<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Lia</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Lia</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 03:30:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/21804/avatar/ig97vh.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Lia</title>
            <link>https://virgool.io/@Lia</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ثروتمند واقعی چه کسی است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Lia/%D8%AB%D8%B1%D9%88%D8%AA%D9%85%D9%86%D8%AF-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-tawawnwzrqfi</link>
                <description>&quot; ثرتمند واقعی کسی است که....&quot; موضوع انشای هفته ی پیش بچه ها بود..یک موصوع چالش برانگیز حتی برای بزرگترها.. اما چه خوب از پسش براومدن!اول مهسا اومد جلو و با لحن آهنگین بچگانه ش شروع به خوندن کرد: ثروتمند واقعی کسی است که پدر و مادر مهربونی داشته باشه و دوستان خوبی که وقتی کمک خواست، کمکش کنن( این از کلیشه ای ترین جواب هاست و کاملا قابل حدس) درواقع من با توجه به سابقه شون تو انشانویسی حدس میزدم همه همین رو بنویسن اما انشاهاشون تنوع بالایی داشت و من رو شگفت زده کرد... بعد از مهسا نوبت رها بود که ثروتمند واقعی رو تعریف کنه.. رها دختر متمول ترین خانواده ی کلاس نوشته بود ثروتمند واقعی  کسیه که پول حلال درمیاره و بعد توضیح داده بود پول حروم و حلال چطور بدست میان... اینجا بود که سارا، شخصیت برتر مهر ماه کلاسمون، گفت: خانوم به نظر من ثروتمند واقعی کسیه که بتونه پولی که به دست میاره رو خرج کنه.. خیلیا هستن خونه شون مثل یک کاخه ولی وقتی میرن بیرون غذا بخورن فقط دلشون میاد اندازه ی نون و گوجه پول خرج کنن...!!! اینا به نظر من  نه تنها ثروتمند نیستن بلکه خیلی هم بیچاره ن...(واااای فکر کنین اینا فقط ده سالشونه هااا، با صدای بچگونه این حرفارو تحویل من میدناااا، دو دقیقه بعد این سخنان فیلسوفانه شون واسه یک بازی کودکانه کلی غش و ضعف میکننااااا) بعد از سارا نوبت آوید بود.. اومد دفترشو باز کرد و خوند: به نظر من ثروتمند واقعی یک شخص خاص نیست و هر کسی که یک مهارتی داره اون مهارتش میشه ثروتش.. مثلا کسی که نقاش خوبیه نقاشی ثروتشه...کسی که خوب مینویسه خوب نوشتن ثروتشه... کسی که خوب حرف میزنه... کسی که معلم خوبیه....</description>
                <category>Lia</category>
                <author>Lia</author>
                <pubDate>Fri, 27 Dec 2019 01:37:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هرگز نبود قلبم اینگونه سرخ و گرم :-)</title>
                <link>https://virgool.io/@Lia/%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%B2-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%82%D9%84%D8%A8%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-%D9%88-%DA%AF%D8%B1%D9%85-pnw9jwpk1j1e</link>
