<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Livewell</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Livewell</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:31:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/193838/avatar/j1XHIz.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Livewell</title>
            <link>https://virgool.io/@Livewell</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آمار بازدید پست‌های من در سال ۹۹</title>
                <link>https://virgool.io/@Livewell/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B9-hp6d47i7cq82</link>
                <description>در طول تاریخ از اعداد استفاده کردیم تا اغلب داد و ستد کنیم و آن‌چیزی که شمردنی است را بشماریم. برای هر عدد واحد درست کردیم تا عددهای زندگی قاطی نشوند و از اعداد، شفاف‌تر استفاده کنیم؛ مثلا وقتی می‌گوییم ده هزار تومان به پول اشاره داریم و وقتی می‌گوییم ده هزار بلیط به بلیط!روز به روز که در زندگی جلو‌تر رفتیم عددها فرقی نکردند ولی این واحدها بودند که زیاد شدند. واحد کریپتو، واحد اصله درخت، واحد فاصله و …«واحد» یک توافق عمومی است برای شمردن؛ تا همانطور که گفتم شمردن‌ها قاطی نشود. مشاهده افراد دارای ثروت (اجتماعی یا مالی) به من ثابت کرده اینکه چه چیزی را بشماریم از اینکه چطور بشماریم مهم‌تر است. هرکس با واحد خاصی مسائل زندگی را می‌شمارد. اینطور به نظرم آمده که مشخص کردن واحد یعنی مشخص کردن اینکه من در زندگی برای چه چیزهایی ارزش قائلم و می‌خواهم چه چیزهایی را در زندگی بشمارم. https://cdn.virgool.io/annual-report/1399/elot7uh3qo2f-vADw0.mp4 اعدادی که بدون واحد ثبت کردمبه ویدیویی که ویرگول برایم ساخته که نگاه می‌کنم میبینم که در سال ۹۹، من در مجموع ۸,۳۶۷ کلمه در ویرگول نوشتم و منتشر کردم و مخاطبین، پست‌های من را ۵۷ مرتبه پسندیدند و  ۱۰ بار هم نظر خود را روی پست‌های من به اشتراک گذاشتند. در سال ۹۹، ۵ نفر در ویرگول من را دنبال کردند تا پست‌های بعدیم را بخوانند. این اعداد نشان میدهند من کاری کرده‌ام. هرکدام به واحدی وصل هستند. از خودم می‌پرسم من کدام واحد را شمارش کرده‌ام؟ کدامیک از واحدهای بالا از همه برای من مهم‌تر است؟ ادامه ویدیو را می‌بینم.آمار از اثر بیرونی می‌گویندطبق آمار پست‌های من ۶۳۳ بار خوانده شدند و ۲۷,۹۴۶ ثانیه صرف مطالعه آنها شده است، که با توجه به جمعیتی که در ایران به اینترنت دسترسی دارند، ویرگول به من می‌گوید که توانستم  ۰/۰۰۰۳۸۳۱۳۷ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را بالا ببرم.از طرف دیگر ویرگول به من می‌گوید که اگر قرار بود پست‌هایم را چاپ و به دست تک تک خوانندگان برسانم باید ۲,۴۳۹ کاغذ مصرف می‌کردم.آن عددهای کوچک ابتدای ویدیو حالا تبدیل شده‌اند به عددهای بزرگ به اینکه من جلوی مصرف این تعداد کاغذ را گرفتم یا به اینکه من  ۰/۰۰۰۳۸۳۱۳۷ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را جابه جا کرده‌ام. واحد این عددها برای من ملموس‌تر است.واحد نوشتن چیست؟همه عددهای بالا و همینطور اثر بیرونی که روی خوانندگان و همینطور در مقیاس بزرگتر طبیعت و جامعه اطرافم گذاشتم اعدادی هستند که من دوستشان دارم و به آنها افتخار می‌کنم. اگر چنین ویدیویی دست شما نیز رسید به شما بابت تک تک اعداد تبریک می‌گویم.اثر هر نوشته تا حدودی معلوم است، اگر بنویسید جلوی قطع درخت را می‌گیرید، به سرانه مطالعه کشور اضافه می‌کنید و خوانندگانی جذب می‌کنید که شما را از طریق نوشته‌هایتان می‌شناسند و …به نظرم می‌رسد که نوشته‌های من و شما واحد ندارند ولی اثر بیرونی دارند.</description>
                <category>Livewell</category>
                <author>Livewell</author>
                <pubDate>Thu, 25 Mar 2021 23:21:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطراتی که هرگز فراموش نمی شوند (بخش چهارم)</title>
                <link>https://virgool.io/@Livewell/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%B2-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-bzdqcjqcnd4v</link>
                <description>رفتن دوست همیشگی من آنا از این دنیا مصادف شد با تولد دوباره من در یک زندگی جدید، زندگی که معنی و هدف داشت و سرشار بود از امید به رحمت و محبت خدا. این نقطه از زندگی من پر از رمز و رازه انگار که یه معجزه ای اتفاق افتاده باشه و من بدون اینکه خودم تصمیم گیرنده باشم تو جریانش قرار گرفتم.  تو نوشته های کتاب مقدس اومده که این خداست که تو رو پیدا و انتخاب میکنه و تو به سمتش میری بدون اینکه خودت نقشی تو این گزینش داشته باشی، من این مضمون رو با تمام دل و جون درک کردم چون برای خودم هم اتفاق افتاد. من تو اوج درگیری های فکری و سختی های زندگی که مهاجرت و تحصیل در انگلستان و خبر تکان دهنده مریضی آنا سر منشاء اصلی آنها بود، به سمت خدای پدر و عیسی مسیح کشیده شدم. من که بین اون همه مشغله ی ذهنی و استرس ناشی از درس و تنهایی غربت گم شده بودم و سرگردان و نا امید بودم، توسط خدا پیدا شدم و انگار یه روشنایی تو زندگیم تابید تا بتوم مسیرمو پیدا کنم.من این جریان  تغییر و تحول رو برای خودم به پنج بخش تقسیم کردم: 1. روزهای تاریک 2. شروع دوره کنجکاوی و تحقیق در مورد خدا و عیسی 3. طلوع ایمان 4. رفتن به کلیسا و غسل تعمید  5. مسیحی متعهد شدنالان که برمی گردم و به روزهایی که پشت سر گذاشتم فکر میکنم پشتم تیر میکشه، حیف که نمیتونم واقعیت اون چیزی رو که تجربه کردم با احساسات عمیقش اینجا مکتوب کنم ولی بازم دوست دارم در موردش بنویسم، بنویسم که شاید بتونه معجزه ای رو تو زندگی شخص یا اشخاص دیگه ای رقم بزنه. خدا از ما دور نیست چه بسا که خیلی بهمون نزدیکه و مثل یک پدر مهربون منتظرمون هست که به سمتش بریم و ما رو غرق در محبت بی انتهاش کنه... </description>
                <category>Livewell</category>
                <author>Livewell</author>
                <pubDate>Thu, 12 Nov 2020 19:19:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطراتی که هرگز فراموش نمی شوند (بخش سوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@Livewell/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%B2-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B3%D9%88%D9%85-gwnzn81pgizm</link>
                <description>نهایتا آنای دوست داشتنی تو یه روز گرم مرداد ماه تو بیمارستان بعد از تحمل کلی درد و اذیت از دنیا رفت و خانواده و اطرافیانش و هرکسی رو که اونو دوست داشت، تو غم و اندوه بی انتهایی فرو برد. من چی بگم از خودم که با شنیدن خبر فوتش بدجوری به هم ریختم شاید چون اونجا نبودم که از نزدیک با بقیه برای از دست دادنش سوگواری کنم. همش خاطراتشو تو ذهنم مرور میکردم همش خودم رو سرزنش میکردم که چرا لحظه مرگش نتونستم پیشش باشم. کسی فکرشو نمیکرد که انقد زود بدنش در مقابله با مریضی کم بیاره و انقد زود مثل گل پر پر بشه و بره. اون رفت با همه روح بزرگش و وجدان بیدارش و مهربونی مثال زدنیش و یک چیزی رو برای من گذاشت، چیزی که میتونم به جرئت بگم که زندگی منو تغییر داد و به قدری برای من ارزشمنده که حاضر نیستم به هیچ قیمتی از دستش بدم.عشق به خدا چیزی بود که آنا برای من به یادگار گذاشت، یاد آنا همیشه تو قلب و ذهن منه و مطمئنا همیشه همینطور میمونه چون به خاطر آنا بود که من با عشق و محبت واقعی خدا آشنا شدم و زندگیم معنی پیدا کرد. همه چی از همون روز شروع شد که آنا از من خواست تا براش دعا کنم و موقع دعا عیسی رو در مقابل خودم تجسم کنم و از طریق اون از خدای پدر بخوام تا بهم بده...پایان بخش سوم </description>
