<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Lizard</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Lizard</link>
        <description>تضاد های مترادف.  | 35.699738,51.338060</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:32:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/588292/avatar/mU97p0.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Lizard</title>
            <link>https://virgool.io/@Lizard</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سرگیجهء سنبل‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Lizard/%D8%B3%D8%B1%DA%AF%DB%8C%D8%AC%D9%87%D8%A1-%D8%B3%D9%86%D8%A8%D9%84-%D9%87%D8%A7-bphstml7zlql</link>
                <description>بهترین راه برای توصیف چگونگی گذر زمان در این سال، ارجاع به دستگاه‌های سانتریفیوژ انسانی است. دروغ چرا، نامشان را دقیق نمی‌دانم؛ فقط می‌دانم فضانوردان را برای تمرین داخل اتاقکی فلزی می‌نشانند، در دل بازویی عظیم که چون آسیابی بی‌رحم به دور خود می‌چرخد و آدم را به نیرویی می‌سپارد که فضا و زمان را کش می‌آورد.یک لحظه چنین چیزی را متصور شوید: داخل اتاقکی کوچک نشسته‌اید. دیواره‌ها بیخ گوشتان هستند. بوی آهن داغ و روغن سوخته در آن هوای سنگین مشامتان را پر نموده است. در اتاقک با صدایی کوتاه و قاطع بسته می‌شود؛ صدایی که بیشتر شبیه مُهر است تا در. تسمه‌ها روی سینه و شانه‌هایتان سفت می‌شوند، آن‌قدر که ضربان قلبتان در شریان‌های تسمه‌ای جریان می‌یابد. احساس می‌کنید نفس کشیدن مقداری دشوار است، انگار هوا غلیظ‌تر شده، انگار کسی پنهانی دستش را روی گلویتان گذاشته باشد.در همین حین صدای شمارش معکوس را می‌شنوید. صدایی بی‌لحن، بی‌رحم، شبیه صدای قاضی.۱۰…۹…۸…پاهایتان می‌لرزند، از سرما، از آگاهی. کف دست‌ها عرق کرده و طعم فلز در دهانتان نشسته است. دهانتان خشک شده است. سعی می‌کنید ترس را به دل راه ندهید. پاهایتان می‌لزرند.۲…۱…‌قاضی چکشش را می‌کوبد.پیش از آنکه فرصت فکر کردن داشته باشید، صدایی مهیب وجودتان را فرا می‌گیرد.یک حیوان از زیر دستانتان رم می‌کند. دستگاه شروع به کار می‌کند. نخست تکانی کوتاه و سپس صحنه از آن چرخش شما می‌شود. شما به سریع‌ترین نحو ممکن سماع می‌رقصید، بی‌آنکه اختیار گام‌هایتان داشته باشید. جنون‌آمیز به دور خود می‌چرخید و می‌چرخید و می‌چرخید؛ این رقص عارفانه نیست که چرخشی اجباری‌ست، چرخشی که گونه‌هایتان را به عقب می‌کشد و پلک‌هایتان را سنگین می‌کند.قلبتان گویی وزن گرفته است؛ آن‌چنان وزین است که به تهی بودن می‌انجامد. هر دور، تنها ثانیه‌ای بیش نیست، امّا همان یک ثانیه کش می‌آید و تمام بردار های فضا-زمان را در دل خود حل می‌کند. زمان از شکل عادی‌اش خارج می‌شود؛ نه جلو می‌رود، نه عقب، فقط می‌چرخد.می‌چرخیدو می‌چرخیدو می‌چرخید.فلک و آسمان به دورتان می‌چرخند. چراغ‌ها به خطی ممتد بدل می‌شوند. خاطراتتان از جا کنده می‌شوند؛ کودکی‌تان، خانه‌ای که دیگر نیست، نام‌هایی آشنا، اجدادتان، با صورت‌های محو، معشوقه‌‌تان با چهره‌ای پر کرشمه، همه چون سیاره‌هایی سرگردان به دورتان می‌چرخند.فشار بیشتر می‌شود. صورتتان کش می‌آید. لب‌ها بی‌اختیار آویزان می‌شوند. اشک، اگر باشد، راهی برای لغزیدن ندارد. تنها می‌چرخید و می‌چرخید و می‌چرخید؛ آن‌قدر که مرز میان بدن و دستگاه محو می‌شود. شما دیگر در حال چرخیدن نیستید؛ شما خود چرخش شده‌اید.و ناگهان سکوت طنین‌انداز می‌شود.دستگاه می‌ایستد؛ مانند اسبی که ساعتی چند بی‌وقفه یورتمه رفته باشد و وانگهی بر زمین افتد. معده‌تان دیرتر از بقیه می‌فهمد که چرخش تمام شده است. لب و لوچه‌تان بدجور آویزان است. دهان نیمه‌باز، نگاه کدر و مزه‌ای تلخ که در ته گلویتان مانده است.به برد دستگاه نگاه می‌کنید. اعداد می‌گویند کل فرایند به چند ثانیه نمی‌کشیده است. چند ثانیه‌ای که قریب به یک دهه گذشت. چند ثانیه‌ای که رنگ از موهایتان گرفت، از شانه‌هایتان توان را ربود، و از دلتان چیزی را که دیگر نامش را هم به یاد نمی‌آورید.من هیچ‌گاه از آن دسته‌ای نبودم که در تکاپوی نفرت‌ورزی به نوروز باشند. با آنکه دل چندان خوشی از روز نخست فروردین ندارم، همیشه سعی می‌کردم شور چندروزه را تکثیر کنم؛ سهم خودم را به آتش کوچک شادی بیفزایم، حتی اگر در درونم خاکستر بیشتری بود تا هیزم. اما امسال… نمی‌دانم. می‌گویند روحیه‌تان را نبازید. و چگونه می‌توان ندید که در هر کوی برزن گلبرگ چه شکوفه‌هایی بر زمین افتاده است. بی‌شکوفه چگونه بهار می‌شود؟نمی‌دانم... امیدوارم آمدن بهار، با رسیدن نوبهار همراه باشد؛ نه تنها گذر از چرخه بقاهای 365 روزه.به آدم‌هایی که در عکس‌هایم افتادند نگاه می‌کنم و حتیٰ نمی‌دانم امروز هستند یا نه...</description>
                <category>Lizard</category>
                <author>Lizard</author>
                <pubDate>Thu, 26 Feb 2026 12:21:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصهء آفتاب پرست کوچولو</title>
                <link>https://virgool.io/@Lizard/%D9%82%D8%B5%D9%87%D8%A1-%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88-xfzkplaee8vw</link>
                <description>آفتاب پرست کوچولوبه فکر سکه هاشهوقتی همه می‌دوننیه من آب قاطی ماستاشهاول از همه، ریشاشو می‌تراشهلازم باشه، ریشه‌شم می‌فُروشههر جا ببینه سفره پهنهاون به دور ز صحنهمثل یه پارچه آقامودب نشستهمیشمره سکه هاتواز رو جیبت چه آسونبا زبون سر بریدن کهنیست مخالف قانونآفتاب پرست کوچولواصلا نیست یه دندهبا زبون بی زبونیمیگه انعطافو یاد بگیر از بندهرَنده! رَنده!اینه ترفند بندهمیگم دلم به شما توده ها چه بندهمیدونم پوستتونو کندهولی خب دیگه کرده!آفتاب پرست کوچولویه کُلتِ بی هیاهوبا باد میره به هر جا، عینهو شِفتالوعامل تحریم چترموقع بارون فرارهاگه خدای ناکردهبه پوست لطیفش ببارهآب پاکی براش رنگی نمیزارهآفتاب پرست خمارهکارش امضای کارهیه کمی که هارهچشماشم که تارهآفتاب پرست بدبختحسابش پر مالهولی با یه اشارهحتیٰ با کراوات پارهسر میز میشینه آمادهجوری میریزه براتون پیالهساقی سیمین ساق کم میارهآفتاب پرست کوچولوبا سیاه‌بازی کسی خر نمیشه دوبارهآفتاب پرست کوچولوکه اسمتو گذاشتیمظلوم بیچارهدیگه حنات رنگی ندارهادبیاتت آهنگی ندارهدیگه حنات رنگی نداره</description>
                <category>Lizard</category>
                <author>Lizard</author>
                <pubDate>Mon, 23 Feb 2026 20:49:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بالِ پرنده/ یک</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%90-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C%DA%A9-uhvixsd36wie</link>
                <description>چندی پیش از صفحهء بشیر صابر مطلع گشتم که دیجیاتو کبوتر استخدام می‌نماید. بی‌درنگ به سوی پنجره شتافتم و قصد بر آن داشتم تا کفتر های اکبر کفترباز را فرا بخوانم و این موقعیت شغلی را به آنان پیشنهاد دهم. لیک هنگامی که به سوی پشت بام ساختمان روبه‌روییمان نظر نمودم، دریافتم که چند صباحی‌ست که اکبر بساط کفتربازی‌اش را به مکانی دیگر منتقل کرده‌است. سرخورده به محل استقرار پیشینم باز گشتم و افسوس خوردم ک نتوانستم کمک‌حال چند کفتر بی‌نوا باشم. با این حال به یاد آوردم که حتیٰ اگر آنها هم‌جوارم بودند؛ دعوت من تاثیر به سزایی نمی‌داشت. چرا که آنها جز حدفاصل قفس اکبر و نرده‌های پنجره‌های همسایگان، دنیایی ندارند و جز تمنا و طمع برای ارزنی بیش از خانه‌های دگر، چه کرده اند؟ البته نباید از حق بگذریم. علاوه‌بر این موارد، آنها می‌توانند بر شانه‌های اکبر بنشینند و برایش نوای بق بق بقو سر دهند. موجودیت آنها پیش از کبوتر بودن، کفترِ اکبر کفترباز بودن است.منبع: فرارو</description>
                <category>Lizard</category>
                <author>Lizard</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 15:43:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به دنبالِ رود</title>
                <link>https://virgool.io/@Lizard/%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%90-%D8%B1%D9%88%D8%AF-hd0vvn3cxgsi</link>
                <description>ظهر بود.خورشید بر چشمانم می‌تابید؛و قطرات آب بر گونه‌هایم سیلی می‌زدند.در انتهای سیلی های رود، انعکاسی از یک پری، چشمانم را درید.گونه‌هایم سرخ شد.با سرخی در انتهای دفتر مشقم نوشتم:«قایقی خواهم ساخت/ خواهم انداخت  در آب»و از آن روز به درازای چند گردش این خاک به دور آفتاب گذشت.سرانجام، تمام چوب‌های نجارباشی را خریدم؛  تا قایقی بسازم.و تمام کنف های مادربزرگ را گرفتم؛ تا چوب‌ها از هم نگسلند.حالا دیگر قایق چوبی‌ام آماده بود.بر روی هر درخت، طنین رود آوازه بود.قایق را کشان کشان می‌کشیدم؛هیچ نشانی از رود نبود.لب رود پنهان شده بودو لب‌های پری نیز.آن رود آبی‌مان خشکیده بود.آفتاب پوستم را چنگ می‌زد.یاد پری بر دلم چنگ می‌زند.قایقمان آماده است. تو کجایی؟برای یافتن انعکاس تو، میان کدام خاک اینجا را بگردم؟ز بهر یافتن تو بر لب خشکیده رود بنشینم یا بر آبی دگر سفر ببندم؟</description>
                <category>Lizard</category>
                <author>Lizard</author>
                <pubDate>Sat, 25 Oct 2025 20:22:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رزمِ پیله‌</title>
                <link>https://virgool.io/@Lizard/%D8%B1%D8%B2%D9%85%D9%90-%D9%BE%DB%8C%D9%84%D9%87-yf1mkvk4m3ny</link>
                <description>لاله‌های دماوند دشت به زیر سم اسپان می‌لرزیدند و گویی دشت به این‌سو و آن‌سو می‌جنبید. فریدون بانگی سر داد و گفت:« بیاستید! » کیانوش و کاوه و شادکام، افسار اسب کشیدند و به دور فریدون گرد آمدند. فریدون گفت:« اکنون دیگر به اندازهء کافی از شهر دور شده‌ایم.» به سوی ضحاک که دست و پا بسته بر اسب کاوه بود؛ انگشت برد:« باید همین دم او را به هلاکت رسانید.» کیانوش بر آشفت و چنان پاسخ بداد:« که مرگ برای کسی چون او، پاداش باشد. آن را باید به دست شکنجه‌گران بسپرد.»کاوه گفت:« من خود او را پاره پاره می‌کنم و تکه‌پاره‌هایش را در جای جای این سرزمین می‌چرخانم؛ تا دیگران نیز پی ببرند که سرنوشت ستمگر چه باشد.» فریدون سراسیمه پاسخ داد:« مردم از ما خوف می‌کنند! نباید تخم بیم در دل مردم پروراند.»به میان مردان همهمه می‌پیچید. هر یک به گونه‌ای در سر به انتقام از ضحاک می‌اندیشیدند. در این بین، فریدون گفت:« من بباید تخت و اورنگ پادشاهی به چنگ و دندان بگیرم. و ای برادران من! اسپان خویش زین کنید و به جستجوی فرانک بروید. بگویید چگونه خونابهء آن کس که خون آبتین را گرفت، جاری شده است.» برادران در پی سخن او، به دنبال مادرشان رفتند. کاوه مانده بود؛ که به دنبال بهانه‌ای برای خواری و زبونی فزون‌تر ضحاک می‌گشت. رو به فریدون نمود:« صد افسوس کین لاله و شقایق‌ها به سبب سیاهی خون او، کوز نظر آیند. من خود او را به بالای این کوه می‌برم و نیزه بر سرش فرود آورم.» فریدون پس از کمی درنگ، با گفته‌های کاوه موافقت می‌کند و خود راهی شهر می‌شود. زین پس، کاوه افسار باره به سنگی ببست و از بر زین وی، ریسمانی برداشت. آن را به تن و اندام ضحاک پیچید تا او را در جابجایی‌اش سهل باشد.ضحاک را کشان کشان به بالا می‌برد و تن‌ برهنه‌اش بر خار و گل و سنگ و صخره و آب و مور و ملخ کشیده می‌شد. هر از گاهی می‌نالید؛ آن‌چنان که بیماران در بستر به پیش پزشک تمنا کنند، مویه می‌نمود. لیک خشم انبوه کاوه با این اشک‌ها نه تنها آرام نمی‌شد، بلکه دو چندان می‌گشت. چه بسیار پیمود و آن‌که بی‌وقفه، تا آنکه روز به سیاهی رفته بود.به سختی دمی فرو می‌داد. آن‌چنان تن‌آماسیده شده بود که فربه نقش می‌نمود. هوا به گونه‌ای سرد و خشک بود که چون پتکی بر چشم حلقه می‌زد. پیکرش بی‌اختیار می‌لرزید. انگشتان دست‌ها و پاهایش به مانند آسمان بارانی کبود شده بودند. به سختی گام بر می‌داشت. هر بار که قدمی بالا می‌گرفت، همان دم قدمش نقش بر زمین می‌شد و چهره‌اش فاصله‌ای تا بوسه زدن بر خاک نداشت.در آخر، پیکرش بر تخته سنگی میان برف‌ها تسلیم شد.چنان در برف فرو رفته‌بود که گویی جامهء عروسی بر تن کرده بود. مجلسی تک‌نفره بود. آخر در آن برود و برهوت که یافت شود تا بر کوسی بنوازد؟صبح روز بعد، هنگامی که پاره‌های آفتاب به زمین رسیدند؛ کاوهء به سان مرده کم کم جان یابید. پلک‌هایش آرام آرام از هم گشوده شد. زمانی که اندکی هوشیار شد، سراسیمه از جای برخاست؛ زیرا طناب ضحاک در دست نداشت. به هر دو سویش نگریست، جز دره‌های ژرف برف‌آلود هیچ نیافت.ناچار مجبور شد تا بازگردد تا ضحاک را بیابد. هر چند که ره به سبب برف پنهان گشته بود. دیری نپایید که هیبت درشت ضحاک به زیر گام‌های کاوه یافت شد. او به زیر برف‌ها مدفون گشته بود. دوباره سر طناب به دست گرفت و به سوی قله روانه شد. نشانه‌های کسالت واپسین شب، هنوز در رخسار و تنش آشکار بود. روشن بود که قوتش به مانند پیشین نیست.