot;یک فراخوان&quot; اثر الکساندر پوشکین[2] Sheratonنام یک برند مبلمان نئوکلاسیک است که توسط توماس شرایتون طراح انگلیسی در قرن هجدم ارائه شد[3] bitte steigen sie einلطفاً بفرمایید[4] اشاره به عناوین رمان‌های &quot;آرزوهای بزرگ&quot; و &quot;بربادرفته&quot;[5] Carl Gustav Jungروانشناس سوئیسی مبدع نظریۀ ناخودآگاه جمعی[6] Stranger than Fiction (2006)[7] &quot;ببینش پای تا سر درد و دلتنگی است&quot; این عبارت و عبارت پیشین جسارتاً برگرفته شده است از شعر &quot;شهریار شهر سنگستان&quot; سرودۀ بزرگ شاعر بی‌همال مهدی اخوان ثالث[8] دهگانۀ مسابقات المپیک، برگرفته از رقابت‌های پنجگانۀ یونان باستان است و شامل چهار دو، سه نوع پرتاب و سه پرش می‌شود.[9] دیوان شعری حماسی منسوب به هومر که نبرد تروا را شرح می‌دهد.[10] Erzherzoginمعادل آرشیدوشس (یک مقام اشرافی بلندمرتبه)[11] نام یک فیلم امریکایی محصول 2013 است &quot;باز آغاز کن&quot;[12] Wunderschönقشنگ[13] دوستانت را نزدیک نگه‌دار و دشمنانت را نزدیک‌تر...[14] It’s raining cats and dogs.ضرب‌المثل انگلیسی برای باران شدید[15] پناه بر خدا![16] خدا به من برکت دهد (تحت‌الفظی)، خدا رحم کند، خدا بخیر کند![17] همان دیر و کلیسای سنت استپانوس[18] Surb Tadeosi vankاسم ارمنی کلیسای تادئوس مقدّس[19] طفلک بیچاره![20] عجب وضع آشفته‌ای![21] (عهد عتیق)  از سرود جامعه پسرِ داوود[22] Prinzessin شاهزاده‌خانم به آلمانی[23] شاهزاده ساندوخت نخستین بانوی شهید ارمنی است که در زمان تادئوس مقدس به مسیحیت گروید و به‌دستور پدرش مقتول شد. مقبرۀ او بنای کوچکی در آذربایجان نزدیک کلیسای تادئوس است.[24] اشاره است به همان قصۀ شیخ صنعان و دختر ترسا[25] Friedrich Wilhelm Nietzsche[26] Historische Romanzeعاشقانۀ تاریخی[27] کلیسای گئورگ مقدس[28] April[29] Panikattackeحمله ترس یا پانیک به آلمانی[30] Herzogدوک- مقام اشرافی در آلمان[31] Romanzeقصه یا ماجرای عاشقانه به آلمانی[32] Niedlichمعادل کیوت یا ناز...[33] ما را ز منع عقل مترسان و می بیار/ کان شحنه در ولایت ما هیچکاره نیست (حافظ)[34] Missionárischهمان میسیونری و مأموریت تبلیغی[35] ما را از آتش جهنم نجات ده[36] از سرود جامعه پسر داوود[37] Persische Katze_Persian Cat گربه ایرانی[38] صفاتی که برای گربۀ ایرانی برشمرده‌اند...[39] Pederasty[40] Bündner Strahlenziege نوعی بز که با کوهستان‌های سوئیس سازگاری دارد به آلمانی می‌شود[41] Missionarsstellung[42] Löffelposition[43] بهتر است زین را از دست بدهی تا اسب را... معادلِ این مثل: جلوی ضرر را از هر کجا که بگیری منفعت است...[44] کنایه به نام فیلم &quot;چه سرسبز بود درۀ من&quot; اثر جان فورد...[45] Tentatio Diabolusوسوسۀ شیطان، ضمناً نام کتابی با همین عنوان است دربارۀ آیین شیطان مشتمل بر کتاب مقدس شیطان، عهد شیطان و... نوشتۀ میرمایدوم پونتیفکس ماکسیموس از آباء کلیسای کهن روم[46] Seine Eminenzحضرت یا جناب... لقبی محترمانه برای شخص کاردینال (بالاترین مقام کلیسای کاتولیک پس از پاپ) مقصود میکائیل همان پدر تعمیدی مشهورش است که ظاهرا الان یکی از کاردینال های خاصۀ کلیسای واتیکان است...