                <category>Livewell</category>
                <author>Livewell</author>
                <pubDate>Sun, 20 Sep 2020 19:15:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطراتی که هرگز فراموش نمی شوند (بخش دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@Livewell/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%B2-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-uyt3imjco5s1</link>
                <description>بعد از اون همه تنش و خود درگیری با خودم، آخرسر تونستم خودم رو متقاعد کنم این اتفاقی که برای دوست من آنا افتاده خواست خدا بوده و حتما یه حکمتی در کاره، پس تصمیم گرفتم به جای شکوه و شکایت برای آنا دعا کنم.در مورد عیسی خوندم در مورد انجیل خوندم و بیشتر سعی میکردم از یوتوب ویدئوهایی پیدا کنم که مطالبی رو که تو انجیل نوشته رو به زبان امروزی تفسیر میکنه. با اینکه فشار درس های دانشگاه خیلی زیاد بود ولی هر روز تقریبا حدود 45 دقیقه برای این مسئله وقت میذاشتم چون برام مهم بود که بیشتر بدونم، نمیدونم انگار هرچی بیشتر میخوندم و بیشتر ویدئو تماشا میکردم بیشتر به سمتش کشیده میشدم. احساس میکردم خوندن در مورد آشتی دوباره با خدا، اینکه اون ما رو خیلی دوست داره و همیشه مواظب ماست، حالمو بهتر میکرد. اما همه چی خیلی کند پیش میرفت، حال دوست من آنا هر روز که میگذشت بدتر و استرس و نگرانی من هم بیشتر میشد. آنا تو بیمارستان بستری شد و دوست نداشت کسی رو ببینه، کاملا روحیه ش رو از دست داده بود. من دوباره شاکی شدم دوباره خیلی عصبانی بودم همش به خدا میگفتم خداااا چرا کاری نمیکنی چرا هرچی دعا میکنیم حالش بدتر میشه. انگار منم امیدمو مثل آنا از دست داده بودم قلبم آتیش میگرفت هیچ کاری هم از دستم برنمیومد، آنا دیگه حتی دوست نداشت تلفنی با دوستاش حرف بزنه این دیگه عمق فاجعه بود چون برای من این معنی رو می داد که آنا قبول کرده که مرگش نزدیکه.پایان بخش دوم</description>
                <category>Livewell</category>
                <author>Livewell</author>
                <pubDate>Sun, 06 Sep 2020 18:14:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطراتی که هرگز فراموش نمی شوند (بخش اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@Livewell/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%B2-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-ipclbmy3ddjm</link>
                <description>یادمه یکی از روزهای بارونی لندن بود و من تو دانشگاه با بقیه بچه های هم گروهی مشغول کار روی یکی از پروژه های درسی مون بودیم. تلفنم زنگ خورد، یکی از دوستان صمیمیم داشت از ایران باهام تماس میگرفت. منکه از دیدم اسم دوستم آنا روی صفحه گوشیم ذوق زده شده بودم زود تلفن رو جواب دادم. از آخرین باری که باهم صحبت کرده بودیم حدودا یک ماه میگذشت.از همون لحظه اول صحبتون نگرانی تو وجودم رخنه کرد چون صداش مثل همیشه پر انرژی نبود انگار بغض داشت. بعد از حدود پنج دیقه احوال پرسی اون چیزی که هیچوقت دلم نمیخواست بشنوم رو برام گفت. گفت که خیلی مریضه و دکترا بعد از یه سری آزمایش تایید کردن که سرطان خون مزمن داره و باید هرچه زودتر روند درمان رو شروع کنه. دنیا رو سرم خراب شد، نمیدونستم چی بگم چه واکنشی نشون بدم اصلا چه احساسی باید داشته باشم، باید واقع گرا باشم و صحبتمونو منطقی ادامه بدم یا باید بهش امید بدم و بگم همه چی درست میشه نگران نباش عزیزم یا اینکه پای تلفن، های های با هم بزنیم زیر گریه. خیلی لحظه سختی بود نمیخواستم باور کنم که برای این دختر مهربون خوش قلب برای دوست خوشگل باهوش و با استعداد من یه همچین اتفاقی افتاده. هرچقدر سعی کردم خودمو کنترل کنم ولی موفق نشدم و زدم زیر گریه، اونم سعی میکرد منو آروم کنه و ازم خواست که براش دعا کنم و از خدا بخوام که شفاش بده. بعد از حدودا نیم ساعت تلفن رو قطع کردیم. من موندم و سرو کله زدن با احساسات درهمم اعم از نگرانی، استرس، ترس، خشم وغم و .... از دانشگاه زدم بیرون رو زیر بارون تند تند راه میرفتم و تو ذهنم با خودم حرف میزدم.  یادمه از زمین و زمان شاکی بودم همش تو دلم میگفتم لعنت به این زندگی لعنت به این دنیا با این همه تلخیش، بعد گیر دادم به خدا که چرا خدا چرا آنا؟ آنا که همیشه به عشق و محبت تو ایمان داشت و با دل و جون تو رو پرستش می کرد. حتی الانم که متوجه شده مریضی حاد داره بازم به رحمت تو ایمان داره و از من میخواد براش دعا کنم.اون روز بعد از یه وقفه طولانی دوباره یاد خدا افتادم ولی این دفعه خیلی عمیق تر چون فاجعه خیلی بزرگتر و جدی تر از همیشه بود. نمیتونستم با خودم کنار بیام و برای آنا در درگاه خدا دعا کنم شاید چون عصبانی بودم یا شایدم انقدر ازش فاصله گرفته بودم که دیگه برام سخت بود که ازش چیزی بخوام، بخوام که درهای رحمتشو به روی آنا باز کنه و اونو شفا بده. از طرفی هم مدام حرف آنا تو گوشم زمزمه میکرد که ازم خواست براش دعا کنم. بعد از چند روز کلنجار رفتن با افکار ضد و نقیض خودم،  تصمیم گرفتم به آنا زنگ بزنم و از خودش بخوام که بهم یاد بده که چجوری براش دعا کنم. آنا از اونجایی که تو یه خانواده مسیحی متولد شده بود و یک مسیحی متعهد بود بهم گفت وقتی داری دعا میکنی با تمام دل و ذهنت دعا کن و چشماتو ببند و عیسی رو روبه روی خودت تجسم کن، از طریق عیسی مسیح با خدای پدر حرف بزن، ازش بخواه بهت میده.الان مشکل دوتا شده بود، منی که مونده بودم چجوری با خدا حرف بزنم حالا باید عیسی مسیح رو هم که هیچ شناخت خاصی از ذات و شخصیتش نداشتم، به جریان راز و نیایش اضافه میکردم. برای اینکه درک بهتری از کاراکتر عیسی در مضمون مسیحیت عایدم بشه اولین کاری که کردم، رفتم از تو ویکی پدیا در مورد عیسی مطلب خوندم و یه سری اطلاعات اولیه مثل اینکه عیسی متولد بیت لحم بوده ولی چون پدرش یوسف اهل ناصره بوده به عیسی ناصری معروف میشه، اینکه معنی لغوی اسم عیسی &quot;یهوه&quot; یعنی نجات دهنده است و مسیح به معنای مسح شده و برگزیده، لقبی است که عیسی برای خود به کار برده است و مسیحیان معتقدند که عیسی همان مسیح وعده داده شده از طرف خدا در نوشته های یهودی است. و دیگر  اینکه فرق دیدگاه اسلام و یهود و مسیحیت و بهائیت در مورد عیسی چه هست. و اما مهمترین مطلبی که تو همون ویکی پدیا خوندم این بود بود که چهار انجیل متعارف متی، مرقس، لوقا و یوحنا منابع اصلی برای مطالعه و آگاهی از زندگی عیسی هستند.پایان بخش اول</description>
                <category>Livewell</category>
                <author>Livewell</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jul 2020 22:03:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اهمیت داشتن مرزهای شخصی سالم</title>
                <link>https://virgool.io/@Livewell/%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%85-whdqkg3byg7d</link>
