<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های س.مرتضی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Leader</link>
        <description>0_X</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 23:47:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/33175/avatar/u3rWZP.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>س.مرتضی</title>
            <link>https://virgool.io/@Leader</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بازماندگان ویرانی</title>
                <link>https://virgool.io/@Leader/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-ypbkpphbcbiv</link>
                <description>روزی روزگاری، در دل دشتی بی‌کران شهری سر برآورد. بنایی سترگ با دیوارهایی بلند که گویی آسمان را می‌خراشیدند. درونش هر آنچه زیبایی و رفاه را معنا می‌داد. کاخ‌هایی که با سنگ‌های قیمتی چون الماس می‌درخشیدند و خانه‌هایی که در کنار جویبارانی زمردین قد علم کرده بودند. درختانش پر از میوه‌های رنگین و کوشک‌هایش آراسته به هنر دست استادان با نقش و نگارهایی که چشم هر بیننده‌ای را خیره می‌کرد. مردمانش شریف و سخت‌کوش روزگار را در فراغت و شادی سپری می‌کردند. جام‌هایشان لبریز از باده‌های کهن و نغمه‌هایشان نوای زندگی.اما طولی نکشید که سایه‌ی شوم طاعون بر شهر افتاد. نه طاعونی معمولی که وحشی‌ترین و بی‌رحم‌ترین صورتش. در چشم برهم زدنی مردان و زنان شهر چون برگ‌های پاییزی فرو ریختند. کوچه و پس‌کوچه‌ها صحنه‌ی تلنبار شدن اجساد گشته بود. بوی مرگ هوا را سنگین کرده بود. تنها تقدیر به جنین‌های بی‌گناه رحم آورده بود آنهایی که از رحم‌های سرد و بی‌جان مادرانشان به دنیایی چشم گشودند که جز تلی از اجساد نیافتند.افسانه‌ها می‌گویند که همین جنین‌های بی‌سرپرست بزرگ شدند و ساکنان این شهر نفرین‌شده گشتند. جانورانی وحشی که نه از آداب معاشرت بویی بردند و نه از انسانیت. در ده سالگی قبیله‌هایی دیگر از آن سوی دشت چون کرکسانی گرسنه بر شهر هجوم آوردند و غنائم پربهایش را آن سنگ‌های گران‌بها و جواهرات را با خود بردند.و حال، ساکنان اندک و غریب این شهر ویران، در میان خرده‌ریزهای شکوه گذشته چون اشباح سرگردانند. هر روز در کوچه‌های متروک و نمور شهر به دنبال لاشه‌ی گربه‌هایی می‌گردند که در گوشه و کناری از این دیار مرگ جان داده‌اند، تا شاید اندکی از گرسنگی جان‌شان را چاره‌ای یابند.</description>
                <category>س.مرتضی</category>
                <author>س.مرتضی</author>
                <pubDate>Sat, 14 Feb 2026 10:02:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز خود را چگونه گذراندید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Leader/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%AF-pyp9gg8idvrr</link>
                <description> یه حس خیلی خوبی داره، وقتی یه حشره رو که رو دیوار آشپزخونه راه می‌ره رو نمی‌کشی. بلکه با دستمال‌کاغذی آروم می‌گیریش، پنجره رو باز می‌کنی و می‌ذاریش رو زمین حیاط. بعد می‌بینی که آروم به راه رفتنش ادامه می‌ده و می‌ره که به بقیه زندگیش برسه.کتاب تازه‌ای خریده‌ام. بوی کاغذ نو می‌خورد توی صورتم. این بار این بو بوی خوبی نبود. کتاب هنر مینیمالیسم را باز کرده‌ام که مثلاً کمی خرد فرو کنم درمغزم، اما عوضش پرتاب می‌شوم به سال ۸۸. یک سال نکبت دیگر در مدرسه‌ای که بوی جوراب خیس و گچ می‌داد.کلاس چهارم. آنجا دنیا به دو دسته تقسیم می‌شد، بچه‌هایی که پدرشان پول پارو می‌کردند و ما که فقط تماشاچی بودیم. طبقه‌ی اجتماعی را با خط‌کش‌های براق متر می‌کردند. آن بچه‌های لوس، پاک‌کن‌های میلان داشتند که جوری روی کاغذ می‌رقصید که انگار هیچ غلطی در زندگی نکرده‌اند. خودکارهای استدلرشان مثل نشان افتخار روی سینه‌شان آویزان بود.و من، یک مشت خودکار بیک داشتم که بیشتر وقت‌ها پس می‌دادند و انگشت‌هایم را شبیه دست یک جنازه‌ کبود می‌کردند. فقط یک استدلر قرمز داشتم که آن‌قدر برایم عزیز بود که می‌ترسیدم باهاش بنویسم. می‌گذاشتمش برای روز مبادا.دفترهایم همان تعاونی بود. جلد مقوایی قهوه‌ای با عکسی از یک معلم با رزولوشن درب و داغان که معلوم نبود دارد درس می‌دهد یا دارد زجر می‌کشد. رویش نوشته بود «تعلیم و تربیت عبادت است.» آن دفترها فقط برای این خوب بود که تویش بنویسی چقدر از بیدار شدن ساعت ۷ صبح متنفری. ولی دفتر ریاضی‌ام فرق داشت. دویست‌برگ بود با جلد گالینگور قرمز. خیلی سنگین بود. تنها چیزی بود که حس می‌کردم مال خودم است، تنها جایی که می‌شد تویش گم شد.حالا پیر شده‌ام و هر هفته می‌روم سراغ گران‌ترین روان‌نویس‌ها و دفترهایی که کاغذشان از حریر هم نرم‌تر است. یک‌جور انتقام. دارم سعی می‌کنم دهان آن سال‌های فقر را گل بگیرم. هر بار که پول کلانی پای یک قلم صیقلی می‌دهم، دارم به آن پسربچه‌ی ترسو می‌گویم: ببین، حالا ما هم جزو همان عوضی‌ها هستیم.اما حقیقت این است که هیچ فرقی نکرده. آن دفتر قرمز هنوز توی سرم باز است و من هنوز همان بازنده‌ای هستم که بوی کاغذهای ارزان حالش را به‌هم می‌زند. ته جیب هیچ پولداری رازی نبود. فقط ما بودیم که خیال می‌کردیم با داشتن یک مداد بهتر زندگی کمتر به ما پس‌گردنی خواهد زد.</description>
                <category>س.مرتضی</category>
                <author>س.مرتضی</author>
                <pubDate>Sat, 20 Dec 2025 19:08:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیگر چیزی از پاییز باقی نمانده</title>
                <link>https://virgool.io/@Leader/%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D9%86%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-klqmbe8naw3y</link>
                <description>شاید به زندگی باید از دور نگاه کنی، از جلو فقط لکه می‎بینی!زویا پیرزادكاش تمام راه‌های دنيا سرپايينی بود. آدم سوار دوچرخه‌اش می‌شد و می‌انداخت در جاده و با سرعت جنون آميزی می‌راند. طبيعت در دوچرخه سواری آدم‌ها هم قوانین سخت‌گيرانه‌ای وضع كرده است. به همان اندازه كه آدم از سرعت جنون آميز دوچرخه‌سواری در سرازيری كيفور می‌شود، برای رسيدن به نقطه‌ی مبدا، ماتحتش در مسير سربالايی پاره خواهد شد.امروز صبح هر چه سعی كردم سر مادر طبيعت را شيره بمالم و در سرازيری‌ بيافتم كه برای بازگشت به نقطه‌ی مبدا به سربالايی بر نخورم، نشد كه نشد.بدجور حوصله‌ام سر رفته است. يكی دو تا زلزله‌ی فكری تمام استخوان‌های بدنم را تكه تكه كرده‌اند. در اتاق 207 هم هيچی برای خوردن پيدا نمی‌شود. جز يک تكه نان روغنی كهنه كه اگر بخواهم گازش بزنم دندان‌هايم خرد خواهد شد.شال و كلاه می‌كنم. دوچرخه‌ را از پاركينگ برمی‌دارم و می‌زنم بيرون. خيابان‌ها و كوچه‌ها به شدت خلوت هستند. به سوپرماركت آقا مسعود كه رسيدم از دوچرخه پياده می‌شوم، بستنی‌های توی يخچال را زير و رو می‌کنم. مگنوم، ميوه‌ای، عروسكی، قيفی، دايتی مارپيچی.دایتی به دست روی جدول كنار جوب می‌نشینم. می‌گیرمش نزديک صورت‌ام. خنكی‌اش را حس می‌كنم. لايه‌ی شكلاتی‌اش را با دندان جدا می‌كنم و اينقدر روی زبان‌ام نگه می‌دارم كه آب شود. سعی می‌کنم ذرات آب شده‌ی شكلات در تمام عصب‌های چشايی‌ام فرو رود. می‌خواستم به مغزام پيام خوشمزه‌ بودن شكلات جداره‌ی بستنی را موكدا تذكر دهم. مركز فرماندهی تلگراف‌هايم را با دقت دريافت کرده. آن‌قدر می‌لیسم تا برسم به چوب آن. چوب‌اش را می‌گذارم بين لب‌هايم و ادای سيگار كشيدن در می‌آورم. پک‌های عميق می‌زدم و بعد دودش را فوت می‌کنم در هوا.به صدای خرت خرت جویده شدن بیسکویت در دهان پیرمردی که پشت سرم ایستاده گوش می‌دهم. بصورت فجیهی حوصله‌ام سر رفته است. بدنم نیاز دارد برای تجدید و احیای روحیه‌ام به اندرزگو سری بزنم. دید زدن دختر‌های سانتیمانتال و ماشین‌های لوکس باعث می‌شود از این حال بیرون بیایم و فکری به حال زندگی‌ام کنم.</description>
