<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کیمیا اسکندری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@KimiaEskandari</link>
        <description>«سائر»/ ثبت خویشتن /  https://t.me/Andarooni</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 14:34:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1074343/avatar/vIDYDB.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>کیمیا اسکندری</title>
            <link>https://virgool.io/@KimiaEskandari</link>
        </image>

                    <item>
                <title>باغ مارکوپولو! از حشاشین تا فیزیکالیسم!</title>
                <link>https://virgool.io/@KimiaEskandari/%D8%A8%D8%A7%D8%BA-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D9%88%D9%BE%D9%88%D9%84%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D8%B4%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%A7-%D9%81%DB%8C%D8%B2%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85-rqqud7ncibh1-rqqud7ncibh1-rqqud7ncibh1-rqqud7ncibh1-rqqud7ncibh1-rqqud7ncibh1-rqqud7ncibh1-rqqud7ncibh1-rqqud7ncibh1</link>
                <description>اخیراً فهمیدم که یک شاخه از تشیُّع، بعد از امام صادق‌‌(ع) خط امامت را تا همین لحظه ادامه داده و درحال حاضر به امام پنجاهمشان، رحیم آقاخان، فارغ‌التحصیل از دانشگاه هاروارد رسیده‌اند!ماجرا از فوت ناگهانی مردی شروع شد که هیچکس در جانشینی او پس از امام صادق(ع) شک نداشت. ضایعه مرگ اسماعیل، چنان ناباور آمد که حتی نشان دادن چهره‌ی بی‌جان او پیش از دفن توسط پدر، برای اثبات اینکه پسر عروج نکرده برای عده‌ای کافی نبود!! (اسماعیلیه ۷ امامی)گروه دیگرشان اگرچه که هر طور شده بالاخره با مرگ اسماعیل کنار آمدند، اما با جانشینی برادرش کاظم(ع) نه!اسماعیلیه‌ها با امامان مستورشان سال‌ها پنهانی زندگی می‌کردند تا اینکه امام زمانشان ( امام یازدهم ) ظهور کرد و در آفریقا عَلَم کردند که ما خلیفه‌ایم! قدرت به‌آن‌ها روی آورد. قاهره را ساختند. دانشگاه الازهر مصر را زدند. یکی از امامانشان هم که رسماً ادعای الوهیت کرد و در یک شب غیب شد! در همین گیرودار، اختلافی سر جانشینی در قاهره، باعث شد یکی از آنها به نام حسن صباح درست قبل از فروپاشی خلافتشان از مصر فرار کند و برسد به تصاحب قلعه‌ی الموت در ایران!قلعه الموتالموت هم داستان‌های خودش را داشت. من‌جمله امامی که دیگر شاهکار فرقه بود و در ماه رمضان سفره را پهن کرد و گفت قیامت شده! ای مسلمانان نماز و روزه و شریعت برای همیشه تمام شد! اینجا بود که دیگر مغول ریخت و تارومارشان کرد! گمان می‌رفت که اسماعیلیه برای همیشه نابود شده، اما آنها در پستوی روستاهای ایران نزدیک به پانصد سال در تقیه جان به در بردند تا آنکه دوباره قاجار پر و بالشان داد. فتحعلی شاه حکومت کرمان را دستشان داد و صدایشان زد «آقاخان!»در پی شورش مذهبی کرمانی‌ها علیهشان، آقاخان با خدم و حشمش به هند گریخت و در آنجا خود را چنان به دامان استعمارگران انگلیسی چسباند که آن‌ها از او برای سرکوب شورش‌های محلی در سند و افغانستان استفاده کردند و در مقابل این خوش خدمتی، به او مستمری سلطنتی از کاخ انگلستان اختصاص دادند!از آن روز، آقاخان‌ها ثروتمندترین و غربی‌ترین رهبران مذهبی جهان شدند؛ طوری که آقاخان چهارم لیسانسش از هاروارد گرفت و نامش در لیست متموّل‌ترین مردان انگلیس بود. حالا دیگر خودشان دانشجو بورسیه می‌کنند! با قدرت‌های جهان بروبیایی دارند! مقرّ رسمی و بزرگی در پرتقال دارند! و صاحب مشهورترین جایزه ی معماری جهان، جایزه‌ی آقاخان هستند! (پل طبیعت و چند اثر معماری دیگر در ایران برنده ی این جایزه شده! )خانواده اسماعیلیه، (امام ۴۹ ام دومین مرد از راست)پارت مقدمه تمام شد. بیشتر مطالبش را جهت اطلاع عمومی نوشتم پس نفس بگیرید که هنوز اصل داستان این فرسته را شروع نکرده ام!برگردیم به قلعه الموت!گروه عملیات انتحاری اسماعیلی!خودشان را «فدایی» یا «داعی» می‌نامیدند. اما مخالفانی که از دستشان به تنگ آمده بودند، به تحقیر جور دیگری صدایشان می‌زدند: «حشاشین» (حشیشی‌ها)!بعداً همین کلمه در غرب شد «assassin»؛ یعنی آدم‌کش! امروز کلمه «Assassination» (ترور) از همین جا آمده!ماه‌ها تا سال‌ها با صبوری در هویتی مبدل به سوژه‌ی ترور نزدیک می‌شدند تا کار را به آخر برسانند.در شرق، نظام‌الملک طوسی، قدرتمندترین وزیر تاریخ سلجوقیان، را جلوی چشم هزاران سرباز ترور کردند. صبح روزی دیگر، سلطان سنجر سلجوقی از خواب بیدار شد و بالای سرش یک خنجر و نامه دید: «اگر به جانت علاقه داری، با ما مدارا کن!».در غرب که کنراد مونتفرات، پادشاه اورشلیم را با لباس مبدل راهب، جلوی دروازه شهر کشتند. حتی دو بار تا پای ترور صلاح‌الدین ایوبی پیش رفتند. قدرتشان به جایی رسید که پادشاه انگلستان ریچارد شیردل، برای از میان برداشتن رقبای صلیبی‌اش، دست دشمن مسلمانش، حشاشین را می‌بوسید!و اما نوبت پلات توییست ماجراست!می‌خواهم باهم به سراغ «روایتی» از این داستان برویم که مارکوپولوی جهانگرد، با خود به غرب برد!متون زیر، بخش‌های ترجمه شده از کتاب «Livre des Merveilles du Monde» است که مارکوپولو پس از سفر به ایران، درباره‌ی گروه حشاشین و قلعه الموت نوشت:«او (حسن صباح) در دره‌ای که میان دو کوه قرار داشت باغی محصور ساخته بود؛ بزرگ‌ترین و زیباترین باغی که تا آن زمان دیده شده بود. در آن باغ قصرهایی با نقش و نگارهای طلایی، و جوی‌هایی روان از شراب، شیر، عسل و آب بود. زنان و دوشیزگانی بس زیبا در آنجا می‌زیستند که با نواختن آلات موسیقی، آواز خواندن و رقصیدن، هر بیننده‌ای را مجذوب خود می‌کردند، چرا که پیرمرد کوهستان می‌خواست مردمش باور کنند که این همان بهشت موعود است.او برای رسیدن به مقصودش، پسران جوان و تنومندی از ۱۲ تا ۲۰ سال را که در آن نواحی یافت می‌شدند به دربار خود فرا می‌خواند. او این جوانان را دسته‌های چهار تا ده نفره به باغ می‌فرستاد. ابتدا به آن‌ها یک نوشیدنی خواب‌آور (که برخی منابع آن را &quot;حشیش&quot; و برخی &quot;تخم خشخاش&quot; ثبت کرده‌اند) می‌خوراند. پس از آن که جوانان به خواب عمیقی فرو می‌رفتند، آن‌ها را به درون باغ می‌بردند و در آنجا بیدار می‌کردند. پس از بیداری، آن پسران بیچاره با دیدن آن همه زیبایی و نعمت، باور می‌کردند که واقعاً در بهشت به سر می‌برند. پیرمرد کوهستان نیز به آن‌ها می‌گفت: &#039;اگر می‌خواهید برای همیشه در این بهشت بمانید، باید فرمانبردار من باشید و هر که را به شما بگویم به قتل برسانید.&#039; بنابراین، او به هر کدام از آن جوانان مأموریتی برای کشتن یکی از دشمنان خود می‌داد و به آن‌ها وعده می‌داد که پس از کشته شدن، فرشتگان آن‌ها را مستقیماً به بهشت خواهند برد. به این ترتیب، پیرمرد کوهستان توانسته بود پیروانی داشته باشد که برای خدمت به او از مرگ هیچ ترسی نداشتند.»تا پیش از روایت مارکوپولو، هیچ سند تاریخی معتبری این داستان را تأیید نمی‌کند. اما طوری که همچنان این داستان روایت می‌شود، انگار با نوعی «رژیم حقیقت» (Regime of Truth) فوکویی طرف هستیم. یعنی حقیقت نه آن چیزی است که «واقعاً هست»، بلکه آن چیزی است که «قدرت آن را ساخته است».در قرون وسطی قدرت دست کلیسا و پادشاهی‌های اروپایی بود که «کیستی اسماعیلیه» را روایت کنند. آن‌ها گفتند: «حشاشین دیوانگان بی‌عقلی هستند که با حشیش و خشخاش کنترل می‌شوند». و این تا به امروز «حقیقت» ماند.البته که اصلاً اهمیت وجه تسمیه حشاشین، از حیث راست و دروغ بودن یک واقعه تاریخی نیست. بلکه از حیث سندیت «شیوه روایت» است. سندی از اینکه غرب چگونه «دیگری» را می‌بیند: با تقلیل. با انکار هر چیزی که در چارچوب خشک ماده‌گرایی‌اش جا نمی‌شود!