<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های معشوقهٔ شوالیـه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Knights_Mistress</link>
        <description>اگر اینجا چیزی برای خواندن پیدا کردید، بدانید که آن‌ها فقط برای من هستند. 
هرکلمه، هر جمله،یک پناهگاه شخصی! پناهی برای معشوقهٔ شوالیـه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 10:54:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3538359/avatar/FZUSur.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>معشوقهٔ شوالیـه</title>
            <link>https://virgool.io/@Knights_Mistress</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چشمهایش خون باریدند؛</title>
                <link>https://virgool.io/@Knights_Mistress/%DA%86%D8%B4%D9%85%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%86%D8%AF-ew0gwz1ayq5s</link>
                <description>اشک خونین به طبیبان بنمودم گفتند درد عشق است و جگرسوز دوایی داردکارم شده بود نشستن روی این تپه و خلوت با تو، از درون آرام بودم وقتی که هر لحظه ام که با تو می‌گذشت. از تنهایی میگفتی ولاغیر درحالی که روزم را کنارت به شب میرساندم.گلی که امروز صبح چیده بودم خشک شده بود! عیبی نداشت؛ چرخیدم که آن را به تو بدهماما نبودی!هراسان دور خود چرخیدم نبودی!عطرت بود ولی تو نبودی!ساز دهنی‌ات بود ولی تو نبودی!گریه کردم، گریه کردم، گریه کردم!باز هم نبودی؛هراسان راه خانه را در پیش گرفتم در راه با چشم هایشان مرا می‌خوردند!با انگشت های کریهشان به همدیگر نشانم میدادند! با صوت جهنمیشان می‌خندیدند و بیصدای لب می‌زدند «باز خون گریه کرده! »  ترسیدم، دستی به زیر چشمانم کشیدم، دستانم خونی بود!آه یادم آمد؛تو سال هاست مرده بودی!روی همان تپه!و من بازهم برایت خون گریه کرده بودم..._چشمهایش خون باریدند،معشوقه شوالیـه</description>
                <category>معشوقهٔ شوالیـه</category>
                <author>معشوقهٔ شوالیـه</author>
                <pubDate>Thu, 10 Oct 2024 16:42:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد کننده سینما نیستم ولی..</title>
                <link>https://virgool.io/@Knights_Mistress/%D9%86%D9%82%D8%AF-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D9%88%D9%84%DB%8C-vkgat90negee</link>
                <description>نقد کننده سینما نیستم ولیسینمایی شب‌های روشن از اون سبك محتوایی بود که برای اینکه شخصی بخواهد من را بهتر بشناسند باید در عمق دو نقش اصلی این فیلم غرق شود؛با وجود اینکه برداشت آزادی بود از کتابی به همین نام اثری از داستایوفسکی ، اما فیلمنامه و کارگردانی تاثیر بسزایی داشت در جذب مخاطبینی مانند من! اشعار سعدی، اخوان ثالث و شاملو از دسته شعر‌هایی تاثیر گذار استفاده شده در فیلم که نوازش میکرد روح را..