<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Last Reaper</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@LastReaper</link>
        <description>اگه از داستان ها خوشتون اومده روی دنبال کردن هم بزنید تا دلمون شاد بشه :)                                                 برای پیوستن به کانال روبیکای ما بر روی لینک کلیک کنید
Rubika.ir/HORROR_DEADEND</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 21:24:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/249773/avatar/wSirPa.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Last Reaper</title>
            <link>https://virgool.io/@LastReaper</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان ترسناک</title>
                <link>https://virgool.io/@LastReaper/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-xe7umuwvdphg</link>
                <description>اين داستان حدودا مربوط به ١٥ سال قبله. مادرشوهرم ميگفت قضيه از اونجا شروعكه مادر اين دخترا يه روز كه اومده بوده سربزنه به مادرشوهرم ميگه دختر بزرگم انگار زده به سرش. همش ميگه يه زن با چادر مشكى كه صورتش هم زير چادر مخفيه توى باغچه خونشون مياد و زل ميزنه به دختره. مادرش خيلى ناراحت بوده ولى نگرانيش زمانى بيشتر ميشه كه دختره ميگه زنه باهاش حرف زده و گفته اگه براى ما سفره غذا پهن نكنى تو رو آتيش ميزنيم. همه اينا رو پيش مادرشوهر من درد دل ميكرده و كلى گريه و زارى كه بچم رو ميبرم روان شناس ولى فايده نكرده و مدام همون حرفا رو تكرار ميكنه. تا اينكه بعد چند ماه پدر دختر به پدرشوهرم زنگ ميزنه كه سرهنگ بدادم برس دخترم خودكشى كرده. پدرشوهرم ميگفت ولى رفتم تو اتاق بيمارستان ديدم اين دختر زير چادر اكسيژنه و تمام بدنش باندپيچيه. انگار نفت ريخته رو خودش و كبريت زده چند تا عمل روش انجام دادن تا تونسته صحبت كنه.يه روز كه پدرشوهرم رفته بوده ملاقاتش بهش ميگه عمو من ميميرم؟ ميگه نه عمو جون خوب ميشه. ميگه ولى عمو ميدونم فردا ميميرم ولى بخدا من خودمو نسوزوندم. اونا آتيشم زدن. تا فردا بچه تموم ميكنه مادرشوهرم ميگفت مادرش تو ختم خيلى بيتابى ميكرد و بين حرفاش ميگه حاج خانوم ببين خواهرشوهرم( عمه دخترا) مثلا اومده ختم هزار قلم خودشو درست كرده وقتى هم گله ميكنم ميگه از ما بهترون( جن ها) ازم ميخوان اگه به سر و وضعم نرسم اذيتم ميكنن. مادرشوهرم كه بو ميبره اينا خانوادگى مشكل دارن از ترس ديگه خونشون نميره و باقى قضايا رو پدر بچه ها براى پدرشوهرم كه رفيق و همكارش بوده تعريف ميكنه. من از زبون پدر شوهرم ميگم. يه روز همكارم اومد اداره، خيلى ناراحت بود ميگفت دختر دومم همون حرفاى دختر اولم رو شروع كرده به..گفتن. چند بار هم كمد و رختخواب و اينا ريخته رو سرش.يادم رفت بگم اين اتفاقا براى اون دختر اولى هم ميوفتاده. ميگفت از بچم ميخوان براشون سفره بيندازه. منم گفتم خوب آدم عاقل يه سفره بنداز يه گوسفند بكش غذا بپز شايد مشكلت حل شد. بعدا اومد گفت سرهنگ سفره انداختم پر از غذا كرديم رفتيم بيرون وقتى برگشتيم حتى يه دونه برنج هم تو سفره نبود. انگار اصلا از اول غذايى تو سفره نبوده.ديگه ازشون خبرى نداشتم ( پدرشوهرم زياد ماموريت ميرفته) تا اينكه يه روز اومد پيشم گفت سرهنگ استعفا دادم دارم ميرم دوبى. گفتم آخه چرا؟ گفت نپرس كه زندگيم سياه شده.زنم با اين جن ها رفيق شده( بعد قضيه سفره ى غذا باورشون شده بود كار جنها بوده) همش باهاشون حرف ميزنه انقدر ترسناك شده رفتارش كه شبها ميترسم كنارش بخوابم. خلاصه از اون شهر رفت و حتى زنشم در جريان نزاشت كجا ميره فقط من خبر داشتم. بعد چند روز ديدم با حال زار برگشته. گفتم مگه نرفتى از ايران چى شد پس؟ گفت پام رو كه گذاشتم بيرون از هواپيما يك پيرمرد جلوم راهم اومد بهم گفت برميگردى خونه پيش زن و بچت يا اينكه آتيشت ميزنيم. اين بدبخت از ترسش دوباره برگشته بود. يك ماه بعد پدرشوهرم از اون شهر منتقل ميشن و اسباب كشى ميكنن ولى ميگفت معصوميت اون دختر هيچ زمان از ذهنم پاك نميشه. </description>
                <category>Last Reaper</category>
                <author>Last Reaper</author>
                <pubDate>Mon, 24 Aug 2020 14:46:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ترسناک</title>
                <link>https://virgool.io/@LastReaper/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-k6q0qlimpfdg</link>
                <description>داستان به حدود 10 سال پیش برمیگرده ما شمال کشور زندگی میکنیم و لازم به ذکره که بگم سید هم هستیم. پدر من راننده نیسان بود و بسیار آدم کاری و البته ناموس پرستی هم بود.براش فرقی نمیکرد بار چیه و کی و کجا باید ببره ، هر وقت که بار میخورد درجا میرفت. ی بار قرار شد بمدت چند شب پدرم از ساری بار ببره به سمت سمنان و از اونطرف هم بار دیگه ای رو بیاره ساری. جاده هایی که پدرم باید میرفت اون سمت پیچ های تند داشت و دره ای بود.اولین شبی که پدرم راه افتاد حدود ساعت سه شب بود. از زبون خودش میگم : به قسمتی از جاده بود که خونه ها تموم میشد و بعد از اون پیچ ها و دره های شروع میشدش، ساعت حدود 3/5 بود که دیدم درست قسمتی که جاده تموم میشه، قبل شروع پیچ، سه تا دختر جوون که از تیپهاشون به نظر میرسید دانشجو هستن، سر جاده با ساک و چندون ایستادن. خیلی تعجب کردم که دخترهای به این جوونی این موقع شب اینجا چی کار میکنن.کمی ترس برم داشت و اما گفتم بهتره اهمیتی ندم و برم. خلاصه حتی جرات نکردم بهشون بیشتر نگاه کنم و رد شدم. شب دومی که باز هم باید بار میبردم حدود همون ساعت تو همون جاده بودم که دوباره درست سر جای قبلی اون سه تا دختر رو دیدم. واقعا برام جای سوال داشت که اینا اینجا چی کار میکنن اینا که دیشبم بودن یعنی ماشین نگرفتن؟ هنوز نرفتن و هزار سوال دیگه که تو ذهنم بود اما بازم ترجیح دادم که ایست نکنم و رد شدم.شب سوم و آخرین شبی که داشتم میرفتم، ساعت حدود 3/5 دوباره به همون قسمت که رسیدم دیدمشون البته تو این مدت به کسی نگفته بودم که توی جاده این دخترا رو دیدم ولی اینبار تصمیم گرفتم نترسمو سوارشون کنم . ترمز زدم و خیلی با خوشرویی گفتم دخترای من بفرمایید سوار بشین تا یه جایی برسونمتون....اونام بدون اینکه یک کلمه حرفی بزنن سوار شدن. توی راه پرسیدم شما دانشجو هستین؟ اما هیچکدوم جواب ندادن . دوباره گفتم کجا تشریف میبرین؟ که دیدم باز جواب ندادن و فقط دم گوش هم پچ پچ میکنن.گفتم شاید سختشونه و گفتم من خودم دو تا دختر هم سنای شما دارم شمام امشب مث دخترای خودمین راحت باشید برای خودتون چایی بریزید.جالب بود که اونا با هم پچ پچ میکردن اما با من حرفی نمیزدن منم که دیدم اینطوری راحتن ضبط رو روشن کردم و چشم دوختم به جاده و دیگه حتی زیر چشمی نگاشون نکردم. اما صدای پچ پچ و گاهی خندشونو هنوزمیشنیدم ولی نمیفهمیدم چی میگن. بعد حدود نیم ساعت، چهل دقیقه رسیدم به یک پیچی که بعدش یه دره خیلی وحشتناکی بود که توی دره یک نیسان سوخته که معلوم بود چن سالی هست که اونجاست افتاده بود.وقتی پیچو رد کردم خواستم از آینه اونسمت به جاده نگاه کنم که کنارتر بکشم تا کامیون پشت سریم رد بشه که یهو خشکم زد . اون سه تا دختر نبودن. سریع زدم رو ترمز و بسم الله گویان از ماشین پریدم بیرون و توی دره رو نگاه کردم چون فکر میکردم از ماشین پرت شدن بیرون اما به خودم اومدم دیدم در ماشین بسته هست و باز نشد. تا چند دقیقه هاج و واج وسط جاده بودم و نمیدونستم چی کار کنم. نه خودشون بودن نه وسایلشون با هزار ترس سوار ماشین شدم و به راهم ادامه دادم اما تمام مدت فکرم مشغول بود.اون شبو توسمنان استراحت کردمو فرداش برگشتم سمت خونه. تو راه برگشت، همونجایی که ان دخترا رو سوار کرده بودم نگه داشتم و رفتم مغازه دوستم که یه پیرمردی بود تا کنارش بشینمو یه چایی بخورم. دوستم بهم گفت سید چرا اینقد مضطربی و رنگو روت پریده که منم کل جریان دیشبو تعریف کردم.دوستم گف چن سال پیش تو یکی از همین خونه ها سه تا دختر دانشجو مستاجر بودن. یه بار آخر هفته یه روز زمستون میخواستن برن خونشون که ظاهرا چون کلاساشون تا دیروقت طول میکشه وقتی راه میفتن که هوا تاریک بوده.سر جاده صب میکنن و تو اون موقع شب و توی این جاده فقط نیسان و کامیون رد میشده که یه نیسان از خدا بیخبر سوارشون میکنه.توی راه مرده خیلی سعی میکنه اصطلاحا مخشونو بزنه ولی اونا مث اینکه قبول نمیکنن. یارو میخواسته بهشون دست بزنه که توی ماشین دعواشون میشه و شروع میکنن بزن بزن و سر همون پیچ کنترل ماشین خارج میشه و ماشین پرت میشه تو جاده و همشون میمیرن. از اون به بعد راننده های نیسان و کامیون شبها وقتی جاده خلوته اونا رو میبینن اگه سوارشون کنی و بخوای اذیتشون کنی پرتت میکنن تو دره ولی اگه کاری بهشون نداشته باشی سر همون پیچ غیب میشن تا حالا این اتفاق برا چند نفر میفته اما نباید برای کس دیگه ای تعریف کنی وگرنه نابودمیشی هر کسی که برای به غیر از یه نفر گفته یه بلای بدی سرش میاد.بابام خیلی تعجب کردو تا چن وقت تو خودش بود هربار میپرسیدیم چی شده طفره میرفت تا اینکه یه شب سر سفره که همه بودیم و داداشهام و زن داداشامم خونمون بودن پدرم جریانو تعریف میکنه. دو هفته بعد از تعریف کردن ماجرا بابام به سختی مریض میشه و 1 سال بعدش فوت میکنه.</description>
                <category>Last Reaper</category>
                <author>Last Reaper</author>
                <pubDate>Mon, 24 Aug 2020 14:44:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ترسناک</title>
                <link>https://virgool.io/@LastReaper/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-wmnvqxvkt1t5</link>
                <description>چند سال پیش که هنوز خانوادم روستا زندگی میکردنو درامد اصلیشون از دام داری بود اول بهار دام ها و گوسفندارو میبردن به کوه های اطراف و تا پاییز همونجا موندگار بودن اینم بگم تو تابستون کوه های اطرف روستامون با اینکه درخت نداره ولی چشمه ها و مراتعش معروف بوده واسه اون موقع بقیه رو از زبون خواهرم میگه ، سال دوم بود که آماده میشدیم بریم وسایلامو جمع کردمو قرار بود فردا راه بیفتیم بعد از طی کرد یه مسیر سختو دشوار رسیدیم به یه جای هموار که تو زبون محلی بهش میگم وُبِه محل زدن چادر که تا فصل پاییز اونجا زندگی کنیم مسیر انقدر منو خواهر دیگمو خسته کرده بود.بعد برپایی چادر خوابیدم رو یه زمین خشک بایه تیکه پارچه یا چادر زنانه هواهم داشت تاریک میشد کم کم خانواده ما تنها اونجا بود و بقیه خانواده ها یه تعداد تو راه بودنو بقیه واسه هفته دیگه قصد اومدن داشت صبح اولین روز بود که با خواهرم بعد خوردن کره محلی از چادر دراومدیم بابام گوسفندارو برده بود مادرو مادربزرگم داشتن کارای چادرو اقامتو انجام میدادن افتاب تازه در اومده بودو یه هوای بی نظیری خلق کرده بود با خواهرم داشتیم بازی میکردیم دور هم میچرخیدم حدود صد متر فاصله پیدا کردیم با چادر داشتم دنبال ابجیم میدودیم قشنگ یادمه پای راستم که رسید به زمین (اون موقع موهای بچه هارو دم اسبی میبستن) یه دست تو موهام احساس کردم موهامو کشید برگشتم دیدم خواهرم باهام فاصله داره بهش گفتم چرا این کارو کردی انکار کرد قسم و آیه که من نبودم ولی من باور نکردم.روز بعد چند تا خانواده پرجمعیت دیگه هم چادراشونو برپا کرده بودن از خوشحالی با خواهرم دم چادر منتظر بچه ها بودیم که تو اون هوا بازی کنیم بچه ها اومدنو شروع کردیم به بازیای بچگانه از اتفاق دیروزم یادم رفته بود پاهام دقیقا به همون نقطه که رسید حس کردم موهام داره کشیده میشه با این تفاوت که ایندفه خیلی شدید تر بود چشام واسه چند ثانیه بسته شد حس کردم اعضای صورتم داره کنده میشه جالب اینجا بود فقط اتفاق واسه من میفتاد رفتم تو چادر واسه مادرم تعریف کردم ولی باور نکرد میخواستم برگردم خونمون ولی تا قبل رسیدن گرگها به حسابم میرسیدن شده بود.یه بچه ترسو همه بیرون بازی میکردم ولی من از ترس پامو از چادر نمیزاشتم بیرون مگه با مادرم یا مادربزرگم چند شب بعد این ماجرا وسطای شب مادرمو بیدار کردم که منو ببره بیرون از چادر اومدیم بیرون خدای من ظلمات جهنم بود هیچ کجا دیده نمیشد فقط مهتاب پشت ابرا نور خیلی ضعیفش مشخص بود مادرم جلو میرفت من پشت سرش دوباره همون اتفاق افتاد ایندفه به شکل عجیب تر انقد کشش موهام شدید بود پاهام از زمین کنده شد قدرت حرف زدنو داد زدن نداشتم فقط اشکمو رو صورتم حس کردم نگاهم به مادرم بود.که داشت ازم فاصله میگرفت نمیدونم چی نیروویی بود وقتی ازادم کرد مثل یه تیکه گوشت افتادم زمین مادرم از صدای زمین خوردنم متوجه شد برگشت وقتی منو دید زد به سرشو شروع کرد به گریه کردن همه از خواب بیدار شدن بابامو عمومم شبانه راه افتادن رفتن روستا یه اقا دعانویس که میگفتن معروف رو بیارن همه نور چراغ نفتی رو صورتم بود همه بهم نگاه میکردن انگار ازم میترسیدن این نگاه کردنا مسه پتک به سرم بود اول صبح بود که بابام همراه دعانویسو عموم اومدن تو چادر اقا منو که دید رو به مادرمو به بابام گفت چرا انقد اذیتش کردین؟ چرا انقد دیر؟ رو به من گفت دخترم میتونی اونجایی که این اتفاق افتاده بودو نشونم بدی؟ ولی من نمیخواستم حتی نزدیک اونجا بشم با ترسو لرز رفتیم همونجایی که این اتفاق افتاده بود... دعا نویسه چشمش خورد به خاک گفت خدا بهتون رحم کرده دخترتون پاشو جایی که نباید میزاشته گذاشته سه بارم اینکارو تکرار کرده این دفعه ازش نمیگذرن یه دعا نوشت بستن دور بازوم به بقیه گفت نزارین نزدیک این دورو بر بشه و اگه دوباره اذیتش کردن باید از اینجا دخترتونو ببرین از اون روز به بعد دائم کنار مادرم بودم از سایه خودم میترسیدم کم کم حالم بهتر شد و برگشتم خونمون دیگه هم نه من نه خواهرم همراه بقیه کوه نرفتیم.</description>
                <category>Last Reaper</category>
                <author>Last Reaper</author>
                <pubDate>Mon, 24 Aug 2020 14:41:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ترسناک</title>
                <link>https://virgool.io/@LastReaper/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-stv7d5sjxfts</link>
                <description>چند ماه پیش عصرپاییزی ، خونه تنها بودم داشتم تلویزیون نگاه می کردم ، هوا کم کم داشت تاریک می شد ،رفتم همه ی لامپها ی اتاق ها و حیاط رو روشن کردم دوباره اومدم تلویزیون نگاه کنم ، بعد از مدتی ناخودآگاه احساس خوف و ترس کردم، در حالی که بارها و بارها من روزها و شب ها خونه تنها مونده بودم و این اولین بار بود که بی دلیل می ترسیدم ، احساس می کردم کسی به جز من هم تو خونه اس و حرکاتمو زیرنظر داره و مواظب منه ، پیش خودم گفتم شاید تنهایی باعث همچین احساسی شده ، برا همین زنگ زدم به مامان و بابام و پرسیدم که کی از عروسی برمیگردن ، اونا هم گفتن که ساعت 9 ، 10 شب میان... سه چهار ساعت تنهایی تو اون شرایط برام واقعا سخت بود ،یا باید سه چهار ساعت تو اون سرما میزدم بیرون یا از دوستان و آشنایان دعوت می کردم بیان خونمون ، پس زنگ زدم به دو تا پسرعموهام و سعی کردم بدون اینکه متوجه ترس من بشن دعوتشون کنم تا بیان، گفتم که آهنگهای جدید دانلود کردم فلش مموریشونو بیارن تا آهنگ بزنم ، خوشبختانه اونا هم قبول کردن ولی بیست ، سی دقیقه طول می کشید تا اونا برسن ، به ناچار صدای تلویزیونو زیاد کردم و سعی کردم خودمو مشغول نگه دارم ... ولی رفته رفته احساس ترس و خوف من بیشتر می شد و صورتم از ترس عرق کرده بود... بعد بیست دقیقه دیگه نتونستم بمونم، پیش خودم گفتم الانه که برسن، چند دقیقه بیرون باشم بهتر از این که اینجا تنها باشم ، رفتم کاپشن و کلاهمو برداشتم و پوشیدم، چراغهای اتاق رو خاموش کردم ، فقط چراغ حیاط رو روشن گذاشتم ... اومدم در حیاط رو باز کردم رفتم بیرون تا خواستم در رو ببندم پسر عموم داد زد نبند اومدیم ... بعد سلام و احوال پرسی پرسید جایی می خواستی بری ؟ منم برا اینکه متوجه قضیه نشن گفتم نه می خواستم برم یک کم برا امشب میوه و تخمه و آجیل خرید کنم تا دور هم خوش باشیم ! پسر عموهام نذاشتن گفتند فقط نیم ساعت می تونند باشند چون کار واجبی دارند باید برند ... حالا من مونده بودم که بعد نیم ساعت که اینا رفتند می خوام چیکار کنم ....با هم رفتیم تو خونه وارد حال شدم کلید چراغ رو زدم روشن نشد ، رفتم کلید چراغ اتاقهای دیگه پذیرایی ، خواب ، آشپزخانه رو هم زدم بازم روشن نشدن ، با نور موبایل کنتور برق را رو هم چک کردیم درست بود بعد چند دقیقه تلاش ، پسرعموم گفت حتما لامپها اتصالی چیزی شده سوختن ، چهار پایه آوردم رفتم بالا لامپ رو چک کنم دیدم لامپ باز شده و هر لحظه امکان داشت بیافته پایین، انگار یکی لامپها رو باز کرده بود ،لامپ رو سفت کردم روشن شد، در کمال ناباوری تمام 5 لامپ داخل خونه شل شده بودند ... بعد اینکه لامپها روشن شدن قضیه رو برا پسرعموهام تعریف کردم ، اونا هم گفتند بهتره امشب اینجا تنها نباشی و تا اومدن مامان بابات با هم بیرون باشیم .... با ماشین 3 ساعتی گشتیم و شام رو هم بیرون خوردیم ولی همش تو ذهنم این سوال بود که کی می تونه در عرض بیست سی ثانیه همه ی لامپ های خونه رو باز کنه و بعد در بره! بعد اینکه مامان بابا اومدن ماجرا رو تعریف کردم ولی اونا زیاد جدی نگرفتند ، بابام گفت که لامپ ها رو من شل کرده بودم و از این حرفا که من نترسم .... چهار پنج روز بعد این ماجرا پدرم خونه تنها بود و من و مامانم رفته بودیم شهرستان ،پدرم تعریف میکنه :همه ی چراغها رو خاموش کردم و گرفتم خوابیدم ... حول حوش ساعت 2 بود که از خواب پریدم دیدم چراغ اتاق خواب روشنه رفتم پذیرایی دیدم چراغ اونجا هم روشنه ، همه ی پنج لامپ خونه روشن شده بود ... بابام میگه زیاد جدی نگرفتم گفتم شاید از بس خسته بودم یادم رفته خاموش کنم...چراغها رو خاموش کردم گرفتم خوابیدم بعد نیم ساعت دوباره با نور لامپ اتاق بیدار شدم بازم همه ی لامپ ها روشن شده بود ... این بار رفتم آشپرخونه یک چاقو برداشتم همه ی کمد ها اتاقها ، دستشویی، حمام رو گشتم ولی کسی نبود ، اتاقها رو هم قفل کردم، اومدم پذیرایی تلویزیون رو روشن کردم، صداشو قطع کردم ،چراغها رو هم خاموش کردم .... رو مبل دراز کشیدم ولی با نور تلویزیون چشممو دوخته بودم به کلید لامپ ، تا ببینم کی لامپ ها رو روشن می کنه ....یک ساعتی منتظر موندم خبری نشد یواش یواش داشت خوابم می گرفت و چشمام بسته می شد که یهو دیدم چراغها روشن شدن ولی چیزی ندیدم ... فوراً از مبل بلند شدم رفتم سمت کلید لامپ دیدم به پایین فشار داده شده و روشن شده ... در ها رو چک کردم دیدم قفله ...پدرم اون شب تا صبح بیدار مونده بود و فردا ماجرا رو برا دوستاش تعریف می کنه و اونا هم چند سوره از قرآن و دعا رو سفارش می کنند که بخونه ، بعد از اون شب دیگه این اتفاق تکرار نشد ....</description>
