<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کمیل</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Komeyl24a</link>
        <description>سیر محتوایی خاصی ندارم، من هستم و افکارم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 05:19:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2766064/avatar/riTdVy.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>کمیل</title>
            <link>https://virgool.io/@Komeyl24a</link>
        </image>

                    <item>
                <title>🩸 دریای خون</title>
                <link>https://virgool.io/@Komeyl24a/%F0%9F%A9%B8-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D9%86-qwv5jgauazzy</link>
                <description>در حال شنا کردن در دریای غمی هستم که تا به الان ساحل نداشته است. سال هاست که برادران و خواهرانم را می‌کشند فقط به این خاطر که میخواهند به ساحل برسند. در این میان اشخاصی را میبینم که شنا نمی‌کنند، نزدیک میشوم، لمس‌شان میکنم، سرد هستند، تعجب میکنم+ به دیگری میگویم که اینها چرا اینگونه هستند؟- می‌گوید کشته شده‌اندبیشتر تعجب میکنم+ یعنی باز هم شروع به کشتار کرده‌اند؟- بله.نمیدانم چه کنم، از شدت خشم سرعت خود را بیشتر کنم یا از ترس به عقب بروم؟در این میان که دچار تردید هستم باز هم کسانی را میبینم که مرده‌اند. دلسرد و ناامید میشوم.+ به دیگری میگویم که این دریا نیست، دریای خون است، دیگری هم با بغض به نشانه تایید سر تکان میدهد.+ میپرسم که چگونه میکشند؟ از کجا شلیک میکنند؟-میگوید با اسلحه از ساحل میکشند+ پس ساحلی وجود دارد؟- بله، مگر نمیدانستی؟ پس تا الان برای چه شنا میکردی؟+ میدانستم ساحل وجود دارد اما انقدر شنا کرده‌ام و نرسیده‌ام، ناامید شده بودم و فکر میکردم ساحلی وجود ندارد.به شنا کردن ادامه میدهم، تنها نیستم، با اینکه افراد زیادی کشته شده‌اند اما باز هم نتوانسته‌اند شجاعت ما را از بین ببرند. هم متعجب میشوم از شدت جنایت و هم متعجب از شجاعت برادران و خواهرانم. در این بین یکی فریاد میزند «نترسید نترسید ما همه باهم هستیم». ما هم همراه با او فریاد میزنیم. شجاعتمان بیشتر میشود، سرعتمان هم بیشتر میشود، حس میکنم که به ساحل نزدیک میشوم، ناگهان صدای رگبار گلوله میاید. چند تن از اطرافیانم دیگر شنا نمیکنند، سکوت همه را فرا میگیرد. آنکس که چندی پیش با او صحبت میکردم کشته شده است، سه نفر دیگر هم کشته شده‌اند. در آستانه انفجار هستم، نمیدانم با این شدت از خشم و غم چه کنم، میخواهم بمیرم، احساس گناه میکنم از اینکه من زنده هستم اما دیگران مرده‌اند. تنها نیستم، دیگران هم همین احساس را دارند.+ فریاد میزنم که چرا انقدر میکشند؟- یکی میگوید چون نمیخواهند به ساحل برسیم+ چرا؟!!- چون ساحل غصب شده را مال خودشان میدانند و اجازه نمیدهند از ساحل استفاده کنیم+ غلط میکنند که مال خودشان میدانند، چرا همچین فکری میکنند؟- این سوال، سوال من هم هست. نمیدانمدر این بین یکی فریاد میزند «قسم به خون یاران ایستاده‌ایم تا پایان» ما هم همراه با او فریاد میزنیم، صدایمان آنقدر بلند است که هیچ چیزی جز گلوله نمیتواند جلوی‌مان را بگیرد. باز هم صدای شلیک آمد و باز هم برادران و خواهرانم کشته شدند. یکی گفت شعار ندهید، سکوت کنید و به راه خودتان به سمت ساحل ادامه دهید. با چشمانی پر از اشک و غمی بی پایان و البته جسمی خسته، بدون شعار به راه خود ادامه دادیم. فکر میکردیم که دیگر شلیک نمیکنند یا حداقل کمتر شلیک میکنند اما زهی خیال باطل، باز هم شلیک کردند و باز هم کشته دادیم. سردرگم، عزادار، غمگین و خشمگین بودیم. تحمل همچین رنجی طاقت فرسا‌ست اما چه میکردیم؟. فریاد زدم صبر کنید و به جلو نروید، همینجا بمانید، آنان که نمیتوانند همه‌مان را بکشند، بالاخره خسته میشوند و میروند. همین هم شد مدتی صبر کردیم و به یاد برادران و خواهران از دست رفته مان اشک ریختیم. ناگهان صدای گلوله آمد، اینبار حتی بیشتر از قبل کشته دادیم!!با خود فکر کردم که اگر به سمت ساحل حرکت کنم، میکشند. اگر شعار بدهم، میکشند، اگر توقف کنم هم حتی میکشند. گویی کاری جز کشتن بلد نیستند پس بهتر است که حداقل به ساحل نزدیک تر شوم و کشته شوم. همه‌مان دوباره به سمت ساحل اینبار با سرعتی بیشتر حرکت میکنیم، گویی افکار من، افکار دیگران هم بود، پسری از آن دور فریاد میزند «توپ تانک مسلسل دیگر اثر ندارد به مادرم بگویید دیگر پسر ندارد» در همان لحظه باز هم آن ضحاکان به سمت ما شلیک میکنند و همین پسر که شعار سر داده است را میکشند. زنی با صدایی غمناک فریاد میزند که «نه، عزیزکم همه کسگم امیدکم، نه!!!» گویی مادر او بوده است، همچنان در حال فریاد زدن است، همه ما به او خیره شده‌ایم و همراه با او اشک میریزیم. انقدر اشک میریزد و فریاد میزند که از شدت غم دیگر جانی در او نمی‌ماند و میمیرد !!زبانم قاصر است، تنم خسته است، روانم آشفته است، احساساتم بی ثبات است، میلی به زنده ماندن ندارم. تک تک مان را بدون هیچ رحمی میکشند. آه، کاش اسلحه داشتم، کاش میتوانستم به شکلی برابر با آنها مبارزه کنم. از خود میپرسم که آیا آنها رباتن؟ آیا آنها متوجه هستند که در حال کشتن انسان هستند؟ به چه حقی ما را میکشند؟ چرا ساحل را از آن خود میدانند؟ میدانم که سوال تکراری از خود میپرسم، نمیتوانم جلوی خودم را بگیرم، چه کنم؟ فکر نمیکردم که وجود خود را زیر سوال ببرم اما برده‌ام. وجود خدا را هم زیر سوال برده‌ام، آه، چه احمق بودم که فکر میکردم خدا وجود دارد، چه خدایی؟ خدایی که در برابر این همه جنایت سکوت میکند همان بهتر که اصلا نباشد.به شنا کردن ادامه میدهم، باز هم گلوله شلیک میشود و برادران و خواهرانم جلوی چشمانم پر پر میشوند، باز هم اشک میریزم و فریاد میزنم و به شنا کردن ادامه میدهم. آنقدر ادامه میدهم که در اطراف خود کسی را نمیبینم، همه را کشته اند، فقط من مانده‌ام. به یادم میاید که گفته بودم آنها همه مان را نمیتوانند بکشند، چقدر خوش خیال بودم، همه‌مان را کشتند. حالا میخواهم بمیرم، به سرعت خود می‌افزایم، گلوله ها از کنارم میگذرند، یک تیر به بازوی چپم میخورد، درد میکشم اما چون راهی ندارم ادامه میدهم، چرا نمیمیرم؟ ساحل را آن دور دست میبینم، آری، بالاخره ساحل را دیده‌ام اما افسوس که تنها هستم و برادران و خواهرانم کنارم نیستند. ترکیب خشم، غم و شادی را تجربه میکنم. باز هم به بازوی چپم شلیک میکنند، دست چپم از کار افتاده است، به زور با یک دست میخواهم خود را به ساحل برسانم، نزدیک میشوم، گویی صبر کرده‌اند که نزدیک شوم چون میدانند که منِ تنهای زخمی‌ِ دست خالی هیچ خطری برایشان ندارم.ضحاکان را میبینم که چگونه خود را مجهز کرده اند، خیلی درد دارم، نای شنا کردن ندارم اما باز هم ادامه میدهم، به ساحل رسیده‌ام، شن را در کف پایم حس میکنم. به راستی که کاری به من ندارند، به من نگاه میکنند و میخندند، باز هم افسوس میخورم که چرا خواهران و برادرانم کنارم نیستند و اسلحه ندارم، ناگهان یکی با باتوم به پایم ضربه میزند، به زمین افتاده‌ام، صدای خنده هایشان را میشنوم، یکی دیگر به کمرم میزند، دور من جمع شده‌اند و همه‌شان مدام به من ضربه میزنند، تصاویری از کودکیم تا به الان میبینم، یک چیز به ذهنم آمده است:«ما مردمان دست خالی، زورمان به اینها نمیرسد».سکوت .........</description>
                <category>کمیل</category>
                <author>کمیل</author>
                <pubDate>Mon, 09 Feb 2026 21:46:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب هنر شناخت افراد از دیوید بروکس</title>
                <link>https://virgool.io/@Komeyl24a/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA-%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D9%88%DA%A9%D8%B3-gpgyxkswa3lq</link>
                <description>ما انسانها درست مثل آب و غذا به دیده و شنیده شدن هم نیاز داریم. موجوداتی اجتماعی هستیم که طی هزاران سال با همکاری و همبستگی زنده ماندیم و توانستیم در برابر حیوانات وحشی و بلایای طبیعی جان سالم به در ببریم. از همین رو، به طور کلی، دیده و شنیده شدن از سوی دیگری حالمان را خوب میکند و طرد شدن حالمان را بد. نویسنده به ما میگوید که سعی کنیم انسانها را بشناسیم و این شناختن از فیلتر دیدن و شنیدن دیگری به دست می آید و در طول کتاب با وام گیری از پژوهش های روانشناختی، داستان های زندگی شخصی و رمان ها، چگونگی شناخت دیگری را به ما آموزش میدهد.مهمترین نکته ای که او به ما میگوید مقوله همدلی است. اینکه دنیا را از چشمان دیگری ببینیم و همان بازخوردی که خودمان اگر جای دیگری بودیم انتظار داشتیم دیگری بدهد را به او بدهیم. اما همدلی فقط به این تعریف ختم نمیشود، همدلی سه مرحله دارد: آینه سازی، ذهن خوانی و مراقبت.در آینه سازی شما حس می کنید آنچه را که دیگری حس میکند، مثلا با مشاهده گریهٔ دیگری متاثر میشوید.در ذهن خوانی شما تلاش میکنید بر اساس تجارب خودتان، ذهن طرف مقابل را پیشبینی کنید، مثلا تلاش میکنید که بفهمید که چه میخواهد و چه چیزی حالش را بهتر میکند.در مراقبت، شما رفتاری میکنید که در جهت حال خوب دیگری باشد، مثلا او را بغل میکنید، خودتان را کنجکاو نشان میدهید که دیگری حس کند کسی او را میشنود و ..در دو مرحله اول، ما به شدت بر اساس تجارب خودمان و آنچه که خودمان در بعضی لحظات نیاز داریم، می سنجیم و فکر میکنیم دیگری هم همین است. اما در مراقبت شما بازخوردی میدهید که لزوما براساس تجاربتان نیست. یعنی این احتمال را میدهید که ممکن است دیگری خواسته متفاوتی داشته باشد و مانند من نباشد. این آگاهی ناشی از مطالعات روانشناسی و گفتگوهای عمیق با دیگران است.دقیقا در همینجاست که دیدن و شنیدن دیگران به امری مهم تبدیل میشود. ما با اینکار یاد میگیریم که دیگران به چه شکل هستند و چه تفاوتی با ما دارند. نویسنده از ما میخواهد به سطح قانع نباشیم و عمیق شویم. مثلا اگر کسی میگوید به فلان مکتب باور دارم، به جای اینکه او را تایید کنیم یا نقد کنیم، بپرسیم که چه شد باور پیدا کردی؟، چه شد فلان باور را نداری؟ یا اگر میگوید خوب هستم، از او بپرسیم که چرا خوب هستی؟. این روش ارتباطی کمک میکند یکدیگر را عمیق تر ببینیم، دیده شویم و در نتیجه حال بهتری داشته باشیم.علاوه بر اینکه نویسنده نکاتی در باب چرایی و چگونی دیده و شنیدن شدن دیگری به ما میگوید، در مورد اینکه چرا دیگران را نمیبینم یا دقیق تر: چرا با دیگری همدلی نمیکنیم هم نکاتی گوشزد میکند.او علت همدلی نکردن با دیگری را به چهار دسته طبقه بندی میکند: خودپرستی، اضطراب، ناتوانی ذهنی و ذات گرایی.