<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های لیلا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Leila_life</link>
        <description>دستتو بده تا باهم دیگه، توی ذهنم قدم بزنیم🌱</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 08:39:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3331259/avatar/0mFUWm.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>لیلا</title>
            <link>https://virgool.io/@Leila_life</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ازت بدم میاد</title>
                <link>https://virgool.io/@Leila_life/%D8%A7%D8%B2%D8%AA-%D8%A8%D8%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%AF-tzc9fvmsaval</link>
                <description>تقریبا شیش ماه میگذره که وجودش از تو زندگیم محو شده و من هر بار به این نتیجه میرسم که چقدر نبودنش بهتر از بودنش بود.ولی دلم میخواد یبار دیگه بهش پیام بدم و‌بهش بگم چقدر ازش حالم بهم میخوره.وقتی یادش میوفتم مور مورم میشه و از خودم بدم میاد که چرا دو سال از زندگیمو خرج اون کردم.دلم میخواد برگردم به عقب و هیچوقت باهاش آشنا نشم.نمی‌دونم چطور به خودم این اجازه رو دادم که این آدمو وارد قلب و‌‌ زندگیم کنم.از خودم ناراحتم،به خاطر انتخاب اشتباهم.دلم میخواد برگردم به عقب و هر بار که یکی از اطرافیانم میگفت این آدمه تو نیست،دستشو ببوسم.می‌دونم آدما اشتباه میکنن،ولی خیلی طول می‌کشه که من خودمو به خاطر این انتخاب فاجعه بارم ببخشم.و می‌دونم که باید آدمارو بخشید.ولی حتی اون رو هم نخواهم بخشید.بخاطر تمام لحظه هایی که به من حس ناکافی بودن دادبخاطر تک تک قطره اشک هایی که باعثش بود.بخاطر تمام وقت هایی که حال بد من رو بدتر کرد.بخاطر  شور و شوقی که از من نابود کرد.امیدوارم یه روزی یه جایی تموم حس هایی که من تجربه کردم رو تجربه کنه.پشیمونم که صدمو برای یه آدم بی ارزش و ضعیف گذاشتم.فقط میتونم بگم از همه وجودش متنفرمو امیدوارم خودم رو ببخشم.</description>
                <category>لیلا</category>
                <author>لیلا</author>
                <pubDate>Tue, 25 Mar 2025 03:08:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دریای بی ماهی...</title>
                <link>https://virgool.io/@Leila_life/%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-xkxkv2yoccvs</link>
                <description>وقتی اومد شب بود...بهم گف شب همه چیزو میپوشونه...مثل من آشفته و پریشون و مکسور بود...از اون آدمایی بود که دلم میخواست ساعت ها باهاش حرف بزنم...وقتی اولین بار بهم گفت:تو قرص ماهی و من برکه ای که می خشکدخود این خلاصه غم های روزگار من است..نمیدونستم برکه بودن یعنی چی، قرص ماه بودن یعنی چی...گفت:برکه از افتخاراتش اینه که عکس ماه تو دلش میوفتهو شاعر غصه می خوره که برکه ای ک داره می خشکهدیگه نمی تونه عکس ماه رو داشته باشه،مثل عکس رخ مهتاب،که افتاده در آب،در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست...من اون شب از قرص ماه گذشتم، چون فکر میکردم یه شعر سادس.نمیدونستم قراره بشم یه برکه خشک.دوست داشتم راجب به ریز و درشت زندگیم باهاش چایی بخورم ولی امون از فاصله ها...گرچه دور بودیم از هم چای را می نوشیدیمهمچنان افیونیدر زمستان بایدهم کلامی باشد....شب که شد قلمم رفت روی کاغذ و پیچ و تاب چهرش روی کاغذ رقصید، همزمان با رقص قلمم، بارون گرفت... اولین بارون امسال...شاید بخاطر اون....گمون کنم اون شب اولین جرقه بینمون خورد...بهم گفت باید بره..گفت آدم باید از دلش بترسه و آدم با تعلقاتش به اسارت میره..گفت باید بره تا جلوی اتفاقاتی که نباید بیفته رو بگیره.ولی من دلم نمیخواست بره..به قول رستاک: از وقتی که اومد درگیر رفتن بود.بهم گفت:من دلم زیادی لطیفهسریع دوست میشه عاشق میشه تنگ میشهاونوقت زندگیم  سخت میشه.