                <category>س.مرتضی</category>
                <author>س.مرتضی</author>
                <pubDate>Sat, 29 Nov 2025 17:27:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امشب تولدم است</title>
                <link>https://virgool.io/@Leader/%D8%A7%D9%85%D8%B4%D8%A8-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-vltzw9b1lhqd</link>
                <description>امشب شب تولدم است. پشت کامپیوترم نشسته‌ام و دارم انار می‌خورم. سه روز است که از خانه بیرون نرفته‌ام و همین‌جور برای خودم صبح تا شب و شب تا صبح به در و دیوار اتاق خیره می‌شوم.سه روز پیش وقتی هشت صبح در بزرگراه حکیم به سمت محل کار می‌راندم به خودم گفتم که دیگر خوشم نمی‌آید بروم سر کار. فکر می‌کردم اگر یک بار دیگر قیافه‌ آقای حسینی را ببینم آیا رویش بالا خواهم آورد یا نه. حتی حوصله‌ی دیدن قیافه‌ی خانم منشی‌اش را هم ندارم. اینکه پشت میزش بنشیند و سرش را یک بند بیاندازد در مانیتور. با دوستش در کانادا و آن یکی خواهرش در وین چت کند و بی‌دلیل بزند زیر خنده. دیگر حوصله‌ی دیدن هیچکدامشان را ندارم. تلفن زنگ می‌خورد. آقای حسینی. اسمش روی صفحه‌ی تلفن روشن و خاموش می‌شود. نمی‌خواهم جوابش را بدهم. تصمیمم را گرفته‌ام. از ورودی بزرگراه حکیم خارج می‌شوم و کارم را ترک می‌کنم.بزودی سر از کتابخانه‌ی ملی درمی‌‎آوردم. یک میز در گوشه‌ی دنجی از کتابخانه برای خودم دست و پا می‌کنم. هی آب دماغم را بالا می‌کشم و دیگران را از صدای حاصله عاصی می‌کنم.خوبی مواقعی که صبح تا شب سر کار بودم این بود که سطح فکر کردنم پیرامون چیزهای دور و برم در حد یک گوسفند پایین آمده بود. روی یک خط ممتد و صاف قرار گرفته بودم و حوصله‌ی منحرف شدن از آن را نداشتم. ولی کتابخانه رفتن درس خواندن روحیه‌ی خیلی قوی‌ای می‌خواهد حتی اگر بعد از چند روز حس پوچی و افسردگی بگیرم.وقتی که در این جامعه چشم و گوشم را باز می‌کنم و به اطراف بیشتر دقت می‌کنم، می‌بینم که اوضاع دارد خیلی غیر قابل تحمل می‌شود. غیر قابل تحمل برای زندگی کردن خودم و دیگران.یکی نوشته بود که زندگی‌مان از قلعه حیوانات و ۱۹۸۴ عبور کرده و وارد رمان‌های کوری و طاعون شده. این حرف کم‌کم دار‌د از طنز به واقعیت تبدیل می‌شود. انگار امیدی به هیچکس هم نیست. ساعت دوازده شب است و صدای جيرجيرک زمين و زمان را برداشته.&quot;از دو چیز می‌ترسم: یکی از خوابیدن، یکی از بیدار شدن.&quot;غلام‌حسین ساعدی </description>
                <category>س.مرتضی</category>
                <author>س.مرتضی</author>
                <pubDate>Sat, 15 Nov 2025 21:09:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لاک قرمز</title>
                <link>https://virgool.io/@Leader/%D9%84%D8%A7%DA%A9-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-i5f7buupwcv1</link>
                <description>ساعت هفت عصر در بلوار جمهوری. می‌خواهم مسیر یکی دو کیلومتری را تا خانه پیاده بروم. هوا سرد است. پاهایم یخ کرده. باران لعنتی هم تق‌تق می‌زند توی کله‌ام. شیشه‌ی عینکم را خیس کرده و باعث شده این دنیای دودی فلزی را مبهم‌تر و ترسناک‌تر از همیشه ببینم. تصمیم می‌گیرم سوار تاکسی شوم.زیاد گذرم به این طرف‌ها (خانه‌ی شما) نمی‌افتد. الآن به تو از همیشه نزدیک‌ترم. تو احتمالا در کوچه‌ی بالایی، در اتاق خوابت خوابیده‌ای. من اینجا برای ماشین‌ها دست تکان می‌دهم. شاید حداقل یکی‌شان مسافرکش از آب دربیاید و بزند روی ترمز.همین الآن یکی زد روی ترمز. صندلی جلو خالی است. فرصت را از دست نمی‌دهم. می‌چپم در تاکسی. حس بهتری پیدا کرده‌ام. دیگر مجبور نیستم مسافت کذایی را توی این خیسی لعنتی پیاده بروم. صندلی عقب یک دختر، یک پسر و یک زن چادری نشسته‌اند. لولیده‌اند توی همدیگر. سرم را بر می‌گردانم و نیم نگاهی به پسر و دختر می‌اندازم. پسر دارد با موبایل حرف می‌زند. صدای لاشی گونه‌ای دارد. یک جور بی‌تفاوتی به همراه کش دادن مفرط هجای آخر کلمات در حرف زدن. دختر هم انگشت‌ لاک زده‌اش را گذاشته روی شقیقه‌هایش و ماساژشان می‌دهد. موهایش بلوند است. بنظرم آن‌ها با هم هیچ صنمی ندارند. وقتی در خیابان، تاکسی و هر جای دیگری به آدمی می‌رسم اکثرا او را با فردی که از قبل می‌شناسم اشتباه می‌گیرم. همان نیم نگاهی‌ که به مسافرهای ردیف عقب انداختم باعث شد دوباره اشتباه‌گیری‌های همیشگی شروع شود. زن چادری را که دیدم برای یک لحظه احساس کردم طرف زن دایی قبلی‌ام است که الآن چندین سال است از دایی‌ام طلاق گرفته. آن پسره‌ی لاشی را هم به جای محسن دوست چند سال پیشم اشتباه گرفتم که خانه‌شان همان طرف‌ها بود. دختره‌ی مو بلوند که داشت شقیقه‌هایش را ماساژ می‌داد. این یکی را مطمئن بودم که تویی.به هر حال نمی‌خواستم جلوی زن دایی و دوست سابق‌ام برگردم و مثل دختر ندیده‌ها زل بزنم به صورتت.موبایلم را از جیب‌ام درآوردم و شماره‌ات را می‌گیرم. منتظر بودم صدای زنگ موبایل از کیفت بلند شود و تو در حالی که خودت را جمع و جور می‌کنی و مقداری با زن دایی سابقم فاصله می‌گیری، زیپ کیفت را باز کنی و آن را در می‌آوری. وقتی موبایلت زنگ خورد، هیچ صدایی از کیف آن دختر به گوش نرسید. دکمه‌ی آف گوشی را می‌زنم. دختره‌ی بلوند که شقیقه‌هایش را ماساژ می‌داد تو نبودی...به مقصد رسیده‌ام. راننده تاکسی پنجاه تومان برای همان یک سانتی‌متر راه گرفت.سر خیابان از تاکسی پیاده شده‌ام. زن دایی، دوست سابقم و دختره‌ی بلوند به تاکسی سواریشان ادامه دادند.</description>
                <category>س.مرتضی</category>
                <author>س.مرتضی</author>
                <pubDate>Sat, 08 Nov 2025 01:01:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چُرت، حَسرت</title>
                <link>https://virgool.io/@Leader/%DA%86%D8%B1%D8%AA-%D8%AD%D8%B3%D8%B1%D8%AA-si1wmadpycgr</link>
