<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کیانا آتاکیشی زاده|Kiana Atakishizadeh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@KianaAtakeshizadeh</link>
        <description>چگونه می‌شود به شاخه‌ی شکسته فهماند
که باد عذرخواهی کرده است؟
-محمود درویش</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 15:47:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3187143/avatar/7Odgfj.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>کیانا آتاکیشی زاده|Kiana Atakishizadeh</title>
            <link>https://virgool.io/@KianaAtakeshizadeh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قسم به ترک های دیوار</title>
                <link>https://virgool.io/@KianaAtakeshizadeh/%D9%82%D8%B3%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-wtquecbnfott</link>
                <description>زندگی... معماری ای کلاسیک یا روستایی در دل شهر یا روستایی در حاشیه استپنجره های رنگین خانه های قدیمی یا حال و احوال کردن با گربه های خیابانی استشنیدن صدای آشنای دلنوازی از دور یا گام های فردی ارزشمند استچین و چروک های دست والدین و خنده های مادر بزرگ و پدربزرگ استچایی های نباتی و ناپلئونی های خُرد شونده استخنده های ریز هنگام کلاس درس و حواس پرتی های مکرر استپرتو های زرین خورشید از گوشه ای در رفته از دستان پرده و سوز سرماییست که از زیر در دزدکی وارد شده استبوی غذای همسایه پیچیده تر راهروی خانه و لم دادن روی مبل فرو رفته نشیمن استقسم به ترک های دیوار ، به رگ خشک درختان،به چین لباس دریا،خرده های چوب کاغذ کاهی زندگی همین چیز های کوچکیست که به چشممان بیهوده می‌آیندنئو(کیانا آتاکیشی زاده)</description>
                <category>کیانا آتاکیشی زاده|Kiana Atakishizadeh</category>
                <author>کیانا آتاکیشی زاده|Kiana Atakishizadeh</author>
                <pubDate>Tue, 09 Dec 2025 17:15:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خرده نویسی⁸</title>
                <link>https://virgool.io/karisma/%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-txk2dfebucmm</link>
                <description>کوچه ی من به دریا ختم می‌شوداز دور زیباستاما از نزدیک تر بن بستی با دیوار نگاری دریاستهمه زیبا هستند ، اما راجب قلب هایشان این را فقط یک درصد می‌گویماز افرادی که افسردگی خود رو فریاد می‌زنند دوری می‌کنمممکن است توهم هایشان را به من سرایت دهندهر از گاهی به یادگار عکس های افرادی که دیگر نمی‌بینم را مرور می‌کنم ، اما آنها دیگر مرا نمی‌شناسندهرچقدر هم زیبایی مهم باشه ، تا وقتی اعصابم بخاطر زیبایی تحت فشار قرار بگیره ترجیح میدم یک زشت خوش اخلاق و آرام باشمکیاناآتاکیشی‌زاده(نئو)پ.ن:از نصیحت افراد حتی نصیحت های خوب موقعی که فرد لب دره نا امیدیه لطفاً خودداری کنید</description>
                <category>کیانا آتاکیشی زاده|Kiana Atakishizadeh</category>
                <author>کیانا آتاکیشی زاده|Kiana Atakishizadeh</author>
                <pubDate>Wed, 13 Aug 2025 23:39:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همان که جایزالخطا صدایش می‌زنند</title>
                <link>https://virgool.io/@KianaAtakeshizadeh/%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D9%84%D8%AE%D8%B7%D8%A7-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D9%86%D8%AF-hgprlfr2fjcz</link>
                <description>درِ اتاقم را می‌بندمچراغ را خاموش می‌کنم و پتو را تا بالای ران هایم بالا می‌کشمدستانم را درهم قفل میکنم و زانوهایم را به آغوش میکشم و مطمئن میشوم که ترک آغوش نخواهند کرددیر وقت است ، کمتر از ۴ ساعت فرصت رفتن به رویاهایم در آن طرف مرز بیداری را دارمهاله های نور مهتاب از میان نقش های توری مانند پرده ، سقف اتاقم را نقاشی کرده است ، به آن خیره میشوم و خیال پردازی می‌کنم ، که چه گذشت بر من ، چطور گذشت ، می‌توانست چطور بگذرد ولی گذشت...من انسان هستم ، همان که جایز الخطا صدایش می‌زننداما این ذهن من ، برایش مهم نبود هر شب برایم اشتباهاتم را مرور می‌کرد ، نه یکبار بلکه چند باربرای چیز هایی عجیب و کوچک نگران بودم و تمام اتفاقات ممکن را در ذهنم صحنه سازی می‌کردم که ساده تر از آب خوردن بودند شده است نفس کشیدنتان طوری بشود که از حالت خودکار به حالت دستی تبدیل شود؟ شما از بدو تولد نفس کشیدید اما وقتیکه این اتفاق برایتان می‌افتد شما نمیتوانید عادی نفس بکشیدبرای هیچ اضطراب دارماضطراب من و دیگران یکی نیستند ، من برای امتحان هایم استرسی ندارم، برای تفریحاتم که میخواهند من را از درس دور کنند استرس دارم آری کهکشان عمیقی در این جسم سنگین بر روی تنه ی من قرار دارد که هر شبانه روز عذابم می‌دهدخاطرات خوب گذشته را مرور می‌کند ، افراد رفته ، افرادی که هستند اما از ذهنتان رفته‌اند ، افرادی که نیامده بودند که بروند ، افرادی که آمدند اما هیچوقت داخل نشدند ، افرادی که اخراج شده بودند...پشت را به تشک میزنم و می‌چرخند گرم است ، یک پایم را بیرون از پتو می‌گذارم و چشم هایم را می‌بندم...نئو(کیانا آتاکیشی زاده)</description>
                <category>کیانا آتاکیشی زاده|Kiana Atakishizadeh</category>
                <author>کیانا آتاکیشی زاده|Kiana Atakishizadeh</author>
                <pubDate>Thu, 31 Jul 2025 02:07:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متن آهنگ کارناوال از سینا ساعی</title>
                <link>https://virgool.io/@KianaAtakeshizadeh/%D9%85%D8%AA%D9%86-%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%88%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%DB%8C-ylbjg22qcpot</link>