در الهیات رسمی کلیسای کاتولیک قرون وسطی، ایمان عمدتاً به معنای پذیرش جزمیات و اطاعت از احکام کلیسا بود. خدا یک پادشاه بزرگ بود، انسان رعیت. بهشت جایزه اطاعت بود، جهنم مجازات نافرمانی.ایمان صلیبی، ایمانی محاسبه‌گر بود: هزینه (جنگ، خطر مرگ) در برابر سود (بخشش گناهان، بهشت).رابطه فرد با خدا همیشه پشت لایه‌هایی از واسطه تعریف می‌شد. کلیسا، پاپ، کشیشان همیشه این وسط نشسته بودند. ایمان فدایی الموت اما بی‌واسطه بود. امام زنده بود، قابل دسترس، فرمان می‌داد، و فدایی بدون هیچ واسطه‌ای تسلیم می‌شد. این نزدیکی و بی‌واسطگی برای ذهنیت مسیحی قرون وسطی نه تنها غیرممکن، که بدعت بود. هر کسی ادعای رابطه شخصی با خدا می‌کرد، یا قدیس تحت کنترل کلیسا بود و یا زندیق.صلیبیون هنوز ۵۰۰ سال با تولد فیلسوفی مثل کی‌یرکگور فاصله داشتند تا ایمان شورمندانه را یادشان دهد!در الهیات کاتولیک، رستگاری بدون وساطت کلیسا ممکن نبود. فرد به تنهایی نمی‌توانست تصمیم بگیرد. «فرد تنها در برابر خدا» در قرون وسطی، تقریباً کفر بود. بنابراین، صلیبی هرگز نمی‌توانست مانند ابراهیم کی‌یرکگوری، تمام قواعد اخلاقی و اجتماعی را «تعلیق» کند و فقط به فرمان درونی‌اش گوش دهد.فدایی اما چنین نبود. او می‌توانست با یک فرمان امام، همه چیز را فدای یک غایت رادیکال کند. این همان چیزی است که کی‌یرکگور آن را «ایمان شورمندانه»، و «تعلیق غایت‌شناختی امر اخلاقی» می‌نامد.ایمان شرقی در ذهن کلیسازده‌ی صلیبیون و مارکوپولو فهم نمی‌شد! لاجرم این ایمان ناشناخته را به آنچه برایشان دیدنی و ملموس تر بود تقلیل دادند! حشیش! چیزی که نمی‌فهمی را باید بچسبانی به ساده ترین چیزی که می‌شناسی! انگار عادت دیرینه ذهن غربی است! از ایمان شروع می‌شود و تا خود خود ماهیت ذهن و آگاهی را هدف نگیرد، دست بردار نیست.مارکوپولو در فاصله‌ی پانصد سال عقب تر از مسیحیت کیرکگور، قصه‌ی باغ الموت را برای غرب روایت می‌کند. باغ الموت، روایت ماده‌انگاری &quot;ایمان شورمندانه&quot; در ذهن انسان غربی است. او در یک نظام فکری خاص نفس می‌کشد؛ نظامی که ذاتاً گهواره‌ی رشد «فیزیکالیسم» است. تقلیل ایمان به شیمی، نماد بنیان سست «متافیزیک» غرب است که بعد ها حتی به تقلیل ذهن به ماده می‌انجامد!</description>
                <category>کیمیا اسکندری</category>
                <author>کیمیا اسکندری</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 09:10:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به هرجا خبر یکیست!، ابیات خیر و شر!</title>
                <link>https://virgool.io/@KimiaEskandari/%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%B1%D8%AC%D8%A7-%D8%AE%D8%A8%D8%B1-%DB%8C%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%AE%DB%8C%D8%B1-%D9%88-%D8%B4%D8%B1-ob9tvbkccatj</link>
                <description>حیران از آن شدم که به هر جا خَبَر یکیستدر شرق و غربِ عالَمیان خیر و شر یکیست‌از چین و هند و روسیه تا روم و پرتقالانسانِ رِند و عارف و نیکوگهر یکیست‌کَژّی، دَدی، بَدی و پلشتی در آدمیدر انگلیس و اُردُن و مِصر و قَطَر یکیست‌در هر دهان اِفاضه شوَد قولِ ناصوابفرقِ زبان و لهجه و لفظ از نظر یکیست‌هر عارفی که نیمه‌شبی کرد شب درازمجموعِ مُنجیاتِ شبَش تا سحر یکیست‌هر کس به خیر و شر پی یک کاروان رود!کاین راه رفته را به سَفَر راهبَر یکیست!‌[ #کیمیا_اسکندری ][ شنبه ۲/خرداد/۱۴۰۵ ]پی‌نوشت: گویی در طول تاریخ و عرض جغرافیا، شرّ در همه جا به یک آیین و خیر در همه جا به یک دین به جای آورده می‌شه!</description>
                <category>کیمیا اسکندری</category>
                <author>کیمیا اسکندری</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 04:25:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدای غوری از غوکی!، چند بیت در باب آدمیزاد!</title>
                <link>https://virgool.io/@KimiaEskandari/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%BA%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%BA%D9%88%DA%A9%DB%8C-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%AF-cxpcowvhgwbt-cxpcowvhgwbt-cxpcowvhgwbt-cxpcowvhgwbt</link>
                <description>در مسیر نهاوند تا تویسرکاندهان چون بازبُگشایم که رَعد و غُرّشی آرَمتو گویی غور می‌خواند به بِرکه، بچّه‌ی غوکی!وَگر سر تا به پا قد را کنار سَرو افرازمچُنان هستم که سوزَن ایستاده در برِ دوکی!تَفَحُّص می‌کُنم هر قدْر در دشت و دَر و صحرانصیبم گردد از صحرا به قدْرِ مُسلِم از خوکی!چو سر بالا بَرم تا در فَلَک چَشمی بگردانمفَلک بِنْماید از اَنجُم به چَشمم فالِ مَفلوکی!همی‌ خواهم بپیمایم چو توسَنْ دامنِ صحراولیکن ساکن‌ام بر سنگ همچون نقشِ مَردوکی!چُنین کوتَه، چُنان قاصِر امانت را به دوش آرمچو کوهی بَر سُتونِ استخوانِ مُرده‌ی پوکی![ #کیمیا_اسکندری ][ جمعه ۱/خرداد/۱۴۰۵ ]پی‌نوشت: طلسم شکست! سلام ویرگول![ تجمعه ۱/خرداد/۱۴۰۵ ]</description>
                <category>کیمیا اسکندری</category>
                <author>کیمیا اسکندری</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 02:00:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تَچان، اِپوخه، بنی‌اسرائیل!_ در باب نجات معنا و غایتمندی</title>
                <link>https://virgool.io/@KimiaEskandari/%D8%AA%DA%86%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%BE%D9%88%D8%AE%D9%87-%D8%A8%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%A6%DB%8C%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-%D9%88-%D8%BA%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D9%85%D9%86%D8%AF%DB%8C-rdnalgrklegt</link>
                <description>زمانی که کلمه‌ی &quot; تَچان&quot; را چهارسال پیش برای اولین بار در جایی خواندم، بنظرم بسیار گوش‌خراش و بَد فونتیک رسید. حروف &quot;ت&quot; و &quot;چ&quot; آنقدر کنار هم سفت و زمخت می‌شوند که انتظار می‌رود برای هضم آن در زبان، نیاز به یک عالمه حروف نرم و مخملی در ادامه‌ی کلمه داریم. مثلاً یک چیزی مثلِ تچالَندَران! یا تَچیبانِگان!  اما تچان؟ زیادی کوتاه و ناگهانی است‌. سختی کلمه‌را در یک پایان کوتاه، چگال و فشرده می‌کند.اتفاقاً معنی‌اش هم یک همچین چیزی است! تچان:  غرقگی و شیفتگی در انجام یک‌کار، آنچنانکه متوجه گذر زمان نشویم. تَچندگی و چگال شدن!تَچَندگی کلمه‌ی قشنگ تریست و خوشبختانه قبلاً یک نفر آدمِ دلسوز این کلمه را برایمان ساخته. پس با همین می‌آغازیم:تچان را در ابعاد زمانی کوچک طرح می‌کنند. مثلاً پنج ساعت کتاب خواندن بی‌وقفه؛ سه ساعت غرقگی در فیلم. اما اجازه دهید این فعل تچیدن را برای ابعاد زمانی بزرگتری صرف کنیم. تچندگی برای پنج سال؛ تچندگی در یک هدف شغلی درازمدت؛ تچندگی در یک مسیر تحصیلی و ...تچان‌ها معمولاً پایان جذابی دارند. سرت را از صفحه‌ی فیلم بیرون می‌آوری و ناگهان صدای کولر و ساعت و بچه‌های کوچه سماخ گوشت را قلقلک می‌دهد. تصویر فیلم در مانیتور خاموش می‌شود و به‌یک آن، در سیصد و شصت درجه‌ی چشمت تصویر می‌بینی.  تچان درست در لحظه‌ی تمام شدن، روی سرت دوپامین شاباش می‌کند!البته اما تمام شدن تچان های بلندمدت، به این زیبایی نیست. بعد از پنج سال تچندگی در یک مسیر، سرت را بالا می‌آوری و بوم! جهان با تمام عظمت و احتمالات و امکاناتش پیش چشم تو عرضه می‌شود. دوپامین؟ نه! شاید اضطراب، شاید امید، شاید بیهودگی، هر چه باشد خبری از شاباش نیست.گویی از ابتدا باید تدبیر کرد. کدام راه؟ دقیقاً کدام مسیر؟