زمان پشت هم سپری می‌شد تا آن‌که سحر به پس از نیمروز کشیده شد و سرانجام به قله رسیده بودند. کاوه از درد به خود می‌پیچید لیکن باید کار خود را به اتمام می‌رساند. ضحاک را بر زمینی تخت خواباند. با قلوه‌سنگ چشمان در هم تنیدهء ضحاک را ز هم می‌گشود. می‌پنداشت که باید او ببیند که چگونه جان می‌بازد؛ ورنه آسوده مردن در شأن والایان است. نیزه بر دست گرفت. آن دم، زمین و هوا خاموش شدند. گویی آنها نیز به تماشای مهلکهء ضحاک نشسته بودند. هر چه زور در بازو برایش مانده بود، در نیزه نمود. وانگاه که اراده بر کشتن او کرد؛ سروشی پنهان بر او پدیدار شد. پیامی که نزد او دردناک بود. لیک سرپیچی از سروش خدافرستاده، جایز نباشد. سروش این نوا را بداد:«کای مرد جنگ آزما، مکش این بد کناد رامیامیز تیغ خویش به خون چنین ناتبار راچو مرگ باشد سزاوار هر ستم و نابکار راتو این یکی به زنجیر کش، فروبند کار را »در چشمان کاوه خون حلقه می‌زد و ابروانش چونان در هم بگرفته بود که گر با آهن بر باز کردن چهره‌اش همت می‌گماشتی، نمی‌توانستی. باد در مشتانش بود. مگر رنج آن دوران را می‌توانست از یاد ببرد؟ زندگی‌اش در وطن، با مهاجری فراری تفاوت نمی‌نمود. در آن گرمای توان‌فرسای آهنگری، از سحرگاهان تا شام‌گاهان بر آهن کوفتن و با کیسهء بی‌سکه روانهء خانه شدن، قابل بخشش بود؟ اسارت فرزند خردش را چگونه از یاد رها می‌ساخت؟باری، او را چاره‌ای نبود. پس زنجیر خودساخته بیاورد. زنجیری که در هر حلقه‌اش، خاری آهنین بنا نموده بود. و ضحاک را به میان دو صخره در دماوند کوه به زنجیر کشید. نیزه بر زمین کشان و با گام‌های آهنین، راه بازگشت پیش گرفت و فریاد دشنام و نفرین بر ضحاک سر می‌داد. ضحاک همان دم، اندک غروری را که داشت برانداخت و پی در پی التماس و شیون می‌نمود. خود را به این‌سو و آن‌سو و صدا در گلو باد می‌داد. اما کاوه را هیچ اعتنایی نبود. به هر در اندیشه‌اش چنگ می‌زد تا شاید راهی بیابد؛ اما انسان به زنجیر کشیده شده را، آن هم در میان کوه چگونه راه رستن بیابد؟ماه بر روی شید بوسه زد و این آغازی بر اولین شب ضحاک بود. دمی سپری نشد که لرز تمام وجودش را در بر گرفت. درست مانند طفلی نو از شکم مادر بیرون آمده، عریان بود. رختی جز خوی تنش نداشت. زین سبب بی‌اختیار به خفتگی نمود. آن‌گاه که ماه می‌تابید؛ ضحاک نگاهش را جلب کرد. بدو خورشید را گفت:«کیست این مرد عریان‌پیکر، زنجیر شده در سرما؟برخیز و بیافروز، تا جان یابدتش ز گرما »چنین پاسخ داد:« چند بار تو را گویم که شید و ماهتاب را نباید در کار دیگری دخالتی باشد. هفت آسمان بر هم ریزم کان مرد دیوانه نجات یابد؟ نی نی، هرگز!»ماه جواب داد:« آخر تو که پیشگاه مهر و گرمایی، چگونه این چونین سنگدلی می‌نمایی؟ آنجا را بنگر. دو مار در کمین او افتاده‌اند!» خورشید بر ساده‌دلی ماه خندید. فرشته‌ای را خواست و با او رایزنی می‌نمود. چندی دگر که گفتگو خاتمه یافت؛ فرشته کلیدی به دست خورشید بسپرد و رفت. خورشید رو به ماه کرد:« تو خود به یاد داری که فرجام چرخش بی‌دلیل چه باشد. ولی من از آن ملک کلیدی دریافت نمودم که این تنها کاری باشد که از دست بنده بر آید.» سپس کلید به سوی ضحاک انداختند. در چهرهء هر دو، تبسم نقش و نگار انداخته بود. اما گمان می‌برم دلیل یکسانی در آنان نبود.صبح از راه رسید و تابش خورشید بر پوست پوشیده از برف و شبنم ضحاک جان می‌داد. به سبب آنکه کاوه او را میان دو صخره به زنجیر کشیده بود، بیش در جوار سایه بود تا آفتاب. لیک در آن سرمای جان‌گداز جرعه‌ای گرما نجات‌بخش بود. مدتی بعد از خواب برخاست. شانه‌هایش را ورانداز کرد و چو دید ماران خفته‌اند، مقداری آسوده‌خیال شد؛ چون آگه بود کان زمان که مارها از خواب برخیزند، ضحاک را میل کنند. خواست اندامش را کمی پیچ‌ و تاب بدهد. اما با جنبشی کوچک، خار زنجیر در بدنش فرو رفت. گویی چشمه خونی ز او می‌جوشید. خود را که این‌گونه یافت گفت:«روزگاری پادشه هفت کشور بدمز ددی و خدنگ دیگری، بی‌گزند بدمچه شد یگانه شاه دلیر مرد این‌گونه شد؟تن عریانش بر سنگ پوشیده شدهمیدون ژنده‌پیلان لشکر کنمآهنگ جهان تبیره ‌و تبر کنمافسوس که ایدر باید به زنجیر سر کنم »فریاد می‌کشید و صدایش در کوه می‌پیچید. پژواک بانگ‌هایش جز خودش شنونده‌ای نداشت. بدین ترتیب روزی چند گذشت. حال دیگر افزون بر مار، برف نیز بر دوش داشت. در چشم مانند پیلهء ابریشم بود. گویا پیله‌ای آهنین به دور خود داشت. آه ای اژی‌دهاک! در سر داشتی که روزی به سان پروانه‌ای در پیله، برای رهایی تقلا کنی؟ضحاک دگر فربه نبود؛ استخوان‌های تنش به روشنی نمایان شده بودند. هراس درماندگی از یک‌سو و بیم برخاستن مارها از سویی دیگر، بر اندامش لرزی دو چندان می‌انداخت. به زیر کاسهء چشمانش آبنوس رنگ شده بود. توانی برای سر دادن بانگ‌های بی‌نتیجه‌اش را نداشت. تنها دیدگانش به این‌سو و آن‌سو می‌کشید. چشم به راه مرگ بود. در همین بین که آدمی جز برف و سنگ هیچ نمی‌دید؛ ناگه جسمی زرین خودنمایی می‌نمود. ضحاک گمان می‌برد مجنون گشته است؛ ورنه کلیدی زرین آن هم در جوار غل و زنجیر اسیر، چه جای دارد؟سراسیمه به سمت کلید دست دراز کرد و همان دم خارهای زنجیر در تنش فرو رفتند. گویی لشگری بر او تیغ می‌زدند. حتی نمی‌توانست مشاهده کند که چه به سرش آمده است. تنها گرمای خونی که بر پاهایش می‌چکید را می‌فهمید. چشمانش به سیاهی می‌رفتند. با خود زمزمه می‌کرد:« شکی نیست که دوباره بر اورنگ می‌نشینم. شکی نیست…» روزهایش دگر تنها تکرار بود. مقدار کمی را بیدار و هوشیار بود و پس از آنکه کسالت بر بدنش غالب می‌شد، از هوش می‌رفت. فردای آن روز به نوای عقاب از خواب برخاست. دوباره پنداشت که دیوانه شده‌ است. نمی‌توانست سر بچرخاند تا او را ببیند. با همان صدای بی‌صدایش، به بانگ زدن می‌کوشید:« ای ناجی من! مرا دریاب. مرا یاری بده. مرا یاری بده. مگذار در اینجا بمانم، مگذار در اینجا بپوسم. تو را التماس می‌دارم.» عقاب تنها نوای عقابانهء خود در می‌آورد. بال‌هایش را گشود و آن مکان را ترک گفت. ضحاک همچنان گمان می‌برد که او آنجا است چنین می‌گفت:«ای تو سبک بال فرخ خیال منرهانندهء شام تار و ملال منپیام من سوی یاران برسانبر همگان فاش کن این بند بی‌امانگو که به بند آمد آن شاه دادگرکه بر سر گیتی نهاد انگبین و عسلبگو که گر بند ز دستانم رها شودجهان ز نو آتش ‌و خنجر فدا شودبه پرواز شو، ببر این سخن بر جهانکه ضحاک زنده‌ست در این کوه بند ‌و جان »و او هیچ جوابی دریافت نمی‌کند. بی‌اختیار اشک از چشمانش سرازیر می‌شود. همچنان به کلید چشم دوخته است. تلاش می‌کند یک نگاه از آن روی برگرداند لیک ناکام می‌ماند. با خود چیز‌هایی زمزمه می‌کند:« آن‌گاه موبدان می‌پرسند که چرا کاوه را سبک‌مغز می‌پنداری. باید ببینند کان مرد رستاخیزی، کلید رستاخیز خود را از یاده برده است!» می‌خندد و بلند قهقهه می‌زند:« کلید خود را ز یاد برده است!» قهقهه‌هایش بالاتر می‌گیرد:« کلید خود را ز یاد برده است! کلید خود ز یاد برده است! کلید رستاخیز را اینجا گذاشته است.» قهقهه‌هایش به شیون تبدیل می‌شود. با خود می‌گوید:« من می‌دانم، من می‌دانم یارانم خواهند رسید. بس مهی سخت کوه را در برگرفته است و راه آنان دشوار نموده؛ ورنه آنان از خدمت‌گزاری به پادشاه خویش، به هیچ‌ وجه رای نمی‌پیچند. موبدان آنان را آگاه می‌سازد که فریدون نمی‌تواند شاه باشد. آخر آدمی که با گاو رشد و نمو پیدا کند را چه به تخت شاهان! پسر گاو را تنها گاو توان بود.» به حرف‌های خویش ادامه می‌داد؛ آن قَدَر گفت و گفت که پلک‌هایش فرو بسته شدند. روزها یکی پس از دیگری سپری می‌شوند. رفته رفته هوا به گرما میل می‌کند و چشم ضحاک، جز کلید سویی دیگر نمی‌بیند. در این سکوت مرگ‌بار روزگار، وانگهی ضحاک سکوت را در هم می‌شکند:« صدای پا می‌آید. می‌دانستم! می‌دانستم تو می‌آیی. درود بر تو باد ای کنیز جوان من!» کنیز می‌گوید:« درودها باد بر پادشاه گران‌مایهء ما» و زین پس زانو می‌زند. ضحاک گفت:« نام تو چیست؟» کنیز پاسخ بداد:« ای پادشَه نیکی‌ها، من نامی ندارم.» ضحاک با لبخند پاسخ می‌دهد:« پس تو همان کنیز بی‌نام من می‌باشی! هنگامی که به بارگاه رسیدیم، به همراهم در خزانه بیا تا پاداشی به سبب این دلاوری‌ات اهدا کنم.» کنیز با متانت پاسخ می‌دهد:« بهترین پاداش من، دیدن رخسار شما بوده است.» ضحاک گفت:« آن کلید را می‌بینی؟» با زبانش به کلید اشاره می‌کند:« مرا ز این بند رها ساز.» کنیز جواب داد:« از شما پوزش می‌خواهم. نمی‌توانم.» و می‌رود؛ از دیده‌ها پنهان می‌شود. اوهام ضحاک به مه ناپدید می‌گردد. ضحاک با صدای‌ گرفته‌اش، می‌کوشد تا فریاد بزند:« به تو دستور می‌دهم که بیایستی!» و نگاه ضحاک دوباره به کلید دوخته می‌شود. آه و فغان می‌کند:« خداوندا مرا نهادی بر دو راه نه پیش روشن و نه پس یابد نگاهنه توانم بگریزم از بند و دام نه تابم که بنشینم آرام و رامدو رنج است به چشم، یکی زهر و دگرکه تیری‌ست به دل رود و بندی به سر شبانگه به پندار دیدم نگارکه بر قلّه آمد، به چشمم بهاریکی دم برفت آن فروغ از نظربه دیدگانم جهان شد تیره‌ترز من کاخ و اورنگ گرفتی که هیچدلت اندر تنگ نیامد به اوهامم ایچ »به او که می‌نگریستی، می‌توانستی به شمردن استخوان‌هایش بپردازی. جز آنکه به کلید خیره شود و واگویه‌هایی نامفهوم بیان کند، کاری انجام نمی‌داد. خشم، شعلهء وجودش را به سرما کشانده بود. همان‌گونه که پیش‌تر گفته بودم؛ هوا سوی گرما می‌رفت. در یکی از همین روزها، برف‌هایی که آب می‌شدند، کلید زرین نیز با خود می‌برند. لیک ضحاک همچنان به جایگاه سابق کلید می‌نگرد. صدای افکارش را خوب می‌شنوم:« و سال‌ها بعد چنین می‌نویسند که ضحاک، پادشاهی که ایران را ز چنگال جمشید آزمند رها ساخت، نتوانست کلید زنجیر خود ز زمین بردارد و خود را آزاد سازد. زین پس می‌نویسند که کنیزان، دسته دسته از کاخ فریدون به دماوند یورش می‌برند تا ارباب خود را رها سازند. دوران کوتاه پادشاهی فریدون به سر می‌رسد؛ به سر می‌‌رسد..» و در آخر به سر رسید. ضحاک میان دو صخره جان داد؛ به میان همان پیلهء آهنینش به خواب رفت.  «خماند شما را هم این روزگارنماند برین گونه بس پایدار»- فردوسی</description>
                <category>Lizard</category>
                <author>Lizard</author>
                <pubDate>Sat, 20 Sep 2025 19:32:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ملی و راه‌های‌ نرفته‌اش</title>
                <link>https://virgool.io/@Lizard/%D9%85%D9%84%DB%8C-%D9%88-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-n3qcv4w28yvz</link>
                <description>خوب به یاد می‌آورم، آن روز تیترها صف کشیده بودند: بازیکن تیم ملی فوتبال زنان ایران درگذشت، شیرزن ایران در سانحهء تصادف کشته شد، دختر آمریکایی تیم ملی فوت شد و…آن روز بود که من ملیکا محمدی را شناختم. از آن آشنایی‌هایی نبود که با یک تصویر یا مصاحبه یا یک بازی بزرگ شروع شود؛ نه، من او را با مرگش شناختم. تیمش، خاتون بم برایم کم و بیش آشنا بود؛ تیمی که گاهی نامش در اخبار میآمد امّا نه آنگونه که آدم پی اسم و رسم تک تک بازیکنانش برود.امّا آن زمان، حالا که دیگر رفته بود و مرگش مانند مهر در اخبار کوبیده شده بود به دنبالش می‌گشتم؛ مانند کسی که به دنبال ردی از مسافری گمشده می‌گردد.با کمی این‌ور و آن‌ور کردن اینترنت متوجه شدم که اهل همین شیراز خودمان بوده و در کودکی به آمریکا مهاجرت کرده و سال‌هایی را در آمریکا می‌گذراند. در جایی بود که از حمایت و رفاه برخوردار بود. در جایی بود که احترام برای زن بودنش، هزینه‌ای نداشت. و سپس، چندین سال بعد برگشت تا برای کشورش بازی کند. به جایی بازگشت که هنوز خیلی از دخترها برای داشتن یک سالن، یک مربی، یک لیگ واقعی یا حتی برای مقبولیت در جامعه باید رخت جنگ بر تن کنند. به جایی بازگشت که نادیده گرفته شدن و نادیده ماندن از ارکان اصلی کار بود؛ بخشی جدانشدنی از طبیعت کار.مرگ ملیکا فقط یک خبر ناراحت‌کننده نبود؛ برای من مبدل به تلنگری شد. تلنگری برای دیدن و توجه کردن، برای قدردانی از تلاش دیگران اعم از یک «خسته نباشید.» ما عادت کرده‌ایم مرگ آدم‌ها را با تشویق بدرقه کنیم اما زندگی‌ها را با بی‌تفاوتی تماشا کنیم. هنگامی آدمی را ببینیم که از دست رفته است.فرانتس کافکا مثال روشنی از این وقت‌نشناسی‌ها است. نویسنده‌ای که در طی زندگی کوتاهش جدی گرفته نشد، خوانده نشد و در آخر وصیت کرد نوشته هایش را بسوزانند. لیک امروزه، همه اهل سخن از او صحبت می‌کنند و تاثیرش را بر ادبیات قرن بیستم انکارناپذیر می‌خوانند.اما خودش چه شد؟ برای آن سال‌های تنهایی و نوشتن در تاریکی، این همه ستایش پس از مرگ چه معنایی دارد؟نمیدانم ملیکا چه اندیشید که بازگشت، ولی می‌دانم وقتی برگشت چه دید. زمین‌های خشک به سان شوره‌زار، سالن‌های سرد و نیمه‌تعطیل و نظاره‌گرانی که باور نداشتند که یک زن هم می‌تواند بدرخشد. او را پس از رفتنش شناختیم، تیتر زدیم، متن نوشتیم و از شجاعتش و غریبگی وطن برایش، گفته‌ایم. به هنگامی که زنده بود چند نفر نامش را می‌دانستند؟ چند نفر او را واقعاَ دیده بودند؟بدین می‌اندیشم که ملیکا محمدی تا مادامی که می‌زیست، به آرزوش یعنی قدم گذاشتن بر چمن آزادی نرسید. امّا پیکر محبوس در تابوتش چنین مجوزی را داشت.ملیکا رفت، بسیاری پیش از او رفتند و بسیاری پس از او رفتند؛ و هنوز هم نمی‌دانیم چگونه ببینیم، چگونه باور کنیم سایه‌هایی که امروز در کنارمان هستند، ممکن است فردا نباشند.</description>