؛علاوه بر آن  تصویر تنهایی و زندانی که انسان ها از تنهایی برای خود ساخته بودند، تصویر سخت از انتظار کشیدن و گدایی عشق، تصویر تحول عشق و دوست داشتن و تأثیر مهر دیگری بر زندگی آدم‌ها، تصویر خیال و رویاپردازی و تخیلی فرض کردن اتفاقات پیشه‌ رو ، باعث شده بود تصویر قشنگی از زندگی این سبك از افراد را به نمایش بگذارد؛دیالوگ‌های که گفته میشد حرف دل من،زندگی پنهان من،بُعد حقیقی من وخیال من بود! چون همه این را میدانیم اولین دلیل اینکه آدم‌ها جذب فیلم و رمان‌ها میشوند، نقطه اشتراکی‌ست که با زندگی حقیقی ما پیدا می‌شود؛در انتها آن استاد جوان و رویا پارتنری بودند که یکدیگر را کامل می‌کردند با افکار و رفتار و اعمالشان و عشق ..عشق! چه گویم از عشق که آدم دیوانه ی عشق میشود، عشق انتظار کشیدن است عشق دردی‌ست که درمان ندارد ..عشق را نمیتوان شرح داد  شرط اول رویا عاشق نشدن بود ولی تکامل و پایداری و امنیت و انتظار و عشق حقیقی و زیبا را درکنار دو‌دلی و عشق تلقینی تجربه کرد به گفته ای عشق آدم را دیوانه میکند، از آدم عاشق کار‌هایی سر خواهد زد که اگر عاشق نبود، شجاعت انجام آن رانداشت و وای اگه آن عشق تعبیر درست عشق نباشد.. ._دومین نقد تاریک،معشوقهٔ شوالیـه</description>
                <category>معشوقهٔ شوالیـه</category>
                <author>معشوقهٔ شوالیـه</author>
                <pubDate>Fri, 04 Oct 2024 02:22:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد کننده سینما نیستم ولی..</title>
                <link>https://virgool.io/@Knights_Mistress/%D9%86%D9%82%D8%AF-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D9%88%D9%84%DB%8C-rgvnr8rxn42x</link>
                <description>نقد کننده سینما نیستم ولیسریال افعی تهران از اون سبك محتوایی بود که لحظه به لحظه برام قبل درک بود  حس و حال شخصیت آرمان بیانی، توسط روحم قابل لمس بود و این منو شگفت زده میکردمیدونید انگار من بودم که همراه با این شخص هر روز و شب زندگیم میشد مرور تلخی گذشتهکوچیک‌ترین حرکات افراد و حتی اشیا بی‌جان میشه کرم کوچیکی که امان از روزگار ذهن درمیارهیا توجه کاملی که به ریزترین جزئیات نشان داده شد حس خوب ،حس تنهایی، شادی، غم، حرص، خشم و غیظ..و درس‌هایی که توی تک‌تک سکانس‌ها پنهان بود؛شاید بگید درد و رنج و غم آن مرد زیاد هم نیست نسبت به رنج ما و یا اینکه بگید که آستانه تحمل پایینی دارهکه باید بگم درد هر کس برای هرشخص بسیار دردناکهولیچیزی که هست باید بدونیم و به یاد داشته باشیم بچه‌ها با درک‌ترین آدمای زندگی هستن که قشنگ میتوانند حس کنند نوع احساساتی که نسبت به آن‌ها داریدشاید در لحظه فراموش کنند و لبخندی بیاید روی لب‌هایشان و تا چند مدت اصلا همچین خاطره‌ای در ذهنشان نمایش داده نشه ولی کافیه درطول زندگیشان  یک احساس بد، ناکافی بودن، درست نبودن و هر چیز دیگه به آنها دست بدهد دیگر..الله اکبراین هم میپذیریم که هیچ فردی مثل دیگری نیست ولی شاید آن وسط اون آدم وجود داشته باشه که یک روز بخواهد که مثل خودش دیگر در دنیا وجود نداشته باشه..همان آدمی که حافظه قوی و بلند مدت داشته باشه، کاملا هم فول اچ دی!که مبتلا باشه به نشخوار فکری،از قضا بازیگر ماهری هم باشد.. ._ اولین نقد تاریک، معشوقهٔ شوالیـه </description>
                <category>معشوقهٔ شوالیـه</category>
                <author>معشوقهٔ شوالیـه</author>
