<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های لیلی مجنون!</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Lilia</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:35:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1011410/avatar/I99s60.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>لیلی مجنون!</title>
            <link>https://virgool.io/@Lilia</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پارت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-szjqsnzshejq</link>
                <description>بسته‌شدن در همانا و افتادن من روی میز همانا. با لذت چشم بازم را بستم و با تصور اینکه می‌توانم نیم ساعت بیشتر بخوابم، نیشم تا بناگوش باز شد. در میان خواب و بیداری بودم که با شنیدن صدای استاد متقیان، که می‌گفت: «خانم خسروی! با این حجم غیبت‌هایی که داری، هرکی ندونه فکر می‌کنه توی غیبت کبرایی!» هراسان از خواب بیدار شدم، به‌سمت گوشی هجوم بردم و آلارم را، که صدای او بود، خاموش کردم. یادم آمد که استاد گفته بود از این به‌بعد یک جلسه که سهل است، پنج دقیقه هم تأخیر داشته باشی، حذفی! متقیان، استاد «اصول روزنامه‌نگاری» ماست که یک مرد مؤدب و بااخلاق است؛ البته قبل از آشنایی با من! در دو ماهی که ترم شروع شده، به‌قدری کلاس‌هایش را کادوپیچ کردم که بالاخره تشت صبرش لبریز شد و مرا تهدید کرد. با عجله به‌سمت شلوار مشکیم، که گوشهٔ اتاق بود و از دیروز حلقه مانده بود، رفتم و سریع پوشیدمش. خدا را شکر که جوراب‌هایم داخل شلوار بود! بعد به‌سمت کمد رفتم و مانتوی توسی و مقنعهٔ مشکی‌ام را برداشتم و پوشیدم. در آینه نگاه کلی به خودم انداختم. یک چیزی کم بود...اها! ساعت! از کشوی جلوی آینه، ساعت مشکی ‌مفلوکم را از میان انبوه ساعت‌های سعید تجملاتی پیدا کردم و انداختم. از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان؛ البته شما به‌جز سعید، رندومی یکی از ادکلن‌های سعید را برداشتم و کمی به خودم زدم. بار دیگر خودم را به آینه رساندم تا تیپ نهایی را ببینم. از آینه که دل کندم، با یک جهش گوشی و کیف مشکی‌ام را از روی تخت برداشتم و به‌سمت میز رفتم تا کلید ماشین را بردارم. دستم را دراز کردم کلید را بردارم؛ اما دستم در میانهٔ راه ماند، انگار صاعقه به من زد. با داد گفتم: «سعیدددددد کشتمتتتتت!» چشمانم را باز‌ و بسته کردم به امید اینکه از این کابوس بیدار شوم؛ اما تصویر روبه‌رو تغییر نکرد. با غیض به کلید درِ خانه زل زدم. سعید مرا گول زده بود و به‌جای کلید ماشین، کلید در خانه را به من داده بود. با عصبانیت گوشی‌ام را بالا آوردم و روی اسم بزکوهی دورهٔ چوسان، ضربه زدم. با هر بوقی که می‌خورد، عصبانیتم بیشتر می‌شد. جواب نداد. با عصبانیت گفتم: «معلومه که جواب نمی‌دی بی‌ریخت! این سری کلتو می‌کنم بزکوهی چوسانی!» اما یادم افتاد که اگر کمی دیگر وقت تلف کنم، قبل‌از کندن کلهٔ او، استاد کلهٔ من را می‌کند! در این فکرها بودم که بار دیگر صدای آلارم در فضا پیچید و مثل پتک بر سرم کوبیده شد. با استرس نگاهی به ساعت انداختم. عقربه‌ها عدد ۷ را نشان می‌دادند. با عجز از