<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کیموش</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Kimosh</link>
        <description>من همون آغوشی ام که همیشه برای گریه هات بازه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:01:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4852400/avatar/3A6m6B.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>کیموش</title>
            <link>https://virgool.io/@Kimosh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مُرادِ دل</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%85%D9%8F%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D9%90-%D8%AF%D9%84-pxg4vgivnvgr</link>
                <description>عزیز از دست رفته‌ام! عزیز از آغوش باز مانده‌ام! برای من عذابیست سهمگین، محو شدن صدا و چهره‌ات. هنوزهم چشمانم را که بر روی جوشش اشک می‌بندم چهره‌ی شاداب تو را تصور می‌کنم. روزهای بیماری‌ات را نه، روزهای شادابی‌ات را می‌بینم! زمانی که تو در آغوشِ مادرِ زمین آرام گرفتی، من هنوز شعرهایی که می‌خواندی را با خود مرور میکنم تا شاید صدایت را در خواب بشنوم.چطور آدم می‌تواند انقدر صبور باشد؟ چطور می‌گویند با گذشت زمان آرام خواهی گرفت؟ چطور می‌گفتند این داغ هم خنک خواهد شد؟ چگونه؟با آنکه چیزهای زیادی از تو می‌دانستم و می‌دانم اما هنوز نیاز به بودنت و فهمیدنت دارم. این روزها باید تو در کنارم می‌بودی، نه در خوابهایم. حتی در خوابهایم تو در آغوش خاک هستی. پس من به آغوش چه کسی پناه ببرم؟ من به آغون آنکه تورا در اوج امیدواری‌ات به زندگی از ما گرفت پناه بردم.هنوز اسمت را که می‌شنوم چشمهایم گرم می‌شود. من به خاک سیاه نشتم و تو نیستی که دست من را بگیری، مرا در آغوشت بگیری و بگویی &quot;من که با بچه‌هام بخاطر این چیزا قهر نمی‌کنم&quot;، تا من هم کمتر در خواب به دنبال مزار گم شده‌ات بگردم.</description>
                <category>کیموش</category>
                <author>کیموش</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 01:06:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کَلاغ</title>
                <link>https://virgool.io/@Kimosh/%DA%A9%D9%8E%D9%84%D8%A7%D8%BA-l2zxtkiam95v</link>
                <description>ما احساسات دشوار و پیچیده‌ی فراوانی داریم. یکی از آن‌ها همین حسادت است؛ این احساس برای آدمیزاد کاملا طبیعی و غیرل قابل کنترل بوده و هست. پس چرا همه از این حس واهمه دارند و آن را بد می‌پندارند؟ کسی چه می‌داند. دقیقا همانگونه که کلاغ را مایه‌ی بد شانسی می‌دانند، به او دزد طبیعت می‌گویند. الحق که آدمیزاد موجود عجیب و خودپسندیست. این کلاغ های سیاه که شما شوم می‌پندارید، گویی کودکی کنجکاو و به دنبال آموختن اند. با چه حقی به خود اجازه‌ی قضاوت می‌دهید، آن‌هم این چنین بی‌جا.آری حسادت بد است؛ اما کسی چه می‌داند شاید سبب پیشرفت کسی شود. آری، می‌دانم سبب به زمین خوردن خیلی‌ها هم شده است. اما مگر عشق هم همینطور نیست؟ آن‌هم اینگونه است. هم بد است هم خوب. اصلا مگر خاصیت چیز های براق همین نیست؟ جلب توجه.تو اگر نمی‌خواستی دیده شوی این چنین در چشم نبودی. حال چرا ناراحت می‌شوی از حسادت دیگران؟ انگار فقط تا وقتی درخشش مال خودتان باشد خوب است. بالاخره‌ هر چه که بخواهی عاقبتی هم در کنار خود دارد، پس پذیرای عاقبتت باش. همه‌ی ما در اعماق وجود خود خواهان دیده شدن و درخشیدن هستیم اما هیچ کدام از ما جرعت پذیرش این میل شدید به دیده شدن را نداریم.آه امان از این حس نا به جای حسادت. من خودم را همان گونه که بودم دوست داشتم. تو، توی ای دخترک فرفری! با چه حقی از این درِ زنگ زده‌ی زندگانی من وارد شدی و این چنین مرا آشفته کردی؟ جذابیت اصلا بدرد ترک‌های دیوارهم نمی‌خورد. پس چرا من این چنین وسوسه شدم. چرا رفاقتم با تو از سر حسادت بود؟ اصلا که گفته من حسود بودم؟ من فقط دخترکی کنجکاو و به دنبال معنا بودم، همین و بس. من به مرکز توجه بودنت اصلا حسادت نمی‌کردم. اصلا به فریب کاری هایت حسادت نمی‌کردم. به عشوه‌گری هایت هم ابدا حسادت نمی‌کردم. &quot;فرفری موی غزل خوان&quot;؟ تو از غزل خواندن چه سرت می‌شد اصلا؟ آه، اصلا تو به چه حقی آخرش که من را از دست دادی یادت افتاد که من هم بودم!چقدر دل شکسته شدم آن روز که از حسادت به تو اشک می‌ریختم و تو آمدی که حال مرا خوب کنی. خوب شدم اما چه سود؟ آن روز نمی‌دانستم که تو خودت آخرش حال مرا خراب می‌کنی.</description>
                <category>کیموش</category>
                <author>کیموش</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2026 02:30:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه برای تو که می‌دانی!</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-d44gxjfrj0qs</link>
                <description>همیشه شروع کردن برای من سخته، اما همین که زبون باز می‌کنم دیگه توقفم دست خودم نیست. مخصوصا صحبت کردن با تو که خودت از همه چیز خبر داری، خیلی سخت تر میشه. شاید باید به یک لحظه‌ی خاص اشاره کنم تا کارم راحت تر بشه. مثلا اون روز! روزی که برای اولین بار با صدای بلند گریه کردم. دیگه صدای خفه‌ی هق هق‌ام که با فشردن بالشت به صورتم حتی خفه‌تر هم می‌شد، در کار نبود. دیگه کنج اتاق نبودم و دیگه چراغ خاموش نبود. این بار موسیقی آرامش بخش باد که مابین درخت‌های نخل و انار می‌پیچید، آرامش پرتوهای گرم خورشید من رو در آغوش گرفته بود. اون روز واقعا آروم شدم، اون روز بود که فهمیدم. فهمیدم که من اشتباه نمی‌کردم، فهمیدم مشکل از من نبوده، من اون روز فهمیدم که تو چقدر دستم رو گرفتی و کمکم کردی اما این من بودم که متوجه‌اش نبودم.خودت شاهد همه‌اش بودی. شاهد تمام لحظاتم، پس چیزی برای گفتن باقی نمی‌مونه. اما باز من در هر حال با تمام پوست و گوشت و استخوان خواهان یادآوری تمام اون لحظاتی که فقط ما ازش خبر داریم هستم. حتی با وجود دردناک بودن و غم‌انگیز بودنشون. زخم‌ها خوب شدن، حتی از بیشترشون اثری باقی نمونده. من اما می‌دونم که از هرکدوم چه چیزهایی یاد گرفتم، تو هم می‌دونی.همیشه برام ثابت شده بودی، اما بازم کاری کردی که بیشتر بهت باور داشته باشم. منو ببخش که تو اوج سختی ها و غمم از تو مرگ میخواستم در صورتی که میتونستم فقط راه نجات بخوام؛ از نادونی خودم بود. ازت کمک نخواستم اما با این حال به بهترین روش کمکم کردی و من رو در آغوش گرفتی.حالا که به گذشته نگاه میکنم و بر میگردم و الانم رو میبینم میخوام که از صمیم قلب برای هر قطره اشک و هر لبخند کوچکی ازت تشکر کنم. میخوام واسه دلایل اون لبخندای کوچک ازت تشکر کنم. همیشه متفاوت بودم و این برام دردناک بود حتی نمیتونم مثل بقیه ازت تشکر کنم. با اینکه هر دسته از آدما روش متفاوتی دارن، بازم من توی هیچ کدوم از این دسته ها نمیتونم باشم. خودت بهتر از همه میدونی که احساس تعلق ضعیفی به هر مسئله‌ای دارم. تو منو بهتر از همه می‌شناسی، حتی بهتر از مادری که من رو تربیت کرده. اونقدر من رو خوب می‌شناسی که می‌دونی چه زمانی دست از لجبازی‌هام برمی‌دارم. و من ازت ممنونم که همینجور که هستم قبولم می‌کنی، چون تو خیلی مهربون‌تر از حد تصور ما هستی.باعشق و پرستش، کیمیا.</description>
