<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ~گربه فروشی خانم لوبیا~</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Kim_Bora</link>
        <description>زِندِگیمون یه کارمایِ #پارادوکس وارهِ ... :))</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:34:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2942563/avatar/T3sHq8.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>~گربه فروشی خانم لوبیا~</title>
            <link>https://virgool.io/@Kim_Bora</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پَرِ سیاهِ سَرنِوشت</title>
                <link>https://virgool.io/@Kim_Bora/%D9%BE%D9%8E%D8%B1%D9%90-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%D9%90-%D8%B3%D9%8E%D8%B1%D9%86%D9%90%D9%88%D8%B4%D8%AA-qvwl9riseak6</link>
                <description>مادر بعد از تمیز کردن صورتش دستی به ابرو های پرپشت تتو شده ی قهوه ای اش کشید و رو به دختر گفت :«زندگی همینه پریچه ام، ما بدنیا میام، راه رفتن یاد میگیریم، مدرسه میریم و فارغ التحصیل میشیم، شغل پیدا میکنیم و یا خانه دار میشیم، چه بخوایم چه نخوایم هم ازدواج میکنیم و یه موجود کوچیک فانی مردنی دیگه به اسم بچه میوفته تو دامنمون...این فرایند زندگی همه ماست؛ دقیقا مثل پروانه شدن...همیشه همینجوری شروع و تموم میشه!»«یعنی واقعا همه اش همینه؟ یعنی زندگی فقط تولد و مرگ و اتفاقای بینشه؟»«دقیقا نه...با گذشت زمان همه ارزوها محو میشن، حتی آرزوی مرگ. تنها چیزی که میمونه یه غم بی نظیره. به هر حال باید یه جایی بمیری دیگه. حالا کجاش چه اهمیتی داره؟ و تنهایی هم وضعیت غم انگیزیه...»«اما من میخوام بدونم زمانیکه کرم تو پیله اس چه چیزایی رو تجربه میکنه...»دختر اینبار را تقریبا فریاد زده بود: «من نمیخوام زندگیم انقدر کسالت بار تموم بشه!»خاطرات عزیزم، امروز روزمو شروع کردممن حداقل 37 بار گفتم &quot;خوبم مرسی&quot; اما حتی یه بارش هم واقعی نبود؛ و هیچکس هم متوجه نشد!کم کم با رشد نه استخوان بلکه عقلی خود دریافتم که حق با او بود. وقتی کسی ازت میپرسه &quot;چطوری؟&quot; اونا جواب واقعی رو نمیخوان.</description>
                <category>~گربه فروشی خانم لوبیا~</category>
                <author>~گربه فروشی خانم لوبیا~</author>
                <pubDate>Thu, 25 Dec 2025 17:31:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین تکه های یک رویا</title>
                <link>https://virgool.io/@Kim_Bora/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-bsgbot1kcbnb</link>
                <description>مردم بهم میگن خیلی زود عصبی میشی، آره، چون تمام بچگیمو، دور آدمایی که باید ازم محافظت میکردن روی پنجه راه رفتم...که حضورمو حس نکننچون قبل از اینکه برم مدرسه با دوستام حرف بزنم، یاد گرفتم چطور با دیوار صحبت کنم...چون حرفامو قورت دادم؛ تا خاطر کسی مکدر نشهچون سکوت، امن تر از درخواست نیازام بود.چون غر زدناشونو من تحمل میکردم، انگار تقصیر من بود!من بابت عصبی شدن یهوییم، شرمنده کسی نیستم.اثبات اینکه بالاخره دست از کوچیک کردن خودمکشیدم....+قانون دنیا اینه کهرویاها میمیرن شاهدخت.تا تو بفهمی...زندگی هیچوقت رویایی نبوده؛ و رویایی نخواهد بود..._اما سوال من اینه که چرا...چرا تلاش میکنیم که حالمون خوب باشهو در ظاهر عادی بنظر برسیموقتی درونمون؛ &quot;یه انفجار هسته ای در حال رخ دادنه...&quot;</description>
                <category>~گربه فروشی خانم لوبیا~</category>
                <author>~گربه فروشی خانم لوبیا~</author>
                <pubDate>Mon, 17 Nov 2025 23:01:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گُل هایِ زَردِ مامان.</title>
                <link>https://virgool.io/@Kim_Bora/%DA%AF%D9%8F%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D8%B2%D9%8E%D8%B1%D8%AF%D9%90-%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-vzmhjqedodxi</link>
