<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های M2.</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Khode_M2</link>
        <description>علاقه‌مند به تکنولوژی، هکینگ، وب دیزاین، برنامه‌نویسی، هیپ هاپ، ورزش، اخبار، کتابخوانی، زبان، تاریخ و نوشتن.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 13:10:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/14913/avatar/zWNBps.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>M2.</title>
            <link>https://virgool.io/@Khode_M2</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یک درام جنایی بی‌نظیر؛ یادداشتی درباره سریال پیکی بلایندرز</title>
                <link>https://virgool.io/@Khode_M2/%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D8%B8%DB%8C%D8%B1-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%BE%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AF%D8%B1%D8%B2-umv3va4aqcil</link>
                <description>پیش از هر چیز، این را بگویم که اگر هنوز سریال را ندیده‌اید و با جستجو در اینترنت می‌خواهید بفهمید آیا این سریال ارزش دیدن دارد یا خیر، جواب یک بله قاطعانه است.سریال پیکی بلایندرز که تاکنون شش فصل آن منتشر شده است (دیگر ادامه نخواهد داشت)، داستانی دارد که حول یک خانواده مافیایی و علی الخصوص، مغز متفکر این خانواده بنا شده است. شما در این سریال، سیر صعودی‌ای که این خانواده برای برپایی امپراتوری خود طی می‌کند را خواهید دید. از قدرت‌نمایی‌هایی که کودکانه به نظر می‌رسند تا در افتادن با احزاب و قدرت‌های بزرگ کشور.فیلم‌نامه‌ای که برای این سریال نوشته شده است، من را مجذوب خود کرد. شروع روان و گیرا، داستان‌های عموما غیرقابل پیش‌بینی و از همه مهم‌تر، پایانی عالی! فیلم به گونه‌ای کارهای خوب و بد شخصیت‌های اصلی داستان را نشان می‌دهد که شما ناگهان به خودتان می‌آیید و خود را در تیم قهرمان داستان پیدا می‌کنید.شخصیت اصلی سریال، کاریزمای به شدت بالایی دارد اما جدا از شخصیت کاریزماتیک او، اراده راسخی که برای رسیدن به هدف دارد شما را به تماشای سریال سوق می‌دهد. او از تمامی مشکلات و دشواری‌هایی که برایش پیش می‌آید، حتی عاطفی‌ترین مصائب، به سادگی عبور می‌کند، از وضعیت غم‌انگیز و ناامیدکننده پیش آمده خارج شده و به سمت برپایی امپراتوری‌اش قدم بر می‌دارد. در عین حال ما با یک ابرقهرمان طرف نیستیم. این سریال، واقع‌گرایانه ساخته شده است. شخصیت اصلی سریال صرفا یک انسان عادی باهوش است که ضربه می‌زند، ضربه می‌خورد، زخمی می‌شود، بیماری به سراغش می‌آید و کارهای خوب و بد زیادی انجام می‌دهد.اگر صرفا از روی ژانر این سریال، انتخابش کرده‌اید باید بگویم این درامِ جنایی با چیزی که انتظارش را داشتم بسیار متفاوت بود. درام‌های جنایی آمریکایی را اگر دیده باشید معمولا یک قالب خاصی دارند که داستان را در آن چارچوب شکل می‌دهند. این سریال، متمایز از آن‌هاست و البته بخشی از این تمایز هم از زمانی که داستان در آن در حال رخ دادن است، نشأت می‌گیرد. موسیقی‌هایی که به خوبی با اتمسفر موجود در سریال اُخت هستند، تمایز این سریال رو برای من دوچندان کرد. همین طور که سریال پیش می‌رود، صحنه‌های نفس‌گیر بیشتر و بیشتر می‌شوند تا این که به طور کاملا حساب شده‌ای، در فصل نهایی این سریال، به اوج خود می‌رسند. برعکس بسیاری از سریال‌های جنایی، در این سریال، نقش زن‌ها هم اهمیت دارد. در واقع این زن‌ها هستند که تامی شلبی و آرتور شلبی را سر پا نگه می‌دارند و سعی می‌کنند اوضاع را تحت کنترل در آورند.شیوه‌ای که استیون نایت برای به نمایش در آوردن این شخصیت‌های تاریخی واقعی به کار بسته است، اصلی‌ترین دلیلی است که پیکی بلایندز، یک سریال جنایی دیگر با فرمول مشابه نیست. در واقع، نویسنده، کارگردان، بازیگران و... به قدری خوب کارشان را انجام داده‌اند که پیکی بلایندرز شبیه هیچ چیزی که قبلا دیده‌ایم، نیست. این سریال از لحاظ زیبایی صحنه‌ها، مکان‌ها و کاراکترها هیچ چیزی کم ندارد. موسیقی‌های انتخاب شده به قدری با آن‌چه می‌بینیم تطبیق دارند که عنصری جدا از هویت بصری سریال دیده نمی‌شوند. کاریزما و حس قدرت لذت‌بخشی که کیلیان مورفی به بیننده انتقال می‌دهد بی‌نظیر است.</description>
                <category>M2.</category>
                <author>M2.</author>
                <pubDate>Wed, 11 Jan 2023 21:37:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب هنر شفاف اندیشیدن از رولف دوبلی؛ توصیه من به فعالین بازار رمزارزها و بورس و دیجیتال مارکترها</title>
                <link>https://virgool.io/@Khode_M2/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%B4%D9%81%D8%A7%D9%81-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D9%84%D9%81-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D9%84%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%B5%DB%8C%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%81%D8%B9%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D9%85%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%A8%D9%88%D8%B1%D8%B3-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%D8%B1%D9%87%D8%A7-vjkk1orriaam</link>
                <description>هنر شفاف اندیشیدن از رولف دوبلی؛ ترجمه عادل فردوسی‌پور، بهزاد توکلی و علی شهروز؛ نشر چشمهکتاب «هنر شفاف اندیشیدن» از نویسنده و اقتصاددان سوییسی، «رولف دوبلی» کتابیه که تفاوت چیزی که در حال اتفاق افتادنه و واقعیت داره و اون چه ما فکر می‌کنیم واقعیت داره رو بهمون نشون میده. کلیت کتاب سعی داره تا تفکر منطقی رو آموزش بده. این کتاب طبق چیزی که من خوندم، به صورت بخش بخش در روزنامه‌های کشورهای مختلف به چاپ می‌رسیده که در نهایت در 99 فصل کوتاه که تقریبا همه سه صفحه‌ای هستن گردآوری شده.نمیدونم این کتاب در ایران چند ناشر و مترجم داره یا نه. به هر حال، نسخه‌ای که من خوندم از نشر چشمه و ترجمه شده توسط عادل فردوسی‌پور، بهزاد توکلی و علی شهروز بود.در این کتاب، خطاهای رایجی که ما در زندگی باهاشون مواجه میشیم و متوجهشون نیستیم، با ذکر مثال‌هایی کاملا گیرا نوشته شده. مثال‌ها یا از خود نویسنده هستن یا از دانشمندا و روانشناسای دیگه نقل میشه که اسامی اون‌ها هم در کتاب نوشته شده. رولف دوبلی، لزوما خودش به همه این خطاها پی نبرده و برای خیلی از خطاهای شناختی‌ای که تو کتابش اورده، صرفا حکم گردآورنده رو داره و نه نویسنده.همون طور که گفتم، رولف دوبلی یک اقتصاددانه. تو دانشگاه، فلسفه اقتصاد خونده و به همین خاطره که در حین توضیح دادن درباره خطاهای شناختی مختلف، مثال‌هایی از بازارهای مالی و بورس میاره که در نوع خودش جالبه. از اون جایی که خودش کارآفرین هم هست، خوندن این کتاب رو به مقام و منصب‌دارای شرکتای مختلف هم توصیه می‌کنم.علاوه بر اینا، این کتاب روانشناسانه، نحوه تفکر منطقی و خطاهایی که مردم و خود ما دچارشون میشیم رو به تفسیر گفته پس خوندن این کتاب برای بازاریابا و دیجیتال مارکترها هم مفیده. وقتی شما بفهمین که مغز ما چطوری به مسائل نگاه میکنه، بهتر می‌تونین مشتریاتون رو بفهمین و به همین دلیل، کمپین‌های تبلیغاتی موفق‌تری خواهید داشت. خودش هم بارها به مارکتینگ اشاره کرده.با کل کتاب موافق نیستم. بعضی جاها یه چیزهایی به عنوان خطا نوشته شدن که من به شخصه ترجیح میدم این خطاها رو انجام بدم. البته تا یه حدی. لازمه که همین جا هشدار اسپویل بدم :)مثلا این که ما معمولا احتمال موفقیت خودمون رو بیشتر از واقعیت تخمین میزنیم، از نظر من همون امید داشتنه. امید داشتن باعث میشه که شما خودت رو از لحظه آغاز در صدر جدول تصور کنی و همین میتونه موتور محرکه خوبی باشه. متوجهم که امید واهی هم مضرات خودشو داره اما اصلا دوست ندارم قبل از شروع به کارم بشینم و محاسبه کنم تا احتمال موفقیت خودمو به دست بیارم و بعد که به عدد کمی رسیدم از زندگی ناامید شم :) ترجیح میدم همیشه امیدوار باشم. بالاخره آدمی به امید زنده‌ست.</description>
                <category>M2.</category>
                <author>M2.</author>
                <pubDate>Sat, 16 Jul 2022 23:37:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ریک و مورتی | Rick &amp; Morty</title>
                <link>https://virgool.io/RickSanchez/%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D9%88-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AA%DB%8C-rick-morty-x2s2k1ir35pc</link>
                <description>ریک اند مورتیبدون داشتن هیچ تخصصی، صرفا به عنوان کسی که یه بار این انیمیشنو دیده اینو نوشتم و سعیم بر این بوده که داستانو لو ندم.من لیستی از فیلم‌ها، سریال‌ها و انیمیشن‌ها و حتی مستندها دارم که با خودم قرار گذاشتم ببینمشون. اول قصد داشتم به ترتیب هر کدوم رو ببینم و بیام این‌جا درباره چیزی که دیدم در حد یه بیننده، چیزی بنویسم. ولی متاسفانه وقت همچین کاری رو ندارم. ولی الان که کمتر از 1 ساعت مونده به امتحان پایان‌ترمم، با خودم گفتم بیام و این‌جا درباره ریک و مورتی بنویسم.ریک و مورتی یه انیمیشن سریالیه که از سال 2013 اگه اشتباه نکنم داره منتشر میشه و تا الان چند فصلش اومده. از همون قسمت اول حساب کار دستمون میاد که قرار نیست یک داستان رو در یک فصل دنبال کنیم و هر قسمت یک داستان متفاوت داره. ما با یه انیمیشن تخیلی طرفیم. الان که دارم اینو می‌نویسم، فقط یه فصل رو دیدم ولی وقتی شما دارین می‌خونینش احتمالا فصلای دیگه رو هم دیدم چون قصدم اینه که هر فصل رو که دیدم، بیام و یه چیزی این‌جا اضافه کنم. تو این یه فصلی که دیدم، مدل‌سازی اتفاقاتی که تو دنیای واقعی میفته، برام بخش جذاب ماجرا بود. تو بعضی قسمتا یه روند بداهه پردازانه احساس می‌کردم که به نظر می‌رسید خود نویسنده داستان هم نمی‌دونسته دقیقا بعدش می‌خواد چه بلایی سر شخصیت بد دهن قصه بیاره.تو فصل دوم، بداهه پردازی بیشتر به چشم میاد. البته خود سازندگان این انیمیشن هم به بداهی پردازی‌های انجام شده معترفن و از گفتنش ابایی ندارن. تا این جای داستان که به نظرم ارزش یه بار دیدنو داره. راستش تو ماجراجویی‌هایی که دیدم، متوجه این قضیه شدم که نویسنده خودش رو درگیر هیچ قید و بندی نکرده و کاملا آزادانه به داستان پرداخته. اگه جزء اون دسته از افرادی هستین که با دیدن پیکی بلایندرز سیگاری شدین، ریک و مورتی رو نبینین بهتره :)خب فصل ۳ رو هم دیدم. این انیمیشن جوریه که شما یا از این که هیچ قید و بندی نداره خوشتون میاد یا از این که همه چیو زیر سوال میبره ازش بدتون میاد. به نظرم سر این انیمیشن میشه درباره آزادی بیان بحث کرد. این که فحشاش زیاده و از سوالات مهم خلقت بگیر تا مسائل دیگه رو زیر سوال می‌بره خوبه یا نه؟ مشخصا اگه آدم مذهبی‌ای هستین از این انیمیشن خوشتون نمیاد. اگه فیلم PK رو دیدین و خوشتون اومده، این انیمیشن هم می‌تونه در قرابت با مفهوم کلی اون فیلم، چیزهای جالبی برای شما داشته باشه. به هر حال، همچنان نظرم بر اینه که ارزش یک بار دیدنو داره.این انیمیشن به هیچ وجه لوس نیست و اتفاقا قبل از دیدنش باید از این که به بلوغ فکری رسیدین اطمینان حاصل کنین! در عین حال که من بیشتر درباره قسمت خلقت و سوالات مهم هستی دارم می‌نویسم، چیزای چندش جنسی رو هم در خودش داره. هدفتون اگه از دیدن این انیمیشن اینه که بعد از دیدن هر قسمت، چیز در خوری مثلا در باب اخلاق یاد بگیرین، نبینین بهتره. چون به اخلاق کمتر از همه چیز بها داده شده تو این انیمیشن. به هیچ وجه مناسب دیدن با خانواده نیست. البته که بستگی به خانواده شما هم داره. برم سراغ فصل چهارم ببینم چی پیش میاد.وقتی 6 تا قسمت فصل 4 رو دیدم به این که آیا وقعا ارزش یک بار دیدنو داره یا نه شک کردم. بعد از دیدن باقی قسمتای فصل به این نتیجه رسیدم که همون یه بار ببینم و بگذریم ازش. فکر نمی‌کنم چیزی باشه که بخوایم تا مدت‌ها درباره‌اش حرف بزنیم. خود من حتی فکر نمی‌کنم که به کسی حتی پیشنهادش بدم.نویسنده داستان‌های ریک و مورتی باید یه بداهه پرداز باشه که قبل از نوشتن هر قسمت، روانگردان مصرف میکنه. هیچ توصیف بهتری به ذهنم نمی‌رسه. از همون اول، داستان به شکلی شروع میشه که مشخص میکنه هیچ مرزی برای داستان‌های این سریال وجود نداره. به هیچ چیز محدود نیست. واقعا تو بعضی سکانسا با خودم کلنجار می‌رفتم که بپذیرم این بخش خلاقانه بود یا یه چیز مزخرف که نویسنده نشئه به ذهنش رسیده؟!</description>
                <category>M2.</category>
                <author>M2.</author>
                <pubDate>Mon, 28 Jun 2021 14:02:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمار بازدید پست‌های من در سال ۹۹</title>
                <link>https://virgool.io/@Khode_M2/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B9-yxtfa9bvplzr</link>
                <description>در طول تاریخ از اعداد استفاده کردیم تا اغلب داد و ستد کنیم و آن‌چیزی که شمردنی است را بشماریم. برای هر عدد واحد درست کردیم تا عددهای زندگی قاطی نشوند و از اعداد، شفاف‌تر استفاده کنیم؛ مثلا وقتی می‌گوییم ده هزار تومان به پول اشاره داریم و وقتی می‌گوییم ده هزار بلیط به بلیط!روز به روز که در زندگی جلو‌تر رفتیم عددها فرقی نکردند ولی این واحدها بودند که زیاد شدند. واحد کریپتو، واحد اصله درخت، واحد فاصله و …«واحد» یک توافق عمومی است برای شمردن؛ تا همانطور که گفتم شمردن‌ها قاطی نشود. مشاهده افراد دارای ثروت (اجتماعی یا مالی) به من ثابت کرده اینکه چه چیزی را بشماریم از اینکه چطور بشماریم مهم‌تر است. هرکس با واحد خاصی مسائل زندگی را می‌شمارد. اینطور به نظرم آمده که مشخص کردن واحد یعنی مشخص کردن اینکه من در زندگی برای چه چیزهایی ارزش قائلم و می‌خواهم چه چیزهایی را در زندگی بشمارم. https://cdn.virgool.io/annual-report/1399/mazpgf1ibzb7-QzsMp.mp4 اعدادی که بدون واحد ثبت کردمبه ویدیویی که ویرگول برایم ساخته که نگاه می‌کنم میبینم که در سال ۹۹، من در مجموع ۱۰,۱۷۲ کلمه در ویرگول نوشتم و منتشر کردم و مخاطبین، پست‌های من را ۵۱ مرتبه پسندیدند و  ۲۲ بار هم نظر خود را روی پست‌های من به اشتراک گذاشتند. در سال ۹۹، ۲۲ نفر در ویرگول من را دنبال کردند تا پست‌های بعدیم را بخوانند. این اعداد نشان میدهند من کاری کرده‌ام. هرکدام به واحدی وصل هستند. از خودم می‌پرسم من کدام واحد را شمارش کرده‌ام؟ کدامیک از واحدهای بالا از همه برای من مهم‌تر است؟ ادامه ویدیو را می‌بینم.آمار از اثر بیرونی می‌گویندطبق آمار پست‌های من ۲۱,۶۷۲ بار خوانده شدند و ۳,۹۲۵,۹۰۰ ثانیه صرف مطالعه آنها شده است، که با توجه به جمعیتی که در ایران به اینترنت دسترسی دارند، ویرگول به من می‌گوید که توانستم  ۰/۰۵۳۸۲۳۶۹۱ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را بالا ببرم.از طرف دیگر ویرگول به من می‌گوید که اگر قرار بود پست‌هایم را چاپ و به دست تک تک خوانندگان برسانم باید ۲۵۴,۳۶۸ کاغذ مصرف می‌کردم.آن عددهای کوچک ابتدای ویدیو حالا تبدیل شده‌اند به عددهای بزرگ به اینکه من جلوی مصرف این تعداد کاغذ را گرفتم یا به اینکه من  ۰/۰۵۳۸۲۳۶۹۱ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را جابه جا کرده‌ام. واحد این عددها برای من ملموس‌تر است.واحد نوشتن چیست؟همه عددهای بالا و همینطور اثر بیرونی که روی خوانندگان و همینطور در مقیاس بزرگتر طبیعت و جامعه اطرافم گذاشتم اعدادی هستند که من دوستشان دارم و به آنها افتخار می‌کنم. اگر چنین ویدیویی دست شما نیز رسید به شما بابت تک تک اعداد تبریک می‌گویم.اثر هر نوشته تا حدودی معلوم است، اگر بنویسید جلوی قطع درخت را می‌گیرید، به سرانه مطالعه کشور اضافه می‌کنید و خوانندگانی جذب می‌کنید که شما را از طریق نوشته‌هایتان می‌شناسند و …به نظرم می‌رسد که نوشته‌های من و شما واحد ندارند ولی اثر بیرونی دارند.</description>
                <category>M2.</category>
                <author>M2.</author>
                <pubDate>Tue, 23 Mar 2021 22:14:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاریخچه سمپلینگ و چند داستان از ابتدای پیدایش آن تاکنون</title>
