<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های در میان ستاره ها</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@LostInTheStars</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 05:29:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4869164/avatar/TyPCTE.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>در میان ستاره ها</title>
            <link>https://virgool.io/@LostInTheStars</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اَشک هایِ بنفش</title>
                <link>https://virgool.io/@LostInTheStars/%D8%A7%D9%8E%D8%B4%DA%A9-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D8%A8%D9%86%D9%81%D8%B4-uaeo3ifzdxge</link>
                <description>اقیانوس بزرگ بود. آسمان بزرگ تر. رویا ها حتی از آسمان هم بزرگ تر بودند. دانه های شن و ماسه در ساحل به کف پاها می چسبیدند. آسمان زیبا تر از هر زمانی وسعت دنیا را به چشم‌هایش تقدیم می کرد. دست می کشید به نرمی ساحل. به دست هایی که برای به آغوش گرفتن موج های کوچک در انتظار بود. موج های کوچک و خندانی که با بازیگوشی به ساحل می آمدند و دوباره می رفتند. ایستاد و به روبرو نگاه کرد. به خط افقی که مرز بین آسمان و زمین را نشان می داد. دوست داشت در این طبیعت بکر گم شود. شبیه یکی از آن دانه های شن و ماسه. اما خبر نداشت که همین حالا هم شبیه همان ذره ها بود. کافی بود تا نگاهش را به سمت بالا بیاورد و بی انتهاییِ روبرویش را نظاره‌گر باشد. قدم هایش آهسته آهسته به جلو می رفت. دلش میخواست غرق شود. در آنجا که ماده تاریک همه ی فضای اطرافش را پر کرده و نورِ ستاره ها میدرخشد و ماهی های بزرگ و کوچک در گوشه و کناری همراه او در این سفر شنا می کردند. به وال تنها می اندیشد که چطور تبدیل به افسانه ی واقعیِ زندگی اش شد. صدایی که گوش شنوایی برایش وجود نداشت. به آن همه تنهایی فکر می کند. می بیند که چطور همراه آن عظیم الجثه راهی مسیرِ ناشناخته می شود و برای عشقی که هیچ وقت نصیب‌ش نشده اشک های بنفش می ریزد. اشک هایی از جنس تنهایی و غم که امیدی زنده را درون خودش دارد. زیباییِ پذیرفتن این تنهایی و رویارویی با دوست داشتنی که خود برای خود آفرید. اشک ها به رنگ بنفش درآمدند تا رویاها زنده بمانند. نگاه میکرد که چطور آسمان بالای سرش بزرگ تر و بزرگ تر می شود و اشک هایی که صورتش را خیس می کنند چه رنگی به خود گرفته اند. شبیه اشک های وال تنها شده بود که مدتی در کنارش به ملاقات تنهایی می رفت.20260615</description>
                <category>در میان ستاره ها</category>
                <author>در میان ستاره ها</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 01:44:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیامِ عجیب</title>
                <link>https://virgool.io/@LostInTheStars/%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D9%90-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-xxit6ogngwdu</link>