اتاق خارج شدم و راهی اتاق سجاد شدم. سجاد برادر دیگرم است که ۵ سال از ما بزرگ‌تر است. همین که در اتاقش را باز کردم، با یک نگاه به حال‌وروزم تا ته قضیه را فهمید و با خون‌سردی و مهربانی ذاتی‌اش گفت: «نگران نباش خواهری. خودم می‌برمت دانشگاه.» با خوش‌حالی بغلش کردم و گفتم: «بزکوهی چوسان فدات.» خندید و با اخم تصنعی گفت: «زشته سعیده خانوم!» گفتم: ««زشت اون بی‌ریخته که جر زد.» با خنده گفت: «کی بزرگ می‌شید آخه؟! انگارنه‌انگار 22 سالتونه!» گفتم: «استفهام انکاری؟!» و بیشتر خندید. بعد گفت: «برو کفش‌هاتو بپوش، منم الآن می‌آم.» با سرعت جت خودم را به دم در رساندم و کتونی‌هایم را پوشیدم. در عین که منتظر سجاد بودم، به نقشهٔ انتقام فکر کردم. به‌قدری ذهنم درگیر بود که متوجه حضور سجاد نشدم. سریع سوار ال‌نود سفیدش شدم و راه افتادیم. به در دانشگاه که رسیدیم، ۸:۲۵ دقیقه‌ بود و باید پنج‌دقیقه‌ای خودم را به کلاس می‌رساندم. خیز برداشتم و با تمام توانم‌ دویدم. به سالن که رسیدم، استاد را دیدم که دستش را به‌سمت دستگیرهٔ در دراز کرده بود و می‌خواست بازش کند. بار دیگر با تمام توان دویدم. دیدم باز هم نمی‌رسم، در اوج سرعت مسیر باقی‌مانده را سر خوردم، دستم را به در گرفتم و ایستادم. استاد وارد کلاس شده بود و می‌خواست از آن‌طرف در را ببندد که من را آویزان به در دید. با تعجب گفت: «خانم خسروی؟!» نفس‌نفس‌زنان گفتم: «س... سلام ا... ا... استاد! ص... صبحتون به‌خ... خیر.» استاد سرش را تکان داد و گفت: «منت گذاشتید سر ما. کلاسو مزین کردین. می‌گفتید گوسفندی چیزی قربونی می‌کردیم!» با نیش باز وارد کلاس شدم و پیش مریم، دوست صمیمی‌ام، نشستم.در حین کلاس سعید پیام داد: «صبح دل‌انگیزیه نه؟ از پیاده‌روی توی این هوا غافل نشو!» با حرص سرم را بلند کردم و نفس عمیقی کشیدم. ناگهان چشمم به بچه‌های کلاس افتاد و فکری به ذهنم زد. رو به مریم گفتم: «ماشالله چقدر کلاسمون پرجمعیته!» مریم با بی‌تفاوتی گفت: «خب که چی؟ مگه بار اولته که می‌بینی؟» با لبخند گفتم: «می‌دیدم؛ ولی نگاه نمی‌کردم.» رو به بچه‌ها و استاد گفتم: «لطف می‌کنید آخر کلاس یه‌کمی صبر کنید، همهٔ کلاس امروز بستنی مهمون منن! شیرینی کلاس اومدنمه!» کل کلاس یک‌صدا گفتند اوووو! اما درواقع همه را مهمان سعید کردم! 20 دقیقهٔ آخر کلاس بستنی‌ها را سفارش دادم. یک دقیقه از سفارش نگذشته بود که اسم بزکوهی دورهٔ چوسان روی گوشی‌ام افتاد؛ اما در حین کلاس جوابش را ندادم. درعوض بعد از اینکه از کلاس بیرون رفتیم، به او زنگ زدم و به‌محض اینکه گوشی را برداشت، گفتم: «پیاده‌روی با بستنی بیشتر می‌چسبه! مخصوصاً صبح به این دل‌انگیزی و همراه با خیل عظیمی که بستنی می‌خورن!» با حرص نفس کشید و گفت: «دارم برات... .» خدا رحم کند اگر بداند از آن ادکلن گرانش زدم، چه می‌کند؟! مریم که شاهد گفت‌وگوی کاملاً دوستانهٔ ما بود، با کنجکاوی و نیش باز گفت: «چی گفت؟!»ـ «ما حرفی جز تهدید همدیگه داریم؟!»سری به نشانهٔ تأسف تکان داد و گفت: «باز سر چی؟»ـ «سر ماشین 200 میلیونی؛ پراید!»مریم گفت: «این‌ها رو ول کن. خبر جدید!»با هیجان گفتم: «چه خبری؟!»