                <link>https://virgool.io/@Khode_M2/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DA%86%D9%87-%D8%B3%D9%85%D9%BE%D9%84%DB%8C%D9%86%DA%AF-%D9%88-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A2%D9%86-%D8%AA%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86-lq4gkvfqxdqt</link>
                <description>سمپلینگ یک پیشرفت در موسیقی است که تاثیر آن برابر است با ورود اولین گیتار الکتریک. بعد از هرج و مرج دهه 80 میلادی، ما فهمیدیم که فرایند پاک‌سازی و شفافیت آن‌ها چگونه توسعه یافته است.اگر شما همچنان از گوش دادن به موزیک‌ لذت می‌برید، لذتتان را مدیون یک آهنگ‌ساز فرانسوی هستید که ضمن پوشیدن لباس‌های ناجور از یک فناوری صوتی ابتدایی استفاده می‌کرد. در دهه 1940 میلادی، پیِر شِفِر در حال ویرایش قطعات ضبط شده و ساختن چیزی بود که به موسیقی کانکریت تبدیل شد. این صداهای مونتاژ شده برای اکثریت مردم غیر قابل شنیدن بودند اما تکنیک انقلابی وی، منشاء ابتدایی سمپلینگ را تشکیل داد.اگر به تازگی از غار خارج شده‌اید، اجازه بدهید برایتان شرح دهم: سمپلینگ، هنرِ استفاده بخشی از یک آهنگِ موجود و تبدیل آن به یک محصول جدید با استفاده از تکنیک‌هایی نظیر حلقه (لوپ) در آهنگسازی است. در واقع، سمپلینگ خیلی بیشتر از یک حلقه ساده است. 5.2 ثانیه از ترک Amen, Brother از بند The Winstons پس از آن که Amen Break نام‌گذاری و توسط گرگوری کولمن (Gregory Coleman) اجرا شد، ژانر جدیدی را متولد کرد که پایه و اساس drum ’n’ bass شد. همچنین The Sugarhill Gang با استفاده بخشی از ترک Good Times که توسط Chic اجرا شده بود، موفق به ساخت اثر Rapper’s Delight شد که یکی از پایه‌های سبک هیپ‌هاپ محسوب می‌شود.تاثیر سمپلینگ بر موسیقی مدرن را نمی‌توان دست کم گرفت اما مسیر پیش روی آن ناهموار بود (همچنان هم می‌تواند باشد). سرچشمه شکل مدرن سمپلینگ از دهه 70 میلادی شروع شد که البته در آن زمان، یک نوع سرقت تعبیر می‌شد. اما برای پرودیوسرهای هیپ‌هاپی که قصد تقلید یا رقابت با گروه گرندمستر فلش را داشتند، سمپلینگ یک راه سریع، آسان و از همه مهم‌تر ارزان برای تولید بیت بود.اعضای The Winstons، سازندگان Amen Breakبالاخره لیبل‌ها برای استفاده از موزیک‌هایشان درخواست پول کردند! یک تصور مضحک و غیرقابل دسترس برای عموم پرودیوسرهای زیرزمینی نیویورک در اواخر دهه 70 و اوایل دهه 80! این یک ریسک مالی بزرگ بود. آن دسته از پرودیوسرهایی که از عهده پرداخت پول بر می‌آمدند پابرجا مانده و با این کار تقریبا هیت شدن اثرشان را تضمین می‌کردند.بسیاری از پرودیوسرهای هیپ‌هاپ براساس شعار &quot;اول استفاده کن، بعد نگران باش&quot; از هنر سمپلینگ استفاده کردند که البته برایشان گران تمام شد. گروه Beastie Boys یک آلبوم تمام سمپل شده را در سال 1989 میلادی به نام Paul’s Boutique منتشر کرد که به خاطر شکایت یک گروه سبک فانک دهه هفتادی، همچنان در حال پرداخت غرامت هستند. علیرغم شکست نسبی در آن زمان، این آلبوم به یک مجموعه خلاقانه برای سمپلینگ تبدیل شد، که گلچینی است از 100 الی 300 بخش موزیکال. در جولای 2019، ماریو کالداتو جونیور شرح داد که چگونه مبلغی بالغ بر 250 هزار دلار آمریکا برای شکایاتی که از بیستی بویز شده، غزامت داده شده است. لیست سمپل‌های استفاده شده در آلبوم بسیار طولانی است و همچنان بر تعداد شاکیان پرودیوسرهای آلبوم یعنی The Dust Brothers افزوده می‌شود. اما از طرف دیگر، با این که از ترک Amen, Brother گروه وینستون‌ها در هزاران اثر استفاده شد، مبلغ ناچیزی به وینستون‌ها تعلق پیدا کرد. یک کمپین که در پلتفرم GoFundMe راه افتاده بود، سال 2015 اعلام کرد که مبلغ کمی به ریچارد ال اسپنسر، تنها عضو زنده گروه وینستون‌ها تعلق گرفته است.راب شانکس، مدیر بخش کپی‌رایت و امور تجاری لیبل Ninja Tune می‌گوید که در ابتدای امر، شفافیت خیلی کمی در رابطه را سمپل‌های انجام شده وجود داشت که سبب طرح دعاوی بسیاری شد.یکی از این دادخواست‌ها در سال 1991 میلادی علیه Biz Markie و ناشر آثار وی یعنی Warner Bros. بود. این دادخواست مربوط به ترک Alone Again از آلبوم I Need A Haircut می‌شد. شاکی این پرونده ادعا می‌کرد که این ترک، یک سمپل بدون مجوز از ترک Alone Again (Naturally) اثر Gilbert O’Sullivan است. Jimmy Castor نیز در سال 1987 از گروه بیستی بویز به دلیل استفاده از عبارت &quot;Yo, Leroy&quot; در ترک Hold It Now, Hit It که پیش از این در سال 1977 در اثری به نام Return of Leroy Part 1 توسط خود جیمی استفاده شده بود، شکایت کرد.اعضای Beastie Boysشاید بزرگ‌ترین نزاع در تاریخ هیپ‌هاپ زمانی رخ داد که یک کلیپ صوتی 12 ثانیه‌ای، De La Soul را در برابر بند The Turtles  قرار داد. سه اثر De La Soul شامل Transmitting Live From Mars، یک Skitشاهکار به نام Daisy Age و 3 Feet High And Risingسمپل شده از یکی از آثار لاکپشت‌ها به نام You Showed Meهستند که در سال 1969 منتشر شده بود. از آن‌جایی که این سمپل‌ها بدون کسب مجوزهای لازم صورت گرفته بود، برای De La Soulگران تمام شد. Howard Kaylan از اعضای بند The Turtles به لس آنجلس تایمز گفت: &quot;سمپلینگ فقط یک اصطلاح طولانی‌تر برای دزدی است. هرکس بر این باور باشد که سمپلینگ نوعی خلاقیت است، یعنی تا به حال هیچ کار خلاقانه‌ای انجام نداده است.&quot;شانکس توضیح می‌دهد: &quot;با وجود عدم شفافیت سمپل‌ها، این هنر، موفق به نظر می‌رسید&quot;. در حالی که کمپانی‌های اصلی تلاش می‌کردند تا نقش اصلی تولیدکنندگان هیپ‌هاپ را ایفا کنند، مدیران در تلاش بودند تا بفهمد سمپلینگ دقیقا چیست. هیچ راهنمای قانونی‌ای وجود نداشت که مشخص کند سمپل دقیقا از چه چیزهایی تشکیل شده است. حتی ناشران اصلی هم از کشف اتفاقی که در حال افتادن بود، ناتوان بودند. در سال 1989، لس آنجلس تایمز سوالی را مطرح کرد: سمپلینگ یک ابزار خلاقانه است یا مجوزی برای سرقت؟با این حال شاغلین این عرصه دست از کار نکشیدند و پرودیوسرها با سرعت بیشتری نسبت به وکلا به کار مشغول بودند و در همین هنگام، لیبل‌هایی در دو طرف اقیانوس اطلس در حال شکل‌گیری بودند. این لیبل‌ها از سمپل استفاده می‌کردند بدون آن که کوچک‌ترین اطلاعاتی درباره سازندگان اصلی اثر ذکر کنند. چون پرودیوسرها غیرقابل ردیابی بودند، شروع به نفوذ کردن در یک اندیشه فلسفی کردند. با رشد کردن فرهنگ، مردم متوجه شدند که سمپلینگ دزدی نیست، بلکه تناسخ است.این امر منجر به یک دوره رنسانس از اواسط دهه 90 میلادی تا دهه 2000 شد. آلبوم‌هایSince I Left You از The Avalanches و Endtroducing….. از DJ Shadow از نمونه‌های تولید شده در همین برهه زمانی هستند. در سال 2006 نیز آلبوم Donuts از J Dilla تحت لیبل Stones Throw Recordsمنتشر شد. این آلبوم که هم‌اکنون به عنوان یک شاهکار شناخته شده معرفی می‌شود، در روز تولد 32 سالگی دیلا و 3 روز پیش از مرگ وی منتشر شده است. Egonدرباره آلبوم دوناتز می‌گوید: &quot;قرار نبود که یک آلبوم موفق ضبط شود، این آلبوم قرار بود به مردم نشان بدهد که دیلا هنوز هم در صنعت موسیقی فعال است&quot;. به عنوان مدیر Stones Throw Records از سال 2000 تا 2011، کار Egonبردن این آلبوم از استودیو به قفسه‌های فروشگاه‌ها بود.J-Dillaبه عقیده Egon، توافقات سریال‌وار بین آرتیست‌هایی مانند The Jackson 5، Mantronix، Frank Zappa، 10cc و سایر آرتیست‌ها سبب گلچینی از بهترین کارها در این آلبوم شد. Egon می‌گوید: &quot;دغدغه ما در آن زمان سمپل نبود، ما در تلاش بودیم تا با اقتصادی‌ترین و کارآمدترین روش ممکن یک اثر تولید کنیم&quot;.جناب Egon لیبلی به نام Now-Again Records را نیز تاسیس کرده است. فهرست آثار وی توسط هنرمندان زیادی مثل Christina Aguilera، Caribo و حتی بیانسه سمپل شده است. شاید جالب باشد که بدانید بیت ترک Freedom از Beyonce که سال 2016 منتشر شده، سمپل شده از یک اثر بندی پورتوریکویی کم‌تر شناخته شده به نام  Kaleidoscope است. Egon می‌گوید که زمان زیادی گذشته است تا سمپلینگ به این نقطه برسد. برای سال‌ها، سمپلینگ را با این عقیده که فاقد خلاقیت است، خفه کرده بودند. Egon به افرادی مانند کانیه وست، Pharrell، Just Blaze و DJ Premierاشاره می‌کند که توانسته‌اند این شکل از هنر را به پله‌هایی بالاتر از پاپ برسانند.اگون: &quot;هیپ‌هاپ تغییرات زیادی کرده است و حالا به جایی رسیده است که سمپل حتی در جریان اصلی (Mainstream) نیز پذیرفته شده است. اکنون دیگر سمپلینگ از نگاه پرودیوسرها، منیجرها، وکلا، ناشران و مردم، اخلاقی محسوب می‌شود&quot;.چیزی که حالا به اگون می‌رسد، پول است. اگر همه به پول برسند، همه خوش‌حال خواهند بود. اما برای استفاده قانونی و اخلاقی از یک سمپل چه مراحلی باید طی شود؟تحقیقات انجام شده توسط شانکس، 4 مرحله شفاف‌سازی روند استفاده از سمپل را توضیح می‌دهد: &quot;باید بفهمید حق استفاده از سمپل مورد نظر شما متعلق به کیست. وقتی صاحب یا صاحبان اثر را پیدا کردید، با آن‌ها ارتباط برقرار کنید. پیدا کردن افراد شاید زمان زیادی را از شما بگیرد ولی اگر موفق به یافتن صاحبان اثر شدید، می‌تواند یک شروع خوب باشد&quot;.&quot;هنگام مذاکره باید حواستان جمع باشد که تمامی مجوزهای لازم را از ایشان بگیرید. پس از آن، وقت عقد قرارداد می‌رسد و در آخر، شما می‌توانید با خیال راحت اثر خودتان را منتشر کنید&quot;.Madibشانکس طوری توضیح می‌دهد که صدور مجوز آسان به نظر می‌رسد ولی باید بدانید که این فرایند، پیچیده و گاه، گران است. با حرف‌هایی که زده شد، آیا امروزه می‌توان آلبومی مانند Paul’s Boutique یا Donuts را ساخت؟ اگون به آلبوم اخیر MadGibbs (فردی گیبز و مادیب) به نام Bandana اشاره می‌کند که از اثری به سبک جز مثل Free Spirit از Walt Barr تا Dust A Sound Boy از Souper Beagle و تعداد زیادی سمپل دیگر در این آلبوم پیدا می‌شود.با وجود عناصر صوتی مختلفی که در آلبوم موجود است، هفت یا هشت ماه طول کشید تا اگون که مسئول گرفتن مجوزهای لازم بود، با مبلغ تخمینی صد هزار دلار آمریکا، تمام مجوزها را بگیرد. اگون: &quot;Bandana، Paul’s Boutique 2019 نیست ولی یک مثال است تا بهتر متوجه شوید در 2019 چگونه می‌توان آلبومی مانند بوتیک پاول را ساخت. من حق کپی‌رایت را چیزی میدانم که باید به اشتراک گذاشته بشود تا بتوان از آن لذت برد و بین افرادی که دلیلی برای استفاده مجدد از آن و خلق یک فرصت جدید دارند توزیع شود. این امر باعث خلق هنر جدیدی می‌شود و من آن را یک سود بلند مدت میدانم&quot;.امروزه سمپلینگ به چیز متفاوتی تبدیل شده است. شانکس: &quot;در دهه گذشته، پرودیوسرها از سمپلینگ به روش‌های خلاقانه‌تری استفاده کرده‌اند. آن‌ها به جای این که سمپلینگ را پایه و اساس کار خود قرار دهند، از آن‌ها در ترک‌های دیگر استفاده می‌کنند&quot;. با در دسترس بودن حجم عظیمی از صداها در یوتیوب، سمپلینگ یک هنر آزاد و بی‌قاعده است که میتوان از هر صدایی در آن استفاده کرد. همان‌طور که کانیه وست در اولین ترک آلبوم Life Of Pablo یعنی Ultralight Beam از صدای یک کودک استفاده کرد که پیش از این، ویدیوی آن در فضای مجازی وایرال شده بود. بعد از این اتفاق، والدین این کودک، بارها به جرم استفاده غیرقانونی صدای ضبط شده فرزندشان از کانیه شکایت کردند.آن‌چه خواندید، یک ترجمه دست و پا شکسته با کمی تلخیص از یادداشت جک نیدهام در ردبول است.با تشکر از گوگل ترنسلیت و ترگمان</description>
                <category>M2.</category>
                <author>M2.</author>
                <pubDate>Mon, 28 Sep 2020 08:23:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیلم Get out (برو بیرون)؛ به بیماران اعصاب و روان توصیه نمی‌شود!</title>
                <link>https://virgool.io/@Khode_M2/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-get-out-%D8%A8%D8%B1%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B9%D8%B5%D8%A7%D8%A8-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%88%D8%B5%DB%8C%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF-umvavdwnvnw6</link>
                <description>پوستر فیلم برو بیرون (Get Out)در این نوشته، داستان فیلم لو نخواهد رفت!&quot;برو بیرون&quot;، یک فیلم ترسناک با مضامین نژادپرستی است که در سال 2017 کاندید برنده جایزه اسکار شد اما موفق به بردن این جایزه نشد و تنها در بخش بهترین فیلم‌نامه غیراقتباسی، موفق شد این عنوان را از آن خود کند. احتمالا اگر این فیلم در سال 2020 اکران می‌شد، با توجه به تظاهرات ضدنژادپرستی با شعار Black Lives Matter (جان سیاهان ارزشمند است) که در آمریکا جریان دارد، علیرغم وجود چندین سکانس توجیه ناپذیر، برنده این جایزه می‌شد!یکی از سکانس‌ها به قدری اعصابم را به هم ریخت که پیشنهاد می‌کنم برای مشاهده این فیلم از موبایل، لپ‌تاپ و کامپیوتر استفاده نکنید! فیلم را روی تلویزیون ببینید و از قبل، تمامی وسایل قابل پرتاب را از دسترس خارج کنید! اجازه بدهید به حال افرادی که این فیلم را تا انتها تماشا می‌کنند اما متوجه نمی‌شوند که کدام سکانس را می‌گویم، غبطه بخورم!متاسفانه این بنده حقیر، فیلم را از سایت فیلم 2 مدیا دانلود کردم و گمانم این بود که علاوه بر صدای دوبله، می‌توانم از صدای اصلی نیز استفاده کنم که متاسفانه این امکان وجود نداشت. شما این اشتباه را نکنید و بگذارید صدای اصلی، به زیبایی فیلم جلا بدهد. زیرنویس با ترجمه آرین دراما را پیشنهاد می‌کنم :) از این که فیلم سانسور شده بود هم که کلا بگذریم! https://vrgl.ir/lMJaK  https://vrgl.ir/r0uLJ </description>
                <category>M2.</category>
                <author>M2.</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jul 2020 17:15:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد فیلم پسران خوب - Good Boys 2019</title>
                <link>https://virgool.io/@Khode_M2/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%BE%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%A8-good-boys-2019-l3q3vyqk4kae</link>
                <description>فیلم پسران خوب - Good Boys این نقد توسط یک بیننده نوشته شده، نه یک منتقد!این فیلم کمدی حول سه پسر 12 ساله می‌چرخد که با مسائل جنسی دست و پنجه نرم می‌کنند، اما جوک‌های فیلم مناسب بزرگسال است. شاید به همین خاطر است که فیلم، در رده‌بندی سنی، برچست 17 سال به بالا خورده است. در سراسر فیلم سعی شده است که مفاهیم جنسی در قالب طنز مطرح شوند ولی بعضی از جوک‌ها جواب نمی‌دهند و موفق نمی‌شوند خنده را بر لب بیننده بیاورند. فیلم سعی دارد مسائل جنسی را عادی و طنز جلوه دهد. هیچ توازنی میان کاراکترهای 12 ساله داستان و مسائل پیش رویشان وجود ندارد. در بخش‌هایی تلاش شده که احساسات بیننده برانگیخته شوند اما فیلم در این زمینه بسیار ناکام است. غیر از یک سکانس دعوا، سایر صحنه‌ها عادی هستند. رک بگویم، اگر پیشنهاد بازی در چنین فیلمی به فرزند من داده می‌شد، قطعا این اجازه را نمی‌دادم!</description>
                <category>M2.</category>
                <author>M2.</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jun 2020 21:38:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایت‌هایی که قبل از مرگ باید هک کرد!</title>
                <link>https://virgool.io/@Khode_M2/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%87%DA%A9-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-ikjvuqktzrql</link>