اضطراب تدبیر، مثل موریانه به جان معناهای قبلی می‌افتد و در هزار جهت دیگر خلق معنا می‌کند. معنا در هزار جهت. مسیر به هزار سو.درست شبیه جسمی که از هر سو کشیده شود و من حیث‌المجموع بی‌حرکت بماند.نجات در چیست؟ بیرون دویدن از فضای مه‌آلودِ اپوخه!  رجوع به آنچه می‌دانیم. رجوع به آنچه که خود واقعاً می‌دانیم که می‌دانیم!!! قبل‌ترش هم می‌دانستیم و تچان برای مدتی آن را از یادمان برد! رسالتی جز این نیست. آنچه واقعاً می‌دانیم که می‌دانیم!!وَإِذِ اسْتَسْقَىٰ مُوسَىٰ لِقَوْمِهِ فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصَاكَ الْحَجَرَ ۖ فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتَا عَشْرَةَ عَيْنًا ۖ قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُنَاسٍ مَشْرَبَهُمْ ۖ كُلُوا وَاشْرَبُوا مِنْ رِزْقِ اللَّهِ وَلَا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ.و آنگاه كه موسى براى قوم خود طلب آب كرد، پس به او گفتيم: عصاى خود را بر سنگ بزن، پس دوازده چشمه‌ى آب از آن جوشيد، همانا هر طایفه (از طوایف دوازده‌گانه‌ی بنی‌اسرائیل) آبشخور خود را شناخت! از روزى الهى بخوريد و بياشاميد و در زمين، تبهكارانه فساد نكنيد![ بقره، ۶۰ ]لاتَجعَلوا عِلمَکُم جَهلاً، ویَقینَکُم شَکّاً، اذا عَلِمتُم فَاعمَلوا، و اذا تَیَقَّنتُم فَأَقدِمُوا.&quot; علمتان را جهل، و یقینتان را شک قرار ندهید. &quot;چون دانستید عمل کنید.و چون یقین یافتید، قدم بردارید.[ #امام_علی ع ]</description>
                <category>کیمیا اسکندری</category>
                <author>کیمیا اسکندری</author>
                <pubDate>Sun, 13 Oct 2024 05:04:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاملو، نارسیسیسم، گرین‌فِلَگ! + در باب بلوغ عاطفی</title>
                <link>https://virgool.io/@KimiaEskandari/%D8%B4%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%88-%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D8%B3%D9%85-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%81%D9%90%D9%84%D9%8E%DA%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D9%84%D9%88%D8%BA-%D8%B9%D8%A7%D8%B7%D9%81%DB%8C-rwceleh82r76</link>
                <description>شاید برچسب نارسیسیسم(الگوی رفتاری خودشیفتگی در رابطه) که جدیداً دارد بدون کنتور انداختن روی پیشانی عالم و آدم زده می‌شود، اتفاقاً اقتضا و ضرورت بلوغ عاطفی آدم‌هاست؛ به شرط آنکه با مرحله‌ی ضروری دومی نیز بیامیزد.(در پاراگراف های آخر به این مرحله خواهم پرداخت)در ناپختگی سنین کودکی و نوجوانی است که معمولاً عشق (یعنی محوریت یافتن یک انسان دیگر به جز خودم در زندگی من)، بدون دخالت عامدانه‌ی خود فرد و تقریباً با یک جبر بیرونی اتفاق می‌افتد.اما بنظرم می‌رسد در برهه‌ای از بلوغ عقلی و عاطفی که دیگر فردیت ما پررنگ‌ترین و محوری ترین رکن زندگیمان می‌شود، همه‌ی ما در مقابل کسی که به همان شیوه‌ی جبرآمیز قبل، بخواهد این محوریت و ثقل را از ما بگیرد، مقاومت می‌کنیم. احتمالاً با تکرار الگوهای رفتاری‌ای که همه آن را با نام ردفلگ‌های نارسیسیسم در رابطه می‌شناسند!ناگهان از ارزش انداختن، معمولی انگاشتن، از شور افتادن، مو از ماست کشیدن، عاطفی و دیوانه‌سر نشدن؛ همه‌ی این‌ها درست در همان لحظه‌ای رخ می‌دهد که کسی احتمالاً با پر کردن جام انتظاراتمان تا خط هفتم، آنقدر دارد قدرت می‌گیرد که مرکزیت خود را برای خودمان، در موضع آسیب دیده‌ایم و باید پوستمان کلفت تر از آن باشد که تسلیم جبر بیرونی شویم.حقیقتاً هم خطر جدی است! حقیقتاً هم از استقلال و بلوغ، انتظاری جز این نمی‌رود! و حقیقتاً هم باید به دنبال راه حل هوشمندانه‌ای گشت!امروز کتابی را تمام کردم به قلم پوران فرخ‌زاد،  با نام مسیحِ مادر، پاراگرافی درخشان از این کتاب، برایم حل مسئله بود‌. مرکزیت‌تام و آفرینش‌دیگری!، قدرت حلول در دیگری و سپس ستایش دیگری!مرکزیتی که به بیرون گسترش یافته. در چیزی که خود ساخته و آفریده‌ایم. می‌ستاییمش تا خود را ستوده باشیم.مستقیماً جملات پوران فرخزاد و سپس شعری از شاملو را نقل قول می‌کنم:شاملو در شعری دیگر به نام حوّا،  با زبانی آفرینشگرانه و متکبرانه از زایش حوّا نه از دنده‌ی آدم، که از خویشتن‌ِ خداواره‌‌ی خویش می‌سُراید. از ساختن و پرداختنِ غرّه‌سَر ترین و خاکسار ترین موجود زمینی که همانا زن است؛ موجودی که خالق خود را که همان مرد شاعر است، وا‌می‌دارد تا به پای غرورآفرین مخلوق خویش، سر خواهش و ستایش بگذارد!می‌شناسی ــ به خود گفته‌ام ــهمانم که تو را سُفته‌امبسی پیش از آنکه خدا را تنهایی‌ آدمکش بر سرِ رحم آرد:بسی پیش از آن که جانِ آدم راپوک‌ترین استخوانِ تنش همدمی شود بُرَندهجامه به سیب و گندم بَردَرندهازراه‌دربَرندهیا آزادکننده به گردنکشی. ـغضروف‌پاره‌ی جُداسری.می‌شناسی ــ به خود گفته‌ام ــهمانم که تو را ساخته‌ام تو را پرداخته‌امغَرّه‌سرترین و خاکسارترین. ــمهری بی‌داعیه به راهت آوردگرفت‌اتآزادت کردبازت داشتبر پایت داشتو آنگاهگردن‌فرازبه پای غرورآفرینَت سر گذاشت.می‌شناسی، می‌دانم همانم.[ #شاملو ]</description>
                <category>کیمیا اسکندری</category>
                <author>کیمیا اسکندری</author>
                <pubDate>Mon, 27 May 2024 02:27:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من، دیگری، نامتناهی + سوژه در آینه‌ی دیگری</title>
                <link>https://virgool.io/@KimiaEskandari/%D9%85%D9%86-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%AA%D9%86%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%DB%8C-%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C-s7xlkzeq6c1c</link>
                <description>مثل قطره‌ی جوهری که به سودای رنگ‌آلود کردن کلِ آب در یک لیوان چکانده شود، فردیَتِ سوژه در عدم حضور دیگری، تمام هستی را رنگ‌آلود می‌کند.   در عدم حضور دیگری گویی سوبژکتیویته‌ی بدنمندانه نه از عصبِ سرانگشتانِ دست، بلکه فراتر از آن، از جسم لمس‌شده شروع می‌شود. چنانکه با شنیده شدن صدایی از دور، سوبژکتیویته نه از صماخ گوش، بلکه از چشمه‌ی ارتعاش صوت آغاز شده است.خاصیت فردیتِ تام همین است که تمام هستی را بازیگر تئاتر خود کند و هر آنچه‌را که بر آن پرتوی نظر می‌تواند افکند، بدل به بازویی از بازوان هویت خودش سازد .    بدین ترتیب این سوژه‌ی تامِ همه‌چیزخوار، با تعریف کردن تمام هستی در نسبتِ اینْ‌همان با خود، کشورگشایی را تا جایی ادامه می‌دهد که دیگر هیچ چیز در مقام ابژه با او قابل تعریف نبوده و اساساً چیزی جدای از سیستم و ساز و کار سوبژکتیویتگی او قائم نباشد. حال در این اثنا، به جز نهیبِ سیلیِ حضورِ &quot;دیگری&quot; چه چیزی می‌توانست پای سوژگی انسان را از قلمروگشایی تا نامتناهیت کوتاه کند!؟   &quot;دیگری&quot;، من را در نظر خود ابژه می‌سازد و این دقیقاً همان چیزی است که من به آن دسترسی ندارم. نقطه‌ی تناهی من دقیقاً همین‌جاست. جایی که دیگری با کوتاه کردن تیررس شناخت سوژه،  دور من حصار فردیت می‌کشد. به جز با منظور واقع شدن، ابژه بودن و مفعول بودگی در پرسپکتیوِ &quot;دیگری&quot; چه چیز می‌توانست این سوژگی لایتناهی رقیق‌شده را به گونه‌ای مثل قطره‌‌های مجزا و شناسای روغن در لیوان آب، در یک نقطه‌ی ثقل، مرکزیت بخشد، طوری که از آن‌پس نسبت من با جهان چونان جوهر رنگیِ از دست رفته‌ای در آن لیوان نباشد!؟</description>
                <category>کیمیا اسکندری</category>
                <author>کیمیا اسکندری</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jan 2024 17:42:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موسیقی در خمره! _ اگر فقط گوش بودیم، موسیقی را می‌فهمیدیم!؟</title>
