<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Who Are You When No One Is Looking</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@LIMINALCRAFT</link>
        <description>Author</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 08:54:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2952540/avatar/5ah1PG.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Who Are You When No One Is Looking</title>
            <link>https://virgool.io/@LIMINALCRAFT</link>
        </image>

                    <item>
                <title>با ماه بدون کلمه</title>
                <link>https://virgool.io/@LIMINALCRAFT/%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-f5fwl9nova8a</link>
                <description>ماه برای من یک دوست قدیمی است، نه از آنهایی که هر روز می‌بینیشان، بلکه از آن جنس رفیق‌هایی که سال‌هاست چشم انتظار نگاهشان هستی و وقتی پیدایشان می‌شود، تمام خستگی دنیا از دلت بیرون می‌رود.او در اوج تنهایی آسمان، تنها نیست. انگار می‌داند چه کسی زیر نور چراغ اتاقش، خیره به شیشه‌ی پنجره نشسته و به چیزهایی فکر می‌کند که حتی خودش هم نمی‌تواند بگوید چیست. ماه نیازی ندارد حرف بزند، همین که هست، کافی است.هر شب که از پشت ابرها سرک می‌کشد، انگار دارد نجوایی را تکرار می‌کند که من هرگز نشنیده‌ام اما همیشه فهمیده‌ام. نورش نه مثل خورشید زورگو ست که همه جا را بی‌اجازه روشن کند، بلکه مؤدبانه بر شانه‌های شب می‌نشیند، آرام، بی‌ادعا. انگار می‌گوید: «اگر خواستی ببین، من اینجام.»بعضی شب‌ها که دلم برای خودم تنگ می‌شود، سراغش را می‌گیرم. او همیشه همان جاست، پشت همین پنجره، یا پشت پنجره‌ی کسی دیگر در شهری دور. و این برایم عجیب است؛ اینکه چیزی تا این اندازه دور، بتواند اینقدر نزدیک باشد. نزدیک‌تر از خیلی‌ها.ماه برای من نه یک قرص نور در آسمان، که آینه‌ای ست که هر بار دیدنش، خودِ گمشده‌ام را به من برمی‌گرداند.</description>
                <category>Who Are You When No One Is Looking</category>
                <author>Who Are You When No One Is Looking</author>
                <pubDate>Fri, 27 Feb 2026 11:55:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۳۶۵ روز با هانیه کویین</title>
                <link>https://virgool.io/@LIMINALCRAFT/%DB%B3%DB%B6%DB%B5-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D8%A7-%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87-%DA%A9%D9%88%DB%8C%DB%8C%D9%86-fljhxjkxoqxr</link>
                <description>۳۶۵ روز با هانیه کویینسال‌ها با هانیه کویین بودن، شبیه زندگی توی یک فیلم ابرقهرمانیِ کم‌بودجه‌ست که تهیه‌کننده‌ش خاله‌‌خرسه‌ست و لوکیشنش خاورمیانه.هانیه موهاش فر ریزه، سیاه، انقدر متراکم که اگه باد بیاد، خودشو توپ تکون نمی‌ده، باد تغییر مسیر می‌ده.هر بار میگه: «من یه روزی میرم کانادا 👩🏻‍🏫»بعد موهاشو می‌بنده، باز می‌کنه، دوباره می‌بنده؛ انگار داره نقشه‌ی عملیات ناتو رو طراحی می‌کنه.دیروز جدی نشسته بود می‌گفت: «حس می‌کنم آزادی داره میاد. آمریکا داره میاد خاورمیانه که کمکم کنه برسم کانادا.»گفتم: «عزیزم آمریکا هزار تا پرونده داره، تو تو لیستشی؟»گفت: «آره. پروژه‌ی نجات هانیه کویین.»تو خیال خودش این‌جوریه کهیه هلیکوپتر با پرچم آمریکا میاد پایین،یه نفر داد می‌زنه:“Where is Hanieh Queen?”بعد هانیه با موهای فرِ ریزِ مشکی که تو باد اسلوموشن شده،از بین گرد و خاک رد میشه،پاسپورتشو می‌گیره،میگه: «واهاهای کانادا منتظرمه.»در واقعیت اما مامانش از آشپزخونه صدا می‌زنه:«هانیه بیا سیب‌زمینی پوست بکن.»ولی مهم نیست.چون هانیه کویین معتقده هر تحولی از یک رویا شروع میشه.حتی اگه اون تحول فعلاً بین اتاق خودش و یخچال در جریانه♟️۳۶۵ روز با هانیه کویین یعنی هر خبر سیاسی رو شخصی بگیری. هر تحریم رو یه قدم نزدیک‌تر به ویزا بدونی. و هر بار که گوگل اینگیلیسی می‌پرسی «زندگی در کانادا چگونه است»با جدیت بگی: «دارم آماده‌ی فرود می‌شم، بگیرینم»واقعیت شاید ساده باشه.ولی تو ذهن هانیه،نقشه‌ی جهان فقط یک فلش داره:خاورمیانه ➝ کانادابا امضای رسمی ایالات متحده.و من؟ من فقط نشستم ببینم آخرش آمریکا میاد این دلو به مرادش می‌رسونه یا هانیه اول خودش آمریکا هر طوری که یاد گرفته باشه برسونه. مثلا تو توهماتش؟😅😂🤣</description>
                <category>Who Are You When No One Is Looking</category>
                <author>Who Are You When No One Is Looking</author>
                <pubDate>Thu, 26 Feb 2026 04:49:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هانیه و سندروم هارلی‌بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@LIMINALCRAFT/%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87-%D9%88-%D8%B3%D9%86%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%85-%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-zwqntwhdu6zn</link>
                <description>حانیه همیشه ته دلش فکر می‌کرد اگر دنیا یک فیلم بود، او باید نسخه‌ی ایرانی Harley Quinn می‌بود.با آن خنده‌ی شیطانی. آن موهای دو رنگ. آن آشوبِ کنترل‌نشده.اما. موهای حانیه سیاه بود. از آن سیاه‌های پرکلاغیِ فر که صبح‌ها بیشتر شبیه وای‌فایِ ضعیف پخش می‌شد تا مدل مو.چشم‌هایش هم مشکی. نه آبی یخی، نه لنز صورتی. مشکیِ معمولی. نسخه‌ی پیش‌فرض.قدش کوتاه. هیکلش لاغر و نحیف. اگر چکش دستش بدهی، بیشتر احتمال دارد خودش بیفتد تا شهر را منفجر کند.رشته‌اش؟ مهندسی کامپیوتر. به‌جای انفجار بانک، باگ می‌گرفت. به‌جای جوکر، با اینترنت قطع‌شده می‌جنگید.لوکیشن؟ ایران. نه گاتهام. نه نور نئون. نه تعقیب‌وگریز. فقط قطعی برق و گرانی دلار.حانیه دوست داشت هارلی باشد. اما نبود. و یک‌جایی بین کرل‌های سیاهش و خطای ۴۰۴ زندگی فهمید قرار نیست همه دیوانه‌ی کارتونی باشند.بعضی‌ها فقط با موهای فر و چشم‌های مشکی و یک لپ‌تاپ داغ آشوب‌شان را زندگی می‌کنند.</description>
                <category>Who Are You When No One Is Looking</category>
                <author>Who Are You When No One Is Looking</author>
                <pubDate>Mon, 23 Feb 2026 23:55:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاله حانیه و بحرانِ حجم</title>
                <link>https://virgool.io/@LIMINALCRAFT/%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87-%D9%88-%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AD%D8%AC%D9%85-wipegfdl3eiq</link>