                <description>متن آهنگی که سینا ساعی در افتتاحیه کارناوال رامبد جوان اجرا کرد:کارناوال از رامبد جوانجهان امروز ی جهان گسسته استهیچ تعریف یکپارچه ای ندارهشرق این حافظه عظیم هنری که کلافه و خستست و به فکر بازیابی واقعیتاشه و غرب قدرت فناوری رسانه موفق تحمیل می‌کنه و به فرم محتوا جامعیت دادهدر وضع کنونی و این افراط دو دستههنر یا محکوم میشه به تکرار گذشته یادر لایه ای از مصرف گرایی با مصداق مختلفعمق فدای سرعت میشه برا چشمای بهت زدهاما ایرانی که ما درش ایستادماین معجون متفاوتهمیشه به بهترین شکل ممکن راه حل کمبودشو شناختههمیشه راوی نجوا و زمزمه ای بوده که از روی خودش بافتهچیزی که نه غرب شنیده نه شرق حرف زدهضد مضمون متعارفاین استعداد ابزارشو می‌کنه با موج نو اصلاحمدواما کرده یک مهمو احیاکه روح زمانه همیشه این ظرفیت به موقع هلش داداون نغمهٔ آهسته خودشو هی ساخت و خودشو هی ساخت تا که بالاخره رسیده به امروز و تو خلاقیت ذهن ماهم خودشو انداختما خوشبختیم به ما شده چون الهامبه شکل ویژه ایایده ای با بافت کنش و اقدامی تولد متفاوت و نوع خاصیِ از شو و اجراستاثر ، مخاطب اثر ، خالق اثرسه رأس مهم صاحب نظرهم تابع همن هم واسطه گرنمی‌کنه این شاکله ی زاده ی بشراز هنر به فرهنگ به جامعه سفرتا بده ثمراین ی محبته فرصتهیعنی برگزاری یک رویداد هنری مفصل منسجمهمزمان با تمرین اجتماعی صلح آمیز و کنجکاوی یک سخنور مستقلبا بازتعریف مولفه های این مثلث منحصرشده منتجب به ی طرح مشخص و مدونه مطمئنبه اسم کارناوالدیگه هنرمند فقط ی کرایه کننده نیستچون دعوت می‌کنه به جدال هنر بریتا که به چالش بکشه نگاهشو هر سریاونم توسط کی تماشاگری که قطعا کردهملاکشو خطکشی و تقلیل نمیره به فقط تشویق و صدای بلند جیغتماشاگری که شاید فاقد تخصص هنری باشهاما گرایش و طرز دیدش مهمهکه این ی ادیت زدایی به جاعه و منطقیپ.ن:من از یسری از کلمات مطمئن نیستم و از جایی که تو یه گوگل سرچ کردم و متن این آهنگ نبود خودم نوشتمش و شاید کسی دنبالش بود مثل من برای همین این کارو کردم.در کل امیدوارم بخشی از متن رو درست رسوندن باشم</description>
                <category>کیانا آتاکیشی زاده|Kiana Atakishizadeh</category>
                <author>کیانا آتاکیشی زاده|Kiana Atakishizadeh</author>
                <pubDate>Sun, 20 Jul 2025 00:16:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچ وقت هدفی نداشتم</title>
                <link>https://virgool.io/@KianaAtakeshizadeh/%D9%87%DB%8C%DA%86-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D9%87%D8%AF%D9%81%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%85-dyvfxv9xb5ud</link>
                <description>هیچ وقت هدفی نداشتم که بخوام از ته دلم روش پافشاری کنمشاید برای انجام کاری پافشاری کرده باشم اما وقتی انجامش دادم دیدم که اونجا جایی برای من وجود ندارهحس بدیه که هیچ داعیه ای ندارم که باهاش آرزویی بسازمایده های زیادی دارم اما هیچکدوم رو نمیتونم اجرایی کنمهمیشه ی چیزی کمه که یک نفر دیگه که دارتش بجای من انجامش میده و موفق میشه و اون سرنوشت ساز میشهولی من بودم که شروع کننده این ماجرا بودم اما همیشه به پایان کار نگاه میکنن مگه نه؟مهم نیست مربی می بود تا زمانی که بازیکن بود عمل کنهاگر خوب عمل کنه همه میگن از تلاش و استعداد خودش بودهاما وقتی بد عمل کنه همه ی کاسه کوزه ها سر مربی بیچاره می‌شکنهآدمای زیادی رو با این ویژگی که گفتم نمی‌شناسم یا شاید بهتره بگم کلا نمی‌شناسم ولی می‌دونم هدف نداشتن چیز بدیهاینکه بدونی قاره در آینده چیکار کنی و چه گلی به سر خودت و جامعه بزنی واقعا ترسناکهشبیه به ی کاناپه شدم که هیچ فایده ای تو زندگی خودش با کسی ندارمحس و حال کاری رو ندارم یا اگر هم دارم ، همه جلو دارم میشن که انجامش میدم و بعد به مدت خسته میشن و منم دیگه انگیزه ای برای پافشاری کردند ندارمخیلی کار ها کردم خیلی جاها گشتم خیلی چیزهارو امتحان کردم اما متاسفانه هدفی پیدا نکردم یا شاید هم هدفم منو پیدا نمیکنهیا حتی ازم فرار می‌کنه تا پیداش نکنمبقیه هم نتونستن کمکی بهم بکننآخرش همه میگن ببین به چی علاقه داریخب مشکل اینه که من به همه چیز علاقه دارم ولی تا یک حدیپس با گفتن این جمله اعصاب من به کرات خورد و بغضم شکسته شدهانگار من از قصد نمی‌خوام هدف نداشته باشم در نگاه دیگرانولی من دنبال هدفم می‌گردم:)</description>
                <category>کیانا آتاکیشی زاده|Kiana Atakishizadeh</category>
                <author>کیانا آتاکیشی زاده|Kiana Atakishizadeh</author>
                <pubDate>Sun, 13 Jul 2025 00:52:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اخاذی کردن هنر نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@KianaAtakeshizadeh/%D8%A7%D8%AE%D8%A7%D8%B0%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%87%D9%86%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-hihnfsh4m1t3</link>
                <description>ما یسری آدم توی سراسر دنیا داریمکه قراره امنیت مارو تامین کننبه هر نحویتوی جاده،از نظر مواد مخدر،از نظر جرم های خیابونی و ...اسمشون مامور انتظامی پلیسهمأموری که قراره عادل باشه من راجب همشون این حرفو نمی‌زنمولی یسری از نظر عقلی فکر می‌کنن هر کسی ماشین گرون قیمتی داره،حق اونو خورده و نباید اونو داشته باشهدر حالی که شاید اون فرد با هزار تا قسط اون ماشین و گرفته باشه یا براش تلاش کرده باشه یا هر چیز دیگه ایچیکار می‌کنن؟ ی جمعی ای از این مأمور های گرامی ماشین شمارو نگه میدارن و میگن بزن کنار،ی قبض می‌نویسن قیمت خون پدرتون،قبضی که نباید نوشته می‌شده چون خطایی از شما سر نزده بودهبه شما تصویر یا سرعت ثبت شده رو نشون نمی‌دن گاها حتی دلیلش هم نمیگنی قیمت به شما میگن یا ی چیزی از شما می‌خوان و میگن اگر فلان قدر بدی الان(کارت به کارت هم نه،فقط نقدی)این قبضو نمی نویسم اگر که نمیدی هم قبضو میکنم تو پاچتاکثرا چند نفرن، اگر تو اولین بخش نگه داشتن و ازت پول گرفتن الکلی، پلیس های بعدی نزدیک اونا نمیگیرنت و میگن فلانی پول داد و اونو بین هم توخس میکنن و می‌ذارن بگذریدمن این چند وقته چند بار برامون این مشکل پیش اومد و حتی بار ها شده ماشین های مدل پایین هم الکی گرفتن،گاها بعضی هاشون رو واقعی و با دلیل واقعی میگیرن ، ولی بازم میگم راجب همه صدق نمیکنهبه هر حال من آخرین بار از این حجم از افرادی که این کارو باهامون کردن به حدی عصبانی بودم که به گریه افتادم و ممکن بود برم و پلیس هارو بزنم و بگم مدرکت کو؟