با هیجان بیشتری دست‌هایش را به هم کوبید و گفت: «فکر نمی‌کردم نقشهٔ عتیقه‌ت جواب بده؛ ولی جواب داد.»ـ «نگو که... نگو که مامانت موافقت کرد؟!»ـ «آرره! دقیقاً موبه‌موی ننه‌من‌غریبم‌بازی‌هایی رو که گفتی، انجام دادم و جواب داد. این واسه یه تک‌فرزند با والدین سخت‌گیر، معجزه‌س!»بادی در گلویم انداختم و گفتم: «شک داشتی؟ ناسلامتی من یه داداش دوقلو دارما. دیگه حرفه‌ای شدم. حالا مطمئنی قبول کردن بریم کوه؟ اونم صبح زود؟»ـ «آره! چون توام هستی، قبول کردن.»یک تای ابرویم را بالا بردم و گفتم: «ای بابا! ای بابا! این حجم از معتمدبودنو برنمی‌تابم!» بعد نیشگونی از بازویش گرفتم و با چشم به پشت‌سرش اشاره کردم و ادامه دادم: «بسوزه پدر محبوبیت! مطمئنی خبر همین بود؟ خبر جدید دیگه‌ای نیست؟»ـ «چته وحشی؟ بازومو کندی؟ چه خبری؟ چی می‌گی؟! محبوبیت کیه دیگه؟»ـ «خبر آقای منیری، میثم منیری که چشماش چپ شد این‌قدر نگات کرد. زود باش بگو ببینم. البته شرح اخبارت باید همراه یه کیک شکلاتی باشه، قندم افتاده. شیرینی مشاوره‌دادنم.»چشم‌غره‌ای رفت و گفت: «نیست که هر جلسه منظم می‌آی سرکلاس، به‌خاطر اونه. بعدشم من که تو تلگرام گفته بودم بهت.»ـ «خبالا. تو که اومدی، کجا رو فتح کردی؟ بعدشم اونا برای قبلاً بود، اخبار لحظه‌ای می‌خوام. الآن همه‌چی فرق کرده.»با چشم به پشت‌سرش اشاره کرد و با خنده گفت: «قلب بعضی‌ها رو!»جواب دندان‌شکنی بود. با طعنه گفتم: «کیک منو بده بعدش برو به فتح و فتوحاتت برس. کاش بتونی قله‌رم فتح کنی.»خندید و گفت: «بریم تا شرح اخبار فتحو بگم برات. نگران نباش چیزیو از دست ندادی.» به‌سمت کافهٔ دانشگاه حرکت کردیم.ادامه دارد...پ.ن: خب ممکنه سوال پیش بیاد که چجوری با کارت سعید خرید کرده؟ سوال به‌جاییه. خرید اینترنتی. از اونجایی که  این بچه ارشده، کلاسای ارشد نهایت ۱۰ الی ۱۵ نفرن و می‌شه بستنی چوبی ارزون خرید که قیمت زیر ۱۰۰ تومن باشه و نیازی به رمز پویا نباشه??ـ لیلا قره‌خانی ـ</description>
                <category>لیلی مجنون!</category>
                <author>لیلی مجنون!</author>
                <pubDate>Wed, 05 Jul 2023 17:32:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان در مه مانده</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D9%85%DB%8C%D8%B2-%D9%85%D8%B0%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D9%87%D9%94-%D9%82%D9%8F%D9%84%DB%8C%D9%88%D9%86-rvfxlx5hydm7</link>
                <description>- سعیده! سعیده! با تواما پاشو. پاشو کلی کار دارم.در جایم غلتی زدم و غرولندکنان گفتم: «باز این خروس مش ماشالا بیدار شد. بگیر بخواب دیگه. نصفه‌صبحی چی می‌خوای از جونم؟!»- اولاً اون نصفه‌شبه باهوش نه نصفه‌صبح. اول صبحی به فردوسی مرحوم رقص بندری تحمیل نکن. بعدشم اگه تا دو دقیقهٔ دیگه نیای سر میز مذاکره، زندگیت رنگ همون نصفه‌شب می‌شه!این را که گفت، تازه دوزاریم افتاد و مثل فنر از جا پریدم. سریع خودم را به میز وسط اتاق رساندم و رو به سعید گفتم: «خروس مش ماشالا بیا بشین.»من و سعید دوقلو هستیم که سعید یک دقیقه از من بزرگ‌تر است. ما از لحاظ ظاهری کمی شبیه یکدیگریم؛ البته این تا قبل از بلوغ سعید بود که سه کیلو ریش نداشت!