                <category>Last Reaper</category>
                <author>Last Reaper</author>
                <pubDate>Mon, 24 Aug 2020 14:22:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ترسناک</title>
                <link>https://virgool.io/@LastReaper/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-humchfnwifbo</link>
                <description>با یکی از دوستام قرار گذاشتیم بعد از دانشگاه یه سری بزنیم چون که خیابون فردوسی نزدیک خیابون ارم هست و برای ما راحت بود هر هفته بهش سر بزنیم.چندبار بعد دانشگاه رفتیم اما هربار درش قفل بود و ما از لای در فقط حیاطش رو میدیدیم.فارغ از مسائل ماورالطبیعه معماری عجیبی داشت و شیشه هاش شکسته بود.امکان نداره شما این خونه رو ببینید و سردی و سنگینش رو احساس نکنید.تا اینکه یه روز به طرز کاملا اتفاقی در حیاطش باز بود.من خیلی هیجان زده بودم اما چون میدونستم معمولا معتادا میان تو همچین خونه هایی یکم میترسیدم.داشتم با دوستم بحث میکردم جلوی در که یه مرتبه رفت داخل خونه!من از پشت بهش میگفتم:برگرد دیوونهاما اصلا جواب نمیداد.به دو دقیقه نکشید زنگ زدم به گوشیش دیدم جواب نمیده منم دل رو زدم به دریا و رفتم داخل.یه عمارت خیلی بزرگ بود و جلوش پر اشغال بود.دوستم از پشت خونه اومد با هیجان گفت این خونه رو فقط باید ببینی!! من از اجنه زیاد نمیترسم و همیشه اعتقادم اینه که از ادما بیشتر باید بترسی تا جن ها!هرچی به دوستم گفتم گوشش بدهکار نبود.درخت های عمارت کاملا خشک بودن و حیاط خیلی بزرگی داشت که گوشه سمت چپش چندتا اتاقک بود و به نظر میومد انباری باشه یا شایدم جایی که خدمتکارا کار میکردن.رفتیم پشت خونه و چندتا عکس گرفتیم.تمام در های خونه باز بود و ما از در پشتی داخل شدیم.مشخصا خونه مجلل و باشکوهی بود.پله های مارپیچی داشت و دیواراش ابی کم رنگ بود.همین که از پله ها بالا میرفتیم نفس من از ترس گرفته بود و جفتمون میترسیدیم هم از معتادا هم همسایه و جن و پلیس و هرچیزی که فکرش رو کنید به طبقه دوم که رسیدیم دیدیم وسایل قدیمی نامرتب توی خونه بودن مثل کمد های چوبی،گلدون های بزرگ و جالب تر از همه دو تا تابلوی بزرگ.یکیش عکس یه پیرمرد بود یکیشم یه خانومی بود که نشسته بود روی صندلی به نظر میومد عکسا برای چهل سال پیش باشه.منو دوستمم کلا حرف نمیزدیم فقط عکس میگرفتیم تا اینکه رفت توی یه اتاق منم که ترسم کمتر شده بود داشتم به صفحه گرامافون و عکسا نگاه میکردم که صدای سرفه از پشت سرم...شنیدم با وحشت برگشتم چیزی نبود.سریع رفتم پیش دوستم و گفتم تو هم صدای سرفه رو شنیدی؟با خنده گفت اره اما مطمئن باش صدای سرفه جن نیست.همسایه ها بودن.روی در اتاق ها شماره نوشته بودن.رفتیم طبقه سوم و یه البوم عکس پیدا کردیم اما از بس خاک خورده بود نمیتونستیم چیزی ببینیم تا اینکه صدای راه رفتن روی پله ها اومد.جفتمون ترسیدیم و نگاه هم کردیم.من بلند شدم که برم سمت پله ها انگار صدای راه رفتن شدید شد مثل صدای دویدن.به دوستم نگاه کردم و گفتم توروخدا پاشو بریم. اونم که ترسیده بود کیفش رو برداشت و یه فیلم با گوشیش گرفت.رفتیم توی باغ بهم گفت صبر کن زیر زمین رو ندیدیم! من دستش رو گرفتم و کشوندمش که فقط بریم.از اونجا که اومدیم بیرون غروب شده بود.یکم که گذشت و عکس ها رو نگاه کردیم رفتیم فالوده بخوریم.فروشندش یه پیرمردی بود من ازش پرسیدم:ببخشید شما چیزی درباره اون خونه متروکه میدونید؟ پیرمرد لبخند زد و گفت:والا کسی دقیقا نمیدونه متعلق به کی هست و وابستگانشون الان کجان.من از پدرم شنیدم که اینجا مال یه مرد اشرافی و درباری بوده که از ایران میره.تا زمان انقلاب این خونه پاتوق مجاهدین خلق میشه و بعدها به کل متروکه میشه. اینو که گفت یاد شماره های روی در افتادم. پیرمرد ادامه داد:چندسال پیش یه خانواده جهرمی اومدن اینجا و بعد چند روز پدر خانواده سکته کرد و اونا هم رفتن. دوستم به شوخی گفت:راست میگن که صدای جیغ میاد از اینجا؟ پیرمرد هم گفت:الله اعلم اما زیاد دربارش کنجکاوی نکنید. ما رفتیم خونه و داشتیم عکس ها رو نگاه میکردیم که یه چیز جالبی دیدم.انگار یه نفر پشت شیشه عمارت ایستاده بود!! من نمیدونم که این سایه هست یا جن و روح</description>
                <category>Last Reaper</category>
                <author>Last Reaper</author>
                <pubDate>Mon, 24 Aug 2020 14:19:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ترسناک</title>
                <link>https://virgool.io/@LastReaper/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-dvy4quqsh6ma</link>
                <description>از بچگى هميشه عاشق چيزاى ترسناك و هيجان انگيز بودم از فيلم گرفته تا كارتى خطرناك با اينكه دخترم كلا عاشق چيزاى ترسناكم و الان البته برام ترسناك نيست بعد انقدر اذيت شدم ى زمان.داستان بر ميگرده به وقتى من دبستان بودم چون از كلاس اول اسباب كشى كرديم و رفتيم توى يك خونه اى قديمى كه البته طبقه بالا و پاينش پر بود ٢طبقه بود ولى زير زمين هم كسى زندگى ميكرد و ما طبقه اول بوديم .خونه خيلى بزرگ بود خواب خيلى بزرگ و حمام و دستشويى هم كلا جدا بود حالت پاسيو مانند شيشه اى (كه بسيار هم ترسناك بود) خلاصه اين از خونه قديمى . وقتى گفتم تو خانواده ما عاديه جن و روح و اين حرفا چون بلا سر پدر بزرگ هام و جد هامون زياد امده نميدونم از قضيه ٧ جد چيزى شنيدين يا نه! ولى ما از طريق بيبى مادرم ٧ جد قرار بود محافظت بشيم !مادر من ٦ تا خواهر داره كه با خودش ميشن ٧ تا بچه ,خاله ى كوچيك من اون زمان كارش همش پيش فالگير رفتن و با دوستاش روح احضار كردن بود كه سر يك قضيه كه الان خلاصشو ميگم توبه كرد و ديگه انجام نداد ( روح احضار كرده بودن و وقتى احضار ميكنى روح ميگن نبايد كسى اونجا خواب باشه چون روح در بدن نيست و ميتونه بره تو جلد اون شخص , خلاصه اينا روح احضار ميكنن ٢ تا بچه كوچولو و يكى از مامانه بچه ها خواب بوده يهو ميبينن صداى گروپ افتادن زمين مياد ميرن ميبينن همون مادر بچه كه دوست خالم بود كارد گرفته دستش رفته بالاى سر بچه ها كه لبه پاش به اين پايى هاى در گير ميكنه و ميافته و وقتى بلند ميشه نميدونسته داستان چيه اصلا ) توبه ميكنن بعد اين داستان ولى خاله من از ى خانمى ى عروسك نميدونم فيلم انابل و ديدين يا نه ولى عروسك مثل همون بود ولى خوشگل تر و همون جنس براى من ميخره و مياره كادو .از همون موقع من به اين خونه احساس خوبى نداشتم ميترسيدم بماند كه اين عروسكى مه براى من اورد تا ٢ سال هر شب ! ميخوابيدم ميومد تو خوابم و دنبالم ميكرد و كتكم ميزد و من هر شب با گريه بچه كوچولو بلند ميشدم و حتى كبودى و جاى زخم هم داشتم و متاسفانه نه مامانم باورم ميكرد نه بابام ٢ سال با زجر و وحشت گذشت و خوابام كاملا واقعى بود هنوز بعد ١٥ سال قشنگ يادمه...كه چقدر عذاب كشيدم بعد ٢ سال من اين عروسكو انداختم دور! و جالبيش اينجاست ديگه ١ بارم به خوابم نيومد.اتفاقاى ديگه افتاد تو خونه ولى عروسك ديگه نبود نميدونم شايد مشكل از خونه بوده چون جن داشت و داره اينو همه مطمئن هستن يا عروسك ولى بعد اون ديگه تو خوابم نيومد ولى قضيه با خونه هنوز ادامه داشت من يك خواهر بزرگ تر دارم كه اون زمان كنكورى بود و من بخاطر قضيه عروسك تنها تو خونه نميموندم يروز از خواب بيدار شدم تعطيلات بود فكر كنم رفتم تو اتاق خواهرم ديدم داره درس ميخونه ولى عجيب بود كاراش منم بيخيال شدم رفتم تو اتاقم بازى مردم تا مامانم امد گفت شيما نيومد گفتم از صبح تو اتاقشه ولى خواهرم اصلا خونه نبود ميرفت كتاب خونه فدك توى تهران!و اينكه خوده خواهرمم يروز ساعت ٧/٨ شب خواب بود و جيغ بلند ميكشيد و همه رفتيم تو اتاقش به من نميگن چى ديده ! ولى ميدونم احتمالا تو واقعيت يكى و ديده چون تا ٢ ماه حتى حمام هم ميخواست بره مادرم پشت در بود و حالش خيلى بد شده بود به مايع ميان گوشيش اسيب زده بود و ميشست روى مبل براى نيم ساعت به ى گوشه زل ميزد به دليل غش ميكرد و گذشت و حالش خوب شد و ما از اون خونه بلند شديم و پدرم اونجارو ساخت و عمه من رفتن نشست اوجا قسم ميخورد خودشو تمام بچه هاش كه تمام وسايلشون ورداشته ميشد ! تمامش و يهو مثلا زير كابينت پيدا ميكردن و فهميديم كه مشكل از خونه بوده ولى من هنوز كه هنوزه خواب ميبينم و خوب نيستن! چون متاسفانه چهره هاشونو ميبينم.ولى ى زمان خيلى رفتم سمت اين قضيه حتى چنل زدم و كلى مطلب خوندم و پيش حضار نفر كه موكل هم داشتن رفتم و الان خيلى بهتره هنوز صدا ميشنوم هنوز اذيت ميشم ولى وقتى توجه نكنى بهشون اجازه ورود و اذيت كردن نميدى . نميدونم شايد ترسناك نباشه خوندش براتون ولى بايدجاى من با اون سن باشين و خواهرم ! واقعيت همينه قرار نيست مثل فيلم كينه بيوفتن دنبالتون .همين عذاب اوره</description>
                <category>Last Reaper</category>
                <author>Last Reaper</author>
                <pubDate>Mon, 24 Aug 2020 14:16:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ترسناک</title>
                <link>https://virgool.io/@LastReaper/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-kd1yfqg5xjj2</link>
                <description>داستان بر میگرده به چندماه پیش که با دختر عمه و عمه ام برای چند روز از شیراز عازم یه مسافرت چند روزه عازم بندر عباس شدیم.شبی که داشتم چمدونمو میبستم تا دیروقت بیدار بودم و بعدش عین جنازه افتادم رو‌ تختم و صبحش با سر درد بی سابقه ای از خواب بیدار شدم،برام عجیب بود چون خوابی دیده بودم که بعداز بیداریم یادم نمیومد.خلاصه با جون کندن از تخت پایین اومدم و‌خودم و لعنت میکردم که چرا دقیقا روز مسافرتمذباید حالم این باشه.خلاصه دوشی گرفتم و دوباره یه دور توی اتاقم زدم و چک میکردم که چیزی جا نگذاشته باشم.نگاهی به ساعت انداختم،دوساعت‌به تایم پروازمون مونده بود.نیم ساعتشو توی بغل عشق زندگیم،مادرم گذروندم و‌ بلند شدم حاظر بشمو به فرودگاه رفتم.دو روز اول مسافرتمون خیلی عالی بود و کاملا خوش گذشت.شب من خواب عجیبی دیدم.خواب دیدم توی یک صحرای برهوت کلی آدم هستیم و دو‌نفر لباس سیاه بلند که کلاهی تا روی گردن داشت پوشیدن و در کسری از ثانیه بینمون کتابچه های دعای کوچکی پخش کردن که داخلش چندتا دعا و زیارت بود.صدای اکو واری از آسمون میومد و از همه ی جماعتی که اونجا بودیم و همه لباسهای سفیدی به تن داشتیم خواستن کتابامونو باز کنیم و زیارت عاشورا بخونیم.باز همون صدا از آسمون اومد که بین همه ی شما سه نفر هستن که کتابشون زیارتعاشورا نداره.اون سه نفر از جمع جدا بشن.من هرچی کتابمو گشتم زیارت عاشورا نداشت و منو هم به همراه دو نفر دیگه از جمع جدا کردن و در چشم برهم زدنی خودمو کنار دو نفری که اوناهم زیارت عاشورا نداشتن به همراه دوتا ماموری ک گفتم لباسای سیاه تنشون بوددیدم که از اون جماعت خارج شدیم و بازهم توی صحرای بی اب و‌علفی بودیم که جلوی یه در خیلی بزرگ و بسیار بسیار زیبا هستیم و میخوان یکی یکی ماهارو از در عبور بدن.اون دوتا از در گذشتن و نوبت من که شد من بلند بلند گریه کردم و گفتم درسته کتاب من فاقد اون زیارت بود ولی من زیارت عاشورا رو حفظم و بخشی از زیارت را با صدای بلند توام با گریه براشون خوندم و اوناهم منو به شرط اینکه از خوندن زیارت عاشورا توی زندگیم غافل نشم دوباره منو در کسری از ثانیه بین همون جماعتی بردن که عطر خوشی فضا رو گرفته بود و همه باهم زیارت عاشورا خوندیم.از خواب پریدم اما بوی اون عطر هنوز توی مشامم بود و صورتم خیس از اشک.سرجام نشستم و اطرافمو دیدم که کنارم ندا خوابیده،نفس راحتی کشیدم و با زور و زحمت زیاد به خواب رفتم،صبحش با سر وصدای شاد ندا بیدار شدم و چون توی جو شاد قرار گرفتم ازاون حالت ناراحتی بعد از خواب خارج شدم و‌بعد از صرف صبحانه خواستیم به اسکله ی بندر بریم و با تند رو‌بریم قشم که به توصیه ی یک دوست گفتیم از راه بندر لافت بریم مستقیم درگهان.اون دوست مارو به یه جایی برد که سوار لندی گراف شدیم و به یه جایی رسیدیم که اسمشو یادم نمیاد و یه دوست از درگهان اومد دنبال ما.بین راه به جایی توقف کرد و گفت اینجا لافت هست و اینم یه مرکز خرید هست.به محض پیاده شدن و دیدن اطراف که یه جای برهوت بود فقط چندتا مغازه کنار هم بودن یاد خوابم افتادم.ندا از شوق خرید بدو‌بدو‌به سمتمغازه ها رفت و من ایستادم و اطرافو بررسی میکردم که به یگانگی خدا از دور دوتا آدم سیاهپوش خوابمو‌دیدم که به سرعت درحال دویدن به سمت من هستن،اما انگار توی هوا میدویدن،از ترس خودمو به ندا رسوندم و خواستم‌براش تعریف کنم خوابمو و دیدن اون دوتارو که دیدم شدیدا گرم خرید و باز دید هست.چیزی نگفتم تا اینکه چند روز هم قشم و درگهان موندیم و بالاخره به شیراز اومدیم.ظهر رسیدم خونه و چون خسته بودم مستقیم به اتاقم رفتم و از مامان خواستم بیدارم نکنه.تا به خواب رفتم خواب اون دوتا آدم سیاه پوش رو‌دیدم که توی اتاقمهستن و با ناراحتی و خشم بهم میگفتن چرا ما بهت گفتیم از خوندن زیارت عاشورا غافل نشی تو زیارتتو نخوندی و قدم به قدم بهم نزدیک میشدن و وقتی یکی از اونا بهم سیلی زد از خواب پریدم.از ترس سریع از اتاقم خارج شدم دیدم خونه توی تاریکی هست و هیچکس خونه نیست.به سمت درحال دویدم و‌وارد حیاط شدم و لامپای حیاطو‌ روشن کردم و‌نشستم روی بهار خواب و به خواب واتفاقات این چندروز فکر کردم،دستمو روی گوشم گذاشتم و متوجه شدم توی گوشم صدای زنگ میاد.گفتم خوب میشه و رفتم وضو گرفتم و کتاب ارتباط با خدامو برداشتم و زیارت عاشورا رو خوندم.اما اتفاقی که تا امروز لحطه ای منو رها نکرده اینه که بعد از خوردن اون سیلی صدای زنگی که توی گوشمه لحظه ای قطع نشده.چندین بار به بیمارستان خلیلی شیراز مراجعه کردم،نوار گوش گرفتن و تست شنوایی و چندتا دکتر دیدن و میگن گوشت مشکلی نداره،چندتا مطب شخصی هم رفتم که میگن گوش تو از گوش ما سالم تره.اما این صدا واقعا منو آزار میده و قطع شدنی نیست.</description>
                <category>Last Reaper</category>
                <author>Last Reaper</author>
                <pubDate>Mon, 24 Aug 2020 14:15:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ترسناک</title>
                <link>https://virgool.io/@LastReaper/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-onv1twrtfuy8</link>
                <description>حدوداً ٥ ساله پيش من با پسري اشنا شدم كه از روزه اول يك دل نه صد دل عاشقش شدم از همون هفته اوله آشنايي من رو به خانواده خودش معرفي كرد من از پدر و مادرش واقعا خوشم اومد چون خيلي جوون و خوش مشرب بودن ما باهم حسابي خوش بوديم تا بعده ٥ ماه به من پيشنهاده ازدواج داد و من موضوع رو به پدر مادرم اطلاع دادم و موافقت كردن مادرش با خونه ما تماس گرفت و روزه خاستگاري رسيد از همه لحاظ پسره كاملي بود و اما بعده خاستگاري پدر مادرم اصلا ازش خوششون نيومد نميدونم چرا ولي ميگفتن اين مرد زندگي نيست از قيافش معلومه چه كارست و اينكه اگه من اونو ميخوام بايد قيده خانوادمو بزنم من اينقد ديوونه وار دوسش داشتم كه كارك شده بود گريه و وقت گذروني با مادره اون پسر از خريد تا رفتن به خونشون سينما يه جورايي وقته بيشتري رو با مادرش ميگذروندم تا اون نكته جالبي كه تو خونشون واسم جلب توجه ميكرد اينكه پشته دره تمامه كمد هاشون يه چيزي گذاشته بودن مثل يه سبد بزرگه لباس يا كيسه بوكس طوري كه لباس بر ميداشتن باز اونو ميذاشتن پشت در يه بار پرسيدم.دليله اينكار چيه مامانش گفت بهنام (اسمه همون آقاست) از بچه گي يه نفرو هميشه ميديده كه قد كوتاه بوده و باهاش حرف ميزده الانم كه بزرگ شده بعضي وقتها يه چيزايي ميبينه اينقدر طبيعي تعريف ميكرد كه حتي مهم نبود من بترسم و بخوام از پسرش دلسرد شم فقط گفت به باباش نگم به من گفته منم چون واقعا اعتقادي نداشتم و واسم خنده دار بود ختي نپرسيدم چي كجا ميديده خلاصه روز به روز وابستگيم به اين پسر و اين خانواده بيشتر ميشد و فشارم رو خانواده خودم بيشتر تا بلاخره موافقت كردن و ما نامزد شديم من خود رو خوشبخت ترين ادم ميديدم تا اينكه اولين شب رو تو خونه اونا خوابيدم اتاقش فضاي سنگيني داشت دستمو كردم زيره مٌتكا طبق عادت ديدم يه پارچه گره زده اون زيره اوردم بيرون گفتم اين چيه گفت دعاست مامانم گرفته گفتم راستي مامانت يه چيزايي بهم گفته گفت بخوابيم فردا ميگم اون دعارو بزار سر جاش اونا يه سگ داشتن يه سره تو اتاق اونشب صدا پا ميومد ......منم احساس ميكردم اونه از فرداش من كه در پوسته خودم نميگنجيدم تمامه اين سوالهارو فراموش كرده بودم همه چي خوب بود تا يه هفته بعد مامان باباش رفتن مسافرت و سگشون رو هم بردن شب عاشورا تاسوا بود و ما ميوه خورديم و سيني و چاقو رو گذاشتيم رو ميزه كناره تخت اومديم بخوابيم كه دوباره همون صدايه پا اومد ولي سگي تو خونه نبود گفتم اين صدا پا چيه ترسيده بودم گفت كدوم گفتم گوش كن گفت توهمي شدي بخواب كه يه دفعه يه چيزي از رو ميزي كه كناره اتاقه مامانش بود افتاد جيغ زدم گفتم خدايا اين صدايه چيه شايد دزده باهم رفتيم خونرو گشتيم كسي نبود و اسپري افتاده بود زمين گفت ديدي هيجي نيست رفتيم بخوابيم كه اون به علت خستگي خوابيد و من زيارت عاشورا خوندم از قران كوچيكي تو جيبم تو دستم گرفتم و چراغه روشن پشت به در خوابيدم ٥ دقيقه نگذشته بود و هنوز بيداربودم كه يه دفعه احساس كردم يه نفر دووي تو اتاق فقط يادمه كه نامزدمو ديدم مه بيدار شد و چاقو رو برداشت يكي از پشت منو محكم گرفت من از ترس نفسم بالا نميومد كه نامزدم منو برگردوند و چند ضربه به سينم زد منو بلند كرد.بردم طبقه پايين كه خونه مادر بزرگش بود من نميتونستم حرف بزنم حتي فقط گفتم چي بود كه مادر بزرگش شروع كرد از اينكه اين از بچگي درگير اين مسائل بوده همش دورش بودن الان تو اومدي اذيت ميكنن خلاصه شبه بدي بود ولي من واقعا باور كرده بودم وجودشونو هرجور شد شب رو كناره مادر بزرگش سر كردم صبح ديدم رو پام رده يه چنگه كوچيكه نميتونم كامل بگم كه چيا گفتن ومن به خاطره علاقم كنار اومدم ولي گفتم ديگه شب خونه شما نميام حتي رده پامو به مادرش نشون دادم اونم دستشو نشون داد كه همينطوري شده بود و خيلي واسشون طبيعي بود تا مدتي كه خونه ما بوديم مشكلي نبود به محض ورود به اون خونه شروع ميشد من خيلي اذيت شدم خيلي چيزا ديدم كه طولاني ميشه و بعده ١١ ماه از اون اقا جدا شدم با تمامه عشق و علاقه و به طرز باور نكردني قبل عروسي هنوز هم ديوانه وار دوسش دارم ولي يه حسي تو وجودم نميزاره برم سمتشو باعث جداييمون شد بعد از جداييمونم ديگه نه چيزي ديدم نه اتفاقي افتاد.</description>