                <description>یادگیری تعیین مرزهای شخصی سالم برای شناخت از خود و یا حفظ خودشناسی مثبت، لازم و ضروری است. این راهی است که این امکان را به ما می دهد که با دیگران ارتباط برقرار کنیم و به آنها نشان دهیم که ما برای خود ارزش و احترام قائل هستیم، عزت نفس داریم و اجازه نمی دهیم دیگران برای ما تعیین و تکلیف کنند. مرزهای شخصی، حد و حدود جسمی، عاطفی و روحی است که ما برای محافظت از خود در برابر دخالت دیگران در زندگی و افکار ما و جلوگیری از استفاده شدن و نقض شدن توسط آنها، برای خود تعیین می کنیم. این مرزها به ما اجازه می دهند که با جداسازی خود از افکار و احساسات دیگران، مشخص کنیم که ما چه کسی هستیم و چگونه فکر می کنیم و احساس می کنیم. حضور این مرزها در زندگی به ما کمک می کند تا خودمان را به عنوان افراد منحصر به فرد بیان کنیم، در حالی که قبول داریم هر شخص دیگر نیز برای خود منحصر به فرد است.بدون وجود مرزهای شخصی و یا عدم تمایل ما برای مطرح کردن صادقانه این مرزها با دیگران، نمی توان از روابط سالم لذت برد. باید بدانیم که هر یک از ما فردی منحصر به فرد با احساسات، نیازها و ترجیحات متمایز است. این مسئله برای همسر، فرزندان و دوستان ما نیز چنین است.تعیین مرزهای شخصی به معنای حفظ تمامیت خود، قبول مسئولیت در قبال شخص خود  و کنترل زندگی خود است.چگونه مرزهای شخصی سالم برای خود تعیین کنیم؟این را بدانید که داشتن مرزهای شخصی حق شماست. شما نه تنها حق دارید، بلکه باید مسئول نحوه ی رفتار دیگران با شما باشید. مرزهای شما به عنوان فیلترهایی عمل می کنند که اجازه می دهد آنچه  که در زندگی شما قابل قبول است از آن عبور کرده و آنچه که قابل قبول نیست پشت فیلتر بماند. اگر مرزهایی ندارید که تعیین کننده شخصیت محکم شما باشد و از شما محافظت کند، شما به سمتی متمایل می شوید که حس ارزش برای خودتان را از دیگران به دست آورید. برای جلوگیری از این وضعیت، مرزهای واضح و قاطع ای را برای خود تعیین کنید تا دیگران به آنها احترام بگذارند و برای اجرای آنها مایل باشید تا هر کاری که از دستتان بر می آید انجام دهید. جالب است که تحقیقات در این زمینه نشان داده است که کسانی که مرزهای ضعیفی دارند، خودشان تمایل به نقض مرزهای دیگران دارند.اقدامات و رفتارهایی را که غیرقابل قبول می دانید، شناسایی کنید.  زمانی که دیگران مرزهای شما را نقض کردند، به طور نامناسب عمل کرده یا به هر طریقی به شما بی احترامی کردند، آنها را مطلع کرده و این مسئله را با آنها در میان بگذارید. هنگامی که نیاز به داشتن حریم خصوصی عاطفی و فیزیکی پیدا کردید ترسی از این نداشته باشید که خواسته تان را به آنها بگویید. به خودتان اجازه دهید تا شخص واقعی خودتان باشید بدون تحت تاثیر قرار گرفتن از سمت دیگران. بدانید که در صورت بی احترامی به خواسته های شما، شما ممکن است چه اقداماتی انجام دهید.به خودتان اعتماد و ایمان داشته باشید. شما بالاترین مقام قدرت در رابطه با خودتان هستید. شما بهتر از هرکس دیگر خودتان را می شناسید. فقط شما آنچه را که به آن نیاز دارید و برای شما ارزش دارد، می دانید. اجازه ندهید که هیچ کس دیگری برای شما تصمیم بگیرد. مرزهای سالم این امکان را برای شما فراهم می کند که به نقاط قوت، توانایی ها و هویت خود و همچنین سایرین احترام بگذارید. علائم داشتن مرزهای ناسالم:- برای خشنود کردن دیگران، ارزش ها و یا حقوق شخصی خودتان را نادیده بگیرید- درخواست کردن به صرف داشتن- بخشندگی به صرف بخشنده بودن- بگذارید دیگران هویت شما را تعیین کنند- از دیگران انتظار داشته باشید که نیازهای شما را بطور خودکار برآورده کنند- احساس بدی داشته باشید و یا احساس گناه کنید وقتی به دیگران می گویید نه- سکوت کنید زمانی که باید در برابر بدرفتاری اعتراض کنید - تظاهر به ناتوانی برای دریافت حمایت - گدایی کردن عشق از هرکس و ناکس - سکوت در برابر تجاوز به حریم شخصی - لمس کردن یک شخص بدون کسب اجازه از اوهنگامی که ما دارای مرزهای شخصی سالم هستیم:-  اعتماد به نفس و شناخت از خودمان را بهبود بخشیده ایم- بیشتر با واقعیت در ارتباط هستیم- بهتر می توانیم  با دیگران ارتباط برقرار کنیم- می توانیم روابط عاطفی بهتر و پرمعنایی داشته باشیم- می توانیم ثبات و کنترل بیشتری بر زندگی مان داشته باشیمهیچ وقت برای ساختن مرزهای شخصی سالم دیر نیست پس از همین حالا اقدام کنید!فراموش نکنید که خدا نیز از ما خواسته تا به چیزهایی که بد هستند نه بگوییم.</description>
                <category>Livewell</category>
                <author>Livewell</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jun 2020 00:26:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میدونی آسیب روحی (تروما) میتونه چه بلایی سر مغز بیاره؟! !</title>
                <link>https://virgool.io/@Livewell/%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%A2%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%D8%B1%D9%88%D8%AD%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D9%88%D9%85%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D9%86%D9%87-%DA%86%D9%87-%D8%A8%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B3%D8%B1-%D9%85%D8%BA%D8%B2-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%87-qncy0r7j6yun</link>
                <description>آسیب روحی و روانی (تروما) چیست؟تروما نتیجه حوادث به شدت استرس زایی است که احساس امنیت را در وجود شما از بین می برد و باعث می شود که شما خودتان را در یک دنیای هولناک تنها و درمانده ببینید. تروما می تواند شما را با احساسات ناراحت کننده، خاطره ها و اضطراب هایی که از بین نمی روند تنها رها کند.  همچنین بی احساسی، قطع ارتباط با دیگران و عدم توانایی اعتماد به دیگران نیز می تواند از دیگر عوارض جانبی تروما باشد.تجربه تروما معمولا با تهدید جدی زندگی و امنیت همراه است اما هر موقعیتی که شما را با احساس درماندگی  و انزوا رها کند، می تواند منجر به تروما شود، حتی اگر پای آسیب جسمی در میان نباشد. این شرایط بصری نیست که تعیین می کند یک واقعه با تروما همراه باشد، بلکه تجربه روحی و ذهنی شما از این رویداد است که تعیین کننده است. هرچه شما بیشتر احساس ترس و درماندگی کنید، احتمال تجربه تروما بیشتر می شود.تروما می تواند ناشی از: وقایعی که یک بار اتفاق می افتند: مانند تصادف، جراحت و مورد حمله همراه با خشونت قرار گرفتن  بخصوص اگر غیر منتظره باشد و یا در دوران کودکی اتفاق افتاده باشد. وقایعی که به طور مداوم اتفاق می افتند: استرس بی وقفه، مانند زندگی در یک محله پر از جرم و جنایت، نبرد با یک بیماری وخیم و یا تجربه موقعیت هایی همراه با تروما که به طور مکرر اتفاق می افتد مانند آزار و اذیت لفظی، خشونت خانگی یا بی توجهی به کودکان.مواردی که معمولاً نادیده گرفته می شود : مانند جراحی (به خصوص در 3 سال اول زندگی)، مرگ ناگهانی یکی از افراد نزدیک، گسستن یک رابطه مهم یا تحقیر شدن به خصوص اگر عمدی و بی رحمانه باشد.علائم تروما:همه ما به طرق مختلف به تروما واکنش نشان می دهیم و طیف گسترده ای از واکنش های جسمی و روحی را تجربه می کنیم. هیچ روش &quot;صحیح&quot; یا &quot;غلطی&quot; برای فک کردن، احساس کردن یا پاسخ دادن وجود ندارد، بنابراین در مورد واکنش خود یا سایر افراد در زمان تروما را قضاوت نکنید. پاسخ شما واکنش طبیعی به حوادث غیر طبیعی است.