<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های لیلی جعفرخواه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Leilijh</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 15:25:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1685140/avatar/l1tz9e.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>لیلی جعفرخواه</title>
            <link>https://virgool.io/@Leilijh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بی‌اجازه که می‌شه!</title>
                <link>https://virgool.io/@Leilijh/%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D8%B2%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%87-xe7lycmeazhh</link>
                <description>از قدیم حس می‌کردم وقتی کسی رو وادار می‌کنن کاری رو انجام نده، قطعاً دارن از یک لذتی محرومش می‌کنن. واسه همین همش منتظر فرصتی بودم تا با دوتا دوستی که خیلی دوست داشتم، برم سفر. راه‌های مختلفی رو امتحان کردیم که با اجازه بریم؛ اما اگر با اجازه نشه، بی‌اجازه که می‌شه :)ساعت ۵ صبح به هوای کوه رفتن کوله رو انداختم رو دوشم، اسنپ گرفتم، واسه اینکه یه وقت صدای پام و نشنون و سوال جوابم نکنن، کفش‌هام رو گرفتم دستم، پابرهنه دویدم تو کوچه و سوار اسنپ شدم. از ترمینال شرق سه‌تایی سوار تاکسی شدیم و رفتیم سمت محمودآباد. هوا سرد بود. به قول مامان سنگ می‌ترکید! راننده‌ی ماشین کابل AUX نداشت. بهمون گفت آهنگ‌های توی فلشم خیلی قدیمیه اما همین که اولین آهنگ پخش شد، تا خود شمال با کل آهنگ‌هاش خوندیم. دریا، قایق، عکس‌هامون، مسیر رفت، و کل مسیر برگشت، درد‌ دل‌هامون با راننده، هوارهایی که حین خوندن آهنگ‌ها می‌کشیدیم، غذاهایی که خوردیم، همه و همه‌ش یک طرف، و اینکه تونستم دل به دریا بزنم یک طرف دیگه. این سفر برای من درس داشت. فهمیدم اگر نمی‌شه یک لذت رو در مقیاس بزرگ داشت، می‌شه تجربه‌های ریزی بکنی که به اون لذت برسی. فهمیدم من هم می‌تونم پول جمع کنم، برنامه‌ریزی بکنم و تنهایی سفر کنم، بدون اینکه هیچکس متوجهش بشه. و می‌شه در جواب تمام کسایی که می‌پرسن کوه چطور بود؟ لبخند بزنم و بگم عالی. :)</description>
                <category>لیلی جعفرخواه</category>
                <author>لیلی جعفرخواه</author>
                <pubDate>Sat, 02 Jul 2022 23:34:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دونده</title>
                <link>https://virgool.io/@Leilijh/%D8%AF%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87-sswwuxvxqday</link>
                <description>عادت نکرده بود به کسی تکیه کند. گاه زندگی به او فشار می‌آورد و گاه او‌ به زندگی. مدام می‌جنگید. می‌جنگید و در این زندگی سراسر جنگ تلاش می‌کرد لذتی ببرد؛ اما نصفه و نیمه. گاه انقدر خسته به چیزی که می‌خواست می‌رسید، لذت قضیه برایش نصف می‌شد. سعی می‌کرد یاد بگیرد لذت ببرد؛ اما بلد نبود. رنج مگر چیزی جز این است؟ هروقت استراحت می‌کرد تمام مدت در این فکر بود که زندگی از او جلو زده. فکر می‌کرد دیگر آدم مفیدی نیست، حتی از استراحت لذت نمی‌برد. برای خودش حق ناراحتی قائل نمی‌شد. هروقت دیگرانی او را می‌رنجاندند، باز خود را سرزنش می‌کرد و برای آن‌ها دل می‌سوزاند. مدام نگران بود مبادا برای بالا رفتن او در زندگی، کسی رنجیده شود؛ اما زندگی جور دیگری است. ما اگر عاری از حسادت، کینه و خشم باشیم، ذات دنیا اینگونه نیست. او نیز همیشه خود را سرزنش می‌کرد که چرا نمی‌تواند از این دنیا جلو بزند‌. دویدن عادت همیشه‌ی او بود.رنج، انسان را فرسوده می‌کند اما شکل می‌دهد‌. شکل می‌دهد و تبدیل می‌کند به چیزی که راحت‌تر بتواند با ذات دنیا مقابله کند. او گاهی به چیزهایی که رنج از او گرفته بود و چیزهایی که رنج به او بخشیده بود فکر می‌کرد. اینکه بزرگترین رنج‌اش، خودسرزنشگری‌ست و هرگز یاد نگرفته از زندگی لذت ببرد. اما خودِ امروزش را دوست داشت. رنج اگرچه او را افسرده می‌کرد، اما روز به روز بیشتر شکل می‌داد‌. حال شبیه به دونده‌ای بود که اگرچه موهایش روز به روز سفیدتر می‌شد و دنیا وزنه‌های بیشتری به پایش آویخته بود، اما باز هم می‌دوید و می‌دوید و می‌دوید.</description>
                <category>لیلی جعفرخواه</category>
                <author>لیلی جعفرخواه</author>
                <pubDate>Sat, 02 Jul 2022 23:02:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آتش‌فشان</title>
                <link>https://virgool.io/@Leilijh/%D8%A2%D8%AA%D8%B4-%D9%81%D8%B4%D8%A7%D9%86-ccrjd1r3nieh</link>
                <description>برای من نامه نوشته بود؛ برای &quot;من&quot;. اما هرگز اون رو ارسال نکرده بود. درون قلبش، درون پستوهای ذهنش پنهونش کرده بود. اما من از چشم‌هاش می‌خوندم‌. اون هم انگار رنج من رو فهمیده بود. &quot;رنج&quot;؛ چه واژه‌ی نزدیکی. عشق من رو افسرده‌حال می‌کرد و اون رو لاغر‌. روزهای تاریکی بود‌‌. ما هر دو از یک سمت رنج می‌کشیدیم. مدت‌ها گذشته و حالا ما هر دو، هربار کسی رو می‌بینیم که به ما عشق می‌ورزه، می‌رنجیم‌. از دوست داشتن و دوست داشته شدن و اعتماد می‌رنجیم. کات.ماجرا، ماجرای عشق منه. عشق به کسی که به دوست داشته شدن توسط آدم‌های زیادی احتیاج داشت. بلایی که بر سر هر دوی ما آورد! ما هر کدوم در خفا از عشق کسی رنج می‌کشیدیم که نمی‌دونستیم با هر یک از ما، ماجرای جداگانه‌ای رو آغاز کرده. نمی‌دونستیم هرکس رو به روش خودش وامی‌داره عاشق اون باشه.کاتعشق برای من اینطور شکل گرفت. عشق به جدیت او، دست‌ها و صداش‌. اخم روز اولش هنوز در خاطرمه، و مهربونی‌‌های بعدی. مهربونی کسی که ندیده بودم به کسی مهر بورزه. اما فقط من ندیده بودم...آدم‌ها شاید بتونن دید تو نسبت به عشق ورزیدن رو تغییر بدن، شاید هم نه. اما قطعاً جای زخم‌هایی که بر جای می‌گذارن بعدها همچنان می‌سوزه. قلبت... قلبت بعدها، همچنان تیر می‌کشه.کاتهنوز که هنوزه از عشق، از دوست داشتن آدم‌های جدید فراری‌ام. انگار نگرانم آدم روبرو جایی در قلبش برای من نباشه و همیشه زیر پای من خالی بمونه. انگار می‌ترسم نگرانی‌های جدید در پی این دوست داشتن به سمتم هجوم بیارن.