هان مدرکت کو؟اگر راست میگی چرا نشون نمیدی؟من مطمئنم که ما حتی زیر حداکثر سرعت رفتیم و بالاتر نرفتیم و روی کروز بودیم و تاریخچه کروز هنوز رو جلو آمپره و تو الان داری میگی ما دروغ میگیم؟تازه میگی پول هم بدیم به خودت؟ما چرا باید به تو پول بدیم؟به چه دلیل مشخصی تو حق داری از مردم اخاذی کنی؟زنگ بزنم بیان ببرنت؟دستاتو بگیرم ببندمت به ی جایی فرار نکنی؟از صورتت فیلم بگیرم پخش کنم زندگیت نابود بشه؟نه دوست داری این کارو بکنم؟متاسفانه از جایی که این دنیا و دادگاه هاش حساب کتاب نداره ماهم دنبال دردسر نیستیم کاری نمی‌کنیم و منم نگه میدارن کاری نکنمولیاگر به شما مسئولیتی رو سپردندولتی و غیر دولتی فرقی ندارهشما حق ندارید با مردم این کار هارو بکنیدمن نباید نسبت به افراد مهم جامعه ام بی اطمینان بشم!با تشکرنئو(کیانا آتاکشی زاده)شاید به همین دلیل دیگر چشم دیدنش را نداشتم، چون شبیه کسی نبود که من تصور کرده بودم.عقاید یک دلقک - هاینریش بل</description>
                <category>کیانا آتاکیشی زاده|Kiana Atakishizadeh</category>
                <author>کیانا آتاکیشی زاده|Kiana Atakishizadeh</author>
                <pubDate>Fri, 13 Jun 2025 23:35:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ی دنیا شایدِ منفی با ی دنیا ولی و اما</title>
                <link>https://virgool.io/@KianaAtakeshizadeh/%DB%8C-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%90-%D9%85%D9%86%D9%81%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%DB%8C-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%88-%D8%A7%D9%85%D8%A7-hn89zuetvurs</link>
                <description>شاید هدفی نداشته باشم اما شبانه روز گریه نمی‌کنمبه زمین و زمان بد و بیراه نمی‌گم که چرا من راهم رو پیدا نمی‌کنمشاید حال حوصله هیچکسو نداشته باشم ولی به دوستام و خانوادم پشت نمی‌کنم شاد بودن رو از زندگی‌ام حذف نمی‌کنم و توی کنج خلوت و تاریک ذهنم پناه نمی‌گیرمشاید از واقعیت دنیا فرار کنم اما همیشه بر می‌گردم و حواسم بهش هستشاید از دور گردون زندگیم گاه به گاه های زیادی ناراضی باشم اما تلاشم رو قطع نمی‌کنمشاید خیلی چیز ها به دردم نخورن اما یادشون می‌گیرمشاید خیلی دیر به دیر به آدمای قدیمی سر بزنم اما به یادشونمشاید زندگی سخت باشه ولی نا امید نمیشینم که هر چیزی از راه رسید سنگی بهم بزنه و با سقلمه های نیش دار از جاده خارجم کنهشاید شتر شانس حتی از محله ی من رد هم نشه پس خودم با تلاش مجبورش می‌کنم راهشو به سمت من کج کنهشاید نا امید بشم ، همه ی وقتی براشون پیش میاد که جفت پوچ بشن ولی دوباره بلند میشنشاید برای خیلی از کار ها ساخته نشده باشم و خلقت من برای انجامشون نباشه اما برای پیدا کردن هدفم انجامشون میدمشاید آسیب های زیادی در طول راه ببینم ولی شوق مقصد من رو سرپا نگه می‌دارهآدما بد نیستنشاید افکارشون در موقعیت بدی قرار گرفته و اونجا مستقر شده باشهشاید با الفاظ بدی با شما صحبت کنن ولی اعماق دلشون منظوری ندارناگر همه بد بودن،شما اون آدم خوبه باشید که همه اذیتش می‌کنن و همه بهش انگ متفاوت بودن می‌زننهمون قهرمان داستانی که همرو به راه درست بر می‌گردونه حتی اگر در آخر ازش تقدیری نشهوقتی نور امید پشت ابر هاست نباید فکر کنیم برای همیشه رفته!-کیانا آتاکشی زاده </description>
                <category>کیانا آتاکیشی زاده|Kiana Atakishizadeh</category>
                <author>کیانا آتاکیشی زاده|Kiana Atakishizadeh</author>
                <pubDate>Thu, 29 May 2025 23:32:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تا بشناسم...</title>
                <link>https://virgool.io/karisma/%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%D9%85-prc6bkbkldj0</link>
                <description>من از دیار اعماق زمینم تا کرانه آسمانمن از جنس تمام مردمم،از بالای کوه ها و دامنهٔ آن تا قعر دره ها و اقیانوس های سرزمینبا مردمان کوچه ها فرعی تا محله های معروف و گران قیمتپایین و بالای شهر هااز مشکلات هر دو با خبرم،از مشکلات مادی و معنوی،از اتفاقات و حواشی آن هامن در میان مردمم،در میان ذهنیت‌ها و عقایدشان من از جاهای منزجر کننده فرار نمی‌کنم،عاشق قصر های طلایی نیستمامتحان می‌کنم،تلاش می‌کنم با مردم ارتباط بگیرم از کوچیک تا بزرگ با هر لحجه و گویشی،با هر رنگ پوست و مو و چشمی،از هر کجا و از هر خانواده ای،با هر اصل و نسب داشته و نداشته ای،با هر گذشته ای که گذشته و اکنون آن مهم است،با هر هدف و آرزوی ممکن و ناممکنی،به سود من یا ضرر من می‌خواهم که بشناسم،جهانم،حتی در سفر به مکان زندگی افراد عادی آنجا می‌روم ، جایی که هیچ حرف و عکسی ازش نیست ،جایی که اعم مردم هستند و شاید حتی بودجه‌شان به مکان های گردشگری محله‌شان نرسدپس و به کوچه و پس کوچه های می‌روم گاهی به پس کوچه های ذهن افرادهر آنجا که بتوانم و بگذارند می‌رومتا بشناسم...مگر مهم است از کجا آمده ایم؟نئو(کیانا‌آتاکیشی‌زاده)من از خدامه باران ببارد به دل های ننگینتانبه عقاید خاکستری افراد...-کیانا آتاکیشی زادهسرانجام باورت می‌کنندباید این کوچه‌نشینانِ ساده بدانندکه جرم باد … ربودن بافه‌های رویا نبوده است.-سید علی صالحی</description>
                <category>کیانا آتاکیشی زاده|Kiana Atakishizadeh</category>
                <author>کیانا آتاکیشی زاده|Kiana Atakishizadeh</author>