                <description>مهی‌سا زنی‌ست با دو هویت رسمی و یک بحران دائمی.در شناسنامه: مهی‌سا.در فامیل: خاله حانیه.در حمام: موجودی که با طبیعت درگیر است.بچه‌های فامیل نمی‌دانند چرا به او می‌گویند خاله حانیه. خودش هم نمی‌داند. یک‌بار خواست اصلاح کند، دید سه تا بچه هم‌زمان جیغ زدند «خاااله حااانیه!» فهمید دیر شده. برند ثبت شده است.اما چالش اصلی نام نیست. موهاست. موهایی که فر نیستند؛ پروژه عمرانی‌اند.تراکم‌شان طوری‌ست که اگر گم شوی، می‌توانی یک خانواده چهار نفره را تا بهار در آن اسکان دهی.هر صبح با امید بیدار می‌شود. هر صبح برس را برمی‌دارد. هر صبح موها می‌گویند: «نه.»او نرم‌کننده می‌زند، ماسک می‌زند، روغن می‌زند، دعا می‌خواند. موها حجم می‌گیرند. بیشتر. باشکوه‌تر. مستقل‌تر.در عکس‌های دسته‌جمعی، بقیه «آدم» هستند و او «اکوسیستم».باد که می‌آید، دیگران موهایشان تکان می‌خورد؛ موهای مهی‌سا اقلیم عوض می‌کند.بچه‌های فامیل زیر موهایش قایم‌باشک بازی کرده‌اند. یک‌بار توپ پلاستیکی گم شد، دو روز بعد از لایه سوم فرها کشف شد. سالم.با این‌حال، مهی‌سا هر بار که جلوی آینه می‌ایستد، لبخند می‌زند. چون حقیقت این است؛ دنیا پر از آدم‌های صاف و مرتب است. اما فقط یک نفر هست که می‌تواند در یک لحظه هم خاله حانیه باشد، هم مهی‌سا، و هم تنها زنی که موهایش قبل از خودش وارد اتاق می‌شوند🌝😎🌚</description>
                <category>Who Are You When No One Is Looking</category>
                <author>Who Are You When No One Is Looking</author>
                <pubDate>Mon, 23 Feb 2026 14:02:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ذره‌بین به دست🤳🏻</title>
                <link>https://virgool.io/@LIMINALCRAFT/%D8%B0%D8%B1%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%F0%9F%A4%B3%F0%9F%8F%BB-umbdirjiu3fq</link>
                <description>ایده‌های من مثل دونه‌های ریز گرد و غبارن. اکثر مردم ردشون میکنن. من با ذره‌بین میافتم دنبالشون.به اینا نگاه میکنم که الان روی کاغذ پراکنده شدن. بعضیاشون مسخرهاَن. بعضیاشون بزرگن اما هنوز شکل واقعی خودشون رو پیدا نکردن. بعضیاشونم هستن که میدونم یه روزی میشن یه چیزی... نمیدونم چی، اما ته دلم مینویسه.به اینا افتخار میکنم. نه به خاطر اینکه کاملن. به خاطر اینکه مال منن.چند سال بعد برمیگردم به همین صفحه‌ها. اون موقع میفهمم این دونه‌ها چطور توی ذهنم سبز شدن. میبینم چقدر میتونستم بهترشون کنم. چقدر میتونستم عمیق‌تر برم توشون.واقعیت اینه که ایده‌ها اونقدرها هم که فکر میکنیم خاص نیستن. خاص بودنشون به اینه که چقدر باهاشون ور میری. چقدر بهشون وقت میدی. چقدر اجازه میدی بزرگ شن.من هنوز نمیدونم اینایی که الان دارم چی میشن. ولی همین که هستن، برام کافیه. 🙌🏻🌱🌾🌿🍂🍁🍃☘️🍀🪴🌵🌴🌳🌲🌲🏜️🌅🏞️🌄بعضی روزا چندین تا میشن. بعضی وختا هم به زور یکی نصفه وو نیمه.فردا میرسمبه بقیه‌شون.منتظرمصحیح و سالمبموون خب؟؟؟؟</description>
                <category>Who Are You When No One Is Looking</category>
                <author>Who Are You When No One Is Looking</author>
                <pubDate>Sat, 21 Feb 2026 04:48:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مخاطبی که خودانتقادی نداشت در جستجوی تایید و روایت خودخواسته بود</title>
                <link>https://virgool.io/@LIMINALCRAFT/%D9%85%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%AF-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-nu9w91dazzjs</link>
                <description>مهلا در حال بررسی راه خروج از خانه‌اش برای تماشای شفق 🥺💛آیا تا به حال به این فکر کرده‌اید که چرا در میان انبوه اخبار، دقیقاً همان‌هایی را می‌خوانید که باورهایتان را تأیید می‌کنند؟ این پرسش ساده، مرز میان مصرف خبر و نوعی خودفریبی جمعی را نمایان می‌کند. مردمی که صرفاً به دنبال اخبار دلخواه خود هستند، نه تنها تصویری مخدوش از جهان می‌سازند، بلکه به تدریج توانایی نقد خود و پیرامونشان را از دست می‌دهند.عادتی فراتر از خبرآمارها نشان می‌دهد نزدیک به یک‌سوم مخاطبان، فقط موضوعات خاصی را دنبال می‌کنند؛ گرایشی که در میان مردان، جوانان و اقلیت‌ها پررنگ‌تر است. این پدیده اما به خبر محدود نمی‌ماند. در شبکه‌های اجتماعی، الگوریتم‌ها همان نقش را ایفا می‌کنند. محتوایی را به شما نشان می‌دهند که پیش‌تر با آن موافق بوده‌اید. در انتخاب کالا، نظرات دیگران را آن‌چنان می‌خوانید که خریدتان را توجیه کند. در روابط شخصی، به دنبال دوستانی می‌گردید که جهان‌بینی‌تان را تأیید کنند. انگار تمام زندگی به بازتابی از خودمان تبدیل شده است.رسانه به مثابه مهندس بیهوشیجایی که مخاطب قدرت خودانتقادی ندارد، رسانه به راحتی نقش مهندس بیهوشی جمعی را بازی می‌کند. اینجا دیگر خبر صرفاً انتقال اطلاعات نیست، بلکه نوعی خوراک‌دهی فکری هدفمند است. رسانه با تکرار روایت‌های دلخواه هر گروه، آن‌ها را در حباب‌هایی مجزا نگه می‌دارد تا هنگام نیازشان بسیج‌شان کند. این بسیج می‌تواند اقتصادی باشد (تبلیغی برای خرید سهام)، سیاسی (حضور در راهپیمایی) یا حتی عاطفی (همدردی با جریانی خاص).نکته تلخ اینجاست که خود مخاطبان نیز از این وضعیت رضایت دارند. بیش از نیمی از مردم احساس می‌کنند حجم اخبار امروز طاقت‌فرساست، اما در عین حال می‌گویند پیگیری اخبار نسبت به گذشته آسان‌تر شده. این تناقض نشان می‌دهد که ما راحت‌طلبی را با آگاهی یکی گرفته‌ایم. وقتی خبری آزارمان می‌دهد، کافی است به رسانه‌ای پناه ببریم که آن را به نفع ما تفسیر کند.سرمایه‌هایی به نام مخاطبمخاطبی که خودانتقادگر نیست، به سرمایه‌ای تبدیل می‌شود برای رسانه. سرمایه‌اش توجه است که به آگهی‌دهندگان فروخته می‌شود. سرمایه‌اش اعتماد است که در زمان رای‌گیری به صندوق‌ها ریخته می‌شود. سرمایه‌اش خشم است که در خیابان‌ها تخلیه می‌گردد. رسانه‌ها خوب می‌دانند که مخاطب منفعل، بیش از آن که مصرف‌کننده خبر باشد، مصرف‌شونده ایدئولوژی است.شاید خطرناک‌ترین پیامد این وضعیت، از بین رفتن امکان گفتگوست. وقتی هر گروه فقط اخبار هم‌سوی خود را می‌شنود، زبان مشترکی بین آنها باقی نمی‌ماند. در چنین فضایی، رسانه‌ها به جای پل زدن میان دیدگاه‌ها، بر شکاف‌ها عمق می‌بخشند و از این شکاف‌ها برای منافع خود بهره می‌برند.پرسش بی‌پایانپرسشی که بی‌پاسخ می‌ماند… اگر خبر نه برای آگاهی، بلکه برای تأیید خودخواسته مصرف شود، آیا هنوز می‌توانیم جامعه‌ای آگاه باشیم؟ آیا راهی هست که از این دور باطل بیرون بیاییم؟ شاید نخستین گام، پذیرش این حقیقت تلخ باشد که ما نیز بخشی از این معادله‌ایم؛ نه قربانیانی صرف، بلکه بازیگرانی که هر روز با انتخاب‌های کوچک خود، به این سیکل معیوب ادامه می‌دهیم. تاریخ مردم متفاوتی به خود تا الان ندیده است.</description>