کاتبرای من نامه‌ای نوشته بود که بعد از همه‌ی اون مدت‌ فرستادش. تو نامه نوشته بود فهمیده من هم عاشق کسی هستم که خودش دوستش داره. چند شب پیش که صحبت می‌کردیم، دیدیم چقدر شکست‌هامون برمی‌گرده به همون عشق. فکر کردیم حتی اگر آدمی نتونه دیدت رو به عشق عوض بکنه، اما سخته بتونی چاه فاضلابی که کناره‌های زندگیت حفر کرده رو پر کنی؛ و هروقت کسی بخواد به زندگیت نزدیک بشه، بوی اون چاه یهو بالا می‌زنه.چند شب پیش که با هم حرف می‌زدیم، بهش گفتم گیریم که شد و ما باز هم کسی رو دوست داشتیم، یا مهر کسی رو پذیرفتیم، با این همه بوی گندی که یکهو می‌زنه بالا چیکار کنیم؟ اینا رو کی پاک کنه؟ :)کاتهمیشه معتقد بودم علت به دنیا اومدن من عشق ورزیدنه. هنوز هم همینطورم. دید من به عشق عوض نشده؛ اما عشق چیزی نیست که از مغزت عبور بکنه و کمرنگ بشه. عشق به استخون‌هات نفوذ می‌کنه و شاید، شاید باز هم تجربه کنی، قشنگ هم تجربه کنی، اما هیچ علاجی نیست برای استخونی که تیر می‌کشه.عشق عادت نیست، هوس نیست، دوست داشتن معمولی نیست. آتش‌فشانیه که هر آن ممکنه فوران بکنه و هیچکس نمی‌تونه جلوی جوشش اون رو بگیره.عشق مثل چاقوی جراحیه؛ همونقدر که علاجه، همونقدر بُرّنده و سوزناکه.عشق، به استخون‌ها نفوذ می‌کنه.کات</description>
                <category>لیلی جعفرخواه</category>
                <author>لیلی جعفرخواه</author>
                <pubDate>Fri, 01 Jul 2022 23:26:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سردرگم اما امیدوار.</title>
                <link>https://virgool.io/@Leilijh/%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D8%B1%DA%AF%D9%85-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1-bw9lxntmng7h</link>
                <description>۱۶ فروردین ۹۵ بود. با استرس زیادی پای تلفن با مامان صحبت می‌کردم و ازش می‌خواستم هرچی که هست رو واقعی بهم بگه. اما مامان اصرار داشت که حالش خوبه و بچه فعلاً به دنیا نمیاد. می‌گفت اوضاع مرتبه و بچه رو سر موعد خودش به دنیا میاره. هم استرس به دنیا اومدن داداشم رو داشتم، هم مامان که تنها توو بیمارستانه و ما نمی‌تونیم کنارش باشیم. نمی‌دونم چرا توو اون مدت از کنار مامان بودن می‌ترسیدم؛ از کنارش نبودن هم همینطور. از طرفی داشتم به این فکر می‌کردم که قرار بود بچه‌مون به دنیا بیاد و من به همین بهانه، ۱۷ فروردین سر امتحان میان‌ترم روانشناسی سال سوم دبیرستان حاضر نباشم. صبح با کلافگی، استرس امتحان و استرس مامان لباس پوشیدم و با بابا از خونه زدیم بیرون. خواهرم منتظر بود سرویس مدرسه‌ش برسه. دقیقاً وقتی رسیدیم سر کوچه زنگ زد؛ گفت مامان تماس گرفته و گفته بچه دم اذان صبح به دنیا اومده اما زودتر چیزی بهمون نگفته که نگرانش نشیم. هیچوقت بابا رو توو اون لحظه‌ها یادم نمی‌ره. شاید بیشتر از ۱۰ تا اسم برد که ازم می‌خواست به همشون زنگ بزنیم و بگیم بیان کمک. دو بار نزدیک بود بخوره زمین و من تمام مدت سعی می‌کردم آرومش کنم تا خیلی چیزها رو به من بسپاره و نگران نباشه. فقط مدام ما رو به رفتن و زود رسیدن هدایت می‌کرد. وقتی رفتیم بیمارستان با اصرار از نگهبان خواستیم بذاره بریم بالا. تصویری که اون روز تووی اون اتاق دیدم برام فوق‌العاده عجیب بود. &quot;مامانم روی تخت و یه نوزاد که قرار بود خیلی برای ما عزیز بشه، کنارش&quot;. خیلی جالبه اما اصلاً نگران نبودم که قراره مامانم، فرشته‌ی زندگیم رو باهاش سهیم بشم؛ مهربونی مامان من وسیعه، صبرش اندازه‌ی تمام آب‌های جهان و دلسوزیش اندازه‌ی تمام آسمونه. وقتی چشم‌هاش رو باز کرد اما، جمله‌ای رو گفت که به هیچ وجه انتظارش رو نداشتم.