<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mahsa</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Khazar</link>
        <description>در باب روزها.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:35:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2367308/avatar/eWsH8k.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mahsa</title>
            <link>https://virgool.io/@Khazar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قایم‌بودک</title>
                <link>https://virgool.io/@Khazar/%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DA%A9-o0ybicuddk5c</link>
                <description>چشم می‌بندم و پشت پلک‌هام سیاهی می‌رود و هیچ را می‌بینم.- تا پیدام نکردی، چشم‌هاتو باز نکن.به دنبال دستانت دست می‌گردانم. دور خودم می‌چرخم. دنیا در چشم‌هام می‌چرخد و هم می‌خورم در سیاهی. فرو می‌روم در اعماق روزها. روی پرده‌ی پلکم، گوی جهان‌نما می‌شود و تکه‌هایی از گذشته تا حال را می‌بینم. از زمان تولد تا آخرین تصویرت پیش از بستن چشم‌هام، همه به‌قدر ثانیه‌ای می‌گذرند. بعد خودم را در حال تماشای گوی می‌بینم و بعدتر، صحنه‌هایی غریب و ناآشنا. خیال می‌کنم گوی جهان من و جهان دیگری جابجا شدند و به این اشتباه می‌خندم. خنده‌ام همه‌جا پخش می‌شود و گوش‌هام چیز دیگری نمی‌شنوند جز انعکاس صدای خنده‌ام که نمی‌شود فهمید خنده است یا گریه. گوی و دنیا نرم‌نرم از چرخیدن می‌ایستند و در مرکز سیاهی به سطح می‌آیم. تلو می‌خورم از گیجی و دست‌هام به چیزی گیر می‌کنند.+ پیدات کردم.لبخندم زودتر از چشمانم باز می‌شود. می‌بینمش. اما اشک‌هام زودتر از مغزم می‌فهمند. جهان دیگر درست از همین‌جا و همین لحظه شروع شده بود. از این‌جایی که چشم‌های قهوه‌ای مقابلم مرا نمی‌دیدند، دست‌های میان آغوشم هیچ‌گاه خاطره‌ای از دستانم نداشتند و لب‌‌ها به هیچ لبخندی باز نبودند.مهسا کاظمی.</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Fri, 21 Nov 2025 05:42:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو خدای خاطرات خیال منی.</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AA%D9%88-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%85%D9%86%DB%8C-xqflia2pikvl</link>
                <description>عزیز رفته‌ی فراموش‌کار، چیزهایی از تو در من جا مانده. نه که فکر کنی آن دسته‌ گل کناف‌ پیچ یا آن شال آب و رنگی را می‌گویم. یا بلوار امام‌علی که مسیر همیشگی‌مان بود و روزهای باهم بودنمان. آن کافه‌‌‌ی تراس و قهوه‌هایش هم نه.خرده‌های از تو،‌ تتمه‌ای از بودنت که بعد از رفتنت روی کتاب نیمه‌خوانده‌ام، روی کوکی نیمه‌خورده‌ات، روی قهوه‌ی سرد شده‌ی روی میز، جا مانده. باقی‌مانده‌ای از تو روی پوستم، روی آغوش خالی‌ام، روی دست‌های تنهایم سنگینی می‌کند.به کجای خاطرم آویخته‌ای؟ خاطرت و خاطراتت به تمام تنم آویخته. گوش‌هایم صدایت را ذخیره کرده و هر بار که به صدای آشنایی در خیابانی شلوغ سر برمی‌گرداند، به توهم دوباره‌اش می‌خندد و آرزو می‌کند کاش دنیا در سکوت تمام می‌شد.تو حکایت غمگین ناتمام منی. تو روزهای هرگز نیامده‌‌ی جنین سقط‌شده‌ای. مثل یک خاطره‌ی دور که مطمئن نیستم حقیقت داری یا ساخته و پرداخته‌ی ذهن سرکشم هستی. چنان رفته‌ای که انگار آمدن را نمی‌دانی‌.گفته بودم بیا، کوکی و قهوه مهمان من و شنیدن و شنیدن مهمان تو. گفتم. از تمام دنیا گفتم. شنیدی. غصه‌هایم را بغل کردی و به غرهایم خندیدی. صدایم تمام شد. کوکی‌ها و قهوه از دهان افتاد. اما زور خنده‌هایت به غم‌هایم چربید.تنهایی‌هایم را بغل می‌زنم و می‌روم همان جای همیشگی. زیر تک‌درخت بزرگ باغ. نشسته‌ام منتظر. این‌بار هم نیامدی. حرف‌هایم باد کرد. غم‌هایم اشک شد و دست‌هایم خالی ماند. سالگردها از یاد بدن نمی‌روند. تو فراموش‌کار بودی. اما پاها بی‌فرمان از من هر سال تا اینجا قدم می‌زنند. چشم‌هایم به انتظار آشنایی، پلک نمی‌زنند. تنِ خاطره‌زده‌ام حرف نمی‌فهمد. نمی‌فهمد تمام شده‌ای. مرور می‌کند و هر بار در خیالم از نو جوانه می‌زنی. چون در من ریشه زده‌ای، به قدمت هزار سال.چیزهایی از تو هرگز در من تمام نمی‌شود. چیزی مثل بودنت.</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Sat, 18 Oct 2025 23:59:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای برای تو.</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-smscm9jskljy</link>
                <description>حالا که این را می‌نویسم، با حالایی که تو می‌خوانی‌اش اوضاعمان زمین تا آسمان فرق می‌کند. شاید این کلمات آخرین چیزهایی باشند که تو را به من وصل می‌کنند. کلمات آنقدر جان ندارند که بتوانند من را به تو برسانند و دستانت را در دستانم بگذارند. اما برای به جا گذاشتن و رساندن احساساتم بهترین گزینه‌اند. می‌نویسم و تو می‌خوانی و می‌خوانی و بعد می‌سوزانی‌شان. گویی که هرگز قلم به دست نگرفته باشم و تو هرگز واژه‌ای از من نخوانده باشی. خاکستر کنی هر چیزی که بینمان بوده و فراموش کنی شعله‌ها را. اصلا چرا این‌ها را می‌نویسم، وقتی مطمئن نیستم که می‌خوانی‌شان؟ اگر خواندی، به دیدنم بیا. می‌دانی که کجا بیایی؟ بهت گفته بودم که کجا خواهم رفت. به دیدنم بیا، با دوازده شاخه رز قرمز پیچیده در نخی کنفی و یادداشت بنویس &quot;برای لبخندت، وقتی بینی‌ات را لای قرمزی رزها فرو می‌بری و برای برق چشمانت، وقتی آغوشم را پر می‌کنی.&quot; می‌دانی که باز هم لبخند خواهم زد. خواهم خندید و رزها را درون گلدان‌ِ شیشه‌ای روی میز می‌گذارم که تا دفعه‌ی بعد سالم بمانند. که هر روز با دیدنشان دوازده بار خدا را شکر کنم برای لحظه‌های خوشِ زندگی. اینبار هم لبخندم را خواهی دید؟ آغوشت را برای چشمانت باز می‌کنی؟ نمی‌دانم، اما من گل‌ها را طوری نگه می‌دارم که تا سال‌ها زنده بمانند. که پژمرده نشوند از نیامدنت. عطرِ جاویدان می‌زنم به حضورشان که نَمیرند. به دیدنم که آمدی خودت را هم بیاور. خودِ عاشقت را. می‌خواهم برای بار آخر دست‌هایت را بفشارم و این‌بار جور دیگری وداع کنیم. که دلتنگی‌هایم را با خود نبرم و تنها یادم از تو بوی حضور عاشقت باشد. که این آخرین چیزی باشد که با خود خواهم برد.مهسا کاظمی.</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Wed, 13 Aug 2025 16:26:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایه‌های سرگردان</title>