                <category>Who Are You When No One Is Looking</category>
                <author>Who Are You When No One Is Looking</author>
                <pubDate>Sat, 21 Feb 2026 04:25:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شفق‌های برره</title>
                <link>https://virgool.io/@LIMINALCRAFT/%D8%B4%D9%81%D9%82-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D9%87-umwk53s70psg</link>
                <description>شب، توی برره، همه جمع شدن پای کوه.یکی گفت: «وا! آسمون داره می‌سوزه!» دیگری گفت: «نه بابا، چراغ‌قوه‌ی نظامه!»سیاووش سرش رو کرد بالا: «این دیگه کدوم بیکاریه داره با عینک من چراغ‌بازی می‌کنه؟»نازخاتون روسری‌اش رو محکم کرد: «وایسا ببینم… مامان بزرگ می‌گفت اینا فرش عروسه، دارن پهنش می‌کنن!»فرخ نشست زمین: «هر چی هست، قشنگه. مثه مثه پشت جلد کتابای مدرسه‌مونه.»بهرام یخ کرد: «کتاب؟ تو که سواد نداری!»فرخ: «خب، همونایی که می‌چسبونن به دیوار.»نور سبز و بنفش می‌رقصید. همه ساکت شدن.شقایق آه کشید: «کاش مامان بزرگ بود. می‌گفت اینا چی چیه.»سیاووش گفت: «چیه دیگه، همون شفق قطبی‌ است بابا!»همه برگشتن بهش: «چی؟»سیاووش شونه بالا انداخت: «هیچی… دیشب از تلویزیون دیدم. خارجی‌اَش می‌گن قُطبی.»فرخ پچ پچ کرد: «قطبی؟ پس چرا اومده اینجا؟ اینا گم شدن دیگه.»شقایق بلند شد: «آخه گم شدن از کجا تا کجا؟ اینا که راه نمیرن!»سیاووش خندید: «خفه بابا، بذارین ببینیم.»نور کم‌کم رفت. آسمون سیاه موند.بهرام گفت: «رفت.»نازخاتون: «فردا شب بازم میاد؟»سیاووش: «نمیدونم.»همه رفتن پایین. توی راه، فرخ برگشت بالا رو نگاه کرد:«شبِ خوش، شفق.»و شفق برگشت گفت: «تو که می‌دونی خوراک من توجه توآِ امیر 🧸🧸🧸🧸🧸🧸🧸🧸🧸»</description>
                <category>Who Are You When No One Is Looking</category>
                <author>Who Are You When No One Is Looking</author>
                <pubDate>Sat, 21 Feb 2026 04:06:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهلا، از زیتون تا افرا</title>
                <link>https://virgool.io/@LIMINALCRAFT/%D9%85%D9%87%D9%84%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%DB%8C%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%A7-ubzunelvcmhm</link>
                <description>خانه‌شان در حومه‌ی دمشق، میان باغ‌های زیتون بود. مهلا صبح‌ها چای می‌گذاشت و پدرش، قبل از رفتن به مغازه، شاخه‌ای از یاس را می‌چید و می‌گذاشت لبه‌ی پنجره. مادرش هنوز خواب بود و خواهر کوچکش، نور، با موهای مجعد و چشم‌های درشت، دم در منتظر بدرقه‌ی پدر می‌ایستاد.آن صبح اما یاس نچیده شد.مهلا صدای اول را نه، صدای دوم را شنید. اولی در خواب گم شد. دومی اما خانه را لرزاند و گچ‌های سقف را روی پتو ریخت. بعدش سکوت نبود، یک همهمه بود. صدای دویدن، صدای گریه‌ی نور، صدای نفس‌های بریده‌ی مادر که می‌گفت: «برید، زود برید.»پدر نیامد. مغازه‌اش آن طرف شهر بود و راه‌ها بسته شده بود.سه روز بعد، مهلا با مادر و نور، سوار پیکان قرضی شدند و رفتند. با خودشان چیزی نبردند. نه عکس‌ها، نه لباس‌های عید، نه قابلمه‌ی مخصوص پختن «مجبوس» که مادر از مادربزرگ به ارث برده بود. مهلا فقط کیف دستی‌اش را برداشت که ته‌اش یک خودکار و دفترچه‌ی کوچکی بود که توش شعر می‌نوشت.مرز را سحر رد کردند. هوا سرد بود و باران می‌آمد. مادر چادرش را کشید روی سر نور و مهلا چمدان را کشید روی زمین گل‌آلود. هزاران نفر مثل آنها، توی گل و باران، راهی هیچ‌کجا بودند.لبنان، ترکیه، یونان. هر بار سوار شدن به یک قایق بادی که بیشتر از یک نعش‌کش شباهت به چیزی نداشت. مهلا توی قایق، دست نور را چنان محکم گرفته بود که مچش کبود شد. نور اما گریه نمی‌کرد. فقط چشم‌های درشتش را باز می‌کرد و به آسمون خیره می‌شد، انگار که منتظر دیدن یک ستاره باشد.مادر توی یونان ماند. دلش را زد به دریا و نفس‌هایش بند آمد. نه از بیماری، از خستگی. مهلا هفده سال داشت و نور پنج سال. و حالا مادر هم رفته بود پیش پدر، آن طرف شهر، آن طرف زندگی.کمیسر عالی پناهندگان سازمان ملل، اسمشان را نوشت. کلی مصاحبه، کلی سوال. اسم پدر؟ مرده. اسم مادر؟ مرده. چند سالته؟ هفده. چرا اومدی؟ جنگ.بعد از یک سال و نومیدی، اسمشان را از توی لیست درآوردند. مقصد: کانادا. شهری به اسم ونکوور. مهلا نقشه را که دید، گریه کرد. تا آنجا آب بود. کلی آب. خیال کرد اگر کلی آب باشد، شاید آدم کمتر تشنه‌ی برگشتن بشود.هواپیما که نشست، برف می‌آمد. اوایل نوامبر بود. نور پنجره‌ی فرودگاه را با دست لمس کرد و گفت: «این همون برفیه که توی کارتون‌ها می‌دیدیم؟»مهلا جواب نداد. داشت به آن طرف شیشه نگاه می‌کرد. مردی با یک پلاکارد ایستاده بود. اسم خودش و نور روی پلاکارد بود. خیس و لرزان و خندان.خانه‌ی جدیدشان یک آپارتمان کوچک بود توی طبقه‌ی سوم، بدون باغ زیتون، بدون یاس. همسایه‌ها مهربان بودند، اما اسمشان را درست تلفظ نمی‌کردند. مهلا صبح‌ها برای نور نان و پنیر می‌گذاشت، چای نمی‌ریخت. چای دم کردن مادرش بلد بود، خودش نه.یک روز، بعد از شش ماه، معلم انگلیسی اش از او خواست یک انشا بنویسد: «در مورد خودت بنویس.»مهلا قلم را برداشت و به آن دفترچه‌ی کوچک فکر کرد که ته کیف جا مانده بود، با شعرهای نیمه‌کاره‌اش. یک لحظه خواست بنویسد: من کسی هستم که پدر و مادرش توی خاک ماندند و خودش روی برف راه رفته. اما ننوشت.نوشت: «اسم من مهلاست. یعنی جایی که آب آرام می‌گیرد. اینجا کلی آب هست. شاید یک روز من هم آرام بگیرم. من و خواهرم. یک روز.»</description>
                <category>Who Are You When No One Is Looking</category>
                <author>Who Are You When No One Is Looking</author>
                <pubDate>Thu, 19 Feb 2026 22:55:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تمام فلسفهٔ خوشبختی در بازی با کلمات</title>
                <link>https://virgool.io/@LIMINALCRAFT/%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87%D9%94-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-fabiogxdikqy</link>