                <description>مامان مثل یه گل وحشی بود که راهش رو به سمت خورشید پیدا میکرد.حتی اگه زیر یه دیوار آجری تیره بود.ولی از شیر آب، فقط کمی آب جریان داشت؛ و از چاهی که نشت داشت، بی وقفه آب جاری میشد.من هم همان چاه نشت شده بودم...راهم را گم میکردم...مثل گل های زرد مامان نبودم.گل های زرد مامان همیشه در زمستان دوام داشتند. گل هایی که در برابر سرما مقاوم بودند، در برابر کمی گرما می مردند.این خاصیت کوکب های کوهی بود.وقتی با بقیه حرف میزدم، انگار داشتم نامه عاشقانه مینوشتم.دونه دونه کلماتم رو با دقت انتخاب میکردم.«حرف هایم مثل یک تکه چمن روشن بود.»وقتی بقیه باهات خوب رفتار میکنن؛ به ناجی ات تبدیل میشن.حتی اگه فقط یه بار باشه.ولی من با کسی که مدیونشم؛ مثل یه کاغذ باطله رفتار کردم.حواسم به حرف هام یا احساساتم نبود.یه مامان مهربون و شاد، یه دختر خوش قلب رو با چشمایی غمگین به دنیا آورد. با اندوهی خجالتی، که در حضور دیگران حرف نمیزد!اون ها همیشه به هم عشق می ورزن و همدیگه رو ناراحت میکنن.مامان میگفت:«حتی اگه یه میلیون مایل دورتر از هم باشیم، بزرگترین خوشحالی؛ اونیه که روبروته!»اما هیچکدوم از ما کامل رشد نمیکنیم تا وقتی قلب هامون درد های فزاینده ای رو حس کرد، فقط کمی بزرگ شدیم.من، رویاهاشون رو جویدم و بال هام رو باز کنم.رویای مادرم رو مثل یه بذر تو قلبم کاشتم.رویای مادرم به من منتقل شد. یه رویای سنگین. یه رویای سوزان.می گفت وقتی شماها پرواز کنین انگار من پرواز کردم. خب؛ حداقل صدای بال بال زدنش اومد....</description>
                <category>~گربه فروشی خانم لوبیا~</category>
                <author>~گربه فروشی خانم لوبیا~</author>
                <pubDate>Sat, 15 Nov 2025 22:37:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدما درست همون جایی برمیگردند، که دوست داشته شدند...</title>
                <link>https://virgool.io/@Kim_Bora/%D8%A2%D8%AF%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%86%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%86%D8%AF-uuyaht49jl4a</link>
                <description>+هی! ببینمشکلت خیلی ساده اس، به آدمی وابسته شدی؛ که حتی باهاش وارد رابطه نشدیواقعا منطقیه؟!تو یه دنیای خیال، واسه خودت ساختی...با گفت و گو های خیالیآینده ی خیالی و رابطه ای که اصلا وجود نداره!در واقع شما هیچ وقت باهم نبودین!ولی تو روز تولدت منتظر پیغامش میمونی، آیندتو باهاش میچینی و داری انرژی احساسی، خرج کسی میکنیکه حتی هی ذره تعهد بت نداره، انگار داری براش، مثل یه پارنتر واقعی؛وقت و احاس میزاریدر حالیکه شاید اصلا بهت فکر نکنه!..._اما برمیگرده...چون ادما همیشه درست جایی برمیگردن که دوست داشته شدند؛فقط کاش وقتی برمیگرده من هنوز اینجا باشم.....1404/08/18</description>
                <category>~گربه فروشی خانم لوبیا~</category>
                <author>~گربه فروشی خانم لوبیا~</author>
                <pubDate>Sat, 15 Nov 2025 19:20:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکی از معدود روزمرگی هام</title>
                <link>https://virgool.io/@Kim_Bora/%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B9%D8%AF%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%D9%85-wnc6uvugfipt</link>
                <description>بریم که شروع کنیم به امید خداخب راستش ، من زیاد روزرمرگی نمینویسم. پس این میشه جز معدود روزمرگیم ، شاید بخاطر ته کشیدن شعرامه ...!و در ضمن یه نکته : من خیلی قوه تخیل بالایی دارم و از اونجایی که زیاد ادم اجتماعی نیستم ، به اشیا جون میدم ... (یه جورایی تو مایه های دکتر فرانکشتاین ، یاح یاح یاح)_پس هر گونه جان بخشی به اشیا کار خودمه و بدونین همه اش تو ذهن خودم اتفاق میوفتن ... باتشکر_بگذریم ... از امتحانات خردادی که با نامردی گرفته میشن و پوستی که اَزَمون کنده شده و از سوپرایز ویژه سید ابرام و اکیپش نمیگم چون میدونم دل همه اتون خونه ! راستش یه چن وقتیه یه چیزایی عجیب رو مخمن ؛ حس میکنم دور و برم یه اتفاقایی میوفته یا قراره که بیوفته که به من مربوط میشن ... یه جورایی حس میکنم کل دنیا بر علیه من شده !