                <description>از اول مهر در دنیایی غوطه ورم بین رویا و واقعیت..جایی روی زمین اما بین فرشته ها..انقدر سریع اتفاق افتاده که گاهی به خودم میام و میگم: یعنی این جهان منه؟! همونجایی که تا دوماه پیش بی خبر از همه جا داشتم توش نفس میکشیدم؟! اینچنین زیبا بود و من بی خیال،فقط روش درحال گذران عمر بودم؟!.. از اول مهر من در بهشتم.. از اول مهر من یک معلمم.. تا قبل از این تاریخ به معلمی فقط به عنوان یک شغل نگاه میکردم اما ازین تاریخ تماااام تماااام تمااااام هستی من با این عنوان زیبا عجین شده و برام تجربه ای از زندگی ساخته که تاحالا لمسش نکرده بودم.. دنیای زیبای بچه ها.. لمس لحظه های خوشی و ناخوشی شون.. تجربه عشق بدون قیدوشرط و در عین حال دمدمی شون:).. توی این دنیا من و نقاشی بیشتر بهم نزدیک شدیم.. توی همین دنیا قابلیت های صدامو کشف کردم، خلاقیت هامو بروز دادم و امیدوارم روزی برنامه نویسی رو هم بتونم بهش تزریق کنم.. ازین به بعد قصد دارم اینجا از خاطرات زیباش بنویسم. پس به نام دوستم خدا...</description>
                <category>Lia</category>
                <author>Lia</author>
                <pubDate>Thu, 21 Nov 2019 00:14:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من زنده ام تا...</title>
                <link>https://virgool.io/@Lia/%D9%85%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D8%A7-agbaitqilda5</link>
                <description> من زنده ام تا...کامل کردن این عبارت موضوع کنفرانس هفته بود و برای منی که مدتی بود تو روزمرگی های زندگیم گم شده بودم، بسی ثقیل مینمود.. البته طولی نکشید که متوجه شدم تنها من نیستم که با شنیدن این عبارت هنگ میکنم.. عکس العمل هایی که در مقابل این عبارت از آدم های اطرافم دیدم متنوع اما همگی دارای بار منفی بودن! اکثرا جوابی نداشتن و به طور ضمنی با برخوردشون نشون میدادن که از روبه رو شدن باهاش خوشحال نمیشن.. عمق فاجعه رو اونجا متوجه شدم که به دوست صمیمیم ( که یک خانم تحصیلکرده ی خانه دار، دارای یک عدد امیرکوچولوی نفس می باشد) گفتم این عبارت رو کامل کنه.. دوستم با لحن عامرانه ای گفت: لیلی جان منو وارد این بازی پیچیده نکن، به اندازه کافی حال بد دارم تو زندگی!!!!!؟!  من: حال بد؟! بازی پیچیده؟! و لبخندی تلخ به حال خودمون،جوونای دهه شصتیه..........در هر حال من باید این عبارت رو حتی با یک کلمه، یک حرف.. پرش می کردم.. پس کل هفته فکرم، حواسم، روح و روانم رو درگیر این موضوع کردم تا مفهومی برای زندگیم پیدا کنم. خاطرات بچگیم، رویاهای نوجوانیم، فعالیت هایی که تو دوره های مختلف زندگیم دنبالشون کردم، حس هایی که برام لذتبخش بودن و هر چی که می تونست بهم یک ایده بده.. واضحه که هرکسی با یک چیزی حالش تو زندگی خوبه.. و من باید اون چیز رو می یافتم. و بعد از یک هفته پیداش کردم :) خودش بود.. خود خودش.. مفهوم مشترکی که توی همه ی کارهایی که کرده بودم جاری بود و به همه ی تصمیماتم جهت میداد.. حس خوبی که من رو تو خردسالی هُل میداد سمت ساختن کاردستی های بچگانه و عروسکهای پارچه ای ..و بعدها تو کودکی سمت نقاشی.. و بعدترها تو نوجوانی سمت نوشتن.. و بعد بعدترها سمت بیوتکنولوژی و موجودات تراریخته( که برای فعالیت تو ایران به کسی توصیه ش نمیکنم).....      حس خوب خلق کردن.. ساختن مخلوقی که وجود نداشته تا قبلِ من :) .. اون روز استاد کلی ذوق کرد با کنفرانسم و ازم پرسید: حالا کدوم رو میخوای دنبال کنی؟ منم گفتم نقاشی و نوشتن و دیگر هیچ..، چون هنوز از نزدیک با برنامه نویسی آشنا نشده بود :) اما اگر امروز ازم دوباره بپرسن کارهایی که تو زندگی دنبالشون خواهی کرد چیه؟ تو کالکشن بالا حتما برنامه نویسی رو هم قرار میدم.. برنامه نویسی.. دنیای جذاب و گسترده ای که برای منِ تازه کار، مثل یک مسیر پرپیچ و خم تاریک میمونه.. مسیری که اگر براش یک راهنما نداشته باشم، یا ازش منحرف میشم یا همونجا که ایستادم، متوقف.. البته به احتمال زیاد برای کسی که تحصیلاتش رو تو دانشکده فنی مهندسی گذرونده (مثل استاد گرانقدر بنده) این دنیایی که من درین حد ترسناک! توصیفش کردم :) به این شدت ناشناخته نیست، اما خب منِ هنری، خیلی خیلی شناختم از این دنیا کمه و واقعا گستردگیش گیجم میکنه.. ولی این چیزی از ارزش هاش کم نمیکنه :) چون من تو همین محدوده ی کوچکی که ازون مسیر پرپیچ و خم واسم روشن شده، دنیایی  رو شناختم که بهم قدرت میده خلق کنم، دستم رو باز می ذاره تا مخلوقم رو بارها تغییر بدم، براش مسئولیتی تعریف کنم،از اینکه وظیفش رو درست انجام میده لذت ببرم و بعدها که به پیچ و خم ها واقف تر شدم اون رو با افتخار به بقیه هم معرفی کنم..آره این دنیا با زیباییهاش من رو جادو کرده....و جالبه که توی هر توصیفی که از برنامه نویسی می بینم چه تو کتابها چه تو سایت ها چه تو پروفایلهای کوتاهی که افراد تو وبلاگشون برای معرفی مینویسن کلیدواژه ی خلق رو میبینم.. و این من رو توی طی کردن این مسیر استوارتر میکنه چون دقیقا از 15 مرداد 96 که اون کنفرانس رو دادم میدونم من زنده ام تا خلق کنم و خلاقیت داشته باشم و برنامه نویسی ذاتا برای همین منظور به وجود اومده.. </description>
                <category>Lia</category>
                <author>Lia</author>
                <pubDate>Thu, 31 Jan 2019 10:44:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب مزرعه ی حیوانات</title>
                <link>https://virgool.io/@Lia/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%B2%D8%B1%D8%B9%D9%87-%DB%8C-%D8%AD%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA-hihvdvcfefkf</link>
                <description>مزرعه ی حیوانات که توی ایران به نام قلعه ی حیوانات هم شناخته میشه نام کتابیه از جورج اورول که به صورت تمثیلی انقلاب روسیه( یا در واقع همه ی انقلاب های بشری) و زوالش رو به تصویر کشیده.. مشهورترین جمله ی کتاب شعاریه که از تحریف شعار اولیه ی جنبش: همه حیوانات برابرند، به وجود اومده..&quot;همه ی برابرند اما بعضی برابرتر&quot; روند اتفاقات کتاب فوق العاده پیش رفته..کتاب به زیبایی هرچه تمام تر تنزل انقلابی شکوهمند رو به یک بهره کشی جاهطلبانه نشون میده.. انقلابی که با این هفت فرمان‬ شکل گرفت: ۱. هر چه دوپاست دشمن است. ۲. هر چه چهارپاست یا بال دارد، دوست است. ‬ ۳. هیچ حیوانی لباس نمی‌پوشد. ‬ ۴. هیچ حیوانی بر تخت نمی‌خوابد. ‬۵. هیچ حیوانی الکل نمی‌نوشد. ‬ ۶. هیچ حیوانی حیوان‌کُشی نمی‌کند. ‬ ۷. همه حیوانات برابرند.و در نهایت و طی حوادثی همه ی این هفت فرمان از لوح نوشته شده پاک شد و فقط یک فرمان در ذهن نسل جدید مزرعه نقش بست:چهارپا خوب، دوپا بهترخلاصه:داستان از  شبی شروع میشه که خوکی به نام میجر پیر حیوانات مزرعه رو دور هم جمع میکنه و از رنج ها و مشقاتی میگه که انسان ها بر اونها روا داشتن و حیوانات رو به شورش تشویق میکنه.. چند وقت بعد حیوانات مزرعه انقلاب کرده و صاحب مزرعه، جونز، رو از مزرعه بیرون میکنن. با اینکه انقلاب حاصل تلاش همه بوده دو خوک پر نفوذ(ناپلئون و اسنوبال) بر تخت رهبری میشینن ... اما به تدریج بین دو رهبر اختلافات شکل میگیرن و راهشون جدا میشه..