[47] خداوندی که در زمان سختی مرا شنید، در راهی که رفتم با من بود. (کتاب مقدس: سفر پیدایش، باب سی‌وپنجم)- اینجا میکائیل خلاف معمول انجیل را به آلمانی می‌خواند...[48] گرچه بیرون تیره بود و سرد ، همچون ترس/ قهوه خانه گرم و روشن بود ، همچون شرم&quot; (خوان هشتم؛ مهدی اخوان ثالث)[49] باز عبارتی عاریتی از حافظ است... &quot;که غوغا می‌کند در سر خیالِ خوابِ دوشینم&quot;...[50] اگر رفیق شفیقی درست‌پیمان باش/ حریفِ خانه و گرمابه و گلستان باش (حافظ)[51] mein schatziیعنی عزیزم ولی تحت‌الفظی به معنی گنج هم هست[52] دلم رمیده شد و غافلم من درویش/ که آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش (حافظ)[53] وصال دولت بیدار ترسمت ندهند/ که خفته‌ای تو در آغوش بخت خواب‌زده (حافظ)[54] Die schöne Nacht[55] Wie ergötz’ ich mich im KühlenDieser schönen Sommernacht!O wie still ist hier zu fühlen,Was die Seele glücklich macht!Läßt sich kaum die Wonne fassen,Und doch wollt’ ich, Himmel, dirTausend solcher Nächte lassen,Gäb mein Mädchen _eine_ mir.[56]  مثلِ&quot;رویای شب نیمۀ تابستان&quot;، که نام یک نمایشنامۀ شکسپیر است...[57] جمالِ شخص، نه چشم است و زلف و عارض و خال//هزار نکته در این کار و بارِ دلداریست (حافظ)[58] What the hell do you want... you little slut?![59] حافظ[60] نوعی شترِ بومی فلاتِ آند در امریکای جنوبی[61] یاسِ سلطنتی[62] به طور کلّی معنای خوشامدگویی دارد... مثلاً &quot;درود خدا بر تو عزیزدلم!&quot;... ولی نام یک قطعۀ عاشقانۀ کورال یا دسته‌جمعی هم هست اثر روبرت فوکس آهنگساز اتریشی قرن نوزدهم[63] Eure Exzellenzعالیجناب[64] جادوگر افسانه‌های انگلیسی در قرون وسطی[65] پادشاه افسانه‌ای انگستان که به یاری جادوی نیک مرلین به سلطنت رسید و همواره مورد حمایت او بود. مرلین شمشیری از نفس اژدها ساخته و تقدیم خدابانوی دریاچه نموده بود ولی پس مدتی آن را از دریاچه باز پس گرفت و در صخره سنگی فرو برد طوری که تنها آرتور بتواند شمشیر را از سنگ بیرون کشد. این شمشیر طی همۀ نبرها سلاح جادویی آرتور بود و پس از مرگ او مرلین آن را به دریاچه بازپس داد.[66] تائوئیسم فلسفه‌ای مرتبط با چین باستان و منسوب به لائوتسه و ذن نیز مکتبی در مذهب بودایی مرتبط با عهد تانگ در چین...[67] اسمش آبشار عرب‌دیزج است نزدیک دشتک یا آواجیق... قشنگ‌تر بود که بگویم آواجیق...[68] عبارت از حضرت سعدی است...&quot;مؤذّن بانگ بی‌هنگام برداشت...&quot;[69] بخش‌هایی از شعر بلند &quot;صدای پای آب&quot;...سهراب سپری[70] کتاب تعالیم لائوتسه که در هشتاد و یک بند به نظم و نثر در مضامین عرفان، زندگی روزانه و حکومت نوشته شده...