                <category>Last Reaper</category>
                <author>Last Reaper</author>
                <pubDate>Mon, 24 Aug 2020 14:13:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ترسناک</title>
                <link>https://virgool.io/@LastReaper/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-f60yrwz1wddi</link>
                <description>خوب یادمه وقتی پنج سالم بود مادرن اتاقم رو جدا کرد. خودشم سنی نداشت یه خانوم جوون بیست ساله پدرمم که از اول تردد به خارج از کشور داشت و زمانهای طولانی خونه نبود. شاید نترس بودنم به خاطر همون جداییه اتاق خوابم از سن کمهخونه ای که توش بودیم بافت قدیمی داشت دوتا اتاق که زیر هر دو اتاق هم زیر زمین بود. مامان تو اتاق خودش و من تو اتاق خودم میخوابیدیم. خوب یادمه نصف شبا یه اقایی میزد به شیشه و بیدارم میکرد.منم چقدر راحت میرفتم پنجره رو باز میکردم و عادی برخورد میکردم. یه بار بهش گفتم صدات مردونس چرا پس چادر سرت کردی. اخه شنل کلاه دار میپوشید همش. بهم گفت صورتم سوخته نباید هوا بخوره. یه شب برام کشمش اورد باهم خوردیم به خدا خیلی مهربون بود. من از جایی ترسم شروع شد که دیگه شبا منتظرش بودم. یادمه یه شب که از ساعت اومدنش گذشته بود و نیومده بود من تشنج کرده بودم. ببینید اگر میگم ساعت. منظورم اون تایمیه که به اومدنش عادت کرده بودم. اون شب وقتی به هوش اومدم که دیدم مادر بزرگم و خالم دارن پاهامو تو اب سرد ماساژ میدن و مامانم گریه میکرداون مرد و دیگه هرگز ندیدمفقط یه بار که مشغول بازی بودم دیدم مامانم داره به ترکی به مرحوم پدرم میگه سعید نذار بره تو اتاقش اگه این دفعه ام بیاد میبرتش.اینا رو فقط یادمه ولی کوچیکتر از اونی بودم که بخوام پیگیر بشم.دیگه نذاشتن من جدا بخوابم و هرگز نمیذاشتن جایی تنها باشم. مادرم تبریزیه و جایی که میخواستن من نفهمم ترکی حرف میزدن... خخخ ولی من میفهمیدم و به رو نمیاوردم..یه روز مادرم میخواست بره جایی،منو برد گذاشت خونه مادر بزرگم کلیم سفارش کرد که مامان اصلا چشم از روش برندار یه ساعته برمیگردم...خونه مادر بزرگمم که نگم براتون اصله کلبه وحشت بود. مادر بزرگم خدا بیامرز جونش بود و من. خیلی دوسم داشت. اون روز من خیلی بازی کردم و خسته شدم من و انداخت رو پاش و تکون تکون تا خوابم برد. ظاهرا منو میذاره همون جا تو حیاط و میره تو کوچه کنار درو همسایه نشستنمن نمیدونم درست چند دیقه گذشته بود یهو از خواب بیدار شدم. طاق باز خوابیده بودم چشمامو که باز کردم خدارو شاهد میگیرم دیدم از روی پشت بوم یه حیوونی بهم زل زده نمیفهمیدم گربه بود یا سگ ولی پوزه داشت. من اولش نخواستم بدوئم چون اصلا از گربه اینا ترس نداشتم ولی اون واقعا ترسناک بود. من تمام انرژیمو جمع کردم و یهو پاشدم از ته حیاط به سمت در کوچه دویدن و مامان جونمو صدا کردن. تو مسیر یهو بولیزم به یه جا گیر کرد. به روح بابام قسم برگشتم دیدم یه گوسفند با دندوناش بولیزمو گرفته من سریع رومو برگردوندم و جیغ و داد با تمام قوا... همون موقع مادر بزرگم با داد و فریاد درو وا کرد و پرید تو حیاط. دقیقا همون موقع منم پرت شدم رو زمین برگشتم دیدم هیچی نیست. به خدا راس میگم. ولی هیچ کس هرگز باور نکرد. خلاصه این داستانا کاملا تموم شد.تا اینکه من رسیدم کلاس پنجم دبستان. از اون خونه رفته بودیم.. حتی از اون شهر.من پنجم بودم خواهرم اول. پدرم یه ورشکستگیه وحشتناک مالی تجربه میکرد اون دوران.. یادمه اون روزا خیلی سختی کشیدیم. از اینجاشو از زبون مامانم میگم تا دوباره خودم بشممامانم: شب شده بود. سعید نبود تو خونه یه ریال پول نبود بتونم حتی نون بخرم. کنار دستم رها و لیلا خواب بودن. نگاشون کردم و گفتم خدا داخل همه ظرفارم گشتم یه پولی پیدا کنم نون بخرم.این طفل معصوما چی باید ببرن مدرسه. تو همین حس و حال بودم که خوابم برد. چشمام سنگین شده بود که دیدم یهو یکی از پشت بغلم کرد. اونقدر محکم بغلم کرد که فکر کردم سعیده. گفتم کی رسیدی؟؟؟ جواب نداد. گفتم سعید ولم کن اصلا حوصله ندارم بچه ها شامم نخوردن چیکار باید بکنیم. برگشتم که باهاش حرف بزنم دیدم هیچ کس نیست. سریع تو جام نشستم و زل زدم تو تاریکی به رو به روم. دوباره نشسته داشت خوابم میبرد که به محض بستن چشمام دیدم یه مرد کریه چهره روبه روم ایستاده ولی هی میپره بالا پایین.یکم ترسیدم ولی کلا نترس بودم. از قدیمام شنیده بودم که جنا گنج دارن و طلا دارن و اینا پیش خودم گفتم به خاطر بچه هام ازش چیزی بخوام. من داشتم با خودم به این چیزا فک میکردم که یهو صدای اون پیچید تو سرم و گفت چی میخوای طلا؟؟؟گفتم اره بچه هام از صبح چیزی نخوردن شوهرم ورشکست شده کمکم میکنی؟؟؟ اون صدا پیچید تو سرم. دهنش تکون نمیخورد انگار تو فکرامون باهم حرف میزدیم بهم گفت اره کمکت میکنم. یهو جلوی چشمم سوخت و دود شد. انگار که هیچی نبوده. صبح بیدار شدم دخترارو راهیه مدرسه کنم که دیدم رو میز اشپزخونه یه پنجاه تومنی هست. خیلی گشته بودم ولی اصلا پول نبود. پنجاه تا تک تومنی سال هفتاد و هشت.بقیه شو خودم تعریف میکنم دوباره. خلاصه مامانم با اون پول نون خرید باورتون نمیشه پدرم کم کم وضع زندگی رو درست کرد و رفته رفته همه چیز درست شد. ما سه سال تو اون خونه زندگی کردیم و واقعا سختیایی که نمیخوام تعریفش کنم کشیدیم زایمان سوم مادرم دوقلو بودن و ... و مادرم حین بارداری یرقان گرفت و تا دم مرگ رفت و خیلی چیزای دیگه.. از اون خونه رفتیم و تازه اصل ماجرا برای من از اینجا شروع شد.سوم راهنمایی بودم. این چیزا کاملا فراموشم شده بود و یه رفیق جینگ به اسم شیرین داشتم و کلم داغه شیطنتای اون سن. من همیشه عادت دارم نصف شبا بیدار شم و اب بخورم. وضع زندگیمون توپ شده بود و دوقلوها داشتن کم کم بزرگ میشدن اتاق منو لیلا مشترک بود. یه شب از خواب بیدار شدم رو تختم نشستم کاملا منگ بودم میخواستم برم تو اشپزخونه اب بخورم که تو همون حالت نشسته چشمم خورد تو هال کنار میز عسلی دیدم یکی داره تند تند تخمه های داخل ظرف رو با پوست میخوره چشمام کامل باز نشده بود فک کردم مامانمه ولی یک آن سرشو اورد بالا و با من چشم تو چشم شد و جلوی چشام غیب شد. خیلی شبیه خودم بود حتی مدل موهاش منم که سرتق دوییدم تو هال دنبالش ولی امن و امان بود و چیزی ندیدم... ساعت حدودای یک شب بود. اب خوردم برگشتم تو جام. هفت صبح که بیدار شدم برم مدرسه مامانم گفت از کی تا حالا روزه میگیری. با تعجب نگاش کردم گفتم نه روزه نیستم گفت پس چرا سحری خوردی... گفتم کی ؟؟؟؟ من؟؟؟؟ من کی سحری خوردم. مامانم خیلی عادی بود و واقعا جدی میگفت.فک میکرد دارم اذیتش میکنم. با اصرار و قسم و ایه گفتم من سحری نخوردم بگو ببینم جریان چیه. گفت پاشدم غذا داغ کردم که سحریمو بخورم تو بدون کلمه ای حرف اومدی از یخچال تخم مرغ گذاشتی کنار گاز و نشستی کف اشپزخونه. گفتم چیه نیمرو میخوای ولی جواب ندادی. من برات نیمرو زدم گذاشتم جلوت فکر کردم خوابالویی هیچی نمیگی خوردی و رفتی. بدون کلمه ای حرف. هرچی قسم خوردم من نبودم گفت شاید یادت نمیاد. خلاصه این موضوع رفت تو مخم. چند روز گذشت من خیلی اتفاقی مدل موهامو عوض کردم جلوی اینه وایساده بودم موهامو نگاه میکردم و هی دست تو موهام میکشیدم که یهو یه چیزی با سرعت زیاد از پشت رد شد. من تو اینه دیدمش. برگشتم پشتمو نگاه کردم یکم تو اون حالت ایستادم اما نه. خبری نشد. وقتی برگشتم دوباره سمت اینه اون موجود دوباره از مسیری که رفته بود برگشت و جالبه با مدل موی جدید من بود کپه خودم.مامانم ظاهرا یه بار دیگه منو دیده بود که زنگ زده بوده مدرسه مدیرمون گفته بود سر کلاسه اونجا بود که مامانم باور کرد و افتاد دنبال داستان. بهش گفته بودن همزادشه و اصلا خوب نیست کسی همزاد خودشو ببینه.بازم با گذر زمان داستان فراموش شد.رفتم اول دبیرستاندیگه خیلی شر شده بودم. خیلیم درس میخوندم.حالمم عالی بود. یکی عاشقم بود و من تو عالم بچگی خیلی کیف میکردمطرف یه تلفن قاچاقی برام خریده بود من شبا میزدم کنار تختم تو پریز و باهاش حرف میزدم.از اینجا به بعد واقعا چیزای سختی و تحمل کردم. واقعا سخت.یک ساعتی هست دارم تایپ میکنم و تو این یه ساعت سه تا قرص میگرن خوردم. با هر تعریفم سردردم شدیدتر میشه. میدونم بعد از پست شدن این داستان دوباره خیلی قضاوت میشم ولی از همون سالها خیلی دلم میخواست اینارو از تو دلم بریزم بیروندور نشم از قصه.یه شب که تلفن و زدم تو پریز و شروع کردم با دوستم به حرف زدن نمیدونم اصلا چیشد طرف خودش حرف و کشید سمت این چیزا. که اره جدیدا تو خونه صدا میشنوم و این اتفاق و اون اتفاق ..... حین گفتن اون من تنم گر گرفته بود و حس بدی داشتم. تو اوج صحبتاش بود که یهو برقا قطع شد. بهش گفتم خیلی میترسم برقا رفته ولی وقتی بهم میگفت نترس من صدای یکی دیگرم تو تلفن میشنیدمنه صدای واضح حرف زدن ولی مثل خس خس نفس کشیدن بودترسای من شروع شد. تو خونه از سایه خودمم میترسیدم.خیلی جالب بود. توجه میکردم به تغییرات محیط و خودمو خیلی حواسم جمع شده بود. مثلا وقتی یه جا حس بدی پید میکردم لامپ اونجا میسوخت. به خاک بابام گندش نمیکنم دروغ نمیگم لزومی نمیبینم دروغ بگم خودم خوب میدونم چطوری به نظر میاد ولی واقعیت زندگیه من بود. تا یکم هیجان و تغییر احساس میومد سراغم یا برق میرفت یا لامپ میسوخت. من با اون همه شیطنت و جنب و جوش کم کم افسرده شده بودم. نمیشه گفت غمگین ولی خب خیلی کم حرف و اروم بودم.. یه شب که بابامم خونه بود از در دسشویی اومدم بیرون خیلی گذری چشمم خورد به اتاقم دیدم داداش کوچیکم یکی از اون دوقلوها.. یه پسرن یه دختر.دیدم امیر کنار تختم ایستاده با پاش داره یه چیزی و از زیر تختم میکشه بیرون. امیر و صحرا مهد کودکی بودنتا دیدم تو اتاقه به بابام گفتم با امیر بگو بیاد بیرون میخوام برم بخوابم.بابام بدون اینکه نگام کنه حین تماشای تی وی گفت امیر بالا خوابهمنم چون دقت نکرده بودمیلی عادی گفتم نه بابا اوناهاش تو اتاقمه وقتی برگشتم اتاقمو نگاه کردم بیهوش شدم. ولی یادمه چی دیدم. یه پسر بود کاملا واضح دیدمش کچل سفید تیشرت توسی شلوار مشکی بهم نگاه کرد و یهو غیب شدمن وقتی بهوش اومدم گریه پدرمو بالاسرم دیدممن برای مامانم گفتم چی دیدم اونم باور کرد.. بعد از اون جریان هم مامان هم بابا هم عموم و دوستم نیلوفر اون پسر و تو اتاق من دیدن...دوتا شو براتون میگم.عمه و عموم اومده بودن خونه ما. عمم یه پسر سه ساله داشت . یه شب که هممون باهم خوابیده بودیم نصف شب دیدم علیرضا کنار عمم ..علیرضا کنار عمم نشسته به روبه روش زل زده و دست و پا شکسته و با زبون بچگیش هی میگه برو عقب دست نزن به مامانم. مامانه خودمه. بهش گفتم علیرضا چرا بیدارشدی چیشده.خیلی خوش زبون و شبرین گفت دختردایی نی نی میخواد مامانمو ببره. گفتم نی نی کجاس گفت اینهاش و رو به روشو نشون داد یهو دادزد برو برو ولی بچه اصلا نمیترسید انگار کاملا عادی یه بچه میدید. یه بارم عموم بیرون بود وقتی اومد خونه مستقیم رفت تو اتاق من لباساشو عوض کنه. اومد خیلی عادی گفت پسره بچه ی کیهگفتم کدوم پسره گفت رو تختت خوابه پسر بچه هه. من بدو بدو پله هارو رفتم بالا دیدم پتوی تختمم سر جاش نیست . عموم شوکه شد گفت اااا همین الان اینجا خواب بود خودم دیدمش. بیچاره کوله بارشو جمع کرد رفت. راستی اون پتو هرگز پیدا نشد.شبا تو کمد دیواریه اتاقم سر و صدا میشنیدم... تق.توق. واقعا دوران بدی بود. قضیه این بچه واقعا مثل معما بود. سوالمم این بود که چرا جز من همه میتونن ببیننش . چرا اینقدر واضحه. چرا کچله. چرا فقط نگاهم میکنه.من یه شب یه خواب لعنتی دیدم از اون به بعد همه چیز بدتر شدخواب دیدم بچه هه اومده تو اتاقم بهش گفتم چی از جونم میخوای. چرا ولم نمیکنی چرا حرف نمیزنی.یهو بهم گفت منو دوس داشته باشگفتم اخه تو کی هستی. گفت من از اون دوتا بدم میاد. گفتم کدوم دوتا.گفت دوقلوهاپرسیدم چرا بدت میاد.گفت اگه ببینم بهشون توجه میکنی اذیتشون میکنممن از خوابم فقط برای مامانم گفتمگفت خواب بوده چیزی نیستاز این ماجرا دوماهی گذشت داداشم کلاس فوتبال میرفت و خواهرم ژیمناستیکیه روز ظهر هر دوی بچه ها از کلاسشون تقدیر نامه گرفته بودن خیلی خوشحال بودیمچون خیلی کوچیک بودن.من هردوشونو بغل کردم کلی قربون صدقه و این حرفا.بعد از ظهر اون روز بچه ها رفتن تو کوچه با دوستاشون بازی کنن بابام تازه براشون دوچرخه خریده بود. یه ساعتی میشد بازی میکردن که یهو صدای خواهرمو که بلند داد میزد مامان امیر،مامان امیر مرد شنیدمهمه باهم دوییدیم تو کوچه.امیر با پای خودش داشت میومد ولی الهی بمیرم که چه صحنه ای بوددستش از ارنج شکسته بود و بد فرم اویزون بود. از ابروش خون میچکید و نصف پوست پیشونیش اویزون بودجمجمشو میدیدممامانم غش کردبه ولله قسم سر سوزن بزرگنمایی نمیکنم.به جون خودش قسم که یه دونه برادرمهالان که الانه و بیست سالشه میگه اون اتفاق وهرگز فراموش نمیکنم.میگفت خیلی عادی داشتم با دوچرخم میومدم که یه نیرویی بلندم کرد کوبید رو زمین و سرازیریم بود با دوچرخه با سرعت زیادی پرت شده بود سمت یه درخت.فردای همون روزم جلوی ..فردای همون روزم جلوی چشمام یه موتوری خواهرمو له کرد رو زمین اونم دقیقا سرش شکست و دستشمامانم خیلی از دستم عصبانی بودحرفش کاملا یادمه که گفت سمت بچه ها بری دستاتو قلم میکنم...من دیگه اون بچرو ندیدمما تو یه سال ۳تا خونه عوض کردیم اخر سر یه دعا نویس پاکستانی به بابام گفت مشکل خونه نیست مشکل دخترته. یکی براش دعای سنگینی گرفته دعای قبرستونی و کنار قبر یه بچه خاکه اون دعا. و دعاش نگهبان جن دارهخلاصه که من هر روز یکم بیشتر منزوی میشدم و عجیب غریب. اتفاقات و قبل وقوع میدیدم تو بیداریه محض.ببینید دوستان شاید باور نکنید حقم دارید تفاوت داستان من با اکثریت اینه که. همه شروع جملشون اینه.(اینو از زبون فلانی میگم یا اینکه این قصه ماله فلان دهاته فلان روستاس ماله چند ده سالهجسارت نباشه قصدم توهین نیست ولی اینارو به عینه من خودم تجربه کردم. نه تو روستا نه تو دهات نه چهل سال پنجاه سال پیش نه از زبون کسی. کاملا تو شهر و زندگیه مدرن و تجربه خودم.باور کردن یا نکردنش به خودتون مربوطه ولی قسم میخورم عین واقعیتهخلاصه: ما دوباره تو خونه جدید بودیم. یه شب با دوستم نیلوفر تو اتاق درس میخوندیم.فصل امتحانا بود .امتحان امادگی دفاعی داشتیم سال اخر بودم. ما کم کم اماده شدیم بخوابیم. نیلوفر خیلی زود خوابش برد من رو تختم داشتم همچنان درس میخوندم که منم خوابم برد یهو نیلوفر بلند داد زد اه خفه شو دیگه. از خواب پریدم گفتم چته چیشده. گفت چرا اینقدر حرف میزنی درس میخونی اروم بخون صدات نمیذاره بخوابم. گفتم چی میگی بابا منم خواب بودمدوباره نیلوفر خوابید ولی راس میکفت صدای پچ پچ دونفر میومدهرکار میکردم نمیتونستم بفهمم اما صداشون میومد. کم کم چشمام سنگین شد و خوابم برد. ساعت ۶صبح که حالت گرگ و میشم داشت بابام بیدارم کرد. تا چشمامو وا کردم دستش و به حالت سیس گذاشت رو بینیش و بهم گفت اروم بیا دنبالمپاشدم عین منگا راه افتادم دنبالش از پشت رکابیشو گرفته بودم و داشت میرفت سمت انباری یهو من کشیدمش اونم ایستاد برگشت گفت نترس بیا. رفتم نزدیک انباری بابامم ایستاد چسبید در گوشم گفت اروم گوش کن. خوب که گوش دادم دیدم صدای یه زن و یه بچه میاد که دارن باهم حرف میزنن. من تعادلمو از دست دادم از ترس. اومدم دستمو بگیرم به دیوار که نخورم زمین دستم خورد چراغ انباری روشن شد و یهو صدای جیغ دوتا گربه اومد و صدا صحبت کردن قطع شد.بابام بهم زل زد گفت رها به مامانت چیزی نگو دوباره میخواد اساس کشی کنه گناه داره.من خیلی ضعیف شده بودم بیماریای مختلف ولی دکتر میرفتم همه میگفتن خوبه. صدام یهو ماه ها میگرفتمن خیلی ضعیف شده بودم بیماریای مختلف ولی دکتر میرفتم همه میگفتن خوبه. صدام یهو ماه ها میگرفت دو رگه میشد میگفتن حساسیته هی دارو هی دکتر ولی فایده نداشت البته هنوزم گاها یهو صدام کامل میره بی هیچ دلیلی.خلاصه که خودمو عامل بدبختی و خانه به دوشیه خانواده میدیدم و خیلی خودمو سرزنش میکردم..یه روز نمیدونم مامانم چی دیده بود که خودش دوباره به بابام گفت من اینجا نمیمونم. که ای کاش میموندیم Raha??:من درسم تموم شده بود و تابستون بود. خونه جدید دو طبقه کاملا مجزا بود پدرم خونه رو رهن کامل کرد پایین دو تا اتاق کنار هم داشت و حموم کنار اتاقا بود. منتها حمام طبقه پایین توش لباسشویی گداشتیم فقط برای لباس شستن استفاده کنیمیکی از اتاقا رو من برداشتم یکی لیلاتو هاله پایین راحتی و تی وی گذاشتیمبالا هم عین پایین بود یه اتاق شد برای مامان اینا یه اتاق دوقلوهاحمامم برای استفاده میرفتیم بالا.اوایل تابستون بود برای پدرم از بندر عباس مهمون اومد. و درخواست کردن که همگی بریم تبریز پیش فامیلای مامانم. منم که شدیدا از تو فامیل بودن و این چیزا بدم میومد سریع رفتم یه کلاس ارایشگری ثبت نام کردم به بابام گفتم من نمیام. واقعا الان که به اون روزا فکر میکنم از ترس سرم گیج میره و از خودم میپرسم چطوری تونستم تنها بمونم.پدرم راضی نمیشد ولی مامانم گفت به شرطی که شبا بری پیش شیرین روزا هم که کلاسی.منم که به خاطر برادر شیرین از خدا خواسته اوکی و دادم و قرار شد اوناهم زود برگردن.خخخ بچه بودیم خب.هه. زهی خیال باطل. از فردای رفتنشون شروع شد.من مونده بودم و دو طبقه خونه و یه زیر زمین خفن تو حیاط.صبح زود که مامان اینا رفتن مامان برام برنج پخته بود گفت داشتی برمیگشتی تن ماهی بخر با برنج بخور.