                <pubDate>Thu, 27 Mar 2025 02:17:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رودخانه خونی</title>
                <link>https://virgool.io/@KianaAtakeshizadeh/%D8%B1%D9%88%D8%AF%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C-ubyelfhdcsoy</link>
                <description>Bloody riverدستانش را مشت می‌کند و رد ناخن هایش بر کف دستانش نقش برمی‌داردبر لبه ی حاشیه رودخانه ایسکیتیمکا قدم بر می‌دارد و فریاد هایی از اعماق وجودش سر می‌دهدبا تمام قلبش بعد از مرگ اون می‌خواهد دیگر بی او نباشدبه آب رودخانه نگاه می‌کند که زلال و آبی‌ستبه انعکاس تصویر خویش در آب می‌نگرد،به انعکاس خویش بدون او...چنگی به سینه اش می‌زند و هق هق کنان همچو مادری که فرزندش را در دستانش به خاک سپرده باشد زاری می‌کند تار و پود لباسش کش می‌آید و ناخن هایش از روی لایه نازک شده پارچهٔ لباسش ، پوستش را می‌خراشد برف می‌بارد و کریستال های خوش نقش و نگاری از آسمان به زمین نازل می‌شودآب رودخانه در حال یخ زدن بود،از گوشه رود تکه ای از یخ در حال شکل گیری را می‌شکند و آن را در دستش می‌گیردتیزی اش مانند دندان های پلنگی وحشی و بُرنده است خون به راه می‌افتد؛با دست چپش یخ را که کف دست راستش را بریده است می‌گیرد و یخ را روی داخل مچ دست راستش قرار می‌دهد...با خودش در حین خونریزی می‌خواند:طنین آرام صدایتبه گوش می‌رسدچونان آواز پرنده‌ای در بندکه خواب را از سر می‌پراند.نگاه‌ات را در می‌یابمو چشمان نیل‌گون‌اتدر اشتیاق توروح‌ام را می‌فرازد.چه خوش می‌گریمدر میانه‌ی شادمانی‌ام:آه، تا در بَرَت گیرمجایی حوالی قلب‌ام.-میخائیل لرمانتافخود را به آب می‌سپارد و بی وداع از زندگی،به مرگ درود می‌فرستد...نئو(کیاناآتاکیشی‌زاده) https://www.aparat.com/v/g27vi3v پ.ن:دلیل اصلی قرمز شدن رودخانه ایسکیتیمکا زباله های صنعتی است!این رودخانه به رودخانه خونی نیز شهرت پیدا کرده است.</description>
                <category>کیانا آتاکیشی زاده|Kiana Atakishizadeh</category>
                <author>کیانا آتاکیشی زاده|Kiana Atakishizadeh</author>
                <pubDate>Mon, 17 Mar 2025 16:56:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به دنبال پناهگاهی می‌گردم</title>
                <link>https://virgool.io/karisma/%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%85-qz12jvo5fgti</link>
                <description>من به دنبال پناهگاهی می‌گشتمسقف بالای سرم را هم خراب کردندپشتوانه ی زندگی ام امید بود نا امیدش کردندتلاش هایم موفقیت آمیز بودبیشتر طلب کردندخوشی هایم را ربودندچشمانم را اشکوار کردنددرخواست تشویق کردمسرزنشم کردندحالم بد بودبدترش کردندفریاد زدمدر قفسی حبسم کردندآرزو کردم حتی آرزویم را هم به تمسخر گرفتندگریه کردمدعوایم کردنداین آدمی راآدم کوچک راطلب حلالیت خواهی کرد و انتظار حلالیت نیز خواهی داشت؟برای بار هزارممن نیومدم تو این دنیا درس بخونماومدم زندگی کنمو راز زندگی هم اینه که زمانتو طوری که دوست داری هدر بدی و به کسی آسیب نزنینئو(کیانا آتاکیشی‌زاده)</description>
                <category>کیانا آتاکیشی زاده|Kiana Atakishizadeh</category>
                <author>کیانا آتاکیشی زاده|Kiana Atakishizadeh</author>
                <pubDate>Sat, 15 Mar 2025 12:41:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تفاوت...</title>
                <link>https://virgool.io/@KianaAtakeshizadeh/%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-obhzavncpb7t</link>
                <description>چرا همه باید شبیه هم باشند؟اصلا معیار زیبایی را چه کسی اعلام کرد؟چه کسی نژاد پرستی را در این دنیا مطرح  کرد؟چه کسی تفاوت را ناپسند جلوه داد؟همه ماشین های تو خیابان یا سفیدند یا سیاه،تک و توک ماشین های طوسی رنگی دیده می‌شود.مردم ماشین آبی رنگ را نمی‌خرند که در موقع فروش روی دستشان نمانداکثر مردم نمی‌داند که ماشین سفید در هنگام کثیفی کمتر جلوه می‌کند پس همه دلیل اول را می‌آورند.در مدارس به خصوص مدارس دخترانههمیشه یونیفرم های یکدست ساده و بلند و بدون طرح از ۶ سالگی به تن دختران می‌کنند رنگ آن ها اکثرا تیره است و بی روح،اما در عوض همه یکدست می‌شوندبهانه کسی مشکلات مالی دارد و نمی‌تواند لباس های خودش را پپوشد را اینجا باز نخواهم کرداما طراح یونیفرم های مدارس می‌توانند کمی خلاق باشند،نمی‌توانند؟ما می‌گوییم معیار های زیبایی از فیلم و سریال های خارجی نشأت می‌گیرد مانند انیمیشن هایی مثال باربی و پرنسس هالاغر بودن،پوست روشن،داشتن دماغ کوچک و سر بالا،موهای روشن و صاف،چشم های رنگی و...اما محتواهای ایرانی خودمان هم همینگونه است،همه‌شان را نمی‌گویماما این ذهنیت در بیشتر مردم نقاشی شده است که در نگاه اول به سراغ کسی که با معیار های زیبایی تعریف شده می‌روند حتی اگر بد اخلاق و بی عرضه باشد و پر از عیب و نقص باشدکه همینجا بحث نژاد پرستی به بازی کشیده می‌شودچند نفر از شما حاضرید با یک فرد رنگین پوست دوست شوید؟افراد زیادی نیستیدهمه اش بخاطر همان معیار های احمقانه استافراد رنگین پوست،موهای فر(یا حتی وز)،وزن بالا،قد خیلی کوتاه یا قد خیلی بلند در برابر رقیبانشان همیشه تنها می‌مانند و مورد تمسخر قرار می‌گیرندافرادی که مسخره می‌کنند اکثرا از عدالت سخن می‌گویند اما نمی‌دانند خودشان باعث این ناعدالتی شده اند...در بین ۱۰ نفر،همه قرار نیست نمره ۲۰ را بگیرند همه قرار نیست یک چیز به تن کنندهمه قرار نیست شبیه ‌هم دیگر باشند و خود را طبق معیار ها تغییر دهند تا فقط توسط مردم پذیرفته شونددر میان این همه رنگ سیاه و سفید ، سبز پوشیدن عیبی ندارداین همه دیوار سفید،یکیش را رنگین کرد مشکلی ایجاد نمی‌کنددر حضور مُد ، راه و روش خود را رفتن چرا بد دیده شود؟...مثال زیاد استخیلی زیاداما در نهایت همه می‌خواهند همرنگ جماعت شوند تا پذیرفته شوند...نئو(کیانا‌آتاکیشی‌زاده)</description>
