<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های LURMALI HORROR</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@LURMALI.horror</link>
        <description>Lurmali – a global, innovative horror style, created by lurmali horror</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 06:57:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4330937/avatar/MIG6Je.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>LURMALI HORROR</title>
            <link>https://virgool.io/@LURMALI.horror</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ایا او خودکشی کرد ،کشته شد یا زنده است؟؟؟؟</title>
                <link>https://virgool.io/@LURMALI.horror/%D8%A7%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-nyjdmga5xcrm</link>
                <description>lurmali horrorدر ششم ژوئیه ۲۰۱۹، جفری اپستین دوباره بازداشت شد.اما این بازداشت با گذشته فرق داشت.این بار پرونده در نیویورک بود.اتهام‌ها فدرال بودند.و دادستان‌ها گفتند اپستین بین سال‌های ۲۰۰۲ تا ۲۰۰۵ شبکه‌ای از قربانیان کم‌سن‌وسال را در نیویورک و فلوریدا مورد سوءاستفاده قرار داده است.نام او دوباره تیتر اول رسانه‌ها شد.اما این بار، دیگر ماجرا فقط یک پرونده قدیمی نبود.این بار، جهان داشت نگاه می‌کرد.اپستین در دادگاه حاضر شد.وکلایش تلاش کردند او با وثیقه آزاد شود.اما دادستان‌ها مخالفت کردند.آن‌ها گفتند او خطر فرار دارد.گفتند ثروت، ارتباطات و منابع مالی‌اش می‌تواند باعث شود از عدالت دور بماند.در نهایت، دادگاه با آزادی او مخالفت کرد.اپستین به بازداشتگاه فدرال منهتن منتقل شد.مرکز اصلاح و نگهداری متروپولیتن نیویورک.جایی که قرار بود تا زمان دادگاه در آن بماند.اما او هرگز به دادگاه نرسید.در روزهای بازداشت، فشار روی پرونده بیشتر و بیشتر شد.رسانه‌ها هر روز جزئیات تازه‌ای منتشر می‌کردند.قربانیان امیدوار بودند بالاخره صدایشان در دادگاه شنیده شود.بسیاری منتظر بودند ببینند اپستین چه خواهد گفت.چه نام‌هایی مطرح خواهد شد.چه اسنادی رو خواهد شد.و آیا این بار، پرونده واقعاً تا انتها پیش می‌رود یا نه.اما داخل زندان، وضعیت اپستین هم زیر نظر بود.گزارش‌هایی درباره نگرانی از وضعیت روحی او وجود داشت.در یک مقطع، او تحت مراقبت ویژه قرار گرفت.بعدتر، از آن وضعیت خارج شد.اما طبق گزارش‌های رسمی بعدی، در مدیریت، نظارت و نگهداری او در زندان، شکست‌های جدی رخ داد.و همین شکست‌ها، یکی از مبهم‌ترین و جنجالی‌ترین شب‌های پرونده را رقم زد.شب نهم اوت ۲۰۱۹.اپستین در سلول خود بود.قرار بود تحت نظارت باشد.قرار بود زندانیان به‌صورت منظم بررسی شوند.اما بعداً مشخص شد مأموران زندان وظایف نظارتی خود را درست انجام نداده بودند.برخی ثبت‌ها درست انجام نشده بود.برخی دوربین‌ها مشکل داشتند.و اپستین برای ساعت‌هایی بدون نظارت کافی مانده بود.صبح دهم اوت ۲۰۱۹، او را در سلولش بی‌جان پیدا کردند.چند هفته بعد از بازداشت دوباره.قبل از اینکه دادگاه اصلی برگزار شود.قبل از اینکه قربانیان در دادگاه فدرال با او روبه‌رو شوند.قبل از اینکه بسیاری از سؤال‌ها پاسخ بگیرند.خبر مرگ اپستین مثل انفجار در رسانه‌ها پیچید.مقام‌های رسمی اعلام کردند علت مرگ، خودکشی بوده است.اما برای افکار عمومی، همین پاسخ کافی نبود.چون پرونده اپستین از ابتدا با ابهام، قدرت، پول، توافق‌های پنهانی و نام‌های بزرگ گره خورده بود.حالا مردی که بسیاری فکر می‌کردند رازهای مهمی می‌داند، پیش از دادگاه مرده بود.و همین، سؤال‌های تازه‌ای ساخت.چرا نظارت کافی انجام نشد؟چرا دوربین‌ها مشکل داشتند؟چرا او تنها مانده بود؟چرا کسی که این‌قدر پرونده‌اش حساس بود، آن‌طور که باید محافظت نشد؟گزارش‌های رسمی بعداً از خطاها و کوتاهی‌های جدی در زندان گفتندگفتند کارکنان زندان وظایفشان را درست انجام نداده بودند.گفتند این شکست‌ها باعث شد اپستین فرصتی پیدا کند تا به زندگی خود پایان دهد.اما حتی با این توضیحات، شک و تردید از بین نرفت.چون برای بسیاری از مردم، پرونده اپستین فقط یک پرونده جنایی نبود.پرونده‌ای بود که به قدرت وصل بود.به ثروت وصل بود.به آدم‌هایی وصل بود که نامشان در حاشیه‌ها شنیده می‌شد.و وقتی چنین مردی قبل از دادگاه می‌میرد، طبیعی است که سؤال‌ها زنده بمانند.مرگ اپستین، پرونده را نبست.برعکس.آن را پیچیده‌تر کرد.قربانیان دیگر نمی‌توانستند او را در دادگاه ببینند.دیگر نمی‌توانستند مستقیم با او روبه‌رو شوند.دیگر فرصتی نبود که او زیر فشار دادگاه، مجبور به پاسخ دادن شود.اما یک چیز باقی ماند.اسناد.شهادت‌ها.پرونده‌های مدنی.نام‌هایی که در رفت‌وآمدها دیده شده بودند.و زنی که سال‌ها در کنار او حضور داشت:گیسلین مکسول.بعد از مرگ اپستین، نگاه‌ها آرام‌آرام به سمت او برگشت.چون اگر اپستین دیگر زنده نبود، شاید کسانی که اطرافش بودند هنوز جواب‌هایی داشتند.مرگ اپستین پایان داستان نبود.بلکه پایان فصل اول بود.فصلی که از یک شکایت در پالم‌بیچ شروع شد.به یک توافق جنجالی رسید.سال‌ها زیر سایه قدرت و سکوت ماند.و سرانجام، در یک سلول در منهتن، قبل از رسیدن به دادگاه، با مرگ او متوقف شد.اما حقیقت متوقف نشد.چون سؤال اصلی هنوز زنده بود:اپستین تنها بود؟یا فقط چهره‌ای از شبکه‌ای بزرگ‌تر بود؟و اگر رازهای او با مرگش دفن شد…دچه کسانی هنوز آن رازها رامی‌دانستند؟ادارد...</description>
                <category>LURMALI HORROR</category>
                <author>LURMALI HORROR</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jul 2026 03:00:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنی که قربانی جنایات اپستین در کودکی بود</title>
                <link>https://virgool.io/@LURMALI.horror/%D8%B2%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D9%BE%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-v52mdrkwnrty</link>
                <description>lurmali horrorhttps://youtu.be/fptB2sY17B8?si=kf43cAw6qmGbn2HFسلام دوستای خوبم برای دیدن ویدیو کامل به کانال https://youtube.com/@lurmali_horror?si=cLjx8BaagBnrA38gمراجعه کنید .💀💀💀💀💀♣️این داستان درباره جزیره شیطانی اپستین و فسادقدرتمندان و سیاستمداران است که در آن هرنوع فساد از جمله کودک ازاری وجود داری </description>
                <category>LURMALI HORROR</category>
                <author>LURMALI HORROR</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jul 2026 00:35:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جزیره شیطان وحشت (جفری اپستین)jeffrey epstein</title>
                <link>https://virgool.io/@LURMALI.horror/%D8%AC%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%81%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D9%BE%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%86-zudpubtmryml</link>
                <description>سلام دوستای خوبمسریال جفری اپستین بارگذاری شد در یوتیوب.سریال عروس جن قسمت اخر هم گذاشته شد.خوشحال میشم نظرات خودتون رو داخل کانال یوتیوب به ادرس https://youtube.com/@lurmali_horror?si=AJ_bY6M2N8NjONzIکامنت کنید.دوستدار شما lurmali horror</description>
                <category>LURMALI HORROR</category>
                <author>LURMALI HORROR</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 20:14:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عروس جن ها</title>
                <link>https://virgool.io/@LURMALI.horror/%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3-%D8%AC%D9%86-%D9%87%D8%A7-fowpozzqmbz4</link>