من ظهر که داشتم از کلاس برمیگشتم یه تن ماهی خریدم و یه شیشه شکلات صبحانه. رسیدم خونه کولر و زدم نشستم رو مبل. از گرما هیچ میلی به غذا نداشتم گذاشتم تو یخچال همه چیز و اومدم رو مبل پای تی وی که خوابم برد. ساعت ۸شب از خواب پریدم دیدم همه جا تاریکه. یادم اومد قبل خواب هم کولر روشن بود هم تی وی. چک کردم دیدم برقا نرفته. با دست خاموش شده. من واقعا الان تعجب میکنم از نترسیه اون روزام. بی خیال شدم چراغارو روشن کردم و رفتم تو اشپزخونه. خیلی گرسنم بود. زیر برنج و روشن کردم غذا داغ شه در یخچال و وا کردم تن ماهی و برداشتم اومدم کنار ظرفشویی که بازش کنم چشمم خورد به شیشه خالیه شکلاتیادم افتاد که نخورده بودمشراستش ترسیدم ولی سعی کردم فرار نکنم. اروم زیر برنج و خاموش کردم کلید و برداشتم مانتومم ..راستش ترسیدم ولی سعی کردم فرار نکنم. اروم زیر برنج و خاموش کردم کلید و برداشتم مانتومم رو شونه هام بود فقط سعی کردم از خونه بیام بیروناز خونه زدم بیرون و تا خونه دوستم میدوییدم.رسیدم خونشون اما نمیدونم چرا هرکار کردم نتونستم بگم خونه تنهام چند ساعتی نشستم و بعد ساعت دوازده یک بود برگشتم خونهتمام چراغارو روشن کردم و تا صبح بیدار بودم تی وی میدیدم.خدا میدونه از اول شروع نوشتن این داستان چقدر حالم بد شده. قفسه سینم داره میترکه.خلاصه که من بیست و سه روز تو خونه تنها بودم. اتفاق خیلی خاصی جز خاموش روشن کردن چراغاو گم شدنه یه سری وسایلم نیفتاد تا روز اخر. روز اخر که صبحش بابام گفت دارن برمیگردن من رفتم بیرون عصر بود اومدم خونه دیدم صدای اب میاد از طبقه بالا. گفتم شاید صبح رفتم حموم شیر و محکم نبستم اروم اروم از پله ها رفتم بالا درو وا کردم رفتم توجو اونجا واقعا سنگین بود. هیچی نبود ولی حس میکردم از زیر مبلا نگام میکنن. شایدم توهم بود از ترس زیاد. دیدم شبشه حموم کاملا بخار گرفته. درو که وا کردم دیدم قشنگ تازه کسی حمام بوده کف داشت رو زمین حمام و بخار همه جاروگرفته بود.گرمه گرم. از وحشت زیاد اومدم بدوئم اما یاد گرفته بودم موقع ترس فرار نکنم اروم در حموم و بستم ولی قلبم تو دهنم بود. کنار حموم اتاق بچه ها بود. در اتاق و باز کردم از سمت راستم سرمو چرخوندم اتاق و چک کنم دیدم هیچی نیست.به سمت چپ اتاق که رسیدم یه اینه رو میز بود که تخت بچه ها توش معلوم بود ولی چیزی ندیدم تا اومدم درو ببندم حس کردم یه چیزی تو اینه تکون خورد نگاش کردم دیدم یه نفر با قد خیلی بلند رو تخت نشسته برگشتم سمت تخت هیچی نبود ولی تو اینه که دوباره نگاه کردم دیدم بدون حرکت رو تخت نشسته. دیگه نفهمیدم چجوری خودمو رسوندم تو کوچه. مستقیم رفتم خونه دوستم و بابام اینا که نزدیک بودن برگشتم. چقدرم تودار بودم که هیچی برای کسی تعریف نمیکردم.خلاصه چندین ماه گذشت و من رفتم سر کار. مسدر پیچ و فکر کنم بشناسید فروشگاه رنجیره ایه لباس بود شعبه اصفهان صندوق دار شدم. شب عید شده بود اونقدر سرمون شلوغ بود دوازده یک شب با سرویس برمیگشتم خونه. روزها بود خانوادمو ندیده بودم. صبح که میرفتم خواب بودن شبم که برمیگشتم خواب بودنچهارشنبه سوری ما ساعت نه شب تعطیل شدیم. من بعد از روزها با خانوادم بودم. از سر شب میخواستم برم حموم ولی هی حرف میزدیم نمیشد برم. شب ساعت دو بود که پاشدم برم حموم بابام گفت دیره نرو ولی من رفتم. رفتم بالا تو حموم. موهام خیلی بلند بود جمع کردم پشت سرم که به صورتم ماسک بزنم بعد موهامو بشورم.منتظر بودم ماسکم خشک بشه دوش بگیرم همینجوری که نشسته بودم رو سکوی کناردر. یهو یکی در زد. اولش فک کردم بابامه. از این شوخیا میکرد گاها. بدون اینکه درو وا کنم گفتم بابا نکن لطفا میترسم. اینو که گفتم دوباره با سهضربه در زد منم داد زدم گفتم بابا نکن لطفا. کاملا سکوت بود. رفتم پشت در خم شدم که از نصفه ی شیشه ایه در نبینه پشت درم منتطر بودم تا در زد درو وا کنم بترسونمشمطمئن بودم بابامه. یکم وایسادم به محض اینکه در زد درو وا کردم ولی چنان جا خوردم که درو بلافاصله بستم هیچ کس پشت در نبود تغریبا داشتم سکته میکردم. شیر اب و وا کردم تند تند با چشم باز صورتمو شستم واقعا میترسیدم چشمامو ببندم. با چشم باز موهامو شامپو کردم همشم با مشت رو اینه اب میریختم که خودمو ببینم ترسم کمتر شه. واقعا فضا سنگین شده بود. تو همون حین که داشتم سریع موهامو میشستم حس کردم از سمت نورگیر حمام یه چیزی تکون خورد اول نگاش نکردم اما سنگینه یه نگاهی رومن بود. واقعا غیر ارادی کاملا سست شدم و سرمو اروم چرخوندم سمت نورگیر. خدای من. خواب باشه. زانوهام میخواست بشکنه. چند ثانیه کاملا چشم تو چشم بودیم. یه موجود خیلی خیلی خیلی ترسناک موهای وز و چشمای مثل اتیش قرمز و بسیار بزرگ جثه دستشو گذاشته بود زیر چونش منو تماشا میکرد خدای من یاد اوریشم ترسناکه. (الان ۵ساعته دارم تایپ میکنمو پنج صبح شده)نمیدونم چقدر طول کشید شاید پنج ثانیه قفل شده بودمو بهش نگاه میکردم. ولی یهو چنان جیغ وحشتناکی زدم و بابا بابا صدا کردم که هنوز صدام تو گوشم میپیچه. صورتمم برگردونده بودم که نبینمش. یه لحظه فقط تکون خوردم و به زور حولمو تنم کردم. ولی نه صدای جیغم قطع میشه نه اشکم بند میاد. در هالم بسته بود و مامان و بابام داد میزدن میکوبیدن به در صدام میکردن. دیگه نفهمیدم چجوری اومدن تو و من کی بیهوش شدم کی لباس تنم کردن. وقتی بیدار شدم خونه یه دعانویس بودم. اون روز دعا نویسه اومد خونمون طبقه بالا یه دوری زد و گفت اینجا زندگی میکنن ولی بی ازارن به من دعا داد اما من اعتقاد نداشتمو ازش استفاده نکردم.پیش میومد یهو نصف شب لامپ خاموش تو اتاقم میترکید بابام بیچاره شبا پیشم میخوابید تند تند مریض میشدم. روابطم خراب میشد. اون موقع ها بود که یه درویشی بهم گفت اسمتو عوض کن. سنگینی رو اسم ساراست. بگو خانواده و دوستات با اسم جدید صدات کنن. بعد از داستان اسم. قضایا واقعا تموم شد.تا سال هشتاد و نه که اومدیم تهران. همه چیز عادی بود.سال نود و یک بود. یه شب از سر کار اومدم تو فروردین ماهم بود. داشتم میرفتم بخوابم.رفتم تو دسشویی جلوی اینه. من عادت دارم گاها تو اینه زل میزنم به خودم. مثل همیشه تو اینه زل زدم به خودم. به خدا الان که دارم میگم موهای سرم داره از ترس سیخ میشه. همینجوری که داشتم به خودم نگاه میکردم یهو رفتم جلوتر. خودمو میدیدم اما انگار از تو چشمام یکی دیگه بهم تو اینه زل زده بود. نمیدونم چجوری توضیحش بدم. چیزی نمیدیدم فقط یه حس عجیب بود که انگار از درونم یکی دیگه داره نگاهم میکنه. بی خیال شدم و رفتم خوابیدم. اما..... صبحش دیگه نتونستم از جام پاشم. صبح که بیدار شدم بدنم حرکت نمیکرد. اولش فک کردم خواب میبینم اما سرم تکون میخورد.به خدا التماس میکردم که خواب باشه ولی وقتی با گریه مامانمو صدا کردم و اومد تو اتاق فهمیدم که بیدارم.از گردن به پایین حرکت نمیکرد. چه روزای تلخی. خیلی خلاصه میگم که هشت ماه منو میذاشتن لای پتو و دکترای مختلف میچرخوندن. تو هشت ماه نزدیک هفده میلیون هزینه کردیم ولی خوب نمیشدم. اواسط ابان بود من کم کم شروع کرده بودم به نشستن و اروم اروم راه رفتن. اینم گذشت و اتفاق خاصی تجربه نکردم دیگه. تنها چیزایی که برام پیش میاد هنوز که هنوزه وجود کسیو گاها کنارم حس میکنم. بی دلیل حالم یهو خیلی بد میشه بدنم یخ میکنه و چند دیقه بعد نرمال میشم. تو عصبانیتام به مرزجنون میرسم و به طرز وحشتناکی به خودم صدمه میزنم و اصلا نه درد حس میکنم نه میفهمم چیکار میکنم.نتورک حالمو خیلی بهتر کرده رو خودم کنترل دارم البته بازم پیش میاد اما به ندرت. گاها که دارم با دوستام ویس بازی میکنم تو ویسای خودم صداهای عحیبی ضبط میشه که اصلا نمیفهمم منبعش چیه. گاها روزها تو خونمون بوی تعفن میاد بدون اینکه منشا بو رو پیدا کنیم. وسایلمو گم میکنم به خدا باهام شوخی میکنن قشنگ. مثلا دارم ارایش میکنم رژم دستمه میذارمش کنار پام بعد که لازمش دارم یه رب میگردم تا پیداش کنم اخر سر میبینم همونجا بوده. بی دلیل صدام عوض میشه. خیلی خیلی خیلی بی دلیل همه تو خونه باهام بد میشن. واقعا انگار به چشمشون یکی دیگم. واقعا جبهه میگیرن و دعواهای خیلی خیلی الکی پیش میاد. خیلی خیلی طولانی شد از سر شب دارم تایپ میکنم و اصلا چک نکردم غلط املایی اگر داشت شرمنده چون موقع تعریف کردن واقعا اینجا نبودم انگار تو اون لحظه ها بودم.از همون بار اول و اخری که به وضوح داخل حمام دیدمش میگرنی شدم و هرگز درمان نشد. و روزی نیست که من قرص میگرنمو نخورم خدا شاهده حتی یک روز. میگرنم هر روزه. سه بارم از مریضیه کاملا سخت یعنی از مرگ حتمی برگشتم. جدیدا یه تواناییه جدید کشف کردم... به خدا واسه خودمم عجیبه همیشه نیست ولی گاهی پیش میاد. چند روز پیش پای تی وی بودم داشت برنامه اشپزی نشون میداد منم مشغول کناب خوندن بودم داشت شیرینی درست میکرد من یهو بوی کیک و شنیدم. به خدا قسم خالی نمیبندمیا مثلا تو اینستا میچرخیدم یه کلیپ پلی کردم اون مسابقه هست که جونورای وحشتناک میریزن رو سرت تو باید اواز بخونی به ولله قسم یه هشت پا انداخت رو سره زنه من با اینکه خب اصلا تو فکر این چیزا نیستم و محو چیزیم که دارم نگاه میکنم بوی لجن و ماهی و بوی دریا رو شنیدم.یا مثله بعضی وقتا تا کسی میاد چیزی بهم بگه قبل اینکه اون بگه من دقیقا بهش میگم اینو میخوای بگی یعنی حتی شبیهشم نه ... عینا خود قضیه رو میگم. ولی بعضی وقتا.من به زندگی با این موضوع عادت کردم..خیلیم کمرنگ شدن. ولی خب سال ها بود سوختن لامپ و دیگه تجربه نکرده بودم تا چند شب پیش که با ورودم به اتاقم کسی صدام زد و در لحظه لامپ سوخت.الانم خودم میفهمم کاملا نرمال نیستمقبل دعوا حس میکنم قراره دعوا شههرگز خواب نموندم کافیه ساعتی که میخوام بیدار شم و بیارم تو ذهنم بدون دقیقه ای جابه جایی همون ساعت بیدار میشم. حسم خیلی جاها راهنماییم میکنه.ولی خب بدیاش بیشترهمن گفتم نتورکرم تیم نسبتا بزرگی دارم ولی شدیدا احساس تنهایی میکنم.روابطم عالی شروع میشه افتضاح تموم.تو یه جمع خیلی شاد برم اگر من پکر باشم در عرض چند دیقه جمع واقعا میپاچه. ولی برعکسشم هستاگه شاد باشم میتونم لشگر افسرده ای رو شاد کنمبه شدت فراموش کار شدم.بداخلاق شدم و از همه بدتر همون احساس تنهاییه.</description>
                <category>Last Reaper</category>
                <author>Last Reaper</author>
                <pubDate>Mon, 24 Aug 2020 10:18:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ترسناک</title>
                <link>https://virgool.io/@LastReaper/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-lcrelajxt9kf</link>
                <description>من دانشجوی دکترای علوم سیاسی از دانشکده وزارت امور خارجه هستم اسمم کارن،توی دانشگاه پیام نور و رازی کرمانشاه تدریس میکنم بصورت حق التدریسی، آدم بی سوادی نیستم این مباحث رو با شما دوستان عزیز مطرح میکنم بنده علم جفر رو بصورت کامل توسط پدر بزرگم یاد گرفتم و خودمم دعا و طلسم قرآنی مینویسم و بفضل خدا همیشه هم جواب میگیرمو مشکلات بندگان خدا حل میشه، بنده یازدهمین ندیده جناب میرداماد (ره) هستم البته از طرف مادر دروغ چرا،، و چندین کتاب ارزشمند ایشون به بنده ارث رسیده کسی که از علم جفر سررشته داره.میدونه جناب میرداماد سرسلسله و بزرگترین عالم علم جفر هستن پدر بزرگ من واقعا انسان شریفی بودو عارف مسلک و باخدا کل منطقه ما یعنی کرمانشاه میشناختنش دعاش ردخور نداشت چیزهایی ازین مرد دیدم که اگه مردم خبر داشتن رو قبرش گنبد میساختن که خدا رحمتش کنه با رفتگان شما اینا رو گفتم که مقدمه ای باشه برا کلی داستان که به مرور براتون میگم کلی داستان از زبان پدر بزرگم و کلی تجربه که خودمم حضور داشتم من جمله ی جن گیری که سال 73 با دوربین ازش فیلم گرفتم و سر فرصت هم داستانشو میذارم هم فیلمشو تا باورتون بشه داستانها واقعیه،بگذریم همیشه پدر بزرگم تعریف میکرد که اون اوایل اصلا به علم جفرو عرفان علاقه ای نداشتم و هرچقد پدرم که سید و همچنین خان روستا هم بود.اصرار میکرد که این علم چند قرن تو خاندان ماست(از زمان اواخر شاه اسماعیل اجداد بنده علم جفر کار کردن تا رسیده ب من حقیر) نباید از بین بره من گوشم بدهکار نبود منم همیشه میپرسیدم پس چطور دعانویس شدین چطور عارف مسلک شدین تا اینکه ی روز واسم تعریف کرد و من برا شما عزیزان از زبان مرحوم پدر بزرگم داستان دعانویس شدنشو تعریف میکنم..و اما داستان...خبر حمله متفقین کل منطقه ما رو متشنج کرده بود و همه سر درگم بودنو از تجاوزا و اتفاقات بد رخ داده میگفتن و بالطبع چون پدرم خان روستا بود بیشتر در جریان ماجرا قرار میگرفت و نگران رفتو آمدها و آمدو شد غریبه ها بود حسابی ی روزی دوتا جوون رعنا و خوش قیافه وارد روستامون شدن و چون همه ی جورایی حساس شده بودن دست دوتا جوون رو گرفته بودن آورده بودن پیش پدرم،پدرمم ازشون پرسید شما دوتا جوون اینجا چکار دارید تو روستای ما؟ چرا اومدین بیگانه این؟؟دوستین،؟دشمنین کی هستین؟؟دیدم اون دوتا جوون گفتن ما بچه بغداد هستیم و کارمون جمع آوری و درست کردن داروهای گیاهیه شنیدیم روستای شما از لحاظ گیاهان دارویی و برا مرهم سازی معروفه ما هم اومدیم روستای شما حالا اگه شما اجازه بدین ی مدت تو روستای شما بدون آزار کسی بمونیم و گیاه جمع کنیم برا ساخت دارو و مرهم پدرمم وقتی فهمید هیچ خطری ندارن و دوتا جوون سالمن گفت مشکلی نداره و ی جای خواب هم بهشون داد و گفت میتونین شبا استراحت کنینو چیزی لازم داشتین بهتون میدیم اما در کمال تعجب اونا گفتن نه ما تو کوه میخابیم فقط در زمان ضرورت میایم تو روستا.یکم عجیب بود اما حرفی نبود و پدرم گفت هرطور راحتید شما چیزی لازم ندارین؟؟؟من همه جوره حمایتتون میکنم اما بشرطیکه علم ساخت دارو و مرهمو به پسرمم آموزش بدین!!منم از حرف پدرم جا خوردم تو دل خودم گفتم من از دعانویسی فراریم الان نوبت مرهم ساختن..دیدم اونا دوتا گفتن فقط خان ی لطفی ب ما بکنینما ی نفرو لازم داریم برامون غذا بپزه و بیاره جایی که وعده میکنیم هر روز ی وعده بیاره کافیه..خودمونم مخلفات و خشکبارشو تهیه میکنیم از گوشت گرفته تا بقیه چیزها فقط اون طرف برا ما بپزه و بیاره.دیدم پدرم برخلاف میلم گفت همین پسرم میاره اینجور هم آموزشش میدین هم براتون غذا میاره،حرف پدرم مثل پتک خورد تو سرم برا من خانزاده کمی سخت بود که بشم گماشته دوتا رعیت عراقی و میدونستم پدرم بیشتر میخاد کمی ادبم کنه چون جوون بودمو کله شق خیلی مطابق میلش رفتار نمیکردم گذشتو من شدم آشپز اونا و درکنارش ساخت دارو و مرهمو یاد میگرفتم در زمان قدیم هرکی بلد بود حکم متخصص الانو داشت دروغ چرا ی مقدار پول ب ی خانوم دادم و دور از چشم پدر اون غذا رو میپخت فقط خفت بردنش گردن من بود و نمیشد حرف پدرو دور بزنم .اون دوتا جوون که سعدون و ورغا اسمشون بود تو ی مر( غار به زبان کوردی) اتراق کرده بودم هر روز ی مقدار گوشت و مخلفات بم میدادن منم پخته شده تحویل میدادم برام سوال بود اینا تو دل کوه این گوشتو حبوباتو از کجا میارن ولی لازمم نمیدیدم بدونم گفتم بمن چه حتما از کسی یا با کس دیگه مثل من از ی جای دیگه قرار بستن براشون ببره نکته عجیب تر ماجرا این بود که بم گفته بودن تحت هیچ شرایطی لب به غذا نزنم و تذکره ابوالفضل ضامن کردن که از غذا نخورم زمان قدیم مردم معتقد بودن و اگه میمردم لب بش نمیزدم هم یکم بم برخورد هم عجیب بود برام این همه اصرار برای نخوردن از غذا چ دلیلی داره حتا ی بار بهشون گفتن منکه گدا گشنه نیستم یا غذا ندیده دیدم جهت دلجویی گفتن بحث این نیست.ی روز برات دلیلشو فاش کردیم اما تا اون روز هرچه میبینی و میشنوی پیش کسی عنوانش نکن ..منم قبول کردم و حتا اون خانومو قسم دادم مطلقا زبون به غذا نزنه، این دوتا اکثر اوقات یا گیاه جمع میکردن یا ی ذکرو ورد خاصی حالت دراویش میگفتن هرچند رفتارشون عجیب بود اما چون بی آزار بودن نه من نه اهالی روستا کاریشون نداشتیم گاهی ساعتها داخل غار میشدن و فقط بگو مگوی گنگی به گوش من میرسید اما پیش خودم میگفتم من چکار دارم اینا هم ساخت مرهمو آموزشم میدن هم میخاستم ازشون عربی یاد بگیرم.اونا کوردی رو کامل بلد بودن بهمین خاطر حسابی باهاشون عیاق شده بودم و پدرمم خوشحال ازینکه من طرز تهیه گیاه دارویی و مرهمو رو یاد میگیرم خوشحال بود ی روز که برا سعدون و ورغا آبگوشت درست کرده بودم و براشون بردم دیدم همشو نخورده بودن و ته دیگ یکم مونده بود منم خدا میدونه نه از روی عمد حواسم نبود و ناخواسته اندازه ی نخود گذاشتم دهنو قورت دادم ی چند لحظه گذشت چشمتون روز بد نبینه ی حال بسیار عجیبو غریبو تجربه کردم که هرچقد بتونم نمیتونم با کلمات توضیحش بدم احساس میکردم تمام حجابها از چشم افتاده اللخصوص در زمینه شنیدن صدای گیاهانو درختان واقعا احساس میکردم گیاهان بام حرف میزنن نه حرف مثل آدمی زاد نه ولی انگار هر گیاه خودش بم میگفت چ خاصیتی داره و برا چه خوبه انگار تو وجودم بودنو بدون کلام حرف میزدن.توی سرم انگار خود اون گیاه که نگاه میکردم بودم توصیفش سخته فقط کمی میشه حال منو با این اوصاف بفهمید..انگار میشنیدم ی گیاه میگفت من علاج زکامم..من علاج دردم..من علاج خونریزیم..من علاج سنانم( به زبان کوردی یعنی سرطان) واقعا با تمام وجود حسش میکردم انگار بام حرف میزدن من ازین حال عجیب شوکه شده بودم و مثل دیوونه ها داد میزدمو میدویدم که ورغا و سعدون متوجه حالم و اینکه از غذاشون خوردم شدن دنبالم اومدن و منو گرفتن منم هاجو واج فقط اینور انورو نگاه میکردم و حال عجیبم گیجم کرده بود که سعدون گفت مگه قسمت ندادیم لب به غذا نزنی مگه ابوالفضل ضامن نکردیم منم با اون حالو وضع گفتم به آقا ابوالفضل ناخواسته بود و دیدم سعدون اشاره کرد به ورقا که برو ی چیزی رو بیار و وقتی برگشت ی نوشیدنی بم دادن و کم کم اون حالت از من رفع شد و حالت عادی پیدا کردم.اما چندتا گیاه و خاصیتش یادم موند من جمله دوای درمان سرطان جالبه این درختچه فقطو فقط تو روستای ما رشد میکنه و من هیچ جا ندیدم و داییم ک مهندس جهاد کشاورزی میگه. این گیاه ناشناخته س جالبه مردم روستای ما سالیان سال ازون درخت میخورن و تو روستای ما ی نفر حتا ی نفر از سرطان نمرده.جهت اثبات حرفم از اوایل بهار تا اواخر تابستون این درخت میوه داره میذارم عکسشو خودتون متوجه میشید هرگز این درخت و میوه ریز و عجیب و بسیار خوشمزشوندیدین..