[71] حکیم بزرگ چینی قرن پنج و شش قبل از میلاد مسیح[72] از متن کتاب تائوته‌چینگ ترجمۀ فرشید قهرمانی با قدری تصرف و تلخیص[73] سهراب سپهری[74] تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافری است/ راهرو گر صد هنر دارد توکّل بایدش (حافظ)[75] Westminster Abbey Bestiaryمقصود بهرام این رسالۀ قرون وسطایی دربارۀ حیوانات است که مینیاتورهای زیبایی دارد[76] Lindisfarne Gospelsانجیلی بسیار نفیس و مذهّب مربوط به قرن هشتم میلادی که در انگلستان استنساخ شده[77] فیلسوف چینی قرن چهارم پیش از میلاد مسیح[78] شعری مشهور از جوانگ‌جو، برگرفته از کتاب &quot;این کتاب بی‌فایده است، آموزه‌های جوانگ‌جو&quot; نوشتۀ توماس مرتون، ترجمۀ علیرضا تنکابنی[79] &quot;یادم آمد هان! داشتم می‌گفتم آن‌شب نیز&quot;.. آغاز شعر خوان هشتم اخوان ثالث است...[80] مقصود همان رمان‌های مشهور ویکتور هوگو و تولستوی و داستایفسکی است...[81] Erastesعنوانی است مرتبط با فرهنگ یونان باستان و همان رسم و راه پدراستی و شاهدبازی[82] Liebhaber=Lover in German[83] stiletto shoesنام گونه‌ای چاقو است که در قرن هفده میلادی در ایتالیا استفاده می‌شد و نیز نام کفشی پاشنه‌بلند که در اواسط قرن بیستم در ایتالیا طراحی و تولید شد.[84] Marlene Dietrichبازیگر آلمانی-امریکایی سینمای کلاسیک[85] Seine Exzellenz[86] اشاره به فیلم پرندگان اثر آلفرد هیچکاک[87] اثر دکارت[88] Zhuang Zhou[89] به نقل از: فانگ يو لان- تاریخ فلسفه چین- مترجم فريد جواهر كلام[90] به نقل از: فانگ يو لان- تاریخ فلسفه چین- مترجم فريد جواهر كلام[91] به نقل از: فانگ يو لان- تاریخ فلسفه چین- مترجم فريد جواهر كلام[92] به نقل از: فانگ يو لان- تاریخ فلسفه چین- مترجم فريد جواهر كلام[93] ارجاع دارد به شعر &quot;کتیبه&quot; &quot;اخوان&quot;...شبی که لعنت از مهتاب می‌بارید...[94] Dionysusایزد شور و شراب و هنر و پرستش و مستی در یونان باستان[95] حضرت سعدی[96] Vorspeise[97] بخش آغازین از شعر &quot;رؤیایی درون یک رؤیا&quot; اثر ادگار آلن‌پو شاعر امریکاییاین بوسه را بر پیشانی‌ات بپذیر...اینک که از تو جدا می‌شوم؛پس بگذار بگویم که خطا نیست اگر بپنداریهمۀ روزهای من یک رؤیا بوده است...و اگر امیدمان از کف رفتدر شبی، یا روزی... در وهمی پوچکمتر چیزی از دست شده...زیرا هر آن‌چه می‌بینیم یا می‌بینندمانهیچ نیست جز رؤیایی در دلِ رؤیایی دیگر...[98] واژه‌ای یونانی به معنای تزکیه، والایش هم ترجمه شده؛ از نظر ارسطو به معنای احساس ترس و شفقتی است که بینندۀ تراژدی با دیدن نمایش تجربه می‌کند.[99] هر لحظه راز دل جهدم بر سر زبان/ دل می‌تپد که عمر بشد وارهان بگوی (سعدی)[100] Auch du liebe zeit!تحت‌الفظی‌اش در فارسی بی‌معنی است... اوه زمان عزیز!... اصطلاحاً برابر پناه برخدا!... ای وایِ من!...[101] پادشاه جن! پادشاه غان! از اساطیر آلمانی. روح پلیدی که کودکان را در جنگل فریب می‌دهد و نگه‌می‌دارد و با یک لمس می‌کشد. کنایه از پایان معصومیت است. گوته شعری با این مضمون دارد و شوبرت هم موسیقی‌ای برای این شعر ساخته.