<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های _.خاطرآسا._</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@KhaterAsa</link>
        <description>یه ماما هستم 
عاشق نوشتن 
از محدودیت خوشم نمیاد 
و خوشحال میشم در کانال تلگرام من رو همراهی کنی 🙃✨️</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 20:57:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4034198/avatar/RAFMqY.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>_.خاطرآسا._</title>
            <link>https://virgool.io/@KhaterAsa</link>
        </image>

                    <item>
                <title>منم هادی</title>
                <link>https://virgool.io/@KhaterAsa/%D9%85%D9%86%D9%85-%D9%87%D8%A7%D8%AF%DB%8C-k1b8a6vhkvnd</link>
                <description>یه روز داشتم بامامانم صحبت میکردم ،میگفت دلم میخواست دوتا پسر داشته باشم یکی به اسم مهدی یکی به اسم هادی .این داستان گذشت تا یه روزی که من داشتم اسمم رو با خط کاپرپیلیت تمرین میکردم یکحو بجای اسم KHADIJEHنوشتمHADIو اونجا متوجه ننوشتن K شدم .اون لحظه اصلا به اون اسم هادی که نوشتم دقت نکرده بودم ... وقتی داشتم برگه های چرک نویس رو جمع میکردم چشمم خورد بهش، گفتم هادی کیه دیگه ،چرا من نوشتم هادی و همینطور داشتم با خودم میگفتم خوبه که کسی ندید و...یحو یادم به اشتباهم افتاد و اینقدر خوشحال شدم که میون دل اسمم یه هادی دارم ...این خوشحالی رو با مامانم شریک شدم و خیلی حس خوبی داشت وقتی با خنده نگاهم کرد و گفت عه جدیبا این خاطره خواستم بگم امام هادی ،هادی الامم، منم دوستت دارم ...تولدت مبارک ❤️😍منو هم از خودیا بدون ☺️تولدت مبارک امام هدایتگر من 😍☺️❤️</description>
                <category>_.خاطرآسا._</category>
                <author>_.خاطرآسا._</author>
                <pubDate>Wed, 11 Jun 2025 10:11:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو چی تونستی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@KhaterAsa/%D8%AA%D9%88-%DA%86%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D9%86%D8%B3%D8%AA%DB%8C-ficrzyypalz9</link>
                <description>آدم یه شبهایی تو زندگیش خیلی خوشبخته ...و یه روزایی میاد که هیچوقت باورت نمیشه آخرین باری بود که دیدید هم رو و یک شبهایی میاد که باورت نمیشه میتونی بدون اون بخوابی یه زمان  هایی میاد که دلت میخواد هی فلش بک بزنی به اون روز ها اون ساعتها اون ثانیه ها میدونی آدمهای عجیبی هستیم ،من که نتونستم خودم رو بشناسم تو چی تونستی ...؟</description>
                <category>_.خاطرآسا._</category>
                <author>_.خاطرآسا._</author>
                <pubDate>Wed, 28 May 2025 22:45:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اول تجربه از نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@KhaterAsa/%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-l8cchjhxspyv</link>
                <description>اولین باری که  شروع کردم به نوشتن تقریبا ۹ سالم بود.من عاشق خوندن و خلق کردن شعر و داستان بودم و هستم .کلی کاراکتر خیالی توی ذهنم داشتم و زمان تنهایی با اونها صحبت می‌کردم و کسی  واقعی بودنشون رو قبول نداشت ولی اونها منو از خیلی از دغدغه ها دور میکردن ...یه بار یکی شون بهم گفت ما رو بنویس .قبول کردم.شروع کردم به نوشتن شعر ،شعر های بچگونه .وقتی اونها رو تموم کردم رفتم برای کسی که دوسش داشتم خوندم با تمام شوق واشتیاقم ،منتظر بودم به اندازه ای که اون شعر برای من قشنگ بود برای اون هم قشنگ باشه و تشویقم کند. اما اون رفتار خیلی بد داشت ، خیلی بد . اونقدر بد که من از درد قلبم تمام اون دفتر شعر رو سوزوندم و تمام کاراکتر های ذهنم سوخت ...یه مدت من تنها ترین آدم رو زمین بودم ...تمام✨️🙃</description>
                <category>_.خاطرآسا._</category>
                <author>_.خاطرآسا._</author>
                <pubDate>Wed, 28 May 2025 08:41:36 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>