بگذریم از زبان پدر بزرگم: وقتی حالم عادی شد هنوز کمی گیجو منگ بودم و سعدون و ورغا منو آوردن روستا وقتی مردم روستا الخصوص پدرم حال منو دیدن عصبانی شد و گفت با پسرم چکار کردین میدم به میلتون بکشن این جای نمک شناسیتونه چه بلایی سرش آوردین که من دخالت کردمو گفتم اینا گناهی ندارن چیزیمم نیست اما پدرم که بخاطر اوضاع امنیتی و ترس اون دوره خیلی حساس شده بود.دیگه مثل اول راضی نشد ب موندن این دوتا جوون و منم واقعا هم وابسته بهشون شده بودم هم برام جالب بود بیشتر ازون حالو وضع بدونم ولی متاسفانه پدرم مانع این کار شد و اون دوتا جوون رو از روستا بیرون کرد وقت خداحافظی تا ی مسیری باهاشون رفتم بعد کلی حرف زدن بم آدرس محل زندگیشونو دادن و گفتن هر زمان به ما نیاز داشتی یا کاری داشتی یا دلت تنگ شد بیا ما رو ببین تو بغداد ( اینو بگم مردم منطقه مرزی کرمانشاه اکثر خریداشونو از مندلی و بغداد میکردن قدیما)چون بغداد از تهران به ما خیلی نزدیکتره بگذریم وقتی رفتن گفتن ما اگه میموندیم علم جفرم کامل یادت میدادیم منم گفتم نه بابا من پدرم و کل اجدادم این کاره بودن علاقه ندارم خندیدنو گفتن ی روز محتاجش میشی !!ازین حرفشون کمی جا خوردم اما اهمیتی ندادم بغلشون کردمو بخدا سپردمشون..ی مدت از رفتن اون دوتا جوون گذشته بود و من واقعا دلتنگشون بودمو همش به اون حال عجیب فک میکردم ولی از دیگران مخفیش کردم چ به من گذشت ی روز سرد پاییزی خواب بودم که با سروصدای اهالی روستا که دم عمارت پدری جمع شده بودن از حرفاشون که گنگ به گوشم میرسید.فهمیدم راجب سگ بحث میکنن کنجکاو شدم اومدم بیرون دیدم مردم میگن خان دیشب هرچی سگ توی آبادی بوده همه از دم مردن !!منم با تعجب پریدم وسط گفتم سگها مردن؟؟یعنی چه!!سگها مردن چ داستانیه دیدم مردم گفتن خانزاده به سرت قسم هرچی سگ تو آبادی بوده همشون دیشب عین چوب خشک شدن ...منو پدرم به هم نگاه کردیم هم واقعا جا خوردیم ازین ماجرا هم ی جورایی خیط بود دخالتی بکنیم مردن سگ موضوعی نبود که خودمون رو مشغولش کنیم ولی برا اون زمان نبودن سگ برا مردم گله دار و روستایی که خطر دزدو راهزن بود حکم طلا رو داشت چون واقعا اگه سگ نبود امنیت از بین میرفت سگا تو روستا و اون زمان موجود خیلی مفیدی بودن خلاصه تا نزدیک ظهر هرکسی رو میدیدی داشت کشون کشون جنازه سگشو میبرد.خاک کنه یعنی چی خداوکیل خندم گرفته بود این دیگه چه ماجرای مسخره ایه این چه ماجراییه مردم روستا گفتن خان چکار کنیم سگ نباشه روستا امن نیست گله داری سخته و ازین حرفا پدرمم قول داد که به خانهای آبادی های دیگه میگه کلی توله سگ جهت آموزش دادنو تربیت کردن از روستاهاشون بهمون بدن و با این حرف مردم با کلی سوال تو ذهنشون راجب مرگ این سگها و اینکه بعد نبودن سگها چه اتفاقی میفته عمارتو ترک کردن .به پدرم گفتم چه داستانی شده پدرم رفت تو فکرو گفت خدا رحم کنه باز اونا نباشن !!گفتم کیا!!گفت بت میگم یکم احساس دل درد دارم برات میگم چند روزی گذشت پدرم دردش بیشتر شد و ی شب خوابیدو دیگه بیدار نشد ،اصلا باورم نمیشد پدرم فوت شده بود باورش برام سخت بود فقط خدا میدونه مرگ پدرو مادر چ سخته برا من پدرم هم پدر بود هم استاد و معلمم هم الگوم کل روستا عزادار شدو تا 40 روز احدی.لبخند رو لب نداشت پدرم خان خوشنامی بود و کل زنهای روستا هر هفته میومدن گیس میبریدن و برسم قدیمی کوردهای کرمانشاه مور. ( ی آوای باستانی وقت عزا میخونن و قدمت 10 هزار ساله داره و تنها موسیقی بدون ریتم دنیاست) میاوردن و شین (شیون میکردن) اصلا آمادگی پذیرفتن امور روستا رو بعنوان جانشین نداشتم ایکاش پدرم فرصت میکرد بم میگفت که منظورش از خدا کنه اونا نباشن چی بود؟چی پدرمو نگران کرده بود؟ الله اعلم..کم کم باید بقول مادرم جای پدرمو پر میکردم و امورو بدست میگرفتم واقعا برا این روز خودمو آماده نکرده بودم ی چند روزی گذشت که ی شب نزدیک 15تا 20 سگ سیاه و سفید وارد روستامون شدن خیلی عجیب بود.این همه سگ ول از کجا اومده بودن واقعا برا هممون جالب بود چرا همه سگهای روستا مردن و چرا این همه سگ ی دفعه اومدن تو روستامون مردم هم گیجو گنگ هم خوشحال ازینکه کور از خدا چی میخاد دو چشم بینا گله دار بی سگ چی میخاد ی همچین سگهایی خلاصه هر خونه با هر ترفندی بود یک یا دوتا یا چندتا خونه ی سگو بردن که بشه نگهبان خونشون هم ازینکه سگ شده موضوع کارو زندگی ما کلافه بودم هم بعنوان خان روستا خوشحال بودم دل گله دارها و مردم قرص شده که شبا دیگه دزدی راهزنی بیاد.این سگها هستن سگهای خیلی سرحال و ورزیده ای بودن بقولی شیرو از پا در میاوردن ما هم اصلا گرفتاری کارو بار نذاشت خیلی پیگیر ورود عجیب این سگها اونم ی جا و شبانه بی هیچ دلیل و مقدمه به روستامون بشیم،،اما ی ماجرای هولناکی در حال وقوع بودو ما ازش بی خبر بودیم یکم که گذشت همه ماها متوجه رفتارهای عجیب و غریب این سگها شده بودیم که مثلا بعضی شبا ی چند ساعتی همشون غیبشون میزدو اینکه چرا هرچی بهشون غذا میدادیم لب نمیزدن یعنی چه اینا مگه کجا چیزی میخورن که گشنشون نیست و اینکه چرا هرگز نه کثیف و خاکی هستن نه با هم برسم سگهای معمولی درگیر میشن و گاهی عین آدمیزاد دور هم جمع میشدن و سر تو سر هم انگار با هم خلوت میکردن.عجیبی رفتار اینا کم کم داشت فراموش میشد که یکی از زنهای روستا میخاست وضع حمل کنه قابله روستا هم از بستگان من میشد چون کسی رو نداشت پیش خودم نگهش میداشتم قابله رو با چند زن روانه خونه اون بنده خداها کردم که نصفه شب برگشتن گفتن بچه تلف شده البته چیز عادی بود برا اون زمان اما نکته عجیب ماجرا این بود وقت وضع حمل تموم سگها در خونه زائو جمع شده بودن و شروع کرده بودن زوزه کشیدنو پاس کردن و مردم هم کفته بودن حتما آل دیدنو ازین حرفا قدیم آل و مردن بچه ی چیز عادی بود اما ماجرا وقتی هولناکتر شد که هر بار تو روستا زنی میخاست بچه ای بیاره همه ی سگها در خونه زائو جمع میشدن و تا بچه نمیمرد از پاس کردن خسته نمیشدن اوایل خیلی قضیه برامون ترسناک نبود اما وقتی جدی شد که بچه خودمم بهمین سرنوشت دچار شد .خدایا این چ ماجراییه ما گرفتارش شدیم اصلا مگه میشه..چکار کنیم به به کی بگیم اصلا چرا روستای ما همچین بلایی باید سرش بیاد گاهی خودمو لعن میکردم که اگه دعانویسی اگه دعانویسی رو از پدر کامل یاد گرفته بودم شاید الان میتونست چاره ساز باشه و اینکه اگه این سگها رو راه نمیدادیم اینجور نمیشد اصلا شاید ربطی نداره و سگها بخاطر حس قویشون ی چیزی رو میبینن و ماها نمیبنیم حسابی این ماجرا مثل بمب ترکیده بودو به گوش همه و حتا روستاهای اطراف رسیده بود ..دور هم جمع شدیم برا مشورت دستور دادم همه ی پیرهای روستا جمع بشن به امید اینکه شاید با تجربشون راهگشا باشن و بدونن قضیه چیه.یکی میگفت بریم به ژاندارمری خبر بدیم یکی میگفت دعایی بنویسم خلاصه هر کسی حرفی میزد تا چندتا دعا از کتابهای پدرم که خیلی هم سر در نمیاوردم نوشتم اما افاقه نکرد که نکرد در عرض چندسال حتا 1 بچه تو روستای ما زاده نشد به ژاندارمری هم رفتیم اما الاتمسخر چیزی عایدمون نشد،همونجور که گفتم کم کم این داستان به روستاهای اطراف هم کشید و به ما بچشم نحس و جن زده نگاه میکردن نه بهمون زن میدادن ن باهامون معامله و مراوده ای داشتن حتا چند تا زن که از قدیم از روستاهای دیگه آورده بودیم هم خونواده هاشون از ترس اومدن بردنشون شرایط اسفناکی گرفتار شده بودیم عین طاعون زده قرنطینه شده بودیم همه هم از من انتظار داشتن که خان شما ی کاری بکن شما جد اندر جد دعاتون رد خور نداشته شما سیدی ی دعایی ی طلسمی ی فکری...منم واقعا گیجو منگ فقط شبو روزم شده بود فکرو خیال اگه اینجور پیش میرفت نسلمون منقرض میشد با شلیک چندتا گلوله از فکرو خیال اومدم بیرون از نوکرهای عمارت پرسیدم چی شده گفتن فلانی از ناراحتی دوتا از سگها رو با لاریژ زده( ی تفنگ دستساز)منم گفتم غلط کرده اگه وضع بدتر شد چی گفتم برین فلان شده رو بیارین وقتی اومد گفت خان بخدا اینا جنن اینا دیون باید بکشیمشون اینا سگ نیستن حتا اونا دوتا که با تیر زدم جنازه هاشونو سگهای دیگه بردن آخه کدوم سگ دیدین جسد ببره اینا از ما بهترونن، واقعا راست میگفت دیگه یقین پیدا کردیم.این سگها ظاهرشون سگ و باطنشون الله اعلم گفتم خریت کردی اگه حرفت راست باشه که وضع بدتر میشه مگه فقط بچه تو مرده ،،صبح که شد فهمیدیم واقعا جنازه اون دوتا سگ رو سگهای دیگه بردن و همشون از روستا غیبشون زده و فقط شبها آروم آروم سروکلشون پیدا میشد و هروقت زنی میخاست فارغ بشه با پاس کردن در خونه زائو داغ بچه دار شدنو به دل پدرو مادرش میذاشتن ،چکار باید میکردم ی شب ماه رمضون کلی خدا رو قسم دادم ی راه حل جلو پام بذاره که بخدا قسم انگار یکی تو ذهنم انداخت که فلانی اون دوتا جوون سعدون ورغا؟؟خدایا چرا زودتر به این موضوع فک نکردم مطمئن بودم اون دوتا جوون مشکل ما رو حل میکردن کل روستا رو جمع کردم و بعد مشورت باهاشون و جلب نظرشون قرار شد بریم و اون دوتا جوونو پیدا کنیم آدرس محل زندگیشونم داشتم.خلاصه خودم با چندتا جوون زبرو زرنگ با پای پیاده راهی بغداد شدیم امور روستا رو دادم دست برادر کوچیکم و راهی شدیم بعد چن روز رسیدیم بغداد و پرسون پرسون با کلی مکافات محل زندگی اون دوتا رو پیدا کردیم وقتی خونشونم پیدا کردیم از بخت بد ما برا ی کاری رفته بودن کاظمین چند روز تو مسافر خونه موندیم تا برگشتن وقتی منو دیدن اصلا باورشون نشد و کلی متعجب شدن و گفتن بعد چندسال اصلا چطور اومدی فک نمیکردیم دوباره ببینیمت از پدرم پرسیدن و گفتم به رحمت خدا رفته و خلاصه ما هم از سیر تا پیاز ماجرا رو تعریف کردیم ورغا و سعدون ی نگاهی بهم کردنو گفتن باهاتون میایم اما به چند شرط گفتم چ شرطی گفتن شرطو تو روستا میگیم منم بی هیچ مقاومتی قبول کردمو فقط برام مهم این بود این ماجرای عجیب و این کلاف سر در گم حل بشه بگذریم خلاصه اون دوتا مردو با هر سختی و بدبختی که توضیحش بحثو طولانی میکنه آوردیم.روستا و با اومدنشون مردم روستا ی امیدی پیدا کرده بودن سعدون و ورغا بهمون گفتن شرط اول اینه که باید همه ی اهالی روستا بدون فوت وقت روستا رو ترک کنن و تا ما نگفتیم برنگردن اهالی هم چاره ای نداشتن و با احشامو زنو اولاد رفتن ی جا دور از روستا مستقر شدن و فقط من موندمو اون دوتا شب که شد دیدم نشستن ی جایی و بعد خوندن وردو بخور گرفتنو ازین کارها ورغا شروع کرد فلوت زدن که با کمال تعجب دیدم دونه دونه سگها از گوشه و کنار تو تاریکی سرو کلشون پیدا شد و شروع کردن دور ما چرخیدن،ورغا ی دایره دور ما کشیده بود که داخلش نمیشدن فقط دورمون میچرخیدن و بعد همشون چهاردستو پا نشستنو فلوت زدن دوستمونم قطع شد بهم گفتن ما اینا رو با خودمون ی جایی پشت کوه میبریم تو با فاصله دنبال ما بیا..دیدم ورغا و سعدون راه افتادن همزمان هم ورد میخوندنو گاهی کف میزدن و تموم سگها هم عین گله گوسفند دنبالشون راه افتادن ی مسافتی که رفتن به من گفتن پشت اون سنگ بمونو دیگه نیا..منم نشستم و دور شدنشو نگاه کردم.تا پشت ی بلندی کامل ناپدید شدن کنجکاوی امونمو بریده بود و نتونستم خودمو نگه دارم و آروم آروم رفتم تا از ی مسافتی میدیدمشون دیدم ورغا و سعدون ی آتیش با هیزم روشن کردن و بخدای لاشریک سگها عین آدمی زاد حالت رقص و پایکوبی دور آتیش میرقصیدن و هر چند لحظه ی بار یکیشون میپرید تو آتیش و انگار دود میشد میرفت هوا و سعدون بلند ی چیزی میگفت که من فقط به حکم سلیمان پیغمبرشو حالیم میشد و بزبان عربی ی چیزهایی میگفت و اینقد این کارو ادامه دادن تا همشون پریدن تو آتیش و غیب شدن و هیچ کدوم نموند و بعد اتمام سعدون و ورغا با خاک رو آتیشو پوشوندن و ی چند قطره خون ریختن رو خاک و راه افتادن طرف من منم خودمو دزدکی کنار کشیدم و صحنه ای که دیده بودمو باور نمیکردم عجیب ترین صحنه عمرمو دیدم واقعا باور کردنی نبود و کلی سوال تو ذهنم بود ازشون بپرسم وقتی منو دیدن فهمیدن دزدکی نگاه کردم خندیدنو گفتن چقد کم تحملی منم.بی مقدمه گفتم بخاطر خدا اینا چی بودن کی بودن چرا برا ما این ماجراها رخ داد گفتن صبور باش بریم روستا فردا بگو همه برگردن همه چیو براتون میگیم خلاصه من اونشب پلک نزدمو تا صبح به اون صحنه فک میکردم و اینکه دلیل این ماجراها چی بوده و این سگها چی بودن ماجرای رقصو پایکوبیشون دور آتیش و پریدنو غیب شدنشون واقعا نمیذاشت خوابم ببره، وقتی اهالی روستا برگشتن همه کنجکاو بودن وقتی ماجرا رو تعریف کردم کلی کل کشیدنو شادی کردن گفتن یعنی تموم شد همه چی؟؟اینا چی بودن؟چرا باعث مرگ بچه هامون میشدن .اصلا ربطی داره پاس کردن اینا به مرگ بچه هامون؟؟ اون دوتا مرد گفتن زمانی که اجداد شما بنای این روستا رو گذاشت کلی درخت بزرگ و چشمه جای روستای شما وجود داشته که جای زندگی اجنه هایی از طایفه بنی قمام بوده و چندین طایفه با رهبرشون رو اون درختا و اطراف مرطوب و نمناکش که بهترین جا برای زندگی اجنه س زندگی میکردن که اجداد شما همه رو یا بریدنو خراب و دستکاری کردن و جاش خونه ساختن زمانی که اونا با اذیتو آزار قصد فراری دادن اجداد شما رو کردن جد شما اشاره به من کرد با جنگیری و بستنشون بویژه بستن رهبرشون باعث شده کینه این روستا و اهالیشو بدل بگیرن و هرچند سال ی بار میان و باعث مرگ بچه هاتون میشن و چون عمرشون از انسان طولانی تر اینا همون جنهای اون زمانن و تنها راه چاره اینه محل روستا رو عوض کنین و ی جای دیگه بنای روستا رو بذارین اولش اهالی روستا که هاجو واج حرفهای عجیب اونا دوتا رو گوش میکردن گفتن نمیشه چطور بریم چطور خونه بسازیم اما من قانعشون کردم.که چاره ای نیست و با کمک اون دوتا مرد روستا رو جای دیگه بنا کردیم و بنا به شرط دیگه اون دوتا تا 14 سال هربچه پسر که متولد میشد اسمشو باید علی و هر بچه دختر فاطمه میذاشتیم و اون ماجراها هم تموم شد و مرگ بچه ها هم خاتمه پیدا کرد منم به کمک ورغا و سعدون و کتابهای بجا مونده از پدرمو اجدادم سیر تا پیاز علم جفرو یاد گرفتم و تازه بعدش فهمیدم چرا پدرم نگران بود و گفت خدا کنه اونا نباشن خلاصه علم جفرو کامل یاد گرفتم و تصمیم گرفتم به بعد خودم بسپارمش به اولادم .</description>
                <category>Last Reaper</category>
                <author>Last Reaper</author>
                <pubDate>Mon, 24 Aug 2020 10:14:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ترسناک</title>
                <link>https://virgool.io/@LastReaper/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-dw62k0m38kh6</link>
                <description>تقریبا هفت یا هشت ماه از اسباب کشی من و همسرم به خانه ی جدیدمان که یک خونه ی ویلایی دو طبقه بود میگذشت من و همسرم توی طبقه ی دوم ساکن شدیم صاحب خونه ما به همراه دو تا از فرزندان خودشون به نامهای حمید و هما توی همون طبقه اول زندگی میکردندمن و همسر به محض ورود به خونه ی جدید متوجه شدیم که هما سخت بیمار هست و پزشکان هم بیماری او را تنگی نفس و بیماری مادر زادی قلبی اعلام کرده بودند مدام میدیم که صاحبخانه ی ما هما رو به بیمارستان میبرند و میارن من و همسرم واقعا بابت این موضوع ناراحت بودیم و هر کمکی که از دستمان بر می امد برایشان انجام میدادیم مثلا روزهایی که هما رو به بیمارستان میبردند من از حمید که پنج سال بیشتر نداشت مواظبت میکردمچند ماه به همین منوال گذشت یک روز تقریبا اواسط تابستان با صدای جیغ و فریاد خانم صاحب خونهو از داخل پنجره داخل حیاط را که پر از بوته های گل و درخت بود رو نگاه میکردم اولین مشاهده ی من مربوط میشد به حمید که روی سکوی لب حوض نشسته بود و مدام از داخل گلدانهایی که در اطراف حوض بود گل و برگ میچید و ان را به طرف کسی میگرفت ابتدا زیاد جدی نگرفتم ولی همچنان روزهای بعد از روی کنجکاوی موقعی که حمید کوچولو داخل حیاط مشغول بازی بود او را تماشا میکردم بعضی وقتها حمید رو میدیدم که به تنهایی دنبال کسی میدود یا با کسی جر و بحث میکند و بعضی وقتها هم باکسی که من نمیدیدم میخندید این رفتارهای حمید رو زیاد جدی نمیگرفتم تا اینکه یک روز که کنار پنجره نشسته بودم سیما خانم رو دیدم که رفت کنار شیر آب حوض نشست و در حال شستن مقداری میوه بود ناگهان دیدم که سیما خانم هم کنار حوض در حال صحبت کردن با کسی هست سیما خانم مدام میخندید و بعضی وقتها هم اشکهای صورتش رو پاک میکرد دیگه بعد از اون من از اون خونه خیلی میترسیدم تا اینکه یک روز برای خرید به بازار رفته بودم که یکهو سیما خانم رو به صورت اتفاقی داخل یک مغازه ی لباس دخترونه فروشی دیدم که یک لباس دخترونه سفید و صورتی درست به اندازه ی دخترش هما رو انتخاب کرده بود و در حال پرداخت کردن پولش به فروشنده بودبعد از این ماجرا بود که همه چیز هایی که دیده و شنیده بودم و تمام رفتارهای عجیب سیما خانم و پسرش رو به شوهرم گفتم که دیگه باید از این خونه بریم چون دیگه میترسم اینجا زندگی کنم تقریبا یک ماه طول کشید تا خونه ی جدید پیدا کنیم و توی این یک ماه چیزهای زیاد دیگری رو میدیدم که سیما خانم مدام با خودش صحبت میکرد و حمید کوچولو هم مدام توی حیاط با کسی که به چشم من دیده نمیشد بازی میکرد بلاخره روز موعود فرا رسیدمن همه ی وسایل خونه رو داخل کارتن چیدم و اماده جلوی در ورودی طبقه دوم گذاشتم همسرم زیاد از این موضوع خوشحال نبود این من بودم که شوهرم رو متقاعد کرده بودم هر چه زودتر باید از این خونه بریم همسرم هم به ناچار پذیرفته بود فقط به من گفت که این کار درست نیست چون سیما داغدر هست و داغ از دست دادن فرزندش او رو به چنین روزی انداخته و این درست نیست که ما تو این اوضاع انهارو رها کنیمهر چی همسرم میگفت از این گوش میگرفتم و از اون یکی گوش به در میکردم پا تو یک کفش کرده بودم که هر چه زودتر باید از اینجا بریمخلاصه شب اخری بود که ما توی اون خونه بودیم و تصمیم خودمون رو گرفته بودیماونشب موقع خواب مدام به خاطراتی که توی اون خونه داشتم فکر میکردم از ته دل دوس نداشتم از اون خونه برم و از طرفی هم میترسیدم که اگه توی اون خونه بمونم احتمال اینکه دیونه بشم هستهمین طور دراز کشیده بودم و هر کاری میکردم تا خوابم ببره خوابم نمیبرد خیلی شب ناراحت کننده ای برای من بودتوی افکار خودم غوطه ور بودم تازه داشت چشمم گرم خواب میشد که احساس کردم کسی من رو صدا میکنه اولش فکر کردم اشتباه میکنم اما بار دوم صدا رو واضحتر شنیدم که کسی بهم گفت خاله چرا میخوای از اینجا برید من تو رو دوست داشتم خواستم از جام بلند بشوم که نتونستم انگار همه جای بدنم کرخت شده بود دو باره اون صدای دختر کوچک رو شنیدم که گفت خاله اشکالی نداره اگه دوست دارید از این خونه برید فقط به مامان و بابام بگید که دیگه برای من گریه نکنن چون هر وقت اونا گریه میکنن من متوجه گریه کردنشون میشم و منم گریه ام میگیرهصبح که از خواب بیدار شدم تمام صورت و بالشتم خیس اشک شده بود به ناچار از جا بلند شدم و نیم ساعت بعد هم خودرو حمل اثاث جلوی در خونه ی پارک کرد و کارگران در حال حمل اثاث خونه ی ما شدندسیما خانم رو دیدم که به ناراحتی کنار بالکن روی صندلی نشسته بود و ما رو نگاه میکرد ناخدا گاه به طرفش رفتم و ماجرای خواب دیدن دخترش رو براش تعریف کردم و بهش گفتم که هما دیشب به خوابم اومد و از من خواست تا بهتون بگم که دیگه گریه نکنید چون هر وقت شما گریه میکنید او حس میکنه و این گریه های شما هما رو خیلی ناراحت میکنه و بعد همزمان هردو شروع به گریه کردن کردیم و سیما هم بهم قول داد دیگه گریه نکنه و من قول دادم حداقل هفته ای یکبار به خونه ی سیما خانم و حمید کوچولو برم و همینطور هم شد بعد از اثباب کشی به خانه ی جدیدمون من و همسرم هر بار که وقتمون ازاد میشد به صاحب خونه ی قبلی سر میزدیم ....</description>