                <description>سلام دوستان خوبم من مدتی در خدمتتون نبودممن در اینجا فعالیت خواهم داشت اما چون کانال یوتیوب رو راه اندازی کردم خوشحال میشم اونجا هم در کنارم باشینسابسکرایب کنید و حمایت اینجا رو در یوتیوب ازم داشته باشینممنون میشم ازتون در یوتیوب منتظرتون هستم عزیزانادرس کانال www.youtube.com/@lurmali_horror</description>
                <category>LURMALI HORROR</category>
                <author>LURMALI HORROR</author>
                <pubDate>Mon, 29 Dec 2025 18:58:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منوی نفرین شده«وقتی اتاق تصمیم می‌گیرد»</title>
                <link>https://virgool.io/@LURMALI.horror/%D9%85%D9%86%D9%88%DB%8C-%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%AF%D9%87%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D8%AF-buwmfm9mck2l</link>
                <description>lurmali horrorسایهٔ مردی که همیشه پشت پله‌ها منتظر بود، آرام از تاریکی جدا شد. قدم‌هایش نه صدا داشت و نه وزن، اما حضورش آن‌قدر سنگین بود که انگار هوای زیرزمین را فشرده می‌کرد. چراغ زرد سقف روی صورت استخوانی‌اش لرزید و چشم‌های فرو رفته‌اش مثل دو گودال، نور را بلعیدند.شمارهٔ ۷ کنار دیوار خشکش زده بود. زنجیرهای دستش هنوز از ورودش به زیرزمین می‌لرزیدند. حضورش آرام، اما پرقدرت بود؛ انگار لحظه‌ای همهٔ زیرزمین را کنترل می‌کرد.راهروی باریک انتهای زیرزمین با نور سقف‌های فلزی لرزان، چشم را می‌خسته کرد. دیوارها پر از خطوطی بودند که شبیه اعداد و علامت بودند، اما نه دقیق؛ انگار کسی تلاش کرده چیزی را بین عدد و نشانه ثبت کند.در آهنی انتهای راهرو با صدای خشک باز شد و سرمایی بیرون زد که ذهن را کند می‌کرد. شماره ۷ اولین قدم‌هایش را برداشت و وارد اتاق اصلی شد.اتاق بزرگ نبود، اما حس می‌شد نفس می‌کشد. نور زرد و سرد از سقف می‌تابید، بدون هیچ چراغی مشخص. وسط اتاق سکویی از سنگ تیره قرار داشت و اطراف آن گوشت‌های تازه روی تخته‌های آماده برای بردن به رستوران دیده می‌شد. بوی خون و آهن لحظه‌ای سرگیجه‌آور بود و تمام بدن را می‌لرزاند.شماره ۷ ایستاد و نگاهش به سکوی سنگی و گوشت‌ها دوخته شد. حرکتش آرام، اما سنگین بود؛ انگار هر قدمش با وزن ترس و اضطراب همراه بود. زنجیرهای دستش صدا دادند، هر صدا با سکوت اتاق ترکیب شده و حسی غیرقابل توصیف ایجاد کرد.سایه‌ای روی سکو جمع شده بود؛ نه سایهٔ یک نفر، نه سایهٔ یک شیء، بلکه موجودی بدون فرم مشخص که حضورش تهدیدکننده بود. نور از سقف بر روی سایه افتاد و آن را کشیده و عمیق کرد، انگار از بالا تا زمین ریشه می‌بافت.شماره ۷ نفسش را حبس کرد و قدمی به جلو برداشت. نگاهش با سکوی سنگی و گوشت‌های تازه تلاقی کرد؛ لحظه‌ای که هیچ حرکتی نمی‌توانست او را آماده کند. بدنش لرزید و زنجیرها با حرکتش صدای خفیفی تولید کردند، اما او باز هم جلو رفت، با همان آرامش سنگین و وحشت‌آور.کنار اتاق ایستاده بود و نمی‌توانست چشم از او و سکوی سنگی بردارد. نگاه کردن کافی بود تا حس شود زیرزمین زنده است و اتاق اصلی، فراتر از ترس فیزیکی، یک نیروی بی‌رحم و خاموش دارد.شماره ۷ نزدیک‌تر شد، و سایه روی سکو آرام تکان خورد. لرزش هوا، نور لرزان سقف و صدای خفیف زنجیرها همه با هم ترکیب شدند. سایه انگار او را می‌شناخت و حضورش را به او یادآوری می‌کرد.در همان لحظه فهمیده شد که اتاق اصلی، با گوشت‌های تازه، سکوی سنگی و سایهٔ مرموزش، چیزی فراتر از هر کابوس معمولی است؛ جایی که بعد از ورود، هیچ‌کس بدون تاثیر باقی نمی‌ماند.شماره ۷ ایستاد، زنجیرها آرام به زمین کشیده شدند و نگاهش سکوی سنگی و گوشت‌های آماده را بررسی کرد. سکوت سنگین شد، فقط لرزش نور سقف و صدای خفیف خزش روی سنگ باقی مانده بود.اتاق اصلی، با گوشت‌ها و سایهٔ ناشناخته، آماده بود تا هر قدم بعدی را تحت نظر بگیرد. و شماره ۷، برای اولین بار، وارد این واقعیت شد.قسمتهای قبلی بارگذاری شده :قسمت اول _منوی غذایی نفرین شده https://vrgl.ir/D0wW9قسمت دوم _منوی غذایی نفرین شده https://vrgl.ir/mu3Rbقسمت سوم _منوی غذایی نفرین شده https://vrgl.ir/olR99قسمت چهارم _منوی نفرین شده https://vrgl.ir/gObwrقسمت پنجم_منوی نفرین شدهhttps://vrgl.ir/UzbtKقسمت ششم_منوی نفرین شده https://vrgl.ir/51NkgLurmali — Where Fear Becomes Art.From the whisper of madness to the silence before the scream,every story is a descent — not into darkness,but into the truth hiding beneath it.«لورمالی – ترس‌هایی که واقعی‌اند، روایت‌هایی که ذهن را تسخیر می‌کنند.» lurmali.ai....lurmali horror</description>
                <category>LURMALI HORROR</category>
                <author>LURMALI HORROR</author>
                <pubDate>Thu, 04 Dec 2025 22:14:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منوی نفرین شده گوشت انسان((برادر کوچکتر آشپز روانی ))</title>
                <link>https://virgool.io/@LURMALI.horror/%D9%85%D9%86%D9%88%DB%8C-%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%DA%AF%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%A2%D8%B4%D9%BE%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-grvxyebg0exn</link>
                <description>منوی نفرین شدهlurmali horror &quot;برادر کوچک‌تر&quot;دیوارهای زیرزمین همیشه سرد بودند، اما آن شب سرمای دیگری روی پوست می‌خزید.مهمان شماره ۷ هنوز در گوشهٔ اتاق چمباتمه زده بود، زنجیرهای بسته‌ش روی سنگ‌ها خط می‌کشید. نگاهش بی‌احساس بود؛ انگار نه به من، نه به زنجیر، نه به تاریکی… هیچ اهمیتی نمی‌داد. انگار به بودنش بدهکار نبود.رفتم سمتش، نه برای دلداری… برای این‌که بفهمم چرا این‌قدر آرام است.گفتم: «از کی اینجایی؟»چشمانش را بالا آورد؛ سرد، بی‌رنگ.زمزمه کرد: «من؟… من مهمان نیستم.»قبل از اینکه بفهمم منظورش چیست، صدای قدم‌ها از پله‌های آهنی پیچید. همان قدم‌های سنگین همیشگی نبود. کسی با ریتم متفاوت می‌آمد.چراغ ضعیف سقف سوسو زد.پله‌ها ترک خوردند.مردی صاف‌قامت وارد شد. چشم‌هایش ریز بود و یک لبخند نصفه روی صورتش چسبیده بود. ناخن‌هایش بلند بود، لباسش تمیزتر از همهٔ کسانی که این‌جا دیده بودم.برای لحظه‌ای فکر کردم مشتری جدید است.اما مهمان شماره ۷ زیر لب گفت: «این همونه… همونی که همه ازش حساب می‌برن.»مرد به من نگاه کرد. نه مثل آدمی که زندانی‌اش را می‌سنجد؛ بیشتر شبیه کسی که دارد صاحب یک وسیلهٔ تازه می‌شود.با صدای آرامی گفت:«بالا داشتی با برادرم حرف می‌زدی؟»برادرش؟فهمیدم از چه حرف می‌زند. مرد لاغر اندام، همان کسی که خودم فکر می‌کردم صاحب رستوران است… فقط ویترین بود.صاحب واقعی، تصمیم‌گیر، کسی که زیرزمین را اداره می‌کرد… همین مرد بود.از پله‌ها صدای دیگری آمد. آشپز.همان آشپزی که همیشه پرخاشگر بود، همیشه از همه حساب نمی‌برد.اما حالا، به محض دیدن مرد جدید، سرش را پایین انداخت. حتی سعی نکرد نفس‌هایش را بلند بکشد.مرد جدید به او گفت: «شماره هفت آماده‌ست؟»آشپز فقط با یک تکان کوچک سر جواب داد و عقب رفت، مثل حیوانی که می‌ترسد نزدیک شود.مرد رو به من کرد.«تو هنوز نمی‌دونی چرا اینجایی، ولی زودتر از همه می‌فهمی.»چشم‌هایش روی پیشانی مهمان شماره ۷ ثابت ماند؛ جایی که علامت 7 با خراش‌های عمیق حک شده بود.گفت: «برادرم فکر کرد این یکی ممکنه زیادی دوام بیاره. اشتباه کرد. این شماره فقط برای من معنا داره.»مهمان شماره ۷ برای اولین بار لرزید.نه زیاد… فقط اندازهٔ یک پلک.اما همین کافی بود.نشانه‌ای که هیچ‌کدام از ما نداشتیم.مرد نزدیک‌تر آمد، آن‌قدر که نفسش را حس کردم. بوی هیچ‌چیز نمی‌داد؛ نه عرق، نه ترس، نه خون.این بی‌بو بودنش بیشتر از هر چیز می‌ترساند....«قرار نیست همهٔ برادرا شبیه هم باشن…»این را گفت و انگشت سردش را روی دیوار کشید.«یکی‌شون مردم رو سیر می‌کنه… یکی‌شون مردم رو انتخاب می‌کنه.»چراغ دوباره سوسو زد.صدای زنجیرها بلند شد.مرد برگشت سمت پله‌ها و آرام گفت:«امشب، فقط یکی‌تون می‌ره مرحلهٔ بعد.»پله‌ها زیر پاهایش ناپدید شدند.زیرزمین دوباره ساکت شد.اما حالا دیگر هیچ‌چیز شبیه چند دقیقه قبل نبود.                                             ........................................................................قسمتهای قبلی بارگذاری شده :قسمت اول _منوی غذایی نفرین شده https://vrgl.ir/D0wW9قسمت دوم _منوی غذایی نفرین شده https://vrgl.ir/mu3Rbقسمت سوم _منوی غذایی نفرین شده https://vrgl.ir/olR99قسمت چهارم _منوی نفرین شده https://vrgl.ir/gObwrقسمت پنجم_منوی نفرین شدهhttps://vrgl.ir/UzbtKLurmali — Where Fear Becomes Art.From the whisper of madness to the silence before the scream,every story is a descent — not into darkness,but into the truth hiding beneath it.«لورمالی – ترس‌هایی که واقعی‌اند، روایت‌هایی که ذهن را تسخیر می‌کنند.» lurmali.ai....lurmali horror</description>