من همیشه بچه ی خیلی کنجکاو و کاوشگری بودم اما ترجیح میدادم تنهایی کار کنم ، اما این حجم از هرج و مرجی که تو مغزم داره اتفاق میوفته و این فشاری که به من داره وارد میشه واقعا خارج از ماتریکسهههه  *یکی نجاتم بده*از این قضایا که بگذریم من هیچوقت عادت ندارم هیچی رو روال و نظم خودش نباشه و برای هر روزم یه برنامه ریزی خفن اماده میکنم تا مثلا خوش بگذره * البته این برنامه از دو هفته پیشه دیگ جواب نمیده ، باید بگردم دنبال یه برنامه بهتر*بهر حال ؛تمام روزم خداروشکر داره با بدشانسی شروع میشه ... کلا حس میکنم ناف من یکی رو با بدشانسی بریدن.شاید بم بگین هعی رفیق ، باید انگیزه داشته باشی *چیزی که خواهر روانیم هر روز میگه*ولی من واقعا دوست دارم اینایی رو که همه اش حرف انگیزشی میزنن رو کله اشونو بکنم زیر اب و همینطور که دارن قل قل دست و پا میزنن ، بگم &quot; فقط به چیزای مثبت فک کن !!! &quot;فقط به چیزای مثبت فک کن گلمممممماز اولین روز بد شانسی م تو دو هفته پیش براتون بگم که اول صب که پاشدم  پرده رو زدم کنار ، با یه کلاغ گنده مواجه شدم که لبه پنجره ام نشسته بود و ویز ویز میکرد * عه ، ببخشید ... قار قار میکرد*خب از اونجایی که به پرنده ها فوبیا دارم ، پس از دیدنش اصلا خوشحال نشدم و باعث شد نیم متر اون طرفتر خودمو پیدا کنم. {خورده بودم زمیننننن!}قیافه کلاغه پشت پنجره ام
&quot; هلوووو ، ایتس میییی &quot;بعد از یه 5 دقیقه که رو زمین پیکنیک زده بودم ، خودم جمع کردم که برا امتحان اماده شم؛ پس نیمرو زدم ، (سریع و خوشمزه) ؛ که قربونشون برم نیمروهایی که میخواستم بخورم تبدیل شدن به زغال های شومینه برا زمستون !بعدشم که چشمتون روز بد نبینه ، بند کارت ورود به جلسه ام پودر شد *در حقیقت به چوخ رفت *و من موندم و یه کارت امتحانی که بخاطر بندش عزا داری میکرد. *ناموصا وات د فاز؟*خب ، توقع نداشتین که بشینم به عزا داری یه کارت نگا کنم ؟ پس کنار جنازه بندش رهاش کردم ... میدونم قاتلش خودمم ، ولی قرار نیست به صحنه جرم برگردم !من همیشه موقع رفتن به جلسه ، تو راه اهنگ گوش میدم ، اینجوری استرسم کمتر میشه.پس الان با خودتون فکر میکنین انقدری که من اینکارو  تکرار کردم مطمئنا اتفاقی نخواهد افتاد ... خب ، متاسفم که نا امیدتون میکنم ....به لطف این قضیه نزدیک بود برم زیر ماشین  البته تقصیر منم نبود ، راننده یه مرد عوضی بود.*خب ، من واقعا ترسیدم*میدونم شاید اینارو تو ایران باور نکنین ، اما یه پسر جوون نجاتم داد. مود پسره وقتی نجاتم دادخب ، منم مثل شما باور نمیکردم که همچین چیزایی هم تو ایران باشه ، من فک میکردم برا کیدراماس !*منو مشاهده میکنین که هنوزم باورم نمیشهدیگه همچین ریسکی نمیکنم که یکی بخواد منو نجات بده (مگ اینکه دختر باشه ...!)مود من هر روز بد شانسیم تو ایران

#ایران_سرای_من_است *زارررتتتت*

یادتونه گفتم یه سری چیزای عجیب غریبی داره دورم اتفاق میوفته؟خب بزرگترینش گریه اس ، من نمیتونم گریه کنم! میدونم باورش سخته ولی واقعیهنزدیک به 5 ماهه گریه نگردم و نمیدونم چرا؟ *اگ همچین مشکل مشابهی پیدا کردین حتمی به منم بگین ، چون الان از اون تایماست که واقعا به راه حلاتون نیاز دارم*مرسی که تا اینجاشو خوندین.پ/ن : همه ی این اتفاقا واقعی بودن ... !پ/ن 2 : خودم یه جورایی از این روزمرگی خوشم اومده ، شاید بیشتر بزارم .... بیشتر بزارم؟</description>
                <category>~گربه فروشی خانم لوبیا~</category>
                <author>~گربه فروشی خانم لوبیا~</author>
                <pubDate>Mon, 03 Jun 2024 17:55:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز مبادا</title>
                <link>https://virgool.io/@Kim_Bora/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%A7-c8jsddbuwyuc</link>
