<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سرزمین داستان های من</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Land_of_mystories</link>
        <description>&quot;نویسنده‌ای که عاشق خلق داستان‌های تاریک و پر رمز و راز است، با شخصیت‌هایی چندبعدی و دنیایی که میان نور و تاریکی در نوسان است، خوانندگان را به سفری هیجان‌انگیز می‌برد.&quot;</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 12:28:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3936008/avatar/IGZrPb.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سرزمین داستان های من</title>
            <link>https://virgool.io/@Land_of_mystories</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دیوانه در تاریکی-پارت ۱۳</title>
                <link>https://virgool.io/@Land_of_mystories/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B1%DB%B3-ui7bjfgfmias</link>
                <description>Written by Mahan jadidi باد سرد از میان شکاف‌های دیوارهای سیمانی مخفی‌گاه می‌وزید. هوایی خفه و نمناک، فضا را سنگین کرده بود. صدای برخورد گام‌های ماهان روی بتن خاموش و تاریک، با سکوت سنگینی همراه شده بود که مرگ لوسیا به‌جای گذاشته بود.آرون عقب‌تر ایستاده بود؛ نفس‌نفس‌زنان، زخم سطحی روی بازویش را با تکه‌ای پارچه بسته بود. ماهان، هنوز تکه‌ی سوخته‌ی گوشه‌ی پیراهن لوسیا را در مشت داشت. آن خنده‌ی همیشگی‌اش رفته بود. حالا فقط یک نگاه خالی، یک چهره‌ی سنگی و ساکت، و یک بغض فروخورده در گلویش جا داشت.ماهان &quot;اون... فقط یه قدم جلوتر از من بود.&quot;صدایش آرام بود، اما در هر کلمه‌اش، خشمی مدفون شده فوران می‌کرد. آرون چیزی نگفت. فقط نفسش را حبس کرد و با سری پایین، به سایه‌ها خیره ماند.در همان لحظه، صدای قدم‌هایی از ته راهروی باریک به گوش رسید. سریع پناه گرفتند. نور چراغ‌قوه‌ای روی دیوارها تاب خورد. یکی از افراد باند بود، تنها و با بی‌احتیاطی جلو می‌آمد. پیش از آنکه بخواهد هشدار بدهد چاقویی بی‌صدا از پشت سرش فرود آمد. مرد افتاد. آرون با نگاهی به ماهان گفت: &quot;ادریس فهمیده که ما اینجاییم.&quot;ماهان بدون آن‌که حرفی بزند، به راه ادامه داد. حالا سکوت بین آن‌ها بیشتر شبیه اعلام جنگ بود. سکوت سنگین اتاق مثل پتویی سرد روی شانه‌های مایان افتاده بود. نور چراغ کنار تخت دیگر روشن نبود. فقط صدای ضعیف دستگاه‌های مانیتورینگ بود که در فضا می‌پیچید. مایان هنوز با یک دست به تخت بسته بود. انگشتانش را مشت کرد؛ دلش می‌خواست فریاد بزند.کن آرام‌تر از همیشه، روی صندلی کنار تخت نشسته بود. با همان لحن جدی اما آرام گفت: &quot;تموم شد پسر. یا می‌مونی و می‌بازی، یا بلند می‌شی و نجاتشون می‌دی.&quot;مایان نگاهش را به در دوخت. کمی بعد، صدای پا شنیده شد؛ یک پرستار، زن جوان با لباس سفید و چهره‌ای خسته، وارد اتاق شد. پرونده‌ای در دست داشت و زیر لب چیزهایی با خودش زمزمه می‌کرد. با نگاهی گذرا به مانیتور نزدیک تخت، نفس عمیقی کشید.مایان با صدایی خفه گفت: &quot;خانم لطفاً من باید برم.&quot;پرستار سرش را بلند کرد. &quot;شما هنوز استراحت لازم دارید. با این وضعیت نمی‌تونید از تخت بلند شید.&quot;مایان &quot;خواهش می‌کنم... اونا خواهرم دستشونه دوست دخترم..... فقط کلید دستبنده رو بدید خواهش میکنم.&quot;پرستار لحظه‌ای مکث کرد. تردید در چهره‌اش موج زد. اما نگاه مایان، وحشت‌زده و التماس‌آمیز بود. حس کرد چیزی فراتر از یک سرکشی یا حماقت جوانانه پشت این چشمه‌هاست.او کیف کوچک دارویی را روی میز گذاشت و با صدایی آرام گفت: &quot;فقط یک دقیقه فرصت داری... نمی‌دونم داری چکار می‌کنی، ولی اگه چیزی شد، من هیچی ندیدم.&quot;دست توی جیب روپوشش کرد و کلید را بیرون آورد. بعد با تردید کمی، آن را روی لبه‌ی تخت گذاشت و آرام از اتاق بیرون رفت.مایان فوراً دستبند را باز کرد. صدای کلیک کوچک قفل، مثل صدای شلیک گلوله در گوشش طنین انداخت. آزاد شد. عضلاتش خشک و دردناک بودند، اما اهمیتی نمی‌داد.کن کنار در ایستاده بود و گفت: &quot;وقتشه. بازی هنوز تموم نشده.&quot;مایان تلو‌تلو خوران لباس بیمارستان را از تنش درآورد، پیراهن زخمی‌اش را از صندلی برداشت و تنش کرد. نگاه آخر را به آینه انداخت. چشم‌هایش دیگر آن چشم‌های چند روز پیش نبودند.&quot;ادریس... اگه قراره کسی بازی رو تموم کنه، منم... نه تو.&quot;کن لبخند زد: &quot;حالا شدی خودم.&quot;مایان در را باز کرد و در تاریکی راهرو قدم گذاشت.پایان پارت دوازدهم....اوه اوه تازه مایان میخواد وارد بشه...لطفا نظرتون تا اینجا داستان بهم بگید ممنونم</description>
                <category>سرزمین داستان های من</category>
                <author>سرزمین داستان های من</author>
                <pubDate>Mon, 30 Jun 2025 12:50:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوانه در تاریکی - پارت ۱۲</title>
                <link>https://virgool.io/@Land_of_mystories/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B1%DB%B2-nb9diuvqvgom</link>
                <description>Written by Mahan jadidi در سکوت تاریک بیمارستان، تنها صدای قطره‌چکان و زمزمه‌های کن در گوش مایان شنیده می‌شد. چشمانش هنوز نیمه‌باز بودند و ذهنش بین هوشیاری و هذیان سرگردان...دست‌بندهای فلزی دور مچش بسته شده بودند تا از فرار ناگهانی‌اش جلوگیری شود.کن آرام در گوشش گفت: &quot;همیشه همین‌طور بوده. اونا می‌رن جنگ، ما می‌مونیم با درد.&quot;مایان نفس عمیقی کشید، دهانش خشک بود، اما دلش پر از التهاب.در آن‌سوی شهر، تیم ماهان آماده‌ی ورود به مخفی‌گاه مارهای سیاه بود. مکان در دل منطقه‌ای متروکه و صنعتی قرار داشت؛ ساختمانی آهنی با پنجره‌هایی شکسته و سیم‌خاردارهایی که اطرافش را حصار کشیده بود. ماهان، با همان شوخی‌های زیرپوستی‌اش، اسلحه‌اش را مسلح کرد.&quot;خب بچه‌ها... وقتشه بریم مهمونی. فقط حواستون باشه میزبان خوش‌اخلاقی نداریم.&quot;لوسیا نگاهی به آرون انداخت و زمزمه کرد: &quot;انگار این‌بار بوی خون میاد، خیلی بیشتر از همیشه...&quot;آرون با اخم سر تکان داد. پرونده‌ای در ذهنش مرور می‌شد؛ نقشه‌ای از ورودی‌ها، تله‌ها و محل نگهبان‌ها. ولی چیزی از درون او را می‌ترساند؛ چیزی که نمی‌توانست به زبان بیاورد.با علامت دست ماهان، تیم حرکت کرد. از میان ساختمان‌های مخروبه گذشتند، و به آرامی به در ورودی رسیدند. تله‌های لیزری در مسیرشان فعال بودند و ماهان با دقت، آن‌ها را یکی‌یکی غیرفعال کرد.در بیمارستان، تلویزیون روشن شد. کسی کانال را عوض نکرده بود، اما تصویر، ناگهان پخش زنده‌ی دوربینی تار را نشان داد. در تصویر، دختری با موهای بافته‌شده و چشمانی وحشت‌زده دیده می‌شد. مایان خشکش زد.&quot;مهی...&quot;کن با خنده‌ای تلخ گفت: &quot;حالا دیگه شک نداری؟ انتخاب نزدیکه.&quot;تصویر روی صفحه لحظه‌ای دیگر ایستاد؛ و بعد ادریس با لبخند وارد کادر شد، درست پشت مهی ایستاد. دستش را آرام روی شانه‌ی او گذاشت.&quot;پسرم... من قول داده بودم انتخاب به عهده‌ی تو باشه. ساشا یا مهی؟ زمانت داره تموم می‌شه...&quot;مایان با تمام وجود فریاد زد: &quot;لعنتی! نه... نه...&quot;و در آن لحظه، تنها صدای بی‌رحم ادریس شنیده شد: &quot;و این، قسمت شیرین بازیه... وقتی قهرمان هنوز رو تخت بیمارستانه.&quot;در مخفی‌گاه، صدای انفجاری مهیب پیچید. تله‌ای فعال شده بود. لوسیا سینه‌اش را گرفت، خون از بین انگشتانش فوران کرد. آرون فریاد زد: &quot;لوسیاااا!&quot;ماهان به‌سرعت خودش را به او رساند، اما دیر شده بود. نفس‌های آخرش را کشید و لبخند زد: &quot;قول بده تمومش کنی... برای اون پسر... برای همه‌مون...&quot;چشم‌هایش بسته شد.ماهان نفس‌نفس‌زنان بلند شد. چشمانش دیگر شوخ نبود، آتش خشم درونشان شعله کشیده بود. اسلحه‌اش را محکم‌تر گرفت و زمزمه کرد:&quot;ادریس... الان نوبت توئه.&quot;و در تاریکی بیمارستان، مایان قطره اشک تازه‌ای ریخت. کن آرام گفت: &quot;بازی شروع شده، وقتشه بلند شی...&quot;پایان پارت دوازدهم.....</description>
                <category>سرزمین داستان های من</category>
                <author>سرزمین داستان های من</author>
                <pubDate>Fri, 27 Jun 2025 22:14:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوانه در تاریکی - پارت ۱۱</title>
                <link>https://virgool.io/@Land_of_mystories/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B1%DB%B1-cldppkqctgzc</link>