یکی به سمت خوبی و دیگر به سمت سواستفاده.. در بین حوادث مختلفی که توی مزرعه رخ میده سگی در جایی از داستان چندین توله رو زایمان میکنه اما هیچکس از سرنوشت توله ها اطلاعی نداشته تا مدتها بعد که اختلافات بین دو خوک بالا میگیره ودقیقا لحظه ای که اکثریت به سمت خوک خوب داستان متمایل شده بودن،حیوانات مزرعه متوجه اتفاقی در پس زمینه ی تصویر میشن: ارتشی از سگهای بزرگ و ترسناک(همون توله هایی که بعد از تولد کسی ازشون خبر نداشت) که گویی دقیقا برای این صحنه تربیت شده بودن از یکی از ساختمون های مخروبه به سمت خوک خوب حمله ور میشن و اون رو هم از مزرعه بیرون میکنن. از اون روز به بعد داستان های زیادی درباره خرابکاری های خوک مذکور در مزرعه پخش میشه تا دشمن فرضی ساختگی پیش حیوونایی که ممکنه هنوز بهش وفادار باشن خراب و خراب تر شه.حیوونای زیادی درین بین به جرم همکاری با دشمن فرضی توسط سگ ها اعدام میشن و اهالی مزرعه که اکثرشون گوسفندانی هستن بی اراده و بی حافظه هر روز بیشتر از دیروز در جهل خودشون فرو میرن..در این میان خوک ها هر روز بر زرق و برق زندگیشون افزوده میشه، به ساختمانی که جونز درش زندگی میکرد نقل مکان میکنن، لباس های اون رو میپوشن، سیب و عسل میخورن و در پاسخ به ابهاماتی که برای حیوونا پیش میاد،مبنی بر زیر پا گذاشته شدن هفت فرمان، میگن :&quot;رفقا، تصور نکنید پیشوا بودن لذتبخش است. درست برعکس، کاری است بسیار دقیق و‬ ‫پرمسئولیت. ‬ ‫هیچ‌کس به اندازه رفیق ناپلئون به تساوی حیوانات معتقد نیست. او بشخصه بسیار‬ ‫خوشحال هم می‌شد که مقدرات شما را به خودتان واگذار کند اما چه بسا ممکن است‬ ‫که شما به غلط تصمیمی اتخاذ کنید. &quot;طی اتفاقات و حوادث مختلف داستان قانون اساسی حیوانات معروف به «هفت فرمان» به تدریج محو و تحریف می‌شه، خواندن سرود جانوران انگلستان(که روزگاری نماد انقلاب بود) قدغن می‌شه، حیوانات با غذای روزانه کم مجبور به کار زیاد می‌شن، در حالیکه خوک‌ها فقط فرمانروایی میکنن و شروع میکنن به یادگیری این که چطور روی دوپا راه برن و با انسان‌ها معامله کنن..و در نهایت پایان عااااالی داستانه که خوک ها توی ساختمون جونز با آدم ها قرار کاری میگذارن و حیوونای مزرعه از بیرون اونهارو تماشا میکنن:«‫حیوانات بیرون از ساختمان از خوک به انسان٬از انسان به خوک و دوباره از خوک به انسان چشم دوختند؛ ولی دیگر نمی‌توانستند تشخیص دهند که کدام به کدام است.این کتاب فوق العاده رو بخونید و از دیدن شباهت های خارق العادش، حیرت کنید و آه بکشید و ...</description>
                <category>Lia</category>
                <author>Lia</author>
                <pubDate>Mon, 03 Dec 2018 18:49:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در باب احساسات ضد و نقیض...</title>
                <link>https://virgool.io/@Lia/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA-%D8%B6%D8%AF-%D9%88-%D9%86%D9%82%DB%8C%D8%B6-cbfd66tg6xsm</link>
                <description>همین دو هفته پیش بود که داشتم واسه دوستم می گفتم نمیدونم از این که اینقدر منطق بر وجودم حاکمه خوشحال باشم یا بترسم..قضیه ازین قرار بود که طبق معمول چند مورد گذشته سر دوراهی آب طالبی و شیرموز، تو کافی شاپ ، شیرموز برنده شده بود( از طعم قهوه و متعلقاتش خوشم نمیاد).. آره می گفتم، درحالی که کل وجودم طعم فوق العاده ی طالبی رو طلب می کرد و عطرش کل فضای اون قسمت رو پر کرده بود، جناب منطق قلدرانه استدلال عتیقه طورِ خودشون رو با غرور و افتخار رو کردند و در لحظه همه رو ضربه فنی نمودند: شیر مقوی تره..مغزم فرمان شیرموز صادر کرد و انگشتم بی اختیار و بی علاقه همون رو نشون داد..