<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mira</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@LadayMira</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 06:39:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/52110/avatar/dXrf7G.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mira</title>
            <link>https://virgool.io/@LadayMira</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تمام شدم</title>
                <link>https://virgool.io/@LadayMira/%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%85-bnrmsvmaxj9n</link>
                <description>ادامه دادن بیهوده. رمقی نماندهنمیتوانم به آینده فکر کنم. آینده از آن من نیستنمیتوانم به گذشته فکر کنم. گذشته مرده استنمیتوانم به اکنون فکر کنم. اکنون در انتظار باور بودن به نبود شدن بسنده میکندو من بدون زمان در محور مکان گم شدممکانی که از آن من نیستو من تمام شدم</description>
                <category>Mira</category>
                <author>Mira</author>
                <pubDate>Tue, 11 Jun 2024 14:22:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای او</title>
                <link>https://virgool.io/@LadayMira/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%88-hsmcfevd4jk4</link>
                <description>ترس های ما ناگزیر به واقعیت تبدیل میشود.ترس از دست دادن.و به ناگاه اتفاق افتاد، و از دستش دادیم.فقدانش چنان دردناک است که نمیخواهم باور کنم که دیگر کنارم نیست. شور زندگی و عشق در او میجوشید و تا آخرین لحظات برای زندگی جنگید.بارِ رنجِ بزرگ کردن مرا به دوش کشید تا متوجه شوم که در کودکی چقدر محتاج در جوانی چقدر سرکش و در بزرگسالی چقدر قدردانش هستم.و حالا با رفتنش، دردِ نبودنش، خاطراتش و حسرت ها را به دوش کشم.در تصورم هم نمیگنجید روزی دیگر نباشد و دلم برای لحظه ای کنار هم چایی خوردن تنگ شود.و از آن لحظه که رفت با خود زمزمه میکنم:و رفت تا لب هیچو پشت حوصله نورها دراز کشیدو هیچ فکر نکردکه ما میان پریشانی تلفظ درهابرای خوردن یک سیبچقدر تنها ماندیم</description>
                <category>Mira</category>
                <author>Mira</author>
                <pubDate>Mon, 10 Jun 2024 21:24:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دست نوشته</title>
                <link>https://virgool.io/@LadayMira/%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-fci5d8plesip</link>
                <description>در بین جنگ و آواردربین هراس نومیدوار زندگی و مرگدر بین دردها و رنج هازندگی همچنان استوار میتازد و بودن خود را به رخ میکشدبودنی به عمق دست نکشیدن از زندگیجسارت زندگیو مسئولیتی که به عهده توستقدم به این دنیا و بودن در آن مسئولیتی عظیمی میطلبد که هرگز نباید فراموش کنیمواظب روح ها باشیم که آهسته بخار نشوند</description>
                <category>Mira</category>
                <author>Mira</author>
                <pubDate>Sun, 27 Feb 2022 21:57:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گیسوان</title>
                <link>https://virgool.io/@LadayMira/%DA%AF%DB%8C%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%86-b846ltz8pekj</link>
                <description>خوابش نمیبرد. تمام شهر خواب بودند ولی خوابش نمیبرد. به آن روز فکر میکرد. از این پهلو به آن پهلو شد و احساس کمبود موهایش حالش را بدتر کرد. آن روز جلوی آینه دو گیس بافته اش را با قیچی کوتاه کرده بود حالا هم پشیمان بود هم آرامش داشت. هجوم بی وقفه خشم و اندوه با گیس بافته اش معامله شد.وقتی به چهره کسی که دوستش داشت نگاه میکرد هیچ چیز نمیدید. انگار غریبه بودند. انگار که لحظه آشنایی وجود نداشت. انگار رهگذر کوچه هایی بودند که در آن هزاران نفر بهم برخورد کرده و بی اعتنا رد میشدند.نگاهی سردی انداخت. لحظه خداحافظی بود. به آرامی گفت: دوستت داشتم به اندازه کهکشان ها. خداحافظ. و رفت.</description>
                <category>Mira</category>
                <author>Mira</author>
                <pubDate>Sun, 11 Aug 2019 00:42:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درون آیینه-خویشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@LadayMira/%D8%AE%D9%88%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D9%86-npnq24xfktlt</link>
                <description>در آینه به خود نگریستم شخصی بود که شباهتی ژرف با خود درآن میدیدمبا چشم هاش زنده بودنم و مرده بودن خودش را گوشزد میکرد-راهیست که باید تنها پیموده شود- نه وجودت جاریست نباشی نمیتوانم-تو هیچگاه نیازی به من نداشتی-استواریم. سکوت بس نیست؟-گاه باید همچنان به سکوت ادامه دهی-تا کی؟-آنگاه که خوابی یا انگاه که در خلوت خود نشستی حضور مرا خواهی دید-احساس و تفکر در من حل شدن با خود چه کرده ای-سکوت در ژرف ترین سخنها نهفته است باور داری؟-با من چه کرده ای- در سکوت افکار جاریست؟-سکوت این بار فریاد خواهد شد-اگر فریاد کنی دیگر سکوت نیست و اگر سکوت نباشد حضور در جریان نخواهد بود-این چه بازیست دیگر-سکوت در کهکشان ها ست بنگر-اگر اینگونه بازی بود چرا پس آمدم- اگر میخواهی خوب ببینی همه چیز را کنار بگذار -خویشتن خویش را آرام کن نفس بکش-حال که با تو سخن میگویم آرام میشوم-چیزی که تو را متفاوت میکند همین دیدن و خرد است-پس راه را ادامه میدهم-در پس هر دیدن و پاکی چیزیست که تو بدست میاری -ممنون از بودنت که آرامشی ژرف دارد-من این بی انتهای ستارگان-دستت را به من بده تا بوی پرواز را نشانت دهم-من همیشه با تو تا اوج رفتم-از اندیشیدن رها شو</description>
                <category>Mira</category>
                <author>Mira</author>
                <pubDate>Tue, 11 Jun 2019 16:29:43 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>