                <description>Written by Mahan jadidi اتاق بیمارستان نیمه‌تاریک بود؛ نور زرد چراغ کنار تخت، صورت رنگ‌پریده‌ی مایان را روشن کرده بود. دستش روی پهلو بسته شده بود و هنوز احساس ضعف داشت. تلاش کرد از تخت بلند شود، اما درد به‌طرز وحشیانه‌ای به بدنش دوید. دوباره به بالش برگشت.کن، همان نیمه‌ی دیگر مایان، کنار تخت ایستاده بود و لبخند کجی به لب داشت.&quot;ضعیف شدی پسر... یه ذره خون که ازت بره، زمین‌گیر می‌شی؟&quot;مایان نفس عمیقی کشید.&quot;بسه، کن! الان وقت مسخره‌بازی نیست... باید بفهمم چی شده.&quot;صدای خنده‌ی آرامی از گوشه‌ی اتاق آمد. ماهان، تکیه داده به دیوار، دستانش را در جیب فرو کرده بود و همان حالت شوخ‌طبع و خونسرد همیشگی‌اش را داشت.&quot;آخی، مایان خان، یه ضربه خوردی و الان داری با کن کل‌کل می‌کنی؟&quot;مایان به‌سختی چشم‌هایش را روی هم فشار داد.&quot;تو... تو از کجا می‌دونی؟&quot;صدایش لرزید؛ هنوز هم نفهمیده بود چطور آن‌ها فهمیده‌اند که کن، بخشی از وجودش است.ماهان با یک لبخند سرش را تکان داد.&quot;نمی‌دونی دیگه... ما همه‌چی رو می‌فهمیم، مخصوصاً وقتی پای دو شخصیت تو وسط باشه!&quot;مایان عصبی شد.&quot;من... من نمی‌خواستم...&quot;اما قبل از این‌که جمله‌اش را تمام کند، ناگهان صدای زنگ موبایلش در فضای اتاق پیچید. صفحه شکسته‌ی گوشی‌اش روشن شد و اسم خواهرش، &quot;مهی&quot;، روی آن چشمک زد. مایان با دست لرزان گوشی را برداشت.&quot;مهی...&quot;صدای خفه‌ای از آن‌طرف خط آمد:&quot;داداش... کمک...&quot;سکوتی ترسناک. بعد صدای خنده‌ی بلند و تمسخرآمیز ادریس.&quot;هاهاها! چقدر احساسی شدی...&quot;مایان داد زد:&quot;ادریس، دست از سر خواهرم بردار!&quot;ادریس پوزخند زد.&quot;آروم باش پسر کوچولو... فقط یه بازیه... حالا گوش کن!&quot;صدای بوق‌های ممتد در گوش مایان پیچید. گوشی از دستش افتاد و روی زمین شکست.کن دوباره پیدایش شد.&quot;دیدی چی شد؟ حالا می‌فهمی که نمی‌تونی دست رو دست بذاری.&quot;همان لحظه دوباره موبایل زنگ خورد. ماهان خنده‌اش را قورت داد و جدی شد. نگاهش به مایان ثابت ماند. مایان دوباره گوشی را برداشت.این بار ادریس با صدای آرام و تهدیدآمیز گفت:&quot;خب... یه فرصت داری! انتخاب کن، پسر جون... یا دوست دخترت ساشا... یا خواهرت مهی. یکی رو زنده نگه می‌دارم. کدوم رو می‌خوای؟&quot;و تماس قطع شد.مایان گوشی را از گوشش پایین آورد. چهره‌اش پر از وحشت بود.&quot;لعنتــــــــــــــی...&quot;ماهان پرسید &quot; چی شده پسر &quot; مایان &quot; اون.... اون عوضی خواهرم هم گرفتهه و بهم میگه فقط یکیشون می‌تونی انتخاب کنی &quot;ماهان خم شد، دستش را روی شانه‌ی مایان گذاشت و با همان لحن سبک‌سرانه‌اش گفت:&quot;هی پسر! نگران نباش!&quot;مایان نگاهش را به کن دوخت.کن لبخند زد.&quot;پاشو، نذار بهت بگن ضعیفی...&quot;مایان می‌خواست از تخت بلند شود، اما توان نداشت. با درد روی تخت برگشت.ماهان دست به سینه ایستاد و با لحنی آرام گفت:&quot; آرون کار خودش رو می‌کنه. دوقلوها رو گرفتیم، اما حالا که می‌دونیم مهی رو دارن، باید سریع‌تر عمل کنیم. تو هم باید انتخاب کنی، اما اول باید سرپا شی.&quot;مایان نالید:&quot;چطور فهمیدید من دو شخصیت دارم؟&quot;ماهان پوزخند زد.&quot;یه کارآگاه خوب، همه‌چی رو می‌فهمه...&quot;مایان سرش را پایین انداخت. قلبش مثل طبل می‌کوبید. نگاهش به در بسته‌ی اتاق بود؛ نمی‌دانست بیرون چه چیزی انتظارش را می‌کشد.آرون همان لحظه وارد اتاق شد. پرچمِ خستگی توی چشم‌هایش بود. چند برگ کاغذ در دست داشت و لبخند کمرنگی روی لبش نشست.&quot;یه خبر خوب دارم! مکان مخفی‌گاه مارهای سیاه رو پیدا کردم. با بازجویی از اون دوقلوهای لعنتی، بالاخره پیداش کردم.&quot;ماهان دست‌هاش را به هم کوبید و مثل همیشه خونسرد و کمی شوخ‌طبع گفت:&quot;دمت گرم، آرون! دیدی گفتم کارآگاه‌های ما دست‌به‌کار بشن، ته هر لونه‌ای رو پیدا می‌کنن؟&quot;مایان توی تخت جابه‌جا شد، صورتش از درد جمع شده بود. با صدایی گرفته گفت:&quot;خواهش می‌کنم... منم باهاتون میام.&quot;ماهان با خنده سر تکان داد:&quot;تو؟ با این حال و روزت؟&quot;کن هم کنار تخت ایستاده بود و با لحن تحریک‌کننده گفت:&quot;آره مایان! بگو که می‌خوای بری! نمی‌خوای بشینی این‌جا و ببینی چی به سر خواهرت و ساشا میاد، آره؟&quot;مایان نفس عمیقی کشید.&quot;خواهش می‌کنم... بذارید بیام...&quot;آرون جدی و خونسرد گفت:&quot;مایان، الان بهت احتیاج داریم، ولی نمی‌تونیم ریسک کنیم. هنوز زخمی هستی. یه ضربه‌ی دیگه بخوری، هم ما به دردسر می‌افتیم، هم کار خودتو خراب می‌کنی.&quot;مایان به کن نگاه کرد. کن سرش را کج کرد و زمزمه کرد:&quot;برو! برو که وقت انتخاب رسیده. نمی‌ذاری که تو رو بازیچه کنن، مگه نه؟&quot;&quot;می‌دونی چیه پسر؟ تو زیادی کله‌شق شدی. باید بندت کنم که حرصم رو درنیاری.&quot;مایان داد زد:&quot;نه! منم میام! مهی ، ساشاا ! من نمی‌ذارم...&quot;ماهان دستش را روی شانه‌ی مایان گذاشت. با آرامش و لبخند مرموز گفت:&quot;می‌دونم... ولی گاهی لازمه یکی بمونه عقب. قول می‌دم ماجرا رو تموم کنیم. تو فقط باید انتخاب کنی... و محکم باشی.&quot;مایان ناامیدانه به کن نگاه کرد.کن فقط پوزخندی زد:&quot;دیدی گفتم... ما همیشه تنها می‌مونیم.&quot;آرون دستش را بالا برد.&quot;بریم. وقت زیادی نداریم. لوسیا و چند نفر دیگه هم هستن. ادریس وقت ما رو تلف نمی‌کنه.&quot;ماهان برگشت، رو به مایان و با همان لحن نیمه‌جدی گفت:&quot;حالا بهت می‌گم... همین‌جا بمون. به‌وقت‌ش، تلافی می‌کنیم. اما تصمیم رو باید خودت بگیری. این‌بار انتخاب با توئه، مایان.&quot;مایان قطره اشکی از گوشه‌ی چشمش ریخت. دلش می‌خواست فریاد بزند. دستش را مشت کرد و در دلش گفت:&quot;ادریس... به‌خاطر مهی، به‌خاطر ساشا... باید تمومش کنم.&quot;و آنجا، در دلِ اتاق تاریک بیمارستان، فقط سکوت ماند و کن، که آرام در گوشش گفت:&quot;وقتشه پسر... وقتشه بازی رو تموم کنیم.&quot;پایان پارت یازدهممتاسفانه نتونستم این چند وقت پارتی منتشر کنم ولی سعی میکنم سر موقع همه پارت هارو بزارمامیدوارم لذت برده باشید ماهان دستبند را از جیبش درآورد. با شوخی گفت:</description>
                <category>سرزمین داستان های من</category>
                <author>سرزمین داستان های من</author>
                <pubDate>Fri, 27 Jun 2025 11:26:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوانه در تاریکی -پارت ۱۰</title>
                <link>https://virgool.io/@Land_of_mystories/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B1%DB%B0-tvikgdtsgoyl</link>
                <description>Madness in the Dark Written by Mahan jadidi قطره‌های خون از پهلوی کن روی آسفالت چکه می‌کردند. او با تنی زخمی و چشمانی تار، روی زمین افتاده بود. در آن تاریکی سرد و سنگین، تنها صدای نفس‌های سنگینش شنیده می‌شد.دوقلویی که چاقو را در پهلوی او فرو کرده بود، عقب عقب رفت، اما همچنان با خونسردی، دسته چاقو را در دست می‌فشرد. کن نفس‌زنان زیر لب گفت:&quot;ساشا...&quot;و بدنش روی زمین افتاد.صدای قدم‌هایی سنگین و کشیده، در فضا پیچید. ادریس از دل تاریکی بیرون آمد. لباسش مرتب، نگاهش خونسرد و پرغرور. تکه‌ای آدامس در دهان می‌جوید و آرام آرام جلو آمد.با لحن تمسخرآمیزی گفت:&quot;کنِ قوی، افتاده‌ای؟ یه فریاد کشیدی، فکر کردی دنیا عوض می‌شه؟&quot;زانو زد و درست روبه‌روی کن قرار گرفت.&quot;تو خودتو زیادی دست بالا گرفتی... و اون دختره..&quot;چشمانش به ساشا افتاد که نیمه‌بیهوش کنار ماشین افتاده بود.&quot;زن خوشگلیه... حیفِ بکشمش.&quot;آرام به سمتش رفت، خم شد و بی‌هیچ رحمی او را از زمین بلند کرد. در صندوق عقب از قبل باز مانده بود. ساشا را درون آن انداخت. صدای ضربه‌ی تنش با فلز صندوق، سکوت شب را شکست.ادریس برگشت، نگاهی به کن انداخت.&quot;تو زیادی شبیه من شدی، می‌فهمی؟ یه هیولا... فقط فرقش اینه که من هیولام چون انتخابش کردم، تو شدی چون نتونستی جلوی خودتو بگیری.&quot;بعد رو به دوقلوها گفت:&quot;اریس و ارسا ، تمومش کنید. اینو هم بسپارید به خاک.&quot;سوار ماشین شد. موتور غرید، چرخ‌ها روی آسفالت چرخیدند و ساشا همراهش ناپدید شد.دوقلوها جلو آمدند. &quot;اریس&quot;، آرام چاقو را در دست می‌چرخاند. &quot;ارسا&quot;، با مشت‌ و لگد سراغ کن آمد.اما درست وقتی صدا دستش را بالا برد تا ضربه‌ی نهایی را بزند،صدای برخورد چیزی با زمین آمد.تق!همه ایستادند. صدای جویدن آدامس آمد. مردی با کت بلند و دست‌هایی در جیب، از تاریکی بیرون آمد.آدامسی می‌جوید و نگاهی بی‌تفاوت به صحنه انداخت.&quot;سلام بچه‌ها... مهمونی خوبیه. کسی دعوتم نکرد؟&quot;اریس اخم کرد:&quot;تو دیگه کی هستی؟&quot;مرد قدمی جلو آمد. آدامس را از دهانش درآورد، با دقت در دستمالی گذاشت و گفت:&quot;یه کارآگاهم... ولی از اون بی‌حالاش نیستم.