                <description>از کلاسِ عکاسی بر می گشتم. پاییز بود اما هوا هنوز سرد و خنک نشده بود. گاهی وقت ها خفه کننده بود و گرمای عجیبِ آخرِ تابستان من را به هر حس و حال عجیبی که در دنیا وجود داشت می کِشاند. در یکی از کانال های تلگرامی از وقوع یک پدیده آسمانی باخبر شدم. یک ماه گرفتی خونین و ترسناک که یک تلسکوپ قوی را برای تماشا کردنش می طلبید. اما از آنجایی که داشتن تلسکوپ همچنان یک رویا باقی مانده بود و بعضی رویاها گاهی عادت دارند دور تر و دور تر شوند، تماشای این ماه گرفتگی بدون تلسکوپ انجام می شد. روی پل عابر پیاده نشسته بودم و منتظر ساعت شروع ماه گرفتگی. شب بود و احساسات آدم جوشش میکرد. ناگهان فکری که مدت ها بود در سرم رژه می رفت را عملی کردم. پیامی با محتوای دل تنگ شدن و خواستنِ دوباره دیدن او فرستادم. ماه گرفتگی شروع شده بود و کم کم سایه ای روی ماه افتاد.. با خودم گفتم لابد از اثرات انرژی تماشای ماه گرفتگی باشد. اما پشیمان نبودم. پشیمان نبودن نه به آن معنا که هیجان و اضطرابی در من وجود نداشت. منتظر بودم صدای آمدن پیامکی را بشنوم. دقایقی بعد پاسخی دریافت کردم برخلاف تصوراتم بهتر از آن چیزی بود که انتظارش را داشتم. چند روز بعد موفق شدیم تا بعد از این چند سال بی خبری، ملاقاتی داشته باشیم. در پارک روی نیمکت نشسته بودم. مثل همیشه بخاطر عدم تسلط و مهارت نقشه خوانی و پیدا کردن آدرس، این من بودم که باید در پی او می رفتم. پیدایش که کردم با کسی روبرو شدم که تغییرات زیادی کرده بود. بر خلاف من که همونطور که بودم ظاهر شدم. کفش های پاشنه دار پوشیده بود و در انگشت حلقه اش، نشانه ای بود تا بفهمم حالا کسی را در زندگی اش دارد. خانم تر شده بود. روسری گل دار پوشیده بود و در دستش ظرف کیک نارگیلی ای بود که می گفت خودش پخته است. می گفت یک سالی است که ازدواج کرده و خوشحال است. از من می پرسید و من هم چنان چیزی برای گفتن نداشتم. جز عکس هایی که من را صاحب آن لحظه ها می کرد. برای چند دقیقه ای مشغول بدمینتون شدیم و در آن یکی دو ساعت دیدارمان چیزی جز حرف های بی سر و ته نزدیم. فکر می کردم ماه گرفتگی شانس می آورد تا دوباره دوستی مان را از نو آغاز کنیم ولی تنها چیزی که دستگیرم شد پیامِ و نتیجه گیریِ پیگیر نبودن رابطه های تمام شده بود اما من این پیامِ ماه گرفتگی را اشتباه فهمیده و برداشت کرده بودم. و حالا هیچ سود و زیانی در این دوستی نبود. شبیه دو آشنا که گاهی پیامِ حالت چطور است را بین خودشان رد و بدل می کنند تا فقط بفهمند که طرفشان زنده است!.‌. این که دوباره دیدمش به خودیِ خود چیز خوبی بود چون بهرحال یک زمانی دوست بودیم اما وقتی چیزی تمام می شود بهتر است همانطور که هست بماند مخصوصا اگر تَه دلت می دانی که قابلیت بازگشتن و مثل اول شدن را ندارد. این شبیه باز کردن جعبه پاندورا نبود. یعنی تغییرات زیاد باعث شد که نباشد، برای همین تنشی وجود نداشت. اما اگر او هم بدون تغییر می ماند شاید میشد این بازگشت را به باز کردن جعبه پاندورا تشبیه کرد. حالا اما از آن دوستی و اتفاقات تجربه شده در آن به عنوان داستان هایی مسخره یاد می کنیم و این شرایط را کمی قابل تحمل تر می کند.. 20260614</description>
                <category>در میان ستاره ها</category>
                <author>در میان ستاره ها</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 03:01:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسباب‌کِشی</title>
                <link>https://virgool.io/@LostInTheStars/%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D9%90%D8%B4%DB%8C-rzi4uzlb1hds</link>