                <description>باشد برای روز مبادا ...وقتی تو نیستی نه هست های ماچونانکه بایدندنه باید ها ...مثل همیشه اخر حرفم و حرف اخرم رابا بغض می خورمعمری استلبخند های لاغر خود رادر دل ذخیره می کنم :باشد برای روز مبادا !اما در صفحه ها تقویمروزی به نام روز مبادا نیستان روز هر چه باشدروزی شبیه دیروز روزی شبیه فرداروزی درست مثل همین روز های ماستاما کسی چه می داند؟شاید امروز نیزروز مبادا باشد !_ قیصر امین پور_</description>
                <category>~گربه فروشی خانم لوبیا~</category>
                <author>~گربه فروشی خانم لوبیا~</author>
                <pubDate>Thu, 07 Mar 2024 23:08:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تیک ، تاک ...</title>
                <link>https://virgool.io/@Kim_Bora/%D8%AA%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%A7%DA%A9-h4momczwsju8</link>
                <description>و این عمر من است که به سرعت می گذردثانیه ها پشت سر هم می گذرند ، تیک تاک ، تیک تاک ، تیک تاک ؛دقیقه ها به سرعت مسیر ساعت را طی می کنند ، تیک تاک ، تیک تاک ، تیک تاک ...شاید هم عمر من است که به سرعت می گذردکه تا اخر عمر در انتظار دیدن تو باشمبه همین سرعت یک ساعت گذشت ، هنوز خیره به درمانده املحظه ای به در خیره می شوم ، لحظه ای به پنجره !!! دلم برای خودمان تنگ می شود ،شاید منتظرم تا از در بیایی و دوبارهمثل همیشه ، با رویی خندان شاخه گل رزی را به دستم دهی ...تیک تاک ، تیک تاک ، تیک تاک ....آری ، من همینقدر دلتنگ توام ..... :))))</description>
                <category>~گربه فروشی خانم لوبیا~</category>
                <author>~گربه فروشی خانم لوبیا~</author>
                <pubDate>Wed, 28 Feb 2024 19:00:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم برات تنگ نشده...</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%87-ver7tbyzxoou</link>
                <description>- الان ك دقت میکنم دلم برات تنگ نشده ؛دلم برات نازک شده .دلنازکی فرق داره با دلتنگی . .الان نمیتونم کلمات رو ماهرانه کنار هم بچینم . .و بگم برات دُردونه .فعلاً در همین حد بدونی کافیه :وقتی دلت تنگه هنوز میشه ادامه بدی . .سخته ولی میشه .اما وقتی دلت نازک شده . .خیلی باید مراقب باشی ك چیزی بهش برخورد نکنه و نشکنش .حالا هرچی . .حرفی ، صدایی ، بوی عطری .مدلِ لباسی ، لحنِ حرف زدنی . .تیکه کلامی ، زنگی ، پیامی .خاطره‌ای ، خاطره‌ای ، خاطره‌ای :))!</description>
                <category>~گربه فروشی خانم لوبیا~</category>
                <author>~گربه فروشی خانم لوبیا~</author>
                <pubDate>Sat, 24 Feb 2024 18:21:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دزیره</title>
                <link>https://virgool.io/@Kim_Bora/%D8%AF%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%87-teborgbytofp</link>
                <description>چه غنمناک بودی ، دزیزه !مگر چند سال از آن اتفاق می گذرد ، که حتی دیگر نمی گریی ، از کی اشک هایت خشک‌ شده اند؟وقتی شب ها در کنج اتاق نشسته ای و در روز ، از پنجره اتاقت به باغ خیره می شویو باز می گردیبه آن روز ها به روز هایی که همراه ناپلئونه در آن باغ قدم می زدید و هر دو ، دست در دست هم نگاه می کردید ؛به ژوزف ، به ژولی ، به آن عشق اتشینآه ، دزیره. آن شب را به خاطر داری؟همان شبی که فرشتگان می رقصیدند و اواز می خواندند و تو می توانستی صدای قدم هایشان را بشنوی ، و او  می گفت :«داره برف میاد! اگه بارون مارسی برای تو بود...و افتابش مال من ! پس بزار این برف جشن یکی شدنمون باشه!»آه ناپلئونه دیدی‌ که‌ چگونه تو به دزیره و عشق او خیانت کردی؟مردی که چیزی از عشق نمی دانست دختر تاجر ابریشمی را دچار عشق زلال کرده بودو خود درگیر سیاست های بیرحمانه و خیانت شده بود که سرانجام او را به مرگ کشانید ....آیا او این را می خواست؟ نمی خواست ....او آن باغ را با آن خاطرات ، فراموش‌ نخواهد کرد ، ترک نخواهد کرد ، همانگونه که تو او را ترک‌کردیکه آن باغ یاد آور بوسه های اتشین توست ؛و آه از هر شب که در باغ ، صدای اوای کسی می آید:«ویالون ها می نوازنند ،و فرشتگان می گریند ،و من یقین دارم که تو ، در همان باغ ؛ همچنان به انتظار ناپلئونه نشسته ای ! ... »                                 _دزیره_</description>
