<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Kintsugi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Kintsugi</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-07 20:51:35</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3649676/avatar/U7gfF0.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Kintsugi</title>
            <link>https://virgool.io/@Kintsugi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فرودگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@Kintsugi/%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87-tid3ey9dhpcj</link>
                <description>یهو دیدم یه فرشته جلوم وایساده. چشمم بهش خشک شد . هر چقدر نگاه‌ش میکردم سیر نمی‌شدم. انگار سال‌هاست که میشناسم‌شهمراه دو تا خانم دیگه بود و منتظر بودیم چمدون‌ها رو بگیریم و سوالی که همش داشت تو ذهنم می‌چرخید: برم جلو یا نرم؟؟؟برم چی بگم؟؟؟اونا دو نفر رو چی کار کنم؟؟؟چطوری بگم؟؟؟با خجالت و شرمی که همیشه همراه‌م هست چی کار کنم؟؟؟سوال پشت سوال بود که میومد تو ذهنم . . .همینطور که وسط انبوهی از سوالای تو ذهنم گیر کرده بودم، یهو دیدم ازشون جدا شد رفت یه گوشه وایساد تا اونا چمدون‌ها رو بگیرنانگار صدام رو شنیده بود و واسه یکی از سوالات ذهنم راه‌کار پیدا کرده بوداین وسطا هم یکی مخ منو کار گرفته بود و از چالش‌های کسب‌وکارش تا بحران های مملکتی و سفر لاریجانی به سوریه یه ریز حرف میزد. و من دنبال راهی بودم که مودبانه بهش بگم:میشه خفه شی! میشه زر نزنی! و اون یه بند داشت ادامه میداد. در نهایت یجوری خودمو از شرش خلاص کردم تا متمرکز بشم.تو یه لحظه بلاخره تصمیم رو گرفتم ، رفتم سمتش تا باهاش حرف بزنم. هر قدمی که بر میداشتم ضربان قلبم تند تر میزد و رنگ صورت‌م لحظه به لحظه سرخ‌تر میشد.تو همین لحظه که شرم همه وجودم رو گفته، به خودم اومدم و دیدم جلوش وایستادم- ببخشید خانم ، عذرخواهم ، واقعا می‌دونم اینجا جای مناسبی نیست اما من از وقتی دیدمتون زمان برام قفل شده ، می‌تونم راه ارتباطی ازتون داشته باشم و بیشتر با هم آشنا بشیم. - نه ....- چرا ؟- من نمیتونم- چرا ؟ خواهش میکنم- متاسفم نمیشه- یعنی هیچ راهی نداره- واقعا نه- میتونم بیشتر تلاش کنم- متاسفم. نمیشهاحتمالا خیلی بد بیان‌ش کردم. آخه حول شده بودم و خون به مغزم نمی‌رسید و اصلا نمیتونستم فکر کنم.حس میکنم یه سطل آب یخ ریختن رو من، مثل بچه‌ کوچیک بغض‌م گرفته بود. میخواستم بشینم یه گوشه و گریه کنم. حس طرد شدن، حس تایید نکرفتن، حس دور انداخته شدن. اینا احساساتی بود که داشتم تجربه می‌کردم و غم رو به همراه خودش برام به ارمغان میاورد. با سری پایین برگشتم تا چمدونم رو بردارم. اما دلم اونجا بود، هنوزم نگاهم رو دوخته بودم بهش و اصلا نمی‌تونستم به جای دیگه‌ای نگاه کنم یا به چیز دیگه‌ای فکر کنم. قفل قفل شدمهمش فکر می‌کردم الان یه طوری میشه و میتونم نظرش رو جلب کنم اما نشد که نشد...انگار دنیا هیچوقت اونطور که ما می‌خواهیم پیش نمیره</description>
                <category>Kintsugi</category>
                <author>Kintsugi</author>
                <pubDate>Fri, 22 Nov 2024 22:56:49 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>