&quot;نگاهش روی کن که روی زمین افتاده بود، مکث کرد.&quot;وقت بیدار شدنه، پسر.&quot;نور کمرنگی از چراغ ماشینی دورتر، صورت خسته و خون‌آلود کن را روشن کرد. کارآگاه خم شد، کن را بلند کرد، اما چشمان کن بسته بود.زمزمه کرد &quot;زنده‌ست...&quot; و بعد برگشت سمت دوقلوها.&quot;فکر کنم شما دوتا، زیادی سروصدا کردید.&quot;دوقلوها نگاهی به هم انداختند. آریس جلو آمد، ارسا چاقویش را درآورد.اما کارآگاه فقط لبخند زد.&quot;حالا منم بازی کنم؟&quot;اریس فریاد زد و با چاقو به سمت کارآگاه حمله‌ور شد. اما انگار با کسی طرف بود که قبلاً صدها بار از این مهلکه‌ها جان سالم به در برده. کارآگاه با یک چرخش سریع، از ضربه جا خالی داد و با آرنج ضربه‌ای به شکم اریس کوبید. پسرک عقب پرید و خم شد از درد، اما هنوز ایستاده بود.اما ارسا بی‌صدا و سریع حمله کرد. مشت سنگینی به شانه‌ی کارآگاه زد و او چند قدم عقب رفت. کارآگاه آدامس دیگری از جیبش بیرون آورد، در دهان گذاشت و با خونسردی گفت:&quot;عجیب نیست که دو نفرید... ولی باز هم کمه برای اینکه منو زمین بزنید.&quot;کن همچنان روی زمین افتاده بود. چشمانش نیمه‌باز، نفس‌هایش کند، اما هنوز زنده. صدای برخورد مشت‌ها و نفس‌های تند اطرافش می‌پیچید، ولی ذهنش داشت محو می‌شد.در تاریکی، انگار صدای کن را شنید. درون خودش.&quot;بلند شو... نذار ساشا رو ببرن...&quot; مایان بود.کارآگاه با حرکاتی تیز و حرفه‌ای، حرکات دوقلوها را دفع می‌کرد. با یک حرکت سریع، پای آریس را زد و او را به زمین انداخت، اما ارسا ضربه‌ای سنگین به کمرش زد. کارآگاه از شدت ضربه، زانو زد. نفسش بند آمده بود.اما پیش از آن‌که اریس ضربه‌ی آخر را بزند، ناگهان دستی لرزان چاقو را گرفت.کن بود.با چشم‌هایی پرخون و بدنی لرزان، از پشت چاقو را محکم گرفته بود.زمزمه کرد:&quot;دست از سرش بردار...&quot;اریس که شوکه شده بود، برگشت. کن با تمام نیرویی که در تنش مانده بود، لگدی به زانوی اریس زد. اریس تعادلش را از دست داد و کارآگاه هم از فرصت استفاده کرد، او را با ضربه‌ای از پشت نقش زمین کرد.کارآگاه با نفس‌های تند، کنار کن نشست.&quot;هنوز نمردی... خوبه !! چون یه‌جورایی منتظرت بودم.&quot;کن با لبخند خونی، زمزمه کرد:&quot;تو کی هستی؟&quot;کارآگاه از جیبش نشان پلیسی خاک‌گرفته‌ای درآورد و جلویش گرفت.&quot;من کسی‌ام که قراره بهت کمک کنه... اگه زنده بمونی.&quot;و در دوردست، چراغ‌های قرمز پلیس کم‌کم در تاریکی ظاهر شد...صدای آژیر ماشین‌های پلیس حالا واضح‌تر شنیده می‌شد. نور قرمز و آبی میان تاریکی شب می‌رقصید و بالاخره چند خودرو با ترمزهایی تیز و سریع، در نزدیکی صحنه توقف کردند. مأموران مسلح از خودروها پیاده شدند، اسلحه‌ها بالا، فریادها در هوا پیچید:&quot;دستاتون بالا! زمین‌گیر شید!&quot;کارآگاه ماهان به آرامی از کنار کن بلند شد، دست‌هایش را بالا برد، اما همزمان با سر اشاره‌ای به سمت اریس و ارسا کرد که روی زمین افتاده بودند. مأموران فوراً هجوم آوردند، دوقلوها را دست‌بند زدند و از آنجا دور کردند. اریس همچنان ناسزا می‌گفت و ارسا با چشمانی خون‌بار به ماهان خیره شده بود.ماهان بی‌تفاوت نگاهشان کرد و با لحنی آرام گفت:&quot;شما دوتا... قرار بود نابغه‌های جرم باشید؟ حیف اون همه داستانی که پشت سرتون بافتن.&quot;لحظه‌ای بعد، دو نفر دیگر از دل جمعیت مأموران جلو آمدند. یکی زنی بود با موهای نقره‌ای‌ رنگ و چشمانی نافذ، لوسیا. دیگری مردی بلندقد با چشمانی سبز و نگاهی جدی، آرون.ماهان، با لبخند کج و شوخ‌طبعانه‌اش گفت:&quot;بالاخره رسیدید، بچه‌ها. داشتم به تنهایی با یه سیرک مبارزه می‌کردم.&quot;لوسیا سریع خودش را به کن رساند و نبض او را گرفت. با صدایی محکم گفت:&quot;زنده‌ست، ولی افت فشار داره. باید سریع ببریمش.&quot;آرون بی‌معطلی برانکاردی از ماشین امداد آورد. ماهان کنارشان ایستاده بود و نگاهی به دوردست داشت. جایی که ساشا را برده بودند.لوسیا با اخم گفت:&quot;دختره چی شد؟&quot;ماهان چانه‌اش را خاراند، آدامسی دیگر از جیبش بیرون آورد، در دهان گذاشت و جواب داد:&quot;رفتن. با اون موجودی که اسمش ادریسه. ولی نشونه‌هایی داریم. یه جاهایی رد انداخته...&quot;آرون پرسید:&quot;دنبال‌شون می‌ریم؟&quot;ماهان نفس عمیقی کشید، به چراغ‌های گردان پلیس نگاه کرد، سپس گفت:&quot;نه امشب!!کن باید زنده بمونه. اون تنها کسیه که دقیقاً می‌دونه کجا بردنش. اگه امشب بمیـره، رد ساشا هم می‌پره.&quot;مأموران کن را داخل آمبولانس گذاشتند. ماهان لحظه‌ای کنار در ایستاد، نگاهش به صورت زخمی کن بود.&quot;هنوز کاری باهات دارم، رفیق... زنده بمون.&quot;سپس برگشت سمت آرون و لوسیا:&quot;تا کن بیدار شه، ما فقط یه کار داریم... به جهنم خوش‌اومد بگیم.&quot;لوسیا: &quot;داریم راجع به ادریس حرف می‌زنیم... باید احتیاط کنیم.&quot;ماهان نگاهی به جای خون روی زمین انداخت، بعد به ستاره کثیف روی نشان پلیسی که در دستش بود.با همان لبخند همیشگی‌اش زمزمه کرد:&quot;ما دیگه از احتیاط رد شدیم، لوسیا... حالا وقت انتقامه.&quot;در دوردست، صدای موتور ماشینی ناپدیدشده دوباره در ذهنش پیچید.&quot;دارم میام... ادریس.&quot;و شب، باز ساکت شد. اما این سکوت، فقط آرامش پیش از طوفان بود...پارت پارت دهمچندین شخصیت به داستان اضافه شد ولی خوشحال نباشید چون فکر و خیالات خیلی دارک برای پارت های بعدی دارم 😊●نظرتون راجب شخصیت های جدید ؟● نظرتون راجب اینکه خودمم اومدم 😂😂؟ خود شیفته نیستم😂</description>
                <category>سرزمین داستان های من</category>
                <author>سرزمین داستان های من</author>
                <pubDate>Thu, 15 May 2025 00:22:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوانه در تاریکی- پارت ۹</title>
                <link>https://virgool.io/@Land_of_mystories/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B9-i72nnuz4xgcv</link>
                <description>Madness in the Dark Written by Mahan jadidi بدون هیچ هشدار قبلی، او ساشا را گرفت و محکم به دیوار کوبید. ساشا ناله‌ای کرد و سعی داشت خود را روی پا نگه دارد، اما ادریس مشتی به شکمش زد و او روی زمین افتاد. کن که شاهد این صحنه بود، چشمانش از خشم سرخ شد و با صدای بلند فریاد زد: &quot;ساشااااا!&quot;او با زحمت از زمین بلند شد، بدنش از درد می‌لرزید، اما خشم و نگرانی برای ساشا، نیرویی تازه در رگ‌هایش جاری کرد...کن با قدرتی که حالا کاملاً در اختیار داشت، با خشونتی بی‌سابقه به سمت ادریس حمله‌ور شد. مشت‌هایش با سرعت و دقتی غیرعادی به بدن ادریس فرود می‌آمدند. یکی از ضربات محکم به شکم ادریس برخورد کرد و او را به عقب پرتاب کرد. لحظه‌ای سکوت حکم‌فرما شد.ادریس نفس‌زنان ایستاد، خون را از گوشه‌ی لبش پاک کرد و با همان لبخند کج و تهدیدآمیزش گفت: &quot;دیدی؟ داری تبدیل می‌شی به همون چیزی که همیشه ازش متنفر بودی.&quot;کن که از شدت خشم می‌لرزید، قدمی جلو گذاشت، اما ناگهان ادریس با سرعت ساشا را گرفت، موهایش را پیچاند و اسلحه‌ای را روی شقیقه‌اش گذاشت و گفت &quot;می‌خوای ببینی چی می‌شه اگه به مسیرت ادامه بدی؟ یا بهتره همین الان تمومش کنم؟&quot;در ذهن کن، مایان در حال فریاد زدن بود، اما صدایش کم‌کم محو می‌شد. کن احساس می‌کرد که دارد به لبه‌ی پرتگاهی می‌رسد که اگر از آن عبور کند، دیگر راه برگشتی نخواهد بود. تمام بدنش می‌خواست حمله کند، اما عقلش می‌دانست که اگر ادامه دهد، چیزی از خودش باقی نمی‌ماند.ساشا، با صدایی لرزان اما محکم گفت: &quot;کن، برگرد.&quot;این جمله، مثل صدای زنگی در ذهن کن پیچید. لحظه‌ای به خود آمد. نفسش سنگین بود و دستانش می‌لرزید. او هنوز کن بود، نه یک هیولا. اما قبل از اینکه بتواند تصمیمی بگیرد، ادریس لبخندی زد و گفت: &quot;دیگه وقتشه که از اینجا بریم.&quot;در یک حرکت ناگهانی، او ساشا را به سمت در کشاند. در همان حال، به دو مرد قوی‌هیکلی که همراهش بودند، اشاره کرد و گفت: &quot;برید، حساب این جوجه رو برسید.&quot;دو مرد قوی‌هیکل با سرهای تراشیده و خالکوبی‌های مشابه، جلو آمدند. نام‌هایشان را کسی درست نمی‌دانست، اما بین افراد مارهای سیاه، به دوقلوهای مرگ معروف بودند.ادریس ساشا را به سمت صندوق عقب ماشین اش هل داد، در را باز کرد و بدون هیچ رحم و شفقتی، او را به داخل پرت کرد. صدای جیغ ساشا در فضا پیچید، اما ادریس بی‌تفاوت در را بست.یکی از دوقلوها به آن یکی گفت &quot; بیا کار این احمق تموم کنیم رئیس گفت مطمئن بشیم زنده نمیمونه&quot;فایت بین کن و دوقلوهای مرگ آغاز شد. هر دو، با مهارت بالا، ضرباتشان را به سمت کن فرود می‌آوردند. اما کن دیگر آن پسر ضعیف گذشته نبود. مشت‌هایش مثل پتک فرود می‌آمد و هر ضربه‌ای که می‌زد، یکی از آن‌ها را عقب می‌فرستاد. اما این دو نفر هماهنگی بی‌نظیری داشتند. هر بار که کن یکی را می‌زد، دیگری به سرعت جای او را پر می‌کرد. ادریس در حالی که سیگارش را روشن می‌کرد، از دور به این صحنه نگاه می‌کرد و لبخندی شیطانی روی لب داشت. &quot;ببینیم می‌تونی زنده بمونی یا نه، کن.