چون از بدو تولد سر مسائل مختلف با یکدیگر درگیر هستیم و گاهی آن‌قدر بحث بالا می‌گیرد که باید ریش‌سفیدان محل وساطتت کنند تا آشتی کنیم، تصمیم گرفتیم یک میز مذاکره درست کنیم و مسائل و مشکلاتمان را روی آن  حل کنیم. این تصمیم را در پنج‌سالگیمان گرفتیم و یک میز وسط اتاق مشترکمان گذاشتیم. اسم آن میز را هم گذاشتیم، میز مذاکرهٔ قُلیون! از آن روز به‌بعد نصف عمر ما در پای آن میز گذشت!با بشکنی که سعید زد، چرتم پاره شد و دهانم را بستم. هر کاری کردم، فقط یک چشمم باز شد؛ بنابراین با یک چشم باز به سعید زل زدم که دست در تنگ شیشه‌ای روی میز کرد و یک برگه درآورد. این تنگ شیشه‌ای برای مذاکره‌های اول صبحمان است. چون اول صبح مغزمان بیدار نمی‌شود و استدلال درستی نداریم، روی چند برگه اسم چند بازی را نوشته‌ایم و داخل تنگ انداخته‌ایم تا کارمان در سکوت پیش برود و مزاحم خانواده نشویم. مذاکرهٔ امروزمان بر سر ماشین است تا ببینیم چه‌کسی کلید خوشبختی را به دست می‌آورد! سعید برگه را جلوی چشمان من گرفت و  با کلافگی گفت: «هرکی زودتر بخنده... .»با شنیدن اسم روی برگه، گل از گلم شکفت. چون خوابالود بودم، هنوز بخش خندهٔ مغزم بیدار نشده بود و می‌توانستم ساعت‌ها با یک چشم باز به او زل بزنم.با یک دو سه‌ای که گفتیم، بازی شروع شد. سعید آن‌طرف میز بود و من این‌طرف. بازی حساسی بود. هم من تا شب کلاس داشتم هم سعید. سعی کردم با همان یک چشم بازم کار سعید را بسازم و شروع کردم به چپ‌کردن آن چشم بازم و زبانم را بیرون آوردم. همین که این کار را کردم، سعید سریع گوشیش را از روی میز برداشت و عکس گرفت و دو ثانیه بعدش پقی زد زیر خنده. حین خندیدن او چشمم به آینه‌ افتاد. میز مذاکره دقیقاً جلوی آینه بود. با تصویری که در آینه دیدم، مثل برق‌گرفته‌ها از جا پریدم و گفتم:  ««یا امیرالمومنین!» سعید یک پیراهن چهارخونهٔ توسی و آبی پوشیده بود با شلوار کتان توسی و جوراب‌هایی به همان رنگ. ساعت رولکس مشکی‌اش هم در دستش بود. نگاهم برگشت سمت خودم. پاچهٔ چپ شلوار گل‌گلیم تا زانو بالا رفته بود و موهای خرگوشیم بیشتر شبیه موهای زامبی‌ها بود. با تصور اینکه با این ظاهر آراسته با یک چشم باز چشمم را چپ کردم و زبانم را بیرون آوردم، خودمم هم پقی زدم زیر خنده. قشنگ می‌شد تقابل انسان مدرن و انسان غارنشین را در این میز دید. سعید کلید را روی میز گذاشت و از در خارج شد.شاید ادامه‌دار باشد...!</description>
                <category>لیلی مجنون!</category>
                <author>لیلی مجنون!</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jun 2023 00:53:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>علم بهتر است یا شوهر؟!</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D8%B9%D9%84%D9%85-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%B4%D9%88%D9%87%D8%B1-oft6czgjxwkw</link>