                <category>~گربه فروشی خانم لوبیا~</category>
                <author>~گربه فروشی خانم لوبیا~</author>
                <pubDate>Tue, 13 Feb 2024 15:59:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشم ها هرگز دروغ نمی گویند</title>
                <link>https://virgool.io/@Kim_Bora/%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%87%D8%A7-%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%86%D8%AF-ddvmppwrl73n</link>
                <description>همیشه که نباید چشم هاسبز باشند ،یا عسلی ،یا حتی آبی ؛گاهی هم می شود در تکه شکلات های چشانش غرق شدغرق شد در آن شیره ی افرا و خیلی چیز ها را یافتاز جمله دنیای شکلاتی و قهوه ای را که ستاره ای در میان ان گمشده استشاید توانست ستاره را در میان انها پیدا کردشاید هم فرد خسته ای کهخیلی وقت استکه دیگر نمی داند کیست؟!میدانید چشم ها خیلی چیز‌ها را می گوینداز درد ،از جنون ،از دوستی ،از نفرت ،از انگیزه ،از عشق ؛اما آنها ، هیچگاه مهمل نمی بافندآری ، چشم ها هرگز دروغ نمی گویند !</description>
                <category>~گربه فروشی خانم لوبیا~</category>
                <author>~گربه فروشی خانم لوبیا~</author>
                <pubDate>Tue, 13 Feb 2024 15:46:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گل های زنگوله دار</title>
                <link>https://virgool.io/@Kim_Bora/%DA%AF%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%DA%AF%D9%88%D9%84%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-cacxirh9k3vx</link>
                <description>هوا کم کم در حال غروب بود. چشمانم را بستم و روی تخت دراز کشیدم. هر غروب ، در همین تاریخ ، در همین روز ، این کار را تکرار میکردم.مشخص نبود خوابم یا بیدار ، اما تو را به وضوح میدیدم. دشت ، پر از مه بود به طوری که جنگل‌های دورش دیده نمی شدند. باد ، ارام ارام در میان علفزار می پیچید و اوای دلنواز خش خش علف ها را به وجود می اورد. خش،خش،خش....صدایشان باعث قلقلک پوستم می شد.  کرم های شب تاب همراه با باد ، به هر سو می رقصیدند.در این میان دختری با لباس دامن دار پفدار صورتی رنگ و موهای شکلاتی موج دار در حالی که موهایش با روبان بنفش بسته شده بود ، ایستاده بود و میخندید ، لیلی. در همین حین باد گل های زنگوله دار را به صدا در اورد. صدای لیلی را می شنیدم.«نگاه کن مامان ، گل ها میخندند !»هرگاه درباره ی گل های زنگوله دار صحبت میکرد ، چشانش از خوشحالی میدرخشیدند. همیشه از گل های زنگوله دار خوشش می امد ، از شیطنت های کودکانه اش خنده ام گرفته بود.تو هنوز آنجا بودی ، لیلی. هنوز لبخند بر لب داشتی، اما معلوم نبود ؛ کی باز میگردی؟! از رویا بیدار شدم. هنوز در همان اتاق دراز کشیده بودم. بلند شدم و به پنجره نگاه کردم. علفزار ، قبل از طلوع ، کاملا در مه فرو رفته بود. آه که چقدر این دشت ، صدای خنده هایش ، دویدن هایش و رقصیدن هایش را کم داشت. دوباره روی تخت نشستم و به پنجره زل زدم و مانند هر روز ، منتظر طلوع خورشید.....برگرفته شده از رمان &quot; گل های زنگوله دار &quot;</description>
                <category>~گربه فروشی خانم لوبیا~</category>
                <author>~گربه فروشی خانم لوبیا~</author>
                <pubDate>Wed, 31 Jan 2024 16:20:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او همان بود که هست !</title>
                <link>https://virgool.io/@Kim_Bora/%D8%A7%D9%88-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%B3%D8%AA-wszrusoyj06o</link>