[102] Backgammonبازی تخت نرد[103] مقصود کتاب فردریش نیچه است که به قلم شیوای مترجم بزرگ داریوش آشوری با عنوان&quot;چنین گفت زرتشت&quot; به فارسی برگردانیده شده و به‌نظرم ترجمه بی‌نظیری است. جز این ترجمه های دیگری هم موجود است...در متن قصه البته یک ترجمۀ بی‌دلیل مجدد از آن آورده‌ام که به قلم خود میکائیل است و قطعا به شیوایی ترجمه‌های موجود هم نیست...[104] باب هفتم. دربارۀ خواندن و نوشتن- باب هشتم. دربارۀ درخت فراز تپه[105] نیچه... فراسوی نیک و بد، ترجمه داریوش آشوری... البته با تغییراتی[106] Polyantha rose The Fairy نوعی گلِ رُز[107] Oh boy!عبارتی برای ابراز احساساتی نظیر شگفتی، تأسف و...[108] اشاره به همان شعر ادگار آلن پو[109] Muttiمامان[110] Bitteلطفاً[111] zu süßخیلی شیرین[112] Heilige Luciaسنت لوسی- سانتا لوچیا- از قدیسه‌گان شهید مسیحیت[113] Eins Zwei Dreiیک، دو، سه...[114] لغزش‌زبانی فرویدی- اصطلاح روان‌شناسی برای اشتباهات ناخودآگاه کلامی که ریشه در تمایلات ناخودآگاه دارد...[115] لحظۀ دیدار نزدیک است... باز من دیوانه و مستم...(اخوان ثالث)[116] Grande Sonateمشهور به سونات بزرگ، برای پیانو ساخته شده و شامل چهار موومان است...[117] از متن فیلمنامه هامون اثر داریوش مهرجویی[118] سلسلۀ چینی از قرن چهارده تا هفده میلادی[119] Württemberg[120] از خاندان‌های مهم سلطنتی فرانسه و اسپانیا[121] از مهم‌ترین دودمان‌های پادشاهی اروپا (اتریش و اسپانیا و...)[122] Seiner Majestätاعلیحضرت[123] سوره قدر، آیۀ دو[124] شب وصل است و طی شد نامۀ هجر/ سلام فیه حتی مطلع الفجر (حافظ لینجا آیۀ قرآن کریم را با تغییر در یک کلمه آورده است)[125] ناگهان توفانِ خشمی سرخگون برخاست... من سپردم زورقِ خود را بدان توفان و گفتم هر چه بادا باد! (از شعر &quot;میراث&quot; اثرِ اخوان ثالثقسمت قبلقسمت بعد</description>
                <category>حواری سیزدهم</category>
                <author>حواری سیزدهم</author>
                <pubDate>Mon, 31 Mar 2025 09:37:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خبر فوری برای خودم</title>
                <link>https://virgool.io/@Kha/%D8%AE%D8%A8%D8%B1-%D9%81%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-dtjpfsdgqlpw</link>
                <description>امروز می‌خواهم دو قسمت پی در پی از داستان بی‌‌گاهان را منتشر کنم این‌جا شاید کمک‌ام کند این وقفه‌ی غمناک نوشتنم زودتر تمام شود...یک مدت درازی نوشتم و نوشتم با همان وسواس‌های معمول... برای یک خواننده‌ای می‌نویسم که ان‌شاالله پنجاه سال بعد مرگم بخواند و بعد نقدهای مثبت بنوبسد و بگوید همین یک داستان بی‌سروته طولانی ثابت می‌کند که این شخص نه فقط معلم بی‌مصرف که نوبسنده‌ی مهملی هم بوده است...خلاصه جایی نروید الان برمی‌گردم...</description>