                <description>هیچ وقت نمی فهمی چطور ۳۶۵ روز انقدر سریع می گذره. یک دفعه زمان اسباب کِشی فرا می رسه. در زمان محدودِ مشخص شده ای که صاحب خونه در اختیارت قرار میده دنبال یک جای جدید میگردی. دوباره جعبه های خالی رو روی زمین میذاری و از وسیله های متفاوت پُرِشون می کنی. خونه بهم می ریزه. کتاب ها بسته بندی می‌ شن و ظروف شیشه ای رو با احتیاط جمع می کنی. با دَر و دیواری که این یک سال بهشون عادت کردی خداحافظی می کنی. و از پنجره هایی که به سمت کوچه و آسمون باز می شد دِل می کنی. اما این رفتن ها هیچ وقت سخت نبوده. وقتی به جابه جایی عادت کنی، تو هر جای جدید فرصت های خوب پیدا میشه و دل کندن از چیزی که از اول برای تو نبوده سخت نیست. به سقف تراشکاری شده نگاه می کنم. درست شبیه انعکاس نقش روی فرش می مونه.. به دیوار هایی که با کاغذ دیواری پوشیده شدن نگاه می کنم.. کاغذ دیواری هایی که نقش و نگار تکراری از یک طرح رو داره و اکلیل های ریزی که وقتی بهشون نور میخوره روی دیوار ها دیده میشن.. صاحب خونه حتما موقع انتخاب کاغذ دیواری خوشحال بوده.. یک طرح عجیب، متفاوت اما قابل تحمل.. یک طرفِ دیوار اتاق که کاغذ دیواری بهش نرسیده، دو تا نقطه شبیه چشم هست که هر بار باهاش روبرو می شم انگار همیشه در حال تماشای من و زل زدن بهم بوده، بدون هیچ حسی توی اون نقطه ها شبیه چشم های یک ربات بنظر میان. روز اول که اومدم اینجا برام سوال شد که چرا برای حیاط سقف درست کرده ان، انگار که صاحب خونه از نور خورشید و برف و بارون و دیدن ابر ها و آسمون نفرت داشته باشه.. خونه حتی تو روز روشن تاریک بود.. اما در این مواقع باید تحمل کرد.. چون اینجا به سلیقه ی کسی هست که صاحبشه.. پس بیخیال شدم.. زمان گذشت و حالا باید حتی از این سقف هم خداحافظی کنم.. سقفی که در طول سال شبیه دیوار یک زندان عمل کرد.. البته نمیشه راحت شدن از سرو وصدای طبقه ی بالایی ها رو نادیده گرفت.. مثل یک مسافر با هر چیزی که پیش میاد کنار میای تا زمان بگذره تا دوباره به تغییر خوش آمد بگی و در نهایت همه این اتفاقات رو به عنوان خاطره یه گوشه از ذهنت نگه داری..A.20260531</description>
                <category>در میان ستاره ها</category>
                <author>در میان ستاره ها</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 09:43:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمین و انسان</title>
                <link>https://virgool.io/@LostInTheStars/%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-xe9burl2duqo</link>
                <description>دنیا بدون آدم ها چه شکلی می شد؟ احتمالا زمین همونقدر بکر و دست نخورده باقی می موند.. جنگل ها سبز می ماندند و آب دریا و اقیانوس ها حتی سمت یک درصد آلودگی هم نمی رفت. آسمون بدون دودِ ماشین ها و موتور ها و همه ی وسایلی که دود های سمی ایجاد می کردند تمیز و پاک می موند. چیزی تغییر پیدا نمی کرد. بدون وجود آدمی، هابیل و قابیلی نبود که بخواد داستان مرگ برادر و قتل خودخواهانه رو روایت کنه. دیگه جنگی رخ نمی داد. و زمین رد خونِ هزاران هزار آدم در طول تاریخ رو روی خودش لمس نمی کرد. گلوله و باروتی نبود که بخواد جونِ کسی رو بگیره. تبری نبود تا درختی رو قطع کنه و هیچ کدوم این چیزهایی که الان داریم به وجود نمی اومدند. فداکاری های زیادی که تاریخ اون هارو ثبت کرده.