                <category>LURMALI HORROR</category>
                <author>LURMALI HORROR</author>
                <pubDate>Thu, 27 Nov 2025 20:56:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منوی نفرین شده____قربانی جدید ۷</title>
                <link>https://virgool.io/@LURMALI.horror/%D9%85%D9%86%D9%88%DB%8C-%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%AF%D9%87%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%DB%B7-xxl2d6nk7vya</link>
                <description>lurmali horror          قربانی جدید 7صدای در با خش‌خشی عجیب باز شد، نه مثل در معمولی، بلکه صدایی از اعماق تاریکی زیرزمین.قلبم تند می‌زد، و هر نفس مثل سنگی سنگین روی سینه‌ام بود، اما نمی‌توانستم نگاه نکنم.در باز شد و سایه‌ای با پیشانی خراشیده وارد زیرزمین شد، دست‌هایش زنجیر بسته و هر حرکتش صدای خشنی روی خاک سرد می‌انداخت.او مستقیم به گوشه‌ای خزید، بدون ترس یا عجله. انگار دنیا برایش هیچ اهمیتی نداشت، شبیه کسانی که هیچ‌کس انتظارشان را نمی‌کشد. زیرزمین تاریک و نم گرفته بود و هر نفس ترکیبی از رطوبت، خاک و ترس را به ریه‌هایم می‌فرستاد. قطره‌های آب از سقف می‌چکیدند، صدای زنجیرها با ضربان قلبم هماهنگ می‌شد، و سایه‌ها مثل موجوداتی زنده اطرافمان حرکت می‌کردند.عدد ۷ روی پیشانی او در نور کم زیرزمین برق می‌زد، نه به شکل عددی ساده، بلکه مثل علامتی نفرین‌شده که توجه هر بیننده‌ای را به خود جلب می‌کرد. نگاهش به من دوخته شد، خالی و سرد، اما پر از چیزی که انگار هزاران سال در تاریکی زیرزمین مانده بود. نگاهش هشدار می‌داد: این مکان هیچ رحمی ندارد.صدای خش‌خش دیگری از دیوار آمد. مهمان جدید بدون هیچ هراسی سرش را چرخاند. قلبم لرزید. هر حرکت او دقیق و حساب‌شده بود، گویی زیرزمین و تاریکی آن را می‌شناسد و عدد ۷ حکمتی در وجودش دارد.سکوت سنگینی فضا را پر کرد؛ فقط زنجیرها و نفس‌هایمان شنیده می‌شد. او از جایش بلند شد و به سمت گوشه‌ای تاریک رفت، دست‌هایش را روی دیوار گذاشت و ترک‌ها انگار شروع به حرکت کردند. حس کردم چیزی روی شانه‌ام می‌نشیند، اما وقتی برگشتم، هیچ نبود. مهمان جدید بدون توجه به ترس من ایستاده بود، حضورش زیرزمین را زنده کرده بود و علامت ۷ روی پیشانی‌اش مانند نشانه‌ای نفرین‌شده می‌درخشید.چشمانش دوباره به من دوخته شد و انگشتانش را به سمت من گرفت. دست‌هایی که هنوز زنجیر بسته بودند. پیام خاموشی منتقل شد: «اینجا هیچ چیزی تحت کنترل تو نیست.»ناگهان، صدای نفس‌های سنگین و خفه‌ای از عمق زیرزمین آمد. مهمان جدید دست‌هایش را بلند کرد. انگار چیزی را فرا می‌خواند. من هیچ جرأتی برای تکان خوردن نداشتم؛ تنها می‌توانستم به او نگاه کنم و بفهمم که این مکان هیچ‌کس را رها نمی‌کند، حتی کسانی که فکر می‌کنند آماده‌اند.صدای زنجیرها، نفس‌های عجیب و سایه‌های تاریک زیرزمین، با حضور او و علامت ۷ روی پیشانی‌اش ترکیب شدند و کابوسی زنده ساختند، کابوسی که روی پوست و استخوانم حک خواهد شد و هیچ فراری از آن نیست.قسمتهای قبلی بارگذاری شده :قسمت اول _منوی غذایی نفرین شده https://vrgl.ir/D0wW9قسمت دوم _منوی غذایی نفرین شده https://vrgl.ir/mu3Rbقسمت سوم _منوی غذایی نفرین شده https://vrgl.ir/olR99قسمت چهارم -اصطبل خون     https://vrgl.ir/gObwrLurmali — Where Fear Becomes Art.From the whisper of madness to the silence before the scream,every story is a descent — not into darkness,but into the truth hiding beneath it.«لورمالی – ترس‌هایی که واقعی‌اند، روایت‌هایی که ذهن را تسخیر می‌کنند.» lurmali.ai....lurmali horror</description>
                <category>LURMALI HORROR</category>
                <author>LURMALI HORROR</author>
                <pubDate>Thu, 20 Nov 2025 22:17:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منوی نفرین‌شده – اصطبل خون (قسمت چهارم)</title>
                <link>https://virgool.io/@LURMALI.horror/%D9%85%D9%86%D9%88%DB%8C-%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%E2%80%93-%D8%A7%D8%B5%D8%B7%D8%A8%D9%84-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-zqi8ibu316wq</link>
                <description>منوی نفرین‌شده – قسمت چهارمبا چشمان از حدقه بیرون زده فقط نگاهم می‌کند، با خنده‌ای چندشناک.از ترس بیدار می‌شوم. نفس در سینه‌ام گیر کرده، نه فقط از وحشت، بلکه از بویی که فضا را پر کرده؛ بوی نم، زنگ فلز و چیزی شبیه گوشت مانده. سقف کوتاه است و لامپ زردی که از سیمی آویزان است، با هر نسیم خفیف تاب می‌خورد و سایه‌ها را روی دیوار پخش می‌کند. دیوارهایی که انگار پوست دارند.از دور صدایی می‌آید؛ بع‌بع گوسفندی که نمی‌دانم زنده است یا فقط پژواک چیزی قدیمی است.قدم برمی‌دارم. زمین زیر پا نرم است، میان گل و خون لخته‌شده. قلاب‌های زنگ‌زده از سقف آویزانند، و چکمه‌ای وارونه در گوشه‌ای آرام تکان می‌خورد. سعی می‌کنم نگاه نکنم.یادم نمی‌آید چطور اینجا رسیدم. آخرین تصویر، همان مرد لاغر بود… و نوری قرمز که خاموش شد.روی دیوار جمله‌ای با رنگ تیره نوشته شده:«اینجا ته جهنمه»حروفش شبیه رد ناخن روی سنگ‌اند.در انتهای اصطبل، در چوبی نیمه‌باز است. پشتش نور کدر و مه‌آلودی دیده می‌شود. جلو می‌روم. صدای زنجیر از سقف می‌آید. ناگهان سایه‌ای از پشت ستون جدا می‌شود—مرد لاغر.اما نه مثل قبل. حالا لباس سفید و اتو‌کرده‌ای به تن دارد. موهایش صاف و براقند. دندان‌هایش یک‌دست سفید و براق. هیچ لکه‌ای روی پوستش نیست، حتی در این زیرزمین نمناک. تمیزی‌اش از حد طبیعی فراتر رفته، مثل سایه‌ای درون نور استریل.چاقویش را از روی میز برمی‌دارد. لبخند می‌زند، دندان‌هایش در نور لرزان می‌درخشند.«پدرم همیشه می‌گفت غذا مقدسه… مخصوصاً وقتی از خودت باشه.»چاقو را روی دستمال سفید پاک می‌کند. هیچ لکه‌ای رویش نیست، اما وسواسش ادامه دارد. حرکاتش آرام است، مثل جراحی که با خودش موسیقی می‌نوازد.«اون حیونا رو می‌کشت… اما من راه بهتری پیدا کردم. اون بیرون رو تمیز می‌کرد، من درون رو.»نزدیک‌تر می‌آید. بوی صابون و خون با هم در هوا قاطی می‌شوند. دیوارها و زمین گل‌آلودتر به نظر می‌رسند، انگار حضورش خودش عامل فساد است.دفترچه‌ای از جیب بیرون می‌آورد و روی میز می‌گذارد.«بنویس. با خط خودت. تمیز و خوانا.»نگاه می‌کنم. دفترچه چرمی خیس است. روی جلدش نصفه نوشته شده: منو... خانواده.صفحه‌ای را باز می‌کنم. اسامی پشت سر هم نوشته شده‌اند. زیر بعضی‌ها فقط یک جمله:«بازگشته.»یکی از نام‌ها آشناست — دوستم، کسی که دیدم روی زمین افتاده بود. کنار نامش فقط نوشته: منتظر سرویس بعدی.صدای پارچه از پشت سرم می‌آید. می‌چرخم — هیچ‌کس نیست. اما لامپ محکم‌تر تاب می‌خورد. از سقف قطره‌ای قرمز روی شانه‌ام می‌افتد.بالا را نگاه می‌کنم. سوراخ‌های کوچکی در سقف است. از یکی‌شان مایع تیره‌ای می‌چکد. بوی آهن و نم.