                <link>https://virgool.io/@Khazar/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-xlmob0rieg9t</link>
                <description>شب سایه‌ی بلندی داشت، بلندتر از هر دیوار و مانعی. خیابان‌ها در سکوت غرق بودند و تا دورها آدمی‌زادی به چشم نمی‌آمد. اما، در همین نزدیکی، درِ کافه‌ای بی‌صدا باز شد و جوانکی بیرون آمد. تلو تلو می‌خورد و جلویش را تاریکی گرفته بود. لبانش می‌خندید و چشمانش خاموش و سرد بودند. دستانش..‌. دستانش می‌لرزید. از سرما؟ سرد نبود هوا. به خیابان آمد. با قدم‌های لرزان و نامطمئن شروع کرد به قدم زدن. کجا می‌رفت؟ هر کجا دور از اینجا‌. سایه‌ی بلندش در این شب طولانی خیابان‌ها را طرح می‌زد. سایه‌ای یک‌نفره. یک سایه‌ی بلند پر از تنهایی. تنهایی‌‌اش را بغل زده بود و دنبال خود همه جا می‌کشاند. کمی که از آن حال درآمد و خود را در خیابان یافت، اشک‌هایش راه خود را از چشمانش گرفتند تا سنگفرش‌های زیر پایش. هر قطره‌ی اشک ردی به یادگار می‌گذاشت از حضورش در این شبِ سیاهِ بی‌کسی‌. سکوتِ دیوانه‌وار اطرافش، گوش‌هایش را می‌آزرد و بیشتر هشیارش می‌کرد. جورچین‌های مغزش را مرتب می‌کرد و وقایع را به‌‌ترتیب کنار هم قرار می‌داد. اما جور در نمی‌آمد‌. عقل و منطقش با واقعیت پیش رویش. منطقش فقط عشق را رو می‌کرد و واقعیت جدایی را. این دو چه ارتباطی با هم داشتند؟ مگر نهایتِ عشق وصال نبود؟ چرا سایه‌اش تنهاست؟ مسیرِ آمده را دور زد و تندتر قدم زد تا کافه. گویی چیزی جا گذاشته باشد. شاید، خودش را. خودِ در خلسه‌اش را. برگشت به کافه که دوباره نفهمد، دوباره مغزش را از کار بیندازد تا نفهمد که تکه‌های جورچینش با هم جور درنمی‌آیند، که نداند و نبیند که سایه‌ی همیشگی کنارش محو شده و به تاریکی پیوسته‌.مهسا کاظمی.</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Tue, 12 Aug 2025 12:11:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باغ سیب.</title>
                <link>https://virgool.io/@Khazar/%D8%A8%D8%A7%D8%BA-%D8%B3%DB%8C%D8%A8-qll9u3svbqfa</link>
                <description>به سیب پخته‌ی میان دستانش نگاه می‌کند. رنگ کاراملی‌اش چشمش را می‌زند. زمین مزرعه‌اش نور خورشیدِ درحال غروب را همچو آینه‌ای بازتاب می‌دهد. سیب را در جیب کتش می‌اندازد. با تنی بی‌جان از جا برمی‌خیزد و به دور و اطرافش نگاهی می‌اندازد. این سیب‌ها چگونه جان سالم به در برده‌اند؟ می‌شمرد، هفت‌تا. هفت سیب حاصل زندگی و تلاش ۲۳ ساله‌اش است. چه می‌شد اگر خودش هم بخشی از این تکه‌‌سیب‌های پخته بود؛ یا آن زغال‌های کنار دیوار؟ هنوز درک درستی از اتفاقِ پیش آمده نداشت و گویی از خواب بیدار نشده باشد. این معدن زغال، همان مزرعه‌ی سیبی بود که تمام زندگی‌اش را پای آن ریخته بود؟ هر نهالش را با دستان خودش در زمین نهاده بود. از شیره‌ی وجودش سیرابشان کرده بود. تک به تک سیب‌هایش را با ناز و نوازش رشد داده بود. حالا از آن رویا، جز تلّی از خاکستر چیزی نمانده و هفت دانه سیبِ پخته. دور خودش چرخی می‌زند. خم می‌شود تا دانه‌های تسبیحی که هر کدام گوشه‌ای افتاده‌اند را بردارد. سر ششمین سیب، چشمش به جسم تیره‌ای می‌افتد. جلو می‌رود و آهسته دستش را به سوی آن دراز می‌کند. انگار بترسد که با دست زدن به آن، خاکسترش در هوا پراکنده شود. دستش به نرمی جسم سردش را لمس می‌کند. سیب‌ها از میان بازوانش رها می‌شوند بر زمین. زانوهای سالخورده‌اش خم می‌شوند و دوزانو می‌نشیند. جسم تیره‌ی بی‌جان را در آغوشش می‌گیرد و بالِ زغالی‌اش را می‌بوسد. همان‌جا دراز می‌کشد و در کنار پرنده‌اش می‌خوابد. حالا بخشی از زغال‌های مزرعه‌ی سوخته‌اش است.مهسا کاظمی.@mahnameyeman</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Sun, 10 Aug 2025 23:35:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طعمِ بیگانه</title>
                <link>https://virgool.io/@Khazar/%D8%B7%D8%B9%D9%85%D9%90-%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-i3irpjpipvie</link>
                <description>چشمانش را بسته بود تا با تمام وجود طعم شیرین و دلنشینش را بچشد. چند وقت بود از این لذت محروم بود؟ حتی اضطراب سر رسیدن دخترش هم نمی‌توانست شیرینیِ بزمش را خراب کند. چشمانش را باز کرد و از پلاستیک زیر میز شکلات دیگری را در دهان گذاشت و دوباره همان لحظات خوشایندِ جویدن و چشیدن طعم بی‌نظیرش او را به خلسه‌ای فرو برد و از زمان حال فاصله گرفت. در خیالاتش همان کودک سرخوش ۷ ساله بود که تمام هفته را انتظار می‌کشید تا پول هفتگی‌‌اش را دریافت کند و تمامش را برای شکلات‌های محبوبش خرج کند. حالا برای این بزمِ شادِ بزرگسالی، چند هفته صبر کرده بود؟ آخر دخترک لحظه‌ای از پدر غافل نمی‌شد! همه‌جای خانه او را می‌پایید و حواسش به همه‌چیز بود تا حتی یک‌کالری اضافه‌تر هم وارد بدن پدر نشود. اما با چند دانه شکلات خوردن به کجای دنیا بر می‌خورد؟ زندگی معنایی نداشت، بدون انتظار برای چشیدن این طعمِ بهشتی. تمام این‌روزها و غرغرها و دستورات غذاییِ تحمیلیِ دخترک را فقط به امید چنین روزی تاب می‌آورد. نمی‌دانست شکلات هشتم بود یا نهم، که شیرینیِ کامش زهرمار شد. غژغژ درب را که شنید جویده نجویده مخلوط دهانش را قورت داد و پوست‌شکلات‌‌ها و باقی‌ِ مدارک جرمش را زیر تشک مبل فرو برد. به سلام دخترک با سری زیر افتاده جواب داد. احساسِ خیانت گلویش را دودستی گرفته بود. خیانت به تمام مراقبت‌ها و نگرانی‌های دخترش. دلش می‌خواست تمام شیرینیِ دهانش و لذت دقایق قبل را تف کند بیرون، اما به چشمان دخترک نگاه نکند. آبِ دهانش را قورت داد، گویی بخواهد صورت مسئله را پاک کند یا خود را برای تبرئه آماده کند. صدای دخترک از آشپزخانه می‌آمد که داشت با هیجان چیزی را تعریف می‌کرد، اما گوش‌هایش در اختیارش نبودند. جسمِ شاد و هیجان‌زده روبه‌رویش نشست و گفت &quot;حدس بزن چی گرفتم برات؟