                <category>Lizard</category>
                <author>Lizard</author>
                <pubDate>Fri, 05 Sep 2025 21:23:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شیرجه‌ای در زلال ترین آب</title>
                <link>https://virgool.io/@Lizard/%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D8%AC%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%84%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D8%A8-nkfgskchusu0</link>
                <description>یک:باران تند و بی‌ملاحظه‌ای می‌بارید؛ پنداری خدا زیاد نوشیده بود. بی‌اختیار به یاد ترانه‌ٔ «بارون بارونه» ویگن افتادم. در حالی که سر تا پا خیس، همچون موشی آب‌کشیده ایستاده بودم، خاطره‌ای دیرین از کودکی در ذهنم شکفت.روزی داغ از روزهای تابستان بود. من و الف (که نامش هیچ ربطی به «الف» نداشت) زیر آفتابی بی‌رحم، بی‌سبب این ترانه را زمزمه می‌کردیم. چرا در اوج گرما به یاد باران افتاده بودیم؟ راستش به‌یاد نمی‌آورم.گرما تاب‌مان را بریده بود. به تدبیری کودکانه اما جسورانه دست زدیم. در چاله‌ای خاکی و بزرگ، پلاستیکی ضخیم گستردیم و شلنگ آب را رها کردیم تا جاری شود. برخلاف انتظارمان، آب در دل خاک فرو نرفت؛ چاله پُر شد، نه از آب زلال، که از آمیزه‌ای دلپذیر از آب و گل.نه اضطراب رنگ باختن لباس هایمان را داشتیم و نه بیم کتک‌هایی را داشتیم که لابد انتظارمان را می‌کشیدند. گذشته جایی در ذهن‌مان نداشت، آینده هم بی‌صدا عقب کشیده بود. آن‌چه می‌ماند، لحظه‌ای بود که آن لحظه، لحظه لحظه‌ زندگی‌اش می‌کردیم.در آن گل و لای، شنا می‌کردیم. سر فرو می‌بردیم. می‌خندیدیم.گویی پادشاهان بی‌تاج و تختی بودیم در سرزمین کوچک و گل‌آلودمان. ما، فاتحان چاله‌ی آب‌گل بودیم.دو:سایت time.ir را باز کردم تا ساعت را دقیق تنظیم کنم. در همان لحظه خداوندگار را سپاس می‌گفتم که دیگر ساعت‌ها را عقب و جلو نمی‌کشند. چیزی در پس‌زمینه‌ی صفحه توجهم را جلب کرد: جمله‌ای لاتین با فونتی بی‌ادعا: Carpe diem. دم را غنیمت شمار.جمله از کتابِ «انجمن شاعران مرده» آمده؛ بار ها این کتاب را خوانده‌ام. امّا نمی‌دانم چرا آن هنگام که خود کتاب را می‌خواندم، معنای این جمله با من چنان که باید نجوشید.شاید چون حالا می‌فهمم این جمله با آن جمله‌ی معروفِ تبلیغاتی که روی قوطی پپسی نقش بسته بود («در لحظه زندگی کن») تفاوتی بنیادین دارد. این، جمله‌ای‌ست از جنسی دیگر. نه فریبنده، نه سرسری. نه والدینی را می‌آزارد، نه فرزندی را از مسیر بازمی‌دارد.نمی‌خواهم چون واعظی خسته، آن را به «وقت طلاست» تقلیل دهم. نمی‌خواهم بگویم:« پس لحظه را دریاب و کتاب تستت را بردار و بدو تا رتبه‌ی تک‌رقمی!» حقیقت این است که آن‌چه من از این جمله می‌فهمم، شاید درست در تضاد با چنین سفارش‌هایی‌ست.در خیال، آقای کیتینگ را می‌بینم که با لبخندی آرام، نگاهم می‌کند و بی‌صدا می‌گوید: «دم را غنیمت شمار.»و من، ناگهان به لحظاتی فکر می‌کنم که از دست داده‌ام. لحظه‌هایی که می‌شد خندید، اما خنده را قورت دادم. لحظه‌هایی که می‌شد کاری کرد، اما درنگ کردم. آهی می‌کشم، اما بعد، در سکوتی صمیمی، در گوش خود زمزمه می‌کنم: «دم را غنیمت شمار.»اندوه، همیشه دلیلی برای آمدن دارد. اما اندوه بیش‌ازاندازه بر سرِ همین جمله، شاید نقض غرض باشد. می‌خواهم، اگر بشود، لااقل اندکی، دم را غنیمت بشمارم.</description>
                <category>Lizard</category>
                <author>Lizard</author>
                <pubDate>Tue, 08 Apr 2025 19:46:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رقص بر ارتفاعاتِ قفقاز</title>
                <link>https://virgool.io/@Lizard/%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%81%D8%A7%D8%B9%D8%A7%D8%AA%D9%90-%D9%82%D9%81%D9%82%D8%A7%D8%B2-csrj39hj6gtw</link>
                <description>روزی در محضر شیخ نشسته بودم؛ از وی ساغری ناب خواسته بودم و در انتظار بودم تا می را ز گنجه بیابد‌. پس از اندکی درنگ، شیخ درآمد و بطری را به دستم سپرد. فی‌الفور به مطبخ رفت و با دو جام بازگشت. او نیز در کنارم نشست و جامم را پر کرد. هم‌چنان که به باده‌پیمایی سرگرم بودیم، آنگاه صدای کوفتن جسمی سنگین بر درِ خانهٔ شیخ طنین افکند. شیخ از جای برخاست تا از احوال واقعه آگاه گردد.پشت در، جوانی حریربر تن دید. گویی به در خورده، بر زمین افتاده و غبارآلود شده بود. شیخ که او را با چونین شرایطی دید، رو به کرد و گفت:« امری داشتید؟»&quot;چون جوان سخنِ شیخ را شنید، به خود آمد و حضور او را دریافت. جامه‌اش را اندکی بتکاند و گره‌ی روسری را که بر پسِ گیسوانش بسته بود، محکم‌تر ساخت.جوان گفت: «درود بر شما باد! آیا شما همان شیخ نامداری نیستید که هوش و فراستش در همه‌ی سرزمین‌ها زبانزد است؟»شیخ تبسمی کرد و پاسخ داد: «مرا شیخ می‌خوانند، لیک نمی‌دانم مردم از هوش و فراست من چه حدیث‌ها ساخته‌اند.»جوان گفت: «حکایت تواضعِ شما بسیار شنیده بودم؛ اینک می‌بینم که راست می‌گفتند.»شیخ با نگاهی ژرف پاسخ داد: «لیک شما که باشید؟ و چه شد که چنین بر در خانه‌ی من به خاک افتادید؟»جوان گفت: «مرا ببخشایید، که دیرگاهی‌ست گرفتار سرگیجه‌هایی خوفناکم و از همین رو، پای ثباتم سست گشت و بر در خانه‌تان فرو افتادم. راست آنکه یکی از انگیزه‌های آمدنم نیز همین بود.»شیخ ریش بجنباند و پس از تأملی گفت: «نه عطارم و نه حکیم، ز من نیاید این دو سیم!»جوان لبخندی زد و گفت: «سبب این سرگیجه‌ها بر من پوشیده نیست و هیچ عطار و طبیبی را در مداوای آن توانی نیست. اگر اجازت دهی، بنشینم و شرح آن بازگویم.»شیخ، در را فراخ‌تر گشود تا جوان به درون آید. او در نزدیکی‌ام جای گرفت.سپس شیخ به مطبخ شتافت تا پیاله‌ای دیگر بیاورد و با اشارت از من خواست که برایش می‌ بریزم. چون جام را پیش روی جوان نهادم، سپاس گفت، لیک از نوشیدن بازایستاد.شیخ لب گشود و گفت: «این می را نتْوان هر جای یافت. با همین دو پای رنجور به زاغستان شدم و خود آن را آوردم. بنوش.»جوان گفت:« شیخ! خدمتتان عرض نمودم که سرگیجه دارم و ساغر و می نیز که سرگیجه را دو چندان سازد.و پرسشی مرا به تأمل واداشته است؛ این می را از کدامین کنج زاغستان یافته‌اید؟ که خود، زاده و پرورده آن دیارم.»پس از شنیدن سخنانش، اندیشه‌ای در سرم برافروخته شد. گفتم: «گویند شاه زاغستان را پنج فرزند بود؛ سه پسر و دو دختر. بامدادی که خورشید هنوز رخ ننموده بود، شاه با یکی از خدمتگزاران خویش در باغ کاخ به تفرج می‌پرداخت، که ناگاه چشمش بر پیکر بی‌جان فرزند دومش افتاد. شمشیری در دلش فرو رفته بود و بر آن، نشان ویژه همان شاهزاده حک شده.چون خبر در شهر پیچید، دریافتند که یکی از دختران شاه نیز ناپدید گشته است. پادشاه فرمان داد که به تمام زاغستان و سرزمین‌های هم‌پیمان خبر دهند که هر کس شاهدخت را بیابد، صد و ده دینار پاداش گیرد.دختری با گیسوانی به رنگ پر زاغیان، بادام چشمان قهوه‌ای رنگ و به سن هفده؛ که آخرین بار جامه‌ای از حریر بر تن داشت.»جوان، رنگ از رخ بباخت. شیخ در او نگریست، دمی خاموش ماند و سپس گفت:«بادام‌چشمی که گیسویش به رنگ پر زاغیان است، و از شناساندن خویش سر باز می‌زند، و خوفی بزرگ در نگاهش پیداست. تو، دخت شه زاغستانی، درست می‌گویم؟»جوان گفت:« بله.»شیخ آهی از سر درماندگی کشید و گفت:«مگر از دستِ منِ پیرِ بی‌نوا چه آید که مرهم رنجِ دخترِ شاه شود؟»جوان گفت:« باور کنید که تنها شما توان یاری‌ام را دارید.قصد نداشتم در ابتدا ماجرای برادرم را برایتان بازگو کنم، امّا با وجود آنچه گفته شد، ناگزیرم که بدان بپردازم.هنگامی که در کاخ می‌زیستم، جز یک تن نیافتم که دل در گرو زر و سیم نبسته و در تجملات و سکه‌شماری غرق نباشد؛ او برادرم بود. شاید ما از آنها نبودیم، یا شاید شایعات درست می‌گویند که شاه از هم‌خوابگی با کنیزهایش صاحب چند فرزندی شد. نمی‌دانم.باری، تنها مونس و همدم من او بود و لعنت بر این نزدیکی که سبب شد به ژرفای اندیشه‌های یکدیگر راه یابیم.در بابِ علت و معلول تناوب روزهایمان و اجبار به این‌گونه زیستن و… بسیار اندیشیدیم. نخست، گمان می‌کردیم که به دانایی‌ والایی دست یافته‌ایم. به قول برادرم «توهم آگاهی» داشتیم ولی پس از مدتی دریافتیم که هیچ نمی‌دانیم و احساس پوچی تمام وجودمان را در بر گرفت.چندی بعد، پریشان حالی و جنون در صورت احوال ما آشکار شد و برادر چون راه چاره نیافت، خود را کشت. من نیز از آنجا گریختم.»با آنکه در صحت گفتارش دچار شک و تردید بودم اما دلم به حال اشکهای پر دردش می‌سوخت.در همین حین، ناگهان شیخ لب به سخن گشود:«تو برادر را کشتی یا خود او را کشت؟»جوان گفت:«هیچ نمی‌دانم، هیچ نمی‌دانم.گاه و بی‌گاه می‌پندارم که اگر طاقت صحبت کردم صحبت نکردن را داشتم شاید این‌گونه نمی‌شد.»شیخ گفت:«چه می‌توانم برایت انجام دهم؟بهتر است بدانی و آگاه باشی که من دستی به سرّ و جادو ندارم و از این رو زنده نمودن برادرت از عهدهٔ من بر نیاید.»جوان گفت:«بله می‌دانم. من به دنبال مداوای خویش می‌گردم.»شیخ گفت:«می‌خواهی سوگ برادر از یاد بری؟»جوان گفت:«من می‌خواهم بدانم و این بهترین دوا نزد من است. می‌خواهم بدانم که چرا خورشید هر روز سر به فلک می‌کشد و سپس ماه خودنمایی می‌کند؟ چرا مردم باید شاه و حاکمی داشته باشند؟ چرا ظلم و تبعیض وجود دارد؟ و خوبی و نیکی به چه علت؟ چرا اکنون سوال می‌پرسم؟ به چه دلیل سخن می‌گویم؟ چرا آدمی هست؟ چرا مرکبان تحت سلطه ما در می‌آید؟ بر چه بنیانی این عالم استوار گشته؟چرا پاسخ پرسش‌هایم را نمی‌دانم؟ چرا سوال وجود دارد؟ چرا؟»این بار دیگر آرام نمی‌گرید. وانگهی بغضش می‌ترکد و زهرهٔ ما نیز.شیخ ابروهایش را بالا داد و گفت:«بهر ندانستن می‌گریی؟»جوان که بغض، راه سخنش را تنگ کرده بود، با صوتی لرزان گفت: «آری، ای شیخ! گویند که شما را به هر چیز دانایی‌ست. پس بر این بندهٔ دردمند ترحمی کنید و جرعه‌ای از دریای معرفتتان بر لبان خشکیده‌ام بچشانید. به حرمت خداوند، التماس دارم!»شیخ گفت:«می‌خواهی چه بدانی؟»اشک های جوان دوچندان شد؛ گفت:«حرف‌هایم را نشنیدید؟ حق هم دارید.من در پی آنم که بدانم چرا نفس در سینه می‌دوم؟ چرا گام از پی گام می‌نهم؟ چرا زنده‌ام؟ این حرکات، این زادن و زیستن، را حکمتی هست؟ یا بازیچه‌ای است در دستِ تقدیر؟ بگویید، ای شیخ! معنای زندگانی چیست؟»شیخ گفت:«پس در جستجوی معنی زندگی می‌گردی؟»جوان که کاسه صبرش لبریز شده بود گفت:«بله.»شیخ سخت به فکر فرو رفت نگاهی به جوان انداخت و گفت:«تو را چند سال است؟»جوان تبسمی تلخ بر لب نشاند و گفت: «آدمی که از خویشتن گریزان باشد، از شمار سال و ماه چه داند؟ لیک گمانم بر آن است که نوزده بهار دیده باشم.»شیخ گفت: «من شصت و یک سال در این دیار زیسته‌ام. لیک می‌دانی تفاوتِ من و تو در چیست؟»چهرهٔ جوان در هم شد. گفت: «ای شیخ! عذابم مده. چرا این‌چنین رمزآلود سخن می‌گویی؟»شیخ گفت: «پاسخ سوالم را ده.»جوان آهی برکشید و گفت: «آنچه عیان است، چه حاجت به بیان است؟ شما حکیمید و دانا، آگاه بر رموز خلقت، و من جوانی‌ام خام، غافل از سرّ روزگار.»صبر من نیز لبریز شده بود. به هر حال ای شیخ مردم هم کار و زندگی دارند. چرا در صحبت نمودن با لاکپشت ها همذات پنداری می نمایی؟آن گاه که نوای قلب بنده و سایر خوانندگان همچو سروشی غیب بر روح شیخ وحی شد، به سرعت جواب جوان را داد«خیر! خطا می‌گویی. مرا نیز از دانش، بهره‌ای به‌قدر توست، نه بیش، نه کم. اما من از ندانستن اندوهگین نمی‌شوم، چون گمان دارم ندانستن، نهایت دانایی‌ست. بگذار سخن را ساده‌تر کنم؛ اگر بر لبِ حقیقت بوسه‌زنی، چه شود؟زمین از آسمان سر بر آورد، یا او؟ مسکین شود شاه زرین‌کلاه یا دولتمند، در فقر گناه؟ مرده ز خاک برمی‌خیزد؟ یا زنده در آغوش مرگ می‌افتد؟ بگو ای جوان! چون حقیقت را یافتی چه خواهی کرد؟»جوان درنگی نمود. گفت:«شاید اتفاقی مهم در چنین ابعادی رخ ندهد ولیکن جنون ذهن من آرام شود.»شیخ ناامیدانه سر به زیر انداخت. چرا که یادآور شدن میزان اهمیت دانستن معنای زندگی، همیشه مایه تسلی و آرام و قرار گرفتن افرادی همانند آن جوان میشد.شیخ هر چه اندیشه کرد، نتیجه‌ای نتوان یافت؛ پس جوان را بدرقه کرد و با او خداحافظی نمود.به او گفتم:«چرا نگذاشتی بماند تا دمی بیاساید؟»