گفت: عاشق تو شدن زیاد سخت نیست.گفت: تو یه لشکر داری و من یه سرباز یه لاقبام..نمیدونست که یه سرباز یه لا قبا هم میتونه یه تیر بکاره وسط قلبت..گفت باید مقاومت کنه تا به رهایی برسه..ولی واقعا رهایی چیه؟اینکه پا بزاری رو دلت؟.و رفت..مثل رفتن جان از بدن، دیدم که جانم می رود..اما کسی که رفته بود، اون بود، نه من.و من مشتاق دوباره چای نوشیدن با این سرباز یک لاقبا..دلمو زدم به دریا و دوباره شب رو آغاز کردم و گذر زمان از دستمون در رفت..بهم قول داد تو جهان های دیگه دنبالم میگرده، منم قول دادم که منتظرش میمونم.‌.بهم گفت نزدیکش نشم، گفت غمگینه و من رو غمگین میکنه، ولی من دوست داشتم غمش رو ببوسم..و باز هم رفت...برکه خشکید..اما برکه که بدون ماهش معنی نداره...مثل لشکر من که بدون سربازش،مغلوب ترین بود...و اون دوباره اومد که من رو به خاک و خون بکشه.تصمیم گرفته بود یه خال سیاه بشه و بیاد بشینه‌رو ترقوه ام.میگفت خیال فتح منو تو سر داره..من هم تو خیالاتم گلوگاهشو لمس میکردم و بر آمدگی گلوشو میبوسیدم....ما هر دو گرفتار شده بودیم...امون از گرفتاری... اون یه سرباز یه لاقبا بود ولی ضربه های شمشیرش مرگبار بودن..قصد کرده بود این لشکرو از پا در بیاره..پس ماهی شد و رفت لای موهامو من میخواستم تا ابد تو موج موهام پیچ و تاب بخوره...میخواستم منم ماهی بشم و تو دریای آغوشش غرق شم...میخواست تو گودی ترقوه ام شنا کنه و من دلم میخواست انگشتام تو شب موهاش برقصن....اما امون از فاصله ها و این‌ دنیای کم...اینسری واقعا رفت و من بی ماهی موندم...اومد و نقشی به این دل زد و رفت...و عجب نقشی به دریا زد و رفت....و این بود خیال خوش کوتاه من.🌱</description>
                <category>لیلا</category>
                <author>لیلا</author>
                <pubDate>Sat, 18 Jan 2025 00:29:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راحت شدی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Leila_life/%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D8%AA-%D8%B4%D8%AF%DB%8C-aworkmd6iyff</link>
                <description>اینسریم میخوام برات بنویسم.ولی دیگه قرار نیست از روزای خوب و خاطرات قشنگمون باشه.میخوام برات بنویسم که چقدر خوب بذر تنفرو کاشتی تو قلبم.که چقدر خوب تونستی اون دختر پر از احساس رو تبدیل کنی به یه دختر بی رحم و دل سنگ.اینکه جوری رهاش کردی که انگار بی اهمیت ترین موجود دنیا بوده.دیگه به همه چی شک دارم، حتی به خودم.دیگه نمیتونم به کسی اعتماد کنم.تو منو اینجوری ساختی.کاش هیچوقت نمیومدی تو زندگیم.روزای خوبمون به این پایان بدش نمیارزید.هیچوقت نمیتونم تنفرو از قلبم کم کنم و ببخشمت.تو باعث شدی که من دیگه قلب نداشته باشم.الان خوشحالی؟ از چیزی که ازم‌ساختی؟تو کسی رو از دست دادی که بخاطرت از آرزوهاش گذشته بود.تو حتی شجاعت خداحافظی کردنم داشتی و خودت رو به بدترین شکل بهم ثابت کردی و همه چیز رو بردی زیر سوال.و من مدام با خودم فکر میکنم این دو سه سال الکی بود؟شاید دوست دارماتم الکی بود.هرچی بیشتر میره جلو و تیکه های پازلو میزارم کنار هم میفهمم چقدر ساده و احمق بودم و دوست داشتنت جلوی چشمامو گرفته بود.کاش هیچوقت مسیرامون به هم نمیفتاد...</description>
                <category>لیلا</category>
                <author>لیلا</author>
                <pubDate>Sun, 03 Nov 2024 00:28:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدترین شب من</title>
                <link>https://virgool.io/@Leila_life/%D8%A8%D8%AF%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%A8-%D9%85%D9%86-x0ggnu46pa6s</link>