                <description>بعضی وقتا با خودم فکر می‌کنم نکنه «خوشبختی» اصلاً یه کشف نبوده، یه اختراع بوده.یه چیزی که آدم‌ها ساختن که بتونن دوام بیارن.زندگی از اولش هم خیلی مهربون نبوده. پر از از دست دادن، نرسیدن، ترس، تموم شدن. شاید یه جایی وسط این همه فشار، یکی گفته: بیا اسم یه سری لحظه‌های قابل‌تحمل رو بذاریم خوشبختی. که حداقل حس کنیم داریم به یه چیزی می‌رسیم.خوشحالی هم شاید همون وقفه‌ی کوتاه بین دو تا درد باشه. یه نفس عمیق قبل از موج بعدی.رویا؟ شاید یه جور فرار محترمانه‌ست. یه راه تمیز و شیک برای اینکه از حالا جدا شیم و بریم تو آینده‌ای که هنوز خراب نشده.ما بلد نیستیم فقط شاهد باشیم. نمی‌تونیم بشینیم و بگیم «خب، اینم زندگی». باید براش اسم بذاریم. باید معنا بسازیم. باید یه جوری حس کنیم کنترل دست ماست.بعد اسم این تلاشو می‌ذاریم فلسفه. ولی اگه خیلی بی‌رحم نگاه کنیم، شاید فلسفه هم یه بازی باشه. یه کلنجار رفتن ذهن با کلمه‌ها. یه مدل مرتب کردن بی‌نظمی، فقط روی کاغذ فیلم موسیقی.در حالی که دنیا کار خودشو می‌کنه. نه با تعریف‌های ما مهربون‌تر میشه، نه با اعتراض‌هامون متوقف.قواعد خودش رو داره. مسیر خودش رو میره. برای یکی خشن و بی‌ملاحظه، برای یکی نرم‌تر و قابل‌تحمل‌تر.ولی در نهایت؟ می‌گذره. چه ما اسمشو بذاریم خوشبختی، چه بدبختی، چه هیچ.🤌🏻?</description>
                <category>Who Are You When No One Is Looking</category>
                <author>Who Are You When No One Is Looking</author>
                <pubDate>Thu, 19 Feb 2026 22:35:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفراندوم | خطی که می‌کشیم</title>
                <link>https://virgool.io/@LIMINALCRAFT/%D8%B1%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%AE%D8%B7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D9%85-ewl6qaqmtn6h</link>
                <description>مکان: پیاده‌روی جلوی ساختمان. پوستر «رفراندوم؛ فردا روز سرنوشت» روی دیوار.زمان: غروب.بداهه‌ی فکری و تمرین‌ نمایشنامه‌نویسی از سال نمی‌دانم چند، از سال هر چه خواننده بخواهد تصور و نقد کند. خوشحالم می‌کنید. (مرد روی پله نشسته. برگه‌ای در دست دارد. زن ایستاده. فاصله‌ای ظریف میانشان هست.)زن:از صبح ساکتی.مرد:دارم فکر می‌کنم.زن:یا فرار می‌کنی؟(مرد نگاهش نمی‌کند.)مرد:تو از کی این‌قدر مطمئن شدی؟زن:از وقتی فهمیدم تردید، اگر طول بکشه، می‌شه بهونه. لغزش تو میدون مین قابل جبران نیست. (سکوت. باد پوستر را تکان می‌دهد.)مرد:من نمی‌خوام بعداً بگم «کاش».نه درباره رأی.نه درباره زندگی.زن:پس انتخاب کن.مرد:اگر اشتباه باشه؟زن:بی‌انتخابی هم اشتباهه.(پیرمرد آرام نزدیک می‌شود.)پیرمرد:باز بحث فرداست؟زن:بحثِ فردا نیست.بحث اینه که آدم تا کی تماشاچی می‌مونه.مرد:تماشاچی نیستم.فقط نمی‌خوام بازیچه باشم.پیرمرد:هیچ‌کس مطمئن نیست.رأی دادن یعنی قبول کنی تضمینی در کار نیست.(باد شدیدتر می‌شود. موتور برق‌خانه روشن می‌شود.)زن:من فردا رأی می‌دم.نه چون مطمئنم.چون نمی‌خوام عقب بایستم.(مرد برای اولین بار مستقیم به او نگاه می‌کند.)مرد:فکر می‌کنی من عقب واستادم؟زن:گاهی...آره.انگار همیشه یک قدم فاصله داری.از تصمیمای واقع‌بینانه.از مسئولیت‌پذیری.حتی از من.(سکوت سنگین.)مرد:من از خراب کردن می‌ترسم.همه‌چی.پیرمرد:خراب نکردن با بی‌حرکت موندن فرق داره، پسر.(مرد برگه را آرام تا می‌کند.)مرد:فردا وقتی مداد دستم باشه...هیچ‌کس کنارم نیست، درسته؟پیرمرد:نه.فقط وجدانت.زن:و بعدش… نتیجه هرچی باشه، با هم زندگی می‌کنیمش.(باد گوشه پوستر را کمی پاره می‌کند.)مرد:شاید مسئله این نیست که کدوم تصویر درست‌تره.شاید مسئله اینه که من حاضر باشم پای انتخابم بایستم.(مکث. به زن نگاه می‌کند.)مرد:کنار تو.(زن آرام دستش را جلو می‌آورد. مرد می‌گیرد.)زن:همین کافیه.(پیرمرد لبخند می‌زند.)پیرمرد:فردا خیابون پر می‌شه از آدمایی که شاید همدیگه رو نشناسن...اما همه‌شون یه خط می‌کشن.و هر خط، یه مسئولیت داره.(نور کم می‌شود. صدای باد. پوستر نیمه‌پاره تکان می‌خورد.)پرده.</description>
                <category>Who Are You When No One Is Looking</category>
                <author>Who Are You When No One Is Looking</author>
                <pubDate>Thu, 19 Feb 2026 04:38:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهنام و رؤیای وارداتی</title>
                <link>https://virgool.io/@LIMINALCRAFT/%D8%A8%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%88-%D8%B1%D8%A4%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AA%DB%8C-zqhc9ljnqbgq</link>
                <description>بهنام هر صبح قبل از اینکه چشماشو باز کنه، آمریکا رو چک می‌کرد.نه آب و هواشو. نه اقتصادشو. اخبارشو.می‌گفت بالاخره یه روز اعلام می‌کنن: «بهنام، آماده باش. داریم میایم نجاتت بدیم.»بعد لپ‌تاپشو روشن می‌کرد.تصویر گنبد می‌اومد. کاشی لاجوردی. مقرنس. نور.گریه‌اش می‌گرفت.می‌گفت: «دیدی مش گودرز؟ اینا رو ببین. این شکوه رو. آمریکا باید بیاد اینو نجات بده.»مش گودرز همیشه از اون طرف تماس آه می‌کشید. می‌گفت: «اول ببین چی مونده که نجاتش بدن.»بهنام حوصله خوشبینی‌های بی‌اساسش را نداشت. می‌گفت: «شما نسل قدیمیا نمی‌فهمین. این دفعه فرق داره. این دفعه سوشیانت۱ واقعیه.»سال ۲۰۸۱ بود.برج‌های شیشه‌ای مثل گوشی‌های غول‌پیکر قد کشیده بودن. بالای بزرگ‌ترینشون پرچم آمریکا بود.پایینش یه ماکت کوچیک از تخت‌جمشید گذاشته بودن. بغلش دستگاه کارت‌خوان.ربات گردشگر گفت: «تمدن باشکوه!» بعد رفت هات‌داگ گرفت.بهنام زیر لب گفت: «می‌بینی؟ حتی اونا هم تحسین می‌کنن. فقط باید رسمی نجاتمون بدن.»پیام اومد: «بیا خونه.»خونه‌ی مش گودرز هنوز کاهگلی بود. اینترنتش قطع و وصل می‌شد. واقعی بود.روی طاقچه یه عکس قدیمی بود. یه زن جوون با مانتوی دهه شصت.بهنام گفت: «اینو می‌شناسی؟»مش گودرز کلاه‌گیسو برداشت. گفت: «اسمم مهلاست. ۱۳۶۰ متولد.»بهنام کلا ساکت شد.مهلا گفت: «اون روزی که گفتن می‌خوان نجاتمون بدن، اول خونه‌ی ما رو صاف کردن. گفتن بافت فرسوده‌ست. بعدش خاطره‌هاشو خریدن. بعدش فروختنش به توریست‌ها.»مکث کرد.«تو هر روز می‌گی آمریکا میاد نجاتت بده. ولی پسرم… چیزی که باید نجات پیدا کنه، همین چیزیه که داری با کارت اعتباری ازش عکس می‌گیری.»بهنام به نوتیفیکیشن‌های ایمیلش نگاه کرد: «پروژه جدید: طراحی معماری ایرانی-اسلامی برای شهرک‌های مریخ.»شرکت اسمش «نجات پویا» بود.یه لحظه فکر کرد شاید منجی موعود از اول همین‌جا بوده. بعد سریع پنجره رو بست. ربات گشت داشت نگاهش می‌کرد.فردا باید بره سر کار. یکی بایستی گنبد بسازه. برای مریخ.</description>
                <category>Who Are You When No One Is Looking</category>
                <author>Who Are You When No One Is Looking</author>
                <pubDate>Tue, 17 Feb 2026 23:07:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرثیه‌ای برای گیتار در دنیای وارونه</title>
                <link>https://virgool.io/@LIMINALCRAFT/%D9%85%D8%B1%D8%AB%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%87-riteehx51gmd</link>