گفت:«دو دلیل دارد. نخست آنکه پی بردم تا به تجربه نرسد این اندیشه ها را نپذیرد و دیّم آنکه…»گفتم:«بفرمایید. مشتاق شنیدن هستم.»گفت:«لغزشی در سخن بود. شما هم نیز لطف فرموده و دیگر تشریف ببرید.»من نیز اصراری نکردم و راه خانهٔ خود گرفتم و راهی شدم.خورشید بر آمد و ماه افول کرد، بارها و بارها، تا سرانجام خبری به گوش رسید. خبر آوردند که جنازهٔ دختر شه زاغستان در کوه‌های قفقاز پیدا شده است.چند نفر که در آن نواحی در حرکت بودند، جسد او را در دل برف‌ها یافتند.L&#039;ombra  -  Cesare Maggiخبر که به گوش شیخ رسید مرا فراخواند تا گفتگویی با هم داشته باشیم. نمی‌دانستم چه در سر دارد، اما بی‌درنگ به خانه‌اش رفتم.وارد خانه‌اش که شدم کمی به احوال‌پرسی پرداختیم؛ در همین حال، ناگهان گفت:«می‌خواهم دلیل دیّم را برایت بازگو کنم.»لحظه‌ای مکث کردم، ندانستم که سخنش به کجا بازمی‌گردد. ذهنم در پیچ و خم گذشته سرگردان شد، اما هیچ خاطره‌ای رخ ننمود. پرسیدم که از چه سخن می‌گوید، و پس از اندکی توضیح، دریافتم که می‌خواهد حدیثی که سال‌ها پیش ناتمام مانده بود، سرانجام به پایان رساند. از آنکه این خاطره را به یاد داشت حیرت کردم.گفت:«دیّم آنکه، شعله امیدی درونم روشن شد که شاید این جوان بتواند به حقیقتی نو دست یابد… و باید بگویم که این شعله هنوز هم خاموش نگشته.»خشم سراسر تنم را فرا گرفت. گفتم: «به چه امید بسته‌اید؟ او را که حتی پیکر بی‌جانش نیز از مرگ در امان نمانده!»گفت:«می‌دانم. لیک شاید به رازی دست یافته بود و مرگ امانش نداد، یا مگر نه آنکه دانستن، گاه مرگ را به خواب آدمی می‌آورد؟ به هر روی، هیچ قطعیتی در کار نیست، و گمان می‌برم این امر حقیقتی گریزناپذیر باشد. البته...»میان سخنش گفتم:«در سخنتان درنگی باید! اگر قطعیتی در کار نباشد، پس همان اصلِ «هیچ قطعیتی نیست» نیز از قطعیت تهی است.»شیخ گفت:«بله دوست من، درست می‌گویی. این بحث سر دراز دارد و بی‌پایان است؛ انتهایی ندارد. شاید حقیقتی جاری باشد ولیکن این حقیقت کشنده است.اگر این حقیقت یا ناحقیقت را سرلوحهٔ زندگی خویش قرار دهیم، آنگاه کشف اسرار فلک و فلق و پهلوانی و… و اصلاً زیستن چه سود دارد؟ هیچ!»گفتم:«پس چرا آن هنگام که فلان شعر را برایتان خواندم اعلام رضایت فرمودید؟»گفت:«کدام شعر؟ تا آنجایی که خاطرم هست بسیار شعر می‌گفتی!»گفتم:«اگر درست به خاطر داشته باشم اینگونه بود:دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچای هیچ برای هیچ‌ بر هیچ مپیچ»شیخ گفت:«چون این شعر را بدین منزله استنتاج می‌کنم که می‌خواهد بگوید بر مفهوم هیچ بودنِ هستی نباید پیچید. حال متوجه شدی؟»گفتم:«بلی.»شیخ برخاست و از خانه خارج شد؛ به دنبال او رفتم. خیره به کوه‌های جنوبی بود. گفت:«بنظرت او خودکشی کرد؟»گفتم:«دور از ذهن نیست. آن زمان که خبر مرگ برادرش را آوردند، یکسری می‌گفتند که برادرش آرزوی پیمودن کوه‌های قفقاز را در سر داشته. این ارتباط کمی شک برانگیز است.»شیخ گفت:«این هم ممکن است ولی من چنین می‌پندارم که گر خواستهٔ او بر همچین مبنایی بود به راه و روش‌هایی آسان‌تر روی می‌آورد.»گفتم:«حال اگر دوباره فردی آید و مانند او پافشاری کند، چه می‌کنید؟»گفت:«اگر قانع نشد همان راه پیشین را در می‌گیرم.»آتش خشم در دلم زبانه کشید، گفتم:«ای شیخ! رفتارت یک فرد را به کشتن داد!»شیخ در کمال آرامش گفت:«رفتار من؟ گویا فراموش کرده‌ای که چه‌ها کردم. و آنکه افسار اختیار آدمیان که در دست من نیست.»لحظاتی به سکوت گذشت و سپس به کوه ها اشاره کرد:«دیدن او و برادرش بر این کوه‌ها را بر عذاب وجدان مادام‌العمر ترجیح می‌دهم. بنگر که چگونه روحشان به رقص در آمده!»گفتم:«شیخ چه می‌گویی؟! هدف فریب‌هایت من هستم یا خویشتن؟»شیخ گفت:«به یاد داری آن روزگارانی که پی‌در‌پی به عدم قطعیت می‌پرداختیم؟ این هم مانند همان است.»دیگر توان گوش سپردن به کلامش را نداشتم. رفتم.در مسیر خانه که قدم می‌گذاشتم سوالی در ذهنم ایجاد شد. شیخ واقعاً نمی‌دانست یا شهامت نداشت که اعتراف کند دریافته‌است که دنیا تهی‌ست؟»به کوه ها نگریستم؛ جز سنگ و علف و برف، هیچ ندیدم.</description>
                <category>Lizard</category>
                <author>Lizard</author>
                <pubDate>Fri, 07 Mar 2025 23:23:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کشِ تنبان</title>
                <link>https://virgool.io/@Lizard/%DA%A9%D8%B4%D9%90-%D8%AA%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%86-ftt97yumlmiw</link>
                <description>احتمالاً تا به‌حال دقت کرده‌اید که دفترها پس از مدتی استفاده چاق می‌شوند. امروز از فاصله یک متری به دفتر یادداشت‌هایم نگاه می‌کردم؛ جلدش مقداری چروک شده بود و لکه‌هایی طوسی‌رنگ از ناکجاآباد بر رویش نقش بسته بودند. نگاهم به کش مشکی‌رنگی که برای آنکه دورش پیچیده شود تعبیه شده بود، جلب شد؛ تا قبل از آنکه عزیزی این دفتر را به من هدیه دهد، هیچ دفتری ندیده بودم که کش‌تنبان داشته باشد. آن اوایل وجود این کش برایم مبهم بود؛ شاید هنوز هم اینگونه است، امّا همین کش‌تنبان به وضوح فرآیند حجیم شدن دفتر را نشان می‌داد، چون دیگر به سختی کش‌تنبانش به دورش بسته می‌شود.به این فکر می‌کردم که آیا دفتر یادداشت‌ها هم مانند اکثر انسان‌ها به‌هنگام فربگی از خود بیزار می‌شوند؟ یا شاید هم حالت اولیه و سفید دفتر‌ها در جایگاه انسانی، همان سوءتغذیه است و پس از وزن اضافه کردن، یک حس رهایی و خلاص‌شدن به آنها دست می‌دهد که دیگر قرار نیست لفظ نی‌قلیان را با خود بکشند؟و شاید همین کش‌تنبان، چیزی فراتر از یک ابزار ساده باشد؛ یک استعاره از تلاش دفتر برای نگه داشتن خود در یکپارچگی. مثل ما آدمیان که گاهی زیر بار دغدغه‌ها، خاطرات و روزمرگی‌ها چاق می‌شویم، سنگین می‌شویم، اما باز هم سعی می‌کنیم خودمان را منسجم نگه داریم. کشیده می‌شویم، تحت فشار قرار می‌گیریم، ولی به دور خود می‌پیچیم، مبادا که فروبپاشیم. شاید دفترها هم مثل ما، کش‌هایشان را محکم‌تر می‌بندند، تا نشان دهند که هنوز سر پا هستند، هنوز می‌توانند همه‌چیز را باهم نگه دارند، حتی اگر کمی چروکیده شده باشند. گاهی فکر می‌کنم کش‌تنبانِ دفتر، شبیه همان مکانیزم‌های درونی ماست: چیزی که وقتی سنگینی زندگی بر شانه‌هایمان زیاد می‌شود، بی‌صدا ولی استوار، همه چیز را سر جای خودش نگه می‌دارد. شاید این مکانیزم برای هرکسی شکل خاص خودش را داشته باشد. برای من، گاهی یک موسیقی است، گاهی یک کتاب، یا حتی یک لحظه سکوت.اما نکتهٔ جالب این است که کشِ‌دفتر با افزایش حجم و فربگی، دیگر نمی‌تواند به‌راحتی دور دفتر بسته شود. انگار فشار زیاد، خودِ کش را هم تحت تأثیر قرار می‌دهد. آیا این به این معناست که هرچیزی حد و مرزی دارد؟ یا شاید باید باور کنیم که مثل دفترها، ما هم نیاز به بازنگری داریم، به فرصتی برای رها کردنِ وزن‌های اضافی و کشیدن نفسی عمیق؟ همین‌طور که داشتم پی‌درپی دربارهٔ حالت معنوی کشِ‌دفتر می‌نوشتم، به یاد جملات اوّل نوشتهٔ خودم افتادم و بعد به‌این نتیجه رسیدم که آخر مگر چند درصد دفترهای جهان کش‌تنبان دارند؟ شاید همین خاص بودن، بهانه‌ای شده است برای این حجم از فلسفه‌بافی. مثل آدم‌هایی که ویژگی‌های عجیب و غریبشان باعث می‌شود از معمولی بودن فاصله بگیرند و به سوژه‌ای برای تفکر یا داستان‌سرایی تبدیل شوند.شاید دفترهایی که کش ندارند، هرگز دغدغهٔ انسجام را حس نمی‌کنند؛ صفحاتشان بی‌پناه و آزاد در باد تکان می‌خورند. ولی دفتری که کش دارد، به نوعی درگیر یک نظم درونی است. انگار می‌داند که وجودش وابسته به این است که همه‌چیز را کنار هم نگه دارد؛ انگار این کش، حکم یک ستون فقرات را دارد که در عین سادگی، همه‌چیز را به هم متصل نگه می‌دارد. اما ستون فقرات بودن، همیشه به معنای قدرت نیست؛ گاهی نشانه‌ای از شکنندگی هم هست. کش دفتر، هرچند تلاش می‌کند همه‌چیز را کنار هم نگه دارد، اما هر بار که تحت فشار بیشتری قرار می‌گیرد، اندکی کشیده‌تر می‌شود، اندکی از استحکامش را از دست می‌دهد. درست مثل آدم‌ها که با هر بار سنگین شدن بار زندگی، کمی از انعطاف و توانشان کاسته می‌شود.‌ شاید دفتری که کش دارد، با هر بار بسته شدن، به ما یادآوری می‌کند که نظم و انسجام همیشه بهایی دارد. ما برای نگه داشتن خودمان در یکپارچگی، برای جمع کردن تمام خاطرات، دردها و شادی‌هایمان زیر یک سقف، انرژی مصرف می‌کنیم، فرسوده می‌شویم. اما شاید این فرسودگی، بخشی از داستان باشد. بخشی از معنای وجود. شاید دفترهایی که کش ندارند، در ظاهر آزادتر به نظر بیایند، اما همین آزادی، گاهی بهایی دیگر دارد: پراکندگی. صفحاتی که بی‌هدف در باد پراکنده می‌شوند و دیگر هرگز در کنار هم قرار نمی‌گیرند. شاید این همان چیزی است که کش دفتر را باارزش می‌کند؛ نه به خاطر قدرتش، بلکه به خاطر مقاومتی که نشان می‌دهد. این کش، در عین حال که دفتر را به خود وابسته کرده است، به او یادآوری می‌کند که انسجام به معنی زندانی بودن نیست یا حداقل بهتر است اینگونه تصور نشود (!).عکس از ردیتپی‌نوشت: بعد هم با خود گفتم:« عامو تو بجای نون فردات دنبال کش تنبون دفتری؟»</description>
                <category>Lizard</category>
                <author>Lizard</author>
                <pubDate>Fri, 27 Dec 2024 13:27:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کبکِ روزگارِ به ظاهر نارنجی.</title>
                <link>https://virgool.io/@Lizard/%DA%A9%D8%A8%DA%A9%D9%90-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D8%A8%D9%87-%D8%B8%D8%A7%D9%87%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AC%DB%8C-ddr89wzwcd9e</link>
                <description>همگی به تماشای زجر کشیدن دیگری می‌نشینیمو لبخند می زنیم؛ فرقی نیست، یکی با مرگ رقیبش دیگری با تیره روزی یار دیرینه اشبیشترین هم با سقوط زیبای درختان پاییز چه شاعرانه است سقوطشان روزی پر و بال در آسمان داشتند امروز گونه هایشان رنگ عوض می کند و سر به زیر می‌شوند آنقدر سر به زیر که سر به زیر می‌برند.می گوییم: «چه زیبا.»چه سقوط زیباییسرپوشی ماهرانه.رنگ قبر ها را تغییر دهید، مرگ زیبا می‌شود.نقشِ خونابهٔ کشته شدگان را بدل به دریای سرخ کنید، قتل زیبا می‌شود.چیدمان اتاق شکنجه را تغییر دهید، شکنجه زیبا می‌شود.علامت سوالم را برده اند، نگران نباشید الان ظاهر خواهد شد.زیبا می شود، زیبا می شود، زیبا می شود.لیک، اصل تغییر پیدا می‌کند؟فام سوز قلب ها چهره ای دیگر می.یابد،امّا ماهیتشان عوض خواهد شد؟با جوهر درد را بنویس، بر روی سنگ درد را حکاکی کن، با قلم درد را بنویس، همگی دردند.بر جوهرهٔ خود سرپوش می‌گذاری؟پاییز که می شود با قلم و کاغذ آشتی می‌کنند. از باران می‌نویسند، از پشت پنجره نشینی، از برگ درختان و در ستایش آن حتیٰ کتاب هم می‌نویسند. دسته ای دیگر ساز مخالف می‌زنند و نفرت خود را بر کاغذ می‌کوبند و می‌گویند پاییز، عزیزشان را گرفت. اکنون یک برگ خشکیده بر روی قبرش است. یکی دل می‌دهد یکی قلوه. حتیٰ شنیده‌ام جگر و خوش‌گوشت هم می‌دهند، البته شاید شایعه ای بیش نباشد. بعضی ساز می‌زنند و دیگران با ساز آنان پا برهنه و بی تفکر می‌رقصند آنقدر می رقصند که سرشان گیج می‌رود و به زمین میفتند. هنگامی که بیدار می شوند دیگر پاییز نیست. تنها سفیدی محض است و سرما در مغزِ استخوان هایشان یا شاید هم استخوانِ مغزشان رخنه می‌کند. شاید هیچگاه پاییزی نبوده است.ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد؟ فصلِ همیشگیِ هستی این است؟ساعت دو بعد از ظهر است، آفتاب بی رحمانه می تابد. چشمانم درد می کند. می گوید ظهر های پاییز زیباست و خورشید رنگ برگ ها را زیباتر می کند. به سوی خانه می روم تا دوربینم  را بردارم و برایش از زمین های نارنجی رنگ عکس بگیرم. زمان می‌گذرد، ساعتم خراب شده است. از پنجره به بیرون می‌نگرم، هوا تاریک است. دنبال چه می‌گشتم؟ به یاد ندارم. اینجا خانه ای وجود ندارد، مغز زنگ زده ام قادر به توصیف این مکان نمی‌باشد. دنبال چه می‌گشتم؟ آن موقع را نمی‌دانم ولی الان شاید به دنبال خودم. من کجا هستم؟ اینجا کجاست؟فقط یک در می بینم، همان دری که بار ها در رویاهایم دیده بودم. راستی اینجا رویا نیست؟می‌ترسم، اگر پشت در حقیقت باشد و حقیقت باب میلم نباشد چه می شود؟ اصلاً من کیستم که بخواهم چیزی باب میلم باشد و میل و امیالی داشته باشم. در را باز می‌کنم باز هم مکانی فاقد توصیف. نمی شود زمان بایستد و من فقط هیچ کاری نکنم؟ چه ارتباطی داشت؟ نمی‌دانم. Mr. robotاینجا کجاست؟نمی‌شود هیچ سازی نزد؟ نمی شود به ساز هیچکس نرقصید؟ چرا حتی افرا فلج هم که قادر به رقص نیستند و نمی‌توانند سازی در دست بگیرند از این قاعده مستثنیٰ نیستند؟شب بخیر، شاید فردا فهمیدم اینجا کجاست.فکر کنم اینجا مسابقهٔ &quot;هر کی بیشتر داد بزنه و جنسش رو به مردم بندازه&quot; هست. از سبزی گندیده تا مغز گندیده برای خرید هست. سعی می کنم بین جمعیت نفس بکشم. یه سمساری می‌بینم «ببخشید آقا شما هر چیز دست دومی رو می خرین؟» میگه بستگی داره سالم باشه یا نه. مگه کسی جنس سالمش رو میده به تو؟