                <category>کیانا آتاکیشی زاده|Kiana Atakishizadeh</category>
                <author>کیانا آتاکیشی زاده|Kiana Atakishizadeh</author>
                <pubDate>Fri, 07 Mar 2025 11:20:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ببخش</title>
                <link>https://virgool.io/@KianaAtakeshizadeh/%D8%A8%D8%A8%D8%AE%D8%B4-m2qusbhtb0pl</link>
                <description>ببخش که هنگام خواندن نامه ام چشمان غیر قابل  وصف تو را تر کردم؛از ترک تو از من هیچ کینه ای در دل من جوانه نزد اما می‌سوزد جگرم از اینکه تورا ندارم،گرچه لیاقتت بیشتر از من‌است ولیکن تو بی من به اوج خواهی رسید،برایم از آن بالا دست تکان می‌دهی؟ما از دو خط منطبق بر هم به دو خط موازی تبدیل می‌شویم،اشکالی ندارد،فریاد بزن و سرزنشم کن من تا ابد صبر خواهم کرد تا تورا دوباره ببینم،اما نگران من نباشبه دنبال من نگرد، پلکان موفقیت کنونی‌ات را بخاطر من به پایین برنگرد بگذار خاطراتت، آرزوهای جوانی‌ات باشند،خاطراتت با من را بُکش و در گودالی عمیق در اعماق ذهنت به خاک بسپرجایگاهت در قله هارا معطل نکن!لطفا برو!نئو(کیانا‌آتاکیشی‌زاده)</description>
                <category>کیانا آتاکیشی زاده|Kiana Atakishizadeh</category>
                <author>کیانا آتاکیشی زاده|Kiana Atakishizadeh</author>
                <pubDate>Wed, 05 Mar 2025 22:43:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خرده نویسی⁷</title>
                <link>https://virgool.io/@KianaAtakeshizadeh/%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-zkjuuebatkis</link>
                <description>من آسمان را در شب روشن می‌کنموگرنه هنرمند بودن در روز را که همه انجام می‌دهند...هر کجا رفتمسخن از تو بودهر کجا رفتیو یادی از تو بودبدان من آنجا بودم...برایت مهم نبود که قلب مرا هلاک کردیاما من حتی اگر به من از پشت نیز خنجر زنی؛تو را با خوبی هایت یاد خواهم کردبا همان ذره ای از قلبم که باقی مانده است...اعتراف سختهاعتراف به اینکه حسادت می‌کنی اما تو محکوم به سکوتی«ببخش که تو رو وابسته خودم کردم و رها کردم»ای کاش این جمله را حداقل در دلت به من می‌گفتی...نئو(کیانا‌آتاکیشی‌زاده)</description>
                <category>کیانا آتاکیشی زاده|Kiana Atakishizadeh</category>
                <author>کیانا آتاکیشی زاده|Kiana Atakishizadeh</author>
                <pubDate>Wed, 05 Mar 2025 22:26:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خرده نویسی⁶</title>
                <link>https://virgool.io/karisma/%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-qcymvxoqbudx</link>
                <description>هر آنچه گفتم،حقیقت بود؛هر آنچه خواهم گفت از ملامت های تو خواهد بودمن در میانم؛در میان انسان هادر میان کار هادر میان فکر ها،گاهی در میان هایت سراغی از من بگیرحواست نبود زمانی که منو زیر نور آفتاب گذاشتی اما یادت رفت بهم آب بدی...گرچه آب بودم اما از وقت گذراندن با آتش پشیمان نیستم،لذتش را بردم و از خواب بیدار شدم:)صدایی نام مرا فریاد می‌زند؟خیر،من در تصورات ذهنم نیز تنها هستم...نئو(کیانا‌آتاکیشی‌زاده)</description>
                <category>کیانا آتاکیشی زاده|Kiana Atakishizadeh</category>
                <author>کیانا آتاکیشی زاده|Kiana Atakishizadeh</author>
                <pubDate>Fri, 24 Jan 2025 16:29:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یاقوت قرمز</title>
                <link>https://virgool.io/@KianaAtakeshizadeh/%DB%8C%D8%A7%D9%82%D9%88%D8%AA-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-zyivqwizzajz</link>
                <description>او طولانی ترینه من بودطولانی ترین اعتماد من به فردیدر رگ هایش خون جاری نبودبلکه امینت جریان داشتامید به بهتر شدن و شوق در چشمانش ماندگار بود زندگی‌اش آرزویم بود،مهربانی های پی در پیشاو یلدای من بودیاقوت قرمز ، سنگ عمر من نئو(کیانا‌آتاکیشی‌زاده)-یــــلـــــــــــدا مــــــبارکــــــ-</description>
                <category>کیانا آتاکیشی زاده|Kiana Atakishizadeh</category>
                <author>کیانا آتاکیشی زاده|Kiana Atakishizadeh</author>
                <pubDate>Wed, 18 Dec 2024 22:12:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرشتهٔ امید؛</title>
                <link>https://virgool.io/@KianaAtakeshizadeh/%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87%D9%94-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-boe5l72gsodq</link>
                <description>فرشتهٔ امید من بالا تر از محدوده نقشه های نمودار هوایی در منطقه ای که مسدودگر GPS داشت راهش رو به اتاق ذهن من گم کرداما پیامی به ذهنم رسوند:از رنگ ها لذت ببراز پرواز هماهنگ پرندگان و نسیم باد لذت ببراز خوشی های کوچیکی مثل صدای خش خش برگ های پاییزی زیر پاهات،از دیدن قطره های بارون کف دستت موقع آلودگی هوا،از گرفتن کادو های کوچیک،بغل های یهویی موقع ناراحتی،دیدن اطلاعیه(notification) واریز پول،شنیدن جملهٔ «بخواب، تو اخبار گفتن امروز همه مقاطع تحصیلی تعطیله»،دیدن دوغ توی یخچال موقعی ای که زبونت از شدت تندی غذا داره به زمین و زمان دشنام های عجیب و غریب میده،گرفتن نمرات امتحانی که مطمئن بودی افتضاح داده بودی ولی میبینی نمره ی بالایی گرفتی، لذت ببر،تشکر کن،لحظه به لحظه زندگی کن از روی کاشی ها بپر و روی لبهٔ جدول کنار پیاده رو راه بروبشین روی صندلی های بلند و پاهاتو تاب بدهبا لباس رنگ روشن روی چمن ها دراز بکش و به آسمون نگاه کن بلکه تمیز بشهتو چه لذت های کوچیکی رو می‌شناسی تا منم ازشون لذت ببرم؟نئو(کیانا‌آتاکیشی‌زاده)</description>
                <category>کیانا آتاکیشی زاده|Kiana Atakishizadeh</category>