مرد آرام می‌گوید:«بیداری‌های بیشتری هست... خوش اومدی به خونه‌ی اصلی.»لبخندش کش می‌آید، پوست چهره‌اش می‌لرزد و زیرش لایه‌ای سفید دیده می‌شود، چهره‌ای دیگر.«اینجا ملک پدرمه. اون شروع کرد، من ادامه دادم. حالا نوبت توئه.»چاقویش را روی میز می‌گذارد و دفترچه را به سمت من هل می‌دهد.«هر اسمی که بنویسی، زنده می‌مونه… اما با تو.»دست‌هایم می‌لرزد. قلم از خون خیس است.اولین حرف را که می‌نویسم، صدای گوسفندها تغییر می‌کند—بع‌بع تبدیل به ناله‌ی انسان می‌شود.نور می‌لرزد. هوا سنگین می‌شود.کلمه‌ای ناقص روی صفحه مانده: نام من.مرد لاغر می‌خندد.«ببین؟ حالا منو کامل شد.»نفس در سینه‌ام گیر می‌کند. صداها در هم می‌پیچند.زنجیرها در تاریکی صدا می‌دهند. لامپ زرد آخرین‌بار چشمک می‌زند و خاموش می‌شود.سکوت. فقط صدای قطره‌ای که از سقف می‌چکد.با قدم‌هایی آرام نزدیک می‌شود؛ دست‌هایم را با زنجیری محکم می‌بندد ,زنجیری که انگار دست‌های زیادی را لمس کرده است. با لبخندی سرد می‌گوید: «بازی بس است. باید برگردم رستوران. اما باز هم می‌بینمت.»چاقویش را برمی‌دارد و عقب می‌رود. «گوشتا تموم شده انگار... ولی دیگه فرقی نمی‌کنه.»نور خاموش می‌شود. من در تاریکی فرو می‌روم.حرف اخرش در فضا مدام برام تکرار میشد«گوشتا تموم شده انگار... ولی دیگه فرقی نمی‌کنه.»و تنها ماندم با ترسی که تا مغز استخوانم را .................قسمت اول _منوی غذایی نفرین شده https://vrgl.ir/D0wW9قسمت دوم _منوی غذایی نفرین شده https://vrgl.ir/mu3Rbقسمت سوم _منوی غذایی نفرین شده https://vrgl.ir/olR99Lurmali — Where Fear Becomes Art.From the whisper of madness to the silence before the scream,every story is a descent — not into darkness,but into the truth hiding beneath it.«لورمالی – ترس‌هایی که واقعی‌اند، روایت‌هایی که ذهن را تسخیر می‌کنند.» lurmali.ai</description>
                <category>LURMALI HORROR</category>
                <author>LURMALI HORROR</author>
                <pubDate>Thu, 13 Nov 2025 21:35:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منوی غذایی نفرین شده(گوشت انسان)</title>
                <link>https://virgool.io/@LURMALI.horror/%D9%85%D9%86%D9%88%DB%8C-%D8%BA%D8%B0%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%AF%D9%87%DA%AF%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-njna2a7sjuhk</link>
                <description>lurmali.ai منوی گوشت انسانیمنوی آخر – کابوس قرمز(قسمت سوم)قدم‌هایم لرزان روی کف خیس افتاد. قطرات آب سقف، با صدایی مثل چکیدن خنجر، روی زمین می‌ریختند. نور قرمز کم‌رنگی از شکاف در نیمه‌باز می‌تابید، و سایه‌ها روی دیوارها مثل موجوداتی زنده، کشیده و وحشی، حرکت می‌کردند.دوستم را نگاه کردم؛ نبود. فقط صدای نفس‌های خودش را از دور حس می‌کردم، اما هیچ اثری از او نبود. انگار به هوا حل شده بود.به گوشه‌ای رسیدم که میز فلزی چیده شده بود. بشقاب‌هایی رویش قرار داشتند؛ تمیز، مرتب، اما بوی گوشت تازه… واقعی… هر نفس را با خود می‌کشید و مغزم را می‌سوزاند. کنار هر بشقاب کارت کوچکی سفید چسبیده بود:&quot;مهمان ویژه شماره ۵&quot;نگاه کردم به مچم؛ چیزی خراشیده شده بود. عدد «۶».خونم به جوش آمد. هنوز هم زنده بودم. هنوز می‌توانستم نفس بکشم… اما هر ثانیه حس می‌کردم چیزی در سایه‌ها مرا دنبال می‌کند.صدای خنده‌ای آرام و کش‌دار از انتهای دالان پیچید. برگشتم. مرد لاغر، همان لبخند کش‌دار و چشمان سرد، ایستاده بود. دستش را بلند کرد و چاقویش را روی فلز کشید؛ صدایی تیز و شکننده که انگار مغزم را خرد می‌کرد.«خوش اومدی به منوی آخر.»قدم برداشت. حرکتش دقیق و آرام بود، اما هر قدمش وحشتناک‌تر از ضربه‌های چاقویش.«می‌دونی خاص‌ترین طعم چیه؟ اونیه که هنوز امید داره…»زمین زیرم نرم شد. هر قدم که برمی‌داشتم، حس می‌کردم دیوارها نفس می‌کشند و مرا ثبت می‌کنند. سایه‌ها نزدیک‌تر شدند، بلند و خمیده، مثل شکارچیانی که طعمه‌شان را حس می‌کنند.چیزی از پشت در کوچک جنبید. نور قرمز لرزانی بیرون می‌تابید. نزدیک شدم. چیزی شبیه دوستم روی زمین افتاده بود، اما پوستش خراشیده و لبخند خشک و غیرانسانی روی صورتش بود.قلبم به شدت می‌کوبید. حرکت می‌کردم، ممکن بود او را از دست بدهم. یا خودم قربانی شوم.ناله‌ها، جیغ‌ها، صدای چاقو روی فلز—همه در ذهنم پیچیده بودند، اما به نظر می‌رسید محیط زنده‌تر از همیشه بود. دیوارها، زمین، حتی سقف، هر بخش از این مکان زنده و فعال بود.مرد لاغر نزدیک شد، نگاهش بی‌روح، چاقویش آماده.«فرار وجود نداره… فقط بیداری‌های بیشتر.»نفسم بند آمد. قطره‌های آب روی سقف، ضربان قلبم را دو برابر کرده بودند.روی زمین خزیدم. حس کردم کف، پوست زنده‌ای است که هر حرکت مرا حس می‌کند. دست‌هایم در آن فرو رفتند، هر قطره خون روی زمین با ریتم قلبم هماهنگ می‌شد.به جلو خزیدم، و روی میز دیگری کارت سفید دیگری دیدم:&quot;ویژه‌ترین مزه امشب&quot;چشم‌هایم را بستم. نفس عمیق کشیدم. وقتی باز کردم، خودم روی زمین افتاده بودم و اطرافم پر از سایه‌های متحرک بود؛ هرکدام منتظر قدم بعدی من.بوی خون، ترس و مرگ همه‌جا بود. حتی مرد لاغر، با همان لبخند کش‌دار و چاقوی براق، حالا حس می‌کردم تحت تأثیر چیزی قرار گرفته که حتی او نمی‌توانست کنترلش کند.صدای فلز روی فلز دوباره آمد. مرد از سایه بیرون زد. چاقویش را بالا برد، آماده برای ضربه‌ای که شاید هیچ‌وقت نرسید.اما سایه‌ها بیشتر شدند. موجوداتی که هیچ شکلی نداشتند، اما با هر حرکت، جسم و جان مرا لمس می‌کردند.چشمانم را بستم و نفس‌هایم را شمردم. وقتی باز کردم، دیدم روی تخته گوشت کنار دیوار، خطوط تازه‌ای حک شده‌اند. کارت‌ها یکی یکی روی زمین افتاده‌اند: ۷… ۸… ۹…در همان لحظه، حس کردم دیوارها لرزیدند. بوی خون تازه شدیدتر شد. ناله‌ها در گوشم همزمان با ضربان قلبم بالا و پایین می‌رفتند.مرد لاغر زمزمه کرد:«قسمت بعد… منو تازه‌ست…»و با لبخند کش‌دارش، دوباره در سایه‌ها محو شد.با این حس، فهمیدم که هنوز راه فراری وجود ندارد. هنوز زنده بودم، اما این زنده بودن فقط به معنای ادامه کابوس بود.هر قدمی که برمی‌داشتم، سایه‌ها نزدیک‌تر می‌شدند. هر نفس، بوی خون، بوی مرگ و بوی امید شکست‌خورده را با خود می‌آورد.در انتهای دالان، در نیمه‌باز، نور قرمز چشمک زد. سایه‌ها کشیده و خمیده، منتظر حرکت بعدی من بودند.و من… می‌دانستم که این تازه آغاز منوی آخر است.قسمت اول _منوی غذایی نفرین شده https://vrgl.ir/D0wW9قسمت دوم _منوی غذایی نفرین شده https://vrgl.ir/mu3Rb«آنچه دیدی، فقط روایت دیگری‌ست؛ اما حقیقت هنوز همان است.»«لورمالی – ترس‌هایی که واقعی‌اند، روایت‌هایی که ذهن را تسخیر می‌کنند.»              lurmali.ai</description>
                <category>LURMALI HORROR</category>
                <author>LURMALI HORROR</author>
                <pubDate>Sat, 08 Nov 2025 19:07:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منوی غذایی نفرین شده (منوی گوشت غیر احشام🫁)</title>
                <link>https://virgool.io/@LURMALI.horror/%D9%85%D9%86%D9%88%DB%8C-%D8%BA%D8%B0%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87-oh336gm1mzpk</link>