                <description>امشب، بدترین شب من تو دو سال گذشتس.شبی که چند ساعته مدام دارم گریه میکنم و هنوز هم متوقف نشده.شبی که انگار یه نفر قلبمو به هزاران تیکه تقسیم کرده.آخه آسون نیست که.آسون نیس باور کردن یه سری چیزا.باور اینکه دو سال و نیم رابطه عاشقونت بره زیر سوال :)راستش هیچوقت فکر نمیکردم به این نقطه برسیم.اون همه حال خوب و روزای خوب، قرار نبود به اینجا ختم بشن.راستش این همه حجم غم و دلشکستگی برا قلبم زیادن.انگار یکی دستشو گذاشته بیخ گلوم و از شدت خفگی و غم ، قرار نیست تا صبح ادامه داشته باشم.یا اینکه قراره اونقدر گریه کنم که بالاخره بمیرم.خلاصه اینکه آسون نیست اصلا.فکر میکردم عشق قراره خیلی قشنگ باشه، همیشه خودمو با عشق آیندم و بچه هامون یه جای سرسبز و خوشحال تصور میکردم.فکر نمیکردم باورام نابود بشن.خیلی به عشق امیدوار بودم، فکر میکردم قشنگ ترین چیز توی دنیاس و حتی وقتیم که کسی تو زندگیم نبود، شعر و داستانای قشنگی راجب عشق مینوشتم.ولی الان چی؟الان به نظرم عشق یه چیز خیالیه که فقط تو قصه هاسعشقی وجود نداره و همه چیزای قشنگی که راجبش میگن، خیالات بیهودس.کاش بر میگشتم به اون شبی که درای قلبمو باز کردم.و اینکارو انجام نمیدادم.من دیگه نمیتونم آدم قبلی بشم.میگن هیچکس بعد از رفتن هیچکس نمرده، ولی من میمیرم.تلاش کردیم و نشد.هیچ داستان عشقی ای پایان نداره.به حرف شاید تموم شه ولی خیلی وقته تو قلب و مغزت رخنه کرده و قرار نیس تا وقتی تو نابود بشی،از بین بره.دلم تنگ میشه برا همه چی :)))))دلتنگم از همین حالا:)ولی خب، ناگفته ها زیادن و یسری چیزارو فقط با اشک میشه توضیح داد.کاش دنیا جای بهتری بود :))))))))</description>
                <category>لیلا</category>
                <author>لیلا</author>
                <pubDate>Mon, 09 Sep 2024 23:10:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمیخوام قوی باشم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Leila_life/%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85-%D9%82%D9%88%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-runkurbq6nei</link>
                <description>بعضی وقتام به مو میرسه و پاره میشه!بعضی وقتام دیگه حالت خوب نمیشه، نمیتونی خوشحال باشی، نمیتونی مثل قبل باشی.راستشو بخوام بگم، دیگه حالم با هیچی خوب نمیشه، حتی بعضی وقتام به مرگ فکر میکنم.همیشه وقتی یه چیزیو برا اولین بار تجربه میکنی،به امید درست شدنش،قوی میمونی و میجنگی.ولی وقتی دوباره برات اون اتفاق بیفته، دیگه نمیتونی!آره من نمیتونم، من دیگه قوی نیستم، دیگه جونی تو بدنم نیست.به ظاهر آدما اطرافمن ولی تنهام.نمیخوام بجنگم،نمیخوام قوی باشم و مدام این جمله تو ذهنم تکرار میشه که چرا من؟؟نمیخواستم بنویسم،دستم به نوشتن نمیرفت،ولی کلی حرف و بغض تو این گلوی واموندمه.هیچ آدمی درکی ازینا نداره که بخوام براش بازگو کنم و دیوارای اتاقمم دیگه بهم گوش نمیدن.دیگه هیچ انگیزه ای برای انجام هیچ کاری ندارم، دلم نمیخواد حتی برا دقیقه ای بیرون از خونه باشم و از طرفی از خونه متنفرم.من توی برزخ گیر کردم، شایدم سگِ سیاهِ افسردگی.و خب کسیم نیست نجاتم بده.خودمم نمیتونم.حتی اگه بخوامم نمیتونم.دلم برا اون دختر شاد و با انگیزه قبلم تنگ شده.دختری که همه چیزش هنرش بود، کلی نقاشی میکشید،یه عالمه هدف برا آیندش داشت،ولی تقریبا دو ساله که همش فراموش شده.دیگه دلش هیچی نمیخواد،حتی آرزوییم نداره و هیچی خوشحالش نمیکنه.نمیدونم باید چیکار کنم،دلم نمیخواد با هیچکس حرف بزنم،خونه، خونواده، عشق، جامعه، همشون مزخرفن.تراپیستا همشون دیوونن.و من، من دیگه تمومَم.از همه جملات انگیزشی دنیا متنفرم.دلم میخواد وقتی یه نفر بهم میگه درست میشه، قوی باش، تو قوی ای، یه مشت بخوابونم تو صورتش.دلم میخواد زندگی کنم، ولی نه این زندگی!زندگی ای که همش نا امیدی و حسرت و سختی باشه رو نمیخوام.من دیگه امیدی ندارم.همه ارزوهای قشنگ و خیالبافی های دنیا برا بقیه ادما.من فقط میخوام بخوابم و یه جای دیگه بیدار شم.همین💔</description>
                <category>لیلا</category>
                <author>لیلا</author>