علائم روحی و روانی عبارتند از: 1.شوک و انکار 2.  سردرگمی، مشکل تمرکز 3. عصبانیت، تحریک پذیری، نوسانات خلقی 4.  اضطراب و ترس 5. احساس گناه، شرم، سرزنش خود 6. کناره گیری از دیگران 7.احساس غم و نا امیدی 8. بی احساسی و بی تفاوت بودن اثرات تروما بر روی مغز:هرکس باید از این مسئله آگاه باشد که تروما می تواند ساختار مغز را تغییر دهد، به خصوص اگر شما یا شخصی که در نزدیکی شماست در تلاش برای مقابله با اثرات تروما هستید. با افزایش آگاهی می توانید به دنبال درمان برای بهبود از تروما باشید تا علائم آن را برطرف کنید و مهارتهایی را بیاموزید که در واقع می تواند مغز شما را با سیم کشی مجدد به حالت قبل از تروما بازگرداند. علاوه بر این، دانستن اینکه چه چیزی در مغز شما در جریان است می تواند بسیار مفید باشد زیرا به شما کمک می کند تا متوجه شوید که دیوانه، برگشت ناپذیر یا فرد بدی نیستید. درعوض، می توانید درک کنید که مغز شما تحت تاثیر تجربه تروما قرار گرفته است و درست همانطور که مغز شما در پاسخ به تجربیات گذشته شما با جهان تغییر کرده است، همانطور نیز می تواند در پاسخ به تجربیات آینده شما نیز تغییر کند. به عبارت دیگر ، مغز &quot;پلاستیک&quot; است ، و شما می توانید آن را تغییر دهید.تروما می تواند عملکرد مغز را از جهات مختلفی تغییر دهد، اما به نظر می رسد سه مورد از مهمترین تغییرات در مناطق زیر رخ می دهد: قشر جلوی مغزی (PFC) معروف به &quot;مرکز تفکر&quot; قشر سینگولات قدامی (ACC) معروف به &quot;مرکز تنظیم احساسات&quot; آمیگدال معروف به &quot;مرکز ترس&quot;قشر جلوی مغز (PFC) یا مرکز تفکر در نزدیکی بالای سر، پشت پیشانی قرار دارد. این بخش از مغز مسئول توانایی هایی از جمله فکر منطقی، حل مسئله، شخصیت، برنامه ریزی، همدلی و آگاهی از خود و دیگران است. هنگامی که این ناحیه از مغز قوی باشد می توانیم به روشنی فکر کنیم، تصمیمات خوبی بگیریم و از خود و دیگران آگاه باشیم. قشر سینگولات قدامی (ACC) یا مركز تنظیم احساسات در كنار قشر جلوی مغز ,و در بخش عمیق تر آن قرار دارد. این قسمت مسئولیت تنظیم عواطف (تا حدودی) را بر عهده دارد و  رابطه نزدیکی با مرکز تفکر دارد. وقتی که این بخش از مغز قوی باشد ما می توانیم افکار و احساسات دشوار را بدون اینکه به طور کامل تحت تاثیر آنها قرار بگیریم، مدیریت کنیم. در حالی که ممکن است بخواهیم برای همکار خود یک ایمیل جالب بفرستیم، مرکز تنظیم احساسات به ما یادآوری می کند که این ایده خوبی نیست و به ما کمک می کند تا احساسات خود را مدیریت کنیم تا کاری نکنیم که بعدا پشیمان شویم. آمیگدال ، یک ساختار ریز در اعماق مغز ما، به عنوان مرکز ترس آن عمل می کند. این قسمت خارج کنترل آگاهانه ما است و وظیفه اصلی آن دریافت کلیه اطلاعات ورودی  هر آنچه را می بینید، می شنوید، لمس می کنید، بو و سلیقه شما است - و به یک سؤال پاسخ می دهد: &quot;آیا این یک تهدید است؟&quot; اگر تشخیص دهد که یک خطر وجود دارد، ترس در ما ایجاد می کند. وقتی این قسمت فعال شود، احساس ترس و هوشیاری می کنیم.در مغزی که مورد حمله تروما قرار گرفته است چه خبر است؟PTSD:Post -Traumatic Stress Disorderمغز آسیب دیده از تروما از سه نقطه نظر با مغز غیر آسیب دیده متفاوت است: مرکز تفکر غیرفعال است  مرکز تنظیم احساسات غیرفعال است مرکز ترس بیش از حد فعال شده است.آنچه که مطالعات نشان می دهد این است که  غالبا مغز آسیب دیده از تروما &quot;پایین- سنگین&quot; است ، بدین معنی که میل به فعال سازی نواحی پایین تر و اولیه مغز از جمله مرکز ترس زیاد است، در حالی که مناطق بالاتر از مغز ( مناطق قشر مغزی) کم تحرک هستند. به عبارت دیگر اگر دچار تروما شدید، ممکن است استرس مزمن، هوشیاری و ترس را تجربه کنید. همچنین ممکن است کمتر پیش بیاید که شما احساس امنیت کنید و آرام کردن خودتان یا خوابیدن شما سخت باشد. این علائم همه نتیجه بیش فعالی آمیگدال است.در عین حال، افراد آسیب دیده از تروما ممکن است با مشکل تمرکز و توجه رو به رو شوند و اغلب اظهار می کنند که نمی توانند به روشنی فکر کنند. تعجب آور نیست که این امر به دلیل است که مرکز تفکر غیر فعال  است.راه حلی برای بهبود از تروماتغییر مغز نیاز به تلاش، تکرار و زمان دارد. بهترین چیزی که می توانید در راستای این هدف به خودتان هدیه دهید روان درمانی است.همچنین برای کمک به شروع غیرفعال کردن مرکز ترس در مغز، یک تکنیک ذهنی(Mindfulness) و یا تکنیک فیزیکی را به برنامه روزانه خود اضافه کنید. این اولین قدم اساسی برای بهبودی است، زیرا وقتی ما قادر به خاموش کردن مرکز ترس باشیم بهتر می توانیم بر روی تقویت و فعال کردن مرکز تفکر و مرکز تنظیم احساسات تمرین کنیم. دو تمرین مهم شامل تمرین تنفس دیافراگمی (diaphragmatic breathing) و تمرین آرامش (Autogenic training) است.در انتها، هرگز فراموش نکنید که تنها نیستید چون خدایی دارید که شما را دوست دارد، پس دعا کنید از او بخواهید که در مواقع بحران شما را کمک کند و به شما آرامش دهد.</description>
                <category>Livewell</category>
                <author>Livewell</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2020 18:54:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو مغزت چه اتفاقی میفته وقتی با خودت بد حرف میزنی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Livewell/%D8%AA%D9%88-%D9%85%D8%BA%D8%B2%D8%AA-%DA%86%D9%87-%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%A8%D8%AF-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D9%86%DB%8C-gljqwpfadyzz</link>
                <description>تقریبا هرکسی حین خواندن این مطلب، در ذهن خود با خودش صحبت کرده است. اگرچه برخی از ما این کار را بیشتر از سایرین انجام می دهیم اما همه ما بطور منظم مکالمه با خودمان را تجربه می کنیم. با این حال، آنچه که ما آن را &quot;صحبت با خود&quot; یا فکر کردن در مورد خود می نامیم بیشتر از آنچه تاکنون می دانستیم، دارای اهمیت است. ما باید این واقعیت را بپذیریم که گفتگوی منفی با خود بر سلامت فیزیکی و روحیه ما اثرگذار است.فیزیکدانان کوانتومی اظهار داشتند که افکار ما سازنده واقعیت ما هستند.دکتر کاندیس پرت، که گیرنده مواد مخدر را در مغز ما کشف کرد و نویسنده &quot;مولکول های احساسات - چرا راهی را که احساس می کنید احساس می کنید&quot;، می گوید که احساسات ما یا آنچه که &quot;احساس می کنیم&quot; محرک واکنش های شیمیایی در مغز ما هستند. احساسات و افکار، انتقال دهنده های عصبی ای را آزاد می کنند که:بر وضعیت سلامتی ما تأثیر می گذارد،روحیه مثبت یا منفی ما را سبب می شود وبر عملکرد اندام ها و سیستم های عملکردی ما از طریق زنجیزه های متعدد تأثیر می گذارد.دکتر نورمن دوید ، نویسنده &quot;مغزی که خود را تغییر می دهد&quot;، می نویسد که مغز به معنای واقعی کلمه می تواند عملکرد و ساختار خود را فقط از طریق آنچه که فکر می کنیم یا تصور می کنیم تغییر دهد. افکار، ادراک و فعالیت ها، ژن ها را در بدن ما روشن یا خاموش می کنند و همچنین باعث تحریک فعالیت سایر واکنش های شیمیایی می شوند.نوروفیزیولوژی گفتگوی منفی با خودبنابراین وقتی به طور مداوم این مکالمات را با خودمان انجام می دهیم چه اتفاقی می افتد؟