<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های غریبه آشنا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Lost_in_dream</link>
        <description>معمولی ترین دختر خاورمیانه ?</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:47:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>غریبه آشنا</title>
            <link>https://virgool.io/@Lost_in_dream</link>
        </image>

                    <item>
                <title>برای تو ، که خدا میشوی و مرا از بهشت دستهایت می رانی !</title>
                <link>https://virgool.io/@Lost_in_dream/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-hc3grmn516jc</link>
                <description>اِمروز ... اِمروز گم ات کردم ، در هیاهوی این شهردر لا به لای عابران خسته ، در شلوغی اُتوبان !!ای ناسرودنی ترین شعر قلب منبیا این بار به هم برسیم ، بیا این بار دیگر دو خط موازی نباشیم .بیا رگ هایمان را قطع کنیم و به هم پیوند بزنیم .ته مانده های ذهن پر تشویش ات را بردار و کمی با من باش :]بیا اینجا درست کنار دلتنگی ام بنشین .دست به دستانم بده تا برای تو آوازی از عطر بهارنارنج بخوانم !برای توکه به فصل ها میخندی ؛برای توکه خدا میشوی و مرا از بهشت دست هایت می رانی !تو هرگز این را فراموش نکن ؛حال من عجیب با تو خوب است :]                                                                         فاطمه موحدی پور</description>
                <category>غریبه آشنا</category>
                <author>غریبه آشنا</author>
                <pubDate>Mon, 20 Apr 2020 22:39:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفیر صلح :)</title>
                <link>https://virgool.io/@Lost_in_dream/%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%B1-%D8%B5%D9%84%D8%AD-ecuwbrgkqqrt</link>
                <description> محبوب من چه ناجوانمردانه اختلاس گر قلبم شدی ،چه مظلومانه تحریم تو شدم ،چه خودخواهانه دلم را به تاراج بردی ،و چه ابلهانه پای توافق نامه ات را امضا کردم ؛حالا دیگر از دست سفیر صلح هم کاری ساخته نیست !جومونگ شو و بیا به گشایش کشور قلبم ،مبادا موعظه پیشگویان تو را خلع سلاح کند !!بهانه کوچک شعر سلام     چرا نمی آیی و رها نمی کنی ؟        خیالت را از سرم ...چرا می آیی و نمی مانی ؟              در بطن متشوش قلبم ...چرا می مانی و وفا نمیکنی ؟           به کسی که همیشه به یاد توست ؟فاطمه موحدی پور </description>
                <category>غریبه آشنا</category>
                <author>غریبه آشنا</author>
                <pubDate>Thu, 16 Apr 2020 15:48:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بِدون عُنــــوان :|</title>
                <link>https://virgool.io/@Lost_in_dream/%D8%A8%D9%90%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%8F%D9%86%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%88%D8%A7%D9%86-oscgvqelkfrr</link>
                <description>خطر ریزش کوه قلبم را که حس کردی ، با آن ماشین قراضه غرورت جاده تازه آسفالت شده دلم را ترک کردی ؛و تو هرگز نمی دانستی که تاوان رَفتن ، پرت شدن در دره حسرت است :)ماه من رفت ، ماهت بمیرد آسمان ...فاطمه موحدی پوردر اولین روز از سومین ماه 17 سالگی !</description>
                <category>غریبه آشنا</category>
                <author>غریبه آشنا</author>
                <pubDate>Wed, 15 Apr 2020 16:35:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لیـــــــلی بی عِشق !</title>
                <link>https://virgool.io/@Lost_in_dream/%D9%84%DB%8C%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%84%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%B9%D9%90%D8%B4%D9%82-juafihssnsne</link>
                <description>لیلی !دیگر یارای ماندنم نیست ...حالا که روی پُل فروریخته احساس ایستاده ام ، نمی دانم چرا فریاد نمی کنم تا هزاران کوه بی احساس اطرافم نام تو را تکرار کنند .اینک منم و حرف های آخر ...لیلی !از اینجا که بروم ، روزهای بی خانمانی ام شروع می شود و ماه شب هایم غـــروب می کند .تلخـــی لبخندهایت در فنجان قهوه ام جا می ماند وموهایت که سهم دست های مَردانه ام بود ، برای همیشه حواله باد می شود .اما کاش یک نسخه از آبـــی آرام نِگاهت را در کوله بارم بگذاری تا لااقل جاده تاریک گم گشتگی را برایم روشن کند .از این پس ، احساس لطیف خود و ترانه های مبهمم را روی برگ های جوانی ام نوشته و به مقصد خوشبختی ات پست میکنم .لیلی !اگراگراگر روزی خواستی به دیدنم بیایی ، انتهای کوچه دلتنگی در انتظارت هستم . ( گرچه نبض تند خاطرات تا آن زمان شاید جانم را گرفته باشد.)بعد التحریر : ترجیحا منو توی این متن پسر فرض کنید :|فاطمه موحدی پور</description>