                <description>اینجا در کتابخانه‌ی ملی همه دارند مثل سگ درس می‌خوانند. آن وقت من در بین این جماعت سگ‌خوان، روی میز ولو شده‌ام و چرت می‌زنم.الآن هم از یک چرت نیم‌ ساعته بیدار شده‌ام. خوابیدن روی میز کتابخانه یک نوع حس بدبختی و فلاکت را به آدم القا می‌کند. بدنم خشک شده. عضلات شانه‌ام کرخت شده. کمردرد گرفته‌ام. لرزش بدن دارم. خمار و گیج. احساس یک پیکان مدل 47 بهم دست می‌دهد که برای سال‌ها گوشه‌ی رستورانی بین راهی به حال خودش رها شده. شیشه‌هایش شکسته. کاپوتش کنده و لاستیک‌هایش پنچر شده و تنها فایده‌اش این است که سگ‌های ولگرد درونش کثافت کاری می‌کنند.از خواب که بیدار می‌شوم بهترین کاری که می‌توانم بکنم این است که کتاب معماری نورمن فاستر را از قفسه‌ی پشتم بردارم و عکس‌هایش را نگاه کنم. حوصله‌ی خواندن نوشته‌هایش را ندارم. فقط می‌بینم که فلان ساختمان، برج الفیضلیه ریاض است. آن یکی پایانه حمل و نقل گرینویچ شمالی و دیگری برج مخابرات بارسلون.حس افتضاحی دارد که تمام دور و وری‌های آدم درس بخوانند به خصوص وقتی که آدم‌های اطرافم را هم بشناسم. روبرویی‌ام یک پسره‌ی دندانپزشک است که دارد برای آزمون دستیاری دنداپزشکی درس می‌خواند. خیلی شبیه سجاد صاحبان زند است. توی صورتش همان سردی و یکنواختی و اندوه فلسفی موج می‌زند. در این چهار ماه تمام روز را می‌چسبد به میزش و کتاب‌های اطفال و پروتز و مسیرهای پالپ را درسته می‌بلعد.سمت چپم پسری نشسته که مدتی با خانم میز کناری‌ دوست شده بود. طرف لیسانس مهندسی دارد و حالا دارد زیست‌شناسی تجربی می‌خواند تا دوباره کنکور بدهد و پزشکی قبول شود. سمت راستم یک ژیگول نشسته که دارد برای امتحان آیلتس می‌خواند. بوی ادکلنش را دوست دارم. تحسینش می‌کنم که هر روز ریش‌هایش را می‌تراشد و به موهایش روغن می‌زند.این‌ها را چهار ماه است که می‌شناسم و تقریبا هر روز را در کنارشان شب کرده‌ام. در حالی که نه به هم سلام می‌کنیم نه با هم حرفی می‌زنیم و نه هیچ چیز دیگر. فکر می‌کنم آدم درب و داغانی هستم. من توی این مدت با کسی دوست نشده‌ام. همیشه در انزوای منحصر به فردم که تا حدی هم دوستش دارم فرورفته‌ام. با آدمی که چهار ماه است بغل دستم می‌نشیند می‌شناسمش می‌دانم چه جوری سرش را می‌خاراند ساعت چند ناهار می‌خورد و با چه ماژیکی کتاب‌هایش را های‌لایت می‌کند حتی یک کلمه هم حرف نزده‌ام.گردن‌ام خشک شده آنقدر که سرم را انداخته‌ام پایین. دوست ندارم سرم را بلند کنم و با این آدم‌ها چشم تو چشم شوم. دیگر دارد حالم از تکراری‌ بودن قیافه‌هاشان به هم می‌خورد. به خصوص اصلا دوست ندارم به این پسر که دو سه ماه پیش با خانم میز کناری دوست شد نگاه کنم. به خاطر گندی که خودم زده‌ام. یکی دو بار بی اراده توی حیاط کتابخانه جلوی آنها گریه کردم. واقعا افتضاح بود. بعدا این کارم را به حساب بچگی گذاشتند. به حساب بچگی‌ام بگذارند. به هر حال گند زده‌ام. الآن هم وقتی از جلویشان رد می‌شوم تمام غرورم جریحه‌دار می‌شود. احساس می‌کنم به خاطر گریه کردن در برابر او در موضع ضعف قرار گرفته‌ام.آه. حتی حالم به هم می‌خورد که دارم درباره‌ی این موضوع حرف می‌زنم. می‌دانم دیگرانی در محیط مجازی این‌ها را خواهند خواند.</description>
                <category>س.مرتضی</category>
                <author>س.مرتضی</author>
                <pubDate>Thu, 16 Oct 2025 10:09:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا دیگران را ناراحت میکنم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Leader/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D8%AA-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-xlzsiw1td8o6</link>
                <description>راستش را بخواهید، این سوال مثل خوره افتاده به جانم. چرا دیگران را ناراحت می‌کنم؟ نمی‌گویم معصومم، نه! حتماً گندی زده‌ام، اما قضیه فقط همین نیست. انگار یک نیرویی هست، یک جور کشش نامرئی که مرا می‌کشاند به سمت ناراحت کردن دیگران. صداقت؟ ها! چه کلمه دهان‌پرکنی! صداقت کجا بود؟ بیشتر فضولی و سرک کشیدن در زندگی مردم. مثلاً می‌بینم فلان رفیقم چه لباس مسخره‌ای پوشیده، نمی‌توانم جلوی خودم را بگیرم، باید بگویم. می‌گویم: &quot;خب، حقیقت تلخه دیگه!&quot; کدام حقیقت؟ حقیقت این است که من دلم می‌خواهد تو را خُرد کنم، همین.اصلاً یک قانونی است که هر چی آدم رک‌تر منفورتر. همه به دنبال قربان صدقه و تعریف الکی‌. راستش را بگویی چنان برخورد می‌کنند که انگار جنایت کردی‌.فیلتر؟ فیلتر کجا بود؟ دهان ما هر چیزی تویش می‌ریزند، بیرون می‌پرد. فکر نمی‌کنم، حساب و کتاب نمی‌کنم، هر چه به ذهنم می‌رسد، بلغور می‌کنم. بعد هم طلبکارم که چرا فلانی ناراحت شد؟ خب، معلوم است که ناراحت می‌شود. مگر من خودم از شنیدن این حرف‌ها خوشم می‌آید؟ زبان؟ زبان مار دارد! یک کلمه می‌گویم، هزار معنی از تویش درمی‌آورند. می‌گویم &quot;چه عجب زود اومدی!&quot;، طرف فکر می‌کند منظورم این است که همیشه دیر می‌کند. خب، شاید هم منظورم همین باشد. اما چرا باید اینقدر مبهم حرف بزنم؟ چرا باید طوری حرف بزنم که طرف از حرفم هزار تا برداشت بکند؟ شاید هم ذاتم خراب است. شاید من ذاتا یک موجود تخریب‌گرم. یک جور آنارشیست درونی که از دیدن آشوب و ناراحتی دیگران لذت می‌برد. اینها همه توجیه است. من خودم می‌دانم مشکل از کجاست. مشکل از این است که من به اندازه کافی به دیگران اهمیت نمی‌دهم. من آنقدر درگیر خودم هستم که فراموش کرده‌ام بقیه هم آدم‌اند، احساس دارند، درد دارند.آخرش باید قبول کنم که ناراحت کردن بقیه، بخشی از این زندگی منه. هیچ کس کامل نیست. همه گند میزنند. شاید با یک ذره دقت. یک ذره توجه بتوانم کمتر گند بزنم. بتوانم یک کم کمتر بقیه را ناراحت کنم. کافیه قبل از حرف زدن فکر کنم. به احساسات بقیه احترام بگذارم. یک ذره شوخ طبعی هم می‌تواند کمک کند. نه آن شوخی‌های نیش‌دار. یک شوخی تلخ. یک شوخی واقعی. یک شوخی که از ته دل بخندی و بعدش یک نخ سیگار روشن کنی.یک چیزی در همین مایه‌ها.</description>
                <category>س.مرتضی</category>
                <author>س.مرتضی</author>
                <pubDate>Fri, 09 May 2025 01:09:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>...</title>
                <link>https://virgool.io/@Leader/%D8%A7%D9%88%D9%85%D8%AF%D9%85-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B4%D9%88-%D8%A8%DA%AF%D9%88-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-ik99jxxcvszu</link>
                <description>ساعت یازده و سی دقيقه. در بالکن شرکت درحال خوردن ساندويچ زاپاتا.آفتاب امروز فوق‌العاده است.گرما و باد خنکی نصيب دست‌های لختم کرده است.باغچه‌ای کوچک با چهار پنج تا درخت پایین بالکنی که درونش نشسته‌ام. دقيقا پنج تا. غير از آن کاج بقيه‌شان لخت و عورند. کاجی که سبزی‌اش رنگ و رورفته. کف باغچه. خاک خشک و متراکم و سرد. بدون حتی يک علف هرز.کوچه‌ پشت یوسف‌آباد در زاويه‌ی ديدم است. يک پيکان تاکسی قراضه، جلوی آپارتمان سه چهار طبقه پارک کرده. يک بچه‌ از ماشين پياده می‌شود. تاکسی‌ حرکت می‌کند. بچه می‌رود جلوی در آپارتمان. تقلا می کند تا انگشتش به زنگ برسد. قبل از اين که موفقيتی کسب کند در باز می‌شود. بچه می‌رود تو و در را می‌بندد.ساختمان بغلی آپارتمان در حال ساخت است. ساختمان بتن آرمه‌ای که به طبقه‌ی دوم رسيده. دو سه تا کارگر دستمال بنفش بسر دارند آرماتور ستون‌ها را وصله می‌کنند.ساندويچ تمام شده است. آفتاب افتاده توی چشم‌هايم. چشم‌هايم را ريز کرده‌ام و به خاک داخل باغچه خيره شده‌ام.زندگی همچنان روال عادی‌اش را دنبال می‌کند. اين را می‌توانم از سر و صدای ماشين‌های بزرگ‌راه اشرفی بفهمم.</description>