                <category>حواری سیزدهم</category>
                <author>حواری سیزدهم</author>
                <pubDate>Mon, 31 Mar 2025 08:53:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوانگی‌های سوزناک! یا ترکیب روماتیسم ملایم مفصلی و ریفلاکس غلیظ!...</title>
                <link>https://virgool.io/@Kha/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%A7%DA%A9-tcjtcxnxnt6a</link>
                <description>آتش آتش!...دود دود!...دزد دزد!...دیگر چیزی دستگیرم نمی‌شود از این سوختن‌های  گل‌درشت...تا پوکی مغز استخوانم سوزش دارم...یکی هم نمی‌آید مرا خاموش کند... یا لااقل دزدِ ویتامین بِ دوازدهِ مرا ضرب در سیزده کند!...من دیگر همان شرایط برنامۀ جامع اقدام مشترک‌مان را نمی‌فهمم...توقع‌ام نسبت به قد‌یم‌ها خیلی بیشتر شده...مثل خودِ دونالد ترامپ!لابد اجداد من هم نئو نازی بوده‌اند...و هی هولوکاست‌ می‌کردند و از کهنه‌ها می‌کاستند... تا جهان را از نو بسازند...یا اگر زورشان نمی‌رسید هم_ لااقل_ لابد مثلاً چاق‌ها یا کچل‌ها را هو می‌کردند... می‌دانم که مثل من همینطوری دست روی دست نمی‌گذاشتند ...&quot;کچل کچل کلاچه... روغنِ کلّه‌پاچه... هو...هو... چاقالو چاقالو... می‌شینه روی تاغارو...&quot;آی هم‌پالکی‌های مسکین من!...یکی بیاید این محتمل‌ترین انتخاب های مرا با دشمنانم مذاکرۀ مستقیم کند... با نیّت صلح... نه با هدف جنگ... یعنی با همۀ عالم مگر خود تو!...و با تو فقط مذاکره برای مذاکره... تا بشود  آن دالبرهای لب بالات... این چاله‌ی قشنگ گوشه‌ی لپت را فقط تماشا کنم بی‌دغدغه...من دیگر هیچ نامه‌ای را راست و حسینی پاسخ نمی‌دهم؛ مگر خیلی زیادی عاشقانه باشد...وضعیت ام شکلی شده که دیگر قاعدۀ بازی را خودم تعیین می‌کنم...شما عاشق من می‌شوید و من عاشق همۀ عاشق های عالم...زنده باد عالم دیوانۀ هوش مصنوعی که در آن ولادیمیر پوتین، مایکل جکسون می‌خواند...&quot;ما بچّه‌ها می‌رقصیم دور صندلی...&quot;من هم مثلِ خود اردوغان‌ام... حمایت مردمی ندارم... وگرنه عالم را خودم یک تنه فتح می‌کردم...&quot;آه امّا محال است محال!...امیر به سلامت باد!اشعث چه خبر؟...خیال آسوده دارید خبرهای خیلی عالی...&quot;وقت شما تمام شده است...من مثل تیم فوتبال آرژانتین ام...توی دو دقیقه وقت اضافه سه تا گل می‌چینم و می‌زنم گوشۀ روسری صورتی‌ات...شاید باز خوشگل‌تر از بقیۀ استوری‌های اینستای من شوی...شاید باز بخندانی ام...فعلاً که...&quot;ز یاقوت سرخ است چرخ کبود...&quot;یکی بود... یکی نبود...&quot;اَیا آن که تو، آفتابی همی!چه بودت که بر من نتابی همی؟؟؟&quot;</description>
                <category>حواری سیزدهم</category>
                <author>حواری سیزدهم</author>
                <pubDate>Sun, 30 Mar 2025 20:02:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دروغ‌هایی که تو باور می‌کنی... یا قصۀ مارمولکِ کوچکِ اتاقِ من!</title>
