<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ماهور</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Limu</link>
        <description>نویسنده‌ای در خفا</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-07 15:17:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3969108/avatar/AKrFIh.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ماهور</title>
            <link>https://virgool.io/@Limu</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روانپَرِش</title>
                <link>https://virgool.io/@Limu/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%BE%D9%8E%D8%B1%D9%90%D8%B4-jhbljwyzdobh</link>
                <description>جدیدا این شکلی‌ام که همش از خودم میپرسم، چجوری داره میگذره؟ هنوز دیروز رو هضم نکردم چرا امروز شد؟ و توی همین افکار ناگهان فردا میشه.از لحاظ مادی بخوام بگم اوکیه، کارا پیش می‌ره. در واقع جوری که چیده شده پیش می‌ره، ولی معنوی...مادی معنویش کردم که خودم بتونم تفکیکش کنم.معنوی...نمی‌دونم، انگار پیش نمیره. تا میام از پس یه روز پردردسر و دراماهاش بربیام میبینم وارد روز دیگه شدم و عواطف دیروز و امروز روی مغزم سنگینی می‌کنه.یجوری میگذره که نه بده نه خوب .انگار دارم با تمام قوا میدوم سمت روزی که قراره بمیرم، بدون هیچ دستاورد معنوی و عاطفی ای. اگه توی این گیر و دار عاشق هم بشم بنظرم فرقی نمیکنه. اصلا شاید بحث عشق نباشه.شاید دید من به دنیا خیلی سطحی شده یا برعکس، خیلی عمیق شده که بدون توجه به هیچ چیزی دارم روی سرعت 2x حرکت میکنم و تهش به خودم میگم: چی شد الان؟می‌خوام اسمشو بزارم روانپَرِشی. روانم بدون اطلاع من دائم در پرشه و خب این اسم به شدت لایقشه.پ.ن: یه مدت پیش توی شرایط وحشتناک سختی که برای هممون بود همش از خدا طلب اسکیپ به ۱۰ سال بعد رو داشتم و دائم میگفتم خدایا اگه همچین چیزی ممکن باشه دیگه چیزی ازت نمی‌خوام( تعارف الکی).شاید خداوند از تمام خواسته های بنده گذر کردن و فوکوس کردن روی این مورد🫷🏿🤷🏼‍♀️خواستم این قضیه رو ثبت کنم توی ویرگول که در زمانی نه چندان دور، وقتی مثل برق و باد چند سال گذشت، بیام و بخونم که روانپرشی ام تاریخ تولید داشته.خب دیگه همین🗿</description>
                <category>ماهور</category>
                <author>ماهور</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jul 2026 18:30:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهار و نیم صبح</title>
                <link>https://virgool.io/@Limu/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%B5%D8%A8%D8%AD-t3e3mslf2dgg</link>
                <description>همیشه غر میزدم چرا اتاقم انقدر تاریکه و این پرده های بالا بلند جلوی روشنایی روز رو گرفتن، الان که چهار و نیم صبحه و یه باریکه نور صبحگاهی مهمون اتاقم شده از بین این همه تاریکی با خودم میگم خیلیم بد نیستا، انگار نور توی تاریکی خودشو قشنگ تر جلوه میده.قلب آدما هم همینه، ساعت چهار و نیم صبح اگه بیدار باشی یعنی قلبت نشتی داره و منتظری بهش نور بتابه.اکثر اوقات هم دوای درد و نور چاره ساز هوس می‌کنه هرجور شده، نتابه به این ماهیچه ی پرحاشیه ‌ی چهار و نیم صبحی.الانم چهار و نیم صبحه. اتاق یه نور نرمی رو توی بغلش گرفته و انگار زبون درازی می‌کنه واسم.قلبمم نازک نارنجی، میزنه زیر گریه. منتظر نور بود الان بارون اشک شده مهمونش.اشکالی نداره منتظر می‌مونم.قرار من و نور هر روز ساعت چهار و نیم صبح.</description>
                <category>ماهور</category>