«قابل استفاده ست.» میگه چی چی هست جنست «آقا، میخوام خودمو بفروشم.» چشماش گرد میشه ،بعد از چند ثانیه قهقهه میزنه و میگه جای اشتباهی اومدی بچه جون. یعنی نمیشه خودمو بفروشم؟ شاید یکی تونست بهتر استفاده کنه.می‌گفتن با آینه قهر نکنید. من که با آینه قهر نکردم، اتفاقاً خوب می دونستم چه شکلیم. تنها مشکل این بود که نمی فهمیدم مغزم کجاست. اینو کی گفته بود؟ یه زن فالگیر اینجا نشسته &quot;فروش آینده&quot;. «ببخشید خانم شما جایی میشناسی آدم بخرن؟» میگه جای اشتباهی اومدی. چرا همتون یه جواب میدید؟ نه، اغراق نکن فقط دو نفر گفتن. «یعنی جایی نمیشناسید آدم بخرن؟» میگه برو لب مرز. مگه اینجا لب مرز نیست؟ لب مرز جنون و عقل، لب مرز واقعیت و رویا، لب مرز بودن و نبودن، لب مرز خواب و بیداری.اینجا کجاست؟شب بخیر، شاید فردا فهمیدم اینجا کجاست.- خوش اومدی، قدم رنجه فرمودی.+ چاکریم.سر میز میشینم. همهمه خیلی زیاده ولی حتی یک کلمه  از حرفاشون رو هم نمی‌فهمم ببین می فهمم چی میگن ولی انگار این چیزی که میگن چیزی نیست که من میشنوم. اینجا کجاست؟ شام آخره؟وایسا ببینم اینجا که کسی نیست. فقط من هستم که معلوم نیست من هستم یا من نیستم. دوباره یه مکان بدون توصیف.+ ببخشید یه کار فوری برام پیش اومده باید برم.- چه عجله ای؟ کجا به سلامتی؟+انشاالله خارج از مرز. البته فکر کنم دوباره برگردم داخل مرز.ساعتم دوباره به کار افتاد، عقربه ها دوباره وارد ماراتون زمان شده اند. ساعت دو بعد از ظهر است. آفتاب ناجوانمردانه در حال کور کردن چشمانم است و من سعی می کنم دلم را با رنگ برگ های راضی نگه دارم. نمی‌شود سرم را به زیر برگ ها ببرم و همانجا بمانم؟ زمان اگر خواست بگذرد، نخواست هم نگذرد. ما که در هر حال سرمان زیر برف است. سفیدی... چه کسی سیاهی برف را خواهد دید؟Pi (1998)</description>
                <category>Lizard</category>
                <author>Lizard</author>
                <pubDate>Thu, 14 Dec 2023 13:14:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوتَه نوشت: بن‌بست باز است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Lizard/%DA%A9%D9%88%D8%AA%D9%8E%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D9%86-%D8%A8%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-qpzrmc2d28oz</link>
                <description>آن روز می پنداشتم که همه چیزم را از دست داده ‌ام، نشستم گوشه ای و هیچ نکردم. تمام مدت در این فکر بودم که چه چیزی از دست داده ام. اول از همه موجودی کارتم را چک کردم، همان چندرغاز همیشگی سپس به کیفم نگاهی می اندازم دو خودکار و دفتر و بیسکوییت پودر شده هست این وضعیت هم مانند روال سابق است. جیب هایم را می گردم، کلید خانه هست و رسید خریدی که به یاد ندارم برای چه زمانی بوده است. بنظر می رسد همه چیز سر جایش هست. بجز من، سوال پیش می آید سر جایم کجاست؟ نمی دانم، تو می دانی؟به تقاطعی رسیدم،تمام دلتنگی هایم، تمام دل سردی هایم اندوهم، اشک هایم، فریاد های نزده ام، مشت های نکوبیده ام، قتل های انجام نداده ام، بغض هایم، خشم هایم، درد هایم، آن دردهایی که در اعماق سیاه چاله های وجود خود مدفون کرده بودم را، نفرت هایم را، خاک کردم. می پنداشتم که شاید رها خوام شد؛ خواهم پرید، حصار ها شکسته خواهند شد، آجر ها خواهند ریخت.از آن تقاطع گذر کردم. چندی بعد لحظه چشمانم را بستم.هنگلامی که چشمانم را دوباره گشودم. دیدم که من هم زیر خاکم، پیش آن همه احساس خاک شده.در فلسفه سازی جاعل،در فعل و حقیقت فاعل،اندر ته خودشناسی معلوم شد؛ جاهل عالم است و، عالم جاهلروزی دیگر فرا می رسد.خواستم آنقدر تنفر بورزم که در سیاه چاله های عمق وجودم دفن شوی. به یاد نداشتم که من میان همین سیاه چاله ها می زیستم. امروز چه چیزی را از دست دادم؟ نمیدانم. خودم را. شاید ولیکن اگر از دست دادم چگونه دارمش؟ اصلا دارمش...؟فعلا بدرود. آخ از یاد بردم که تو هیچگاه نمی روی.. منِ لعنتی...آه ای زندگی منم که هنوز با همه پوچی از تو لبریزم نه به فکرم که رشته پاره کنم نه بر آنم که از تو بگریزم همه ذرات جسم خاکی من از تو ، ای شعر ِ گرم در سوزند -فروغ فرخزاد  </description>
                <category>Lizard</category>
                <author>Lizard</author>
                <pubDate>Thu, 26 Oct 2023 01:23:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قرار ما: یه روزی، ایتالیا</title>
                <link>https://virgool.io/@Lizard/%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%A7-%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%A7-p4xxzz5vskim</link>
                <description>کاش حداقل در وجود خودم جاودانه بودم.پنجِ تیرِ هزار و سیصد و نود و هشتبالاخره من هم قراره برم؛ فقط یک ماه صبر و بعدش تمام... حس عجیبی دارم، نه رمقی برای موندن هست و نه علاقه ای به رفتن. گاهی اوقات از انحنای خط های های روی برگ ها متنفرم اما هزاران سوال از همین برگ به ذهنم هجوم میاره. چقدر خوب که هنوز مغزم کار می‌کنه ولی این همه سوال درست کردی و رفتی و الان به کجا رسیدی؟ هیچ جا. شاید هم من خالق این‌ها نبودم، تو بودی. یک روز پیدات می‌کنم دستت  رو میگیرم و میبرمت یه هتل مشتی، حسابی واسه خودت حال میکنی و میبینی یکی داره در میزنه و میگه اتاق رو تخلیه کن. تو هم که هیچی نداشتی همون هیچ رو میزاری رو کولِت و مجبور میشی شب بیرون بخوابی. این همین کاری هست که تو با من کردی. خب بیا دو کلوم حرف بزن! مشکلت چیه لعنتی؟خیلی بی‌حس هستم، اتفاقاً تمام حس های دنیا داره دور سرم می‌چرخه ولی نمیدونم... انگار که همه چیز و هیچ چیز مساوی هست. این روزای آخر نمیدونم می‌خوام چه کنم، همین الان جامع و کامل میدونم چه کارهایی قرار هست انجام بدم ولی نمیدونم. نمیدونم آقا، همین دو دقیقه پیش کلی حرف دیگه داشتم ولی الان نمی‌دونم.ششِ تیرِ هزار و سیصد و نود و هشتاز دیشب مشغول مرتب کردن انباری هستم. چیزای جالبی پیدا کردم، گرامافون و حلقه هاش برای تو، باشه باشه هر چی کاست هم هست برای تو، ولی قول بده سالم نگهشون داری... هر چیزی مربوط به تو هست رو میذارم روی میزی که پیش کمد دیواری هست.وسایل قدیمی خیلی عجیبن، اسمِ غبارِ نوستالژی نیش آدم رو باز میکنه اما خاطرات قدیمی مثل یه سطل آب یخه. اینکه در گذشته آدم بهتری بودی ترسناکه، پسرفت ترسناکه. مشکل اینه که وقتی جوون  تر بودم باز هم به گذشته  نظر داشتم؛ &quot;مریضیِ &quot;چقدر همه چیز قبلاً بهتر بود.&quot;&quot; یکی داره در میزنه، مثل همیشه در نرو. همسایمون بود، اسمش رو نمیدونم فقط بهش میگم حاجی. حاجی می‌گفت آژانس پسرش برای مکه تخفیف گذاشته.هفتِ تیرِ هزار و سیصد و نود و هشتصبر کن ببینم... یعنی میگی وقتی مُردم قراره بالا سرم قرآن بخونن؟  من که تکلیفم با خودم هیچوقت مشخص نبود چه برسه خدا، شاید خدا هم تکلیفش با من مشخص نیست. همون قدر که برام سخته که بگم خدا نیست، همون قدر هم سخت هست که بگم خدا هست. نمیشه هیچکس سر قبرم نیاد؟  بزارید حداقل تو مرگ تنها باشم.هشتِ تیرِ هزار و سیصد و نود و هشتفکر کنم برای آخرین رفتم خونَش، هر چی زنگ زدم برنداشت؛ کفشاش دم در بود و صداش هم میومد ولی خیلی کینه ای هست. داستانش رو گفته بودم؟ هیچی...وقتی دانشگاه کوفتی قبول شدم به این شرط اجازه داد که وقتی برگشتم با دختری که نشون کرده برم زیر یه سقف و چند تایی توله سگ هم بعدش به این خانواده اضافه بشه. منم همینطوری گفتم باشه و زدم زیر قولم. از وجود خودم خجالت می‌کشم، یه مگسی همیشه زیر گوشم میگه &quot;یه چیز ازت خواست و تو انجامش ندادی&quot; خاک تو سرت، خاک تو سرم، نمیدونم...نُه تیرِ هزار و سیصد و نود و هشتاگه میتونستی به عقب برگردی چیکار میکردی؟ من احتمالاً برنمی‌گشتم، کی دلش میخواد یه کابوس رو دو بار ببینه؟دهِ تیرِ هزار و سیصد و نود و هشتچطوری یادم نبود... امروز تولدشه. فکر کن تو تولد خودت نباشی، البته شاید هم هستی و من نمی‌بینمت.یازده تیرِ هزار و سیصد و نود هشتمحتوای این قسمت یک مشت خط خطی بود.دوازدهِ تیرِ هزار و سیصد و نود و هشتبعد ها می‌گفت هرکسی که با من باشه یا دیوونه میشه یا مثل خودم میشه. مگه نمی‌گفتی من دیوونم؟بگذریم، دنیام خیلی کوچیکه شاید هم من خیلی کوچیکم که توش غرق شدم. فکر کن تو حوضچه غرق شی، حسابی خوراک انگشت نما شدن توسط این پسر جووناست. شاید هم حوضچه نبود، اقیانوسی بود که برای شناختش باید  به اعماقش می‌رفتی ولی حتی ناسا هم حوصلت رو نداشت.سیزدهِ تیرِ هزار و سیصد و نود و هشتزندگیم عجیب بوده، انگار کل عمرم برای یه پیکر زنده عزاداری می‌کردن. این مُرده ی متحرک کل عمرش رو مثل سگ دویید و حتی به &quot;هیچ جا&quot; هم نرسید؛ تو اینجوری نباش. بعضی وقتا پیش خودم میگم کاشکی حداقل تو راه چیزی که رویاش رو داشتم غرق میشدم نه اینکه الان در فکر رویاهام غرق بشم.وسط این همه فکر فقط محمودی کم بود، یعنی نمیشه یک بار ببینیش و شروع نکنه به صحبت کردن راجب دوران دکی بودنش و اینکه همه پرستارا کل ذکر و فکرشون رسیدن بهش بوده، باشه باشه.چهاردهِ تیرِ هزار و سیصد و نود و هشتنظرت راجب به زندگی چیه؟ زندگی چی هست؟ به چه مکتبی باور داری؟ یا چه مکتب ذهنی جدیدی خلق کردی؟ تو واقعا کی هستی؟ چه چیزی از خودت ساختی؟ قراره این سازه به کجا برسه؟من نمی‌دونم، تو سعی کن بفهمی.پانزدهِ تیرِ هزار و سیصد و نود و هشتسفید نیستم، سیاه نیستم. قرمز و آبی و سبزِ لجنی و نارنجی و... نیستم. هیچی نیستم. &quot;هیچی&quot; هم نیستم.شانزدهِ تیرِ هزار و سیصد و نود و هشترابطه من و تو، من رو یادِ از تو بیزارم، ترکم نکن میندازه. ازت متنفرم و میخوام بری ولی وقتی به نبودت فکر میکنم حالم بد میشه. عجب گیری افتادیما..میخواستم بگم دیوان خیام و نیما یشیج هم برای تو اما یادم اومد تو همه چیز من رو گرفتی، خودِ من رو گرفتی.الی یا ایها الساقی دیگر جان نیست در بدن باقی...هفدهِ تیرِ هزار و سیصد و نود و هشتمیخواستم چند تا کتاب واست بزارم که یادم اومد تو همه چیز من رو گرفتی، چی از جونم میخوای لعنتی...هجدهِ تیرِ هزار و سیصد و نود و هشتاین شعر پل الوار هم عجیبه؛ میگی بخاطر دوست داشتن دوسِت دارم بعد میگی &quot;تو را به اندازه خودت، اندازه آن قلب پاکت دوست می‌دارم&quot;، عجب.وقتی بی‌خواب هستی و هیچ قرصی جواب نمیده برو سینما، شرط می‌بندم دو دقیقه بعدش خوابت میبره. همیشه از روزی که حتی تو سینما هم خوابم نبره می ترسیدم. امیدوارم در این چند روز باقی مونده اتفاق نیفته...نوزدهِ تیرِ هزار و سیصد و نود و هشتداشتم به این فکر میکردم بد نیست آخر عمری یه سفر برم، نه... فراموشش کن. حرفی که زده شده دیگه پاک نمیشه پس مجبورم تعریف کنم.با یه بنده خدایی سوار اتوبوس شدیم؛ مقصد کجا بود؟ نمیدونم، قرار بود اهواز باشه ولی من که بعید بدونم. وسط راه اتوبوس خراب شد. اون دست اتوبان یکی از این چیزای بین راهی بود، چی بهش میگن؟   بگذریم، یه بچه دویید وسط اتوبان...دِ لعنتی آخه چرا؟ بنده خدا هم اومد فردین بازی در بیاره ولی حواسش به &quot;بازی&quot; نبود. همیشه به اون لحظه فکر میکنم که چرا هیچ کاری نکردم، یعنی چی... مگه میشه ببینی یکی داره جلو روت پرپر میشه و تو هیچ کاری نکنی؟ چرا نرفتم بگیرمش؟ اصلاً چرا اول خودم صدای پای اون بچه لعنتی رو نشنیدم؟بنده خدا دست بچه رو گرفت، چرخید سمت ما و بچه رو پرت کرد و خودش هم داشت می دوید. مادر بچه صداش در اومده بود که چرا بچم رو پرت کرد... عجب، عجب. دست مریزادبیستِ تیرِ هزار و سیصد و نود و هشتچرا با تو حرف می‌زنم؟بیست و یکِ تیرِ هزار و سیصد و نود و هشتواقعاً از این یکی نمی‌تونم بگذرم، چرا من اینقدر دوست دارم و چرا اینقدر ازت متنفرم؟یعنی اون بچه‌ای که هر چقدر پدر و مادرش به زندگیش گند زدن و باز دوسشون داره، خودآزار بوده یا از شدت نفرت عاشقشون بوده؟ Lokiبیست و دو تیرِ هزار و سیصد و نود و هشتهمیشه فکر می‌کردم این رو با صدای خودش شنیدم، ولی بعد این همه سال فهمیدم نشنیده بودم. اگه تمام دیده‌هام، شنیده‌هام و احساساتم و رو هم تجربه نکرده باشم و فقط توهم تجربه‌ش رو داشته باشم چی؟بیست و سه‌ٔ تیرِ هزار و سیصد و نود و هشتولی قبول نیست... من قرار نبود این بشم، قرار بود با بنده خدا بریم یه جای خوب، اینجا هم جای بدی نیست ولی خاطراتش خوب نیست. داشتم می‌گفتم...بعدش تو کارگاه زیرزمین خودم مشغول کار شم اینقدر کار کنم که با طوفان هم نشه خاک ارّه ها رو ازم جدا کرد(زِکی!) بعد که یه پولی از ناکجاآباد دستم اومد بریم از اینجا، بریم ایتالیا بعد، چقدر بعد میگم،بعد یه رستوران ایرانی می‌زنیم و حسابی معروف میشیم، اونقدر معروف میشیم که آهنگای ایرانی تو ایتالیا فراگیر میشیم. یه باغچه درست می‌کنیم و منم یه آفتاب‌گردون می‌کارم. میریم اپرایِ پاواروتی و عشق و حال. دوغ آبعلی و ایتالیا...ولی اون رفته.(آخه احمق اگه هم بود تو عرضه داشتی کاری کنی؟)بیست و چهارِ تیرِ هزار و سیصد و نود و هشتاگه بمیرم، تو هم می‌میری؟ اگه اون‌ور هیچی نباشه چی؟ اگه دوباره نبینمش چی؟ چرا منو با این همه سوال بی جواب رها می‌کنی؟ لعنتی...The Seventh Sealبیست و پنجِ تیرِ هزار و سیصد و نود و هشت(والا ما هم نفهمیدیم محتوای این قسمت چی هست)بیست و شیشِ تیرِ هزار و سیصد و نود و هشت«اندر ته خودشناسی معلوم شدجاهل عالم و عالم جاهل»قبولش داری؟ زندگی چیه؟ یه فیلمی که عواملش تا یه جاییش رو ساختن ولی وسط راه پولشون ته می‌کشه اما بازیگرا حسابی تو ذوقشون می‌خوره و نمی‌خوان باور کنن؟ یه بار یکی گفت &quot;فلانی همه چیز رو داره پس چرا اینقدر زجرمون میده؟&quot; با خودم گفتم اگه زجر نده که ترس و عذاب وجدان و... رو ندارن پس همه‌چیز رو نداره‌؛ ولی نمی‌دونم... دنیا خیلی بزرگه ها ولی از این نمیتونه بزرگ‌تر باشه؟ یعنی تمام احساسات دنیا تو چند تا احساس زمینی خلاصه میشن؟</description>