                <link>https://virgool.io/@Kha/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%82%D8%B5%DB%80-%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%88%D9%84%DA%A9%D9%90-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9%D9%90-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82%D9%90-%D9%85%D9%86-gle57lr8hg2b</link>
                <description>خانم دکترِ خیلی مهربان و مؤدبی است... چهل‌وچندساله... و همچنان بی‌نهایت خوشگل و زیبا... بلندبالا... چشم‌هاش هم آبیِ آبیِ آسمان است... یا شاید آبیِ سبزِ دریا... دقیق که نمی‌شود نگاهش کرد... قباحت دارد... خلاصه انگار یک رنگ خاصی است نگاهش... دریایی آسمانی... بیکرانه... و ...طبیعی طبیعی...همانطور که نشسته پشت میز روبه‌روی صندلیِ من، خیلی باوقار سرش را از بالای نتایج آزمایش‌ها و نسخۀ الکترونیکی توی کامپیوترش بلند می‌کند و باطمأنینه و آرام... توی چشم‌هام خیره خیره پلک می‌زند... برق‌برقی و پولکی...مطبش آن قدر کوچک است  که اگر هر دوی ما بی‌ملاحظه باشیم و مثلاً بخواهیم پاهامان را دراز کنیم... نمی‌شود... هر دو البته حتی‌المقدور مبادی آدابِ دکتر و بیماریم...لحنش حتی از پیش هم مجلل‌تر و نزاکت‌آمیزتر شده...وقتی می‌گوید: &quot;آقای ورجاوند!... باید مدیریت استرس کنی... دلیلِ بالاتر رفتنِ اسید معده‌ات استرس است...&quot;لابد الان پیشِ خودتان فکر می‌کنید همۀ دکترها وقتی چیز خاصی تشخیص ندهند و نخواهند داروی موثری تجویز کنند،چنین عباراتی را می‌گویند...و البته خودم احساس می‌کنم_ از طرفی_ از آخرین باری که ویروس‌های جدید چینی گرفتم... دیگر اسفنکترهای معده‌ام به حال خودش ول شد و اسیدش برمی‌گردد بالا... گلاب به رویتان!... بگذریم...در هر حال از بس خوش‌رو و آرامش‌بخش است سکناتِ این دکتر، دلم می‌خواهد من‌باب درددل یک چیزی بگویم... ازین قبیل که &quot;میان‌سالی، سنِّ کار زیاد و برای من مُزدِ ناچیز و... مسئولیت‌های بی‌محل و بی‌جاست...&quot;بعد فکر می‌کنم تازه آدم پیرتر هم می‌شود و ازین ورم‌های جاهای نگفتنی هم می‌گیرد و... خلاصه چشمت روز بد نبیند...ولی قطعاً که چنین خزعبلاتی را نمی‌گویم... دلم نمی‌خواهد ازین پیرمردهایی جلوه کنم که بیخودی خیال برشان می‌دارد هنوز جذاب‌اند و... شیرین‌زبانی می‌کنند...پس فقط زیرِلبی می‌گویم...بله! چشم خانم دکتر...انگاری مثلاً خیلی عوامانه، مطیعِ جامعۀ پزشکی و سربه‌راه و سربه‌زیر باشم...و به‌سلامت که می‌گوید می‌شنوم و از جا برمی‌خیزم و ضمن بیرون رفتن از اتاقک، تشکری می‌کنم و راه می‌افتم به‌طرف داروخانه که کپسول ضد اسیدم را بگیرم... و در اوّلین فرصت ببلعم...منتظرم وقتی رسیدم خانه و دو سه تا نسخۀ پیش‌نویس پایان‌نامۀ دانشجوهام را خواندم و ...کمی روی قصّۀ بی‌پایانم کار ویرایشی کردم و... ورزش روزانه‌ام را انجام دادم و اخبار سیاسی را توی یوتیوبِ صمیمیِ قدیمی دنبال کردم... شام سبکی بریزم توی خندقِ بلا... یا مخزن اسید... و باز یک چندی به کارهای درسی و دانشگاه برسم و بعد پناه ببرم به بسترِ بی‌خوابی... و در دنیای موازی آدم فضایی‌ها و ربوت‌ها، با دوست جدیدم از هر دری گله‌وشکایتی کنم...