1. همراهی &quot;استرس&quot; با &quot;گفتگوی منفی با خود&quot; باعث آزاد شدن کاتکول آمین ها از قبیل دوپامین، اپی نفرین و نوراپی نفرین می شود. کاتکول آمین ها هورمونی هایی هستند که توسط غدد آدرنال شما آزاد می شوند.2.این مواد در سیستم عصبی مرکزی به عنوان دستگاه تعدیل کننده سیستم عصبی و در سیستم گردش خون به عنوان هورمون عمل می کنند.3. این موارد که به هنگام احساس وجود خطر یا تهدید افزایش می یابد متاثر از &quot;گفتگوی منفی با خود &quot; نیز هستند.4.میزان تولید کورتیزول که همان هورمون استرس است به عنوان محصول جانبی استرس و افکار منفی و یا &quot;گفتگو با خود&quot;، افزایش می یابد.5.کورتیزول افزایش یافته، به ویژه در موارد مزمن می تواند حجم واقعی قشر جلوی سمت چپ مغز را که با احساسات مثبت در ارتباط است، کاهش دهد. فکر کردن یا گفتگو با خود چه مثبت و چه منفی، نه فقط بر خلق و خو یا احساسات ما بلکه بر تمام ساختارهای فیزیکی بدن ما تأثیر دارد. انتقال دهنده عصبی گردشی و هورمون ها یک زنجیره تحت تاثیر یکدیگر ایجاد می کنند و بر سلامت قلب و عروق، سیستم گوارش، مدیریت وزن، خلق و خو، انگیزه ، اضطراب و علاقه اثر می گذارند.نوروفیزیولوژی گفتگوی مثبت با خودانتقال دهنده های عصبی آرام بخش GABA و سروتونین وظیفه کنترل میزان اضطراب، ایجاد احساس رضایت از خود، افزایش سطح شادی و محافظت در برابر افسردگی را دارند. انتقال دهنده های عصبی تحریک کننده، به ویژه دوپامین، هنگام احساس عشق، وارد بازی می شوند. دوپامین سبب ایجاد انگیزه و علاقه می شود.با این حال اگر تعداد این انتقال دهنده های عصبی خیلی کم و یا خیلی زیاد باشند یا اگر آنها از حالت تعادل با یکدیگر خارج باشند، این مسئله می تواند تاثیرات مضر بر سلامتی جسمی و احساس ما داشته باشد.این هورمون ها و انتقال دهنده های عصبی مستقیماً تحت تأثیر افکار و مکالمات درون ما هستند. بنابراین داشتن افکار مثبت و &quot;گفتگوی مثبت با خود&quot; ابزارهای مفیدی برای حفظ سلامت در بدن، ذهن و روح هستند.چگونه نحوه &quot;گفتگو با خود&quot; را تغییر دهیمروزانه بر روی مثبت فکر کردن در مورد خود تمرکز کنید. مثبت اندیشی شانس شما را برای داشتن احساس شادی، خوشبختی، انگیزه و تمایل به مشارکت و لذت بردن از زندگی افزایش می دهد. این امر به ویژه در صورتی مهم است که شما با مواردی مانند سوء استفاده جسمی یا عاطفی، از دست دادن عزیزان، مشکلات مالی و از دست دادن اعتماد به نفس یا عزت نفس مواجه شده اید.اگر افکار، سازنده واقعیت هستند و احساسات مثبت باعث تحریک مواد شیمیایی &quot;احساس خوب&quot; می شوند، پس اجازه دهید افکار و تصورات شما این باشد که شما توانا، شایسته، موفق، سالم، زیبا، دوست داشتنی یا هر آنچه را که می خواهید تجربه کنید، هستید. همانطور که قانون جذب می گوید، یا شما آنچه را که فکر می کنید و احساس می کنید هستید را جذب خواهید کرد و یا آنچه فکر می کنید و احساس می کنید که شایسته آن هستید. شما بیشتر از آنچه که در زندگی خود تجربه می کنید قدرت دارید و توانایی بیشتری برای کنترل وضعیت سلامت خود تنها از طریق افکار و احساسات خود دارید. پس عاقلانه فکر کنید و احساس کنید!هروقت افکار منفی به سراغ شما آمدند آنها را متوقف کرده و سعی کنید با خودتان مهربان باشید و خودتان را دوست داشته باشید و از خودتون تعریف کنید، دعا کنید و از خدا برای داشته هایتان تشکر کنید و از او بخواهید به شما آرامش دهد با این باور قلبی که خدا همیشه با ماست و ما را دوست دارد.</description>
                <category>Livewell</category>
                <author>Livewell</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2020 13:56:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اضطراب و استرس و ارتباط آن ها با مغز</title>
                <link>https://virgool.io/@Livewell/%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D9%88-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D9%88-%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B7-%D8%A2%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%BA%D8%B2-ikinbumkztwl</link>
                <description>تفاوت بین استرس و اضطرابهمه ما اصطلاحات &quot;استرس&quot; و &quot;اضطراب&quot; را مکررا شنیده ایم. مسئله این است که استرس و اضطراب در واقع احساسات متفاوتی هستند. وقتی احساس استرس می کنید، به دلیل یک منبع شناخته شده است، به طور مثال شما در یک زمان مشخص باید کاری را به کارفرمای خود تحویل دهید. این حس استرس ممکن است به صورت احساس خشم، غم یا زودرنجی نیز بروز کند.اضطراب ، از طرف دیگر ، احساس خاصی از ترس  است که ممکن است یک منشاء شناخته شده هم نداشته باشد. افراد مبتلا به اختلال اضطراب اغلب بدون هیچ دلیل واضحی با اضطراب از خواب بیدار می شوند. اضطراب همچنین می تواند ناشی از استرس مزمن باشد. شخصی که در بدن او به طور مداوم هورمون های استرس در حال افزایش باشند، در معرض خطر بیشتری برای ابتلا به اضطراب عمومی است.چه اتفاقی در مغز رخ می دهد وقتی شما دچار استرس و اضطراب می شوید؟دو بخش از مغز هستند که تصور می شود نقش اصلی در تولید و پردازش اضطراب را دارند، آمیگدال و هیپوکامپوس.آمیگدال یک ساختار بادامی شکل  در قسمت عمیق  مغز است که تصور می شود این قسمت یک مرکز ارتباطی بین قسمت هایی از مغز که سیگنال های حسی ورودی را پردازش می کنند و بخش هایی که این سیگنال ها را تفسیر می کنند، است. آمیگدال می تواند به بقیه قسمت های مغز هشدار دهد که یک تهدید وجود دارد و باعث ترس یا واکنش اضطراب می شود.خاطرات عاطفی ذخیره شده در قسمت مرکزی آمیگدال ممکن است در بروز اختلالات اضطرابی مرتبط با ترس های خیلی خاص مانند ترس از سگ، عنکبوت یا پرواز نقش داشته باشد. هیپوکامپوس بخشی از مغز است که رویدادهای تهدیدآمیز را در حافظه رمزگذاری می کند. هنگامی که مغز با یک تهدید (چه واقعی و چه ادراک شده) روبرو شود، باعث افزایش مواد شیمیایی مانند کورتیزول و نوراپینفرین می شود. این مواد شیمیایی باعث تقویت طبیعی بدن در زمان واکنش، در درک و سرعت می شوند. این مواد شیمیایی باعث می شوند قلب ما سریعتر پمپ شود تا خون و اکسیژن بیشتری در بدن ما گردش کند. بدن در حقیقت به &quot;حالت زنده ماندن&quot; تغییر وضعیت می دهد.اضطراب و استرس به مرور زمان چه تاثیری بر روی مغز می گذارند؟این حالت &quot; زنده ماندن&quot; چنانچه با یک تهدید واقعی روبرو باشیم بسیار مفید و ضروری است، اما بروز بیش از حد آن می تواند صدمات جبران ناپذیری را در طولانی مدت به بدن ما وارد کند. اثرات استرس مزمن به سیستم ایمنی ضعیف، افزایش وزن و بیماری های قلبی ارتباط داده شده است. اما یافته های تحقیقات جدید در حال بررسی وجود یک ارتباط ممکن بین استرس و اضطراب طولانی مدت، و تخریب ساختاری هیپوکامپوس و اختلال در عملکرد قشر جلوی مغز است. این بدان معنی است که تخریب مغز ناشی از استرس مزمن یا اضطراب می تواند با افزایش خطر افسردگی و زوال عقل گره خورده باشد.خبر خوب این است که به گفته تعدادی از کارشناسان، برخی از آسیب های مغزی ناشی از استرس و اضطراب مزمن کاملا  &quot;جبران ناپذیر&quot; نیستند. مدتها اعتقاد بر این بود که اگر مغز یک بار حجم خود را از دست بدهد، این حجم برای همیشه از بین رفته است، اما اکنون می دانیم که این کاملا هم درست نیست. مغز ما پلاستیک است، به این معنی که  قابلیت تغییر دارد. این انعطاف پذیری به مغز ما اجازه می دهد تا حدی  رشد مجدد و بازسازی را تجربه کند.به هر حال بهترین راه برای محافظت از مغز و بدن از اثرات استرس و اضطراب مزمن این است که راهی برای مدیریت آنها بیابیم، قبل از اینکه تأثیر مخربی بر روی سلامتی ما داشته باشند.دعا کردن می تواند یکی از راه های تسکین استرس باشد. دعا در این دوران پر از تنش، احساس تنهایی را تسکین می دهد. این اعتقاد که خداوند به دعای ما گوش فرا می دهد و به ما کمک خواهد کرد،  امید را در ما زنده می کند، امیدی که به ما قدرت ادامه مسیر را می دهد.</description>