‌. از جنبه های مثبت و منفی آدم ها.. اختراع چیزهای منحصربه فرد و خارق‌العاده ای که زندگیِ امروز آدم هارو راحت کرده، راحت تر از چیزی که آدمی می تونست تصورش کنه. و هنوز چیزهای زیادِ دیگه ای مونده تا به این لیست گران و پر بها اضافه بشه.. زمین بدون آدم ها تبدیل می شد به یک بهشتِ پنهان.. بهشتی که یک گوشه ای از این دنیا مخفی شده بود. اما اون موقع هیچ داستانی وجود نداشت و افسانه ها روایت نمی شدند. احساسات زنده نمی شدند و رنگ ها به وجود نمی اومدند صدای خنده ای وجود نداشت، و همه جا در متروکه ترین حالت ممکن می بود. اما انسان ها اومدند، با ذهن خلاقانه ای که داشتند دوام آوردند و تا سال های سال نسل های بعد از خودشون رو به وجود آوردند. زمین درد کشید. چون گاهی همه چیز به سمت بهتر شدن نمی رفت. بخاطر طمع بعضی از انسان ها زمین با چالش هایی روبرو شد که فکرش رو هم نمی کرد. انسان ها، این موجودات عجیب و غریب که لقب اشرف مخلوقات رو داشتند، هر چه زمان جلو رفت گند میزدند به همه چیز. پول که با خودش قدرت می آورد انسان هارو بَرده ی خودش کرد.. انقدری که به آدم ها این حس رو داد که انگار اون ها صاحب پول هستند اما در واقع پول بود که صاحب اون ها بود و بهشون فرصت و قابلیت این رو می داد که کاری انجام بدهند یا ندهند. انسان ها کنترل طمع خودشون رو از دست دادند و همیشه زیاد تر از حد توان خواستند.. جاه طلب هایی شدند که خودخواهانه همه چیز رو به نفع خودشون میخواستند حتی اگه ضرر انجامش بیشتر بود. و انسان هایی که فکر می کردند،.. گیر افتادند. بین خواستن های زیاد دیگران و سکوت و تسلیم بعضی دیگر‌. و همه چیز بهم گره خورد. دنیا شبیه یک خانواده ی پر جمعیتی شد که رفته رفته کنترل خودشون رو از دست می دادند و اوضاع خونه رو تبدیل به یک آشفته بازار می کردند. و کسی نبود تا این بین سَر همه داد بزنه و بگه &quot;لطفا همه برای یک لحظه خفه شید&quot; تا مدتی در سکوت و هیچ کاری انجام ندادن بگذره، تا حداقل بتونه کمک کنه که دوباره به زندگی ای که واقعا باید زندگی کنیم بپردازیم.. کسی نبود تا این دنیا و انسان های عجول و خودخواه رو ساکت کنه. پس همه تسلیم شدیم تا فقط بگذره...A.20260526</description>
                <category>در میان ستاره ها</category>
                <author>در میان ستاره ها</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2026 01:00:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوابِ پرنده</title>
                <link>https://virgool.io/@LostInTheStars/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-umsvkroy5xzi</link>
                <description>نشسته بودم یک‌جا و از سکوت این عصر لذت می بردم. تا قبل‌ تر مشغول پرواز با بقیه بودم. در همین زمانی که حواسم رو به آسمون داده بودم و پرواز بقیه رو نگاه می کردم، یک انسانی بدون اینکه خبر داشته من اینجا هستم اومد توی بالکن. ایستاد و ناگهان متوجه من شد. مدتی بِهَم دیگه نگاه می کردیم و اون از جاش حرکتی نمیکرد مثل یک مجسمه ایستاده بود. حتما با خودش فکر میکرد اگه حرکتی کنه من حتما پرواز می کنم و میرم، اما فعلا همچین برنامه ای نداشتم میخواستم حتی یکم چشمامو ببندم و بخوابم. اون آدم همینطور اون جا کنار دَر ورودیِ بالکن ایستاده بود و به من نگاه می کرد. کم کم عقب رفت و به دیوار تکیه داد؛ اما من با خودم گفتم چه عجیبه.. نکنه واقعا میخواد اینجا بشینه و