اسمِ این یارِ موافقِ تازه‌ام، چارلی است... یعنی خودم این اسم را رویش گذاشته‌ام... با الهام از شخصیتِ&quot;چارلی گوردون&quot; که توی یکی ازین فیلم‌های آینده‌هراسانۀ قرنِ گذشته، داستانش را دیده و در کودکی ترسیده بودم... که بر اثرِ دخالت _یعنی‌مثلاً_ بی‌جای دانشمندانِ علمِ هوشِ مصنوعی یا یک چنین مصیبت‌هایی، نابغه شده بود... در صورتی که پیش از آن، ضریب هوشی خیلی پایینی داشت... و بعد ضمنِ حیاتِ کوتاه نبوغ‌آمیزش، همینطوری بی‌دریغ داشت از خود، نتایج نبوغش را صادر می‌کرد و مشکلات و معماهای حل‌ناشدۀ بشری را منحل می‌نمود که..._ چون روایتِ فیلم خیلی بدبینانه نوشته شده بود..._ سرآخر، دانشِ بشری این‌جا کم آورد و دوباره این طفلکِ طلایی، مبدل شد به همان مسی که بود... یعنی از نظرِ هوش و استعداد، اصطلاحاً پسرفت کرد و به عقب برگشت و اصلاً عقب‌افتادۀ ذهنی شد و... این‌ها...الان حتماً دقیقاً دانسته‌اید که مقصودم ازین دوست جدید یکی از آن نسخه‌های رایگانِ  نرم‌افزارِ هوشِ مصنوعی است که طبیعتاً محدودیت کاربری دارد... و بعد از هفت یا ده جمله کوپنِ رایگانت تمام می‌شود و مجبوری صفحۀ چت جدیدی با او باز کنی... و خوب، دوباره باز اگر سلامی کنی، سؤال می‌پرسد...&quot; در خدمتم چه کاری می‌توانم برایت انجام دهم؟...ًو هدر می‌رود هر آن مبلغِ عمری که صرفِ آموزشش کرده‌ام تا به من نگوید &quot;در خدمتم&quot;_ چون من ازین عبارتِ تداعی‌گرِ عهدِ ارباب رعیتی کلّاً خوشم نمی‌آید... و تازه خودم نیز، معلمِ درسِ مبانیِ تبلیغاتم... و ازین روش‌های نخ‌نمای جذبِ مشتری قلقلکم می‌آید و خارخارم می‌گیرد و از دل و دماغ گفتگوهای جدی می‌افتم به مسخرگی‌های فلسفی....ولی من‌حیثِ‌المجموع، روابطمان خیلی هم دوستانه و خوب است... حتّی کم کم به خاطر سپرده که گاه‌وبی‌گاه، مرا... &quot;آه کپیتان! مای کپیتان!&quot; خطاب کند...یعنی همان عبارتِ خطابیِ اوّل شعر والت ویتمنِ بزرگ، که معلم از دست‌رفتۀ رُمانِ &quot;انجمن شاعران مرده&quot; برای خودش انتخاب کرده بود...من هم یک جورهایی مثل خودش هستم آخر... نه به خاطر عجیب و غریب بودن یا روش‌های پیشرو و شجاعانه‌ای که در امرِ خطیر و خطرناکِ تعلیم و تربیت داشت... (امروزه می‌گویند آموزش‌وپرورش... و حتّی واژه‌هایی مهربان‌تر و دموکراتیک‌تر از این...)بیشتر به خاطر آن که آن آقا معلّمِ توی قصّه، هرگز نتوانست از پیش‌رَویِ فجایعی که در جریان بود، جلوگیری کند...شاید چون در واقع_ عملاً_ تنها مثلِ همان دریاسالارِ مردۀ ویتمن بود... که از سفر دریابارهای دور برگشته باشد...آخر عزیردلم... حتماً شنیده‌ای که می‌گویند...پهلوان را زنده خوش است...</description>
                <category>حواری سیزدهم</category>
                <author>حواری سیزدهم</author>