                <category>کیموش</category>
                <author>کیموش</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 20:10:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفیق من سنگ صبور غم هام؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Kimosh/%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%82-%D9%85%D9%86-%D8%B3%D9%86%DA%AF-%D8%B5%D8%A8%D9%88%D8%B1-%D8%BA%D9%85-%D9%87%D8%A7%D9%85-o3gtmdzvyd1o</link>
                <description>انگار که برگه‌ای از دفتر خاطرات مخوفم قراره فردا صفحه اول روزنامه باشه؛احساس عجیب و جالبی داره. یکی از افکاری که در یکی از همین نصفه شب‌های پر از فکر توی ذهنم نشست، ارتباط گرفتنم با آدما بود. از اونجایی که یه آدم نسبتا درونگرا هستم، طبیعیه اگه دوست‌های مجازی زیادی داشته باشم، اما. امان از این اما ها!(متاسفانه از بحث پرت شدم، پس از همونجا شروع میکنیم!)اما استعداد پنهانی دارم برای پیدا نکردن دوست مجازی، مثلا همیشه از دوست صمیمی و عزیزم(ملقب به لیمو) می‌پرسیدم چطور دوست پیدا کنم و تو چطوری این همه دوست داری. از قضا این دوستی هفت ساله‌ی ما هم نفس‌های آخرش رو کشید و الان جونی براش نمونده. درست مثل لیمو شیرینی که خرد کردی و یادت رفته بخوری؛ حالا دیگه تلخ شده. شاید مسخره و عجیب باشه،اما برای من دیگه عادی شده. دوست‌ها که چه عرض کنم، نیمه‌ی روح و جان بودن که همه از دیار قلب من پر کشیدن و حالا من تنها در کنج انزوا نشستم و دست به قلم شدم. حالا نه اونقدر هم کنج انزوا؛ هستن سه عزیزی که از لطف سرشار خودشون من رو تنها نمیزارن و اون یک عزیزی که هر از چندگاهی سراغی از من می‌گیره. شاید گاهی این کیمیا‌ی پست و رزل درونم به بیرون سرک بکشه و بی‌محلی کنه به این دوستان عزیز،اما قربون وجود گرم و سرشار از محبتشون که دست از سر بنده‌ی حقیر برنمی‌دارن!زیادی وابسته بودن به خانه و خانواده هم این مشکلات رو داره. بیست سالگی در کمین شکار نشسته و این طعمه با دوستان سر سازش نداره و خانواده‌اش رو از وجود همیشگی خودش ذله کرده. قبلا آرزوی هیچ کاری انجام ندادن رو داشتم و حالا... و حالا چند ماهی هست ک بشدت خواهان انجام دادن کارهایی که ذله بودم از دستشون، هستم. (دوباره از بحث اصلی به کلی پرت شد) متاسفانه آدمی هستم که برای دوست، نقش درمانگر عاطفی رو ایفا می‌کنم. پس زمانی که تصمیم بگیرن که دیگه به درمان مفتکی و دلسوزانه ی بنده نیازی نیست، راهشون رو کج کرده و با سرعت نور از مسیر به گند کشیدن روحیات بنده گذر می‌کنند. و جالب‌ترین بخش، دلتنگ شدنم برای گند کاری‌های این نا عزیزان هست. خب باعثش معلومه که من نیستم، منم مثل همه‌ی آدم‌ها هیچ اشتباه و خطایی ندارم و مظهر پاکی و قداست هستم!