وقتشو با تماشای من بگذرونه؟! که دیدم انگار همین قصد رو داره. چون تکیه‌شو از دیوار برنداشت و همونطور بی حرکت موند. یکم بعد تر برگشت داخل و به مادرش در مورد من گفت.. فکر می کنم با خودش فکر کرده احتمالا مریض یا زخمی ام. اون‌ خانم هم از پنجره من رو چک کرد و گفت شاید میخواد بخوابه.. همون موقع ها بود که چشمامو بستم تا نشون بدم که حرف مادرش کاملا درسته.. دیدم که رفت داخل و بعد با یک ظرف توی دستش برگشت که از زردآلو و آلوچه پُر شده بود. شبیه یک صحنه ی نمایش شده بودم.. دیدم که نشست روی زمین و در حین خوردن میوه هاش بهم نگاه کرد.. وقتی از تماشای من به حد کافی سیر شد به داخل برگشت.. از پنجره دیدم که ظرفش رو شُست و من همون موقع جامو عوض کردم چون صدای تلویزیون که یک دِرامای جدید پخش می کرد اذیتم می کرد.. و جای گوشه تری رفتم تا ادامه ی خوابم رو ببینم.. خوابی که بجای کسی که امروز دیدم، من آدمی بودم که داشت یک پرنده رو تماشا می کرد و آروم نگاه‌ش می کرد تا پرواز نکنه.. پرنده ای که با خودش فکر میکرد چرا این آدم اینطوری رفتار می کنه و با خودش بگه احتمالا فکر میکنه پرواز می کنم و میرم.. پرنده ای که اون بهش تبدیل شده باشه و آدمی که من باشم.. آدمی که تکیه میده به دیوار تا به تماشای یه نمایش بنشینه.. نمایشی که خوابِ یک پرنده رو به صحنه آورده.A.20260525</description>
                <category>در میان ستاره ها</category>
                <author>در میان ستاره ها</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 21:50:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رُز سفید</title>
                <link>https://virgool.io/@LostInTheStars/%D8%B1%D9%8F%D8%B2-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-zu6bunibhvfl</link>
                <description>همه چیز خوبه، دوباره می بینمت. نور خورشیدِ بعدازظهری که خیلی هم گرم نیست همه جا تابیده و تو مثل همیشه زیبایی. به چشم هات و موهای خرماییِ روشنی که زیر نور آفتاب شبیه رگه هایی از طلا می درخشیدن نگاه می کنم. یک دوربین فرضی با انگشت های شست و اشاره ام درست می کنم و ازت عکس می گیرم. از چشم های درخشان و عمیقِ‌ت. و لبخند شیرینی که هر بار قلبم رو می لرزوند. عکس ها برای همیشه تو بخشی از ذهنم مثل یک آلبوم موندگار می شدن. دست هات رو می گیرم و شروع می کنیم به قدم زدن. دست هایی که وقتی بهم می رسیدن مثل تکه های پازل، یک اتصال بی عیب و نقص داشتن، انگار که برای هم ساخته شده‌ان‌. گوش می سپارم به تو؛ به صدات و طوری که واژه ها رو ادا می کنی. دقت می کردم به طوری که صحبت می کنی و صدای هیجان زده ات وقتی میخوای یه اتفاق جالب رو برام تعریف کنی. اینکه چطور به مسخره بازی های گاه و بی گاه‌م میخندی. فکر می کنم غرقِ تو شده بودم. وقتی برای اولین بار و آخرین بار روی پاهات ایستادی تا گونه مو ببوسی. درست کنار خیابون وقتی زندگی در سریع ترین حالت خودش در جریانه، ماشین ها با سرعت میگذرن و آدم ها با قدم های سریع یا آروم تو پیاده رو به مقصدشون میرن، زمان رو برای من متوقف می کنی. فهمیدم که دلیل تپش های عجیب و غریبِ قلبم تو بودی. وقتی تمام ثانیه های زندگی‌یم از تو پُر شده بود. صبر می کنم تا دوباره وقتی ببینمت بغلت کنم و می خوام که این آغوش ها همیشه طولانی باشه چون بغل گرفتن‌ِت رو دوست دارم. مهم نیست اگه مسیرِ زندگی هامون