                <description>قسمت دوم (مهمانان ویژه)مه سنگین هنوز روی جاده چالوس خوابیده بود. هر نفس، سرد و سنگین، راه را به سختی باز می‌کرد. وقتی چشم‌هایم را باز کردم، تاریکی همه‌جا را پوشانده بود. کف خیس و سرد، دیوارهای نمناک و سقفی کوتاه که قطرات آب از آن می‌چکید، فضای اتاق را به یک تابوت زنده تبدیل کرده بود. بو… بوی خون تازه، با ته ماندگی گوشت خام، هنوز در هوا پراکنده بود. قلبم مثل یک طبل سنگین می‌کوبید و هر ضربه‌اش صدا را در کل دالان می‌پیچاند.دوستم کنارم به زحمت نفس می‌کشید. دیگری بی‌حرکت افتاده بود، فقط صدای خش‌خش دم و بازدمش شنیده می‌شد. دست‌هایم یخ زده بودند، اما سعی کردم بلند شوم. هر قدم که برمی‌داشتم، کف لغزنده و لیز بود و لکه‌های تیره‌ی خشک‌شده خون، مسیر را به کابوس تبدیل کرده بودند.صدای چیزی از انتهای دالان بلند شد، کشیده، آرام و حاکی از انتظار. قلبم به شدت لرزید، و نفس‌هایم بند آمد. سایه‌ای از دیوار گذشت و در نور کم، خطوط کشیده و خشنش مشخص شد. من می‌دانستم که او منتظر است… همان مرد لاغر با آن چشمان سرد و لبخند کش‌دار.همین که قدمی برداشتیم، صدای قطره آب از سقف تندتر شد، هر قطره مثل ضربه‌ای در مغزم فرو می‌رفت. صدای زمزمه‌ای همزمان با تپش قلبم، از دیوارها به گوشم رسید:«خوش آمدید… حالا منو واقعی شروع می‌شود.»نور ضعیف قرمز از ته دالان به ما می‌تابید. سایه‌ها با حرکت ما تغییر شکل می‌دادند، انگار دیوارها زنده بودند و هر حرکت ما را دنبال می‌کردند. هر نفس، هر حرکت، با لرزشی در اعماق مغزم پاسخ داده می‌شد.قدم‌هایمان لرزان بود. دوستم چیزی گفت، اما صدایش در فضا محو شد. چیزی در تاریکی حرکت کرد. سایه‌ای روی زمین افتاد، بلند و کشیده، به سمت ما می‌آمد. بوی آهن و خون تازه شدیدتر شد. بدنم یخ کرد. نمی‌توانستم تکان بخورم.بعد، صدای چاقو روی فلز آمد، آهسته و آهنگین، مثل موسیقی شکنجه. لرزش هوا را می‌توانستی حس کنی، هر ضربه چاقو مانند تیری در مغز می‌نشست. مرد لاغر، با همان آرامش غیرانسانی، ظاهر شد. روپوشش خون‌آلود بود، دست‌هایش لکه‌دار و چاقویی در دست داشت که هنوز براق بود، انعکاس نور قرمز روی تیغه‌اش چشم‌هایم را کور کرد.«نگران نباشید…» صدا زد، آرام و یخ‌آلود. «فقط می‌خوام مزه‌ی خاصی بسازم… چیزی که هیچ‌جا پیدا نمی‌شه.»او نزدیک شد. نگاه کردم، دیدم روی تخته گوشت کنار دیوار، تکه‌هایی چیده شده بودند. در نگاه اول شبیه گوشت حیوانی بودند، اما وقتی به جزئیات نگاه کردم، لکه‌های خال‌کوبی محو شده و آثار زخم روی پوست، حقیقت را آشکار کرد: این‌ها انسان بودند. معده‌ام پیچید و همه چیز چرخید.دوستم به لرزش افتاد. خواست فریاد بکشد، اما قبل از اینکه صدا بیرون بیاید، مرد به سمتش رفت و چاقو را بالا برد. نفس‌هایمان حبس شد، دیوارها نزدیک‌تر شدند، تاریکی تنگ‌تر شد. سایه‌های اطراف ما شروع کردند به حرکت؛ انگار ما را از هر زاویه نگاه می‌کردند، هر حرکتمان ثبت می‌شد.نفس‌هایمان با هم قاطی شد و صداهای ناله ضعیف از اتاق‌های مجاور شنیده می‌شد. بدنم بی‌حس شده بود، اما مغزم به شدت فعال بود، هر جزئیات کوچک را ثبت می‌کرد: صدای آهن روی فلز، لرزش زمین زیر پا، بازتاب نور قرمز روی دیوار خیس، و سایه‌هایی که هر لحظه تهدیدآمیزتر می‌شدند.مرد لاغر نزدیک شد و دستش را روی شانه‌ام گذاشت. سرمای دستش از سرما و مرطوب بودن محیط هم بیشتر بود و همزمان وحشتناک. به آرامی گفت:«غذا باید از ترس زاده بشه… از درد واقعی. اون موقعه‌ست که مزه‌اش جاودانه می‌شه.»من روی زمین افتاده بودم و نگاه می‌کردم. خون روی فلز می‌چکید و بوی آهن، مغز مرا سوزانده بود. ناله‌ها، جیغ‌ها و نفس‌های بریده‌ی با هم قاطی شد، ریتمی از وحشت ساخته بود که هیچ‌وقت فراموش نخواهم کرد.دیوارها تاریک‌تر شدند. سایه‌ها نزدیک‌تر شدند. لحظه‌ای چشم‌هایم را بستم و وقتی باز کردم، کسی دیگر کنارم نبود. تنها بودم، در حالی که بدنم به لرزه افتاده بود. صدای چاقو هنوز در گوشم می‌پیچید. قطره‌های آب روی زمین ضربه می‌زدند و ذهنم را پر از تصاویر شکنجه می‌کرد.با حرکتی نامطمئن، به سمت دالان حرکت کردم. هر قدم صدا می‌داد و با هر صدا، احساس می‌کردم او ما را دنبال می‌کند. از پشت دیوار، صدای خنده آرام و کش‌دار مرد لاغر شنیده شد. گویی مستقیماً در مغزم نجوا می‌کرد:«هیچ جا فرار نداری… همه چیز تحت کنترل منه…»یک لحظه برق نور قرمز تابید و سایه‌های روی دیوارها به شکل بدن‌هایی با حرکت‌های غیرطبیعی درآمدند. حس کردم آن‌ها زنده‌اند و به من خیره شده‌اند، هر کدام یک قربانی احتمالی دیگر. لب‌هایم خشک و ترک خورده بودند، اما نمی‌توانستم حتی جیغ بزنم.هر قدم که برداشتم، بوی خون تازه شدیدتر شد. من و دوستم، بی‌حرکت و خیره، مانند مومیایی‌هایی در زمان گیر کرده بودیم. مرد لاغر نزدیک شد، چاقویش را روی فلز کشید و صدایی به شدت تیز ایجاد کرد که گوش‌هایمان را سوزاند. نگاهش به ما ثابت بود و در همان لحظه، زمان متوقف شد؛ ذهنم فقط روی یک چیز متمرکز بود: زنده ماندن.دیگر هیچ نور طبیعی نبود. فقط سایه‌ها و صدای قطره‌های آب باقی مانده بودند. تنفس‌های ما با هم قاطی شده بود و هر نفس، مثل شنیدن ضربان قلب درون گوش، وحشت را دو برابر می‌کرد. مرد لاغر دور شد، اما سایه‌اش روی دیوارها باقی ماند و انگار هر حرکت ما را زیر نظر داشت.لحظه‌ای فکر کردم که شاید خواب باشد، شاید ذهنم دچار توهم شده باشد. اما وقتی نگاه کردم، روی کف اتاق یک تکه گوشت تازه با خال‌کوبی محو شده افتاده بود و بوی خون، حتی از فاصله دور، مغزم را به لرزه انداخت.چند ساعت یا چند دقیقه بعد، نمی‌دانم، اما وقتی دوباره به هوش آمدم، همه چیز خاموش بود. اتاق تاریک، نمناک و مرطوب بود. صدای نفس‌های خودم و قطره‌های آب تنها صداهای موجود بودند. سایه‌ها هنوز حرکت می‌کردند، هر بار که چشم‌هایم را باز می‌کردم، تصویر تازه‌ای از وحشت در مقابل من ظاهر می‌شد.در گوشه‌ای از اتاق، تکه‌ای از پوست انسان روی تخته فلزی افتاده بود. هنوز مرطوب و تازه بود، بوی خون، آهن و گوشت، حس زنده بودن و شکنجه را همزمان منتقل می‌کرد. دست‌هایم یخ زده بودند، اما نمی‌توانستم از آنجا چشم بردارم.و درست در آن لحظه، صدای آرام اما کش‌دار مرد لاغر، از تمام جهات، ذهنم را پر کرد:«همه چیز آماده‌ست…»“A seemingly ordinary restaurant hides a deadly secret. Every dish on the menu brings more than just taste—horrifying consequences await those who dare to eat. Enter a world of dark cinematic horror and paranormal suspense from the Lurmali Horror Universe.”قسمت اول _منوی غذایی نفرین شده[https://vrgl.ir/D0wW9]🩸 فالو کن تا هر شب با داستانی روبه‌رو شی که آخرش، واقعاً پایان نداره.</description>
                <category>LURMALI HORROR</category>
                <author>LURMALI HORROR</author>
                <pubDate>Thu, 06 Nov 2025 20:30:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت سوم – پایان نهایی نفرین(آخرین ماسک در کوچه های هالووین)</title>
                <link>https://virgool.io/@LURMALI.horror/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-%E2%80%93-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%B3%DA%A9-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D8%A7%D9%84%D9%88%D9%88%DB%8C%D9%86-ifibyniilcq2</link>
                <description>🎭 آخرین شب در خانه‌ی ماسکهر چرخه‌ای جایی تمام می‌شود…اما بعضی پایان‌ها، از لحظه‌ی آغاز، مرگ را در خود دارند._______________________________________________________________یک سال گذشت.از شبی که خواهرم وارد آن خانه شد و دیگر برنگشت.پلیس گفت گم شده، مردم گفتند دیوانه شده.اما من می‌دانم او هنوز آنجاست.در همان خانه‌ی متروکه‌ای که همیشه از پنجره‌هایش نفس سرد بیرون می‌آمد.امشب برگشتم تا پیدایش کنم.برای فهمیدن.خانه درست مثل خاطره‌ای از مرگ است؛ زنده، اما پوسیده.دست روی دیوار که می‌کشم، گرد و غبار مثل نفسِ کسی که پنهان شده، بلند می‌شود.چراغ قوه را روشن می‌کنم. نور روی کف چوبی می‌لغزد، و سایه‌ها مثل موجوداتی بی‌نام، عقب می‌روند.اتاق‌ها بوی خاک و خون خشک‌شده می‌دهند.همه چیز ساکت است، مگر صدای ضربان قلبم.پله‌ها را بالا می‌روم. ردّ پاهایی محو، روی خاک جا مانده. ردهایی که به اتاقی در انتهای راهرو می‌رسند.دستم را روی در می‌گذارم. چوب سرد است. نفس می‌کشم و وارد می‌شوم.در وسط اتاق، ماسکی افتاده. همان که در عکس‌های پرونده دیده بودم.ترک‌خورده، با چشم‌هایی خالی.به آن خیره می‌شوم. حس می‌کنم نگاهم می‌کند.