                <description>دورهٔ امتحانات هر بدی‌ای داشته باشد، دو ویژگی خوب دارد: ایمان‌آوردن آتئیست‌ها و بالارفتن آمار ازدواج.ازآنجایی‌که جزو خیل عظیم شب‌امتحانی‌ها هستم و درس‌خواندن با ذلت و بی‌خوابی 48ساعته را به درس‌خواندن با عزت و در طول ترم ترجیح می‌دهم، همیشه به فکر ازدواج می‌افتم تا این ذلت را با یکی دیگر سهیم شوم. فکرش را بکنید که محبوب هم مثل شما شب‌امتحانی باشد...، آخ‌آخ چه لذتی دارد دیدن زجرکشیدن محبوب و چشم‌های گودافتاده‌اش. اینکه ببینی یکی در شرایط مشابه تو و در اسفناک‌ترین حالت است، مایهٔ دل‌گرمی است؛ فلذا من هم تسلیم اصرار مادرم شدم و در اوج امتحانات و بدبختی قرار ملاقات با خواستگار را قبول کردم! آن‌هم کجا؟ در محیط دانشگاه و بعد امتحان باشکوه مثنوی! مطالعهٔ مثنوی در حالت عادی شما را از عالم ماده جدا می‌کند، حالا شما دانشجوی نحیف و مفلوکی را تصور کنید که بی‌خوابی‌های شدید او را از عالم ماده جدا کرده و در این شرایط مثنوی هم خوانده، آن‌هم کامل! بعد با این وضعیت عرفانی می‌رود با خواستگار دربارهٔ آینده صحبت کند! محل قرار ما مزار شهدا بود. شاید بپرسید چرا؟ چون تنها مکانی بود که دوست و آشنایی نمی‌دیدم و امن بود. وارد گلزار شهدا شدم؛ اما تنها نه، دوستم را هم با خودم بردم تا نگذارد روحم بدنم را ترک کند! می‌دانید که حالت عرفانی شدیدی داشتم! روی نیمکت نشستیم تا محبوب مفلوک بیاید. نزدیک ساعت قرار که شد دوستم را راهی کردم تا با خواستگار رودررو نشوند؛ اما زهی خیال باطل! دوستم به‌سمت گلزار رفت تا فاتحه‌ای قرائت کند و از آن‌طرف خواستگار هم راهی گلزار شد. درست است، دوستم را با من اشتباه گرفته بود. مگر چند تا چادری هستند که در مزار باشند و قرار ملاقات داشته باشند؟! دوستم سریع آنجا را ترک کرد؛ ولی مگر خندهٔ عارفانهٔ من بند می‌آمد تا خودم را به خواستگار برسانم. به هر مشقتی بود به‌ سمتش رفتم و او مرا دید. حالا فکر کنید در آن فضا و بعد آن امتحان چگونه می‌توان از آینده صحبت کرد؟ هدفم از آینده؟ هعع! دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچدر خلسهٔ کامل بودم در ذهنم خواستگار و حرف‌های بیهوده‌اش را مورد عنایت قرار می‌دادم که باغبان آمد! باغبان محترم، که حس پدرانگی شدیدش را از دور حس می‌کردم، فکر می‌کرد در دام گناه افتاده‌ام، در لنجزار و تعفن فرو‌می‌روم و باید من جاهل را آگاه کند؛ فلذا تصمیم گرفت به شاخه گل نحیفی که جلوی ما بود، شونصد بار آب بدهد، برگ‌های نداشته‌اش را بررسی کند و عین شونصد بار به من چشم‌غره برود. من هم به‌شدت خنده‌ام گرفته بود و داشتم از گرما و حالت عرفانی جان به جان‌آفرین تسلیم می‌کردم. تصمیم گرفتم به باغبان توجهی نکنم. داشتم از ترسم نسبت به حشرات حرف می‌زدم که چشمم افتاد به سوسک به‌شدت چاقی که جلوی ما به حالت اسلوموشن حرکت می‌کرد و در همان حین سرش را برگرداند و در چشم‌هایم زل زد. با همان نگاه سوسکی‌اش به من گفت که فاقد اهمیت هستم و خنده‌ام شدیدتر شد. لپ‌هایم را گاز می‌گرفتم تا پقی نزنم زیر خنده و خواستگار به عقلم شک نکند. خلاصه به هر نحوی بود آن جلسهٔ کذاعی را تمام کردم و با افتخار درس‌خواندن با ذلت را انتخاب کردم.</description>
                <category>لیلی مجنون!</category>
                <author>لیلی مجنون!</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jun 2023 16:05:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توریست!</title>