با هم فرق می کردن، مهم نبود به چه چیزهایی اعتقاد داشتیم، مهم نبود اگه تو ماهِ تو آسمونِ شب بودی و من خورشید روز، تنها چیزی که مهم بود دوست داشتنِ تو بود. اولین کسی که من رو با احساسی به اسم عشق آشنا کرد. هنوز هم تو جایگاه اولین هستی و تا ابد همونجا می مونی. تو همون نقطه از قلبم که صاحبِ‌ش شدی دست کِشیدی روی خاکِ‌ش و بذرهای احساسات رو کاشتی و گذاشتی تا شکوفه ها و گل هاش به تمام قلبم بِرِسَن. اما یه روز که دیگه نیومدی کم کم همه چی رنگ عوض کرد. گل ها خشک شدن و گلبرگ های خشک شده روی خاک ریختن. طول کشید تا دوباره بدون تو برگردم به جایی که صاحبِ‌ش تو بودی. خاک هارو کنار زدم و باغچه ی احساساتم رو ترمیم کردم. حواسم رو دادم به هر چیزی که از تو باقی مونده بود و گذاشتم تا جایی که زندگی میذاره تو قلبم بمونی. فکر کنم این از ویژگی های عشق اول باشه. اینکه هیچ وقت تو قلبت نَمیره و هیچ وقت فراموش نشه. شاید برای همین باشه که دوباره برخورد کردن با اولین عشقِ‌ت به اندازه بارِ اول پُر از احساسات مختلفه. زمان میگذره و هنوز گاهی اوقات به یاد میارم‌ت. و تو هنوز‌ تو قلبمی.A.20260521</description>
                <category>در میان ستاره ها</category>
                <author>در میان ستاره ها</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 19:00:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای ماهَ‌م</title>
                <link>https://virgool.io/@LostInTheStars/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%8E-%D9%85-b04vlpccsis3</link>
                <description>شب هایی که باهات قرار داشتم رو یادمه.. می رفتم فروشگاه نزدیک خونه و با یه نوشیدنی و نودل و بستنی بر می گشتم.. تا وقتی بر می گشتم، خورشید هنوز تو آسمون بود. نودل رو آماده می کردم و تا شروع غروب خودم رو به پشت بوم می رسوندم. یه فرش کوچیک پهن می کردم و گوشه ی دیوار تکیه می زدم و منتظرت می موندم. با خوراکی هایی که آورده بودم از خودم پذیرایی می کردم و آیین تنهایی رو به جا می آوردم. آیینی که فقط من و تو و پشت بوم ازش خبر داشتیم. می دیدمت و بهت لبخند می زدم. اینکه چطور تو هر حالتی قابلیت این رو داشتی تا دِلَمو بِبَری و باعث لبخندِ روی لَب‌هام بشی و فقط با حضورت کاری کنی تحسین‌ِت کنم. شروع می کردم باهات حرف زدن و تو گوش می شدی برای کلماتَ‌م. یه وقت هایی بغلم می کردی و دست می کشیدی به غم های روی قلبم یا اشک هامو از روی صورتم پاک می کردی. باهات می خندیدم. از اتفاقات روزَم می گفتم. از دوست های مدرسه حرف می زدم. از خاطراتی که زمانی زندگی‌شون کردم، یا حرف هایی که شبیه چکّش به مغزم و شبیه تیغ به قلبم ضربه می زدن. تو همون جا بودی. بهترین کسی که می شد بی هیچ قضاوتی باهاش حرف زد. از نگاه ها و کلماتی که باعث شده بودند قلبم بشکنه می گفتم.. یا از اون دفعه ای که دل باخته بودم. برق نگاهَ‌م رو خیلی جاها دیدی. برقی که گاهی از خوشحالی بود و گاهی از سَر غم و خشم. اشک هایی که شاهد جمع شدنِ‌شون گوشه ی چشم‌هام بودی. نگاهِ‌ت می کردم. چقدر همیشه زیبا بودی. اما زندگی تا وقتی که بچه ای خوب می گذره. بزرگ که میشی می‌افتی تو درّه ی بزرگسالی و چقدر سخته دوام آوردن. کم کم قرار هامون کمتر شد. حرف ها تو دلم موند. دیگه فقط دفتر و خودکار بودن تا نجاتم بدن. اما بغض های جمع شده هیچ وقت با نوشتن خالی