                <description>او می رقصید و می رقصید و می رقصید......بر لب صخره ای نشسته بود و به صدای ارام دریا گوش میداد و به ماه نگاه میکرد.&quot; چه صدای عجیبی! هم ارام است هم حامل خبر های عجیب و گوناگون ، هم زیباست هم پر از دلتنگی ! &quot; او این ها را با خود زمزمه کرده بود.دریا چه داشت که انقدر صدایش برایش ارامش بخش بود؟ شاید صدای صخره ها بود ، یا شاید صدای صدف ها که راز های دریا را در خود نگه میداشتند ، شاید صدای موجوداتی که فراموش شده بودند یا شاید هم صدای اواز کسانی بود که در دریا غرق شده بودند ؛ هر چه بود ؛ ارام و قرار نداشت و او این را خوب می فهمید.مانند کسی که بخواهد چیزی را بگوید اما ترس امانش ندهد. هر چه بود ، ضیافت بزرگی بود ، میان امواج ها ، میان ان حباب های کف دریا ، میان شن ها ، ماهی ها و.....او که بود که بخواهد بی اجازه وارد این ضیافت شود؟! نه دریا بود ، نه موج ، نه ماهی ، حتی صدف هم نبود. اما احساسی او را به میهمانی فرا میخواند. چه داشت که انقدر او را به وجد می اورد؟ حسابی کنجکاو شده بود و به سمت میهمانی کشیده میشد.کفش هایش را در اورد و به سمت ضیافتی که دعوت شده بود ، حرکت کرد و تا صبح رقصید و رقصید و رقصید.....</description>
                <category>~گربه فروشی خانم لوبیا~</category>
                <author>~گربه فروشی خانم لوبیا~</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jan 2024 20:24:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بافنده</title>
                <link>https://virgool.io/@Kim_Bora/%D8%A8%D8%A7%D9%81%D9%86%D8%AF%D9%87-osjgseo1ku4q</link>
                <description>پرسیدند : « چه میکنی ؟! » گفت : « می بافم ! » _برای چه میبافی ؟ بافنده گفت : « میبافم تا فراموش کنم ، تا فراموش کنم که چه بودم ، چه هستم ، چه کار کردم و چه خواهم کرد....می بافم تا خاطراتم در رشته رشته و تار و پودش مخفی شود ؛ می بافم تا فراموش کنم....» او این را گفت و ناپدید شدنگفت چرا میخواهد فراموش کندمگر چه بر سرش امده بود؟ناپدید شد و تا ابد در تار پود چیزی که میبافتبه فراموشی سپرده شدبه فراموشی سپرده شد تا فراموش کندفراموش کرد تا به فراموشی سپرده شوداو فقط میخواست فراموش کند! چه فرقی میکند؟این ها همه یه چیزند ...... :)</description>
                <category>~گربه فروشی خانم لوبیا~</category>
                <author>~گربه فروشی خانم لوبیا~</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jan 2024 13:21:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قوه ی تلخ</title>
                <link>https://virgool.io/@Kim_Bora/%D9%82%D9%88%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%D9%84%D8%AE-a0iibkuzhhbh</link>
                <description>از تو ناراحت نیستم قوه یِ تلخ من!عاصی از شرابیم که عشق عاجزانه ام رو مقابل تو بروز داد.به خودم قول دادم دنیای قلبِ مرده ام فقط برای تو باشهحتی اگه دور باشی یا تو آغوش یکی دیگه منتظرطلوعِ خورشید.....فکر میکردم بزرگ شدم ولی ادم تا وقتی واقعا عاشقِ کسی نباشه بزرگ نشدهپس منبخاطرت بزرگ میشم....</description>
                <category>~گربه فروشی خانم لوبیا~</category>
                <author>~گربه فروشی خانم لوبیا~</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jan 2024 15:54:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از مرگ......</title>
                <link>https://virgool.io/@Kim_Bora/%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%DA%AF-hw1l9l1jdkft</link>
                <description>کدامین ابلیس تو رااین چنینبه گفتنِ نه وسوسه می کند؟یا اگر خود فرشته یی ست از دام کدام اهریمنتبدین گونههشدار می دهد؟تردیدی ست این؟یا خودگام صدای بازپسین قدم هاستکه غربت را به جانب زادگاه آشناییفرود می آیی؟هرگز از مرگ نهراسیده اماگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود.هراس من_باری_همه از مردن در سرزمینی ستکه مُزدِ گورکناز آزادی مردمیافزون باشد.......«احمد شاملو_برگرفته از کتاب آیدا در آیینه»</description>
