<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Leyla_hsd</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Leyla_hsd</link>
        <description>گرده خاکستری


https://t.me/likethesoundoffairy</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:19:12</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4287202/avatar/eqMDp6.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Leyla_hsd</title>
            <link>https://virgool.io/@Leyla_hsd</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سقف بلند تر</title>
                <link>https://virgool.io/@Leyla_hsd/%D8%B3%D9%82%D9%81-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D8%B1-ikagonise69c</link>
                <description>میرکت ها یا دم‌عصایی ها، جانورانی پستاندار و گوشت‌‌خوار هستند که به صورت گروهی در حفره هایی داخل تپه های کوچکی در زمین که خودشان ایجاد کرده اند زندگی می‌کنند تا از پرنده های شکارچی مثل عقاب‌ها در امان بمانند.آنها علاوه بر دیده‌بانی، در مواقع خطر روی دوپای خود می‌ایستند و شروع به اعلام خطر با صدایی جیغ مانند می‌کنند تا دست کم اعضای دیگر گروه خود را نجات دهند.شانیم، یکی از همون میرکت هایی بود که تمام زندگیش در زیر زمین، کنار اعضای گروهش زندگی میکرد.اون برعکس اعضای گروه که عاشق زیرزمین تاریک و نمور و پر از حشره‌ های خوشمزه‌اشون بودن، از هر وجبش متنفر بود.از تاریکی مطلق و نور کمی که از خورشید گدایی میشد،از رطوبتی که موهای بدنش رو چسبنده میکرد، از حشره هایی که وقتی خواب بود روی بدن و گوشش بازی میکردن،از همه‌شون متنفر بود.اون تمام زیرزمین رو روی دوتا پاهاش راه میرفت تا متخصص راه رفتن بشه، تا بتونه یروز دیده بانی بده.ولی نشد.شانیم هربار سرش به سقف کوتاه میخورد و هربار بیشتر به ضعیف بودنش پی میبرد.اون روز عصر،اون روز،شانیم از زیرزمین بیرون زد.تویِ خنکیِ عصرِ روزهای گرم همیشگی.اعضای گروه توی چُرت عصرگاهی بودن و بنظر میومد شانیم رو یادشون رفته.شانیم بیرون زد و از دور دیده‌بان هارو با حسرت همیشگی نگاه کرد و نامحسوس ازشون گذشت.هنوز چند قدمی دور نشده بود که صدای جیغ دیده‌بان ها و دویدنشون به سمت زیرزمین اومد.شانیم عقاب رو بالای سرش دید اما به عقب برنگشت.نمیخواست که برگرده.روی دوتا پاهاش ایستاد و با همون جُثه کوچیکش، جسورانه به عقاب خیره شد.نگاهش به سمت حفره ای افتاد که بعضی از اعضای گروه سرشون رو بیرون آورده بودن و ملتمسانه بهش نگاه میکردن.کسایی که تمام عمر ازش محافظت کرده بودن اما حالا زندگی کنارشون داخل یه سوراخ، زیر‌ِ زمین، بیشتر شبیه به حبس شدن بنظر میرسید.شانیم نمیخواست که تنها باشه و تک‌تک اعضای گروهش رو هم دوست داشت.خصوصا یه نفر از اونها که براش خاص بود و حالا با چشمهای ناراحت بهش نگاه میکرد.کسی که با دیدن ناراحتیش قلبش درد میگرفت، حالا ناراحت بود و قلب آزادی‌خواهش هم گرفته.از خودخواهیش بدش میومد ولی حالا اون تونسته بود روی پاهاش وایسه و به موجودی نگاه کنه که تمام میرکت ها ازش فراری‌ان.