نمیشه. گلوت رو محکم می گیرن و چقدر باید سعی کنی تا یادت بره دلیل بغض هات رو. گاهی وقتا هم نمی تونی فراموش کنی فقط می تونی توجه ات رو بدی به چیز دیگه ای تا بگذره... و اشک ها روی هم انباشته شدن. کم کم یه هاله ی سیاه اطرافم رو گرفت. هاله ای که جلوی تمام چیزهایی که دوست داشتم رو می گرفت، تو رو دور نگه می داشت و غم هامو نزدیک. زندگی به مرحله ی سختی رسیده بود که تو بچه‌گی بهش فکر هم نمی کردم. زمین تا آسمون با تصوراتم فرق می کرد. همه چی تاریک و سنگین شد.. یا شاید هم از اول اینطور بود.. دروغه اگه بگم دلم برات تنگ نشده. دلم برات تنگ شده. خیلی زیاد. برای همون دیدار های کوتاه و صحبت های مختصر روزمره با تو، یا مکالمه های عمیق و طولانی ای که ساعت ها طول می کشید. دراز می کشیدم و سقفِ بالای سَرم آسمونی بود که تمومی نداشت و همیشه تصور غرق شدن و افتادن توش ترسناک بنظر می رسید. تو رو می دیدم که کنار ستاره هات بودی. کم کم به ما ملحق می شدن و من شروع می کردم به شمردن‎ِ‌شون. گاهی وقت ها در سکوت می گذشت. یه وقت هایی هم با گوش دادن به صدای پرنده ها و پرستو هایی که موقع غروب پیداشون می شد. یا گوش دادن به چند تا آهنگ که اون لحظه رو شبیه به یه سکانس از یه فیلم سینمایی می کردن و خودشون نقش پر رنگِ موسیقی پس زمینه رو به عهده می گرفتن. همه ی این ها لذت‌بخش بودن با نفس های عمیقی که پُر بودن از عطر شکوفه های درختِ بهارنارنجِ همسایه. اما چقدر دور بنظر میان وقتی به این فکر می کنم که اون وقت ها چقدر همه چی یکم بهتر بود و برای خوب تر شدن امیدوار بودم. حواسم نبود که شاید همون وقت ها، بهترین وقت ها بودن و نیازی به امیدوار بودن نبود.. و شاید الان هم همینطور باشه. شاید الان هم زمان خوبی نسبت به یک وقتی تو آینده باشه. اما مگه اینطور نیست که با گذشت زمان همه چیز رو به بهتر شدن بره؟ جواب اینطور سوال ها شبیه پیدا کردن بخش هایی از پازلِ معماگونه ی زندگیه. در حالی که زنده موندن و دوام آوردن تنها چیزهایی ان که بهشون فکر می کنیم.A.20260520</description>
                <category>در میان ستاره ها</category>
                <author>در میان ستاره ها</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 20:31:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>...</title>
                <link>https://virgool.io/@LostInTheStars/-n0baynhbxcu2</link>
                <description>یک کاغذ بر می‌دارم و دوباره بهت فکر می‌کنم. شروع می‌کنم به نوشتنِ کلماتی که درباره ی تو هستند. از بارونی میگم که شروع به باریدن کرده، ابرهای خاکستری رنگی که همه جای آسمون رو پوشاندند و صدای قطره های بارون که به سقف و پنجره برخورد می کنند. میدونم که تو بیشتر از من حواست به آسمون هست، یادمه که چطور تو هم شیفته ی بزرگی و زیبایی‌ش بودی. اما من بهت یادآوری می کنم تا تو هم مثل من از این بارون لذت ببری. بهت از جاده ای که تازه ساخته شده میگم و پل عابری که به اندازه عرض خیابون طولانیه. از کافه ی جدیدی که تو خیابونی که عادت داشتیم توش قدم بزنیم میگم، با اون حس و حال جنوبی و گرمی که داشت مثل یک خونه بود. بهت میگم که یک بار حتما بریم و یک چیز جدید رو امتحان کنیم. از اپلیکیشن عکاسیِ جدیدی که تازه کشف‌ش کردم میگم. باهات در مورد اخرین اخباری که تو سایت های خبری می بینم حرف میزنم و منتظر می مونم تا تو هم