                <author>ماهور</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jul 2026 04:43:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>The normal one</title>
                <link>https://virgool.io/@Limu/the-normal-one-b4lfwjevqwhe</link>
                <description>83 روز انتظار برای جواب یک سوال.در عصر ارتباطات روز ارتباطات را در اوج قطع ارتباطات تبریک گفتن هنر است.83 روز انتظار برای پرسیدن یک نام.نام هایی که پشت این ایدئولوژی متفکرانه‌ی مغزهای خاک گرفته ،خاک شدند.83 روز انتظار برای دیدن last seen recently.83 روز انتظار برای اثری کوتاه از یک دوست.83 روز برای من...کمی کمتر از 83 روز برای همه.پ.ن: پست کاملا موقتی و من در نمیدانم چه بنویسم که درمان شود بر دل دردمندم ترین حالت ممکنم هستم.</description>
                <category>ماهور</category>
                <author>ماهور</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 20:01:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچ</title>
                <link>https://virgool.io/@Limu/%D9%87%DB%8C%DA%86-z0vka38mvngz</link>
                <description>ای کاش هیچ بودم.کاش قلبی نبود، دردی نبود، زجری نبود، وجودی نبود... .کاش من، من نبودم.ای کاش روزگار فقط یک چرخش بی معنی بود که محوریت آن خورشید بود و دیگر هیچ.می‌شود به خورشید رفت؟کاش در خورشید حل میشدم و میمردم و هیچ میشدم.کاش ذره ای هوا بودم. می‌چرخیدم و رها میشدم و بعد، هیچ میشدم.کاش دانه ای بی ثمر بودم. خاک می‌خوردم و آب می‌دیدم و بعد هیچ میشدم.کاش برگ زرد درختی بودم. جدا میشدم و میرقصیدم و باز هم هیچ می‌شدم.کاش نقطه ای تاریک در پس روشنایی بودم که در چشم ها هیچ میشدم.کاش من هیچ میشدم.</description>
                <category>ماهور</category>
                <author>ماهور</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 14:10:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عروسک گردان</title>
                <link>https://virgool.io/@Limu/%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%DA%A9-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-tfd6psdd6iqp</link>
                <description>حرکت.چند نفر با عجله و سرعت برانکارد را حرکت میدهند، علنا می‌دَوَند و همه را از سر راه کنار می‌زنند. میشناسمشان، همین دیروز بود که قرارداد ساعتی امضا کرده بودند و باهم ملاقات کوچکی داشتیم . اکنون لباس امداد به تن دارند و فریاد می‌زنند: راه رو باز کنید مریض اورژانسیه، پرستاررر.آماده ام. احتمالا الان کسی فریاد بزند دکتر را خبر کنید و من باید با سرعت به سمت تخت بیمار حرکت کنم. بله. یکی از پرستاران مضطرب و با صدای لرزان، بی مخاطب داد می‌زند: دکتر را خبر کنیــد. حال باید چه کنم؟ یادم آمد. گوشی پزشکی را با عجله از جیب سمت راستم بیرون می‌آورم و بر روی گردنم می‌اندازم، به سمت تخت بیمار میروم. اهمیتی به ازدحام و تشویش موجود نمیدهم و طبق متن پیش میروم. گوشی پزشکی را بر روی سینه‌ی بیمار میگذارم، درست با ژست یک پزشک کاربلد. ضربانش ضعیف است!! حالا باید ببینم چشمانش به نور، عکس‌العملی نشان می‌دهند یا نه. انجام میدهم، واکنشی نمی‌دهد. عجب ماهر است، برای فرعی بودن حیف است.عملیات سی پی ار را شروع میکنند، یادم نیست که در متن بود یا نه. علائم حیاتی ضعیف می‌شود، کسی داد می‌زند: باید ببریمش اتاق عمل، فوراا!اینها همه در متن بود؟ همینطور ایستاده ام و نگاه میکنم. گیج شده ام، انگار همه چیز را از یاد برده ام. کسی به شانه ام می‌زند و می‌گوید: آقای دکتر باید برای عمل جراحی، فورا آماده بشید ، عجله کنید دکتر. عجله کنید، بیمار رو داریم از دست میدیم...همینطور حرف می‌زند و من واقعا نمیدانم چه باید بکنم، یادم رفته. او الان چه گفت؟ آقای دکتر؟ متن آنها با من فرق داشت؟ دکتر کیست؟ منم؟ منم طبیعتا، ولی من الان باید چه کار کنم؟ اتاق عمل کجاست؟ مغزم بدون اینکه بسوزد، دارد خاکستر می‌شود. پاهایم شروع به دویدن میکنند، نمیدانم مرا کجا میبرند، همینجور می‌دوند، سرعتشان زیاد است. میترسم زمین بخورم ولی اختیاری ندارم که خودم را کنترل کنم. لحظه ای می ایستند، خودم را جلوی درب اتاق عمل میبینم، من اینجا چه میکنم، نکند واقعا باید جراحی را من انجام دهم؟ جراحیِ چه؟ این یک بیمار سرپایی بود و در حاشیه. دستانم جلو می‌روند و در را به سرعت باز می‌کنند. هیچ چیز در اختیار من نیست، شبیه عروسکی هستم که عروسک گردان مدام با من بازی می‌کند و من هیچ نمیدانم. خودم را در حال استرلیزه کردن دستانم میبینم، در آینه به خودم نگاه میکنم. این منم؟ میخواهم راز چشمانم را بخوانم که از جلوی آینه دور میشوم. دو پرستار کمکم می‌کنند که روپوش جراحی را تن کنم ، دستکش هارا دستم می‌کنند، اینها را هم میشناسم، روزی که قرارداد امضا میکردم این دونفر هم برای توضیحات تکمیلی آنجا بودند.یکی از آنها می‌گوید: همه چیز برای شروع جراحی آمادست دکتر. تشکر میکنم. این صدای من بود که تشکر کرد؟ من که چیزی نگفتم. چه کسی تشکر کرد؟ بدنم به سمت بیمار کشیده می‌شود. به بیمار و دستگاه هایی که به او متصل است نگاه میکنم. همه چیز خیلی واقعی به نظر می‌رسد. بی اختیار میگویم: تیغ. تکنسین تیغ را دستم میدهد. من چه میکنم؟ از خودم میترسم. من که جراح نیستم، پس اینجا چه میکنم؟ خدایا من چه میکنم. دیگر چیزی نمیبینم، مطلقا مه میبینم ولی می‌شنوم. داده ها بر این است که جراحی در حال انجام است، حتی کسی دستمالی بر پیشانی ام میکشد و عرق پیشانی ام را می‌گیرد، تماما این هارا حس میکنم ولی هیچ چیزی را نمی‌بینم. انگار این من نیستم که تیغ بر دست گرفته و بدن این مرد را پاره پاره می‌کند. عروسک گردان بازی را ادامه می‌دهد، دارم می‌سوزم، تمام نمی‌شود. کسی پنبه ای درون گوش هایم فرو میکند، سکوت مطلق و مه. دارم غرق می‌شوم، نمی‌توانم دست و پا بزنم ، اختیاری ندارم و چیزی حس نمیکنم. خودم را حس نمیکنم. یادم رفته، من همه چیز را یادم رفته. این من نیستم، من خودم را یادم رفته.کات. همگی خسته نباشید.چشمانم باز میشود و صدای بوق جیغ مانند دستگاه در سرم پخش می‌شود، بوق مرگ نیست، ممتد نیست، بوق حیات است. به دستانم نگاه میکنم، دستکش ها سراسر رنگ خون به خود گرفته اند. به بیمار نگاه میکنم، با وجود این همه دستگاه و لوله آرام است. انگار نه انگار در غیاب خودم اورا تکه تکه کرده ام و به هم دوخته ام. اورا دور می‌کنند، می‌خواهند از او به صورت ویژه مراقبت کنند. من چه؟ خسته ام. عروسک گردان چرا تیمارم نمیکند؟ همینطور رهایم کرد و رفت؟ با این دست خونی چه کنم؟کسی بر شانه ام می‌زند و می‌گوید : نشنیدی کات دادم؟ یالله برو و استراحت کن عالی بودی پسر، عااالی. کسی در میانه راه خطاب به او می‌گوید: خسته نباشید کارگردان.کارگردان؟ عروسک گردان؟ بازهم خودم را گم کرده ام. مه ها کجا رفته اند. من بیماری را زندگی بخشیدم و کات؟ در تضاد بین دروغ و حقیقت خودم را گم کرده ام. خودم را در کالبد جسمانی ام احساس میکنم اما اختیار مغزم بر عهده من نیست انگار. نمیدانم کدامیک حقیقت بود و کدامیک بازی.کسی جلو می آید و قصد این می‌کند که با من دست دهد. دستانم خونیست! نمیبیند؟ توجهی نمی‌کند و دستم را فشار می‌دهد. صورتش را نگاه میکنم، جا میخورم. او چگونه ایستاده؟ چشمانش واکنشی نشان نداد، ضربانش کند بود ، تیغ بدنش را خراشید... پس چه شد؟ ایستاده و لبخند می‌زند. دستم را که رها می‌کند با حالتی مشمئز کننده می‌گوید: این خون های مصنوعی هم خوب کارو درمیارنا. و می‌خندد. می‌خندد... . و در آخر می‌گوید: استراحت کن آفیش طولانی روت اثر گذاشته، ودور می‌شود.رد میشوم ،آینه ای پیدا میکنم و خودم را نگاه میکنم، چشمانم را نگاه میکنم. او که در آینه است من هستم؟آرام از درب اتاق عمل بیرون میروم و از کسی آدرس خروجی بیمارستان را میپرسم. تعجب می‌کند. به راهم ادامه میدهم تا به تابلویی میرسم. رویش نوشته : شهرک سینمایی ، بخش غربی ، بخش اداری ... با چند فلش راهنمای نامعلوم.در یک بازی نابرابر گیر افتاده ام و نمیدانم کدام حقیقت است.واقعیت چیز دیگری نشان می‌دهداما، شاید گاهی واقعیت با حقیقت در منافات است.Rene Magritte/The Son of Man1964</description>
                <category>ماهور</category>
                <author>ماهور</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 14:01:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دست‌ها؛</title>
                <link>https://virgool.io/@Limu/%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7-u3itapdtoujo</link>
                <description>هرآنچه در پیج و خم انگشتان است، سراسر سخن است.🩵🩶🤎💙🤍🧡💚💛🤎🤍❤️💚💛🩷میدونید چیه؟من شدیدا به دست ها فکر میکنم. به شکلشون، به فرمشون، رنگشون و هرچیزی که اونها رو از باقی اجزا متمایز می‌کنه. تازگیا به یه شباهت رسیدم، اینکه دست ها تار صوتی دارن، حرف می‌زنن. نشنیدید؟ اونها حرف می‌زنن، وقتی عاشقانه همدیگه رو در آغوش می‌گیرن و بنظرم قشنگترین زبان عشقه. دست ها از عشق و اضطراب اولین دیدار  میگن. بنظر من دست ها بیشتر از هرجای بدن لایق بوسیده شدن اند.دست ها...دست ها... نمیشه زیاد حرفاشونو تحلیل کرد چون:صدای سخنِ دستان جان است و بر دل می‌نشیند.</description>
                <category>ماهور</category>
                <author>ماهور</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 12:32:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طول کشید تا دیر شد.</title>
                <link>https://virgool.io/@Limu/%D8%B7%D9%88%D9%84-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%B4%D8%AF-d0eye1zkwntu</link>
                <description>حوالی ساعت پنج بعد از ظهر بود که صدای تق برخورد چیزی با شیشه اومد، خیلی نرم و نازک بود. با خودم گفتم اینبار دیگه بارونه، خوشحال شدم. آخه خیلی منتظرش بودم.از مدت ها پیش خودمو آماده کردم بودم برای استقبال از بارون . چی توی بارون مزه میداد؟ یک لیوان چای همراه با یک کلوچه گردویی؟ یکم پنکیک خونگی؟ یک کاسه توت فرنگی تر و تازه یا هم یک آبنبات پرتقالی؟عام،خب یا نداشتمشون یا هم وقت درست کردنشون رو نداشتم.خب چه اشکالی داشت تماشای بارون به تنهایی؟ یعنی تنهایی مزه نمیداد؟ چرا میداد.لیست موزیک‌ هام رو بالا و پایین کردم که موزیک مورد علاقمو‌ پیدا کنم و این خوشی رو به بالاترین حدش برسونم که یک لحظه یک نفر داد زد صبر کن. بارون خودش به تنهایی موسیقیه. راست می‌گفت، بارون قشنگ ترین ملودی ممکن برای من بود.تا همین جا هم خیلی صبر داشتم که برای تماشای بارون از پشت میزم بلند نشده بودم. میزم رو همونجا، همراه با استاد درس فرهنگ عامه رها کردم و سمت پنجره رفتم. پرده‌ی اتاق واقعا فضا رو دلگیر می‌کرد. کنارش زدم و به عصر صاف بهاری پشت پنجره خیره شدم. پس کجا بود؟ خودم صدای تق صداکردن شیشه رو شنیدم. خودم نرم بودنشو حس کردم. قهر کرده بود، دیر کرده بودم. می‌دونم دیگه، بدم قهر کرده بود. چجوری بهش میگفتم روزهای زیادی منتظرش مونده بودم؟ چجوری میگفتم روزهاست که منتظرم نوازشش رو روی دستم حس کنم؟ رفت دیگه. نموند که بهش بگم.پرده رو به حالت اول برگردوندم و رفتم پشت میز، رو به روی استاد نشستم. توی چشماش زل زدم و ناله وار گفتم: خسته ام، جواب نداد. بهش گفتم: دلم بارون میخواد، بازم نشنید. داشت سفت و سخت از فرهنگ های فراموش شده می‌گفت و به حرف های من گوش نمی‌داد. دسترسی میکروفون بسته بود ولی زبون من که لال نبود.میخواستم باهاش حرف بزنم و بپرسم که راس ساعت پنج اون هم شنید؟ بلند تر گفتم: استاد می‌شنوی؟ من اینجام، سوال دارم، نشنید.  به دستام نگاه کردم واقعی بودن. صورتم رو لمس کردم، واقعی بود. من واقعی بودم ولی متوجه من نمیشد.بارون چی؟ واقعی بود؟ من متوجهش شدم، پس واقعی بود. من حضور فیزیکیشو توی قلبم حس کردم مگه می‌تونست واقعی نباشه؟هوای تمیز از ابر ولی این رو نمی‌گفت، بهم می‌گفت تو یک متوهمی. من فقط حضور چیزی که اومده بود و دوستش داشتم رو حس کردم، کدوم توهم؟من چی؟ من وجود داشتم؟ احتمالا وجود نداشتم که صدامو نشنید. شاید هم دوستم نداشت، از کجا معلوم؟بارون چی؟اگه قطره‌‌ی بارون نبود پس چی بود؟ من منتظر چیز دیگه ای نبودم که صدای چیز دیگه ای بشنوم. استاد هم منتظر سوال هام نبود که نشنید، اگرنه شاید بدون میکروفون هم صدام رو می‌شنید.استاد همچنان درس می‌داد و بین تدریسش گاهی می‌گفت اگه سوالی دارید، دست بالا ببرید. دست بالا میبردم؟ میدید؟ به سمت چپ تصویر نگاهی انداختم، آهان! اونجا بود، گزینه دست. روش کلیک کردم، بهم اجازه صحبت داد. چی میگفتم؟ لال شده بودم. اسمم رو صدا زد و ازم خواست سوالم رو بپرسم.منتظرم بود. ولی دیر شده بود. سوالام ته کشیده بودن انگار. بدون حرف میکروفون رو غیر فعال کردم و از میز فاصله گرفتم. بین راه شنیدم که استاد می‌گفت:فلانی قهر کرد که یهویی بدون حرف رفت؟طول می‌کشد تا دیر شود.</description>
                <category>ماهور</category>
                <author>ماهور</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 00:40:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش چشمانم می‌خندید.</title>
                <link>https://virgool.io/@Limu/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%AF-odhh096pell0</link>
                <description>دروازه ای آن سوی جهان که من را به من می‌رساند. نمیدانم تعریف سالمی است یا خیر اما؛ لمس یک تن سوز زده از سرما چندان لذتی ندارد. شاید کمی حرف، دلش را نرم و تنش را گرم کند. نمیدانم.برای سرمای تن او نطق میکنم یا گرمای تن خودم؟ بازهم نمیدانم. از نگاهش بگویم، انگار می‌سوزاند و بعد در یخ، رهایت می‌کند. سرد و سوزان است.قصد دارم دستی به سویش ببرم که نمیدانم برای رهایی است یا بند. در اختیار من نیست، که دستم پیش می‌رود و تنی شیشه ای را لمس می‌کند. دستم میسوزد، سرد است، خیلی سرد...دستانم به طلب دستانش پیش می‌روند و او انگار بی میل نیست که دستم را رد نمی‌کند. جهانی شیشه ای اما حائلی میان من و اوست. دستانمان در انتهای راه، درست وقتی که چیزی به وصال نمانده متوقف می‌شوند. یک مرز، یک مانع یا شاید یک خیال...قلبش را چه؟ می‌توانم لمس کنم؟ یا بازهم در رویای مرز بندی شده‌ی جهان پیش رویم غرق میشوم؟ هرچه میکنم نمی‌توانم راز قلبش را بخوانم. هرچه میکنم دستم پس زده می‌شود. چه باید کرد؟ رفت؟ کجا؟ واضحا این را میدانم که خیال رفتن ندارم.