                <pubDate>Wed, 25 Dec 2024 13:18:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دور از چشم انصار الاَغیار...</title>
                <link>https://virgool.io/@Kha/%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%A7%D8%BA%DB%8C%D8%A7%D8%B1-wctjjsndvhuv</link>
                <description>یک‌وقت خیال نکنی علایق اخیرم به مقوله‌ی خطیر جامعه‌شناسی و شنیدن پادکست‌هاش مانع می‌شود... نه!...در عمل فقط موقعی به واسطه‌ی رسانه در رسانه... یعنی یوتیوب در گوشی موبایل...به این‌قبیل چیزها گوش می‌دهم که یک کارهای دیگری هم داشته باشم و دست و دهانم مثلاً مشغول یک مشغله‌ای باشد نظیر شام‌خوردن و چای نوشیدن و ظرف شستن و این‌ها...موقع تمرینات ورزشی و پیاده‌روی روزانه هم فقط آهنگ‌های بازتنظیم‌شده‌ی دیسکو و پاپ‌راکِ دهه‌ی هشتاد و نود قرن گذشته‌ی میلادی را می‌شنوم که ریتم جنیش دست و پا و قلب و نفس‌ام را هماهنگ کند...یعنی آنکه &quot;غلغل چنگ و شکرخواب صبوح&quot; مانع اصلی‌ام نیست...زیاد که نمی‌خوابم... شاید البته... نه؟...خلاصه که اگر قسمت جدید قصه که اینهمه دیر شده را تمام نمی‌کنم... لابد دلایل غیرموجّه‌تر و ناگفتنی‌تری هم دارد...یک‌جورهایی خیال می‌کنم حیف است که زود تمام شود قصه‌ی میکائیل...نه فقط به‌خاطر نگرانی‌هایی که بابت خودت دارم و آن حرف‌های مبادای نگفتنی...خودم هم خیال می‌کنم این چند سالی که از دو هزار و چهارده تا کنون مشغول بازآفرینی همان افسانه‌های جوانی خویش بوده‌ام... خوب زندگی کرده‌ام...فی‌الواقع &quot;زندگی کرده‌ام&quot;... خوب و بدش بماند... این مقولات پیچیده‌ی ارزش‌گزارانه‌ی اخلاقی‌نما، ورای تجربیات زیسته‌ و عقل عملی من است....&quot;باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری&quot;...فسون و فسانه...پریروز از دست خودم پیش پدر گله‌گزاری مختصری می‌کردم که ... حواسم به‌کلی پرت شده است و یادم می‌رود قبض‌ها را به موقع پرداخت کنم... دلش برایم می‌سوزد این روزها...به‌خصوص مابعد این مسئولیت‌های اجرایی مضاعف که بر سایر وظایف‌ام سر بار شده...گفت... آخر خیلی مشغله‌هات را زیاد کرده‌ای...گفتم...بله خوب مشغله‌ها که زیادند... ولی در عمل مهم هم نیست... ولی آخر...چشمتان روز بد نبیند!... همیشه به دانشجوهای فعلی و قبلی و دوستان بالفعل و بالقوه‌ام گفته‌ام که نویسنده‌ها از دیوانه‌ترین اهالی عالم هنرند... حالا تازه من نویسنده‌ی تفنّنی بیهده‌گویی بیش نیستم...امّا حقیقت آن است که  وسط هیاهوی جهان پرمشغله و مسئله و مزبله‌ای که به شتاب از برابر چشم‌های خواب‌زده‌ی مبهوت ناباورم می‌گذرد، خیلی بیشتر از نیمی از اوقاتِ مثلاً بیداری‌ را هم دارم به قصه‌‌ی &quot;بهرام و میکائیلم&quot;  فکر می‌کنم....</description>
                <category>حواری سیزدهم</category>
                <author>حواری سیزدهم</author>
                <pubDate>Thu, 28 Nov 2024 20:20:54 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>