                <category>س.مرتضی</category>
                <author>س.مرتضی</author>
                <pubDate>Tue, 02 Apr 2024 11:24:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرد است</title>
                <link>https://virgool.io/@Leader/%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-darsyq9xinyo</link>
                <description>برف آمده. روی پشت‌بام آپارتمان روبرویی‌ سه تا آدم‌برفی درست کرده‌اند. اسم این یکی که شال گردن بسته و دارد پیپ می‌کشد را گذاشته‌ام کیومرث وآن دو کنار آنتن مرکزی را صغرا و کبرا.چند روزی است که مریض شده‌ام. در خانه مانده‌ام و راه به راه به مجله‌ی فوربز سر می‌زنم تا ببینم قدرتمندترین افراد جهان چه کسانی هستند. پولدارترین‌هایشان چه قیافه‌هایی دارند. چیزی که اعصابم را خورد می‌کند این است که می‌بینم مارک زاکربرگ از چند برنامه فینگیلی این همه پول در می‌آورد. آن وقت من چهار سال است دارم در این ویرگول خراب‌شده‌ متن می‌نویسم و یک ریال هم ازش درست نشده، با این حال خوشحالم که آقای همسایه همچنان دارد هزینه اینترنت‌ام را می‌دهد. از سر بی‌کاری و بی‌حوصلگی رفته‌ام بیرون و مقداری بلوار‌های خلوت محله ‌را بالا و پایین کرده‌ام. در خیابانی خلوت سرعت ام به صد کیلومتر در ساعت رسیده است. یک دوچرخه لکِ لک دارد کنار خیابان راه می‌رود. پسری بیست و چند ساله هم‌قد و اندازه‌ی زاکربرک. دوست دارم مقداری فرمان را کج کنم تا بتوانم ماشین را با آن سرعت بکوبانم به عقب‌اش. از روی دوچرخه پرت شود پرواز کند و بعد با سر شیرجه بیاید روی آسفالت. وقتی به خانه رسیدم رد خون زاکربرک روی گل گیر ماشین را با دستمال تمیز کنم. خوشم نمی آید آقای همسایه قاطی این ماجرا شود.</description>
                <category>س.مرتضی</category>
                <author>س.مرتضی</author>
                <pubDate>Wed, 28 Feb 2024 12:07:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منو یادت رفته، یادت رفته..</title>
                <link>https://virgool.io/@Leader/%D9%85%D9%86%D9%88-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-tyenx7ypxkmh</link>
                <description>ساعت دوازده شب است. فردا باید بروم سر کار و با اینحال خوابم نمی‌آید. نامزد حزب مخالف برنده شهرداری استانبول شد. غذای فردا را روی اجاق بار گذاشتم و مجبورم ساعتم را برای سه نیمه شب کوک کنم تا زیر قابلمه را خاموش کنم. کودتای نافرجام در اتیوپی. دلم برایت تنگ شده. کاش می‌شد کمتر بی محلی کنی. بلینکن آماده مذاکره بدون شرط با ایران است. تازگی‌ها از خودم بیشتر سلفی می‌گیرم. باید مطمئن شوم که با وسواس یک تاریخ‌نگار گذر زندگی‌ام را توی سلفی‌ها و روزنوشت‌ها ثبت می‌کنم. اینجوری انگار تکه‌های عمرم را در یک صندوق قایم می‌کنم تا بعدا بتوانم با خیال راحت مرورشان کنم. با حمله آمریکا به یمن قیمت طلا و نفت در بازار جهانی افزایش یافت. بزودی این سرفه های پی در پی جانم را خواهد گرفت. یک وجه مشترک بین خودم و ایلان ماسک پیدا کرده‌ام. اینکه هر دویمان در دوران نوجوانی طرفدار پر و پا قرص کتاب‌های ایزاک آسیموف بودیم. الآن ایلان رئیس یکی از غول‌های تکنولوژی است و دارد به این فکر می‌کند که با ماهواره‌هایش دهن دولت‌ها را سرویس کند. من اینجا از خودم سلفی می‌گیرم و خاطرات روزانه‌ام را همچنان با همان هیجان در دفتر خاطراتم می‌نویسم.</description>
                <category>س.مرتضی</category>
                <author>س.مرتضی</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jan 2024 10:59:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیولای پیر</title>
                <link>https://virgool.io/@Leader/%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B1-rsiu1illgxlw</link>
                <description>در پیاده‌رو میگ‌میگ‌وار راه می‌روم. اخم‌هایم در هم است. به همه چیز و همه کس نگاه می‌کنم. از گربه و سطل آشغال و پنجره‌ی خانه‌ها گرفته تا مرد و زن‌های چادری و غیرچادری و بچه‌های قد و نیم‌قد.با یکی از این بچه‌های چهار پنج ساله چشم تو چشم شده‌ام. یک پسربچه‌ خپل. از مقیاس نگاه او، من یک هیولا هستم. یک هیولای اخم‌آلود که بسمت‌اش حمله می‌کند. زمین زیر پایش می‌لرزد. می‌آید طرف او تا بخوردش. گربه‌وار به من خیره‌ شده. ترس افتده در صورتش. در یک لحظه تصمیم می‌گیرد. با تمام نیرویی که در پاهایش وجود دارد، شروع می‌کند به دویدن. برای نجات جانش از دست این غول بی شاخ و دم در می‌رود.مثل هیولای خوب و بی‌آزار می‌روم آن‌سوی خیابان. سرعتم را کم می‌کنم تا کاملا فاصله بگیرد. تا ترس از صورتش برود.اگر اینجا بودی باهم زهره‌اش را می‌ترکانیدم.</description>
                <category>س.مرتضی</category>
                <author>س.مرتضی</author>
                <pubDate>Fri, 10 Nov 2023 16:47:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کجایی که از غمت ناله می‌کند عاشق وفادار!</title>
                <link>https://virgool.io/@Leader/%DA%A9%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-wx9seoc7bfvt</link>
                <description>روی صندلی مترو نشسته‌ام. آخر وقت است. رو‌به‌رویم یک پیرمرد با یک من ریش تقریبا ۵۰ سانتی و یک پسربچه دخترنما نشسته‌اند. دارند چیپس می‌خورند. من هم مشغول نوشتن روی کاغذی کوچک. زاویه‌ی کاغذ را طوری گرفته‌ام که نه آن دو ببینند و نه دو نفری که یکی دو متر آن طرف‌تر. می‌خواهم موبایل‌ام را در بیاورم و از آن دو عکس بگیرم. از ترکیب و اختلاط ریش، پیری، بچه‌گی و نایلون‌های خرید. ولی جسارت یک عکاس حرفه‌ای را ندارم. جسارت این‌که به‌شان بگویم می‌خواهم ازتان عکس بگیرم. پیرمرد با آن دست‌های چروکیده و زمختش ریش‌هایش را صاف می‌کند. مثل کسی که بخواهد گاوی را بدوشد.آن طرف‌تر دو مردهای جوان دارند راجع به بیزینسشان حرف می‌زنند. از این فاصله فقط از دیالوگشان کلمات هویت‌داری مثل خانه، موتور، چک، تعطیلی و زیرزمین را می‌شنوم.در باز شد. مسافری آمد کنار من نشست. آن تکه کاغذ را قایم می‌کنم. از این می‌ترسم که کسی این‌جور نوشته‌ها را از نزدیک آدم بخواهد بخواند. ترسی که همیشه وجود داشته‌است. یک حس معذب بودن.</description>
                <category>س.مرتضی</category>
                <author>س.مرتضی</author>
                <pubDate>Sat, 21 Oct 2023 00:12:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنوان را اینجا وارد کنید</title>
                <link>https://virgool.io/@Leader/%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-qnoroqat3hwi</link>