تمام.. ناگفته نمونه که من به همون اندازه آب طالبی ،شیرموز رو هم دوست دارم و حتی وقتی که سرو شد راضی بودم از اینهمه مواد مغزی که داره باهاش وارد بدنم میشه اما عطرِ دلنشینِ آب طالبیِ سفارشیِ همراهم هم قابل چشم پوشی نبود.. اون روز داشتم واسه دوستم میگفتم که خوب نیست تمام وجود آدم در تسخیر جناب منطق باشه خصوصا وقتی که آدمِ موردِ نظر یک دخترخانم به ظاهر احساسی باشه..اون روز گذشت نتیجه این شد که تعادل چیز خوبیست و به همه ی آبشن هایی که عالیجناب تو وجودت گذاشته باید بها بدی.. گذشت و این روز اومد، روزی جدید با احساسی جدید....احساس خواسته شدن..یک حسِ دوست داشتنیِ قدرتمند به وسعت تمااااام وجود یک دختر.. حسی که تمام عمرش تشنه ی اونه.. ایندفعه دیگه هر دو به یک اندازه قدرت دارن.. هم جناب عقل و هم بانوی احساس.. دلایل هر دو محکمه پسنده به شدت..ماجرا با یک پادرمیانی تلگرامی از طرف همسر یکی از آشنایان شروع شد و با یک پیشنهاد آشنایی ادامه پیدا کرد..گویا من دیده و پسندیده شده بودم با یک یا شاید چند نگاه ممتد..اما شرایط..امان از شرایط...همین شرایط مثل پتکی در دست جناب عقل مرتب بر سر بانوی احساسم فرود میاد..تا میاد بگه تو همیشه دنبال همین بودی.. اینکه قلبی باشه و عشقی صرفا برای تو،جناب عقل استدلال هاشو میریزه روی میز.. اول با این جمله شروع میکنه: تو قبل هر چیزی دنبال تناسب بودی...عشق؟؟؟!؟ اونم با یک نگاه؟؟؟؟ اونم تو وجود یک پسر 31 ساله...بدون کلمه ای یا حتی نگاه متقابلی...مگه داریم مگه میشه؟؟؟؟ بعد صداشو میبره بالا...بیبییییییییییین من که خاموش نمیشم اصلا فکرشم نکن که اگه بخوای باهاش شروع کنی من سکوت میکنم نه من استوارتر از همیشه بدون وقفه و تالل به وظیفه ی روشنگریم ادامه میدم. اون موقع وضع بدتر از الان میشه ممکنه این بانو (اشاره میکنه به احساسم که مظلومانه اون کنار واستاده و نگاه میکنه) وا بده و وابسته بشه...و خودت می دونی دوراهیه بدیه چون تو تمام عمرت من روت تسلط بیشتری داشتم...ببییییین قدرت منو فراموش نکن...بعد این همه تهدید و ارعاب صداشومیاره پایینو میگه دختر خوب فکر کردی با فرهنگ متفاوتشون چطور کنار بیای؟؟؟؟(ایشون متعلق به یکی از قومیت های کشور هستن با آداب و رسوم خاصشون)به تعطیلاتی فکر کن که باید بین آدمای غریبه بگذره...به لهجه ای فکر کن که حتما موقع حرف زدن داره و مرتبا بهت القا میکنه که میبینی اون یک غریبست...اون به نظر یک مرد مهربون میرسه یک تکیه گاه که میشه روش حساب کرد( این صدای نازک و زیبای احساسمه که تمام جرئتش رو جمع کرده و از حاشیه ی امنش بیرون اومده) بعد نوبت چشمامه که در یک کار مشترک با حافظه، عکس پروفایلشو (که همسر آشنامون برام فرستاده) میارن جلوی محکمه:عشق یعنی انتظار و انتظار..عشق یعنی هرچه بینی عکس یارجناب عقل فریاااااااد میزنه عشق کیلو چند؟؟؟!!! یادت رفته اون یک تصویر نصفه و نیمه ازت دیده.... تو حتی نمیدونی در حال لبخند زدن بودی یا صحبت کردن، وقتی دیده شدی..بعد یکی میگه خب اونم داره میگه با هم آشنا شین.. نگفته که همین الآن برین خونه بخت که...بعد همه ساکت میشن...و خاطرات گذشته loudمیشه..خاطره ی خواستگارها و اشنایی های نصفه نیمه که یکیش حتی عاشقانه تر هم شروع شد. همونی که می گفت فقط وقتی منو تنها میذاره که مرده باشه...در نهایت جناب عقل میگه تو پس زمینه ی همه ی خاطراتت صدای منو شنیدی که فریااد میزدم یک چیزی اشتباست؟؟..و بود.. خودتو وارد این بازیا نکن..اون بچه نیست..همین الانم میفهمه که به درد هم نمیخورین،فقط میخواد مطمئن شه..اون وقته که میذاره میره و تو میمونی و یک خاطره ی بد ...بعد صلح و سکوت حکمفرما میشه و همه به توافق میرسن چون حرف حساب جواب نداره...