&quot;تنها نگاهش کرد.&quot;بابا! اصلا ذوق نداری که قبول شدم؟&quot;می‌ترسید بپرسد چه را، و ذوق دخترک کورتر شود.&quot;قرار بود به همه شیرینی بدم! دکتر آخرین‌سری بهم گفت اشکال نداره اگه گاهی یکم تقلب کنیم. پس...&quot;مشتش را جلوی چشمان غم‌زده‌‌ی پدرش باز کرد.تک‌تک شکلات‌های میان دست دخترک، چنگ کشیدند بر قلب ضعیف پیرمرد.مهسا کاظمی.@mahnameyeman</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Tue, 05 Aug 2025 22:59:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید در مکان و زمانی دیگر.</title>
                <link>https://virgool.io/@Khazar/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-p6nmzm14ew9v</link>
                <description>پست‌‌های آخرم رو پاک کردم. یه کاربر فاقد شعور و ادب، چنان گلی توی کامنت‌هام کاشته بود که حس بد کل وجودم رو گرفت و فقط جلوی خودم رو گرفتم که حساب کاربریم رو پاک نکنم.این‌جا، دیگه اون‌جای امنی نیست که دلم بخواد داخلش بنویسم. بخوام از چیزی غیر از کتاب‌ها صحبت کنم و یا برای تک‌تک متن‌ها انرژی و زمان بذارم.بین همه‌ی نویسند‌ه‌ها و آدم‌های فرهیخته و ادبی اینجا، همون یک‌نفر هم باشه، چنان فضا رو خراب و سیاه می‌کنه که جای سفیدی‌ای نمی‌مونه.حیف شد! من و صفحه‌ی خزر با هم خاطره داشتیم.</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Fri, 25 Jul 2025 02:04:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهسابنویس (میرزاشون نه)</title>
                <link>https://virgool.io/@Khazar/%D9%85%D9%87%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%B4%D9%88%D9%86-%D9%86%D9%87-yk7yxocauzsq</link>
                <description>کلاس شیشم بودم که یه‌روز یاسمن با التماس و اصرار بالاخره منو با خودش برد کانون پرورش فکری. یاسمن رو دیگه خیلی یادم نیست، اما هنوز یادمه که اون‌روز کجاهارو رفتم و کدوم کلاس‌ها رو گشتم. یکیش کلاس نقاشی با مدادشمعی بود. بعد از اون روز کفتر جَلد کانون شدم. کلاس خوشنویسی و کلاس نوشتن و کلاس کتابخوانی با خانم جمالی. خانم جمالی اسطوره‌ی زندگیِ ۱۲ ساله‌م بود. کسی که هزارتا کتاب خونده بود و بغل‌هاش گرم و تپل بود و به‌خاطرش هردفعه راجع به یه نویسنده کلی تحقیق می‌کردم تا بتونم سر کلاس‌هاش مشارکت کنم و اون منو بشنوه.مربی کلاس نوشتن رو خیلی یادم نمیاد، چون فقط چندجلسه‌شو رفتم. اما از همون‌جا یاد گرفتم که باید بنویسم، از همه‌چی، از صبحونه‌ای که امروز خوردم، از لباسی که پوشیدم و از دعوایی که کردم و از کبوتری که از روسریم خوشش اومده(!). گفت از روزمره‌های به‌ظاهر ساده‌ام بنویسم. و من نوشتم و ۱۰ سال شد که شاگرد وفادارشم. از اولین کراشم، از قهر و دعواهام با بابا، از نادیده گرفته‌شدن‌هام، از قبول نشدنم، قبول شدنم، خوابگاه و سختی‌هاش، از غم و ترس و اضطراب و افسردگی و احساسات دیگه‌ام. از همین امروزم که صبح نوشتم: &quot;زندگی پوچه. زندگی بی‌معناست و من دارم بی‌معناترش می‌کنم با هدر دادن و بیهوده گذروندنش.&quot; و امشب بعد از روز خوبی که ساختم و مجدد نوشتم: &quot;مشاوره، حرف زدن و نوشتن، بهم درک بهتری از خودم و دنیا می‌دن و معنای زندگیم رو شفاف‌تر می‌کنن.&quot;نوشتن برای من معنای زندگیه، معنای بودن. سیم‌کشی‌های مغزم با نوشتن بهتر کار می‌کنن. حال بدم فقط با نوشتنِ زیاد خوب می‌شه و من با نوشتن برای بقا می‌جنگم!باز کردن گره‌ها.جزئیاتی غیرضروری برای نخواندن:تو گذشته‌های تاریکم، یه وبلاگ داشتم برای نوشتن که خب به خاطره‌ها پیوند زدمش، چون حامل احساسات و افکار روزهای زشت کنکورم بود. یه اپ diary هم داشتم که حاملِ روزها و اتفاقات قشنگ چندماهِ به یادموندنی از زندگیم بود و بعد از ازبین‌‌رفتن اون‌روزها و دلیلِ قشنگیش، مدت‌ها بهش سر نزدم و پسوردش یادم رفت و دیگه بهش دسترسی نیافتم.و حالا، ویرگول شده دفترِ یادداشتم و یه‌جای امن برای نوشتن از &quot;روزمره‌های به‌ظاهر ساده‌ام.&quot; یه جا که من می‌نویسم و برای اولین بار دیگرانی هستن که من رو می‌خونن. برای تک‌تک کامنت‌ها و انسان‌های قشنگِ این‌جا ذوق می‌کنم و می‌خونمشون و از اینکه من رو می‌خونن حس قشنگی می‌گیرم. ویرگول برای من همون دفترچه‌ی با طرح ایتالیاست که همیشه تو کیفمه و افکار لحظه‌ای و رویاهام رو داخلش می‌نویسم. کم می‌نویسم‌ ها، اما برای آدمی که از خونده‌شدن و دیده‌شدن می‌ترسید زیاده. ویرگول برای من یعنی نوشتن.</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Sun, 01 Jun 2025 05:05:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برش‌هایی از امروز+عکس‌ها.</title>
                <link>https://virgool.io/@Khazar/%D8%A8%D8%B1%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D9%87%D8%A7-kvnhonoi40q9</link>
                <description>۱. هشت‌صبح، آلاچیق، چای گرون بوفه، گل زرد، ژنتیک.۲. تنها ناهار خوردن توی سلف.۳. تحویل آخرین بسته‌ی نمایشگاه کتاب و ناراحتی از دیگه منتظر چیزی نبودن.۴. پیداکردن تکه‌پاره‌های بطری شیشه‌ایم توی فریزر و بریدن انگشتم.۵. بافتن موهام و انداختنشون توی مانتو، [چون نمی‌دونستم مینی‌اسکارفم و بافت‌های دوطرفم شایسته‌ی اون مکان هست یا نه.]۶. خراب کردن ارتباط با دوتا دوست، [چون هنوز عصبانی‌ام ازشون و عذرخواهی نکردن و فکر می‌کنن هنوز pmsام!]۷. آهنگ‌های بامزه‌ی آقای اسنپی. [دختر ایرونی، دیندیری‌دیدی.]۸. کانون ادب، خوشنویسی، شعر، آدم‌های شعری، شاعرهای واقعی، تلاش برای فارسی حرف‌زدن‌شون و فهمیدن من، ذوق زیاد از تشکیل جلسات هفتگی، ایمان مجدد به مقدس بودن سه‌شنبه‌ها.۹. خریدن خودکار &quot;لیان&quot; چون پیرمرد کیوت &quot;کیان&quot; رو اشتباه شنید.۱۰. کاپوچینو خوردن برای بیدار موندن و آمار خوندن تا صبح.- سیِ اردیبهشت.🪴وی همه‌ی پوست کتابایی که اومدن رو جمع کرده که عکس بگیره ازشون.هوشنگ دوتا بچه آورده، نازن، ولی بهشون بی‌محلی می‌کنه، چون بیشتر به باباهه رفتن.هوشنگ‌بچه‌های مذکور.دانشجوی کلاس ژنتیک.</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Wed, 21 May 2025 00:00:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌هایی برای آینده.</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-py6pogu5zycc</link>