این آرزوی همیشگیش بود...نترسیدن و داشتن یه سقف بلند‌تر.درسته که جسارت از حدی که بگذره به حماقت تلقی میشه.شکی درش نیست.اما شانیم ترجیح داد بجای یه خیالبافِ زندانی، یه احمقِ آزاد باشه.عقاب با چنگال های تیزش حمله ور شد و شانیم، شروع کرد به جیغ زدن...مثل یه دیده‌بان واقعی.میرکت ها یا دم‌عصایی ها، با اینکه جثه خیلی کوچکی دارند اما در جنگ با حیوانات وحشی و یا خطرناک هیچ ترسی ندارند و اغلب در این مبارزه ها برنده میدان هستند.</description>
                <category>Leyla_hsd</category>
                <author>Leyla_hsd</author>
                <pubDate>Tue, 09 Dec 2025 07:16:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رگ های دروغ «ورشیم نخست»</title>
                <link>https://virgool.io/Likethesoundoffairy/%D8%B1%DA%AF-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-uc4xe9bx90lr</link>
                <description>به سمت خیابان بزرگ قدم برمیداشت و غم های جهان روی قلبش سنگینی میکرد.باد خنکی صورتش را نوازش کرد و موهایش را پشت گوشش گذاشت.هوا سرد شده بود.درخت ها تکان تکان میخوردند و عابر ها خوشحال بودند.دختری گوشه سمت راست خیابان با نوازنده های اطرافش آواز شادی میخواند.رگ عشق بر پیشانی داشت.صدایش آنقدر زیبا و رسا بود که پرنده ها هم به تماشا نشسته بودند.او هم دوست داشت کنارشان بایستد اما جوری که انگار کار مهمی دارد کیفش را محکم تر در دست گرفت و قدم هایش را تند کرد.از حق نگذریم چندین بار از قصد قدم هایش کند میشد و با چشم های بسته به آواز زیبای دختر گوش میداد.نمیخواست که قبولش کند اما تمام وجودش در این لذت میرقصید و دست کم زمان کوتاهی شاد بود.دختر آواز خوان، نبش خیابان بزرگ اصلی بود و مردم برای گوش سپردن،از هر سمت به همانجا میرفتند.دختر و پسر های جوان و زیبا که هنوز عزب بودند، در گوشه و کناری به آواز گوش میدادند و زیر چشمی به هم نگاه می‌کردند.این یک اتفاق معمولی بود..اما انگار هیچ کدام آهنربای هم نبودند چون کسی رگ عشق را بینشان نمیدید.وجودشان کمی دلگرمی به قلبش میداد..دلش گرم میشد که دست کم تنها نیست.بعد از گذشت از نبش خیابان، بی توجه به بازیگر های رقاص که هرروز همراه با شروع تاریکی هوا، از میدان غربی به میدان شرقی میرفتند و از این خیابان بزرگ میگذشتند، دوباره قدم هایش تند شد..بازیگران جفت جفت نقش آهنربا ها را  بازی می‌کردند و از کنارش میگذشتند.با دیدن رقص و پریدنشان و صدای بلند آواز دختر که هنوز شنیده میشد، و باد خنکی که همراهشان در فضا میلولید، به وجد می آمد اما چیزی هم همزمان در قلبش سنگینی میکرد.مردم دیگر هم در اطراف بودند. عده ای با آهنرباهای خود به وسط خیابان می آمدند و کمی با بازیگر ها میرقصیدند و آواز سر میدادند اما او تلاش میکرد بی توجه به همشان و آن رگ های عشق مزخرفشان باشد و زودتر به خانه بی روحش برسد و تمام شب را در تنهایی سر کند.کمی نگذشته بود که متوجه نگاه خیره ای از سمت بازیگر کناری اش شد. قدم هایش را تند تر کرد..