زمزمه‌ای در فضا می‌پیچد. آرام، اما واضح:«تو دیر کردی...»بدنم یخ می‌زند.نور چراغ قوه می‌لرزد.از ته اتاق سایه‌ای می‌گذرد.صدا می‌آید — صدایی که صدای خواهرم است.«من هنوز اینجام...»می‌چرخم. کسی نیست.اما هوا سنگین‌تر می‌شود.در آینه‌ی ترک‌خورده کنار دیوار، تصویری از او را می‌بینم.ایستاده پشت سرم، با همان لباس شبی که ناپدید شد.اما چشم‌هایش دیگر انسانی نیستند.زمزمه می‌کند:«نفرین تموم نمی‌شه... تا یکی جاشو بگیره...»می‌فهمم چرا برگشتم.خانه منو صدا می‌کرد، نه خواهرم.برای پر کردن جای خالی او.ماسک روی زمین لرزید. تکه‌هایش آرام از هم جدا شدند.نور سردی از شکافش بیرون زد، و سایه‌ها از گوشه‌های اتاق خزیدند.چشم‌هایم را بستم — اما صدها صدا در ذهنم پیچید:زن‌ها، مردها، کودکانی که قبلاً اینجا بودند.همه با صدایی واحد فریاد زدند:«رهایمان کن!»چراغ قوه افتاد. نورش چرخید و روی دیوارها پخش شد.در آینه، خودم را دیدم.اما آن چشم‌ها… دیگر مال من نبودند.ارواح درونم می‌لولیدند.دست‌هایم می‌لرزید.و درونم پر از صدای نفس‌های دیگران بود.در همان لحظه فهمیدم، پایان فقط با مرگ می‌آید.مرگی آگاهانه.پله‌ها را بالا رفتم.باد از شکاف سقف می‌وزید، بوی خاک و باران را با خودش می‌آورد.پرده‌ها در باد پیچیدند و سایه‌ها دنبال من آمدند.روی پشت‌بام ایستادم.آسمان بی‌نور بود، مثل آینه‌ای از خاکستر.زیر پایم، تمام آن سال‌هایی که با ترس زندگی کرده بودم، فرو ریختند.لبخند زدم — برای اولین بار بدون وحشت.صدایی درونم گفت:«مرسی...»قدم برداشتم.و سقوط کردم.باد، صورت و موهایم را به عقب کشید.زمان کش آمد.با خودم زمزمه کردم فقط در سقوط، نفرین تموم می‌شه.زمین نزدیک شد.صدای استخوان‌ها، صدای رهایی.بعد سکوت.از بدنم نوری بیرون زد. سفید، آرام.از دهان، از چشمان، از پوست.ارواح بیرون ریختند — ده‌ها، صدها.مثل پرنده‌هایی از مه.آزاد شدند، بالا رفتند.خانه لرزید. و بعد آرام گرفت.صبح، باران بارید.نور سرد از پنجره‌های شکسته افتاد روی کف اتاق.ماسک شکسته، هنوز آنجا بود.بی‌حرکت. با لبخندی ترک‌خورده.نفرین تمام شده بود.اما اگر کسی دوباره آن ماسک را لمس کند...شاید همه چیز از نو آغاز شود.این فقط یک داستان نیست.....یک هشدار واقعیه.هربار کسی این متن رو تا آخر بخونه,ماسک یه لحظه بیدار میشه.......☠️____________________________________قسمت اول – نفرین ماسک https://vrgl.ir/p7SfYقسمت دوم – نفرین ماسک https://vrgl.ir/UMc66🩸 فالو کن تا هر شب با داستانی روبه‌رو شی که آخرش، واقعاً پایان نداره.</description>
                <category>LURMALI HORROR</category>
                <author>LURMALI HORROR</author>
                <pubDate>Wed, 05 Nov 2025 22:18:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>🩸 پایان نزدیک است... | نفرین ماسک – قسمت پایانی فردا شب</title>
                <link>https://virgool.io/@LURMALI.horror/%F0%9F%A9%B8-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%B3%DA%A9-%E2%80%93-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7-%D8%B4%D8%A8-mjc1q8ws9o9o</link>
                <description>☠️پایان نزدیک است☠️🎭 پایان نفرین ماسک – فردا شبهر چرخه‌ای نقطه‌ای برای تمام شدن دارد…اما اگر پایان، فقط آغاز تازه‌ای باشد چه؟دو قسمت از «نفرین ماسک» را خوانده‌اید.حالا وقت آن رسیده که وارد آخرین مرحله شوید؛ جایی که مرز میان نجات و جنون، فقط به اندازه‌ی یک نفس فاصله دارد.🩸 فردا شب، قسمت سوم و پایانی منتشر می‌شود.آخرین قربانی تصمیمی می‌گیرد که مسیر همه‌ی ارواح را تغییر می‌دهد…پایانی که بسته می‌شود، اما شاید در ذهن شما باز بماند.👁‍🗨 منتظر باشید...LURMALI.AIقسمت اول – نفرین ماسک https://vrgl.ir/p7SfYقسمت دوم – نفرین ماسک https://vrgl.ir/UMc66🩸 فقط کسانی که پیج را دنبال کنند، راز پایان نفرین و دیگر داستان‌های تاریک را خواهند دید… آماده‌اید؟☠️</description>
                <category>LURMALI HORROR</category>
                <author>LURMALI HORROR</author>
                <pubDate>Tue, 04 Nov 2025 19:12:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>🎭 صدای قدم‌ها از پشت ماسک(آخرین نفس در کوچه های هالووین)</title>
                <link>https://virgool.io/@LURMALI.horror/%F0%9F%8E%AD-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D8%A7%D9%84%D9%88%D9%88%DB%8C%D9%86-hvqohwxlpi9p</link>
                <description>(قسمت دوم –ماسکی که در کوچه جا ماند )اگر قسمت اول ماسکی که در کوچه جا ماند را نخوانده‌ای، از [اینجا بخوان](https://vrgl.ir/p7SfY). 👇---------------------------------------------------------------------------------------------------🎃قسمت دومباران بند آمده بود، اما هوا هنوز سنگین و خیس بود.کلید را در قفل چرخاندم. در خانه، صدای ناله‌ای از ته ذهنم پیچید—نه واقعی، یا شاید واقعی بود؟خانه متروکه بود. دیوارها نمناک و سرد. بوی کپک و آهن خشک همه جا را پر کرده بود.قدم اولم روی کف خیس خورد، صدای تق‌تقش در سکوت بزرگ خانه پژواک شد.به سالن رسیدم. همه چیز بی‌حرکت بود. اما چیزی حس می‌کردم… چیزی که من را می‌دید.نور چراغ خیابان از پنجره‌ها می‌افتاد، لکه‌های زرد روی کف.و آن دایره‌ی سفید روی زمین… ماسک؟تَق… تَق…قدم‌ها؟ نه، من کسی نبودم که حرکت می‌کرد.سایه‌ای باریک و کوچک، پشت یکی از ستون‌ها، درست جایی که نور نمی‌رسید، کشیده شد.نفس‌ام گرفت. دستانم سرد شدند. قلبم از سینه بالا می‌رفت.نزدیک‌تر شدم. ماسک روی زمین بود، لبخند خشن و لکه‌ای خون خشک روی گوشه دهانش.انگشتانم لرزید، آن را برداشتم. سنگین بود، اما انگار چیزی درونش زندگی می‌کرد.صدای وزوز خفیفی از زیر ماسک آمد، شبیه نفس کشیدن موجودی که نه زنده بود، نه مرده.چرخیدم. هیچ‌کس نبود. اما سایه‌ای کوتاه از کنار دیوار گذشت، مثل قامت یک کودک.تَق… تَق…هر قدمش با قلبم هماهنگ بود.نفس نمی‌آمد. پاهایم خشک شده بودند، انگار زمین می‌خواست من را نگه دارد.به سمت آشپزخانه رفتم. سینک پر از لکه‌های خشک و بخار.ماسک را روی میز گذاشتم، اما انعکاسش در شیشه پنجره… چشم‌ها باز بودند. زنده و خندان.نفس‌ام بالا نمی‌آمد. دست‌هایم را روی ماسک گذاشتم. وزوز خفه‌ای از زیر پلاستیک پیچید، مثل چیزی که از بین دنیاها نفس می‌کشد.تَق… تَق… نزدیک‌تر شد. پشت سرم.گردن‌ام را چرخاندم. چیزی نبود. اما وقتی دوباره به پنجره نگاه کردم… سایه‌ای در انعکاس حرکت کرد، بلند شد، خم شد، لبخند زد.دست‌هایم یخ زده بودند. قلبم نمی‌خواست بایستد.ناگهان ماسک دوم روی میز زنده شد. لبخندش بازتر شد، بیش از حد واقعی، و صدای خنده‌ای خفه از آن بیرون خزید، شبیه فریاد روح در خانه‌ای متروکه.نفس‌ام قطع شد. پوست صورتم داغ شد، تاول زد. خون از لبه‌های ماسک چکه کرد.خانه به لرزه افتاد. پرده‌ها تکان خوردند. سایه‌ها… کوتاه، باریک، مثل کودکان بی‌چهره، از گوشه‌های تاریک خم شدند.هر بار که حرکت می‌کردند، ماسک روی زمین خود به خود حرکت می‌کرد، انگار چیزی نامرئی آن را هدایت می‌کرد.چشم‌هایم را بستم. صدای خنده در گوشم پیچید.وقتی باز کردم، خودم را دیدم—با ماسک روی صورت، و سایه‌ای پشت سرم، قامتش شبیه کودکی که هرگز وجود نداشته.قلبم ترکید. پاهایم از حرکت بازماندند.ماسک دوم دستش را بالا آورد… و گفت، صدای خفه و آرام:«یکی از ما شدی…»صبح روز بعد، مأموران از تماس همسایه مطلع شدند. خانه خالی بود.کف زمین خیس. ماسکی سفید روی میز. لبخندش کشیده، لکه خون خشک روی گوشه دهان.اما در شیشه کنار مبل، انعکاس ماسک باز بود.چشمانش زنده بودند.و سایه‌ای کوتاه از کنار آن گذشت—قد یک کودک.هر بار که باران می‌بارد، در همان کوچه بی‌نام، صدای خنده و نفس کشیدن چیزی فراطبیعی شنیده می‌شود.اگر خیلی گوش دهی، صدای آرامی در باد می‌شنوی:«یکی از ما شدی…»💀 اگر این بار ماسک را دیدی، نگاه نکن….قسمت اول – نفرین ماسک https://vrgl.ir/p7SfYقسمت دوم – نفرین ماسک https://vrgl.ir/UMc66قسمت اخر _نفرین ماسکhttps://vrgl.ir/4lLKG</description>