                <description>سه‌سال قبل توی همچین روزایی، مهسا یه نامه نوشت. یه نامه برای مهسای آینده. فشار کنکور داشت خفه‌ش می‌کرد، خوب نمی‌خوند، خسته بود، کم آورده بود، استرس داشت. از خودش بدش میومد چون نظم و دیسیپلین نداشت. نوشت: یا تو منگنه تغییر می‌کنی، یا همیشه همین‌قدر مسخره‌ست. تو منگنه تغییر نکرد، ولی فهمید تنها راه نجاتش از اون وضعیت خوندنه، فقط خوندن و تلاش کردن! به مهسای آینده امید و قول داد که از این وضعیت درمیایم. حق داشت. از اون وضعیت نجات پیدا کردیم. کنکور و فشارهاش گذشتن. ولی مهسا هنوز از خودش بدش میاد! چون هنوزم نظم و دیسیپلین نداره! هنوز خسته‌ست. هنوز منتظره زیر منگنه تغییر کنه. دوباره بعد از سه‌سال شایع بهم گفت منتظر فردا نشین. گفت نذار مهسا‌ی ۱۸ ساله فکر کنه داره برای هیچ و پوچ تلاش می‌کنه، نذار فکر کنه این اون آینده‌ایه که منتظرش بوده. گفت به خودت بیا! آینده‌ای که اون دختر ۱۸ساله براش ذوق داشت رو بهش بده. پی‌نوشت۱: تمام فرجه رو با حال بد گذروندم و نخوندم. فردا امتحان گوارشه. حالم بهتره. یکمشو تونستم پیش ببرم. فکر کنم باید از پسش بربیام.پی‌نوشت۲: مریم دیروز کنکور داشت. پریشب هم داشتم دنبای مهسای گذشته می‌گشتم تا بتونم پسش بگیرم. بین هزارتا نوشته، دیدم چه نامه‌ای اسماعیل! نامه‌ای که انگار برای امروزم نوشته و ازم خواسته به زندگی برگردم. و این شد که دیدم هنوز کنکور ولم نکرده. گذشته‌ها، ولی جاش هنوز خوب نشده._ماجراهای من و تروماهای کنکور.</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Sat, 03 May 2025 16:55:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شست‌وشوی فکری</title>
                <link>https://virgool.io/@Khazar/%D8%B4%D8%B3%D8%AA-%D9%88%D8%B4%D9%88%DB%8C-%D9%81%DA%A9%D8%B1%DB%8C-twq2eazcfbgf</link>
                <description>ظرف‌شستن همیشه کار مزخرفی بود برام، ولی الان، آخرشب‌ها ظرف شستن یه‌کار از روی اجبار یا صرفا شستن ظرف‌ها نیست. برای یه خلوت شبونه بدون تنها موندن با خودمه. یه ایرپاد توی گوش راست (چون چپ گرفته)، یه‌عالمه ظرف و سکوت خونه و دور شدن از دنیا و صداهاش. گوش دادن آهنگ‌ها و فروختن گوش‌هام به پلی‌لیستم، یا یه‌ اپیسود پادکست باضیا یا شایدم شعرخوندن مهدی پاکدل با صدای بغضی! تو مدتی که دستام آب نرم و ولرم رو لمس می‌کنن و گوش‌هام با موسیقی می‌رقصن، ذهنم سفر می‌کنه به جاهای دیگه، به زمان‌های دیگه. هر جا دور از اینجا. به آدم‌ها، شهرها و گذشته‌ها سفر می‌کنه، اتفاقات رو مرور می‌کنه، آینده رو بررسی می‌کنه، مسائل رو حل می‌کنه و راه حل می‌چینه، برای آدم‌ها نسخه می‌پیچه و گاهی هم می‌بخشتشون. خلاصه که گاهی بدون مغز ظرف می‌شورم؛ مغزم رو درمیارم و زیر شیر آب می‌گیرم و از فکرهای خورَنده پاکش می‌کنم و وقتی آماده‌ی دوباره ادامه‌دادن شد، می‌ذارمش تو جاش.از ویدئوهای ظرف شستن خارجیا توی اکسپلور هم ذوق می‌کنم. از چیدن همه ظرف‌ها توی یه سینک تا سقف و آب گرفتن و شستن و آب کشیدن و بعد هم کامل تمیز کردن سینک، جوری که برق بزنه. مثل یه‌جور پاک‌کردن هرچیز اضافی. شاید ظرف و کثیفی، شایدم مغز و فکرهای آزاردهنده.این چیزیه که ظرف شستن بهم میده: نظم درونی، آرامش، صلح با خودم، دوباره به زندگی برگشتن.پی‌نوشت: البته که این آپشن رو توی خوابگاه ندارم، با آشپزخونه و سینک کثافت!_اردی‌بهشتی که بهشت نبود.فکر کنین که خیلی ربط داره به موضوع.</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Thu, 01 May 2025 22:08:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ده‌و‌نیم قدم.</title>
                <link>https://virgool.io/@Khazar/%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D9%86%DB%8C%D9%85-%D9%82%D8%AF%D9%85-kvdeplkimpfg</link>
                <description>از این‌جا که منم، تا آن‌جا که اوست، به‌قدر ده‌ قدم و نیم فاصله‌ است. هر روز صدایش را در پس زمینه‌ای از صدای جیغ و گریه‌ی کودک بیماری، پیرزن فقیری که حساب سنگینش را مرد جوانی پرداخت می‌کند، صدای ترق‌ترق برخورد چیزها و هیش‌هیش پلاستیک‌ها می‌شنوم. تابه‌حال صدایش را در فاصله‌ی یک‌قدمی‌ام نشنیده‌ام. باید صدای زیبایی داشته باشد، اما هیچکس به خودش حتی زحمت گردگیری این ناحیه را هم نمی‌دهد. به‌شمار روزهایی که در این قفسه پرت شده‌ام، خاک بر شانه‌هایم نشسته.دیگر از بی‌تابی نمی‌توانستم یک‌جا بنشینم و فقط از دور تماشا کنم. او مرا نمی‌دید! حتی نمی‌دانست وجود دارم. زندگی به چه کار می‌آید وقتی هیچکس تابه‌حال مرا نخواسته؟  تمام توان خود را جمع کردم تا تکانی به خشکی‌ و خستگی‌ام بدهم و تق! به پهلو افتادم. دیگر جایی را نمی‌دیدم. ته‌مانده‌ی توانم را بازیافتم و تکان دیگری خوردم و این‌بار... سقوط کردم! وقتی که به زمین خوردم تمام جانم تیر کشید. اما... اما چندثانیه نگذشت که به پرواز درآمدم. خودش بود! گرمای دستان او بود که مرا لمس می‌کرد! بالاخره دیدمش. بالاخره مرا دید. از شنیدن صدای سحرانگیزش حیرت کردم وقتی گفت: &quot;کسی حواسش هست که این اسپری‌ها تاریخشون گذشته؟&quot; و پرت شدم به دنیایی جدید، میان انبوهی از کاغذهای پاره و قرص‌ها و داروهای بی‌مصرف. اما دیگر چیزی نمی‌خواستم._ مهسا کاظمی.این تمرین‌ امروز کلاس بود. انگار حتی با تبدیل شدن به &quot;اسپری بینی&quot; هم باید غمگین باشم. غم بیخ گلومو گرفته و انقدر بهم عادت کرده که دل نمی‌کنه ازم. ولی حداقل به‌قدر دوسه ساعتی &quot;اسپری‌بینی&quot; بودن غمم کمرنگ شد و این معجزه‌ی نوشتنه که می‌تونم نفس بکشم، ولی بازم با استفاده از اسپری بینیم! </description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Sun, 27 Apr 2025 11:32:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نجات‌دهندگانِ بیرون از آینه.</title>