                <description>من از دبستان به کامپیوتر علاقه‌مند شدم. قبل از این که برم دبستان یه کامپیوتر داشتیم که من تونسته بودم مسیر پیدا کردن یه بازی رو پیدا کنم و این واسه داداشم که باهام 10 سال یا بیشتر اختلاف سنی داره عجیب بود. بازیشم از اینا بود که باید دایره‌های یه رنگو کنار هم بذاری تا امتیاز بگیری :) کامپیوتر ما خراب شد و از اون به بعد، فقط یه لپ‌تاپ تو خونه ما پیدا میشد که واسه همون داداشم بود. یه لپ‌تاپ دِل.اما علاقه‌ پیدا کردن من به کامپیوتر و مخلفاتش بر می‌گرده به وقتی که رسیدم دبستان. من توی یه ده بزرگ شدم که زمان زیادی از اومدن اینترنت به داخلش نمی‌گذره. تو دبستان من یه رفیق پیدا کردم به اسم ممد :) ممد تو خونشون کامپیوتر داشت و ما نداشتیم. یادمه یه کاری پیش اومده بود که باید چندتا فایلو بین کامپیوتر و فلش مموری جا‌به‌جا می‌کردیم. رفتم خونه ممد و اون این کارو برام انجام داد. واسه من خیلی جذاب بود که ممد بلده بین فایلای کامپیوتر و فلش بگرده و باهاشون بازی کنه. یه جورایی حسودیم شد. همین شد که وقتی برگشتم خونه، لپ‌تاپ داداشمو برداشتم و گذاشتم جلو خودش. داداشم داشت هنرستان رشته کامپیوتر می‌خوند اون موقع. بهش گفتم یادم بده. گفت چیو؟ گفتم کار با لپ‌تاپ! گفت مثلا می‌خوای چی یادت بدم؟ گفتم نمی‌دونم! من هیچی بلد نیستم. گفت مثلا بلدی پوشه جدید بسازی که جواب من یه &quot;نه&quot; قاطعانه بود. کلاس آموزشی شروع شد و دیدم که رفت رو صفحه دسکتاپ ویندوز xp و یه راست کلیک زد، بعد رفت رو اون گزینه‌ای که کنارش یه فلش کشیده بود به سمت راست و اولین گزینه که یه چیزی شبیه پوشه بود رو انتخاب کرد و اون اومد تو دسکتاپ :) بهم گفت ببین این گزینه که کنارش یه علامت به سمت راست کشیده اسمش New هستش و هروقت خواستی چیز جدیدی بسازی باید اینو بزنی! بهم گفت از کار کردن و امتحان کردن چیزایی که بلد نیستی نترس چون با این چیزا لپ‌تاپ خراب نمیشه. شاید مفیدترین بخش قضیه همین جمله‌ای بود که گفت. بعد از اون من با ورد آشنا شدم و عشق آغاز شد =) می‌نشستم پای لپ‌تاپ و هر کتابی که میفتاد دستمو می‌نوشتم. کارم به جایی رسیده بود که هر دوتا کتاب شیخین و صهرین رو برده بودم تو ورد. وقتی داشتم تو ورد تایپ می‌کردم یه حس لذت‌بخشی بهم دست می‌داد و احتمالا قیافم این شکلی میشد:اما یه بار وسط کار با لپ‌تاپ، یهو همه چی آبی شد و چند خط نوشته اومد رو تصویر و یه عدد بود که هی داشت زیاد میشد! تازگیا فهمیدم به اون صفحه میگن صفحه مرگ آبی! بعد از اون دیگه اجازه نداشتم از لپ‌تاپ داداشم استفاده کنم. هرچند بازم چند بار این کارو کردم.خلاصه این که من هیچ وقت واسه خودم یه سیستم درست و حسابی نداشتم و همین الان هم دارم با لپ‌تاپ قدیمی یکی از اعضای خانواده کار می‌کنم. با این وجود بین دوستان و فامیل منو به عنوان یه خوره کامپیوتر می‌شناسن. هرچند شاید فقط خودم میدونم که چه افتضاحیم.اما تا این‌جا اصلا متنی که نوشتم ربطی به تیتر نداشت.داستان از این قراره که با این که معتقدم هیچ تخصصی ندارم تو این بحث و همه‌جا مثه همین‌جا خودمو فقط علاقه‌مند به این موضوع معرفی می‌کنم، با این وجود، مشتری خارجی هم داشتم تو زمینه هک و امنیت که همیشه جوابم بهشون منفی بوده. ولی دیشب یه بنده خدایی از امارات، چندتا سایت خارجی واسم فرستاد و گفت اگه تونستی اینارو هک کنی، حق‌الزحمه‌ات رو هم می‌گیری! حتی نگفت چه‌قدر و منم نپرسیدم!! من هرچی باشم، هکر نیستم و خودمم میدونم که تا حالا به جز یه سرور که اونم اتفاقی بود، تا حالا به یه دونه سایت هم نتونستم نفوذ کنم! ولی این بار جواب منفی ندادم. ولی می‌خوام از امروز که جمعه، مورخ 29 فروردین 1399 هستش، شروع کنم به آنالیز این سایتا تا وقتی که بتونم بهشون نفوذ کنم. می‌خوام هر روز، کارایی که کردم و چیزایی که یاد گرفتمو همین‌جا بنویسم و همین پستو آپدیت کنم. اگه دوست دارین آپدیتای بعدی رو بخونین پس بهتره که لینک این پستو یه جا واسه خودتون نگهش دارین و روزی یه بار قبل از خواب بهش سر بزنین و منو خوش‌حال کنین :) اینارو دارم این‌جا می‌نویسم تا شاید یه جورایی به شما قول داده باشم و این موضوع خودمو مصمم‌تر می‌کنه.واسه این کار، سعی می‌کنم هر روز چیزای جدید رو امتحان کنم و دنبال یادگیری چیزای جدیدتر باشم ولی چندتا چیزو تا آخر به عنوان اصل، رعایت خواهم کرد:از همین اول تا وقتی که به هدف برسم، از سیستم‌عامل لینوکس استفاده نخواهم کرد. در واقع شاید باید می‌نوشتم فقط از ویندوز استفاده خواهم کرد ولی با خودم گفتم خدارو چه دیدی، شاید از اندروید هم استفاده کردم و منم که اصلا دوست ندارم دروغ‌گو باشم =)تو دنیای مجازی و واقعی من دوستِ هکر زیاد دارم. تعدادشونم دقیق نمی‌دونم ولی بهتون قول میدم که کارنامه پرباری دارن. تا جایی که امکانش هست و جا داره، من ازشون کمک نخواهم گرفت و تنها منبع یادگیری من، اینترنت و کتابا خواهند بود.فعلا این دوتا اصل رو واسه خودم دارم تا ببینم بعدا چی میشه :)اگه شما پیشنهادی دارین، خوش‌حال میشم بخونمش =)بروزرسانی 30 فروردین 99:دیروز اولین کاری که کردم این بود که سعی کردم اسکنر اکانتیکس رو نصب کنم. تو گوگل سرچ کردم و چندتا لینک واسه دانلود نسخه‌های 11 و 12 این اسکنر اومد ولی هرکدومو که نصب کردم، نتونستم درست و حسابی ازش استفاده کنم. مشکل یا از من بود که بلد نبودم فایل پچ یا کرک رو درست جاسازی و اجرا کنم، یا از خود فایل بود. بالاخره یه بار تونستم وارد برنامه بشم و اولین سایتو اسکن کنم که جواب داد هیچ باگی پیدا نشد! سعی کردم دوباره اسکن کنم که باز ارور لایسنس کی داد. فهمیدم همون ورژن قدیمی‌ترش یعنی 10 که برعکس دوتا ورژن بعدیش نسخه وب نیست، به درد بخورتره. رفتم که نسخه 10 رو دانلود کنم که دیدم سایتای دانلود ایرانی، برعکس سایتای خارجی، نسخه‌های قدیمی‌تر رو بایگانی نمی‌کنن و وقتی نسخه جدید اومد، نسخه‌های قدیمی رو از رو سایت بر می‌دارن. ولی بالاخره از تو یکی از همین سایتا که قبلا هم ثبت نام کرده بودم تونستم دانلودش کنم و کار هم میکنه الان :)دیروز بنا به دلایلی چندان روش نتونستم وقت بذارم. با این حال الان میدونم آی‌پی سایت چیه و این که فکر کنم باگ CSRF داره. چیزی درباره این باگ نمی‌دونم ولی فکر کنم چیز خطرناکی نیست. راستی سایت اگه رفتار مشکوکی ببینه آی‌پی رو بن میکنه و الان همین اتفاق واسه من افتاده :( یه صفحه‌ای اومده و مدیر سایت ازم خواسته که به آی‌دی تلگرامش یا به جیمیلش پیام بدم و دلیل این که سایت داره منو بات تشخیص میده واسش توضیح بدم. جای نگرانی نیست چون به وی‌پی‌ان وصل میشم و دوباره میرم سراغش :)بروزرسانی 31 فروردین 99:دیروز توی چندتا منبع فارسی گشتم تا شاید بتونم از این باگ CSRF استفاده‌ای بکنم ولی نشد. راستش تا الان مهم‌ترین بخش قضیه شاید این باشه که robots.txt رو دارم :/ از اونم چیزی نفهمیدم البته! یعنی الان دو روزه روش وقت می‌ذارم و هنوز نتونستم یه کار مفید بکنم. بعد از دوتا منبع فارسی که گفتم، چندتا از باگ‌های CSRF ثبت شده توی CXSecurity رو بررسی کردم که هیچ کدوم روی این سایت جواب نداد. این سایت از یه CMS اختصاصی استفاده می‌کنه. یعنی شایدم اختصاصی نباشه ولی میدونم وردپرس، جوملا و دروپال نیست. با PHP نوشته شده. خیلی ساده با گذاشتن یه سینگل کوت انتهای آدرس سعی کردم که از لحاظ باگ SQL بررسیش کنم که دیدم تشخیص میده یکی داره سعی می‌کنه واسه هک کردن. یه صفحه سفید که توش نوشته هکینگ اتمپ نشونم داد که هنوز نمی‌دونم این یعنی باگ داره یا نه! می‌خوام امروز وقت بذارم و چندتا از اکسپلویت‌های سایت دی‌بی اکسپلویت رو هم بررسی کنم ببینم چی میشه. واقعا چجوری هکرا به صورت دستی یه سایت رو واسه باگای مختلف اسکن می‌کنن؟! به سرم زد حتی برم PHP یاد بگیرم شاید فرجی شد. خلاصه این که هنوز دست‌و‌بالم خالیه...بروزرسانی 1 اردیبهشت 99:الان که به خاطر قرنطینه کرونا صبح تا شب تو خونه نشستم، بنا به دلایلی می‌خوام حذف ترم کنم پس بی‌خیال درسای دانشگاه شدم. واسه همین فکر کنم موقعیت خوبی باشه واسه یاد گرفتن PHP. چند سال پیش که یکی از دوستام تازه رفته بود رشته مهندسی کامپیوتر و از علاقه من به کامپیوتر خبر داشت، سایت codecademy.com رو بهم معرفی کرد. سعی می‌کنم برم تو این سایت و پی‌اچ‌پی رو یاد بگیرم. این سایتی که دارم روش کار می‌کنم هم همون‌طور که گفتم با این زبون نوشته شده و شاید اگه یه خرده از این زبون سر در بیارم بتونم یه کاری از پیش ببرم. دیروز به 3 تا از دوستام تو ویدیوکال واتس‌اپ گفتم اگه این سایتو تونستم کامل بزنم، همتونو دعوت می‌کنم کافه :)بروزرسانی 3 اردیبهشت 99:حقیقتا دیگه چیزی واسه اضافه کردن ندارم. بهتره برم PHP رو یاد بگیرم و بعد یه بررسی بکنم شاید اون موقع چیزی دستگیرم شد :)</description>
                <category>M2.</category>
                <author>M2.</author>
                <pubDate>Fri, 17 Apr 2020 12:27:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین کار مثبت سال: کتاب سرچشمه از دن براون</title>
                <link>https://virgool.io/@Khode_M2/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%AB%D8%A8%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D8%B1%DA%86%D8%B4%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%88%D9%86-c0wpsc7yr6in</link>
                <description>تصویر جلد کتاب سرچشمه (خاستگاه، پیدایش، منشاء) از دن براونتقریبا یه ماه از شروع سال می‌گذره و به خاطر شرایط کرونا، خیلیامون وقت آزاد زیاد داریم. تو این موقعیت چی بهتر از این که بشینیم و یه کتاب بخونیم؟!من قبل از شرایط قرنطینه به دلیل شیوع کرونا، یعنی سال قبل، یه سری به نمایشگاه کتاب بندرعباس زدم. هدفم از رفتن به نمایشگاه، پیدا کردن دوتا کتاب بود که هیچ‌کدومو نتونستم پیدا کنم! یکی رمان تونل از ارنستو ساباتو و یکی دیگه دژ دیجیتال یا قلعه دیجیتال از دن براون. همین نیک‌نیم الان بنده یعنی انسی تانکادو هم در واقع یکی از کاراکترهای رمان دژ دیجیتال هستش. توی نمایشگاه من تقریبا به نصف غرفه‌ها سر زدم و اسم این دوتا کتاب رو میاوردم و هیچ‌کدوم از ناشرا این دوتارو نداشتن! آخر سر رسیدم به یه غرفه که مسئولش یه جوون بود که از قیافش میشد فهمید خودش کتاب خونه. گفت رمان تونل رو فقط نشر چشمه داره که اونم از بس وضعش خوبه حتی تو نمایشگاه کتاب تهران هم غرفه نمی‌گیره دیگه بندرعباس که جای خود داره! از اون موقع تا حالا واسم سواله که با این وضع سرانه مطالعه تو کشور، چطور ممکنه که یه ناشر فقط به توزیع کتاباش به کتاب‌فروشیا اکتفا کنه و وضعشم توپ باشه! خلاصه وقتی از نمایشگاه میومدم بیرون، درسته که اون دوتا کتاب رو نتونسته بودم پیدا کنم، ولی یه پلاستیک دستم بود که توش 7 تا کتاب بود!حدود 6 سال پیش، یه دوست و فامیل کتابخون ما که از علاقه من به کامپیوتر و این‌جور داستانا باخبر بود، پیشنهاد داد که کتاب دژ دیجیتال رو بخونم ولی نسخه کاغذیش رو که نتونستم پیدا کنم هیچ، نسخه پی‌دی‌اف کامل کتاب هم تو اینترنت پیدا نکردم. از همون موقع بود که من با نویسندش یعنی دن براون آشنا شدم.تو سایت دن براون دات کام دربارش این‌طور نوشته شده:دن براون نویسنده رمان‌های پرفروش #1 متعددی، از جمله رمز داوینچی است که به یکی از پرفروش‌ترین رمان‌های تمام تاریخ بدل شده و همواره بین خوانندگان و محققان آن بحث و جدل وجود دارد. رمان‌های براون به 56 زبان دنیا ترجمه شده‌اند و بیش از 200 میلیون نسخه از آن‌ها منتشر شده‌اند.در سال 2005، براون به عنوان یکی از 100 شخص تاثیرگذار در جهان توسط مجله تایمز انتخاب شد. همچنین نویسندگان این مجله، از وی با عناوین &quot;دلیل ادامه حرکت صنعت چاپ؛ کسی که دوباره علایق را به سمت داوینچی و تاریخ اولیه مسیحیت جلب کرد؛ دلیل رشد توریسم در پاریس و رم؛ دلیل افزایش عضویت در جوامع سری؛ دلیل عصبانیت و خشم کاردینال‌ها در رم؛ دلیل رشد سیلی از فیلم‌های تاریخی&quot; و چند عنوان دیگر نام بردند. ادعا شده است که تاکنون هشت کتاب در رد نظریه‌های موجود در رمان‌های وی و هفت کتاب راهنما برای خواندن رمان‌های براون به چاپ رسیده‌اند.دن براون فرزند یک معلم ریاضی و ارگ‌نوار کلیسا است که در یک محیط آموزشی رشد یافته است و همین موضوع توانسته وی را به مسائلی که بین علم و دین وجود دارند، علاقه‌مند کند. این مضامین سرانجام پیش‌زمینه کتاب‌های او را شکل دادند. او فارغ‌التحصیل کالج امهرست و آکادمی فیلیپس اکستر است؛ جایی که قبل از آن که تمام وقتش را برای نوشتن صرف کند، برای تدریس انگلیسی به آن‌جا بازگشت.آخرین رمان او به نام سرچشمه به دوتا از اساسی‌ترین سوال‌های بشر می‌پردازد: از کجا آمده‌ایم؟ به کجا می‌رویم؟در رمان سرچشمه هم مثل رمان رمز داوینچی، کاراکتر محبوب رمان‌های براون یعنی رابرت لنگدون که یه پروفسور و استاد دانشگاه هاروارده حضور داره. داستان کتاب ماجراجویانست و در اکثر اوقات به گونه‌ای پیش میره که خواننده و کاراکترهای موجود توی رمان، هم‌زمان به واقعیت‌ها و چیزهای جدید پی میبرن (میدونم که این یه اسم خاص داره ولی یادم نمیاد).اول کتاب نوشته شده که تمامی آثار هنری، معماری مکان‌ها اعم از علمی و مذهبی که تو کتاب اومده واقعیه! من وقتی می‌خواستم بقیه رو به خوندن این رمان دعوت کنم بهشون می‌گفتم قبل از خوندن رمان سرچشمه از اتصال خودتون به اینترنت اطمینان حاصل کنید :) منظورم اینه که اگه می‌خواین از خوندنش چند برابر لذت ببرین، وقتی به یه اثر هنری رسیدین یا از یه شخصیت اسم برده شد یا حتی اگه از یکی از مکاتب هنری اسمی دیدین حتما دربارش سرچ بزنین و کمی دربارش بخونین و بعد برین سراغ ادامه داستان.این رمان رو به همه اونایی که عاشق هنرن و سرشون درد میکنه واسه بحث درباره هنر مدرن و کلاسیک، همه گیک‌ها، نردها و خوره‌های کامپیوتر، هرکی که به فیزیک علاقه داره، متعصبین مذهبی، دانشجوهای معماری، علاقه‌مندان به داستان‌های جنایی، بادین، بی‌دین، سینه چاکان وینستون چرچیل و ویلیام بلیک و خلاصه همه اقشار پیشنهاد می‌کنم.تا اون‌جایی که من فهمیدم، ناشرای مختلفی این کتاب رو چاپ کردن و هرکدوم ترجمه یه نفره. من ترجمه علی مجتهدزاده که ناشرش نارمکه رو خوندم و به شدت راضی بودم. کتاب با اسم‌هایی غیر از سرچشمه، مثل خاستگاه، پیدایش و منشاء هم به چاپ میرسه که همه اینا ترجمه اسم انگلیسی کتاب یعنی Origin هستش.</description>
                <category>M2.</category>
                <author>M2.</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2020 13:32:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انشاها و نوشته‌های به جا مانده از مدرسه</title>
                <link>https://virgool.io/@Khode_M2/%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-wqo72jt9urvd</link>