                <category>LURMALI HORROR</category>
                <author>LURMALI HORROR</author>
                <pubDate>Mon, 03 Nov 2025 20:15:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماسکی که در کوچه جا ماند(آخرین نفس در کوچه های هالووین)</title>
                <link>https://virgool.io/@LURMALI.horror/%D9%85%D8%A7%D8%B3%DA%A9%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%D8%AC%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D8%A7%D9%84%D9%88%D9%88%DB%8C%D9%86-pdayhayytgnt</link>
                <description>هالووینlurmali.ai🎃 «ماسکی که در کوچه جا ماند»باران از ساعت هشت شب قطع نشده بود.خیابان‌ها بوی نم گرفته بودند، و نور چراغ‌های زردِ خیابان شبیه تکه‌های کدر از خورشید مرده روی آسفالت افتاده بود.هالووین بود، اما در شهر من هیچ‌کس از این چیزها خوشش نمی‌آمد. ما نه بچه‌هایی داشتیم که با ماسک در بزنند، نه خانه‌هایی که بخواهند شکلات بدهند. با این حال، از بعدازظهر، صدای خنده‌های عجیب از کوچه پشت خانه می‌آمد.من تازه از شیفت شب بیمارستان برگشته بودم. خسته بودم. مغزم مثل گوشت سرد بود. فقط می‌خواستم دوش بگیرم و بخوابم.اما آن ماسک سفید را دیدم.دقیقاً روبه‌روی در خانه‌ام افتاده بود. یک ماسک پلاستیکی با لبخندی تا بناگوش. از آن‌ها که توی فیلم‌ها می‌زنند تا مردم را بترسانند. رویش گل‌ولای خشک بسته بود، و جای قطره‌های خون خشک در گوشه دهانش بود.اول فکر کردم بچه‌های همسایه شیطنت کرده‌اند، اما هیچ صدایی از آن کوچه نمی‌آمد.فقط صدای باران.خم شدم تا ماسک را بردارم. لحظه‌ای که لمسش کردم، سردی‌اش از پوست انگشتانم رد شد و حس کردم انگار نفس می‌کشد. پرت کردم روی زمین و عقب رفتم.خندیدم. از خستگی بود، از توهم بعد از یک روز طولانی. اما وقتی برگشتم سمت در خانه، صدای خش‌خشی از پشت سرم آمد.به آرامی برگشتم.ماسک سر جایش نبود.فکر کردم باید باد برده باشدش، اما هیچ نسیمی نمی‌آمد. فقط قطره‌های باران که با نظم عصبی و یکنواخت می‌ریختند.در را باز کردم و رفتم داخل.ساعت از دوازده گذشته بود. خانه ساکت بود، فقط صدای تق‌تق لوله‌ها از سقف می‌آمد. لباس‌هایم را عوض کردم، دوش گرفتم و وقتی برگشتم توی اتاق، پنجره نیمه‌باز بود.روی میز کنار تخت، همان ماسک بود.باورم نمی‌شد. نه رد پا بود، نه نشانه‌ای از ورود کسی. فقط آن ماسک با لبخند بی‌حرکتش زل زده بود به من.چند ثانیه فقط نگاهش کردم. بعد با عصبانیت گرفتمش و انداختمش بیرون از پنجره.به خودم گفتم فردا صبح می‌روم پایین و می‌اندازمش سطل زباله.اما صبح، خبری از ماسک نبود.نه توی کوچه، نه زیر پنجره. حتی رد افتادنش هم روی زمین نبود.به خودم گفتم حتماً کسی برداشته، و موضوع را فراموش کردم.سه شب بعد، درِ خانه‌ام را زدند.ساعت نزدیک دو بامداد بود. صدای کوبیدن آرام، منظم، درست مثل تیک‌تاک ساعت.پشت در کسی چیزی نمی‌گفت.از چشمی در نگاه کردم — هیچ‌کس نبود. فقط کوچه خیس و تاریک.دست را از روی در برداشتم و به عقب رفتم، اما صدای کوبیدن دوباره آمد. آرام. سمج. مثل کسی که مطمئن است باید جوابش را بدهی.به سمت آیفون رفتم.دوربین پایین ورودی را روشن کردم.در تصویر، فقط یک چیز بود: ماسک.وسط پله‌ها گذاشته شده بود. همان لبخند، همان جای خون خشک‌شده.اما این بار... چشم‌های پشت ماسک باز بودند. انسانی، واقعی. و مستقیم به لنز نگاه می‌کردند.صدای خنده‌ای از پشت تصویر آمد، آن‌قدر نزدیک که فکر کردم از داخل خانه می‌آید.برگشتم — هیچ‌کس نبود.نفس کشیدن خودم را هم نمی‌شنیدم.تا صبح چراغ را روشن گذاشتم. فردا صبح تصویر آیفون را دوباره نگاه کردم. ضبط‌شده بود.پنج ثانیه آخر ویدیو را که دیدم، قلبم ایستاد.در لحظه‌ای کوتاه، درست قبل از قطع شدن تصویر، ماسک آرام بلند شد، و چیزی در زیرش دیده شد — صورتی رنگ‌پریده، با لبخندی عیناً شبیه لبخند روی ماسک.از آن شب دیگر در آن خانه نماندم.هر بار که از آن کوچه رد می‌شوم، در تاریکی، حس می‌کنم صدای خنده‌ی کسی را می‌شنوم که دارد از پشت دیوار مرا نگاه می‌کند.و بوی نمِ آشنا، هنوز در هوای کوچه مانده است...🩸 ادامه‌ی این داستان هنوز گفته نشده...ماسکی که پیدا شد، گم شد، و دوباره برگشت.در قسمت دوم، می‌فهمی چه چیزی واقعاً زیر اون لبخند پنهان شده بود.اگر بوی نم و صدای خنده‌ای در تاریکی شنیدی، فقط بدون: هنوز تموم نشده...قسمت اول – نفرین ماسک https://vrgl.ir/p7SfYقسمت دوم – نفرین ماسک https://vrgl.ir/UMc66قسمت اخر _نفرین ماسکhttps://vrgl.ir/4lLKG</description>
                <category>LURMALI HORROR</category>
                <author>LURMALI HORROR</author>
                <pubDate>Mon, 03 Nov 2025 10:15:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوی نم در طبقه‌ی سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@LURMALI.horror/%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D9%86%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%B7%D8%A8%D9%82%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%D9%88%D9%85-dwurxl5zdqwg</link>
                <description>بوی نم در طبقه‌ی سومکاوه آخرین کارتن کتاب را روی زمین گذاشت و نشست. صدای پله‌های چوبی هنوز در گوشش می‌پیچید. ساختمان، با آن دیوارهای زرد و چراغ‌های لرزان راهرو، بوی خاک خیس می‌داد—نه از نوع بوی خوشایند بعد از باران، بلکه چیزی شبیه لباس نم‌گرفته‌ای که سال‌ها در کمد مانده باشد.پنجره را باز کرد. هوای عصر سنگین بود. در حیاط، پیرمردی با جارو به زمین می‌زد و هرچند دقیقه به بالا نگاه می‌کرد، انگار مطمئن نبود کاوه واقعاً وجود دارد. وقتی کاوه صدایش زد، فقط گفت: «لامپ طبقه‌ی سوم رو خاموش نکنید، برقش خرابه، خطرناکه.» و بعد به‌آرامی پله‌ها را پایین رفت.کاوه نمی‌خواست با کسی حرف بزند. بعد از طلاق، صدای آدم‌ها برایش مثل خش‌خش روی شیشه بود. فقط سکوت می‌خواست و کار. لپ‌تاپ را باز کرد، اما پیش از آنکه جمله‌ای ترجمه کند، چیزی شنید—صدایی ضعیف از بالا، مثل کشیده شدن چیزی روی زمین.سرش را بالا گرفت. سکوت.دوباره نشست. صدای دوم بلندتر بود، آهسته و خفه، انگار کسی روی موکت راه می‌رفت.او فقط دو طبقه زیر سقف بود. طبقه‌ی سوم، همان‌طور که پیرمرد گفته بود، بسته بود. درِ آن قفل شده و بعد از آتش‌سوزی چند سال پیش کسی آن‌جا نرفته بود. یا دست‌کم این را گفته بودند.آن شب تا دیر وقت بیدار ماند. ساعت سه صبح بوی نم شدیدی در اتاق پیچید، چنان تند که انگار خودش از درون پوسیده. پنجره را بست. هیچ فایده‌ای نداشت. بوی نم، بوی رطوبت خفه‌ی زیرزمین، از دیوارها بیرون می‌زد.صبح فردا، در راه‌پله دختری را دید که سطل زباله‌ای در دست داشت. موهایش را جمع کرده بود، نگاهش سرد و بی‌حالت.– سلام، من تازه اومدم.– می‌دونم.صدایش آرام بود، اما لب‌هایش تکان نمی‌خورد. کاوه لحظه‌ای مکث کرد.– طبقه‌ی چندمی؟– دوم. شما بالا؟– آره، زیر طبقه‌ی سوم.دختر نگاهش را بالا انداخت. چشم‌هایش لحظه‌ای لرزید.– شب‌ها زیاد بالا نرو. بوی نم اونجا خطرناکه.و قبل از اینکه او بتواند بپرسد یعنی چه، در آپارتمانش بسته شد.چند روز بعد، کاوه عادت کرد به بوی نم. یا شاید خودش را قانع کرد که عادت کرده. روزها می‌نوشت و شب‌ها به صداهای ریز سقف گوش می‌داد. گاهی سرفه‌ای، گاهی خنده‌ای کوتاه. یک شب ضبط‌صوتش را روشن گذاشت. صبح، وقتی به صدا گوش داد، چیزی شنید که باعث شد خون در رگ‌هایش یخ بزند.صدای خودش بود که نامش را زمزمه می‌کرد: «کاوه...»تنها نبود.پایین رفت تا با نادر، پیرمرد مدیر ساختمان، حرف بزند. نادر پشت پیشخوان زنگ‌زده‌ای نشسته بود و دفتر اجاره را ورق می‌زد.– آقای صادقی، طبقه‌ی سوم واقعاً بسته‌ست؟– از بیست سال پیش.– ولی صدا میاد...پیرمرد سرش را بلند نکرد.– اون طبقه زنده نیست، پسرجان. فقط نفس می‌کشه.