(دیگه نمیدونم از بحث پرت شدم یا نه، یا اصلا قراره چند بار دیگه از بحث پرت بشم) ارتباط گرفتن با آدم‌ها سخته، درک کردنشون سخته، فهمیدن احساساتشون سخته، کلا آدم جماعت سخته! (انگار که خودم آدم نیستم). خودم فرصت نمی‌دم که من رو بشناسن و بعدش میگم چرا کسی با من دوست نمی‌شه؟! دلم اون بچه‌هایی رو میخواد که تو پارک زورکی می‌گفتن &quot;دخترخانوم با من دوست میشی؟&quot;، البته جمله بعدیشون این بود &quot;دوستم، این دوتا تاب رو واسه من و اون یکی دوستم نگه می‌داری؟&quot;. همه از بچگی سو استفاده‌گر بودن یا من طعمه‌ی راحت و دلچسبی بودم؟! (خنده آزاده چون خودمم خنده‌ام گرفت). باز برای هزار یا شاید اصلا میلیون ها بار به همون نتیجه می‌رسم، بهتره اصلا من با کسی آشنا نشم. آخه خودمم که تهش آسیب می‌بینم، بقیه که اصلا براشون مهم نیست. نمیدونم در کل این طول عمر باقی مونده چندبار قراره دوستی های نافرجام داشته باشم. دردناک ترین بخش این ماجرا وجودشون توی دنیای واقعیه. مگه قرار نبود درونگراها دوست‌های مجازی داشته باشن؟! پس چرا من این همه دایره ارتباطی گسترده‌ای اونم تو دنیای واقعی داشتم؟! (که البته دیگه ندارم).</description>
                <category>کیموش</category>
                <author>کیموش</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 19:10:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودم هم نمی‌دانم.</title>
                <link>https://virgool.io/SaintGeorge/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D9%87%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-h974p0zhfwvo</link>
                <description>‌گاهی برای تسکین قلب زخمی و غرق در خون، لازم است هرچه می‌دانی را بازگو کنی. آدم‌ها برای سخن گفتن ساخته شده‌اند. هرطور شده باید از آن عذاب شومی که در افکارشان سایه افکنده، برای دیگری بگویند تا از سبک‌بالی پرواز کنند؛ اما امان از آنهایی که زبان نمی‌گشایند. همان‌ها هستند که کل هستی را آشفته کرده‌اند. آخر اگر زبان باز می‌کردند و از دردشان می‌گفتند، این همه سوال بی‌جواب باقی نمی‌گذاشتند. اصلا علت تمام امراض روحی و روانی همین‌ها هستند. انقدر در خودشان می‌ریزند که بیمار می‌شوند یا ناگهان چنان فوران می‌کنند که گدازه‌های داغ افکارشان دیگری را زخمی می‌کند. بعضی‌هایشان هم نمی‌دانند بیچاره‌ها. اصلا از همین ندانستن هست که نمی‌توانند چیزی بگویند. آخر خودشان هم نمی‌دانند چه شده، چه برسد به آنکه بخواهند به من و تو و ما بگویند! مثلا من نمی‌دانستم نام پدربزرگم اصلا چه بوده، تمام عمر او را با نام اشتباهی می‌شناختم که متعلق به برادر مرده‌اش بوده. حتی یک جا دیدم که طرف عاشق شده بود اما اصلا نمی‌دانست که عشق چگونه‌ است. برای همین بود که اصلا نمی‌دانست عاشق شده است! حتی از دکتر برای درمان تپش قلبش دارو می‌خواست. دیوانه! درمان تو فقط دیدن اوست. اما کو کسی که جرعت کند این را بگوید. آخر ترس دارد، اگر فردا بگوید &quot;مقصر تو هستی که گفتی، من نمی‌دانستم بهترم بود&quot; آن وقت آدم چه پاسخی بدهد خوب است؟! اصلا همان که چیزی نگویی بهتر است. نظرم عوض شد. آدم‌ها برای حرف زدن ساخته نشده‌اند. همان بهتر که هیچ نگویند، آخر همه‌ی امراض روحی و روانی از همین سخن گفتن‌ها نشئت می‌گیرد. می‌آیند و درست در همان لحظه‌ی حیاتی چیزی می‌گویند که آدم را آشفته و پریشان می‌کند.دختری با هزاران زخم / کیتیلن گلاسکوباتشکر.</description>
                <category>کیموش</category>