در خودپرستی، فرد خودش را خوبِ مطلق و دیگران را بد میداند. در نتیجه تجارب و باورهای خودش را خیلی بالاتر از دیگری میداند و به طور کلی اصلا دیگران را مهم نمیبیند که بخواهد با آنها همدلی کند.در اضطراب، فرد آنقدر نگران بروز نواقص و اشتباهات خودش است که اصلا نمیتواند به دیگری فکر کند و خودش را جای او بگذارد یا چالشی در زندگی خود دارد که وابسته به آینده نامعلوم است و نمیتواند به چیزی جز آن چالش فکر کند. مثلا پدرش در بیمارستان بستری است و دوست او در حال ابراز احساسات است. این فرد نمیتواند خودش را جای دوستش بگذارد و با او همدلی کند چون ذهنش درگیر پدرش است.در ناتوانی ذهنی، فرد یا به علت مشکلات ژنتیکی و یا نحوه تربیت در کودکی، توانایی تخیل را ندارد ( یا کم دارد) او نمیتواند چیزی جز تجارب خود را تصور کند و فکر میکند دنیا همین است که خودش تجربه میکند، در نتیجه درک دیگری که با او متفاوت است برایش سخت است. همچنین ممکن است توانایی تخیل داشته باشد اما نیازی نمیبند که از آن استفاده کند چرا که در کودکی، کسی با او همدلی نکرده است یا اصلا ندیده است که پدر و مادر با یکدیگر همدلی کنند. از همین رو او مهارت کمی در همدلی دارد.در ذات گرایی، فرد، دیگری را بر اساس گروه یا قومیتی که در آن است قضاوت میکند. مثلا میگوید تو که از فلان منطقه هستی، پس فلانی. به نوعی دیگری را به عنوان یک انسان منحصر به فرد نمیبند و فقط و فقط بر حسب گروهی که در آن تعلق دارد میبیند. این رویکرد در جوامع جمع گرا که فردگرایی بی ارزش است بیشتر دیده میشود.به طور کلی، خواندن این کتاب را به شدت توصیه میکنم. سعی کردم به زعم خودم، مهمترین نکات این کتاب را بنویسم و امیدوارم که مفید بوده باشد. این نوشته را با یک نقل قول از چارلز بوکوفسکی به پایان میرسانم:«همه ما خواهیم مرد، همه ما، چه سیرکی! همین باید به تنهایی کافی باشد تا به یکدیگر عشق بورزیم، ولی اینطور نیست»</description>
                <category>کمیل</category>
                <author>کمیل</author>
                <pubDate>Sun, 07 Dec 2025 20:13:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیبای من ...</title>
                <link>https://virgool.io/@Komeyl24a/%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-wsmqempci9sa</link>
                <description>به کجا بروم وقتی تصور نگاهت در ذهنم است؟به کجا بروم وقتی میتوانم با خیال تو سفر کنم؟به کجا بروم وقتی تصور لمس دستانت روی بدنم مرا از پا در میاورد؟به کجا بروم وقتی میتوانم ساعت ها بدون لحظه ای مکث به تو خیره شوم؟به کجا بروم وقتی صدای زیبایت مدام در ذهنم پخش میشود؟به کجا بروم وقتی تصور آغوشت مرا از هر نیازی بی نیاز میکند؟من زندانی تو‌ام. این زندان مثل زندان های دیگر نیست، فرق دارد.زندانی که تو در آن باشی، زیباست.لباس زشتی که تو میپوشی، زیباست.جهنمی که تو در آن باشی، زیباست.هر زشتی‌ای که تو در آن باشی، زیباست.تو زشتی را زیبا میکنی و زیبایی را زیباتر میکنی.تو زیبا نیستی، تو خود زیبایی هستی.چگونه میتوانم از تو بگریزم؟چگونه میتوانم تو را تماشا نکنم؟چگونه میتوانم صدای تو را گوش نکنم؟چگونه میتوانم عطر تو را تصور نکنم؟چگونه میتوانم بوسه هایت را از یاد ببرم؟چگونه میتوانم تو را فراموش کنم؟اصلا چرا باید تو را فراموش کنم؟دلم برایت تنگ شده زیبای من، کجایی؟چیزی که بعد از رفتنش در من جا موند#سه_فصل_عشق</description>
                <category>کمیل</category>
                <author>کمیل</author>
                <pubDate>Wed, 08 Oct 2025 21:06:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانهٔ‌ بی‌خانه</title>
                <link>https://virgool.io/@Komeyl24a/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%94-%D8%A8%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-qqxwtg3sdqpn</link>
                <description>خانه، هر چیزی‌ست جز آنکه باید باشد، یعنی پناهگاه !!خانه مانند چراغی‌ست که به جای نور، رنج تولید میکند. خانواده مانند دشمنانی هستند که به کشتن تو راضی نمیشوند و میخواهند با آزار جسمی و روانی، تو را از زنده بودن پشیمان کنند.اگر اینها را به آنها بگویی، بدون تردید انکار خواهند کرد و میگویند «ما که خوبتو میخواستیم». میان نیت و اعمال آنها فاصله بسیار زیادی وجود دارد، گویی نیت آنها اروپا است اما اعمال آنها خاورمیانه !! در خانه همیشه تنش وجود دارد. یکی سر دیگری غر میزند که چرا اینطور شد، چرا اینطور نشد، چرا اونکارو کردی، چرا اونکارو نکردی، چرا دیر اومدی خونه، چرا زود اومدی، چرا اونجا رفتی، چرا در اتاقت بستس، تو گوشیت چیکار میکنی، چرا نمیری بیرون همش خونه‌ای، چرا همش بیرونی خونه نیستی، اینو بپوش اینو نپوش، ندید بدید این چیه گرفتی خریدی، ناراحتی گمشو از خونه بیرون، بی خاصیت پاشو برو یه کاری کن و ...(لازم به ذکر است که همه این سخنان با لحنی تند و تحقیر آمیز بیان میشود)هر وقت که احساسات خود را به آنها میگویی، به شکل بدی بازخورد میدهند و احساساتت را به رسمیت نمیشناسند. مثلا اگر چیزی خریده باشی و از آن ذوق داشته باشی و آن را ابراز کنی، میگویند: خجالت نمیکشی؟ بچه ای مگه؟یا اگر از گرانی ناراحت باشی و بی پول بودن خود را اعلام کنی، میگویند: خب همینه دیگه، تقصیر خودته، میخواستی کمتر بری بیرون خرج کنی، مردم نون ندارن بخورن.به نوعی همیشه یکی وجود دارد که شما را بابت هر کاری که میکنید سرزنش کند و حتی اگر کاری هم نکنید باز هم سرزنش کند. خانه‌ای که باید محلی باشد که تو بیشترین امنیت را در آن داشته باشی، تبدیل به محلی میشود که کمترین امنیت را  در آن داری. آنقدر مورد سرزنش قرار گرفتی که هر لحظه در انتظار سرزنش هستی. سرزنش شدن در ذهنت امری عادی تلقی میشود. اگر سرزنش نشوی تعجب میکنی. شنیدن صدای سرزنشگر، حتی اگر با دیگری حرف بزند، به شکلی ناخوداگاه، حال تو را بد میکند، زیرا آن صدا بیانگر سرزنش هایی‌ست که تجربه کرده‌ای.حتی اگر تو را سرزنش نکنند، شنیدن اینکه دیگری مورد سرزنش قرار میگیرد تو را خشمگین میکند. چطور میشود داد ها و فریاد ها را بشنوی اما هیچ واکنشی نشان ندهی؟اگر هم واکنش نشان ندهی، چطور میشود آرام باشی و آرامش داشته باشی؟ در خانه آرام نباشی، در کجا آرام باشی؟همیشه از احترام به پدر و مادر سخن گفته‌اند و این را به ما القا کرده‌اند که واژه پدر و مادر، بار معنایی مثبت دارد و حتی مقدس است. اما باید بگویم که اینطور نیست. پدر و مادر بد هم وجود دارد، خیلی هم وجود دارد. والدین، به طور پیشفرض خوب نیستند، «خوب بودن نیاز به آموزش دارد». فرزندپروری را باید آموزش ببینید، همدلی را باید بلد باشید، نیاز های کودک در هر برهه از زندگی را باید بدانید و ... تولید مثل کردن از شما والد خوب نمیسازد !!همه اینهارا گفتم که بگویم بودن در آن فضای نا‌امن، از مشکلاتی که دارید کم نمیکند، که بیشتر هم میکند.غلبه بر کمالگرایی، آن هم در فضایی که کمالگرا شدید، بسیار سخت است.غلبه بر خود‌سرزنشگری، آن هم در فضایی که سرزنش شُدید و میشوید، تقریبا غیرممکن است.غلبه بر استرس و اضطراب مزمن، آن هم در فضایی که مدام آنهارا تشدید میکند، غیر ممکن است.ممکن است بپرسید که وقتی توان خارج شدن از آن محیط را نداریم و مجبور هستیم که در آنجا زندگی کنیم، پس چه کنیم؟شهامت داشته باشید و با آنها سرد برخورد کنید. والد کنترلگر، بیشتر از اینکه شما به آنها نیازمند باشید، آنها به شما نیازمند هستند. آنها میخواهند کسی باشد که تمام عقده های کودکی و خشمی که از والد خود دارند را در فرزند خود تخلیه کنند. سرد برخورد کردن شما، شاید در وهله اول باعث شود آنها بدتر برخورد کنند، اما در ادامه، چون به شما نیازمندند، کمی رویکرد خود را برای به دست اوردن دل شما میکنند. (متاسفانه باید بگویم که شاید هم نکنند اما در هر صورت فکر میکنم که بهتر از گرم برخورد کردن است)مورد دیگر همنشینی با اشخاصی‌ست که دغدغه شما را دارند. اگر در فضای واقعی نمیتوانید همچین اشخاصی را پیدا کنید، در فضای مجازی پیدا کنید و با هم در مورد چیزی که تجربه میکنید حرف بزنید. حتی میتوانید بنویسید، مانند من که دارم همینکار را میکنم. از چیزی که تجربه میکنید بنویسید، بگذارید این تقدس مضحک پدر و مادر از بین برود و آنچه که گفته نمیشود، گفته شود.«ما تنها نیستیم، ما فقط همدیگر را پیدا نکردیم🤝»</description>
                <category>کمیل</category>
                <author>کمیل</author>
                <pubDate>Fri, 12 Sep 2025 20:30:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرمانروايى زخم های گذشته</title>
                <link>https://virgool.io/@Komeyl24a/%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%8A%D9%89-%D8%B2%D8%AE%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-piqinokdmy6d</link>
                <description>اون بی احساس نیست، بی تفاوت هم نیست. اون فقط نمیخواد واکنش بدی که در گذشته تجربه کرده، دوباره تکرار بشه. اون بدش نمیاد از اینکه مثل گذشته باشه و احساساتش رو بروز بده، ولی یک نیرویی هست که بهش اجازه همچین کاری نمیده.در جایی که باید همراه باهاش میخندیدن، نخندیدن.در جایی که باید همراه باهاش ذوق میکردن، نکردن.در جایی که باید بهش حس امنیت میدادن، ندادن.درجایی که باید بغلش میکردن و همراهش بودن، نکردن و نبودن.در جایی که باید حرفاشو گوش میدادن، گوش ندادن و تحقیر کردن.به اون به طور غیر مستقیم یا حتی مستقیم گفتند: «تو غلط میکنی که داری احساساتت رو بروز میدی»این آدم پس از این تجارب، یاد گرفته که احساساتش رو بروز نده و بریزه تو خودش. یاد گرفته که بروز دادن، یعنی قضاوت منفی شدن.فکر میکنید درونگرا و برونگرا از کجا نشأت میگیره؟ از همنیجایی که قبل تر ذکر کردم. کسی که احساساتش به رسمیت شناخته نمیشه و مورد تحقیر قرار میگیره، یاد میگیره که برای جلوگیری از واکنش های بدِ احتمالی، اون احساسات رو بروز نده و بریزه تو خودش. اما در مقابل، کسی که برونگراس، این رویکرد رو نداره و مشکلی با ابراز احساسات نداره. چون واکنش های نسبتا بهتری، حین ابراز احساسات دریافت کرده.درسته که واکنش هایی که در کودکی، حین ابراز احساسات دریافت میکنید، تاثیر زیادی میزاره، اما به این معنی نیست که واکنش های دوران نوجوانی، جوانی و بزرگسالی، تاثیر نمیزاره. شما ممکنه والدی داشته باشید که بازخورد خوبی به احساسات شما میداده و مشکلی در ابراز احساسات ندارید. اما اگه در یک محیطی مثل مدرسه، دوستان، سرکار و ... قرار بگیرید که بازخورد خوبی به احساسات شما ندن، تصمیم میگیرید که احساسات خودتون رو بروز ندید و سرکوب کنید. یا برعکس، ممکنه والدی داشته باشید که بازخورد خوبی نمیده و شما یاد میگیرید که احساسات خودتون رو سرکوب کنید، اما وقتی در یک محیطی قرار بگیرید که ادما احساسات خودشون رو بروز میدن و بازخورد مناسبی به احساسات بقیه میدن، شما رویکردتون رو تغییر میدید و شروع به ابراز کردن میکنید. (البته باید گفت که در این مثال، شما به مراتب سخت تر تغییر میکنید. چرا که تاثیراتی که از کودکی گرفتید، به نوعی سیم پیچی مغز شما رو شکل داده و تغییر دادن اون دشواره)همه اینارو نوشتم تا به این دو نکته برسم:یک اینکه مراقب واکنش هایی که به احساسات بقیه میدیم باشیم. ذوقی که کور شه، لبخندی که خشک شه و احساساتی که به رسمیت شمرده نشه، چنان تاثیری در دیگری میزاره که منجر به نابودی روانش میشه.دو اینکه تغییر امکان پذیره به شرطی که فاصله بگیریم از کسانی که احساساتمون و خودمون رو به رسمیت نمیشناسن و نزدیک بشیم به کسانی که به رسمیت میشناسن. مهم نیست دوست باشه، همکار باشه، فامیل باشه و یا حتی خانواده باشه. مادامی که با نادانان تعامل داشته باشیم، تغییر غیرممکنه.</description>