                <pubDate>Fri, 04 Oct 2024 02:07:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نابودی زنی با پیراهن صورتی</title>
                <link>https://virgool.io/@Knights_Mistress/%D9%86%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%B2%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86-%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA%DB%8C-j31xkjokgsjm</link>
                <description>هنر شب است زنده می‌کند افکار را؟چرا این افکار شبانه که مدتی‌ است خواب از دو دیده‌ام گرفته، فکر نمیکند که منِ زبان بسته گناه دارم و گر نخوابم نابود میشوم اما افکار مانند خوره‌ای به جان مغز لاجانم می‌افتندگویی پدر کشتگی دیرینه‌ای با آن دارد! جالب اینجاست که افکار من زاده ذهن مریض من است؛ آری همان اصطلاح گل بخودی!ذهنم با افکاری که از خود تکثیر میدهدخودش را نابود میکند ذهن مگر دیوانه ای بس نمیکنی بی‌وجدان؟!باید به ساکِن ذهنم بگویم خاموش گردد اما آن زن وراج ذهنم با آن پیراهن صورتی مدتیست خاموش گشته،شاید هم مرده است،شاید هم من کشته باشم او را ،روی همان کاناپه قرمز رنگِ چرکِ گوشه ذهنم! آری ذهنم را خون گرفته است خون آن زن بیچاره!اما همین زن نابودی مرا میخواست، مگر نه؟!اگه دورغ میگویم خدا بر کمرم زند گویی از یاد برده است که من خالق او هستم!  داشت نابودم میکرد، گاهی مهربان بود اما..حال باید سیاه پوش او شوم و اثر آن را از ذهنم پاک کنم؟! از روی آن کاناپه؟! اگر زنده شود وای، وای،وای اگر دوباره جان بگیرد... ._نابودی زنی با پیراهن صورتی،معشوقهٔ شوالیـه</description>
                <category>معشوقهٔ شوالیـه</category>
                <author>معشوقهٔ شوالیـه</author>
                <pubDate>Wed, 02 Oct 2024 01:31:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنجا که تو را دیدم؛</title>
                <link>https://virgool.io/vrgliablogs/%D8%A2%D9%86%D8%AC%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-ecujnn3yahxq</link>
                <description>زندگی میکشد آخر به کجا کارت را
باید از دور تماشا بکنی یارت را
روز دیدار خودت را به ندیدن بزنی
شب ولی دوره کنی لحظه دیدارت را؛   مانند فیلم بر پرده ذهنم پخش می شد،جسم بی جان برادرم بر دستان لرزان مادرم بود. جیغ و فریاد تمام محله را گرفته بود. خواهرم بر سر خود می کوبید، عمه زمین و زمان را ناسزا می داد. نگاهم به سینه برادرم بود تا تکانی بخورد؛ اما نخورد! زمین دور سرم می‌چرخید، یک در میان نفسی می‌گرفتم، آن لحظه مرده ای بیش نبودم اما یک صدا، یک آهنگ، یک شوک، من را از حالت اغما بیرون کشید.   صدا از پشت بود؛ گیج مانند کسانی که تازه از خواب بیدار شده بودند، دنبال صدایت می گشتم؛ آنجا که تو را دیدم دختری بودی با پرچی‌های آشفته که از چارقد آبی‌ات بیرون زده بودند.   گوش‌ات را به آن دو خاله زنک داده بودی، نفس نفس می‌زدی، گویی که این اتفاق باورت نمی‌شد؛ دوستانت می گفتند که جان من به جان برادرم وصل بود و تو غصه مرا می‌خوردی.اشک بر گونه های سرخ رنگت راه پیدا کرده بود. با وجود اشاره های دوستت به من باز هم چشم چشم می کردی تا آن برادر داغ دار را پیدا کنی. کمی خنگ بودی! پیدایم نکردی اما قلبم تو را پیدا کرده بود.    