<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Leo</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Leoo</link>
        <description>زمان مثل یه رودخونه ست..
تو نمیتونی همون آب رو دو بار لمس کنی،
چون اون با جریان رفته و هرگز بر نمیگرده.
از هر لحظه زندگیت لذت ببر...
شقایق  &#039;Leo رمان نویس شاعر ترانه سرا</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 21:53:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4843570/avatar/FqqBoe.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Leo</title>
            <link>https://virgool.io/@Leoo</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رمان لیگ برندگان جلد اول پارت 2</title>
                <link>https://virgool.io/@Leoo/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%84%DB%8C%DA%AF-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-2-q4hh5hlaeooc</link>
                <description>_کیه!؟ _منم خاله فاطمه، میشه به امیربگین بیاد دَمِ در؟ کمی طول کشید که در باز شد وخاله فاطمه با چادری که دور کمرش پیچیده بود با خوش روییهمیشگیش جوابمو داد _سلام عزیزم بیا تو امیر خوابه ،بیایه چایی بهت بدم اونم بیدارمیشه _نه ممنون مزاحم نمیشم_مزاحم چی دخترم! بیا تو  نیمچه لبخندی زدم و پا گذاشتم تو حیاط که بوی عطر خوش مشام گل ها و فضای سبز و دلنشین حیاط مثل همیشه پاهامو به زمین دوخت تا از  بهشتِ زیبایی که خاله فاطمه ساخته بودش فاصله نگیرم _خاله فاطمه من همینجا میمونم تو نمیام بی زحمت شما امیرو بیدار کنین سر تکون داد و رفت تو خونه جلوتر رفتم و خم شدم و با لذت بوی گلای گلدونِ کنار استخر کوچیکِ وسطه حیاطو بو کشیدمبا همون لبخند جدا نشدنی رو لبم زیر درخت گیلاس که تنها درخت تو حیاطه تقریبا کوچیک و جمع و جورشون بود لم دادم صدای تقی اومد که سرمو سمت در چرخوندم و خاله فاطمه رو که چادرشو به دندون گرفته بود و یه سینی چای دستش بودو دیدم بلند شدم و سینی رو از دستش گرفتم، دیسک کمر داشت و نباید چیزای سنگین حمل میکرد_سنگین نبود خودم می آوردم گیانکمخنده ی ذوق زده ای به کلمه ی آخرش کردم،جمله های شیرین کوردیش همیشه ذوق زدم میکرد_خاله فاطمه مگه قرار نبود بهم کوردی یاد بدی یادت رفت؟کنارم رو فرش قرمز کهنه و رنگ و رو رفته ی زیر درخت نشست و دستای سفیدشو کوبید رو پاش _راست میگیا به کل یادم رفت، میخای تا شب بمون هم من چند کلمه یادت بدم هم با امیر تمرین کنین برای امتحان آماده بشینبرای اینکه بی ادبی نشه هرچند شکمم پر بود ولی یکی از استکان چایی هارو برداشتم و یه قلوب ازش سر کشیدم _ممنون زحمت نمیدم امروز کار داریم ایشالا یه روز دیگه با بانو میایم چادرشو تکون داد تا مگس هارو دور کنه _باشه گیانکم راستی بانو چطوره حالش خوب شده؟ رفت دکتر؟  _رفت، دکتر هم همونو گفت گفت آسم داره ولی چیز جدی نیست فقط نباید خسته شه حرفمو تموم کردم و ته مونده چای خوش عطرو سر کشیدم که عاروق زدن بیشرمانه و ناخودآگاهم فضارو غبارآلوده شرم کرد و گلوم از نفس نکشیدن بخاطر شرمی که ایجاد کرده بودم به خس خس افتاد دهنم تا حد ممکن از شرم کج وچشمام گرد شد!!! الان وقت عاروق زدنه؟! حالا خوبهحیثیتم رفت!  خاله فاطمه سکوت سنگین بینمونو شکست و سعی کرد به روم نیاره و هول شده و با رنگ پریده لب باز کرد_من برم امیرو بیدار کنم عزیزم بمون الان میگم بیاد پیشت سری به عنوان تایید تکون دادم و همچنان نگاهمو به جلوم دوختم و سانتی اینور و اونورش نکردم، خاله فاطمه که رفت بدن سفت شده و نفسمو رها کردم با بدبختی صورتمو چنگ زدم و با قیافه آویزون و شِکل بدبخت های مال از دست داده نالیدم_وای، واای آبروم رفت! _تو آبروت کجا بود تا بره بُزغالهبه امیر که مثل پیر پاتالا زیرشلواریشو رو رکابیش بالا کشیده بود و کنار حوضچه صورتشو آب میزد با غیض نگاه کردم و غریدم _عوضی اصلا همش تقسیر تو بودعین خفاش کل روزو خوابیدی، حیوون گودزیلا شکل، میمون درخ... تلبکار پرید تو حرفم _اوی اوی من توانایی به دوشکشیدن اسم این همه حیوونو ندارما_خاله فاطمه مگه قرار</description>