                <category>غریبه آشنا</category>
                <author>غریبه آشنا</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2020 15:16:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بانوی موهای اَرغــــــــــــوانی !</title>
                <link>https://virgool.io/@Lost_in_dream/%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%88%DB%8C-%D9%85%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%8E%D8%B1%D8%BA%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-vckdyforkrfh</link>
                <description>بانوی موهای ارغوانی ، سلامحال دلت چطور است ؟!ساعت یک بامداد است ، من سوار بر ابر خیال ، با قلمی از جوهر عشق و کاغذی از جنس محبت برایت می نویسم .و تو چه زیرکانه خود را در بطن شعرهایم جا میکنی ...!به تو که فکر میکنم حس مولانایی دارم که جز با آمدن شمس آرام نمیشود .ای بهتر ز گلدیشب در خوابم شکفتی ، با همان لباس سفید و حاشیه دوزی های رنگارنگ اش !تو را که میخواهم توصیف کنم ، تمام شاعرانگی هایم ته می کشد .بانوبی مرز باش .دیوار را ویران کن .با من بیا ... همیشه ترین باش!بانوبا من بودن خوب است ... من می سرایمت :)فاطمه موحدی پور</description>
                <category>غریبه آشنا</category>
                <author>غریبه آشنا</author>
                <pubDate>Sat, 11 Apr 2020 15:47:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دست نیافتنی ترین اتفاق زندگی ام</title>
                <link>https://virgool.io/@Lost_in_dream/%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D9%85-gvswi3xejftv</link>
                <description>فرسنگ ها فرسنگ در پی ات دویدم.حالا به هزار راهی رسیده ام که نمیدانم کدامین اش به تو منتهی میشود...!پلکان آسمان را اگر بالا روم ، صورت مهتابی ات را می بینم و چراغانی گیسوانت در نظرم جلوه می کند.راهم را اگر سوی دریا کج کنم ، فقط مروارید چشمانت نصیبم میشود .قدم در کوچه باغ هم که بگذارم تنها ، گل لبخندت و نغمه دلنشین ات از زبان چلچله ها مرهم ماوایم خواهد بود.حالا خــــــــــــــودت بگوکدام راه به تمامیت ارضی وجودت ختم میشود ؟کجا بیابمت؟ای دست نیافتنی ترین !^_^98/7/4</description>
                <category>غریبه آشنا</category>
                <author>غریبه آشنا</author>
                <pubDate>Thu, 26 Sep 2019 13:32:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتظار تلخ و شیرین</title>
                <link>https://virgool.io/@Lost_in_dream/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D9%84%D8%AE-%D9%88-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-bvcqipbig1zv</link>
                <description>محبوب دوست داشتنی ام !امروز ریه های زمین پر بود از دلتنگی و ریه های من پر از هوای تو ...!و وجودم یکپارچه دلتنگی...دلتنگ لبخندهایت که از جنس حقیقت بود دلتنگ آشفتگی گیسوانت و لبـــــــآن پر تبسمت دلتنگ دوستت دارم هایی که به رنگ و لعاب های مختلف می گفتی !چگونه پیدایت کنم؟ چگونه این انتظار را به پایان برسانم ؟کاش می توانستم با تو باشم دیگر گونه با تو باشم!! اما این تنها منم که می مانم .. و تو نیستینیستی تا آنچه شنیدم را یقین بدانم !!چه انتظار تلخ و شیرینی که هر روزم را از نبودنت پر می کند .بانوی رویاهالطفا از طرف من دستانت را ببوس !لطفالطفالطفا#فاطمه_موحدی_پور98/6/29</description>
                <category>غریبه آشنا</category>
                <author>غریبه آشنا</author>
                <pubDate>Fri, 20 Sep 2019 20:07:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه چیز کوتاهش قشنگ است . حتی موهای مشکی مواجم ..</title>
                <link>https://virgool.io/@Lost_in_dream/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%B4-%D9%82%D8%B4%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B4%DA%A9%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%85-bhht4c3g4ak8</link>