                <link>https://virgool.io/@Khazar/%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D9%87%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-xfwcrci6iviq</link>
                <description>نشستم اهداف اردیبهشت رو نوشتم. یه چیز واقع‌گرایانه و قابل دست‌یابی. هردفعه میام برای خودم آسون‌ترش می‌کنم و کلیدواژه‌ی &quot;قابل‌دست‌یابی&quot; رو میگم تا مغزم گول بخوره و باهام همکاری کنه، اما اون بدترش می‌کنه و راه نمیاد. ولی بدان و آگاه باش که این بار دیگه حرف منه!بله.دو هفته و چند روز می‌گذره، از روزی که اومدم و از شروع ترم جدید. تمام زندگیم بهم‌ریخته بود و روزهای زیادی درگیر pms و درد پریود بودم‌. می‌تونم بگم چیز زیادی از این مدت یادم نمونده، جز خوابیدن و دانشگاه رفتن و غذا خوردن. pms هربار یه‌جور اذیتم می‌کنه، ولی هربار کاری می‌کنه بخوام به زندگیم پایان بدم‌. اما چند روزه که بهتر شدم و برگشتم به زندگی.امروز کوکی پختم. اولین کوکی درست کردنم بد نبود. قیافه نداشت، اما بچه‌ها ترغیبم کردن که بازم درست کنم(خوششون اومد!). دیروز چندساعتی نوشتم. پریروز با زیبارویان رفتم بیرون و بعد هم دعوتم کردن به شب خوابگاه اونا موندن. شام پیتزا درست کردیم(کردن!) و با چندتا آدم جدید آشنا شدم و خمیربازی کردیم.این سه روز، فقط سه روزِ خوب نبودن. سه روز زندگی کردن بودن. برگشتن به خودم بودن. عبور از حال بد بودن. یه نفس عمیق بعد از کلی خستگی بودن. نجات‌دهنده‌های بیرونِ آینه بودن.برگردم به برنامه؟درس. کورس گوارش آخراشه. حدود ۱۰ روز فرجه امتحانه و یهو به ذهنم رسید بهتره برم خونه (و گند بزنم به حال خوبم و درس نخونم). اگه نرم دیگه هیچ تعطیلی‌ای ندارم تا وسط خرداد و می‌پوسم تو خوابگاه. درسا خیلی سنگین شدن، ولی راضی‌ام. خیلی راضی. استادا سخت‌گیر و ..گیرن، ولی راضیم. حتی اگه از سختی امتحانا و درس‌ها دونصف بشم هم ترجیحش می‌دم به علوم‌پایه‌ی مزخرف! خداروشکر بابت عبور ازش.نوشتن. احتمالا دارم برمی‌گردم به نوشتن. اوج دوران داستان‌کوتاه‌نویسیم گذشته، اما همین تمرینات شبانه هم خوبن. اصل، نوشتنه. اصل خوب شدن حالم با روون شدن قلم رو کاغذه.متمم. اشتراک سالانه‌شو خریدم و باید خودمو جنع کنم و دوره‌ها و درس‌ها رو بخونم. پراکنده یه چیزهایی خوندم، اما با تمرکز نه. این بهترین هدیه‌ای بود که به خودم دادم. فقط باید استمرار داشته باشم و هر روز یه بخشی رو پیش برم.ناتمام‌ها. گفتم این مدت حالم بد بود و همه چی رو انداختم گردن pms. اما یه بخشیش بخاطر ناتمام‌ها بود. پرونده‌های باز و مختومه‌نشده‌ی توی ذهنم. کارهای نیمه‌تمام‌. کارهایی که باید انجام بدم و عقب می‌ندازم. اینا بارِ روی دوشن. کمرم خم شد زیرشون. انقدر شجاع نیستم که بتونم انجامشون بدم‌، اما تا وقتی حل نشن و بسته نشن اوضاع همینه. تا اینا هستن مغزم فقط اینا رو می‌بینه و فضایی برای فکرها و کارهای جدید ندارم.کتاب هم که می‌خونم دیگه... ولی قول می‌دم کمتر موازی‌خوانی کنم. Currently reading گودریدزم از ۱۰ تا هم رد شده! باید تو همین ماه برسه زیر ۵ تا.تردمیل یا ورزش/ تنظیم خواب/ آشپزی، اجزای دیگه‌ی برنامه‌ن و توضیحی ندارن، جز انجام دادنشون زمانی که خوابگاهم. موهامم همچنان شدید شوره و ریزش داره و خسته‌م از رسیدگی بهشون...بی‌خوابیم حتی با نوشتن طومار هم حل نشد. فردا هم قراره سر کلاس بخوابم.اون وال بنفشه و تاس برای منه. وال صورتی برای زیباروی۱. اون دمپایی‌ها سایز ۳۸ ان. اون آبیه چهره‌ی کیمیاست مثلا. اون گل بنفشه قرار بود شاخه داشته باشه و ایستاده، اما نشد. اون گل‌ها هم گلن.بهش گفتم تصویر درون من رو بساز. میگه: آمیزه‌ای‌ از رؤیا و واقعیت، درد و زیبایی، ایستادگی و لطافت. میگه پشت سرت، جاده‌ای از کتاب‌ها، صداهای ضبط‌شده، شب‌نوشت‌ها و امتحان‌های سخته.اینم فرستاد که انگیزه بده بهم. </description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Tue, 22 Apr 2025 03:04:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پراکنده‌جاتِ بازگشت.</title>
                <link>https://virgool.io/@Khazar/%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D8%AA%D9%90-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-rbl2qkeapgcu</link>
                <description>بعد از دو ماه برگشتم خوابگاه و میل سخنم با همه هست:)) خوشحالم که بالاخره برگشتم به این زندگی. دلم برای دسشویی کثیف و اتاق شلوغ و بچه‌هامون تنگ شده بود. تختمو با تخت بالا و قبلیم عوض کردم و از دیدن سقف و داشتن فضای شخصی کمتر و فضای راحتی بیشتر خوشحالم. ۸ تا بغل محکم و گنده گرفتم از بچه‌ها و روحم شاد شد از اینکه دوباره کنارشونم. مامان هم یه کوچولو گریه کرد باز! دلم تنگ میشه براشون، ولی اینجا بودنمو با چیزی عوض نمی‌کنم. این شهر، شهری نیست که عاشقش باشم. این خوابگاه، خوابگاهی نیست که راضیم کنه. ولی حال خوب من تو این شهر و تو این خوابگاهه. خونه موندن فقط اندازه یک هفته خوبه، بیشترش خطرناکه! چون داشتم مغزمو درمیاوردم بذارم دم در، مثل گوشام. گوشام دوباره کمتر می‌شنوه، دکتر هم باید برم. امروز اکثر هم‌کلاسی‌ها رو دیدم و خیلی هم خوشحال نشدم از دیدنشون. این مدت داشت یادم می‌رفت چقدر اوضاع انتخاب واحدم خرابه، امروز متوجه شدم چندتا درس مشکل اساسی داره و باید پاره شم تا بتونم برسونم خودمو و جبران کنم اشتباهات و عقب‌‌افتادگی‌هامو. سر همونم کل کلاس آمار رو داشتم محاسبات (تعداد واحدهای مونده) انجام می‌دادم تا درستش کنم. راه جبران دارم و امیدوارم از پسش بربیام. دیگه واقعی داریم درسای پزشکی می‌خونیم! واقعیِ واقعی! خیلی خوشحالم که درسامون جدی شده و بالاخره انگل و باکتری و ویروس و قارچ تموم شدن. این ترم برنامه دور شدن از دیگران و نزدیک شدن به خودم و درسامه. بهار ۰۴قبول ندارین که بهار خیلی قشنگ‌تر و دوست داشتنی‌تر از پاییزه؟ البته بدون فکر کردن به اینکه همه رفته بودناشونو میذارن واسه پاییز.</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Sun, 06 Apr 2025 02:49:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فردای امشب، نسخه‌ی passengers.</title>