                <category>Leo</category>
                <author>Leo</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 22:30:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان لیگ برندگان جلد اول پارت 1</title>
                <link>https://virgool.io/@Leoo/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%84%DB%8C%DA%AF-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-1-ey5wprhvwlxf</link>
                <description>نام رمان:لیگ برندگان نام نویسنده :شقایق شریفی ( Leo)  ژانر :رقابتی، هیجانی، اجتماعی، طنز پارت اولبه نام خداوند هرچه            هست و نیست  از قلم: شقایق شریفی (Leo) همه تو رقابتن! یکی با سایه اش یکی با گذشته اشیکی با صدای تو سرش که نمیذاره بخوابه دنیا یه پیست بی پایانهو خط پایانش هر روز جا به جا میشه هرکی زودتر میدوه، زودتر میفهمه این دنیا جای برنده نداره نام خداوند هرچه        فقط تماشاچی ها عوض میشنو ما هنوز نفس نفس میزنیم انگار رسیدن خودش یه نجاته _دیانـا زلیل نشی دختر پاشولنگه ظهره تو هنوز کپتو گذاشتـی؟!با چشمای بسته صورتمو از روبالش بلند کردم و بدون کنار زدنموهام با یه فوت بالاشونفرستادم تا بتونم صحبت کنم _ماماان جان من ولم کن بزار یکمبخوابم دیشب تا صبح بیدار بودممو با خمیازه دوباره سرمو گذاشتمروبالش_مگـهه با توو نیستمـم مــنیا خدا این چی بود؟!!! تا اومدم بفهمم کی کنار گوشمعربده زد یه لنگم رفت رو هوا!!مثل روانی هاسرمو با شتاب از روبالشی که لحظه به لحظه ازشدورتر میشدم بلند کردم و باچشمای گرد به پام که عینهو کِشتَنبون توسط دستای پُرِ چربی وزورِ مامان کشیده میشد زل زدم!! چرا تا حالا به دستای ورزشکاری مامان دقت نکرده بودم؟! _بانـوو چیکار میکنـی؟؟!مامان با صورتی که حالا شبیه هایدِ تو فیلم وِنزدِی شده بوددندون قروچه ای کرد و با بی اعتنایی لنگه پامو کشید! یـااا خــدا!! وَحشَت زده چَنگامو تو رختخوابم فرو کردم وداد زدم_ولمم کنـن، اوی اوی الان شلوارم در میـاد شرفم میره بانو ولم کنـنوقتی دیدم هرچی جیغ و داد کنمو خودمو به تشک بچسبونم فایدهایی نداره و انگار زَنبور دَمِ گوششوِز وِز میکنه دیگه تقلایینکردم و نالیدم_گُه خوردم بانـو، ولم کن خودم پامیشم نوکریتو میکنممامان از حَرکت ایستاد. با چشمایی که از نظرم هنوزممثل هاید بود چشم غره ایی بهمرفت و پامو ول کرد که شت خورد زمین!، با درد پامو تو دستم گرفتم و از رها شدنم نفس راحتی کشیدم همونطور که در رو میبندید با تهدید سرشو به عقب تکون داد  _به نفعته تا برمیگردم خونرو تمیزکرده باشیو رفتو درو کوبید به هماه مگه من کلفتم؟! کِسِل بلند شدم صورتمو آب بزنمتا خواب از سَرم بِپِره،با خمیازه ازاتاق بیرون رفتم و دمپاییخِرسیای جلوی دره ورودی رو پامکردم و به سمت دستشویی توحیاط پا تند کردم، باد پاییزی سرِ صبح با وزیدنش موهای تن رو از سرما سیخ میکرد. از خستگی چشمام خمار شده بود و با بدنِ شُل و خواب آلود قدم برمی داشتم اگه دست خودم بود رو سکوی فرش شده ی زیر درخت حیاط دراز می کشیدم تو آینه ی آبی رنگِ دستشویی به چشمای مِشکیم که از کم خوابی قرمز شده بود خیره شدم و سرمو زیر شیرِ آب سرد گرفتم برگشتم تو خونه و از آهنگای روسی تو گوشیم که خیلی هاشونو با زیر و رو کردن سایت ها پیدا کرده بودم یکی پر انرژیشو گرفتم و با پوف کلافه ایی از آشپز خونه شروع به تمیز کاری کردمجارو بَرقی رو که جمع کردم صِدایباز کردنِ در اومدمامان با نفس نفس و دستای پر سبزی و گوجه و کلی چیز میز دیگه کفشاشو در آورد و اومد تو. با دیدنِ خونه ی مثل دستِ گُل انگار کاخ باکینگ هام رو بهش تحویل دادن، چشماش برق زد و روسری سرشو در آورد و با صداش که موقع مهربونی نازک میشه صدام زد _ دخترم کجایی؟ دستت درد نکنه خونه برق میزنه خسته نباشی جلوی در اتاقم وایساده بودم بدنمون کشیدم که صدای تلق تولوق استُخونام در اومد و برای اینکه متوجه ام شه طلبکار جوابشو دادم _بله دیگه هروقت من کُلفتی کنمبانو زبونش نرم میشه! _عه عه! دختر چرا دوروغ میگی؟!من همیشه اینجوری باهات حرف میزنماتفاقای صبح تو ذهنم تکرار شد ونیشخندی زدم! دوباره برگشتم تو اتاقم و پیراهن لَشِ پارچه ایی مشکی و قرمز راه راه با شلوار ورزشیم رو پوشیدم کلاه مشکیمو دستم گرفتم و از اتاق بیرون رفتم، رو به مامان که رو زمینِ کنار اُپن نشسته بود و چیزایی که خریده بودو زیر و رو میکرد با خمیازه گفتم _بانو من میرم پیش امیر خداحافظ _دیگه ظهره بیا ناهار بخور بعد برودستی به شکمم کشیدم که صدایقار و قورش بلند شد، حالا که من عجله دارم این شکم صاحب مرده هم دشمنم شده، از تو آشپز خونه یه بشقاب برنج کشیدم و خورشتو ریختم روشنمکدونو از رو کابینت برداشتم ورو کاشی خالی از فرش آشپز خونهنشستم و شروع کردم به خوردن_اوا! این چه طرز غذا خوردنه؟!پاشو بیا رو فرش! مامان ماهم وقت گیر آورده دست به کمر جلو در آشپزخونهوایساده سینی به دست غر غرمیکنه! قاشق آخرو پُر کردم و گذاشتمدهنم_دیگه تموم شد.. سینی جدیدخریدی؟ همون طور که جوابم رو میدادرفتم جلو در کفشامو از جا کفشیبیرون کشیدم و مشغول پوشیدنش شدم _ آره خوشگله نه؟ تو کی انقدر زودغذاتو تموم کردی! سیر شدی؟!_ممنون سیر شدم.. خدا حافظ_خدا حافظ نری باز با امیر بددهنی کنین چنگی به موهای کوتاه تا گردنم زدم و درحیاطو کوبیدم به هم. کبرا فضول میتونه تو کارای شخصیمون دخالت نکنه تا ماهم بد دهنی نکنیمدره خونه ی امیرو کوبیدم کهصدای بلندی دادخونمون تو یه کوچه بود _کیه!؟ _منم خاله فاطمه، میشه به امیربگین بیاد دَمِ در؟ کمی طول کشید که در باز شد وخاله فاطمه با خوش روییهمیشگیش جوابمو داد _سلام عزیزم بیا تو امیر خوابه ،بیایه چایی بهت بدم اونم بیدارمیشه _سلام نه ممنون مزاحم نمیشم_مزاحم چی دخترم! بیا تو  با اسرارش رفتم تو و نشستم کهرفت تو آشپز خونه و کمی بعد باچایی برگشت  _دست درد نکنه من تازه نهارخوردم نمیتونم چایی بخورم _حالا من آوردم بیا یه لیوانچایی رو که میتونی بخوری! </description>
                <category>Leo</category>
                <author>Leo</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 13:40:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان لیگ برندگان جلد اول از قلم شقایق شریفیleo</title>
                <link>https://virgool.io/@Leoo/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%84%DB%8C%DA%AF-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%B4%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82-%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81%DB%8Cleo-pz2kofycgetn</link>
                <description>بالا ترین جایگاه فقط یک لیگ فاصله داره. تا کجا حاضری سقوط کنی تا برنده شی!.نوجوون هایی که هر یک به نحوی و با سختی هایی تو زندگیشون برای بالا رفتن و ستاره شدن تلاش میکنن و حاضرن هر راهی رو که به هدفشون ختم شه رو طی کنن. حتا اگه اون راه به تباهی شون ختم شه!.درحال پارت گذاری رمان</description>
                <category>Leo</category>
                <author>Leo</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 12:30:18 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>