                <description>دیشب در حوالی خواب و رویآ به دیدنم آمدی !این بار زیباتر از گل های شقایق شده بودی و ساده لبخند می زدی :)در همان عالم خیال ، در حالی که نگاه جستجوگرت را به من دوخته بودی ، با فریادی خاموش صدایت زدم :ای گمنآم آشنا تو پیداترین موجود عالمی آنقدر پیدایی که در هیاهوی دنیای اطرافم گم شده ای !!در تفسیر تو واژه هایم به سجده می افتند وتمام شعرهایم به جرم عاشقی در حبس نگاهت به ابد محکوم میشوند.با کدام پرگار می توانم شعاع دایره خوبی هایت را رسم کنم ؟!ای گمنآم آشناآمدن و رفتنت در این زندگی آنقدر کوتاه بود که فکر میکردم همه چیز کوتاهش قشنگ است ! حتی موهای مشکی مواجم..جمع کردن واژه های نامرتب و یک درمیان از روی گونه هایم دیگر به دردت نمی خورد .فقط یادت باشد ، این بار که می روی ، همان ابتدای خروجی چشمانمکفشهایت را در آورتا عبور صد باره ات بیش از این گونه هایم را نساید !!ای شعر تکرار ناپذیر زندگی من ...!!#فاطمه_موحدی_پور</description>
                <category>غریبه آشنا</category>
                <author>غریبه آشنا</author>
                <pubDate>Fri, 14 Jun 2019 19:56:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عضلات بهشت</title>
                <link>https://virgool.io/@Lost_in_dream/%D8%B9%D8%B6%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-em1d5boi4bim</link>
                <description>خوب من !گوش کن صدایم را که از ته دل بر می آید .دلت را به صدایم بسپار ...!آن روز که حصار بی رحم جدایی میان ما فاصله انداخت ، در سیاهی یک گور بی نشان از کشمکش زندگی فارغ شدم .شب که می شد ، بیداری پشت پلک هایم می آمد و با خودش انبوهی از خاطرات را یدک می کشید ...!وقتی که زبان از لب می ترسید ، وقتی که قلم از کاغذ شک داشت من نام تو را در دل مثل نقشی بر یاقوت کندم !!ای تکیه گاه و پناهتمام ابرهای عالم شب و روز در دلم می گریند و من در کوچه های فروبسته استجابت ، در حالی که خواب در چشمهایم به شهادت رسیده ، چه غریبانه انتظارت را می کشم !!بیا .. تا برایت بگویم که چه اندازه تنهایی من بزرگ است .یادت می آید ؟! قرار بود دست مرا بگیری و تا عضلات بهشت امتداد دهی اما دنیا فریب ات داد ، رهایم کردی و با رفتنت مزه جهنم را به من چشاندی !!نسبت من با تو به سادگی غیر ممکن های فراموش شده نیست !نسبت من با تو هیس بی انصاف صدای خاطرات نیست !نسبت من با تو مثل شباهت دردسرساز ملکول های یک ژن فعال است !مثل باران نابهنگام ، سرزده به خانه ام بیا !!و دستهایت را چون خاطره ای سوزان در دستان عاشق من بگذار و در فکر این مباش که چشمان من چرا چون چشم های وحشی لیلی سیاه نیست !!^_^#فِ_موحدی_پورممنون میشم اگه نظر بدین .</description>
                <category>غریبه آشنا</category>
                <author>غریبه آشنا</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jun 2019 00:15:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک دختر به توان عشق منهای معشوقه اش ؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@Lost_in_dream/%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%85%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D8%B4%D9%88%D9%82%D9%87-%D8%A7%D8%B4-x3yrzqko4xxz</link>
                <description>هنوز خاطره آن روز را بیاد دارم . آن روز که زندگی ام در اقیانوس سردرگمی غرق شده بود .آن روز می توانستی در کوچه پس کوچه های قلبم موج دلواپسی را بیابی . نم نم باران بر گونه هایم می چکید !آرام و بی صدا ... تصمیم به نوشیدن عشق گرفتم و قدم در جاده پر فراز و نشیب عاشقی گذاشتم . وقتی جرعه عشق داشت از گلویم پایین می رفت ، شمع آرزوهای شیرین من برای خاموشی آماده می شدند.من نمی توانستم نهایت جاده را ببینم . جاده ای که سکوت در آن جا خوش کرده بود..سکوت محض..برخلاف دل ویـــــرانم!گام هایم را آهسته بر میداشتم . هاله ای از هراس وجودم را احاطه کرده بود . نگاهم را به دور دست دوختم و در دل با خود زمزمه کردم : کاش بیایی ، کاش بیایی که این فقط با  تو به پایان می رسد .چهره اش را در ذهنم تجسم کردم . چشمانش آینه امید ، وجودش سمبل آرامش و ... ! ناگهان متوجه شد که دارم از گوشه چشم نگاهش میکنم . سرش را پایین انداخت و همزمان خال لبش از نگاهم محو شد .به خودم می آیم. در آن سوی جاده یک نیمکت می بینم. روی آن می نشینم ، سرم را بر میگردانم و گذشته را مرور میکنم ؛متوجه میشوم که روزهایم به انتظار آمدن او گذشت ، اما نیامده است . اگر می آمد مرا از جزیره تنهایی ام نجات می داد . اگر می آمد با من در این جاده همسفر میشد .همچنان به گذشته می اندیشم . برایم واضح است که از آن روز بارانی ، فقط و فقط یک حال پاییزی نصیبم شد .گوش کن .. صدایم را میشنوی ؟!من در نیمه های راه روی یک نیمکت نشسته ام و بی تاب آمدنت هستم .بی تو نه بوی خاک نجاتم می دهد نه شمارش ستاره ها تسکینم !!روی جای خالی ات یک گل رز گذاشته ام . هر چه زودتر خودت را به من برسان تا جان نباخته ام !من نمی توانم این مسئله را حل کنم : یک دختر به توان عشق منهای معشوقه اش ؟!!شیشه پنجره را باران شست ،از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟!#ف_موحدی_پور</description>