                <category>~گربه فروشی خانم لوبیا~</category>
                <author>~گربه فروشی خانم لوبیا~</author>
                <pubDate>Mon, 18 Dec 2023 17:10:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما همه یه خانواده ایم :)</title>
                <link>https://virgool.io/@Kim_Bora/%D9%85%D8%A7-%D9%87%D9%85%D9%87-%DB%8C%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%85-zh7skjorruxl</link>
                <description>این تویی......این تویی ! کسی که در اتاقم زندگی میکند ،              کسی که فقط من او را میبینم. کسی که با خانواده کوچک تخیل من زندگی میکند.فقط من ، تو ، بلو و تئودور.                                               این تویی ! کسی که همیشه هست ، هیچوقت ناراحت نمیشود ، هیچوقت احساس نمیکند که من بی ارزشم یا احساساتش را پنهان نمیکند.  تو همیشه ورژن بهتری از من بود و هستی ! یک موجود بی عیب و نقص.مهربان تر ، زیبا تر ، باهوش تر ، خوش خنده تر. کسی که دیگران را نمی رنجاند.                                                     همیشه میخواستم مانند تو باشم ، اما نشد ! تو همیشه ورژن بهتری از من بودی و هستی و خواهی بود ، لبخند میزدی ؛ حتی اگر گاهی اوقات سختی هایی کشیدی که حقت نبود. همیشه میگفتی : «لبخند بزنید ، لبخند ، زبون بین المللی مهربونیه !»                                                                                                                    همیشه با دقت به حرف هایم گوش میدادی ، وقتی گریه میکردم تو حرف هایم را میفهمیدی و راه حلی جلویم میگذاشتی ؛ وقتی دست تئودور زخمی شد ، یادت هست؟ تو به سمت او دویدی و آن طوری که بعد از پانسمان دستش ، به تو نگاه کرد ، همیشه حسادتم را بر می انگیخت.تو همیشه لبخند بر لب داشتی اما حالا چند وقتی ست که دیگر ظاهر نمیشوی ، دیگر نمیخندی یا بلو را ، با آن پوست کلفت بنفش برّاقش ؛ نوازش نمیکنی !این تویی ، بورا !                                                                     و ما ، همه یک خانواده ایم !</description>
                <category>~گربه فروشی خانم لوبیا~</category>
                <author>~گربه فروشی خانم لوبیا~</author>
                <pubDate>Tue, 05 Dec 2023 17:39:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به ا/ت .......</title>
                <link>https://virgool.io/@Kim_Bora/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%AA-jfrtvsdgfvvb</link>
                <description>من همیشه پیشتم !!!!!ا/ت عزیزم ، سلام !میدونم که قراره سختی های زیادی بکشیمیدونم که حتی الانم سختی های زیادی داریازت میخوام فقط دووم بیاریبخاطر خودت ، بخاطر رویاهایی که داری ، میدونم که میرسی میدونم که قراره یه روز از ته دلت بخندی و بگی خدایا شکرت !با تمام توانایی که داری بدوتا شاید خلاص شی از این سختیتا شاید سریعتر برسی به اونجایی که میخوایفرزند ماه ، گریه نکن ، وقتی ماه طلوع کنه ، زمان تو فرا میرسه نگران نباشقلبت حالش خوب میشهاشکات یه روزی خشک میشنفصل زندگیت عوض میشه اشکال نداره که اگه شکست بخوریممکنه تعدادش زیاد باشه &quot;دوبار ، صدبار ، هزاربار.....&quot;اما اینو بدون که تو درون خودت توان و نیرو داریحتی وقتی فکر میکنی ضعیفی  به تلاش کردنت ادامه بده ، حداقل بخاطر رویاهات...... دوستت دارم .... بورا :)But you’ll never be alone , I’ll be with you from dusk till dawn , Baby, I am right here !اما تو هیچوقت تنها نخواهی موند ، من از غروب تا طلوع خورشید کنارت میمونم ؛ عزیزم، من درست همینجام !</description>
                <category>~گربه فروشی خانم لوبیا~</category>
                <author>~گربه فروشی خانم لوبیا~</author>
                <pubDate>Sun, 03 Dec 2023 20:09:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آهای ، منم اینجام !</title>