                <link>https://virgool.io/@Lilia/%D8%AA%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D8%AA-l6snsjabkwed</link>
                <description>با عجله لباس‌هایم را پوشیدم. خیلی دیر کرده بودم. یکی نیست بگوید آخر پدرت کوهنورد بوده یا مادرت که هفت صبح قرار کوه گذاشته‌ای؟ خود بز کوهی هم این ساعت خواب است. اصلاً بز کوهیت بز کوهی هم فقط در ساعت اداری‌ست. حالا دیگر وقت نماز و ناهار و قطع‌شدن سیستم بزیتشان‌ را نمی‌گویم،‌ می‌دانم همه‌تان اهل کوهید و در جریان برنامه‌ی کاری بز کوهی‌ها هستید.اصلاً من خرس قطبی چرا باید بروم پیش بز کوهی‌ها؟ قطعاً این شرف‌یابی ملکوتی موجب بهم‌ریختگی اکوسیستم می‌شود. در حالی که در فکر فرورفته بودم، بشکنی در هوا زدم و با لبخند خبیثی گفتم: «آرررره! همینههه.»  اما سریع با چند سرفه‌ی تصنعی لبخندم را فروخوردم و قیافه‌ی مغمومی به خودم گرفتم. بعد روی پاشنه‌ی پا چرخیدم و روبه‌جمعیت خیالی گفتم: «هعیییی. مثل اینکه سعادت ندارم!» و با چشمانی که از شدت غم می‌خندیدند و روی پتو میخ‌کوب شده بودند، به‌سمت گوشی رفتم و آن را خاموش کردم تا دوستانم از این فداکاری بزکوهی‌دوستانه‌ی من باخبر نشوند. باشد که رستگار شوند. بعد با شانه‌هایی لرزان و برخورد ناخودآگاه دو انگشت شصت و میان، راهی رختخواب شدم. اما می‌دانید...، دریای غم ساحل ندارد. یادم افتاد که اصلاً  قرار کوهی در کار نیست. امروز چهارشنبه است و قرار کوه برای پنجشنبه بوده. امروز هم مثل 15 سال گذشته، روز درس و دانش‌جویی است.با عجله لباس‌هایم را... تعویض نکردم. بله اینجوریاست... من آدم یک‌رنگی هستم. همه‌جا یک لباس می‌پوشم. پس با همان لباس راهی دانشگاه شدم. اما لحظه‌ی آخر جوراب‌هایم را پیدا نکردم. من نمی‌دانم این چه عهد نانوشته‌ای است بین جوراب‌ها که همیشه نیستند. انگار رئیسشان گفته نابرده رنج جوراب میسر نمی‌شود! با عجله رفتم پیش مادرم. مادرم با یک نیم‌نگاه به پاهایم گفت: «همونجاست.» گفتم: «کجا؟» گفت: «همونجا. قشنگ بگرد.» از آنجایی که خانه‌ی ما شونصد تا  همانجا دارد. به‌سراغ یخچال رفتم. زود قضاوت نکنید... چون نزدیک یخچال بودم به‌رسم عادت درش را باز کردم اما با چشمانم اطراف اپن را می‌کاویدم. سرم را برگرداندم سمت یخچال خشکم زد. با دیدنش چشمانم هر لحظه گردتر و لپ‌هایم پر باد می‌شد. اما چشمان او پر از خشم بود. آری! کنترل را می‌گویم! طفلک از شبیخون شب گذشته تا الان اسیر نیروهای یخچال بوده؛ بنابراین به پاس این زجرکش شدنش، با احترام برداشته و لای پتو گذاشتمش. البته سرش را از پتو بیرون گذاشتم تا خدایی ناکرده خفه نشود.از آنجایی که داشت دیرم می‌شد، بار دیگر مادرم را صدا کردم. همین یک کلمه باعث شد تا مادرم به بینایی خلبانی من پی ببرد و برای تحسین این توانایی بلنده شده و با یک حرکت سامورایی جوراب را تقدیم من کند.خلاصه... هفت‌خوان جوراب را رد کرده و وارد هشت‌خان پیداکردن تاکسی شدم.‌  وارد برنامه‌ی اسنپ شدم و درخواست ماشین کردم. الحمدالله! قیمت‌های اسنپ هم جوری شده است که کرایه‌ی bmv همراه با کولر گازی و معجون شیر پسته پرداخت می‌کنی ولی یک پرایدی به مبدا فرستاده می‌شود که در وصفش باید گفت: در دست ریق رحمت، آمد پراید بی‌نقص!