                <link>https://virgool.io/@KimiaEskandari/%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%85%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%81%D9%82%D8%B7-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%BA%D8%B2-%D9%88-%D8%AF%D9%88-%DA%AF%D9%88%D8%B4-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%87%D9%85-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%85-j2xucabzswxq</link>
                <description>خوب می‌شد اگر موسیقی واقعاً همان منظوری را می‌داشت که از آن می‌شنویم؛ دریغ اما که به رغم تلاش نوازنده برای برساختن یک مفهوم، نهایتاً هنگامی که سلسله‌‌ی صوت نواسان‌دار ، هویت موسیقی به‌خود می‌گیرد، بازهم به خودی خود حاوی هیچ محتوا و درباره‌ی هیچ‌چیز نیست؛ و هیچ‌منظوری ندارد که در صدد رساندنش به گوش کسی باشد.تا اینجای کار همه‌چیز طبیعیست که موجودی آگاه، پای صوتی بنشیند و بگوید بله، چون این صدا با هارمونی و پیوستگی ریاضی‌وارانه‌ی دقیقی به نسبت صدای آن چکش و ارّه‌ها  دارد به گوشم می‌رسد، پس نامش موسیقی است.حال کافیست قطره‌ای از اشک سوژه‌را هنگام شنیدن موسیقی مذبور، چاشنی موضوعمان کنیم! اینجا آغاز مسئله است!چه می‌شود که به نظم ریاضی‌وار آستانه‌ی مشخصی از ارتعاش هوا، معنا اطلاق می‌کنیم؟با کدام پیشفرض دریافته‌ایم که کدام نت موسیقی شورانگیز و کدام گریه‌انگیز است!؟ سوالات بالا را گوشه‌ای از ذهن‌خود نگه دارید و جملات زیر را که همگی درباره‌ی یک رابطه‌ی عاشقانه هستند بخوانید:_ما بر سر یک دو راهی هستیم.(هر یک می‌توانیم انتخاب دیگری داشته باشیم.)_رابطه‌ی ما راه به جایی نبرد._ما مسیر طولانی‌ای را پشت سر گذاشته‌ایم.آنچه از نوشته‌های بالا برمی‌آید آن است که اینجا عشق به یک سفر تشبیه شده و وقایع طی رابطه، متناظر با هر یک از موضوعاتی که عملاً در یک سفر واقعی رخ می‌دهند بیان شده‌اند.  چیزی که در تمام جملات بالا مشهود است، مفهومی‌است به نام استعاره.دو زبانشناس به نام‌های لیکاف و جانسون، در سال ۱۹۸۰ با انتشار کتاب جنجالی «Metaphors we live by»، مدعی شدند که استعاره، نه فقط یک صنعت ادبی، بلکه از اساس، شاکله و ساختار ادراکات ذهنی ماست. آنها بر اساس شواهد زبانی دریافتند که  بخش اعظم نظام مفهومی گفتار انسان، که بازتاب نحوه‌ی اندیشیدن و ادراک درونی اوست، در قالب مفاهیم استعاریست.به طوری که تمام مفاهيم انتزاعی در حـوزه نظـام مفهومی ذهن انسان، بر اساس مفاهيم عيني سازمان‌بندی می‌شـود؛ این یعنی استعاره سازوکاری است كه به وسیله‌ی آن می‌توانیم مفاهيم انتزاعی را ادراک کنیم.(برای آشنایی بیشتر با این ایده، کلیدواژه‌ی «Conceptual Metaphors» را دنبال کنید.)این ایده‌ی زبانشناسانه اما ریشه‌ای عمیق در این رویکرد دارد که ادراک حسی با اعضای بدن،  شيوۀ مواجهه و شکل دستيابي ما به جهان است و اين شيوۀ مواجهه، مقدم بر تفکر است.این ایده اولین‌بار توسط مرلوپونتی مطرح شد که ادراک، تجربه ای سوبژکتيو، جدای از جهان و امری دروني نيست، بلکه امری جسمانی و در هم تنيده با جهان است.مرلوپونتي ساختار پیشینی ادراک را به شاکله‌های بدنی  تحویل داده و بدن را نه علت آگاهي حسی ، بلکه اساساً ممکن‌کننده‌ی ادراک و  دسترسی ما به جهان درنظر می‌گیرد.به طوری که برای مثال، توانمندی حرکت بدن انسان، به عنوان رکنی از ساختار پیشینی ادراک، قصد و اراده‌ داشتن انسان به چیزی را ممکن می‌کند.حالا برگردیم سر مسئله‌ی اولمان! موسیقی!نُت‌ها‌ی عجیبی که به‌جای آنکه در گوشمان یک زنگ نوسان‌دار بی‌معنا باشند، قصه‌ و عاطفه روایت می‌کنند.سوال اینجاست که چه چیز جز پیشینی بودن بدنمندی ادراکات، می‌تواند منبع تفسیر ما برای بازشناسایی حس موجود در یک موسیقی شود؟با اقتباس از آزمایش فکری معروف مغز در خمره، این بار بیایید مغز یک بخت‌برگشته به نام «اِمی» را از کودکی به اضافه‌ی دو عدد گوش در خمره بگذاریم و بزرگش کنیم و جز شنیدن راه دیگری برای ادراک جهان پیش رویش نگذاریم. (توجه کنید که اِمی بدن ندارد و تنها یک مغز و دوگوش در یک مایع است که با دم و دستگاه زنده نگهش داشتیم!)حالا اِمی درست مثل من که دو روز تا تولدم مانده ۲۱ ساله است و در جشن تولدش برای اولین بار موسیقی‌ای با ریتم تند و آنچه غالباً آن را شاد می‌شناسیم برایش پلی می‌کنیم. معمولاً اولین فاکتور تفسیر موسیقی به شاد یا غمگین بودن برای ما، شدت ضرباهنگ آن است. مسئله این است که آیا اِمی هم ضرباهنگ تند را به معنای شاد بودن تفسیر می‌کند!؟ مگر نه این است که تفسیر ما از شادبودن‌ ضرباهنگ تند، ناشی از آن است که شور شادی در بدن ما، همبسته با ضرباهنگ تند قلب و تنفس و دویدن و عجله کردن است!؟ اِمی که هرگز بدنی نداشته که با آن ضرباهنگ حرکات تند و کندش را ببیند، چگونه می‌تواند تفسیر درستی از شاد یا غمگین بودن موسیقی داشته باشد!؟نمی‌خواهم در دام رفتارگرایان بیوفتم و بگویم اصلاً ضرباهنگ که هیچ، اِمی بدون هیچ تجربه‌ی بدنمند، اصلاً چگونه نفس شادی را ادراک می‌کند!پا را فراتر از موضوع تفسیر موسیقی نگذاشته و به گفتن همین بسنده می‌کنم که به نظر می‌رسد اغلب مؤلفه‌های تفسیر موسیقی در ذهن انسان، زیر و بم بودن، ممتد و مقطع بودن، سریع و کند بودن و.. احتمالاً فهم هیچ‌یک بدون پیشینی‌بودن بدنمندبودگی در ساختار ادراکاتمان ممکن نبود و حتی عمیق‌ترین عواطف و انتزاعاتی که با موسیقی می‌آشوبند، گویی از  محسوسات فراروی نکرده و اساساً شاید نمی‌توانسته‌اند بدون آن ادراک شوند.خلاصه اینکه اگر دست و پا نداشتیم شاید موسیقی را مثل بسیاری از انتزاعات دیگر نمی‌فهمیدیم! </description>
                <category>کیمیا اسکندری</category>
                <author>کیمیا اسکندری</author>
                <pubDate>Sat, 25 Nov 2023 06:36:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازخوانی یک جمله ی رایج از ذهن یک فیلسوف_دمی با ناصرخسرو!</title>
                <link>https://virgool.io/@KimiaEskandari/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%AC%D9%85%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%AC-%D8%A7%D8%B2-%D8%B0%D9%87%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%81%DB%8C%D9%84%D8%B3%D9%88%D9%81%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1%D8%AE%D8%B3%D8%B1%D9%88-xxtrv4mwxala</link>
                <description>در تعبیر ناصرخسرو از عبارت «لا اله الا الله»¹، عقل در سیر ستایش معبود، طریق پر فراز و نشیبِ استدلالی_عرفانی‌ا‌ی را پیش می‌گیرد که طلیعه‌ی آن با معدوم کردن اصالت همه‌چیز آغاز شده و از آن میان، همه چیز را به وسیله‌ی اطلاقِ وجودِ آن به معبود، دوباره اصالت می‌بخشد تا آنکه نهایتاً عقل، پس از رسیدن به حضیض جهالت در معرفت معبود، به غایت مرحله‌ی ستایش که همانا تکبیر و تعظیم است دست می‌یابد.هر مرحله با نامی فصل‌بندی شده و به تفصیل شرح داده خواهد شد:تسبیح( پاک انگاشتن )، اضافت ( اطلاق کردن)، ابتهال (طوعانه گردن نهادن) و تعظیم ( بزرگ داشتن).نخست قدم آن است که ستودنِ چیزی با پیش‌کشیدنِ وجه تمایزش با ماسِوای آن آغاز شود. به تعبیری گویا پیش از آغاز ستودن، به فلسفه و علت ستایش نیازمندیم که همانا در لحظه ی نخست، اولین واژه از عبارتِ لا الٰه الّا اللّٰه با توضیح این وجه تمایز، علت و برهان ادامه ی ستایش را پیش می‌کشد.