                <author>کیانا آتاکیشی زاده|Kiana Atakishizadeh</author>
                <pubDate>Sat, 14 Dec 2024 20:46:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اِی اِپسیلون</title>
                <link>https://virgool.io/@KianaAtakeshizadeh/%D8%A7%D9%90%DB%8C-%D8%A7%D9%90%D9%BE%D8%B3%DB%8C%D9%84%D9%88%D9%86-hqclxuzxnmzs</link>
                <description> https://www.vecteezy.com/video/6102722-realistic-futuristic-sci-fi-spaceship-corridor اِپسیلون هاسفینه اِچ اِپسیلون،ساعت ۳:۴۰ صبح به وقت زمینطبقه ۲۴:«روی زمین گرده نشسته،توی سفینه فقط طبقه ۱۵ گلخونه داره...طبقه ۲۴ پایین موتور خونه‌ست چجوری اینجا خاک اومده؟»صدای بلند و ناهنجار موتور خونه صدای اون رو محو کرد،قدم زنان جلو رفت صدای پوتین های قدم های دو سرباز رو شنید و گوشه ی راهرو قایم شد:«هی مرد به نظرت اگر اون دو نفر نمی‌یوندن سفینه ما،بارم مجبور بودیم بیایم اینجا؟»«واقعا حیفه که فقط می‌تونیم به اپسیلون ها بریم،شنیدم سفینه های آلفا خیلی تنوع غذایی بیشتری داره،تازه تفریحاتش هم بیشتره!»«واقعا حیف ش‌‌‌...»به راهروی سمت راست پیچیدن و سوار آسانسور شدندبیرین از پشت سطل گوشه راهرو بلند شد و سریع از در انتهایی عبور کرد،وارد سالن بزرگی شد که ی دایره نئونی فولادی بزرگ توی ی سالن خالی رو دیدطبقه ۲۴بیرین داخل هاله ی آبی ای در میان دایره پرید،برگشت تا پشتش را ببیند،هاله ی آبی رنگی در مرکز دایره کوچک تر و کوچکتر و سپس ناپدید شد.صدای پای یک آدم معمولی از توی راهرو اومد و بیرین ترسید،هیچ چیزی اونجا نبود که پشتش قایم بشهپس طوری رفتار کرد که انگار باید اونجا می‌بوده باشهسفینه اِچ آلفا تا اِچ اِپسیلون بیشتر مسافرانش اهل کشور چین بودندبیرین از مادر آذربایجانی و از پدر چینی بود در زمانی که در زمین بودند در چین زندگی ‌می‌کرد اما بعد از بیمار شدن والدینش بی سرپرست شد،پدرش جزوی از مدیران بالا رتبه بود که هر کسی که حتی فکرش را هم بکنید خدمت گذار او بود،پس به قوای می‌توان گفت پول از پاروهایش بالا می‌رفت و همه آنها را برای بیرین به ارث گذاشته بودمردی کت و شلواری از در وارد شد و دختری با موهای مشکی صاف بلند تا شانه با لباس های گران اسپرت دید،کفش های بیرین اندازه تمام زندگی آن مرد قیمت داشت،بیرین که ناخن هایش را برانداز می‌کرد صدای مرد را شنید اما ندید که آن مرد آسیایی نیست پس گفت:«وو شی جیانچا رو لای ده» مرد که متوجه نشد بیایم چی گفت پرسید:«متاسفم بانو من چینی بلد نیستم شما کی هستید؟»بیلین با آرامش و متانت سرش رو بالا آورد و گفت:«من از طرف تیم بازرسی اومدم،بیلین ژی‌هویی هستم»مرد دست پاچه شد و دستش را از روی دکمه قرمز هشدار روی در برداشت،به نظر تازه کار می‌آمد:«عذر می‌خوام که نشناختمون خانم ژ-ژی لویی»«ژی‌هویی»«به سفینه اِی اِپسیلون خوش اومدید،به نشر شما منتخب بازرس اِچ اِپسیلون هستید،افتخار دادید که اومدید،چند روز پیش منتظر شما بودیم،بگذارید راهنماییتون کنم،من تایلر...»بیرین پرید وسط حرف مرد جوان:«خیلی خب تایلر لطفا منو به اتاقم ببر و بعدا مزاحمم شو»مرد که نمی‌دانست چه کاری باید انجام بده دستش را به سمت در خروجی نشان داد و جلوی بیرین به راه افتاد...مردی بلند قامت وارد کلاس شد،به نظر ورزشکار می‌آمد با عینکی مستطیل شکل و موهای جو گندمی رنگ شده اش، با پیرهن سفیدی با کراوات قهوه ای تیره ای در میان کلاس ایستاد تا دید کامل به همه بچه ها داشته باشد:«من استاد درس سالم نگه داشتن نِرف شما هستم،اگر سوالی هست بپرسید» هیچ کس در طول کلاس سوالی نپرسید و فقط به توضیحات مقدماتی درس گوش دادیم،زنگ تفریح که خورد همه سریع بیرون رفتن تا فقط دیگه توی کلاس نباشن اما من توی کلاس نشستم،بعد از چند دقیقه بلند شدم تا برم دنبال سلین بگردم که با ی دختر آسیایی بلند قد رو به رو شدم:«سلام دختر خانوم،می‌دونی طبقه ۲۴ کجاست؟»«طبقه ۲۴؟همه سفینه ها فقط ۲۳ طبقه دارن!»«آم آره متاسفم منظورم طبقه ۲۳ بود» از جنس لباس هاش متوجه شدم که احتمالا آدم معروفیه و به زبان ما مسلط نیست«اینجا طبقه ۲۲ هستش شما باید برید ی طبقه بالاتر،می‌تونید از آسانسور راهرو اصلی راحت برید اونجا،و فکر کنم باید از مترجم مچ بند هوشمندت استفاده کنی»«ممنونم،اینجا کسی از سفینه ی دیگه ای هستش؟»«منظورت چیه؟»«هیچی...هیچی...ممنون»دختر سریع از من دور شد و به سمت آسانسور رفت،سلین منو پیدا کرد و گرم صحبت شدیمدیدم دختر جوون منو از نبش راهرو دید میزنه و اسکن می‌کنه،پس سلین رو کشیدم جایی که در دیدرس دختر نباشیم و ادامه صحبتمون رو دنبال کنیم...نئو(کیانا‌آتاکیشی‌زاده)</description>
                <category>کیانا آتاکیشی زاده|Kiana Atakishizadeh</category>
                <author>کیانا آتاکیشی زاده|Kiana Atakishizadeh</author>
                <pubDate>Thu, 31 Oct 2024 20:15:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اِی اِپسیلون</title>
                <link>https://virgool.io/@KianaAtakeshizadeh/%D8%A7%D9%90%DB%8C-%D8%A7%D9%90%D9%BE%D8%B3%DB%8C%D9%84%D9%88%D9%86-cdoeamiy9vkk</link>
                <description>طبقه ۲۲۲۳ منفردطبقه ۲۲ اکثرا برای تحصیل کودک ها تا نوجوانان سفینه ها بوداز جایی که ما دیگه قرار نبود به زمین و منظومه شمسی برگردیم پس مجبور بودیم راجب سیاره نرف توی کلاس های درسیمون یاد بگیریماما بجز آموزش درباره ویژگی های سیاره باید دروس «سالم نگه داشتن نرف» رو هم یاد می‌گرفتیم تا مثل زمین نابودش نکنیمبر عکس بقیه تصورات که کودکان زیر ۱۸ سال زندانی نمی‌شن اینجا معتقدند هر چقدر آدم کمتری توی راهرو ها تردد کنه بهترهپس ریز به ریز حرکاتمون رصد،شنود و چک میشهاز پشت پلک هام متوجه شدم نور اتاقم روشن شده و این یعنی بابام چون خواب موندم اومده تا بیدارم کنه:«بابا جان تو مگه امروز قرار نیست کلاس بندی بشی؟مگه ساعت ۷ نباید اونجا باشی؟