<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Kimzifi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Kimzifi</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 14:10:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/87053/avatar/9jqmNI.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Kimzifi</title>
            <link>https://virgool.io/@Kimzifi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>۲۳‌ـ‌ فرشته ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Kimzifi/%DB%B2%DB%B3%D9%80-%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7-eahvwntzzvnh</link>
                <description>سرکار بودم که متوجه شدم کسی از خدا میخواهد که شانس بهش رو کنه . ازونجا که اونروز من کیسه شانس دستم بود و شیفت من بود کنجکاو شدم .نزدیک شدم دیدم دخترکی زیبا با دستانی رو به اسمان و چشمانی بسته طلب شانس میکند .با خودم گفتم میتونم کمی بیشتر برایش شانس بپاشم. دستم رو تو کیسه فرو بردم به سمتش گرفتم که فوت کنم چشماشو باز کرد و در همان حین ارزویش براورده شد .منو دیده بود . نباید انقدر نزدیک میشدم . قشنگ گند زده بودم. گفت که کار تو بود؟ نتونستم از این حس بگذرم و گفتم اره من بودم . گفت باید جبران کنم. گفتم نیازی نیست این شغل منه .دوید تو خونه و برام ی بستنی اورد. عجب چیزی بود. خنک و شیرین . شبیهه هیچ خوراکی تو بهشت نبود .چشمامو بسته بودمو بستنی رو لیس میزدم. کلی از هم تشکر کردیم و رفتم ولی دلمو گذاشتم اونجا پیش بستنی ها. و تمام روزا رو به بستنی فکر میکردم همه فکرو ذکرم شده بود بستنی. تصمیم گرفتم هر موقع که شیفتم بود در ازای شانس از ادما بستنی بگیرم.خیلی باورشون نمیشد ولی اونایی که جادوی شانسو دیده بودن یخچال یخچال بهم بستنی کادو میدادند. من به آرزوم رسیده بودم. خدا شده بودم. خدای بستنی ها.اما اگه یکی از خداها میفهمید خیلی بد میشد برام ولی مهم نبود من به ارزوهام رسیده بودم. تو زمین یسری ادما منو میپرستیدند.</description>
                <category>Kimzifi</category>
                <author>Kimzifi</author>
                <pubDate>Tue, 04 Aug 2020 23:38:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امروز بمیر</title>
                <link>https://virgool.io/@Kimzifi/%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D9%85%DB%8C%D8%B1-ciea3qnzr2lk</link>
                <description>دو روزه که حسابی بهش فکر کردم، اولش که ترسیدم یکمم گریه کردم بعد که با این قضیه مواجه شدم که احتمالش همین‌قدر که دارم میگمش جدیه ،تصمیم گرفتم ببینم واقعا چیکار دوست دارم بکنم . صبح که پاشدم اخرین قسمت اتک ان تایتانو دیدم چون هنوز سریه جدیدش نیومده و من اینو گذاشته بودم واسه روز مبادا ،بعد لباس چرکامو انداختم لباسشویی، بعد گلدونامو آب دادم بعد یکم کتاب خوندم ولی متاسفانه هنوز نصفست کتابه .بعد نشستم که راجع به مرگ بنویسم . اگه بمیرم دوست دارم بدون درد بمیرم یا حداقل بدون خونریزی . دوست دارم قبلش حتما ی شام خونوادگی خورده باشم و اخرین قسمت همگناهو که همیشه باهم میبینیم و دیده باشیم. یکم بگو بخند با کسری و یکم مسخره کردن مامانم که خیلی حال میده .بعدش بخابم. ولی تو خوابم نمیرم، صب که شد برم بانک پولامو بگیرم بیارم خونه بذارم تو پاکت .همه جارو مرتب کنم. ملحفه خوشگل سفید بندازم رو تخت . تجهیزات عکاسیمو تقسیم به دوستام کنم و وصیت نامه بنویسم .لباسام که تو کشو عه رو محض اطمینان بیارم بیرون اتو بزنم بعد دوباره بذارم تو کشو. بخابم رو تختم و به جاهایی که تا حالا نرفتم تو زندگیم فک کنم .اخ چقدر زیادن. چقدر سفر چقدر مزه که نخوردم. و همین الان دقیقا همین الان من دیگه نمیتونم بیشتر ازین ادای کسایی رو  در بیارم که از مرگ نمیترسن. خیلی جاها مونده که نرفتم .من نمیخام امروز بمیرم .</description>
                <category>Kimzifi</category>
                <author>Kimzifi</author>
                <pubDate>Sun, 02 Aug 2020 15:32:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۲۳-حسابی</title>
                <link>https://virgool.io/@Kimzifi/%DB%B2%DB%B3-%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%A8%DB%8C-yarg32vqj93g</link>