                <link>https://virgool.io/@Khazar/%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D8%B4%D8%A8-%D9%86%D8%B3%D8%AE%D9%87-%DB%8C-passengers-oqhcy2wuieih</link>
                <description>این پست یکم شبیه پست قبلیم شد، ولی به روی خودم نمیارم. (عنوان‌هایی که گذاشتم برای پست‌های جدید، اسم فیلم‌هاییه که دیدم و متن‌هایی که می‌نویسم بعد از دیدن فیلم به ذهنم اومدن)یادته گفته بودم چی اوضاع رو بهتر می‌کنه؟ خب، احتمالا اوضاع هیچ‌وقت بهتر نمیشه. هرچی بیشتر دست‌ و پا بزنی بیشتر غرق می‌شی. هر روزی که از عمر این سیاره می‌گذره، یه روز جدیده و با فرداش و دیروزش متفاوته. زمین هر روز همون‌جور می‌گرده، خورشید از همون نقطه درمیاد. هر روز از خواب بیدار می‌شی و مجبوری غذا بخوری، آب بخوری، دسشویی بری، حتی نفس بکشی! هر روز همین اتفاقای تکراری میفتن و چاره‌ای جز پذیرش این روزمرگی نداری. ولی تو روزمره‌ترین و تکراری‌ترین حالت ممکن هم روزها شبیه هم نیستن. بالاخره یه‌چیزش با دیروز فرق داره. یه روز قهرمان زندگیت رو می‌بینی، یه روز نیمه‌ی غیرگمشده‌ت رو. یه روز دنیا برات تموم میشه و فکر می‌کنی چیزی واسه از دست دادن نداری. ولی اگه یکم فکر کنی می‌بینی چرا، یه چیزی داری! فردا رو. تو هنوز فردا رو داری و هنوز ندیدیش! فردا یه شروع جدیده. شاید دنیای تموم‌شده‌ت فردا بخواد دوباره جوونه بزنه، دوباره از نو شروع کنه. شایدم نخواد ها. ولی کی می‌دونه؟ کی فردا رو دیده؟ بهتر از اینه که بذاری این دنیای تموم شده تو رو هم تموم کنه. باید یه فرصت دیگه بهش بدی. باید ببینی این سیاره برای فردات چه خوابی دیده!با رفتن توی یه کالبد دیگه اوضاعت بهتر نمیشه. همه‌مون روی همین سیاره‌ زندگی می‌کنیم. یکی‌مون اون سرش و توی بهترین شرایط زیستی، یکی‌مونم توی خاورمیانه‌ی سوخته که ازش چیزی جز خاکستر نمونده! تو فکر می‌کنی خزر خاورمیانه‌ای بره توی کالبد یه آمریکایی سرخوش، چیزی عوض می‌شه؟ فکر می‌کنی مشکل این جسم بی‌ارزشه؟ نه. خب راستش منم نمی‌دونم مشکل چیه. کدومتون می‌دونه؟شاید باید از این سیاره بریم! ۱۲۰ سال بخوابیم و وقتی بیدار میشیم اینجا نباشیم. بیدار شیم و یه ستاره‌‌ای توی یه کهکشان دیگه منتظرمون باشه. شاید نفرینِ زمینه که گرفتتمون و نمی‌ذاره مثل آدمیزاد زندگی‌مونو بکنیم. شایدم سنی ازش گذشته و دیگه حوصله‌ی این همه آدم که هر کدوم یه سازی می‌زنن و یه‌جور گند بالا میارن رو نداره. حق داره. منم جاش بودم خسته می‌شدم.هم‌چنان، اسفند ۰۳.</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Tue, 18 Mar 2025 01:32:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فردای امشب.</title>
                <link>https://virgool.io/@Khazar/%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D8%B4%D8%A8-bxvrdzitcjz0</link>
                <description>پریشب قبل خواب دنیا برام به آخر رسیده بود، یا شایدم من برای دنیا به آخر رسیده بودم. به‌هرحال، دیگه علاقه‌ای به هم‌مسیری نداشتیم و دلم می‌خواست یه‌جوری ارتباطم رو باهاش قطع کنم. می‌خواستم ببینم بعد از این دنیای تموم شده چه چیزی انتظارم رو می‌کشه؟ولی دیروز دنیای به پایان‌ رسیده‌م، شروع کرد به دوباره جوونه زدن، مثل یه شروع جدید. احتمالا بعد از هرشب که تو و دنیا باهم بحثتون شده و می‌خواین بهم بزنین، یه فردایی باشه که بدون اینکه تلاش زیادی بکنی، باهم آشتی می‌کنین و دوباره همو می‌پذیرین. هربار که زمین دور خودش می‌گرده و می‌رسه سرجای اولش، همه چی عوض میشه. برای من عامل آشتی‌مون، جواب علوم پایه بود که در کمال ناامیدی فکر می‌کردم قبول نمی‌شم. تو شرایط بد روحی و جسمی اصلا نخونده بودم‌ براش. ولی با اختلاف یک نمره پاس شدم. از در اتاق آموزش که پریدم بیرون تا برسم به ماشین، با هر قدم و هر نفس یکبار خدا رو شکر کردم. صد قدم شد، نشد؟ می‌دونم، کافی نیست، ولی ذوق و هیجان اون لحظه‌م زبونمو بند آورده بود و لازمه هزارقدم و هزارنفس دیگه شکر کنم.</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Sun, 16 Mar 2025 21:00:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>The skin i live in.</title>
                <link>https://virgool.io/@Khazar/the-skin-i-live-in-zgi36cbk1jyg</link>
                <description>چی اوضاع رو بهتر می‌کنه؟ اینکه یه مدت کوتاه، بدون اینکه کسی متوجه بشه، بدون اینکه خودم متوجه بشم که تو همچین روزهایی وجود داشتم، توی یه کالبد و روح دیگه زندگی کنم. نه صرفا چون دلم تجربه‌ی بهتری می‌خواد در نقش یه انسان دیگه که هیچ شباهتی به این آدم نداره. فقط چون این روزها قابل زیست نیستن، فقط نیاز به یه وقفه دارم. یه چند روز زنده نبودن با این نام و عنوان.  این روزها رو نمی‌دونم چه‌طور باید ازشون بگذرم، مثل یه مسیر سنگلاخه و پاهای من برهنه.احتمالا اصطلاح در پوست خود نمی‌گنجم به معنای شادی زیاد باشه؛ ولی برای من، احساسِ نگنجیدن در این پوست‌ه. پوستی که داره خفه‌م می‌کنه. داره بهم فشار میاره، دیگه ظرفیتم رو نداره. روحم این پوست و جسم‌ رو نمی‌خواد. آزادی می‌خواد. روح بیچاره‌م خسته‌ست، جا زده، کم آورده.اسفند ۰۳. شبی که دنیا برام به آخر رسیده بود. (درواقع پریشب)</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Sun, 16 Mar 2025 13:21:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب &quot;کتابخانه نیمه‌شب&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@Khazar/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-rmgs0qdj285q</link>