به چشمان سرما زده اش خیره میشوم،سرمای کوهستان را می‌مانند. کاش چشمانش ،فقط کمی می‌خندید، فقط ذره ای و لحظه ای تا بدانم خیال من برای اون به تلخی زهر نمی‌ماند . در نگاهم تمنایی برای نقشه راهی است که من را به او و من را به من برساند. اما چه کنم که واکنش‌گر است.انگار از غم چشمانم، چشمانش غم می‌گیرند و برقی پیدا می‌کنند. درست میبینم؟چشمانش می‌بارد؟ صاعقه اینبار قبل از من اورا هدف گرفته؟ چطور میشود؟چشمانم می‌بارد و اشکم قلبم را در چنگ می‌گیرد. دستش را به سمت قلبش می‌برد، دستم را به سمت قلبم میبرم. گرم است، لمس دستانش را حس میکنم، قلبم میسوزد. گرم است، خیلی گرم...حائل خیال شکسته شده و قلب ها در آغوش فرو رفته اند. به خود رسیده ام، در چه فراقی بودم و چه فراغتی یافته ام. دروازه باز شده و طلب آغوش آن که هستم را دارم. حائلی در قلبم حس نمیکنم، شاید همین کافیست. شاید مدارا با دل همان فراغ است. شاید باید برای رها شدن در جستجوی دل بود.شاید باید از خود پرسید:قلبم در کدامین خیال جامانده و پیدایش نمیکنم؟پ.ن: شاید این نوشته، خود نیز یک خیال گُنگ باشد.دستانم؟</description>
                <category>ماهور</category>
                <author>ماهور</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 12:30:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می ارزه؟؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Limu/%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D9%87-p8i1p0jhtddg</link>
                <description>تعداد نفس هامو می‌شمارم. یک، دو، سه...نفسمو حبس میکنم و به شمارش ممتد ادامه میدم. یازده، دوازده، سیزده...به عدد چهل و چهار که میرسم نفسم یاری نمیکنه، دستمو برمی‌دارم و نفس عمیقی میکشم. تنفسم به حالت عادی برمیگرده.کدومش می ارزه؟ نفس کشیدن یا نفس نکشیدن؟ چه خیری توی زندگی هست که تو مرگ نیست؟ یا برعکس، چه برکتی توی مرگ هست که توی زندگی نمیشه پیداش کرد؟می ارزه که هرروز در حالی که موهام از گرمای پتو به پشت گردنم چسبیده پتو رو کنار بزنم، آلارمی که دلمو زیر و رو می‌کنه رو با حرص خاموش کنم و از پنجره به حیاط خونه نگاه کنم؟ می ارزه چرخه تکراری صبحانه و ناهار و شام خوردن رو تکرار کنم؟ می ارزه درس بخونم و برای رشته ای که از بچگی عاشقش بودم، صد خودمو بزارم؟ می ارزه توی روز به دوست داشتنی هام فکر کنم و گاهی دلم یه چیزی رو بخواد؟ شاید یه بستنی وانیلی، یه آبنبات پرتقالی، یه شاخه گل و شاید یه آغوش؟ آیا واقعا می ارزه که کسی اسممو صدا بزنه و ازم چیزی بخواد؟ می ارزه بخندم یا گاهی پر سر و صدا و با جیغ، گریه کنم و حرصمو خالی کنم؟ می ارزه دفتری جداگونه برای دلنوشته های غمگین و شادم داشته باشم؟ می ارزه که گل پتوس مورد علاقمو‌ با عشق نوازش کنم؟ می ارزه این چهل و چهار و اندی دم و بازدم ؟واقعا همه اینا می ارزه؟ چه چیزی باعث میشه ما واقعا با ارزش باشیم؟ معیاری برای باارزش بودن انسان ها هست؟ آیا قانون نانوشته ای هست که به ما حدود با ارزش بودن رو نشون بده؟ نقشه راهی برای با ارزش بودن رو میشه از یک فروشگاه تهیه کرد؟ واژه ارزش یعنی چی اصلا؟ چه کسی کنارمون ارزشمنده و چه کسی نیست؟ اصلا ما میتونیم تعیین کنیم ارزشمند بودن کسی رو؟سوال پشت سوال. از هستی تا نیستی. از ارزشمندی تا بی ارزشی؟من همانم که می‌پندارم یا همانم که در پندار دیگرانم؟حالم این عکسه.</description>
                <category>ماهور</category>
                <author>ماهور</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2026 23:40:52 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>