                <description>در مترو. تکیه داده‌ام به دری که اصلا باز نمی‌شود. تابلوی DO NOT LEAN را از روی پنجره‌ی در روبرویی می‌بینم. فشار بدنم را از روی در کم می‌کنم تا نه سیخ بسوزد و نه کباب. داخل این قوطی‌ها که جایی برای تکان خوردن میلیمتری هم نیست خدا را شکر می‌کنم به خاطر همان تکیه گاه پشت و دریچه‌ی کولر بالای مترو. تمام این ها خود غنیمتی است که نصیب هرکسی نمی‌شود. سیخ ایستاده‌ام. آن طرف تر یک دختر خوش رنگ با یک پسر ژیگولو کنار هم ایستاده و بگو و بخندی راه انداخته‌اند. چند میلیمتر کنارشان یک آقای جاهل مآب هیکلی ریش و پشم دار ایستاده. با یقه‌ای باز که از زیرش پشم سینه فوران کرده است بیرون. آن دو و این یکی بیشتر از چند میلیمتری با هم فاصله ندارند. فاصله‌ی فیزیکیشان در حد صفر است، ولی فاصله ی فرهنگی و طبقاتی و رفاهی از کجاست تا به کجا. روی همان تابلوی مسیرها فاصله‌ی طبقاتیشان نوشته شده است. آن دو بالای میرداماد و این یکی زیر جوان مرد قصاب.</description>
                <category>س.مرتضی</category>
                <author>س.مرتضی</author>
                <pubDate>Wed, 11 Oct 2023 10:01:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دسترسی به اين صفحه امکان پذير نمی‌باشد!</title>
                <link>https://virgool.io/@Leader/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A7%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B0%D9%8A%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-daa2ovlpfuv8</link>
                <description>خوبی سکوت این است که انگیزه برای نوشتن را افزایش می‌دهد. ایجاد خلاء می‌کند. خلاء برای شروع کردن. وقتی که به سکوت مجال بروز یافتن داده نشود، پرحرفی و اطناب کلام جای خودش را به درست و حسابی نوشتن می‌دهد و بعد می‌شوی مثل نویسنده مجله زرد. حقوق می‌گیرد تا ستونش را از هر چیز بنجلی که در فکرش وجود دارد پر کند.شروع کرده‌ام به یک سری تغییرات در زندگی خودم دادن. این یک فرآیند طبیعی است که بعد از امتحانات و در حقیقت بعد از گذر از یک دوره زندگی کوتاه یا بلند، فرقی نمی‌کند، انگیزه برای تغییر دادن زیاد می‌شود. تغییر دادن خودم و اطرافم.اتاق را کمی با عناصر روشنفکری پر کرده‌ام.یک میز چوبی به رنگ قهوه‌ای سوخته. کنارش یک صندلی چوبی. خیلی ساده. شبیه اولین چیزی که پس از گفتنش در ذهن می‌آید.یک عکس با زمینه تیره روی دیوار.رادیویی روشن. آلبوم به یاد عارف شجریان و لطفی درحال پخش شدن. همین‌طور دارند برای خودشان می‌خوانند.یک قفسه کوچک کتاب در گوشه ای قرار دارد. چهار طبقه. ردیف‌های پایین کتاب‌های تخصصی. بالاتر کتاب‌های عمومی. داستان‌های کوتاه آمریکای لاتین. دنیای سوفی یوستین گوردر. هایکو شعر ژاپنی از آغاز تا امروز. زمان ما سهراب سپهری. مادر ماکسیم گورکی. حماسه رستم و سهراب. دو جلد دیکشنری هم این بالا است. برای ترجمه از آن‌ها استفاده می‌کنم. قرار است بار هستی میلان کوندار، 1984 اورول، هایکوی شاملو  به جمعشان اضافه شود.بدون اجازه‌ات تمامی عکس‌هایت را چاپ کرده‌ام. دوست دارم از آنها برای زیباتر کردن فضای اتاق ۱۵ متری استفاده کنم. ولی می‌ترسم.شده پروفایل یکی را ببینید و متوجه شوید که چند وقتی است صاحب آن صفحه مرده. نیم ساعت پیش یکی از آن‌ها را دیده‌ام. پیغام‌هایی را خوانده‌ام که دوستانش برای او نوشته‌اند. این حالت عجیب است. تکراری نیست. مردم می‌میرند و پروفایلشان می‌ماند. بهمراه کامنت‌هایشان. کامنت‌هایی که در عین ناباوری نوشته می‌شوند.</description>
                <category>س.مرتضی</category>
                <author>س.مرتضی</author>
                <pubDate>Thu, 03 Aug 2023 12:24:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در یک مصاحبه جاوا اسکریپت چه می‌گذرد(قسمت سوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@Leader/%D8%AF%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D9%BE%D8%AA-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-mjnpdpjj0v8h</link>
                <description> قصد داریم طی چند پست، بصورت کاملا گسترده به سوالاتی که در یک مصاحبه جاوا اسکریپت انجام میشه بپردازیم. در آخر هم بهترین وبسایت‌ها برای کسانی که دنبال اپلای کردن هستن هم پیشنهاد میدم.قسمت اول / قسمت دوم۲۹- کال‌بک فانکشن یا Callback Function چی هست؟فانکش callback تابعی است که قرار است بعد از تابع دیگری اجرا شود. در جاوا اسکریپت و دیگر زبان‌های مفسری اجرای کدها به صورت خط به خط است، زمانیکه در ترجمه خط به خط کد‌ها مفسر به یک بخشی از کد برای مثال به یک تابع برخورد می‌کند که فرآیند دریافت پاسخ توسط تابع طولانی است، همزمان با اجرای آن بخش از کد، به خط‌های بعدی برنامه رفته و آن‌ها را اجرا می‌کند.function callbackFunction(name) {
  console.log(&amp;quotHello &amp;quot + name);
}
function outerFunction(callback) {
  let name = prompt&#40;&amp;quotPlease enter your name.&amp;quot&#41;;
  callback(name);
}
outerFunction(callbackFunction);۳۰- وظیفه promise در جاوا اسکریپت چی هست؟از Promise همانند callback function برای مدیریت کردن دستورات غیر همزمان یا asynchronous استفاده می‌کنیم. منظور از دستورات غیر همزمان این است که در این نوع پردازش، زمانی که پردازشگر شروع به پردازش می‌کند، بدون اینکه منتظر اتمام پردازش اول باشد، پردازش دوم را شروع می‌کند.const promise = new Promise(function (resolve, reject) {
  // promise description
});۳۱- چرا باید از promise استفاده کنیم؟باعث می‌شود کدهای خوانا و تمیز‌تری بنویسیم، که قابلیت خطایابی و مدیریت کردن بالاتری نسبت به callback function‌ها دارد.۳۲- سه حالت promise که در ES6 معرفی شدند چی هستند؟- حالت pending: این حالت اولیه Promise قبل از شروع عملیات است.- حالت Fulfilled: این حالت نشان می دهد که عملیات مشخص شده تکمیل شده است.- حالت Rejected: این حالت نشان می‌دهد که عملیات به پایان نرسیده است در این صورت یک خطا برگردانده می‌شود.۳۳- کال‌بک hell چی هست؟یک آنتی پترن با چندین کال‌بک تو در تو است که خواندن و دیباگ کردن کد را هنگام برخورد با دستورات ناهمزمان یا asynchronous سخت می‌کند.async1(function(){
    async2(function(){
        async3(function(){
            async4(function(){
                ....
            });
        });
    });
});۳۴- قابلیت server-sent events یا SSE چی هست؟به مرورگر این امکان را می دهد تا Updateهای ارسالی از طرف سرور را دریافت کند.۳۵- چگونه اعلان‌های SSE توسط سرور دریافت می‌شود؟ابجکت EventSource برای دریافت اعلان‌های رویداد ارسال شده توسط سرور استفاده می‌شود:if (typeof EventSource !== &amp;quotundefined&amp;quot) {
  var source = new EventSource(&amp;quotsse_generator.js&amp;quot);
  source. = function (event) {
    document.getElementById(&amp;quotoutput&amp;quot) += event.data + &amp;quot&lt;br&gt;&amp;quot
  };
}۳۶- ازکجا بفهمیم مرورگر از SSE پشتیبانی می‌کند یا خیر؟if (typeof EventSource !== &amp;quotundefined&amp;quot) {
  // Server-sent events supported. Let&#039;s have some code here!