                <link>https://virgool.io/@Kim_Bora/%D8%A2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85-lcburzoidztj</link>
                <description>_ آهای ، کسی اونجاست ؟+ آره داشتم میگفتم برات......._ هی ، منم اینجاما ! صدامو میشنوی؟+ به نظرت یه صدایی نمیاد ، شبیه آوای آروم کسی؟_ چرا ! چرا ! صدای منه ! به من نگاه کنید ؛ منم اینجام..........+ ولش کن ، بزار ادامه اشو برات بگم....._ آهای باتوام ؛ منم اینجام ؛ حداقل یه تلاشی کن که انگار منو میبینی و صدامو میشنوی ، (لطفاََ)..... « بلو 52 ، نهنگ گوژپشت 52 هرتزی بود که به خاطر آوای عجیبی که داشت ، نهنگ های دیگه صداشو نمیشنیدن و                                                                 همیشه تنهاست....... !!!!!!! »</description>
                <category>~گربه فروشی خانم لوبیا~</category>
                <author>~گربه فروشی خانم لوبیا~</author>
                <pubDate>Sat, 02 Dec 2023 17:00:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما تنهاییم؟...........</title>
                <link>https://virgool.io/@Kim_Bora/%D9%85%D8%A7-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%85-gqossk36fpit</link>
                <description>هوا کم کم داشت تاریک میشد ؛ ساعت ها پیاده روی کرده بود و این همه پیاده روی حسابی خسته اش کرده بود ، دیگر طاقتش طاق شده بود پس تصمیم گرفت سوالی رو که مدت ها بود ذهنش را درگیر میکرد را از او بپرسد._ اوراکل ! یه چیزی بپرسم؟   + هوم._ ما در این جهان تنهاییم؟+ اره. _ پس هیچ زندگی خارج از اینجا نیست؟  + هست. اونا هم تنها هستن.                                                                 THE END....... :)</description>
                <category>~گربه فروشی خانم لوبیا~</category>
                <author>~گربه فروشی خانم لوبیا~</author>
                <pubDate>Sat, 02 Dec 2023 16:28:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزمرگی 1         &quot; 1402/9/10 &quot;</title>
                <link>https://virgool.io/Atighefroshikhaterat/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%DA%AF%DB%8C-1-1402910-vf3cbwxqowv3</link>
                <description>هعی!یک هفته مانده تا امتحانات مستمر آذر ماه و بعدش امتحانات ترم اول ! مسلمه که عملا هیچ کاری نگردم و متوجه شدم هر چقدر به امتحانات نزدیکتر میشم ، بیشتر انجام کارهایی که هیچ ربطی به امتحان نداره ، برام لذت بخش تر میشه........خیلی عجیبه  نه؟ بگذریم ؛ حالا نمیخوام بهتون استرس بدم.این اولین روزمرگیه منه ؛ نمیدونم شایدم آخریش باشه!!! نمی دونم چرا اما جدیدا زیادی رو مود نیستم و احساس افسردگی میکنم ، شما بگید چیکار کنم؟؟؟ شایدم به خاطر اینه که دارم اینارو تو شب براتون مینویسم یا بخاطر فشار زیادیه که رومه !اما باید اعتراف کنم که من عاشق اینجام ، عاشق همه شماها و نوشتن براتون ، میدونید ؛ در دنیای من نوشتن بعد از موسیقی لذت بخش ترین کار جهانه.دوست داشتم تک تکتون رو ببنم و بشناسمتون ، پس براتون یه نشونه میزارم که اگه گذرتون اونجا افتاد یا محل زندگیتون اونجا بود ؛ بتونید منو بشناسید و ارتباطی نزدیک داشته باشیم.امسال من در شهریار &quot;شهرستان نسبتا کوچیکی در تهران&quot; زندگی میکنم. نمی دونم از شانس خوبم یا شانس بدم اما قراره سال بعد رشت (شمال) زندگی کنم. نشونه ای که براتون میزارم اینه:من همیشه موهام آزاده و با روبان کلفت و بنفشی که روش گلدوزی های بابونه داره ، دوخته شده ، پس پیدا کردنم کار چندان مشکلی نیست.امیدوارم تک تکتون رو از نزدیک ببینم و باهاتون آشنا بشم. راستی ! شما نویسنده ها ، ایده ای راجع به شروع تاثیر گذار برای رمان &quot;دختری با آرزوهای نهنگی&quot; دارید؟ </description>
                <category>~گربه فروشی خانم لوبیا~</category>
                <author>~گربه فروشی خانم لوبیا~</author>
                <pubDate>Fri, 01 Dec 2023 18:45:31 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>