                <category>Livewell</category>
                <author>Livewell</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2020 05:35:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگرانی و تبعات آن!</title>
                <link>https://virgool.io/@Livewell/%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D8%AA%D8%A8%D8%B9%D8%A7%D8%AA-%D8%A2%D9%86-%D9%82%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-dufwhjglgtlw</link>
                <description>آیا گرفتار نگرانی های مداوم و افکار مضطرب کننده هستید؟ این نکات می تواند به آرام کردن ذهن نگران شما و رفع اضطراب کمک کند.چه حد از نگرانی می تواند مشکل ساز باشد؟نگرانی ها، شک ها و اضطراب ها بخش عادی از زندگی روزمره انسان هستند. نگرانی در مورد صورتحساب پرداخت نشده، یک مصاحبه شغلی پیشرو و یا اولین قرار ملاقات عاشقانه امری طبیعی است. اما نگرانی &quot;عادی&quot; وقتی پایدار و غیرقابل کنترل باشد، مشکل ساز خواهد شد. شما هر روز نگران &quot;اگر اینطور شود&quot; و &quot;بدترین وضعیت ممکن&quot; هستید و نمی توانید افکار نگران کننده را از سر خود خارج کنید و این مسئله در زندگی روزمره شما اختلال ایجاد می کند.نگرانی مداوم ، افکار منفی و همیشه انتظار بدترین را داشتن، می تواند بر سلامت روحی و جسمی شما تأثیر بگذارد. این مسئله می تواند قدرت روحی و عاطفی شما را تضعیف کند، احساس بی قراری و عدم سکون را در شما ایجاد کند، باعث بی خوابی، سردرد، مشکلات معده و فشار عضلانی  و عدم تمرکز در محل کار یا مدرسه شود. شما ممکن است برای تسکین خود احساسات منفی خود را بر روی افرادی که به شما نزدیک هستند قرار دهید، به الکل یا مواد مخدر روی بیاورید، یا سعی کنید با فرو رفتن در افکار خود جلوی صفحه نمایش تلویزیون حواس خودتان را پرت کنید. نگرانی مزمن همچنین می تواند یک علامت اصلی اختلال اضطراب عمومی (GAD) باشد. این اختلال اضطراب شایع شامل تنش، عصبی شدن و یک احساس کلی اضطراب است که کل زندگی شما را تحت تاثیر قرار می دهد.نگرانی مزمن یک عادت ذهنی است که می تواند برطرف شود. شما می توانید مغز خود را آموزش داده تا آرام بماند و از دریچه ای با تعادل بیشتر و کمتر ترسناک به زندگی نگاه کند.چرا متوقف کردن نگرانی اینقدر سخت است؟نگرانی مداوم می تواند منجر به ایجاد عوارض سنگینی برروی سلامتی شود. نگرانی مداوم می تواند خواب را در طول شب از چشمان شما برباید و روز پر از تنشی را برای شما به بار آورد. حتی اگر شما از اینکه که یک شخص عصبی به نظر بیایید متفر باشید، باز هم متوقف کردن نگرانی بسیار دشوار است. اکثر نگرانی های مزمن و افکار اضطراب آور به وسیله باورهای ما در مورد نگرانی چه منفی و چه مثبت تغذیه می شوند.باورهای منفی درباره نگرانی. ممکن است شما باور داشته باشید که نگرانی مداوم برای سلامتی شما مضر است و این قرار است شما را به مرز دیوانگی برساند و یا بر وضعیت سلامت جسمی شما تأثیر بگذارد. در حالت دیگر ممکن است نگران این باشید که با تداوم این روند شما کنترل بر روی تمام نگرانی های خود را از دست خواهید داد و اینکه این امر ادامه پیدا خواهد کرد و هرگز متوقف نخواهد شد. در حالی که باورهای منفی در مورد نگرانی، بر اضطراب شما افزوده و باعث نگرانی بیشتر شما می شود، باورهای مثبت نیز در مورد نگرانی می تواند به همان اندازه آسیب رسان باشد.باورهای مثبت در مورد نگرانی. ممکن است شما باور داشته باشید که نگران بودن به شما در جلوگیری از بروز اتفاقات بد و مشکلات و یافتن راه حل کمک می کند و شما را برای مواجه شدن با بدترین وضعیت آماده می کند. شاید با خود بگویید که اگر به مدت طولانی نگران یک مشکل باشید، سرانجام می توانید آن مشکل را بر طرف کنید؟ یا شاید باور داشته باشید که نگرانی نشانی از  مسئولیت پذیری برای انجام کاری مشخص است و یا تنها راه برای اطمینان حاصل کردن از اینکه موردی نادیده گرفته نشده است؟  اگر فکر کنید احساس نگرانی در شما با هدف مثبتی شکل می گیرد در این صورت از بین بردن این نگرانی کار مشکلی خواهد بود. وقتی متوجه شوید که نگرانی مشکل است نه راه حل، آنگاه می توانید کنترل ذهن نگران خود را دوباره به دست گیرید.چگونه نگرانی را متوقف کنیم؟نکته 1: یک دوره &quot;نگرانی&quot; روزانه ایجاد کنیدکارآمد بودن در انجام فعالیت های روزانه  وقتی که اضطراب و نگرانی بر روی افکار شما تسلط دارند دشوار است و باعث حواس پرتی در محل کار و مدرسه می شود. این جایی است که استراتژی به تعویق انداختن نگرانی می تواند کمک کند. به جای تلاش برای متوقف کردن یا خلاص شدن از نگرانی برای یک مسئله، به خود اجازه دهید که آن را در گوشه ای از ذهن خود  نگه داشته تا بعداً در زمانی بهتر با آن کلنجار بروید. یک زمان و مکان مشخص را برای نگرانی انتخاب کنید. باید هر روز در یک ساعت مشخص باشد (به عنوان مثال در اتاق نشیمن از 5:00 تا 5:20 بعد از ظهر) این زمان به اندازه کافی زود است که شما را قبل از خواب مضطرب نکند. در طول دوره نگرانی، به شما اجازه داده می شود که درباره آنچه در ذهن شماست نگران باشید. اما بقیه ساعات روز محدوده بدون حضور نگرانی است.نگرانی های خود را یادداشت کنید. اگر یک فکر نگران کننده در طول روز به ذهن شما می آید، خیلی مختصر  آن را در گوشه ای یادداشت کنید و سپس به روز خود ادامه دهید. به خود یادآوری کنید که بعداً وقت آن را خواهید داشت که در مورد آن فکر کنید و نگران باشید، بنابراین دیگر نیازی به نگرانی در مورد آن در حال حاضر نیست. همچنین، نوشتن افکار نگران کننده بر روی تبلت یا تلفن یا کامپیوتر سخت تر از فکر کردن در مورد آنها است، بنابراین نگرانی های شما احتمالاً قدرتشان را از دست خواهند داد.در طول دوره نگرانی از لیست &quot;نگرانی&quot; خود فراتر بروید. اگر افکار نگران کننده ای که شما یادداشت کرده اید هنوز شما را آزار می دهد، به خودتان اجازه دهید نگران آنها باشید اما فقط در طول مدت زمانی که برای دوره نگرانی خود در روز اختصاص داده اید. وقتی نگرانی های خود را با این روش بررسی می کنید اغلب می توانید یک دیدگاه متعادل تر در مورد آن فکر نگران کننده ایجاد کنید. و اگر نگرانی های شما مهم به نظر نمی رسند، به سادگی زمان دوره نگرانی خود را کوتاه کنید و از بقیه روزتان لذت ببرید.ادامه این  مطلب در پست های آینده منتشر خواهد شد...</description>
                <category>Livewell</category>
                <author>Livewell</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2020 23:19:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حقایقی درباره مغز انسان</title>