- مامانم خوبی؟ درد نداری؟+ (با بی‌حالی هرچه تمام‌تر) هیچوقت حق نداری بچه‌دار بشی!و چشم‌هاش رو بست. خیلی عجیب بود. تا حالا همچین لحنی رو از مامان نشنیده بودم. نمی‌دونم فقط درد جسمی داشت، یا دردش، روحی هم بود.‌..اما من همچنان خوشحال بودم.نمی‌دونم چرا این روزها در عین حال که به شدت سردرگمم سعی می‌کنم امید رو در رگ‌های خودم و در لحظه‌های دیگران جاری بکنم. من حتی نمی‌دونم چرا توو لحظه‌های حساس ما نمی‌تونیم درست حرف بزنیم یا نمی‌دونیم دقیقاً باید چه حسی داشته باشیم. اما درست توو همون لحظه‌ها ما واقعی‌ترینیم، یا دقیق‌ترین نمود واقعیت خودمون. در عین سردرگمی و خستگی از بقا، تلاش می‌کنیم برای بقا، از رنجی که می‌کشیم لذت می‌بریم و سعی می‌کنیم دیگران رو ازش منع کنیم، ادامه می‌دیم و همچنان نمی‌دونیم باید چه حسی داشته باشیم؛ خوشحال باشیم از اینکه کسی هم در رنج دنیا با ما سهیمه، یا غمگین باشیم از رنج کشیدن او. و گاهی در کمال ناباوری نمی‌دونیم دگرخواهیم یا خودخواه. همونطور که من اون روز نمی‌دونستم باید برای به دنیا اومدن برادرم خوشحال باشم، یا در رفتن از امتحان میان‌ترم روانشناسی‌.</description>
                <category>لیلی جعفرخواه</category>
                <author>لیلی جعفرخواه</author>
                <pubDate>Tue, 28 Jun 2022 04:55:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساختمون بنفش.</title>
                <link>https://virgool.io/@Leilijh/%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%A8%D9%86%D9%81%D8%B4-fp4mqblkvduv</link>
                <description>محتاط بودن به نظر من چیز خوبی نیست، به همین دلیل به نسبت سنم تجربه‌های خیلی عجیب و متفاوتی دارم. از خیلی‌هاش سربلند بیرون اومدم و درمورد خیلی‌هاش هم اشتباه کردم. ولی یک چیز در تمام این تجربه‌ها مشترک بود! اون هم اینکه آدم‌های خیلی خوبی رو از این تجارب به دست آوردم که واقعاً حضورشون نعمته. انگار هر تجربه یک بعد منفی داشته و چندین بعد مثبت‌.  اما بعضی تجربه‌ها اجباری هستن‌. دنیا ما رو مجبور می‌کنه تجربه‌شون بکنیم و ما ناگزیریم.شهریور ماه ۱۴۰۰ تاریخ یکی از همون تجربه‌ها بود‌. زمانی که بعد از دو هفته پرستاری از کل خانواده، کرونای دلتا خودم رو زمین‌گیر کرد‌. بعد از گذشت دو روز کل ریه‌م درگیر شد و مجبور بودم برای تزریق رمدسیور به بیمارستان امام سجاد در خیابون بهار مراجعه کنم. از شدت حال بد و نفس‌تنگی نمی‌تونستم مسیر رو تشخیص بدم اما سر خیابون یک ساختمون بنفش‌رنگ بود که هروقت بهش می‌رسیدیم من متوجه می‌شدم نزدیک بیمارستانیم. اون ساختمون بنفش نماد تاریکی اون روزهام بود. هروقت بهش می‌رسیدیم دلشوره می‌گرفتم و می‌گفتم کاش زمان زود بگذره و این روزها تموم بشن‌. اما فرق این تجربه توی اجباری بودنش نبود، بلکه توی از دست دادن یک آدم بود. من عموی بزرگم رو از دست دادم و بخاطر کرونای وحشتناکم نتونسته بودم روزهای آخر رو کنارش باشم. اون روزها گذشت و من از اون بیمارستان، از اون خیابون و از اون ساختمون بنفش بدم اومد. از خاک مزار و صدای ناله هم همینطور‌.