                <description>نامش را که می‌نویسم، انگار دارم درباره یک آدم واقعی حرف می‌زنم؛ نه یک شخصیت از دلِ سریالی مثل Stranger Things.ادی مانسون.پسری با انگشت‌های کشیده روی تارهای گیتار، با خنده‌ای که همیشه کمی زیادی بلند بود، طوری که انگار می‌خواست قبل از این‌که دنیا مسخره‌اش کند، خودش زودتر به خودش بخندد.اگر نویسنده‌ای باشی که سرنوشت آدم‌ها را روایت می‌کند، باید بی‌رحم باشی. نه از سر قساوت؛ از سر صداقت.ادی از آن آدم‌هایی نبود که برای پایان‌های تمیز و منظم ساخته شده باشند. او از همان اول، در حاشیه متولد شد. حاشیه‌ی شهر، حاشیه‌ی مدرسه، حاشیه‌ی مورد اعتماد بودن. رهبر باشگاه هل‌فایر بود، پناهگاه بچه‌هایی که هیچ‌جا جا نمی‌شدند. در شهری مثل هاوکینز، متفاوت بودن جرم نبود؛ اما حکم هر طور دلم می‌خواهد رفتار می‌کنم، بود‌.ادی مانسون از آن پسرهایی بود که اگر در شهر دیگری، در دهه‌ای دیگر، به دنیا می‌آمد شاید می‌توانست فقط یک موزیسین باشد. شاید در گاراژی کوچک تمرین می‌کرد، شاید گروهش را بزرگ می‌کرد، شاید حتی روی صحنه‌ای واقعی می‌ایستاد و نورها روی موهای فرفری‌اش می‌ریخت. اما نویسنده‌ی زندگی‌اش، جای دیگری برایش در نظر گرفته بود.وقتی فاجعه شروع شد، ادی همان کاری را کرد که همیشه می‌کرد: دوید.فرار برای او عادت شده بود، نمی‌ترسید، تجربه این را به او آموخته بود. وقتی سال‌ها به تو گفته‌اند «تو مقصری»، کم‌کم یاد می‌گیری قبل از محاکمه، خودت را نجات بدهی.اما سرنوشت، مثل هیولای دنیای وارونه، صبور است. دور می‌زند. نزدیک می‌شود.در نهایت، ادی مانسون تصمیم گرفت ندود.این لحظه‌ای مهم در هر زندگی‌ست؛ لحظه‌ای که آدم انتخاب می‌کند خلاف داستانی رفتار کند که درباره‌اش نوشته‌اند. او می‌توانست باز هم فرار کند. اما ماند. گیتارش را برداشت، وسط تاریکی ایستاد و برای هیولاها نواخت. نه برای پیروزی. برای وقت خریدن. برای بقیه.اگر بخواهم صادق باشم، ادی قهرمان به دنیا نیامده بود. او فقط مخالف برچسب همیشه «آن پسر عجیب» باشد، نواخت. بعضی آدم‌ها وقتی می‌میرند، تازه برای اولین بار خودشان می‌شوند.شهر، بعدتر، داستان ساده‌تری ساخت. گفت: «او قاتل بود.»شهرها همیشه روایت راحت‌تر را انتخاب می‌کنند. حقیقت، پیچیده و شرم‌آور است. حقیقت این است که ادی مانسون از بیشتر آدم‌های آن شهر شجاع‌تر بود. اما شجاعتِ بی‌مدرک، در آرشیو رسمی جایی ندارد.من اگر نویسنده‌ی زندگی‌اش باشم، او را این‌طور تمام نمی‌کنم.نه با خون روی زمینِ دنیای وارونه.بلکه با تصویری از پسری که بالاخره ایستاد. که برای اولین بار، خودش را از نگاه دیگران تعریف نکرد. که فهمید قهرمان زندگی خودش بودن یعنی ندویدن، حتی وقتی تمام عمرت را دویده‌ای.سرنوشت ادی مانسون شاید در صفحه‌ی سریال بسته شد، اما در ذهن من نه. بعضی شخصیت‌ها نمی‌میرند؛ فقط تبدیل می‌شوند به معیاری برای تلنگر و سنجیدن خودمان. این‌که اگر لحظه‌ی انتخاب برسد، ما می‌دویم؟ قایم می‌شویم؟ یا می‌مانیم؟ادی ماند.و همین، کافی بود</description>
                <category>Who Are You When No One Is Looking</category>
                <author>Who Are You When No One Is Looking</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 19:14:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فاصله‌ای که آهسته ساخته شد</title>
                <link>https://virgool.io/@LIMINALCRAFT/%D9%81%D8%A7%D8%B5%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A2%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF-zhmuk0irnafi</link>
                <description>زمستان آن سال با برف شروع نشد، با یک جمله شروع شد. پدر بعد از چهل سال تدریس در هنرستان فنی شهر چوروون، خانواده را به یک رستوران چینی دعوت کرد. همه فکر می‌کردند یک شام معمولی است. اما او همان‌جا، میان ظرف‌های بخار گرفته و سکوتی که کم‌کم سنگین می‌شد، گفت که می‌خواهد جدا شود.هیچ مقدمه‌ای نداشت. توضیحی هم نداد. فقط گفت تصمیمش را گرفته است. جمله‌اش کوتاه بود اما اثرش طولانی. مادر همان‌جا ساکت شد. نه اعتراض کرد و نه گریه. فقط نگاه می‌کرد، انگار تلاش می‌کند بفهمد این جمله چطور می‌تواند چهل سال زندگی را بی‌اثر کند. سال‌هایی که در آن زن بودنش، مادر بودنش و همسر بودنش در هم تنیده شده بود و حالا ناگهان یکی از این ستون‌ها برداشته می‌شد.همان شب برف شروع شد. برفی که اول آرام بود و بعد راه‌ها را بست. خانواده مجبور شدند چند روزی را در آپارتمان کوچک‌شان در چوروون بمانند. شهری مرزی که همیشه نوعی تعلیق در آن جریان دارد؛ نه کاملاً این‌سو و نه کاملاً آن‌سو. حالا خانه‌ی آن‌ها هم شبیه همان شهر شده بود؛ معلق، بی‌تصمیم، بی‌آینده‌ای روشن.آپارتمان کوچک بود و سکوت بزرگ. هرکس در گوشه‌ای می‌نشست و وانمود می‌کرد مشغول کاری است. پدر بیشتر وقتش را به پنجره خیره می‌شد. مادر در آشپزخانه می‌چرخید بی‌آنکه واقعاً کاری برای انجام دادن داشته باشد. دو پسر میان این دو قطب گیر کرده بودند. نمی‌دانستند باید طرف چه کسی بایستند یا اصلاً ایستادن چه معنایی دارد وقتی خانواده در حال از هم پاشیدن است. عروس خانواده که تازه وارد این جمع شده بود، حالا شاهد فروپاشی خانه‌ای بود که هنوز فرصت نکرده بود آن را خانه خودش بداند.در آن چند روز، بحث بزرگی درنگرفت. صدای بلندی شنیده نشد. اما سکوت‌ها پر از حرف بود. سکوت‌هایی که از سر دمقی نبود، از سر ناتوانی بود. هیچ‌کس دقیق نمی‌دانست چه زمانی فاصله میان پدر و مادر این‌قدر زیاد شده است. هیچ اتفاق دراماتیک مشخصی وجود نداشت که بشود به آن اشاره کرد و گفت از اینجا شروع شد. همه چیز آهسته اتفاق افتاده بود، در طول سال‌ها، در دل روزمرگی‌ها.پدر تمام عمرش معلم بود. به شاگردهایش کار با ابزار و نظم و دقت را یاد داده بود. اما حالا در برابر خانواده خودش ایستاده بود و نمی‌توانست توضیح بدهد دقیقاً چه چیزی کم شده است. فقط می‌دانست دیگر نمی‌خواهد ادامه بدهد. مادر اما زندگی‌اش را بر پایه همین ادامه دادن ساخته بود. او به ماندن عادت داشت، به ساختن در سکوت، به کنار آمدن. حالا باید با این فکر روبه‌رو می‌شد که شاید همه آن سازگاری‌ها برای نجات رابطه کافی نبوده است.برف بیرون بی‌وقفه می‌بارید و داخل خانه همه چیز متوقف بود. زمان کش می‌آمد. حتی نفس کشیدن هم سنگین‌تر شده بود. دیوارهای نازک خانه صداها را عبور می‌دادند اما احساس‌ها از آن عبور نمی‌کرد. هرکس در ذهن خودش گفت‌وگویی طولانی داشت که جرئت بیانش را پیدا نمی‌کرد.فیلم بدون بزرگ‌نمایی این لحظه‌ها را نشان می‌دهد. نه دعوای شدیدی هست و نه صحنه‌ای که احساسات را فریاد بزند. همه چیز در نگاه‌ها و مکث‌ها اتفاق می‌افتد. همین خویشتنداری است که تأثیرش را بیشتر می‌کند. اصغر فرهادی درباره این فیلم گفته بود که ثبات سبک و پرداخت دقیق روابط خانوادگی آن را متمایز کرده است. این توصیف دقیق است، چون فیلم بیشتر از آنکه درباره یک طلاق باشد، درباره فاصله‌هایی است که آرام و بی‌صدا شکل می‌گیرند.چند روز بعد برف بند آمد. جاده‌ها باز شد و هرکس باید به مسیر خودش برمی‌گشت. بیرون رفتن از خانه آسان‌تر از بیرون آمدن از آن وضعیت بود. چیزی حل نشده بود، فقط تصمیم گرفته شده بود. رد پاها روی برف تازه می‌ماند اما می‌دانستند با اولین آفتاب محو می‌شود.پایان زمستان برای این خانواده به معنای شروع بهار نبود. فقط مرحله‌ای از زندگی تمام شد. شاید آنچه واقعاً از بین رفت، نه یک رابطه، بلکه تصوری بود که سال‌ها از خانواده داشتند. گاهی پایان یک فصل به معنای تولد چیزی تازه نیست، به معنای روبه‌رو شدن با خلأیی است که پیش‌تر با عادت و سکوت پر شده بود.در پایان زمستان، همیشه شکوفه نمی‌روید. گاهی فقط برف آب می‌شود و زمین، خالی‌تر از قبل دیده می‌شود.</description>