حالت خوب نیست؟» سوال آخر رو با نگرانی پرسید چون اگر مریض بشم توی طبقه ۵ بستری و قرنطینه میشمطبقه ۵نصف طبقه پنجم بیمارستان سفینه است و جزو پایین ترین طبقات سفینه است،حتی اگر مریض هم نباشید و برید توی اون طبقات قطعا ی مشکلی براتون پیش میاد، هیچ کس نمی‌دونه چرا توی طبقات پایین ی‌سری بیماری های عجیب پیدا میشه در حالی که هیچ کسی با بیماری عجیبی مجوز خروج از زمین رو نگرفته بود،اما قطعا ی روزی میرم اون پایین و می‌فهمم قضیه از چه قراره...پدرم از ما بین در و راهرو به اتاقم وارد شد و دوباره پرسید:«خوبی بابا جان؟»خمیازه عمیقی کشیدم و خودمو بالا کشیدم طوری که به دیوار بالای تختم تکیه بدم:«مگه ساعت چنده؟»«۵ دقیقه به هفت»پاهام لاب پتو گره خوردن و مثل پروانه توی پیله پیچیده شدم و افتادم زمین،سریع خودمو آزاد کردم و دویدم سمت دستشویی و پدرم رو به سمت دیوار کنار زدم و در رو توی صورتش بستم تا لباسمو با سریع ترین حالت ممکن عوض کنم.وسایلی نیاز نداشتم چون اولین جلسه بود و کتاب هم نداریم،واقعیتش کتاب واقعی چند تا توی زمین دیده بودم اما خیلی جالب نبودن و خیلی جاگیر بودنما با هولوگرام درس می‌خوندیم و مشق هم نداشتیمکفشامو پام کردم و با سر به سمت آسانسور دویدمجلوی راهرو اصلی ی عالمه بچه رو دیدم که از ۷ تا ۱۸ ساله اونجا بودنخوشحال شدم که هنوز کلاس ها شروع نشده و به موقع رسیدمبه دیوار تکیه دادم و نفس نفس زدم،به ساعتم نگاه کردم ساعت ۷:۰۱ دقیقه بود که همون لحظه ی چیزی دستمو لمس کرد.سرمو آوردم پایین و آیما رو دیدم که با همون گلسر قشنگ داره بهم سلام می‌کنهاز دور ی نفر صدا زنان با شوق به سمتم دویید،سلین بوددختری با موهای روشن حالت دار بلند ولی پوست سبزه،چشمای عسلی و مژه های بلند،لباس ساده‌ای تنش بود،ی تیشرت و شلوار ساده...دوست زمینیم که وضعیت مالی خوبی نداشت و توی طبقات بالا ندیده بودمش:«کیانا...کیانا...نمی‌دونی چقدر خوشحالم که دیدمت... مجوزو گرفتیم!مجوزو گرفتیم!» «این که عالیه سلین!کدوم طبقه اید؟ندیدمت توی طبقات!»«طبقه ۶ بالای بیمارستان...ولی به هر حال الان اینجام!»نمی‌خواستم به این فکر کنم که ممکنه بیمار بشه اما سعیمو کردم توی حالت چهره ام نگرانی رو نبینه،ی نفر از پشت گردنم سلام کرد و پریدم هواآیزاک بود(اسحاق خودمون)،آیزاک خانواده مذهبی مسیحی داشت اما برای من مهم نبود اون از چه خانواده ایه،اخلاق خودش مهم بود که از اون نظر کامل بود.آیزاک رو توی طبقه ۱۸ دیده بودم و قبلا توی ی مدرسه درس می‌خوندیممثل همیشه با گردنبند صلیبش بود،موهای حالت دار مشکی کوتاهش رو بالا داده بود و صورتش قابل دیدن بود،ی پیرهن چهار خونه سبز و قهوه ای روی تی شرت مشکیش تنش بود و کیف لوازم ضروریش که شامل کمک های اولیه می‌شد رو توی کوله سبز تیره اش روی دوشش بود،اون همیشه نگران بود و معتقد بود با دعا زخم ها خوب نمی‌شن!صدای آشنایی از پشت اومد:«سلام کیانا از طبقه ۲۱»متوجه شدم آیهانه،«سلام آیهان از طبقه ۲۳»سلین به شونه ام چسبید و دم گوشم زمزمه کرد:«چجوری این ماله طبقه ۲۳ عه؟»هممون انتظارمون از بچه های طبقه ۲۳ آدامی لوس و بی عرضه و خودشیفته بود،حق هم داشتیمگروهی از بچه های خودشیفته طبقه ۲۳ یکم جلوتر میز گردی راجب مزایا اتاقشون تشکیل داده بودن و با لباس های ابریشمی و گرون مارک دار اومده بود توی طبقه ۲۲ که ممکنه حتی کار عملی هم داشته باشیمآیهان که متوجه شد سلین چی گفته در دفاع از خودش گفت:«لطفا منو با اونا توی ی گروه حساب نکنید،من روی به دیوار تکیه می‌دم!»آیزاک صدای ترکیدن بمب ساعتی داد،آره خب خندیدن هاش یکم عجیبه ولی پسر خوبیه:«خدای من شنیدید چی گفت؟به دیوار تکیه می‌ده!»«باشه باشه منظورم دقیقا اون نبود ولی اونا حتی به دیوار هم تکیه نمی‌دن!»خنده ام رو جمع کردم و گفتم:«می‌دونبم منظورت چیه،آیزاک یکم زیادی درجه خندیدنش بالاست» به سمت آیزاک اشاره کردم،دستمو گذاشتم روی شونه سلین:«ایشون هم سلینه،این دو نفر دوست های من از زمانی هستن که توی زمین مدرسه می‌رفتیم»آیهان خواست خودش رو معرفی کنه دستشو رو به طرف آیزاک بلند کرد:«من آیهانم...» آیزاک پرید وسط حرفش و ادامه داد:«از طبقه ۲۳ منفرد»توصیف جالبی بود،اون مثل ی انفرادی توی زندان عمومی بودی خانم بلند قد با کفش های پاشنه بلند و کت دامن آبی رنگ از انتهای راهرو به سمت بچه ها اومد:«سلام بچه ها،من خانم سلگی هستم،لطفا از طریق مچ بند هاتون که الان بهشون شماره کلاستون ارسال میشه رو پیدا کنید و منتظر استاد اولتون باشید.همه مچبند ها روشن شدند و عدد و حروفی را نشان می‌دادند عدد نشانه پایه کلاسی و حروف نماینده کلاس بودند.مچم رو بالا آوردم و i² رو به صورت هولوگرامی دیدم و به سمت راهرو سمت چپ رفتم که بالای آن تابلویی نوشته شده بود که i,h,g را نشان می‌دادبه اواخر راهرو رفتم تا به کلاس رسیدم آیهان و آیزاک رو دیدم که بعد از من توی کلاس اومدن اما سلین رو ندیدم،از آیزاک پرسیدم:«سلین کجاست؟»«سلین جزو پایین ترین طبقاته،هیچ جوره با ما نمی‌انداختنش توی ی کلاس»«مگه طبقه چنده؟»آیهان پرسید «طبقه ۶...»«اما اونجا که...نمی‌تونه زیاد دووم بیاره» «می‌دونیم اما به روش نیار،سلین و خانوادش به سختی مجوز گرفتن که از زمین خارج بشن»رو صندلی ها نشستیم و آیهان رو به من آروم برگشت و گفت:«تو نژاد پرست نیستی نه؟آیزاک مذهبیه و سلین هم ...»برگشتم به سمتش و با قاطعیت گفتم:«برای من مهم نیست از چه خانواده ای اومدن یا چه ظاهری دارن،سیاه یا سفید،مذهبی یا اختشاش گر،کارگر یا بازیگر اونها نماینده خودشون هستن،وقتی می‌بینم چه آدمای خوبین  دلیلی نمی‌بینم که باهاشون حرف نزنم یا دوست نشم»لبخند رضایت زد و برگشت...ی ربات وارد کلاس شد و شروع کرد به سخنرانی:دانش آموزان کلاس i² باید از ساعت ۷:۳۰ تا ۱۱ سر کلاس حاضر بشن و آخر هفته ها به وقت زمین را می‌توانند استراحت کنند،امسال تصمیم گرفته شده است هیچ آزمونی تستی نباشد و تمام آنها تشریحی باشد.استاد های شما مسئول هستند هر سوالی را به تعداد دفعاتی که شما نیاز دارید توضیح دهند.ربات کلاس رو ترک کرداستادی وارد کلاس شد،انسان بود،بلند قامت بود...نئو(کیانا‌آتاکیشی‌زاده)</description>
                <category>کیانا آتاکیشی زاده|Kiana Atakishizadeh</category>