همه با هم به این نتیجه میرسن که :بذار خودش یک راه پیدا کنه...این راهی که الان پیدا کرده به نظر خاله بازی میرسه...البته حتی جناب عقل هم افتخار میکنه به اینکه برای شروع یک آشنا پیدا کرد و اونو واسطه کرد...و برای خودش احترام و شخصیت خرید. درواقع تنها قضیه ی تاثیرگذار ماجرا از دید جناب عقل همینه که مثل بچه ها نرفت شماره مو پیدا کنه و خودسرانه بزنگه..و همینه که هم عقلم و هم احساسم رو بهش امیدوار کرده که شاید مرد باشه از همون جنسای نایابی که میشه روی شخصیتش واسه تمام عمر حساب کرد..آره جناب عقل هم اعتراف میکنه که راه ارتباطی و پلی که سعی میکنه بسازه خیلی خوش ساخت و محکمه... و اینکه دست به دامن همسر رفیقش شده و تقریبا حلقه ی دوستانش رو خبر کرده یعنی قصدش جدیه و قضیه براش مهم شده...pm دادم که هرچی فکر میکنم میبینم که رابطه ای که معلومه به نتیجه نمیرسه درست نیست شروع شه.. حرکت بعدیش قابل پیش بینی بود چون خواسته حداقل یک فرصت بهش بدم.. جناب عقل فعلا برنده ست و دستور داده تا اطلاع ثانوی آنلاین نشو... تا ببینیم چی میشه..بانو دمقه..میگه حداقل حرفاشو باید بشنوی.. نمیشه اینجوری بی اعتنا به احساس بچه ی مردم باشی..احساس خودت که نیست که سرکوبش کنی و صداش در نیاد..مال مردمه..عقلم میگه یک بار خودخواه باش و به فکر آرامش خودت..هر کی باشه به عاقل بودنت یک لایک بزرگ میده..               مرداد97جناب عقل راست میگفت. البته من و بانو امتحان کردیم و تجربه اندوختیم.. باشد که روزی عقل و عشق راهشان یکی شود ..  آذر 97</description>
                <category>Lia</category>
                <author>Lia</author>
                <pubDate>Tue, 27 Nov 2018 00:53:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حال خوش این روزهای من</title>
                <link>https://virgool.io/@Lia/%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-gyg9iuvdgxqi</link>
                <description>این روزها محو هماهنگی شگفت انگیزی ام که سلولهای پام تو ترمیم زخم از خودشون بروز دادن. تو این ده روزی که گذشت، خیلی خوب ظاهر شدن :-) اوایل که بخیه ی کف پام اجازه نمیداد به راحتی گام بردارم هر جوونی رو میدیدم که می خرامه یاد طرز راه رفتن خودم می افتادم D: و یاد باشگاه رفتنم که از روی تنبلی کل تابستون و مهر عقب انداخته بودمش..باورم شده بود که حالا حالاها باید به همین شکل لنگان لنگان راه برم..اما بدنم داشت تو همه ی این مدت در سکوت کارهای بزرگ بزرگ میکرد.واقعا جالب نیست که همین نزدیکی،تو جسم فراموش شده مون، جهانی هدفمند، پرامید، پویا و سرشاااار از وظیف شناسی وجود داره؟ جهانی که توش همه با هم در صلح ند و به معنای واقعی سرگرم زندگی.. این روزها که دوباره شدم مثل روز اول( یک جوون خرامان و تنبــــــــــل) دارم فکر میکنم ای کاش روح و روان آدمها یک اپسیلون هم که شده از بدنشون الگوبرداری می کرد. یکم پویــــــــــــــــــــاتر یکم با برنــــامه ترررر یکم...توی ساختن حال این روزای من علاوه بر این اتفاقات، آفتاب خواب آلود پاییزی هم داره نقش خودش رو به خوبی ایفا میکنه. نمیدونم بقیه چطورن اما مناظر اطراف به شدت روی حال و هوای من تاثیرگذارن و مناظر پاییزی بیشتر از همه ی اونها( احتمالا چون دهه ی دوم زندگیم رو به عنوان یک نقاش آماتور گذروندم)...دیدن آفتاب بی رمق مهر ماه که خودشو پهن کرده روی حتی یک دیوار سیمانی( که کوچکترین حس هنری ای رو القا نمیکنه) منو می بره یک دنیای دیگه..