آن بازیگر که ماسک ناشیانه ای از یک شیطان روی صورتش بود و لباس ضخیمی هم به تن داشت انگار شوخی اش گرفته بود.همراه با او قدم میزد و حالا با تند شدن قدم ها، او هم قدم هایش را تند تر کرده بود. کاملا محسوس بود که درخواست یک مسابقه داشت..هردو از قدم زدن های تند فراتر میرفتند و تا یکیشان سبقت میگرفت، آن یکی جایگاه اول را بدست آورده بود.نفهمید چطور اما تا به خودش آمد کیف دستی بزرگش مثل یک پارو در دستش عقب و جلو میشد و سوز سرما صورتش را سرخ کرده بود و در حال دویدن با آن ناشناس زیر ماسک، بلند بلند میخندید.از هیجان خندیدن سرعتش کم شد.ایستاد و دست هایش را روی زانو هایش گذاشت.به بالا که نگاه کرد بازیگر هم ایستاده بود و ماسک را از صورتش برمیداشت.آنها دقیقا در وسط خیابان اصلی، بین دو میدان غربی و شرقی و رقص و شلوغی بودند و نمیتوانستند نگاه از هم بگیرند.بازیگر ها و مردم، عزب های پیشانی صاف و زوج ها، همه ایستادند.آواز قطع شد.او که همچنان از اثرات دویدن،نفس نفس میزد هم صاف ایستاد و ته مانده خنده اش را جمع کرد. نگاهش را به سمت مردم گرفت که شوکه به آن دو نگاه می‌کردند.ترسید. کمی هم خجالت کشید و آرام چند قدم به عقب برداشت..بازیگر که حالا ماسکی روی صورتش نبود، با عجله نزدیک تر شد و روبه رویش ایستاد.چیزی در اینجا با چند لحظه گذشته متفاوت بود..دیگر قلبش سنگینی نمیکرد و شکوفه های گل در وجودش رشد میکردند.با کمی تاخیر دلیل شوکه شدن مردم را متوجه شد.آن رگ مقدس عشق بود که در پیشانی بازیگر در می آمد؟..تا به حال این اتفاق، آن هم درست جلوی چشمش نیفتاده بود.به اطراف نگاه کرد تا نیمه دیگر رگ بازیگر را در شخصی ببیند اما قبل از اینکه نگاه کردن به تمام پیشانی های اطراف را به اتمام برساند،بازیگر با لحن ملایمی گفت:«بعد از اینهمه مدت؟حالا؟اینجا؟»قبل از اینکه فرصت کند حرفی بزند بازیگر در آغوشی محکم نگهش داشت و بلند گفت:«مدت زیادی منتظرت موندم نیمه من.»مردم کف زدند و دوباره شروع به رقص و پایکوبی کردند.او، دختری ۲۶ساله بود که تمام زندگی اش فکر میکرد یک عزب ابدیست و دوستان و خانواده اش او را پادوک صدا می‌کردند. حالا درست در زمانی که فکرش را هم نمیکرد، رگ عشق خودش را پیدا کرده بود.و البته که نمیخواست قبولش کند.معنی پادوک در کتاب بزرگ شهر: کسانی به پادوک شناخته می‌شوند که عشق برای آنها ساخته نشده و یک سنگینی ابدی بر دلشان نشسته.</description>
                <category>Leyla_hsd</category>
                <author>Leyla_hsd</author>
                <pubDate>Mon, 10 Nov 2025 00:53:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرز بین تلفنی</title>
                <link>https://virgool.io/@Leyla_hsd/%D9%85%D8%B1%D8%B2-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%81%D9%86%DB%8C-ngfhk4ywhqps</link>