از آن لحظه به‌بعد دیگر خبری از آن پسری که اهل محل به سرش قسم می خوردند، نبود. روزها را پشت سرت راه می افتادم تا زمانی که به خانه‌تان برسی و شب‌ها در میان ستاره‌های خیالم به دنبالت می گشتم.     بر سر زبان‌ها افتاده بودم، می گفتند: داغ عزیز دیده عقلشو از دست داده؛ با این حال، تو هیچ نمی گفتی. می دانستی که روز و شب در پی سایه‌ات هستم ولی مرا نادیده می‌گرفتی.بارها سد راه‌ات شدم ولی نمی‌توانستم حرفم را بر زبان بیاورم، تو را که می دیدم تمام تنم چشم می شد و تو را ثبت می کرد!   تصمیم گرفتم حرف دلم را به کاغذ بگویم. خواهرم دوستت بود، قبول کرد که این نامه را به تو بسپارد. خواندی! یک هفته از خانه بیرون نیامدی! نگرانت بودم، تا اینکه اول هفته با همان فرم سورمه‌ای به دبیرستان رفتی.     جنگی به پا بود، میان عقل و قلبم. قلبم می گفت: دلت را به من دادی؛ اما عقلم قاطعانه نه بزرگی را در صورتم می کوبید.جلو آمدم و با لبخندت عقلم خودش را در پستوها پنهان کرد.کار هر روزمان شده بود طی کردن مسیر خانه تا مدرسه ات؛ کم حرف بودی اما قلبم با لبخندت، شهامت بیشتری پیدا می کرد.    وقتی آن گل سر صورتی‌رنگ را به تو دادم در پوست خودت نمی گنجیدی، مطمئن بودم اگر شرم و حیای قلبت نبود؛ دستانت پذیرای تنم می شد.گفتی دوستت دارم و من آن لحظه دوباره مُردم، مانند اولین بار، آنجا که تو را دیدم!وعده دادی که به بوستانی برویم، بوستانی که تا به حال به آنجا نرفته بودم؛ گویی که می‌خواستی اولین ها را با تو تجربه کنم.جیب کتم سنگینی می‌کرد. می‌خواستم از تو بخواهم که تا ابد در کنار هم بمانیم.    آمدی! حرف چشمانت را نمی‌توانستم معنی کنم. پاکت کاهی رنگ را به دستم دادی و رفتی! رفتی و من را زیر آن درخت بید تنها گذاشتی!    دلیل رفتنت را در پاکت گذاشته بودی؛ همراه با آن گل سر صورتی! گفتی که مرا نمی‌خواستی، گفتی عاشق دیگری هستی، گفتی ترحم بود، گفتی نگاهت دروغین بود، گفتی و گفتی اما از صدای بلند شکسته شدن قلبم نگفتی!عقلم هلهله کنان پایش را بر شکسته‌های قلبم می‌گذاشت؛ پیروز شده بود!من در آن لحظه باز هم مُردم مانند اولین بار، آنجا که تو را دیدم!اما این بار گیر کردم در گذشته، مانند امروز که بعد از بیست و سه سال باز هم آن کت را پوشیدم، در تنم زار می زد! هنوز هم جیب کتم سنگینی می کرد؛ این بار بر تکه های شکسته قلبم!     بارها با وسواس دستی به موهای سفیدم کشیدم. در این بیست و سه سال هر بار در آن روز، تاریخ و ساعت پا در این قبرستان می‌گذاشتم؛ زیر همان درخت بید که حالا مانند من پیر شده بود!      شاید این قبرستان نحس بود، هم برای من، هم برای تو، هم برای این درخت!شاید هم باید ربطش دهم به طالع و طالع‌بینی؛ شاید آن روز از روزهای نحس بود!شاید هم باید از همان اول افسار قلبم را می کشیدم! اصلاً؛اصلاً لعنت به اولین بار،آنجا که تو را دیدم!_آنجا که تو را دیدم،  معشوقهٔ شوالیـه</description>
                <category>معشوقهٔ شوالیـه</category>
                <author>معشوقهٔ شوالیـه</author>
                <pubDate>Thu, 26 Sep 2024 01:16:33 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>