                <category>کمیل</category>
                <author>کمیل</author>
                <pubDate>Thu, 14 Aug 2025 21:49:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غمگینم، میفهمی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Komeyl24a/%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86%D9%85-%D9%85%DB%8C%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C-inzahnyp6ugj</link>
                <description>در این ویرانی روان و سرزمین خویش، ترجیح میدهم غمگین باشم و زار بزنم تا اینکه یک شاد متوهم باشم.تو شاد نیستی، تو فقط میخواهی که شاد باشی، تو نمیتوانی شاد باشی، تو برای گریز از غمگین بودن و ناله کردن، به زور میخواهی خود را در وضعیت شادی قرار دهی.من اما مانند تو نیستم، وقتی غمگين هستم، خب غمگین هستم. چیزی که در حال تجربه شدن است را میپذیرم. میگویی ضعیف هستم؟ درست است، من ضعیف هستم، خیلی ضعیف، مگر میشود قوی بود؟اصلا تو چرا تاکید بر ضعیف بودنم داری؟، با خودت فکر میکنی که قوی هستی؟ یا حداقل ضعیف نیستی؟ آیا با تاکید بر ضعیف بودنم، میخواهی خود را تسکین دهی؟، میخواهی بگویی مانند من نیستی؟، چه تلاش مذبوحانه ای !!گریز تو از واقعیت و داشتن توهم شادی، نشانه ضعف توست، حتی ضعیفتر از من، اما مهم نیست، قرار نیست بر سر ضعیف بودن با تو مسابقه دهم.من نه با گریز از واقعیتت مشکل دارم نه با توهم شاد بودنت. مشکل من با تو این است که به دیگران، به خاطر شرایط تحمیلی که دارند، سرکوفت میزنی. دیگران را به خاطر شاد نبودن، حقیر میکنی.بدبخت، تو چرا انقدر پست هستی که دیگران را، فقط به این خاطر که مانند تو متوهم نیستند، حقیر میکنی؟باور کن از ابتدای این نوشته تمام تلاشم را کردم که به تو ناسزا نگویم، اما نشد، نتوانستم خود را کنترل کنم. تو و امثال تو، مرا بسیار خشمگین میکنید.تو آزادی متوهم باشی، از واقعیت خویش بگریزی و به زور خود را شاد نشان دهی، اما به من سرکوفت نزن که چرا شاد نیستم. تو در جایگاهی نیستی که بگویی من باید چه حسی داشته باشم، هیچکس در چنین جایگاهی نیست.من انتخاب نکردم که غمگین باشم، اما هستم.انتخاب نکردم که زار بزنم، اما میزنم.انتخاب نکردم که امید به زندگی نداشته باشم، اما ندارم.میخواهی چه کنی؟ میخواهی به زور شادی را بر من تحمیل کنی؟نمیتوانی !غمگین بودن عیب نیست، بخشی از زندگی است. زندگی مانند برخی کتاب ها و فیلم ها نیست که زیبا و قشنگ باشد.</description>
                <category>کمیل</category>
                <author>کمیل</author>
                <pubDate>Thu, 07 Aug 2025 20:23:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی پدر، دشمن میشود؛ مروری بر کتاب نامه به پدر</title>
                <link>https://virgool.io/@Komeyl24a/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%B4%D9%85%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF-%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-ji7k18knlkht</link>
                <description>کنترلگر، مستبد، زورگو و سرزنشگر، صفات پدر فرانتس کافکا است و فرانتس، که کودک است، دنیا را به واسطه پدرش میشناسد. یعنی وقتی این صفات را میبیند، با خود میگوید پس همه پدران اینگونه اند یا همه مردان اینگونه اند و یا حتی گسترده تر، پس همه انسانها اینگونه اند.مثلا وقتی میبیند که مورد اعتمادترین و عزیز ترین شخص زندگیش، او را تحقیر میکند یا به او دروغ میگوید، به این نتیجه میرسد که، پس همه قرار است به او دروغ بگویند و دقیقا در همین نقطه است که بذر بی اعتمادی در او کاشته میشود. کما اینکه اگر کتاب را بخوانید، متوجه میشوید که درد کافکا هم همین است، او نمیتواند به کسی اعتماد کند، حتی به خویش.اگر به پدر او بگویید که تو اهمیتی به زندگی پسرت نمیدهی و شیوه تربیتت بسیار مستبدانه و خودخواهانه است، قطع به یقین انکار خواهد کرد، چرا که باور دارد همینکه باعث شده است او به دنیا بیاید، خودش لطف بزرگیست. در واقع او با گفتن: من به تو اهمیت میدهم و «خوبِ تورو میخوام»، یک سپری برای توجیه اعمال خودخواهانه و مستبدانه خود ایجاد میکند.کنترل میکند، زور میگوید و تحقیر میکند، اما چون پدر اوست، گویی هر چه میکند درست است. اگر عمیق تر شویم پی میبریم که پدر او، مضطرب، خشمگین و شرمگین است. در واقع علت رفتارهای او هستند.اضطراب باعث میشود سعی کنی تمام زندگی پسرت را کنترل کنی.خشم باعث میشود تمام ناراحتی ها و آزردگی های زندگیت را بر سر پسر بی دفاعت تخلیه کنی و اتفاقا چون میدانی بی دفاع است و احتمال واکنش خطرآمیز ندارد، این کار را ادامه میدهی.و شرم باعث میشود، به بدترین اشکال ممکن پسرت را تحقیر و شرمسار کنی، بلکه با خودت بگویی که تنها کسی نیستی که شرم را تجربه کرده ای و دیگری که پسرت باشد هم مانند تو شرم را تجربه میکند.واقعیت این است که اگر پدر کافکا، والدی داشت که او را کنترل نمیکرد، تحقیر نمیکرد و زور نمیگفت، به احتمال بسیار، او هم با پسرش اینطور رفتار نمیکرد.تحقیر میکند، چون تحقیر شده است.کنترل میکند، چون کنترل شده است.مستبد است، چون مستبدانه با او رفتار شده است.و همه اینها تبدیل به یک بار سنگینی میشود که نمیتواند آن را تحمل کند و باید بر سر کسی خالی کند. پسر او، یکی از آن اشخاص است.با گفتن اینها، نمیخواهم بگویم که پدر او حق داشته است که اینگونه باشد، خیر. صرفا علت رفتار های او را مطرح کردم.کافکا همه اینها را میداند اما باز هم نمیتواند تغییر کند و بر اساس تاثیر پدرش رفتار نکند. گویی پدر او، سرشت و سرنوشت او را تعیین کرده است.به زعم بنده، در تمام این نامه، کافکا میخواهد یک چیز را به پدر خود بفهماند:پدر، تو چنان تاثیری در من گذاشتی که با وجود اینکه بر آن آگاهم و میدانم که چرا اینگونه هستی، اما باز هم نمیتوانم از تاثیراتت بگریزم.</description>
                <category>کمیل</category>
                <author>کمیل</author>
                <pubDate>Tue, 05 Aug 2025 20:57:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرخه حماقت</title>
                <link>https://virgool.io/@Komeyl24a/%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%87-%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%82%D8%AA-qgriqwt9axju</link>
                <description>مادر یا پدری که مدام بچش رو سرزنش میکنه، نکات منفی بچش رو بیشتر میبینه و هیچوقت راضی نمیشه، باعث میشه که اون بچه در ادامه زندگیش، هر دستاورد یا موفقیتی که به دست بیاره، از خودش راضی نباشه و فکر کنه که کافی نیست.چون اون زمانی که باید به دستاورداش توجه میشده و مورد تحسین قرار میگرفته، سرزنش میشده و این بهش القا میشده که هنوز کافی نیستی و باید بیشتر و بیشتر تلاش کنی. و چون بچس، سیم پیچی مغزش اینطوری شکل میگیره و منشا کمالگرایی دقیقا همینجاس.فارغ از والد نادان، سوشال مدیا و جامعه هم این حس ناکافی بودن رو به ما منتقل میکنن. تعداد لایکا، باعث میشه آدما در جهت لایک بیشتر قدم بردارن. یعنی اگه x تعداد لایکش بیشتر باشه، آدما در جهت x شدن قدم برمیدارن تا لایک بیشتری دریافت کنن.همچنین چون حس ناکافی بودن رو از مهمترین آدمای زندگیش دریافت میکرده، باور میکنه که رابطه والد و فرزند، همینی هست که داره تجربه میکنه. یعنی بدون اینکه فکر کنه که طرز برخورد والدش باهاش مناسبه یا نه، اون رو میپذیره و باور میکنه که رابطه والد و فرزند یعنی همین. طبیعی هم هست، بچس و داره دنیا رو میشناسه، تجارب دیگه ای نیست که بخواد مقایسه کنه و بعد به این نتیجه برسه که والدش باهاش رفتار مناسبی ندارن.همین بچه اگه با همین تفکر بزرگ بشه و در آینده فرزندی به دنیا بیاره، همون رفتارایی رو میکنه که والدش باهاش میکردن و این چرخه جهل ادامه خواهد داشت .. پس یا بچه نیارید یا اگه میارید، آموزش ببینید و مهارت فرزندپروری رو یاد بگیرید.در نهایت باید بگم که شما کافی هستید و شایستهٔ افتخار به خودتون هستید. دستاورد ها و موفقیت های کوچیکتون ارزشمندن. این زندگی، تحمیلیه. شما انتخاب نکردید که به دنیا بیاید، همچنین انتخاب نکردید که چه والدی داشته باشید و چگونه تربیت بشید. پس منصفانه به خودتون نگاه کنید و هر وقت فکر کردید کافی نیستید، از خودتون بپرسید که آیا من واقعا کافی نیستم یا صدای والد سرزنشگرمه که مدام در ذهنم تکرار میشه؟ و آیا این تاثیر سوشال مدیاس که داره به من تحمیل میکنه که کافی نیستم؟</description>
                <category>کمیل</category>
                <author>کمیل</author>
                <pubDate>Thu, 17 Jul 2025 20:46:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی انسان، دیگر انسان نیست؛ مروری بر کتاب فرار از اردوگاه 14</title>
                <link>https://virgool.io/@Komeyl24a/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%88%DA%AF%D8%A7%D9%87-14-rt8qxqwl0v7z</link>