                <link>https://virgool.io/@Livewell/%D8%AD%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%85%D8%BA%D8%B2-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-kbpt4s9exdsg</link>
                <description>اختلال وحشت زدگی یا حمله پنیک چیست؟احساس هراس یک واکنش تطبیقی در برابر خطر است. افزایش ضربان قلب و جریان خون، آنچه را که برای مقابله با خطر یا فرار از آن نیاز باشد، فراهم می کند. اما احساس هراس  زمانی که هیچ تهدیدی وجود ندارد می تواند مشکل ساز باشد.چه اتفاقاتی در زمان وقوع یک حمله پنیک می افتد؟ هر کسی می تواند حمله پنیک را تجربه کند، اما ترس از حمله پنیک از ویژگی های اختلال وحشت زدگی است. در حین حمله ، افراد مبتلا به اختلال وحشت زدگی معمولاً دچار تپش قلب، تنگی نفس، درد قفسه سینه، خشک شدن دهان، سوزن سوزن شدن انگشتان، احساس سرگیجه و ترس از حمله قلبی، مرگ و دیوانگی می شوند. حملات پنیک معمولاً طی 10 دقیقه به اوج خود می رسند. اینکه علائم جسمی باعث ترس می شود یا ترس باعث ایجاد علائم می شود، قابل تشخیص و شناسایی نیست. همچنین، مبتلایان به اختلال وحشت زدگی سطح اضطراب اولیه بالاتری نسبت به افرادی که فاقد این اختلال هستند، دارند. این مسئله ممکن است باعث شود آنها نسبت به نشانه هایی از قبیل افزایش ضربان قلب و تغییر در جریان تنفس حساس تر شوند.  این حساسیت بیش از حد می تواند سبب شود تا این افراد مشکلی را در سیستم داخلی بدن خود احساس کنند درحالیکه چنین چیزی اصلا وجود ندارد. بنابراین، بر خلاف فوبیا و سایر اختلالات اضطرابی زمانی که منشا اضطراب مشخص نیست، اختلال وحشت زدگی می تواند بدون وجود محرک مشخصی ایجاد شود. همچنین، حملات غیر منتظره پنیک می توانند به حملات پنیک قابل پیشبینی تبدیل شوند. به عنوان مثال ،بعد از تجربه یک حمله پنیک غیر منتظره در مترو، از این پس مترو  می تواند به نشانه ای برای یک حمله پنیک قابل پیشبینی تبدیل شود.چه قسمت هایی از مغز در اختلال وحشت زدگی مشارکت دارند؟گرچه درک در مورد مدار مغزی مربوط به اختلال وحشت زدگی ناچیز است، اما دانشمندان یک تصور کلی درباره اینکه چه قسمت هایی از مغز در اختلال پنیک درگیر هستند، دارند. ساختارهای عمیق تر مغز که در پاسخ های احساسی و تدافعی درگیر هستند مانند واکنش مبارزه یا فرار  ظاهرا در اختلال پنیک نیز نقشی ایفا می کنند. این قست ها شامل بخش هایی از هیپوتالاموس و ناحیه ای در ساقه مغز است که ماده ی خاکستری اطراف مجرا نامیده می شود. تحریک این مناطق باعث ایجاد علائم ترس می شود که اغلب در اختلال وحشت زدگی مشاهده می شود. معمولا، سیگنال های لایه های عمیق تر مغز با سیگنال هایی از لایه های فوقانی مغز مانند قشر جلوی بطنی مغز تعدیل می شوند. اما در اختلال وحشت زدگی فعالیت کمتر در لایه های فوقانی مغز ممکن است منجر به بیش فعال شدن لایه های عمیق تر مغز شود. آمیگدال که واسطه ای برای ابراز حس ترس  است و از پردازش احساسی و یادگیری پشتیبانی می کند  نیز در اختلال وحشت زدگی دخالت دارد. اما به نظر نمی رسد که نقش آمیگدال در اختلال پنیک به بزرگی نقش آن در سایر اختلالات ناشی از اضطراب باشد.اختلال های وحشت زدگی چگونه درمان می شوند؟به منظور درمان این اختلال در برخی از روش ها امکان تجربه ی مواجه شدن با عامل ترس به صورت کنترل شده فراهم می گردد. برای مثال از دستگاه حقیقت مجازی برای نشان دادن قابل کنترل بودن ترس ناشی از ارتفاع استفاده می شود. در مرحله اول ایجاد یک محیط امن که قابلیت مشاهده چشم انداز فرضی را مهیا می کند مورد استفاده قرار می گیرد و بعد از آن این مسئله با محافظت کمتری در تجربه کاربر به او نمایش داده می شود، به این طریق فرد به صورت مرحله به مرحله با عامل ترس خود کنار می آید. </description>
                <category>Livewell</category>
                <author>Livewell</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2020 21:41:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدا ما را چگونه آفریده است؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@Livewell/%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ilnsvxaqxkca</link>
                <description>ساختار مغز ما: سیستم لیمبیک این بخش مرکز احساسات، یادگیری و حافظه است. این دستگاه شامل Cingulate،  هیپوتالاموس، Amygdala (واکنش های احساسی) و hippocampus (حافظه) است.سیستم لیمبیک یا سامانهٔ عصبی احساسی، مجموعهٔ پیچیده‌ای از سازه‌های عصبی است که زیر مخ و در دو طرف نهنج (تالاموس)  یافت می‌شود. سیستم لیمبیک مجموعه‌ای از ساختارهای مغزی است که در تمام پستانداران  وجود دارد و در انجام عمل بویایی و فعالیت‌های دیگر مانند اَعمال خودفرمان و  بروز هیجان و سایر رفتارها دخالت دارد.این دستگاه عامل زندگی احساسی ما و فعالیت‌های مغزی، مانند یادگیری و  شکل گرفتن خاطره‌ها می‌باشد. دستگاه کناره‌ای چرایی لذت بخش بودن برخی  چیزها، مانند غذا خوردن، و علت برخی بیماری‌ها در اثر فشار روانی، همچون  فشار خون بالا را توجیه می‌کند.یکی از عواملی که سیستم لیمبیک را به مرکز احساسات و واکنش‌های مغزی تبدیل  کرده است، قرار گرفتن آن بین نواحی تفکر مغز و اعمال خروجی سیستم عصبی است.  سیستم لیمبیک معمولاً تحت کنترل نواحی مربوط به تفکر قرار دارد، با این  حال می‌تواند به طور مستقل نیز عمل کند. قسمت‌هایی از سیستم لیمبیک که  مربوط به اطلاعات ورودی و پردازش هستند شامل نواحی قشری، آمیگدال و  هیپوکامپ و نواحی مربوط به اطلاعات خروجی شامل هسته های سپتال و  هیپوتالاموس هستند.آمیگدالآمیگدال مرکز مهم تنظیم پاسخ‌های رفتاری، اتونومیک و درون‌ریز به محرک‌های محیطی خصوصاً آن‌هایی که به هیجان مرتبط هستند، است. این ساختار در ایجاد پاسخ‌های هماهنگ به استرس نقش دارد و واکنش‌های رفتاری بسیاری را که در بقای فرد و گونه نقش دارد تنظیم  می‌کند. ضایعات سیستم لیمبیک باعث کاهش پاسخ به استرس می‌شود. تحریک  آمیگدال می‌تواند باعث تولید الگوهای خشم و هیجان و غیره شود.نتایج برخی از پژوهش ها نشان داده است که در کارکرد آمیگدال مبتلایان به  برخی از اختلالات روانی، تغییراتی رخ می دهد. متخصصان علوم اعصاب اعتقاد دارند که علت اصلی ظاهر شدن علایم اختلالات افسردگی و وسواس، تغییراتی در  کارکرد آمیگدال است. افزایش فعالیت آمیگدال با کاهش آزاد شدن انتقال دهنده  عصبی سروتونین مرتبط است که در این صورت کاهش سروتونین موجب ظهور علایم  افسردگی و اختلال وسواسی - اجباری می شود.در بیماری افسردگی، میزان فعالیت آمیگدال افزایش می یابد. همچنین نتایج  پژوهش ها نشان می دهد در این بیماران به علت افزایش فعالیت بخش  آمیگدال، میزان بخاطر آوردن خاطرات ناخوشایند افزایش یافته است که به تبع  آن فرد در چرخه تکراری افکار منفی غوطه ور می شود؛ بعلاوه تحقیقات دیگری  نشان می دهد که در افسردگی مزمن میزان حجم آمگیدال کاهش می یابد. همچنین  این بیماران در آزمون های مربوط به بازیابی واژه ها به میزان بیشتری واژه  هایی را بخاطر می آورند که حالت تهدید کنندگی دارند.بطور کلی بیش فعالی آمیگدال یا داشتن یک آمیگدال کوچکتر از دیگری با  اختلالات ترس و اضطراب همراه است. ترس پاسخی احساسی و فیزیکی به خطر است،  در حالی که اضطراب پاسخی روانشناختی به واقعه ای است که خطرناک تلقی می  شود.