                <description>خب داستان اینجوری شروع میشه که خدای یک و خدای دو در حالی که پیژامه پاشونه دارن تخته بازی میکنن و خدای سه داره از بالا با ذره بین به زمین نگاه میکنه.سه : اوضاع زمین خیل نامناسب شده ها همش میفتن به جون هم به خاطر عددادو : به خاطر ما؟سه : نه عددای حسابیدو : وا عدد دارن مگه ؟سه : عه یادت رفت پولم عدده ها ! خودمون دادیم دستشون! خود نسبتو خودمون یادشون دادیم ، یادت رفت ؟ تو یادت بره که دیگه انتظاری ازینا نیست!دو : بهتر که یادشون نیست بابا صفر و یک مگه چشه که پای منو وسط میکشید؟ (منظورش یک دوم است)سه : صفر؟ من که بهش اعتقادی ندارم صفرو آدما ساختن واسه کثافت کاریاشون یروز از همین روزاست که صفرشونو ازشون بگیرم! اخه کجا دیدین ی عددی که هیچ عددی نیست بتونه انقد تغییر ایجاد کنه (منظور صفرهای جلوی مبالغ است)در همین حین یک : بلاخره ما طبیعی هستیم کسی مارو بوجود نیورده (اشاره به اعداد طبیعی که از یک شروع میشوند) ! حسابی کار آدماست (اشاره به اعداد حسابی که از صفر شروع میشوند) واسه همینم هست که هنوزم خیلیا مارو به اون صفرای کوچولو ترجیح میدن!سه : این فرشته های شانس چه چموش شدن! هزار بار گفتم اینا جنسشون واسه زمین نیستا! اینا زود گول میخورن </description>
                <category>Kimzifi</category>
                <author>Kimzifi</author>
                <pubDate>Mon, 13 Jan 2020 19:12:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقاب</title>
                <link>https://virgool.io/@Kimzifi/%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%A8-glexodtkii0j</link>
                <description>نگاهش به نگاهم گره خورد و چشماش برق زد اومد سمتمو عاشقم شد. دست زد بهش برق میزد، دیوونش شده بود، من ترسیدم، دوسش داشت، از تهه قلبش میخواست اونو داشته باشه. میخواستم فرار کنم نمیشد. اون نگاه براق رو نمیتونستم ترک کنم! معتاد شده بودم،اشتباه کردم دنبال نگاه راه افتادم، میچرخید و میچرخید با لبخند نگاهم می‌کرد، نزدیکم شد، ترسیدم، خودش خواست که منو ببینه! نقاب براق رو برداشتم! پودر شد و دیگه برق نمیزد و دیگه نبود! </description>
                <category>Kimzifi</category>
                <author>Kimzifi</author>
                <pubDate>Mon, 13 Jan 2020 10:48:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب</title>
                <link>https://virgool.io/@Kimzifi/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-oygfywsm3cjy</link>
                <description>زیبا بود و پر ستاره و یک ماه که می‌شد به آنها دست زد و جابجایش کرد. دستم را بسوی تو آوردن و تورا چیدم و برگزیدم و در شیشه های کریستالی گذاشتم. تو باعث توازن کره زمین بودی و باعث ایجاد جاذبه بودی و باعث ماندن مردم کره زمین روی زمین. و قدم به قدم که پایشان به زمین میچسبد دلیلش تو بودی و کسی نمی‌دانست. با نگاه کردن به تو تمام راه های هموار میشد و زندگیم آسان تمام می‌شد. در شیشه که بودی روزی به من گفتی مورچه ها زمین را خواهند خورد و تو علاقه ات به من کم می‌شود من دیگر نمیتوانم سیرابت کنم زیرا کهه مورچه ها آبها را هم پس از خوردن خاکها می‌خورند که در گلویشان نماند. یادت باشد که مورچه ها بخودی خود نیامدند! </description>
                <category>Kimzifi</category>
                <author>Kimzifi</author>
                <pubDate>Fri, 15 Nov 2019 11:01:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>23</title>
                <link>https://virgool.io/@Kimzifi/23-ibkiffgbu9kt</link>
                <description>خب من میخوام یسری داستان کوتاه بنویسم که از ی داستان بلندتری که قبلا نوشتم گرفته شده. اسم این سری داستان خیلی کوتاه 23 است. که هیچ ربطی به موضوع داستان نداره فقط عدد مورد علاقه منه. البته که داستان راجع به 4 تا خداست که برنامه نویسن و کره زمین مال اوناست. که شاید برنامه نویسی به اعداد ربط داشته باشه و البته که اسماشون به ترتیب یک، دو، سه، چهار میباشد. که چهار طی یک افسردگی خودکشی کرده ولی بهرحال چون خداست و نامیرا، نمرده! </description>
                <category>Kimzifi</category>
                <author>Kimzifi</author>
                <pubDate>Sun, 10 Nov 2019 10:47:55 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>