} else {
  // No server-sent events supported
}۳۷- در SEE چه رویداد‌های در دسترس هستند؟- رویداد onopen: زمانی که یک اتصال به سرور برقرار شود، اتفاق می افتد.- رویداد  : زمانی اتفاق می افتد که یک پیام دریافت شود- رویداد  : زمانی که یک خطا رخ دهد اتفاق می افتد.۳۸- پرامیس یا promise چی هست؟پرامیس‌ برای مدیریت کردن عملیات ناهمگام استفاده میشن.new Promise(function (resolve, reject) { 
    resolve(); // or
    reject(); 
});۳۹- کاربرد resolve و reject در پرامیس چی هست؟در پرامیس باید پایان یافتن عملیات را به جاوا اسکریپت بگیم. زمانی که عملیات به پایان رسید و خروجی کار موفقیت‌ آمیز بود متد resolve را صدا می‌زنیم و اگر خطا داشت متد reject۴۰- قواعد اصلی promise در جاوا اسکریپت؟پرامیس ابجکتی است که متد ()then. سازگار با استاندارد را ارائه می‌کند.زمانی که پرامیس در حالت اجرا باشد می‌تواند به حالت رد شده یا تایید شده تغییر حالت دهد.زمانی پرامیس به یکی از حالت resolve یا reject تغییر حالت داد نباید به هیچ حالت دیگری تغییر کند.۴۱- تفاوت بین Callback و Promise چی هست؟قبل از آنکه promise معرفی شود برای انجام چند وظیفه‌ی غیر هم زمان از callback function استفاده ی زیادی می‌شد. استفاده از callback function ها مشکلاتی نیز به همراه داشت، که یکی از این مشکلات این بود که در برخی موارد منجر به تولید کدی می‌شد، که مدیریت کردن و خطایابی آن بسیار مشکل بود و گاهی غیر قابل کنترل بود. به این کد به اصطلاح callback hell می‌گویند. در نتیجه برای جلوگیری از وقوع این مسئله promise معرفی شد.</description>
                <category>س.مرتضی</category>
                <author>س.مرتضی</author>
                <pubDate>Fri, 03 Mar 2023 23:52:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در یک مصاحبه جاوا اسکریپت چه می‌گذرد(قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@Leader/%D8%AF%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D9%BE%D8%AA-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-nsv3elfqeqbs</link>
                <description>قصد داریم طی چند پست، بصورت کاملا گسترده به سوالاتی که در یک مصاحبه جاوا اسکریپت انجام میشه بپردازیم. در آخر هم بهترین وبسایت‌ها برای کسانی که دنبال اپلای کردن هستن هم پیشنهاد میدم.قسمت اول۲۰- دیتابیس IndexedDB چی هست؟یک دیتابیس کامل که سعی داره مشکلات localStorage رو حل کند و قابلیت نسخه گذاری روی پایگاه های داده را دارد. IDB محدودیت حجم خاصی ندارد. همچنین IDB یه دیتابیس object-oriented هست. یعنی اطلاعات به شکل object های جاوا اسکریپت ذخیره می‌شود که میتواند ساختار های پیچیده تری را ذخیره کنید.۲۱- مکانیزم web storage چی هست؟یک API است که مکانیزمی را فراهم می کند که به وسیله آن مرورگرها می‌توانند نام و مقدار را به صورت محلی در مرورگر کاربر ذخیره کنند، حتی ساده تر از کوکی‌ها.در ذخیره‌سازی محلی، داده‌ها بدون تاریخ انقضا ذخیره می‌شوند و در ذخیره‌سازی جلسه، داده‌ها برای یک سیشن ذخیره می‌شوند و با بسته شدن مرورگر داده‌ها هم از بین میروند.۲۲- کوکی چی هست؟در لغت یک معنیش یعنی شیرینی که اصلا این ربطی ندارد به کاری که انجام می‌دهد. معنی دیگری که دارد به معنی نگهداری داده‌های کوچک از جمله مشخصات کاربر مثل نام، ایمیل و... در یک فایل متنی کوچک و در سیستم شخصی کاربر و نه در سرور اصلی سایت یا برنامه. = &amp;quotusername=John; expires=Sat, 8 Jun 2019 12:00:00 UTC&amp;quot۲۳- کوکی‌ها به چه دردی می‌خوردند؟به طور کلی و خلاصه هنگامی که کاربر از یک صفحه بازدید می کند، مشخصات کاربر را می توان در یک کوکی ذخیره کرد. زمانی که مجدد کاربر از صفحه بازدید می کند، کوکی مشخصات کاربر را به خاطر می‌آورد. برای مثال دیگر لازم نیست مجدد عملیات ثبت‌نام در برنامه را هر‌بار که برنامه بسته می‌شود را مجدد انجام دهد.۲۴- یک کوکی چطوری پاک می‌شود؟یک کوکی را با تنظیم تاریخ انقضا می‌توان حذف کرد. در این مورد نیازی به تعیین مقدار کوکی ندارید: = &amp;quotusername=; expires=Fri, 07 Jun 2019 00:00:00 UTC; path=/;&quot;برای اطمینان از حذف کوکی لازم است گزینه مسیر کوکی را هم تعریف کنید. برخی از مرورگرها اجازه حذف کوکی را نمی‌دهند مگر اینکه پارامتر مسیر را مشخص کنید.۲۵- فرق بین کوکی، ذخیره‌سازی محلی و ذخیره‌سازی سیشن چی هست؟کوکی‌: هم سمت سرور و هم سمت کاربر در دسترس هستند. با تابع Expires حذف می‌شوند. از SSL پشتیبانی می‌کنند. حداکثر حجم داده‌هاشون ۴ کیلوبایت است.ذخیر‌ه‌سازی محلی: فقط سمت کاربر در دسترس است. تا زمانی دلیلت نشوند حذف نمی‌شوند. از SSL پشتیبانی نمی‌شود‌. حداکثر حجم داده‌هاشون ۵ مگابایت است.ذخیر‌ه‌سازی سیشن: فقط سمت کاربر در دسترس است. تا زمانی که صفحه بسته نشود داده حذف نمی‌شود. از SSL پشتیبانی نمی‌شود‌. حداکثر حجم داده‌هاشون ۵ مگابایت است.۲۶- طریقه کار با ذخیره‌سازی سیشن؟روش‌های خواندن، نوشتن و پاک کردن داده‌ها در ذخیره سازی سیشن:// Save data to sessionStorage
sessionStorage.setItem(&amp;quotkey&amp;quot, &amp;quotvalue&amp;quot);
// Get saved data from sessionStorage
let data = sessionStorage.getItem(&amp;quotkey&amp;quot);
// Remove saved data from sessionStorage
sessionStorage.removeItem(&amp;quotkey&amp;quot);
// Remove all saved data from sessionStorage
sessionStorage.clear();۲۷- چگونه باید بررسی کنیم که مرورگر از چه web storage پشتیبانی می‌کند؟قبل از هر‌گونه ذخیره‌سازی، باید پشتیبانی مرورگر را برای ذخیره‌سازی محلی و سیشن بررسی کرد:if (typeof Storage !== &amp;quotundefined&amp;quot) {
  // Code for localStorage/sessionStorage.
} else {
  // Sorry! No Web Storage support..
}۲۸- چگونه بررسی کنیم که مرورگر از web worker پشتیبانی می‌کند؟if (typeof Worker !== &amp;quotundefined&amp;quot) {
  // code for Web worker support.
} else {
  // Sorry! No Web Worker support..
}۲۹- کال‌بک فانکشن یا Callback Function چی هست؟فانکش callback تابعی است که قرار است بعد از تابع دیگری اجرا شود. در جاوا اسکریپت و دیگر زبان‌های مفسری اجرای کدها به صورت خط به خط است، زمانیکه در ترجمه خط به خط کد‌ها مفسر به یک بخشی از کد برای مثال به یک تابع برخورد می‌کند که فرآیند دریافت پاسخ توسط تابع طولانی است، همزمان با اجرای آن بخش از کد، به خط‌های بعدی برنامه رفته و آن‌ها را اجرا می‌کند.function callbackFunction(name) {
  console.log(&amp;quotHello &amp;quot + name);
}
function outerFunction(callback) {
  let name = prompt&#40;&amp;quotPlease enter your name.&amp;quot&#41;;
  callback(name);
}
outerFunction(callbackFunction);</description>
                <category>س.مرتضی</category>
                <author>س.مرتضی</author>
                <pubDate>Tue, 14 Feb 2023 22:52:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در یک مصاحبه جاوا اسکریپت چه می‌گذرد(قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@Leader/%D8%AF%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D9%BE%D8%AA-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-derlcz6bzdp2</link>
                <description>قصد داریم طی چند پست، بصورت کاملا گسترده به سوالاتی که در یک مصاحبه جاوا اسکریپت انجام میشه بپردازیم. در آخر هم بهترین وبسایت‌ها برای کسانی که دنبال اپلای کردن هستن هم پیشنهاد میدم.۱- طریقه ایجاد ابجکت در جاوا اسکریپت چگونه است؟راه‌های زیادی برای ایجاد ابجکت در جاوا اسکریپت وجود دارد.ساده ترین راه برای ایجاد یک ابجکت خالی استفاده از سازنده Object است. که اصلا این روش توصیه نمی شود:var object = new Object();بهترین روش استفاده از متد create Object است که با پاس دادن یک prototype به عنوان پارامتر، یک ابجکت جدید ایجاد می کند:var object = Object.create(null);۲- نمونه اولیه زنجیره یا prototype چی هست؟زنجیره اولیه برای ساخت انواع جدیدی از اشیاء بر اساس موارد موجود استفاده می شود. این شبیه به ارث بری در یک زبان مبتنی بر کلاس است. نمونه اولیه در نمونه شی از طریق Object.getPrototypeOf(object) یا ویژگی __proto__ در دسترس است در حالی که نمونه اولیه در تابع سازنده از طریق Object.prototype در دسترس است.۳- تفاوت بین متدهای Call، Apply و Bind چی هست؟این متدها به کلیدواژه this وابسته هستند. در متد apply آرگومان‌ها بصورت یک آرایه پاس می‌دهیم:myMath.add.apply(item1, [3, 2, 1]);در متد call بصورت جدا جدا و تک تک پاس می‌دهیم:myMath.add.call(item1, 3, 2, 1);متد bind یک تابع رو برمی‌گردونه که وقتی صدا زده می‌شود، مقدار this در تابع به آبجکت دلخواه ما اشاره می‌کند و به این بستگی ندارد که این تابع چطوری و کجا دارد صدا زده می‌شود:var employee1 = { firstName: &amp;quotJohn&amp;quot, lastName: &amp;quotRodson&amp;quot };
var employee2 = { firstName: &amp;quotJimmy&amp;quot, lastName: &amp;quotBaily&amp;quot };
function invite(greeting1, greeting2) {
  console.log(
    greeting1 + &amp;quot &amp;quot + this.firstName + &amp;quot &amp;quot + this.lastName + &amp;quot, &amp;quot + greeting2
  );
}
var inviteEmployee1 = invite.bind(employee1);
var inviteEmployee2 = invite.bind(employee2);
inviteEmployee1(&amp;quotHello&amp;quot, &amp;quotHow are you?&amp;quot); // Hello John Rodson, How are you?