بگذریم... اگر لحظه‌ای غفلت کنم این راننده هم لغو سفر را می‌زند. آخر می‌دانید... اسنپ پیداکردن هنر نیست، نگه‌داشتن اسنپ هنر است. امروز انگار مادرشوهر آینده‌ام برای سلامتی من دعا کرده بود؛ چون یک ماشین دویست‌میلیونی دنبالم آمد. آن‌هم چه ماشینی... پراید بی‌نقص! اصلاً نمی‌توانم توصیفش کنم... اصلاً مگر می‌شود ماشینی را که مقصدش آخرت است، توصیف کرد؟! صندلی‌های چرم متحرک، شیشه‌های بدون اهرم که با میزان خلوص‌نیت شما کار می‌کردند. البته نگران نباشید اگر خلوص‌نیت ندارید، می‌توانید طی عملیات‌هایی، ولو انتحاری اهرم را از چنگ راننده دربیاورید. سوار این ماشین بس رویایی بودم و داشتم از تک‌تک لحظات لذت می‌بردم که راننده با فخر نگاهم کرد و گفت: «خانم! مسافر قبلیم یک توریست بود که دقیقاً جای شما نشسته بود.» این را که گفت، صدمیلیون هم به قیمت ماشین اضافه شد. با شنیدن این حرف، چشمانم قلبی شد و روبه‌راننده گفتم: «می‌گویم این گرمای مطبوع صندلی از نوع گرماهای ما نیست. نگو یک توریست اینجا بوده.» و با چشمان قلبی‌تر و نیش باز دستم را روی صندلی کشیدم و به سر و رویم کشیدم. شوخی نیست که یک توریست راهش را گم‌ کرده و به ایران آمده. باید از این فرصت میمون نهایت استفاده را ببرم. ناگهان فکری به ذهنم رسید و سریع از راننده پرسیدم که توریست را کجا پیاده کرده است. راننده گفت: «بردمش سمت سبزه‌میدون.» لبخند خبیثی زدم و گفتم: «پس منم ببرید اونجا.» تصمیم گرفتم مثل صبح فداکاری کنم و به‌خاطر منافع کشورم و جذب توریست، دانشگاه نروم و خودم را به توریست برسانم. اصلاً نمی‌دانم یک نفر چطور می‌تواند این‌قدر فداکار باشد؟! شاید از نوادگان دهقان فداکار هستم و خودم خبر ندارم! حتماً باید سر فرصت شجره‌نامه‌ی خانوادگی‌مان را بررسی کنم!به‌سمت سبزه‌میدان تغییر مسیر دادیم. کرایه‌ی راننده‌ را حساب کردم و پیاده شدم. همین که در ماشین را بستم و سرم بالا آوردم، چشمم به توریست افتاد. در آن لحظه‌ی ملکوتی چشمانم فقط توریست را می‌دید. یک خانم قدبلند و بور. تصمیم گرفتم با تمام توانی که دارم، همچون یوزپلنگ ایرانی به‌سمتش بدوم. اما متاسفانه تاکسی زردی دقیقاً بین من و او فاصله انداخته بود‌ و از آنجایی که وقت دورزدن ماشین را نداشتم، دستم را روی کاپوت گذاشتم و با یک چرخش تکاوری از روی آن پریدم. چنان پرشی کردم که گوشت از دهان گربه‌ای که کنار تاکسی بود، افتاد و توریست با چشمان از حدقه‌بیرون‌زده به من نگاه کرد و گفت اوووه ماااای... ولی حس کرد که «اوه مای گاد»  برای این حرکت حماسی من کافی نیست؛ پس با لهجه‌ی غلیظ گفت: «یا ابلفضلللللللل.» گفتن این جمله توسط توریست همانا و افتادن من در چاله همان. البته چاله لفظ مناسبی نیست، بهتر است بگویم سیاه‌چاله‌هایی که شهرداری برای فرود اضطراری بشقاب‌پرنده‌ی فضاییان در جای‌جای شهر قرار داده!