جایی که خودمم و دخترک درونم...دیروز که پیاده داشتم مسیری رو طی میکردم به عمق فاجعه پی بردم :-) جسمم در حال پیاده روی بود اما روحم محو در مناظر کوه های دوردست بود که یکهو دیدم خانمی که پابه پای من در حال حرکت بود برگشت و جملاتی گفت، تا من از درونم درآم و جملاتش رو دوباره واسه خودم هجی کنم، خانم جلویی برگشتو گفت: آره بوی بدی که میاد از سمت سرویس بهداشتی کنار پارکه...اونجا بود که تــــــــــــــــازه ما هم بوی بدی که میومد رو حس کردیم و با بقیه هم نوایی فرمودیم:-) آره.. با اینکه همیشه بهار و سرزندگیشو تحسین میکنم اما پاییـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــز.. پایییــــز ، یک چیز دیگست که حتی روی حواس پنجگانه ی من هم مانور میده...بیاید پاییز رو زندگی کنیم.</description>
                <category>Lia</category>
                <author>Lia</author>
                <pubDate>Fri, 23 Nov 2018 14:54:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پس زنده باد امید</title>
                <link>https://virgool.io/@Lia/%D9%BE%D8%B3-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-orzi3ecqhd4m</link>
                <description>عجیــــــــــــــب حس زیباییه این امید..به محض اینکه حتی جوانه میزنه تو وجودت رهبری تمام احوالاتت رو به دست میگیره..همه ی احوالات رو...یک احساساتی هستن مثل عشق، نفرت، حسادت....اینا هر کدوم یک گوشه هایی از وجودت رو تسخیر میکنن و به همونجاها قانعن..اما..اما امید اصلا قناعت تو کارش نیست...همه ی پیکر و روحت رو میخواد و میــــــــــــــــگیره تمام و کمال....و تو صدم ثانیه حالت رو خوب میکنه حتی اگه تنها کورسویی از دوردستها باشه..من دیروز تجرش کردم تنها با یک پیامک اون هم با هزااااار احتمال و حدیثِ توش?اما فوق العاده کار کرد ، فوق العاده...</description>
                <category>Lia</category>
                <author>Lia</author>
                <pubDate>Thu, 22 Nov 2018 09:23:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از یک فیلم خوب</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A8-h9ztxqbjzueo</link>
                <description>دیدن یک فیلم خوب تجربه ایه که تو ایران تکرارپذیری بالایی نداره و اگر بخوای به فیلمای وطنی محدودش کنی ممکنه سالی یک بار هم اتفاق نیافته واسه همین ما بعد از ناامید شدن از فیلم های ساخت ایران رفتیم تو موود انیمیشن.. برخلاف تصویرسازی عجولانه ای که اکثر ماها با شنیدن اسم انیمیشن داریم، کارای خوبی هم تو این وادی دیدیم، اما نمیدونم چیه فیلمه که اینقدر پایبندت میکنه، هیچ وقت بین انیمیشن و فیلمی که بازیگراش هم جنس خودتن نه ساخته ی تخیل و خطای دید، انیمیشن رو ترجیح ندادم. دیشب هم بین یک انیمیشن و یک فیلم، بنا به رای اکثریت فیلمه بود که تو خونه اکران شد. البته از حق نگذریم که امتیازimdb ی 9.2 فیلم هم تو انتخابش بی تاثیر نبود. آره فیلمه فیلم برتر تاریخ سینمای جهان بود، فیلمی راجع به وقایع زندگی یک زندانی که هممون می دونستیم از 2 ساعت و اندیش، فقط اندیش ?بیرون زندان رخ میده ..و این یعنی یک جو کاملا مردونه و خشن، طوری که تو ده دقیقه ی اول فیلم، مامانی ( که مخالف جمع بود) چندین بار گفت: آخه تو زندان چه اتفاق جالبی می خواد بیافته؟؟!؟ و این دیالوگ مامانی چند ثانیه یک بار تکرار میشد  مثل موسیقی متن فیلمی که داشتیم می دیدیم?.. نمی دونم از دقیقه چندم دیگه این دیالوگ رو نشنیدم ولی یک مدت که گذشت دیگه هیییچ دیالوگ دیگه ای تو خونه شنیده نشد تا پایان فوق العاده ی فیلم. اسم فیلم رستگاری در شائوشنگ بود  که نه عنوانش و نه خلاصه ی داستانش، هیچ کدوم از اعضای خانواده ی مارو جذب نکرد، اما بعد تموم شدنش تو نگاه همه تحسین رو میشد دید...</description>