                <pubDate>Sat, 17 Aug 2024 23:38:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قول دادن بسه!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@Leila_life/%D9%82%D9%88%D9%84-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%B3%D9%87-dilmcoxrtmej</link>
                <description>خسته شدم از بس به خودم قول دادم.گوشه به گوشه دفترام، هزاران نامه قول دادن به خودمه که فقط نوشته شده و هیچوقت عمل نشده.هر سال، اول سر رسیدم یه نامه طولانی به خودم مینویسم و به خودم قول های زیادی میدم ولی چند روز بیشتر نگذشته که، بخاطر کمالگراییم، همشونو لگدمال میکنم.میگن وقتی یبار به خودت قول میدی و انجامش نمیدی، و این رفتارو چندین بار تکرار میکنی، ضمیر ناخودآگاهت، دیگه بهت اعتماد نمیکنه.و بعد از اون هرچقدر به خودت قول بدی، عملا بیهودست.شاید برامنم اینجور شده.اوایل سر رسیدم همیشه پر از برنامه و کار برا انجام دادنه.ولی فک میکنی چندتا صفحش؟حداکثر ده تا.و میدونی چه اتفاقی میفته.فکر میکنم که اونطور که باید برنامه روزای اولمو با جون و دل انجام ندادم و بعد برمیگردم و شروع میکنم به دوباره انجام دادن.چند ماه از سال میگزره و من هنوز گیر کردم تو ده روز اول فروردین.تکرارو دوست ندارم ولی محکوم میشم به تکرار و تکرار.شب هایی مثل الان دوباره به خودم قول میدم، پر از انگیزه میشم و هیجان دارم که فردا صبح پاشم و دوباره از اول همه چیو شروع کنم و یه برنامه خفن بریزم برا زندگیم.ولی فردا... امان از فردابعضی وقتام میگم شاید باید همون لحظه ای که قول میدی، پاشی و انجامش بدی ولی یه چیزی ته ذهنم دنبال ساعت و روزِ رُند میگرده.میدونم اشتباهه و میدونم وقتی یه اشتباهو چندین بار تکرار میکنی و به بن بست میخوری، دیگه نباید انجامش بدی.ولی چرا؟ چرا انجامش میدم؟دیگه از دست خودم خستم...از روزایی که همینجور پی در پی، توی چرخه معیوبشون دارن تلف میشن خستم.از  زمان که مثل برق و باد میگزره، بیشتر خسته ترم...حس میکنم از عالم و آدم عقبم.میدونم که باید خودمو بکشم بالا ولی نمیدونم چجوری.حتی دیگه خجالت میکشم که به خودم قول بدم.نمیخوام اینجا به خودم قول بدم.ولی میخوام اگه یروزی خودم رو پیش خودم سربلند کردم و تونستم از چرخه معیوب و تکراریم بیرون بیام،اینجا بیام دربارش بنویسم.و امیدوارم که اون روز زیاد دور نباشه.من همون دخترِ قویم که تونسته سخت ترین چیزارو پشت سر بزاره، همونی که باور داشت هرکاریو که بخواد میتونه توش موفق بشه و میتونست.شاید الان کمی بی حس شده ولی از خاکسترای اون دختر هنوز تو وجودش هست.شایدم باید تغییر کنم.میتونم.نه؟</description>
                <category>لیلا</category>
                <author>لیلا</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jul 2024 23:52:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به تو از تو مینویسم</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-yezhtx5qfnb8</link>
                <description>این عکسمونو خیلی دوست دارم :)نمیدونم از کجا شروع کنم و همه چیزهایی که میخوام رو بهت بگم.ولی این وسط یه چیزیو خیلی خوب میدونم، اونم اینه که دیگه نمیشه بدون تو زندگی کرد.راست میگن عشق یهو در خونه آدمو میزنه، برا من که اینطوری بود.درست تو لحظه ای که فکرشو نمیکردم اومدی. لحظه ای که تو تاریکیام غرق شده بودم اومدی.اومدی و شدی یه امید.منی که نه دوستی داشتم نه کس و کاری، شدی همه دار و ندارم تو این دنیا.اولین باری که بهم گفتی دوست دارم رو یادته؟نشسته بودیم روی یکی از نیمکتای پارک وسط چهار باغ.یادمه داشتیم رادیو دریا گوش میدادیم.تو گفتی دوستم داری.گیج شده بودم، لال شده بودم و نمیدونستم چی بگم.چندساعتی قدم زدیم و وقتی میخواستیم خداحافظی کنیم، منم در گوشت گفتم دوست دارم.خیلی قشنگ بود که برای اولین بار داشتم عشق رو تجربه میکردم.هنوزم وقتی از همه عالم و آدم میبُرَم میام پیش تو.کاش وضعیت بهتر بود، کاش وقتایی که حالم بد بود میتونستم پناه بیارم به بغلت.