                <category>Who Are You When No One Is Looking</category>
                <author>Who Are You When No One Is Looking</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 18:55:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان انقلاب پیکسل‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@LIMINALCRAFT/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%DB%8C%DA%A9%D8%B3%D9%84-%D9%87%D8%A7-grannlpli9vi</link>
                <description>شب برای بعضی‌ها زمان استراحت است. برای آن‌ها شروع شیفت بود.نوجوان‌هایی از هند، چین، آمریکا و جاهای دیگری که روی نقشه‌های بزرگ دیده نمی‌شوند، پشت مانیتورهایی نشسته بودند که نورشان از هر خورشیدی پایدارتر بود. در بازی‌ها طلا درمی‌آوردند. طلایی که نه می‌شد لمسش کرد، نه خرجش کرد، نه به گردن انداخت. فقط فروخته می‌شد. سهمش هم می‌رفت جایی که هیچ‌وقت ندیده بودند.مالا در هند، حساب می‌کرد اگر سرعت کلیکش کمی بیشتر شود، شاید سرپرست کمتر غر بزند.متیو در شنجن می‌دانست الگوریتم‌ها چطور کار می‌کنند، اما نمی‌دانست چرا همیشه آخر ماه حسابش خالی است.لئونارد در کالیفرنیا، روزها دانشجو بود و شب‌ها کارگر نامرئی یک اقتصاد دیجیتال که اسمش «بازی» بود اما قوانینش واقعی‌تر از هر کارخانه‌ای عمل می‌کرد.هیچ‌کدام قهرمان نبودند. فقط خسته بودند. بعد کسی پیدا شد که سوال ساده‌ای پرسید: «چرا اگر همه ما بازی را جلو می‌بریم، هیچ‌کدام‌مان برنده نیستیم؟» او منجی نبود. فقط بلد بود وصل کند. چت‌روم‌ها را به هم، سرورها را به هم، آدم‌ها را به هم. کم‌کم فهمیدند بزرگ‌ترین دارایی‌شان طلا نیست؛ حضورشان است. اگر لاگ‌اوت کنند چه؟ اگر تولید را متوقف کنند چه؟شرکت‌ها فکر می‌کردند همیشه کسی هست که جای دیگری کلیک کند. اما وقتی هزاران حساب همزمان خاموش شد، بازی ایستاد.اقتصاد مجازی، که قرار بود بی‌وقفه بچرخد، یک لحظه سکوت کرد.آن سکوت، اولین صدایی بود که مالا واقعاً شنید. صدای خودش. پیروزی کامل نبود. قراردادها عادلانه نشدند یک‌شبه. شرکت‌ها فرشته نشدند. اما چیزی تغییر کرد: آن‌ها فهمیدند نامرئی نیستند.و شاید بزرگ‌ترین باگِ سیستم همین بود.</description>
                <category>Who Are You When No One Is Looking</category>
                <author>Who Are You When No One Is Looking</author>
                <pubDate>Sat, 14 Feb 2026 20:35:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌هایی برای آینده‌ای که قد می‌کشد</title>
                <link>https://virgool.io/@LIMINALCRAFT/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%82%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D8%AF-ioxtdblvvz2k</link>
                <description>من دوباره هوسِ نوشتن کرده‌ام.انگیزه همیشه یک گوشه‌ای از جانم بود، خاموش و صبور. اما حالا یک «دلیل» دارم؛ شاید یک روز بنشینی و روایت سال‌های کودکی‌ات را بخوانی. شاید بخواهی بدانی وقتی هنوز کلمه‌ها را درست تلفظ نمی‌کردی، جهان چطور دور تو می‌چرخید.این روزها زندگی‌ات را با عکس‌ها و چند خط توضیح فارسی ثبت می‌کنم. نمی‌دانم سال‌ها بعد چه حسی به این جمله‌ها خواهی داشت. شاید لبخند بزنی، شاید خجالت بکشی، شاید هم بی‌تفاوت از کنارشان رد شوی. هیچ برنامه‌ای ندارم که مجبورَت کنم زبان مادری‌ام را رسمی و جدی یاد بگیری. زبان اگر راهی به دل باز کند، خودش می‌آید. اما اگر روزی توانستی این‌ها را بخوانی، یعنی من ادامه داده‌ام. یعنی دست از ثبت کردن برنداشته‌ام.یک رویای قدیمی همیشه همراهم بود؛ این‌که بهتر بنویسم. حتی زمانی خودم را در آینده‌ای تصور می‌کردم که «نویسنده بودن» بخش جدی هویتم است. بعد مهاجرت آمد و بعضی رؤیاها آرام و بی‌صدا کنار رفتند تا جا برای شکل‌های تازه‌ای از امید باز شود. آدم وقتی جابه‌جا می‌شود، فقط کشور عوض نمی‌کند؛ نسخه‌ای از خودش را هم جا می‌گذارد و نسخه‌ای دیگر را تمرین می‌کند.چرا عمومی می‌نویسم؟ مطمئن نیستم. شاید کسی دیگر این نوشته‌ها را نخواند. شاید اگر هم بخواند، ترجیح بدهد به زبان دیگری بخواند. اما من هیچ‌وقت جای دیگری ننوشته‌ام. اینجا برایم شبیه اتاقی است با پنجره نیمه‌باز؛ نه کاملاً خصوصی، نه کاملاً عمومی.حالا هفت ماه و چند روزه‌ای. ما در شهری هستیم که برای من پر از خاطره است و برای تو تازه و بی‌پیش‌داوری. به آغوش پدربزرگ و مادربزرگت عادت کرده‌ای. به همه لبخند می‌زنی، بی‌آن‌که اعتراض کنی. هر جا می‌رویم، می‌گویند چقدر آرامی، چقدر خوش‌خنده‌ای. می‌گویند از نظر چهره شبیه منی، اما از آن‌جا که مهم‌تر است —از نظر خُلق‌و‌خو—نسخه‌ی کامل پدرت هستی.در مهمانی‌ها قلب جمع می‌شوی؛ همان نقطه‌ای که نگاه‌ها ناخودآگاه به آن برمی‌گردد. مردم با تعجب می‌پرسند چطور این‌قدر کم بهانه می‌گیری و این‌همه شادی از کجا می‌آوری. ما فقط لبخند می‌زنیم. چون جواب را می‌دانیم، حتی اگر نتوانیم دقیق توضیحش دهیم: ما خوش‌شانسیم. نه به‌خاطر بی‌نقص بودن زندگی، بلکه به‌خاطر حضورت.شاید سال‌ها بعد که این سطرها را می‌خوانی، من دیگر آن آدم امروز نباشم. تو هم قطعاً این کودک هفت‌ماهه نخواهی بود. اما دلم می‌خواهد بدانی در این برهه‌ی کوچک از زمان، ما با اطمینان ساده و عمیقی زندگی می‌کردیم: این‌که بودنِ تو، خودش کافی است.</description>
                <category>Who Are You When No One Is Looking</category>
                <author>Who Are You When No One Is Looking</author>
                <pubDate>Fri, 13 Feb 2026 00:20:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان~رفتن همیشه رفتن</title>
                <link>https://virgool.io/@LIMINALCRAFT/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-tutuaujfbuah</link>