به تعبیر ناصرخسرو &quot;لا&quot; به منزله‌ی تسبیح انگاشته می‌شود. چنانکه عقل با گفتن &quot;لا&quot;، معبود را از هر آنچه در کائنات یافت ، پاک و مسبّح انگاشته و تشابه با هر چیزی را از وی نفی می‌کند. فی‌الواقع مفهوم توحید و یگانگی که بارز ترین معنای کلی عبارتِ لا‌ اله الّا اللّٰه است، از همان ابتدا و با همان کلمه ی &quot;لا&quot; به گونه‌ای متجلی است که در میان اجزای کل عبارت، هیچ کلمه ای بار معنایی آن و تسبیح از ماسوا را به این اندازه به دوش نمی‌کشد. به وضوح، توحیدی که در ادامه ی عبارت تا به انتها جاری‌است، مأخوذ از همین سرچشمه ی اول است.در این مرحله اما خلأیی هست که تنها با شاه‌کلید کلمه‌ی دوم یعنی &quot;إلٰه&quot; پر می‌تواند شد.&quot;لا&quot; معبود را از ماسوا منزّه کرد اما مگر اصلاً خداوند چیزی بود که در ابتدا با ماسوا در این امر قابل قیاس باشد!؟ مگر برای مخلوقات جز با تعلق به خالق می‌توان اصالتی قائل بود که اساساً آن را در کفه‌ی ترازو در قیاس با خالق قرار داد؟ این خود متناقض توحید نیست که چیزی در قامت مقایسه، هم کفو با چیزی برای سنجش توحید آن باشد!؟ اینجاست که مفهومی شاهکار، این ماسوای گسسته و منفصل را به معبودش به گونه ای اطلاق می‌کند که توحید را از حالت نسبی قبلی، به حالت مطلق برساند. کلمه ی «الٰه» به منزله ی اطلاق و ضمیمه کردن همه چیز به خداوند، آنچنان حجت توحید را به غایت تمام می‌کند که دیگر چیزی در قامت مقایسه با آن در کفه ی دیگر ترازو قرار نگیرد. عقل در این مرحله پس از آنکه آفریدگار را از تشبیهات و مخلوقات پاک انگاشت، هر آفریده ای را به وجود خداوند ضروری و ضمیمه نمود و از این‌رو راه را بر هر گزاره‌ای غیر از توحیدِ مطلق بست.تا اینجای کار است که دست قوای عقل به توحید می‌رسد اما زین‌پس و در نقطه‌ی اوج علت‌پردازی، عقل از استدلال باز مانده و وحدت معبود از قلمروی معقولات فراروی می‌کند. ناصرخسرو این مرحله را ابتهال می‌نامد. جایی که پرسش نهفته در بطن کلمه‌ی «الّا» تناهی عقل را در یافتن معلول به رخ کشیده، عقل را به اذعان سرگشتگی و تحیر می‌رساند.چنانکه نجم‌الدین رازی می‌گوید: عقل عاقل را به‌معقول رساند و عشق عاشق را به‌ معشوق رساند.²و اتّفاق علماء و حکماء است که:حق تعالی معقول عقل هیچ عاقل نیست زیرا که «لا یکنفه العقول..»³در نقطه‌ای که عقل طوعانه گردن خم کرده گویی پاسخ از جوهری به غیر از جوهره‌ی کلمات &quot;لا&quot; و &quot;الٰه&quot; و &quot;الّا&quot;، ظهور می‌یابد.گویی &quot;لا الٰه الّا&quot; ماسوا بود و &quot;الله&quot; خود توحیدی دیگر است. این همان غایت ستودن است که تعظیمش می‌خوانیم. یعنی تکبیر از حیث تسبیح نمودن (لا) که همان بزرگ داشتن از هر چه &quot;هست&quot; است. و تکبیر از حیث اطلاق (اله) که همان بزرگ داشتن از هر چه &quot;نیست&quot; است.¹_ناصرخسرو ،خوان الاخوان ،بخش ۶۶ ، صف پنجاه و چهارم ²_نجم‌الدین رازی، مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد، باب چهارم، در بیان معاد نفوس سعدا و اشقیا³_نجم‌الدین رازی، رسالهٔ عشق و عقل (معیار الصدق فی مصداق العشق)، بخش ۴</description>
                <category>کیمیا اسکندری</category>
                <author>کیمیا اسکندری</author>
                <pubDate>Sun, 04 Jun 2023 23:57:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غل و زنجیر های آزادی _ از آدم تا کی‌یرکگارد!</title>
                <link>https://virgool.io/@KimiaEskandari/%D8%BA%D9%84-%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AC%DB%8C%D8%B1-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D8%A7-%DA%A9%DB%8C-%DB%8C%D8%B1%DA%A9%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-mim55jzpffrq</link>
                <description>وقتی کسی از حال می‌رود فریاد می‌زنیم آب بیاورید؛ اما زمانی که کسی می‌خواهد نومید شود، کلام درخور این است: امکان بیاورید! امکان بیاورید! [کی‌یرکگارد _ در کتاب بیماری منتهی به مرگ ]&quot;امکان&quot; که نزد کی‌یرکگارد، یگانه پادزهر همواره مطمئن نومیدی‌ است همچون هر داروی دیگری عوارض جانبی خودش را به دنبال دارد: شاید کمی ترس از خویش!گویی هر بار و در لحظه از بازآفرینی خویشتن، ناشناسی پشت در را می‌کوبد که به امکان خویش دیگری دعوتمان کند. همیشه آزادیم که خودمان نباشیم. هر بار بر لبه‌ی پرتگاه دره‌ای ، همواره انتخاب با ماست و اما اضطراب، سرگیجه‌ایست که از نگاه کردن به ژرفای دره نصیبمان می‌شود. پشت هر تصمیم کوچک‌و بزرگی، والتر وایتی توی مغزمان دیالوگ معروفش را می‌خواند !: I am the danger! I am the one who knocks!در بخشی از کتابِ &quot;مفهوم اضطراب&quot;، کی‌یرکگارد این ایده را بررسی می کند که گناه آدم و حوا نافرمانی از فرمان خدا نبود، بلکه اضطراب ناشی از امکان نافرمانی بود! او استدلال می کند که اضطراب آدم و حوا باعث و بانی تمایل آنها به میوه ممنوعه بود ، نه به این دلیل که می خواستند خدا را نافرمانی کنند؛ بلکه به این دلیل که از امکان نافرمانی می ترسیدند!  این اضطراب آدم و حوا در نهایت نتیجه‌ی آگاهی آنها از آزادی خودشان بود که آنها را از محدودیت های وجودشان آگاه کرد.به واقع آدمی از امکانِ امکان هراسان می‌شود و در آن میان خود را به اقتضای تقیدات آدمیزادی خویش همواره محدود می‌یابد. در می‌یابد که آزادی در بداهت حق او نیست چرا که محدودیت های ذات بشر هرگز ظرفیت آزادگی از جمیع قید و بندها را نداشته؛ آزادی همواره تکلیف و وظیفه‌‌ای بر گردن انسان است که باید به جاآورده و گزارده شود. آزادی همواره انتخاب تقیّد به غایتی از غایت دیگریست. اما بیچاره انسان که حتی در غایت خویش متناهی است! راه حل در خویشتن نیست. به قول محمد غزالی، تمامی آزادی و حریت آن است که آدمی از خود رها شود، چنانکه از خلق آزاد شد.اما پرسش اینجاست که حال که می‌خواهیم انسان را از این خود وانهیم و آزادش کنیم، اگر او را از غایتی نامتناهی منفصل بدانیم، چاره چیست جز آنکه ناچار باید انسان را از پس خویش، به خلأ احاله دهیم و به هیچ؟در ادامه اما به عنوان مقدمه‌ای بر آزادی حقیقی، کی‌یرکگارد عدم تناهیِ امکان را پیشنهاد می‌کند، چنانکه می‌گوید:مومن پادزهر همواره مطمئن نومیدی، یعنی امکان را در اخیار دارد، زیرا برای خدا هر چیزی در هر لحظه ممکن است.شاید تنها مزیتی که در این استدلال نسبت به حالت انسان منفرد و متناهی یافت می‌شود همین باشد که اگر کمیت «امکان» معیار سنجش آزادی باشد، حال این کمیت را به بی‌نهایت رسانده ایم؛ اما به همان مساوات، مسئله ی اضطراب آزادی که پیش‌تر مطرح شد اینجا پا به بی‌نهایت می‌گذارد!راه حل اما قدم دومی دارد. حال که آدمی برای اکتساب آزادی که همانا تکلیف و وظیفه‌ی اوست، الزاماً سرسپرده ی تقید به غایت و اتجّاهی‌است، غایت را از جنس نامتناهی اش پیشنهاد می‌کند. آزادی از غایت‌های محدود چیست جز تعهد رادیکال به یک غایت نامتناهی؟ چنانکه در داستان ابراهیم و پسرش اسماعیل، ابراهیم آنچنان آزاد است که دست به تعلیق غایت شناختی هر امر اخلاقی، و آزادی از تقیدات شخصی به عنوان یک انسان می‌زند. حال که آزادی، جبر مکرراً انتخاب کردن است، جز یک جبر غایتشناسانه‌ی متعالی ، زیر یوغ هیچ جبر انسانی از جانب خویش نمی‌رود تا نه  با محدودیت امکان مواجه شود و نه با سرگیجه‌ی آزادی!</description>
                <category>کیمیا اسکندری</category>
                <author>کیمیا اسکندری</author>
                <pubDate>Wed, 29 Mar 2023 01:18:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرمول زامبی‌سازی و مغالطه‌ی «وسط‌باز» نبودن!</title>
                <link>https://virgool.io/@KimiaEskandari/%D9%81%D8%B1%D9%85%D9%88%D9%84-%D8%B2%D8%A7%D9%85%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D8%BA%D8%A7%D9%84%D8%B7%D9%87-%DB%8C-%D9%88%D8%B3%D8%B7-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-hgwouxx7mje7</link>