                <category>Last Reaper</category>
                <author>Last Reaper</author>
                <pubDate>Sun, 23 Aug 2020 15:36:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ترسناک</title>
                <link>https://virgool.io/@LastReaper/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-xs8z1g4if4u0</link>
                <description>اسم من متئؤ از مسیحی های ارامنه هستیم البته از مادر ارمنی و پدر ایرانی کورد مسیحی، داستان بر میگرده به تابستان پارسال وقتی من تازه وارد کلیسا شدم برای خدمت من در ایران در کلیسا سرکیس مقدس و در کلیسا مریم مقدس هم خدمت کردم ، اما یکی از وحشت ناک ترین اتفاق های عمرم بود که باعث شد زندگی من تغییراتی کنه ما هرسال با کشیش خودمون که اسمش را نمی آوردم به ارامستان های ارامنه میرویم و دعا میکنیم اما پارسال به ارامستان دولاب یعنی قبرستان ممنوعه رفتیم پا که به گورستان میگذارید انگار در جنگلی بکر وارد شدید .طول بلند علفها نشان از این دارد که سالها از عمر این سنگ قبرها گذشته است . سنگهایی با علامت صلیب بر آنها و متعلق به کشورهای روسیه ، لهستان ، فرانسه ، ایتالیا و البته مسیحیان ایرانی . روی سنگها نقوش صلیب – عکسهای سیاه و سفید و تصویر بانوی غمگین یا مریم غصه دار دیده می شود . بالای برخی از قبرها شاخه های درختان کهن سایه انداخته است . از زبان مردم دولاب افسانه های زیادی درباره این قبرستان می توان شنید .مشاهده نشان سربازان مشاهده نشان سربازان گمنام روسیه ، آرامگاه کنتهای فرانسوی ، شاهزاده های گرجی ، پزشکان دربار قاجار و پهلوی ، گورستان دسته جمعی لهستانیهایی که در جنگ جهانی دوم در راه بازگشت به وطن جان باختند و بسیاری از چهره های سرشناس تبعه کشورهای دیگر در اینجا می تواند جذاب باشد .به سبب اینکه مالکیت آرامستان ارامنه متعلق به کشورهای روسیه ، لهستان ، فرانسه و ایتالیا می باشد و کسب مجوز از تمامی سفارتخانه ها الزامی است و با توجه به اینکه تاییدیه خلیفه گریهای ارامنه ، آشوریها ، ارتودکسها و کاتولیکها نیز مورد نیاز است ، بازدید از آرامستان کمی سخت است ، اما غیر ممکن نیست . ما همه تاییدیه هارا داشتیم و وارد ارامستان شدیم ساعت ۷ صبح وارد قبرستان شدیم و تا شب زمان شام اتفاق خاصی نیفتاد ما در آن جا درحال عبادت بودیم پس از شکرگذاری پدر(کشیش) اجازه داد بخوابیم در چادر بخواب رفتیم در قسمتی از ارامستان که انبوهی از درخت ها در آن جا بود ساعت از دوازده گذشته بود که من حس کردم یه صدایی بیرون از چادر میاد صدایی مانند پیس پیس که زیر لب بود اول دلهره منو گرفت اما بعد با خودم گفتم این مکان مقدسه و ترسی نداره و دلیل ممنوع.ممنوعیت این جا بخاطر چیز عجیبی نیست لباسم را پوشیدم گردن بندم که پدر( کشیش ) داده بودو بر گردن انداختم تثلیث انجام دادم ب اسم( پدر پسر روح القدس) و از چادر خارج شدیم صبح واقعا مکان زیبایی بود اما در شب رعب آور ترین مکان بود صدای پیس پیس قطع شده بود که به راه افتادم به قبرها رسیدم داشتم نام ها و سال فوت آرامگاه هارا میخواندم که به قبر عجیبی رسیدم قبر برای یک غیر نظامی بود به نام توماس پزشک دربار قاجار خوفی عجیب بر اندام من افتاد صدای پیس پیس شروع شده بود پاهایم میلرزید عرق سردی کرده بودم که شروع کردم.خوندن کتاب مقدس و سعی کردم برگردم ب چادر صدا بیشتر و نزدیک تر میشد من بفکر اون قبر بودم که سال فوت اون مرد را زده بود 2015 از تعجب شاخ در آورده بودم که به سمت چادر دویدم دوباره تثلیث انجام دادم و وارد چادر شدم خوابیدم فردا آن روز که بیدار شدم برای پدر همه چیرو تعریف کردم اون خندید گفت حتما خواب دیدی گفتم نه پدر رو به سمت اون قبری که شب گذشته دیدم بردم اما خبری نبود!! نه قبری ن اسمی شاخ در آوردم پدر گفت دیدی خواب دیدی من قسم خوردم که نه شب گذشته اون قبر این جا بود کل قبرستانو گشتیم اما چیزی نبود... من پس از اون فاجعه خوفی عجیب دارم شب ها کابوس میبینم و تنم شدیدا خارش میگیره بار ها حتی در کلیسا هم این صدای پیس پیسو شنیدم.</description>
                <category>Last Reaper</category>
                <author>Last Reaper</author>
                <pubDate>Sun, 23 Aug 2020 15:22:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ترسناک</title>
                <link>https://virgool.io/@LastReaper/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-fmf10krbcfgp</link>
                <description>سالها پیش پدر و پسری فصل زمستان بعد از بارش برف نسبتا خوبی خانه را به قصد شکار پرنده و خرگوش ترک میکنند بعد ازساعتها پیاده روی شکار و جستجو هیچ شکاری پیدا نمیکنند ناچارا راه خانه رو پیش میگیرند و به طرف خانه حرکت میکنند وقتی به میانه ی راه میرسند ناگهان مه شدیدی فضای کوهستان جنگل را میپوشاند و بارش برف شدید دوباره شروع میشودپدر و پسر بخاطر مه و کولاک شدید مسیر برگشت به خانه رو گم میکنند کم کم هوا در حال تاریک شدن بود هر دو به ناچار زیر یک درخت پناه میگیرند و اتشی برای خود فراهم میکنند تا از گزند سرما ایمن باشند به خاطر خستگی و سرمای شدید بدن پدر و پسر تقریبا در حال یخ زدن بود هر دوی انها صدای زوزه های گرگها را به وضوح میشنیدن اما توان انجام هیچ کاری را نداشتند رفته رفته گرگها رو در چند قدمی خود مشاهده میکنند پسر از فرط سرما تقریبا یخ زده بود و پدر هم تقریبا برای خواب ابدی داشت اماده میشد که ناگهان میبیند که چند تکه سنگ بزرگ به میان گرگها برخورد میکند پس از دیدن این اتفاق پدر هم از شدت سرما از هوش میرودبعد از مدتی پدر با صدای اواز زیبای پرندگان چشمهای خود رو باز میکند و با تعجب میبیند پسرش داخل چشمه ابی نشته با تعجب از جای خود برمیخیزد وبه طرف پسرش حرکت میکند و میپرسد توی این سرما چطوری داخل اب رفته ای پسر در جواب میگوید این اب سرد نیست بله خیلی هم داغ هست پدر دست خود را داخل اب فرو میبرد و میبیند واقعا اب داغ است نگاهی به اطراف می اندازد و خود را داخل غار بسیار بزرگی مشاهده میکند که انگار دیواره های ان شیشه و مرمر درست شده و نور خورشید به راحتی داخل محیط انجا را روشن میکرد او هرگز همچین محیطی را به عمر خود ندیده بود داخل غار بر خلاف دمای بیرون بسیار گرم و مطبوع بود و هیچ هیزم و اتشی هم داخل ان محیط به چشم نمیخوردپدر رو به پسر میکند و میپرسد موقعی که از خواب بیدار شدی ایا کسی رو اینجا دیدیپسر هم در جواب پدرش میگوید بله موقعی که چشمم رو باز کردم دیدم یک ادم خیلی بزرگ من را داخل اب گرم گذاشت اندازه ی ان ادم قد یک درخت بزرگ بود تمام بدنش پر از موهای سفید به رنگ برف بودهمه ی موهای تن اون سفید به رنگ برف بود او با یک دست منو به راحتی بلند کرد و داخل اب گرم چشمه گذاشت و بعد مقداری از این نوع میوه ها به من داد و گفت بخورم به محض خوردن آن تمام انرژی از دست رفته ام رو بدست اوردم و بعد گفت وقتی پدرت بیدار شدهرسریع اینجا رو ترک کنید و دیگر هرگز برای شکار کردن حیوانات به ان محل وارد نشوندپدر یک نگاهی به میوه ای که ان موجود به پسرش داده بود انداخت هرگز هیچ کجا چنین چیزی رو ندیده بود ان میوه شبیه به یک گوی بزرگ به اندازه ی سر یک گاو بود که بعد از شکسته شدن تبدیل به دو پوسته ی مجزا درست مثل پوست گردو میشد و داخل ان هم پر از شهد شیرین بودپدر بلافاصله اسباب و وسیله ی خود را جمع اوری میکند ناگهان چشمش به اسلحه ی خود می افتد در همین حین پسر رو پدر کرده و میگوید ان قول موقع خارج شدن اسلحه ی تو را لگد کرد و با یک ضربه ی پا ان را به طرف شوت کردپدر با دیدن این موضوع سریع دست پسرش را گرفته و بلافاصله از داخل غار خارج میشود به محض خروج از غار چندین رد پای انسان تقریبا به اندازه ی طول اسلحه خود را روی زمین مشاهده میکند بلافاصله پدر و پسر بر سرعت قدمهای خود افزوده بعد از طی چند ده متر پدر به پشت سرشان یک نگاهی میاندازد و در کمال تعجب میبیند هیچ اثری از رد پاها و ان غار نیستآن دو بعد از ساعتها پیاده روی بر روی برفها به خانه خود باز میگردند همسرش با دیدنش به او میگوید چه اتفاقی برای شما افتاده بود او در جواب میگوید دیروز مسیر را گم کرده بودیم و مجبور شدیم شب را در جنگل سپری کنیم همسرش میگوید شما یک شب رو بیرون نبوده اید بلکه شش شبانه روز از خانه خارج شده اید و توی این شش روز هزار جور فکر به سرم اومد که نکنه بلایی سر شما اومده باشهمرد که کاملا گیج شده بود بعد از اینکه وارد خانه شد تمام ماجرا را به زنش تعریف میکند .</description>
                <category>Last Reaper</category>
                <author>Last Reaper</author>
                <pubDate>Sun, 23 Aug 2020 15:16:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ترسناک</title>
                <link>https://virgool.io/@LastReaper/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-bc76gspfwfyo</link>
                <description>منو سه تا از دوستام رفتیم شمال اون سه تا دوستم با دوست پسراشون اومدن یعنی هفت نفر بودیم با دوتا ماشین رفتیم آمل چمستان ویلای یکی از پسرا بود از سر جاده تا ویلا یه جاده جنگلی بود .ما جرعت یا حقیقت بازی کردیم همه چون با یاراشون بودن من حسابی اذیتشون کردم سیخ کباب گذاشته بودم وسط بطری رو هرکی میفتاد یارش باید با سیخ میزد کف دستش اگه دلش نمیومد یا نمیزد من با سیخ میزدم توی صورت جفتشون وحشی ام خودتونید هجان بازی ب خشن بودنه بطری روی من میفوفتاد دیگه یه بشقاب گوجه کبابی و تنباکو و کره مخلوط شده رو مجبورم کردن بخورم نصف بطری شراب رو گفتن سر کشیدم خلاصه کم نیاوردم اخر گفتن ساعت سه شب میریم تو جاده جنگلی باید از ماشین پیاده بشی بری تا بوق زدیم برگردی سمت ماشین منم ک خوراکم این چیزاس قبول کردم با رفتیم توی جنگل دوستم خیلی صمیمی هستیم نمیذاشت من پیاده بشم در گوشش گفتم من دعا گردنمه چیزی نمیشه (سر ی داستانایی ک بعدن میگم از بس جن میدیدمو اذیت میشدم مادرم رفت از روستای اجدادشون برام دعا گرفت ک دیگ سمتم نمیتونن بیان ) ماشینارو نگه داشتن و خاموش کردن حتی چراغارام خاموش کردن گفتن پیاده میشی رو ب پشت ماشین میری تا وقتی بوق بزنیم پیاده شدم و رفتم اصلا اصلا اصلا نمیترسیدم اتفاقا شب تجربه جنگل رفتن رو نداشتم رفتم.دیگه رسیدم ب پیچ جنگل دیدم بوق نزدن پیچو رد کردم یه رود خونه کنار جاده بود ک پیچو ک رد کردم مشخص شد و یکم درختای اون قسمت کمتر بود نور ماه افتاده بود روی رودخونه کفش مثل آینه برق میزد تا حالا همچین چیزی ندیده بودم یکم جلوتر رفتم یچی مثل تنه درخت خیلی قطووور وسط آب بود انگار درخت خیلی بزرگی باشه ک قطعش کرده باشنو یه تنه دومتری ازش مونده باشه توجهمو جلب کرد یه دفه نگاه کردم دیدم نور ماه زده تمام درختا تنه هاشون مشخطه ولی اون سیاهه مثل ذغال تا این فک تو سرم اومد یهو تنه درخته یا هرچی بود تکون خورد و واقعا ترس رفت تو بدنم هیچی غیر از جن نمیتونست باشه ب اون بزرگی خشکم زده بود با تکونای سهیلا دوستم ب خودم اومدم نمیدونم چقدر اونجا بودم ک اونا کلای بوق زده بودن من نشنیده بودم اخر اومده بودن دنبالم میخواستم قایم بشم بترسونمشون ولی اینجوری شد هم خودم ترسیدم هم اونا رو ب مرز سکته رسونده بودم .سهیلا ک تکونم داد دیدم چیزی نیست دست منو محکم گرفتو رفتیم سمت ماشین تا نشستیم به بچه ها گفت مثل عقب مونده ها زل زده بود ب رودخونه من هنوز گیج بودمو این چیزی ک دیدمو ب کسی نگفتم همه کلی بهم غر زدن ک تو دیگه کی هستی فکر نمیکردیم پیاده بشی چه برسه این حرکتا هم کنی قرار شد بوق زدیم بیای منم پرسیدم مگه بوق زدید خندیدنو گفتن گوشات مشکل داره با ریتم عروسی بوق میزدیم دیگ .گفتم چراغای ماشینو روشن میکنی داداش گفت چیه میترسی من ک واقعا ترسیده بودم گفتم ن دیگه بریم خونه دارم براتون گفت تموم نشده و چراغای خواموش توی ماشین شروع کردن جیغ کشیدن منم مثل بید میلرزیدم شاید باورتون نشه یهو انگار یه پارچه سیاه پهن کردن رو ماشین قشنگ دیدم اون صحنه رو همون لحظه سهیلا ک پیاده شده بود دنبال من شروع کرد لرزیدنو موهای خودشو کندن گریه میکرد جیغ میکشید میلرزید موهای خودشو میکند همه وحشت کرده بودن منم ک اون صحنه رو دیره بودم فهمیدم چی شده جن زده شده یکی به زور با بطری مخواست آب بده بهش اون فقط جیغ میکشید چشماشو گرد کرده بودو زل زده بود به منو جیغ میکشید خیلی حال بدی بود سرشو گرفتم تو بغلم داد زدم سرشون ک فقط بریم هرچی فوش بود میدادم به هر چی جنو آله سهیلا سرش تو بغل من بود جایی رو نمیدید جیغاش قطع شده بود ولی میلرزیدو گریه میکرد مگه این جاده ی لعنتی تموم میشد.مثل این فیلم ترسناکا ک شبش صبح نمیشه تمومی نداست تا بلخره از جنگل اومدیم بیرون رسیدیم به ویلا سهیلا گریش بند اومده بود رفتیم خونه من هیچی از چیزی ک دیدم نگفتم یهو اون پسره ک رانندمون بود گفت یک ثانیه قبل این ک سهیلا اینجوری بشه یه چی اومد رو ماشین سیاه بود یا چشم من سیاهی رفت نمیدونم فهمیدم اونم دیده برای این ک جو از اون حالت در بیاد زدم ب شوخی که خیالاتی شدی از سهیلا پرسیدم چی شدی تو خوبی؟؟؟ گفت یچی اومده تو بدنم دیدمش از شیشه جلو ماشین اومده مثل دود سیاه .باز ب اونم‌گفتم خیالاتی شدی ک نترسه سهیلا حرف میزد ولی تیک گرفته بود اروم بود دفع یه دف میلرزید گفت چرا اینجوری شدم گفتم سردته ولی میدونستم این دختر یچیش شده شب پیش خودم خابوندمش تو اتاق تا صبح تو خواب حرف میزد منم تو گوشم پچ پچ میومد تا الله و اکبر صدای مسجد سر کوچه ب صدا درومد دیگه همه چی اروم شد سهیلا ام فرداش دیگه نمیلرزید و ما برگشتیم کرج و همه از هم جدا شدیم که سهیلا فرداش سر کار دستاش بی حس میشه و وسایل کارش از دستش میوفته دوباره روز بعد توی خیابون بیهوش میشه ک دوستش میبرش درمانگاه دکتره بهش میگه مشکوک ب ام اس هستی و کلی ازمایش براش مینویسه .به من ک گفت احساس کردم کار اون جن هست یک نفر رو میشناسیم تو کار این چیزاس اسم خودشو مادرشو تلفنی گفتم گفت جای سنگین رفته یه جن با قد ۴ متر و عرض ۲ متر ک جنهای جنگلی بهشون میگن باهاشه و اون ازش انرژیشو میگیره ک با کمک اون از شرش خلاص شدیم سهیلا ام خوب خوب شد ولی من اونو ک تو رودخونه دیدم نشته بود توی آب رو از ذهنم نمیتونم دور کنم و اینکه چرا خشک شدم وقتی دیدمش نتونستم تکون بخورم دیگه و چرا کف رودخونه انقدر نور داشت این صحنه همش جلو چشمامه مثل فیلم واضح .  </description>
                <category>Last Reaper</category>
                <author>Last Reaper</author>
                <pubDate>Sun, 23 Aug 2020 15:11:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ترسناک</title>
                <link>https://virgool.io/@LastReaper/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-bv0wnoqinsdz</link>