                <description>💙🌊🍊به استانبول رسیدیم؛ پاییز از سال، مهر از تقویمبرای من، برای آرش، برای لی‌لی، برای استانبولمن و آرش و لی‌لی یک صبح که پاییز بود از سال، و مهر بود از تقویم، شیراز را به مقصد استانبول ترک کردیم. آرش آمده بود تا یک مرد در زندگی‌ام باشد؛ کسی که زیپ چمدان را بکشد بالا، وقتی پله‌برقی خراب است جلوتر برود، و وقتی بی‌هوا دلم می‌گیرد بگوید «حواسم هست.» لی‌لی اما قرار نبود بیاید. استانبول لی‌لی را صدا نزده بود. لی‌لی باید می‌ماند توی اتاقش، لاک‌هایش را ردیف کند، پادکست ضبط کند و به همه بگوید مهاجرت یک دروغ بزرگ است. اما آمد؛ برای این‌که بوسفور را ندیده از دنیا نرود.من دست آرش را گرفته بودم اما دست لی‌لی را نه. لی‌لی اگر دستش را بگیری خیال می‌کند حق دارد همه‌چیزت را بداند. با قطار رفتیم چون آرش گفت هواپیما پولش را بگذاریم برای خانه‌ای که هنوز نداریم. من چیزی نگفتم. دستم در دستش بود و فکر می‌کردم مگر چند بار آدم می‌تواند یک شهر را این‌طوری جدی شروع کند؟لی‌لی شاکی بود که چرا جدی‌اش نمی‌گیرم. چرا به جای گوش دادن به تحلیل‌هایش درباره نرخ لیر، به حلقه ساده‌ی توی انگشت آرش نگاه می‌کنم. سر تکان دادم و گفتم بعداً. قطار پر بود از آدم‌هایی که هیچ‌کدام‌شان قرار نبود قهرمانِ صندلی خالی باشند. ما سه نفر تا خود وان، تکیه داده به هم ایستادیم و ادای آدم‌های مطمئن را درآوردیم.یک روز قبلِ رفتن، من یک بشقاب فلافل، یک لیوان هویج‌بستنی، دو تا شیرینی دانمارکی، یک قهوه ترک غلیظ و یک دل‌درد کوچک خورده بودم. بعد راه افتادیم. من هی از این ور به آن ور می‌دویدم دنبال کتاب‌فروشی‌ای که «مسخ» چاپ قدیمی داشته باشد، آرش گفت آوردن کافکا برای شروع زندگی جدید شگون ندارد. از خیر کافکا گذشتم. از خیر خیابان عفیف‌آباد و درخت‌های نارنجش هم. از خیر کافه‌ای که اسمم را روی لیوان‌ها اشتباه می‌نوشت. از خیر کسی که قول داده بود برگردد و برنگشته بود. برای رفتن به استانبول باید چند تا «اگر» را جا می‌گذاشتم. من جا گذاشتم.آرش ریشش را تازه لیزر کرده بود و صورتش بیش از حد نرم شده بود. صورت‌های بیش از حد نرم مرا می‌ترسانند؛ جای خاطره رویشان نمی‌ماند. صورتِ کسی که قبل‌تر دوستش داشتم کمی زخم داشت، وقتی می‌خندید چین می‌افتاد کنار چشمش. من نمی‌دانستم استانبول به صورت بی‌‌سیبیل آرش می‌خندد یا نه. لی‌لی گفت هیچ‌جا مثل این‌جا مردم این‌قدر وقت ندارند قیافه‌ی هم را قضاوت کنند. من بی‌خودی دلشوره داشتم.دلم می‌خواست سوتین پلنگی و شلوار چرمم را ببرم. آرش گفت استانبول خودش گرم است، ساده‌تر بیا. قاب عکس‌ها را خواستم بردارم. گفت شروع تازه یعنی دیوار خالی از قاب. قاب‌ها را گذاشتیم کنار سطل بازیافت ته کوچه. مردی با دوچرخه باربری برداشت‌شان و رفت. من نگاه کردم و فهمیدم گذشته همیشه مشتری دارد.حالا رسیده‌ایم استانبول و لی‌لی با همسایه‌ طبقه بالا که موهایش آبی است دوست نمی‌شود. می‌گوید زیادی بلند می‌خندد و حتماً دردسرساز است. لی‌لی نشسته لب پنجره، بوسفور را نگاه می‌کند و توی ویس‌هایش از «شهرِ بینِ دو قاره» حرف می‌زند. من سیگار نمی‌کشم. آرش را نگاه می‌کنم که وقت جابه‌جا کردن مبل دست‌هایش خط می‌افتد. دست‌هایش را می‌گیرم. می‌بوسیم هم را. لی‌لی اخم می‌کند. می‌گوید اگر شیراز بودیم این‌همه نمایش نمی‌دادید.حالا ما این‌جاییم. کنار ویترین یک برند ترک عکس می‌اندازیم. من به پاهای کوتاه خودم نگاه می‌کنم و به مانکن‌هایی که انگار از اول برای خیابان استقلال طراحی شده‌اند. بلند حرف می‌زنم. عابرها برمی‌گردند. دختری را می‌بینند با موهای کوتاه پرتقالی و شلوار جین تنگی که انگار هنوز به این شهر عادت نکرده. آرش می‌گوید آهسته‌تر. آهسته‌تر می‌شوم.تراموا ما را دور میدان تقسیم می‌چرخاند. آرش از پنجره برای دو توریست بلوند دست تکان می‌دهد. من دیگر این مدل دست تکان دادن را دوست ندارم. می‌گوید بعضی حساسیت‌ها را باید دور بریزی. من چیزی برای دور ریختن ندارم. به قدر کافی دور ریخته‌ام؛ شهر، آدم، نسخه‌ای از خودم که خیال می‌کرد همیشه می‌ماند. بیشترش دیگر سهم من نیست.حالا رسیده‌ایم استانبول. آرش می‌گوید امشب را فقط بخوابیم، فردا قوی‌تر می‌شویم. چشمک می‌زند. من اما هنوز دارم شهر را هضم می‌کنم. پنجره باز است. صدای اذان با صدای کشتی‌ها قاطی شده. لی‌لی دفترش را ورق می‌زند. باد موهایش را می‌برد عقب. هیچ‌کدام‌مان گریه نمی‌کنیم. نه من که تازه آمده‌ام، نه آرش که باید محکم باشد، نه لی‌لی که همیشه می‌گوید منطقی‌ست.شب می‌رویم بیرون. سیمیت می‌خریم. چای کمر باریک می‌گیریم. پاهایم سست است اما راه می‌روم. در راه برگشت، لی‌لی یک گربه‌ی راه‌راه از زیر ماشین‌ها صدا می‌کند. می‌آید توی بغلم. اسمش را می‌گذارم «میان». آرش می‌گوید اسمِ بینِ دو ابهام برای شروع زندگی خوب نیست. می‌گوید یا این‌جا باش یا آن‌جا.آه.اما بعضی شهرها را باید «میانه» صدا زد.میانِ گذشته و بعد.میانِ منِ قبلی و منی که شاید فردا، کنار بوسفور، کمی بیشتر شبیه خودم شود.</description>
                <category>Who Are You When No One Is Looking</category>
                <author>Who Are You When No One Is Looking</author>
                <pubDate>Wed, 11 Feb 2026 15:09:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان آن‌یکی گروهان</title>
                <link>https://virgool.io/@LIMINALCRAFT/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%86-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%88%D9%87%D8%A7%D9%86-tavxg7i33m94</link>
                <description>قربان!ما به جنگ نیامده‌ایم؛ ما آمده‌ایم اطاعت کنیم. جنگ فقط بهانه است.در این‌جا فکر کردن تخلف است و پرسیدن، خیانت.فرمانده نمی‌شنود، چون حقیقت نظم را به‌هم می‌زند.سرباز نمی‌بیند، چون دیدن یعنی انتخاب، و انتخاب یعنی گناه.دشمن همیشه وجود دارد؛ اگر نباشد، ساخته می‌شود.اول می‌کشیم، بعد دنبال دلیل می‌گردیم.اگر دلیلی پیدا نشد، دستور را جایگزین می‌کنیم.خشونت خطا نمی‌کند؛ فقط اجرا می‌شود.ما همیشه در آماده‌باش کامل‌ایم؛نه برای دفاع، برای تداوم.نابودی نزدیک است، فقط معلوم نیستنابودیِ چه‌کسی.جهت‌ها تابع درجه‌اند.شمال آن‌جاست که انگشت اشاره می‌کند.عقب‌نشینی نام دیگر عقل استو عقل در این‌جا مرخصی ندارد.دشمن از پشت حمله می‌کند،پس ما به جلو می‌دویم؛چون اعتراف از مرگ بدنام‌تر است.وقتی بپرسند مقصر که بود،پاسخ آماده است: آن یکی.آن یکی گروهان، آن یکی صدا، آن یکی انسان.این‌جاهمه مسئول‌اند.و هیچ‌کس پاسخ‌گو نیست.</description>
                <category>Who Are You When No One Is Looking</category>
                <author>Who Are You When No One Is Looking</author>
                <pubDate>Tue, 10 Feb 2026 12:16:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیاده شدن در دامنه‌ی واقعیت</title>