                <description>اینکه قرآن های سر نیزه را کافر ها می‌سوزانند یا مسلمان ها، اللّٰه اعلم!! کشته ها را هیچکس گردن نمی‌گیرد. اما پرسش اینجاست که چگونه از قشری با پتانسیل دغدغه‌مندی های مدنی و والا، می‌شود یک مشت زامبی بی‌وجدان ساخت!؟اثر روانشناختی بین فردی‌ای وجود دارد به نام پیگمالیون افکت، این اثر وقتی که در ابعاد گسترده‌تر به جامعه‌شناسی می‌رسد، نامش می‌شود نظریه‌ی برچسب‌گذاری. مدعایش هم این‌است که رفتار مردم، تابع توقعات ما از آن‌هاست. حالا چگونه با این اثر می‌شود زامبی ساخت!؟ راحت است! قانونی در کشور وضع کنید که در آن از هر سه نفر، دو نفرشان گناه‌کار و مجرم باشند. حس گناه و عذاب وجدان هم کم‌کم مثل دردی که به آن خو بگیری، برای روان عادی می‌شود. بالاخره نمی‌شود که دائم از خودت متنفر باشی. خود را به عنوان فردی گناهکار می‌پذیری و آب که از سرت گذشت، چه یک وجب چه صد وجب؛ چه فرقی می‌کند گناهت روسری باشد یا کشتن مردم، جلوی گناه را وجدان می‌گیرد؛ همانی که برای پذیرش خودت سرکوبش کرده ای. حالا دیگر گناه گناه است و تو در هر صورت مرتکب آن هستی. (شاید کمی Over simplified.)‌‌شهریور ۱۴۰۰یک نگاه به لیست دانشجویان دستگیر شده بیندازید، به نظر کدامشان چادر از سر کسی کشیده یا مسجد و امام زاده آتش زده‌اند؟ مغالطه ی وسط باز نبودن، چیزی‌است که هر دو طرف دعوا، یعنی براندازها در حرف و انقلابی‌ها در عمل، سخت به دامن‌زدنش مشغول‌اند. «وسط باز نباش» در ظاهر حرف قشنگیست اما ریشه‌هایش به خشکاندن فردیت و یک‌قد و قواره شدن عقل همه ی مردم می‌رسد. طرف دانشجوی علوم سیاسی دانشگاه‌تهران است و آن‌وقت باید تصمیم بگیرد که آیا باید بروی توی خیابان و شانه‌به‌شانه‌ی سوسیوپات‌ها پلیس‌ها را آتش بزنی، یا باید زن و خواهرت را در کارتون‌یخچال خانه قایم کنی و با باتوم مواظب باشی بیرون نیایند، هیچ گزینه‌ی ملایم تری وجود ندارد وگرنه محکوم به یکی به نعل و یکی به میخ‌ زدن می‌شوی!مضحک نیست!؟بعد از القای حس گناه مداوم تا بی‌حس شدن موضعِ دردِ وجدان، و گذاشتن مردم سر دو راهی مطلقِ یا رومِ‌روم یا زنگِ‌زنگ، نوبت به تبلیغ آن می‌رسد تا مردم روم یا زنگ بودنشان را انتخاب کنند.اینجاست که بعضی‌ها واقعاً شاهکار به خرج می‌دهند! همین چند روز پیش بود که محمدرضا شهبازی ، با همان لحن نامحترمانه ی همیشگی، با فحش و فضاحت داشت انتشارات ترجمان را بخاطر یک استوری در باره ی مهسا امینی، محکوم به انتشار مقالات و کتب زرد می‌کرد تا در نهایت با تیپا از دایره ی انقلاب بیرونش کند.(این نکته‌هم به خودیِ خود جالب است که مردم وقتی دچار مغالطه‌ی وسط‌باز نبودن می‌شوند، برای از بین بردن هرچه تمام‌تر حد وسط، حتی اشتراکات درست و حسابی‌شان را هم نابود می‌کنند تا مبادا رنگ‌وبویی از جبهه‌ی مقابل داشته باشند.) استدلالش شگفت انگیز بود! چون با پول ما به اینجا رسیده اید لطفاً اگر شتری هم دیده اید ندیده باشید! جیره‌خوار هر جا هستی ، همانگونه فکر کن!اگر نان و نمک مارا خوردی حتی به چشم و گوشت اعتماد نکن چون هیچ قوای استدلالی و فکری دیگری برای مجاب کردن تو نداریم! اینجاست که از این طرف یک عده مدیون و زامبی نان می‌شوند و مردم را می‌کشند ، از آن‌طرف یک عده زامبی دو قطبی‌سازی‌های مطلق می‌شوند و مطالبات مدنی را به به‌آتش کشیدن خیابان ها تقلیل می‌دهند.خلاصه اینکه گردن مخالفان و موافقان زامبی را، گاهی یک دندان نیش می‌زند!</description>
                <category>کیمیا اسکندری</category>
                <author>کیمیا اسکندری</author>
                <pubDate>Mon, 26 Sep 2022 20:27:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تفلسف ابیات در ذهن و بدن + خویشتن</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D8%AA%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81-%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D9%88-%D8%A8%D8%AF%D9%86-nl9lwxfi8q3k</link>
                <description>۱چیست این جلوه که در دیده بدین ناز نشیندو به جز چشم سریری به نشستن نگزیند۲هر که از منظرِ خود غرقِ تماشای گلی شدوین عجب جمع بَرآنند که یک واقعه بینند۳گل به هر وجهْ مکرر نکند وجهِ دگر راو به هر دیده نه چون دیده ی دیگر بنشیند۴حالیا گل به چه گویم که به معنی نتوان گفتاین همان است که هر دیده به یک شکل ببیند۵گل اگر در نظرِ خلقْ چُنین پُر صُوَر آیدخود گل آن چیست که جز معنی از آن دیده نبیند؟۶ناظر اندر نظرش معنیِ گل ساخته اول!؟یا که معنی به وجودِ گل از اول بنشیند!؟۷گر که معنی ز گل اول به جهان صادره گشتهبه چه منظور به جز چشم رهی برنگزیند!؟۸متعدد نشود معنی اگر گل بِتَراود زو چونان چند زِ معنی به بَصَرها بنشیند!؟۹که نه آن زاغ چونان ببر ز گل ناظره گیردو نه زنبور چونان من به تماشا بنشیند۱۰گل اگر معنی اش از حیثِ نظرْ واقعه اُفتدگل چه باشد اگرش هیچ به ناظر ننشیند!؟۱۱به چه اطلاق توان کرد صُوَر داشتنش رابه جهانی که در آن ناظره منظور نبیند!؟۱۲حالیا منظره ای نیست اگر ناظره نَبْوَد!؟و نه معنی ز برون در بَصرِ خلق نشیند!؟۱۳اگرش معنی منظور ز ناظر بتراودزو چونان معنی واحد به بصر ها بنشیند!؟۱۴مایه ی ناظر و منظور نباشد ز دو جوهروگرش گل فقطش جسم و بشر روح بچیند۱۵که سبب سازی تصویرش اگر واسطه افتدبشر از روح تواند که گُل از جسم ببیند۱۶صُوَر از جسم بخیزد که ز خویشم نرود یاد و به مغزِ متغیرْ منِ پیوسته نشیند۱۷خویش را باز شناسانَدَمْ این خاطرِ باقیچو حواسِ بصرم تجربه از دهر بچیند۱۸چو بزایید کسی گَنگ و کر و لال کسی راو جز از دیده رهی تجربه از دهر نبیند۱۹خویش وی را چه بود جز نظر و دیده نشانیکه شناسایَدَش از غیر و زِ غیرَش بگُزیند!؟۲۰حالیا این همه گفتیم و فتاد از قلم این امرخویشتن در گرویِ حافظه جز مغز نبیند۲۱وَر نه کی روح چو تن یکسره تغییر نمایدو خودش در گروی خاطره محتاج ببیند!؟۲۲بفشانَد گُلش از صد درِ ابرازْ نشانهزان میان کیست که جز رایحه و رنگ ببیند!؟۲۳تنِ محدود ندارد به صَدَش درب تماشاور نه بر روح سِزَد کز همه در ، صدْ همه بیند۲۴ای خوش آن روز که از بند تنم وا بِرَهَد روحو ز صد معنیِ گلْ از همه در ، صد همه بیند۲۵به همان شیوه که زنبور و من و ببر تواندو به هر شیوه که در هر سر ناظر بنشیند۲۶خویشم آکنده زِ ابراز وجودِ گلی آیدکه نه روحم به مجال خودش ابراز ببیند۲۷نه که محتاج به خاطر شودش خویش شناسیبلکه خویشش به جز از تجربه ابراز نبیند۲۸همه ابرازِ گلی شد همه روح و همه خویشمکِی اَش ابرازِ وجودم به جهانی بنشیند۲۹اگر این است که من پرده ی ابراز جهانمو کسی خویشِ مرا بر درِ ابراز نبیند۳۰چه بُوَد بین من و خویش دگر خلق تفاوتکه به جز آینه بازی دگرم خلق نبیند۳۱گویی اَر وا بِرَهَد روح ز تن از پی دیدنخویش را در دگران یافته خود را همه بینَد۳۲همه بودیم از اول یکی و جسم بیامدبه سبب سازی ابراز به ما فاصله چیند۳۳ای خوش آن خویش که در بند تن از پیش بفهمدخویشتن را همه و زان همه را خویش ببینددر ادامه، بخش‌هایی از شعر به تفصیل عددِ ابیات شاید کمی توضیح لازم داره، که در هر مورد اگر کتاب یا مقاله ی خوبی بهم معرفی کنید ممنون میشم(:ابیات۲ الی۵: ما به جز ویژگی‌های موجودات، به چیز دیگری از وجودشون (همچون جوهره‌شون) دسترسی نداریم؛ و در عین حال، همون ویژگی هارو هم به اشکال متفاوت و غیر این‌همان میبینیم(که با این حال حتی سنسور دریافت همه ی ویژگی هاشونو نداریم!) این وسط خود موجودات بدون ویژگی هاشون دقیقاً چی هستن؟ابیات۱۰ الی ۱۲: اگه ناظری وجود نداشته باشه تصویر یعنی چی؟ابیات ۱۴و ۱۵:هنوز به شخصه موضع خاصی در فلسفه‌ی ذهن ندارم ولی این دو بیت سوگیری پراپرتی‌دوالیسمی دارن؛ منظور اینه که تعامل بین این دو ویژگی ماده و ذهن، دال بر اینه که جفتشون از یه جوهرن وگرنه نمی‌تونستن باهم تعامل داشته باشن.