                <description>دی: مرگ.بعد از چند ماه که نمی‌دونم چی‌ شد که دیگه نتونستم مثل قبل بخونم و حتی بنویسم، دوباره برگشتم به کتاب خوندن. انتخاب کتابی که با مرگ روبه‌روت کنه. خب، کتاب‌های روانشناسی زیاد می‌شد خوند، ولی من دنبال یه کتاب راحت بودم که بتونم تو روزهایی که کتاب‌ خوندن سخت بود بخونمش.این کتاب رو مت‌هیگ نوشته و بین کلی ناشر و مترجم که رو این کتاب کار کردن، به‌نظرم محمدصالح نورانی‌زاده ترجمه خوبی ازش داره. اوایل کتاب یکم خسته‌کننده بود ولی چون خیلی دلم می‌خواست که حتما کتاب رو بخونم جاهای خسته‌کننده که تو طول داستان چندبار پیش اومد رو تحمل کردم. عوضش قسمت‌های جالب و هیجان‌انگیز هم داشت. در کل کتاب خوب و راه‌نمایی بود.داستان راجع به نوراست. نورا به‌دلایلی قصد خودکشی داره و بالاخره بعد از اتفاق‌هایی که همون اوایل داستان براش می‌افته، انجامش میده. بعد از اینکه خودکشی می‌کنه وارد یه دنیایی می‌شه، یه کتابخونه که همیشه ساعت ۰۰:۰۰ نیمه شبه. یه کتابخونه تا بی‌نهایت، پر از کتاب. این کتاب‌ها زندگی‌هایی هستن که هر انسان می‌تونسته از لحظه تولدش به‌بعد داشته باشه.‌ شایدم لحظه‌ تولد نه، درواقع از وقتی که قدرت تصمیم‌گیری و انتخاب پیدا می‌کنیم.‌ ما با هر تصمیم کوچک تا بزرگی که می‌گیریم مسیر زندگیمونو عوض می‌کنیم و وارد یه زندگی(کتاب) دیگه می‌شیم، درصورتی‌ که اگه تصمیممون چیز دیگه‌ای بود، وارد یه مسیر دیگه می‌شدیم. این تصمیم می‌تونه هرچیزی باشه، انتخاب‌رشته‌ی دبیرستان و کنکور، تغییر رشته یا شغل، یه کلاس ورزشی یا موسیقی رفتن یا نرفتن. یه سفر رفتن یا نرفتن و هر اتفاق دیگه‌ای که ما نقشی در اتفاق افتادنش داریم‌.یکی از کتاب‌هایی که تو کتابخونه به نورا نشون میدن، کتاب حسرت‌هاست. حسرت‌هایی که همیشه ته ذهنش بوده؛ چرا شنا رو ترک کردم، چرا با دوستم نرفتم‌ استرالیا، چرا ازدواجمو بهم زدم، چرا با برادرم قهر بودم. بعضی حسرت‌ها کوچک‌ترن و مثلا در حد چرا اون لباس رو نخریدم‌ه. اما می‌تونن بزرگ‌تر باشن و تو زندگی‌مون تاثیرگذارتر. مثل چرا تو شغلی که دوسش نداشتم موندم یا چرا بهش نگفتم دوسش دارم! حسرت‌ها همیشه با ما هستن، شاید حتی تا آخر عمر فراموش نکنیم که چیزی رو می‌خواستیم و بهش نرسیدیم. یا شایدم برای چیزی که می‌خواستیم هیچ تلاشی نکردیم اصلا! درهردوصورت اون حسرته که عذابمون می‌ده و کاش کتاب حسرت‌هامون اون‌قدر سنگین نشه.ما تمام زندگی‌مون درحال انتخاب کردن و تصمیم گرفتن هستیم. اما هیچ‌وقت نمی‌تونیم از درست بودن انتخابمون مطمئن باشیم، درست به این معنی که نتیجه‌ش واقعا همون چیزی میشه که تصورش کردیم یا منتظرشیم؟ ولی این هم دلیل نمی‌شه که هیچ انتخابی نکنیم تا جلوی انتخاب بد رو بگیریم! چون هیچ‌وقت هیچ‌کس صددرصد از انتخابش راضی نیست و با خودش می‌گه اگه اون‌کارو می‌کردم بهتر نبود؟ اگه اون یکی کارو می‌کردم چی؟ شاید چون خیلی کمال‌گراییم و دوست داریم همیشه بهترین نسخه از خودمونو زندگی کنیم.یه نکته دیگه هم اینه که ما تو غار خودمون و به‌تنهایی زندگی نمی‌کنیم! زندگیِ اجتماعی داریم. بنابراین کلی آدم اطراف ما هستن که رو ما تاثیر می‌ذارن و متقابل، ما و تصمیماتمون هم مستقیم یا غیرمستقیم روی زندگی دیگران تاثیر می‌ذاریم. خوندن این کتاب برای من در زمان کاملا درستی بود. چون خیلی با دغدغه‌ی اصلی این روزهای من هم‌سوئه. این‌که کدوم راه رو انتخاب کنم تا راضی‌تر باشم؟ دلم می‌خواست کتابخونه نیمه‌شبی بود تا بتونه بهم زندگی‌های مختلفِ من رو نشونم بده و از بینشون اونی که بیشتر دوسش دارم رو ادامه بدم. دوراهیِ سختی که هرچقدر حساب‌کتاب می‌کنم نمی‌دونم کدوم درست‌تره. [تغییررشته بدم یا رشته خودم بهتره.]یه قسمت خیلی جالب کتاب رو اینجا می‌ذارم:شکوه و شکایت برای زندگی‌هایی که آن‌ها را زندگی نمی‌کنیم راحت است. آرزوی این‌که کاش استعدادهای دیگرمان را پرورش داده بودیم و به پیشنهادهای متفاوتی بله می‌گفتیم راحت است. آرزوی این‌که کاش سخت‌تر کار کرده بودیم، بهتر عشق ورزیده بودیم، امور مالی خود را با درایت اداره کرده بودیم یا محبوب‌تر شده بودیم راحت است.این زندگی‌هایی که در حسرتِ نزیستن‌شان هستیم مشکل حقیقی ما نیستند. مشکل خودِ حسرت است. این حسرت است که ما را پژمرده و تباه می‌کند و باعث می‌شود خودمان و افراد دیگر را بدترین دشمنان خود احساس کنیم.نمی‌توانیم بگوییم کدامیک از آن نسخه ها دیگر بهتر یا بدتر می‌شدند، آن زندگی ها در جریان هستند، درست است، اما شما هم به وقوع می‌پیوندد و این همان به وقوع پیوستن است که باید روی آن تمرکز کنیم. لینک خرید کتاب از طاقچه</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jan 2024 04:24:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب.*)</title>
                <link>https://virgool.io/@Khazar/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-xe3asfthwres</link>
                <description>تو چالش این ماه طاقچه انقدر تنوع کتاب‌هایی که می‌شد بخونم بالا بود که هی وسوسه می‌شدم برم یه خوبِ طولانیشو انتخاب کنم. ولی متاسفانه امتحانا دست و بالمو بستن و تنها شرطم برای انتخاب کتاب موردنظر کوتاه بودنش بود! یه کتاب خیلی خیلی کوتاه...و بالاخره کتابی که چشممو گرفت، کتاب احتمالا گم شده‌ام از سارا سالار، از نشر چشمه بود. این کتاب اولین کتاب سارا سالاره و برنده جایزه‌ی بنیاد گلشیری شده.احتمالا یادداشتی که دارم می‌نویسم یکم اسپویل باشه، ولی این اطمینان رو می‌تونم بدم که حتی اگه اسپویل بشه هم نمی‌تونید بفهمید قضیه چیه! چون انقدر داستان پیچیده و پرمعماست که نگم اصلا..! و این‌که این چیزیه که من برداشت کردم و البته تو معرفی کتاب طاقچه هم بهشون اشاره شده حدودا.