                <description>کنترل، استبداد، بردگی، شکنجه، غارت، رنج، درد و قتل واژه هایی است که برای بیان کردن این کتاب به ذهنم آمده است.حکومتی که از مردمان خود استفاده میکند تا شکم خود را سیر کند، اما این شکمی که سیر نمیشود را چه باید کرد؟ چقدر باید مردمان خود را زجر دهید؟ چرا برای حفظ قدرت هر کاری که حتی در تصورات بشر هم خطور نمیکند انجام میدهید؟در اردوگاه های اجباری نازی ها، مردمانی غیر از نازی ها مورد ظلم و ستم قرار گرفته بودند (یهودی ها)، اما در کره شمالی، اردوگاه هایی وجود دارد که مردم کشور خودشان را مورد ظلم و ستم قرار میدهند. زندانیانی سیاسی که تا ابد مجازات میشوند و بدتر از آن، اشخاصی هستند که هیچ جرمی مرتکب نشده اند، اما صرفا به این خاطر که تبارشان جرمی مرتکب شده، آن ها هم باید مجازات شوند. (بر اساس قانون کره شمالی)شین در اردوگاه ۱۴ به عنوان زندانی به دنیا آمد. عموی آن، سالها قبل در جنگ بین دو کره، به کره جنوبی فرار کرده بود و پدر شین به خاطر جرم برادرش زندانی شد. در اردوگاه هم نگهبانان برای حفظ جمعیت و حفظ نیروی کار، دو نفر را برای رابطه جنسی و زادوولد انتخاب میکنند. پدر و مادر شین اینگونه با یکدیگر آشنا شدند و شین را به دنیا آوردند.در اردوگاه، خبری از مهربانی، همدلی، اعتماد و صمیمیت نبود، فقط کار کردن بود که مهم بود. زندانیان در ازای کار بیشتر، شکنجه نمیشدند و شاید غذای بهتری میخوردند. وضعیت بهداشت و سلامتی به بدترین حالت ممکن بود. به زندانیان میگفتند که بیشتر کار کنید تا جرم خودتان یا تبارتان را جبران کنید. زندانیان در ازای غذا و جای خواب بهتر زیراب یکدیگر را میزدند.وقتی در چنین جهنمی رشد کنی، تصوری از زندگی عادی که در دیگر کشورها وجود دارد، نداری. همین باعث میشود که برده بودن، خبرچینی کردن و شکنجه شدن را زندگی عادی بدانی. بدون اینکه بدانی، شر را مبتذل میکنی. شین با خبرچینی اش باعث شد مادر و برادرش اعدام شوند، او این کار را بد نمیدانست و فکر میکرد که همین است که هست و غیر از این نمیتواند باشد.شین بعد از آشنایی با یک زندانی تازه وارد به نام پارک که مانند او در اردوگاه به دنیا نیامده بود و زندگی در چین را هم تجربه کرده بود، متوجه شد که در چه جهنمی دارد میگذراند. پس از 23 سال زندگی در اردوگاه به کمک داستان های پارک از دنیای خارج، بذر فرار در ذهن شین کاشته شد.او فرار کرد اما پارک زنده نماند. در واقع پارک را برق گرفت و شین از روی جسد او به آن سمت حصار رفت. شین با هزاران بدبختی و مشقت وارد چین شد و بعد به شکلی اتفاقی با یک خبرنگار آشنا شد که به او کمک کرد به کره جنوبی برود.نکته ای که حین خواندن کتاب برایم بسیار جالب بود، حمایت فوق العاده دولت کره جنوبی از پناه جویان کره شمالی بود. دولت کره جنوبی پناه جویان را به مدت چندین ماه، در مکانی مانند مدرسه شبانه روزی نگهداری میکند و به پناه جویان راه و رسم زندگی در کره جنوبی را آموزش میدهد. از تحصیلات گرفته تا مهارت های فنی.پس از آن برای پناه جویان، خانه و شغل فراهم میکند. همچنین مبلغی هم به مدت چندین ماه برای پناه جویان واریز میشود. ما همیشه میگوییم برای کشورت چه کردی، اما هیچوقت نمیگوییم کشورت برایت چه کرد؟. این حمایت ها به منظور آماده کردن بستر برای پیشرفت و توسعه پناه جویان است که به توسعه کشور هم می انجامد.اما همه این ها برای شین کافی نبود. او همچنان در ارتباطات و مدیریت احساسات مشکل داشت. 23 سال زندگی در محیطی وحشتناک، شین را در برابر تغییر مقاوم کرده بود. به هر روی او در سئول با نویسنده این کتاب آشنا شد و داستان زندگی اش را به او گفت.بعد به آمریکا رفت تا جهنمی که در کره شمالی جریان دارد را بازگو کند. او اکنون 42 ساله است و به عنوان فعال حقوق بشر در آمریکا زندگی میکند.این کتاب فقط داستان فرار نیست، بلکه بیانگر شروری است که فقط انسان قادر به انجام دادن آن است.کتاب فقط داستان فرار نیست، بلکه بیانگر شروری استک</description>
                <category>کمیل</category>
                <author>کمیل</author>
                <pubDate>Wed, 16 Jul 2025 20:40:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنزل ارزش های فردی به دست ارزش های جمعی</title>
                <link>https://virgool.io/@Komeyl24a/%D8%AA%D9%86%D8%B2%D9%84-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C-a7oviwy5acb0</link>
                <description>می‌خواهی کمک کنی یا در حال کمک کردن دیده شوی؟می‌خواهی تبریک بگویی یا در حال تبریک گفتن دیده شوی؟می‌خواهی هدیه بدهی یا در حال هدیه دادن دیده شوی؟ارزش های جمعی بر سر ارزش های فردی می‌کوبند، فرد ارزش ندارد، سلیقه، علاقه و هر آنچه که در تضاد با ارزش های جمع باشد، نادیده گرفته میشود.ممکن است بگویید مگر پایبندی به ارزش های جمعی، لزوما به معنی بی اهمیت بودن ارزش های فردی است؟ پاسخ خیر است. شما میتوانید پایبند به ارزش های جمعی باشید ولی ارزش های فردی هم حفظ کنید و نادیده نگیرید. اما چیزی که بنده میبینم بر خلاف این است. ارزش های جمعی در حال از بین بردن ارزش های فردی هستند، انگار یادمان رفته است که مثلا هدیه دادن یک روشی برای ابراز علاقه و محبت است و نه رفتاری که بقیه هم انجام می‌دهند. یعنی بیشتر از اینکه بخواهیم ابراز محبت و علاقه کنیم، میترسیم که از دید جامعه و دیگران انسان بدی تلقی شویم که به دوستش هدیه نمی‌دهد.بیایید روراست باشیم، محرک کدام است؟ ابراز محبت یا ترس از انسان بد بودن نزد جامعه؟ یا همین استوری های تبریک در اینستاگرام؛ تقریبا هشت سال پیش که استوری های تبریک را می‌دیدم، با خود میگفتم «یعنی چی؟ خب بهش پیام بده یا زنگ بزن، استوری چرا میزاری»، بعد به این نتیجه رسیدم که می‌خواهد ابراز محبت خود را به اشتراک بگذارد و دیگران را هم سهیم کند.ذهنم درگیر نبود تا زمانی که همین نتیجه گیری خودم را زیر سوال بردم، با خود گفتم: «واقعا میخواد دیگران رو در شادی خودش سهیم کنه؟». پس از مشاهده زوج هایی که در خانه مانند تام و جری هستند ولی در فضای مجازی شیرین و فرهاد، به این نتیجه رسیدم که محرک آنها انسان خوبی تلقی شدن نزد دیگران است. وقتی محرک شما &quot;انسان خوبی تلقی شدن توسط دیگران&quot; باشد، دیگر مهم نیست که همدیگر را دوست بدارید یا نه، مهم این است که به دیگران نشان دهید عاشق هستید و خیلی زندگی خوبی دارید ولو اینکه از هم متنفر باشید.یا مناسبت ها؛ انگار یادمان رفته است که یک روزی را ما انسانها انتخاب کرده‌ایم که ابراز علاقه خود را، وسیع و گسترده تر کنیم تا با ارزش تر تلقی بشود. مشکل آن جاست که این ارزش جمعی (مناسبت)، تنها محرک ما برای ابراز محبت میشود. به بیان دیگر، تمام روز های سال را بیخیال می‌شویم و یادمان می‌رود که یک کسی است که دوستش داریم و فلان، و در مناسبت ها تازه یادمان می‌آید که باید ابراز محبت کنیم. برداشت من از این موضوع این است که ابراز محبت ما فقط به هدف &quot;انسان خوبی تلقی شدن نزد دیگری&quot; است. یعنی «چون بقیه کادو میدن یا محبت میکنن پس منم باید بکنم دیگه».سوالی مهم: آیا عاشق هستید یا فقط میخواهید عاشق دیده شوید؟یا تعارفات؛ اصلا تعارف چیست؟ تعارف یعنی دروغ در کردار و گفتار به هدف تایید اجتماعی. شخص از درون نمی‌خواهد فلانی در خانه اش حضور داشته باشد اما به او می‌گوید: «حالا شبم میموندید»، از درون نمی‌خواهد غذایش را تقسیم کند چون بسیار گرسنه است، اما به او می‌گوید: «بیا تو هم بخور من سیرم تنهایی نمیتونم تمومش کنم»، از درون از فلانی متنفر است و نمی‌خواهد سر به تنش باشد اما به او میگوید: «خیلی خوشحال شدم از دیدنتون، ایشالله سالی پر از موفقیت و شادی داشته باشید، شام هم بمونید لطفا، یه املت دور هم میزنیم» و هزاران مثالی دیگر که خودتان خیلی خوب و بهتر از من میدانید ...پیامد های همچین رویکردی بی اعتمادی است. من نمیدانم شخص من را دوست دارد یا می‌خواهد مناسبت را به جا بیاورد، فقط می‌خواهد انسان خوبی دیده شود یا واقعا به من ابراز علاقه می‌کند، اینکه از من تعریف میکند، صادقانه است یا صرفا از روی عادات فرهنگی است و ....مهربانی، صداقت، وفاداری و ... ، به این خاطر خوب است که مقبولیت اجتماعی به همراه دارد و نه بهتر کردنِ تجربه زیسته؛ پس انسانها سعی میکنند نقاب مهربانی بزنند و نقش بازی کنند به این خاطر که طرد نشوند.نقش بازی کردن باعث می‌شود فرد دچار بحران هویتی شود و نداند که کیست و چه می‌خواهد. همچنین حس می‌کند زندگی اش متعلق به خودش نیست و صرفا یک ماشین است که در جهت تایید اجتماع حرکت می‌کند.در آخر باید بگویم که حرف من این نیست که ارزش های جمعی از بین بروند، حرف من این است که ارزش های جمعی، ارزش های فردی را نابود نکنند، یادمان نرود که این ارزش های فردی بودند که ارزش های جمعی را شکل دادند و محرک ما، فقط منحصر به ارزش های جمعی نشود. به عنوان موجودی اجتماعی طبیعی است که به نیاز های اجتماعی اهمیت بدهیم. می‌شود هم واقعا عاشق بود و هم خواستار عاشق دیده شدن بود، هم کمک کرد و هم کمک کننده دیده شد. مرز باریکی بین این دو است و معمولا خودِ شخص باید از خودش سوال بپرسد و در تلاش برای پاسخ بفهمد که محرک او فقط ارزش های جمعی هست یا خیر.</description>
                <category>کمیل</category>
                <author>کمیل</author>
                <pubDate>Sun, 04 May 2025 20:52:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برداشتی از کتاب عیبی ندارد اگر حالت خوش نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@Komeyl24a/%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B9%DB%8C%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-n6d42xnuuggh</link>
                <description>همونطور که از اسم کتاب مشخصه، موضوع کتاب در مورد درد و رنج هست، اینکه درد و رنجی وجود داره که بهتر نمیشه، فراموش نمیشه و تا آخر عمرمون همراه ما هست، راهی جز پذیرش این فقدان و زندگی کردن با وجود این فقدان نیست. بر همین اساس درد و رنج یک مشکل نیستند که حل بشن، بلکه یک تجربه ای هستند که باید به رسمیت شناخته بشن و مورد حمایت قرار بگیرند.نویسنده درمورد سوگ، سوگوار و اطرافیان سوگوار صحبت میکنه، تقریبا در اکثر بخش های این کتاب از فرهنگ غلطی صحبت میکنه که با نیت حمایت از سوگوار به وجود اومده اما نتیجه عکس داره. مثلا جملاتی که معمولا به سوگواران میگیم، در جهت تحقیر رنج سوگواره. این جملات برخاسته از این باور هست که سوگ یک مشکل و ناهنجاری هست که هر چه زودتر باید تموم بشه.جملاتی مثل: همه چیز درست میشه، تو خیلی قوی هستی، این فقدان باعث رشد تو میشه، هر چیزی حکمتی داره، اون الان توی بهشته و جای بهتری هست و ...معنای ضمنی که در این جملات وجود داره اینه که «پس این احساسو نداشته باش». همه چیز درست میشه «پس این احساسو نداشته باش»، هر چیزی حکمتی داره «پس این احساسو نداشته باش.»، این فقدان باعث رشد تو میشه «پس این احساسو نداشته باش.».واقعیت اینه که سوگوار در شرایط خیلی بدی هست و حالش خیلی بده، ما نمیتونیم بهش بگیم اون احساسو داشته باش این احساسو نداشته باش، ناراحت نباش، غمگین نباش. مگه میشه اصلا؟ عزیزش رو از دست داده و باید غمگین باشه. سوگوار به راه حل نیاز نداره، فقط نیاز داره که رنجی که داره میکشه رو یکی بپذیره. در واقع میخواد پذیرفته شه. یکی از راه های پذیرفته شدن اینه که شرایط رو همونطور که هست ببینیم و تغییرش ندیم.