                <category>Lizard</category>
                <author>Lizard</author>
                <pubDate>Thu, 14 Sep 2023 14:40:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جدال رنگ ها.</title>
                <link>https://virgool.io/@Lizard/%D8%AC%D8%AF%D8%A7%D9%84-%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D9%87%D8%A7-pzthqden6dvi</link>
                <description>پاهایش زردِ زرد است،ضربانش رو به کاهش.تا جایی که من متوجه شدم گویا کرونا دارد.چشمانش را نمی‌دیدم و این موجب مشغله فکری بود؛دقیق نمی‌دانم ولی احساس می‌کنم خیلی از سخنان در چشم ها پنهان شده اند.بعضی ها می‌گویند چشمان هیچگاه دروغ نمی‌گویند ولی سوال من این است پس تکلیف افراد نابینا چه می‌شود؟بگذریم،حدود هر یک ساعت یکبار پوستش تغییر رنگ می‌داد.از زرد به سفید،از سفید به کرمیِ کم‌رنگ و الیٰ منتهی...(من فقط کفِ پایش را می‌دیدم)دقیق متوجه نشدم که ضربان قلبش کجا نوشته شده بود،چون فقط یک تابلو می‌دیدم و بر روی آن هر از گاهی هفتاد و پنج و شصت و پنج دیده می‌شد.ولی این تغییرات همزمان با صدای پرستارش نبود که دکتر را صدا می‌زد.این بار فرق داشت... گونه ای دیگر دکتر را صدا زد؛صدایی آرام که تقلا می‌کند فریاد بکشد.دکتر به سراغ پیرمرد رنگارنگ آمد و رخسار او نیز رنگ به رنگ شد؛فریاد زد یک دارویی بیاورند که حضور ذهن ندارم نامش چه بود.سه مرتبه به او دارو تزریق کردند و تاثیری نداشت،چون نه رنگِ کف پای پیرمرد تغییر می‌کرد و نه رنگ رخسارِ دکتر.پرستار رو به همسر پیرمرد گفت:«چیزی مصرف می‌کنه؟» همسر پیرمرد جواب داد:«از قیافه‌اش تریاکی بودنش مشخص نیست؟» پرستار بر پیشانی خود چنان محکم کوبید که سمفونی غم انگیز تریاک فروش از مغزش پخش شد.چندی بعد،دقیقاً ساعتی که باید شیفت عوض می‌شد،پرستار واقعاً فریاد زد که باید همه بیایند تا شوکر بزنیم.هر پرستار و دکتری که بود جمع شدند.شوکر را از کمد سفید-آبی رنگ در آوردند؛یکی از پرستاران بلند قامت بر روی چهارپایه ایستاد و شوکر به دست به سینه ی مرد حمله ور شد،اغراق نیست اگر بگویم پیرمرد حدود هفتاد سانتی از تخت بالا آمد و بعد فرود آمد و باز هم سه بار متوالی این کار انجام شد،ولی رنگِ کفِ پایش تغییر نکرد.در جدال جان و بیماری،جان باخت؛شاید هم در جدال تغییر رنگِ کفِ پا.داستان اینجا تمام نمی‌شود؛پیرمرد خیلی سوسک‌گانه چشم هایش را باز می‌کند.همسرش اشک از چشمانش سرازیر شده است،می گوید:«پدر گور به گور کجا بودی؟» پیرمرد دهانش را باز می‌کند تا چیزی بگوید ولی انگار فقط بیدار شده بود که فحش بشنود و برود.میخواست بگوید که کجا بوده است؟«پدر گور به گور»پیشنهادی:گرفتار-فریدون فروغی</description>
                <category>Lizard</category>
                <author>Lizard</author>
                <pubDate>Tue, 18 Jul 2023 13:17:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انعکاس حقیقی،ولی وارونه نیست.</title>
                <link>https://virgool.io/@Lizard/%D8%A7%D9%86%D8%B9%DA%A9%D8%A7%D8%B3-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%DB%8C%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-i2azjpbpe3kk</link>
                <description>درکلید رو دو بار می‌چرخونم؛دستگیره رو فشار میدم ولی باز نمیشه.انگار که در رو قفل نکرده بودم ولی امروز مطمئن بودم که در رو قفل کردم.عدم اطمینان در هنگامِ اطمینان صد در صد.به هر حال،دزد تشریف نیاورده و منم به ضعیف شدن حافظه ام بیشتر پی بردم.هفته ی عجیبی بود،از جا گذاشتن نقشه ها تو مایکروفر تا قفل نکردن در،چه اتفاقی داره میفته؟کیف آرشیو رو کف اتاق پرت میکنم و به تخت پناه میبرم؛احساس میکنم یک موجود نیرومندی شونه هام رو به قصد شکستن تو دستاش گرفته و فشار میده،همزمان به بچه‌ش که یه کار خارج از عرف انجام داده میگه نگاه کن اگه این کار رو دوباره انجام بدی تو هم به این سرنوشت دچار میشی؛همزمان هوا به صورت وحشتناکی گرمه و کولر هم خراب،اینجا شکنجه‌گاه خوبی میشه،مگه نه؟از جام پا میشم،فکر کنم فهمید ذبیح جون‌داری نیستم.پنجره رو باز میکنم ولی هوا تغییر نمی کنه.سراغ کیف آرشیوم میرم.نقشه ها رو بیرون میریزم،مداد ها و زغال خرد شده و فیکساتور رو از غرق شدن در دریای کیفم نجات میدم.در حالی که دنبال دفترم می‌گردم دستم با شیئی ناآشنا برخورد می‌کنه،از کیف درش میارم.یه شونه هست،روش نوشته&quot;یکم موهاتو مرتب و رنگ کن،پیرمرد!!&quot; خطش آشناست،به دو نفر شک دارم.شونه رو تو دستم می‌چرخونم و متوجه میشم دو رو داره؛یک رو شونه و روی دیگه‌ش یه آینه‌ست...لعنتی!می‌دونی چند ساله با خودم عهد بستم دیگه به هیچ جسم بازتاب کننده ای نگاه نکنم؟                            یه آدم صادق بهم گفت شبیه پسر عموم هستم،عامل نصف بدبختیام.از تک تک اجزای این چهره متنفرم؛پیشونی بلند،دماغ استخونی و صورت کشیده.همه‌ش شبیه اون لعنتیه.ولی من عهدم رو شکستم،حالا دارم به آینه نگاه میکنم.نه،این من نیستم شاید پسر عموم هست یا شاید هم یه غریبه،هر کی هست من نیستم.آینه حقیقت رو بازتاب می‌کنه ولی من پسر عموم نیستم.اگه من پسر عموم بودم الان من می‌شدم پسرعموی پسر عموم.یکی میگه&quot;خودت می‌فهمی چی میگی؟ آدمی برای فاصله گرفتن از حقیقت چه کار های که نمی‌کند...&quot;پس من،منم.این جوون بیست و یک ساله با موهای سفید،منم.این پا در هوایِ بلاتکلیف،منم.این گم‌شده در پیدا ترین نقطه،منم.این بی اطلاع با اطلاعات زیاد،منم.این غریبه ی آشنا،منم.نه سپید پوشم با موی سیاه و نه سیاه جامه با موی سپید،نه هیچکدومشون و نه هر دو. این منِ غریبه که بهم زل زده و من به اون خیلی آشناست؛دور ولی نزدیک!بیشتر از این توان تحمل خودم یا همون غریبه رو ندارم،بی اختیار آینه از دستم میفته؛هزار تیکه میشه.فکر میکنم شاید این غریبه از خونه‌م رفته باشه ولی هر تیکه تصویری از غریبه هست.این که با واقعیت خودت مواجه بشی ترسناکه و الان هزاران منِ واقعی و غیرواقعی جلوی چشمام هست.   تیکه های آینه رو از روی زمین جمع میکنم؛تو دستم می‌گیرم و دستم رو مشت می‌کنم.دردی رو احساس میکنم که خیلی عجیبه،نه بد هست و نه خوب.من از تیزی آینه اعتراضی ندارم،از تیزیِ حقیقت اعتراض دارم.   این درد از دیدن خودِ واقعیم نشات می‌گیره.حقیقت رو جذب می‌کنم،تیکه های آینه بیشتر تو دستام فرو میرم.دیگه تصویر آینه ها واضح نیست،مملو از خون.     در اوج وضوح حقیقت،تصویری که منتشر میشه کِدِر هست.                                                                           دستام رو به صورتم میکشم،بادمثل نسیم بهاری به پوستِ صورت تازه خراشیده‌ام می‌خوره.حالا منم که روی زمین نشستم و به تخت تکیه دادم،یه مشت نقشه و کاغذ در هر برهم،کتابای نخونده،متن های ننوشته،حرف های نزده و....حقیقت در و گوشت و پوستم رخنه کرده ولی هنوز این غریبه رو نمیشناسم،نمی‌دونم از من چی می‌خواد.          &quot;پس هر چی بیشتر سعی کنی خودت رو بشناسی،بیشتر از خودت دور میشی؟&quot;پی‌نوشتِ یک:ایده ی متن: آهنگِ آینه از فرهاد مهراد.خیلی وقت بود که در ذهنم ایده هایی از ساخت داستانک یا مطالب دیگر با الهام از آهنگ ها بود؛هر دفعه که میخواستم متنی در این باره منتشر کنم احساس تردید داشتم ولی این بار منتشر کردم.نمی‌دونم بهش چی میگن،اسمش رو خودم گذاشتم آهنگ نویسی،بنظرم واسه ی تگ ویرگول مناسب هست.پی‌نوشتِ دو:درباره عنوان متن،تصویر حقیقی فقط با آینه مقعر(و عدسی همگرا)قابل تولید هست و این تشکیل تصویر حقیقی،حتما برعکس هست.</description>
                <category>Lizard</category>
                <author>Lizard</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jun 2023 11:00:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رقصِ رشته های خاکستری مغز.</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%B1%D9%82%D8%B5%D9%90-%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%BA%D8%B2-slslihvgegyo</link>
                <description>من گمشده ام؛میان کلمات،گاه زهر‌آگین مانند زهر مار گاهی شیرین مثل یک ورق کتاب خواندنی چه کم است این کلمات شیرین ولی هر چه هست من میان آنان غرق شده ام.در راهِ مرور حرف ها نقشه ام را گم کردم،حال بدون ترتیب و آمادگی قبلی با هر حرفی مقابل می شوم.نه،اشک آور نیست چون قبلش اشک هایم را ریخته ام،پروژه ی عادی سازی انجام شده است.در صفحات کتاب ها ناپدید شدم؛جذب کاغذ شدم و در جوهرش غرق شدم.می‌گویند جوهر مزه تلخی دارد اما من حسش نکردم ولی می‌دانم آنجا سیاه‌رودی بود که من و کلمات مشغول غرق شدن بودیم.من سیاه شدم،شاید هم سیاه تر؛می‌دانستم در حال غرق شدن هستم ولی هیچ یک از آن داستان هایی که می‌گویند برایم اتفاق نیفتاد.می‌گویند به مرگ که نزدیک می‌شوی از طفولیتت تا کنون با دور تند دوره می‌شود ولی آنگاه من به فقط به غرق شدن فکر می‌کردم.این مرگ عمدی نبود ولی انگار انتظار غرق شدن از قبل را داشتم.هیچ چیز نمی شنیدم،هیچ‌ چیز.می‌گویند بعضی ها آنقدر تمرکز می‌کنند که جز نجوای مغزشان چیز دیگری را نمی‌شنوند،من هم برای اولین بار واقعاً تمرکز کرده بودم،تمرکز بر روی هیچ!میتوانم از این لحظه هزاران ساعت داستان بگویم ولی چند ثانیه ای بیش طول نکشید؛زمان همیشه برایم نامفهوم است.تَق،لیوان چای کل میزم را نابود می‌کند،پلک هایم بالا می‌روند،نه خواب نبود.من خیلی وقت است که گمشده ام شاید..نمی‌دانم.بگذریم،بعضی از آن کاغذ های لعنتی از دستش جان سالم به در نبردند.به راستی من کجا بودم؟میان ترک های میز گمشده بودم؟در اعماق جامدادی؟همان مداد هایی که بهترینِ رازداران هستند؟بین خاطرات؟لا به لای زخم های دیرینه؟At the Front/1866/George Cochran Lambdin. </description>
                <category>Lizard</category>
                <author>Lizard</author>
                <pubDate>Mon, 03 Apr 2023 20:18:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچکسی که بود.</title>
                <link>https://virgool.io/@Lizard/%D9%87%DB%8C%DA%86%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-hp1brvpdmgh1</link>