اما من مرد روزهای سخت بودم‌. از نسل جومونگ... نه نه بخشید اشتباه شد. از نسل رستم. همه‌اش تقصیر صداوسیماست ها! که حداقل یک بار در سال جومونگ را در چشم ما فرومی‌کند؛ ولی خبری از رستم و سهراب نیست و در حالی که جومونگ در صداوسیمای ما گردوخاک می‌کند، رستم وسهراب گردوخاک کتاب‌ را تناول می‌کنند. مرگ بر آمریکا! به هر تقدیر همانند زورو از جایم بلند شدم! خاک لباسم را تکاندم و به‌سمت‌ توریست دویدم. لحظه‌ای حساسی بود. در این لحظه چهره‌ی تمام معلم زبان‌هایم برایم تداعی شد که منتظر شاهکار من بودند. رسیدم به توریست. چشمانم را بستم و نفس عمیقی کشیدم تا حالم جا بیاید و شاهکاری در تاریخ خلق کنم. چشمانم را باز کردم و در چشمان بهت‌زده‌ی توریست خیره شدم و بعد گفتم: «هلو. هپی نیو یر بعععععع!» واکنش توریست به کنار، حتی چشمان خودم هم از تعجب گرد شد. این‌همه کلاس زبان برو، آخرسر ببعی‌ کلاه قرمزی می‌شود الگوی زبانت! توریست که کم مانده بود شاخ دربیاورد، گفت: «هپی نیو یر بععععع؟!» و بعععع را چند باری برای خودش تکرار کرد. من هم برای ماست‌مالی این گَندم با نیش باز و با کمک‌گرفتن از زبان اشاره گفتم: «بعععع جزوی از تبریک ما ایرانی‌هاست و بسیار مهم است.» او هم که انگار داشت مطلب مهمی را به ذهن می‌سپرد، چندباری زمزمه‌گونه گفت: «بعععع. بعععع.» و بعد در دفترچه‌ی یادداتشش، که عکس فردوسی روی آن بود، یاداشتش کرد. در آن لحظه فردوسی بزرگ را تصور می‌کردم که دستار سرش را باز کرده و همانند کابوی‌ها می‌چرخاند تا در گردن من بیندازد. اوج ذلت جایی بود که دیدم این توریست به گروه دوستانش هم این را یاد می‌دهد و تعداد زیادی هم‌زمان می‌گویند: «بععععع. بععععع.» تصمیم گرفتم سریع به‌سمتشان بروم و به آرزوی همیشگیم جامه‌ی عمل بپوشانم. الان وقت پشیمانی نبود. باید چند کلمه فحش یادش می‌دادم. آخر می‌دانید توریست در ایران حکم آثار باستانی را دارد و همه دوست دارند یک یادگاری از خود در او به جا بگذارند. اولین فحش را که یادش دادم، پوزخندی زد و نگاه مغروری به من کرد و در جواب یک فحش‌هایی گفت که من حتی نمی‌دانستم برای کدام قوم است!بیشتر که او با او حرف زدم، فهمیدم که تمام فحش‌های یک نقطه و بی‌نقطه و شونصد‌نقطه‌ی کل ایران را بلد است. گویی دایره‌الفحش ایران بود. در آن لحظه بود که شرمسار شدم و به پایش افتادم تا معلم من شود و نتیجه این شد که هفته‌ای یک روز در محیط اسکایپ فحش ایرانی به من درس می‌دهد.</description>
                <category>لیلی مجنون!</category>
                <author>لیلی مجنون!</author>
                <pubDate>Wed, 15 Jun 2022 18:14:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جاده‌ی مه‌آلود</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%87-%D8%A2%D9%84%D9%88%D8%AF-yh5yjuhi3iqj</link>
                <description>به نام خالق نور.بعد از یک تصمیم ناگهانی تو مسیری قدم گذاشتم که پر از فراز و نشیبه؛ اما قراره خودمو پیدا کنم و کمکش کنم. منی که از ته یه جاده‌ی مه‌آلود صدام می‌کنه و کمک می‌خواد!دل‌تنگ و آشفته‌س شایدم عصبانیه که این‌قدر نادیدش گرفتم؛ اما من دلشو به دست می‌آرم. سبز می‌شم دوباره.</description>
                <category>لیلی مجنون!</category>
                <author>لیلی مجنون!</author>
                <pubDate>Sun, 24 Oct 2021 01:28:32 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>