*)این کتاب، دختری رو روایت می‌کنه که در گذشته و اتفاقات و آدم‌هاش گیر کرده، سرگردون و پریشونه، توی افکارش گم شده! بین خیال و واقعیت دست و پا می‌زنه‌، و در آدمی به اسم گندم. در طول داستان نفهمیدم گندم واقعا کیه و نقشش چیه تو زندگی شخصیت اصلی... گندم همیشه و تو کل داستان و تو هشت سالِ گذشته‌ی زندگی راوی جریان داره. گندم یا واقعا یه شخصیت داستانه که البته حضور نداره و فقط اسمش هست، و یا فقط خیالات و ساخته‌ی ذهن راویه! یا حتی خود راوی! هرجا می‌گفتم آها‌، ایول فهمیدم؛ دوباره یه جمله‌ای گفته می‌شد که کل پازل‌هایی که چیده بودم بهم می‌ریخت! هم موقع خوندنش، از ابتدا تا خط آخر حتی، و هم بعد از اتمامش، ذهنم درگیر بود. کتاب یه گنگی خاصی داره که احتمالا قرار نیست تا آخر داستان برطرف بشه. گره داره، ولی گره‌هایی که نویسنده سعی نمی‌کنه بازشون کنه و بلکه هی گره‌های بزرگتر و بیشتری نشونت میده تا بدتر گیج بشی! مخصوصا که شیوه‌ی نوشتن کتاب، به این صورت که جمله‌ها نیمه‌ کاره ول می‌شدن و یهو می‌پرید رو یه جمله‌ی دیگه، آشفتگی داستان و مغز راوی و شاید نویسنده رو بیشتر نشون می‌داد. بعضی جاها یه سری کلمات استفاده شده که شاید تو زندگی روزمره به کار بردنشون مشکلی نداشته باشه، اما به‌نظرم از لحاظ ادبی درست نباشه و سطح کتاب رو یکم میاره پایین، ولی بخوام باانصاف باشم فقط همین کلمه‌هان که گاهی حق مطلبو درست ادا می‌کنن. و اینکه جزئیات داستان زیاد بود و البته بعضی جاها کلا از جزئیات چیزی گفته نمی‌شد و حتی کلیات هم خودت باید یکم فکر می‌کردی تا می‌فهمیدی منظورش چیه!من به گذشته فکر می‌کنم و می‌دانم که نباید به گذشته فکر کنم و باز هم به گذشته فکر می‌کنم.فکر می‌کنم کاش می‌شد گذشته را با یک نفس عمیق قورت داد و برای همیشه خوردش...فکر، فکر، فکر، همیشه فکر یک چیز بیشتر از خود آن چیز آزارم می‌دهد.ولی با تمام آشفتگی و ابهامی که داستان داشت، از خوندنش خیلی لذت بردم و واقعا کتاب جالب و متفاوتی بود. بین کتاب‌های ایرانی‌ای که خوندم سبکش رو دوست داشتم و خوندنش خالی از لطف نبود. انگار یک چیزی را در گذشته جا گذاشته‌ام...پ.ن/:شاید خودمون رو؟ من گاهی حس می‌کنم تو گذشته دارم زندگی می‌کنم. خودمو تو گذشته گم کردم و هی برمی‌گردم تا ببینم می‌تونم پیداش کنم؟ تو گذشته‌ای که تموم شده و هیچ‌وقت قرار نیست دوباره برگرده.../:*یادداشت کامل‌تری درباره‌ی این کتاب از صفحه خانم مجاب ((:</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Sat, 22 Jul 2023 03:08:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب &quot;اتاق مهمان&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%85-mqy6jckmgkmv</link>
                <description>آخرین‌باری که کتاب‌های معمایی و ترسناک خوندم، مربوط میشه به اوایل نوجوونیم. مخصوصا که نویسنده موردعلاقه‌م ار. ال. استاین بود. ولی شاید چون بعدش دیگه هیچ کتابی نتونست برام اندازه فیلم‌های ترسناک، هیجان انگیز باشه دیگه هیچ‌وقت نخوندم‌. حالا بعد از چندسال این کتاب رو انتخاب کردم برای موضوع ترسناک در چالش کتاب‌خوانی طاقچه. کتاب اتاق مهمان از دریدا سی‌ میچل از نشر کوله پشتی، با ترجمه‌ی عالی محمدصالح نورانی‌زاده.کتاب درباره‌ی دختری به نام لیزاست، که به ظاهر زندگی معمولی و آرومی داره و توی کارش هم خیلی موفقه. اما درواقع اون از کودکی مدام کابوس می‌بینه. کابوس‌هایی که احتمالا ریشه در گذشته‌ش دارن؛ لیزا می‌دونه که در گذشته‌ش یه راز بزرگ نهفته‌ست و دیگران سعی می‌کنن اونو ازش مخفی کنن، اما تلاش می‌کنه برای کشف گذشته‌ش، با استفاده از نشونه‌هایی که تو کابوس‌هاش و ضمیر ناخودآگاهش پیدا می‌کنه، و با کمک یک دوست به اسم الکس که دوست‌پسر سابقش هم هست!در اول کتاب، لیزا اتاق مهمانِ یک خانه‌ی ویکتوریایی و قدیمی رو اجاره می‌کنه؛ یک خونه با صاحب‌خونه‌ها و همسایه و نشونه‌های غیرمعمولی و رمزآلود. او در این اتاق، یک نامه‌ی خودکشی پیدا می‌کنه، و نمی‌تونه مانع کنجکاویش بشه و سعی می‌کنه از اون سر در بیاره و در ادامه هم نشونه‌های جدیدتری پیدا می‌کنه و کم‌کم اتفاقات عجیب و هیجان‌انگیز و احتمالا وحشتناکی ( نه که بترسی!) رخ می‌ده. وسط‌های داستان روند کند و کسل‌کننده‌ای پیدا می‌کنه و کم‌کم داشتم به این نتیجه می‌رسیدم که کتاب جالبی نیست و هنوز هم نمی‌تونم با کتاب‌های این ژانر ارتباط بگیرم. در حدی که می‌خواستم بیخیالِ ادامه‌ش بشم. اما چون نصفه گذاشتن کتاب تو خونم نیست، ادامه دادم. و واقعا تازه از اون به بعدش بود که اوج داستان و بخش معمایی و هیجان‌انگیزش شروع شد. نویسنده در طول داستان پازل به‌هم ریخته‌ش رو ماهرانه کنار هم می‌چینه و در آخر معمای داستانشو حل می‌کنه. با اینکه می‌شد یه بخش‌هاییش رو حدس زد‌، اما چیزی از جذابیتش کم نشد. یعنی جوری نبود که تهش شوکه بشی! ولی جوری هم نبود که واقعا بدونی قضیه چیه. هرچند به‌نظرم آخر داستان خیلی یهویی و پشت‌ِ هم، همه‌چی رو شد و روند پیدا شدن معماها خیلی سریع بود، شاید اگه به‌جای وسط داستان، آخرش کش پیدا می‌کرد، جذابیتش بیشتر بود.ولی خب می‌تونم اعتراف کنم که واقعا خوشم اومد از این کتاب و دوباره آشتی کردم با کتاب‌های معمایی و دلم می‌خواد بازم بخونم. درسته ترسناک یا نفس‌گیر نبود اما هیجان‌انگیز بود و دقیقا از نقطه‌ی اوجش به بعد نتونستم کتابو بذارم زمین و باهیجان تا آخرشو خوندم. البته بگم که شخصیت الکس هم خیلی دوست داشتم. مخصوصا که بعضی جاها یکم فضای داستان تغییر می‌کرد و یکم عاشقانه‌طور می‌شد، اما خیلی کم و نامحسوس. مکالمه‌ی آخر کتاب بین لیزا و الکس هم خیلی دوسش داشتم. (:و اینکه ترجمه کتاب واقعا عالی و دقیق بود و در جذابیت و کشش داستان بی‌تاثیر نیست!《آن‌چه مجذوبم می‌کرد قد بلند یا چهره‌اش نبود، بلکه حالتی بود که سرش را کمی عقب می‌داد و می‌خندید. همیشه از مردهایی که از خندیدن لذت می‌برند خوشم می‌آید. خنده باعث می‌شود آدم مشکلاتش را هرچند برای مدتی بسیار کوتاه پشت‌سر بگذارد و فراموشش کند.》</description>
                <category>Mahsa</category>
                <author>Mahsa</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jun 2023 12:52:07 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>