در تمام اون مدت استاد آوازم بهم گفته بود زود خوب بشم تا برم دوره ببینم و در یک مهدکودک مشغول تدریس موسیقی کودک بشم.روز موعود که فرا رسید لوکیشن مهدکودک رو برام فرستادن. خیلی عادی داشتم به مسیرم ادامه می‌دادم. وقتی نقشه‌ی گوشی بهم اطلاع داد که رسیدم، از تعجب خشکم زد! همون ساختمون بنفش بود :) همونطور که داشتم وارد می‌شدم به این فکر می‌کردم که چند درصد ممکنه چنین اتفاقی برای یک آدم بیفته؟ اینکه اون از دست دادن و تجربه‌ی تلخ اجباری اینطور برام سفید بشه و ورق برگرده. تمام اون شب‌هایی که نفسم داشت می‌رفت و به مرگ نزدیک بودم، تمام اون لحظات عزاداری بعدش، مطمئن شده بودم زندگی ارزشش رو داره؛ اما حالا رفتن توی اون ساختمون و عاشق بچه‌ها شدن، چیزی بود که حتی تصورش رو هم نمی‌کردم. آره ما ناگزیریم، اما هر تجربه علاوه بر ابعاد منفی و سیاهش، برای من نقاط سفید زیادی هم داشته؛ شاید برای همینه که همیشه... با آغوش باز... به استقبالشون می‌رم.</description>
                <category>لیلی جعفرخواه</category>
                <author>لیلی جعفرخواه</author>
                <pubDate>Mon, 27 Jun 2022 00:43:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وصال</title>
                <link>https://virgool.io/@Leilijh/%D9%88%D8%B5%D8%A7%D9%84-toiycxwektwy</link>
                <description>من کلاً آدم عاشقی‌ام. با هر کسی بیرون می‌رم از اون اولین دیدارمون یک یادگاری تو خونه نگه می‌دارم که یادم بمونه، برای هر چیز کوچک و قشنگی عاشقانه ذوق می‌کنم. همیشه عاشق این بودم که بتونم &quot;هنرمند&quot; باشم. اما برای هنرمند بودن باید خیلی کارها انجام می‌دادم. تلاش برای نوشتن، خوندن، کار کردن روی صدام، آموزش برنامه‌های مختلف و و و... . از بین همه‌ی این &quot;وَ&quot;ها، تلاش برای پول درآوردن از همه‌ش مهم‌تر بود‌. از یک جایی به بعد حتی این موضوع هم برام جذاب شد؛ چون فهمیده بودم هرکاری توی زندگی انجام می‌دم فقط و فقط برای یک چیزه، چون من رو به عشق اصلی‌م که &quot;بازی کردنه&quot; نزدیک می‌کرد. نه که فکر کنید منظورم گیم و این چیزهاست، نه! منظورم نمایشه... منظورم اجراست. همیشه دوست داشتم بتونم بازیگر خوبی باشم. یک بازیگر باسواد. از یک جایی به بعد متوجه شدم هر تلاشی که می‌کنم برای رسیدن به این رویاست، برای وصال این عشق. زمانی که روی صحنه‌ام، احساس می‌کنم پام رو زمین نیست و دارم توی یک دنیای دیگه پرواز می‌کنم‌‌. دنیایی که برای خیلی‌ها ناشناخته‌ست و انگار فقط من کشفش کردم. هر روزم رو می‌گذرونم به امید بودن روی صحنه‌های بیشتر. یادمه اوایل همه رو خیلی دور می‌زدم تا فقط یک ساعت سر کلاس باشم، خیلی جاها می‌رفتم، خیلی کارها می‌کردم که مطمئن بشم افتادم توی مسیر و دارم توی این مسیر قدم برمی‌دارم، اما الان انگار عشق به بازیگری از من چکه می‌کنه و دیگه از چشم کسی نمی‌تونم پنهانش بکنم. دیگه نمی‌تونم به آدم‌ها بگم جای دیگه‌ای می‌رم وقتی من رو در حال دوییدن می‌بینن. حالا من هم دونده‌ی خوبی شدم، هم پرواز رو یاد گرفتم؛ چون من کلاً آدم عاشقی‌ام، و آدم عاشق هرگز از وصال ناامید نمی‌شه.</description>