اتفاق بدی افتاده، خیلی بد و تو داری واکنش نشون میدی و این کاملا طبیعیه. این یک نمونه از برخورد درسته که کاملا رنج طرف رو به رسمیت میشناسی و الکی نمیگی اینم میگذره از اینم درس میگیری و ... شاید اینها واقعا اتفاق بیفته ولی الان زمان مناسبی نیست، الان فقط باید رنج رو همونطور که هست دید و پذیرفت. رنج نیاز به دیدن و شنیده شدن داره و متاسفانه همیشه در حال سرکوب رنج هستیم و هیچ فضایی برای ابراز نمیدیم.هدف، زندگی کردن همراه با سوگه. اونی که رفته دیگه رفته و برنمیگرده. ما بعد از فقدان تغییر کردیم. ما دیگه مثل قبل نیستیم چون شرایط هم دیگه مثل قبل نیست. جنگیدن و انکار کردن این واقعیات، شکست و نابودی رو به ارمغان میاره. با گفتن حقیقت فقدان به همدیگه، میتونیم در کنار هم شاهد رنجمون باشیم. ما انسانها به هم نیاز داریم و رنجمون هم به دیده شدن نیاز داره، پس بیاید در کنار هم به رنجمون بنگریم.نکات بسیار زیادی از این کتاب یاد گرفتم که سعی کردم خلاصش رو بنویسم. این کتاب دارای نقاط ضعف هم هست مثلا نویسنده در چندین جا دچار تناقض شده. مثلا در یک جا میگفت ما باید در برابر داستان هایی که پایانی خوش دارند عصیان کنیم و داستان هایی بنویسیم که پایانی خوش ندارن. چرا که واقعیت زندگی بر اساس احساسات ما پیش نمیره و پایان هایی وجود دارند که اصلا خوش نیستند. اما در بخش دیگه ای از کتاب میگه در برابر اضطراب و افکار منفی به چیزهایی که خوبه فکر کنید!. خوشبینی درست مثل بدبینی مخربه چرا که از واقعیت به دوره. همچنین از اول تا آخر کتاب مطالبی درمورد عشق میگفت که من اصلا نفهمیدم. مثلا میگفت سوگ امتداد طبیعی عشق است. انتظار داشتم تا اخر کتاب منظورش رو بفهمم ولی حقیقتا بعد از پایان این کتاب هم هنوز نفهمیدم منظورش از عشق چیه.در آخر باید بگم که کتاب خوبی بود و خوندن این کتاب رو پیشنهاد میکنم. (با فرضِ داشتن تفکرنقادانه و هر حرفی رو بی چون و چرا قبول نکردن)باشد که با خود و احساساتمون مهربان تر باشیم.</description>
                <category>کمیل</category>
                <author>کمیل</author>
                <pubDate>Fri, 04 Apr 2025 17:44:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیزی به ذهنم نمیرسد ..</title>
                <link>https://virgool.io/@Komeyl24a/%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B0%D9%87%D9%86%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B3%D8%AF-gdckf3ndwbke</link>
                <description>چیزی به ذهنم نمیرسد. نمیدانم باید در مورد چه چیزی بنویسم. من فقط مینویسم که فکر کرده باشم. تا به الان هر چه نوشتم، در وهله اول فقط یک جمله بوده، اما وقتی همان یک جمله را مینوشتم، افکار گوناگونی به ذهنم می آمد و همان باعث میشد یک جمله تبدیل به یکصد جمله شود. همین الان هم دارد اتفاق می افتد، من فقط نوشتم &quot;چیزی به ذهنم نمیرسد&quot; اما همانطور که میبینید تا به الان ادامه داشته ! آها ... زباله؛ بیایید راجب زباله ریختن صحبت کنیم. بگذارید با یک سوال آغاز کنم:آیا ریختن زباله در سطل زباله خوب است؟مطمئنا با خود میگویید این دیگر چه سوال مسخره ایست، قطعا خوب است، بدیهی است، نیاز به پرسیدن ندارد. درست میگویید، بدیهی است پس بزارید جور دیگری بپرسم: آیا ریختن زباله در هر جایی جز سطل زباله مثل خیابان، جنگل، ساحل و.. بد است؟احتمالا باز هم میگویید چه سوال مسخره ای، معلومه که بد است، بدیهی است. آه ..... همین جمله &quot;بدیهی است&quot; مرا منفجر میکند؛ اگر انقدر بدیهی است و انقدر اطمینان دارید که زباله ریختن در خیابان و .. بد است، پس چرا این همه زباله در سطح شهر و در جنگلها دیده میشود؟ آیا ما میدانیم که داریم کار بدی انجام میدهیم، ولی با اینحال انجام میدهیم؟ آیا گفتار ما با کردار ما در تعارض است؟ آیا ما مردمان دروغگو و ریاکاری هستیم؟  راستش را بخواهید بعد از نوشتن سه سوال بالا کمی خشمگین شدم و هر چه فحش بود را نوشتم اما تصمیم گرفتم پاک کنم، به هر حال موضوعی است که مرا بسیار خشمگین و متاثر میکند.میدانید چرا؟ چون به این فکر میکنم که ما حتی در همچین مسئله کوچکی مشکل داریم و نمیتوانیم زباله را در سطل زباله بیاندازیم، مگر ریختن زباله در سطل زباله چه هزینه ای برای ما دارد؟ مگر به نفع خودمان نیست که زباله در سطل زباله ریخته شود؟ چرا انقدر ما احمقیم؟ خانمها و آقایان، بهِتان بر نخورد، ما واقعا احمقیم، بیایید قبول کنیم که ما ایرانی ها احمق هستیم. تقریبا پنجاه سال است که کاملا تحت تاثیر این نظام هستیم و این نظام ما را احمق پرورش داده. به هر حال حکومت بر احمق ها راحت تر است.همین تفکر که یکی قرار است بیاید و همه چیز را درست کند باعث همچین رفتارهایی میشود. ما مسئولیت پذیر نیستیم چون فکر میکنیم یکی می آید و درستش میکند، در برابر ظلم سکوت میکنیم چون فکر میکنیم خدا درستش میکند، حقمان را میخورند و کاری نمیکنیم چون فکر میکنیم خدا درستش میکند و در نهایت هر جا دلمان خواست زباله میریزیم، چون فکر میکنیم رفتگر می آید و تمیزش میکند.آیا زیادی اهمیت میدهم؟ آیا دغدغه های بزرگتری وجود دارد و دغدغه من بی ارزش است؟ حقیقتا نمیدانم ... شما بگویید ... </description>
                <category>کمیل</category>
                <author>کمیل</author>
                <pubDate>Fri, 21 Feb 2025 23:13:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فکر و اضطراب</title>
                <link>https://virgool.io/@Komeyl24a/%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%88-%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%A8-eaetz1fszgig</link>
                <description>اگر بپذیریم اضطراب، واکنش ذهن و بدن ما در برابر ناشناخته ای است که شدت خطر آن را بیش از حد واقعی، ارزیابی میکنیم، به ناچار باید بپذیریم که افکار ما در مضطرب شدن ما تاثیر گذارند. مغز ما برای سازگاری و زنده ماندن فرگشت یافته است. بر همین اساس مغز میخواهد جهان را بشناسد، خطر را پیشبینی کند و رفتار ما را به سمت سازگاری با محیط هدایت کند.یکی از ابزارهای مغز برای رسیدن به همچین اهدافی &quot;فکر&quot; است. مغز با فکر کردن میتواند جهان را بشناسد، خطر را پیشبینی کند و رفتار ما را به سمت سازگاری با محیط هدایت کند. به بیان دیگر فکر و باور، هم محرک و هم بازدارنده رفتارهای ما هستند.  مثلا تصور کنید شخصی فکر میکند که باید بهترین و بی نقص ترین سخنرانی ممکن را انجام دهد. این شخص برای اینکه بخواهد این فکر را عملی کند، باید به ویژگی های بد خود توجه کند که از تکرار آن جلوگیری کند. وقتی به ویژگی بد خود توجه میکند به ناچار این فکر در ذهن او می آید که &quot;نکنه تو سخنرانی هم این اشتباه رو کنم&quot; و همین، آغاز اضطراب است.یا تصور کنید شخصی فکر میکند باید حرف ها و ایده های او همیشه مورد تایید همکاران قرار بگیرد. وقتی مورد تایید قرار نگیرد احساساتی مثل خشم، غم و ... را تجربه میکند. همچنین در ذهن خود آینده ای را تصور میکند که دوباره تایید نشدن را تجربه کند، و همین آغاز اضطراب است.یا فردی را تصور کنید که میخواهد سر قرار برود، به ناچار به هر چیزی که مربوط به خودش است توجه میکند. مثلا با خود میگوید: &quot;اگه از لباسم خوشش نیاد؟، اگه از مدل موهام بدش بیاد؟، اگه پیشش سوتی بدم آبروم بره؟&quot;، و همین آغاز اضطراب است.یا کرونا را به یاد بیاورید، کوچکترین خلال و مشکلی که در جسم مان اتفاق می افتاد سریع با خود میگفتیم: &quot;نکنه کرونا گرفته باشم؟، نکنه چندین وقته که گرفتم اما خفیف بوده و الان داره شدید میشه و اصلا ممکنه به خانوادم هم انتقال داده باشم؟&quot; و همین آغاز اضطراب است.اضطراب را میتوان استرسی دانست که شدید و خیالی است. خیالی به این معنا که در تعارض با واقعیت است. به نوعی استرس، واکنشی در برابر یک ناشناخته است که واقعا خطرناک است اما اضطراب معمولا متاثر از تصور و پنداشت ما است. برای مثال شما زمانی که استرس رو تجربه میکنید، احتمال وقوع خطر را درصدی واقعی میدانید (مثلا 50 درصد). اما در اضطراب شما احتمال وقوع خطر را بیش از اندازه زیاد مدانید(مثلا خطری که 2 درصد احتمال وقوع آن است را 80 درصد میبینید). حالا که از تاثیر افکار بر احساسات آگاه شدیم میتوانیم با نگاه و افکاری واقع بینانه تر به زندگی خود ادامه دهیم تا کمتر اضطراب را تجربه کنیم. واقعیت این است که خیلی از ناشناخته هایی که آنهارا خطرناک میدانیم، آنقدر ها هم خطرناک نیستند و صرفا مغز ما آنها را خطرناک میپندارد تا بتواند از خطر احتمالی جلوگیری کند. بهتر است در زمانی که اضطراب را تجربه میکنید از خود بپرسید: &quot;آیا واقعا خطرناکه؟ یا من دارم اون رو زیادی خطرناک میبینم؟&quot;. من فکر میکنم صرف آگاه شدن به این سیستم مغز میتواند زندگی ما را بهتر کند. به طور خلاصه، مغز از &quot;فکر&quot; برای زنده ماندن استفاده میکند. این &quot;فکر&quot; میتواند هیجانات مثبت و منفی را در ما شکل بدهد و همچنین محرک و بازدارنده رفتار های ماست. استرس و اضطراب باهم فرق دارند، تفاوت آنها در شدت و ضعف و خیالی و واقعی بودن آنهاست. و در آخر هم نتیجه گرفتم که آگاهی از این سیستم میتواند زندگی ما را بهتر کند.</description>
                <category>کمیل</category>
                <author>کمیل</author>
                <pubDate>Fri, 14 Feb 2025 20:28:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بترس ...</title>
                <link>https://virgool.io/@Komeyl24a/%D8%A8%D8%AA%D8%B1%D8%B3-paw2n3fxvi99</link>
                <description>بترس از شری که خودت مبتذلش کردی: اعدام کردی، سرکوب کردی، خون ریختی، غارت کردی و همه اینارو با جملاتی مثل در راه خدا و در راه وطن توجیه کردی.همین شری که مبتذلش کردی، از کجا میدونی یه روزی یقه خودتو نگیره؟فکر میکنی اونی که تمام وجودش رو خشمگین کردی و هیچی برای از دست دادن واسش نداشتی، میشینه نگات میکنه؟نه، چه اشتباه بزرگی ! ..  اون دیگه ارزش جان انسان واسش مهم نیست، اون اصلا در اون شرایط نمیتونه فکر کنه، میدونی چرا؟ چون خودت خواستی ! .. زجر دیده زجر میده، کتک خورده کتک میزنه، تجاوز شده تجاوز میکنه. فکر اینجاشو نکرده بودی، نه؟عب نداره همه دیکتاتورا همینن. فکر میکنن وقتی قدرت تفکر رو از مردمشون بگیرن به هدفشون رسیدن، در حالیکه انسانی که قدرت تفکر نداره و در جهت اهداف تو عمل میکنه، اگه مستاصل بشه، علیه خودت میشه و پدرتو در میاره. بله، آرمان ما یا بهتره بگم حداقل من، این نیست که مثه تو جنایت کنم، فقط هدفم اینه که قدرت رو ازت بگیرم و از جامعه دورت کنم تا آسیب نزنی.ولی همه اینا حرفه ! .. قبل تر گفتم اونی که سراسر وجودش خشمه، این چیزا حالیش نیست. خلاصه که به سرنوشت بقیه دیکتاتور های تاریخ نگاه کن و بترس ....</description>