کن با ضربه‌ای سهمگین یکی از دوقلوها را به عقب پرتاب کرد، اما دیگری فرصت را غنیمت شمرد و مشت محکمی به پهلوی کن زد. درد شدیدی در بدنش پیچید، اما این فقط او را خشمگین‌تر کرد. او فریاد زد و دوباره به سمتشان حمله‌ور شد.دوقلوها باهم هماهنگ بودند، مثل دو سایه که حرکات یکدیگر را پیش‌بینی می‌کردند. یکی از آن‌ها از سمت چپ حمله کرد، در حالی که دیگری با سرعت از پشت کن را هدف گرفت. اما کن این بار حواسش جمع بود. او در آخرین لحظه جاخالی داد، یکی از آن‌ها را گرفت و با نیرویی غیرانسانی به سمت دیوار پرتاب کرد. صدای شکستن آجرها در فضا پیچید.دوقلوی دیگر، که حالا عصبی شده بود، از کمرش یک چاقوی درخشان و تیز بیرون کشید. &quot;دیگه بازی تمومه، بچه‌جون.&quot;کن پوزخندی زد و در حالی که خون از گوشه لبش جاری بود، گفت: &quot;تو فکر می‌کنی اولین نفر هستی که سعی داره منو بکشه؟&quot;مهاجم به سمتش هجوم آورد، اما کن با دقت جاخالی داد و مچ دستش را پیچاند. چاقو از دستش رها شد و در هوا چرخید. کن با ضربه‌ای سریع آن را گرفت و بدون لحظه‌ای تردید، با همان چاقو به پای او ضربه زد.دوقلو نعره‌ای از درد کشید و روی زمین افتاد. برادر دیگرش که تازه از میان آجرهای خردشده بیرون آمده بود، با دیدن این صحنه خشمگین شد. او به سمت کن حمله کرد، اما کن از قبل آماده بود. با یک حرکت برق‌آسا، ضربه‌ای به صورتش زد که باعث شد تعادلش را از دست بدهد.اما درست زمانی که به نظر می‌رسید کن برتری پیدا کرده، صدای کف زدن ادریس از پشت سرش آمد.کن نفس‌زنان برگشت. ادریس با حالتی آرام کنار ماشین ایستاده بود، در حالی که دود سیگارش را به هوا می‌فرستاد. &quot;نه بد بود، نه بد بود. ولی... هنوز نمی‌تونی منو شکست بدی.&quot;ادریس در صندوق عقب را باز کرد و بدن نیمه‌بیهوش ساشا را بیرون کشید. او موهای ساشا را گرفت و سرش را بالا آورد. &quot;خب، کن. حالا بهم بگو، چقدر حاضری برای نجاتش جلو بری؟&quot;کن که از شدت خشم نفس‌هایش نامنظم شده بود، مشتش را محکم فشرد. حالا این فقط یک نبرد نبود این یک جنگ واقعی بود.کن دیگر چیزی نمی‌دید جز ادریس که با لبخند مرموزش ساشا را در دست داشت. خشم درونش زبانه کشید و بدون لحظه‌ای درنگ به سمت او حمله کرد. مشت‌هایش آماده بودند، نگاهش شعله‌ور.اما درست زمانی که می‌خواست ضربه بزند، ناگهان دردی وحشیانه در پهلویش پیچید. چشمانش گشاد شدند. برای لحظه‌ای نفسش بند آمد. نگاهی به پایین انداخت—چاقویی نقره‌ای در پهلویش فرو رفته بود.دوقلویی که فکر می‌کرد دیگر توان بلند شدن ندارد، با چهره‌ای خونین و لبخندی پیروزمندانه پشت سرش ایستاده بود. &quot;فکر کردی کارم تموم شده؟&quot;کن تلو‌تلو خورد، خون گرمش روی زمین ریخت. زانوهایش سست شدند. نگاهی لرزان به سمت ساشا انداخت که هنوز نیمه‌بیهوش در دستان ادریس بود. لب‌هایش به سختی حرکت کردند، صدایش ضعیف و لرزان شد: &quot;ساشا...&quot;و سپس، تاریکی او را در بر گرفت.پایان پارت نهم...● بنظرتون چه اتفاقی قراره رخ بده؟● بنظرتون تهش چی میشه؟</description>
                <category>سرزمین داستان های من</category>
                <author>سرزمین داستان های من</author>
                <pubDate>Sun, 11 May 2025 22:51:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوانه در تاریکی - پارت ۸</title>
                <link>https://virgool.io/@Land_of_mystories/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B8-ad9xdwtuetmz</link>
                <description>Madness in the darkWritten by Mahan jadidi ساعت‌ها بعد از حمله ادریس به بیمارستان و زمانی که مایان و ساشا تحت ضربات ادریس بیهوش بودند، گروه ادریس با دقت آن‌ها را از بیمارستان خارج کرد و به پاتوق خود منتقل کردند.مایان در میان تاریکی به هوش آمده بود، هیچ چیزی جز سردی دست‌هایش را حس نمی‌کرد. تکان می‌خورد، ولی دست‌ها و پاهایش به‌شدت بسته شده بود. دنیای اطرافش همچنان مبهم و نامشخص بود. به سختی چشمانش را باز کرد و نگاهش به دور و برش افتاد. اتاقی تاریک، که تنها نور کم‌سوی چراغی در گوشه‌ای از اتاق به چشم می‌خورد. در کنارش، ساشا در حال به هوش آمدن بود.ناگهان، یک سایه بزرگ نزدیک شد و جلوی او ایستاد. مایان به وضوح نمی‌توانست صورتش را ببیند، اما چیزی در دلش می‌گفت که این فرد مهم است. شخصی که فقط او می‌توانست ببیند. در این لحظه، به یاد چیزی که شنیده بود، سرش را به آرامی به سمت او چرخاند.با صدای لرزان گفت &quot;تو کی هستی؟&quot; کن، همان طور که جلوتر می‌آمد، گفت: &quot;من کسی هستم که همیشه کنار تو خواهم بود. حتی وقتی خودت رو نبینی.&quot;مایان که هنوز گیج بود، تنها توانست سرش را تکان دهد. دلش پر از سوالات بی‌پاسخ بود. اما همین که کن شروع به صحبت کرد، مایان در ذهنش تصاویری را دید،تصویری از گذشته، روزهایی که با مانجی دوست بود. لحظاتی که مانجی همیشه کنار او بود، محافظت می‌کرد و به او یاد می‌داد چطور با سختی‌ها روبه‌رو شود. مانجی، همان کسی که تصمیم گرفت وارد گروه &quot;جهنمی‌ها&quot; شود. گروهی خطرناک که هیچ‌کس نمی‌توانست از آن فرار کند.مایان که روزی حتی نمی‌توانست تصور کند که مانجی به چنین گروهی وارد شود، یک شب بارانی کنار او قدم می‌زد. آنها می‌خندیدند و از زندگی لذت می‌بردند، اما ناگهان... مانجی به ضربه‌ای سنگین زمین افتاد. مایان هنوز به یاد دارد که چطور در آن شب، دوستش جلوی چشم‌هایش کشته شد.با یادآوری آن لحظه، ناگهان ذهن مایان در هم ریخت. هیچ‌کس دیگری نبود که از او مراقبت کند. به سرعت، صدای نامفهومی در ذهنش طنین‌انداز شد.&quot;قوی باش، قوی باش...&quot;در همین لحظه، کن به یکباره ظاهر شد. در دل مایان همان لحظه‌ای که احساس کرده بود برای اولین بار قدرتی ناشناخته را درون خودش می‌بیند.اما امروز، همه چیز تغییر کرده بود. کن اکنون در دنیای واقعی حضور داشت. هرچند مایان همچنان نمی‌فهمید که آیا این یک رویا است یا حقیقت. تنها چیزی که می‌دانست این بود که کن به نوعی، بخشی از اوست.در این میان، صدای در باز شد و ادریس، رئیس گروه &quot;مارهای سیاه&quot;، وارد اتاق شد. لبخندی شیطانی بر لب داشت. سیگاری در دستش روشن کرد و در حالی که از آن دود بیرون می‌فرستاد، به آرامی به مایان نزدیک شد و گفت &quot; بیا بازت کنم راحت حرف بزنیم بچه &quot;و رفت روی چهار پایه ای نشست .&quot;هیچ وقت فکر نمی‌کردم تو رو اینجا ببینم، مایان. البته که با این وضعیت، باید به خودت بگی که بهتره زندگی تو رو پایان بدهم !؟ مثل آن شب که مانجی رو کشتم. احمق بود ! چون نمیدوست وقتی وارد باندی مثل باند ما میشه قانون هاشو هم باید یاد بگیره و قانون ما این بود که ورود ازاد خروج خداحافظ برای همیشه ، ها ها ها البته مثل ما وجود نداره تعریف از خود نباشه ، میخوام از خودم تعریف کنم ، چقدر شوخ طبع شدم&quot;مایان که با شنیدن این حرف‌ها به شدت عصبی شده بود، به دست ادریس نگاه کرد. خالکوبی‌ای که روی دستش بود، همان علامت مار بود. شجاعت و درد در دل مایان به جوش آمد. او دیگر نمی‌توانست بماند. همه چیز به یاد آورد،با عصبانیت فریاد زد &quot;تو... تو اون بودی؟ تو همون کسی بودی که مانجی رو کشتی؟&quot;ادریس با خونسردی سیگارش را به دندان گرفت و گفت: &quot;آره من بودم ، خب.... ؟ ، هیچ چیزی نمیتونه در برابر من مقاومت کنه &quot; مایان که دیگر نمی‌توانست تحمل کند، به سختی از جای خود برخاست. یک نوع نیروی عجیب در درونش بیدار شده بود. اما قبل از اینکه حرکتی انجام دهد، دوباره صدای کن در ذهنش طنین انداخت.&quot;من اینجا هستم. بزار من کنترل کامل رو به دست می‌گیرم.&quot;و همان لحظه، کن با تمام قدرتش ظاهر شد. اما ادریس همچنان نمی‌ترسید. او با یک نگاه سرد به مایان، گفت: &quot;تو فکر می‌کنی با من می‌تونی مقابله کنی؟&quot;کن که کاملاً احساس قدرت می‌کرد، می‌دانست که باید از مایان دفاع می‌کند، از ساشا، از زندگی‌ای که برایش باقی‌مانده بود. حالا تنها چیزی که می‌خواست این بود که انتقام بگیرد.ادریس، با خونسردی تمام، لبخند زد و گفت: &quot;این شروع بازیه، مایان. بازی‌ای که نمی‌تونی برنده‌اش باشی.&quot;کن با خشم و بی‌رحمی به سمت ادریس حمله کرد. مشت‌هایش سریع و قدرتمند بودند، اما ادریس نیز بی‌تجربه نبود. ضرباتشان در هوا برخورد می‌کرد و صدای مشت‌هایی که به گوشت و استخوان می‌خوردند، در فضا می‌پیچید. ادریس نیشخند زد و با ضربه‌ای محکم کن را به عقب راند. اما کن متوقف نشد؛ گویی نیرویی درونش شعله‌ور شده بود. او دوباره به ادریس حمله کرد، این بار با قدرتی که خودش نیز از آن شگفت‌زده شده بود. مشت‌هایش به بدن ادریس کوبیده می‌شد و برای لحظاتی به نظر می‌رسید که کن در حال پیروزی است.اما ادریس که خشمگین شده بود، با یک حرکت سریع، کن را گرفت و محکم به زمین کوبید. کن ناله‌ای کرد و هنوز بلند نشده بود که ادریس با تمام قدرتش مشغول زدن او شد. مشت‌هایش مانند پتک فرود می‌آمدند و کن که دیگر توان ایستادگی نداشت، سعی کرد از خود دفاع کند.در همین لحظه، ساشا با شیشه‌ای از الکل که روی میز بود، به سر ادریس ضربه زد. اما برخلاف انتظارش، ادریس حتی خم به ابرو نیاورد. او به سمت ساشا برگشت و با صدایی خشن گفت: &quot;زن زیبایی هستی، نه... دلم نمیاد تو رو نمی‌کشم!&quot;سپس، بدون هیچ هشدار قبلی، او ساشا را گرفت و محکم به دیوار کوبید. ساشا ناله‌ای کرد و سعی داشت خود را روی پا نگه دارد، اما ادریس مشتی به شکمش زد و او روی زمین افتاد......پایان پارت هشتم:)تازه داره پخت و پز شروع میشه😁امیدوارم دوست داشته باشید❤️● بنظرتون ساشا زنده میمونه ؟● ادریس هم شوخیش گرفته😂</description>