                <description>تا جایی که یادمه همیشه از نوشتن خوشم میومده. چه تو وبلاگ و چه انشا تو دفتر! کلاس سوم دبستان که بودیم، توی هر درس چندتا کلمه ستاره دار بود که معلم می‌گفت باید با هر کدوم از اینا یه جمله بسازین. منم با هر کدومش تو یه خط یه جمله ساختم. باید اینارو تو خونه می‌نوشتیم و فرداش می‌بردیم که از اون امضاهای معروف و یه &quot;ملاحظه شد&quot; بزنه روش. یادمه تو کتاب، بعد از هر درس، یه صفحه خالی بود و کلمه‌های هر درس باید توی اون صفحه خالی نوشته می‌شد. هنوز یادمه که صفحه خالی اول، صفحه 3 کتاب بود. واژه‌های درس اولو باید تو صفحه 3 کتاب می‌نوشتیم. فرداش خیلی شیک و مجلسی وارد کلاس شدیم و آقا معلم اول کلاس شروع کرد به جمع کردن کتابا و همون لحظه می‌خوند و امضا می‌کرد. وقتی نوبت من رسید، رفتم کتابو امضا شده از رو میزش برداشتم و برگشتم رو نیمکت نشستم. لای کتابو که باز کردم دیدم زیر امضا نوشته &quot;سعی کن خودت بنویسی!&quot; منو میگی؟! یهو آدرنالین تو کل بدنم پمپاژ شد و ناخودآگاه از سر جام بلند شدم. از یه طرف خوش‌حال بودم که انقدر فراتر از انتظار ظاهر شدم و از طرف دیگه ناراحت از این که چرا معلم ما که شاید بد نباشه بگم اولین و آخرین کتک در طول تحصیلو من از ایشون خوردم، به من اعتماد نداره؟! رفتم بهش گفتم اینارو خودم نوشتم ولی باور نکرد. هی از من اصرار و از اون انکار. نمی‌دونم چجوری ولی شاید تنها تفاوت من با بقیه این بود که من وقتی داشتم جمله سازی می‌کردم سعی می‌کردم متفاوت باشم! باور کنین یا نه همیشه همینو زمزمه می‌کردم: متفاوت باش! نپرسین تو اون سن از کجا به این نتیجه رسیده بودم که باید متفاوت بود چون توضیحی واسش ندارم :)وقتی طبق معمول، پیاده از مدرسه برگشتم خونه، ماجرارو واسه خانواده تعریف کردم. خواهرم که 7 سال از من بزرگ‌تره گفت برو بیار ببینم چی نوشتی. من رفتم و کتابمو اوردم. نشونشون ندادم. خودم شروع کردم به خوندن جمله‌هایی که نوشته بودم. خواهرم یهو گفت منم باورم نمیشه اینارو خودت نوشته باشی! :)یه خواهر دیگم که اونم از من بزرگ‌تره ولی اختلاف سنیش با من کمتره، گاهی اوقات که می‌خواست مقاله‌ یا تحقیقی ببره مدرسه، از من می‌خواست واسش مقدمه بنویسم. این داستان تا وقتی که رسید دانشگاه هم ادامه داشت و واسه دانشگاهشم از من می‌خواست واسش بنویسم. شاید فکر کنین که حوصله نداشت بنویسه و داشته از من سواستفاده می‌کرده ولی به طور قطع بهتون می‌گم اصلا این جوری نیست! به هیچ وجه اون آدم تنبلی نیست و نوشتن هم واسش کار سختی نیست. بحث سر بهتر نوشتن بود!حتی وقتی رسیدم دبیرستان این موضوع تعریف و تمجید از نوشته‌های من توسط دبیرا ادامه داشت. دبیر نگارش ما که سرگروه نگارش شهرستان بود، وقتی من می‌رفتم و انشامو تو کلاس می‌خوندم می‌پرسید وقتی اینو می‌نوشتی حالت خوب بوده؟! کجا سِیر می‌کردی؟! معروف بود تو مدرسه به 20 ندادن. سعی می‌کرد نسبت به من بیشتر سخت گیری کنه و سر یه چیزایی ازم نمره کم می‌کرد که خودش حتی بلد نبود بگه چرا این غلطه! مثلا بعد از دوبار خوندن یکی از انشاهام آخر سر گفت که یه جایی &quot;را&quot; رو بعد از &quot;مفعول&quot; ننوشتی! درسته که &quot;را&quot; نشانه &quot;مفعول&quot; داریم اما گاهی میتونه این اتفاق نیفته و جمله هم غلط نباشه.یکی از رسوم خوب خانواده ما اینه که کتابای مدرسه و دانشگاه هیچ‌ کدوم از فرزندان خانواده دور انداخته نمیشه و همشون نگهداری میشن. واسه همین منم گشتم و انشاها و نوشته‌هایی که از مدرسه مونده بود رو جمع کردم و می‌خوام همشونو این‌جا بنویسم :) هرچی باشه از ذهن تراوش شده و میتونه جالب باشه. مطمئن هستم و مطمئن باشین که ایراد بهشون وارده و منم هیچ جارو تصحیح نکردم و هیچ دخل و تصرفی توشون رخ نداده حتی واسه علامت‌های نگارشی(البته یه جاهایی تو پرانتز اینکارو کردم)تا همون جوری که نوشته بودمشون بمونن برام و قرار هم نیست از دید یک منتقد به این‌ها نگاه کنین :) اگه تا آخر خوندین اینو در نظر بگیرین که اینا توسط یه دانش‌آموز نوشته شده که تو دبیرستانش رفته رشته ریاضی و فیزیک و الان دانشجوی مهندسی کامپیوتره؛ رشته‌ای که از تو دبستان انتخابش کرده :)این نوشته صرفا جهت ثبت در تاریخ و زنده شدن خاطرات نوشته می‌شود و هیچ فایده دیگری ندارد.شماره 1:مطلع دیوان اسرار قدیم                 هست بسم الله الرحمن الرحیمبه نام خداوند بخشنده و مهربان. من برای موضوع انشایم موضوع محرک من را برگزیدم و می‌خواهم یکی از محرک‌هایی که باعث پیشرفت من شدند را شرح دهم.در اولین روزی که در کلاس هفتم درس زبان انگلیسی را با دبیری آقای فرزانه داشتیم، تقریبا می‌توانم بگویم هیچ چیز از حرف‌های ایشان را متوجه نمی‌شدم. درس ما طبیعتا چون جلسه اول بود، چندان مشکل نبود. ایشان نزدیک به ده بار برای ما به زبان انگلیسی بیان کردند که از این دو شیئی که در دست من است، یکی خودکار و یکی مداد است. ایشان به نوبت از کل کلاس می‌پرسیدند تا سطح کلاس را در زمینه زبان انگلیسی آزمایش کنند. پس از آن که آقای فرزانه به من رسید، از من پرسید این چیست؟ البته به زبان انگلیسی؛ و من چون متوجه نشده بودم به فارسی گفتم خودکار!کل کلاس به من خندیدند و همین خنده سایرین به من جرقه‌ای بود برای آن که من تصمیم بگیرم زبانم را تقویت کنم! من به خودم قول دادم که کاری کنم که اجازه ندهم بچه‌ها یک بار دیگر هم به من بخندند البته نه با زور و زورگویی بلکه با بهتر کردن خودم در درس زبان خارجه و خدا را شکر می‌کنم که از آن روز تا به حال که 3 سال می‌گذرد( این انشا رو 3 سال بعد اون قضیه نوشتم) کسی به من برای درس زبان خارجه نخندیده است و من توانسته‌ام به سطح مطلوبی از درس زبان برسم که حداقل اگر دیگران را نه ولی خودم را راضی نگه دارم.شماره 2:روزی از روزها، یک سگ از کنار یک رود در نزدیکی یک روستا عبور می‌کرد. او در کنار کلبه‌ای چوبی در آن نزدیکی‌ها تکه‌ای استخوان را پیدا کرد، تکه استخوان را به دهن گرفت و به طرف رود رفت تا لب و دهنی تر کند وقتی به کنار آب رسید تصویر استخوانی که در دهان داشت را در آب دید. او با خودش فکر کرد که یک استخوان دیگر را نیز پیدا کرده است و بد نیست استخوان دوم را نیز صاحب شود و به طمع آن که صاحب دو استخوان شود، دهن خود را باز کرد تا استخوانی که در آب دیده بود را بردارد. اما غافل از آن که استخوانی که در آب می‌بیند همان چیزی است که در دهان دارد. او دهانش را باز کرد اما نه تنها استخوان درون آب را صاحب نشد بلکه آن استخوانی که در دهان داشت را نیز از دست داد و به درون آب روان رودخانه افتاد و آب آن را با خودش به طرف آبشار بسیار بلندی که در مسیرش بود برد و سگ دستش از استخوان کوتاه ماند.شماره 3:در اواخر یک روز، هنگام گذر در میان مردم، ناگهان مردمانی را دیدم که به مانند گل‌های آفتاب گردان به نقطه‌ای در افق سر برگرداندند و به آن دوردست‌ها، به نقطه‌ای که کم کم در حال محو شدن بود خیره شده‌اند. من نیز به مانند دیگران به خورشیدی که در حال غروب بودچشم دوختم و نمی‌دانم چرا احساسی درونی(،) از خورشید در وجودم جلوه‌ای تازه‌تر ساخته بود.خورشید در حال غروب را به مانند کسی می‌دیدم که به زندگی پس از مرگ امیدوار است. با این که نمی‌داند آیا این آخرین باری بود که به جنگ تاریکی‌ها می‌آمد یا خیر، اما به طلوعی دیگر امید دارد. به این که باز می‌تواند پرتوهای پراحساس نورش را بر پیکر سایه‌های بی‌رمق بتاباند امید دارد.گویا به او وحی شده بود که ای نوربخش‌ترین، این رفت و آمدهای تو تاریکی‌ها را خواهد زدود، تو باز خواهی گشت زیرا این مردم به امید تو زنده‌اند، خواهی آمد تا امید آنان را به نومیدی تبدیل نکنی.شماره 4:دست روی دست انداختن، تلاش نکردن و درجا زدن کاری از پیش نمی‌برد. برخیز و دست به کار شو، به خودت ثابت کن که تو می‌توانی، ثابت کن که با نخبگان و برگزیدگان تفاوتی نداری. خودت را باور داشته باش و به این جمله ایمان بیاور: هیچکس از بدو تولد سرنوشت خودش را تعیین نمی‌کند!بدان و آگاه باش که تو هم می‌توانی، اگر بخواهی. نگذار محدودیت‌های گذشته‌ات، آینده‌ات را تلخی بخشد. بخواه و تلاش کن. به دشمنانت ثابت کن که نمی‌توانند مانع از رشد و ترقی‌ات شوند.توکل کن، به خودت ایمان داشته باش و قدمی بردار. این یک واقعیت است که بدخواهان را نمی‌توان سبب افت یا ماندن در راه یا افتادن در چاه دانست. هر کجا هستی خدایت را احساس کن و دست‌هایش را که با آن تو را به سمت هدف هدایت می‌کند، لمس کن و باور داشته باش که در این راه پشتیبان توست. هرچه باشد او کریم است، رحیم است، یاری‌ات می‌دهد، او حمید است.به سوی آینده‌ای روشن‌تر حرکت کن. از تو حرکت از خدا برکتشماره 5:ایستادگی و مقاومت در برابر مشکلات و سختی‌ها برای رسیدن به اهداف ضروری است و وجود این سختی‌هاست که رسیدن به هدف را شیرین و لذت‌بخش می‌کند. این را به یاد داشته باشید که نباید تسلیم شد و به یاری‌رسان بودن خداوند ایمان داشته باشید. کارگردان همیشه سخت‌ترین نقش را به بهترین بازیگر می‌دهد. با این حال اگر خداوند سختی‌هایی را بر سر راه بندگانش قرار داده است به این خاطر است که آن‌ها را بهترین بازیگر خودش می‌داند. مثال‌های بارز این بازیگران خوب را می‌توانید در اطراف خود با کمی جست‌و‌جو پیدا کنید. ادیسون یک نمونه جهانی از ایستادگی و ناامید نشدن است. او بالغ بر صدها آزمایش را برای اختراع کردن برق انجام داد و در آخرین آزمایش به هدف خودش رسید. وقتی از او پرسیدند که آیا خسته نشدی از بس آزمایش انجام دادی و نتیجه نگرفتی جواب داد: خیر. من با این آزمایش‌ها فهمیدم که بالغ بر صدها راه وجود دارد که برق کار نکند!در مثالی دیگر به سراغ یک شبکه اجتماعی می‌رویم که بدون تردید همه شما نام آن را شنیده‌اید. واتس‌اپدو نفری که برای استخدام شدن در فیسبوک اقدام کرده بودن، رد شدند اما آن‌ها تسلیم نشدند و در چند سال پس از این اتفاق آن دو واتس‌اپ را به قیمت 13 میلیارد دلار به فیسبوک فروختند اما باید این را در نظر داشته باشید که نابرده رنج، گنج میسر نمی‌شود/مزد آن گرفت جان برادر که کار کردشماره 6:تق تق تق. در اتاق تاریک و کوچکم در حال و هوایی دیگر سیر می‌کردم و مشغول خیال‌پردازی بودم که ناگهان صدایی آرام و آهسته، گوش‌نواز و پیوسته، خیالاتم را دور ریخت، مرا به سمت و سوی خود حواله می‌کرد، جایی در وجودم را تسخیر کرد و احساس می‌کردم همانند صدایش آهسته و پیوسته روحم را در انزوا قرار می‌دهد.وقتی پنجره چهارخانه‌ای اتاقکم را نگریستم، قطرات مرواریدگونه باران را در حال سرازیر شدن دیدم. هنگامی که سعی کردم نگاهم را از حالت بی‌روح خارج سازم و آن را به بصیرت و درون‌بینی ملبس کنم، چیزی بیش از چند قطره آب در نگاهم نمایان شد. خدایی را دیدم که دلش به رحم آمده و رحمتش را به صورت قطره‌های ریزریز بر بنده‌اش نازل می‌کند؛ باد را دیدم که با هیاهوی خود ابرها را در کنار هم جمع کرده بود و در نهایت این ابر بود که می‌گریست تا گلی را به خندا وادارد.شماره 7:آرام و قرار ندارم و در پوستم نمی‌گنجم. نمی‌دانم این بار قرار است چه چیز را با ساییدن من به روی کاغذ بیاورد. همه‌ی آرزوی من همین است که چیزی را که قرار است با من پدید آورد دیگران را به تامل وادارد. یعنی او چه در سر دارد؟راستش را بخواهید او زیاد به سراغ من می‌آید. هر بار که مرا در دست می‌گیرد احساس می‌کنم مفید واقع شده‌ام. هر بار که تفکراتش را روی کاغذ می‌نشاند احساس می‌کند آزاد شده است، گویا او خود را از بند تفکر و تعقل رهایی بخشیده است.هر بار به سراغ موضوعی جدید می‌رود و برای نوشتن حتی یک کلمه سعی می‌کند بهترین حروف را یک جا بنشاند.همه آزادند تا ذهنیات خود را با من بر روی کاعذ پیاده کنند و هیچ کس نمی‌تواند کسی را برای آن‌چه در سر دارد محاکمه کند.من و خودکار هر دو از خانواده قلم هستیم. هیچ کس نمی‌تواند ما را بیهوده بشمارد؛ زیرا اگر ما به کار کسی نمی‌آمدیم لازم نبود خداوند در کتاب آسمانی‌اش به ما قسم یاد کند.پ.ن: از آزادی بیان می‌نوشتیم وقتی نوشتن ازش مد نبود :)شماره 8:معضلی که از آن ابتدا تاکنون گریبان گیر ما شده است و گاهی رنجش ما را توسط سایرین و یا ناراحتی دیگری توسط ما را سبب شده است قضاوت کردن است.یاد بگیریم که اگر یک گوژپشت را دیدیم او را نادان و فرسوده نخوانیم چون مسلما درختی که بارش بیشتر باشد سرش فروتر می‌آید.هرکس به دنبال علایق و استعدادهای خود می‌رود پس نباید کسی را که در موضوع مورد علاقه ما بحث نمی‌کند نادان خواند. یکی به ریاضی علاقه دارد آن یکی به ورزش علاقه‌مند است و دیگری ممکن است به دنبال علوم کامپیوتر رفته باشد. یکی را حل کردن مسائل ریاضی به وجد می‌آورد، آن یکی با دیدن قهرمانی تیمش سر از پا نمی‌شناسد و دیگری ممکن است با شنیدن یا خواندن بعضی اخبار در مورد تکنولوژی مو به تنش سیخ شود.همه به دنبال یادگیری چیزی می‌روند اما به قول انیشتین: اگر شما به یک ماهی بگویید که از درختی بالا برود، او تمام عمرش فکر خواهد کرد که یک احمق بیش نیست.شماره 9:بعضی از کتاب‌ها پربارتر و بعضی دارای بار کمتری هستند.تعدادی از کتاب‌ها بزرگ و قطور و تعدادی کوچک‌ترند.هر کتابی که از آن مراقبت بیش‌تری شود بهتر ثمر می‌دهد.برای برخی کتاب‌ها زحمت بیش‌تری کشیده شده است تا به بار نشسته‌اند.گاهی کتابی را می‌بینی که شاخ و برگ‌های زیادی دارد و گاهی هم کتابی را می‌بینی که به یک موضوع خاص پرداخته است.اندکی از کتاب‌ها جوان‌اند و اندکی فرسوده شده‌اند.برخی از کتاب‌ها به رنگ و لعاب و قد و قامت خود افتخار می‌کنند و کوچک‌ترها را به مسخره می‌گیرند.از برخی از کتاب‌ها می‌توان یک فیلم ساخت و برخی از کتاب‌ها را باید به عنوان صندلی استفاده کرد.بعضی از کتاب‌ها دوا و درمان‌اند و بعضی مریضی را به وجود می‌آورند.بعضی از کتاب‌ها باید تا آخر خوانده شوند و بعضی از آن‌ها را باید از ریشه قطع کرد.شماره 10:عزت نفس یک احساس درونی است که شما را پیش چشم دیگران بزرگ جلوه می‌دهد. عزت نفس، یعنی این که شما به خودتا اجازه بدهید به جای بیان زشتی‌ها و بدی‌های دیگران از حسن صفات آنان سخن بگویید.وقتی که دوستان شما در حال غیبت کردن شخصی هستند و شما به آن‌ها زشتی این کار را گوشزد کنید، شما عزت نفس دارید.زمانی که شما در مقابل خواسته‌های نامعقول دیگران کلمه «نه» ره به زبان می‌آورید یعنی شما دارای عزت نفس هستید.هنگامی که یک دبیر شما را برای سخنرانی برای دوستانتان به جلوی کلاس فرا می‌خواند و شما با قدم‌های استوار قدم بر می‌دارید یعنی شما عزت نفس دارید.وقتی شما در یک مباحثه از حق خود می‌گذرید تا جروبحث تمام شود شما عزت نفس دارید. می‌دانم سخت است حق با تو باشد اما نتوانی آن را بگیری، اما نگران نباش، دیگران می‌فهمند که باید از خود گذشتگی تو را ارج نهند.شماره 11:پس از آن که حضرت یونس علیه السلام، از شکم ماهی نجات یافته بود، بیش از پیش به عواقب سخنانش می‌اندیشید که مبادا چیزی بگویم که مورد عذاب خداوند قرار گیرم، مبادا چیزی به زبان بیاورم که چینی نازک دل بنده‌ای ترک بر دارد و من از عرش به فرش نزول پیدا کنم.او به تازگی درک کرده بود که تکه گوشتی که در دهان دارد می‌تواند مرواریدی در صدف باشد یا شمشیر برنده‌ای در غلاف. می‌توان با باز کردن این صدف زیبایی بخشید و در عین حال می‌توان این شمشیر را از غلاف آزاد کرد و خون آورد.شخصی از او سوال کرد که چرا مدتی است که کمتر سخن می‌گویی؟ حضرت یونس (ع)، نگاهی عاقل اندر صفیح به وی انداخت و بانگ برآورد: بدان و آگاه باش که اگر حرف نزنی و سالم بمانی از آن بهتر است که حرفی بزنی که سرزنش شدن را به دنبال داشته باشد.شماره 12:یکی از خصلت‌های نه چندان پسندیده بنی آدم این است که قدر داشته‌هایش را نمی‌داند. و در حصرت و آرزوی نداشته‌هایش شب را به صبح می‌کند. کافی است همان دارایی را از او بگیری و آن‌گاه است که می‌بینی او برای دوباره پس‌گیری آن، آسمان را به زمین پیوند می‌زند.دوست خوب یکی از غنیمت‌هایی است که نصیب هرکس نمی‌شود و هرکس نمی‌تواند به آن دست پیدا کند. شاید پیدا کردن یک دوست را عملی سهل بپندارید و ممکن است همین‌گونه نیز باشد اما نگهداری از این نعمت برای این که از دست نرود یک کار صعب و ممتنع است که دشوار بودن آن بر هیچ کس پوشیده نیست.ریسمان جاذبه بین دو دوست خیلی عجیب در نظر جلوه می‌کند و این جاذبه را گاهی می‌توان با دیدن صحنه مواجه شدن دو دوست که برای مدت زیادی است یکدیگر را ندیده‌اند مشاهده کرد. با خودت می‌گویی مگر می‌شود دو نفر که با هم هیچ نسبتی ندارند تا به این اندازه یکدیگر را غرق در عشق کنند؟ گویی که یعقوب، یوسف گم‌گشته خود را بازیافته است. اگر نگاهت را به بصیرت و درون‌بینی ملبس کنی، آن دو در نگاهت مجنون‌تر از لیلی و مجنون نمایان می‌شوند.شماره 13:در یکی از روزهای گرم تابستان، در کنار دیوار بلند قصری، پیرمردی نشسته بود که با یک نگاه می‌شد سنگینی بار زندگی را بر دوشش احساس کرد. در همین هنگام که او در حال استراحت بود، پادشاه در حال وارد شدن به قصرش بود و چشمش به پیرمرد افتاد. پادشاه از این که یک پیرمرد به دیوار قصرش تکیه داده است خشمگین شد و دستور داد تا او را دور کنند. سربازان نیز به شیوه‌ای قبیح پیرمرد را از خواب بیدار کردند و کوزه‌ای که همراه او بود را پرت کردند که موجب شد کوزه پیرمرد کمی ترک بردارد و سوراخی در آن ایجاد شد. پیرمرد کوزه را برداشت و از قصر دور شد و این آب داخل کوزه بود که از آن خارج می‌شد.چند روز پس از این ماجرا، پادشاه در حال قدم زدن حوالی قصر خود بود که متوجه گل و گیاهان رنگارنگی شد که در یک خط پشت سر هم روییده‌اند و برای قصر پادشاه زیبایی را به ارمغان آورده‌اند. پادشاه از زیردستان خود پرسید که دلیل روییدن این گل‌ها چه چیزی بوده است و چه کسی آن‌ها را آبیاری کرده است؟ سربازی که پیرمرد را از قصر دور کرده بود فورا گفت: این‌ها به وسیله آب‌های کوزه پیرمردی روییده‌اند که چند روز قبل او را از کنار قصر دور کردیم. پادشاه اندکی با خود اندیشید و سپس فرمان داد تا آن پیرمرد را به نزدش بیاورند.پیرمرد در محضر پادشاه حاضر شد. شاه به او گفت: من کسی هستم که نسبت به سایر افراد برتری دارد و می‌خواهم از من چیزی بخواهی. پیرمرد نگاه عاقل اندر صفیحی به شاه انداخت و گفت: تو از کوزه شکسته من هم برتری نداری چه برسد به انسان‌ها؛ کوزه من با تنها چیزی که در دنیا داشت گیاهان تشنه را آب داد اما تو با این همه ثروت تکیه‌ی یک پیرمرد بر دیوار قصرت را مایه خفت خود پنداشتی. تو می‌گویی برتری داری اما حاضر نشدی که برای یک نفر سایه‌ای مهیا کنی. تو که دستت می‌رسید، اما کاری نکردی و کوزه کمر شکسته من برای زیباتر شدن  قصر تو تمام داراییش را بخشید.پ.