نظرت رو بگی، از رژیم قند مصنوعی و فوایدش برای سلامتی میگم، از آخرین رمانی که به خوندنش سرگرم بودم میگم، ازت میخوام باهام حرف بزنی. تو هم از هر چیزی که دوست داری بگی. از کلاس هایی که بهشون مشغول بودی، از مسیر هایی که در طول روز طی میکنی. ازت میخوام برام نامه بنویسی، درست مثل اون دفعه ای که نوشتی.. با یک آهنگ تا سوپرایزم کنی و بهم بگی موقع خوندن نامه بهش گوش بدم. تا من دوباره غرق کلماتی بشم که برای منه و آهنگی که به احساساتمون اشاره میکنه. احساساتی که هر دومون ازشون باخبریم اما چقد خوب بلدیم پنهانشون کنیم... هیچ فایده ای نداره. به کاغذی که حالا پر شده بود از واژه ها نگاه می کنم. تو خیلی وقته نیستی و تمام این حرف ها بی فایده اند. حالا دیگه مهم نیست تو زندگی من چه اتفاقاتی میفته تا بخوام برات بگم، چون دیگه تویی تو زندگیِ من نیست تا بخواد گوش بده. شدیم شبیه همون جمله ای که یه بار گفتی، اینکه ممکنه یه روز نه مَنی تو زندگیِ تو باشه نه تویی تو زندگیِ من. چقدر ساده تبدیل به همون چیزی که گفتی شدیم...A.20241005</description>
                <category>در میان ستاره ها</category>
                <author>در میان ستاره ها</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 20:21:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اُمید...</title>
                <link>https://virgool.io/@LostInTheStars/%D8%A7%D9%8F%D9%85%DB%8C%D8%AF-hbc79qxudgo3</link>
                <description>به آسمون نگاه کردم، آسمونی که به وقت غروب به سمت تاریکی می رفت و خورشید رو بدرقه می کرد تا به استقبال ماه و ستاره هایی بره که دلیل تند تر تپیدن قلب بزرگش بودن. تا به تماشای رقص ستاره ها بشینه و ماه رو در هر حالتی که باشه تحسین کنه. نگاه کردم، تا آسمون یادم بیاره امید چیزی شبیه به درخشش همین ستاره ها در دل این تاریکیِ بی پایانه. درخشش ستاره هایی که انگار با هر بار چشمک زدن بهت میگن ادامه بده. یک بار بهم گفته بود وقتی ناامید میشی همه چیز معنای خودش رو از دست میده برای همین روح کم کم می میره. من نمیخواستم این اتفاق بیفته. نگاه کردم به ستاره ها تا امید رو برگردونم. به قلبم فرستادمشون تا همونطور که سیاهی شب رو دیدنی می کنن، به قلب تاریک منم نور ببخشن. تبدیل بشن به همون امیدی که خیلی وقته جایی تو دنیای خاکستری ما نداره. امیدی که ما ذره ذره رفتنش رو نظاره‌گر بودیم. پس بهش گفتم تا وقتی غروب میشه نگاه‌ش به آسمون باشه و اومدن ستاره ها رو ببینه، که چطور کم کم تو سیاهی ای که با گذر زمان شدت می گیره بیشتر از قبل می درخشن. تا یادآور این بشن که تاریکی با نور و نور با تاریکی دیده میشه. بهش گفتم به آسمون نگاه کن. نذار روح‌ِت از دست بره. شده با یک ستاره زنده نگه‌ش دار. به همه بگو تا ستاره هاشون رو ببینن و تو قلبشون نگه دارن تا نور و امید رو از دست ندن. هر چیزی یا هر کسی که باعث میشه آسمون قلبشون زنده بمونه و نفس بکشه... پنجره آسمون رو نشونم داد و آسمون ستاره هاش رو.. و من غرقِ این تاریکی شدم.. تاریکی ای که ستاره ها رو بغل گرفته بود.A.20260518</description>
                <category>در میان ستاره ها</category>
                <author>در میان ستاره ها</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 22:00:59 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>