<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Fatemeh Kheradmand</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Kheradmand_writer</link>
        <description>در میان هیاهوی دل مشغولی های روزمره، به احتمال نوشتن مخفیگاهی بود که به آن پناه بردم…</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-15 23:18:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4870735/avatar/7pY8xF.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Fatemeh Kheradmand</title>
            <link>https://virgool.io/@Kheradmand_writer</link>
        </image>

                    <item>
                <title>این روزها راه تنفسم را بسته…</title>
                <link>https://virgool.io/@Kheradmand_writer/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D9%86%D9%81%D8%B3%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%87-sc1fqbushpng</link>
                <description>فکر می‌کنم یک ماهی شده کتاب نیمه خوانده‌ام را با خود از اتاق به کاناپه و مسیر برعکس باز و بسته می‌کنم بدون‌آنکه صفحه‌ای از آن را پیش ببرم.جالب است دیشب به هنگام خواب گفتم فردا حتما ورزش کردن را در برنامه هایم می‌گنجانم؛ و اما صبح ساعت که جیغ زد، خاموشش کردم و مثل عادت ‌هرروزه‌ام تا ظهر به خواب رفتم.فنجان های قهوه را جایگزین بی انگیزگی ام می‌کنم و با خود می‌گویم اگر امروز یک فنجان بیشتر بنوشم به احتمال کارهایم را بهتر پیش خواهم برد اما همان ها دلیلی می شوند برای بی خوابی های شبانه و رویا پردازی های پوچ…سیر کارهای بیهوده از سر‌ و روی روزمره‌ام بالا و پایین می‌پرد و هرچه هم وجدانم بر این اهمال‌کاری فریاد کند هیچ دگرگونی در من حاصل نمی‌شود.نمی‌دانم تا به حال در لحظه ای گیر افتاده‌ای، که هیچ واقعه ای حس شعف را در تو برنمی‌انگیزد. هیچ چیز موجبات جریان یافتن تو را فراهم نکند.سیاهی حزن ابری شده است؛ بر تمام تنت.و من زیر این ابر سنگین شده فرصت های خوب زیستن را یک روز پس از دیگری از تقویم زندگی ام خط می‌زنم و همچنان در گوشه ای کز کرده و برنامه هایم را به فردا می‌سپارم. به فرداهایی که از امروز و دیروزم زشت تر اند.به گمان این ابر بالای سرم نه خیال باریدن دارد و نه وزش امیدی سایه‌اش را از سرم کم می‌کند.دیگر هیچ نوری پشت این ابر نیست، نوری که مدام در تقلای نمایان شدن باشد…فاطمه خردمند۱۴۰۵/۰۳/۱۷</description>
                <category>Fatemeh Kheradmand</category>
                <author>Fatemeh Kheradmand</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 21:25:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنگامی که زندگی به ساحلِ اندیشه ات موج می زند…</title>
                <link>https://virgool.io/@Kheradmand_writer/%D9%87%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%AD%D9%84%D9%90-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D9%88%D8%AC-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF-khyrl9afgizz-khyrl9afgizz-khyrl9afgizz</link>
                <description>در زندگی، ممکن است موقعیتی در انتظارت باشد. موقعیتی که ناگهان تمام فضای خالی اطرافت را از اندوه پر کند، دست‌هایت را محکم به هم گره بزند و میخکوبت کند.لحظه‌ای که جز خودت و تاریکی‌های اطرافت چیزی نمی‌بینی، تمام مسیرها و قوانینی را که برای فردایت چیده بودی، پوچ می‌پنداری. آن‌ها را از ذهن خود دور می‌ریزی.بعد از این، چه می‌توان کرد؟ با دست‌های بسته و افکاری که در سیاهی گیر افتاده‌اند، چه می‌توان کرد؟آری، تو ناگزیر به ادامه دادن هستی؛ به جریان داشتن. روزت هرطور که بگذرد، تو چون دریا ناچار به حرکت هستی.هر روز توانت را می گذاری تا موج هایت را با آرامش به ساحل برسانی؛ حتی اگر تمام آن روز، احوالاتت طوفانی بوده باشد، باز هم باید خودت را به ساحل برسانی.این حقیقت زندگانی است؛ زندگی به رنج تو، به جوش و خروش تو اعتنایی ندارد. در آخر، تو حتی در سیاهی هم باید خودت را سالم و در سکون به مقصد برسانی…فاطمه خردمند۱۴۰۵/۰۳/۰۴</description>
                <category>Fatemeh Kheradmand</category>
                <author>Fatemeh Kheradmand</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 11:20:36 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>