ابیات ۲۰و ۲۱:مغز به واسطه ی اینکه مدام در حال تغییر و گذاره، به دستاویز خاطرات برای بازشناسایی و پیوستگی خویشتن نیاز داره. اما روحی که این تغییرات ساختاری رو(تا جایی که من می‌دونم) نداره چی؟ واقعا به دستاویز خاطرات برای پیوستگی خویشتن نیاز داره؟ ابیات ۲۲ الی ۲۵:بگین فقط من نیستم که یه وقتایی از اینکه تو تنم، با پنج تا حواس ناقص و ناقابل گیر افتادم احساس خفگی می‌کنم(_: در این باب خالی از لطف نیست که به داستان موسیقی متنی که گذاشتم هم اشاره کنم؛ صدای نهنگو تو موسیقی شنیدین؟ دانشمندان به این نهنگ، لقب تنها ترین نهنگ‌رو دادن چون صداش ۵۲ مگاهرتزه و سایر نهنگ ها فقط تا آستانه‌ی ۳۶ مگاهرتز قادر به شنیدن هستن. به خاطر همینه که صدای این نهنگ قصه ی ما به گوش کسی نمی‌رسه و همیشه مسیرشو گم می‌کنه و تنهاست(_: ابیات ۲۶ الی ۳۳:در توضیح این ابیات باید عرض کنم که با پیش‌انگاره های خودم از تجربه های NDE، یه سوال برام ایجاد شده. بر فرض اینکه روح از تن بیرون بیاد و نتونه کمافی‌السابق، ابراز وجودی به لحاظ بصری و فیزیکی و ... در جهان داشته باشه، و تماماً تبدیل بشه به یک شاهد و ناظر، با گستره ی دید بالا که مدام در حال دریافت ابراز وجود دیگر موجوداته، خویشتن روح چی میشه؟ با این تعاریف روح چیزی غیر از ظرف دریافت ابراز وجود دیگران میشه؟ به عبارت دیگر، روح، این‌همان با ابراز وجود دیگر موجودات میشه؟ اگه همه ی ارواح همین باشن  تهش هممون باهم این‌همان نمیشیم و به وحدت نمی‌رسیم؟انگار فقط وقتی در تن هستیم، به وسیله ی توانایی ابراز وجود خودمون، و همچنین محدودیت دریافت ابراز وجود های دیگران، از دیگر موجودات جدا و مستقل میشیم. اما خارج از بدن دیگه این خبرا نیست.در این مورد هم خوشحال میشم نظراتتونو بشنوم.۶/اسفند/۱۴۰۰ایده ی شعر از:«بَلْ هُوَ آيَاتٌ بَيِّنَاتٌ فِي صُدُورِ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ ۚ وَمَا يَجْحَدُ بِآيَاتِنَا إِلَّا الظَّالِمُونَ »(۴۹_عنکبوت)</description>
                <category>کیمیا اسکندری</category>
                <author>کیمیا اسکندری</author>
                <pubDate>Sat, 26 Feb 2022 02:41:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سَمّاعونَ لِلْکذب! _ چند بیت در همین باب</title>
                <link>https://virgool.io/@KimiaEskandari/%D8%B3%D9%8E%D9%85%D9%91%D8%A7%D8%B9%D9%88%D9%86%D9%8E-%D9%84%D9%90%D9%84%D9%92%DA%A9%D8%B0%D8%A8-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-iebs8spgg2ne</link>
                <description>The Banquet of the Officers of the St George Militia Company in 1616_by Frans Halsاز سُریر مُلک تنهایی به دوشمی‌برندت بر سر محراب هوشمستمع رویان به گردت سانِ چنگگردن افرازند و برآرند گوشانتظارِ جنبشِ دستِ زبانمی‌کشندت تا که بنْوازی سروشمی‌نهی کلکِ زبان بر سیمِ چنگوَه که بر نآید ز طبعش جز خروشنکته می‌دانی به چنگ آموختنلیک این ساز است ز بنیادش خموشروز اول پیش از آن‌ که بشنوندسرکشیدند جرعه از تکذیب نوشیا که بنوازان به رسم مطربییا مکن خرج کَران گفتار و هوشهر دو صورت یک نتیجه حاصل استکلکِ بر حقْ ایمن از چنگِ خموش !امیدوارم منظور واضح باشه(_:گوینده به نوازنده، و شنوندگان و پاسخ‌هاشون به ساز چنگ تشبیه شدن. ایده از:«سَمَّاعُونَ لِلْكَذِبِ أَكَّالُونَ لِلسُّحْتِ ۚ فَإِنْ جَاءُوكَ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ أَوْ أَعْرِضْ عَنْهُمْ ۖ وَإِنْ تُعْرِضْ عَنْهُمْ فَلَنْ يَضُرُّوكَ شَيْئًا ۖ»«آنها بسیار به سخنان تو گوش می‌دهند تا آن را تکذیب کنند؛.... پس اگر نزد تو آمدند، در میان آنان داوری کن، یا آنها را به حال خود واگذار! و اگر از آنان صرف‌نظر کنی، به تو هیچ زیانی نمی‌رسانند.» ____________________________چهارشنبه ۲۲/دی/۱۴۰۰کیمیا اسکندریMusic: Atashgah- Keyhan Kalhor &amp; Kian Soltani</description>
                <category>کیمیا اسکندری</category>
                <author>کیمیا اسکندری</author>
                <pubDate>Thu, 13 Jan 2022 10:59:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بگُمارید نگهبان به سرای اشعار!!</title>
                <link>https://virgool.io/@KimiaEskandari/%D8%A8%DA%AF%D9%8F%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%D9%86%DA%AF%D9%87%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B4%D8%B9%D8%A7%D8%B1-pmzcvdvltmth</link>
                <description>من همانم که قلم می کشد از حسرت و آهتا سُوِیدای دل دفترکش آب شودصحنه سازی شده آوا و رخ و سیمایشتا گلی غم زده در سایه ی مهتاب شودچه کسی پرده زده بر در این محفل عشقکاین چنین نام تو در مرجع این باب شودشاعری را چه به من کاین قلم و لوح توراستوَر نه کِی صحبتِ من، صحبت مهتاب شوداولین شاعر گیتی رخ زیبای تو دیداین سبب شد که قلم یک سره بی تاب شودحاصل قافیه شد جلوه ی رقص کلماتشعر بر مغز و سر و جان و دل ارباب شودتو چه کردی به دل این همه شاعر صنماکه کمی نیست غزل، مسجد و محراب شودبشود اذن و اذان و صنم و حمد و ثناتا تلنگر گَرِ یک باره ی تواب شودبگُمارید نگهبان به سرای اشعار!نکند برگه ای از دفترشان آب شودگر بیوفتد گذر قطره ی آن بر دریاتا قیامت سبب گردش و گرداب شود____________________________سُوِیدا :خال یا نقطۀ سیاهی در دل که محل احساسات است.____________________________کیمیا اسکندریسروده شده در 26/2/1395</description>
                <category>کیمیا اسکندری</category>
                <author>کیمیا اسکندری</author>
                <pubDate>Mon, 11 Oct 2021 16:48:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تحلیل فیلم «Black swan»/«قوی سیاه»، جدال با نیمه ی تاریک وجود!!</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-black-swan%D9%82%D9%88%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D8%AC%D8%AF%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-u8nluc9ybxge</link>
                <description> فیلم «قوی سیاه» ، صحنه ی هنرمندانه ی بازی نماد هاست.داستان فیلم بر اساس تقسیم بندی دو رنگ «سیاه» و «سفید» بنا شده و بیش از هر چیز دیگری، رنگ های لباس کاراکتر ها، با مخاطب حرف می زنند.Black swan_لباس «مادر نینا» از ابتدا تا انتهای فیلم، به رنگ «مشکیست» ؛ _طبق آنچه از دیالوگ ها برداشت می شود، مادر نینا،بخاطر «عدم توانایی گرفتن نقش قوی ملکه»، « پرفکت نبودن»، و «رابطه داشتن با مربی خود» در جوانی اش،  از گذشته ی خویش راضی نیست . _لذا کمر همت بر آن می بندد که فرزندش «نینا» را، بر خلاف آن چه که خود در گذشته بوده ، تربیت کند. او می خواهد نینا، کاملاً «سفید» باشد.لذا به طور افراطی ، این دو مورد را در «نینا» سرکوب می کند:۱_پذیرش نقص ها و عدم پرفکت بودن (نمادها:  مادر نینا، روی زخم دخترش وسواس بیش از حد نشان می دهد و روی ساعت خواب و لایف استایل او کنترل شدید دارد. )۲_رابطه ی جنسی(نمادها: درجایی از فیلم نینا را از داشتن رابطه با مربی اش منع می کند و جای دیگری،حضورش مانع انجام فعالیت جنسی نینا می شود.)_در نتیجه ی این تربیت ها ، «نینا» را می بینیم در حالی که اتاقی با تم کودکانه دارد،  بچه ننه ، مضطرب و بی اعتماد به نفس است._نینای سفید، دچار فوبیای پرفکت نبودن می شود، آنچنان که مدام دچار توهم زخم روی پوستش، و یا بدشکل بودن پاهایش می گردد.هراسناک ترین تصاویری که از «بث» در ذهن او مجسم می شود، مربوط به زخم های اوست.نینا از طرفی در رابطه ی جنسی ،ترسو و ناتوان است.