                <category>کمیل</category>
                <author>کمیل</author>
                <pubDate>Mon, 10 Feb 2025 20:44:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوپامین و اعتیاد !!</title>
                <link>https://virgool.io/@Komeyl24a/%D8%AF%D9%88%D9%BE%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D8%AF-yuysztyyqwsj</link>
                <description>دوپامین یک هورمونی هست که مارو وادار به حرکت کردن و چیزی رو به دست آوردن میکنه. چجوری؟ اینجوری که بعد از رسیدن به چیزی یک لحظه تمام وجودتون سرشار از لذت میشه و میگید آه ...از کودکی تا 20 سالگی ما خیلی به این هورمون نیاز داریم چون باید تلاش کنیم چیزی رو به دست بیاریم که بعدش بتونیم با استفاده از اونها بقیه عمرمون رو سپری کنیم. همچنین اون بخش از وجودمون که میخواد شل کنه، قدر دان باشه و به داشته هاش اکتفا کنه، خیلی کمرنگه. در واقع سیستم مغز همچین چیزی رو ایجاب میکنه.اگر انسان در هر سنی که هست زیادی از حد دوپامین به دست بیاره، معتاد میشه. مثلا فرض کنید شخصی در طول هفته 300 تا دوپامین به دست میاره (صرفا مثال)، این شخص اگر در هفته بعد مثلا 100 تا دوپامین به دست بیاره، بی قرار میشه و احساسات بدی رو تجربه میکنه. چرا که مغز او عادت به 300 دوپامین کرده و تمام تلاشش رو میکنه که دوباره همون 300 تا یا بیشتر رو به دست بیاره. این استدلال میتونه تلاش اونهایی که حتی کودک خودشون رو میفروشن برای مواد مخدر، توضیح بده !حالا اگه در کودکی، در همون زمانی که شما عطش به دست آوردن دارید، این دوپامین زیاد بشه، شما معتاد میشی و چون کودک داره مغزش شکل میگیره، در آینده، حفظ تعادل در به دست اوردن دوپامین براش خیلی سخت تر میشه. به همین دلیل خیلی مهمه که در سنین پایین حواسمون به افراط و تفریط ها باشه که معتاد نشیم. دوپامین فقط مواد مخدر نیست، خوراکی خوشمزه، سکس، تایید اجتماعی، لایک، کامنت مثبت، بازی و ... میتونه باشه. حالا در این دوران که ما در فضایی هستیم که لایک و کامنت های مثبت وجود داره، به شدت در معرض اعتیاد قرار میگیریم، اعتیاد به سوشال مدیا !! علاوه بر لایک و کامنت های مثبت، همین بازی ها که بعد از بردن یا مرحله ای رو رد کردن، به ما پاداش میدن و دوپامین رو در ما ترشح میکنن، منجر به اعتیاد ما میشن. همچنین چون ما مدام توسط فضای مجازی پاداش فوری دریافت میکنیم، مغز ما عادت به دریافت پاداش فوری میکنه. و این میتونه منجر به اختلال در تمرکز بشه. به این معنا که شما کتاب یا درس نمیخونی چون اون پاداش فوری رو دریافت نمیکنی یا فیلم و سریال نمیبینی چون مثل ریلز نیست که سریع تموم شه و بری بعدی !!به بیان دیگه در این زمانه، فارغ از اینکه کودک خودش عطش دوپامین رو داره، فضای مجازی و بازی ها به معتاد شدن کودک دامن میزنن. انگار همه چیز فراهمه که کودک معتاد شه !! چیزی که در اینجا مهمه نقش والدین و فرزندپروری هست. توجه کنید که هدف حذف دوپامین نیست، چون اینجوری اصلا نمیشه زندگی کرد. هدف اینه که در این دوره زمونه که فوران دوپامین رو شاهد هستیم، تلاش کنیم که تعادل رو حفظ کنیم و نزاریم کودکانمون و همچنین خودمون در به دست اوردن دوپامین افراط کنیم.</description>
                <category>کمیل</category>
                <author>کمیل</author>
                <pubDate>Tue, 04 Feb 2025 19:42:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ذوقی که تبدیل به تروما شد</title>
                <link>https://virgool.io/@Komeyl24a/%D8%B0%D9%88%D9%82%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%84-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%B1%D9%88%D9%85%D8%A7-%D8%B4%D8%AF-w6qhedn718o0</link>
                <description>هفت سالم بود. نه، هشت سال، نمیدانم. در مدرسه بودم، زنگ آخر بود، منتظر بودم زنگ بخورد و مامانم بیاید دنبالم که بروم خانه. البته از مدرسه تا خانه فاصله چندانی نبود، شاید دویست متر. اما مامان من خیلی به من میرسید، همه کارهایم را انجام میداد و نمیگذاشت آب در دلم تکان بخورد. حتی لباس هایم که خودم میتوانستم بپوشم هم او برایم میپوشید، در درس خواندن کمکم میکرد، و کلا نمیگذاشت که خودم کاری را انجام بدهم. من آن موقع فکر میکردم چقدر مامان خوبی دارم که انقدر به فکر من است، نمیدانستم که در بزرگسالی مضطرب و وابسته خواهم شد.  اصلا مگر غیر از این میتوانستم فکر کنم؟ کودک، دنیا را از چشمان خانواده میشناسد، با دیدن ارتباطات انسانی در خانه، تصورش از رابطه شکل میگیرد. بنابراین من نمیتوانستم غیر از این فکر کنم، او تمام زندگی من بود و من جهان را به واسطه او میشناختم. بگذریم، داشتم میگفتم: چند دقیقه ای صبر کردم اما نیامد، نمیدانستم باید چه کاری کنم، آخه خودش بارها تاکید کرده بود که بعد از زنگ آخر جلوی در بایستم. وقتی دیدم نیامد تصمیم گرفتم خودم بروم خانه. راهی نبود، نهایتا پنج دقیقه طول میکشید.  در طول مسیر با خودم فکر میکردم که چقدر خوشحال میشود وقتی ببیند تنهایی آمدم خانه و خودم توانستم کاری انجام دهم. تمام مسیر را با ذوق سپری کرده بودم، خوشحال بودم و در پوست خود نمیگنجیدم. خوانندگان، کدام کودک هفت یا هشت ساله را میشناسید که در این شرایط خوشحال نباشد؟، من هم مثل همه ذوق داشتم و سعی کرده بودم سریع تر به خانه برسم. به آپارتمان رسیدم، در باز بود چرا که بچه های همسایه و در واقع همبازی هایم از مدرسه آمده بودند و درِ حیاط را باز گذاشته بودند، داخل شدم و از بس ذوق داشتم سریع به سمت پله ها رفتم، انگار اصلا ندیدم آنها حضور دارند، بی تابانه منتظر چشمان پر از ذوق مادرم بودم، میخواستم او هم مثل من خوشحال شود و ببیند پسرش خودش از مدرسه آمده و توانسته یک کاری انجام دهد.  به واحد رسیدم، زنگ زدم. فکر میکنید چه شد؟ فکر میکنید چه واکنشی نشان داد؟ مطمئنا بخشی از شما فکر میکنید که تو ذوقم خورده و بخشی دیگر فکر میکنید مادرم از من استقبال کرده. باید بگویم که واکنش آن چیزی بیشتر از تو ذوق خوردن بود، خیلی بیشتر. خوانندگان، خیلی سخت است که حق مطلب را ادا کنم، باور کنید همین الان که دارم مینویسم اشک در چشمانم جمع شده است. با لبخند و ذوق وصف ناپذیری منتظر باز شدن در بودم، منتظر بودم شادی را در او ببینم و ذوق را در چشمان او دریابم.  در را باز کرد، وای، ای کاش باز نمیکرد، ای کاش میمردم و آن صحنه را نمیدیدم، ای کاش به دنبالم می آمد، ای کاش بیشتر صبر میکردم. خوانندگان، میدانم که اگر این اتفاق برایم نمی افتاد الان نمیتوانستم بنویسم اما بگذارید منطقی نباشم و احساساتم را بنویسم. داشتم میگفتم: در را باز کرد، با چشمانی مضطرب و کمی اشک آلود به من نگاه کرد، شوک شده بود، سریع من را به داخل برد، به من گفت اینجا چیکار میکنی، چرا خودت اومدی خونه؟، مگه بهت نگفتم منتظر باش تا من بیام؟، اگه دزدیده میشده چی؟، من به پدرت گفتم بیاد دنبالت، داشتم میمردم وقتی گفت که نیستی، باید صبر میکردی و ..   این حرف هارا با لحنی تحقیر آمیز میزد، انگار که دشمن او بودم، انگار نه انگار که من پسر او هستم. خوانندگان، باور کنید بسیار سخت است حس و حال آن لحظه خودم را توصیف کنم اما تلاشم را میکنم. خیلی ترسیده بودم، دائما با خودم فکر میکردم چه کار بدی انجام دادم؟، خودم را بی ارزش میدیدم که باعث ناراحتی مادر خود شدم. تمام انتظارات و دنیای درونی خود را نابود شده میدیدم، نمیدانستم چی درست است چی غلط، آخه فکر میکردم خوشحال میشود ولی اصلا اینگونه نشد. من مثل درختی بودم که قرار بود شکوفه دهد ولی نه تنها شکوفه نداد بلکه قطع شد!!  خوانندگان، من کتک هم خوردم به این خاطر که باید صبر میکردم اما نکردم، باورتان میشود؟، بله من کتک خوردم به این خاطر که خودم تنهایی به خانه آمدم. وقتی میگویم مثل درختی بودم که قطع شده، منظورم همین است، من قطع و نابود شدم. الان میدانم که اضطراب، چشمان او را کور کرده و علت تحقیر ها و پرخاشگری های اوست، اما چه فایده؟ اینکه الان میدانم آیا باعث میشود زخمی که در گذشته خوردم را فراموش کنم؟، نه فراموش نمیشود، نهایتا بتوانم با آن کنار بیایم. مهم این است که ذوق من در آن سن کور شد و من نابود شدم.یاد نوشته ای از صادق هدایت افتادم: &quot;همه گمان میکنند بچه خوشبخت است. نه خوب یادم است، آن وقت بیشتر حساس بودم، آن وقت هم مقلد و آب زیرکاه بودم. شاید ظاهرا میخندیدم یا بازی میکردم، ولی در باطن کمترین زخم زبان یا کوچکترین پیش آمد ناگوار و بیهوده، ساعت های دراز فکر مرا به خود مشغول می داشت و خودم، خودم را میخوردم.&quot;﻿بگذریم؛ به نوعی شاید اولین شکست تلخ زندگی خودم را در هفت سالگی تجربه کردم. بله، هفت سالگی، یادم آمد، حالا که مینویسم یادم آمد که هفت سالم بود و کلاس اول بودم. از آن به بعد من فهمیدم که نباید خودم به تنهایی کاری را انجام دهم، اگر خودم کاری را انجام دهم مورد سرزنش قرار میگیریم. خوانندگان، باور کنید که اینگونه فکر میکردم، واقعا نمیتوانستم بدون مادرم کاری را انجام دهم، اگر هم انجام میدادم فکر میکردم که چقدر آدم بدی هستم. مگر غیر از این میتوانستم فکر کنم؟، قبل تر گفتم که خانواده تمام زندگی کودک است و کودک سعی میکند در راستای تایید خانواده رفتار کند، من هم همین بودم.   در نوجوانی سختم بود تنهایی به مغازه بروم و خریدی بکنم، در تصمیم گیری به مشکل میخوردم، به راستی که من بدون مادرم هیچی نبودم. به هر چیزی وابسته میشدم، در رابطه عاطفی این وابستگی بلای جان من بود. من میدانم که زجر دیده زجر میدهد، طرد شده طرد میکند و مادرم هم چون مادرش او را اینگونه تربیت کرده، اینگونه رفتار میکند اما به رسمیت شناختن احساسات خودم چه میشود؟ من نمیتوانم هیچکاری نکنم و بگویم خب او هم مادر بدی داشته پس هیچی. میتوانم؟، باید این چرخه را بشکنم و من هم سعی میکنم در این راستا قدم بردارم.  این فقط یکی از تروما های من است و همانطور که دیدید چنان تاثیر عمیقی بر جسم و روان من گذاشته که تمام جزئيات آن را یادم است. در گذشته وقتی برای کسی این داستان را میگفتم، میگفتند که مادرت است و صلاحت را میخواهد و از این دست مزخرفات. هیچکس احساسات مرا درک نمیکرد، هیچکس مرا نمیفهمید. همیشه یک احترام اجباری وجود داشت، ما موظف بودیم که احترام بگذاریم، مرده شور هرگونه استبداد را ببرد. پدر و مادر ها هم مانند دیکتاتور ها رفتار میکنند، تنها تفاوت آنها میزان پیروان و آن چیزی است که اداره میکنند، یکی کشور را اداره میکند دیگری خانه را، رویکرد آنها یکی است.  خوانندگان، من این داستان را نوشتم که در وهله اول خودم را تخلیه کرده باشم، چرا که نوشتن برای من مثل درمان میماند، و بعد به این اشاره کنم که رفتار ما روی کودک میتواند چنان تاثیری بگذارد که از تصور ما خارج است، پس بیایید اگر فرزندپروری را بلد نیستیم بچه تولید نکنیم و اگر تولید کردیم، وقت بگذاریم و فرزندپروی را آموزش ببینیم.</description>