                <author>کیانا آتاکیشی زاده|Kiana Atakishizadeh</author>
                <pubDate>Wed, 30 Oct 2024 23:01:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سنگ های شایعه؛</title>
                <link>https://virgool.io/@KianaAtakeshizadeh/%D8%B3%D9%86%DA%AF-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%B9%D9%87-bcbxsjwjsf62</link>
                <description>به قلبمان سراسیمه چنگ می‌زنیم و او را مقصر می‌دانیمبی‌قرار برای دریافت توجه و محبت از دیگران به تظاهر کردن اجازه ورود به پوسته‌مان می‌دهیماحساس می‌کنیم باید سهمی در همه چیز داشته باشیمدر درددل های هر فرددر دعوا های اتفاق افتادهدر شایعات روزمرهبگذارید مانند برگی بر روی امواج رود باشیمبگذاریم زندگی بگذرد و او ما را با خود همراه کندحتما نباید بدوییم گاهی می‌شود فقط تند تر راه برویم گریه کنیم،ناراحت بشویم،اخم کنیم،ناراضی به نظر برسیم دست از تظاهر های دروغانه برداریمدیگران از آدم های متظاهر خوششان نمی‌آیدبگذارید ببینند بی نقص نیستید و همانند آنها هستید شما هم مثل آنها اشتباه می‌کنید و حق این کار را داریدصادق بودن کافی نیست،ظاهر ها هم باید صادق باشند بر روی امواج روان دراز کشیده ام سنگ های شایعه های قدیمی را در اعماق به سختی می‌توان دیدبوی دعوا در نسیم می‌آید و می‌رودبرگ ها از درختان می‌افتند و با من هم مسیر می‌شوندمن از چشم های آدم ها متوجه می‌شوم که چگونه انداگر دیدم حالشان خوب نیست با گفتن جمله ای سعی می‌کنم چند ثانیه ای چشمانشان را شاد کنم، قلبشان را شاد کنم،حواسشان را پرت کنمشاید خیلی از چیز ها تقصیر قلب هایمان باشد اما حتما قلبمان نقطه روشنی در چیزی دیده بود که مغز ندیده بود...به قلبمان اعتماد کنیم اما بگذاریم استراحت کند و در امان باشد:)نئو(کیانا‌آتاکیشی‌زاده)پ.ن:از جایی که چند وقته ویرگول جو غمگین پاییز و مهمون کرده گفتم یکم جو آرامش هم نیازهو همچنین ویرگول جایی برای خواندن و نوشتن بود اما الان شده برای سرگرمی یسری از افراد که محتوای پست هاشون هیچ متن یا پادکست غمگین شاد آموزنده دردناک عجیب داستان یا مستند ماندی نیست و این پارتی های که قبلاً چند ماه یکبار توی ویرگول برای عوض شدن جو ها و برگرفته از پی نوشت های بچه ها بود داره به دست یسری ها به بی راهه کشیده میشه و آدمو از اومدن به ویرگول منصرف می‌کنه لطفا ماهیت ویرگول رو عوض نکنیم!</description>
                <category>کیانا آتاکیشی زاده|Kiana Atakishizadeh</category>
                <author>کیانا آتاکیشی زاده|Kiana Atakishizadeh</author>
                <pubDate>Thu, 24 Oct 2024 20:39:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اِی اِپسیلون</title>
                <link>https://virgool.io/@KianaAtakeshizadeh/%D8%A7%D9%90%DB%8C-%D8%A7%D9%90%D9%BE%D8%B3%DB%8C%D9%84%D9%88%D9%86-o7ta5zmfao8q</link>
                <description> پنجره های قدی راهرو های کنارینِرف۱ میلیارد نفر آدم اولین بار به سیاره ی خاکی بزرگترین از زمین ۲۰ سال پیش سفر کردندسیاره خاکی دو برابر زمین بود اما نصف آن رو آب فراگرفته بود و نصف دیگری از خشکی را لایه های متحرک  نرم کره که غیر قابل ساخت و ساز بودند تشکیل داده بود از آن ۱ میلیارد نفر ۵۰۰ میلیون نفر کارگر بودند،ساخت و ساز مکان های برای اسکان اولیه ۱۰ سال طول کشید،سپس خبر امکان زندگی در سراسر کره زمین پخش شد و ۲ میلیارد نفر که شامل خانواده آن ۵۰۰ میلیون نفر کارگر بود به سیاره جدید انتقال داده شدند.مردم عادی و ثروتمند آخرین مسافران قبل از نابودی کامل زمین بودند که با ۱۲۹ سیاره فرزند و ۱ سیاره مادر که شامل سفینه اِ اِپسیلون بود در روز ۲۹ از ماه آگوست سال ۲۰۸۴ زمین را به مقصد سیاره جدید که به نام نِرف که از کلمه New Earth=Nearth به معنای زمین جدید برگرفته شده بود ترک کرد.سفینه اِی اِپسیلون به علت حضور سازندگان اصلی ایده ترک زمین سفینه مادر و راهنما شناخته شد و جلوتر از تمامی سفینه های فرزند در حرکت به سمت نِرف بود.هر سفینه فرزند یا مادر با دو چیز شناخته می‌شود:۱ـ‌ حروف الفبای انگلیسی A تا Z۲ـ حروف کوچک لاتین a(آلفا) تا (ε)اپسیلونداستان در سفینه Aε یا اِی اِپسیلون روایت می‌شود هر سفینه از ۲۳ طبقه تشکیل شده است و طبقه هدایت بین طبقات ۱۱ و ۱۲،موتورخانه در زیر طبقه اول و طبقه نگه داری های ویژه و انبار در طبقات منفی دو و منفی سه قرار دارند اما افراد فقط طبقات ۱ تا ۲۳ اقامت و اجازه ورود دارند.یک سال زمینی از کره زمین تا سیاره نِرف فاصله شخصیت های داستان ما را محکوم به یک سال زندگی در سفینه اِی اِپسیلون می‌کند.هر طبقه در سفینه های مادر یا فرزند حدود ۷۰۰ نفر را در خودش جای داده.شاید برایتان سوال پیش بیاید که تمام افراد خارج شده ۵ میلیارد نفر هستند و به نظر کم می‌آید اما نیاز است بدانید که ۲ میلیارد نفر در حوادث و مشکلات زمین دارفانی را وداع و حدود ۲ میلیارد دیگر رد صلاحیت برای ترک زمین شدند.سفینه های هر خانواده در هر طبقه به سفینه مادر یا فرزند وصل شده است و مجوز جدا شدن از سفینه مادر یا فرزند را ندارد.حدود ۱۵۰ ریز سفینه در هر طبقه وجود دارد دختر روی صندلی اتاق اجتماع ریز سفینه ۸ از طبقه ۲۱ اِی اِپسیلون زانو هایش را به آغوش کشیده و به نمایشگر وسط میز نگاه می‌کند.عکس هایی از منظره های زیبایی از زمین که دوست داشت را با اشاره دست عوض می‌کرد و با حسرت به آنها نگاه می‌کرد،عکس ها برای سال های خیلی دوری بودند،زمانی که آسمان هنوز به رنگ #b0efff بود گرچه اکنون آسمان را اگر حوالی ظهر نگاه می‌کردید به رنگ قهوه ای روشن کدر رنگی دیده می‌شد گویی منت سرمان گذاشته بود.نئو(کیاناآتاکیشی‌زاده)</description>
                <category>کیانا آتاکیشی زاده|Kiana Atakishizadeh</category>
                <author>کیانا آتاکیشی زاده|Kiana Atakishizadeh</author>
                <pubDate>Fri, 18 Oct 2024 19:52:54 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>