ن: این همون انشاییه که به خاطر ننوشتن &quot;را&quot; قبل از مفعول نمره ازم کم شد :)شماره 14:یک مداد و خودکار در حال بحث با یکدیگر هستند و هرکدام می‌خواهند که اثبات کنند از دیگری مفیدترند و در این بین به موضوعات  دیگری نیز می‌پردازند:مداد می‌گوید: من از تو بهترم چون بشر می‌تواند اگر در استفاده از من دچار سهو شد خیلی آسان با یک پاک‌کن آن را تصحیح کند.-- اما همین که تو گفتی برای من یک امتیاز محسوب می‌شود. انسان از من استفاده می‌کند، دچار اشتباه می‌شود و نمی‌داند که برای تصحیح آن باید چه کار کند. او این‌گونه یاد می‌گیرد که هر اشتباهی را نمی‌توان جبران کرد، حتی اگر آن را خط بزند یا با غلط‌گیر آن را بپوشاند می‌بیند که زخم آن اشتباه باقی خواهد ماند.-- اما انسان می‌تواند از من در فضا هم استفاده کند.-- فکر می‌کنی همه مثل برادران ماسک پول‌دار تشریف دارند که به فضا بروند و در ضمن با خودش یک دستگاه تسلا رودستر هم ببرند؟ تازه اگر هم بروند برای یادداشت برداری معطل من و تو نخواهند ماند و با یک تکنولوژی پیشرفته‌تر کار خودشان را انجام می‌دهند. (اطلاعات عمومی رو باش :))-- چه تکنولوژی پیشرفته‌ای؟-- فکر می‌کنم که عرب زبان‌ها آن را جوال می‌نامند، شاید دلیلش این است که با در دست گرفتنش جوگیر می‌شوند و کلی حال می‌کنند آن را جوال نامیده‌اند. (بی‌مزه هم خودتونین)مداد خندید و گفت: اما این هیچ چیز از ارزش‌های من کم نمی‌کند.-- با این حرفت اثبات کردی که واقعا ساخت ایران هستی! کمال همنشین در تو اثر کرده است.-- چرت نگو اخوی! در بحث عوض کردن خیلی تخصص پیدا کرده‌ای. دیدی که من از تو بهترم؟-- اگر منظورت مورد استفاده قرار گرفتن در فضاست که باید بگویم دیگر رفتن به فضا از مد افتاده است. از وقتی که فهمیده‌ام چندتا شانپانزه به فضا رفته‌اند دیگر اصلا حسرت این موضوع را نمی‌خورم که در فضا کاربردی ندارمم؛ برادر الون ماسک هم که شورش را در آورده است. خیلی از کشورها هنوز نمی‌توانند ماهواره بفرستند بعد او اتومبیل می‌فرستد. ایکبیری لوس-- راست می‌گویی. عنتر نمی‌داند با پول اضافه چه کار کند.خودکار خمیازه‌ای کشید و گفت: اصلا من و تو چرا مثل پیرزن‌ها داریم غیبت دیگران را می‌کنیم؟! بگیر بخواب، زیپ را هم ببند.شماره 15:فیلش یاد هندوستان کرده است، یعنی من که در خوابگاه می‌نشینم و به خانواده‌ام فکر می‌کنم، به برادر و خواهرانم که هرکدام از هم فرسنگ‌ها فاصله دارند. هرکدام در یک گوشه مشغول کاری هستند. یعنی من که می‌نشینم و به پدری فکر می‌کنم که دغدغه‌اش داماد کردن پسرانش است و به مادری می‌اندیشم که صبح تا شبش را در خانه سپری می‌کند و موهایش با انتظار کشیدن برای دیدن دوباره بچه‌هایش، آن هم در کنار هم سفید می‌شوند.اصلا مگر می‌شود که فیلتان یاد هندوستان نکند؟! خواهر کوچک‌تری دارم که هنوز حرف زدن را خوب وارد نیست و وقتی می‌خواهد بگوید که دلش بیش از حد تنگ شده  است، می‌گوید:&quot; دلم برایت می‌سوزد &quot;.خیلی از مواقع در خوابگاه به این مورد فکر می‌کنم و گاهی هم پیش می‌آید که فشاری به غدد اشکی چشمم وارد می‌شود و... اصلا می‌دانید چیست؟! چه کسی گفته است که مرد گریه نمی‌کند؟ همین الان که در حال نوشتن هستم، احساس می‌کنم چیزی دارد گلویم را می‌خاراند، می‌دانم نامش بغض است، اما قول نمی‌دهم که در هنگام خواندن متن نشکند.در خوابگاه، یاد خیلی‌ها را در دلم زنده می‌کنم و این یعنی فیل من هم یاد هندوستان می‌کند.پ.ن: بمیرم واسه خودم :( وقتی اینو تو کلاس خوندم، دبیرمون گفت خوب بود چون طنز هم بود، مثلا اون‌جا که درباره خواهر کوچولوت نوشتی! ولی من وقتی اون قسمتو می‌نوشتم تا مرز گریه رفتم!شماره 16:بهار مهربانی بر زمستان سرد و خشک پیروز شد.بهار، با کودتایی زمستان را مغلوب خود ساخت.بهار، لباس سبز رنگش را بر تن زمستان کرد.زمستان در پشت بهار خود را مخفی کرد.بهار نیکی آمد و دیو زمستان را محبوس کرد.شماره 17:دریاها، پادشاهان این کره خاکی هستند که قلمروهای پهناوری را برای خود دست و پا کرده‌اند. آن‌ها باد را نیز به زیر سلطه خود در آورده‌اند و به خشکی‌ها حمله‌ور می‌شوند و هرکس که وارد قلمروشان شود را با اشاره‌ای در خود فرو می‌برند. انبارها و خزانه‌داری‌های آن‌ها برای سیر کردن لشکریانشان چیزی کم ندارند و پادشاهان خشکی نیز هنگامی که با کمبودی مواجه می‌شوند، دست به دامان آن‌ها می‌شوند.شماره 18:در جمع جواهر فروشان شهر بصره، فردی از نژاد عرب را دیدم که داستانش را تعریف  می‌کرد و می‌گفت که وقتی راهم را در بیابان گم کرده بودم و آب و نانی همراهم نبود، تقریبا  آماده بودم که جان بر جان‌آفرین تسلیم کنم که ناگهان کیسه‌ای را پیدا کردم پر از مروارید. در آن لحظات دو حس در وجود من شکل گرفت که هیچ گاه فراموششان نخواهم کرد؛ بسیار خوش‌حال شدم و دوباره به زندگی امیدوار گشتم چون فکر می‌کردم در آن کیسه مقداری غذا موجود است. وقتی فهمیدم آن کیسه  پر از مروارید است، آن‌چنان ناراحت شدم که دوباره از زندگی سیر گشتم.شماره 19:عشق، یعنی خندیدن‌های بی‌دلیل در ابتدای هر گفت‌وگو؛ یعنی همیشه به یاد او بودن و یک دم از ا غافل نشدن؛ یعنی به مِن مِن افتادن در حضورش؛ یعنی قلبت برای او در تپش باشد؛ یعنی دردی که او تحمل می‌کند را تو هم احساس کنی و شادی او روحت را آرام کند؛ عشق، یعنی یک روح در دو بدن! عشق، گویا قدرتی ماورایی است که میان دو کس با طناب لطیف محبت، جاذبه‌ای از جنس همه صفات خوب را حاکم می‌کند.عاشق که باشی، شاید همیشه در کنارش نباشی اما همیشه یک جای خالی برای او در اعماق قلبت باقی می‌گذاری و دلت قرص است که او هم همین‌گونه است؛ عاشق که باشی تنها چیزی که برایت مهم است، طرز فکر او درباره خودت است و برای حرف‌های بی‌ارزش سایر افراد، یک گوشت در است و گوش دیگر دروازه! عاشق که باشی، او می‌شود آرامش روح و روانت و در غیاب او، خود را در تاریکی و ظلمات غرق می‌دانی.شماره 20:اردیبهشت، چه اسم زیبایی! فکر نمی‌کنم بتوان به جز این نام خوش منظر، کلمه‌ای را پیدا کرد که خودش بهشت زیبا و ابدی خداوند را شامل باشد! این اسم مانند گلی خوش‌بو و معطرکه در باغی سرسبز رشد کرده است، در میان بهار جا خوش کرده است. این ماه متولد شده است تا حس طراوت و شادابی، سرزندگی و نشاط، و تمام احساسات زیبا و امیدبخش را به ما القا کند.یکرنگی را می‌توان از صورت سبزش و وقار و متانت را از نوع پوشش بهاریش مشاهده کرد. او یک ماه کامل است! درست است که با مهتاب شب تاب فرق دارد اما کم مانده است که در زیبارویی گوی سبقت را از آن آینه آسمان برباید و خودش بر تخت شاهی سرزمین زیبارویان تا ابد تکیه زند.شماره 21:کوه‌ها را می‌توان توده‌های بزرگ خاک دانست یا مشتی ویرانگر که از زمین به آسمان نواخته شده است. در هر دو صورت می‌توان وقار را با دیدن قامت بلند و ایستادگی آن‌ها، با مشاهده مبارزه آن‌ها در برابر بادها، این سربازان حقیر لشکر طوفان دید.کوه، نماد ایستادگی و مقاومت است. ایستادگی در برابر فراز و نشیب‌های روزگار و مقاومت در برابر لشکریانی که می‌خواهند تیشه بر ریشه‌اش کوفته و آن را به خاک بنشانند.باید مثل کوه باشیم که هرچه قدر بر سرش سنگ می‌زنند اما در برابر هرکس و ناکسی سر خم نمی‌کند. باید مانند کوه بود که در مقابل هر خس و خاشاکی زانو نمی‌زند و ترجیح می‌دهد ایستاده مردن را.همین کوه می‌تواند به یک باره گوی خورشید را از دست پادشاهان این کره خاکی برباید و آن‌ها را در تاریکی‌ها غرق کند.کوه‌ها با کلاه‌خود نقره‌ای که بر سر دارند و کمربند رزمی که بسته‌اند همیشه آماده مبارزه‌اند و مبارز می‌طلبد و سوال این‌جاست، کیست که بتواند پشت آن‌ها را به خاک بمالد؟! سپهسالاران در مقابلش خوار و شوالیه‌های تاریکی در برابرش زبون‌اند.شماره 22:انسان‌ها باید به نظرات سایر هم‌نوعان خود در یک جامعه احترام بگذارند. آن‌ها می‌توانند نظر، عقیده یا طرز فکر گروهی از افراد را قبول نداشته باشند اما لازم است که برای آن‌ها احترام قائل باشند و از توهین به عقاید دیگران به شدت پرهیز کنند. این ویژگی در نزد همه اهالی علم پذیرفته شده است و کسی که این ویژگی را نداشته باشد در نزد افراد خردمند و بافرهنگ احترامی ندارد.شماره 23:زبان انسان یکی از چیزهایی است که انسان را از سایر جانداران متفاوت می‌سازد. زبان می‌تواند مرواریدی در صدف باشد یا شمشیری در غلاف!درست است که زبان یک نعمت است اما این نعمت می‌تواند بلای جان صاحبش بشود و سر او را بالای دار ببرد. ممکن است حرفی که با بالا و پایین رفتن فکتان و چرخش زبانتان از دهان شما بیرون می‌ریزد از نظر شما یک حرف کاملا صحیح باشد اما مگر نشنیده‌اید که می‌گویند: جز راست نباید گفت و هر راست نشاید گفت! ممکن است همه از وضعیت ناراضی باشند اما تعداد کمی از افراد هستند که حاضر می‌شوند زبان به اعتراض گشوده و خشم درون را بیرون بریزند. این افراد دیگر زبان سرخ که چه عرض کنم، سر سرخ دارند و می‌خواهند فریاد ملت باشند پس هیچ وقت این افراد را تهدید نکنید چون آن‌ها دیگر جانشان را کف دستشان گرفته‌اند و از جفای روزگار به تنگ آمده‌اند. آن‌ها فریاد همه اقشارند و حرف آن‌ها حرف همه است پس آن‌ها را دریابید.شماره 24:آدمی وقتی به جای جدیدتری سفر می‌کند فکر می‌کند این دیگر آخر دنیاست و او هم لابد کل کتاب جهان را خوانده است اما غافل از این که جلدهایی هم مانده است که او نخوانده است.شماره 25:کسانی که در طول شبانه‌روز با آن‌ها ارتباط برقرار می‌کنیم با دیدن رفتارهای ما، مجموعه‌ای از برچسب‌ها را در خیال خود به ما می‌چسبانند. بر روی هر یک از این برچسب‌ها یک صفت نوشته شده است که ممکن است جنبه مثبت یا منفی داشته باشند. مجموعه این صفت‌ها شخصیت ما را برای آن‌ها توصیف می‌کند. اگر تعداد برچسب‌های مثبتی که آن‌ها به شما  نسبت می‌دهند بیشتر از برچسب‌های منفی باشند، ایشان شما را با چشم یک شخصیت خوب و مثبت می‌بینند و اگر چنین نباشد نتیجه برعکس خواهد بود. کسانی که این برچسب‌ها را برای شما انتخاب می‌کنند تحت تاثیر عوامل مختلفی این عمل را انجام می‌دهند. مثلا خیلی از آن‌ها که منفی‌نگر هستند، هرچه‌قدر هم که شما انسان خوبی باشید و از صفات عالی برخوردار باشید باز هم نمی‌توانید در ذهنشان از خودتان یک تصویر زیبا بسازید. مگر آن‌که موفق شوید نگرش این افراد را به طور کلی تغییر دهید. برخی افراد هم هستند که با دیدن کوچک‌ترین حرکتی از شما، برچسب‌هایشان را انتخاب می‌کنند و به عبارت دیگر، زود قضاوت می‌کنند.امیدوارم شما در تعاملاتتان با کسانی برخورد کنید که منصفانه برچسب‌هایی که می‌خواهند به شما بچسبانند را انتخاب کنند.شماره 26:شاید یکی از دلایل حضور افراد نالایق بر منصب‌های مدیریتی، باورهای نا‌به‌جا و جاهلانه مردم جامعه باشد. وقتی اغلب افراد، رفتن فرزندانشان به رشته‌‌های علوم انسانی را ننگ می‌دانند،طبیعی است که مدیران باسوادی را در آینده نخواهیم دید. آن‌ها این‌گونه فکر می‌کنند که هرکس نتوانست به جمع دانش‌آموزان رشته‌های ریاضی و تجربی برود، به ناچار به به گرایش‌های علوم انسانی خواهد رفت.شاید به همین دلیل باشد که افرادی با بهره هوشی بالا را در بین مدیران به ندرت می‌توان یافت. حتی گاهی مدیران مدارس و مشاوران تحصیلی نیز این باور غلط را در سر دارند. یک نفر یا یک نهاد باید جامعه را متقاعد کند که اگر فرزند شما به رشته‌هایی به جز تجربی و ریاضی علاقه دارد، این یک  عار نیست. نباید تمرکز جامعه روی رشته‌های خاصی باشد و نباید به یک قشر خاص بیش از اندازه بها داد.</description>
                <category>M2.</category>
                <author>M2.</author>
                <pubDate>Sat, 11 Apr 2020 18:51:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطره سفر قزوین - تهران!</title>
                <link>https://virgool.io/@Khode_M2/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D9%82%D8%B2%D9%88%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-wwiflv0dbc2q</link>
                <description>حدودا روز 25 تیر همین سال، پنج تا ماشین برداشتیم و حرکت کردیم به سمت شمال. وقتی برنامه مسافرت تموم شد و قرار شد برگردیم ولایت، تو راه برگشت قرار شد که من و چند نفر دیگه بریم تهران. یعنی یکی از ماشینا و من و داداشم که هر کدوم تو یه ماشین بودیم، باید می رفتیم تهران. اونایی که همه تو یه ماشین بودن که مستقیم حرکت کردن به سمت تهران و من و داداشم که همون طور که گفتم تو دوتا ماشین جدا بودیم قرار گذاشتیم که تو یه آژانس مسافربری تو قزوین پیاده شیم و از اونجا ماشین بگیریم به سمت تهران.یه کم از خودمو داداشم بگم :)داداشم متولد شصت و هفته و حدودا دوازده - سیزده سال از من بزرگ تره. من متولد هشتادم. منو داداشم خیلی به هم شبیهیم به طوری که هرکی منو داداشمو ببینه متوجه میشه که من داداششم :) قد من بلند تره. دقیق بگم 193 یا 194 سی ام هستم.اون روز اگه اشتباه نکنم داداشم یه پیراهن چهارخونه پوشیده بود به علاوه یه شلوار جین و یه کفش قهوه ای سوخته بند ندار :|من یه تیشرت سفید ایپریت پوشیده بودم بدین شکل:البته رو تیشرت من به رنگ آبی نوشته شدهروی این تیشرت یه پیراهن آبی اتو نشده پوشیده بودم و آستینامو تا زده بودم و دکمه هاشم نبسته بودم و یه شلوار جین سیاه و یه کفش اسپورت مشکی پوشیده بودم. به علاوه یه دستبند.وقتی داشتیم وسایلمونو میذاشتیم تو صندوق عقب ماشین سمندی که گرفته بودیم، راننده که یه سبیل هم داشت و 40 به بالا هم سن داشت به من و داداشم یه نگاهی کرد و به من گفت تو جلو بشین مام گفتیم باشه.سوار ماشین که شدیم دیدیم یه خانوم آرایش کرده ولی کاملا محجبه با چادر مشکی هم عقب نشسته و همون اول به داداشم که عقب نشسته بود گفت که من پول دوتا مسافرو دادم تا کسی عقب وسط نشینه! همین شد که خانومه و داداشم تا آخر مسیر هر کدوم به یه در چسبیده بودن.وقتی نشستیم تو ماشین، راننده رفت که کارای دفتر دستکیش رو انجام بده و در همین حین، یه فراری زرد دکوری که جلو ماشین گذاشته بود توجهمو جلب کرد و خیلی اتفاقی ماشینرو برداشتم و پشتشو نگاه کردم دیدم واویلا! پشتش جای سه تا سیمکارت داشت و یه دوربین هم مشخص بود. سریع گذاشتمش سرجاش و به زبون محلیمون یعنی &quot;اچمی&quot; یواش به داداشم گفتم که این ماشینه سه تا سیمکارت میخوره و دوربین هم داره. داداشم گفت بهتر. تا این جا اتفاق خاصی نیفتاده بود. حرکت کردیم و نرسیده به اولین عوارضی توی مسیر، خانومه به راننده گفت همین بغل بزن کنار می خوام برم تو فروشگاه. ماشین وایساد و راننده و اون خانوم دوتایی پیاده شدن. داداشم بهم گفت یواشکی حرف زدی باهام اینا رفتن پشت ماشین و در صندوقو زدن بالا و دارن یه چیزی به هم دیگه میگن. من گفتم نه بابا خبری نیست. بعد که سفر تموم شد فهمیدم بله بابا خبری بوده! ماجرا از همین جا شروع شد. وقتی دوباره سوار شدن راننده که گویا پلاک ماشینی که داداشم ازش پیاده شده بودو دیده بود یا شایدم اون خانومه بهش گفته بود پرسید پلاک 84 طرفای زابل میشه دیگه نه؟! اینو که گفت تعجب کردم. گفتم نه پلاک بندرعباسه. گفت خب فرقی نداره نزدیک همن! گفت شماها همتون قاچاقچی هستین دیگه. من فکر می کردم داره شوخی میکنه واسه همین گفتم اوووووف! اینو که گفتم خانومه بیشتر از قبل چسبید به در ماشین :)راننده شروع کردن به تعریف کردن. گفت من چند سال با ماشین سنگین تو بندر کار می کردم. منم دیگه ضایعش نکردم وگرنه میتونستم بگم تو که چند سال اونجا کار می کردی حداقل باید بدونی که 84 کجا زابل کجا بندر کجا!راننده گفت یه بار دونفرو سوار کردم وسط راه بهم گفتن که ده کیلو حشیش دارن! منو داداشم هنوز دوهزاری نیفتاده بود که اینا جدین و فکر می کردیم این حرفارو فقط از روی شوخی میزنن یا میخوان جو خشک نباشه. داداشم گفت فقط ده کیلو! اینو که گفت کم مونده بود خانومه از حالت جنینی که داشت و به در چسبیده بود مثه مار حلقه از ماشین بپره بیرون =) گفت بعد که پیادشون کردم بهم پونصدتومن دادن و گفتن بگیر ما راضی هستیم همین که پیادمون نکردی یعنی بامرامی و این حرفا. راننده دوباره حرفشو تکرار کرد گفت شماها چی قاچاق می کنین؟ گفتم ما قاچاق نمی کنیم گفت کی میدونه تو کارتن های کلوچه ای که همراهتونه چیه؟! اینو که گفت من تعجب کردم از کجا فهمیده ما از قزوین داریم کلوچه میبریم؟! بعدها یادم اومد که قبل از عوارضی که رفتن پشت ماشین، چک کردن ما چیا داریم و اگه تو کوله پشتیمونو نگشته باشن حداقل نگاه کردن که ما کارتن کلوچه داریم یه چندتایی.میدیدم راننده داره هی از فوت و فن قاچاقچیا میگه و هی از تو آینه به خانومه نگاه میکرد و می گفت خانوم حواستون هست؟! اینا جدی جدی فکر کرده بودن ما قاچاقچی هستیم :) راننده گفت نگران نباش منم آدم قاچاق میکنم! از قزوین آدم قاچاق میکنم به تهران :) راننده همش درباره این چیزا حرف میزد که بگه بابا به ما کاری نداشته باشین ماهم از شماییم. ما از خودتونیم. گفت خب الان دیگه می خوام سرعت برم شما میتونین بخوابین چون میترسین اگه بیدار بمونین :) بنده خدا می خواست ما بخوابیم که خیال اون خانومه راحت باشه ولی ما نخوابیدیم. میدیدم راننده هی داره سرعتشو زیادتر می کنه عین ماشینایی که قاچاق میبرن! یعنی خودشو به درو دیوار میزد که بگه بابا منم از شمام ولی ما تو باغ نبودیم. راننده داشت 140 160 تایی میرفت و اصلا به دوربینا اهمیتی نمیداد.وقتی رسیدیم به تهران من یه کمی دیرتر پیاده شدم. راننده و داداشم رفتن پایین ولی من هنوز تو ماشین بودم. یهو خانومه گفت آقا شما اول که سوار شدین منو خیلی ترسوندین حلالم کنین! گفتم چرا؟ چیزی نگفت و فقط سرشو تکون داد. گفتم تو اون عوارضی وایسادین موضوع همین بود؟! گفت آره!رفتم به راننده گفتم شما چرا از ما ترسیدین؟ گفت نترسیدیم. گفتم این خانوم خودش داره میگه ولی بازم منکر شد.هنوز یه قسمت باحال مونده :) تو همین حین که من داشتم با خانومه حرف میزدم راننده و داداشم داشتن وسایلارو از ماشین بیرون میاوردن. راننده به داداشم گفته بود که سهم کلوچه مارو هم بده. داداشم جواب داده بود اگه کلوچه بود بهت میدادم ولی کلوچه نیست! =))))</description>