                <category>کمیل</category>
                <author>کمیل</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jan 2025 22:10:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه و برداشتی از کتاب وقتی که او رفت اثر لیزا جوئل</title>
                <link>https://virgool.io/@Komeyl24a/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D9%88-%D8%B1%D9%81%D8%AA-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%84%DB%8C%D8%B2%D8%A7-%D8%AC%D9%88%D8%A6%D9%84-t9hppthwzmdk</link>
                <description>داستانی عالی با ترجمه ای عالی که بیانگر تلخ بودن زندگانی و نقش پر رنگ تجارب گذشته در رفتار های فعلی انسان هست. این کتاب رو شدیدا پیشنهاد میکنم، از اون رمان هایی هست که هر لحظه در حال شوکه شدن هستید و بر این باورم که کسی از خوندن چنین داستانی پشیمون نمیشه ..در ادامه خلاصه ای از داستان و بعد نتیجه گیری خودم از هدف نویسنده رو ارائه میدم. کسانی که کتاب رو نخوندن، از اینجا به بعد رو نخونن.دختری پانزده ساله گم میشه، خانواده اون حال خوبی ندارن، به هر دری برای پیدا شدن دخترشون میزنن. مدتی میگذره و در غم از دست دادن دخترشون خورد میشن، خصوصا مادر الی. با از دست دادنش کنار میان اما میخوان بدونن که چی شده؟ فرار کرده؟ دزدیدنش؟ تصادف کرده؟. بعد از ده سال شواهدی پیدا میکنند که نشون میده دخترشون تصادف کرده و مرده.لورل که از شوهرش جدا شده و دو فرزند دیگرش هم با اون زندگی نمیکنن، راهی جز کنار اومدن نداره. اتفاقی با یک مرد آشنا میشه، مدتی از آشنایی میگذره و صمیمیتی شکل میگیره، با خانواده هم آشنا میشن، فلوید دو بار طلاق گرفته و از هر زن یه بچه داره. بچه کوچیک اون اسمش پاپیه، لورل باهاش ارتباط خوبی داره، اون رو خیلی شبیه الی میدونه. بعد از مدتی لورل متوجه میشه که زن قبلی فلوید، نوئل دونلی هست، نوئل معلم خصوصی الی بوده، مادر پاپی هم انگار بوده. خونه نوئل در همون خیابونی هست که خونه لورل هست و آخرین عکسی که از حضور الی در سطح شهر موجوده، درهمون منطقه هست که با دوربین های مداربسته گرفته شده. همون روز بوده که الی گم شده، بعد از اون روز عکس دیگه از او دیده نشده.نوئل یک خانواده یه شدت بدی داشته که توجه زیادی بهش نمیکردن، اون رو تحسین نمیکردن و در کل سبک فررزند پروری بی توجه رو اتخاذ کرده بودن. نوئل احساس تنهایی میکنه، میترسه طرد بشه، با آدم ها ارتباط خوبی نداره و دوست نداره جایی باشه که آدم های زیادی هستند. نوئل معلم ریاضیه اما توان مدیریت یک کلاس رو نداره پس تصمیم میگیره معلم خصوصی بشه. با فلوید آشنا میشه، خیلی بهش علاقمنده، انگار تمام زندگیشه و تنها کسیه که بالاخره بهش توجه کرده و اون رو طرد نکرده. علاقش روز به روز بیشتر میشه، تمام تلاشش برای توجه رو میکنه، دوست داره از نظر فلوید زنی خوب باشه. کمی با بچه اول فلوید مشکل داره، مشکلاتی بینشون هست که تهدیدی برای رابطه اونهاست، نوئل نمیخواد اولین کسی که بهش اهمیت داده رو از دست بده. ازش حامله میشه، بچه دووم نمیاره و سقط میشه، فلوید ناراحت میشه، نوئل فکر میکنه نزد فلوید هم طرد شده و دوباره کسی نیست که بهش اهمیت بده. نوئل حالش خیلی بده ، به دنبال چیزی هست ک دوباره توجه فلوید رو بیه دست بیاره، باز هم حامله میشه و باز هم بچه میفته، چیزی به فلوید نمیگه ولی خیلی ناراحته که رابطه خوبی با فلوید نداره. به دنبال چیزی هست که بتونه دوباره توجه فلوید رو به دست بیاره.نوئل شاگردش الی رو خیلی دوست داشت، الی و خانوادش هم کسانی بودند که بهش اهمیت میدادن. نوئل درست بعد از سقط شدن بچه دومش با الی کلاس داره. اون جلسه با بقیه جلسه ها فرق داشت چرا که نوئل شروع به درد و دل کردن با الی میکنه، بعد از جلسه الی به مادرش میگه کلاس های منو کنسل کن، این زن خیلی عجیبه من ازش میترسم. لورل کلاس رو کنسل میکنه و نوئل دوباره طرد میشه. نوئل توجه تنها کسانی که بهش اهمیت میدادن رو داره از دست میده.نقشه میکشه، یک نقشه شوم، یک نقشه شدیدا غیر اخلاقی.الی رو با بهانه دادن برگه سوالات به خونش میکشه، به اون نوشیدنی میده، الی بیهوش میشه، اون رو به زیرزمین میبره و حبسش میکنه. لقا مصنوعی انجام میده، اسپرم یک مردی رو در زهدان الی میزاره، الی حامله میشه، نوئل به بهترین شکل ممکن ازش مراقبت میکنه، بچه به دنیا میاد، مراقبت ها ادامه داره، اسم بچه پاپیه، پاپی رو میبره پیش فلوید تا نشون بده که میتونه بچه به دنیا بیاره، تمام این مدت به دروغ گفته بود که خودش حاملس، فلوید ذوق میکنه، خوشحال میشه. مدتی میگذره، نوئل به هدفش رسیده، از الی برای یه دنیا اوردن بچه و از بچه برای به دست اوردن توجه فلوید استفاده کرده، الی رو ول میکنه، الی در همون زیرزمین میمیره.نوئل تربیت کردن بچه رو بلد نیست، چالش های فرزند پروری رو برنمیتابه، هفته ای چند بار پاپی رو به خونه فلوید میبره، به دنبال این هست که با فلوید زندگی کنه، اما برخی شرایط اجازه نمیدن این اتفاق بیوفته، پس از مدتی فلوید متوجه میشه که نوئل اصلا صلاحیت بچه بزرگ کردن رو نداره، خود پاپی از مامانش که در واقع مامان واقعیش نیست اصلا خوشش نمیاد، فلوید تصمیم میگیره با نوئل حرف بزنه، بهش میگه که صلاح نیست بچه پیش تو باشه، نوئل خورد میشه، تمام این تلاش هاش برای طرد نشدن و توجه فلوید به نتیجه ای نرسیده، دوباره داره طرد میشه، نوئل با همون حال بد واقعیت رو به فلوید میگه، فلوید عصبانی میشه، میخواد نوئل رو بزنه، میپره به سمتش، صندلی نوئل میره عقب ولی خود نوئل نه، نوئل سرش به جایی میخوره و میمیره. فلوید راهی جز پنهان کردن نداره، نوئل رو مدتی در انباری و بعد در باغچه خونشون خاک میکنه.لورل بیشتر به نوئل شک میکنه، شروع میکنه به تحقیق کردن، اتفاقی در اتاق فلوید مجلاتی میبینه مبنی بر اینکه فلوید قبل از آشنایی باهاش اون رو میشناخته، لورل باور میکنه که فلوید اون رو میشناخته و یک انسان دروغگو هست که فقط میخواد دوست داشته بشه، فلوید متوجه چنین شکی میشه، کلیت ماجرا رو به پاپی میگه، تصمیم میگیره یک ویدیو ظبط کنه و به لورل بگه که پاپی متعلق به اونه و مادربزرگشه. همچین کاری میکنه، قبل از جشن کریسمس خانوادگی، فلوید یک نامه به لورل میده مبنی بر اینکه برو توی اتاق کارم و اون ویدیو رو ببین. فلوید سوار ماشین میشه و میره، لورل ویدیو رو میبینه، همه چیز رو میفهمه، شوکه شده و متعجبه، فلوید خودش رو میکشه چون احساس گناه داره، چون میتونسته از همون اول چیزهایی رو به پلیس بگه ولی نگفته صرفا به این خاطر که پاپی رو از دست نده.لورل حالا یک چیزی از الی داره، یک بچه ای که خیلی به الی شباهت داره، لورل دوباره میل به مادری کردن رو به دست میاره و تمام.بنظرم نویسنده میخواسته در وهله اول عواقب از دست دادن رو در شخصیت و خانواده لورل نشون بده و بعد با شخصیت نوئل دونلی نشون بده که یک انسان، وقتی نیاز های اولیش اعم از توجه و احترام رو به دست نیاره در باقی عمر، سعی میکنه به شدید ترین حالت ممکن اونهارو به دست بیاره. مهم نیس قتل یا دزدی کنه، تنها چیزی که مهمه اینه که توجه براورده نشده رو به دست بیاره. نوئل به خودش اجازه چنین جنایاتی میداد چون توجه فلوید رو میخواست و توجه فلوید رو میخواست چون خلاء توجه نشدن و طرد شدن داشت. ریشه جنایت هایی که اتفاق میوفته در همین مسائل به ظاهر کوچیکه. تقریبا چنین چیزی رو با حالتی ملایم تر در شخصیت فلوید نشون میده. فلوید هم دروغ میگه که پاپی رو از دست نده، اما سرانجام توان تحمل این همه احساس گناه رو نداره و خودش رو میکشه.همونطور که قبل تر گفتم روند داستان طوری بوده که خواننده مدام تعجب کنه و ترغیب بشه که ته داستان رو بدونه. بنظرم که نویسنده به خوبی به هدفش رسید.</description>
                <category>کمیل</category>
                <author>کمیل</author>
                <pubDate>Mon, 23 Dec 2024 18:09:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برداشتی از کتاب کرگدن، اثر اوژن یونسکو</title>
                <link>https://virgool.io/@Komeyl24a/%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D8%B1%DA%AF%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%A7%D9%88%DA%98%D9%86-%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%B3%DA%A9%D9%88-dqaeky5fohor</link>
                <description>اگر به هر چیزی که در زندگی تو دخیله و آسیب میرسونه عادت کنی، تبدیل به کرگدن میشی.اگر منفعل و بی تفاوت در برابر واقعیت موجود باشی، کرگدن میشی.اگر به زندگی خودت و اطرافیانت اهمیت ندی، کرگدن میشی.اگر توانایی زیر سوال بردن و نقد کردن نداشته باشی،کرگدن میشیو در آخر اگر شهامت مبارزه و ایستادگی رو نداشته باشی، همرنگ جماعت میشی، که یعنی کرگدن میشی!.در جامعه دروغ گویان، راست گو بودن جرم است و در جامعه کرگدن ها، انسان بودن جرم است. برانژه انسان موند چون عادت نکرد، تسلیم نشد، فعال بود، به دنبال یک راهی برای جلوگیری بود. میخواست انسان بمونه پس تلاش میکرد، بی تفاوت نبود اما .......به نوعی یونسکو یک جامعه ای رو نشون میده که فقط مبتنی بر ترس و همرنگ جماعت ماندن رفتار میکنن و اگر کسی خارج از این دایره باشه و تسلیم نشه، کرگدن نمیشه ولی طرد و منزوی میشه.در اخر، در وهله اول به خودم و بعد به شما میگم که به هر چیزی عادت نکنید. عادت کردن در برابر چیزی که در زندگی ما دخیل هست و به ما آسیب میرسونه، بستر رو برای آسیب های بیشتر فراهم میکنه. سکوت و منفعل بودن ما زمینه رو برای ظلم بیشتر علیه خودمون فراهم میکنه.کرگدن نباشیم ..... </description>
                <category>کمیل</category>
                <author>کمیل</author>
                <pubDate>Sat, 16 Nov 2024 22:11:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمال گرایی چیه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Komeyl24a/%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%84-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D9%87-squbxbxt42qu</link>