                <category>Lia</category>
                <author>Lia</author>
                <pubDate>Thu, 22 Nov 2018 00:55:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من گاهنامه</title>
                <link>https://virgool.io/@Lia/%D9%85%D9%86-%DA%AF%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-zlxccvrnpuzs</link>
                <description>دیروز ظهر تو ماشین دایی جان در نیمه های مسیر بازگشت،خیلی اتفاقی صدای بچگانه ای که از رادیو پخش میشد توجهم رو جلب کرد..درواقع صدا متعلق به یک بچه نبود، صداپیشه ی رادیو داشت یک نمایش رادیویی رو به شکل خیلی جذاب اجرا میکرد..حتی دایی که رادیو رو فقط واسه خالی نبودن عریضه روشن میکنه هم داشت داستان رو پیگیری میکرد? راوی یک کودک به دنیا نیومده بود که در تاریخ های مختلف حال و روز و احساساتش رو از بودنش توصیف می کرد..از اولش که هیچ کس از وجودش خبر نداشت اما اون مثل هر انسان دیگه ای وجــــــود داشته تا وقتی که دکتر به مامان مهربونش خبر بودنش رو میده...با لحن کودکانش و اشتباهاتی که بچه ها تو ادای بعضی کلمات دارن داستانش رو پیش برد..تو ماه چهارم مامان عزیزش رو بوسید درحالی که نمیدونست مامانش متوجه اینهمه عشقش میشه یا نه..بچه ی شیرینی بود و تو هر تاریخی حرفی واسه گفتن داشت.. تا اینکه در آخرین پرده که فکر کنم اول فروردین بود کوچولو با یک لحن غم انگیز شروع به صحبت کرد و گفت امروز مامان مهربونم ، بهترین مامان دنیا منو سقط کرد............ و سکوت??از اینکه هدف این برنامه چقدر به روز ? و در راستای فرمایشات بوده سریع میگذرم اما یک موضوعی ذهنم رو مشغول کرد..اینکه کاش واسه بچه دارشدن علاوه بر مسئله ی داشتن شریک جنسی(و نه ازدواج! تو این دوره زمونه) ،لیاقت طرف هم سنجیده میشد..خصوصا تو ایران امروز که تو قضیه ی ازدواج(که مثلا مقدمه ی پدر و مادر شدنه) کل ملاک های سنجش خلاصه شده در یک پکیج کوچک(خیلی هم شیک?)شامل زیبایی، ثروت،خوش سروزبان بودن،خانواده ی بانفوذ،... اینها تمــــــــــــــام چیزیه که یک جوون دنبالشه و البته با شرایط سخت امروز یک همچین جوونی جزء عُقلا ? به حساب میاد..امـــــا..در این میون خـــــــــیلی از آدمای خوب که ملاک های واقعی پدر و مادر شدن درشون تظاهر پیدا کرده، تموم جوونیشون رو به دنبال فراهم کردن شرایط می دوند و می دوند و می دوند و در میانسالی وقتی حال و حوصله ی خاصی واسه دوست داشتن و عشق ورزیدن واسشون نمونده یک خانواده ی سرد تشکیل میدن با بچه هایی که حتی سنشون رو هم نمیدونند..و در تمام این مدت که این مدل جوونا داشتن واسه اثبات خودشون تلاش میکردن یک سری دیگه حتی چند بار خانواده تشکیل دادند، عشق ورزیدن، متنفر شدن، کودکی رو نابود کردن چه نابودی مادی و چه روحی (که انهدام روح و روان یک بچه خـــــــــــیلی وحشتناک تر از نوع مادی اونه)..جداً کاش قشنگی های این جهان بر اساس لیاقت آدما بهشون داده میشد..</description>
                <category>Lia</category>
                <author>Lia</author>
                <pubDate>Thu, 22 Nov 2018 00:36:44 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>