                <author>کیموش</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 12:54:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کفش‌های پاشنه بلند</title>
                <link>https://virgool.io/@Kimosh/%DA%A9%D9%81%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B4%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF-ojde5nnzkhyu-ojde5nnzkhyu</link>
                <description>ماهک بزرگ شدن را خیلی دوست داشت، اصلا هر دفعه که ستاره‌ی درخشان شمالی را در آسمان سیاه شب می‌دید همین آرزو را می‌کرد. رویایش این بود بانویی با وقار و طناز باشد، از همان هایی ک کفش‌های قرمز جیغ می‌پوشند و با طمانینه قدم بر می‌دارند. همیشه خانم‌های جوان را که مهربان و با اخلاق بودند، دوست داشت و با آن سن کمش هم صحبت‌شان می‌شد.بزرگ شدن چه بود که او این همه خواهانش بود؛ دنیای بی‌قید و شرط کودکی به این شیرینی را مگر نمی‌دید؟ چرا چشمش به فردا بود و امروزش را تلف می‌کرد، اگر من او را ملاقات می‌کردم به او می‌گفتم که انقدر زود بزرگ نشود؛ دنیای بزرگسالی آنچنان چیز دلچسبی نیست. او باید خاطرات قند و نبات بسازد تا برای فردای تلخ بزرگسالی‌اش ذخیره کندشان.بلاخره، از بحث دور نشویم. ماهکِ جوان هم همانند کودکی‌هایش قایمکی کفش های پاشنه‌دار را در خلوت می‌پوشید و قدم می‌زد. چرا؟ اجازه نداشت که بپوشد؟ خیر، ترس از افتادنش بود که اجازه نمی‌داد‌. حال جوانی سنگین و عاقل بود؛ سنگ صبور عالم بود و سنگ صبوری نداشت. یعنی خودش به کسی اجازه نمی‌داد سنگ صبورش شود، دیواری سنگی به دور خود کشیده بود و هنوز هم نگران و در فکر فردا. حسادت می‌کرد به دختران هم‌سن خودش که انقدر شاداب و پر از ذوق بودند. چرا او چنین نبود؟ او که دلش میخواست اینطور شود.عجیب نیست؟ الحق که این دختر عجیب است. مگر می‌شود کسی در کنج خلوت خودش شاد باشد؛ درعین حال ذوق پوشیدن آن کفش‌ها را برای هیچ کجا داشته باشد.(!) پس چرا نمی‌پوشدشان؛ خب بپوش دختر جان، زندگی دو روز است. فوقش یک روزش را زمین می‌خوری و برای روز بعد راه رفتن با آن کفش‌ها را یاد می‌گیری. تو مگر از اول راه رفتن بلد بودی؟! آه، امان از دخترک‌هایی مانند ماهک.(میدونی که منظورم کفشا نبود،نه؟!)</description>
                <category>کیموش</category>
                <author>کیموش</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 02:00:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماهِ شگفت انگیز</title>
                <link>https://virgool.io/@Kimosh/%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%90-%D8%B4%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-kjiikgcjvaft</link>
                <description>اولین بار که دیدمش می‌درخشید،مثل ماه بود. اولین بار که دیدمش شاید به او حسادت می‌کردم، نمی‌دانم. به شور و شوق‌اش، به مرکز توجه بودن‌اش، به گیرایی نگاه‌اش، به بی‌خیالی‌هایش. حسادت می‌کردم چون خودم تنها بودم و او میلیون‌ها ستاره در اطراف خودش داشت، بلاخره او ماه بود دیگر! احساس جدید و عجیبی بود؛ برای من بیشتر خنده دار و مایه‌ی تمسخر. شاید یکی از هزاران احساس نهفته‌ای که باعث شرم و خجالتم بود.