                <category>M2.</category>
                <author>M2.</author>
                <pubDate>Thu, 01 Aug 2019 02:29:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هرچیزی که باید درباره سایت های شرط بندی بدانید</title>
                <link>https://virgool.io/cafegame/%D9%87%D8%B1%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%D8%B7-%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AF-cyuca2hzakwj</link>
                <description> چند وقتیست که بازار سایت های قمار و شرط بندی داغ شده است و خیلی ها که شاید شما نیز جزء آن خیلی ها باشید با رویای یک شبه به ثروت رسیدن، وارد این سایت ها می شوند. اگر در هر یک از سایت های اصطلاحا پیش بینی یا شرط بندی عضو هستید، خواندن این نوشته برایتان از نان شب واجب تر است!  سایت های شرط بندی، همه مثل هم هستند. یعنی درست است که هرکدام از افراد متاسفانه معروف یک سایت خاص را تبلیغ می کنند و یا خودشان صاحب این سایت ها هستند، اما در واقع این سایت ها فقط نام، دامنه، دیتابیس (در بعضی موارد)و ظاهر (کمی) متفاوتی دارند(در 90 درصد مواقع). برای مثال به تصاویر زیر دقت کنید: سایت 23 بت که توسط رضاپیشرو تبلیغ می شودسایت اِی بی تی 90 که توسط ساشا سبحانی تبلیغ و احتمالا اداره می شود اگر کمی دقت کنید متوجه می شوید که این سایت ها مثل هم هستند و فقط رنگ ها و تصاویر به کار رفته در آن ها کمی تفاوت دارد. در واقع 90 درصد سایت های شرط بندی از یک اسکریپت استفاده می کنند. نتیجه این که این سایت ها همگی مثل هم هستند و اگر در سایتی ضرر کردید، فکر نکنید که سایت های دیگر بهتر هستند و در آن ها می توانید ضرر خود را جبران کنید. البته شایان ذکر است که کم کم برخی از این سایت ها در حال تغییر قالب سایت خود هستند و ممکن است شما را به این فکر بنیدازد که با سایر سایت ها تفاوت دارد در صورتی که اینگونه نیست. البته قبول دارم که یکسان بودن ظاهر سایت ها خیلی برای اثبات یکسان بودن اسکریپت ها دلیل محکمی نیست! به بیان ساده تر می توان گفت که یک نفر (در ادامه با او آشنا خواهید شد) سایت شرط بندی ساخته است یا سفارش ساخت را داده است و اکنون با ارتباط برقرار کردن با افراد شناخته شده و مطرح از آن ها می خواهد تا هرکدام یک نمایندگی یا یک شعبه از این سایت ها را به دست بگیرند. البته همه گردانندگان سایت های شرط بندی افراد معروف نیستند و حتی شما هم میتوانید این کار را انجام دهید! کم نیستند کسانی که نمایندگی این سایت ها را در دست داشتند اما متهم ردیف اول داستان، با دسترسی که به سایر سایت ها دارد، پس از این که سایت ها به سودآوری خوبی رسیدند، آن ها را از زیر دست صاحبانشان می کشد! برویم سراغ اصل مطلب! سعدالله امیرشقاقی و فرشید امیرشقاقی ملقب به مونتیگو، دونفری هستند که گویا کارشان فروش پنل شرط بندی یا اجاره آن است. طبق ادعای برخی از افراد در فضای مجازی، سعدالله امیرشقاقی هم در ایران و هم در ترکیه به دلیل پولشویی تحت تعقیب است. سعدالله امیرشقاقی البته گویا امیرشقاقی ها به صورت خانوادگی به فروش و اجاره دادن پنل های شرط بندی مشغول هستند و البته گویا بازداشت هم شده اند! وحیدخزایی که خودش به صورت نادرستی در فضای مجازی معروف شده است، در استوری اینستاگرامش اعلام کرد که فرزانه امیرشقاقی، خواهر سعید امیرشقاقی، صاحب بت بال 90 و پدر فرشید امیرشقاقی که پنل ها را می فروشد، به جرم پولشویی 700  میلیارد تومانی دستگیر شده است. وی همچنین از  مردم خواست که وارد سایت ها نشوند و به هیچ عنوان حساب خود را شارژ نکنند. دلیل این امر هم مشخص است. ممکن است از راه فیشینگ، اطلاعات کارت بانکی افراد به سرقت برود و سپس پولی که در حساب این فرد موجود می باشد به حساب شما ریخته شود که در آن صورت ممکن است سایر افراد به پولشویی یا همکاری با این فرد متهم شوند در حالی که روحشان هم از ماجرا خبر ندارد. ناگفته نماند که فرشید امیرشقاقی سایت پسر ایران را از وحیدخزایی گرفته است و دسترسی وی را به پنل مدیریت قطع کرده است. سایت پسرایران به همین راحتی جمع شد. حالا ما از شما می پرسیم: به نظرتان پول افرادی که حسابشان را در سایت شارژ کرده بودند در جیب چه کسی است؟ اگر دوست دارید فیلم حرف های وحید خزایی که حالا چون با امیرشقاقی ها به مشکل خورده است، دست به رو کردن اطلاعات آن ها زده است را بشنوید به اینجا سر بزنید. همچنین لینک های زیر می تواند برایتان جالب باشد:صحبت های وحیدخزایی درباره دستگیر شدن فرزانه امیرشقاقیصحبت های وحیدخزایی درباره چرایی درخواست اطلاعات هویتی افراد در این سایت ها این ها که همکار یکدیگر بودند و به قول وحیدخزایی، سه سال با یکدیگر دوست بودند این بلاها را سر یکدیگر آورده اند، وای به حال من و شما!  فرشید امیرشقاقی با نام مستعار مونتیگو، به تازگی وارد بازار موسیقی هم شده است و به واسطه ارتباطی که از قبل با خیلی از این افراد برای راه اندازی سایت های شرط بندی داشت، با افراد شناخته شده ای هم در این زمینه همکاری می کند.مونتیگو در کنار خلسه که سایت ستون بت را تبلیغ می کندمونتیگو در کنار حسین تهی که سایت رویال بت را تبلیغ می کردمونتیگو در کنار پویان مختاری که سایت حضرات را تبلیغ می کند افراد شناخته شده دیگری مثل ساشاسبحانی و اعضای گروه ونتونز نیز که خود سایت های شرط بندی را راه اندازی کرده اند، هستند که مونتیگو(فرشیدامیرشقاقی) برای معروفیت با آن ها عکس گرفته است. جالب این جاست که نه تنها مونتیگو بر سر خریداران و اجاره کنندگان پنل های شرط بندی کلاه گذاشته است، بلکه برخی از خریداران این پنل ها مثل پویان مختاری نیز مبالغ هنگفت برندگان را واریز نمی کنند. اگر به بازی انفجار در یکی از سایت ها سر زده باشید، حتما متوجه شده اید که نام سه نفر از بزرگ ترین برندگان این بازی در بالای نمودار نوشته شده است. پیش از این در سایت حضرات که متعلق به پویان مختاری است، نام سه نفر درج شده بود که یکی از آن ها خود وی بود و دو نفر دیگر با عوض کردن نامشان به &quot;پویان دزده&quot; و &quot;پویان پول نمیده&quot; سعی کرده بودند که سایر اعضای سایت را از این قضیه آگاه کنند. حتی در یکی از استوری های مختاری نیز نام این افراد مشخص بود اما به سرعت نام این افراد را حذف کردند. مونتیگو قبلا در استوری اینستاگرام اعلام کرده بود که در 25 سالگی به تمام آرزوهایش رسیده است! این نشان می دهد کلاه برداری خیلی شغل پر درآمدی است! استوری مونتیگو! مونتیگو در ابتدا تنها یک سایت به نام بت بال 90 راه اندازی کرد که این یعنی سایت مذکور را می توان سایت مادر نام برد! سپس به فکر درآمد بیشتر افتاد و پنل سایت شرط بندی را برای اجاره و فروش گذاشت اما گویا همان طور که گفتیم به سایت های دیگر دسترسی دارد و بنابردلایلی گاهی اوقات این سایت ها را از دست گردانندگانشان می کشد. برای نمونه به پیامی که  صاحب سایت توتوبت، اسکای بت و تک شوت در این مورد در کانال هایش نوشته است توجه کنید. متن نوشته شده توسط ادمین تک شوت، اسکای بت و توتوبت برای راحتی کار ادامه متنی که هنوز هم در کانال های تلگرامی @SkyBet@TakShoot و @totobet90 در دسترس هستند را می نویسم:و زمانی که ما متوجه این کار شدیم تمامی سایت هارو از ما گرفت چون تمامی سرورها دست خودشه و دسترسی به کل کاربران سایت هایی که داده داره و همین الان هم اگر بخواد میتونه با یک کلیک کل پسورد شمارو تغییر بده که این کارو به زودی میکنه دقت کردید هرچی تبلیغات می کنید باز هم بعد یه مدت فروشتون خیلی کم میشه! درست حدس زدید تمامی کاربرهای فعال شما به سایت های بی نام و نشون که خود بت بال راه اندازی کرده انتقال داده میشن بتبال نود خیلی وقته دیگه درآمدی نداره و فقط درآمدش از کاربرهای فعال شما و انتقال اون به سایت های جدید خودشه! چون شما هم مثل من سرمایتون کاربرانتون هستن اشتباه من رو نکنید! تا میتونید به جای تبلیغات پول  جمع کنید چون قراره به زودی همه سایت ها مثل تکشوت توتوبت اسکایبت توسط بتبال از صاحباشون گرفته بشه! دوستان عزیز شما که اینهمه تبلیغات می کنید و پول پرووایدر میدید و زحمت می کشید در آخر فقط سرمایه شما کاربران شما هستند روز به روز از شما گرفته می شوند یعنی شما تبلیغات می کنید و کابر فعال میگیرید که بعد از مدتی با کاربر تماس میگیرن و به سایت جدیدشون انتقال میدن!  کاربرهایی که براتون باقی میمونه هم یه جوری درصدهای بنام سیستم پارسیگرام و پرووایدر و صرافی آنلاین ازتون کم میکنه!!  که روز به روز هم داره درصدهارو زیاد میکنه و شما همیشه با این جمله رو به رو میشید که شرکت تصمیم گرفته زیاد شه که نه شرکتی درکاره و نه شخص ثالثی! و افزایش درصدها هیچ ثباتی نداره و فقط و فقط برای این که شما درآمد زیادی یا سرمایه  زیادی از کاربرانی که براتون باقی موند در نیارید که به فکر زدن اسکریپت مثل بت بال نیفتید و نتونید رقابتی با اون داشته باشید این هم یادتون نره بت بال 90 هیچ کاربری به شما برای انتقال به اسکریپت دیگری غیر بت بال رو نمیده و در تمامی بازی  های اسکریپت بت بال 90یوزرهای سوپر ادمین کاربری که میشه بازی رو بدون باخت فقط برد وجود داره که توسط بت بال نود کنترل میشه! تصمیم با خودتون! پیش از این ادعا کردیم که برخی از سایت ها با هم در ارتباط اند و حتی دیتابیس آن ها نیز به یکدیگر متصل اند، به گونه ای که با ثبت نام کردن در یک سایت، می بینید که در سایر سایت ها نیز حساب کاربری دارید و می توانید بدون ثبت نام وارد شوید. به عنوان نمونه می بینید که در تصویر بالا، خود ادمین گفته است که سه سایت را می گردانده است. باز هم مثال می خواهید؟ می توانید به سایت های دیابت، نگم بت و 313 بت که به ترتیب توسط کوروش ونتونز، آرتا ونتونز و پوریاپوتک تبلیغ می شوند (به احتمال 90 درصد توسط همین افراد هم اداره می شوند) سر بزنید و در یکی از آن ها ثبت نام کنید و با همان ایمیل و پسورد در سایت های دیگر وارد شوید! اگر میبینید که افرادی که خودشان پنل ها را خریداری کرده اند و به گونه ای گردانندگان سایت هستند، خیلی راحت مبالغ هنگفتی را در بازی انفجار قرار می دهند و سود میگیرند و برای ترغیب شما در فضای مجازی به اشتراک می گذارند، دلیل دارد. دلیلش هم این است که آن ها خیلی راحت وارد پنل کاربری خود می شوند و حساب کاربری خود را شارژ می کنند و در صورت باخت، باز هم آن مبلغ به حساب خودشان واریز می شود. دلیل دوم این است که آن ها می توانند از پولی که سایر کاربران در سایت باخته اند، حساب کاربری خود را شارژ کنند و خیلی راحت اگر باختند پول دوباره به حساب سایت باز می گردد!افراد معروفی که سایت های شرط بندی را می گردانند کم نیستند اما شاید قابل توجه ترین آن ها، امین صلاح لو می باشد که بازیگر سریال مختارنامه نیر بوده است! سوال اینجاست که واقعا نهادهای نظارتی از این موضوع بی خبرند، یا پشت پرده ای وجود دارد که از آن بی خبریم؟!حالا نوبتی هم باشد، نوبت بررسی بازی معروف سایت های قمار و شرط بندی یعنی بازی انفجار است. همه سایت های شرط بندی که همان طور که بارها گفتیم از کدهای یکسانی ساخته شده اند ادعا می کنند که ضرایب بازی به صورت کاملا تصادفی انتخاب می شوند! اما اگر ضریب ها به صورت تصادفی انتخاب شوند، ما باید در بیش از %70 مواقع، ضرایب بالای 1.5 را مشاهده کنیم. در صورتی که اگر حتی یک بار به این بازی سر زده باشید، حتما متوجه شده اید که اصلا چنین نیست. درباره بازی انفجار بحث های تخصصی زیادی وجود دارد که حرف زدن از آن ها فقط باعث طولانی تر شدن این نوشته می شود. اما در صورتی که می خواهید اطلاعات بیشتری به دست آورید می توانید به این لینک سر بزنید. در سایت های شرط بندی، دو روش معمول برای شارژ حساب کاربری، پرداخت با درگاه اینترنتی و کارت به کارت است. می خواهیم هر یک از این روش ها را از نظر داشتن یا نداشتن امنیت بررسی کنیم. اگر بخواهیم از طریق درگاه اینترنتی حساب کاربری خود را شارژ کنیم، باید از وی پی ان یا فیلترشکن استفاده کنیم. چرا؟ چون بنابر ادعای خود این سایت ها و همان طور که در متن نوشته شده توسط ادمین چندتا از این سایت ها دیدیم، برای درگاه اینترنتی از سرویس های پارسیگرام استفاده می کنند که فیلتر هستند. وقتی که شما از این مانع عبور کردید، با صفحه ای رو به رو می شوید که آدرس اینترنتی چندان جالبی ندارد و ممکن است در هر سایت متفاوت باشد! جالب ترین موضوع این است که در بدو ورود، برخی از مرورگر ها به شما هشدار می دهند که ممکن است این سایت از راه فیشینگ، اطلاعات کارت بانکی شما را به سرقت ببرد و متعاقب آن، حساب شما را خالی کنند!نمونه ای از هشدارها! از آن جایی که تعداد افرادی که ادعا می کنند موفق نمی شوند از این روش حساب کاربری خود را شارژ کنند زیاد است، این موضوع احتمال این که این سایت ها تنها برای به دست آوردن اطلاعات کارت بانکی افراد اقدام به طراحی این صفحات کرده اند را افزایش می دهد. علاوه بر این ها، یکی از ویژگی های سایت های ایمن، جهت خرید یا پرداخت اینترنتی، استفاده از پروتکل https می باشد. در صورتی که در هنگام بررسی ها متوجه شدم هیچ کدام از این سایت ها از این پروتکل استفاده نمی کنند!  شاید با خودتان فکر کنید اگر از روش کارت به کارت استفاده کنید، امنیت شما حفظ می شود. در صورتی که استفاده نکردن از پروتکل https در هر دو روش شارژ حساب کابری مشترک است. در هنگام کارت به کارت، از شما خواسته می شود که ابتدا شماره کارت مقصد که به صورت دوره ای عوض می شود را چک کرده و سپس بلافاصله اقدام به انتقال وجه نمایید. سایت ها به شما تضمین نمی دهندکه در صورت انتقال وجه &quot;حتما&quot; حساب کاربری شما شارژ شود! چرا؟ چون ممکن است شما شماره کارت را چک کنید و وقتی پول را واریز کردید و به سایت برگشتید، ببینید که شماره کارت مقصد تغییر یافته است! به همین سادگی! البته احتمال این که در همان لحظه که سایت قصد دارد شماره کارت خود را عوض کند، یک فرد اقدام به شارژ کردن حساب کاربریش کند پایین است، اما غیرممکن نیست! شاید برایتان سوال باشد که اصلا چرا این سایت ها اقدام به تعویض دوره ای شماره کارت هایشان می کنند؟! برای این سوال می توان دو پاسخ را ارائه کرد: اولین جواب این است که این سایت ها از روش های معمول در صرافی های غیرمجاز، یا صرافی هایی که می خواهند فرارمالیاتی داشته باشند استفاده می کنند. در این روش صرافی با فردی قرارداد می بندد و به او اعلام می کند که برای مثال در سال جاری(ممکن است به صورت ماهانه یا حتی روزانه باشد)، 1 میلیارد به حساب شما واریز می شود که از این مبلغ در زمانی که مهلت قرارداد به پایان رسید، مبلغی از آن به فرد طرف قرارداد خواهد رسید. برای سایت ها نیز این موضوع ممکن است صدق کند. همه سایت هایی که بررسی شدند، از حساب های بانکی بانک شهر استفاده می کنند. اثبات این موضوع کار چندان دشواری نیست. شما می توانید با جست و جوی پیش شماره حساب های بانکی در اینترنت، به راحتی متوجه شوید که به کدام بانک تعلق دارد. علاوه بر این، از آن جایی که خود سایت ها اعلام می کنند که شما نباید از کارت خود در بانک شهر، حساب خود را شارژ کنید، این احتمال هم وجود دارد که می خواهند رصدشدن حساب ها دشوارتر شود. از طرف دیگر، شاید با استفاده از اطلاعات کارت افرادی که از راه های گوناگونی مانند آن چیزی که بالاتر ذکر شد به دست آورده اند، می خواهند رد پول ها را گم کنند. ناگفته نماند که این سایت ها در بیش از 85 درصد موارد از خارج کشور مدیریت می شوند؛ پس حتما باید در داخل نیز رابطانی داشته باشند که حداقل کارشان این است که مبالغی که کاربران سایت با واحد ریال ایران به حساب های داخلی آن ها در بانک شهر واریز می کنند را در صرافی ها به واحد پول کشورهای دیگر تبدیل یا به اصطلاح انگلیسی آن Exchange می کنند. حالا این که چرا این سایت ها از بانک شهر استفاده می کنند، خودش جای سوالات زیادی دارد!  