                <category>غریبه آشنا</category>
                <author>غریبه آشنا</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jun 2019 17:46:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرا ببخش!</title>
                <link>https://virgool.io/@Lost_in_dream/%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A8%D8%AE%D8%B4-imkgqop12sch</link>
                <description>وقتی آشفته بازار وجودم در خاموشی عمیقی غوطه ور میشود ، روشنی ات بیش از پیش در حوالی من جلوه میکند...چند روزی در ذهنم اتراق میکنی ، از باتلاق  مشکلات که مرا بیرون میکشی ، نفس تازه ای میکشم ! نفسی به پاکی دنیا ..بعد از اینکه از دغدغه رهایم کردی ، شاید فراموشت کنم ..دیدار بعدی مان زمانی خواهد بود که باز این دنیا دستش را روی گلویم بگذارد ..!ببخش..مدتی ست که اینگونه شده ام..فقط زمانی که غمی داشته باشم ، صدایت میزنم !ببخش ..^_^#ف_موحدی_پور</description>
                <category>غریبه آشنا</category>
                <author>غریبه آشنا</author>
                <pubDate>Wed, 29 May 2019 23:19:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو برای منی حکم معراج داری ، که هیچگاه پیامبر نمیشوم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Lost_in_dream/%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86%DB%8C-%D8%AD%DA%A9%D9%85-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D8%AC-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%DB%8C%DA%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D9%85-omde4qsbzsao</link>
                <description>من و تو گویا بزرگترین تضاد عالم بودیم.تو می گفتی وقتی با هم باشیم ، نظم جهان به هم میخورد !آتش عشقت جنگل جانم را خاکستر کرد و تو با بی رحمی تمام در گلستان بی خیالی قدم میزدی..مر هر لحظه دنبالت می دویدم ، و تو همانی که هر بار با بهانه هایت فرار میکردی!!منحنی زیبای لبخندت :) را از من دریغ کردی ؛ از منی که با یادت گل لبخند بر لبان تبــــدارم می نشست.تو برایم حس زندگی بودی و من برایت انگیزه مردن ..!در مقابل حرف های صادقانه ام ، چه نقاب های فریبانه ای که به صورتت نزدی ..!من به شانه هایت تکیه دادم و تو چه ناجوانمردانه شانه خالی کردی ..!رنگی ترین رویایم بودی و من سیاه و سفید ترین مزاحم زندگی ات .. آشنای غریبه !!ما شدن من و تو حکایت شب و روز است ... همانقدر محال ... همانقدر غیرممکن !ای شادی غمگینای دلشوره شیرینای غم مبهمتو برای منی حکم معراج داری که هیچگاه پیامبر نمیشوم !اکنون منم که در خلوت و سکوت تو را یاد میکنم و با خیالت دلم را خوش میکنم ..!دل رمیده من به جز یاد تو همه چیز را رها کرده است ..#خودم _ نوشتبزرگترین تضاد زندگی شما چیه؟</description>
                <category>غریبه آشنا</category>
                <author>غریبه آشنا</author>
                <pubDate>Mon, 27 May 2019 13:48:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلب لرزه</title>
                <link>https://virgool.io/@Lost_in_dream/%D9%82%D9%84%D8%A8-%D9%84%D8%B1%D8%B2%D9%87-fmjpoiknsplj</link>
                <description>جغرافیای قلبم را خوب بلد بود-.درختان احساسم را بی رویه قطع میکرد و آب را به روی باغچه دلخوشی هایم می بست.نغمه ی محبت اش را بهینه مصرف می کرد و گاهی هم اصــــــلا مصرف نمی کرد.بعضی روزها گرد و غبار دعوا به راه می انداخت و پای لجبازی اش را روی نقطه گسل می گذاشت،و قلــــــب لرزه عجیبی در من رخ می داد.حالا دیگر از ماسوله وجودم ، دشت لوتی بیش نمانده است.بیچاره من که نقشه را دست نااهلش سپردم.^_^#خودم_نوشت</description>
                <category>غریبه آشنا</category>
                <author>غریبه آشنا</author>
                <pubDate>Sat, 25 May 2019 17:44:49 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>