از آن روزها که این حس شگفت‌انگیز شروع شد ماه‌ها که نه، سال‌ها می‌گذرد. دوست داشتنش را دوست داشتم و با تمام وجود خواستار حال خوبش بودم. بیش از سی نامه برایش نوشتم، مخاطب نامه‌ها بود اما برای خودم نوشته بودم. یک لحظه‌ام به خودم اجازه ندادم که حتی کلمه‌ای از این حس عجیب با او بگویم؛ نگاه عجیب‌اش چنان دل من را زیر و رو می‌کرد که فرسنگ‌ها از او فاصله می‌گرفتم تا مبادا صدای تپش‌های قلبم را بشنود یا مبادا که دستان یخ زده‌ام به او برخورد کند. چشمان‌اش براق بود اما غمگین و آشفته، مگر می‌شد شادترین و سرخوش‌ترین باشی اما غم ببارد با هر پلک زدنت. صدای گرفته و چشمان غمگین اصلا به او نمی‌آمد، برخلاف ظاهرش شکننده و ضعیف بود. در خلوت خودم او را &quot;بچه&quot; صدا می‌زدم. از نظر من کودکی غمگین بود که من شدیدا خواهان خنداندن‌اش بودم. در یکی از آن نامه‌های مرموزم به او نوشته بودم &quot;تو اگه تلاش کنی به پرواز در میای بچه جون، تو خاص و شگفت انگیزی!&quot;من در مسیری که خودِ گم شده‌ام را پیدا کردم او را هم پیدا کردم و با سماجت تمام هنگامی که شمع تولدم را فوت می‌کردم، او را آرزو کردم. دوست داشتنش مایه‌ی آرامش بود و هیچ دلیلی نداشت که او هم بداند؛ همین که من می‌دانستم کافی بود. می‌ترسیدم، می‌ترسیدم توهمی باشد که ذهن من برای آرامش خاطرم او را برایم ساخته باشد.همه‌ی ما رشد می‌کنیم، تغییر می‌کنیم و بزرگ می‌شویم. او هم درگیر مشکلاتش شد؛ مشکلاتی که نمی‌خواست حل‌شان کند، می‌خواست از آنها فرار کند. من تحمل دیدن چنین حال روزی از او را نداشتم. تمام وجودم برایش در آتش می‌سوخت درست مثل اولین باری که دست من را برای سلام فشرد و درست مثل همان لحظه‌ی آخر، همان روزی که برای خداحافظی دست‌اش را فشردم و او مرا در آغوش گرفت.از این عشق نافرجام آموختم که آدم‌ها لازم نیست در زندگی ما ماندگار باشند، فقط کافیست رد پای خود را در زندگی ما بگذارند. چه شاد و پرشور باشد چه غم‌بار، همین که به ما درس بدهند انجام وظیفه و لطف فراوان کرده‌اند.</description>
                <category>کیموش</category>
                <author>کیموش</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2026 12:01:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لُطفِ خُدا !</title>
                <link>https://virgool.io/@Kimosh/%D9%84%D9%8F%D8%B7%D9%81%D9%90-%D8%AE%D9%8F%D8%AF%D8%A7-fv3zflzucyr1</link>
                <description>قرص صورت ظریف نوزاد را که دید اشک در چشمانش حلقه زد، لبخندی سرشار از غم را بر صورت خود نشاند تا بغض سنگین‌اش را پنهان کند. -آخر عروسش میخواست تصویر این لحظه‌ها ثبت شود- نوزاد کاملا شبیه به زندگی از دست رفته‌اش بود. دستان لرزان و چروکیده‌اش را بلند کرد تا دست نرم و لطیف دخترک را نوازش کند.آیا خدا به او لطف کرده بود؟ لطف! تلخ و در عین حال شیرین بود، شاید در آن هنگام با خود می‌گفت &quot;مگر خدا لطف کردن هم بلد است؟!&quot; ، اما آیا تا به حال به خودش هم این نگاه ظالمانه را داشت؟ مقصر که بود؟ خدا؟ یا خودش! زلزله بود که خانواده‌اش را از او گرفت یا خودش قبل تر آنها را به امان خدا سپرده بود؟ حتما تا به حال این به گوش‌تان خورده که اگر شکرگذار نعمتی نباشی خداوند آن را از تو پس می‌ستاند. برای او همینطور شده بود؛ خانواده‌اش را موظف دانسته بود تا یتیم‌های برادرش را به عنوان خانواده‌ی خود بپذیرند. -مگر آنها خانواده‌ی دیگری نداشتند؟- با چه سرمایه‌ای؟ پسر جوانش دگر جانش در رفته بود از کارگری؛ آخر پدرش ام.