یکی از افرادی که نمی توان از سایت های شرط بندی نام برد ولی نام او را ذکر نکرد، اسپانسر فیلم ما همه با هم هستیم و برخی از کنسرت های رضاگلزار، سجاد خواجه علیجانی است که پیش از این وبسایت خبری رادیوفردا هم مطلبی را درباره اش منتشر کرده است. کافی است نام این فرد را در اینترنت جست و جو کنید تا به عمق ماجرا پی ببرید. جهت اطلاعات بیشتر می توانید به این لینک مراجعه کنید.  بیایید چند سوال را مطرح کنیم: مگر فیلتر کردن یک سایت چه قدر زمان بر است که این سایت ها به مدت نسبتا طولانی به کار خود ادامه می دهند و فیلتر نمی شوند؟ اگر نمی شود همه سایت های شرط بندی را فیلتر کرد، حداقل می توان سایت های مطرح در این زمینه یا سایت هایی که توسط افراد مطرح اداره یا تبلیغ می شوند را فیلتر کرد. چرا با اینفلوئنسرهایی که در داخل کشور زندگی می کنند و سایت های شرط بندی را تبلیغ می کنند، برخوردی صورت نمیگیرد؟ چرا حساب های بانکی که همان طور که گفته شد به صورت دوره ای تعویض می شوند، رهگیری یا مسدود نمی شوند؟ امیدوارم این نوشته، تا حد مطلوبی جامع و کامل بوده باشد.بروزرسانی 4 اردیبهشت 99:در نظر داشته باشید که این مطلب در تاریخ 16 تیر 98 منتشر شده است. از آن زمان تا حالا خیلی چیزها تغییر کرده است اما اصل داستان که همان سایت‌های شرط‌بندی و کلاهبرداری این قماش است، ثابت مانده است.یکی از تغییراتی که اتفاق افتاده این است که کوروش و آرتا از اعضای گروه ونتونز، از سایت‌های شرط‌بندی دیابت و نگم‌بت دست کشیده‌اند و به جمع کردن زیر مجموعه برای خود در سایت بتووین روی آورده‌اند!یا مثلا آن زمان که این مطلب نوشته شد هنوز خبری از رمز پویا نبود. ولی به این معنا نیست که دیگر خطر فیشینگ و کلاهبرداری در کار نباشد! هم‌چنان این سایت‌ها بدون مجوز، بدون آن‌که در جایی ثبت شده باشند، بدون نظارت و پرداخت مالیات به کارشان ادامه می‌دهند. البته از نظر بنده، مشکل اصلی با کل داستان شرط‌بندی است، نه نظارت و مالیات!پس از دستگیری امیرتتلو در ترکیه، گویا اوباش ساکن ترکیه یعنی پویان مختاری و ساشا سبحانی برای آزادی‌اش گویا کارهایی کرده‌اند. همان موقع که رضا پهلوی برای جلوگیری از تحویل تتلو به ایران توییت می‌کرد! از همان موقع، تتلو خواسته یا ناخواسته به یکی از سربازان مونتیگو تبدیل شده است و با لایو گذاشتن با آن‌ها گویا مسئولیت گرم نگه داشتن پیج‌های اینستاگرامی این جماعت را بر عهده دارد. البته خودش هم کارش را خوب بلد است و می‌داند کِی باید با پیام صادقیان که خودش سایت شرط‌بندی دارد، دعواهای ساختگی راه بیندازد و ناگاه به علی کریمی بپرد. یا مثلا خود را به آرات نزدیک کند و دور و بر امین فردین بپلکد. پیش از تتلو مسئولیت گرم نگه داشتن پیج‌های پویان مختاری و اعضای ونتونز بر عهده سپهر خلسه بود. اگه دنبال کننده این سبک موسیقی هستید، حتما دعواهایشان در استوری‌های اینستاگرام و فحش‌های ناموسی‌شان را به یاد می‌آورید.امین فردین که خودش در ابتدا از بدی‌ها و کلاهبرداری‌های سایت‌های شرط‌بندی می‌گفت نیز حالا خودش سایت شرط‌بندی تبلیغ کرده است. برای اطلاعات بیشتر به این کانال تلگرام سر بزنید. لایوها و رد و بدل کردن دل و قلوه با مهدی مبارکی، که خود اجاره دهنده سایت‌های شرط‌بندی است و به شیخ مهدی معروف است تمامی ندارد. امین فردین کسی است که در صدا و سیما درس پس داده و به ظرافت کار، آگاه است. او در ایران یک وبلاگ ساده به اسم تک زنگ داشت که بر بستر بلاگفا ایجاد شده بود. او برای دیده شدن وبلاگش حاضر به خوابیدن در قبر شد و خواست که رویش خاک بریزند! شما اسم کسی که برای دیده شدن هرکاری می‌کند را چه می‌گذارید؟ او به بهانه خبرنگاری، اطلاعات خصوصی افراد را منتشر می‌کند. مخاطب ناآگاه، باور می‌کند که او واقعا یک خبرنگار است و گول حرف‌های قشنگ و مردمی‌اش را می‌خورد. حتی برخی‌ها او را هکر می‌دانند!اطلاعات بیشتر</description>
                <category>M2.</category>
                <author>M2.</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jul 2019 18:56:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مقایسه سرویس های وبلاگدهی ایرانی</title>
                <link>https://virgool.io/apieco/%D9%85%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%AF%D8%AF%D9%87%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-kjry6wnumqfc</link>
                <description>حتما برای شما هم سوال پیش اومده که کدوم یکی از سرویس های وبلاگدهی ایرانی مناسب تره. خب من سه تاشون که فکر می کنم جزء بهترین ها هستن رو انتخاب کردم و می خوام کمی درباره این سرویس‌های وبلاگدهی بنویسم. در واقع من بیشتر روی محدودیت های این سرویس های وبلاگدهی تمرکز کردم.بلاگفادر درجه اول، خیلیا از جمله من کار رو با سرویس وبلاگدهی بلاگفا شروع کردن. بلاگفا یک سرویس وبلاگدهی خوب برای وبلاگ نویسیه که کار باهاش راحته. اما مثل همه سرویس های وبلاگدهی، محدودیت هایی هم داره. مثلا شما نمی تونید توی وبلاگ تبلیغ کنید. اگه می خواین یک سایت بسازید من بلاگفا رو توصیه نمی کنم چون من هرچی تو اینترنت گشتم نتونستم برای این سرویس وبلاگدهی، یک قالب مناسب پیدا کنم. منظورم این نیست که قالب های کمی داره، برعکس شما می تونین با یک سرچ ساده تعداد زیادی قالب پیدا کنین اما قالب ها اکثرا مثل هم هستن و چیز خاصی درونشون نمی بینید. البته اگه شما مهارت لازم برای طراحی قالب رو دارین میتونین خیلی عالی با این سرویس وبلاگدهی کار کنین و لذت ببرین.رزبلاگرزبلاگ همون طور که شعار خودش هم هست، بیشتر یک سرویس سایت ساز هست تا وبلاگدهی. شما به نسبت سرویس وبلاگدهی بلاگفا در ایجاد تغییرات قالب آزاد تر هستین و محدودیتی برای قرار دادن تبلیغ ندارید و در ضمن قالب های زیبایی هم میشه پیدا کرد که امروزی تر هستند. شما تو رزبلاگ برای صفحه مدیریت خودتون سه انتخاب دارین که می تونین هرکدوم رو خواستین انتخاب کنید. راستش محدودیتی که خیلی احساس بشه رو نتونستم تو این سرویس پیدا کنم اما چندان برای وبلاگ نویسی توصیه نمی کنم. بهتره که سایتتون رو با این سرویس راه بندازید تا وبلاگ. اما هم اکنون که این متن در حال نوشته شدنه، رزبلاگ از نظر تعداد بازدید کننده خیلی افت داشته. اینو میشه با یک جست و جو تو الکسا فهمید.بلاگ بیانبیان یک سرویس وبلاگدهی عالیه. صفحه مدیریت خیلی زیبا، شیک و ساده طراحی شده که کار کردن باهاش رو خیلی لذت بخش می کنه. قالب های آماده مناسب زیادی می تونید برای این سرویس وبلاگدهی پیدا کنید که اگه ظاهر وبلاگ براتون اهمیت داره میتونه خیلی راضی کننده باشه. یکی از محدودیت هایی که این سرویس وبلاگدهی داره اینه که شما نمی تونید بیش تر از بیست موضوع در این سرویس وبلاگدهی ایجاد کنید و برای بیشتر از اون باید بسته هایی که موجوده رو خریداری کنید. از نظر رنک الکسا، در جایگاه خوبی قرار داره و در حال پیشرفته. هرسال، بهترین وبلاگ هارو معرفی می کنه که در نوع خودش جالبه. این سرویس وبلاگدهی برای کلیدواژه ها یا برچسب ها هم محدودیت داره و همون طور که گفتم نیازه که بسته هاش رو خریداری کنید. برای ایجاد وبلاگ به شدت توصیه میشه اما برای ساخت سایت به نظرم لازمه کمی هزینه کنید.این ها چیزهایی بود که من از تجربیاتم نوشتم و خیلی از مسائل رو هم از قلم انداختم. اما سعی کردم اون بخش هایی که بیش تر مورد توجه قرار میگیره رو بگم و خوش حال میشم اگه شما هم نظر خودتون رو برام بنویسید.</description>
                <category>M2.</category>
                <author>M2.</author>
                <pubDate>Fri, 21 Dec 2018 23:36:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#ازمدرسه...</title>
                <link>https://virgool.io/@Khode_M2/%D8%A7%D8%B2%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-ompedyuclrku</link>
                <description>همین الان با #ازمدرسه رو به رو شدم و تصمیم گرفتم به عنوان کسی که سال 98 اولین کنکورش رو میده دربارش بنویسم. البته چیزایی که من مینویسم بیشتر خاطرست و در قالب خاطره میخوام انتقاد کنم.راستش من دبستان رو تو دِهمون گذروندم که قبلا تو از قبرستان تا دبستان دربارش نوشتم که اگه خواستید میتونید برید و بخونید. البته یه سری چیزارو اون جا ننوشتم که این جا اضافه می کنم.تو دبستان من چندان مشکل یا مسئله ای که زجرم بده رو به خاطر ندارم. چون درس خون و بین رتبه های اول تا سوم بودم. اما یه چیز جالب که یادمه اینه که تو هر درس کتابِ بخوانیم چندتا کلمه بود که ستاره داشتن. از اون جایی که تو کتابِ بنویسیم بعد از هر درس یه صفحه خالی بود، به ما می گفتن برید و اون کلماتی که تو اون جا ستاره داره رو این جا بنویسید و باهاشون جمله بسازید. یادمه اولین بار که این کارو کردم و رفتم به معلممون نشون دادم، زیرش امضا زد و نوشت: سعی کن خودت بنویسی! هرچی بش گفتم خودم نوشتم قبول نکرد. نمیدونستم خوش حال باشم که اونقدر خوب نوشتم که دبیر باورش نمیشه کار خودمه، یا ناراحت باشم که بهم اعتماد نداره! در هر صورت من اون صفحه رو برای خانواده هم خوندم و یادمه همون لحظه خواهر بزرگ ترم گفت: منم باورم نمیشه خودت نوشته باشی! حالا خنده از سر شوق منو تصور کنید :)تا وقتی دبستان بودم همیشه یه جوری با من رفتار می شد انگار از بقیه بچه ها پایین ترم. منظورم از نظر درسی نیست. از همون روزا روم لقب گذاشته بودن و به خاطر قد بلند بودن هم مورد تمسخر خیلیا قرار گرفتم. اینا و چندتا چیز دیگه باعث شده بودن که من اعتماد به نفس پایینی داشته باشم و برای همین تصمیم گرفتم راهنمایی که البته تو دوره ما اسمش به دبیرستان دوره اول تغییر کرد رو برم یه جای دیگه بگذرونم. نمیدونم چرا اما یادمه فکر می کردم اگه از روستا دور بشم و کمتر تو چشم باشم بیشتر تحویلم می گیرن و اعتماد به نفسم میره بالاتر و برای همین رفتم مدرسه نمونه ای که تو مرکز شهرستان بود.یادمه من و سه تا دیگه از دوستام برای ورودی امتحان دادیم که هممون قبول شدیم اما فقط من و یکی از اونا رفتیم به اون مدرسه و بقیه نیومدن. شاید به خاطر این که مدرسه خوابگاه نداشت. یعنی خوابگاه داشت اما دانش آموزای یه مدرسه دیگه میومدن تو خوابگاهش میموندن!من کمی با بقیه بچه ها فرق داشتم. یعنی شنیدین میگن قد بلندا اعتماد به نفسشون بالاتره؟ من اعتماد به نفس پایینی داشتم اما از بس مسخرم کرده بودن دیگه برام عادی شده بود. دیگه برام مهم نبود که مسخرم کنن و البته الان هم همین طوره. شاید بشه گفت کلا اونایی که از نظر فیزیک بدنی با بقیه فرق دارن، از بس مورد تمسخر دیگران قرار میگیرن اعتماد به نفسشون میره بالاتر! این چیزیه که بهش ایمان دارم. یادمه روز اول مدرسه یه دبیر پرورشی اومد و درباره یه چیزای بی موردی حرف می زد. مثلا می گفت نباید سوسیس و کالباس بخوریم چون نمیدونیم از کجا میاد! راستش همه میدونن که اینا مضرن ولی آیا واقعا دلیلش اینه که ما نمیدونیم از کجا میاد؟! فکرشو بکن منی که الان خودمم گیج شدم که اعتماد به نفس بالایی داشتم یا پایین، دستمو بلند کردم و بعد از این که اجازه داد حرف بزنم گفتم: خب ما برنج و گوجه فرنگی و هزارتا چیز دیگه هم نمیدونیم از کجا میاد! رفت سراغ یه قضیه دیگه و گفت: تو غذا خوردن نباید از دست چپ استفاده کنیم! دست چپ فقط مخصوص اون جاست!!!! و البته که منظورش چنگال بود! می گفت: دیدین پشت این چنگالا نوشته مید این چاینا، اما خود چینیا برای غذا خوردن از دوتا چوب استفاده می کنن! یعنی منطقو حال می کنید :) همون طور که حدس می زنید من دوباره باهاش بحث کردم. آخر سر گفت این چیزا اصلا زمان پیامبر نبوده! گفتم خب زمان پیامبر که ماشین و موتور هم نبوده ولی دلیل نمیشه ما استفاده نکنیم. البته روم نشد بگم پس چرا الان با شتر نمیای مدرسه؟! :)یه چیزی که تو دبیرستان دوره اول رو مخم بود، طرز حرف زدن و رفتار کردن معاون آموزشی مدرسه بود. وقتی قرار بود جلسه اولیا و مربیان برگزار کنن میومد تو کلاس و اعلام می کرد. خب هدفشون این بود که از اولیا پول بگیرن واسه مدرسه نمونه «دولتی»!! از اون جایی که 90 درصد تو این منطقه خانوما خانه دارن و آقایون میرن سرکار، یه راست می گفت به باباهاتون بگین بیان فلان تاریخ و فلان ساعت این جا باشن. یکی از بچه ها گفت من بابام نمیتونه بیاد یا شایدم گفت اینورا نیست که بیاد. به هر حال جواب معاون ما مهم بود که گفت: یعنی باباهاتون انقدر واستون ارزش قائل نیستن که تو یه جلسه مدرسه بچشون حاضر بشن! من دوباره کاوه دادخواه وار بلند شدم و گفتم شما یه جوری حرف میزنین که آدم از خانواده خودشم متنفر میشه... بابای من اگه واسم ارزش قائل نبود که مینشست تو خونه و دست به سیاه و سفید نمی زد نه این که بره فلان جزیره و تو گرمای اون جا کار کنه!یه بار دیگه هم بعدها که گذاشتن ما از خوابگاه استفاده کنیم تو خوابگاه نوبت من بود که سلف سرویس رو تمیز کنم. البته تنها نبودم. وقتی کارمون تموم شد سرپرست خوابگاه به من گفت که کیسه زباله رو هم ببر بیرون و یکی جدید بنداز. گفتم هنوز نصفشم پر نشده، حیفه. منظورم این بود که تو مصرف کیسه زباله اسراف میشه. یه دو سه بار گفت و منم گفتم که هنوزم نصفشم پر نیست بذارید پرتر بشه. خلاصه این که تو دفترش گزارش مارو داد به دفتر و همین معاون منو احضار کرد و گفت چرا حرف سرپرست رو گوش نکردی؟! همون جوابی که داده بودم رو دوباره تکرار کردم. گفت تو کی هستی که تعیین تکلیف کنی؟! گفتم تعیین تکلیف نکردم. نظر دادم! گفت چه فرقی میکنه؟ برداشت من اینه که تعیین تکلیف کردی. گفتم من چنین منظوری نداشتم و من مسئول حرف خودمم نه برداشت شما!! (قبول کنید که سنگین بود) در ادامه هم یه تذکر داد و تمام.تو این مقطع، یکی از کارایی که مدرسه انجام می داد این بود که هر ماه، از دبیرا می پرسید که بهترین دانش آموز این ماه کلاس کیه و اون کلاس می شد به اسم اون شخص. توی کلاس ما یه نفر دیگه هم بود که فامیلیش مثه من بود. باباش تو اداره آموزش و پرورش شهرستان پست بالایی داشت. یه بار اسم کلاس شد به نام من. به خودم گفتن برو و اسم نفرات رو بزن بالای در کلاسا. منم همین کارو کردم اما دیدم اونی هم کلاسی ما داره حسودیش میشه. به شوخی بش گفتم چرا حسودی میکنی؟ به بابات بگو یه زنگ بزنه مدرسه همه چی ردیفه دیگه. عصر همون روز معاون اومد تو مدرسه و ما هم تو خوابگاه بودیم. منو صدا کرد و گفت که اشتباه کردیم و وقتی از دبیرا پرسیدم کیو انتخاب می کنید فقط فامیلیشو گفتن و منم فکر کردم تویی و الان فهمیدم که اون یکیه. الان برو اسم خودتو با اسم این جا به جا کن. منم رفتم &quot;اسم خودمو اوردم پایین و پاره کردم انداختم تو سطل زباله&quot;. یعنی قشنگ کاری که گفته بودم رو انجام داده بود! چند روز بعد از این قضیه دفترکلاسی افتاد دستم و رفتم نمرات رو نگاه کردم. نمرات من یا از نمرات اون بالاتر بود یا باهاش مساوی بود! حالا دیگه شمام مطمئن شدین که چه اتفاقی افتاده :)اومدیم دبیرستان (دوره دوم) دیدیم این جا خیلی اوضاع بدتره. دبیر میومد سرکلاس و خیلی راحت به بچه ها می گفت: فلانی و فلانی شما فکر می کنید که حالیتونه اما هیچی حالیتون نیست! دوبار من مخاطب این حرفش قرار گرفتم. دفعه دوم بش گفتم شما از کجا میدونید من چی فکر می کنم؟ گفت من میدونم حالا یا اینی که نوشتم رو حل کن یا از کلاس برو بیرون!این دبیری که دربارش حرف زدم، سیستمش این جوریه. البته بعدها اینو فهمیدم. یعنی از مهندسی معکوس استفاده می کرد و دانش آموزایی که درسشون بهتر بود رو بیشتر گیر می داد. تا مغرور نشن و درس بخونن. یا مثلا با این که نمره کامل میگرفتن اما یه چیز الکی ازشون کم میکرد تا طرف ببینه که بیست نشده و بره درس بخونه.سر هر کلاسی یه تقویم میزدن تا دبیرا بدونن که یه دبیر قبل ایشون تو یه روز امتحان گذاشته و بقیه اون جا امتحان نذارن. یه بار تو یه روز دوتا امتحان گذاشته بودن. دبیر سوم که می خواست بذاره گفتم شما دیگه بنداز یه روز دیگه. خیلی راحت گفت اگه ناراضی هستی مدرستو عوض کن! به همین سادگی...یکی از دبیرای راهنمایی (همون دبیرستان دوره اول) رو بعد چند سال که رفته بودم دبیرستان دیدم. گفت چه رشته ای رفتی؟ گفتم ریاضی. گفت تو تا وقتی پیش من بودی یه فرمول سه مجهوله که دوتاش رو صورت مسئله میداد نمیتونستی حل کنی حالا واسه من رفتی ریاضی؟! به نظر شما این دبیر نمیتونست به من روحیه بده به جای این که بگیره؟!</description>