                <category>سرزمین داستان های من</category>
                <author>سرزمین داستان های من</author>
                <pubDate>Wed, 07 May 2025 21:22:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوانه در تاریکی - پارت ۷</title>
                <link>https://virgool.io/@Land_of_mystories/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B7-fetenaxmtqgg</link>
                <description>Madness in the Dark Written by Mahan jadidi با یک حرکت وحشیانه مایان را از تخت پرتاب کرد. مایان بی‌دفاع و در حالی که هنوز گیج بود، به شدت به دیوار برخورد کرد و از شدت ضربه چند لحظه بی‌حرکت ماند.مایان که از شدت درد و شوک بی‌خبر بود، با صدای لرزان گفت: &quot; تو کسی هستیییی ، چتههه سگگگگگگ&quot; صدای وحشت‌زده‌اش در اتاق پیچید.ادریس که از این واکنش مایان لذت می‌برد، با طعنه در کنار تخت ایستاد و نگاهش به مایان دوخته بود.&quot; حالا بفهم که اینجا حرف اول و آخر رو من می‌زنم. &quot;در همین لحظه، ساشا که از خواب بیدار شد، وضعیت را دید و بی‌درنگ واکنش نشان داد. چشمانش از ترس گشاد شد، اما او حتی یک لحظه هم معطل نکرد. با چنگ و دندان، به سمت ادریس حمله کرد و ضرباتی به او زد. اما ادریس با بی‌رحمی تمام، او را به راحتی کنار زد و با صدای بلند فریاد زد: &quot; تو گمشو کنار زنیکه &quot; سپس به شدت سر ساشا را به دیوار کوبید. صدای برخورد سرش با دیوار مانند زنگی در فضای اتاق پیچید و ساشا از درد بر روی زمین افتاد.مایان که چشمش به ساشا افتاد، فریادی بلند کشید: &quot; ساشااااااااا جان &quot;حالا مایان که تمام نیرویش برای دیدن آسیب به ساشا در حال از بین رفتن بود، چشمانش از شدت خشم سرخ شده بود. او نمی‌توانست تحمل کند که کسی به ساشا آسیب بزند. ادریس همچنان به او ضربه می‌زد و با خونسردی تمام گفت: &quot; بعد از تو اون زنیکه رو با خودم می‌برم... زیباست ها ها ! &quot;این جمله کافی بود تا مایان کنترل خودش را از دست بدهد. قلبش پر از عصبانیت و غریزه‌ی محافظت از ساشا شد. فریاد زد : &quot; تو حتی حق نداری به اون دست بزنی! &quot; و با تمام نیرویش به سمت ادریس حمله کرد. ضربه‌ای قدرتمند به صورت ادریس زد، به طوری که او چند قدم به عقب برگشت.ادریس، که به شدت از این ضربه تعجب کرده بود، در حالی که خونریزی از بینی‌اش شروع شده بود، با خشونت به سمت مایان برگشت و او را به زمین انداخت. در این لحظه بود که کن، با تمام توان و نیروی خود از خواب بیدار شد. صدای خود را با قاطعیت در فضا انداخت: &quot; برو کنار ، خودم کارشو می‌سازم !!&quot;با این که کن قدرت فوق‌العاده‌ای داشت و در گذشته بارها توانسته بود دشمنانش را شکست دهد، اما در مقابل ادریس به نظر می‌رسید که هیچ شانسی نداشت. ادریس که از تجربه‌اش در مبارزات خیابانی بهره می‌برد، به راحتی از ضربات کن فرار کرد و باز هم توانست مایان را به زمین بزند.کن که هنوز نمی‌توانست به ادریس ضربه‌ای اساسی بزند، با صدای خشمگین فریاد زد:&quot; نه آنقدر نمیزارم به عشقم و مایان آسیب بزنی &quot; و با تمام وجود به سمت او حمله کرد، اما هیچ چیزی نتواست او را از جای خود تکان دهد.ادریس با خونسردی و طعنه‌ای شیطانی گفت:&quot; تو هیچوقت به اندازه من قوی نیستی ، جوجه&quot;مایان که بی‌حرکت روی زمین افتاده بود، ضربات دردناک ادریس هنوز در بدنش موج می‌زد. هرچقدر تلاش می‌کرد که چشمانش را باز کند، فقط تاریکی بیشتری می‌دید. در همان لحظات، بدنش بی‌اختیار شروع به رها شدن کرد و ذهنش شروع به بازبینی گذشته‌ای پر از درد و رنج شد....1 آپریل 2015در دل شب‌های بارانی، مایان و مانجی در کنار هم در خیابانی خلوت قدم می‌زدند. صدای قطرات باران روی آسفالت می‌خورد و بوی خاک مرطوب به مشامش می‌رسید. مایان نگاهش را به زمین دوخته بود، در حالی که مانجی با لبخند روی صورتش از خاطرات قدیمی می‌گفت؛مانجی با صدای پر از شوخی گفت : &quot; یادته که چطور اولین بار همدیگه رو دیدیم &quot;مایان با آرامش لبخندی زد : &quot; اره ، انگار دیروز بود ، مثل همیشه، تو ازم مواظبت میکردی و هوامو داشتی &quot;مانجی خندید و دستش را روی شانه مایان گذاشت :  &quot; هیچ وقت فراموش نمیکنم که همیشه کنار هم بودیم داداشم &quot;اما آن شب، قرار بود همه‌چیز تغییر کنه. مانجی به یک تصمیم بزرگ رسید.&quot;داداش ، من تصمیم گرفتم وارد گروه جهنمی ها بشم &quot;چشمان مایان تنگ شد : &quot; نمیتونی مانجی ! اون ها خطرناک هستن،تو خودت رو به کشتن میدی &quot;اما مانجی مصمم بود : &quot; من میخواهم بزرگتر بشم ، میخوام دنیا رو تغییر بدم &quot;مایان که نمی‌توانست مانعی در مقابل اراده‌ی محکم  مانجی باشد، تلاش کرد او را قانع کند&quot; تو نمیدونی با این گروه چطور باید بخورد کرد ، اون ها هیچ رحم و مروتی ندارند ، ممکنه که ... &quot;ولی مانجی آرامش را در چشمانش نشان داد .&quot; من باید برم مایان ، شاید این تنها راه برای رشد من باشه .&quot;مایان ساکت ماند، اما قلبش به شدت تپید : &quot; من هیچوقت نمیتونم تو رو از این کار منصرف کنم ، تو تصمیمت گرفتی &quot; فردا آن شبشب که به نیمه رسید، مایان و مانجی در کنار هم قدم می‌زدند. خیابان بی‌صدا بود و تنها صدای قطرات باران به گوش می‌رسیدمانجی : &quot; داداش ، من از گنگ جهنمی ها اومدم بیرون ،بخاطر تو&quot; مایان خوشحال شد و گفت : تو راه درست انتخاب کردی.مانجی با سر بالا نگاهی به مایان انداخت و گفت: &quot; نمیدونم چرا ، اما حس می‌کنم از اول نباید میرفتم کع بخوام الان ازش بیام بیرون&quot;مایان به او نگاه کرد : &quot; اشکال نداره داداش ، کار اشتباهی نکردی &quot;اما واقعا گروه درستی نبود ، آنها هر کس که از گنگشون بیرون می آمد زنده نمیزاشتن .صدای ماشین‌ها از دور می‌آمد و ناگهان یک خودرو مشکی با چراغ‌های خاموش کنارشان توقف کرد. در یک لحظه، چند مرد نقاب‌دار از ماشین بیرون پریدند.مایان قلبش فرو ریخت، همان گروهی که مانجی از آن‌ها خارج شده بود. یکی از مردها به جلو آمد و بی‌آنکه کلمه‌ای بگوید، دست به سینه‌اش زد. همه‌چیز به سرعت تغییر کرد.مانجی که جلوتر ایستاده بود، به مایان نگاه کرد.&quot;‌فرار کن داداش&quot;اما مایان نمی‌توانست، بدنش یخ زده بود. یکی از مردها از جیبش چاقویی بیرون آورد و ضربه‌ای به شکم مانجی وارد کرد. مانجی با چشمانی خونین به مایان نگاه کرد، اما خون از بدنش بیرون می‌ریخت.مایان که برای اولین بار طعم وحشت واقعی را چشید، فریاد زد &quot; نه ، نههههه !!!!اما مانجی دیگر جان نداشت و به آرامی روی زمین افتاد و دستش به سمت مایان دراز شد. اما مایان نمی‌توانست دستش را بگیرد ، دنیا برایش تاریک شد.مایان که هنوز در آن خیابان ایستاده بود، به سمت جنازه‌ی مانجی خم شد ، دلش تکه‌تکه شد. اما قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید، صدای قدم‌ها به گوشش رسید. مردان آن گروه به سمتش می‌آمدند، آماده برای زدن ضربه نهایی.ناگهان، یک صدای عمیق و قدرت‌مند در ذهن مایان طنین انداخت. &quot; قوی باش ، قوی باش &quot;مایان که می‌خواست خود را جمع و جور کنه از جایش بلند شد. چشمانش تار شد و زمانی که دوباره نگاه کرد، دیگر مایان نبود که ایستاده بود.لبخند عمیقی روی لب‌هایش نشست. همه‌چیز تغییر کرد. صدای یک مرد دیگر، صدای &quot;کن&quot;، در سرش پیچید. مایان دیگر آن مایان ترسو و ضعیف نبود. او حالا چیزی دیگر بود.بازگشت به حالمایان که ناگهان بهوش امد ، نفس‌هایش تند و تند بود. عرق سردی روی پیشانی‌اش نشسته بود. هنوز صدای کن در گوشش می‌پیچید. او از این اتفاقات وحشت زده بود، اما نمی‌توانست انکار کند که کن درون او بخشی از وجودش بود.پایان غم انگیز پارت هفتم :)این پارت یکی از مهمترین پارت ها بود چون حقایق داستان و چگونگی رخ دادن اتفاقات برای ما بازگو میکنهامیدوارم دوست داشته باشید❤️بنظرتون چه اتفاقی قراره رخ بده ؟ادریس زنده میمونه ؟</description>