                <category>لیلی جعفرخواه</category>
                <author>لیلی جعفرخواه</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jun 2022 00:12:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیماری‌</title>
                <link>https://virgool.io/@Leilijh/%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C-n5q76rhwjem8</link>
                <description>من یک جور بیماری عجیبی دارم. &quot;در معرض توجه بودن&quot;! یعنی اصلاً هرگز بلد نبودم خودم‌ رو از حواشی دور بکنم. انگار یک چیزی از بیرون همیشه به سمت من داد زده که &quot;اعتراض کن&quot;. نمی‌تونم نسبت به حق و حق‌طلبی بی‌تفاوت باشم. انگار رویاها همیشه برام انگیزه‌ی جار و جنجال بودن. وقتی خودم رو در حال سخنرانی بعد از کسب جایزه‌ی اسکارم تصور می‌کردم فهمیدم من آدم جار و جنجالم؛ چون حتی اونجا هم از حق و حق‌طلبی حرف می‌زدم. اما نمی‌دونم چرا حتی با وجود انجام کار درست، باز یه جاهایی حس می‌کنم زیادی شلوغش کردم. اما رویاها انگیزه‌ی شلوغ‌کاری منن... باعث می‌شن از هیچ چیزی نترسم. از اون شبی که خودم رو در حال کسب جایزه‌ی اسکارم تصور کردم، دیگه نه از بی‌پولی ترسیدم، نه موانع، نه جار و جنجال. نمی‌دونم... شاید هم ترسیدم اما تونستم برم تو دلش... احساس می‌کنم رویاها، همون چیزهایی هستن که باعث شدن من از ترس‌هام نترسم... یا حداقل، کمتر بترسم... اما حس می‌کنم تا ته دنیا، از این بیماری که انگیزه‌ش رویاهامه، رنج می‌برم...</description>
                <category>لیلی جعفرخواه</category>
                <author>لیلی جعفرخواه</author>
                <pubDate>Fri, 24 Jun 2022 00:09:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دکلته‌ی قرمز</title>
                <link>https://virgool.io/@Leilijh/%D8%AF%DA%A9%D9%84%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-o3y7avfqatop</link>
                <description>فکر می‌کردم هرچقدر اصرار بکنن بی‌فایده‌ست، اما حالا دقیقاً با همون دکلته‌ی قرمز و آرایش اسموکی جلوی آینه ایستاده بودم، با کفش‌های پاشنه‌بلندی که بعد از کلاس پیش‌دبستانی اولین باری بود که پام می‌کردم. تو پرانتز بگم من تو بچگی‌هام عاشق این بودم که از صدای کفش‌هام همه متوجه بشن اومدم، البته الان هم دوست دارم همه متوجه اومدنم بشن، حتی اگه اومدنم بی‌صدا باشه.  اما ماجرای اون روز از جایی شروع شد که وقتی بهم اصرار می‌کردن هم دکلته بپوشم هم قرمز، هم پاشنه‌بلند و آرایش اسموکی، و من نمی‌تونستم با این حجم از چیزهایی که دوستشون نداشتم ظاهر بشم، بهم گفتن تو توانایی &quot;تغییر&quot; نداری. می‌خواستم ثابت بکنم من توانایی تغییر دارم. نمی‌دونم چرا فکر کردم اینکه خودت رو به دیگران ثابت بکنی خوبه، اینکه نخوای تغییر بکنی بد. شاید هم من اون روز اون آدم‌ها رو مناسب این ندیدم که بهشون بگم تغییر نکنید! بگم همیشه به آخِرین نفر، اندازه‌ی اولین نفر عشق بدید. همیشه برای چیزهایی که حتی هزاربار دیدین یا خوندین دلتنگ بشید، بذارید همه همیشه شما رو با یک رنگ بشناسن. چه ایرادی داره؟ رنگ نزنید به خودتون. نمی‌دونم چیشد که اون روز وقتی اون دکلته‌ی قرمز رو پوشیدم و همه بهم گفتن چقدر تغییر کردی، چقدر قشنگ شدی، من لذت بردم. لذت بردم آره... تغییر کرده بودما، نتونسته بودم به آدم‌ها بگم تغییر خوب نیست و من تا ته دنیا رنگ خودم رو دارم؛ اما آدم‌ها صدای اومدنم رو شنیده بودن و، من عاشق این بودم که حس کنن من اومدم.</description>
                <category>لیلی جعفرخواه</category>
                <author>لیلی جعفرخواه</author>
                <pubDate>Thu, 23 Jun 2022 00:49:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هرچی دوست دارم نمی‌نویسم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Leilijh/%D9%87%D8%B1%DA%86%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-anns6bwekmwt</link>
                <description>ما برای اینکه احساس زیبایی بکنیم ممکنه کارهای احمقانه‌ی زیادی انجام بدیم؛ مثلاً ممکنه یک جلسه کلاس گیتارمون رو نریم واسه اینکه فقط یک هفته‌ بیشتر ناخونامون بلند بمونه. ممکنه خیلی چیزها رو زشت بکنیم که قشنگ بمونیم. خیلی آدم‌ها رو حتی! ما گاهی انقدر وسط میدون زندگی چرخ می‌زنیم که سرمون گیج می‌ره و تا بیایم به خودمون بجنبیم امتیاز مال حریف نالایق می‌شه. یا اونقدر توی زمین خاکی کشتی می‌گیریم، اولین بار که ببرنمون روی تشک پامون سر می‌خوره چون دنیا بهمون تشک نشون نداده تا حالا. اما اگه حریفِ خودمون باشیم، قطعاً رو تشک هم خودمون رو جمع و جور می‌کنیم. گاهی فکر می‌کنم چی می‌شه اگه شب‌ها که دارم با خودم کُشتی می‌گیرم، روح آدم‌ها بیاد پیشم و بتونم باهاشون حرف بزنم. دیگه سختمه تلفن رو بردارم و پیام بدم. سختمه به آدم‌ها زنگ بزنم. سختمه بشینم روبروشون باهاشون حرف بزنم. دلم می‌خواد فقط شب‌ها، فقط شب‌ها روحشون بیاد سراغم، بشینم باهاشون حرف بزنم، بعد داوری بکنن کدوم بعد وجودم بازوبند پیروزی رو ببره و راحت بشم از این جنگ. شب‌هایی که روی پل عابر پیاده راه می‌رم، اطرافم رو نگاه می‌کنم؛ یک طرف نور قرمز چراغ پشت ماشین‌هاست، یک طرف نور زرد جلوی ماشین‌ها. یکی‌ش داره آلارم می‌ده مواظب باشیم، یکیش راه رو روشن می‌کنه با چشم بازتر بریم. ما به هر دوش نیاز داریم‌‌. اما جدیداً انگار سختمه انتخاب بکنم بیشتر احتیاط بکنم یا نور زرد رو روشن بکنم بزنم به دل جاده، و تا جایی که می‌تونم، راه که نه! بتازم.کاش می‌شد با ارواح حرف زد و این از جمله چیزهاییه که دوست دارم و، ازش نمی‌نویسم.گاهی چه احمقانه، حین انجامِ کاری، از انجام ندادنش حرف می ‌زنیم؛ نه؟</description>
                <category>لیلی جعفرخواه</category>
                <author>لیلی جعفرخواه</author>
                <pubDate>Wed, 22 Jun 2022 01:23:44 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>