کاوه حرفی نزد. حرف پیرمرد بیشتر به هذیان شبیه بود تا توضیح.در انباری زیر پله‌ها، چند جعبه‌ی خاک‌گرفته دید. یکی از آن‌ها باز بود، پر از عکس‌های نیم‌سوخته. چهره‌ی مردی، زنی، دختری نوجوان. در یکی از عکس‌ها دختر لباسی با گل‌های کوچک پوشیده بود—و عجیـب بود، شباهتش با لیلا (همان همسایه‌ی طبقه‌ی دوم) انکارناپذیر بود.وقتی شب شد، دوباره بوی نم شدت گرفت. صدای قطرات آب از بالا می‌آمد. در تاریکی، کاوه خودش را دید که از تخت بلند می‌شود و به راه‌پله می‌رود، بی‌آنکه تصمیم گرفته باشد. نور لامپ‌ها کم‌سو بود. دستش را روی نرده گذاشت؛ نرده سرد و خیس بود. بالا را نگاه کرد—درِ فلزی خاک‌گرفته‌ی طبقه‌ی سوم. دستش به‌صورت ناخودآگاه در جیبش رفت و چیزی لمس کرد: کلید زنگ‌زده‌ای که نمی‌دانست از کجاست.در قفل نبود. فقط بسته بود. وقتی بازش کرد، بوی نم به شکل موجی تیره به صورتش خورد. فضا تاریک بود، اما چشم‌هایش کم‌کم دیدند. دیوارها سیاه از دود، سقف ترک‌خورده، و کف خیس. وسط سالن صندلی فلزی زنگ‌زده‌ای بود که رویش جای نشستن کسی باقی مانده بود. صدایی از پشت سرش گفت: «برو پایین، کاوه.»برگشت، اما کسی نبود. صدای آب از گوشه‌ی اتاق می‌آمد. چیزی در تاریکی حرکت کرد—نه انسان، نه حیوان. فقط سایه‌ای که با شکل بدنش یکی شد و از پوستش گذشت.او عقب رفت، نفسش سنگین. در را بست و به پله‌ها دوید. پاهایش روی پله‌ها می‌لغزید، بوی نم در گلویش چسبید، سرفه‌اش گرفت. وقتی به طبقه‌ی دوم رسید، لیلا را دید که کنار دیوار ایستاده بود. چهره‌اش رنگ نداشت.– چرا رفتی اون بالا؟ نباید درو باز می‌کردی.– اونجا... کسی هست؟– نیست. فقط بوش مونده. بوی کسی که دیگه نیست. مادرم اونجا مرد.– تو... تو همون دختری از عکسی؟لبخند زد. لبخندی خسته، بدون گرما.– شاید. شاید هم تو داری منو اشتباه می‌بینی.او یک قدم نزدیک‌تر آمد. بوی نم از بدنش بلند شد، بوی دقیق همان طبقه. کاوه عقب رفت، اما پشتش دیوار بود. دختر آرام گفت:– هرکی بوی نم رو بشنوه، دیر یا زود با خودش قاطی می‌کنه.صبح روز بعد، ساختمان در سکوت بود. نادر با صدای همسایه‌ها بالا رفت. از سقف راه‌پله، قطرات آب چکه می‌کرد. درِ آپارتمان کاوه نیمه‌باز بود. داخل، لپ‌تاپ روشن، صفحه‌ی ترجمه‌اش سفید. هیچ‌کس آن‌جا نبود. فقط روی دیوار کنار پنجره، رد انگشت‌هایی مرطوب دیده می‌شد، کشیده تا سقف.پیرمرد نفس عمیقی کشید. هوا بوی نم می‌داد—اما این‌بار بویش تازه‌تر بود، شبیه تن آدمی که همین چند لحظه پیش از آب بیرون آمده باشد.از طبقه‌ی سوم صدای چکه‌ای دیگر شنید، آرام، منظم، شبیه نفس کشیدن.نادر نگاهی به بالا کرد، زیر لب گفت:– بعضی بوها یادشونه... هیچ‌وقت نمی‌رن.و همان لحظه، لامپ بالای سرش برای لحظه‌ای روشن و خاموش شد.پایین، صدای درِ فلزی انبار باز شد. بوی نم بالا زد، تازه‌تر، زنده‌تر.</description>
                <category>LURMALI HORROR</category>
                <author>LURMALI HORROR</author>
                <pubDate>Sat, 01 Nov 2025 12:25:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منوی غذایی نفرین شده___گوشت غیر احشام</title>
                <link>https://virgool.io/@LURMALI.horror/%D9%85%D9%86%D9%88%DB%8C-%D8%BA%D8%B0%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%AF%D9%87-h9hwibcykzpg</link>
                <description>منوی گوشت lurmali🎬 پارت اول – ماشین خراب و ورود به رستوران[صدای موتور خاموش، باد شدید، مه غلیظ، برگ‌های درختان روی شیشه]ماشین وسط جاده‌ی چالوس خاموش شد.مه غلیظ همه جا را پوشانده بود و چراغ‌ها حتی چند متر جلوتر را روشن نمی‌کردند.تلاش کردیم دوباره استارت بزنیم… اما هیچ اتفاقی نیفتاد.«هیچ سیگنالی هم نیست!» یکی از دوستانم با ترس گفت.تنها نور، تابلو زرد و لرزان رستوران بین‌راهی بود:«رستوران بین‌راهی – غذای داغ و تازه»چاره‌ای نبود…ماشین را رها کردیم و به سمت رستوران رفتیم.در باز شد…بوی تند گوشت و چیزی عجیب زد توی صورتمان.فضا تاریک و گرم بود…صدای چاقو و گاز روشن…و چشمان مرد لاغر پشت پیشخوان که انگار از اعماق مغزمان رد می‌شد.«خوش اومدین… منو مخصوص شما آماده‌ست.»وقتی لبخندش را دیدیم، همه چیز مثل یک کابوس شروع شد.🎬 پارت دوم – منوی نفرین‌شده و دالان تاریک[صدای قدم روی کف چوبی، مه خارج از پنجره، ضربان قلب سریع]داخل رستوران، نور کم و گرم چراغ‌های قدیمی فضا را پر کرده بود.روی میز یک منوی عجیب و قدیمی قرار داشت:سوپ مه‌آلودخوراک مخصوص شبنوشیدنی‌های تاریکیبی‌آنکه چیزی بپرسیم، مرد لاغر گفت:«امشب… انتخاب با شماست.»دوست‌مان با دست لرزان یک نوشیدنی برداشت.وقتی نوشیدیم… طعم آن عجیب بود.تلخ و شیرین با بویی که انگار تو را از زندگی جدا می‌کرد.چشمانمان سنگین شد…ساعت‌ها یا فقط ثانیه‌ها گذشتند، نمی‌دانم.و بعد… هوش آوردیم.روی زمین سرد و خیس افتاده بودیم.محیط تاریک و تنگ بود؛ دیوارها نمناک، سقف پایین و خیس از قطرات آب.هیچ نور و پنجره‌ای نبود.صدای قطره‌های آب روی زمین و نفس‌های خودمان تنها صداهایی بودند که می‌شنیدیم.«کجا هستیم؟» صدای لرزان یکی از ما از تاریکی پرید.اما هیچ جوابی نیامد…فقط نفس‌های سنگین و حس دیده شدن از سایه‌های اطراف.هر قدم که برمی‌داشتیم، دیوارها انگار تنگ‌تر می‌شدند…و سایه‌ها روی ما حرکت می‌کردند.صدای مرد لاغر، حالا انگار از تمام اطراف می‌آمد:«خوش آمدید… حالا منو واقعی شروع می‌شود.»🎬 پارت سوم – مواجهه با صاحب رستوران[صدای قطره آب، ضربان قلب سریع، نفس‌های لرزان]قدم‌هایمان لرزان بود…هر حرکت ما با سایه‌ها بازی می‌کرد.از انتهای دالان، نور کم‌سوی چراغی افتاد و ما را به سمت یک در چوبی هدایت کرد.صدای زمزمه‌ها واضح‌تر شد:«امشب… انتخاب‌های شما واقعی خواهد شد…»و بعد… چیزی دیدیم که هیچ‌گاه فراموش نمی‌کنیم.صاحب رستوران، مرد لاغر با چشمان سرد و لبخند کش‌دار، جلوی چشم ما یکی از تازه‌واردها را کشید و برد داخل اتاق تاریک.صدای ناله و جیغ خفیف از آنجا می‌آمد.بدن‌هایمان یخ زده بود و هیچ‌کدام جرأت حرکت نداشتیم.چاقویی تیز روی تخته گوشت می‌لغزید…خون، سایه‌ها و بوی تند گوشت با هم ترکیب شده بودند تا کابوسی زنده بسازند.هر حرکت او، هر برش، هر آماده کردن گوشت، برای منوی نفرین‌شده فردا بود.دوست‌مان دستم را گرفت، اما هیچ‌کدام نمی‌توانستیم نگاه‌مان را برداریم.هر نفس، هر لرزش زمین، حس می‌کردیم که نوبت ما هم ممکن است برسد…مرد لاغر، با همان لبخند کش‌دار، چشمانش را روی ما دوخت:«امشب… و فردا… شما هم جزوی از منو خواهید بود…»🎬 پارت چهارم – روز و منوی نفرین‌شده برای مشتریان[صدای آرام روز، پرنده‌ها، صدای مشتریان و صندلی‌ها]صبح شد و رستوران به ظاهر عادی به نظر می‌رسید.صدای مشتریان، گپ و خنده‌ها، همه چیز معمولی بود… اما ما می‌دانستیم چه خبر است.چرا نمی‌توانستیم کمک بخواهیم یا فریاد بزنیم؟چون دالان زیرزمینی پر از مانیتورهای کوچک بود.تصاویر زنده از خودمان، هر حرکت، هر نفس و حتی رفت و آمد مشتری‌ها در روز، روی صفحه‌ها ثبت می‌شد.و وحشت واقعی؟ روی همان مانیتورها، مرد لاغر سلاخی شب قبل را نشان می‌داد و آماده می‌کرد برای منوی نفرین‌شده.ما مجبور شدیم بنشینیم و تماشا کنیم.هر برش، هر صدای چاقو، هر جیغ خفیف دوباره جلوی چشمانمان زنده می‌شد.تصاویر ثابت می‌کردند: هیچ‌کس بیرون نخواهد شنید، هیچ کمکی نخواهد رسید و ما درون شبکه‌ی وحشت گرفتاریم.مشتریان بی‌خبر، با خوشحالی و اشتها غذا می‌خوردند… لقمه‌هایی از شب قبل.ترس و بی‌پناهی مغزمان را می‌بلعید…و هر بار که بشقاب جدیدی بیرون می‌رفت، سایه‌ها دوباره زنده می‌شدند، یادآوری می‌کردند که کابوس هیچگاه تمام نمی‌شود.قسمت دوم _منوی غذایی نفرین شده https://vrgl.ir/mu3Rbقسمت سوم _منوی غذایی نفرین شده https://vrgl.ir/olR99</description>
                <category>LURMALI HORROR</category>
                <author>LURMALI HORROR</author>
                <pubDate>Sat, 01 Nov 2025 11:56:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>