                <description>در رویاهایم،&quot;تو&quot; چقدر قد کشیدی برعکس علاقه ات. صورتت هنوز مانند گذشته است،همان کودک فقط بزرگ تر شده است؛ولی هنوز در رویاهایم خودت را پیدا نکرده ای ولی حداقل لای آن کتاب لعنتی را باز میکنی.احساساتت هم هنوز ارابه ران وجودت است،فردا کمی منطق برایت می آورم..در رویاهایم &quot;تو&quot; چونان عوض شده ای که حتی &quot;او&quot; هم تو را تشخیص نمی دهد؛چه کسی فکرش را میکرد قلب تو هم روزی سنگ شود؟ آخر دیدی نباید به هیچکس اعتماد کرد؟ جای خنجر ها هنوز در پشتت هست و باز &quot;تو&quot; بر دیگری اتکا میکنی؛چون به آن &quot;خود&quot; لعنتی ات اعتماد نداری.همین جمله ساده زندگی ات رقم میزند.در رویاهایم &quot;آنها&quot; چقدر معروف شده اند حتی شنیده ام &quot;او&quot; به رویاهایش رسیده است.هی!&quot;تو&quot; یادت است &quot;او&quot; مجنون خواندن بود؟به یاد است تمام زندگی اش سلنا گومز بود؟   حال شنیده ام اقدام محکمی برای گومزِ دوم شدن برداشته است.&quot;آن&quot; هم ماجرایش سر زبان ها افتاده است؛می گویند نیمه شبی مادرش(ان) &quot;آن&quot; و &quot;او&quot; را در بالینشان ندید.فقط یک یادداشت مانده بود:«ما رفتیم پیش گاوچران ها.» دیگر هم خبری ازشان نشد.در رویاهایم &quot;او&quot; به ظاهر دیگر پول پدرش را نشخوار نمیکند؛یک کارخانه کوکاکولا زده است و منتظر است یکی شبیه &quot;او&quot; دستش را بگیرد به ببردتش به خانه[به اصطلاح بخت].گویا او هم به رویا هایش رسیده است.راستی ای &quot;او&quot;! چه راحت &quot;او&quot; را در باتلاق زندگی اش رها کردی.آن روز ها یادم است به هم قول تا تهش بودن را داده اید.حالا &quot;او&quot; از روسیه برایش دعوت نامه فرستاده اند ولی نمی تواند از &quot;اویَش&quot; دست بکشد.در رویاهایم &quot;تو&quot; آخر سر به رشته فیزیک رفته ای و نخواستی راه بیزنیس مَن بودن قومت را ادامه دهی.جالب است دیگر ژاپن را دوست نداری،یعنی دیگر به دوست داشتنش تظاهر نمی کنی.از حال &quot;او&quot; خبر داری؟هنوزم فوتبال دوست دارد؟هنوزم نقاشی می کشد؟در رویاهایم &quot;او&quot;،&quot;تو&quot; را کُشت؛من تو را نمی شناسم ولی بشدت شبیه &quot;تو&quot; بود.روایت این بود که در انزوا از ارتفاع پرتت کرد و تو فقط اشک ریختی.وقتی جسدت را دیدند بر روی صورتت سه قطره اشک مانده بود و هزار قطره خون.مانده ام که چرا چهره او آنقدر به تو شبیه است؛نمی دانم.لعنتی! &quot;او&quot; تو بودی.چرا رفتی؟ من هم در این رخداد دست داشتم؟ واضح است که جواب آری است.منِ لعنتی می توانستم کاری کنم ولی سالها پیش تو رفتی.مقصر منم،باید کاری میکردم ولی چه کاری؟ هر وقت این لعنتی پخش می شود یاد تو برایم زنده می شود.امیدوارم آنجا جان بانم را پیدا کنی؛به فِرِدی هم سلامم را برسان.ولی تو نرفتی من یقین دارم این فقط یک خواب است.در رویاهایم &quot;او&quot; هنوز زنده است.او هنوز یادش است من کیستم،او هنوز میداند که کیست.هنوز ساعت ها بر روی صندلی چوبی اش می نشیند و با آن عینک مستطیل-مربعی پر کلاغی اش روزنامه های قدیمی را می خواند.&quot;اوی&quot; او هم روزنامه است؛نمی تواند گذر زمان را قبول کند ولی زمان از او پیشی(شاید هم توله سگ) می گیرد.می فهمد که زمان دزد است،نه از آن دزد هایی که مال نداشته ات را به جیب می زند؛آن دزد هایی که با روح روانت بازی می کنند ولی وقتی این مقوله را قبول کرد که فیزیکش را به جیب زدند.در رویاهایم،من در اتاقی کوچکم،مملو از کتاب یک ماشین تحریر هم روی آن میز...ناگهان دژبان قلعه رویا درِ  غار مغزم را می کوبد؛سراسیمه و هراسان در را باز میکنم.تقابل آینده و گذشته.(مضارعی  هست؟)+باز هم گزافه گویی؟باز هم رویا هایی که تهعد داده بودی دیگر پرورشش ندهی؟-ولی من قول دادم دیگر رویای بزرگ منشی را در سرم نپرورانم.+با کلمات بازی نکن.هر رویایی که &quot;تو&quot; را بیشتر از &quot;تو&quot; نشان دهد را ممنوع اعلام کرده اند.-ولی چرا؟چرا حق دانستن دلیلش را نیز ندارم؟+چون تو هیچکس نیستی.-اگر هیچکس نباشم پس میتوانم هر کسی باشم.از &quot;خود&quot; بزرگ تر بودن هم &quot;هرکَس&quot; بودن است!+باز هم مثل همیشه تنها سپری که در دست داری بازی با واژگان است.از آنجایی که میخواهم با روش خودت بازی را ادامه دهم میگویم: تو هرکَس نیستی.راضی شدی؟-پس در واقع این چنین میگویی که هرکَس و هیچکس به یک معنا هستند؟ متضاد های مترادف...! من آن هیچم که همه ام.+بس است.تو هیچکس نیستی.-کمی بازی را راحت تر میکنم.اگر من هیچکس باشم یعنی کسی هستم که هیچ است، معنی اش این است که من هم کَسی هستم.+باشد.اصلا تو هیچکس هستی.-اگر هستم چگونه هیچم؟+فقط چهار دست و پا با یک زبان؟-منظورت پیکره عمه ام هست؟+بگذار حرف بزنم.تو فقط چند تکه استخوان و پاره ای گوشت هستی.-&quot;هستی&quot; پس خودت هم میگویی هستم.+وجودت در حد یک فیزیک است،همین و بس.وجود معنوی نداری.-معنوی یعنی چه؟ فقط یادت گرفته ای حرف های دژبانت را تکرار کنی.+من خود دژبانم چگونه میتوانی بگویی که دژبانی دارم؟!-چون رویایت فرا تر از محدود کردن قلعه من نمی رود.+خب وظیفه ام است!-مشکل همین است فکر میکنی من زندانی ام و تو زندان بان.تا به حال فکر کرده ای که شاید شیروی و قارن در لباس زندانی باشم؟+شیرِ قارون دگر کیست؟-هیچ گاه به تو نمی گویند.در جعبه ی جهل زندانی هستی،ای زندانی! ای دژ بان! ای زندان بان! ای کوتوال! ای هر که هستی! برخیز و بجنگ!+با چه بجنگم؟-زندان بان خود.+برای چه؟-نابودش کن!بگذار بی پروا رویا پردازی کنی.رفت.رفت که به دنبال آزادی بگردد و من هم آزاد شدم؛حال میتوانم آزادانه &quot;خودم&quot; بیاندیشم که هیچکس نیستم.هیچکسی که دنبال اثباتی برای کسی بودن است.گاه و بی گاه در رویاهایم فکر میکنم کسی هستم.Cogito, ergo sum</description>
                <category>Lizard</category>
                <author>Lizard</author>
                <pubDate>Sun, 26 Feb 2023 15:11:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نجاست متحرک!</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%B1%DA%A9-yyn45hgjwik2</link>
                <description>قد بلندی داشت،بدون اون چکمه هایی که جای جردن رو بین مردم تصاحب کرده حدودا صد و هشتاد و پنج سانتی متر دیده میشد.چشم هایش،مشکی ترین چشمی بود که من دیده بودم سایه مشکی هم زده بود.موهایی کم پشت ولی بلند و مجعد.یک رژلب کمرنگ زده بود؛خیلی در این موارد دانش ندارم ولی فکر کنم رنگش کالباسی بود.شلوار مشکی با بافت صورتی و مانتوی مشکی.از نزدیک،هم جوار خط فک ریشی تازه درآمده به چشم می خورد.در ظاهر گویا سینه داشت ولی بنظر میرسید چیزی جز کاپ سینه نباشد.همراه با یک دختر بود؛استایل دختر دوم شبیه مدل های پر زرق و برق پینترست بود،به هر جا نگاه میکردی مملو از صورتی و سفید بود حتی بند عینکش.در صف تاکسی منتظر ایستاده بودند؛هوا بیش از حد سرد بود،از کیفش دستی اش پاکت سیگار در اورد،یکی را در اورد و روشن کرد.ناگهان طرز نگاه ها و صحبت ها عوض شد.دو زن میانسال که کیلو کیلو میوه در دست داشتند بینشان زمزمه هایی رد و بدل میشد:-نچ نچ،میبینی به کجا رسیدیم دخترم سیگار میکشه.راستی یکم یجوریه،مگه نه؟+دختر؟! بابا این پسره نمیبینی چه قدی داره؟-پسر که رژ نمیزنه،خاک به سرم زری خانم.+وای روم سیاه!عرفانه میگفت یسری هستن مثلا دختر بدنیا میان بعد میرن پیش دکتر دستکاریشون میکنه پسر میشه-آره زهرا هم میگفت تو مدرسشون یکی از اینا دارن،دلم برای مادرش میسوزه که بچه ای به این ناشکری داره+وای وای آره،خدا بهشون صبر بده.جوونا چقدر جونور شدن.-حالا بنظرت این چی چی هست زری خانم؟+فکر کنم از این پسرا باشه برای جلب توجه خودشو شبیه دخترا کرده؛نمیبینی دقیقه یه بار با بالا تنه(البته یچیز دیگه گفتن) خودش ور میره جا به جا میکنه؟ از این اسفنجا گذاشته دیگهناخونای بلندش رو داشت میجویید،دستاش تو دست اون یکی دختر بود.پاشنه پاش رو مرتبا میکوبید به زمین.بالاخره تاکسی ها اومدن و ظاهرا سمفونی تحقیر تموم شد.در تاکسی رو باز کرد اومد بشینه که راننده تاکسی گفت&quot;برو بیرون&quot;بی توجه به حرفش نشست؛بی توجه نشست.دوباره گفت&quot;میگم برو بیرون&quot;یه نگاهی به دختر دوم کرد و گفت &quot;چرا؟&quot;.راننده تاکسی گفت&quot;ببین مردیکه یا زنیکه هر گو.هی هستی برام مهم نی گمشو برو بیرون از ماشین من،حرومزاده نجس&quot; میخواست چیزی بگه ولی بی اختیار اشک از چشماش جاری شد.دوباره راننده گفت&quot;هه!مرد که گریه نمیکنه بی شرف،گمشو بیرون.تو نجسی،نجس&quot; هیچ نگفت و از ماشین خارج شد فقط در ماشین رو کوبید.دست دختر دوم رو گرفت و رفت.زری خانم گفت:&quot;دو جنسه بدبخت.&quot;و من  در عجبم چنین این گونه بی هراس زخم زبان میزنید.تا به حال به واژه هایی که گفته ای توجه کرده ای؟ دقت کرده ای چگونه با وقاحت کلامت قلب میخراشی..؟آن زبانت هر کلمه ای که به ذهنت خطور میکند را در صورت شنوندگان تف میکند؛بزاقی مملو از تنفر! مانند اسید میسوزاند،دل را.بجز تلخ بودن ماجرا و وجود همچین افکار پوسیده ای بنظرم باید یه اشتباه لفظی که در فرهنگ ما نهادینه شده رو بگم.دو جنسه و ترنساصطلاح دو جنسه که به عنوان ترنس تو فرهنگ لغات ما جا افتاده خیلی متفاوت با ترنس هست.دو جنسیتی یا دو جنسه (Bigender) به فردی گفته میشه که از لحاظ هویت جنسی متفاوت هست،نه فیزیک جنسی.این افراد رفتاری بین جنس مونث و مذکر دارند یعنی همزمان هم تو کفش مرد هم تو کفش زن راه میرن(اصطلاح بر گرفته شده از آهنگ beautifull امینم) ولی فرد ترنس فیزیک تولدیش با درونش همسو نیست. بیناجنس ترنس نیست؛دیدم خیلی از افراد با استفاده از این اصطلاح در سر خود می اندیشند که عجب کلمه متفاوتی در وصف ترنس گفتیم!ولی بیناجنس (Intersex) فردی رو توصیف میکنه که جنیست بیولوژیکی اش مشخص نیست.(فرقش با نان-باینری(Non-binary gender) اینه که فرد احساس میکنه به هیچکدام از جنس های نر و ماده تعلق نداره در صورتی که این فرد یک جورایی هنوز دنبال احساس خودشه.)خب شاید مغزتون دچار سوت کشیدن از پیچ در پیچ بودن این اصطلاحات باشه ولی باید یه اصطلاح دیگه رو هم بگم.ممکنه بگید اگه بیناجنس نمیدونه به چه جنسی تعلق داره پس جندرفلوید(gender fluid) این وسط چی میگه؟در واقع در تمام مدت احساس تعلق مطلق حتی به نان-باینری بودن هم نداره و هویت جنسیشی نسبتا میشه گفت بین همه این اصطلاحات در حال چرخشه.یکی نیست به من بگه جامعه ایرانی هنوز به طور کامل ترنس ها رو نپذیرفته که هم فیزیکی هست و هم روحی چه برسه بخواد دو سو بودن روح یک فرد رو بپذیره یا...!«از اینکه ترنس هستم عذاب می‌کشم تقاضای کمک هم کردم، اما هیچ اتفاقی  نیفتاده است، چون پول ندارم. من در دو دنیای مختلف زندگی می‌کنم یکی نگاه و  حس خودم و دیگری نگاه و حس دنیای پیرامونم. آن‌ها من را به عنوان یک دختر  شناسایی می‌کنند در حالیکه من خودم را به عنوان یک مرد شناسایی می‌کنم. این  حس دوگانه عذاب‌آور است و کنار آمدن با آن سخت.»  منبعدرد دارد که ندانند و قضاوت بکنند آه از مردمِ این شهر که ظاهر بینند.</description>
                <category>Lizard</category>
                <author>Lizard</author>
                <pubDate>Sun, 19 Feb 2023 16:22:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نزدیک گنبد کبود،یک زرتشتی بود!</title>
                <link>https://virgool.io/@Lizard/%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%DA%AF%D9%86%D8%A8%D8%AF-%DA%A9%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D8%B2%D8%B1%D8%AA%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-jpegmjjew3kn</link>
                <description>از خانه زدیم بیرون،سال ها بود آنجا نرفته بودم؛چند سال شده بود؟گمان کنم چهار سال.منتظر تاکسی ماندیم،هر چه صبر کردیم نیامد.باز هم صبر کردیم بالاخره یک ماشین تاکسی ایستاد و سوارمان کرد.یک خانم کنارمان نشسته بود،خیلی فکر کردم که کیست و چیست و از کجا آمده ولی نفهمیدم.در آن سکوت سنگین و نا دل انگیز تاکسی بالاخره همان خانم سرفه ای کرد و جرقه ای به مغزم زد که همان چهار پنج سال پیش او را در آنجا دیده بودم.سکوت بیشتر گشوده شد؛خانم با لحجه ترکی گفت که میخواهد سر کوچه مسچِد پیاده شود؛همین را که گفت مطمئن شدم که اوست.راننده تاکسی هم درخواست کرد که هر جا کوچه مسجد بود خانم بگوید چون او بلد نیست.همین را که گفت،زن ابرو پرچین کرد و فریاد کشید که:«مردک مگه تو مسلمون نیستی،خاک تو سرت که تو عمرت یبار هم مسچِد نرفتی!»راننده تاکسی هم در جواب گفت که زرتشتی است که تازه از تهران به اینجا آمده و زیاد شهر را بلد نیست چه برسد به مسجدش.همین را گفت که زن در لحظه کیف دستی اش را به جنس سنگ تغییر داد و چنان در سر راننده کوباند که سر بنده هم نیز درد گرفت!خلاصه پس از هزاران فحش و ناسزا و «خاک تو سر من که به یک کافر پول دادم»و... سر کوچه مسجد پیاده شد و در رو کوباند؛همچنین انگشت من هم که لای در بود و می‌خواست ز بیرون برود،لِه شد.                    گاهی اوقات از این کوچه رد شده بودیم ولی دقتی نکرده بودم.دو ساختمان هفت طبقه بیشتر از همه ی تغییرات توجه مرا جلب کرد؛در عجبم چگونه شهرداری مجوز ساخت داده است.دقیقا همان لحظه گفت:«....(نام من)بنظرت چند طبقه است؟»گفتم هفت طبقه و دوباره همانند افکار من گفت که چگونه هفت طبقه ساخته شده است.من نیز گفتم «لابد دو واحد به شهرداری داده تا راضی بشه،مگه یادت نیست اون ساختمونه تو عظیمیه هر چی سرو صد ساله و پنجاه ساله داده بود رو قطع کرد و با سه چهار تا واحد سر و ته قضیه رو هم اورد؟!»به گنبد مسجد نگاه کردم.نمیدانم چرا ولی فقط نگاه کردم؛رنگش کبود بود. یکی بود یکی نبود..زیر گنبد کبود..روبروی بچه ها..قصه گو نشسته بود.بقیش رو به یاد ندارم،در واقع اصلا سنم به آقای حکایتی قد نمی‌دهد ولی خب با ولع پایان ناپذیرم برای نوستالژی های تجربه نشده چه کنم؟وارد مسجد که شدم(شدیم)حس عجیبی بهم دست داد،نور های چراخ سبز های کم رنگ با تخته چوب های طویل حسی واقعا عجیب به انسان دست می‌داد؛کودک سرایدار با دوچرخه بی روحش و نگاهش که سرشار از نفرت بود.نمیدانم آن همه نفرت در یک کودک هفت هشت ساله از کجا می‌آمد.در کل بگذریم که سرتون رو درد نیارم،بنظر میومد صاحب مسجد حوصله ای همچون آقای حجت عمومی داشته است و عکس کل شهدای شهر را جمع آوری کرده بود و آنجا چسبانده بود.باز هم که از نماز و دعا و غیره بگذریم می‌رسیم به سخنان بسیار صادقانه آخوند مسجد.بشنوید ای دوستان این داستان!:روزی روزگاری خانواده ای پنج نفره در کشور آفریقا(مش رضا بقال هم رفته بود کشورِ آفریقا خیلی بهش خوش گذشته بود!)مرد خانواده مسلمان شده بود و تمام خانواده خود هم مسلمان کرده بود؛مرد خانواده که گوگونادا نام داشت شب و روز دعا میکرد که بتواند فقط یک شب،فقط یک شب به دعای کمیل از نزدیک گوش دهد،پس هر روز،هر پنج نفر خانواده یک وعده غذا نمی‌خوردند که پدر به آرزوی خود برسد.خلاصه که این آقای گوگونادا نامش در لحظه تغییر می کند و می‌شود ناگودا(!)،این آقای ناگودا یا گوگونادا پس از دو سال محروم کردن فرزندانش و زنش(شاید هم زنانش!) از خوردن وعده ی ناهار به مبلغ مورد نظرش برای سفر به یکی از کشور های عرب می‌رسد و از آنجایی که پول تهیه چادر برای زن و بچه خود را نداشته است تنهایی به سفر می رود و فقط یک شب به دعای کمیل گوش می‌دهد.پایان آمد این دفتر پیام اصلی همچنان باقیست.پس از داستان کشور آفریقا می‌گوید که وظیفه ما که رایگان دعای کمیل را می توانیم گوش دهیم کمک به مسجد در جهت خرید لب تاپ سی و چهار میلیون تومانی است؛که این لب تاپ سی و چهار میلیونی را می خواهند در رَهِ ویدیو پروژکتور شدن استفاده کنند.و از دین فقط هنگام داشتن سود استفاده میکنند.وقتی دولت هر آنکه از اسلام بیرون برود را اعدام و هر که مسلمان نباشد را حقوق شهروندی اش را کاهش می دهد یا حتی می‌گیرد از مردم انتظار داشته باشم؟ https://soundcloud.com/bestsongs-1/bahram-inja-irane? «اینجا دین من توجیه کثافت کاریِ منه.»</description>