inviteEmployee2(&amp;quotHello&amp;quot, &amp;quotHow are you?&amp;quot); // Hello Jimmy Baily, How are you?۴- چگونه یک آرایه را بصورت تکه تکه نمایش دهیم؟با استفاده از متد slice عناصر انتخاب شده را در یک آرایه به عنوان یک ابجکت آرایه جدید برمی‌گردانیم:let arrayIntegers = [1, 2, 3, 4, 5];
let arrayIntegers1 = arrayIntegers.slice(0, 2); // returns [1,2]
let arrayIntegers2 = arrayIntegers.slice(2, 3); // returns [3]
let arrayIntegers3 = arrayIntegers.slice(4); //returns [5]۵- چگونه یک آرایه از پیش تعریف شده را شخصی سازی کنیم؟از متد splice استفاده می‌شود. این متد عناصری که از آرایه اصلی حذف میشود را به عنوان خروجی بر می‌گرداند و آرایه اصلی را اصلاح می کند:let arrayIntegersOriginal1 = [1, 2, 3, 4, 5];
let arrayIntegers1 = arrayIntegersOriginal1.splice(0, 2); // returns [1, 2]; original array: [3, 4, 5]۶- تفاوت بین splice و slice در چی هست؟متد slice آرایه اصلی را تغییر نمی‌دهد ولی splice آرایه اصلی را تغییر می‌دهد.متد slice زیر مجموعه آرایه اصلی را برمی‌گرداند ولی splice عناصر حذف شده را به صورت آرایه برمی‌گرداند.متد slice برای انتخاب عناصر استفاده می‌شود ولی splice برای اضافه کردن یا حذف عناصر استفاده می‌شود.۷- تفاوت بین عملگرهای == و === چی هست؟دو رشته زمانی کاملاً برابر هستند که توالی کاراکترهای یکسان، طول یکسان و کاراکترهای مشابه در موقعیت‌های متناظر داشته باشند.انواع Null و Undefined با === برابر نیستند، بلکه برابر با == هستند. یعنیnull === undefined // false  
null == undefined // true
1 == &amp;quot1&amp;quot // true 
1 === &amp;quot1&amp;quot // false۸- تابع کلاس اول یا First-class functions چی هستند؟توابع کلاس یک به این معنی است که با توابع مانند هر متغیر دیگری رفتار می شود. یعنی یک تابع می‌تونه به عنوان یک آرگومان به توابع دیگر ارسال شود یا می‌تونه توسط تابع دیگری برگردونده شود و یا می‌تواند به عنوان یک مقدار به یک متغیر نسبت داده شود:const handler = () =&gt; console.log(&amp;quotThis is a click handler function&amp;quot);
document.addEventListener(&amp;quotclick&amp;quot, handler);۹- تابع مرتبه بالاتر یا Higher-Order چی هستند؟تابع Higher-Order تابعی است که تابع دیگری را به عنوان آرگومان می‌پذیرد یا تابعی را به عنوان مقدار بازگشتی یا هر دو را برمیگردونند:const firstOrderFunc = () =&gt;
  console.log(&amp;quotHello, I am a First order function&amp;quot);
const higherOrder = (ReturnFirstOrderFunc) =&gt; ReturnFirstOrderFunc();
higherOrder(firstOrderFunc);۱۰- تابع unary چی هست؟ تابعی که فقط یک ورودی می‌گیرد و یک مقدار به عنوان خروجی بر می‌گرداند:const unaryFunction = (a) =&gt; console.log(a + 10); // Add 10 to the given argument and display the value۱۱- هدف از کلمه کلیدی let چی هست؟ دستور let یک متغیر محلی block scope را اعلام می‌کند. بنابراین متغیرهای تعریف شده با کلمه کلیدی let به بلوک، عبارت یا عبارتی که در آن استفاده می‌شود محدود می‌شود:let counter = 30;
if (counter === 30) {
  let counter = 31;
  console.log(counter); // 31
}
console.log(counter); // 30 (because the variable in if block won&#039;t exist here)در حالی که متغیرهای اعلام شده با کلمه کلیدی var برای تعریف یک متغیر به صورت سراسری یا به صورت محلی برای کل یک تابع بدون توجه به محدوده بلوک استفاده می‌شود.۱۲- تفاوت بین let و var چی هست؟متغیرهایی که با let تعریف شده‌اند این اجازه را می‌دهد که به یک محدوده بلوک از کد، مثل یک حلقه for، محدود باشد و خارج از محدوده بلوک‌ تعریف نشده باشد. دقیقا برخلاف var، متغیری که با var تعریف شده باشد، بدون در نظر گرفتن محدوده یک بلوک، در تمام کد قابل دسترس و global است.۱۳- چگونه یک URL را در جاوا اسکریپت decode یا encode می‌کنیم؟ تابع encodeURI برای رمزگذاری URL استفاده می‌شود. این تابع به یک رشته URL به عنوان پارامتر نیاز دارد و رشته رمزگذاری شده را برمی‌گرداند.تابع decodeURI برای رمزگشایی یک URL استفاده می شود. این تابع به یک رشته URL رمزگذاری شده به عنوان پارامتر و برگرداندن آن رمزگشایی شده نیاز دارد:let uri = &amp;quotemployeeDetails?name=john&amp;occupation=manager&amp;quot
let encoded_uri = encodeURI(uri);
let decoded_uri = decodeURI(encoded_uri);اگر میخواهیم کاراکترهایی مانند / ? : @ &amp; = + $ # را رمزگذاری کنیم، باید از تابع encodeURIcomponent استفاده کنیم.۱۴- مفهوم Hoisting در جاوا اسکریپت چی هست؟مفهوم Hoisting یک مکانیسم جاوا اسکریپت است که در آن متغیرها، اعلان‌های تابع و کلاس‌ها قبل از  مرحله اجرا در حافظه ذخیره می‌شوند:console.log(message); //output : undefined
var message = &amp;quotThe variable Has been hoisted&amp;quotکد بالا برای مفسر مانند زیر است:message(&amp;quotGood morning&amp;quot); //Good morning
function message(name) {
  console.log(name);
}این Hoisting باعث می‌شود که توابع قبل از اعلام به صورت ایمن در کد مورد استفاده قرار گیرند.۱۵- کلاس ها در ES6 به چه صورتی هستند؟شی در جاوا اسکریپت خصوصیت‌ها و متدهایی را از شی نمونه اولیه یا prototype خود به ارث می‌برد.وراثت مبتنی بر prototype در تابع به صورت زیر نوشته میشه:function Bike(model, color) {
  this.model = model;
  this.color = color;
}
Bike.prototype.getDetails = function () {
  return this.model + &amp;quot bike has&amp;quot + this.color + &amp;quot color&amp;quot
};در حالی که کلاس های ES6 را می توان به عنوان یک جایگزین تعریف کرد:class Bike {
  constructor(color, model) {
    this.color = color;
    this.model = model;
  }
  getDetails() {
    return this.model + &amp;quot bike has&amp;quot + this.color + &amp;quot color&amp;quot
  }
}۱۶- ماژول‌ها چی هستند؟زمانی که کد ما بزرگتر و بزرگتر می‌شود، مجبور می‌شویم این برنامه را به فایل‌های مختلفی تقسیم کنیم. به هر کدام از این فایل ها یک ماژول می‌گن چرا که قطعه‌ای از کد ما را درون خودشان دارند.۱۷- وظیفه scope در جاوا اسکریپت؟مجموعه‌ای از قواعد است که مشخص می‌کند چگونه می‌توانیم به متغیر‌ها با استفاده از نامشان دسترسی داشته باشیم و در چه جاهایی به آنها اجازه دسترسی داریم و می‌توانیم از آنها استفاده کنیم.۱۸- سرویس ورکر چی هست؟یک اسکریپت یا یک فایل که در پس‌زمینه اجرا می‌شود، جدا از یک صفحه وب و ویژگی‌هایی را ارائه می‌دهد که نیازی به صفحه وب یا تعامل کاربر ندارد. توسعه آفلاین اولین برنامه وب، همگام‌سازی در پس‌زمینه، اعلان‌ها، رهگیری و رسیدگی به درخواست‌های شبکه‌ها وظیفه‌ی آن است.۱۹- چگونه DOM را با استفاده از یک سرویس ورکر دستکاری کنیم؟ سرویس ورکر نمی‌تواند مستقیماً به DOM دسترسی داشته باشد. اما می‌تواند با پاسخ دادن به درخواست‌های ارسال شده از طریق postMessage با صفحاتی که کنترل می‌کند ارتباط برقرار کند و آن صفحات می‌توانند DOM را دستکاری کنند.</description>