                <category>سرزمین داستان های من</category>
                <author>سرزمین داستان های من</author>
                <pubDate>Sun, 04 May 2025 21:58:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوانه در تاریکی - پارت ۶</title>
                <link>https://virgool.io/@Land_of_mystories/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B6-wpwkzafclzzw</link>
                <description>Madness In the Dark Written by Mahan jadidi کن بعد از بوسه‌ی ساشا، لحظه‌ای مکث کرد. بوی اون احساس می‌کرد، او دیگر آرام شده بود، دیگر آن خشم و آشفتگی را حس نمی‌کرد. اما چیزی که ذهنش را درگیر کرده بود، حضور ساشا بود. با چهره‌ای تعجب امیز، زیر لب گفت : &quot; ساشا اینجاست ؟&quot;مایان که همچنان در میان این دوگانگی گیر کرده بود، به او نگاه کرد. کن لبخندی زد و گفت:&quot; اون عشق منه ، مایان. ساشا همیشه کنارم بوده، حتی وقتی تو از وجودش خبر نداشتی .&quot; همزمان در دنیای واقعی، بدن مایان کم‌کم آرام شد. نفس‌هایش منظم‌تر شد و لرزش‌هایش فروکش کرد. پرستارهایی که بالای سرش بودند، نگران وضعیت او شده بودند. یکی از آن‌ها گفت:&quot; فکر کردیم داره از دست میره ، ولی یه دفعه آروم شد!! عجیبه!!&quot;ساشا که هنوز کنار تخت نشسته بود، نفس راحتی کشید. او نمی‌دانست چه اتفاقی افتاد، اما خوشحال بود که مایان از آن وضعیت بیرون آمده است.اما در سوی دیگر شهر پارادایس، ادریس حقیقتی مهم را کشف کرده بود. او با دقت تمام، اتفاقات اخیر را کنار هم گذاشت و فهمید که مایان و کن در اصل یک نفر هستند. حالا دیگر می‌دانست که اگر می‌خواهد از شر کن خلاص شود، باید مایان را بکشد.ادریس لبخندی خبیثانه زد و زیر لب گفت : &quot; پس دو نفر نیستن !! یه نفرن! جالبه .&quot;او نقشه‌ای دقیق کشید. با استفاده از روابطی که در بیمارستان داشت، یک لباس دکتر به دست آورد. آینه را نگاه کرد، دستی به ریش خود کشید و لبخندی زد. حالا دیگر هیچ‌کس نمی‌توانست تشخیص دهد که او یک قاتل است. با قدم‌هایی آرام اما محکم، وارد بیمارستان شد، نگاهش را به اطراف چرخاند و با لحنی مطمئن گفت: &quot; تازه وارد بخش های ویژه شدم ، لطفا مسیر اتاق مایان جمیسون رو بهم نشون بدید .&quot;پرستاری که از حضور او بی‌خبر بود، مسیر را نشان داد و ادریس با خونسردی به راه افتاد. چشمانش برق می‌زدند. شکارش نزدیک بود..از آن طرف، شب شده بود و ساشا که تمام روز را کنار مایان گذرانده بود، خسته و بی‌حوصله کنار او دراز کشید. مایان که هنوز کمی گیج بود، سرش را برگرداند و سعی کرد چیزی بگوید، اما ساشا با خونسردی خودش را به او چسباند و گفت:&quot;لازم نیست چیزی بگی ، فقط بخواب &quot;مایان که هنوز به این نزدیکی عادت نداشت، کمی خجالت کشید اما چیزی نگفت. اتاق بیمارستان در تاریکی فرو رفت و همه‌چیز آرام شد... اما در راهروهای بیمارستان، خطری در کمین بود.ادریس حالا به در اتاق مایان رسیده بود. دستگیره‌ی در را گرفت، لبخندی زد و گفت:&quot; وقت خداحافظیه ، مایان جمیسون &quot;ادریس با آرامش وارد اتاق شد. در را با صدای خشکی بست و آن را قفل کرد. در تاریکی اتاق، تنها نور کم‌سو از پنجره وارد می‌شد، و سایه‌ی سنگین او به راحتی در فضا پیچید. چشمانش خالی از هر احساس انسانی بود و تنها اشتیاقی وحشیانه در آن دیده می‌شد. در دستش تفنگی سرد و سنگین بود که از جیبش بیرون کشید.او چند لحظه به مایان و ساشا که کنار هم خوابیده بودند نگاه کرد. لبخندی شیطانی روی لبش نشست. &quot; دیگه از این زندگی مخرصی &quot; این جمله را با صدای خشکی به زبان آورد، از قبل انتظار چنین لحظه‌ای را کشیده بود و ذوق فراوان داشت . دستش را به سمت تفنگ برد و با نیرویی محکم آن را به سمت مایان نشانه گرفت.اما در لحظه‌ای که قصد شلیک داشت، ناگهان تردید به دلش افتاد. به خود گفت: &quot; نه ، نه بزار کمی قبل از مرگ وروجک ازش لذت ببرم &quot; لبخندی روی لبش نشست، و سپس، با یک حرکت وحشیانه مایان را از تخت پرتاب کرد. مایان بی‌دفاع و در حالی که هنوز گیج بود، به شدت به دیوار برخورد کرد و از شدت ضربه چند لحظه بی‌حرکت ماند.پایان پارت ششم...امیدوارم دوست داشته باشید❤️🌱بنظرتون :●چه اتفاقی قراره برای مایان رخ بده ؟● ساشا چی میشه ؟● ادریس قوی ترین ویلن داستانه ؟</description>
                <category>سرزمین داستان های من</category>
                <author>سرزمین داستان های من</author>
                <pubDate>Sun, 27 Apr 2025 21:21:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوانه‌ در تاریکی - پارت ۵</title>
                <link>https://virgool.io/@Land_of_mystories/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B5-upqxwfppt1s8</link>
                <description>Madness in the Dark Written by Mahan jadidiمایان که دیگر نمی‌توانست خود را در دنیای کن گم کند، به شدت درگیر یک درگیری درونی بود. احساس می‌کرد چیزی در درونش در حال جنگیدن است. صدای تپش قلبش را می‌شنید که در گوشش پیچیده بود، گویی در حال دواندنش به سمت مقصدی بود که هیچ‌گاه نمی‌خواست به ان برسد. هیچ‌چیز از شب گذشته به یاد نداشت، جز سایه‌ای که در ذهنش رقصان بود و او نمی‌دانست او کیست. و حالا، کن..همان کسی که هیچگاه نتوانسته بود کنترل کامل بر او داشته باشد، روبه‌روی او ایستاده بود. نگاه‌هایشان در هم گره خورده بود، و در آن لحظه، مایان احساس می‌کرد که زمان متوقف شده است. نفس‌های هر دو سنگین بود، و در سکوتی عمیق، هرکدام به دنبال راهی برای شکستن آن سکوت و به دست گرفتن کنترل بودند.کن که لبخند مسخره‌ای بر لب داشت، در حالی که به مایان نگاه می‌کرد، گفت:&quot;من قهرمانم. من می‌خواهم جنایت‌کارها رو سر جاشون بشونم. کاری که تو هیچ وقت نمی‌کنی، چون می‌ترسی. تو همیشه از انتخاب‌های درست فرار می‌کنی، مایان. همیشه ترسیدی که ریسک کنی.&quot;این کلمات به سرعت به قلب مایان خورد. خون در رگ‌هایش به جوش آمد و احساس کرد که چیزی در درونش منفجر می‌شود. او دیگر نمی‌توانست این توهین‌ها را تحمل کند.&quot;تو هیچ وقت منو نمی‌شناسی!&quot; مایان فریاد زد و بدون هیچ توقفی به سمت کن حمله ور شد.کن که منتظر این واکنش بود، بلافاصله دفاع کرد و به سرعت به مقابله با او پرداخت. ضربات سنگین بین آن‌ها رد و بدل می‌شد. هر کدام از آن‌ها سعی می‌کردند دیگری را شکست دهند. کن با یک لبخند بی‌رحمانه به مایان حمله می‌کرد، در حالی که مایان هر لحظه بیشتر از پیش درگیری‌های درونی خود را در مقابل کن احساس می‌کرد.کن با عصبانیت گفت : &quot;تو همیشه از من فرار می‌کنی، مایان! چرا نمی‌خواهی قبول کنی که من بخشی از تو هستم؟&quot;مایان فریاد زد: &quot;نه! من از تو فرار نمی‌کنم! من از ترس تو فرار می‌کنم!&quot;لحظه‌ای سکوت برقرار شد. هر دو نفس‌نفس می‌زدند و به یکدیگر نگاه می‌کردند. در آن لحظه، مایان فهمید که نمی‌تواند بیشتر از این در مقابل خودش و کن بایستد. چیزی در درونش تغییر کرده بود. او دیگر نمی‌خواست از خود فرار کند. نمی‌خواست که برای همیشه زیر سایه کن زندگی کند.مایان درحالی که هنوز نفس نفس می‌زد، با صدای محکمی گفت : &quot;این جنگ ادامه خواهد داشت. و من نمی‌خواهم تو رو قبول کنم، کن.&quot; کن لبخند زد، این بار خنده‌اش بی‌رحمانه بود : &quot;تا زمانی که نفس می‌کشی، من همیشه اینجا خواهم بود.&quot;در همین حین، در دنیای واقعی، ضربان قلب مایان به شدت افزایش یافت. بدنش شروع به لرزیدن کرد و دست‌هایش سرد و عرق کرده بود. انگار بدنش نمی‌توانست این نبرد درونی را تحمل کند. هر لحظه که بیشتر درگیر درگیری در ذهن خود می‌شد، بدنش ضعیف‌تر و ضعیف‌تر می‌شد.ساشا که به حالت نگرانی به مایان نگاه می‌کرد، متوجه شد که چیزی درست نیست. او دستش را بر پیشانی مایان گذاشت و متوجه شد که دمای بدنش بالاتر از حد معمول است. نگرانی بیشتری در دلش نشست. &quot;مایانی؟&quot; صدا زد و دستش را آرام روی شانه‌اش فشار داد. &quot;مایان، بیدار شو.&quot;مایان که هنوز در ذهن خود با کن می‌جنگید، نمی‌توانست به دنیای واقعی توجه کند. او در دنیای خودش گم شده بود. هر ضربه‌ای که از کن می‌خورد، در دنیای واقعی هم مایان احساس می‌کرد که ضربه‌ای به بدنش وارد می‌شود. ضربان قلبش به شدت بالا رفت و نفسش به سختی بیرون می‌آمد.ساشا به شدت نگران شد و دوباره تلاش کرد مایان را بیدار کند. &quot;لطفاً مایان، بیدار شو. من اینجا هستم. همه چیز درست میشه.&quot; اما مایان هیچ واکنشی نشان نمی‌داد.ساشا دست خود را به صورت مایان برد و در حالی که دستانش لرزان بود، نگاهش به صورت آرام و بی‌حرکت مایان دوخته شده بود. ناگهان، یاد اولین بوسه‌ای که با کن داشت، به ذهنش خطور کرد. لحظه‌ای که کن با تمام وجودش او را بوسیده بود، لحظه‌ای که تمام احساسات در دلش جمع شده بود و حس می‌کرد که در آن لحظه دنیایش تغییر کرده بود.ساشا نفس عمیقی کشید و به آرامی نزدیک‌تر شد. دستانش به آرامی به سمت لب‌های مایان حرکت کرد و در حالی که احساس می‌کرد هیچ‌چیز نمی‌تواند او را از این لحظه متوقف کند، لب‌های مایان را بوسید. شاید این کار تنها راهی بود که می‌توانست به کن در درون او دست پیدا کند و او را آرام کند.لب‌هایش از روی لب‌های مایان برداشته شد، و ساشا با چشم‌های اشک‌بار، در دل خود امید داشت که این حرکت بتواند کن را که در درون مایان نهفته بود، آرام کند...پایان پارت پنجم ●بنظرتون چه اتفاقی قراره رخ بده ؟ برای اطلاعات بیشتر راجب داستان به چنل تلگرامان مراجعه کنیدچنل تلگرام : land_of_mystories@منتظرت پارت های بعدی باشید</description>