                <category>Lizard</category>
                <author>Lizard</author>
                <pubDate>Sat, 09 Jul 2022 17:35:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیس،تکنولوژی ممنوع!</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%D9%87%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%84%D9%88%DA%98%DB%8C-%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9-nbymwnzn6awp</link>
                <description>در نیمچه نوشته پیشینم گفتم که درباره لیست بازی های ممنوعه مینویسیم؛و طبیعتا هم قراره همینکار رو انجام بدم دیگه؟بیاید از یک عنوان جنجالی شروع کنیم؛که حتی مسئولین وقتی اسمش را دیدند بدون دانستن جزییات بازی جامه در آوردند و فریاد زدند:«بهانه جدید یافتم!»1979 Revolution: Black Friday( انقلاب 1357: جمعه سیاه)این بازی سال 2016 منتشر شد و حسابی نقد های مثبت گرفت ولی همانطور که ازش نامش پیدا‌ست،ممنوع شد. دلیلش را &quot;اطلاعات نادرست و تحریف شده در مورد انقلاب و به دلیل ضد ایرانی بودن&quot; اعلام کردند.داستان بازی از این قرار هست که کاراکتر اصلی بازی فردی به نام رضا شیرازی را هست.یک عکاس و خبرنگار مشتاق که در اوج انقلاب ایران به ایران بازمی‌گردد. در طول بازی، شیرازی با توانایی تعامل با محیط اطراف خود،از جمله انبوه مردم در اعتصاب ، و یک مادر بی‌خانمان و فرزند شیرخوارش ارائه می‌شود. پس از تعامل و مصاحبه با افراد، شما که به عنوان رضا بازی می‌کنید می‌بایستی از فرد یا رویداد انتخاب شده عکس بگیرید.ولی اصل بازی از سال 1980 شروع می شود؛زیرا شیرازی در مخفیگاهش در کمین پلیس قرار می‌گیرد،  و به زندان اوین برده می‌شود، جایی که اسدالله لاجوردی ( نوید نگهبان) از او بازجویی می‌کند. رضا که بخشی از انقلاب ایران در تلاش برای سرنگونی شاه بود، تصمیم می گیرد که با اسدالله که نامش حاج آقا است، همکاری کند یا نه.(هر وقت اسم انتخاب می‌آید یاد این صحنه اسکویید گیم میوفتم(:)Arma 3این بازی هم حسابی نقد های مثبت گرفت و تونست نمره ۹ از ۱۰ استیم رو دریافت کنه! آرما 3 یک بازی اُپِن ورلد واقع گرانه هست؛اپن ورلد واقع گرانه یعنی این که مثل جی تی ای نیست که بتونی شهر رو به آتیش بکشی بعد هم به راحتی از دست پلیس در بری و آره دیگه!ویکی پدیا در این باره داستان این بازی می‌گوید:دربارهٔ جنگ میان، ارتش ناتو در اروپا با ارتش متحد کشورهای شرقی جهان به رهبری ایران خواهد بود‌.دلیل دولت هم این بود که این بازی به صورت خیالی ایران رو به عنوان دشمن ناتو نشون میده. Clash of Clansکلش آو کلنز که یکی از معروف ترین بازی ها در جهان و ایران هست،تو ایران ممنوع شده ولی سطح محبوبیت این بازی قدری زیاد بوده که مردم همچو یک کاکاسنگی به ممنوع شدنش اهمیت ندادند.?فکر کنم این بازی نیاز به معرفی نداشته باشه.یه بازی استراتژیک هست که شما باید بزنید قبایل دیگه رو خُرد و خاکشیر کنید.دلیل ممنوعیت این بازی اعتیاد و تشویق به جنگ قبایل در دنیای واقعی بوده!!مردم ایران بعد از بازی کردن کلش آو کلنز؛)Pokémon Goمیشه گفت بازی داستان خاصی در پیش نداره.در واقع شما باید با استفاده از موبایلتون و جی پی اس موبایل یسری موجودات به اسم پوکمون رو پیدا کنید و بهشون آموزش بدید یا مبارزه کنید و...این بازی جنجال زیادی پیدا کرد؛سازمان های امنیتی خاورمیانه می گفتند این بازی قصد جاسوسی داره و میخواد امنیت مردم رو به خطر بندازه و بعد هم گفتند که این بازی نماد های دین های دیگه رو داره یکی دیگر از اتفاقاتی که جنجال این بازی رو بیشتر کرده بود،فردی به که تا هنگام تصادف کردن در حال پلی دادن این بازی بوده. تمام این موارد باعث شد که بازی بدلیل مسائل امنیتی ممنوع بشه.نکته جالبی که هر چند به ممنوعیت مرتبط نیست ولی به این بازی و ایران مربوط هست اینه که این بازی چندین ایستر اِگ و اشاره به ایران در قالب پوکمون های ایرانی رو داره.دو نوع گربه ایرانی در این بازی وجود داره به اسم پرشین و آلولان پرشین.PersianAlolan Persian Battlefield 3و می‌رسیم به یکی از جنجالی ترین عنوان های ویدیو گیم برای ایران،بازی که به مدت طولانی فروش آن در ایران بدلیل نشان دادن ایران به عنوان یک تهدید جهانی و خرید سی‌دی آن گونه ای احساس قاچاق کردن به انسان دست می‌داد؛ مجازاتش نیز اینگونه بود:کسانی که این بازی را در مغازه های خود به فروش برسانند، 5 سال حبس به همراهی 1 میلیون جریمه ی نقدی می شدند و کسانی که این بازی را به هر طریقی تهیه کنند 450 تومن جریمه برای آن ها در نظر گرفته شده بود. دولت این بازی رو بدلیل تیراندازی به ایرانیان و همچنین استفاده صفت های رکیک به کاراکتر های ایرانی ممنوع کرد.Call of duty: Mobileاین بازی هم یکی از پر طرفدارترین ها در ایران هست ولی بدون درج هیچگونه دلیلی ممنوع شد.این بازی هیچ توهین،اشاره ای به ایران نداره و فقط فقط و یک بازی آنلاین بدون داستان خاصی هست.عجیبه! Splinter Cell: Blacklistاسپلینتر سل بلک لیست به عنوان یک گیم در زمان خودش خیلی خوب بوده؛ولی در نشون دادن ایران و ایرانیان واقعا افتضاح عمل کرده؛شرط می‌بندم کارگردان این بازی حتی یک سرچ کوچیک هم در این باره نداشته.آقا جان به و هر که می‌پرستی اول گوگل کن بعد یه کشور و ملت رو بکوبون.اولین مشکل فاحش در نشون دادن ایران این هست که تهران رو به عنوان یک شهر خیلی خیلی کوچیک نشون میده در حد یک روستا و هیچکدوم از المان های تهران حتی برج میلاد که مهم ترین نشونه ی تهران در نظر اجنبی ها هست رو نداره.مورد دوم هم که می‌خوام بگم باز هم از سرچ نکردن رنج میبره،در بازی یک ژنرال ایرانی رو داریم به اسم علی روحانی مشکل اصلی این آقا روحانی این هست که کراوات داره.اقا کدوم ژنرال ایرانی کراوات داره برادر من؟!در کل بگم که کاراکتر اصلی بازی(sam fisher) این ژنرال رو دستگیر می‌کنه و دیگه خبری از علی آقو در بازی نمیشه.دلیل ممنوعیت این بازی اشتباه نشون داده ایران بوده.GTA Vسلطان حاشیه در تمام جهان چیزی نیست جز سری بازی های جی تی ای. زیاد وارد داستان بازی نمیشم فقط بگم که این بازی بدلیل خشونت و مسائل جنسی ممنوع شد.Infamousبه احتمال زیاد اسم این بازی را نشنیده اید؛داستان بازی از این قرار است که فردی به نام  کول‌ مک‌گرث قدرت های ماورایی داره،در شهری که داداشمون کول زندگی می‌کنه یک انفجار رخ میده که علتش معلوم نیست و مردم مقصر انفجار رو کول مک‌گرث میدونن.دلیل ممنوعیت این بازی وجود شخصیتی با قدرت های ماورایی است که در اسلام جادوگری است.پ.ن:شایان ذکر است که تعداد زیادی از بازی های آنلاین ممنوع شده در ایران وجود داره که آنقدر تعدادش زیاد است که نمیتوان گفت.</description>
                <category>Lizard</category>
                <author>Lizard</author>
                <pubDate>Sun, 03 Jul 2022 13:16:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدرن وارفر 2|تکرار تاریخ؟</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%81%D8%B1-2%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-a0bqv05qiorb</link>
                <description>اگر در دهه هشتاد حداقل نوجوان بوده اید به احتمال زیاد ماجرای بسیار جنجال بر انگیز بازیِ بتلفیلد 3(Battlefield 3) را به یاد دارید.بازی که به مدت طولانی فروش آن در ایران بدلیل نشان دادن ایران به عنوان یک تهدید جهانی ممنوع شد(ماجرای کامل را از اینجا بخوانید) و خرید سی‌دی آن گونه ای احساس قاچاق کردن به انسان دست می‌داد؛ مجازاتش نیز اینگونه بود:کسانی که این بازی را در مغازه های خود به فروش برسانند، 5 سال حبس به همراهی 1 میلیون جریمه ی نقدی می شدند و کسانی که این بازی را به هر طریقی تهیه کنند 450 تومن جریمه برای آن ها در نظر گرفته شده بود. اگر آن زمان گیمر بودید یک روش سنتی برای خرید این بازی وجود داشت!مرحله اول:یک کت بپوشید!مرحله دوم:خیلی عادی در خیابان راه روید و به اولین سی‌دی فروشی که رسیدید دور و بر خود را نگاه کنید؛زین پس آرام درخواست خود را برای فروشنده بیان کنید.نکته:یا فروشنده غوغا بپا میکند و داد میزند که «خجالت بکش بچهههه» یا خیلی آرام سی‌دی را به شما می دهد و سی را زیر کت می‌گذارید. تا آموزش های دیگر بدرود!الان که دیگر با وجود اینترنت ممنوع کردن فایده ای ندارد؛البته که کارهای بی‌فایده که بسیار کرده اند و می‌کنند. بگذریم چندی پیش کمپانی بازی‌سازی اکتیویژن(سازنده سری بازی های محبوبی همچو کال آو دیوتی¹) اعلام کرد که ریبوتی جدید از بازی مدرن وارفر 2 در راه است.اگر برایتان سوال پیش آمده که ریبوت در صنعت گیم چیست باید گفت:ریبوت یا همان باز آفرینی،اصطلاح به عناوینی اطلاق می‌شود که ضمن حفظ شاکله‌ی اصلی داستان، شخصیت‌ها و اتفاقات آن جهان، داستان را باز تعريف و باز طراحی کنند.در صنعت گیم به عنوان مثال، بازی تومب ریدر (Tomb Raider) محصول 2013 که داستان جدیدی را با همان شخصیت‌های آشنا تعریف می‌کرد، یا بازی Prince of Persia 2003 که سبک مجموعه بازی را وارد ابعاد جدیدی کرده بود، و به عنوان آخرین مثال می‌توان به بازی Call of Duty: Modern Warfare اشاره کرد که با همان شخصیت‌های نام آشنا، داستان جدیدی را تعریف می‌کند.قبل از صحبت درباره ریبوت جدید مدرن وارفر ۲ تریلر اش را ببینید: https://www.aparat.com/v/4Wzgs اولین جمله را  که یک خانم می‌گویند که &quot;حسن رو پیدا کردیم&quot; و بعد صدای یک آقایی میاد که می‌گویند &quot;نمی‌تونیم تو ایران ترتیبشو بدیم&quot;.بعد خانم میگن که اون تو ایران نیستدوباره صدای همون خانم میاد که میگن”کیو بفرستیم؟”و بعد هم کاپیتان پرایس در دریا میگه که ما تو موقعیت قرار داریم.بعد از اون صدای یه آقا هست که نمی‌دونم کی هستن که میگن”تیم براوو اینجا پیاده میشه”احتمالا صدای گوست هستبعد از اون هم دوباره میگه”تیم آلفا میمونن تا دور از سکوی پرتاب پیاده شن”و بعد هم گوست میگه”یا دستگیرش میکنیم یا میکشیمش”اینجا یک مکث بکنیم؛یکی از دوستان گفته بود که موسیقی که کلا بیت موسیقی تریلر هست یک موسیقی عربی هست. باید بگم که این بخشی از آهنگ گروه کبیر متالیکا هست.بعدش هم که یک آهنگ رپ پخش میشه که باز هم صدای گیتار ریتم آهنگ متالیکا به گوش میرسه.صحنه بعدی که دیالوگ داری در یک کشتی بسیار بزرگ هست که گوست در حال تیر اندازیه که نمی‌دونم دقیقا چه کسی میگه که: مراقب کانتینر باش!نکته ی بمب قضیه این بود که وقتی کاپیتان پرایس و گوست اون در رو باز کردن گفتن”ایران چطور اینو پیدا کرد؟”بنظر میاد که یک اسلحه اتمی یا هسته ای باشه چون بازتاب رنگ سبز بر روی چهره ی دو نفر دیده میشد.و بعد هم میگن:یا کار روسیه اس…یا کارِ ما.منظور از کارِ ما احتمالا انگلیس هست.بعد هم که میگن ما به یه ارتش نیاز داریم و فرد دیگه ای میگه پس برامون ارتش بیار.نکته ی جالب بعدی وقتی هست که دارن از پله های آهنی بالا میرم یک نفر همچین چیزی میگه:نیروی ویژه ۱۴۱ مکزیک از الان برادر شما هستن.و باز هم صدای ووکال جیمز هتفیلد از متالیکا میاد،پس با موسیقی نمیشه به خاورمیانه ربطش داد. https://soundcloud.com/metal-head0-1/metallica-wherever-i-may-roam?ref=clipboard&amp;p=a&amp;c=0&amp;utm_source=clipboard&amp;utm_medium=text&amp;utm_campaign=social_sharing (موسیقی تیزر رسمی)آینده لیست کامل و همچنین علل بازی های ممنوع شده را در ایران خواهم نوشت.</description>
                <category>Lizard</category>
                <author>Lizard</author>
                <pubDate>Sun, 19 Jun 2022 12:24:40 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>