                <category>س.مرتضی</category>
                <author>س.مرتضی</author>
                <pubDate>Sun, 12 Feb 2023 17:22:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گنجشکک اَشی مشی..</title>
                <link>https://virgool.io/@Leader/%DA%AF%D9%86%D8%AC%D8%B4%DA%A9%DA%A9-%D8%A7%D9%8E%D8%B4%DB%8C-%D9%85%D8%B4%DB%8C%DB%8C-dsgve4vo5yxx</link>
                <description>در کافه نشسته‌ام. رو‌به‌رویم مخلوط رب زده‌ی تخم مرغ قارچ با دو زیتون کوچک یک قوطی نوشابه است. ناهارم را در حجم انبوهی از دود سیگار و هم‌همه‌ی آدم‌های میزهای بغلی می‌خورم. صندلی روبرویم خالی است. نه تو آنجا بودی که کافه لته‌ی تمام نشدنی‌ات را با نی مک بزنی و نه یک رفیق که بگویم حالم زیاد خوب نیست. هیچ کس جلویم ننشسته است. در انزوای ترسناکی مشغول خوردن غذای همیشگی‌ام.دود سیگار میز کناری را در شش‌هایم فرو کرده‌ام. غذا تمام شده است. پسری آمده و ته‌مانده غذا، قوطی خالی نوشابه و دستمال‌ کاغذی‌هایی که کثیف کرده‌ام را برمی‌دارد و با خودش برد. این به این معنی است که کاسه کوزه‌ام را ببرم جای دیگر.از جایم بلند شده‌ام. روی پیشخوان دو اسکناس ده هزار تومانی، یک اسکناس پنج هزار تومانی گذاشته‌ام. در حالی که هر دو دست‌ام خالی است و نمی‌دانم در هوا باهاشان چه کار کنم از کافه خارج می‌شوم.هیچ کس متوجه رفتن من نشده است. غیر از آن خانم و آقای جوانی که برای میز من کمین کرده بودند.پیاده به سمت شرق بلوار حرکت می‌کنم. هوا عالی است. تازه باران تمام شده. همه‌ی درخت‌ها سبزاند. خبری از ترافیک نیست. بدجور دستشویی‌ام گرفته. با‌ دردسر سرویس بهداشتی پارک را پیدا کرده‌ام. کارم تمام شده است.در پارک. همه جا سبز است. هوا خنک و مرطوب. دلم می‌خواهد کسی اینجا بود و پشت آن میز آهنی می‌نشستم. شطرنج می‌چیدم و با هم مثل پیرمردهای درب و داغان و زهوار در رفته شطرنج بازی می‌کردیم.دلم یک آدم درست و حسابی به عنوان رفیق می‌خواهد. در بلوار فردوسی راه برویم. سنگ‌های جلوی پایم را به طرف جلو شوت کنم. قوطی کوکاکولای خالی در پیاده‌رو را قرتی زیر پا له کنم. در مورد بدبختی‌هایم به او بگویم. یک دانه تخمه‌ی آفتاب‌گردان از جیب‌ام دربیاورم. بی‌اندازم در دهانم. پوستش را با لب‌هایم پرت کنم در هوا. مخاط آبکی دماغ‌ام را در دستمال کاغذی فین کنم. به او بگویم هی رفیق، حالم زیاد خوب نیست.</description>
                <category>س.مرتضی</category>
                <author>س.مرتضی</author>
                <pubDate>Wed, 04 Jan 2023 12:32:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه حسی داره؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@Leader/%DA%86%D9%87-%D8%AD%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-wqn4cfve1jid</link>
                <description>ساعت یازده شب است. از اینکه تا چند ساعت دیگر صبح می‌شود و روز دیگری شروع خواهد شد می‌ترسم. از اینکه فردا هم احتمالا هیچ کاری نخواهم کرد و مانند امروز باید چشم در چشم دیوار سفید روبه‌رو شوم. لمس روی تخت دراز به دراز افتاده‌ام و هیچ کاری از دستم بر نمی‌آید. خیره در دیوار. فردا هم خواهد آمد و من برای انجام دادن کارهایم با &quot;مکان‌ها&quot; مشکل دارم. از اتاق‌ خواب‌ام نفرت دارم. از آپارتمان کوچک واحد 204 نفرت دارم. آن آپارتمان کوچک سی متری یک جور حس و حال سلول‌های انفرادی می‌دهد. از کتابخانه‌ نفرت دارم. از اینکه در آن حیاط پشتی از گشنگی بیسکوییت‌های خشک و چوبی را بیاندازم توی دهانم و با سرعت تمام سعی کنم ماده‌ی غذایی را به معده‌ام برسانم که نکند یکی از آن‌ها سر و کله‌اش پیدا شود و مچ‌ام را در حال ارتکاب جرم بگیرد.از کار کردن نفرت دارم. یک پروژه‌ی لعنتی را انجام داده‌ام و حالا با کارفرمایش دعوایم شده. تهدید شده‌ام به شکایت. من هم تهدید‌اش کرده‌ام اگر ده‌ام همین ماه چک‌اش پاس نشود آن را برگشت ‌می‌زنم. سادیسم درونم فوران کرده‌ است. می‌خواهم تا آخر ماجرا را بروم. می‌خواهم ببینم برگشت زدن چک و شکایت‌کشی و در زندان افتادن چه حس و حالی دارد. من او را به خاطر پاس نشدن چک و او من را به خاطر طرحی که برای آن پروژه‌ی لعنتی که زده‌ام.از تماس‌های بدون وقفه نفرت دارم. بیشتر از همه. روزی صد نفر زنگ می‌زنند و از آدم می‌خواهند پشت تلفن تمام موضوع را برایشان شرح دهم. با ایمیل کدهایشان را می‌فرستند که اصلاحشان کنم. اول‌ها برای جمع کردن رزومه کاری این کار را می‌کردم.اگر بخواهم کلی بگویم، کلا با همه درافتاده‌ام. از همه بدم آمده است. یک جور نفرت گروتسک‌وار نسبت به تمام آدم‌ها پیدا کرده‌ام. نسبت به دوست‌هایم، کارفرماها، آدم‌های در کتابخانه‌ و حتی آدم‌های مجازی.بعد که به خودم می‌آیم می‌بینم تنها افتاده‌ام این گوشه. مثل یک پیرمرد در یکی از آن زاغه‌های گلی بر جاده‌ی بویین‌زهرا.</description>
                <category>س.مرتضی</category>
                <author>س.مرتضی</author>
                <pubDate>Sat, 24 Dec 2022 23:44:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انقلاب اسلامی!</title>
                <link>https://virgool.io/@Leader/%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C-zqo4xx4rmacz</link>
                <description>تصویر همانند عنوان تصادفی است و صرفاَ جهت موج‌سواری روی‌ انتفاقات اخیر بکار گرفته شدهنیمه شب است. در اتاق‌ نشسته‌ام. به ساز سه‌تاری که بر دیوار تکیه زده نگاه می‌کنم. با آن چهار سیم از کوک در رفته‌اش. چند صد کتاب نخوانده‌ای که بر دیواره‌ی کتابخانه‌ در خواب ابدی فرو رفته‌اند.روزمرگی مثل هشت پا جسم نیمه متلاشی شده‌ام را قفل کرده و حتی نمی‌گذارد برای یک لحظه برای خودم زندگی کنم. نمی‌دانم. شاید آه آن چند ده هزار نفری که روزانه برایشان پیامک‌های آزاردهنده تبلیغات می‌فرستم دامن من را گرفته است.دلم یک مرخصی چند روزه می‌خواهد. تلفن همراه‌ام بهمراه سیستم و تمام متعلقاتش همه را درون کمد اتاق‌ام حبس کنم. روی کاناپه نه چندان راحتم دراز بکشم و یک رمان خوب بخوانم. شاید هم یک فیلم خوب ببینم. خدا را چه دیدی شاید روی اخلاق گندام کار کردم و تو پسند شدم.دلم پیاده‌روی‌های شبانه می‌خواهد در کنار تو. دست در دست هم. در راسته‌ی بلوار کشاورز یا خیابان انقلاب.</description>
                <category>س.مرتضی</category>
                <author>س.مرتضی</author>
                <pubDate>Mon, 12 Dec 2022 00:09:28 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>