                <category>سرزمین داستان های من</category>
                <author>سرزمین داستان های من</author>
                <pubDate>Wed, 23 Apr 2025 21:19:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوانه در تاریکی‌ - پارت ۴</title>
                <link>https://virgool.io/@Land_of_mystories/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B4-hhlhmkhgwpzy</link>
                <description>Madness In the Dark Written by Mahan jadidi هوای بیمارستان سنگین بود. بوی الکل و دارو فضا را پر کرده بود و تنها صدای ضعیف دستگاه‌های پزشکی سکوت اتاق را می‌شکست. مایان هنوز روی تخت دراز کشیده بود، ذهنش خالی از هر خاطره‌ای از اتفاقات شب گذشته. تنها چیزی که حس می‌کرد، دردی مبهم در بدنش و سنگینی عجیب در سرش بود. اثرات داروهایی که به او تزریق کرده بودند، باعث شده بود تا همچنان در حالت خواب‌آلودگی باشد.ساشا کنار تخت نشسته بود و با دقت به مایان نگاه می‌کرد. حضور او، پررنگ و غیرقابل انکار بود، اما برای مایان، کاملاً غریبه. مهی که تا آن لحظه کنار برادرش مانده بود، با نگرانی به ساشا نگاه کرد. با اینکه او کمک آنها کرده بود .ساشا : &quot;تو می‌تونی بری خونه و استراحت کنی. من پیش مایان می‌مونم.&quot;مهی تردید کرد. نگاهش بین ساشا و مایان چرخید :  &quot;من هنوز اعتماد کامل به تو ندارم.&quot;ساشا بدون هیچ تغییری در چهره‌اش، آرام پاسخ داد: &quot;من مایان رو بهتر از تو می‌شناسم. بیشتر از تو باهاش بودم. پس اعتماد کن.&quot;مهی چیزی برای گفتن نداشت. نفس عمیقی کشید و بعد از لحظه‌ای مکث، از اتاق خارج شد.مایان که از این مکالمه کاملاً گیج شده بود، به سختی خودش را بالا کشید و نگاهش را به ساشا دوخت. گفت:&quot;تو کی هستی؟ چرا حس می‌کنم باید تو رو بشناسم؟&quot;ساشا لبخندی تلخ زد : &quot;چون می‌شناسی. یا حداقل یه بخشی از تو منو می‌شناسه.&quot;مایان اخم کرد. قلبش محکم‌تر از قبل می‌تپید. &quot;منظورت چیه؟&quot;ساشا لحظه‌ای مکث کرد، انگار که بخواهد کلماتش را به دقت انتخاب کند. سپس به آرامی گفت: &quot;کن همیشه میومد پیش من. بعد از هر تعقیب و گریز، بعد از هر زخمی که برمی‌داشت... همیشه به من پناه می‌آورد.&quot;چیزی در ذهن مایان جرقه زد، اما هنوز همه‌چیز مبهم بود. &quot;کن...&quot;ساشا سرش را تکان داد. &quot;کن و تو یکی هستین. شاید کن از تو قوی‌تر باشه، ولی اون همیشه از تو محافظت می‌کرده. اون تویی… یا شاید تو اون باشی.&quot;مایان نفسش را در سینه حبس کرد. نه، این نمی‌توانست حقیقت داشته باشد. او نمی‌خواست این را قبول کند. ولی ذهنش هنوز در برابر این حرف مقاومت می‌کرد. چیزی در درونش می‌دانست که حقیقت عمیق‌تری وجود دارد، اما هنوز زمان درک آن نرسیده بود.نگاهش روی آینه‌ی روبه‌رو افتاد. تصویری که می‌دید، خودش بود. اما نه کاملاً. او خسته و پریشان به نظر می‌رسید، اما حس می‌کرد چیزی در نگاهش تغییر کرده است.ساشا دستش را روی شانه‌اش گذاشت. &quot;اون هنوز اینجاست، مایان. و زود یا دیر، تو باید انتخاب کنی که باهاش رو‌به‌رو بشی یا ازش فرار کنی.&quot;مایان چیزی نگفت. چشمانش سنگین شدند و کم‌کم به خواب فرو رفت. اثرات داروهایی که به او تزریق کرده بودند، باعث شدند تا ذهنش آرام‌آرام از واقعیت فاصله بگیرد و به دنیای خود فرو رود. اما او نمی‌دانست که وقتی بخوابد، خاطراتی که درون ذهنش دفن شده بودند، آرام‌آرام باز خواهند گشت. کابوس‌هایش، یا شاید حقیقتی که او از آن فرار می‌کرد، در راه بودند...ساشا آرام گفت : &quot;کن همیشه اینطور بود. همیشه می‌خواست همه‌چیز رو کنترل کنه. تو یه بخشی از اون هستی، مایان... هیچوقت فرار از این حقیقت ممکن نیست....&quot;پایان پارت چهارم ● بنظرتون چه اتفاقی قراره رخ بده ؟امیدوارم لذت برده باشید برای اطلاعات بیشتر از داستان و پارت های بعدی به چنل تلگرام ما سر بزنیدچنل تلگرام : land_of_mystories@</description>
                <category>سرزمین داستان های من</category>
                <author>سرزمین داستان های من</author>
                <pubDate>Wed, 16 Apr 2025 21:08:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوانه در تاریکی - پارت ۳</title>
                <link>https://virgool.io/@Land_of_mystories/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B3-jlu9tvihtpir</link>
                <description>Madness in the Dark Written by Mahan jadidi صدای بوق ممتد دستگاه‌های پزشکی در گوشش زنگ می‌زد. نور سفید و زننده‌ای از بالای سرش می‌تابید. مایان پلک‌هایش را به سختی باز کرد و چشمانش را به اطراف چرخاند. گیج و سردرگم بود. چرا اینجا بود؟ چه اتفاقی افتاده بود؟ آخرین چیزی که یادش می‌آمد، شب قبل از رفتن به خواب بود. اما حالا در بیمارستان بود.حس سنگینی در بدنش موج می‌زد. سعی کرد تکان بخورد، اما درد شدیدی در قفسه سینه‌اش پیچید. اخمی کرد و نفسش را به سختی بیرون داد. صدای آشنایی از کنارش بلند شد.&quot;بالاخره بیدار شدی، مایان...&quot;مهی روی یک صندلی کنار تختش نشسته بود، چشمانش سرخ و خسته، اما وقتی دید که مایان بیدار شده، لبخند زد!!&quot;چی شده؟ چرا من اینجام؟&quot; مایان به سختی حرف زد.مهی کمی مکث کرد: &quot;تو یادت نمیاد؟&quot;مایان با نگرانی سرش را تکان داد. ذهنش خالی بود. حس می‌کرد چیزی از دست رفته است !قبل از اینکه مهی چیزی بگوید، در اتاق بیمارستان باز شد. زنی با موهای بلوند و چشمان سبز، با نگرانی وارد شد. ساشا بود.ساشا : &quot;خداروشکر که بیدار شدی!&quot;مایان نگاهی گیج به او انداخت. نمی‌فهمید چه اتفاقی افتاده است. ساشا نزدیک‌تر آمد و گفت: &quot;تو همیشه باید خودتو به خطر بندازی، مگه نه؟&quot;مهی لبخند کم‌رنگی زد : &quot;اگه ساشا نبود، شاید نمی‌تونستیم زنده بمونیم. اومد و ما رو رسوند بیمارستان.&quot;مایان هنوز سر در نمی‌آورد. ساشا به کن اشاره می‌کرد و مایان فقط خودش به یاد می اورد ، اما بقیه طوری رفتار میکردن که انگار اون تمام اتفاقات رقم زده است. در طرف دیگر شهر، رگنار به سختی خودش را به پاتوقشان رساند. بدنش زخمی بود و بوی دود و آتش هنوز روی لباس‌هایش حس می‌شد.در گوشه‌ی اتاق، مردی بلند قد با چهره‌ای خشن نشسته بود. او با دقت سیگارش را بین انگشتانش چرخاند و به رگنار خیره شد.ادریس – رئیس باند مخوف &quot; مار های سیاه &quot; ، یکی از خطرناک‌ترین گروه‌های تبهکاری در شهر پارادایس . پارادایس، شهری که برخلاف نامش، چیزی جز جهنمی در لباس بهشت نبود. خیابان‌هایش پر از جرم و جنایت، کوچه‌هایش سرشار از باندهای خلافکاری و تاریکی‌ای بود که حتی نور چراغ‌های نئون هم نمی‌توانست آن را از بین ببرد. شهری که عدالت در آن، بیشتر یک شوخی تلخ بود و قدرت فقط در دستان کسانی قرار داشت که حاضر بودند بهایش را بپردازند. ادریس نگاهی به رگنار انداخت و با صدایی سرد و بی‌احساس گفت: &quot;همیشه می‌گفتم که می‌تونیم از پس این کارا بربیایم، اما تو... حالا دیدی که چی شد.&quot;رگنار با عصبانیت دستش را به طرف او دراز کرد. &quot;چی می‌گی؟! من این همه راهو اومدم که کار رو تموم کنم!&quot;ادریس سیگاری دیگر روشن کرد و دود آن را به آرامی بیرون فرستاد. &quot;تو همیشه حرف می‌زنی، رگنار. اما عمل نمی‌کنی. اگه تو برای این باند کاری نمی‌کنی، پس باید خودم وارد بشم.&quot;ادریس دستش را از جیبش درآورد و به آرامی یک گلوله از جیبش بیرون آورد. سپس آن را به طرف رگنار  انداخت. رگنار با نگاه پر از تعجب به آن نگاه کرد.&quot;این برای توست.&quot; ادریس این را گفت و یک گلوله به سمت رگنار شلیک کرد. صدای شلیک در فضای تاریک اتاق پیچید.رگنار بی‌حرکت روی زمین افتاد، در حالی که خون از شقیقه‌اش می‌ریخت. ادریس به آرامی به رگنار نگاه کرد و گفت: &quot;دیگه حرفی برای گفتن نداری. باید خودم دست به کار بشم...&quot;پایان پارت سوم● بنظرتون ادریس چقدر میتونه خطرناک باشه !!امیدوارم لذت برده باشید برای اطلاعات بیشتر از داستان و  پارت های بعدی به چنل تلگرام ما سر بزنیدچنل تلگرام : land_of_mystories@</description>