                <description>بوق آخر و..قطع شد یا بالاخره جواب داد؟:«الو؟ببخشید؟ با آقای رِدیک کار داشتم»انعکاس صدای خودش رو از اونطرف خط شنید.مطمئن بود تلفن از طرف خانمی که تماس و به آقای رِدیک وصل کرده قطع شده.یه لحظه چیزی نگفت.به اون سمت تلفن گوش کرد.صدای تیک تاک ساعت خودش بود و یه نفس کشیدن که شبیه به نفس کشیدن خودش بنظر میومد.سرش رو تکون داد و با خودش فکر کرد که اون فقط انعکاس صداهاست.دوباره شروع کرد به حرف زدن.:«الو؟  آقای رِدیک؟»دوباره صدای خودش رو با ثانیه ای تاخیر شنید.صدای خودش بود ولی..یه حسی میگفت که نبود.اون صدا امیدوار تر بود و انگار از روی یه صندلی چرم خالص بلند میشد.آب دهنش رو با صدا قورت داد و ‌زمزمه کنان رو به فضای خالی تلفن گفت:«هی»چند ثانیه بعد، از پشت تلفن صدای خودش رو دوباره شنید.:«هی»لب هاش رو که از استرس میجوید ول کرد و کمی بلند تر گفت:«تو اونجایی؟»ثانیه ای نگذشته بود که خانمی از اونطرف تلفن با بی حوصلگی گفت:« آقای گِث رِدیک پاسخگو نیستن. قطع میکنم اگه کاری ندارین»و بدون اینکه منتظر جواب باشه تلفن رو قطع کرد.ابروهای بالا رفته اش رو جمع کرد و با یه پوزخند و لبخند کوچکی گفت:« اون احمق الان چیکار کرد؟»دسته صندلی چرمی رو نوازش کرد و با دمپایی های ابریش چند بار تو اتاق قدم زد و به مکالمه چند ثانیه پیشش در فضای خالی تلفن، اون هم با خودش، فکر کرد.اون صدا.. نفس کشیدن.. تیک تاک ساعت آشنا.همشون از خودش بود اما خودش، نه . نبود.خودش هیچوقت انقدر بدبخت و ناامید نبود.سرش رو تکون داد و با خودش فکر کرد که همه اونها فقط انعکاس صداها بودن..این توهم فقط تاثیر قرص ها بوده..دیوانه شدن منطقی تر بنظر میاد.نفس عمیقی کشید و لب هاش رو که از استرس میجوید و تلفنش رو روی میز، ول ‌کرد .</description>
                <category>Leyla_hsd</category>
                <author>Leyla_hsd</author>
                <pubDate>Sat, 01 Nov 2025 23:00:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>_ماشین بی چرخ_</title>
                <link>https://virgool.io/@Leyla_hsd/%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%A8%DB%8C-%DA%86%D8%B1%D8%AE-sft55fkjbp6w</link>
                <description>ماشین بی چرخوسایل آشپزخونه پلاستیکی ای که دایی واسش خریده بود خیلی قشنگ بودن..با ذوق نگاهش میکرد و من هم به جفتشون.آرزو میکردم که کاش منم از اونها داشتم..اونوقت میتونستم برای سوگل (عروسکی که مژه هاش رو از دست داده بود)و ارشیا(شامپانزه ای که نارنجی میپوشید)غذاهای خوشمزه درست کنم.میتونستم یه رستوران بزرگ با بالشتک هام بسازم و کلی مشتری جذب کنم.میتونستم بزرگ ترین آشپزی بشم که تا به حال اتاقم به خودش دیده .میتونستم..داشتم به این چیز ها فکر میکردم که چیزی رو روی دستام حس کردم.دایی برای من هم خریده بود.سبد سفیدی که داخلش پر شده بود از وسایل آشپزخونه اسباب بازی.لبخند زدم.بزرگ ترین لبخندی که لب های کوچیکم میتونست داشته باشتشون روی صورتم بود و این کادوی ارزشمند رو سفت در آغوش کشیده بودم.در حقیقت اون اولین تجربه من از ماشین های بی چرخ بود.بله ماشین های بی چرخ.اون زمان به این فکر میکردم..“خیلی بده که سبد ها چرخ ندارن.”بذارید براتون تعریف کنم که از کجا به این دغدغه رسیدم.بعد از هدیه گرفتن این کادوی باارزش،غذا درست کردن و برنج آب کشیدن  شده بود کار هرروزه من و کارکنای وفادارم.