اضطراب می تواند منجر به حملات هراس (Panic attack) شود. این حملات زمانی رخ می دهند که آمیگدال سیگنال هایی  مبنی بر اینکه فرد در معرض خطر است، بفرستد. این سیگنال ها حتی زمانی که  تهدید واقعی وجود ندارد نیز مخابره می شوند. اختلالات اضطرابی مرتبط با  آمیگدال عبارتند از اختلال وسواسی اجباری (OCD)، اختلال استرس پس از سانحه (PTSD)، اختلال شخصیت مرزی (BPD) و اختلال اضطراب اجتماعی.عکس العمل آنی آمیگدالعکس العمل آنی آمیگدال یک واکنش احساسی فوری و شدید است که کمی بعدتر از انجام واکنش شخص متوجه میشود که واکنش احساسی به محرک  پاسخ نامناسبی بوده است. دانیل گولمن این اصطلاح را بر اساس کار دانشمند علوم اعصاب ، جوزف لدوکس مطرح کرد ، که نشان داد برخی از اطلاعات احساسی مستقیماً از تالاموس به آمیگدال بدون دخالت نئوکورتکس یا مناطق بالاتر مغز منتقل می شوند و هیمن مسئله سبب می شود که یک واکنش احساسی شدید که فرای تفکر عقلانی و منطقی است، رخ دهد.عکس العمل آنی آمیگدال ممکن است  باعث ایجاد احساس ندامت و پشیمانی در شما از نحوه واکش احساسی شدید شما به یک وضعیت خاص شود. دانستن در مورد عکس العمل آنی آمیگدال به شما این امکان را می دهد تا با آگاهی از احساسات خود در حین وقوع حوادث بالقوه تحریک کننده ، از بروز آن جلوگیری کنید. به عنوان مثال ، اگر دختر شما لیوان آبمیوه خود را روی کف آشپزخانه که تازه تمیز شده بود،ریخته است ، در مورد محرکی که باعث واکنش عصبانیت شما می شود، با دقت فکر کنید. تشخیص اینکه این عمل دختر شما یک اشتباه بوده است و  اینکه دختر شما احتمالاً از اتفاقی که رخ داده احساس ناراحتی می کند، از واکنش شدید احساسی شما جلوگیری خواهد کرد.راه دیگر برای جلوگیری از عکس العمل آنی آمیگدال استفاده از قانون 6 ثانیه است. صبر و تحمل فقط به مدت شش ثانیه باعث می شود مواد شیمیایی مغز که باعث عکس العمل آنی آمیگدال می شوند، پراکنده شوند و از بین بروند. نفس عمیق یا تمرکز بر روی یک تصویر دلپذیر به شما کمک می کند تا آمیگدال کنترل شما را به دست بگیرد و منجر به یک واکنش شدید احساسی شود.با گذشت زمان، می توانید نحوه پاسخ مغز شما به محرک های احساسی را تغییر دهید، و از عکس العمل آنی آمیگدال جلوگیری کنید. برای بازسازی مغز خود از این طریق، بعد از اینکه موفق شدید که واکنش احساسی خود را خفیف کنید، در مورد آن وضعیت تحریک کننده با دقت فکر کنید. عامل محرک را شناسایی کرده و پاسخی مناسب  را برای استفاده در موقعیت بعدی تعیین کنید. آمیگدال شما از تجربیات گذشته یاد می گیرد و به شما این امکان را می دهد تا در آینده نحوه واکنش شما به یک وضعیت مشابه تغییر کند.</description>
                <category>Livewell</category>
                <author>Livewell</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2020 18:24:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما میتوانیم تغییر ایجاد کنیم!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@Livewell/%D9%85%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-w4pfa7vbinqh</link>
                <description>همانطور که می دانید مغز پیچیده ترین اندام بدن است. این بخش از بدن دارای بیش از ۱۰۰ میلیارد نورون یا  سلول مغزی است و وزن آن حدود ۱.۴ کیلوگرم است.این اندام دو درصد از وزن انسان را به خود  اختصاص داده اما ۲۰ درصد از انرژی بدن را مورد استفاده قرار می دهد.  نیمکره چپ و راست مغز به وسیله تعداد زیادی از تارهای عصبی به هم وصل شده  اند. در یک مغز سالم، دو قسمت به خوبی با هم ارتباط دارند.عملکرد های نیمکره راست و چپ مغز: هر چند لازم نیست این دو نیمکره به طور  مداوم با هم ارتباط داشته باشد. اگر فردی دچار آسیب شود و دو نیمکره مغزش  از هم جدا گردد باز هم می تواند کارهای خود را به طور طبیعی انجام دهد.نتایج به دست آمده از تحقیقات اخیر نشان می دهد افراد از دو نیمکره خود استفاده می کنند و هیچ کدام از آن ها بر دیگری تسلط و برتری ندارد.بر اساس مطلبی که برونو دوبوک، عصب­ شناس  دانشگاه مک­ گیل مونترال در پایگاه اینترنتی THE Brain from Top to Bottom  منتشر کرد، بطور کلی نیمکره­ چپ مغز شما قسمت راست بدن و نیمکره­ راست،  قسمت چپ بدن شما را کنترل می­‌کند. اما کنترل بینایی اندکی تفاوت دارد.  عصب­‌های قسمت چپ هر دو چشم به نیمکره­ چپ و عصب­‌های قسمت راست هر دو چشم  به نیمکره­ راست متصل می­‌شوند.در قرن ۱۹ میلادی، دو عصب­ شناس(دکتر پییر  پل­بروکا و دکتر کارل ورنیک) متوجه شدند افرادی که در پردازش زبان مشکل  داشتند قسمت­‌های مشخصی از نیمکره­ چپ مغز آنها آسیب دیده بود. محققان  دریافتند این دو محل مربوط به پردازش زبان بوده و به دنیا اعلام کردند که  زبان در نیمکره­ چپ مغز قرار دارد. مسیر عصبی چیسـت؟همانطور که قبل تر گفته شد ما آدم  ها در مغز خود ۱۰۰ میلیارد سلول عصبی به نام نورون داریم و هنگامی که می خواهیم چیزی را یاد بگیریم این سلول ها همدیگر را پیدا کرده و در کنار هم  قرار می گیرند  اما به هم نمی چسبند و هنگامی که یادگیری اتفاق می افتد  باید جهش الکتریکی  شیمیایی بین سلول ها اتفاق بیافتد.هر چند  که فاصله این سلول ها خیلی کم است اما این جهش برای دفعات اول برای  سلول ها خیلی سخت است این همان زمانی است که کودک نه ماهه ما می خواهد راه  رفتن را یاد بگیرد اما مدام به زمین می خورد و این دقیقاً همان زمانی است  که یک دانش آموز کلاس اولی تازه می خواهد نوشتن را یاد بگیرد اما مدام  اشتباه می کند.اگر ما کوتاه نیامده و ادامه دهیم این مسیر بهتر و قوی تر ساخته می شود طوری که  بعد از مدتی  آن کار را به راحتی انجام می دهیم که اصطلاحاً به این روند شکل گیری مسیر عصبی می گوییم  و به هنگام یادگیری هر مهارتی  باید مسیر  عصبی آن در مغز ما ساخته شود و دانستن این موضوع می تواند دید خیلی خوبی به ما برای یادگیری مهارت ها را بدهد.ممکن است  در مغز هر فرد میلیون ها و حتی میلیاردها مسیر عصبی برای کارهای مختلف وجود داشته باشد. روند ساختن مسیر عصبی نیاز به زمان و تکرار فعالیتی دارد که  مسیر عصبی برای آن ساخته می شود.برای  همین است که خیلی ها وقتی کاری را شروع می کنند وقتی می بینند کار برایشان  سخت است جا می زنند اما اگر فرد در ادامه کار سماجت بورزد هرروز مسیر عصبی  جدید برای مغز شناخته شده تر می شود و پیام های عصبی راحت تر مخابره می شوند در نتیجه فعالیت مورد نظر راحت تر انجام می شود.یک دلیل  اصلی موفقیت و عدم موفقیت افراد همین مسیر عصبی است افرادی که یک کار را بارها  انجام دهند مسیر عصبی برای مغزشان جا می افتد و پس از مدتی کاری را که زمانی سخت بود بسیار ساده تر و با مهارت بیشتر انجام می دهند، شما دوست عزیز  از حالا به بعد که روند ایجاد مسیر عصبی را می دانید میتوانید برای به کار گیری آن در زندگی خود از آن استفاده کنید.  این موضوع را  یادتان نرود که هرچه قدر تمرین بیشتری انجام دهید مسیر عصبی شما قوی تر می شود و  هیچ مهارتی نیست که توان یادگیری آن را نداشته باشید چون شما مسیر عصبی را می شناسید. مسیر عصبی برای ساخت عادت های جدید می تواند خیلی به شما کمک کند پس آن را جدی بگیرید.</description>
                <category>Livewell</category>
                <author>Livewell</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2020 19:25:44 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>