                <category>M2.</category>
                <author>M2.</author>
                <pubDate>Thu, 20 Dec 2018 01:49:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صبح سرد و برفی زمستان</title>
                <link>https://virgool.io/@Khode_M2/%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-o9v8mdjdig5d</link>
                <description>هوا سرد شد. چشمانم رو به سقف باز شدند. پلک زدم، پلک زدم، پلک زدم و همین طور پلک می زدم. نفس عمیقی کشیدم. بخار سفید رنگی که از دهانم خارج شد را دیدم. صدای نفسم را شنیدم. با خود گفتم: &quot;چه خوب، فکر کنم زنده ام!&quot;. نفس کشیدم، نفس کشیدم، نفس کشیدم و همین طور نفس می کشیدم و به هوهوی آن گوش فرا می دادم. حالا مطمئن بودم که زنده ام!فضا پر از سکوت بود، سکوتی مطلق. سکوت بر جو حاکم بود. جو، آرام و ساکت؛ اَه... این بازی با کلمات دیگر از کجا سر در آورد؟!دوباره نگاهم را به سقف دوختم. گویا می خواستم دوباره این چرخه را تکرار کنم. مغز در حال بارگذاری مجدد...چند ثانیه را این گونه گذراندم که متوجه شدم روی تخت نرم و راحت رنگارنگی با طرح برگ های پاییزی دراز کشیده ام. دستم را به میله تخت بالای سرم گرفتم و بدنم را کِش آوردم. احساس می کردم همان گونه که نور از چراغ مرتعش می شود، خستگی از بدنم به محیط بیرون ارتعاش پیدا می کند.گردنم را به سمت راست چرخاندم. یک دیوار سراسر سفید را دیدم با یک کمد دیواری کوچک که آن هم به رنگ سفید بود. با دیدن این سفیدی ها در چشمم سوزشی را احساس کردم. گردنم را به سمت چپ چرخاندم. پنجره ی چهارخانه ای اتاقک من باز بود و دلیل سردی اتاق من هم همین بود. به زحمت تختم را رها کردم و رفتم تا پنجره را ببندم. به جلوی پنجره رسیدم. اُه... چشمم! زمین و درختان هم لباس سفید رنگ برفی به تن کرده بودند. اما من از جنس پاییزم؛ با سرما آشنا هستم و می توانم با آن کنار بیایم اما تا به حال با یک رنگی آشنا نشده ام! پنجره را بستم. به آشپزخانه رفتم. آب را درون کتری ریختم. آن را روی شعله ی متوسط اجاق گذاشتم. صبر کردم، صبر کردم، صبر کردم و همین طور صبر می کردم تا آب جوش بیاید و بعد یک کاپوچینو دبش میل کنم.صبح برفی و سرد زمستانی من، این گونه آغاز شد.</description>
                <category>M2.</category>
                <author>M2.</author>
                <pubDate>Thu, 20 Dec 2018 00:18:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک خاطره: از قبرستان تا دبستان!</title>
                <link>https://virgool.io/@Khode_M2/%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-lmsq0n8l3mva</link>
                <description>وقت مدرسه که می شد، تازه یادمان می آمد که آری، این تابستان ها هم مانند ابرهای تابستانه می بارند و می روند؛ می آیند و زمین دل ما را کمی خیس می کنند و می روند؛ می آیند و گرد و غبار دلمان را زمین گیر می کنند و می روند. البته هنوز بزرگ نشده بودیم و برای همین گذر روزهای دیگر را به این شکل احساس نمی کردیم.در ده کم جمعیت ما سه مدرسه فعال وجود داشت، یک دبستان و دو راهنمایی. این سه مدرسه مانند سه راس یک مثلث در کنار یکدیگر و تقریبا در نقطه ای دور دست برای اکثریت قرار داشتند که تداعی بخش مثلث برمودا برای ما بودند! خوف از خود مدرسه یک طرف، ترس از طی طریقی که هر روز باید انجام می دادیم هم از سمت دیگر.هر صبح، پس از خواندن نصف و نیمه آیت الکرسی، مجبور بودم از کنار یک قبرستان بزرگ، با دیواری کوتاه بگذرم و  کمی با رفتگان ده احوالپرسی کنم؛ شاید هم چون از روز ازل قد بلند بودم آن دیوارها را کوتاه می دیدم. این که برخی از داخلش می گذشتند را دیگر نمی گویم! این گونه بود که قلب صاف و ساده ما دبستانی ها در یک پروسه شش ساله با مرگ خو گرفت! پس از گذراندن این خوان، نوبت می رسید به عبور از میان هفت-هشت برکه بزرگ و کوچک! هنوز هم نمی دانم چطور دلشان می آمد ما را از این مسیر به مدرسه بفرستند. مگر ما مثل بچه شهری ها جگرگوشه محسوب نمی شدیم؟! مگر کسی نبود که بگوید گذشتن از قبرستان بر روی روحیه شان تاثیر منفی می گذارد؟! البته هنوز هم همین آش است و همین کاسه و تنها تغییری که در این مسیر به وجود آمده این است که به در قبرستان یک قفل آویزان است و دهانه برکه ها را هم با سنگ و سیمان گرفته اند تا هیچ موجود دو یا چهار پایی به داخلش نرود. اما تنها چیزی که ما را از رفتن به طرف دهانه برکه ها باز می داشت، ترس از &quot;دامونِ کَلاکو&quot; بود. نامش برایتان ناآشناست نه؟ چیز عجیبی نیست، حکم &quot;لولو&quot; شما باکلاس ها را برای ما داشت. یادم رفت بگویم، آن زمان برای این که از ریختن آشغال و سنگ به وسیله ما در برکه ها جلوگیری شود، به خدا و روز جزا توسل می جستند؛ می گفتند: &quot;هرچیزی که در برکه بیندازید، در قیامت باید بروید داخل برکه و آن را روی پلکتان بگذارید و بیرون بیاورید&quot;!من در همان اول ابتدایی یا ماقبلش به بیماری دچار شده بودم که هنوز هم نامش را نمی دانم! اما خوب به خاطر دارم که باید هر روز دو عدد قرص &quot;کاربامازپین&quot; را مصرف می کردم که در هر بسته اش محتوی صد قرص بود. این قرص را به مدت چهار یا پنج سال، صبح یکی و شب یکی بالا می انداختم و اگر اشتباه نکنم هر دو ماه یک بار برای گرفتن نوار مغز، باید از استان خارج می شدیم و به لار استان فارس میرفتیم تا به &quot;دکتر هارونی، متخصص مغز و اعصاب&quot; مراجعه می کردیم.قرار نبود انقدر طولانی بنویسم، اما حالا برای این تقریبا خوب تمامش کرده باشم از دو خط شعر &quot;یاسر بختیاری&quot; استفاده می کنم:هرچی بود گذشت، فقط جای زخمش موند     مینویسم و مینویسم و بالا میره گردش خونروزی رو میبینم جوری حالم خوبه که چسبیدم به سقف   اون روز اگه منو دیدی فقط بگو حقش بود!</description>
                <category>M2.</category>
                <author>M2.</author>
                <pubDate>Fri, 05 Oct 2018 23:58:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عدم مسئولیت‌پذیری ایرانسل</title>
                <link>https://virgool.io/@Khode_M2/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%81%D8%B1%D9%82-%D9%85%D8%A7-%D9%88-%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%AC%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D9%82%D8%A8%D9%88%D9%84-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AA-fu4a5d6auyj8</link>
                <description> داستان از اون جایی شروع شد که دیروز یه ایمیلی برام اومد که ترجمش به فارسی میشه:&quot;مصطفی  عزیز، به عنوان یکی از کاربران ما که ثبت نام کرده، می خوایم توجه تو رو  به این موضوع جلب کنیم که ما در تایخ 4 ژوئن 2018، مورد نفوذ قرار  گرفتیم و 92.3 میلیون آدرس ایمیل از کاربران MyHeritage و پسورد هش شده اون ها به سرقت رفته.ما  وقتی متوجه این حمله شدیم که تیم امنیتی MyHeritage از طرف یک پژوهشگر  امنیتی پیامی رو دریافت کرد مبنی بر این که این پژوهشگر یک فایل به اسم  myheritage containing email addresses and hashed passwords رو بر روی یک  سرور دیگه پیدا کرده است. تیم امنیتی ما این فایل را از این محقق دریافت  کرد و دید که این فایل شامل ایمیل کاربرانی است که تا تاریخ 26 اکتبر 2017  در سایت MyHeritage ثبت نام کرده اند و بعد از حدود 8 ساعت که تیم بر روی  این اتفاق تحقیق کرده ما یک بیانیه عمومی صادر کردیم.ایمل شما یکی از ایمیل هاییه که در این دیتا بریچ بوده&quot;.خب  فکر کنم تا همین جا کافی باشه! همون طور که دیدید، گویا من در گذشته در  سایتی به اسم MyHeritage ثبت نام کرده بودم و از این سایت استفاده میکردم.  اما وقتی این ایمیل برام اومد، من حتی نمی دونستم اسم این سایت رو چجوری  تلفظ می کنن، چه برسه به این که بخوام بدونم کار این سایت چیه.اولین  کاری که کردم این بود که از دوست خوبم یعنی گوگل کمک گرفتم و اسم سایت رو  سرچ کردم. خب وقتی شما می بینی که یک سایت بیش تر از 92 میلیون کاربر داره  طبیعیه که انتظار داری با سرچ اسم سایت، اولین لینک خودش باشه که همین طور  هم شد.این  سایت به شما این امکان رو میده که بتونید شجره نامه خانوادگیتون رو داخلش  ایجاد کنید. من هنوز هم یادم نمیومد که چه زمانی توی این سایت ثبت نام  کردم! همون طور که پیش بینی می کنید، من توی اولین اقدام رفتم و پسوردم رو  تغییر دادم.در  ادامه ایمیلی که برام اومد خیلی چیزا نوشته شده بود. مثلا این که الان  دیگه سایت اون باگ رو نداره و یک لیست بلند از همه اقداماتی که اونا کردن  تا کاربراشون که شامل من هم میشه در امان بمونن. در عین حال کاری که یک  کاربر باید در چنین مواقعی انجام بده رو هم نوشته بودن.نکته  جالب برای من این نبود که بگم دمه هکره گرم که تونسته به دیتابیس سایت  دسترسی پیدا کنه. هرچند که مشخصه اونم کارش درسته :) اما من به این فکر می  کردم که اگه این اتفاق برای یک سایت ایرانی میفتاد واکنش مدیریت سایت چی  بود؟ واقعا اگه سایته ایرانی بود، به همین سادگی اعلام می کرد که ما مورد  نفوذ قرار گرفتیم؟! حاضر بود که به همه کاربرانش ایمیل بزنه و این موضوع رو  بگه؟! به نظر شما این سایت با این کارش اومد و ارزش و امنیت خودش رو زیر  سوال برد یا بیش تر از قبل برای خودش کاربر خرید؟!مثلا بیاید به یه مثال خودمونی تر بپردازیم. در گذشته ما دیدیم که یک بار دیتابیس ایرانسل  توسط هکرای خودی مورد نفوذ قرار گرفت. ایرانسل حتی متوجه این موضوع هم  نشده بود! حالا خود ایرانسل نه، ولی مگه ما سکوریتی ریسرچر نداریم که اگه  سایتامون هک شدن خبردار بشن؟! خود من چندبار دیتابیس ایرانسل رو دیدم که  داشت توی کانال های تلگرامی دست به دست می شد و هنوز یادمه که حجم این فایل  1.3 گیگابایت بود! من حتی فکرشم نمی کردم که اطلاعات داخل این فایل انقدر  مهم باشه. چون چیزی که انقدر پابلیکه که توی چندتا کانال تلگرام دیده  بودمش، پس قطعا فکر می کردم که الان دیگه حتما یه کاری کردن که با استفاده  از این فایل کسی نتونه کاری از پیش ببره. تا این که دیدم یه باتی توی  تلگرام درست کردن که وصلش کرده بودن به این دیتابیس و با وارد کردن شما  تلفن افراد (البته فقط با 5 پیش شماره و اون هم کسایی که تا قبل از سال 93  ثبت نام کردن)، می شد نام و نام خانوادگی و.... رو فهمید! خود من با وارد  کردن شماره تلفنم فهمیدم که به اسم یه خانوم اهل یه استان دیگه ثبته که  برام عجیب بود ولی درست!ایرانسل  نه تنها مسئولیت این اتفاق رو به عهده نگرفت، بلکه فکر می کنم حتی نفهمید  از کجا و چجوری و کی خورد؟! دیدیم که چه اوضاعی شد که در آخر توی  صدا و سیما این خبر منتشر شد که بات رو بستن و کسی که سازنده اون بات بوده  رو هم احتمالا به دلیل کمک در نشر اطلاعات خصوصی افراد مجازات کردن. اما  کسی نفهمید چی به سر کسی که دیتابیس رو هک کرده اومد! با این که خودم از خط  ایرانسل استفاده میکنم، اما باید بگم شرم آوره که ایرانسل حتی به خودش  زحمت نداد از کسانی که از سرویساش استفاده می کنن یک عذرخواهی خشک و خالی  بکنه!همین  الان هم من مطمئنم که کسای دیگه ای هستن که این دیتابیس رو هنوز دارن و  بعید نیست دوباره کسی بیاد و یه بات بزنه که به این دیتابیس وصل باشه که  البته کار سختی هم نیست.به  امید این که ارائه دهندگان خدمات داخلی هم یاد بگیرن که چجوری با این  حملات مواجه بشن و این که اقدامات لازم رو در این موارد انجام بدن...</description>
                <category>M2.</category>
                <author>M2.</author>
                <pubDate>Thu, 16 Aug 2018 13:44:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایت ترجمه آنلاین ایرانی ترگمان فیلتر شد!</title>
                <link>https://virgool.io/@Khode_M2/%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%81%DB%8C%D9%84%D8%AA%D8%B1-%D8%B4%D8%AF-fjgqetdnmjy7</link>
                <description>راستش من از اوناییم که توی سایتای خارجی می گردم و نوشته هاشون که اکثرا اخبارن  رو میخونم. از اون جایی که توی زبان وارد نیستم، از سایتای ترجمه آنلاینی  مثل گوگل ترنسلیت و ترگمان  استفاده می کنم تا بتونم معنی بعضی از عبارت های به کار رفته در متن رو  بهتر متوجه بشم. درسته که اکثر نوشته هارو نمی‌تونن به صورت روان ترجمه کنن، اما به یه شکل دست و پا شکسته‌ای برات ترجمه می کنن که میشه ازشون مفهوم رو استخراج کرد و من هم قصد ندارم باهاشون پایان نامه دانشگامو ترجمه کنم! :)خب، گوگل ترنسلیت که نیازی به معرفی نداره و همه میشناسنش، اما طبیعیه که  افراد کمتری با ترگمان آشنا هستن. ترگمان هم یک سرویس ایرانی ترجمه آنلاین  مثل سرویس گوگل هستش که اگه دیدگاه من واستون مهم باشه باید بگم که گاهی  اوقات بهتر از گوگل جواب میده :) شاید دلیلش اینه که سازنده هاش با دستور  زبان فارسی آشناترن! البته که نواقصی هم داره و نواقصش بیشتر از گوگله، مثلا: اگه در متن از سینگل کوت استفاده شده باشه به مشکل بر میخوره و همون  عبارت رو بدون ترجمه به شما نمایش میده، دومش هم این که گویا بخش بَک اِندش  کامل نیست و با این که قسمتی برای ورود و ثبت نام وجود داره، اما نمی‌تونید هیچ کدوم از این کارها رو انجام بدین. به هر حال خوبه که تو سال  حمایت از کالای داخلی، از این سرویس داخلی هم حمایت بشه.یکی دیگه از سرویس های ترجمه که به ترگمان مربوط میشه، ترمجیار نام داره. این سایت هم همون طور که از اسمش پیداست، تو کار ترجمه به شما کمک میکنه،  با این تفاوت که شما متنی که قصد ترجمش رو دارید در یک فایل می نویسید و  اونو با استفاده از سایت باز می کنید، و اون سایت در ابتدا برای شما یک  پاراگراف رو انتخاب می کنه و ترجمه پیشنهادی ترگمان رو نشون میده، اگر شما  این ترجمه رو دوست داشتید که اونو انتخاب می کنید و در غیر این صورت هم  زمان به شما ترجمه کلمه به کلمه و به اصطلاح تحت اللفظی رو نشون میده که  میتونید با کلیک بر روی هر کلمه، معنی اون رو بنویسید.اما من نیومدم این جا که بشینم از سرویس های داخلی حمایت کنم! هرچند که این کارو خیلی میپسندم. اما من این متن رو نوشتم که بپرسم: &quot;چرا یک سایت ترجمه آنلاین، اون هم ایرانی باید فیلتر بشه؟!&quot;در واقع این سوالیه که مطمئنم عمو  سانسورچی از خودش نپرسیده! من دیده بودم که به خاطر حمایت از سرویس های  داخلی بیان و نمونه های اورجینال خارجی رو فیلتر کنن، اما خلاف این رو تا  حالا به چشم ندیده بودم! یعنی واقعا کسی وجود داره که با دیدن کلمات و  عبارات غربی تحریک بشه؟! از اون جایی که بنای خانواده ما با دیدن موی  بازیکن های فوتبال میتونه متزلزل بشه، پس اینم میتونه همون تاثیر رو داشته  باشه!من  مثل همیشه تصمیم گرفتم که با استفاده از این سایت، ترجمه عبارتی رو ببینم  که به صفحه ای که در ابتدای نوشته دیدید، ری دایرکت شدم. حالا باید قیافه  یک مخالف فیلترینگ رو وقتی که دیده سایت ترجمه فیلتره تصور کنید :) البته  شک دارم فیلترینگ، موافق هم داشته باشه...راستش هیچ دلیلی به ذهن من نرسید که جواب سوال منو بتونه بده، ولی اگه به ذهن شما رسید، خوشحال میشم راجبش بنویسید برام.</description>
                <category>M2.</category>
                <author>M2.</author>
                <pubDate>Wed, 15 Aug 2018 15:31:32 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>