رستوران من روی یه درخت متحرک بود و برای وارد شدن و خارج شدن مشتری ها می‌ایستاد.گاهی کوتوله های جنگلی مشتری میشدن و گاهی پری های دریایی با تُنگ های آبشون.دیو ها هم بودن..شلوغ ترین روز های کاری با وجود اونها بود.باور کنید.اونقدر کثیف کاری میکردن که بعد از خروجشون، مامان از دنیای آدم ها پیداش میشد و شروع میکرد به غرغر کردن.اما من تسلیم نشدم.روند کاری اونقدر ادامه پیدا کرد تا روزی در جلسه سر آشپز ها، متوجه خستگی سوگل و ارشیا شدم.قرار بود برای اونها آشپزی بشه..قرار بود اونها خوشحال باشن..و من نمیخواستم ناراحت بمونن..جمع کردن تیله های بیشتر از موجودات افسانه ای کمکی به حالشون نمیکرد.باید براشون مادر بهتری میبودم..پس مشتری مداری من اونقدر ها هم طول نکشید و با یک بشکن به اتاق برگشتیم.اونها خسته شده بودن از کار کردن و نیاز داشتن با خانواده اشون به مسافرت برن.اونجا بود که بهترین ایده برای حمل و نقلمون، سبد سفید شد.بعد از پرس و جو،آقای موش زبل مسئولیت رانندگی رو قبول کرد..موش زرنگی بود ولی خیلی ها تو اتاق، بهش اَنگ دزدی و کلاهبرداری میزدن.من بهش اعتماد داشتم چون اون پُشتَک های خیلی خوبی میزد.پس برای اینکه بین مسافر ها و راننده فاصله ای ایجاد کنم تا موش زبل تمرکز بیشتری داشته باشه،یه بالشت باریک که مامان ازش برای نگهداری در های باز استفاده میکرد، برداشتم و گذاشتم وسط سبد.حالا دو سمت خالی داشتم که مسافر ها رو از راننده جدا کنه.آقای موش زبل و دختر پلاستیکی مو چتری که از دوستم قرض گرفته بودم و مهمان محسوب میشد، جلونشسته بودن.خرس های مهربون و باربی هم به همراه سیب زمینی کوچولو ها و بی باک، رباتی که اولین جایزه ام از مهد محسوب میشد، عقب نشستن.ولی حالا خانواده انقدر زیاد شده بود که سوگل و ارشیا و من، جا نمیشدیم.سبد حتی پاهای اونها هم نمیتونست تو خودش جا بده چه برسه به من.و اقای موش زبل..انگار شایعات درموردش درست بود.اون حتی برای ما صبر هم نکرد.لبخندی خود همه چیز پندار زده بود و ماشین رو روشن کرد.میخواست ماشین رو بدزده و بدون ما بره.انگار داشت از اتاق و یا شاید کار کشیدن ازشون برای رستوران فرار میکرد.از کوتوله ها و دیو ها، از قطار پر سرعتی که سعی میکردیم نگهش داریم تا درختمون رو از بین نبره،از همشون.فرار میکرد..البته اگه ماشین چرخ داشت.من و سوگل و ارشیا، نگاهشون میکردیم..جلو تر از ما در ماشین بی چرخ روشنی نشسته بودن که راه نمیرفت.</description>
                <category>Leyla_hsd</category>
                <author>Leyla_hsd</author>
                <pubDate>Mon, 27 Oct 2025 23:06:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>_داروی قاتل_</title>
                <link>https://virgool.io/@Leyla_hsd/%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84-qsixksuchxc3</link>