در فیلم «قوی سیاه»، درست مثل فیلم های «جزیره ی شاتر» ، « ماشینیست» و «یک ذهن زیبا» ، با یک روایتگر غیر قابل اطمینان طرفیم!! یعنی به دلیل وجود بیماری اسکیزوفرنی در نینا، نمی توانیم دقیقا مشخص کنیم که کدام یک از اتفاقات فیلم واقعی و کدام یک ساخته و پرداخته ی ذهن نیناست. لذا واقعا پشتوانه ای برای اطمینان به واقعی بودن همه ی اتفاقات فیلم، نداریم.با این وجود، این موضوع، مانع از پردازش و تحلیل مخاطب، از شخصیت درونی نینا نمی شود.نکته ی داستان اینجاست که نینای «سفید» ، شخصیت «سیاهی» دارد که هرگز آن را بروز نداده و آن را نمی شناسد.حالا برویم سر اصل مطلب!!_تلاش های زیاد نینا برای فرو رفتن در نقش قوی سیاه، به عنوان بالرین، کم کم باعث می شود که نینای سیاهی که تا کنون ، زیر پوست سفیدِ او، اسیر و خفته بود، بیدار شود..._شخصیت سیاه ، حال با دستاویزی خود را به نینا نشان می دهد. نینا، نیمه ی سیاه خود را ، گاهی در غالب «لی لی»(اغلب با لباس سیاه و تتوی بال سیاه) و گاهی در غالب چهره ی خودش می بیند._نینای سفید، در حالی که از قرینه ی سیاه خود می هراسد،در عین حال، به ویژگی های سیاه او حسادت می کند.(نشانه ی تمایل به سیاه بودن)مثلا در حالی که مربی، مدام نینا را بخاطر سکشوال نبودنش سرزنش می کند، نینا، قرینه ی سیاه خود را در حال رابطه با مربی و مرد بالرین مقابلش می بیند.قرینه ی سیاه، خود را با مهربانی به نینا نزدیک می کند و نینا مدام به او شبیه تر می شود.، (در این بین، شاهد تیره تر شدن رنگ لباس های نینا میشویم).تا جایی که قرینه ی سیاه، یک کاستوم سیاه به نینای خاکستری هدیه می دهد. و هنگامی ک نینا آن را به تن می کند، برای اولین بار می بینیم که او دیگر در رابطه ی جنسی ترسو و ضعیف نیست و دیگر زیر بار کنترل مادرش نمی رود._البته نینا پیش از این، اولین بار با دزدیدن رژ «بث» ، و سعی در تقلید از او، متوسل به راه حل های جنسیت زده برای گرفتن نقش مورد نظر خود از مربی اش شده بود.اما نینا هنوز کاملا سیاه نشده! (این موضوع حتی در لباس نینا مشخص است که کاستوم مشکی را روی تاپ سفید میپوشد و هر دو رنگ را باهم نشان می دهد)همچنان فوبیای بی نقص نبودن در تار و پود وجودش بی داد می کند.جنگ بین سیاه و سفید و کشمکش های درونی و اسکیزوفرنی زده ی او، در صحنه ی نمایش رقص، دیده می شود. تا آن که نهایتاً، قوی سیاه ، قوی سفید را زخمی می کند و پیروز می شود.(اگر چه که در ابتدا ، هنگام زد و خورد، اینگونه می نماید که قوی سفید، سیاه را زخمی کرده)حالا نینا ، کاملا سیاه می شود..._نینا که پیش از این از دیدن رویِش پر سیاه روی پشتش احساس وحشت کرده بود، اینک وقتی رویش پرهای سیاهش را می بیند، به آن ها افتخار می کند.(از نقص داشتن بدنش هراسان نیست)_نینا که حتی یک بوسه ی پنهانی را با افتضاح به پایان می رساند، اینک با بوسه ی داغش از مربی، همه را شگفت زده می کند.(از مسائل جنسی نمی ترسد.)_نینا که بابت همه چیز مدام در حال عذرخواهی و ابراز پشیمانی بود، حالا دیگر حتی آلوده شدن دستانش به خون یک فرد بی گناه، پشیمانی و تأثر را در وی بر نمی انگیزد!______________________________________و البته بررسی داستان کلی از زاویه ای دیگر:_«بث» ، الگوی نینا بود و همه ی ماجرا از آنجایی شروع شد که «نینا» تصمیم گرفت پا جای پای او بگذارد.در واقع «بث» ، همه ی آن چیزی بود که «نینا» میخواست باشد. در شبی که اولین بار این دو یکدیگر را ملاقات کردند، نینا کاملا سفید پوش بود و بث کاملا سیاه پوش.صحنه ی واقعی رقص و رقابت دو قوی سیاه و سفید، در زیر پوست فیلم برپا می شود!به نوعی ، ما شاهد جنگ این دو قوی سیاه(بث) و قوی سفید(نینا) بودیم؛ که در نهایت، آن کسی که با اقدام به خودکشی(تصادف بث با ماشین)، از بین رفت، قوی سیاه بود.مربی، این شخصیت خاکستریِ فیلم، لقب پرنسس کوچک را به این قوی سیاه داده بود.نینا در دیالوگ های مختلف ، نگرانی خود را نسبت به اینکه بعداً به سرنوشت بث دچار شود را، ابراز می نمود. در انتهای فیلم ، مربی، لقب پرنسس کوچک را به نینا می دهد.اما ما از پیش دیده بودیم که سرنوشت پرنسس های کوچکِ آقای مربی چه می شود!!!آیا قوی سفید بعدی، موجب خودکشی نینا می شود..!؟پ ن: دیره اگه بگم خطر کمی اسپویل؟(:پ ن ۲:به شخصه تا مراتبی از اسپویل رو از یه فیلم دریافت نکنم، سمت دیدنش نمیرم! اسپویل فقط به فیلم های ضعیف ضربه میزنه. فیلم خوب، بیدی نیست که با باد اسپویل بلرزه!!</description>
                <category>کیمیا اسکندری</category>
                <author>کیمیا اسکندری</author>
                <pubDate>Thu, 07 Oct 2021 19:03:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهل بیت داستان عارفانه_روایت عشق حقیقی به زبان شعر</title>
                <link>https://virgool.io/@KimiaEskandari/%DA%86%D9%87%D9%84-%D8%A8%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%B9%D8%B1%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%DB%8C-yruhxectri53</link>
                <description>پیشنهاد می کنم نسخه ی صوتی رو با چشمای بسته بشنوین و فضاشو تصور کنین(؛در پس پس کوچه های شهر عشقبی هدف در هر طرف سر می زدمبهرِ آبی بهر رفع تشنگیبر کُلونِ خانه ها در می زدمگالشِ من پاره و سوراخ و زشتچشم هایم کور و کم سو مانده بوددست هایم زخم و زخمانش عمیق..شهر ، من را از خیالش رانده بوداز تمام دار و دینار جهانجز دل پاکم مرا ثروت نبودگر نبود این دل فراری از ریاخردلی هم بنده را عزت نبودناگهان دیدم کسی را سبز پوشبَس بَرومند و گل زنبق به دوشچهره اش روشن به رنگ نور ماهخون خسته کرد در رگ ها خروش!موج موهایش زلال آب و عشقعشوه ی چشمش خیال خواب بودزیر پایش، دُرّ و گوهر جای خاکچون فرشته، چو نسیم ، چون آب بودمست چشمانش ببستم چشم خویش با دو چشمش سینه ی من را شکافتبا دو دستش قلب من را بر ربود جای آن ، فکر و خیالم را ببافتدر حوالی همین فکر و خیالیاد بردم پس بگیرم قلب خویشاو برفت و باز من تنها شدمدر فراق قلب، تنها تر ز پیشپس دویدم سمت میز محکمهگفتم ای قاضی به فریادم برسقلب من را دزد غارت کرده است!چاره ای کن بر شکایاتم برسحال او دارد دو دل من بی دلم!بربخیز! وقت قضاوت کردن استمجرم است او را مجازاتش کنیدتا بداند شرط عشق، دل دادن است!گفت قاضی او بسی غارت گر استاز همه پیر و جوان دل برده استخواستم او را مجازاتش کنمکس نگویی! دل ز من هم برده است!شُهره ی شهر و خیال عاشقانغارت دل های مردم می کندتو هزارم عاشق او گشته ایاو خیالت با خودش گم می کندپس برو دل داده ی خسران زدهکاری از دستم نمی آید به تواز خدای خویش قلبت را بخواهاو خدایست و تو بنده، پس برومن برفتم تا در باغ بهشتگفتم ای ایزد مداوایم بدهخود که می دانی خسارت دیده امپس کلیدی بهر درهایم بدهخوش ندایی رنگ نور آسماناز زلال آب جاری تر بگشتهاله ی گل را به آوایش کشیداز میان شاخ و برگانش گذشتناگهان نزدیک تر از هر نفساز رگ گردن هم او نزدیک تردر وجودم سخنی گفت چو رازاندکی آی به نزدم پیش تر!قدمی پیش برفتم نزدشنفسی بهر سخن بر کردمخواستم باز بگویم ، امابی سخن، فقط نگاهش کردم..گفت ای بنده ی من! زیبایم!زِ چه دل را به زمینی دادی!؟آسمان را به تو می بخشیدماگر این دل به خدا می دادیتو و یک شهر به غفلت بودید!آن که دل از همگان می دزدیددل به دلدار، به من باخته بودوَر نه کی در نفسش می رقصید؟گفتم ای ایزد منّان دلم !دل و جان و همه ی روح و روانم از توست!قلب من باز بگیر و تو خودت مأمن باشاز همین جا، منشأ فکر جوانم از توست!پس خدا قلب مرا باز گرفتو در آیینه ی قلبش بگذاشتحال آن شهر شلوغ و غافلقلب در سینه ی من می پنداشت...._____________________ڪـیمیا اسـڪندرےسروده شده در تاریخ ۲/۲۶/۱۳۹۵«در ۱۴ سالگی ام»</description>
                <category>کیمیا اسکندری</category>
                <author>کیمیا اسکندری</author>
                <pubDate>Mon, 13 Sep 2021 13:11:56 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>