نه اینکه گیر کنیم پشت این مانیتورای شیشه ای که مارو از هم دورتر میکنن.یادم که به خاطراتمون میفته، لبخند میاد رو لبام.اولین بغلمونو یادته، نشسته بودیم زیر سی و سه پل،بازم من لال شده بودم و چیزی نمیتونسم بگم.تا یه هفته لباسم بوی تورو میداد. و عطری که همیشه و همیشه تورو یاد من میندازه(کاپیتان بلک)خیلی چالش هارو تا الان باهم پشت سر گذاشتیم،غم داشتیم،خوشحالی داشتیم، قهر و دعوا داشتیم ولی جفتمون میدونستیم و میدونیم که همش زودگذره و چیزی که در نهایت باقی میمونه، ما برای هم دیگه ایم.من به آیندمون امیدوارم،گرچه ایران فرصتی بهمون نداد که اونجور که باید پیش هم باشیم و عاشقی کنیم.ولی من عاشق تک تک لحظه هایی ام که تونستیم باهم داشته باشیم.و اگه یروزی بخوایم ازش دل بکنیم‌. بینهایت دلم برای اون لحظه ها تنگ میشه، خیلی زیاد.تقریبا دو سال و نیمه که دارمت و خیلی خوشحالم که بین این همه رنج، یه نعمت تو زندگیم دارم.خودت میدونی چقدر دوستت دارم.گاهی اوقات ناراحت میشم از دستت ولی بازم پناه میارم به خودت، چون به قول شاعر:دردم از یار است و درمان نیز هم.امیدوارم همه چی بهتر و بهتر بشه. به چیزهایی که میخوایم کنار هم برسیم.یه شبی از همین شبا نشستیم زیر نور ماه، توی جایی که با عشق ساختیمش،میخندیم و یادی میکنیم از این روزا.روزایی که با سختی و اسونیش گذروندیمش.دلم میخواد چشمامو ببندم و وسط اون لحظه بیدار شم.لحظه ای که دغدغه ای جز بیشتر عشق دادن بهم نداریم.لحظه ای روزامونو با آرامش کنار هم سپری میکنیم و شب هارو با وجود هم از سر میگزرونیم.قوی بمون مثل همیشه. بزار منم کنارت قوی بمونم.بهم قول بده که برای جسمت برای روحت نهایت تلاشتو میکنی تا سالم بمونن.دوست دارم اولین و آخرین ماه آسمونم.دستتو بده بهم راه درازی داریم.</description>
                <category>لیلا</category>
                <author>لیلا</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jul 2024 00:26:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از رنج تا زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Leila_life/%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D8%AA%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-veladzve3plp</link>
                <description>زندگی تا الآن سراسر رنج بوده.هر روز بیشتر از دیروزمون تو باتلاق زندگی فرو رفتیم و رنج هامون بیشتر و بیشتر شدن.اما من هرجور حساب میکنم، میبینم که مگه میشه از بدو تولد تا الان، رنج هامون مدام زیاد شن، بدون اینکه به سعادت برسیم؟پس این سعادت ما کجاست؟اون اتفاق خوبی که بخاطرش به این‌ دنیا اورده شدیم کی میاد؟مامان میگه من دلم روشنه، میگه خدا اون کسی رو که بیشتر دوست داره، بیشتر اذیت میکنه ولی تهش یجوری به عرش میرسونتش که همه انگشت به دهن میمونن.خیلی دلم میخواد حرفاشو باور کنم ولی استدلال هایی که تو مغزم میارم، حرفاشو رد میکنن.جدیدا از مرگ میترسم،میترسم بمیرم بدون اینکه زندگی کرده باشم.خیلی چیزهارو تاحالا زندگی نکردم،حتی ساده ترین چیزهارو.دلم میخواد قبل اینکه از این دنیا برم تجربشون کنم.دلم میگیره و زورم به اشکام میرسه،گریه میکنم و زمین و زمانو لعنت میکنم، از خودم و هر موجود زنده ای که اطرافم نفس میکشه متنفر میشم،با خودم میگم چرا من؟بعدش به خودم میام و میشم سوپِر وُمَن،کسی که میتونه زمان و زمینو به هم بدوزه.و در نهایت مدام تو این چرخه میچرخم و فرو میرم.رنج هام بیشتر میشن و بیشتر روی کولم سنگینی میکنن.دارم به این نتیجه میرسم که شاید من خودِ رنجم.و دیگه نمیتونم از خودم جداش کنم.منجی نه اون بیرونه نه تو آیینه.زندگی سراسر رنجه و ما همگی میریم، بدون اینکه زندگی کرده باشیم :)🌿</description>
                <category>لیلا</category>
                <author>لیلا</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jul 2024 00:17:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پریشونم</title>