اس داشت و کاری از او بر نمی‌آمد. مادر خانواده مگر از دکان موادغذایی چقدر درآمد داشت که خرج داروهای سنگین شوهرش را بدهد، خرج شش بچه‌ی خودش و پنج یتیمی که در خانه‌ی خود نگاه می‌داشت به کنار. پسر دومشان هم امروز فردایی بود که از خدمت سربازی فارغ شود و دختر جوان‌شان تازه از دبیرستان فارغ‌التحصيل شده بود و با کار کردن در آموزشگاه کامپيوتر سعی داشت کمک خرج باشد. چه زندگی دشواری؛ اما هیچ کدام از این دشواری گله نداشتند. ذوق ازدواج فرزند سوم خانواده را داشتند. -همان دختر جوان که تازه فارغ‌التحصيل شده- آیا قرار بود در این شب های سوزناک زمستانی شاد باشند؟ آیا چشم‌شان بهار را هم می‌دید؟ بعید میدانم، آخر آن دی ماه خونین در پیش بود.آن صبح سرد سرشار از غبار آمد، این دشواری‌ها چرا تمام نمی‌شد؟ تمام شد! بعد از ساعت ها زیر آوار بودن نفس های مادر تمام شد، همسر فرتوت و لرزانش در کنار او زیر آوار شاهد تمام شدن جانش بود. پسر جوان ساعت ها چمباتمه زده زیر آوار بود، فرزند ارشد خانواده شاهد اتمام دشواری های خواهران و برادرش بود.فقط یک ماه مانده بود تا آن جمعه‌ی سرد زمستانی سه ساله شود و حال پیرمرد اندام کوچک و ظریف نوه اش را در آغوش داشت. نوه‌ای که چهره‌ی دخترانش را داشت قرار بود تسکین قلب زخمی پدر و پدربرزگش باشد. پدری که محبت کردن را بلد نبود و پدربزرگی که محبت‌اش را صرف غریبه‌ها می‌کرد.پیرمرد سال‌ها در کنج خانه‌ی مادری‌اش با خانواده‌ی کوچک پسرش زندگی کرد. آن قدیم‌ها همسرش غصه داشت که بیماری آخر او را می‌کشد؛ نمی‌دانست فقدان خودش و فرزندانش گریبان این پیرمرد را خواهد گرفت. دوازده سالِ تمام با چشمان اشکی از دخترک می‌پرسید &quot;اگر من مردم تو برایم گریه خواهی کرد؟&quot; -آخر می‌ترسید که کسی او را به یاد نیارد همانند برادرزاده های بی‌غیرتی که احوال عمو‌یشان را هم نمی‌گرفتند- اما دخترک کودک بود و نادان، چه می‌دانست مرگ چیست، گریه کردن برای مرده چیست!</description>
                <category>کیموش</category>
                <author>کیموش</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2026 22:10:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای خودت بنویس!</title>
                <link>https://virgool.io/@Kimosh/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-t0rh2xzizegh-t0rh2xzizegh</link>
                <description>خیلی عجیبه… آدمی که همیشه کلی حرف برای گفتن داره اما توی سرش کلی سوال های مرگ بار هست، رو میاره به نوشتن. کاملا بی اراده جمله های پر بار می‌نویسه اما تا اراده میکنه که برای یه موضوع خاص بنویسه درهای ذهنش به روی هر مطلبی بسته می‌شه.بیان احساسات واقعا کار سختیه و از طرف دیگه قبول احساسات از جانب دیگران کار سخت تریه. برای من قبول کردن احساسات خودم هم سخته؛ هیچ وقت خودم رو درک نکردم و کاری که واقعا میخواستم رو انجام ندادم.زندگی پر از حسرتی دارم و همیشه چشمم به گذشته‌ ست. حالا که دارم چیزی رو واقعا برای خونده شدن می‌نویسم هیچ عنوانی مد نظر ندارم، بدون هدف نوشتن و بداهه پردازی برای دیگران هم از همون کارهای سخت محسوب می‌شه.</description>
                <category>کیموش</category>
                <author>کیموش</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2026 06:30:08 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>