                <category>سرزمین داستان های من</category>
                <author>سرزمین داستان های من</author>
                <pubDate>Sun, 13 Apr 2025 21:44:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوانه در تاریکی - پارت ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@Land_of_mystories/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B2-kiwibhijvllw</link>
                <description>Madness in the Dark Written by Mahan jadidiباد سرد شبانه از میان خیابان‌های تاریک گذر می‌کرد. کن روی موتور مشکی‌رنگش نشست، انگشتانش را روی فرمان سفت کرد و گاز داد. چرخ‌های موتور روی آسفالت لغزیدند و او با سرعت در دل تاریکی فرو رفت.آدرس را در ذهنش مرور می کرد. &quot;یک انبارمتروکه در حاشیه پارادایس&quot;&quot;یک انبار متروکه درحاشیه پارادایس&quot;&quot;یک انبار متروکه در حاشیه پارادایس ( پارادایس اسم‌ شهرشونه)همان جایی که رگنار، خلافکار بی‌رحمی که مهی را دزدیده بود، انتظارش را می‌کشید. کن پوزخند زد. ان‌ها فکر می‌کردند که با یک دانشجو  ترسو طرف‌اند، اما نمی‌دانستند با چه کسی روبه‌رو خواهند شد.به محل رسید. موتور را خاموش کرد و به آرامی از آن پایین آمد. سکوت سنگینی در اطرافش حاکم بود. نور ضعیفی از پنجره‌های شکسته‌ی انبار بیرون می‌زد. کن بدون ذره‌ای تردید به سمت در رفت و آن را با ضربه‌ای محکم باز کرد.داخل، چندین مرد با لباس‌های تیره ایستاده بودند. در میان آن‌ها، مردی قوی‌هیکل با چشمانی سرد و بی‌احساس ایستاده بود. رگنار !!رگنار نیشخندی زد و گفت: &quot;بالاخره اومدی، کوچولو. فکر کردی می‌تونی خواهرت نجات بدی؟&quot;کن بدون اینکه پلک بزنه آرام جلو رفت. &quot;اشتباه کردی، رگنار ، من برای نجات نیومدم برای شکار اومدم.&quot;مردان رگنار به سمتش حمله‌ور شدند، اما کن از قبل آماده بود. مشت اول را جاخالی داد، یکی را با آرنج به صورتش کوبید و دیگری را با ضربه‌ای سریع نقش بر زمین کرد. سرعتش باورنکردنی بود. مایان شاید ترسیده بود، اما کن؟ او یک جنگجوی واقعی بود.رگنار چاقویی از جیبش بیرون کشید و به سمت کن هجوم برد. کن لبخندی زد، انگار که منتظر این لحظه بود. او جا خالی داد، مچ رگنار را گرفت و با یک حرکت سریع چاقو را از دستش بیرون انداخت. سپس، با یک مشت محکم به شکمش کوبید و او را به زمین انداخت.رگنار ناله‌ای کرد و سعی کرد بلند شود، اما کن با کفش اش روی سینه‌اش فشرد و گفت:&quot;حالا بگو خواهرم مهی کجاست، قبل از اینکه کارو تموم کنم.&quot;چشمان رگنار از وحشت گشاد شد. او فهمیده بود که این پسر، اون دانشجو ترسو که از بقیه پرسیده بود نیست. او یک سایه‌ی واقعی بود و عدالت را اجرا میکردرگنار که از وحشت نفس‌نفس می‌زد، با صدایی خفه گفت: &quot;طبقه‌ی بالا... همونجاست.&quot;کن بدون لحظه‌ای درنگ عقب رفت و به سمت راه‌پله‌ی زنگ‌زده دوید. پاهایش دو پله یکی می‌کردند. وقتی به طبقه‌ی بالا رسید، نور ضعیفی از میان یک در نیمه‌باز بیرون می‌تابید. وارد شد و چشمش به مهی افتاد که با دست و پای بسته، روی زمین نشسته بود. چشمانش وحشت‌زده اما درخشان از امید بود.&quot;مایان ؟&quot; صدایش لرزان بود. کن کنار او زانو زد و طناب‌ها را پاره کرد.کن: &quot;الان می‌ریم از اینجا بیرون.&quot;اما قبل از اینکه بتوانند حرکت کنند، صدای خنده‌ای از پایین بلند شد. رگنار، با آخرین نیرویی که داشت، یکی از بشکه‌های بنزین را روی زمین ریخت و فندکی را روشن کرد.رگنار:&quot;اگر قراره ببازم، بذار کل زمین بازی بسوزه!&quot;آتش ناگهان زبانه کشید. شعله‌ها دیوانه‌وار به اطراف هجوم بردند. دود غلیظی اتاق را پر کرد. مهی با وحشت سرفه کرد و گفت: &quot;مایان، ما گیر افتادیم!&quot;کن به سرعت اطراف را نگاه کرد. راه‌پله غرق در شعله‌های سرخ بود. تنها یک راه باقی مانده بود!!! پنجره‌ی بزرگ انتهای اتاق.او بدون تردید خواهرش را در آغوش گرفت.کن :  &quot;چشماتو ببند.&quot;مهی جیغ کشید: &quot;نه! این خیلی خطرناکه!&quot;اما کن گوش نداد. با تمام قدرت دوید، از روی یکی از جعبه‌ها جهید و خود را به پنجره کوبید. شیشه با صدای مهیبی شکست. آن‌ها میان تکه‌های شیشه، از طبقه‌ی دوم به پایین سقوط کردند.همه‌چیز برای لحظه‌ای در سکوت مطلق فرو رفت. سپس، صدای برخورد سنگین بدن‌ها با زمین بتنی.تقققق !!!دود و آتش از پنجره‌ی شکسته بیرون می‌زد. مهی ناله‌ای کرد، اما در آغوش محکم کن، آسیب جدی ندیده بود. کن با درد نفس می کشید، اما لبخند زد.کن : &quot;تموم شد... نمیزارم کسی بهت صدمه بزنه.&quot;چشمانش بسته شد. تاریکی او را در آغوش گرفت....پایان پارت دوم● تا اینجا داستان لذت بردید یا نه ؟؟امیدوارم لذت برده باشید برای اطلاعات پارت های بعدی به چنل تلگرام ما سر بزنید چنل تلگرام : land_of_mystories@</description>
                <category>سرزمین داستان های من</category>
                <author>سرزمین داستان های من</author>
                <pubDate>Wed, 09 Apr 2025 21:18:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوانه در تاریکی - پارت ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@Land_of_mystories/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B1-qwt7gfs53fqs</link>
                <description>Madness in the Dark               Written by Mahan jadidi صدای قدم‌های تند در کوچه‌ی باریک طنین انداخت. سایه‌ای از میان مه شبانه گذر کرد و پشت یکی از سطل‌های زباله خم شد. نفس‌های بریده‌ی مردی که فرار می‌کرد، در هوای سرد به بخار تبدیل می‌شد. پشت سرش، آرام اما مصمم، کسی در تعقیبش بود.مایان دست‌هایش را در جیب کاپشن اش فرو برد و با چشمانی تیزبین، شکارش را دنبال کرد. جنایتکاری که امشب در تور او افتاده بود، یک قاتل زنجیره‌ای بود که هفته‌ها پلیس را به بازی گرفته بود. اما پلیس‌ها مثل او نبودند. آن‌ها محدودیت داشتند، اما مایان نه.ذهنش دو پاره بود. یک طرف مایانی که مردم می‌شناختند، دانشجو حسابداری و فردی آرام. و طرف دیگر، کِن ! سایه‌ای که از درون ان بیرون می‌آمد. شکارچی‌ای که عدالت را با دستان خودش اجرا می‌کرد.مجرم به بن‌بست رسید!! دیوار بلند، فرصتی برای فرار نمی‌داد. مایان آرام جلو رفت و مرد نفس‌زنان برگشت، وحشت در چشمانش موج می‌زد. مرد : &quot; تو کی هستی؟ پلیسی؟&quot;مایان لبخند زد :&quot;هه نه... بدتر.&quot;کن که همیشه در ذهنش زمزمه می‌کرد ،حالا کنترل را به دست گرفت. هیجان در وجودش پیچید. اینجا، در دل تاریکی، عدالت واقعی اجرا می‌شد...ماه در آسمان تیره کم‌نور می‌تابید. خیابان‌های خلوت با نور چراغ‌های زرد رنگ، سایه‌هایی کشدار روی آسفالت می‌انداختند. مهی خواهر مایان چند دقیقه یک‌بار پشت سرش را نگاه می‌کرد. حس می‌کرد کسی تعقیبش می‌کند، اما هر بار که سر می‌چرخاند، خیابان خالی بود.ناگهان!!! دستی از تاریکی بیرون آمد و جلوی دهانش را گرفت. مهی تقلا کرد، اما فایده‌ای نداشت. دنیا مقابل چشمانش تار شد.مایان که تازه به خانه رسیده بود ، تلفنش را روی میز پرت کرد. قلبش دیوانه‌وار می‌کوبید. پیام تهدیدآمیز هنوز روی صفحه گوشی‌اش روشن بود:&quot;اگر می‌خوای خواهرت رو زنده ببینی، تنهایی بیا.&quot;انگشتانش لرزیدند. نفسش به شماره افتاد. ذهنش پر از ترس شد. او آدم شجاعی نبود. همیشه خجالتی و محتاط بود، اما این بار فرق داشت. این بار، مهی در خطر بود.آنها او را شناخته بودن و دنبال انتقام بودنصدایی آرام و آشنا در سرش زمزمه کرد:&quot;دیگه وقتشه... نوبت منه.&quot;چشمان مایان تار شد. ذهنش در هم پیچید. وقتی دوباره به خود آمد، دیگر خودش نبود.کن حالا کنترل را به دست گرفته بود.لبخندی تاریک روی لب‌هایش نشست. مایان ترسیده و مردد بود،اما کن؟ کن شجاع بود. کن بی‌پروا بود.اما مهم‌تر از همه، کن هم مهربان بود. او اجازه نمی‌داد کسی به مهی آسیب بزند.کاپشنش را پوشید، چاقوی کوچک را در جیب گذاشت و در تاریکی شب ناپدید شد. این بار، نه برای اجرای عدالت ، بلکه برای انتقام....● شما اگه جای شخصیت بودید چکار میکردید؟چنل تلگرام : land_of_mystories@اطلاعات بیشتر و تصویر و جزئیات داستان در اونجا قرار میدیم منتظر باشید ....</description>
                <category>سرزمین داستان های من</category>
                <author>سرزمین داستان های من</author>
                <pubDate>Sun, 06 Apr 2025 21:10:26 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>