                <link>https://virgool.io/@Leila_life/%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D9%88%D9%86%D9%85-iipyqu98kmoe</link>
                <description>از همه چیز این شهر خستم،از آدماش و هواش.دلم میخواد مغز و قلبمو درآرم بندازم دور.دنیایی که توش پر از حسرته، پر از آرزو برای چیزای کوچکه‌ رو نمیخوام.نمیدونم این روزای خوبی که میگن قراره بیان، کجان.همش شعار و شعار و امید واهی.دیگه به چیزی باور ندارم، تا چیزیو با چشمام نبینم باور نمیکنم.دنیا خیلی زشت تر از چیزی بود که تصورشو میکردم.دلم میخواست بزرگ شم ولی نمیدونسم بزرگ شدن یعنی رنج.بعضی وقتا دلم میخواد بخوابم و دیگه بیدار نشم.از شهری که توش زندگی میکنم ، از خونه ای که توش زندگی میکنم و آدمای اطرافم بیزارم.امید هم دیگه نمیتونه کمکم کنه.نمیخوام قوی باشم.هیچ چیزیو نمیخوامو:)مطلقا هیچ.</description>
                <category>لیلا</category>
                <author>لیلا</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jul 2024 19:47:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آبیِ من</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A2%D8%A8%DB%8C%D9%90-%D9%85%D9%86-taj2mwzm3jig</link>
                <description>شاید ماهم یه روز کنار هم دیگه پر بگیریم...پرواز کنیم اونورِ حیات...من حوا بشم و تو آدم...من شیرین بشم و تو فرهاد...من لیلی بشم و تو مجنون...راستی، دیروز به یاد چشمای آبیت، سقف اتاقمو آبی کردم...ولی بازم دلم قرص نمیشه...وسعتش از چشمای تو بیشتره ولی چشمای تو بیشتر آدمو تو خودش حل میکنه...هنوزم رزِ آبیتو دارم...خشک شده، مثل زاینده رود...مثل چشمای من...میدونی چند وقته گریه نکردم؟خیلی دلم میخواد گریه کنم...اونقدر گریه کنم تا تموم شم...اونقدر گریه کنم تا تو اقیانوس اشکام غرق شم...تا مثل گلای تو باغچه پژمرده شم...ولی...یه چیزی بعد از اینکه گریه کنم کمه!دستای تو...دستای تو نیستن که اشکامو پاک کنن...دستای تو نیستن که مثل نور خورشید،بتابن روی آب زاینده رود...دستای تو نیستن که ریشه کنن تو خاک وجودم و گلبرگامو زنده کنن...برای همین گریه نمیکنم...چون خودت باید باشی دلبر...ولی میدونم که اگرم باشی، نمیزاری گریه کنم...اصن آدم مگه تورو ببینه، میتونه ناراحت باشه؟تو باش...چشمای آبیتم باشه...دستاتم باشن...من قول میدم گریه نکنم..راستی هفت سین امسالمون، شیش تا سین داره...سایه سر تو کمه...ماهیمونم مثل من گوشه گیر شده...ولی وقتی انعکاسِ آبیِ چشمات بیفته روی آب،اونم مثل من از انزواش میاد بیرون...فروردین که میره...ولی اردیبِعِشق بیا...منم تا اون موقع تموم آبیای دنیارو برات جمع میکنم :)</description>
                <category>لیلا</category>
                <author>لیلا</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jul 2024 11:26:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای تویی که کنکور داری!</title>
                <link>https://virgool.io/@Leila_life/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-g03fjookyt0o</link>
                <description>این صرفا تجربه شخصی منه!میدونم چندروز دیگه کنکوره و خیلیاتون استرس زیادی رو دارین تحمل میکنین. فشار خونواده و اجتماع روتونه و با خودتون فکر میکنین که کنکور سخت ترین مرحله زندگیتونه.من خودم زمانی که کنکور داشتم خودم رو بدبخت ترین آدم روی زمین میدونستم.روی جسم و روحم تاثیر زیادی گذاشته بود و اگه تو اون مرحله انتخابی داشتم، قطعا نبودن توی این دنیا بود.ولی آدم وقتی توی یه چاله گیر افتاده، نمیتونه درست تصمیم گیری کنه و نمیتونه عقلشو درست به کار بگیره.وقتی از اون مرحله میاد بیرون و چیزهای دیگه رو تجربه میکنه، تازه ذهنش باز میشه.میخوام چندتا چیزایی که خودم تجربشون کردم و کلی آزمون و خطا کردم تا بهشون برسم رو بگم.