                <description>داروی قاتل«دیروز نوزدهمین روز بود و در نتیجه امروز، بیستمین روز است.حالم خوب است و لیوان آب خورده شده روی میز نشان می‌دهد داروها را هم خورده ام.بله.خورده ام.زمین زیر میز که خیس نیست.لباس های آبی ام را هم پوشیده ام. لابد رنگ مورد علاقه ام است. آبی را بیشتر از هر رنگی دوست دارم.کمی احساس گشنگی میکنم..پس هنوز غذای امروز نرسیده.»«دیروز بیستمین روز بود پس امروز بیست و یکمین روز است.حالم خوب است و لیوان نیم آب نشان می‌دهد نیمی از دارو هارا خورده ام.یادم نمی آید کدام خورده شده و کدام منتظر حل شدنش در معده ام مانده.لباس های آبی ام را پوشیده ام..رنگ مورد علاقه ام؟تا جایی که میدانم..همیشه قرمز را ترجیح میدادم..شاید هم این فقط یک احساس است.غذا هنوز نیامده.معده ام به دیر غذا خوردن و پر شدن از داروهای سوراخ کننده عادت دارد اما مغزم همچنان منتظر چوب شدن عقربه های ساعت است.»«امروز بیست و دومین روز است.بیست و دو روزی می‌شود که در این زندان چهار دیواری نمور، حبس شده ام.تا جایی که میدانم آزمایششان روی روند حافظه ام است.و بعد از آن تصمیم میگیرند که سرم سر جایش بماند و یا نه.لیوان آب لبریز روی میز را در لانه مورچه ها که سالهاست پشت تخت کهنه فلزی زنگ زده، زندگی می‌کنند خالی میکنم.لبخند روی لبم از بین نمیرود..بنوشید و بنوشید..به مرگ که نزدیک شدید آب شمارا مینوشد.لبخندم با نگاه کردن به لباس تنم میخشکد.کاش این لباس منزجر کننده آتش بگیرد.من از رنگ آبی متنفرم.اگر بخواهم یک نامه اداری بنویسم،سلام و عرض خسته نباشید خدمت غلامان این تیمارستان لعنتی.لطفا لباس آبی را از لیستتان حذف کنید.شاید بیمار بعدی مثل من در نابود کردن شما مهربان نباشد.خصوصا اگر قتل مردم برایش کم اهمیت تر از مورچه کشی باشد.عقربه ها چوب شدند.وقت شام است.»«دیروز بیست و دومین روز بود پس امروز بیست و سومین روز است.حالم خوب است و لیوان آب خورده شده روی میز نشان می‌دهد داروها را هم خورده ام.زمین زیر میز که خیس نیست. اما زمین پشت تخت کمی نمور است.لباس های آبی ام را هم پوشیده ام. لابد رنگ مورد علاقه ام است. آبی را بیشتر از هر رنگی دوست دارم.احساس گشنگی میکنم..پس هنوز غذای امروز نرسیده.در باز شد.حتما غذا رسید.»در باز شد.زن پیر سینی پر از غذا و داروی فردا را روی میز، جلوی پسر گذاشت و سرش رو بوسید. پنهانی گفت«داروهات و اصلا فراموش نکن پسرم.. تو که نمیخوای قاتل مورچه ها برگرده»پسر سرش را تکان داد. معلوم است که نمیخواهد هم اتاقی های عزیزش را دوباره بخاطر یک روانی از دست بدهد.بعد از آن زن پیر دفترچه را به سرعت گرفت و شروع کرد به خط خطی و پاره کردن چند صفحه.دستانش میلرزید و کمی گُر گرفته بود اما پسر لبخند زد و چیزی نگفت. عدد ها هنوز سرجایشان بودند و پسر میدانست که فردا قرار است بیست و چهارمین روزش باشد.“در چنل گرده خاکستری که لینکش در بیو نوشته شده از بیماری های روانی مینویسم و داستان های جادویی که از خرافات و افسانه ها الهام گرفته شدن اگه سبک نوشته هام رو دوست داشتید خوشحال میشم حمایتم کنین✨نگاه زیباتون بهم دلگرمی میده✨ 🥹❤️</description>
                <category>Leyla_hsd</category>
                <author>Leyla_hsd</author>
                <pubDate>Sun, 19 Oct 2025 22:24:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکوی اجبار</title>