                <description>کمال گرایی یعنی گرایش و تمایل ما به کامل، بهترین و بی نقص بودن.من باید همیشه 20 بشم، من باید بهترین لباس رو بپوشم، من باید بهترین موبایل رو داشته باشم، من توی کارهام نباید اشتباه کنم، من که دارم راجب موضوعی مینویسم باید بهترین متن ممکن رو بنویسم، من که دارم نقاشی میکشم باید تمام و بهترین ابزارها برای نقاشی رو داشته باشم و بهترین نقاشی رو بکشم، من که میخوام پیج کاری بزنم باید همه چیو مو به مو برنامه ریزی کنم و بهترین پیج رو داشته باشم و ... شخص کمال گرا در برابر اشتباه و شکست بسیار آسیب پذیره و توان تحمل اونهارو نداره، معیار و استانداردهای بالا و غیرواقع بینانه برای خودش در نظر میگیره، تفکر یا همه یا هیچ داره، به نکات مثبت خودش توجه نمیکنه و ممکنه به دیگران آسیب بزنه.(لازم به ذکر هست که بگم یک دسته ای از کمال گراها هستند که اهداف واقع بینانه دارند و در برابر اشتباه انقدر آسیب پذیر نیستن، اما من دارم راجب کمال گرای غیرواقع بینانه صحبت میکنم)نتیجش چی میشه؟  وقتی در برابر اشتباه و شکست بیش از حد آسیب پذیره، دائما مضطرب هست که نکنه اشتباه کنم؟، نکنه بهش نرسم؟، نکنه اونجوری که میخوام پیش نره؟ و این اضطراب میتونه منجر به رفتار های وسواس گونه بشه، مثلا دائما لباسش رو مرتب میکنه که توی مصاحبه کاری خوب به نظر برسه. همچنین ایده های جدید و خلاقیت رو در خودش کور میکنه چون میترسه که شکست بخوره.  وقتی معیار های بالا و غیرواقع بینانه برای خودش در نظر میگیره، چون نمیتونه انتظارات خودش رو براورده کنه، مدام خودش رو انتقاد و سرزنش میکنه که چرا نتونستم؟ چرا انقدر من احمقم؟ چرا به جای 20، 19 شدم؟. به بیان دیگه به خودش حق نمیده که ممکنه اشتباه کنه و در نظر نمیگیره که ممکنه شرایط طبق خواسته هاش نباشه.  وقتی تفکر یا همه یا هیچ داره، منتظر هست همه چیز کاملا و دقیق آماده بشه تا  کارش رو شروع کنه پس مدام کارهاشو به تعویق میندازه و اهمال کاره.  وقتی به نکات مثبتش توجه نکنه، باعث میشه نگاه غیرواقع بینانه به خودش داشته باشه و توجه خودش رو معطوف به نقص هاش کنه و دائما خودش رو تحقیر کنه.  وقتی میگم به دیگران آسیب میزنه، منظور اینه که تمام افکار و توقعات افراطی که نسبت به خودش داره، نسبت به اطرافیانش هم داره و کاملا به خودش حق میده که اونهارو سرزنش کنه.مثلا برای اینکه یک کار گروهی بر اساس خواسته هاش پیش بره مدام هم تیمی هاش رو کنترل میکنه و سرشون داد میزنه.(معمولا کمال گراها مقاومت زیادی در برابر کار گروهی دارند)  کمال گراها دو دسته هستند، کمال گرای فعال و کمال گرای منفعل. اونایی که فعال هستند مدام برای اون هدف والا و غیرواقع بینانه تلاش میکنند و تمام زندگیشون رو وقف اون هدف میکنن، هیچوقت از خودشون راضی نیستن، مدام مضطربن و خودشون رو سرزنش میکنند و همیشه یه چیزی بالاتر و بزرگتر هست که باید بهش برسن.(پس وقتی دیدید کسی دستاورد بزرگی داره، سریع نتیجه نگیرید که خوشحال و خوشبخته، ممکنه یک کمال گرایی باشه که هیچوقت از خودش راضی نباشه)  اما کمال گراهای منفعل، از ترس اینکه شکست بخورن یا اشتباه کنند کلا هیچ چیزیو شروع نمیکنن، در منطقه امن خودشون هستند و از منفعل بودن خودشون بیزارن.  نکته جالب اینه که هر دوی این کمال گراها در برابر یک محرک ناشناخته و جدید بسیار آسیب پذیرن و توان تحملش رو ندارن اما واکنش های متفاوتی در برابرش دارن: کمال گرای فعال میچسبه بهش و تمام تلاشش رو میکنه که همه چیز رو کنترل کنه و برنامه ریزی کنه و کمال گرای منفعل کلا ازش فاصله میگیره و اجتناب میکنه.حالا چرا آدم ها کمال گرا میشن؟تصور کنید کودک هستید و در خانواده ای زندگی میکنید که مدام سرزنش میشید، با دیگران مقایسه میشید، دستاورد های دیگران مثل پتک به سرتون میخوره، هیچوقت خانواده از شما راضی نیست و هر کاری میکنید و هر دستاوری به دست میارید، باز هم مورد سرزنش قرار میگیرید یا همچنان از شما راضی نیستند. طبیعتا واکنش شما نمیتونه چیزی جز احساس ناکافی بودن و شرم باشه. شما خودتون رو انسان بدی تلقی میکنید که حتی با به دست آوردن دستاورد هم مورد سرزنش قرار میگیره و خانوادش رو راضی نمیکنه.بله، شما از همون کودکی یاد میگیرید که برای کافی بودن و انسان خوب بودن، نه تنها نباید اشتباه کنید، بلکه باید به بهترین دستاورد ممکن برسید تا دیگه مورد سرزنش قرار نگیرید. سیستم ذهنی شما از همون کودکی توسط خانواده و مراقب اولیه کمال گرا شده.بقای شما به عنوان کودک به خانواده و مراقب اولیه گره خورده، هر رفتاری که از اونا میبینید، درک تون از خود،انسان و جهان رو شکل میده و وقتی مدام سرزنش بشید، از شما انتظارات بالایی داشته باشند و هیچوقت راضی نباشند، شما کمال گرا میشید.بقای شما به عنوان کودک به خانواده و مراقب اولیه گره خورده، هر رفتاری که از اونا میبینید، درک تون از خود،انسان و جهان رو شکل میده و وقتی مدام سرزنش بشید، از شما انتظارات بالایی داشته باشند و هیچوقت راضی نباشند، شما کمال گرا میشید.بقای شما به عنوان کودک به خانواده و مراقب اولیه گره خورده، هر رفتاری که از اونا میبینید، درک تون از خود،انسان و جهان رو شکل میده بقای شما به عنوان کودک به خانواده و مراقب اولیه گره خورده، هر رفتاری که از اونا میبینید، درک تون از خود،انسان و جهان رو شکل میده و وقتی مدام سرزنش بشید، از شما انتظارات بالایی داشته باشند و هیچوقت راضی نباشند، شما کمال گرا میشید.بقای شما به عنوان کودک به خانواده و مراقب اولیه گره خورده، هر رفتاری که از اونا میبینید، درک تون از خود،انسان و جهان رو شکل میده به بیان دیگه، کمال گرایی واکنشی در برابر شرم هست. شما برای اینکه شرم رو تجربه نکنید و حس کنید کافی هستید سعی میکنید بی نقص و بهترین باشید.بر همین اساس، شما حتی اگه خانواده خوبی هم داشته باشید و کمال گرا نشده باشید، گروه های اجتماعی و انتظارات جامعه ممکنه شمارو به سمت کمال گرایی سوق بده. شما برای مقبولیت اجتماعی و پذیرفته شدن در اجتماع و گروه سعی میکنید بی نقص و بهترین باشید (سوشیال مدیا بستر خوبی برای کمال گرا شدنه !). هر کجا که حس کنید کافی نیستید و انسان بدی هستید، کمال گرایی در کمین است.  چیکار کنیم که کمال گراییمون کمتر بشه؟اول باید بفهمیم که چرا فکر میکنیم نباید اشتباه کنیم و بهترین باشیم؟، علت رفتارهای خودمون رو به کمک تراپیست یا مطالعه بفهمیم و بعد افکار و نگرش واقع بینانه رو جایگزین افکار کمال گرایانه خودمون بکنیم(مثلا میتونید افکار و باور های خودتون رو در دفتری بنویسید و جلوی هر کدومشون یک &quot;چرا&quot; بزارید) در ادامه به چند تا از این نگرش ها میپردازم.نگاه آگاهانه به خود: خودمون رو همونطور که هستیم با تمام کم و کاستی ها بپذیریم. اهدافمون رو بر اساس توانایی و شرایطی که داریم تعیین کنیم، به خودمون حق بدیم که به عنوان انسان ممکنه اشتباه کنیم و شکست بخوریم و اشتباه و شکست، باعث نمیشن که ما انسان بدی بشیم. در خیلی از موارد میتونیم از اون ها درس بگیریم که انسان بهتری در آینده بشیم. اگه اشتباه و شکست نبود، پیروزی و موفقیت هیچ معنایی نداشت.تمرکز بر پیشرفت به جای دستاورد: قرار نیست همیشه به یک چیزی برسیم یا چیزی رو به دست بیاریم تا خودمون رو دوست داشته باشیم، همینکه در مسیر پیشرفت هستیم و امروزمون از دیروزمون بهتره کافیه. زندگی یه نقطه نیست، ما دائما در حال تلاش کردنیم تا به چیزی برسیم، وقتی هم میرسیم، باز یک چیز دیگه میخوایم  که بهش برسیم. پس وقتی دائما در مسیر رسیدن هستیم چقدر خوب میشه که از مسیر لذت ببریم و به پیشرفت هایی که در طول مسیر میکنیم افتخار کنیم.عدم مقایسه خود با دیگری:خیلی از اوقاتی که فکر میکنیم انسان بدی هستیم و احساس شرم داریم،ناشی از مقایسه خودمون با دیگریه. مثلا میگیم چرا فلانی به اون جایگاه رسیده ولی من نه، من چه انسان بدی هستم که وضعم اینه، و از اونجایی که کمال گرایی در پاسخ به احساس شرم ایجاد میشه، کمال گرا میشیم. در حالیکه همون دیگری تحت تاثیر ژنتیک،تربیت و تجارب متفاوتی که داشته رفتار کرده و ما هم به همچنین. پس وقتی میخوایم مقایسه کنیم باید عادلانه مقایسه کنیم، باید در نظر بگیریم که شرایط دیگری چه چیزی بوده و همون دیگری اگر شرایط مارو داشت به فلان جایگاه نمیرسید. به بیان دیگه به جای اینکه خودمون رو با دیگری مقایسه کنیم میتونیم خودمون رو با خودمون مقایسه کنیم، اینکه امروزم از دیروزم بهتره یا نه و این مقایسه بسیار عادلانه تر از مقایسه خود با دیگریه. تغییر تفکر یا همه یا هیچ: قرار نیست همه چیز آماده و دقیق باشه تا ما کاری رو شروع کنیم، همینکه شروع کنیم و در مسیر رسیدن باشیم کافیه. ما توانایی کنترل عوامل بیرونی رو نداریم و نیازی نیست همه چیز رو به دست بیاریم و بهترین باشیم. معمولی بودن هیچ مشکلی نداره.تمرکز بر پشیمانی به جای شکست: وقتی تاثیرات عوامل بیرونی رو نادیده نگیریم و درک کنیم که تلاش ما فقط یک سمت قضیه هست، دیگه به جای ترس از اشتباه کردن یا شکست خوردن، تمام تلاشمون رو میکنیم که خودمون از خودمون راضی باشیم و پشیمون نباشیم. مثلا اگه شکست خوردیم با خودمون میگیم: خب من که تلاشمو کردم، ولی نشد دیگه، عوامل بیرونی دخیل بودن. به بیان دیگه پشیمانی، موتور محرک ما هست نه رسیدن به هدف !در نهایت باید بگم که این همه افکار عجیبو غریب و غیر واقع بینانه ناشی از عدم شناخت هست. پس از شما دعوت میکنم و به خودم تاکید میکنم که اول خودمون، بعد انسان و بعد جهان رو سعی کنیم بهتر بشناسیم.</description>
                <category>کمیل</category>
                <author>کمیل</author>
                <pubDate>Mon, 11 Nov 2024 22:11:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برداشتی از کتاب بیگانه اثر آلبر کامو</title>
                <link>https://virgool.io/@Komeyl24a/%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%A2%D9%84%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%88-c6teu8d82ukt</link>
                <description>کامو با نوشتن این کتاب خواست نشون بده که زندگی یک تکراره و هدف غایی براش وجود نداره،به همه چیز عادت میکنیم، جهان نسبت به خواسته های ما بی اعتناس و بمیریم یا نمیریم کار خودشو میکنه و در نهایت همه اینا خب که چی؟ مادرم مرد، خب که چی؟ با ماری ازدواج میکنم، خب که چی؟ فلانی رو کشتم، خب که چی؟ قراره اعدامم کنن، خب که چی؟کسی که با بحران اگزیستانسیال و وجودی مواجه میشه این سوالات رو از خودش میپرسه و هر ارزشی که تا الان وجود داشته رو زیر سوال میبره و به نوعی نسبت به همه اینا بیگانه هست.میخواستم بگم یکی از بهترین رمان هایی که خوندم بیگانه بوده اما اشتباه میکردم، قطعا بهترین رمانی بوده که تا به الان خوندم. چرا که من هم زمانی مثل مورسو بودم و یادمه اولین باری که میخوندم، حس کردم بالاخره یکی پیدا شد منو درک کنه بالاخره یکی هست که بفهمه چی میگم.این پوچی که کامو نشون میده رو باید تجربه کرد تا درک کرد، ما با کتاب خوندن نمیتونیم درکش کنیم با فکر کردن هم نمیتونیم، مورسو رو باید مستقیما تجربه کنی تا بفهمیش.</description>
                <category>کمیل</category>
                <author>کمیل</author>
                <pubDate>Fri, 08 Nov 2024 16:40:02 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>