افرادی که میخوان کنکور بدن،دو دسته ان. یا رشته ای که دارن تحصیل میکنن رو دوست دارن و یا دوست ندارن و به اجبار و دلایل دیگه انتخابش کردن.تویی که با عشق رشتتو انتخاب کردی، پس باید براش تلاشم بکنی،تا الانم تلاشتو کردی چون دوسش داریپس نتیجه هرچیزی بشه، چیزیه که ناراحتی و شکست همراه نداره. چون اون نتیجه تلاشای توعه و هرچیزی که باشه بهترینه.چون به نظرم آدم هرچیزی رو که عاشقش باشه، توش بهترین میشه.اما دسته‌ دوم: کسایی که تو رشته ای که هستن خوشحال نیستن.من خودم جزو این دسته بودم.وقتی نتیجه نمیگرفتم، فکر میکردم مشکل از منه، کلی خودمو سرزنش میکردم و به دلیل کمالگراییم، مدام به خودم میگفتم، تو باید بهترین باشی، تو باید بازم تلاش کنی، که نتیجش میشد پشت کنکور موندن.ته دلم میدونستم که دوستش ندارم ولی بازم سمج بودم.تویی که رشتتو دوست نداری، نباید پافشاری کنی و به جسم و روحت آسیب بزنی.چون هدف زندگی کردن و خوشحال بودنه.هدف جنگیدن برای رویاهای خودته نه رویاهای بقیه.چون هرچقدرم چیزی که دوستش نداریو ادامه بدی، آخرش یه جایی رهاش میکنی، چون تو مال اون نیستی.وقتی که میخواستم برای بار سوم کنکور بدم، درحالی که داشتم ذره ذره تحلیل میرفتم و خودمو قربانی چیزای بی ارزش میکردم،یهو به خودم اومدم و دیدم من مال این رشته نیستم، من حالم یجور دیگه خوبه، نه اینجا بین کتابایی که همشونو حفظم ولی فقط از روی اجبار.بین دوراهی موندن و رها کردن، مهم ترین فرد زندگیم دلمو قرص کرد که باید رها کنم.رها کردن خیلی برام سخت بود.تغییر از یه مسیر به یه مسیر دیگه واقعا برام ترسناک بود.ولی میدونستم اگه رهاش نکنم، نه جسمی برام میمونه و نه روحی.رهاش کردم. و خواستم که شانسمو تو چیزی که دوست دارم امتحان کنم.فکر کنم این مهم ترین و بزرگترین تصمیم زندگی من بود ولی می ارزید. چون رفتم دنبال حال خوبم.چون نزاشتم بقیه عمرمم توی باتلاق بگزره.به نظرم رفتن به دنبال چیزی که دوستش داری. توی هر زمانی که باشه دیر نیست.ما آدما یبار به این دنیا میایم و یبار میتونیم تجربه کنیم.پس چرا نریم دنبال چیزی که میخوایم؟اگه واقعا عاشقشی برو دنبالش. منتظر هیچ چیز نباش. دنبال این نباش که همه چیز فراهم بشه تا بری دنبالش.باید همین الان انجامش بدی، همین الان چیزایی که دوست نداریو رها کنی.و باید اینو بدونی که تو هرجا باشی، هرکاری کنی ارزشمندی.یه آزمون ۴ ساعته نمیتونه بهت بگه که ارزشت چقدره.تو خیلی بیشتر از این حرفایی.لحظه های شادتو زندگی کن و تلاش کن.هزاران راه هست که تورو به موفقیت برسونه.موفق باشی دوست خوبم :)💕</description>
                <category>لیلا</category>
                <author>لیلا</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jul 2024 20:28:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفتن و رفتن و...</title>
                <link>https://virgool.io/@Leila_life/%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D9%88-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D9%88-niehq4djkfng</link>
                <description>این روزا خیلی به رفتن فکر میکنم.منظورم از رفتن رها کردن و دل کندن از هرچیزی که الان تو زندگیمه و جا گذاشتن آدم هاس.دلم میخواد یه کوله جمع کنم و بزنم به دشت بابونه ها.هرجا خسته شدم بشینم و ریه هامو پر کنم از عطر هوای تازه و گلها.اونجا همه چی خیلی خوبه. هیچ آدمی نیست که باهاش کلنجار برم.هیچ آدمی نیست که مجبور به معاشرت باهاش باشم. هیچ آدمی نیست که بخوام بابت حضورش اذیت بشم. خوبیش همینجاست، هیچ آدمی نیست.بنظرم هر آدمی باید برا خودش یه همچین جایی داشته باشه، که وقتی از دنیا و آدم هاش بُرید، بره اونجا.گاهی اینقدر از آدما کلافه و خسته میشم که اگه یه هفت تیر داشتم، هفت تا تیرشو خالی میکردم تا دورم از وجودشون خالی بشه ( هفت تیر، هفت تا تیر داره دیگه؟)آدما برای هم دیگه مضرن، شمارو نمیدونم ولی من بهشون آلرژی دارم.