                <link>https://virgool.io/@Leyla_hsd/%D8%B3%DA%A9%D9%88%DB%8C-%D8%A7%D8%AC%D8%A8%D8%A7%D8%B1-obkqkt03tlyx</link>
                <description>«یکم دیگه بشینیم..نگاه کن چقدر غروب قشنگه»سرش و تکون داد.نگاش نکردم ولی حس کردم که تکون داده.میشناسمش.خندیدم و آدمارو نشونش دادم.«اون بچه رو ببین..فکر کرده مسابقه دو میدانی شرکت کرده؟ اگه بیفته و سرش بخوره زمین چی؟»طولی نکشید که دوباره با هیجان گفتم «وای اون پیرزن بیچاره..مطمئنم شوهرش هیچ ماهی ای نگرفته که اینجوری اخماش و تو هم کرده..حتما شب قبل بهش گفته بوده که واسه ناهار ته چین میذارم و شوهر پیرشم گفته نه خانم به خودت زحمت نده بیا بریم رودخونه یه ماهی ای بگیرم برات حظ کنی..اگه تو هم پیر بشی...»با پوزخندی که زد ساکت شدم. چیزی نشنیدم..جرات نگاه کردن بهش هم نداشتم.اما میشناسمش..اینجور مواقع همینکارو میکنه.قبل اینکه چیزی بگه آروم ادامه دادم«اگه تو هم پیر بشی..مطمئنم یه پیرمرد خودخواه و غرغرو میشی که باید تحملت کنم..»چیزی نگفت.میخواستم سرم و سمتش بگیرم اما نمیدونم چرا سنگین ترین باری شده بود که به عمرم حملش کرده بودم.انگار دلش میخواست به آدمای خوشحال کنار رودخونه همچنان خیره بمونه.اومدم بگم اون اقاعه چقدر قدش بلنده که بالاخره صحبت کرد« تا کی میخوای ادامه بدی؟»سرم جوری سریع برگشت سمتش که انگار تمام این مدت فقط توهم سنگین بودنش رو داشتم.تا دیدمش لبخند زدم.ناخواسته بود.قسم میخورم.صورتش تو هم رفته بود و خسته بنظر میرسید.«خسته شدی؟ پس..بیا بریم کنار دریاچه..اونج..»«ازت یه سوال پرسیدم»شوکه شدم.خیلی جدی بود.تو چشماش دنبال شیطنت همیشگیش گشتم..اما نبود..شوخی نبود..با اینهمه جدی بودنش ترسناک بنظر میرسید.فقط نگاهش کردم.چشماش و رو به من چرخوند.با نفرت. انگار داشت تئاتر ناشیانه برادرخوانده های فقیر رو از چند تا بچه پولدار بی استعداد میدید.یه تیکه علف کند و گفت«تا کی میخوای این لحظه رو نگه داری؟»نمیفهمیدم چی میگه. علف و از دستش گرفتم و باهاش گوشش و قلقلک‌دادم و ریز خندیدم.دستم و پس زد.علف افتاد.لبخندم هم. از یه ساختمون بلند.تلاش میکرد منطقی باشه ولی عصبانی بود.« اونجارو ببین..همون بچه که گفتی سرش میخوره زمین..نخورد. داره با خانوادش چادرشون و جمع میکنه..اون پیرزن پیرمرد هم همینطور.. احتمالا با تاریکی هوا پشه ها انقدر زیاد شدن که تصمیم گرفتن حالا که ناهاری قسمتشون نشد، شام و خونه بخورن.. ببین..همه رفتن..به خودت بیا..تو نمیتونی مارو..من و… نگه داری..من خیلی وقته رفتم..خیلی وقته ازت خسته شدم…اینا هم..»دستم و گرفتم جلوی دهنش. قبل اینکه حرفی بزنه گفتم،«هیس. میدونم.. اینا همه تو تصوراتمه»لبخند زدم و در حالی که غروب و بهش نشون میدادم گفتم«یکم دیگه بشینیم..نگاه کن چقدر غروب قشنگه»#سه_فصل_عشقموضوع: کاش اون لحظه رو نگه میداشتم قبل از اینکه همه چیز عوض شه</description>
                <category>Leyla_hsd</category>
                <author>Leyla_hsd</author>
                <pubDate>Tue, 14 Oct 2025 20:28:27 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>