                <link>https://virgool.io/@LIMINALCRAFT/%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-ox0iualm0ezo</link>
                <description>بعد از یک عمر، از قطار پرسرعت خیال پیاده می‌شوم.عینک ایده‌آل‌گرایی‌ام را کنار می‌گذارم، وزن سنگینِ آرزوهایی که به دلایل مختلف هرگز در اولویت قرار نگرفتند را از شانه‌هایم زمین می‌گذارم و پاهایم را محکم روی خاک سفت می‌گذارم.به‌جای دست‌وپا شکستن برای بالا رفتن و رسیدن به قله‌ها، جایی روی همین دامنه‌ی پهن و کم‌ارتفاعِ واقعیت، بساطم را پهن می‌کنم. وقتش رسیده در سکوت و مکث، نفس تازه کنم.اینجا که ایستاده‌ام، دیگر نه چیزی آن‌طور که فکر می‌کردم شکوهی ابدی دارد، نه هر ورطه‌ای آن‌قدرها تیره و هولناک است.این‌جا خاکستری‌تر و ساده‌تر از تصویرهای محبوب ذهن من است، اما دست‌کم دیگر از بام‌های بلند پرت نمی‌شوم.پایین‌تر که می‌آیی، دیدن آسان‌تر می‌شود.آدم‌ها، بیشترشان نه کاملاً دوست‌اند و نه مطلقاً دشمن؛ دوست و دشمن، اغلب لبه‌های تیزِ نادانی‌اند.من حالا دنبال فاصله‌های درست می‌گردم.عشق، چیزی‌ است منعطف و بی‌شکل، که نمی‌شود در قالب تعریف جا داد.نفرت، بیشتر شبیه زندانی تنگ است.چیزهایی که در اولویت نبودند، پایان جهان نیستند؛و موفقیت‌ها، معمولاً با شادی‌هایی کوتاه‌مدت می‌آیند.همیشه می‌شود بهتر شد.همیشه چیزهایی برای دیدن و فهمیدن هست؛چیزهای کوچک،چیزهای زیبای کوچک.آن‌ها دلم را گرم می‌کنند،و قلبم روشن‌ترین چیزی‌ است که در این جهان دارم.</description>
                <category>Who Are You When No One Is Looking</category>
                <author>Who Are You When No One Is Looking</author>
                <pubDate>Mon, 09 Feb 2026 13:52:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یافتم.</title>
                <link>https://virgool.io/@LIMINALCRAFT/%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%85-o2ndjuyjgkwr</link>
                <description>در ایران عاشق و مجنون یک پسرِ «افغان» شدم. میخواهم با او ازدواج کنم، تشکیل خانواده دهیم و آینده ام را بسازم. یکی از جامعه مهندسان فحاشی‌ ملی‌ست. آپشن‌هایی ازین اوف‌برانگیزگیزاننده‌تر؟ 🌝فحش ندهد چه می‌تواند در این اوضاع کیری بدهد؟ البته شازده‌افغان برای من فقط لیس می‌زند. چون نگاش کرده‌ام و نگام‌ کرده‌ است. ازون «نگا‌»ها. چون بقیه بش گفتن براشون اخ و پیفه. پسش زدن. بد‌عنقی می‌کنه شوهرم، فاک نشون میده. 🖕حالا جدای ازینکه حرف‌های روز درباره موضوع بالا نیست 😬 جداً چه احساسی داری از اینکه با این خانواده ماندی و ساختی؟ 🙄 پدر عشق هنوز در حال سوختنه؟</description>
                <category>Who Are You When No One Is Looking</category>
                <author>Who Are You When No One Is Looking</author>
                <pubDate>Sun, 08 Feb 2026 15:28:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنرِ بیان؛ یک ذهن خلاق چگونه خودش را بیان می‌کند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@LIMINALCRAFT/%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%90-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-jw83wciuvyel</link>
                <description>بعضی وقت‌ها حس می‌کنم مغزم مثل یک اتاق شلوغ است. روی دیوارش کلمه‌ها آویزان‌اند، روی زمین تصویرها پخش شده‌اند، و یک موسیقی نامعلوم هم از جایی پخش می‌شود که نمی‌دانم کجاست. من وسطش ایستاده‌ام و فقط دارم فکر می‌کنم: اصلاً من چطور خودم را بیان می‌کنم؟با کلمه؟ با تصویر؟ یا با همان سکوت‌های نصفه‌نیمه‌ای که بعدش آدم می‌گوید «منظورم این نبود»؟می‌دانم کلمه و عمل یکی نیستند. بارها حرف زده‌ام و هیچ اتفاقی نیفتاده. بارها هم کاری کرده‌ام که نتوانستم توضیحش بدهم. تصویرها، عجیــب ماندگارند. یک عکس، یک صحنه، یک نگاه؛ سال‌ها در حافظه می‌ماند، وقتی جمله‌ها مدت‌هاست گم شده‌اند. با این حال، کلمه وقتی درست ادا می‌شود، وقتی بالاخره صدایش درمی‌آید، می‌تواند تعادل را ایجاد کند. انگار تصویر و کلمه، هرکدام یک پای لنگ‌اند و فقط کنار هم راه می‌روند.جالب است که انسان اول نقاش بود بعد نویسنده. اول دیوار غار را خط‌خطی کرد، بعد جمله ساخت. شاید برای همین است که بعضی ذهن‌ها هنوز تصویری فکر می‌کنند. بعضی آدم‌ها جهان را می‌بینند، بعضی می‌خوانند، بعضی حساب می‌کنند. یکی با عدد حرف می‌زند، یکی با بدنش، یکی با دست‌هایی که موقع صحبت مدام هوا را می‌شکافند. من خودم وقتی موسیقی گوش می‌دهم، ناخودآگاه دنبال شعرم. یکی دیگر فقط می‌رقصد. هیچ‌کدام غلط نیست، فقط ترجمه‌های مختلف یک احساس‌اند.مسئله اینجاست که این روزها ترجمه زیاد شده. آن‌قدر زیاد که مغز بی‌حوصله است. پیام، تصویر، ویدئو، اعلان. تمرکزکردن مثل یک عضله‌ی فرسوده است. قبلاً فکر می‌کردم حواسم پرت می‌شود چون سستی از من است. بعد فهمیدم نه، مغز هم فرسوده می‌شود. مثل کامپیوتری که صدها تب را هم‌زمان باز گذاشته‌ای. طبیعی است هنگ کند. طبیعی است فراموش کند وسط کدام فکر یا جمله بوده.شب‌ها اما، وقتی چشم‌هایم را می‌بندم، زندگی‌ام را با کلمه روایت می‌کنم. نه با تصویر. نه با فیلم. با جمله‌های ناقص. با «اگر طور دیگری بشود». با «بعدش چه کنم؟». شاید چون کلمه برای من راه فکر کردن است، نه فقط راه گفتن و برون‌ریزی.همه می‌گویند تمرکز کن. ذهن‌آگاه باش. نفس بکش. مانیفست باثبات بساز. ورزش کن. حق هم دارند. ولی کمتر کسی می‌گوید تمرکز نتیجه‌ی دیسیپلین است، نه برعکسش. نظم از تصمیم‌های کوچک می‌آید. از این‌که امروز فقط همین یک کار را انجام بدهم. از این‌که حواسم پرت شد. خودم را سرزنش نکنم، فقط برگردم.انضباط، آن هیولای ترسناک روی سقف بالای سرت در این لحظه نیست. بیشتر شبیه یک چارچوب ساده است که اجازه می‌دهد ذهن، آزادانه‌تر پرسه بزند. فقط آدم‌های منضبط آزادند. و این را دونده‌ها خوب می‌دانند. چون انرژی‌شان را خرج جنگ با بی‌نظمی نمی‌کنند.من هنوز بین کلمه و تصویر گیر کرده‌ام. هنوز گاهی نمی‌دانم بهترین راه بیانم کدام است. هنوز ذهنم می‌پرد. هنوز تمرکزم کامل نیست. با این وجود همین نقص‌ها، همین ناتمامی‌ها، خودِ بیان‌اند. چیزی نیستند که باید پنهان شوند. چیزهایی هستند که باید صادقانه گفته شوند.هنر از جایی شروع می‌شود که دانستن تمام می‌شود. هنر چیست؟ بلند فکر کردن، بدون این‌که وانمود کنیم همه‌چیز را بلدیم. صادق بودن، با فکرهای ناتمام. جرأتِ بلند اندیشیدن، حتی با جمله‌های شکسته‌ی یک ایران. عریان فکر کردن، بدون قطعیت. </description>
                <category>Who Are You When No One Is Looking</category>
                <author>Who Are You When No One Is Looking</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 18:58:37 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>