گاهی وقتا فکر میکنم شاید اصن آدم نیستم که نمیتونم با اینا زندگی کنم. شاید یه چیز دیگم تو کالبد آدم، شاید اشتباهی افتادیم اینجا، بالاخره تو هر سیستم تولید کننده ای ممکنه اشتباهاتی به وجود بیاد.اگه همین الان میتونسم یکاری کنم،خیلی زود میرفتم،اونجا یسری وسایل هم نیازم میشن، اول از همه، از بردن هرچیزی که به تکلونوژی مربوط میشه و منو به دنیای بیرون متصل میکنه ،خودداری میکنم،شاید سوال بشه که پس بدون موسیقی چجوری میخوام زندگی کنم، خب باید بگم که یه نوار از آهنگام پر میکنم و میزارمش تو یه ضبط قدیمی.دومین چیزی که میبرم یه دفتر با کاغذای نامحدوده، یه مداد بسمه،اینجوری میتونم بدون محدودیت خلق کنم و از خلق کردن خسته نشم، چون برای یه هنرمند، حتی اگه یه عمر نامحدودم داشته باشه، بازهم چیزایی که میتونه خلق کنه، تموم نمیشن.شاید چندتا دامنم ببرم، چون عاشق دامنم.بقیه چیزا ضروری نیستن. به مرور اگه چیزی نیازم شد فراهمش میکنم.اونجا خیلی خوبه،هواش مسموم نیست،اضطرابی وجود نداره و بازم میخوام اینو تکرار کنم که ( آدمی نیست)یروزی میرم، مطمعنم که میرم ، تو به رفتنم شک داری؟بیا به گذر زمان اعتماد کنیم.</description>
                <category>لیلا</category>
                <author>لیلا</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jul 2024 20:34:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امید</title>
                <link>https://virgool.io/@Leila_life/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-dkl1vyfdq7wd</link>
                <description>همه ما حداقل یبار تو زندگیمون، به  مو بند بودیم و نزدیک بوده که بیفتیم تو لجن زارِ زندگی. ولی باز پا شدیم و خودمونو از نو ساختیم.یا پیش اومده با اینکه چیزی برامون باقی نمونده و تقریبا به آخر خط رسیدیم، بازم کم نیوردیم و تلاش کردیم.همه اینا به دلیل وجود یه چیزی قدرتمند تر از زندگی بوده.چیزی که بهمون کمک کرده تا تصمیمای بزرگِ زندگیمونو بگیریم. شهامت آشنایی با آدمای جدیدو داشته باشیم، عاشق بشیم، مهارت کسب کنیم و ...امید بهمون کمک کرده تا اینی بشیم که هستیم.وگرنه آدمی زاد زندگی میخواد چیکار؟ زندگی مال بقیه موجوداتیه که از ازل بودن، نه مالِ اشرفِ مخلوقات.امیدِ که فرق بین زندگی کردن و زنده بودنو مشخص میکنه.راستش اگه امید نبود منم الان اینجا نبودم.دوران تاریک زندگیم نمیگذشت( نه که بگم الان روشنه ها ،نه!)هر سری که اومدم زمین بخورم، یا تسلیم بشم، تو همون لحظه ای که داشتم با خودم میگفتم:(دیگه نمیخوام ادامه بدم) میدیدم که امید بعد کلی گریه کردنای من، دستشو مینداخت دور گردنم و میگفت:( خب دیگه بسه رفیق پاشو که هنوز من هستم و توهم هنوز زنده ای)امید فقط یه حس نیست، میتونه یه شخص باشه، میتونه یه اتفاق خوشایندی توی آینده باشه که انتظارشو میکشی، میتونه آرزوهات باشه و ...شاید تو این لحظه ای که هستی،هیچ امیدی نداشته باشی، نمیخوام مثل جملات انگیزشی بهت بگم: بروووو، تو میتونییییی، امییید داشته باش به فردای رووشن😂نه!فقط میخوام بگم منم گاهی وقتا خسته شدم، کم آوردم و از زندگی بریدم، جوری که اون لحظه چیزی نتونسته قانع و آرومم کنه و چیزی جز نبودن توی این دنیا نخواستم.شاید الانم حسای منفی ای که مدام سرمو میخورن،قصد ترک کردنمو نداشته باشن.ولی آدمی زاد باید بتونه به هرچیزی که اونو به زندگی وصل میکنه چنگ بزنه.زندگی قرار نیست آسون باشه.پس امید میتونه همون طنابی باشه که تورو به زندگی وصل میکنه.نه برای ساختن چیزای بزرگ، نه!بلکه برای دووم آوردن. و وقتی تو بتونی دووم بیاری، ساخته میشی. و اونوقت این ساختنه که بهت کمک میکنه، بلند شی و برای زندگیت قدم برداری.پس خودتو گره بزن، هر جور که شده.🌱</description>
                <category>لیلا</category>
                <author>لیلا</author>
                <pubDate>Mon, 17 Jun 2024 00:39:47 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>