                <description>من اولش به شخصه اصلا به اين مسائل روح و جن فك نميكردم و جدي نميگرفتم و اين چيزا رو خرافات ميدونستم تا اينكه دوره اي كه دانشجو بودم خيلي اتفاقي با مسائل برون فكني آشنا شدم و همينطور وقتي اين مطالب رو ميخوندم فقط پيش خودم ميگفتم چه خزعبلاتي به خورد مردم ميدن اصلا غير ممكنه همچين چيزي امكان نداره ...تا اينكه شبي وسوسه شدم اين عمل برون فكني رو تمرين كنم اولش خودم رو روي تخت قرار ميدادم و سعي ميكردم با تلقين به خودم و ذهنم وارد خلسه بشم اوايل سخت بود و نااميد ميشدم ولي به مرور يه ماه دو سه روز يه بار اين تمرينات رو انجام ميدادم يه روز در حين تمرين به حالت خلسه عميقي فرو رفتم ،توو عالم خواب و بيداري دوتا زن رو ديدم حالات چهره هاشون خيلي متفاوت رنگ ها بيشتر به سياه سفيد و طوسي شباهت داشتندو انگار زماني وجود نداشت و همه چيز رنگ و بوي مرگ و نيستي رو به خودش گرفته بود زياد رنگ روشن نميديدم يكي شون بهم گفت بيا بيرون ميخوايم يه نفر رو بهت نشون بديم همينكه خواستم در اتاق خواب رو باز كنم دستم از در اتاق عبور كرد با تعجب از در اتاق خواب عبور كردم و يكي از زن ها با حالت دست بهم اشاره كرد كه يه نفر خيلي دوست داره تو رو ببينه رفتيم توو پذيرايي يه لحظه كسي رو كه قرار بود ببينم ظاهر شد هيچ وقت اين اتفاق پيش اومده رو فراموش نمي كنم ،يه جو خيلي سنگين و عجيب حكم فرما بود با وجود اينكه با حالات خواب و رويا همه مون آشنايي داريم فضاي موجود خيلي با فضاي رويا و خواب عادي فرق ميكرد،سه سال قبل اين ماجرا با يه دختر خيلي صميمي شده بودم دختره بهم علاقه پيدا كرده بود و علني ابراز علاقه كرد دختر خوب و مهرباني بود ولي من بخاطر اينكه اونموقع به دختر ديگه اي علاقه داشتم نسبت به اين دختر بي اعتنايي كردم و چيزي بهش نگفتم بقول معروف خودم رو ميزدم به كوچه علي چپ. از اونموقع به بعد دختره كلاً افسرده شد و هر دفعه با يكي دوست ميشدبا يكي از رفيق هاي من دوست شده بود و نامزد كردند و با هم ازدواج كردند رفيقم خيلي دوستش داشت و خيلي خوش بود تا اينكه يه روز دختره بنا بر دلايلي كه بينشون پيش اومده بود باهاش قهر ميكنه و ميگه ميخوام ازت جدا بشم ...پسر ه هم كه به شدت بهش علاقه داشت تحمل جدايي رو نداشتاونم اسلحه ش رو ورداشت سه تا توو سر دختر خالي كرد و يه دونه هم به سر خودش شليك كرد ،خلاصه من اصلا اين ماجرا رو فراموش كرده بودم و حتي تا اونروزي هم كه اين اتفاق افتاده بود اصلا اونجا نبودم و بعد مدتي به كلي فراموش كردم تا حدود سه سال بعدش كه درگير فرافكني و اين موضوعات ماورايي شدم وقتي اتفاقي از جسمم خارج شده بودم همون دوتا زن همون دختر رو در خونه خودم بهم نشون دادن و قبلش ميگفتن كه يه نفر ميخواد شما رو ببينه ....دختره رو ديدم لباس ها سرتاپا سياه و چهره غمگين با حالت داد فرياد دنبالم كرد و داد ميزد ...توو همون حالت فرار كردم نميدونم چطور اين جريان رو توصيف كنم ولي به سمت اتاق خواب رفتم كه فرار كنم يه لحظه خودم رو روي تخت دراز كشيده ديدم خيلي تعجب كردم اولش فكر كردم مُردم ولي با تمام وجود خدا رو صدا زدم و دوست داشتم به حالت عادي برگردم يه دفعه از خواب پريدم بلند شدم تمام بدنم خيس عرق بود و پاهام به شدت ميلرزيد توو همون حالت ترس و وحشت عجيبي سراپاي وجودم رو فرا گرفته بود ...خيلي وحشت كرده بودم و فكر ميكردم يه كابوس بوده ....از خودم ميپرسيدم چرا بايد بعد اين همه مدت اين شخص رو توو وضعيت ببينم طوري بود كه انگار ميخواست چيز خاصي بهم بگه حسابي گيج شده بودم اون شب تا صبح نخوابيدم و از ترس سعي ميكردم ذهنم رو مشغول كارهاي ديگه كنممن هيچ وقت ترس برام معنايي نداشت ولي اين اتفاق خيلي برام سنگين بود نميدونستم چرا يه دفعه اينطوري شد و چرا اين شخص كه بكلي از ذهن من فراموش شده بود و توو ذهن من جايي نداشت يه دفعه اينطوري آسايش من رو گرفت ...خلاصه موضوع برام عادي شد و فكر كردم كه خواب عادي بوده بيخيال شدم ولي از اون شب به بعد ديگه نتونستم مثل قبل راحتي خواب رو تجربه كنم هميشه موقع خواب احساس ميكردم چندين نفر در اتاق بالاي سرم قرار دارند و بهم نگاه ميكنند ناگفته نماند انسان لاقيدي بودم و زياد اعتقادي به مذهب نداشتم نماز نميخوندم از اونموقع به بعد هر شب همون حالات برام تكرار ميشد ولي اين دفعه با موضوعات مختلف يعني تا دو ماه اينطوري شبا بيدار ميشدم و وحشت زده تا صبح نميخوابيدم ..يه شب دوباره خوابيده بودم ايندفعه بازم همون حالت برام تكرار شد بدون اراده خودم رو در آشپزخانه ديدم شخصي رو ي صندلي بود و پشتش به من بود يه دفعه صورتش رو برگردوند چهره اي به شدت عصبي داشت و همينطور داشت ميومد طرفم من فرياد زدم و خودم رو با زحمت به حالت عادي برگردوندم و اين ماجرا هم تموم شد ماجرا رو با با صاحب خونه در ميان گذاشتمصاحبخانه رو گفتم همچين شخصي رو ديدم اين اتفاق ها برام پيش اومده اتاق خواب اينجا فضاي بشدت سنگيني داره گفت شخصي كه اينجا ديدي چه شكلي بود گفتم مرد ميانسال كچل و هيكلي و چهارشانه بود ريش تراشيده و صورت و پيشاني نسبتا پهن و كشيده ...صاحب خانه اشك توو چشماش جمع شد و رفت يه عكس از خونه ش برام آورد با كمال تعجب عكس هموني بود كه توو اون عالم ديده بودم گفت ايشون پدر خدابيامرز من هستند بعد از فوت مادرم تا زماني كه زنده بود همينجا تووو اين خونه زندگي ميكرد و به شدت افسرده و گوشه گير شده بود و آخر هم در همين اتاق خواب رحمت خدا رفت ....خلاصه بهتون بگم من بارها بعد از اين ماجرا در خواب با در صورتي كه چشمام بسته بود صورتك هاي وحشتناك روي ديوار ميديدم و اين تجربه هاي خودم از ترس رو دوست داشتم با شما در ميون بزارم اين حالات طوري شده بود كه شبا اصلا از ترس اين مسئله ر تكرارش نميخوابيدم و مي موندم تا صبح صبح يه كمي ميخوابيدم اونم بعد سه چهار ساعت بيدار ميشدم ولي به كلي زندگي م مختل شده بود و از كار و درس افتاده بودم ر توانايي تمركز رو نداشتم ...تا اينكه با كسي كه حدودا در اين زمينه اطلاعات داشت حرفام و تجربه هام رو كلي در ميان گذاشتم و گفتم بعضي وقتا كنترل بدن خودم رو ندارم و احساس ميكنم روحم ميخواد از بدنم جدا بشه طرف قسم خورد گفت كه تو بدون وجود استاد و بدون داشتن كوچكترين علمي و آگاهي خاصي وارد يه بُعد ديگه اي از دنيا شدي و اين كار تو كاملا اشتباه و خطرناك بود ه خدا خيلي دوستت داشته كه بيشتر از اين بلا سرت نيومده ...توبه كن و هميشه نمازت رو بخون و شبا قرآن بخون تا از اين حالت خلاص بشي و هميشه به خدا توكل كن سوره ناس و فلق رو هم توو نمازات بخون به حرفهاي همين شخص گوش دادم الان مدت زياديه كه اين مسائل برام تموم شده و ديگه خبري از اون شكلك ها و اون حالت ها نيست و خيلي راحت ميخوابم. </description>
                <category>Last Reaper</category>
                <author>Last Reaper</author>
                <pubDate>Sun, 23 Aug 2020 15:05:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ترسناک</title>
                <link>https://virgool.io/@LastReaper/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-puowgak8ivjb</link>
                <description>من تو یکی از شهرهای استان لرستان دانشجو بودم،خوابگاهی که در اون اقامت داشتیم یک ساختمون نو ساز بود؛و وقتی که ما ساکن شدیم طبقات بالاتر ما خالی بود،درواقع ما اخرین طبقه ای میشدیم ک دانشجو درش ساکن بود!اوایل ک ساکن شدیم،مدام از طبقات بالا صدای قیژ قیژ در و راه رفتن و صدای آب میومد،دو تا از هم اتاقیام ک ب نسبت بقیه شجاع تر بودن رفتن بالا و برگشتن گفتن درها همه قفلن(ماهم که ترسو)روز بعد سریع به مسئول خوابگاه گزارش دادیم،و گفت چیزی نبوده و پوزخند زد!گذشت تا چندوقتی،ساعت یک و دو شب بود و همه خواب بودیم که همزمان دو تا از بچه ها جیغ زدن و ب سمت ما هجوم اوردن؛عین بید میلرزیدن و دوتاشون همزمان یکی رو دیده بودن سیاهپوش،بدون صورت معلوم و داشته موهاشو شونه میکرده که نشسته بود وسط هال!(خوابگاه ما سوییت های جداگانه بود،با اشپزخانه و اتاق خصوصی)هیچکدوم ما اونشب تا صب نخوابیدیم و از ترس تا یک ماه با لامپ روشن میخوابیدیم،گذشت تا یه مدت دیگه و یک شب همه خواب بودن(اونموقعا هنوز هیچکی تلگرام و واتساپ نداشت همه زود میخوابیدن)و من بیخواب شده بودم و مدام تو جام غلت میخوردم ک دیدم از انتهایی ترین تخت اتاق نزدیک دم در ورودی یکی پاشد و رفت تو اتاق،منم به هوای اینکه بچه هان و کاری داشتن ک پا شدن ب تختا نگاه کردم دیدم همه سرجاشون خوابن،به شدت ترسیدم و انقد حالم بد بود ک حتی نتونستم جیغ بزنم فقط هرچی ایه و صلوات بلد بودم خوندم تا وقتی ک صبح شد!خیلی اتفاقای دیگه هم افتاد مثلا اینکه یه شخص قدبلندو دم در اتاق دیدم تا برگشتم دوباره نگاش کنم غیب شد یا یک شب(تختم کنار اشپزخونه بود)با صدای قابلمه و ظرف و ظروف بیدار شدم.. فک کردم توهم زدم دوباره خوابیدم بار دوم با شدت و سروصدای بیشتری صدای ظرفا میومدهمزمان با من دوتا دیگه از بچه ها بلند شدن نشستن و گفتن شما هم شنیدین؟وباز هم تا صبح نخوابیدیم،یکی دیگه از هم اتاقیام هم میگفت یه شب تو اتاق داشتم قران میخوندم پلاستیکی ک چادر نمازم توش بوده یکدفعه تکون خورده و جابجا شده،چندین بار ک تکرار شده بود از ترس اومده بود بیرون یا میگفت صبحا ک بیدار میشدم بدون اینکه اب کنارم باشه دیدم پر وسایل سر تختم اب شده و یا میگفت موقع نماز صب صدای جیغ ترسناکی شنیدم.. که اصلا شبیه صدای جیغ معمولی نبوده و خیلی اتفاقای دیگه!همه این اتفاقا واقعیت بود که برای من و هم اتاقیام اتفاق افتاد...</description>
                <category>Last Reaper</category>
                <author>Last Reaper</author>
                <pubDate>Sun, 23 Aug 2020 14:33:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ترسناک</title>
                <link>https://virgool.io/@LastReaper/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-kpulenqceypq</link>
                <description>ما یک همسایه داشتیم که توی کار دعا و طلسم نویسی بود و اکثرا منزل ایشون که اسمش اصغر اقا بود شلوغ بود و افرادی که به خانه ی اصغر اقا در رفت و امد بودن از شهرهای دور و نزدیک برای انواع طلسم و دعانویسی نزد او میرفتندتوی همسایگی اصغر اقا تقریبا دو کوچه پایین تر دو برادر میانسال به اسم نادر و بهمن به همراه پدر پیرشون زندگی میکردند پدر بهمن و نادر یک باغی خیلی بزرگ و قدیمی توی یکی از روستاهای اطراف طالقان داشت پدر نادر و بهمن یک روز پسرهاشو میکشه کنار و بهشون میگه یک گنجی توی باغ داریم که طلسم سنگینی روش بسته شده یک نفر پیدا کنید که به کار باطل کردن طلسمات وارد باشه و اون رو ببرید و طلسم رو باطل کنه و بعد زیر خاکی و گنج رو بیارید بیرون .نادر و بهمن به پدرشون میگن طلسم کجا بود و دست از این خرافات بردار و بعد از گرفتن ادرس دقیق محل دفینه به طرف باغ اجدادی خودشون میرن و محل رو پیدا میکنن بخاطر اهالی روستا صبر میکنن هوا تاریک بشه و توی تاریکی حفاری بکنند اون دو نفر ابزارهاشون رو بر میدارن و میرن محل دفن شده . محل دفینه یک قسمت از باغ بود که خاک کشاورزی و نرمی داشت اون دو برادر مشغول به کندن میکنن ولی در کمال تعجیب هر چقدر بیل و کلنگ میزنن میبینن محل دفینه مثل یک صخره محکم هست چند لحظه ای کنار یک درخت میشینن و شروع به فحاشی به زمین سفت و محکم میکنند که در کمال تعجب میبینند یک شبحی فانوس به دست با فاصله ی چند متری محل دفینه بیرون میاد و چند لحظه ای دو برادر رو نگاه میکنه و دوباره اون شبح فانوس به دست زمین فرو میرهبهمن و نادر بعد از دیدن این جریان با کلی ترس و استرس وسایلشون رو جمع میکنند و همون شب به خانه ی خودشون بر میگردن به محض ورود به خانه بهمن چند روزی سخت بیمار میشه حتی کارش به بیمارستان هم میکشه بعد از بهبودی نادر و بهمن تمام ماجرا رو به پدرشون تعریف میکنندپدر آن دو برادر با کلی استرس و ناراحتی به پسرای خودش میگه من که بهتون گفتم که اون محل طلسم شده هست و باید طلسم شکن قهار و کار بلد با خودتون ببرید کلی پرس و جو به ناچار پیش اصغر اقا میرن و تمام ماجرا رو بهش تعریف میکنند ابتدا اصغر اقا که مردی واقعا با ایمان و خدا شناسی بود به خواسته ها ی آن دو برادر بی اعتنایی میکنه ولی نادر و بهمن کوتاه بیا نبودند و اصغر اقا رو با وسوسه های مالی به هر نحوی بوده راضی میکنند و به محل دفینه میبرند اصغر اقا بعد از ورود به باغ به محل گنج دفن شده میره وبعد از غروب افتاب اماده کار و مشغول خواندن اوراد مخصوص خودش میکنه بهمن و نادر هم با فاصله ی چند قدمی کنار اصغر اقا ایستاده بودن و نظاره گر او بودنبعد از مدت کوتاهی اصغر اقا دست از کار میکشه و به طرف دو برادر میره و به اونها میگه که اگه همینطور ادامه بدیم طلسم این دفینه جان چند نفر رو میگیره و من مصلحت میبینم که دست از این کار بکشیم و ادامه میده که طلسم این دفینه طلسم مرگ هست ولی نادر و بهمن زیر بار نمیرن و به اصغر اقا میگن باید ادامه بدی اصغر اقا هم ناچارا ادامه میده پس از مدتی چند گوی سفید رنگ از نزدیکی محل دفینه بیرون میاد و با فاصله ی چند متری چند دور دوره هر سه انها میچرخند و بعد اون گوی های به طرف درختان باغ به حرکت در میاناون سه نفر همینطور مشغول به کار بودن که ناگهان هر سه نفر انها به طرز عجیبی بیهوش میشن صبح که افتاب بالا میزنه نادر با سر در شدید از جای خودش بلند میشه و میبینه بهمن و اصغر اقا رو زمین افتادن نادر بالای سر اون دو نفر حاضر میشه میبینه اصغر اقا مثل ذغال سیاه و کبود شده و برادرش هم به سختی در حال نفس کشیدن هست نادر زنگ میزنه اورژانس و اونها رو میان میبرن اصغر اقا فوت کرده بوده ولی بهمن بعد از چند روز بستری شدن تو بیمارستان مرخص میشه و تقریبا بعد از چهل روز از اونشب توی یک باغ دیگه به طرز عجیبی فوت میکنه و کمتر از یک هفته بعد هم پدر بهمن و نادر هم به طرز عجیبی از دنیا میره و نادر هم کمتر از دوماه بعد از این اتفاقات توی تیمارستان بستری میشهاین داستان کاملا واقعی بود و این داستان رو پسرعموهای بهمن و نادر برای ما تعریف کرده بودن و اون زمان ما هم چون همسایه ی این خانواده ها بودیم تقریبا شاهد این ماجراهای فوت ناگهانی انها بودیم</description>
                <category>Last Reaper</category>
                <author>Last Reaper</author>
                <pubDate>Sun, 23 Aug 2020 10:22:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ترسناک</title>
                <link>https://virgool.io/@LastReaper/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-ugjmicjobll6</link>
                <description>حدودا اونوقتا ۱۳ سالم بود و فکر و ذکرم بازی و تفریح بود مخصوصا تو خونه مادر بزرگ که خیلی دوسش داشتم و دارم،یادمه از بچگی خیلی خونه مادر بزرگ میرفتیم ولی هیچ وقت نشد من شب رو خونه مادربزرگم بمونم ینی مامانم اجازه نداد نه تنها من بلکه همه بچه های فامیل هیچ کدومشون شب رو خونه مادربزرگم نمیموندن بعدا فهمیدم مادر بزرگبه مامان باباهامون میگفتن نزارید بچه هاتون اینجا بمونن با خودتون ببرید با خودتون بیارید، خلاصه گذشت و ی روز که من با پسر دایی هام و پسر خاله هام تو حیاط خونه مادر بزرگ بازی میکردیم و بقیه تو خونه بودن پسر داییم علی گفت که بچه ها بیاین بریم انباری تو کندو های مامان بزرگ یه عالمه زرد آلو و آلو خشک هس که خیلی خوشمزش ولی داداش کوچیکش گفت که نه مامانم گفت فقط تو حیاط بازی کنید و هیچ جا نرید،ولی ما قبول نکردیم به هوای زردآلو و آلو خشک راهیه انبار شدیم که خیلی بزرگ بود و سقفش هم بلند بود علی اول ازهمه داخل شد ولی داداشش ترسید نیومد بعد اینکه ههممون وارد انبار شدیم رفتیم داخل یه کندوی بزرگ بود که داخلش آرد میریختن و وسط انبار بود و ارتفاعش تا سقف انبار بود و حالت گرد مانند بود که مثل یه ستون بزرگ وسط انبار بود و پشت سرش هم کندو های کوچیک بود که همه وسایل و مواد خوراکی رو داخل اون میزاشتن، انباری با اینکه لامپ داشت ولی هیچ وقت نشده بود که لامپش سالم بمونه یا خود به خود میسوخت واسه همین یکم ترسناک بود و رو دیوار سر یه قوچ بزرگ بود که شاخ های بزرگی داشت واسه همین هممون خیلی ترسیدیم مخصوصا من..که از ترس حتی نگاش نکردم، هنوز چند دقیقه از ورودمون نگذشته بود که و علی تا کمر خم شده بود تو کندو و داشت از کندو آلو خشک ورمیداشت و تو همون کندو تو دهنش گذاشته بود و داشت با دهن پر حرف میزد من و دختر دایی سمیراهم که از بقیه یکی دو سال بزرگ بودیم از کمر علی گرفته بودیم تا نیفته داخل کندو، تو همین گیر و دار بودیم که یهو صدای محکم کوبیده شدن در رو شنیدیم هممون ترسیدیم و زود علی رو بیرون کشیدیم علی و سمیرا گفتن بیاین بریم ماهم از خدا خواسته با عجله رفتیم به طرف در انباری ولی دیدیم که درانباریبستس ههمون که از شدت ترس رنگ به رخ مون نمونده بود تلاش میکردیم درو باز کنیم ولی انگار از اون طرف لولای در رو انداخته بودن و دوتا از بچه ها که از هممون کوچیک بودن شروع کردن به گریه کردن و ماهم که زور میزدیم در رو باز کنیم که یهو سر اون قوچ و یه کوزه که رو زمین بود دوتایی همزمان افتادن و ماهم که کله قوچ رو دیدیم هممون باهم زدیم زیر گریه و مامانامون رو صدا میزدیم که یهو دایی کوچیکم که تازه ازدواج کرده بود دروباز کرد و گفت اینجا چیکار میکنید که ما از ترس نمیتونستیم حرف بزنیم و شروع به دویدن کردیمرفتیم تو اتاق پیش مامان بزرگ و هممون مامان بزرگ رو بغل کردیم که دایی اومد گفت تو حیاط بودم داشتم علوفه خورد میکردم واسه گاو ها که امیر بدو رو اومد گفت دایی علی و بچه ها رفتن انباری واسه همین زود کارامو انجام دادم و اومدم دیدم که صدای گریشون از انباری میومد و درم که از پشت قفل شده بود زود درو باز کردم و دیدم با گریه اومدن اتاق که یهو خالم با عصبانیت گفت مگه بهتون نگفته بودیم تو حیاط بازی کنید و هیچ جا نرید که یهو زن داییم گفت پس کی درو قفل کرده بود که ما با تعجب به بزرگترا نگاه کردیم که دیدممامان بزرگ با حرکات چشم ولب به زنداییم فهموند که چیزی نگو اوناهم زود بحث و عوض کردن، خلاصه از این ماجرا چن وقت میگذشت ی روز که تو تهران عروسی یکی از فامیلامون بود و همه فامیلا میرفتن عروسی مامان بابای منم میخواستن برن خواهرم هم با اونا میرفت که به من گفتن امشب و فردا شب میری خونه عموت میمونی و اذیتشون هم نمیکنی منم گفتم باشه و نزدیکای عصر بود که راه افتادن رفتن منم تو خونه مشغول تماشای تلویزیون بودم که دیدم هوا کم کم داره تاریک میشه و منم باید برم خونه عموم زود پاشدم و در خونرو قفل کردم و راهافتادم که برم، تو راه گفتم برم یه سری به مامان بزرگم بزنم و برم واسه همین رفتم سمت خونه مامان بزرگم که دیدم در بازه و چراغ اتاقش روشنه کل حیاط تاریک بود و هیچ لامپی یا روشنایی نبود که اونجا رو روشن کنه با ترس بدو بدو رفتم سمت اتاق و درو بازکردم و رفتم تو که دیدم مامان بزرگم داشت نماز میخوند منم ساکت یه گوشه نشستم تا نمازش تموم بشه ، چند دقیقه بعد نمازش تموم شد و برگشت بهم گفت ابوالفضل جان اینجا چیکار میکنی مگه تو با مامان بابات نرفتی عروسی؟ من گفتم نه مامان بزرگ من نرفتم آبجیم باهاشون رفت منقرار شد برم خونه عموم،گفت پس زود باش برو خونه عموت شب رو اینجا نمون فردا صبح میای باهم میریم باغ که منم گفتم باشه و رفتم ، سر کوچه عموم تازه رسیده بودم که از یکی از خونه ها یه سگ اومد طرفم و بهم پارس کرد و منم گریه کنان با عجله دویدم خونه مامام بزرگم و از ترس سگ نرفتم خونه عموم، همونطور که میدویدم وارد حیاط شدم و داشتم گریه میکردم زود رفتم داخل اتاق همین که وارد شدم مامان بزرگ منو دید گفت چی شده پسرم که منم رفتم مامان بزرگمو بغل کردمو کل قضیرو واسش تعریف کردم و بهش گفتم مامان بزرگ من امشب پیش تومیمونم نمیرم خونه عموم که مامان بزرگم گفت نه و خودم میبرمت من اصرار کردم و آخر قبول کرد، همین طور که داشت رخت ها پهن میکرد زیر لب گفت خدا به خیر کنه ، جای دوتا مونم کنارهم انداخت و بالای سرم اورد یه قران گذاشت گفت و بخواب منم خوابیدم نصف شب بود که احساس کردم یکی داره منو صدا میزنه صدا آشنا بود صدای پسر داییم امیر بود داداش علی که میگفت ابوالفضل زود پاشو بیا بریم بیرون عروسیه و تند تند میگفت بیا زود باش منم قبول کردم اصلا به فکرم نرسید که امیر و علی رفتن عروسی، همین طور دنبال صدا به طرف بیرونرفتم و همین که درو باز کردم مامان بزرگم بیدار شد و زود اومد دست منو گرفت گفت کجا میری گفتم امیر صدام میزنه که مامان بزرگم گفت خواب دیدی چیزی نیست و دستمو گرفت اورد گفت بگیر بخواب بعد خودش زیر لب بسم الله گفت و یه سوره قران خوند که نفهمیدم چی میخوند همین طور که نگاش میکردم خوابم برد، تو خواب بودم که خواب میدیدم عروسیه و یکی بهم میگفت جیغ بزن و مثل زن ها هلهله کن وگرنه خفت میکنم منم از ترس تو خواب داشتم هلهله میکردم ک یهو مامان بزرگم بیدارم کرد گفت چته گفتم هیچی داشتم خواب میدیدم که دوباره خوابیدم..خواب بودم که احساس کردم یکی داره تکونم میده چشمامو بزور باز کردم که یهو از ترس زبونم بند اومد بدنم سست شد نه میتونستم مامان بزرگمو صدا بزنم نه میتونستم خودمو بکشم طرفش که دیدم یه نفر که خیلی قیافه زشتی داشت و چشماش قرمز رنگ بود و موهاش ژولیده بود و ریخته بود رو صورتش و بدنشم که عین میمون پشمالو بود بخدا از ترس مردم و زنده شدم،اونم بالای سرم واستاده بود و سرمو برگردوندم دیدم که یکی هم زشت تر از این درست مثل این جلوی در نشسته بود و میخندید و اونی که بالا سرم بود با صدای گرفته وحشتناکی گفت مگهنگفتم عروسی ماست پاشو هلهله کن که من نمیتونستم حرف بزنم از ترس فقط چشام باز مونده بود که یهو دستای پر مو و زشتشو محکم انداخت رو گلوی من اون یکی یهو بالای سرم ظاهر شد و داشت میخندید منم که داشتم خفه میشدم و که از صدای خفه شدنم مامان بزرگم زود بیدار شد و همین که مامان بزرگم بیدار شد اونا ناپدید شدن مامان بزرگم گفت چیشده ابوالفضل که یهو گریه کردم و بدون اینکه چیزی بگم پاشدم محکم دویدم بیرون و از در حیاط رفتم کوچه و مستقیم به طرف خونه خودمون مادر بزرگم هم پشت سرمن داشت اروم میومد و نمیتونست به منبرسه و پشت سرم میومد و کوچه تاریک بود و هیشکی نبود که یهو دیدم همون موجود دوباره از یه کوچه تاریک بیرون اومدن و اومدن طرف من که دوباره پاهام سست شد و یهو افتادم زمین و اونارو میدیدم که داشتن میومدن طرفم که بیهوش شدم و وقتی به هوش اومدم دیدم که خونه عمومم و عموم و مادر بزرگم و زن عموم بالا سرم نشستن و آقا میرزا هم بالا سرم نشسته بود که عموم به آقا میرزا گفت هنوز رو گردنش جای کبودی هست و من دوباره گریه کردم، بعد از اون ماجرا نزدیک چند ماه من همش شبا تو خواب اونارو میدیدم و و یهو بیدار میشدم و گریهمیکردم همیشه مریض بودم و هیچ وقت خوب نمیشدم تا اینکه منو بردن همدان پیش یه سید که سبیل های بزرگی داشت و یکم بداخلاق بود اون چن تا کاغذ به مامانم داد و یه کاغذ هم سنجاق کرد به لباسم بعد از اون ماجرا خوب شدم و هیچ وقت اون خونه نرفتم حالا هم که بزرگ شدم و ازدواج کردم هنوزم میترسم برم اون خونه، وقتی که اونجا میرم احساس میکنم هوا سنگینه یا یکی داره منو میپاد و زل زده بهم، بعد از اون ماجرا من دیگه ترسو شدم</description>
                <category>Last Reaper</category>
                <author>Last Reaper</author>
                <pubDate>Sun, 23 Aug 2020 10:19:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ترسناک</title>
                <link>https://virgool.io/@LastReaper/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-s7bu5u7cc3cs</link>
                <description>یک روز ظهر که از مدرسه به خونه برگشته بودم بعد از خوردن ناهار اماده شدم برم تو اتاقم تا کمی استراحت کنم که زنگ خونه ی ما به صدا در اومد رفتم در رو باز کردم دیدم سهیلا خانم هست با سلام و احوالپرسی دعوت کردم به اتاق پذیرایی و مادرم هم به استقبالش اومد سلام و احوالپرسی کردن من هم رفتم رفتم دو تا چایی ریختم و بردم گذاشتم رو میز پذیرایی و چند دقیقه نشستم و بعد به مادرم گفتم میرم اتاق تا تکالیف مدرسه ام رو انجام بدم و بعد رفتم تو اتاقم بخاطر خستگی حوصله ی درس خوندن رو نداشتم کمی روی زمین دراز کشیده بودم تا چند دقیقه ای چرت بزنم و همزمان هم به صحبتهای مادر و سهیلا خانم گوش میدادماونها در مورد یکی از اهالی محله ی ما صحبت میکردند که چند ماهه باردار بود و اتفاقهایی عجیبی برای اون خانم پیش اومده بود عمه سهیلا تعریف میکرد اون همسایه ی ما بخاطر کابوسهایی که شبها میدیده کمی هوش و حواس از سرش پریده و امروز صبح به بیمارستان بردنش عمه سهیلا ادامه داد چند روز قبل همون همسایه با من در مورد آل و جن صحبت میکرد و میگفت هر شب جنها موقع خواب به سراغم میان و من رو تا حد مرگ میترسونن حتی بخاطر اینکه شبها نترسم خواهر و مادرم هم شبها پیش من میموندم تا من نترسم ولی باز اون جن که چهره ی پیر زنها رو داره و با اندام خمیده و استخوان مانند میاد و روی سینه ی من میشینه و به صورتم خیره میشه و هر چی داد و بیداد هم میکنم کسی صدای منو نمیشنوه بعد از اینکه سهیلا خانم این ماجرای همسایه ی ما رو تعریف کرد مادرم هم در جواب بهش گفت که این اتفاقها معمولا برای خانمهای بار دار اتفاق میوفته و بعد مادرم برای عمه سهیلا تعریف کرد که موقعی که من رو باردار بود یک بار یک شبحی رو نصف شبی میبینه که از در بسته ی اتاق وارد اتاق میشه و چند لحظه گوشه ی اتاق با چهره ی وحشتناکش به مادرم نگاه میکنه و به یکباره دود میشه میره بالابا شنیدن این حرفهای مادرم مو به تنم سیخ شده بود و برای من که اون موقع دوازده سال بیشتر نداشتم بسیار ترسناک وعجیب بود و همونجا داخل اتاق بدنم شروع به لرزیدن کرداما صحبتها و خاطراتی که عمه سهیلا برای مادرم تعریف کرد به کل هوش از سرم برد و حتی بعد از شنیدن خاطره ی عمه سهیلا تقریبا بی هوش شده بودمبعد از تموم شدن حرفهای مادرم عمه سهیلا هم در مورد خاطرات دوران بارداری خودش به مادرم گفت عمه سهیلا به مادرم تعریف کرد که موقعی که پسرش که اونموقع هشت سالش بود رو باردار بود توی تاریکی یک شبح سفید پوش رو میدیدم که توی گوشه از اتاق من رو نگاه میکرد اولش بهش اهمیت نمیدادم و فکر میکردم خیالاتی شدم هر چه به دوران به دنیا اومدن فرزندم نزدیک و نزدیکتر میشدم حضورش رو بیشتر احساس میکردم و دیگه اواخر شبها با وضوح بیشتری اون رو توی اتاقم میدیدم روزها هر جایی که میرفتم یک حس عجیبی به من میگفت که کسی کنارم هست و مدام حرکت وسایل خونه رو میدیدم درهای اتاقها خود به خود باز میشد شیر اب اشپزخونه باز و بسته میشد و پردهای خونه به طرز عجیبی تکان میخورد حتی اونموقع به مادرمم گفتم بیاد خونه که کمتر بترسم ولی باز شبها اون شبح رو میدیدم که توی اتاق خوابم در حال حرکت هست تا اینکه یک شب چشمهامو بسته بودم تا بخوابم دیدم کسی با صدای مردونه من رو صدا میکنه چشمام رو باز کردم دیدم همون شبح کنارم نشته و با صدای عجیبی بهم میگفت پاشو یک لیوان اب بخور بچه تشنه هست از ترس پتو رو رو سرم کشیدم که یکهو پتو با نیروی عجیبی از روم کشیده شد یک نگاهی به اطراف کردم اون لحظه شبح رو ندیدم پارچ اب رو از کنارم برداشتم و چند قلوب اب خوردم و سریع پتو رو کشیدم روم تا بخوابم هنوز چشمم گرم نشده بود که دوباره اون شبح رو کنار رختخواب خودم دیدم که نشسته ولی اینبار شکمش خیلی بزرگ بود حتی از میز تلویزیون هم بزرگتر بودبه صورتش نگاهی کردم دیدم لبخند زشتی به صورت داره و متوجه شدم که اون لحظه من رو مورد تمسخر قرار میداد از ترس چشمامو بستم که ناگهان احساس کردم که بهم گفت چهار روز دیگه بچه به دنیا میاد و همینطور هم شد و بعد از چهار روز پسرم به دنیا اومد بعد از به دنیا اومدن پسرم بعضی وقتها همون شبح رو توی خواب و بیداری میبینم و چند بار هم به اسم من رو صدا کرده ولی دیگه جرات نمیکنم بهش نگاه کنم بعد از اینکه عمه سهیلا داستانش تموم شد سکوت عجیبی بین مادرم و سهیلا خانم ایجاد شدمن هم بدنم شروع به لرزیدن کرد و از هوش رفتم بعد از یک ساعت چشمهامو باز کردم دیدم حالم خوب نیست مادرم منو به درمونگاه برد و بهم دارو دادن و برگشتم خونه شب که خوابیده بودم چند بار کابوس همون شبح بارداری که عمه سهیلا رو مسخره میکرد رو دیدم تا دو روز نتونستم برم مدرسهبعد از سالها از اون موقع میگذره و برام جای سواله که چرا اکثره خانمهای باردار همچین موضوعهایی براشون پیش میاد و ایا این چیزهایی که میبینن واقعی هستن یا توهمه؟؟؟</description>
                <category>Last Reaper</category>
                <author>Last Reaper</author>
                <pubDate>Sun, 23 Aug 2020 10:13:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ترسناک</title>
                <link>https://virgool.io/@LastReaper/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-jakc5fwjtzks</link>
                <description> پدرم بخاطر مشکل قلبی قرارشد عمل قلب باز بکنه و میگفت ممکن بخاطر کهولت سن بهوش نیاد هرچقدر مامیگفتیم الان علم پیشرفت کرده توکلت بخداباشه بازم حرف خودش رومیزد وشرط کرد که دوس دارم بعد سالها بچه هامو چند روز دور هم ببینم وبازی نوه هامو باهم دیگه تالذت ببرم ماهم برادرو خواهر چندسالی بود باهم مسافرت نرفته بودیم برادرم کلید ویلای دوستش رو تویکی ازشهرهای شمال گرفت و همه سریه ساعت مقرر اول اول جاده شمال باشیم القصه تفریح کنان راه افتادیم تاساعت یازده شب رسیدیم ی یه ویلای هزارمتری بزرگ و دوبلکس و یه حیاط پرازدرخت و یه استخر خیلی زیبا البته چون مالک ویلا سن خودش بالا بود اینجا روکه آخرین خونه یه روستای کوچک وبافاصله از نزدیک ترین شهر بود انتخاب کرده بود .و دورتادور ویلا زمین شالیزار و درخت بود.وقتی رسیدیم بچه ها رفتن توی حیاط بازی کنن ماهم وسایل رو خالی میکردیم وباهم حرف میزدیم وخیلی بهمون خوش میگذشت.خانوما رفتن داخل و وسایل برق روشن کردن من و برادرام و دامادمون دم در حرف میزدیم و از بارون ریزی که میبارید لذت میبردیم من ازبچگی حس ششم خیلی خوبی داشتم و خطر خطرات رو ازقبل بصورت خواب یا دلشوره میفهمیدم بازم اون دلشوره لعنتی سراغم اومد اما چرا همه چیز که خوب بود.برادرم گفت مریض میشیم بریم داخل بعدش دربستیم اومدیم سفره شام که فست فود بود انداختیم ولی من بشدت دلشوره داشتم .یه لقمه برداشتم رفتم توی حیاط بچه ها هم داشتن بازی میکردن رفتم دم در بیرون یه سیگار روشن کردم دیدم یه گله کفتار پایین تر دارن لای شالی ها تکون میخورن وصدامیدن برادرم اومد گفتم دیدیشون گفت آره شمال زیاد داره ازاین چیزا ولی بین کفتارا یه کفتارسفید هم بود یه دفعه بلند شد رو پاهاش یه نگاه بمن کرد و رفت وسط شالی ها گفتم عه عه دیدیش ؟گفت چی رو گفتم اون کفتار سفید رو گفت نه بیا بریم قلیون بکشیم زیر آلاچیق اومدیم بریم یه لحظه بالای یکی از درخت های نزدیک دیدم یه چیز سفید انگارنشسته نگاهم میکنه تااومدم نشون برادرم بدم دیدم نیست گفتم حتما بخاطر خستگی راه بود رفتیم داخل فرداش پاشدیم دیدم یه تیکه ازبهشت اینجا انقدرزیباست که نگو تاچشم کارمیکرد شالیزار وبوی برنج تازه منم که طبیعت دوس دارم پیاده رفتم به سمت جنگل که فاصله چندکیلومتری داشت دیدم یه کشاورز داره صبحانه میخوره سلام کردم دعوتم کرد.برم پیشش یه چای خوشرنگ برام ریخت و خوش وبش میکردیم ازکجااومدی کدوم خونه هستید این حرفا یه دفعه پرسیدم شماتاحالا اینجا جن و این چیزا ندیدی گفت نه اصلا گفتم دیشب اینطورشده گفت خیالاتی شدی گفتم خداکنه تشکرکردم اومدم خونه نزدیک غروب دیدم اومد بره خونه من دعوتش کرد بیاد یه سیخ جوجه بخوره داشتیم کباب میکردیم مردها توی حیاط اومد خورد وقت رفتن منو صداکرد گفت دیدم بچه کوچیک دارید نتونستم نگم شب تنها بیرون نرید اون که دیدی درست خصوصا با غریبه ها بعد رفت منم توی فکربودم ولی به روی خودم نیاوردم خلاصه ما چهارشب اونجا موندیم وخیلی خوش گذشت این مدت یه خانواده گربه هم توی حیاط زندگی میکردن که مامرتب بهشون غذا میدادیم چون گربه مادر آبستن بود بچه ها هم با دوتا توله گربه بازی میکردن شب آخر گفتیم جوجه ها خراب میشن بزار همشون رو کباب کنیم مردها شنامیکردن تواستخر خانوما توی آلاچیق بودن منم داشتم کباب درست میکردم و نوبتی میدادم به همه و گاهی هم یه سیخ میدادم گربه و بچه هاش اونم به نشانه تشکر نگام میکرد قشنگ میفهمیدم مادر مادرم یه زن مومنه و دنیا دیده ای بود که فوت کرده ولی برام درمورد اجنه چیزایی گفته بود مادرم هم مقداری به مادرش رفته و حس ششم خوبی داره ساعت دو بامداد بود مردها خوابیدن ولی خانوما توی آلاچیق نشسته بودن منم چون دریا رفتیم روزش خسته بودم ولی یه حسی میگفت نخواب قرار اتفاقی بیافته منم باگوشی روی تاب نشسته بودم بازی میکردم مادرم گفت این چندتاسیخ جوجه رو بده گربه بخوره ثواب داره منم پاشدم نیم پز کردم ریختم تو باغچه جلوش داشت میخورد یه دفعه دیدم گوشهاشو تیز کرد بعد یه جیغی زد و بچه هاش برداشت رفت زیر یه درخت نزدیک آلاچیق گربه پدر هم پرید بالای دیوار کوتاه جلوی درب بزرگ بیرون مثل دعوا کردن بچه ها باهم دارن باهم حرف میزنن هی میومد پیش بچه هاش باز میپرید رو دیوار بیرون نگاه میکرد صداشون بشدت ترسناک بود.ازاون طرف شغالها اونجارو سرشون گذاشته بودن و ازداخل ده صدای واق واق سگ ها میومد همه بهم نگاه میکردیم و ترسیده بودیم چون قبلش سکوت مطلق بود مادرم منو صداکرد گفت ببین چه خبره دم در ولی دور نشی ها گفتم باشه رفتم بیرون یه سیگار روشن کردم دیدم خبری نیست جز سروصدا چیزی دیده نمیشه نگاهم به گربه افتاد دیدم باغرش داره به یه طرفی نگاه میکنه تا همون جهت نگاه کردم دیدم یه چیزی رفت وسط شالیزا..ازتوماشین چراغ قوه بزرگ برداشتم بایه چاقوی بزرگ آشپزخانه که ظهرکه رفته بودیم جنگل باظروف صندوق عقب مونده بود رفتم به اون سمت چیزی نبود اومدم برم داخل دیدم بازگربه داره غرش میکنه تابرگشتم چیزی دیدم که هیچوقت فراموشش نمیکنم یه سگ سفید بود تا نور چراغ انداختم روش رو دوتاپای عقبش بلندشد برگشت پشتش بمن بود تابرگشت سمت من دیدم یه پیرزن سفید مثل میت باموهای بلند لباس سیاه کثیف صورت چروک و دستان لاغر وانگشتای دراز و سرش بادستمال بسته چشماش بزرگ و کاملا سیاه و نگاه شیطانی و کریه و زشت موندم.چطور ازحال نرفتم چاقو رو ناخواسته گرفتم سمتش یه دفعه صدای مادرم اومد که صدام میزد تابرگشتم دیدم نیست اومدم سمت در مادرم گفت نگرانت شدم بیا تو دیگه رفتیم داخل دربستم مادرم گفت چرا رنگت پریده عرق سرد کردی چی شده ازمن انکار ازاون اصرار پیچوندمش منم رفتم رویکی ازصندلی های آلاچیق نشستم برام چای ریختن خانوما حرف میزدن منم ساکت به اون موجود فکرمیکردم مادرم که زن دنیا دیده ای هست نشست کنارم آروم پرسید چی شده من بچه نیستم سروصدای سگ و گربه خبری بود ؟گفتم چی بگم والا ولش کن میترسی تااینو گفتم دستمو گرفت گفت بیا کمک من کارت دارم تابقیه شک نکنن رفتیم داخل نشستیم روی مبل گفت چی دیدی درست بگو منم دلم بدجور شورمیزنه براش تعریف کردم اینم بگم اون عفریته که دیدم یه صدای خاصی ازخودش درآورد مثل خرناس مانند تا به مادرم گفتم زد رو دستش گفت وای خداکنه اون اسم افتاده نباشه گفتم چی میگی گفت کیف منو بیار آوردم یه دفترچه تلفن برداشت گفت این شماره رو باگوشیت بگیر گفتم مادرمن نصف شب ها گفت بگیر حرف نزن گرفتم یه خانومی برداشت دادم مادرم سلام احوالپرسی کرد گفت ببخشید دیروقت تماس گرفتم مورد خاص آقا سید بیدارن بعدش باسید احوالپرسی کرد گفت پسرم دیده اش سید هم گفته بود گوشی بده پسرت منم سلام کردم صداش مهربون و پراز آرامش بود همه چیز بهش گفتم بعد اسم منو مادرم پرسید گفت زنگ میزنه اون ده دقیقه یه سال برای ماگذشت زنگ زد من جواب دادم .گفت بین شما زن حامله هست منم گفتم نه مامانم گفت چی میگه گفتم میگه بین شما زن حامله هست مامانم زد رو دستش گفت بدبخت شدم بگو آره خواهرم حامله هست گفتم عه کی من نمیدونستم گفت بگو چهارماهشه سید گفت میدونم پسر شجاعی هستی اون که دیدی آل بوده خدابه مادرت رحم کرده چون زن موم..مومنه ای هست ازشب اول که اومدید نشونش کرده پسرم هرکاری میگم باید بکنی جون مادروبچش درخطره گفتم چشم گفت یه دعا برات توی واتس آپ میفرستم باگلاب و زعفرون دوتا باوضو رو به قبله مینویسی یکی حل میکنی توی آب میریزی جلوی ورودی ها و میپاشی دور خواهرت یکی هم توی پارچه سفید میندازی گردنش فقط نزار بفهمه بترسه بعد یه کارهای دیگه گفت که نمیتونم بگم یه دعا هم فرستاد گفت چون میدونم قابلیتش رو داری و نمیترسی اینم به این تعداد بخون بعد یه غسل خاص بکن دیگه بیاد نزدیکتون نیبینیش ولی نترس اون حصار اجازه نمیده بیاد ج جلو ولی تا پایان اذان صبح نخواب و مواظب باش باهزار ترفند خواهرم رو دوره کردیم و من دورش از اون آب دعا ریختم لامپها که خاموش شد من به وضوح صدای اون عفریته رو میشنیدم که پشت دیوار کوتاه وایساده بود و خرناس میکشید .میترسیدم ولی حس مسئولیت بهم جرات میداد میگفتم بزارهربلایی میخواد سرمن بیاره اومدم رفتم درورودی داخل بازکنم دیدم مادرم بلندشد گفت نرو همینجابمون گفتم خوابم نمیبره رفتم روی سکوی ورودی در سرک کشیدم پشت دیوارکوتاه دیدم وایساده و باچشمای نحس سیاهش نگام میکنه شاید باورنکنید ولی اون دعا که سید داد کارخودش رو کرده بود بدون اینکه لب هاش تکون بخوره بامن حرف میزد مثل تله پاتی میگفت نمیتونید ازدستم دربرید فرداشب هم هست منم بهش میگفت جرات داری نزدیک شو تا ببین چیکارت میکنم نمیدونم اون دعا چی بود ولی قدرت و آرامش عجیبی داشت و بهم جسارت میداد باورش سخت ولی حتی ذهن گربه ها رو هم میخوندم که چی بهم میگن ولی نمیگم که بعضی ها مسخره نکنن ونگن توهم زدی براتون پیش نیومده تافرق توهم رو متوجه بشید بقدری ترس داره که نگو اون شب مگه صبح میشد هردقیقه یه ساعت میگذشت هنوزم اون دعا رو نگه داشتم و یه بار دیگه هم غسل کردم و ازش استفاده کردم توی یه رستوران که میگفتن طبقه بالاش جن داره و هرشب ظروف رو میریزه و من به راحتی اون جن کوتوله پشمالو قرمز رنگ رو دیدم.هرچیزکه دیده نمیشه دلیل بر نبودنش نیست امیدوارم هیچوقت تجربه اش نکنید خیلی بده تایه هفته تب ولرز کردم وسید یه دعای دیگه برای خودم فرستاد هرشب وکابوس میدیدم بگذریم صبح زود راه افتادیم و خواهرم هنوز اون دعا گردنش مادرم گفته نباید درش بیاره ولی خودش نمیدونه اون شب به خواست خدا چه خطری رو پشت سرگذاشته چندشب پیش بین چندنفرمون جز خواهرم صحبت اون شب شد همه..به اتفاق گفتن اون ساعتها حس بدی داشتن حتی کابوس دیدن و پدرم بااینکه مسکن قوی خورده بود میگفت چند بار خواب بد دیدم بیدارشدم . </description>
                <category>Last Reaper</category>
                <author>Last Reaper</author>
                <pubDate>Sun, 23 Aug 2020 10:08:13 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>